پلنگ‌ (عربی‌: نمر نمْر نمْر ؛ ترکی‌: پارس‌/ بارس‌ )
معرف
‌ فارسي‌ براي‌ پَنثراپاردوس‌ ، پستاندار بزرگ‌ خالدار از تيرة‌ گربه‌ها كه‌ در افريقا بيشتر به‌ «لئوپارد» معروف‌ است‌ ] در پهلوي‌: پَلَنگ‌ ؛ در گيلكي‌، فَريزَندي‌، يارَندي‌، نطنزي‌: pجlجng ؛ در دزفولي‌: palang ؛ در گُمْشچَه‌: polang ؛ در كردي‌ عاريتي‌: pilink ؛ در پشتو: ng ¦ a ¤ pr (هورن‌ و هوبشمان‌، ذيل‌ مادّه‌)
متن
پلنگ‌ (عربي‌: نَمِر ، نِمْر ، نَمْر ؛ تركي‌: پارس‌/ بارس‌ )، نام‌ فارسي‌ براي‌ پَنثراپاردوس‌ ، پستاندار بزرگ‌ خالدار از تيرة‌ گربه‌ها كه‌ در افريقا بيشتر به‌ «لئوپارد» معروف‌ است‌ ] در پهلوي‌: پَلَنگ‌ ؛ در گيلكي‌، فَريزَندي‌، يارَندي‌، نطنزي‌: pجlجng ؛ در دزفولي‌: palang ؛ در گُمْشچَه‌: polang ؛ در كردي‌ عاريتي‌: pilink ؛ در پشتو: ng ¦ a ¤ pr (هورن‌ و هوبشمان‌، ذيل‌ مادّه‌). به‌ عقيدة‌ هورن‌ و هوبشمان‌، در شاهنامه‌ پلنگ‌ به‌ معناي‌ ببر نيز به‌ كار رفته‌ است‌ (همانجا) [ .اين‌ گربه‌سان‌ بزرگ‌ جثه‌ كه‌ درنده‌ترين‌ عضو خانواده‌ است‌، در اقليمهاي‌ گرم‌ همه‌ جا هست‌ و در نواحي‌ جغرافيايي‌ متنوعي‌ از افريقا گرفته‌ تا آسيا مشاهده‌ مي‌شود و انواع‌ آن‌ را مي‌توان‌ در سرزمينهاي‌ اسلامي‌ پيدا كرد.] در ايران‌ ظاهراً روزگاري‌ پلنگ‌ زياد بوده‌ است‌ چون‌ در جاهاي‌ مختلف‌ در ايران‌ «پلنگ‌ تپه‌» وجود دارد (دميسون‌، ص‌ 303). از آنجا كه‌ پازن‌ * طعمة‌ مناسبي‌ براي‌ پلنگ‌ است‌، پراكندگي‌ پلنگ‌ و پازن‌ در ايران‌ تقريباً يكي‌است‌بااين‌ تفاوت‌ كه‌ پلنگ‌ در جنگلهاي‌ انبوه‌ نيز زندگي‌ مي‌كند. پلنگ‌ ايران‌ از بزرگترين‌ نژاد پلنگهاي‌ دنيا، وازاغلب ‌انواع‌افريقايي ‌وهندي ‌بزرگتروازآنهاكمرنگ‌تراست‌واين‌باعث‌شده‌ است‌ كه‌ برخي‌ پلنگ‌ ايراني‌ را با پلنگ‌ برفي‌ اشتباه‌ بگيرند؛ درحاليكه‌ وجود پلنگ‌ برفي‌ در ايران‌ نامحتمل‌ است‌ (هرينگتون‌وديگران‌،ص‌28)[انواع‌پنثراپاردوس‌دَثِل‌درمركز ايران‌، پنثرا پاردوس‌ ساكسي‌ كولور در شمال‌ ايران‌ و پنثرا پاردوس‌ سِنديكا در بلوچستان‌ زندگي‌ مي‌كنند ] براي‌ تصوير انواع‌ پلنگهاي‌ قسمتهاي‌ مختلف‌ ايران‌ رجوع كنيد به اعتماد، ج‌ 2، ص‌ 181ـ183) [ .دَميري‌ (ج‌ 2، ص‌ 371) علاوه‌ بر نام‌ عامِ نَمِر ، حدود ده‌ نام‌ (كنيه‌) ديگر جمع‌آوري‌ كرده‌ است‌ كه‌ به‌ پلنگ‌ اطلاق‌ مي‌شود؛ با پيشوند ابو براي‌ نر و ام‌ براي‌ ماده‌. فرهنگ‌ نويسان‌، تعدادي‌ واژة‌ كهن‌ به‌ مجموعة‌ واژه‌هاي‌ مربوط‌ به‌ اين‌ حيوان‌ اضافه‌ كرده‌اند ( رجوع كنيد به ابن‌سيده‌، ج‌2، ص‌283).