زیدیه

معرف

مذهب منتسب به زيدبن على* و معتقد به امامت او بعد از امام‌على‌بن الحسين عليهماالسلام.
متن

زيديه، مذهب منتسب به زيدبن على* و معتقد به امامت او بعد از امامعلىبن الحسين عليهماالسلام. زيديه بر پايه اعتقاد خود چند قيام سياسى داشتند و سنّتى كلامى و فقهى پديد آوردند و در بخشهايى از جهان اسلام حكومتهاى طولانى تشكيل دادند. اين مقاله مشتمل است بر : ۱) تاريخ شكلگيرى مذهب زيدى و شخصيتها و قيامهاى آنان ۲) عقايد و آراى فرق زيدى ۳) فقه زيديه ۴) حكومتهاى زيديه الف) رسّيان ب) بنوقاسم ج) علويان در ايران ← علويان*

۱) تاريخ شكلگيرى مذهب زيدى و شخصيتها و قيامهاى آنان نخستين كسى كه در تاريخ تكوين فرقه زيديه بايد از او سخن گفت زيدبن على است. زيديه او را بنيانگذار فرقه خود مىدانند، اما شيعيان امامى با اين عقيده موافقت ندارند و ضمن احترام به زيد، او را امام يا بنيانگذار فرقهاى جداگانه نمىدانند (← زيدبن على*). سال شهادت زيد را بهاختلاف ۱۲۰، ۱۲۱ و ۱۲۲ گفتهاند. در منبعى كهن سال قتل او ۱۲۰ ذكر شده (← مُصعَببن عبداللّه، ص ۶۱؛ نيز ← مفيد، ۱۴۱۴، ج ۲، ص ۱۷۴)، اما برخى ديگر آن را ۱۲۱ ثبت كردهاند (← خليفةبن خياط، ص ۲۷۸؛ يعقوبى، ج ۲، ص ۳۲۶؛ طوسى، ص ۲۰۶). بهنوشته ابنسعد (ج ۵، ص۲۴۰)، او در دوشنبه ۲ صفر ۱۲۰ و بهروايتى ۱۲۲ بهشهادت رسيد. طبرى (ج ۷، ص۱۶۰) صفر ۱۲۱ را بهنقل از واقدى و صفر ۱۲۲ را بهنقل از هشامبن محمد كلبى گزارش كردهاست (نيز ← مسعودى، ج ۴، ص ۴۱). ابنقُتَيبه سال شهادت او را در جايى (← ص ۲۱۶) ۱۲۲ و در جايى ديگر (ص ۳۶۵) ۱۲۱ ذكر مىكند. بخارى (ج ۳، جزء۲، قسم ۱، ص ۴۰۳) و بَلاذُرى (ج ۲، ص۵۳۰) ۱۲۲ نوشتهاند (نيز ← اخبار الدولة العباسية، ص۲۳۰؛ ابنحِبّان، ج ۴، ص ۲۴۹ـ۲۵۰؛ ابوالفرج اصفهانى، ص ۱۳۶). بهنظر ناطق بالحق (ص ۱۴)، سال شهادت او، بنابر صحيحترين روايت، شب جمعه ۲۵محرّم ۱۲۲ و بهروايتى ۱۲۱ بودهاست (نيز ← ابنعساكر، ج ۱۹، ص ۴۷۶ـ۴۷۹؛ ابنعِنَبَه، ص ۲۵۸؛ ابنفند، ج ۱، ص۳۸۰ـ۳۸۴). در منابع، همچنين سن او را هنگام مرگ بهاختلاف ۴۲ و ۴۸ سال ذكر كردهاند. زيد نزد پدر و برادرش حضرت باقر عليهالسلام شاگردى كرده بود و عالم به حديث و فقه و قرائات بود. او همچنين از عامربن واثله صحابى و عدهاى از تابعين روايت كردهاست. آراى فراوانى به زيد نسبت دادهاند كه از اعتقادات قطعى زيديان بعد از وى شدهاست. از آن جمله است برخى آرا كه در منابع زيديان درج شدهاست. آنان معتقدند كه زيد بر آن بود كه هر فرد فاطمى شجاع و عالم و زاهد ــ چه از فرزندان امامحسن عليهالسلام چه از فرزندان امامحسين عليهالسلام ــ كه مردم را فراخواند و براى امر به معروف و نهى از منكر در راه خدا با شمشير قيام كند شايسته امامت است (براى ديدگاه زيديه درباره امر به معروف و نهى از منكر ← كوك[۱] ، ۲۰۰۲، ص ۲۲۷ـ۲۵۱). همچنين گفتهاند زيد از بيعت با دو خليفه نخست تبرّى نمىجست و آن دو را كافر نمىشمرد (طبرى، ج ۷، ص ۱۸۰ـ۱۸۱، بهنقل از ابومخنف؛ بلاذرى، ج ۲، ص ۵۲۸؛ اشعرى، ص ۶۵؛ شهرستانى، ج ۱، ص ۱۵۵؛ العيون و الحدائق، ج ۳، ص ۹۶ـ۹۷؛ ابنعساكر، ج ۱۹، ص ۴۶۲ـ۴۶۴، ۴۷۱؛ نَشوانبن سعيد حِمْيَرى، ص ۲۳۸ـ۲۳۹). شهرستانى (همانجا) مىنويسد كه زيد به «جواز امامت مفضول با وجود قيام افضل» معتقد بود، و اين گفتار را به او نسبت مىدهند كه «علىبن ابىطالب برترينِ صحابه بود ولى خلافت بنا به مصلحت و رعايت اصلى دينى به ابوبكر سپرده شد ...». عده زيادى از عالمان سرشناس با زيد بيعت كردند. زيد در اثناى قيامش و در رويارويى با يوسفبن عمر ثقفى به شهادت رسيد. جسد او را از قبر بيرون كشيدند و سرش را بريدند و براى هشامبن عبدالملك فرستادند. بدن او تا زمان مرگ هشام در ربيعالآخر ۱۲۵ بر دار آويخته بود. كتابهايى به زيدبن على منسوب است (← عبدالسلام وجيه، ص۴۴۰ـ۴۴۴) كه از جمله آنهاست: ۱) المجموع الفقهى معروف به مسند الامام زيد، كه ابوخالدِ واسطى* (متوفى پس از ۱۴۵) آن را روايت كرده (← مازندرانىحائرى، ج ۵، ص ۱۰۶ـ۱۰۸) و ابراهيمبن زبرقان تيمىكوفى (متوفى ۱۸۳) آن را تدوين كردهاست (← اس[۲] ، ج ۱، ص ۲۶۱ـ۲۶۶). در اين كتاب ديدگاههاى ابوخالد واسطى بازتاب يافتهاست. ۲) كتابالصفوة؛ ۳) تفسير غريب القرآن به روايت ابوخالد واسطى؛ ۴) رسالة فى تثبيتالوصيّة. در پژوهشها، درباره صحت كتابهاى منسوب به زيدبن على ترديد كرده و گفتهاند كه اين كتابها ديدگاههاى جاروديه* را نشان مىدهند و تاريخ آنها بهطور خاص به ربع پايانى قرن دوم و نيمه دوم قرن سوم بازمىگردد (← اشتروتمان[۳] ، ۱۹۲۳، ص ۱ـ۵۲؛ همو، ۱۹۱۰، ص ۳۵۴ـ۳۶۸، ۱۹۱۱، ص ۴۹ـ۷۸؛ آرندونك[۴] ، ص ۲۵۵ به بعد؛ زيدبن على[۵] ، مقدمه گريفينى[۶] ؛ ترائينى[۷] ، ۱۹۷۷؛ مادلونگ[۸] ، ۱۹۶۵، ص ۵۳ـ۷۱؛ كوك، ۱۹۸۱، ص ۵۶؛ اس، ج ۱، ص ۲۶۱ـ۲۶۶؛ براى تفصيل بيشتر ← زيدبن على*).

يحيىبن زيد. پس از زيدبن على، پسرش يحيى به امامت رسيد. او در ميان كيسانيه و برخى گروههاى شيعه مورد توجه بود. بلاذرى (ج ۲، ص ۵۴۵) و طبرى (ج ۷، ص ۲۲۸) سال قتل او را ۱۲۵ نوشتهاند، اما ناطق بالحق (ص ۱۷) گفتهاست كه اين واقعه در شب جمعه در رمضان ۱۲۶ روى داد (نيز ← حسنى، تتميم علىبن بلال آملى، ص ۴۱۸ـ۴۲۳؛ مُحَلِّى، ج ۱، ص ۲۷۲). بهنوشته مسعودى (ج ۴، ص۵۰)، او در پايان سال ۱۲۵ يا به روايتى اول ۱۲۶ بهقتل رسيد (قس ابنفند، ج ۱، ص ۴۰۶). جسد وى در جوزجان بر دار ماند تا اينكه سياهجامگان عباسى او را پايين آوردند، غسل دادند و به خاك سپردند. متوكلبن هارون صحيفه سجاديه را از يحيىبن زيد روايت كردهاست (نجاشى، ش ۱۱۴۴؛ مازندرانىحائرى، ج ۵، ص ۲۷۹ـ۲۸۱).

محمد نفس زكيّه. با كشته شدن يحيى، زيديه به محمد نفس زكيّه پسر عبداللّه محض پسر حسنبن حسنبن على بن ابىطالب پيوستند و در منابع زيدى او را در زمره امامانشان برشمردهاند. در منابع برخى از نامههاى مبادلهشده ميان محمدبن عبداللّه نفس زكيّه و خليفه عباسى، ابوجعفر منصور (حك : ۱۳۶ـ۱۵۸)، باقى ماندهاست (← طبرى، ج ۷، ص ۵۶۶ ـ ۵۷۱؛ حسنى، همان تتميم، ص ۴۳۷ـ۴۴۳؛ ترائينى، ۱۹۶۴، ص ۷۷۳ـ۷۹۸؛ حتى اگر انتساب اين نامهها صحيح نباشد، ديدگاه زيديه را نشان مىدهد؛ براى پژوهشى درباره نامهاى منسوب به نفس زكيّه ← رضوان السيد، ص ۱۳۱ـ۱۴۷). قيام نفس زكيّه در مدينه و در ۲۸ جمادىالآخره، و بهروايتى در ۱۴ رمضان ۱۴۵ روى داد (← بلاذرى، ج ۲، ص ۴۱۸؛ طبرى، ج ۷، ص ۵۹۷؛ ابوالفرج اصفهانى، ص ۲۷۵؛ محلّى، ج ۱، ص۲۹۰، ۲۹۶ـ۲۹۷؛ ابنفند، ج ۱، ص ۴۱۵). ناطق بالحق (ص۲۰) نوشتهاست كه او در ۲۸ جمادىالآخره كارش را آغاز كرد و در رمضان كشته شد و بنابراين قيامش دو ماه و چند روز طول كشيد. گروهى از جاروديه (يكى از دو فرقه اصلى زيديه) پس از كشته شدن نفس زكيّه قائل به رجعت و مهدويت او شدند (نوبختى، ص ۶۳؛ اشعرى، ص ۶۷؛ قاضىعبدالجباربن احمد، ج۲۰، قسم ۲، ص ۱۸۵؛ شهرستانى، ج ۱، ص ۱۵۹؛ نشوانبن سعيد حميرى، ص ۲۰۸؛ براى اطلاعات بيشتر ← نفس زكيّه*).

قيامهاى زيديه پس از نفس زكيّه. كمتر از يك ربع قرن پس از فروكش كردن قيام نفس زكيّه در مدينه و قيام برادرش ابراهيم در بصره (رمضان ـ ذيقعده ۱۴۵)، حسنيان در حجاز به رهبرى حسينبن علىبن حسنبن حسنبن حسنبن علىبن ابىطالب به قيام برضد خلافت عباسى برخاستند (ذيقعده ـ ذيحجه ۱۶۹). خليفه موسى هادى (حك : ۱۶۹ـ۱۷۰) در واقعه فخ، در نزديكى مكه، شورش آنها را سركوب كرد (← نفس زكيّه*). اما اين شورش ــ بهرغم ناكامىاش ــ نتايج مهمى در پى داشت كه در دوره خلافت هارونالرشيد (۱۷۰ـ۱۹۳) اهميت يافت و تأثير آشكارى در انتشار فرقه زيديه داشت. دو برادر نفس زكيّه، ادريس و يحيى، توانستند بگريزند. ادريس حكومت ادريسيان را در مغرب بنا نهاد و يحيى در ديلم دعوت را گسترش داد كه ثمره آن برپايى حكومتى زيدى در ديلم پس از زمانى كمتر از نيم قرن بود (درباره خروج حسين شهيد فخّ و يحيىبن عبداللّه و برادرش ادريسبن عبداللّه ← رازى، ۱۹۹۵). در ۱۹۹، ابوالسرايا* سرىبن منصور شيبانى با شعار «الرضا من آلمحمد» و به نام محمدبن ابراهيم طباطبا علوى (متوفى ۱۹۹) قيام كرد و عدهاى از طالبيان او را كمك يا همراهى كردند. قيامهاى آنها در يمن و مكه تا ۲۰۲ ادامه يافت تا اينكه مأمون (حك : ۱۹۸ـ۲۱۸) همه را سركوب كرد (← ابوالفرج اصفهانى، ص ۵۱۸ـ۵۵۹؛ حسنى، همان تتميم، ص ۵۳۴ـ۵۵۳؛ ناطق بالحق، ص ۳۲ـ۳۴؛ محلّى، ج ۱، ص۳۶۰ـ۳۸۴؛ ابنفند، ج ۱، ص ۴۷۳ به بعد). زيديان قيامهاى خود را با شعار «الرضا من آلمحمد» از سر گرفتند، ازجمله محمدبن قاسمبن على صوفى كه بر مذهب جاروديه و معتقد به آراى معتزله بود (← ابوالفرج اصفهانى، ص ۵۷۷ـ۵۸۸؛ منصور باللّه، ج ۱، ص ۲۷۲ـ۲۷۶) و در ۲۱۹ در طالقان قيام كرد (طبرى، ج ۹، ص ۷ـ۸؛ ابنفند، ج ۱، ص ۵۰۱ـ ۵۱۵)؛ و يحيىبن عمربن حسين كه در ۲۵۰ در كوفه قيام كرد (ابوالفرج اصفهانى، ص ۶۳۹ـ۶۶۴؛ ابنفند، ج ۱، ص ۵۱۶ـ۵۳۹).