طبيعت‌ شناسان‌ و دايرة‌المعارف‌ نويسان‌ سده‌هاي‌ مياني‌ اسلامي‌ دربارة‌ پلنگ‌ صرفاً گفته‌هاي‌ مؤلفان‌ يوناني‌ و رومي‌ از جمله‌ ارسطو و پليني‌ اكبر، و داستانهاي‌ ساختگي‌ مربوط‌ به‌ پلنگ‌ و يوزپلنگ‌ ( رجوع كنيد به يوز * ) را كه‌ بر اثر جهل‌ و خيالپردازي‌، موضوع‌ بحث‌ در دوران‌ باستان‌ بود، تكرار كرده‌اند. از جمله‌ بعيدترين‌ اين‌ ابداعات‌ منشأ پيدايش‌ زرافه‌ است‌ كه‌ آن‌ را محصول‌ جفتگيري‌ پلنگ‌ ماده‌ و شتر مي‌دانسته‌اند و ازينرو در فارسي‌ به‌ آن‌، اُشتر ـ گاو ـ پلنگ‌ مي‌گفته‌اند (ابن‌ فقيه‌، ص‌ 74). گذشته‌ از اين‌، ادعا مي‌شد كه‌ دور گردن‌ پلنگ‌ به‌ هنگام‌ تولد يك‌ افعي‌ پيچيده‌ است‌. جاحظ‌ (قرن‌ سوم‌) كه‌ اين‌ افسانه‌ها را حكايت‌ كرده‌ است‌ (ج‌4، ص‌222، ج‌6، ص‌34، ج‌ 7، ص‌ 128، 241) در رد كردن‌ آنها و طبقه‌بندي‌ آنها به‌ عنوان‌ «مَزاعِم‌» كوتاهي‌ نكرده‌ است‌، اما قزويني‌درقرن‌هفتم‌(ص‌404ـ405)و دميري درقرن ‌هشتم‌(ج‌2،ص‌371ـ373)واشخاص‌ ديگري‌ پس‌ از آنها نيز همچنان‌ اين‌ داستانها را بازگفته‌اند.به‌ عقيدة‌ ابن‌ فقيه‌ همداني‌ (قرن‌ سوم‌)، شايد يوزپلنگ‌ حاصل‌ جفتگيري‌ شير ماده‌ و پلنگ‌ نر باشد (همانجا). كُشاجِم‌، شاعرِ قرن‌ چهارم‌، در رساله‌اي‌ كه‌ دربارة‌ شكار نوشته‌ (1954، ص‌211ـ212) گفته‌ است‌ كه‌ دو نوع‌ پلنگ‌ وجود دارد: نوعي‌ كه‌ هيكلش‌ بزرگ‌ و دمش‌ كوتاه‌ است‌ و نوع‌ ديگري‌ كه‌ جثه‌اي‌ كوچك‌ و دُمي‌ بلند دارد. قلقشندي‌ (قرن‌ هشتم‌) كلمه‌ به‌ كلمه‌ اين‌ نظر را تكرار كرده‌ است‌ (ج‌2، ص‌35). اما در قرن‌ ششم‌ جنگاور مشهور، ابن‌ مُنقِذ (متوفي‌ 584) كه‌ شخصاً يوزپلنگ‌ را مي‌شناخت‌ و يكي‌ از آنها را داشت‌ و چندين‌ بار با پلنگ‌ روبرو شده‌ بود، همة‌ اين‌ تعابير و نظريات‌ مغلوط‌ را دور ريخت‌ و ميان‌ اين‌ دو جانور تمايز قايل‌ شد (ص‌110ـ111) و با وصف‌ و تشريح‌ آنها، نشان‌ داد كه‌ دو گونة‌ كاملاً متفاوت‌اند.مؤلفان‌ متفق‌القول‌اند كه‌، برخلاف‌ شير كه‌ وقتي‌ سير باشد دوري‌ مي‌گزيند و بسيار كم‌ حالت‌ تهاجمي‌ دارد، پلنگ‌ در همة‌ اوقات‌ بينهايت‌ حالت‌ تهاجمي‌ دارد و بويژه‌ به‌ دليل‌ جهشهاي‌ شگفت‌انگيز خود و تمايلش‌ براي‌ بالا رفتن‌ از درختان‌ بزرگ‌ و كمين‌ كردن‌ در آنها، خطرناك‌ است‌. براي‌ خلاص‌ شدن‌ از شر اين‌ مهمان‌ نامطلوب‌ از ترفندهاي‌ متعددي‌ استفاده‌ مي‌شد؛ نخست‌، حفر گودالي‌ سرپوشيده‌ كه‌ در آن‌ طعمه‌اي‌ زنده‌ قرار مي‌دادند، اما بدگماني‌ غريزي‌ جانور غالباً اين‌ حقه‌ را بي‌اثر مي‌كرد. كشاجم‌ يادآور شده‌ كه‌ پلنگ‌ عاشق‌ مشروبات‌ الكلي‌ است‌ و شكارچيان‌ با مست‌ كردن‌ او كاملاً وي‌ را در اختيار مي‌گرفتند. گسترده‌ترين‌ روش‌ كشتن‌ پلنگ‌، حملة‌ مستقيم‌ با نيزه‌ و سلاحهاي‌ كوتاه‌ كمري‌ بود. شكارچي‌ براي‌ احتياط‌ بدن‌ خود را با لايه‌اي‌ از چربي‌ كفتار مي‌پوشاند كه‌ به‌ اعتقاد آنان‌ همچون‌ طلسم‌ عمل‌ مي‌كرد. عيسي‌ اسدي‌ بغدادي‌ در دايرة‌المعارف‌ عظيم‌ خود دربارة‌ شكار ( الجَمهَرة‌ في‌ علوم‌ البَيزَرَة‌ ، نسخة‌ خطي‌ كتابخانة‌ اسكوريال‌، بخش‌ عربي‌، ش‌ 903، و نسخة‌ خطي‌ كتابخانة‌ اياصوفيه‌، ش‌ 3813) كه‌ در حدود 638 آن‌ را تأليف‌ كرده‌، دربارة‌ روش‌ حمله‌ به‌ پلنگ‌ جزئياتي‌ آورده‌ است‌ و مَنْكَلي‌ در تلخيص‌ خود از كتاب‌ اسدي‌ در 773 (ص‌ 96ـ97)، اين‌ متن‌ را به‌ طور كامل‌ تكرار كرده‌ است‌. بنابراين‌ متن‌، كسي‌ كه‌ مي‌خواست‌ خود را در مقابل‌ حيوان‌ آماده‌ سازد مي‌بايست‌ بالاپوش‌ نمدي‌ ضخيمي‌ (لُبّاد) مي‌پوشيد و كلاه‌ محافظ‌ به‌ سر مي‌گذاشت‌ كه‌ در آن‌ براي‌ ديدن‌ دو سوراخ‌ تعبيه‌ شده‌ بود و پوششي‌ از همان‌ جنس‌ به‌ پا مي‌كرد كه‌ از پا تا انتهاي‌ ران‌ را مي‌پوشاند. آستين‌ بالاپوش‌ مي‌بايست‌ تا انگشتان‌ ادامه‌ مي‌يافت‌. شكارچي‌ با سه‌ خنجر از خود دفاع‌ مي‌كرد؛ دو خنجر را روي‌ دو كفلش‌ مي‌بست‌ و يكي‌ را روي‌ سينه‌اش‌ قرار مي‌داد. چماق‌ چوبي‌ بسيار محكم‌ و سختي‌ نيز داشت‌ كه‌ در هر يك‌ از دو سرش‌ حلقه‌اي‌ فلزي‌ قرار داشت‌ و يك‌ تسمة‌ چرمي‌ سفت‌ اين‌ دو حلقه‌ را به‌ هم‌ وصل‌ مي‌كرد. هنگامي‌ كه‌ پلنگ‌ ديده‌ مي‌شد، شكارچي‌ مستقيماً به‌ سمت‌ آن‌ مي‌رفت‌ و پيش‌ از آنكه‌ پلنگ‌ بجهد، پشتش‌ را به‌ آن‌ مي‌كرد و كمي‌ به‌ جلو خم‌ مي‌شد تا حيوان‌ به‌ شانه‌هاي‌ او برسد. همينكه‌ حيوان‌ مي‌خواست‌ دندانهاي‌ خود را در نمد فرو كند، شكارچي‌ با مهارت‌ چماق‌ چوبيش‌ را به‌ پشت‌ خود و در نتيجه‌ پشت‌ حيوان‌ مي‌انداخت‌. پيش‌ از اينكه‌ وي‌ با هر دو دست‌ و به‌ طور ناگهاني‌ و شديد تسمة‌ چرمي‌ را به‌ جلو بكشد، بندرت‌ چوب‌ در جاي‌ خود قرار مي‌گرفت‌. اگر چوب‌ در جاي‌ خود قرار مي‌گرفت‌، باكشيدن‌ تسمة‌ چرمي‌، چماق‌ ستون‌ فقرات‌ حيوان‌ را خرد مي‌كرد. اگر چماق‌ بخوبي‌ در پشت‌ پلنگ‌ جاي‌ نمي‌گرفت‌، بي‌استفاده‌ مي‌ماند و براي‌ شكارچي‌ تنها اين‌ راه‌ وجود داشت‌ كه‌ رو به‌ زمين‌ دراز بكشد و با خنجر شكم‌ و پهلوهاي‌ جانور را كه‌ به‌ او چسبيده‌ بود، هدف‌ قرار دهد. چنين‌ روشي‌، جدا از قدرت‌ بدني‌ و عضلاني‌، به‌ شهامت‌ و خونسردي‌ نياز داشت‌.روش‌ كم‌خطرتر، محاصره‌ كردن‌ حيوان‌ و بستن‌ آن‌ به‌ رگبار تيرِ كمانداران‌ بود. بنابر باوري‌ عاميانه‌، براي‌ فرار دادن‌ پلنگ‌ كافي‌ است‌ كه‌ جمجمة‌ انسان‌ به‌ او نشان‌ داده‌ شود. در اينجا بار ديگر با افسانه‌هاي‌ دوران‌ باستانِ روم‌ و يونان‌ روبرو مي‌شويم‌. از آن‌ جمله‌ عقيدة‌ يونانيهاست‌ كه‌ به‌ فحواي‌ آن‌، درمان‌ پلنگي‌ كه‌ با سم‌ كشنده‌ يا خفه‌كنندة‌ مخصوصِ پلنگ‌ مسموم‌ شده‌ است‌، بلعيدن‌ مدفوع‌ انسان‌ است‌. اگر حرف‌ ارسطو را باور كنيم‌، شكارچيان‌ مقداري‌ از مدفوع‌ انسان‌ را در ظرفي‌ در ارتفاع‌ زياد از درختي‌ آويزان‌ مي‌كردند و جانور در تلاش‌ عبث‌ براي‌ دستيابي‌ به‌ «پادزهر» آنقدر به‌ بالا مي‌پريد كه‌ بر اثر سم‌ بسرعت‌ از پا درمي‌آمد. ادريسي‌، جغرافيدان‌ قرن‌ ششم‌، در توصيف‌ شهرهاي‌ ماليندي‌/ ملندي‌ و مومباسا/ منبسه‌ واقع‌ در ساحل‌ كنيا (ج‌ 1، ص‌59 ـ 60) گفته‌ است‌ كه‌ بوميانِ زَنج‌ به‌ كمك‌ سگهاي‌ موقرمز به‌ شكار پلنگ‌ ــ كه‌ در اين‌ كشور فراوان‌ است‌ ــ مي‌روند و براي‌ احتياط‌ جادوگري‌ به‌ نام‌ مَقَنْقا را با خود مي‌برند كه‌ قادر است‌ جانورهاي‌ درنده‌ را سحر كند.در سراسر افريقا دغدغة‌ اصلي‌ شكارچيان‌ پلنگ‌ آن‌ بود كه‌ پوست‌ حيوان‌ را به‌طور سالم‌ به‌ دست‌ آورند تا بتوانند آن‌ را بفروشند. بهترين‌ روش‌ شكارچيان‌ به‌ تله‌ انداختن‌ آن‌ در محفظه‌اي‌ بود كه‌ از مصالح‌ بنايي‌ محكم‌ ساخته‌ شده‌ بود و ورودي‌ آن‌ را تخته‌ سنگي‌ صاف‌ و سنگين‌ ــ كه‌ همچون‌ درِ ورودي‌ عمل‌ مي‌كرد ــ تشكيل‌ مي‌داد. اين‌ سنگ‌ كه‌ ميان‌ شيارهاي‌ چوبي‌ حركت‌ مي‌كرد با كلون‌ بالا نگهداشته‌ مي‌شد و با بند به‌ طعمه‌اي‌ زنده‌ (غالباً سگ‌) در داخل‌ محفظه‌ وصل‌ بود. وقتي‌ پلنگ‌ به‌ طعمه‌ حمله‌ مي‌كرد، بر اثر كشاكش‌، كلون‌ كشيده‌ مي‌شد و تخته‌ سنگ‌ معلق‌ پايين‌ مي‌افتاد و ميان‌ شيارها قرار مي‌گرفت‌ و جانور در محفظه‌ اسير مي‌شد. در سدة‌ سيزدهم‌/ نوزدهم‌ در قبائليه‌ * وقتي‌ به‌ بقاياي‌ حيواني‌ كه‌ پلنگ‌ آن‌ را خورده‌ بود، برخورد مي‌كردند، آن‌ را بر مي‌داشتند و به‌ جاي‌ آن‌ تكة‌ بزرگي‌ گوشت‌ قرار مي‌دادند كه‌ از داخل‌ آن‌ نخهايي‌ عبور مي‌كرد و به‌ ماشة‌ سلاحهايي‌ كه‌ به‌ آن‌ سو نشانه‌ گرفته ‌شده‌ بود، متصل‌ مي‌شد. هنگامي‌ كه‌ پلنگ‌ به‌ سوي‌ شكار خود بازمي‌گشت‌، تكه‌ تكه‌ مي‌شد.پلنگ‌ آنچنان‌ طبيعت‌ سركشي‌ دارد كه‌ رام‌ كردن‌ آن‌ بسيار دشوار و در واقع‌ غير ممكن‌ است‌. داستان‌ تربيت‌ او براي‌ شكار آهوان‌، واقعي‌ نيست‌ و ناشي‌ از اشتباه‌ گرفتن‌ يوزپلنگ‌ با پلنگ‌ است‌. در كتب‌ مؤلفان‌ عرب‌، اشاره‌اي‌ به‌ اينگونه‌ تربيت‌ وجود ندارد. تنها در كتاب‌ الجوارح‌ (كتاب‌ پرندگان‌ شكاري‌) غِطريف‌بن‌ قدامه‌ (قرن‌ دوم‌) كه‌ سپس‌ مسعودي‌ (ج‌2، ص‌37ـ 38) آن‌ را نقل‌ كرده‌، مطلبي‌ لطيفه‌ گونه‌ هست‌ كه‌ خصلت‌ رام‌ نشدني‌ پلنگ‌ و دشمني‌ تلخ‌ دو سلطان‌ عصر، يعني‌ سلاطين‌ روم‌ شرقي‌ و ايران‌، را برجسته‌ مي‌سازد. قيصر روم‌ براي‌ خسرو ايران‌ عقابي‌ مي‌فرستد تا براي‌ شكار تربيت‌ شود. اما عقاب‌ به‌ محض‌ اينكه‌ به‌ دربار شاه‌ ايران‌ مي‌رسد، به‌ پسر او حمله‌ مي‌كند و او را مي‌كشد. خسرو نيز براي‌ قيصر پلنگي‌ درنده‌ مي‌فرستد و آن‌ را يوزپلنگي‌ معرفي‌ مي‌كند كه‌ براي‌ شكار آهو و گوزن‌ تربيت‌ شده‌ است‌. نتيجه‌ اينكه‌ جانور به‌ محض‌ بيرون‌ آمدن‌ از قفس‌ به‌ پسر قيصر حمله‌ و او را تكه‌ تكه‌ مي‌كند.دميري‌ (ج‌ 2، ص‌ 372) خواص‌ دارويي‌ پلنگ‌ را بر شمرده‌ است‌: صفراي‌ پلنگ‌ كه‌ زهر كشنده‌ است‌ و هرگز نبايد خورده‌ شود، براي‌ شستشوي‌ چشم‌ مفيد است‌، آب‌ مرواريد را درمان‌ و ديد چشم‌ را تقويت‌ مي‌كند. خوردن‌ پنج‌ درهم‌ از گوشت‌ پلنگ‌ انسان‌ را در مقابل‌ زهرمار مصون‌ مي‌كند. ضماد چربي‌ آن‌، هر گونه‌ زخم‌ كهنه‌ يا نو را التيام‌ مي‌بخشد. آتش‌ زدن‌ موي‌ پلنگ‌ عقربها را دور مي‌سازد و اگر آلت‌ آن‌ را در الكل‌ بخوابانند و از آن‌ معجون‌ بسازند مي‌تواند بي‌ اختياري‌ ادراري‌ و همة‌ بيماريهاي‌ مثانه‌ را درمان‌ كند. نشستن‌ دايم‌ روي‌ پوست‌ پلنگ‌، براي‌ درمان‌ بواسير مفيد