زيديه در طبرستان و ديلم (درياى قزوين). حكومت علويان در طبرستان و مركز آن، آمل، بهدست حسنبن زيدبن محمدبن اسماعيلبن زيد «داعى كبير» كه او را زيدى مىدانند و در ۲۵۰ در طبرستان قيام كرد، پايهگذارى شد (← طبرى، ج ۹، ص ۲۷۱ـ۲۷۶؛ مسعودى، ج ۵، ص ۶۶، ۸۷، ۱۱۳، ۲۳۴؛ حاكم جِشُمى، ص ۱۲۷ـ۱۳۲؛ ذهبى، حوادث و وفيات ۲۶۱ـ ۲۷۰ه .، ص ۷۷ـ۷۸؛ صَفَدى، ج ۱۲، ص۲۰ـ۲۲؛ عبدالسلام وجيه، ص ۳۱۹ـ۳۲۰؛ نيز ← مادلونگ، ۱۹۶۵، ص ۱۵۴ـ۱۵۹؛ خان[۹] ، ص ۳۰۱ـ۳۱۴؛ حسنبن زيدبن محمد*). حسنبن على اطروش ناصر للحق (حسن اطروش*)، از نسل عمربن علىبن حسين، در زمان داعى كبير حسنبن زيد به طبرستان رفت و با او و سپس با پسرش محمدبن زيد (← ابوالفرج اصفهانى، ص ۶۹۳) همراه شد تا اينكه پس از قتل محمدبن زيد در ۳۰۱ در آمل، با او بيعت كردند. فرمانده سپاه او داعى حسنبن قاسم حسنى (متوفى ۳۱۶) بود (ناطق بالحق، ص ۵۷ـ۵۹؛ منصورباللّه، ج ۱، ص ۳۱۶ـ۳۱۷). زيديان اطروش را از عالمان بزرگ زيديه و صاحب مذهبى بهشمار مىآورند كه در كنار مذهب قاسمبن ابراهيم رسّى* در طبرستان انتشار يافت (مادلونگ، ۱۹۶۵، ص ۱۵۹ـ۱۸۰؛ براى شرح حال وى ← ناطق بالحق، ص۵۰ـ۶۲؛ حسنى، همان تتميم، ص ۶۰۲ـ ۶۰۸؛ منصور باللّه، ج ۱، ص ۳۰۸ـ۳۱۵؛ ابناثير، ج ۸، ص ۸۱ـ۸۳؛ محلّى، ج ۲، ص ۵۵ـ۷۹؛ ابنابىالحديد، ج ۱۵، ص ۲۸۵ـ۲۸۶؛ ابنعنبه، ص ۳۰۸؛ عبدالسلام وجيه، ص ۳۳۱ـ ۳۳۴؛ اما منابع امامى حسن اطروش را به استناد سخن نواده او شريف مرتضى علمالهدى و نيز مبتنى بر شواهد و قراينى ديگر از پيروان مذهب اماميه مىدانند (براى توضيحات بيشتر ← حسن اطروش*). زيديه پس از وفات اطروش به دو گروه تقسيم شدند : قاسميه در آمل و ناصريه در گيلان (مادلونگ، ۱۹۶۵، ص ۱۶۸ـ۱۶۹)؛ تا اينكه مهدى لديناللّه محمدبن داعى حسنبن قاسم هر دو مذهب را به رسميت شناخت. عدهاى از داعيان و امامان از هر دو گروه كه حكومت و دعوت را در آن مناطق ادامه دادند عبارتاند از: مهدى لديناللّه محمدبن داعى حسنبن قاسم، كه در ۳۵۳ در ديلم با او بيعت كردند (← منصورباللّه، ج ۱، ص ۳۲۱ـ۳۲۲؛ محلّى، ج ۲، ص ۱۰۱ـ۱۱۳؛ عبدالسلام وجيه، ص ۸۸۷)؛ المؤيدباللّه احمدبن حسينبن هارون (متوفى ۴۱۱)، كه امامى بود و سپس به زيديه گرويد، و از ملازمان صاحببن عبّاد (متوفى ۳۸۵) بود (محلّى، ج ۲، ص ۱۲۲ـ۱۶۴؛ عبدالسلام وجيه، ص۱۰۰ـ۱۰۳؛ كرامر[۱۰] ، ص ۲۵۹ـ۲۷۰)؛ ناطق بالحق يحيىبن حسينبن هارون (متوفى ۴۲۴)، مؤلف إلافادة فى أخبار الأئمة السادة، كه پس از مرگ برادرش المؤيدباللّه با او بيعت كردند (محلّى، ج ۲، ص ۱۶۵ـ۱۶۹؛ ناطق بالحق، مقدمه رحمتى، ص سيزده ـ پنجاه و پنج؛ عبدالسلام وجيه، ص ۱۱۲۱ـ۱۱۲۳)؛ حسين ابوعبداللّه حسينبن حسينبن حسن ناصرى (متوفى ۴۷۲)، كه در ۴۳۲ در هوسم با او بيعت كردند (محلّى، ج ۲، ص ۱۹۵ـ۱۹۶)؛ هادى حُقينى علىبن جعفربن حسن، كه در اسفنديار در ديلم با او بيعت كردند و در ۴۹۰ بهدست اسماعيليانِ نزارى در كجوا بهقتل رسيد (همان، ج ۲، ص ۱۹۷ـ۲۰۱؛ عبدالسلام وجيه، ص ۶۶۳)؛ ابوالرضا كيسُمى، كه پس از هادى حقينى براى خودش دعوت كرد و بر سراسر گيلان و ديلمان تا مرزهاى طبرستان تسلط يافت (محلّى، ج ۲، ص ۲۰۱ـ۲۰۲)؛ ابوطالبالأخير يحيىبن احمد، كه در ۵۰۲ در گيلان قيام كرد و بيشتر جنگهايش با باطنيه بود و در ۵۲۰ درگذشت (همان، ج ۲، ص ۲۰۳ـ۲۱۸). از نيمه قرن پنجم، داعيان اسماعيلى در سرزمينهاى تسخيرناپذير جنوب درياى قزوين در مناطق زيديه نفوذ كردند. حسن صبّاح* داعيانى را به قزوين و بهطور مشخص قلعه الموت كه تحت سيطره يكى از داعيان زيدى بود، فرستاد و در ۴۸۳ توانست آنجا را تصرف كند (← دفترى[۱۱] ، ص ۳۳۸ـ۳۳۹). در ۵۲۶، حاكم ديلم داعى زيدى ابوهاشم علوى از اسماعيليان نزارى شكست خورد (همان، ص ۳۷۳) و زيديه ديلم و گيلان و درياى قزوين متفرق شدند. در قرن هشتم، سادات ملاطى (خاندان سيدعلى كيا) توانستند در ديلم حكومتى زيدى را بنيان نهند كه تا طارم و قزوين را تحتسلطه داشت. اين حكومت تا تصرف گيلان بهدست صفويه در سال ۱۰۰۰، برقرار بود (← همان، ص ۴۴۸ـ۴۴۹).

زيديه در يمن. امام علىبن ابىطالب عليهالسلام و اهل بيت پيروان و محبان فراوانى در يمن داشتند و بهويژه بهسبب دورى يمن از مركز خلافت دعوتهاى فراوانى در آنجا جريان يافت. مىدانيم كه محمدبن عبداللّه نفس زكيّه قاسمبن اسحاقبن عبداللّهبن جعفربن ابىطالب را در يمن و برادرش موسىبن عبداللّهبن حسن را در شام گمارد تا براى او دعوت كنند، اما ايشان پيش از آنكه به آنجا برسند كشته شدند (طبرى، ج ۷، ص ۵۶۱؛ ابوالفرج اصفهانى، ص ۳۹۲). در منابع زيديه آمدهاست كه يحيىبن عبداللّه در زمان اختفا هشت ماه در صنعا اقامت داشت و عالمان صنعا نزد او شاگردى كردند. او نزد زكريا بن يحيىبن عمربن سابور ساكن بود و با امام شافعى كه براساس منابع زيدى بعدها در شمار داعيان وى درآمد ديدار كرد (رازى، ص ۱۹۴، ۱۹۷، ۳۰۴؛ بهنوشته او، يحيىبن عبداللّه دو بار، بار نخست پس از خروج از حبشه و ديگر بار پس از فرار از بغداد مخفيانه وارد يمن شد، اما محلّى، ص ۳۲۹ـ۳۴۷ فقط به دومى اشاره كردهاست). نخستين فردى كه حكومتى زيدى را در مناطق كوهستانى شمال يمن بنا نهاد نوه قاسم رسّى، يحيىبن حسين هادى الىالحق* (متوفى ۲۹۸) بود و خاندان رسّى با او بهعنوان امام بيعت كردند. هادى در طبرستان سربرآورد، اما تصميم گرفت در يمن قيام كند. او حكومت خود را در صعده و اطراف آن تشكيل داد و صنعا را گرفت، هرچند آن را از دست داد. وى جنگهايى با علىبن فضل، داعى اسماعيلى در يمن، داشت (← دفترى، ص ۱۳۱ـ۱۳۴). مىتوان گفت كه بناى مبانى اعتزال بهصورتى روشمند به او باز مىگردد (على محمد زيد، ۱۹۸۵، ص ۱۴۳ـ ۱۸۱؛ براى شرححال وى ← ناطق بالحق، ص ۴۰ـ ۵۰؛ حسنى، همان تتميم، ص ۵۶۷ـ۵۸۹؛ منصور باللّه، ج ۱، ص۳۰۳ـ ۳۰۸؛ محلّى، ج ۲، ص ۲۵ـ۵۴؛ ابنفند، ج ۲، ص۵۵۴ـ ۶۱۳). علىبن محمدبن عبيداللّه (متوفى بعد از ۳۲۵) كتابى با نام سيرة الهادى إلى الحق يحيىبن حسين دارد، و قاضى علامه عبداللّهبن حمزةبن ابىالنجم صعدى (متوفى ۶۴۶) كتاب دررالأحاديث النبوية بالأسانيد اليحيوية را گرد آوردهاست (درباره تأليفات او ← عبدالسلام وجيه، ص ۱۱۰۳ـ۱۱۱۱). پس از هادى پسرش محمد ملقب به مرتضى به حكومت رسيد، اما در ۲۹۹ كنار رفت و در ۳۱۰ در صعده درگذشت (← ناطق بالحق، ص ۶۲ـ۶۳؛ منصور باللّه، ج ۱، ص ۳۱۹؛ على محمد زيد، ۱۹۸۵، ص ۱۰۵ـ۱۰۸؛ عبدالسلام وجيه، ص ۱۰۱۳ـ۱۰۱۶). در ۳۰۱، زيديه يمن برادر او احمدبن يحيىبن حسين را از حجاز فراخواندند و با او بيعت كردند و او ناصرلديناللّه لقب يافت. وى با اسماعيليه و برخى از قبايل يمن بارها جنگيد تا اينكه در ۳۲۵ درگذشت (← ناطق بالحق، ص ۶۳ـ۷۴؛ منصور باللّه، ج ۱، ص۳۲۰؛ محلّى، ج ۲، ص ۸۸ـ۱۰۰؛ قس ابنفند، ج ۲، ص ۶۴۳ـ۶۵۷، كه سال وفات را ۳۲۲ ذكر كردهاست). مادلونگ كتاب النجاة او را در ۱۴۰۵ در بيروت منتشر كردهاست (نيز ← عبدالسلام وجيه، ص ۲۰۲ـ۲۰۴). پس از مرگ او، منصور يحيىبن احمد ناصر (متوفى ۳۶۶) بهحكومت رسيد، اما دو برادرش مختار قاسمبن ناصر و حسنبن ناصر با او به مخالفت برخاستند، كه در نزاع ميان آنها در ۳۲۹، صعده ويران شد. سپس منتصر محمدبن مختار بعد از پدرش آمد؛ و در ۳۶۸، داعى يوسفبن يحيىبن احمدبن يحيى هادى در صنعا سربرآورد كه در ۴۰۳ در صعده درگذشت (← ابنفند، ج ۲، ص ۶۶۴ـ۶۶۸؛ على محمد زيد، ۱۹۸۵، ص ۱۰۹ـ۱۲۹). در ۳۸۸، قاسم عِيانىبن عبداللّهبن محمدبن قاسم رسّى در پى فراخوانى مردم يمن به آنجا رسيد و منصورباللّه لقب يافت و در ۳۸۹ در صنعا به نام او خطبه خواندند (← محلّى، ج ۲، ص ۱۱۴ـ۱۲۰؛ ابنفند، ج ۲، ص ۶۶۹ـ۶۷۴؛ ايمن فؤاد سيد، ص ۲۳۸ـ۲۳۹؛ عبدالسلام وجيه، ص ۷۷۳ـ۷۷۵). عيانى از عالمان بزرگ زيديه بهشمار مىآيد و در مسائل فقهى ديدگاههايى متفاوت با هادى دارد. عيانى در ۳۹۳ درگذشت (درباره امامت زيديه نخستين تا زمان ايوبيان ← استوكى[۱۲] ، ص ۷۹ـ۹۹). بعد از او، پسرش ابوعبداللّه حسينبن قاسم مهدى لديناللّه قدرت را بهدست گرفت و بر مناطقى از الهان تا صعده و صنعا حكومت كرد تا در ۴۰۴ كشته شد. گروهى از پيروان وى معتقد بودند كه او كشته نشده و زنده است و همان مهدى منتظر است. آنها فرقه حسينيه* از زيديه هادويهاند (← نشوانبن سعيد حميرى، ص ۲۰۸؛ محلّى، ج ۲، ص۱۲۰ـ۱۲۱؛ ابنمرتضى، ۱۹۸۸، ص ۹۱ـ۹۲؛ ابنفند، ج ۲، ص ۶۷۵ـ۶۸۴؛ ايمن فؤاد سيد، ص ۲۳۹ـ۲۴۱؛ على محمد زيد، ۱۹۹۷، ص ۲۳ـ۲۴، ۱۰۵ـ۱۰۷). فرقه مطرّفيه* در اين دوره در ميان زيديه يمن پديد آمد. اين فرقه به مطرّفبن شهاب عبادى (متوفى ۴۵۹) منتسب است. او با فرقه حسينيه روبهرو شد و سركوب دعوت اسماعيليان را رهبرى كرد. وى به مبانى فكرى قاسم رسّى و هادى يحيىبن حسين بازگشت و انديشههاى واردشده از جانب زيديه درياى قزوين را نپذيرفت. مطرّفيه براى گستراندن دعوتشان از روش «هجرت» بهره بردند و براى مهاجران اقامتگاههايى متمركز و پايگاههايى علمى ـ دينى بنا كردند كه در اطراف صنعا و غرب آن و در وقش گسترش يافت. بزرگان ايشان به ورع و تقوا و سادهزيستى شهره شدند. از نگاه آنان، علم و عقايد جز با عمل سختكوشانه و طولانىمدت و جهاد با نفس حاصل نمىشود. آراى مطرّفيه مأخوذ از اقوال معتزله بغداد بود، هرچند در برخى مسائل با آنان اختلاف داشتند. قاضى جعفربن احمد عبدالسلام ابناوى (از مردمان فارس در يمن) نقش مهمى در مخالفت با مطرّفيه داشت. او اسماعيلى بود و سپس به زيديه گرويد و از شيوخ معتزله درياى قزوين (منطقه طبرستان) كه به يمن آمده بودند اعتزال را فراگرفت. قاضىجعفر مناظرات و مجادلاتى با مطرّفيه داشت كه امام متوكل علىاللّه احمدبن سليمان آراى مطرّفيه را بدعتى مىدانست كه بايد مانع انتشارشان شد (ابنفند، ج ۲، ص ۷۶۹ـ۷۷۴؛ عبدالسلام وجيه، ص ۲۷۸ـ ۲۸۲). على محمد زيد (۱۹۹۷، ص ۶۴ـ۱۰۴، ۲۰۱ـ۲۹۷) بر آن است كه مطرّفيه مذهبى زيدى و بومى بود كه مخاطبش قبايل بودند و به مساوات ميان مردم دعوت مىكرد (نيز ← شرفى، ج ۱، ص ۱۳۶ـ۱۴۲، ۳۲۰ـ۳۲۱، ج ۲، ص ۱۷۵ـ۱۸۱؛ مادلونگ، ۱۹۸۵، مقاله ۱۹، ص ۷۵ـ۸۳؛ ايمن فؤاد سيد، ص ۲۴۱ـ۲۵۹). بعد از مهدىلديناللّه تعدادى از داعيان و داوطلبانى از اشراف قدرت را بهدست گرفتند، ازجمله: ابوهاشم حسنبن عبدالرحمان ملقب به نفس زكيّه؛ داعى حمزةبن حسنبن عبدالرحمان؛ ابوالفتح ديلمى* ناصربن حسينبن محمدبن عيسىبن محمد، كه پس از آمدن از ناحيه ديلم در ۴۳۰ در يمن قيام كرد (← محلّى، ج ۲، ص۱۷۰ـ۱۹۵؛ ابنفند، ج ۲، ص ۶۸۵ـ۷۴۷). سپس دولت صُلَيحيان در يمن برپا شد و سلسله امامان زيديه در يمن متوقف شد تا اينكه امام متوكل علىاللّه احمدبن سليمان به حكومت رسيد (← ايمن فؤاد سيد، ص ۲۶۳ـ۲۶۴؛ على محمد زيد، ۱۹۹۷، ص ۲۵ـ۴۳). در ۵۳۲، امام متوكل علىاللّه احمدبن سليمانبن محمد ناصرى هادوى دعوتش را آغاز كرد. وى از عالمان بزرگ زيديه بود و در مخالفت با دعوت مطرّفيه كه در زمان او رواج يافته و قدرتمند شده بود، رديههايى نوشت. او در ۵۶۶ درگذشت (← محلّى، ج ۲، ص ۲۱۹ـ۲۴۶؛ ابنفند، ج ۲، ص ۷۴۸ـ۷۶۸؛ على محمد زيد، ۱۹۹۷، ص ۴۴ـ۶۳). پس از او، امام منصور باللّه* عبداللّهبن حمزةبن سليمان دعوتش را آغاز كرد. نسب او به عبداللّهبن حسين برادر هادى الىالحق مىرسد. بهنوشته على محمد زيد (۱۹۹۷، ص ۱۵۹)، در او آموزههاى اعتزال بصرى، اخبار شيعىِ رايج ميان زيديه عراق و طبرستان ــكه شأن رفيع و حق امامت را براى اهل بيت قائل بودندــ در كنار فقه زيدى در يمن و طبرستان، و نيز تعاليم فقه حنفىِ آن دوره تأثير داشت. او همچنين ميراثبر مناظراتى بود كه قاضى جعفر با فرقههاى مختلف و بهويژه مطرّفيه انجام دادهبود. منصورباللّه تأليفات فراوانى دارد (← عبدالسلام وجيه، ص ۵۷۸ـ۵۸۶). او در ۶۱۱ در زمان وخامت اوضاع ايوبيان فرصت يافت تا مطرفيه را از ميان بردارد و خود در ۶۱۴ در دژ كوكبان از دنيا رفت (← محلّى، ج ۲، ص ۲۴۷ـ۳۵۴؛ ابنفند، ج ۲، ص ۷۹۹ـ۸۱۶؛ على محمد زيد، ۱۹۹۷، ص ۱۵۶ـ۱۹۸). پس از مرگ منصورباللّه زيديه در يمن دچار آشفتگى شدند و بار ديگر داعيان و محتسبان امور را بهدست گرفتند (← ابنفند، ج ۲، ص ۸۴۱ـ۱۰۴۹) تا اينكه حكومت بنورسول* (حك : ۷۲۴ـ۸۵۰) كه اهل سنّت بودند در جنوب يمن شكل گرفت و تا شمال سرزمين زيديان تأثير گذاشت (براى تفصيل بيشتر وقايع تا سال ۹۹۴ ← همان، ج ۲، ص۱۰۵۰ـ۱۰۷۲، ج ۳، ص ۱۰۷۳ـ۱۴۲۴). سپس حكومت عثمانى از ۹۳۱ تا ۱۰۴۵ بر يمن مسلط شد تا اينكه قاسم منصورباللّه (متوفى ۱۰۲۹) دعوتى جديد را آغاز كرد و با عثمانيان جنگيد و پسرش مؤيدباللّه توانست آنها را از مناطق زيديه بيرون كند (← عبدالسلام وجيه، ص ۷۷۸ـ۷۸۲؛ درباره حكومت بنوقاسم ← استوكى، ص ۱۲۷ـ۱۶۶؛ هيكل[۱۳] ، ص ۱ـ۴۷). بنوقاسم تا ۱۳۸۲ كه درنهايت امامت از بين رفت، حكومت كردند (← استوكى، ص ۱۶۷ـ۲۴۹). امروزه زيديه در يمن حدود ۳۵% از جمعيت را تشكيل مىدهند كه بيشترشان در شمال كشور سكونت دارند. از دهه پايانى قرن بيستم و با جنبش «جوانان مؤمن» كه پايگاههاى علمى و حلقههاى درسى برپا كردند نشاط فكرى به ميان زيديه يمن بازگشت (براى گزارش تفصيلى ← همين مقاله، بخش :۴ حكومتهاى زيديه).

۲) عقايد و آراى فرق زيدى

الف) زيديه و معتزله نخستين. در منابع كهن و پارهاى از پژوهشهاى جديد رابطه زيديه و معتزله را با ديدارهاى زيدبن على و واصلبن عطاء* مرتبط دانستهاند، كه در آنها زيد از افكار واصل اثر پذيرفت، يا ــ چنانكه در منابع شيعى آمده ــ گفتهاند كه واصل تحتتأثير انديشه اهل بيت بودهاست (براى تفصيل بيشتر ← احمد محمود صبحى، ج ۳، ص ۱۷۹ـ۱۸۱؛ شوايشى، ص ۹۵ـ۹۷، ۲۹۳، ۳۰۶ـ۳۰۷). منابع معتزله و برخى منابع ديگر از چيزى بيش از ارتباط مفروضِ واصل با برخى شخصيتهاى پايهگذار گرايشهاى اصلى در انديشه اسلامى سخن گفتهاند كه با آنچه مىتوان «حكايتهاى تأسيس» ناميد مرتبط است. اين حكايات ساخته دورهاى پس از دوره تأسيس است و بخشى از آن تصويرى را كه فرقهها براى خودشان خواستهاند و نيز نظر آن فرقه را درباره خاستگاهش نشان مىدهد. شهرستانى (ج ۱، ص ۱۵۵) نوشتهاست كه زيد شاگرد واصل بود و اعتزال را از او فرا گرفت و پيروان او همگى معتزلى بودند. در پژوهشهاى جديد اين فرضيه سست دانسته شدهاست (← على محمد زيد، ۱۹۸۵، ص ۲۸ـ۳۱؛ مادلونگ، ۱۹۶۵، ص ۱۳ـ۴۰، ۱۳۶ـ۱۳۷؛ وات[۱۴] ، ص ۱۶۳ـ۱۶۵؛ اس، ج ۲، ص ۲۴۸ـ۲۵۳). بههرحال، دعوت زيديه در ميان گروههاى مختلف محدّثان و فقيهان بهويژه در حجاز و كوفه كه گرايشهاى فكرى متعددى داشتند با استقبال فراوانى مواجه شد. در فضاى فكرى حجاز و كوفه آن زمان گرايش به آرا مبتنى بر «استطاعت*» و «قدر» وجود نداشت (← مادلونگ، ۱۹۷۹، ص ۱۲۶ـ۱۲۷). عوامل متعدد ديگرى نيز بود كه موجب گردآمدن بسيارى از پيروان ديگر گرايشها حول جريان زيديه شد، ازجمله نسب فاطمى زيد، شخصيت پرجذبه و علم او، و ديدگاه او درباره اينكه امامت شورايى و از ميان فرزندان على است از هر مادرى كه زاده شده باشند و به شرط اينكه قيام كنند، و اينكه علم ميان همه مردم مشترك است. اين عوامل نشان مىدهد كه چرا كسانى چون مالكبن انس، ابوحنيفه، محدّثان كوفه و ديگران به دعوت زيديه تمايل يافتند. عدهاى از معتزله به نفس زكيّه يارى رساندند و همراه او قيام كردند (اس، ج ۲، ص ۶۷۷). همچنين معتزله مغرب (← معتزله*) ادريس بن عبداللّه را حمايت كردند (رازى، مقدمه ماهر جرّار، ص ۶۳ـ۶۴). اما عدهاى از كوفيانى كه به همراهى محمدبن قاسم صوفى كه از جاروديه بود قيام كرده بودند، بهسبب آراى معتزلى او از اطرافش پراكنده شدند (ابوالفرج اصفهانى، ص ۵۷۹ـ۵۸۰). از ميان زيديان شايد جدّىترين نزديكى به اعتزال را بتوان در انديشة قاسمبن ابراهيم رسّى* (۱۶۹ـ۲۴۶) يافت. رسّى راه را براى تبادلى ثمربخش ميان آراى زيديه و معتزله هموار كرد. وى قيام با شمشير را شرط امامت نمىدانست، اما دو مفهوم هجرت و امر به معروف و نهى از منكر كه بر شرط بودن آنها تأكيد داشت، در عمل، به شرط قيام با شمشير نزديكاند. قاسم رسّى چند كتاب در مذهب زيديه تأليف كرد (← مادلونگ، ۱۹۶۵، ص ۸۶ـ۱۵۲؛ على محمد زيد، ۱۹۸۵، ص ۳۱ـ۳۸؛ عبدالسلام وجيه، ص ۷۵۹ـ۷۶۵)؛ پس از اين تا دوره متأخر، اعتزال بر زيديه درياى قزوين و زيديه يمن غلبه يافت (احمد محمود صبحى، ج ۳، ص ۱۸۲ـ۳۴۳).

ب) فرقههاى زيديه و عقايد آنها. پژوهش درباره تغييرات عقايد زيديان نخستين و تحولات تاريخى حاكم بر اين تغييرات كار سادهاى نيست، زيرا منابع اصيل و مهم براى تحقيق درباره ازدياد فرقهها و گروههاى گوناگونِ منشعبشده از پيروان زيدبن على در دسترس نيست. از برخى منابع برمىآيد كه زيديان نخستين به سه فرقه اصلى تقسيم شدند: بُتريّه، گروهى منتسب به كثيربن اسماعيل نوّاء معروف به ابتر و ديگرانى چون حسنبن صالحبن حى (← اس، ج ۱، ص ۲۳۹ـ۲۵۲؛ براى تفصيل درباره رؤساى بتريّه ← بُتريّه*)؛ جاروديه*، منتسب به ابوالمنذر زيادبن جارود (اس، ج ۱، ص ۲۵۳ـ۲۶۸)؛ و سليمانيه يا جريريه، منتسب به سليمانبن جرير رقّى* (مادلونگ، ۱۹۷۹، ص ۱۲۵ـ۱۲۸؛ اس، ج ۲، ص ۴۷۲ـ۴۸۵). بنابر آنچه در كتابهاى فرقهشناسى آمدهاست، مهمترين عقايد اين سه فرقه و اختلاف ميان آنها، بهويژه درباره امر خلافت و امامت، بهطور خلاصه از اين قرار است : بُتريّه. آنان على عليهالسلام را برترين فرد پس از پيامبر مىشمردند اما بهاعتقاد آنان، بيعت با ابوبكر و عمر اشكالى نداشت، چرا كه تصور مىكردند امامعلى با آن دو بيعت كردهاست (← نوبختى، ص ۱۳، ۵۷؛ مسائلالامامة، ص ۴۳؛ اشعرى، ص ۶۸ـ۶۹؛ بغدادى، ص ۳۴؛ نشوانبن سعيد حميرى، ص ۲۰۷؛ ابنمرتضى، ۱۹۸۵، ص ۴۷). آنان معتقد بودند كه على فقط زمانى امام بودهاست كه مردم با او بيعت كردند (اشعرى، ص ۶۹). آنها عثمان را نكوهش مىكردند (نوبختى، ص ۵۷) و از او در شش سال آخر خلافتش تبرّى مىجستند (مسائلالامامة، ص ۴۳ـ۴۴) و در خلافت عثمان متوقف مىماندند (اشعرى، همانجا؛ قاضىعبدالجباربن احمد، ج۲۰، قسم ۲، ص ۱۸۵؛ شهرستانى، ج ۱، ص ۱۶۱؛ نشوانبن سعيد حميرى، همانجا). بنابر عقيده بتريّه، امامت در فرزندان على است ــ از هر مادرى كه زاده شده باشند ــ و شرط آن فقط قيام است (نوبختى، همانجا)، يا اينكه امام يكى از فرزندان حسن و حسين عليهماالسلام است كه با شمشير قيام كند (شهرستانى، همانجا). از نظر آنان، شايستهترين فرد براى امامت بايد از طريق برگزارى شورا ميان نخبگان و برجستگان جامعه انتخاب شود (← نشوانبن سعيد حميرى؛ ابنمرتضى، ۱۹۸۵، همانجاها). پيروان اين فرقه معتقد بودند كه علم ميان همه مردم پراكنده است، و اهلبيت و عامه مردم از اين نظر يكساناند (نوبختى، ص ۵۶؛ مسائلالامامة، ص ۴۴؛ براى تفصيل آراى بتريّه و بحث و تحقيق درباره اينكه آيا آنها واقعآ از فرقههاى زيديه بودهاند يا نه ← بتريّه*).