است‌. چون‌ فقها پوست‌ پلنگ‌ را غيرقابل‌ تذكيه‌ مي‌دانسته‌اند، از پوست‌ آن‌ به‌ عنوان‌ سجاده‌ استفاده‌ نمي‌شده‌ است‌. در حديثي‌ نبوي‌ نيز نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ فرشتگان‌ به‌ محلي‌ كه‌ پوست‌ پلنگ‌ در آن‌ قرار دارد، رفت‌ و آمد نمي‌كنند. منكلي‌ (ص‌ 97، پانويس‌ 1) گفته‌ است‌ كه‌ انسان‌ بايد از نشستن‌ روي‌ پوست‌ پلنگ‌ بپرهيزد. به‌ عقيدة‌ وي‌، خوردن‌ گوشت‌ پلنگ‌ فلج‌ ناقص‌ را درمان‌ مي‌كند و اگر از خون‌ آن‌ محلول‌ بسازند، لك‌ و پيس‌ را برطرف‌ مي‌سازد. به‌ سبب‌ ممنوعيتهاي‌ مذكور، مسلمانان‌ نمي‌توانند از پوست‌ پلنگ‌ روية‌ زين‌ بسازند.در ميان‌ شاعران‌ عرب‌، هيچكس‌ به‌ اندازة‌ كشاجم‌ دربارة‌ پلنگ‌ شعر نسروده‌ است‌. او يك‌ اُرجوزة‌ مشطورة‌ هجده‌ مصراعي‌ (1954، ص‌211؛ همو،1390، ص‌97ـ 98) به‌ پلنگ‌ اختصاص‌ داده‌ و با واژگاني‌ غير معمول‌ و با كلامي‌ نادر، زيبايي‌ پوست‌ پر خط‌ و خال‌ او را تحسين‌ كرده‌ است‌. پوست‌ باشكوه‌ اين‌ حيوان‌، طمع‌ و اشتياق‌ انسان‌ را به‌ تهية‌ اين‌ پوشش‌ زيبا برانگيخته‌ است‌؛ برخي‌ افريقاييان‌، از جمله‌ مردم‌ غانه‌ (ابن‌فقيه‌، ص‌ 83) و زَنج‌ (سومالي‌، اريتره‌ و كنيا؛ مسعودي‌، ج‌3، ص‌2)، به‌ اين‌ امر توجه‌ داشته‌اند.تاجران‌، پوست‌ پلنگ‌ و پلنگ‌ افريقايي‌ را به‌ اروپا و آسياي‌ مركزي‌ صادر مي‌كردند. مسعودي‌ از واردات‌ شايان‌ توجه‌ پوست‌ پلنگ‌ به‌ خاور نزديك‌ و تركيه‌ براي‌ ساختن‌ زين‌ براي‌ سواره‌نظام‌ خبر داده‌ است‌. ادريسي‌ (ج‌1، ص‌311) از دباغي‌ اين‌ پوستها در بندر برقه‌ * و صدور پوستها از آنجا گزارش‌ داده‌ است‌. كاروانهايي‌ كه‌ از واحة‌ اوجَلَه‌ ليبي‌ به‌ آنجا مي‌آمدند پوستها را از شرق‌ افريقا (سرزمين‌ سُفاله‌) به‌ همراه‌ مي‌آوردند. قيروان‌ و قفصه‌ در مغرب‌، دو مركز معروف‌ دباغي‌ پوست‌ پلنگ‌ بود؛ اين‌ مطلب‌ را لئوي‌ آفريقايي‌ (ج‌ 3، ص‌ 80، ص‌ 163ـ169) در قرن‌ دهم‌ تأييد كرده‌ است‌. همة‌ اين‌ پوستها براي‌ تركهاي‌ آسياي‌ مركزي‌، بزنطي‌ تا نقاط‌ دوري‌ نظير دانوب‌ و جنوب‌ روسيه‌ فرستاده‌ مي‌شد ( رجوع كنيد به لُمبارد، ص‌578). در خاور نزديك‌، عدن‌ مركز تجارت‌ پوست‌ پلنگ‌ بود كه‌ به‌ سبب‌ مبدأ آن‌ (بِربِرا)، بَربَري‌ ناميده‌ مي‌شد. اين‌ پوستها از طريق‌ خليج‌ فارس‌ به‌ بغداد و قاهره‌ مي‌رسيد و در آنجا كارِ نهايي‌ روي‌ آنها انجام‌ مي‌شد. جاحظ‌ در كتاب‌ التَبصُّر شرح‌ جالبي‌ از چگونگي‌ انتخاب‌ اين‌ پوستها از بربرا به‌ دست‌ داده‌ ( رجوع كنيد به پلا، ص‌ 158) و گفته‌ است‌ كه‌ از هند، بربرا و مرزهاي‌ مغرب‌ نيز پوست‌ پلنگ‌ و حتي‌ حيوانات‌ زنده‌ (از جمله‌ پلنگ‌) ــ براي‌ باغ‌وحش‌ برخي‌ از حكمرانان‌ بزرگ‌ ــ وارد مي‌كرده‌اند. ] در ايران‌ نيز نوعي‌ پوشاك‌ از پوست‌ پلنگ‌، موسوم‌ به‌ پلنگينه‌ مورد استفاده‌ بوده‌ است‌ (دهخدا، ذيل‌ واژه‌) [ . در قرن‌ چهارم‌، خليفه‌مقتدر (295ـ320) علاقة‌ ويژه‌اي‌ به‌ حيوانات‌ وحشي‌ نشان‌ مي‌داد و در نزديكي‌ قصر ثريا (دارالثّريا)ي‌ خود باغ‌وحش‌ و منطقة‌ شكار (حَيْرالوحوش‌) ايجاد كرده‌ بود و باغ‌وحش‌ او داراي‌ يكصد حيوان‌ بود. به‌ گزارش‌ مقريزي‌ در قرن‌ پنجم‌ (ج‌ 1، ص‌352) در نوبه‌/ نوبيا از پلنگ‌ زنده‌ به‌ عنوان‌ خراج‌ ( رجوع كنيد به بَقْط‌ * ) استفاده‌ مي‌شد. در دوران‌ جديد، يكي‌دو قرن‌ بهره‌برداري‌ نسنجيده‌ از جمعيت‌ طبيعي‌ پلنگها براي‌ ارضاي‌ تمايل‌ مردم‌ به‌ تجمل‌ (زين‌ اسب‌، لباسهاي‌ نظامي‌، تزيين‌ اتاقهاي‌نشيمن‌، استفاده‌ در مدهاي‌ زنانه‌) و كنجكاوي‌ عامه‌ (باغ‌ وحشها و سيركها)، به‌ محدود كردن‌ و نظارت‌ شديد بر شكار اين‌ حيوان‌ و در واقع‌ به‌ حفاظت‌ كامل‌ از اين‌ گونه‌ها در شرق‌ و نيز در كشورهاي‌ مغرب‌ و مناطق‌ طبيعي‌ وسيع‌ افريقا و آسيا انجاميده‌ است‌.نام‌ پلنگ‌ ] در عربي‌ [ با نُمرَة‌ (جمع‌ آن‌: نُمَر ) به‌ معناي‌ «خال‌ كوچك‌» و مترادف‌ «نُكتَة‌»، پيوند دارد كه‌ به‌ سبب‌ پوست‌ خالدار آن‌ است‌؛ درست‌ مانند كاربرد صفت‌ اشتقاقي‌ اَنْمَر براي‌ پوست‌ خاكستري‌ خالدار اسب‌، نَمِرَة‌ براي‌ عباهايي‌ با خطوط‌ سياه‌ و سفيد و نيز براي‌ بيان‌ تيرگي‌ رنگ‌ جوهر مشكي‌ در مقابل‌ سفيدي‌ كاغذ. جدا از تمثيلهايي‌ كه‌ دربارة‌ رنگ‌ پوست‌ پلنگ‌ به‌ كار رفته‌ است‌، خوي‌ خشمگين‌ و بيرحم‌ پلنگ‌ نيز منشأ اين‌ مَثل‌ عربي‌ است‌: «فلانٌ لَبِسَ لِفلان‌ جِلْدَ النمر» (فلان‌ براي‌ فلان‌ در پوست‌ پلنگ‌ رفته‌ است‌) كه‌ از قطع‌ شدن‌ رابطة‌ دو نفر كه‌ به‌ دشمن‌ يكديگر تبديل‌ شده‌اند، سخن‌ مي‌گويد. معناي‌ افعال‌ نَمِرَ ، نَمَّرَ ، تَنَمَّرَ نيز معادل‌ غَضِبَ (خشمگين‌ شد) است‌. ] در زبان‌ فارسي‌ پلنگ‌ صفت‌ به‌ معناي‌ خودبين‌ و حسود بكار رفته‌ است‌ (شاملو، ذيل‌ واژه‌؛ براي‌ اطلاع‌ از باورهاي‌ مردم‌ ايران‌ دربارة‌ پلنگ‌ رجوع كنيد به همانجا) [ .ميان‌ چادرنشينان‌، قبايل‌ نَمِر، نُمَيرَة‌، نُمارة‌ و اَنمار ديده‌ مي‌شود كه‌ اين‌ آخري‌ بخشي‌ از خُزاعه‌ است‌. اين‌ قبايل‌ نام‌ خود را از نامهاي‌ سلالة‌ پدري‌ نظير نِمْر، نَمِر، نِمران‌ و نُماره‌ گرفته‌اند كه‌ پيش‌ از اسلام‌ رواج‌ كامل‌ داشته‌ است‌.مطالعة‌ وجه‌تسمية‌ شهرها و آباديها نيز نقاطي‌ را به‌ ما نشان‌ مي‌دهد كه‌ روزگاري‌ پلنگ‌ در آنها وجود داشته‌ است‌، مثلاً در فلسطين‌، در سرزمين‌ موآب‌، با نقاطي‌ نظير تلّ نِمرين‌ و يك‌ «وادي‌» ] = رود [ به‌ همين‌ نام‌ روبرو مي‌شويم‌ كه‌ شاخابه‌اي‌ از ساحل‌ غربي‌ رود اردن‌ واقع‌ در پانزده‌ كيلومتري‌ شمال‌ بحرالميت‌ است‌. اين‌ دره‌ در روزگار باستان‌ كنام‌ پلنگها و يوزپلنگها بوده‌ است‌، امري‌ كه‌ وجود نام‌ بيت‌ النَمِرَه‌ يا نَمْرَه‌ را براي‌ مكاني‌ كه‌ در كتب‌ آسماني‌ ذكر شده‌، اما اكنون‌ وجود ندارد، توجيه‌ مي‌كند. به‌ همين‌ ترتيب‌، در جنوب‌ بحرالميت‌ و در ساحل‌ شرقي‌ آن‌، در سرزمين‌ كَرَك‌، وادي‌ نُمَيْره‌ امتداد دارد كه‌ سواحل‌ باتلاقي‌ و بوته‌زار آن‌ كنام‌ جانوران‌ وحشي‌ بوده‌ است‌.