جاروديّه. آنان حضرت على را برترين مردم و امام بر حق مىدانستند و امت را نيز بهسبب ترك على گمراه و كافر مىشمردند (سعدبن عبداللّه اشعرى، ص ۷۲؛ نوبختى، ص ۲۱؛ مسائلالامامة، ص ۴۲؛ اشعرى، ص ۶۷؛ ابنمرتضى، ۱۹۸۵، همانجا). به عقيده بعضى از آنها، پيامبر براى جانشينى خود به نامهاى على و پس از او حسن و حسين تصريح كرد و پس از آن نصى وجود نداشت (مسائلالامامة؛ اشعرى، همانجاها). همچنين گفتهاند كه به عقيده آنها، نص درباره على و حسن و حسين با ذكر اوصاف، بدون تصريح به نام، وارد شدهاست و امت بهسبب ترك آن گمراه و كافر شدند (← شهرستانى، ج ۱، ص ۱۵۷ـ۱۵۸؛ نشوانبن سعيد حميرى، ص ۲۰۷ـ۲۰۸؛ ابنمرتضى، ۱۹۸۵، همانجا). جاروديّه معتقد بودند كه از طريق شورا فردى از ميان فرزندان فاطمه كه با شمشير قيام كند بهعنوان امام انتخاب مىشود (سعدبن عبداللّه اشعرى، ص ۷۱؛ نوبختى؛ مسائلالامامة؛ اشعرى، همانجاها؛ نشوانبن سعيد حميرى، ص ۲۰۸). گفتهاند كه ابوالجارود معتقد به رجعت نيز بودهاست (قاضىعبدالجباربن احمد، ج۲۰، قسم ۲، ص ۱۸۵؛ نيز ← اشعرى، همانجا). درباره علم نيز اعتقاد جاروديّه آن بوده كه همه آنچه پيامبر آورده نزد فرزندان فاطمه، از كوچك و بزرگ و نوزاد و سالخوردهشان، است (نوبختى، ص ۵۵)؛ و علم به احكام، به وقت نياز در وقايع مختلف، به امام الهام مىشود (مسائلالامامة، ص ۴۳؛ نيز براى تفصيل آراى جاروديّه ← جاروديّه*).

سليمانيه يا جريريه. آنها امامعلى را برترين مردم مىدانستند كه پيامبر به امامت او اشاره كرد و بهروشى غير از نص مردم را بهسوى او فراخواند (نص خفى؛ در اين باره ← امامت*). امت به اجتهاد خود عمل كردند و به خطا رفتند، اما كافر نشدند (نوبختى، همانجا؛ مسائلالامامة، ص ۴۴؛ شهرستانى، ج ۱، ص ۱۵۹ـ۱۶۰؛ نشوانبن سعيد حميرى، ص ۲۰۷). آنها از عثمان تبرّى جستند و بر كفر او شهادت دادند و كسانى را كه با على جنگيدند كافر دانستند (نوبختى؛ مسائلالامامة، همانجاها؛ اشعرى، ص ۶۸؛ شهرستانى، ج ۱، ص۱۶۰؛ نشوانبن سعيد حميرى، همانجا). بنابر عقيده جريريه، فقط فرزندان فاطمه شايستگى امامت دارند (مسائلالامامة، ص ۴۴ـ۴۵)؛ انتخاب امام شورايى است و با عهد ميان دو نفر صحيح است، هرچند فرد مفضول انتخاب شود (اشعرى، همانجا؛ شهرستانى، ج ۱، ص ۱۵۹). درباره علم نيز ديدگاهشان نظير بتريّه بودهاست (← مسائلالامامة، همانجا). از ميان اين فرق، آراى جاروديّه ــكه نوبختى (ص ۵۸) آنها را «زيديان قدرتمند» مىنامد ــ در ميان شيعيان كوفه مقبوليتى گسترده يافت (درباره آراى جاروديّه ← جاروديه*؛ نيز ← ماهر جرّار، ص ۳۷ـ۹۴). عالمان شيعه امامى جاروديّه را از ديگر فرقههاى زيديه متمايز مىدانند. بهنوشته شيخ مفيد (۱۴۱۰، ص ۶۵۴ـ۶۵۵)، چنانچه مسلمانى «چيزى را به شيعه وقف كند و فرقه مورد نظر را معيّن نكند، منظورْ اماميه و فقط جاروديّه از فرق زيديه است نه بتريّه يا هر فرقه ديگر؛ و اگر چيزى را به زيديه وقف كند، منظورْ كسانى است كه به امامت زيدبن علىبن حسين عليهمالسلام و امامت هر فرد عالم و صالح و صاحبنظر از فرزندان فاطمه سلاماللّه عليها كه قيام به شمشير كند معتقدند». از ابتداى قرن نهم در ميان زيديه يمن عالمانى سر برآوردند كه با رد مذاهب گوناگون به انديشه اهلسنّت و سلَفيّه متمايل شدند (← اشواق احمد مهدى، ص ۱۲۳ـ۱۴۲). شاخصترين آنها عبارتاند از: محمدبن ابراهيم وزير (۷۷۵ـ۸۴۰)، محمدبن اسماعيلبن امير (۱۰۹۹ـ۱۱۸۶)، و محمدبن على شوكانى* (۱۱۷۲ـ۱۲۵۰؛ ← عبدالسلام وجيه، ص۸۲۵ـ۸۳۰، ۸۶۳ـ ۸۷۲، ۹۵۸ـ۹۶۸؛ احمد دلّال[۱۵] ، ص ۳۲۵ـ۳۵۸؛ هيكل، ص ۱۰۹ـ۱۳۸). زيديه تقيّه را نمىپذيرند (← لمتون[۱۶] ، ص ۲۸ـ۳۰، ۲۴۲ به بعد) و متعه را مجاز نمىدانند (دفترى، ص ۲۵۳) و بيشترشان در فروع پيرو مذهب ابوحنيفهاند. زيديه باب اجتهاد را مسدود نمىدانند و منابع استنباط فقهى نزد آنها قرآن، سنّت، قياس و استحسان است (← بخش :۳ فقه زيديه؛ براى آگاهى از آراى گوناگون زيديه درباره ايمان و امامت و آراى كلامى آنها ← شهارى صنعانى، ۱۴۲۳؛ احمد محمود صبحى، ۱۴۱۱؛ علىمحمد زيد، ۱۹۸۵؛ همو، ۱۹۹۷؛ اشواق احمد مهدى، ۱۴۱۷؛ عمرجى، ۲۰۰۰؛ نيز براى پژوهشى جامعهشناختى ← فؤاد اسحاق خورى، ۱۹۸۸). زيديه و اماميه بهطور خاص در مسئله امامت و تعيين و تشخيص امام و ويژگيهاى او اختلاف دارند، چرا كه اماميه در احتجاجات و استدلالهاى خود توضيح دادهاند كه امامت به نص و نصب است و امام منصوص از طريق پيامبر و تعيينشده از سوى خداست. همين امر به اختلافنظر درباره امور متفرع بر مسئله امامت و ازجمله موضوع عصمت و نيز غيبت مىانجامد (براى توضيحات بيشتر ← امامت*؛ عصمت*؛ غيبت*).

منابع : ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره ۱۳۸۵ـ۱۳۸۷/ ۱۹۶۵ـ۱۹۶۷، چاپ افست بيروت ]بىتا.[؛ ابناثير؛ ابنحِبّان، كتاب الثقات، حيدرآباد، دكن ۱۳۹۳ـ۱۴۰۳/ ۱۹۷۳ـ۱۹۸۳، چاپ افست بيروت ]بىتا.[؛ ابنسعد؛ ابنعساكر؛ ابنعِنَبَه، عمدةالطالب فى انساب آلابىطالب، چاپ محمدحسن آلطالقانى، نجف ۱۳۸۰/۱۹۶۱؛ ابنفند، مآثر الابرار فى تفصيل مجملات جواهرالاخبار و يسمى اللواحق الندية بالحدائق الوردية، چاپ عبدالسلام عباس وجيه و خالد قاسم محمد متوكل، عَمّان ۱۴۲۳/۲۰۰۲؛ ابنقُتَيبه، المعارف، چاپ ثروت عُكاشه، قاهره ۱۹۶۰؛ ابنمرتضى، كتابالقلائد فى تصحيح العقائد، چاپ البير نصرى نادر، بيروت ۱۹۸۵؛ همو، كتاب المنية و الامل فى شرح الملل و النحل، چاپ محمدجواد مشكور، ]بيروت [۱۹۸۸؛ ابوالفرج اصفهانى، مقاتلالطالبيين، چاپ احمد صقر، قاهره ۱۳۶۸/۱۹۴۹؛ احمد محمود صبحى، فى علم الكلام : دراسة فلسفية لآراء الفرق الاسلامية فى اصولالدين، ج ۳، بيروت ۱۴۱۱/۱۹۹۱؛ اخبار الدولة العباسية و فيه اخبار العباس و ولده، لمؤلفٍ من القرن الثالث الهجرى، چاپ عبدالعزيز دورى و عبدالجبار مطلبى، بيروت: دارالطليعة للطباعة و النشر، ۱۹۷۱؛ علىبن اسماعيل اشعرى، كتاب مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلّين، چاپ هلموت ريتر، ويسبادن ۱۴۰۰/ ۱۹۸۰؛ اشواق احمد مهدى، التجديد فى فكر الامامة عند الزيدية فى اليمن، قاهره ۱۴۱۷/ ۱۹۹۷؛ ايمن فؤاد سيد، تاريخ المذاهب الدينية فى بلاد اليمن حتى نهايةالقرن السادس الهجرى، قاهره ۱۴۰۸/۱۹۸۸؛ محمدبن اسماعيل بخارى، كتاب التاريخ الكبير، ]بيروت ? ۱۴۰۷/ ۱۹۸۶[؛ عبدالقاهربن طاهر بغدادى، الفرق بين الفرق، چاپ محمد محيىالدين عبدالحميد، قاهره ]بىتا.[؛ احمدبن يحيى بَلاذُرى، انسابالاشراف، چاپ محمود فردوس عظم، دمشق ۱۹۹۶ـ۲۰۰۰؛ محسنبن محمد حاكم جِشُمى، نُخَب من كتاب جلاءالابصار، نقلها احمدبن سعدالدين مسورى فى كتاب تحفةالأبرار، در اخبار ائمة الزيدية فى طبرستان و ديلمان و جيلان، چاپ ويلفرد مادلونگ، بيروت: المعهد الالمانى للابحاث الشرقية، ۱۹۸۷؛ احمدبن ابراهيم حسنى، المصابيح، چاپ عبداللّه حوثى، صنعا ۱۴۲۳/ ۲۰۰۲؛ خليفةبن خياط، تاريخ خليفةبن خياط، رواية بقىبن خالد ]مخلد[، چاپ سهيل زكار، بيروت ۱۴۱۴/۱۹۹۳؛ محمدبن احمد ذهبى، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، حوادث و وفيات ۲۶۱ـ۲۷۰ه .، بيروت ۱۴۱۵/۱۹۹۴؛ احمدبن سهل رازى، اخبارُ فَخّ وخبر يحيىبن عبداللّه و أخيه ادريسبن عبداللّه: انتشار الحركة الزيدية فى اليمن و المغرب و الديلم، چاپ ماهر جرّار، بيروت ۱۹۹۵؛ رضوان السيد، «كتب السير و مسألة دارى الحرب و السلم: نموذج كتاب السير لمحمد النفس الزكية»، در فى محراب المعرفة: دراسات مهداة الى احسان عباس، تحرير ابراهيم سعافين، بيروت: دارصادر، ۱۹۹۷؛ سعدبن عبداللّه اشعرى، كتاب المقالات و الفرق، چاپ محمدجواد مشكور، تهران ۱۳۶۱ش؛ احمدبنمحمد شرفى، شرح الاساس الكبير: شفاء صدور الناس بشرح الاساس، چاپ احمد عطاءاللّه عارف، صنعا ۱۴۱۱/ ۱۹۹۱؛ سليمان شوايشى، واصلبن عطاء و آراؤه الكلامية، ]طرابلس، ليبى [۱۹۹۳؛ علىبن عبداللّه شهارى صنعانى، بلوغ الارب و كنوز الذهب فى معرفة المذهب، چاپ عبداللّهبن عبداللّه حوثى، عَمّان ۱۴۲۳/ ۲۰۰۲؛ محمدبن عبدالكريم شهرستانى، الملل والنحل، چاپ محمد سيدكيلانى، بيروت ]بىتا.[؛ صَفَدى؛ طبرى، تاريخ (بيروت)؛ محمدبن حسن طوسى، رجالالطوسى، چاپ جواد قيومى اصفهانى، قم ۱۴۱۵؛ عبدالسلام وجيه، اعلامالمؤلفين الزيدية، عَمّان ۱۴۲۰/۱۹۹۹؛ على محمد زيد، تيارات معتزلة اليمن فى القرن السادس الهجرى، صنعا ۱۹۹۷؛ همو، معتزلة اليمن: دولة الهادى و فكره، صنعا ۱۹۸۵؛ احمد شوقى عمرجى، الحياةالسياسية و الفكرية للزيدية فى المشرق الاسلامى (۱۳۲ـ ۳۶۵ه / ۷۴۹ـ۹۷۵م)، قاهره ۲۰۰۰؛ العيون والحدائق فى اخبار الحقائق، ج ۳، چاپ دخويه، ليدن: بريل، ۱۸۷۱، چاپ افست بغداد ]بىتا.[؛ فؤاد اسحاق خورى، امامة الشهيد و امامة البطل: التنظيم الدينى لدى الطوائف و الاقليات فى العالم العربى، بيروت ۱۹۸۸؛ قاضى عبدالجباربن احمد، المغنى فى ابواب التوحيد و العدل، ج۲۰، چاپ عبدالحليم محمود و سليمان دنيا، ]قاهره، بىتا.[؛ محمدبن اسماعيل مازندرانى حائرى، منتهى المقال فى احوال الرجال، قم ۱۴۱۶؛ ماهر جرّار، «تفسير ابىالجارود عن الامام الباقر: مساهمة فى دراسة العقائد الزيدية المبكّرة»، الابحاث، سال۵۰ـ۵۱ (۲۰۰۲ـ۲۰۰۳)؛ حُميدبن احمد مُحَلِّى، الحدائق الورديَّة فى مناقب ائمة الزيدية، چاپ مرتضى محطورى حسنى، صنعا ۱۴۲۳/۲۰۰۲؛ مسائل الامامة و هو الكتابالاول من كتابٍ فيه اصولالنحل التىاختلف فيها اهل الصلاة، ]منسوب به[ ناشئ اكبر، چاپ يوزف فان اس، بيروت: دارالنشر فرانتس شتاينر، ۱۹۷۱؛ مسعودى، مروج (بيروت)؛ مُصعَببن عبداللّه، كتاب نسب قريش، چاپ لوى پرووانسال، قاهره ۱۹۵۳؛ محمدبن محمد مفيد، الارشاد فى معرفة حججاللّه على العباد، بيروت ۱۴۱۴/ ۱۹۹۳؛ همو، المُقنِعَة، قم ۱۴۱۰؛ عبداللّهبن حمزه منصورباللّه، كتاب الشافى، صنعا ۱۴۰۶/ ۱۹۸۶؛ يحيىبن حسين ناطق بالحق، الافادة فى تاريخ الائمة السادة، چاپ محمدكاظم رحمتى، تهران ۱۳۸۷ش؛ نجاشى؛ نَشوانبن سعيد حِمْيَرى، الحورالعين، چاپ كمال مصطفى، صنعا ۱۹۸۵؛ حسنبن موسى نوبختى، كتاب فرق الشيعة، چاپ هلموت ريتر، استانبول ۱۹۳۱؛ يعقوبى، تاريخ؛