در گياه‌شناسي‌ نيز نام‌ پلنگ‌ تداعي‌ كنندة‌ چندين‌ گياه‌ مختلف‌ است‌، مثلاً خانق‌ النَمر (خفه‌ كنندة‌ پلنگ‌) و قاتل‌ النمر (كشندة‌ پلنگ‌) ( دورونيكوم‌ پارداليانكس‌ ، تيرة‌ مركبان‌ ] فارسي‌: پلنگ‌ كش‌، درونج‌ رجوع كنيد به مظفريان‌، ص‌ 191 [ ). همين‌ دو نام‌ به‌ دو گياه‌ از نوع‌ آلالگان‌ يعني‌ «قاتل‌ گرگ‌» ( آكونيتوم‌ ] اقونيطون‌ [ ليكوكتونوم‌ ) و «باشلق‌ كشيشان‌» ( آكونيتوم‌ ناپلّوس‌ ) نيز اطلاق‌ مي‌شود. روزگاري‌ از ريشه‌هاي‌ اين‌ سه‌ گياه‌ براي‌ ساختن‌ طعمة‌ سمي‌ به‌ منظور كشتن‌ جانوران‌ مضرّ استفاده‌ مي‌شد. همين‌ دو نام‌ در مورد آفتاب‌پرست‌ سياه‌رنگ‌ ( كاردوپاتيوم‌ كوريمبسوم‌ ) به‌ كار مي‌رود. شجرة‌ النَمِر (درخت‌ پلنگ‌) و حَنيّة‌ النمر (كمان‌ پلنگ‌) نيز به‌ مارچوبة‌ افريقايي‌ ( آسپاراگوس‌ آفريكانوس‌ ، سوسنيان‌) اطلاق‌ مي‌شود. سرانجام‌ اُكنا ( اُكنا اينرميس‌ و اُكناپرويفوليا ) ــ كه‌ بوته‌هاي‌ مناطق‌ حاره‌ است‌ ــ عيون‌ النمر (چشمهاي‌ پلنگ‌) ناميده‌ مي‌شود، زيرا گلهاي‌ اين‌ بوته‌ها به‌ چشمهاي‌ پلنگ‌ شباهت‌ دارند. ] در زبان‌ فارسي‌ نيز براي‌ بيان‌ نوعي‌ طرح‌ و رنگ‌ به‌ كار رفته‌ است‌، مثلاً در پلنگشمك‌ كه‌ گل‌ آن‌ به‌ گلهاي‌ پشت‌ پلنگ‌ و به‌ رنگ‌ آن‌ ماند (دهخدا، همانجا) [ .در حوزة‌ هنر، استفاده‌ از مضمون‌ پلنگ‌ كمي‌ تحت‌الشعاع‌ شير و يوزپلنگ‌ قرار گرفته‌ است‌. هنرمندان‌، اغلب‌ پلنگ‌ را با يوزپلنگ‌ اشتباه‌ مي‌گرفتند. اما در هنرهايي‌ نظير مينياتور، قالي‌بافي‌ و سفالگري‌ تصوير پلنگ‌ در تصاوير باغهاي‌ ايراني‌ و نيز در صحنه‌هاي‌ شكار پادشاهان‌ ساساني‌ ديده‌ مي‌شود. برخي‌ از طرحهاي‌ بسيار واقعگرايانه‌ از حيوانات‌ به‌ سبك‌ تيموريان‌ ايران‌ (قرن‌ نهم‌)، حيوان‌ را در كنام‌ جنگلي‌ خود نشان‌ مي‌دهد. در فنون‌ قلمزني‌، همين‌ صحنه‌هاي‌ شكار، در گراورهايي‌ كه‌ با عاج‌ روي‌ جعبه‌هاي‌ جواهر ترسيم‌ شده‌اند يا كوزه‌هايي‌ كه‌ از جنس‌ دُر كوهي‌ شيشه‌نما هستند نقش‌ گرديده‌اند، از جمله‌، بشقابي‌ (موزة‌ بناكيِ آتن‌) متعلق‌ به‌ دورة‌ فاطميان‌ مصر (پايان‌ قرن‌ پنجم‌) كه‌ مضمون‌ نقش‌ تزييني‌ آن‌ «انسان‌ و پلنگ‌» است‌ (سوردل‌، ص‌380، شكل‌ 143)؛ اين‌ مضمون‌ كه‌ از مضامين‌ ناب‌ دورة‌ يوناني‌مآبي‌ و در واقع‌ مسيحي‌ گرفته‌ شده‌ است‌، فرزانه‌اي‌ را نشان‌ مي‌دهد كه‌ يك‌ زانو به‌ زمين‌ نهاده‌ و با حيواني‌ خالدار، پلنگ‌ يا يوزپلنگ‌، سخن‌ مي‌گويد. حيوان‌ مطيعانه‌ نشسته‌ و با دقت‌ به‌ سخنان‌ مرد گوش‌ مي‌دهد. اين‌ تصوير احتمالاً يادآور دانيال‌ نبي‌ در كنام‌ شير يا يك‌ مسيحي‌ است‌ كه‌ به‌ ميان‌ جانوران‌ درندة‌ سيرك‌ رومي‌ افكنده‌ شده‌ است‌. پلنگ‌ همچنين‌ از نشانهاي‌ خانوادگي‌ سلطان‌ بيبرس‌ اول‌ بوده‌ است‌، كه‌ بر قابهاي‌ مفرغيِ مدرسة‌ او در قاهره‌ (664) حكاكي‌ شده‌، و اكنون‌ در موزة‌ ويكتوريا و آلبرت‌ نگهداري‌ مي‌شوند.