Ahmad Dallal, "Appropriating the past: twentieth - d_ century reconstruction of pre-modern Islamic thought", Islamic law and society, vol.۷, no.۳ (۲۰۰۰); Cornelis van Arendonk, De opkomst van het zaidietische Imamaat in Yemen, Leiden ۱۹۱۹; Michael Cook, Commanding right and forbidding wrong in Islamic thought, Cambridge ۲۰۰۲; idem, Early Muslim dogma: a source-critical study, Cambridge ۱۹۸۱; Farhad Daftary, The Ism¦aܦ il¦ is: their history and doctrines, Cambridge ۱۹۹۰; Josef van Ess, Theologie und Gesellschaft im ۲. und ۳. Jahrhundert Hidschra: eine Geschichte des religiösen Denkens im frühen Islam, Berlin ۱۹۹۱-۱۹۹۷; Bernard Haykel, Revival and reform in Islam: the legacy of Muhammad al-Shawk¦an¦ i, Cambridge ۲۰۰۳; M.S. Khan, "The early history of Zayd¦ â Sh¦ â‘ism in Daylam¦an and G¦ âl¦an", ZDMG, vol. ۱۲۵, no. ۲ (۱۹۷۵); Joel L. Kraemer, Humanism in the renaissance of Islam: the cultural revival during the Buyid age, Leiden ۱۹۸۶; Ann Katharine Swynford Lambton, State and government in medieval Islam, London ۱۹۸۵; Wilferd Madelung, Der Imam al-Qa¦ sim ibn Ibr¦ah¦ im und die Glaubenslehre der Zaiditen, Berlin ۱۹۶۵; idem, Religious schools and sects in medieval Islam, London ۱۹۸۵; idem, "The Shiite and Kh¦arijite contribution to pre-Ash‘arite kal¦am", in Islamic philosophical theology, ed. Parviz Morewedge, Albany, N.Y.: State University of New York Press, ۱۹۷۹; Robert W. Stookey, Yemen: the politics of the Yemen A rab Republic, Boulder, Colo. ۱۹۷۸; R. Strothmann, Die Literatur der Zaiditen", Der Islam, vol.۱ (۱۹۱۰), vol.۲ (۱۹۱۱); idem, Das Problem der literarischen Persönlichkeit Zaid b. ‘Al¦ â", in ibid, vol.۱۳ (۱۹۲۳); Renato Traini, "La corrispondenza tra al-Man¤su¦ r et Mu¤hammad‘an-Nafs az-zakiyyah", A nnali Institute Orientale di Napoli, no.۱۴ (۱۹۶۴); idem, Sources biographiques des Zaidites (annes ۱۲۲-۱۲۰۰h), Paris ۱۹۷۷; William Montgomery Watt, The formative period of Islamic thought, Edinburgh ۱۹۷۳; Zayd ibn ‘Ali, Majmu¦ ‘ al-figh= Corpus iuris di Zaid ibn ‘A li, ed. Eugenio Griffini, Milano ۱۹۱۹.

/ ماهر جرّار /

۳) فقه زيديه شكلگيرى. هرچند پيروان مذهب زيدى آن را به زيدبن علىبن حسين نسبت مىدهند، فقه زيديه نه بر مبانى فقهى زيد، بلكه بر مجموع آرا و اصولى استوار است كه فقيهان زيدى در طول تاريخ با تعامل ميان خود و نيز تعامل با مذاهب ديگر پذيرفتهاند؛ درحالىكه فقه مذاهب چهارگانه اهل سنّت، هريك عمدتآ بر پايه مبانى و آراى بنيانگذار آن مذهب بنا نهاده شدهاست (محمد ابوزَهره، ۱۳۷۸، ص ۳۳۱ـ۳۳۲). اين امر ناشى از علل گوناگون بودهاست، ازجمله: ۱) زيد هرچند به ضرورت مقابله جهادى و مبارزه با حاكمان جور و اصل امر به معروف و نهى از منكر معتقد بود، برخلاف پيشوايان مذاهب اهل سنّت، در مقابل امامان شيعه عليهمالسلام خود را صاحب مكتب و مذهب فقهى خاصى نمىدانست. گزارشهاى متعدد مبنى بر اينكه زيد قائل به امامت خود نبوده (← خويى، ج ۷، ص ۳۴۵ـ۳۴۷) و نيز اين سخن معروف زيد كه «هر كه آماده جهاد است، به من بپيوندد و هر كس علم و دانش را مىجويد، به برادرزادهام جعفر روى آوَرَد» (← خزّاز رازى، ص ۳۰۶)، از دلايل و شواهد اين امر است (نيز ← زيدبن على*). بااينكه برخى مؤلفان كوشيدهاند با استناد به آثار منسوب به زيد مانند المجموع الفقهى (← ادامه مقاله) وى را صاحب مكتب فقهى و اصولىِ خاصى معرفى كنند (براى نمونه ← محمد ابوزهره، ۱۳۷۸، ص ۳۲۶؛ صارمالدين وزير، مقدمه محمديحيى سالم عزان، ص ۱۲ـ۱۳)، آنچه درواقع مقوّمِ مذهب زيدى و حلقه پيوند معنوى ميان زيد و زيديان بهشمار مىرود، آرا و ديدگاههاى خاص كلامى و سيره جهادگرانه زيد و پيروان اوست (← همين مقاله، بخش :۲ عقايد و آراى فرق زيدى) نه مسلك فقهى و حديثى او (← زيدبن على، مقدمه، ص۲۰؛ سبحانى، ج ۷، ص ۱۷۸؛ اكوع، ص ۲۹ـ۳۰؛ عبداللّه حميدالدين، ص ۹۲ـ۹۳). ۲) بيشتر شاگردان و پيروان زيد در پى معارضهجويى با عاملان حكومت اموى ــ و سپس حاكمان عباسى ــ شهيد يا زندانى و شمارى ديگر مخفى شدند يا به بلاد ديگر گريختند. عمّال حكومت هم ضمن پيگرد آنها، سخت مىكوشيدند كه اين گروه هويت فرهنگى و فكرى نيابد. در اين فضاى سياسى و امنيتى، براى زيديان تأسيس و ترويج مكتبى فقهى مبتنى بر آراى زيد ميسر نبود (← صارمالدين وزير، همان مقدمه، ص ۱۴ـ۱۵). ۳)فرقه زيدى كه ابتدا بيشتر در خاستگاه خود يعنى عراق و حجاز و بهويژه كوفه و مدينه فعاليت داشت، بعدها در جريان قيامهاى علويان و جنگ و گريزهاى متوالى ميان آنها و مأموران حكومت، بهتدريج به سرزمينهاى دور از مركز مانند خراسان، طبرستان و ديلمان، رى، اصفهان، مغرب و يمن منتقل شد و زيديان در اين مناطق به تبليغ و بسط مذهب خود پرداختند. بسيارى از پيشوايان زيدى در اين سرزمينها، بهويژه در مناطقى كه زيديان موفق به تشكيل حكومت شدند، فقيهان برجستهاى بودند كه در مدينه و كوفه علم آموخته و به اين سرزمينها هجرت كرده بودند. آنان در مقام صدور فتوا و استنباط احكام فقهى، افزونبر مبادى كلامى و اصولى زيديه از منابعى ديگر چون عرف و عادات محلى و نيز منابع و اصول استنباط و آراى فقهىِ ساير مذاهب بهره مىبردند (← محمد ابوزهره، ۱۳۷۸، ص ۲۰، ۲۳۱، ۴۸۲ـ۴۸۳، ۴۸۸ـ۴۸۹، ۴۹۲، ۵۰۶). ۴) پس از آنكه مذهب زيدى تشكّل فقهى يافت، به علل مذكور، در اين مذهب از ابتدا باب اجتهاد و حتى اقتباس از مبانى و آراى مذاهب ديگر اسلامى باز بود. زيديان جز درخصوص پارهاى اصول عقيدتى و فقهىِ بنيادين، چندان خود را به آراى فقيهان بزرگ و پيشوايان مذهب، حتى آراى زيد، ملتزم نمىدانستند و چه بسا اصول، احكام و مسائلى را از مذاهب ديگر برمىگرفتند (← صارمالدين وزير، همان مقدمه، ص ۲۱ـ۲۲؛ محمد ابوزهره، ۱۳۷۸، ص ۲۲۶ـ۲۲۷، ۴۸۸؛ اكوع، ص ۳۷ـ۳۸). ازاينرو فقه زيدى، جز در يمن آن هم در مقاطع تاريخى خاص، برخلاف آنچه در فقه اماميه يا فقه مذاهب اربعه اهل سنّت ديده مىشود، داراى انسجام و يكپارچگى كامل در ساختار و محتوا نبودهاست. بااينهمه، مجموعهاى حديثى ـ فقهى كه بعدها با نام المجموع الفقهى و الحديثى شهرت يافت، از زيد روايت شده كه راوىِ آن، ابوخالد واسطى* شاگرد نزديك زيد و راويان طبقه بعد، كسانى چون حسينبن عَلوان كوفى و ابراهيمبن زِبِرقان بودهاند. زيديه وثاقت اين راويان و نيز اصالت اين مجموعه را تأييد و به روايات آن استناد مىكردهاند. تنها تحريرى كه از كتاب زيد باقى مانده، روايت عبدالعزيزبن اسحاق بغدادى، مشهور به ابنبقال (متوفى ۳۶۳) است كه آن را به نقل از علىبن محمد نَخَعى از سليمانبن ابراهيم محاربى از نصربن مُزاحم* از ابراهيم بن زبرقان روايت كردهاست. نخعى كه نوه دخترىِ محاربى و مرتبط با فقهاى حنفى بود، حلقه وصل فقه زيدى با فقه حنفى بهشمار مىرود (← زيدبن على، مقدمه، ص ۱۱، ۱۳، ۱۸ـ۱۹؛ محمد ابوزهره، ۱۳۷۸، ص ۲۶۰ـ۲۶۵؛ نيز ← رحمتى، ۱۳۹۲ش، ص ۳۵). از پارهاى منابع رجالى اماميان برمىآيد كه اين كتاب در ميان اماميان كوفه نيز شناختهشده بودهاست (← نجاشى، ش ۷۷۱؛ علامه حلّى، ص ۳۷۷). معلوم نيست كه تنظيم و باببندىِ كتاب را واسطى انجام دادهاست يا راويانِ پس از او. زيديه به استناد اين اثر اصرار دارند كه زيد را نخستين مؤلف فقهى و تدوينكننده فقه بخوانند (← زيدبن على، مقدمه، ص۲۰؛ محمد ابوزهره، ۱۳۷۸، ص ۲۳۲، ۲۷۳ـ۲۷۴؛ نيز درباره انتساب اثرى در مناسك حج به زيد ← آقابزرگ طهرانى، ج ۲۲، ص ۲۶۲ـ۲۶۳، ج ۲۳، ص ۱۵۹). فقيهان متقدم زيدىمسلك، كه بهلحاظ فكرى و كلامى به زيديان متمايل بودند، صاحب مكتب فقهىِ خاصى متمايز از فقيهان همعصر خود شناخته نمىشدند. البته به شمارى از آنها آثارى فقهى منسوب شدهاست، مانند حسنبن صالحبن حىّ رئيس فرقه بُتريّه*/ صالحيه (← ابننديم، ج ۱، جزء۲، ص۶۴۰). در آغاز، تعامل محدّثان و فقهاى بزرگ زيدى مانند ابوالجارود، حَكمبن عُتَيبه و ابوالمقدام ثابتبن هرمز* با امامان شيعه بهويژه امامباقر عليهالسلام احترامآميز بود (براى نمونه ← كلينى، ج ۲، ص ۲۱ـ۲۲، ج ۶، ص ۳۸۳؛ نجاشى، ش ۹۶۶)؛ زيرا آنان از شاگردان امامان و به مقام علمى و معنوى ايشان آگاه بودند و بهعلاوه، مانند امامان، خلفاى حاكم را نامشروع مىدانستند؛ ولى پس از تثبيت و اقتدار فرقه زيديه در كوفه و نزديكشدن آنها به فقهاى عامه و دورشدن از ائمه شيعه و نيز پيوستن گروهى از اصحاب ائمه به آنان، اين مناسبات بهتدريج به واگرايى انجاميد. در اين دوره، امامان شيعه برخى احكام صادره از فقهاى زيدى را مردود مىشمردند، همچنان كه برخى احكامى را كه زيديه به دروغ به آنان نسبت مىدادند، تكذيب مىكردند. بنابر روايات، امامباقر و امامصادق عليهماالسلام با نامبردن از برخى سران زيديه، آنان را گمراه و دروغگو خواندند (براى نام اين اشخاص و گزارشى از روايات مزبور ← صفرى فروشانى و توحيدىنيا، ص ۲۷ـ۳۴). از زيديان نخستين، كه پس از زيد قيام كردند، محمدبن عبداللّه نفس زكيه* (شهادت در ۱۴۵) صاحب اثرى با عنوان كتاب السِيَر بودهاست. گفتهاند كه فقيه حنفى محمدبن حسن شيبانى* بيشتر مسائل كتاب السير خود را از آن نقل كردهاست (← ابنفند، ج ۱، ص۴۱۰ـ۴۱۱). ادريس برادر محمدبن عبداللّه به مغرب گريخت و در سال ۱۷۲ در آنجا سلسله ادريسيان* را تشكيل داد كه حدود دويست سال دوام يافت (← ابنخلدون، ج ۴، ص ۱۶ـ۲۴)، ولى از ميراث فقهى آنان در منابع موجود گزارشى نيامدهاست. از اوايل سده سوم، فقهاى زيدى فعالانه به تأليف منابع فقهى يا تدوين آراى فقيهان پيشين پرداختند، كه برخى از آنان عبارتاند از: قاسمبن ابراهيم رَسّى* (← ادامه مقاله)؛ احمدبن عيسى مختفى*بن زيد كه محمدبن منصور مرادى* احاديث او را در امالى احمدبن عيسى (رأب الصّدع) گرد آوردهاست؛ عبداللّهبن موسى حسنى (متوفى ۲۴۷)؛ حسنبن يحيىبن حسينبن زيد (متوفى ۲۶۰)، فقيه زيديان كوفه در عصر خود؛ و محمدبن منصور مرادى، فقيه پرتلاش و نويسنده حدود سى كتاب فقهى ـ حديثى (متوفى پس از ۲۹۰). محمدبن على حسنى شَجَرى، مشهور به ابوعبداللّه علوى (متوفى ۴۴۵)، كتاب الجامع الكافى را در تلفيق آراى قاسم رسّى، احمدبن عيسى، حسنبن يحيى و محمدبن منصور مرادى با استفاده از رأب الصدع و ديگر آثار مرادى نگاشت (← علوى، ج ۱، ص ۵ـ۷؛ صارمالدين وزير، همان مقدمه، ص ۱۶ـ۱۷؛ نيز درباره ابوعبداللّه علوى ← مادلونگ[۱۷] ، ۱۹۶۵، ص ۸۰ـ۸۵).

تشكيل مكاتب فقهى. قاسمبن ابراهيم رسّى فقيه و متكلم مشهور و نوادهاش، يحيىبن حسين مشهور به هادى الى الحق*، دو تن از امامان زيدى سده سوم بهشمار مىروند كه در تثبيت فقه زيدى و تأسيس مكاتب فقهى آن بسيار تأثيرگذار بودهاند. دو شاخه قاسميه و هادويه در مذهب زيدى به اين دو تن منسوباند. قاسم رسّى فقه و حديث را در مدينه نزد كسانى چون پدرش ابراهيمبن اسماعيل طباطبا و برخى از شاگردان مالكبن انس* آموخت. او يكى از نخستين فقيهان زيدى است كه، احتمالا با الهام از مفهوم «اجماع اهل مدينه» در فقه مالك، بهصراحت از اجماع عترت (اجماع اهل بيت) بهعنوان يكى از ادلّه احكام سخن گفته و بدان استناد نيز كردهاست (براى نمونه ← رسّى، ج ۲، ص ۵۶۳، ۵۶۹). آراى فقهى رسّى را شاگردان او در مجموعههايى حاوى پاسخهاى وى به پرسشهاى فقهى آنان، باعنوان المسائل، گرد آوردند. ازجمله: جعفربن محمد نيروسى، علىبن جهشيار، عبداللّهبن حسن كلّارى و عبداللّهبن يحيى قومِسى (ناطق بالحق، ص ۱۱۵ـ۱۱۶). محمدبن منصور مرادى كه شاگرد رسّى هم بود، سهم بسزايى در انتقال و تدوين آراى وى داشت. او در رأبالصدع از آثار مزبور بهويژه المسائل نيروسى و المسائل قومسى بسيار نقل كردهاست (براى نمونه ← احمدبن عيسى مختفى، ج ۱، ص ۴۶، ۶۰، ۸۰، ۲۰۲، ۳۴۷، ج ۲، ص ۷۳۰، ۷۵۲، ۷۸۱، ۸۲۱). يحيىبن حسين (هادى الى الحق) در مدينه متولد شد و پرورش يافت، ولى در جوانى پس از درخواست برخى قبايل يمن به آنجا رفت و حكومتى مقتدر تشكيل داد. حاكميت وى و جانشينانش بر يمن، در تثبيت و گسترش مذهب و فقه زيدى در آن ديار و سرزمينهاى ديگر بسيار مؤثر بود. آراى فقهى او در كتابش الأحكام فى الحلال و الحرام، كه شاگردش علىبن حسنبن احمدبن ابىحَريصَه آن را باببندى و روايت كرده، مطرح شدهاست كه افزونبر ديدگاههاى فقهى هادى، فتاواى جدّش قاسم را نيز دربردارد (← ناطق بالحق، ص ۱۲۸، ۱۳۱، ۱۳۵ـ۱۳۹). همچنين كتاب المنتخب هادى كه حاصل پرسش و پاسخهاى ردوبدلشده ميان او و شاگرد ديگرش محمدبن سليمان كوفى است، از منابع مهم فقه زيديه در آن عصر بهشمار مىرود (← آقابزرگ طهرانى، ج ۲۲، ص ۴۲۱؛ براى اهميت كتاب ← نجم حيدر[۱۸] ، ص ۲۰۰ـ۲۱۷؛ نيز ← براى ديگر آثار فقهى هادى الى الحق يا آثار منسوب به او ← ابننديم، ج ۱، جزء۲، ص ۶۸۳؛ آقابزرگ طهرانى، ج ۲، ص ۳۳۸، ۳۵۲، ۳۵۵، ج ۳، ص ۳۴۵، ج ۵، ص ۶۴، ۲۱۱، ج۲۰، ص ۳۶۵). آراى فقهى قاسم رسّى و يحيىبن حسين مورد توجه خاص زيديان، ازجمله برخى از زيديان طبرستان، بودهاست و آنان با تأليف آثارى به تلفيق و تطبيق آراى اين دو فقيه بزرگ با يكديگر يا با فقيهان ديگر پرداختهاند؛ مثلا، ابوالعباس احمدبن ابراهيم حسنى (متوفى ح ۳۵۳) در سه كتاب النصوص، شرح النصوص و التخريجات و احمدبن حسين هارونى حسنى (← ادامه مقاله) در دو كتاب التجريد و شرح التجريد آراى اين دو فقيه را گرد آوردند. ابوالعباس حسنى كه پيرو مكتب فقهى هادى بود، شروحى بر دو كتاب وى، يعنى الاحكام و المُنتخَب، نوشت (← ابنابىالرجال، ج ۱، ص ۲۴۰؛ هارونى حسنى، مقدمه عبداللّهبن محمود عزّى، ص ۴؛ حسنى*، ابوالعباس احمدبن ابراهيم). هرچند رسّى آثار متعدد فقهى داشته (← ابننديم، همانجا)، از اين آثار فقط نقلقولهايى در منابع فقهى زيديان، مانند الجامع الكافى علوى، باقى ماندهاست و ظاهرآ بهسبب تدوين آراى او در قالب آثار نوادهاش هادى و كتب تلفيقىِ ديگر و نيز انتقالنيافتن آثارش به يمن، بخش اعظم آثار مكتوب وى بهتدريج دستخوش زوال گرديدهاست. به موازات تداوم مكاتب فقهى قاسمبن ابراهيم رسّى و نوادهاش هادى الى الحق در يمن، مكتب فقهى ديگرى نيز در بخش ديگرى از جهان اسلام و از مهمترين خاستگاههاى زيديان، يعنى مناطق گيلان و ديلم، شكل گرفت و رواج يافت كه عمدتآ بر ديدگاههاى فقهىِ حسن اُطروش (متوفى ۳۰۴) ملقب به ناصر بنا شده بود. او كه متولد مدينه بود، پس از فراگيرى فقه و حديث در كوفه و شهرهاى ديگر، به طبرستان عزيمت كرد و ضمن حمايت از حسنبن زيد مشهور به داعى كبير (داعى علوى طبرستان، صاحب كتاب الجامع فى الفقه؛ ← همان، ج ۱، جزء۲، ص ۶۸۲) و تلاش براى گسترش اسلام در آن مناطق، خود حاكم طبرستان شد. بااينكه بسيارى از اماميان اطروش را امامىمذهب شمردهاند نه زيدى (← حسن اطروش*)، مكتب فقهى ـ كلامى او با عنوان ناصريه بر فقيهان زيدىِ پس از او، حتى بر زيديان يمن، تأثير گذاردهاست و آنان وى را از امامان خود انگاشتهاند (براى نمونه ← ناطق بالحق، ص ۱۴۷؛ عباس محمد زيد، قسم ۱، ص ۷۹؛ براى فهرستى از فقهاى زيدى پيرو آراى اطروش ← دانشپژوه، ص ۱۷۲ـ۱۷۴، ۱۸۵ـ۱۸۷؛ براى آثار فقهى متعدد منسوب به اطروش ← ابننديم، ج ۱، جزء۲، ص ۶۸۱ـ۶۸۲؛ محسن امين، ج ۵، ص ۱۸۴). از مهمترين آثار درباره فقه اطروش، كتاب الابانة تأليف ابوجعفر محمدبن يعقوب هوسَمى* (متوفى ۴۵۵) است كه شرح و تعليقهنويسى بر آن در ميان پيروان اطروش متداول بودهاست (← مُحَلِّى، ج ۲، ص ۵۸؛ نيز براى برخى از اين تعليقهنويسان ← ابنابىالرجال، ج ۱، ص ۲۹۸، ۵۹۴، ج ۲، ص ۲۲۵ـ۲۲۶، ۴۰۷ـ۴۰۹، ج ۳، ص ۱۷۹ـ۱۸۰؛ براى برخى نسخههاى الابانة ← دانشپژوه، ص ۱۷۹ـ۱۸۸). محمدبن صالح گيلانى (متوفى ۷۴۵) را مشهورترين شارح و تعليقهنويس الابانة شمردهاند (براى نمونه ← شهارى، قسم ۳، ج ۲، ص ۹۸۶ـ۹۸۷). هوسمى خود نيز شروحى بر الابانة نگاشتهاست (← همان، قسم ۳، ج ۲، ص ۱۱۱۳ـ ۱۱۱۴؛ براى نسخههاى آنها ← عبدالسلام وجيه، ج ۱، ص ۲۹۹، ۴۹۷، ج ۲، ص ۱۰۸؛ رقيحى و همكاران، ج ۳، ص ۱۰۸۱ـ۱۰۸۲). درسگرفتن و قرائت الابانة نيز در قرون بعد در ميان پيروان مكتب ناصريه متداول بودهاست (براى نمونه ← شهارى، قسم ۳، ج ۱، ص۲۱۰، ۲۱۳). همچنين كتاب المغنى فى رئوس مسائل الخلاف بين الامام الناصر للحق عليهالسلام و سائر فقهاء أهل البيت از علىبن پيرمرد ديلمى از آثار مهم در فقه ناصريه است. يكى از ويژگيهاى مكتب فقهى ناصريه، نزديكى آراى اين مكتب، بهخصوص در برخى ابواب، به اماميان بود، درحالىكه قاسميه و هادويه بيشتر از مكتب مالكى مدينه تأثير پذيرفته بودند (← مادلونگ، ۱۹۸۵، مقاله ۱۲، ص ۷۷ـ۷۸؛ رحمتى، ۱۳۹۰ش، ص ۱۷۳). گفتهاند كه اقتباس مكتب هادويه از فقه حنفى بيشتر بودهاست، چنانكه به گفته يكى از مروجان بزرگ مكتب او در طبرستان، يعنى يحيىبن حسين هارونى، در هر مورد كه نصى از هادى يافت نشود، نظر او را بايد همان رأى ابوحنيفه دانست (← محمد ابوزهره، ۱۹۷۶، ج ۲، ص ۴۹۸). اختلاف ميان مكاتب مزبور از منظر فقهى بيشتر ناظر به اختلاف آرا در فروع فقهى است تا مبانى و اصول فقه (← اكوع، ص ۳۲؛ عباس محمد زيد، قسم ۱، ص ۸۳). شريف مرتضى علمالهدى، فقيه بزرگ امامى (متوفى ۴۳۶)، كه حسن اطروش جدّ مادرى وى بوده، با محور قراردادن آراى حسن اطروش، كتاب مسائل الناصريات را در مقارنه و تطبيق آراى حسن اطروش با آراى مشهور فقهاى امامى تأليف كردهاست (براى بررسى محتواى مسائل الناصريات و برخى موارد موافق و مخالف آن با فقه امامى ← علمالهدى، مقدمه محمد واعظزاده خراسانى، ص ۳۹ـ۴۰).