منابع‌: ] ابن‌ سيده‌، المُخصَّص‌ ، بيروت‌ 1417/ 1996؛ ابن‌فقيه‌، مختصركتاب‌ البلدان‌ ، بيروت‌ 1408/1988 [ ؛ ابن‌منقذ، كتاب‌ الاعتبار ، چاپ‌ فيليپ‌ حتي‌، پرينستون‌ 1930؛ ] محمدبن‌ محمد ادريسي‌، كتاب‌ نزهة‌ المشتاق‌ في‌ اختراق‌ الا´فاق‌ ، قاهره‌، بي‌تا.؛ اسماعيل‌ اعتماد، پستانداران‌ ايران‌ ، ج‌ 2، تهران‌ 1364 ش‌ [ ؛ عمروبن‌ بحر جاحظ‌، كتاب‌ الحيوان‌ ، چاپ‌ عبدالسلام‌ محمد هارون‌، مصر ] تاريخ‌ مقدمه‌ 1385/1965 [ ، چاپ‌ افست‌ بيروت‌ 1388/1969؛ ] محمدبن‌ موسي‌ دميري‌، حياة‌الحيوان‌ الكبري‌ ، قاهره‌ 1390/1970، چاپ‌ افست‌ قم‌ 1364 ش‌؛ علي‌اكبر دهخدا، لغت‌نامه‌ ، زيرنظر محمد معين‌، تهران‌ 1325ـ 1359 ش‌؛ احمد شاملو، كتاب‌ كوچه‌ ، حرف‌ پ‌، دفتر اول‌، تهران‌ 1378 ش‌ [ ؛ زكريابن‌ محمد قزويني‌، كتاب‌ عجايب‌ المخلوقات‌ و غرايب‌ الموجودات‌ ، چاپ‌ فرديناند ووستنفلد، گوتينگن‌ 1849، چاپ‌ افست‌ ويسبادن‌ 1967؛ ] احمدبن‌ علي‌ قلقشندي‌، صبح‌الاعشي‌ ، قاهره‌ ? 1383/1963 [ ؛ محمودبن‌ حسين‌ كُشاجم‌، ديوان‌ ، چاپ‌ خيريه‌ محمد محفوظ‌، بغداد 1390/1970؛ همو، كتاب‌ المصايد والمطارد ، بغداد 1954؛ ] علي‌بن‌ حسين‌ مسعودي‌، مروج‌الذهب‌ و معادن‌ الجوهر ، چاپ‌ با ترجمة‌ فرانسوي‌ باربيه‌ دومنار و پاوه‌ دوكورتي‌، 1861ـ1877، چاپ‌ افست‌ تهران‌ 1970؛ ولي‌الله‌ مظفريان‌، فرهنگ‌ نامهاي‌ گياهان‌ ايران‌: لاتيني‌ ـ انگليسي‌ ـ فارسي‌ ، تهران‌ 1375 ش‌؛ احمدبن‌ علي‌ مقريزي‌، كتاب‌ الخطط‌ المقريزية‌ ، لبنان‌، 1959؛ محمدبن‌ نظام‌ محمود مَنْكَلي‌، كتاب‌ انس‌ الملابوحش‌ الفلا ، دمشق‌ 1987؛ پاول‌ هرن‌ و يوهان‌ هاينريش‌ هوبشمان‌، اساس‌ اشتقاق‌ فارسي‌ ، ترجمة‌ جلال‌ خالقي‌ مطلق‌، تهران‌ 1356 ش‌؛ فرد هرينگتون‌ و ديگران‌، راهنماي‌ پستانداران‌ ايران‌ ، تهران‌ 1355 ش‌ [ ؛P. Bourgoin, Animaux de chasse d'Afrique, Paris 1955, 158-159; [X. De Misonne, "Mammals", in The Cambridge history of Iran , vol. I, Cambridge 1968]; H. Eisenstein, Einfدhrung in die arabische Zoographie, Berlin 1991, index, s.v. "Leopard"; Jean Leo Africanus, Description l'Afrique, ed. Schefer; M. Lombard, La chasse et les produits de la chasse dans le monde musulman ) VIII e -XI e siةcle ), in Annales Economies, Sociإtإs, Civilisations , no. 3 (1969); Pellat, "Le Kita ¦ b al-Tabas ¤ s ¤ ur attribuإ ب G § a ¦ h ¤ iz ¤ ", Arabica , I (1954); D Sourdel and J. Sourdel, La civilisation de l'Islam classique, Paris 1968.براي‌صورت‌كامل‌منابع‌ رجوع كنيد به د.اسلام‌ ،چاپ‌دوم‌،ذيل‌ "Namir and Nimr"
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

ف‌. ويره‌ ، تلخيص‌ از ( د. اسلام‌ ) و ] گروه‌ تاريخ‌ علم‌ [

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 5
تاریخ چاپ
وضعیت انتشار
  • چاپ نشده