فقها و آثار تأثيرگذار. بهرغم فاصله مكانى بسيار ميان زيديان يمن و زيديه ناحيه طبرستان، كه حضور آنان در اين مناطق تا زمان صفويه استمرار يافت (← رحمتى، ۱۳۹۲ش، ص ۲۲۲ـ۲۲۶)، تعامل فقيهان اين دو بخش از جهان اسلام در انتقال ميراث فقهى خود به منطقه ديگر درخور توجه است و آنان گاهى به تلفيق مكاتب فقهى مختلف پرداختهاند. مثلا، علىبن عباس علوى (قاضى طبرستان، متوفى ۳۴۰) از گيلان به يمن رفت و از هادى الى الحق پيشواى زيديه يمن حديث شنيد. او كه با حسن اطروش نيز معاشرت داشت، آثار متعددى در فقه نگاشت، ازجمله كتاب اختلاف فقهاء اهل البيت، شامل اقوال فقيهان بزرگ زيدى (← ابنابىالرجال، ج ۳، ص۲۷۰؛ هارونى حسنى، همان مقدمه، ص ۴). همچنين هادىبن مرتضى، نواده هادى الى الحق، از يمن به گيلان سفر كرد و بسيارى از آثار اجدادش، قاسم رسّى و هادى الى الحق، را در آنجا روايت كرد (هارونى حسنى، همانجا). ابوالعباس احمدبن ابراهيم حسنى* نيز هرچند پيرو فقه هادى الى الحق و احتمالا متولد يمن بود، بخش عمدهاى از عمرش را در نواحى خزر سپرى كرد و افزونبر تأليف آثارى در شرح فقه هادى (← سطور پيشين)، اثرى به نام الرد على الناحل للخلاف بين الهادى و الناصر للحق نگاشت. ظاهرآ، او در اين اثر اختلاف فقهى ميان هادى و اطروش را رد كردهاست (← لَحجى، ص ۴؛ ابنابىالرجال، ج ۱، ص ۲۴۰). ابنابىالرجال (همانجا) كتابى ديگر را در فقه، شامل اختلافات ميان قاسمبن ابراهيم، الهادى و ابوحنيفه و شافعى تأليف حسنى شمردهاست. همچنين علىبن بلال آملى از شاگردان طبرستانىِ ابوالعباس حسنى، كتابى فقهى با عنوان الوافى على مذهب الهادى يحيىبن الحسين تأليف كرد (← رقيحى و همكاران، ج ۳، ص ۱۱۴۶). گاهى رقابتها و تعارضهاى ميان فِرق و مكاتب زيدى به كشمكشهاى جدّى و حتى تكفير يكديگر مىانجاميد. مثلا، اهالى ديلم و طبرستان كه پيرو مكتب فقهى ـ كلامى قاسم رسّى (قاسميه) بودند و اهالى گيلان كه از مكتب ناصريه پيروى مىكردند، يكديگر را گمراه مىشمردند و مناظرات شديدى ميان آنها صورت مىگرفت. البته برخى عالمان زيدى براى فرونشاندن اين اختلافها كوشيدند (← ناطق بالحق، ص ۱۸۸؛ غفارى رودسرى، ص ۲۶ـ۲۷). در پى اين اختلافها، يكى از فقيهان زيدى حاكم بر طبرستان تأكيد كرد كه رأى هر مجتهدى درست و مطابق واقع است (← اكوع، ص ۳۱؛ عباس محمد زيد، قسم ۱، ص ۸۹). از ديگر منازعات مهم در ميان زيديه، مقابله با عقايد مُطَرِّفيه* (فرقهاى زيدى با آراى خاص كلامى) به روش ردّيهنويسى و حتى تكفير پيروان اين جريان در يمن بود (← رحمتى، ۱۳۹۰ش، ص ۱۷۵ـ۱۷۷). يكى از عالمان زيدى مطرّفى كه بعدها از عقيده تطريف دست كشيد و در انتقال ميراث فقهىِ زيديه ايران و عراق به يمن سهم عمدهاى داشت، قاضى جعفربن احمد* مشورى (متوفى ۵۷۳ يا ۵۷۶، صاحب نُكت العبادات و شرح آن در فقه هادى) بود (براى تأثير او ← شهارى، قسم ۳، ج ۱، ص ۲۷۳ـ۲۷۸؛ ايمن فؤاد سيد، ص ۲۵۴ـ۲۵۹؛ رحمتى، ۱۳۹۲ش، ص ۱۷۵ـ۱۷۹). دستكم به مدت يك سده آثار عالمان زيدى ايرانى بخشى از متون درسى سنّت علمى زيديان يمنى را تشكيل مىدادهاست (← انصارى[۱۹] و اشميتكه[۲۰] ، ۲۰۱۱، ص ۱۸۰ـ۱۸۹؛ همو، ۲۰۱۵، ص ۱۰۹ـ ۱۱۵). برادران هارونى يعنى ابوالحسين احمدبن حسين مشهور به مؤيَّد باللّه (متوفى ۴۱۱)، و ابوطالب يحيىبن حسين مشهور به ناطق بِالحَقّ (متوفى ۴۲۴)، دو فقيه از پيشوايان زيدى و شاگردان ابوالعباس حسنى بودند كه سهم عمدهاى در بسط و ترويج فقه هادى الى الحق در ميان زيديان ايران و حتى يمن داشتند (← هارونى*). مهمترين آثار فقهى ابوالحسين هارونى عبارتاند از: كتاب التجريد و شرح مبسوط آن مبتنى بر آراى فقهى قاسم رسّى و هادى الى الحق (كه هر دو چاپ شدهاند)؛ البُلغة براساس فقه هادى؛ و كتاب الحاصر لفقه الناصر در فقه ناصر اطروش (← شجرى، ص ۴۲ـ۴۳؛ محلى، ج ۲، ص ۵۸، ۱۲۸؛ هارونى حسنى، همان مقدمه، ص ۳۷ـ۳۸؛ نيز براى گزارشى از تنها نسخه شناختهشده الحاصر ← انصارى، ص ۷۰ـ۷۱). وجود نسخههاى خطى فراوان از شرح التجريد در كتابخانههاى يمن (براى نمونه ← رقيحى و همكاران، ج ۳، ص ۱۰۸۴ـ۱۰۸۶)، بر رواج اين كتاب در ميان زيديان يمن دلالت دارد، همچنانكه در ميان زيديه ايران هم درسگرفتن اين كتاب متداول بودهاست (براى نمونه ← شهارى، قسم ۳، ج ۱، ص ۱۳۹، ۴۵۱، ج ۲، ص ۶۱۶). ابوالقاسمبن تال هوسمى، شاگرد ابوالحسين هارونى، مجموعهاى از آراى وى را در الإفادة گرد آوردهاست (براى نسخ خطى آن ← عبدالسلام وجيه، ج ۱، ص ۴۹۷، ۵۴۶، ج ۲، ص ۵۸، ۱۰۸؛ رقيحى و همكاران، ج ۲، ص ۹۰۷ـ۹۰۹). هوسمى اثرى به نام الزيادات نيز در فقه مؤيّد باللّه نگاشتهاست (براى نسخههاى خطى آن ← رقيحى و همكاران، ج ۳، ص ۱۰۶۸ـ۱۰۶۹؛ براى برخى شروح آن ← زيدبن على، مقدمه، ص ۲۵). تأثير برادر كوچكتر، ابوطالب هارونى (ناطق بالحق)، بهويژه در ترويج مكاتب فقهى قاسميه و هادويه، بيشتر بودهاست. او كه عمدتآ پيرو فقه هادى الى الحق بود، آثار فقهى و اصولى مبسوط و مهمى تأليف كرد و بهعلاوه، شاگردان متعددى پروراند كه آنها نيز آثار فقهى و كلامى برجستهاى برجاى نهادند (← رحمتى، ۱۳۹۲ش، ص ۱۱۹ـ۱۲۱). از مهمترين آثار ابوطالب در فقه زيدى، التحرير فى الكشف عن نصوص الائمة النحارير و نيز شرح مبسوط آن است. التحرير مسائل فقهى را، بر پايه آراى قاسم رسّى، هادى الى الحق و دو فرزندش محمد ملقب به مرتضى و احمد ملقب به ناصر، دربردارد. برخى از ديگر آثار مهم ابوطالب عبارتاند از: الناظم درباره آراى فقهى ناصر اطروش و دو كتاب المُجزى و جوامع الادلّة در اصول فقه (← ناطق بالحق، مقدمه محمديحيى سالم عزان، ص ۱۴ـ۱۷). شرحنويسى بر التحرير كه نسخههاى خطى كهنى از آن در يمن يافته مىشود (← رقيحى و همكاران، ج ۲، ص ۹۷۲ـ۹۷۶)، در ميان زيديان ايران و يمن متداول بودهاست، ازجمله شرح زيدبن محمد كلّارى* مشهور به قاضى زيد (← شهارى، قسم ۳، ج ۱، ص ۴۵۳ـ۴۵۵) و تعليقه محمدبن احمد ابنابىالفوارس* (← عبدالسلام وجيه، ج ۱، ص ۴۹۶). از آثار مهم فقهى زيديان يمنى در فاصله سدههاى پنجم تا دهم، از اين كتابها بايد نام برد: المنتخب محسنبن محمد حاكم جِشُمى* (متوفى ۴۹۴)؛ اصول الاحكام احمدبن سليمان مشهور به متوكّل (متوفى ۵۶۶)؛ المهذّب تدوين محمدبن اسعد مرادى فضلى (صنعا ۱۴۲۱) و الدّر المنثور تدوين محمدبن احمدبن وليد هر دو شامل فتاواى عبداللّهبن حمزه منصور باللّه*؛ اللمع اميرعلىبن حسين حسنى (متوفى ۶۵۶)؛ شفاء الأوام فى أحاديث الأحكام (صنعا ۱۴۱۶/۱۹۹۶) اثر حسينبن بدرالدين (متوفى ۶۶۲)؛ الانتصار على علماء الأمصار فى تقرير المختار من مذاهب الائمة و أقاويل علماء الأمة و نيز العمدة هر دو اثر يحيىبن حمزه علوى* حسينى (متوفى ۷۴۹)؛ التذكرة الفاخرة فى فقه العترة الطاهرة نگاشته حسنبن محمد نحوى (متوفى ۷۹۱)؛ البستان الجامع للفواكه الحسان المثمر للياقوت و المرجان محمدبن احمد ابنمظفر (متوفى ۹۲۵) در شرح البيان للشافى المنتزع من البرهان يحيىبن احمد محمدى (← منصورباللّه، ۱۴۲۱، مقدمه عبدالسلام عباس وجيه، ص۲۰؛ بغدادى، ايضاح، ج ۲، ستون ۱۲۳؛ حسينى اشكورى، ج ۱، ص ۱۲۶ـ۱۲۷، ۱۶۲، ۲۰۷، ۲۷۹ـ۲۸۰، ۴۵۱، ج ۲، ص ۲۰۷، ۲۸۳، ۴۰۴، ج ۳، ص ۶۱، ۸۷). احمدبن يحيى مهدى لديناللّه* (متوفى ۸۴۰، از تبار قاسم رسّى) با تأليف آثارى مهم در فقه زيدى، در ترويج آن بسيار كوشيد. دو اثر مهم او عبارتاند از: البحر الزَخّار الجامع لمذاهب علماء الامصار، شامل نه بخش ازجمله چند بخش فقهى كه آنها را شرح كردهاست؛ و الازهار فى فقه الائمّة الاطهار كه درواقع تلخيصى است از كتاب التذكرة الفاخرة حسنبن محمد نحوى (← آقابزرگ طهرانى، ج ۳، ص ۴۰؛ حسينى اشكورى، ج ۱، ص ۱۱۲ـ۱۱۳، ۱۹۳ـ۱۹۴). هر دو كتاب بهويژه اثر دوم بسيار مورد توجه زيديان قرار گرفتهاست و بر آنها شروح و حواشى بسيار نگاشتهاند (براى برخى شروح و حواشى الازهار ← بغدادى، هديه، ج ۱، ستون ۳۲، ج ۲، ستون ۴۶۲؛ زِرِكْلى، ج ۴، ص ۴۱، ج ۷، ص ۲۵۳ـ۲۵۴؛ آقابزرگ طهرانى، ج ۱۶، ص ۸۴ـ۸۵؛ براى برخى شروح البحر الزخار ← بغدادى، هديه، ج ۱، ستون ۶۶۳، ج ۲، ستون ۵۰۴؛ زركلى، ج ۳، ص ۱۹۷، ج ۸، ص ۶۷). ابنمرتضى خود الازهار را با عنوان الغيث المدرار شرح كرد و عبداللّهبن ابىالقاسم ابنمفتاح* (متوفى ۸۷۷) با اقتباس از آن، شرح مشهور المنتزع المختار من الغيث المدرار را بر الازهار نوشت. از اوايل قرن هشتم، جريانى در مذهب زيدى پاگرفت كه برخلاف طريق مألوف زيديه كه در كلام و فقه معتزلى و عقلگرا بود، به انديشه سلفى و التزام أكيد به سنّت و تسننگرايى روى آورد و از گرايش اهل بيتى (به مفهوم خاص زيدى آن) فاصله گرفت. مهمترين عالمان و فقيهان پيرو اين شاخه زيديه، كه به فقه حنبلى توجه خاص دارند، عبارتاند از: محمدبن ابراهيم ابنوزير* (متوفى ۸۴۰)، محمدبن اسماعيل كَحلانى صنعانى مشهور به ابنالامير (متوفى ۱۱۸۶) و محمدبن على شَوْكانى (متوفى ۱۲۵۰) صاحب نيلالاوطار و آثار متعدد ديگر (سبحانى، ج ۷، ص ۴۳۳ـ۴۴۰). شوكانى با نقد شيوه اجتهادىِ زيديه در زمان خود، با اين ادعا كه در اين عصر برخلاف زمانهاى پيشين باب اجتهاد در فقه زيدى بسته شدهاست (ص ۲۷ـ۲۸)، از التزام به مذهب زيدى دست كشيد (نيز ← شوكانى*، محمدبن على). شمارى از ديگر فقيهان زيدى صاحب اثر عبارتاند از: ابوالفتح ناصربن حسين ديلمى*، دهماءبنت يحيى*، حسنبن احمد جلال اليمنى*، حسنبن اسحاق صنعانى*، حسينبن يحيى ديلمى* و حسنبن عبدالوهاب ديلمى*.

آراى مهم فقهى. بسيارى از عالمان پيشين، ازجمله محمدبن عبدالكريم شهرستانى (ج ۱، ص ۱۶۲) و ميرسيدشريف جرجانى (ج ۸، ص ۳۹۲) و عالمان متأخر (براى نمونه ← نورى، ج ۳، ص۵۱۰؛ على شهرستانى، ج ۱، ص۳۳۰ـ۳۳۱) برآناند كه آراى فقهاى زيدى عمدتآ برگرفته از فقه حنفى است. حتى ادعا شدهاست كه ميان رويكرد فقهى و آراى زيد در كتاب المجموع (مانند توجه او به «فقه تقديرى» و «فقه تفريعى»؛ ← محمد ابوزهره، ۱۳۷۸، ص ۹۱) و آموزههاى فقه حنفى تشابه بسيار وجود دارد (← زيدبن على، مقدمه، ص ۳۷ـ۳۸؛ محمد ابوزهره، همانجا). سبب اين تقارب را برخى مناسبات احترامآميز ميان ابوحنيفه و زيد و حمايت آشكار ابوحنيفه از قيامهاى علويان، ازجمله قيام ابراهيمبن عبداللّه، دانستهاند كه موجب همدلى و نزديكى زيديه با پيروان ابوحنيفه شد، تاآنجاكه شمارى از فقيهان مشهور زيدى نزد شاگردان ابوحنيفه درس آموختند (← محمد ابوزهره، ۱۳۷۸، ص ۵۰۶؛ درباره انتساب جواز خروج بر سلطان به ابوحنيفه ← خطيب بغدادى، ج ۱۵، ص ۵۲۸ـ۵۳۰؛ براى نقد ← حسن امين، ج ۱، ص ۷۷؛ نيز درباره حمايت مالى ابوحنيفه از زيد ← ابوالفرج اصفهانى، ص ۹۹ـ۱۰۰). برخى مؤلفان عوامل ديگرى را نيز مؤثر شمردهاند، ازجمله پيدايش خلأ علمى در ميان زيديه كوفه پس از شهادت زيد، براثر پراكندهشدن شاگردان زيد و نيز دورى زيديان كوفه از فقيهان اهل بيت در مدينه و ايجاد بدبينى ميان آنها با دسيسهچينى عاملان حكومت (براى نمونه ← على شهرستانى، ج ۱، ص ۳۲۸ـ۳۳۲، ۳۳۴ـ۳۳۵). بااينهمه، هرچند نزديكى فقه زيدى به فقه حنفى بهويژه در برخى مباحث معاملات انكارناپذير مىنمايد (← محمد ابوزهره، ۱۳۷۸، ص ۳۰۸، ۵۰۷)، نمىتوان گفت كه فقه زيدى با فقه حنفى انطباق كامل دارد. زيرا اولا گستره اصول و مبانى استنباط در فقه زيدى بسيار بيشتر از فقه حنفى است و برخى از اصول مقبول زيديان، از اصول مذهب حنفى نيست؛ ثانيآ بسيارى از آراى فقهى زيديان (← ادامه مقاله) با آراى مذاهبى چون شافعى و امامى همسان است، نه با آراى حنفيه. به تعبير دقيقتر، منابع فقه زيدى شامل تلفيقى از آرا در مذاهب گوناگون است، هرچند در هريك از مباحث مختلف با برخى مذاهب انطباق بيشترى دارد (← حجوى ثعالبى، ج ۲، قسم ۱، ص ۷۳؛ محمد ابوزهره، ۱۳۷۸، ص ۴۸۲ـ۴۸۳، ۵۰۷ـ۵۰۸؛ على شهرستانى، ج ۱، ص ۳۳۵). نكته ديگر آنكه فقه زيدى شامل مكاتبى گوناگون بوده كه هريك در محيط فرهنگى و جغرافيايى خاصى رشد و توسعه يافته بودهاست. ازاينرو، درجه تأثيرپذيرىِ مكاتب مختلف زيدى از مذاهب ديگر يكسان نبودهاست (← محمد ابوزهره، ۱۳۷۸، ص ۴۸۲ـ۴۸۳). بيشتر ويژگيهايى كه براى فقه زيدى شمرده مىشود، درواقع به مكتب هادويه بازمىگردد كه برخلاف ساير مكاتب، بهسبب اقتدار سياسى در يمن قرنها دوام و استمرار يافت و به انسجام و هويت نهايى خود رسيد. زيديان افزونبر آنكه اصل تشابه را منكرند، گفتهاند كه لازمه تشابه حكم در دو مذهب مختلف، آن نيست كه يكى از ديگرى اقتباس شده باشد، بلكه ممكن است هر دو برگرفته از منشأ واحد باشند (← عبداللّه حميدالدين، ص ۱۰۱ـ۱۰۲). يكى از ويژگيهاى فقه زيدى، توجه و اهتمام به ابعاد اجتماعى و سياسى و حكومتىِ فقه است. زيرا زيديان همواره در پى تشكيل حكومت بودهاند و در بخشهايى از ايران و يمن و نقاط ديگر موفق به استقرار حاكميت سياسى شدند. تأمل در منابع فقهى زيديه نشان مىدهد كه نگاه آنان به اين بخش از فقه، با توجه به تجربه حكومتدارى آنها و نياز به احكام شرعى در مسائل نوپيدا، جدّى و جزئىنگر و كاربردى بودهاست. مثلا، به گزارش محمد ابوزهره (۱۳۷۸، ص ۵۱۳)، يحيىبن حسين (هادى) در يمن به اقامه حدود و ديگر قوانين كيفرى و قضائى اسلام پرداخت. كتاب الاحتساب حسن اطروش، درواقع مجموعه قوانينى درباره امور مختلف فرهنگى و اقتصادى و ادارى و حكومتى است و مشابه يك قانون مدوّن، به مقررات حاكم بر بازارها، راهها، مشاغل، بيمارستانها، نظام ادارى و قضائى، اقليتهاى دينى، آداب معاشرت و تفريح و مانند اينها پرداختهاست. نقل شدهاست كه حسنبن زيدبن محمد* (داعى كبير؛ داعى طبرستان پيش از اطروش) در ۲۵۲ منشورى را مشتمل بر احياى برخى از شعائر شيعه به بلاد مختلف ابلاغ كرد (← آقابزرگ طهرانى، ج ۱۷، ص۲۷۰). از مظاهر توجه زيديان به فقه اجتماعى و حكومتى، اهتمام به مبحث «سِيَر» و نيز نگارش سيره عملى امامان حاكم بود. اين قبيل سيرهنگاريها ازآنرو كه جنبههاى عملى فقه را نيز نشان مىدهد، حائز اهميت است (براى گزارشى از ادبيات سيرهنويسى در زيديه ← انصارى و اشميتكه، ۲۰۱۱، ص ۱۶۶ـ۱۷۲؛ رحمتى، ۱۳۹۲ش، ص ۱۵ـ۱۷). زيديه، مانند اماميه، عبارت «حَىَّ على خير العَمَل» را جزو اذان و در وضو مسح كردن بر روى كفش (خُفّ) را باطل، ولى برخلاف اماميان شستن پاها را واجب دانستهاند (← هادى الى الحق، ج ۱، ص ۷۸ـ۷۹، ۸۴؛ هارونى حسنى، ص ۴۷، ۵۵)؛ البته، قاسم رسّى و ناصر اطروش به جمع ميان مسح بر پا و شستن آن قائلاند (يحيىبن حمزه علوى، ج ۱، ص۷۱۰). ديگر آراى هماهنگ با نظر مشهورِ فقهاى امامى در فقه زيدى، عبارتاند از: حرمت «تثويب» (گفتن «الصلاة خيرٌ مِنَ النَوم») در اذان (← همان، ج ۲، ص ۷۳۱ـ۷۳۳؛ ابنمفتاح، ج ۱، ص ۲۲۴)، حرمت آمينگفتن در قرائت نماز (هادى الى الحق، ج ۱، ص ۱۰۶؛ يحيىبن حمزه علوى، ج ۳، ص ۲۶۰ـ۲۶۳)، استحباب يا وجوب بلندخواندن «بسماللّه الرحمن الرحيم» در قرائت و بطلان نماز با ترك آن، پنج بار تكبير در نماز ميّت (هادى الى الحق، ج ۱، ص ۱۰۵، ۱۵۸؛ هارونى حسنى، ص ۶۲ـ۶۳، ۸۰)، وجوب نماز شكسته بر مسافر، حرمت خوردن گوشت ذبحشده بهدست غيرمسلمان و ممنوعيت ازدواج مسلمان با اهل كتاب (هارونى حسنى، ص ۷۲، ۱۳۵، ۳۴۱؛ ابنمفتاح، ج ۱، ص ۳۶۱، ج ۲، ص ۲۰۸ـ۲۰۹، ج ۴، ص ۷۹ـ۸۰؛ براى احكام ديگر ← اكوع، ص ۴۹). شمارى از احكام ناسازگار با فقه امامى و مشابه با فقه اهل سنّت در فقه زيدى، عبارتاند از: كافىبودن قرائت سه آيه پس از حمد در نماز به رأى هادى الى الحق و پيروانش (← هارونى حسنى، ص ۶۲؛ يحيىبن حمزه علوى، ج ۳، ص ۲۳۲ـ۲۳۳)، جواز سجده بر هر چيز پاك در نماز (هادى الى الحق، ج ۱، ص ۱۳۱ـ۱۳۲؛ يحيىبن حمزه علوى، ج ۳، ص ۸۹ـ۹۵)، جواز اقتدا به امام جماعتِ معتقد به نظر مخالف (يحيىبن حمزه علوى، ج ۳، ص ۵۷۵ـ۵۷۹؛ ابنمفتاح، ج ۱، ص ۲۸۷ـ۲۸۸) و حرمت نكاح مُتعه* (ازدواج موقت؛ ← هارونى حسنى، ص ۱۳۶ـ۱۳۷؛ ابنمفتاح، ج ۲، ص ۲۳۸). حكم تكتُّف (گذاردن دست راست بر دست چپ در نماز) در ميان زيديه اختلافى است (← يحيىبن حمزه علوى، ج ۳، ص ۲۱۳ـ۲۱۵؛ حوثى، ص ۱۴). حسن اطروش (۱۴۲۳، ص ۴۶) شمارى از اين احكام را «شعائر اهلبيت» خواندهاست. برخى از آراى ديگر وى چنين است: جواز زيارت قبور، ممنوعيت قصهگويى ناآشنايان با احكام الهى در اماكن عمومى و كراهت تزيين مساجد با تصوير، طلا و گچكارى (← ۱۴۲۳، ص ۴۴ـ۴۵، ۴۹ـ۵۰). از تعبير حسن اطروش (۱۴۱۸، ص ۶۹) برمىآيد كه او مانند اماميه، برخلاف ساير زيديان، تقيه را قبول داشتهاست (نيز براى شمارى ديگر از آراى خاص زيديه ازجمله در احكام سياسى ← حوثى، ص ۱۳ـ۱۴).

اصول فقه. به نوشته مَحَطْوَرى حسنى (ص ۱۷ـ۱۹)، روش زيديان در علم اصول مطابق شيوهاى است كه روش متكلمان (طريقةالمتكلمين) ناميده مىشود و مراد از آن، تدوين و تثبيت مسائل و قواعد اصولى بر پايه استدلالهاى عقلى و گزارههاى مقبول كلامى بدون توجه و استناد به آراى فقهى در مسائل فرعى است و بيشتر مذاهب اهل سنّت (جز حنفيان) پيرو اين روش بهشمار مىروند. در مقابل اين شيوه، «طريقة الفقهاء» قرار دارد كه مبتنى بر استناد به مسائل فرعى فقهى و آوردن شواهد و امثله فقهى براى قواعد و مباحث اصولى است. به نظر ماخذى، در تأليف كتاب منهاج الوصول ابنمرتضى تركيبى از دو شيوه مذكور بهكار رفتهاست (← ابنمرتضى، مقدمه، ص ۱۵۸ـ۱۵۹). برخى زيديه در طرح مسائل و ترتيب مباحث اصولى، المعتَمد ابوالحسين بصرى و شمارى ديگر كتب غزّالى و فخر رازى را بهعنوان الگو برگزيدهاند (محطورى حسنى، ص ۱۹)، اما به نظر ماخذى ترتيب ابواب منهاج الوصول عمدتآ برگرفته از كتاب منتهىالسؤل و الامل ابنحاجب مالكى است (← ابنمرتضى، مقدمه، ص ۱۵۷). برخى زيديان يمن به شرح مختصر ابنحاجب اهتمام كردهاند، ازجمله صلاحبن على صنعانى (متوفى ۸۴۹؛ ← بغدادى، ايضاح، ج ۲، ستون ۶۲۶). به نوشته صارمالدين وزير (فقيه و اصولى زيدى، متوفى ۹۱۴)، مراتب ادلّه شرعى در مقام استنباط احكام از منظر زيديان چنين است: ۱. مقتضاى عقل قطعى، كه به امورى چون وجوب معرفت خدا و رسالت پيامبر اكرم و حقانيت قرآن حكم مىكند؛ ۲. مفاد اجماع معلوم و متواتر درباره ضروريات و احكام اوليه دين؛ ۳. نصوص كتاب و سنّت؛ ۴. ظواهر كتاب و سنّت (سنّت قولى متواتر)؛ ۵. نصوص خبرهاى واحد؛ ۶.ظواهر خبرهاى واحد؛ ۷. مفهوم (در مقابلِ منطوق) متون كتاب و سنّت؛ ۸. مفهوم خبرهاى واحد؛ ۹. سنّت فعلى و تقريرى؛ ۱۰. قياس؛ ۱۱. انواع ديگر اجتهاد مانند استحسان، مصالح مرسله و سدّ ذرايع؛ ۱۲. اصولى چون استصحاب (ص ۳۷۳ـ۳۷۴؛ براى تفصيل ← محمد ابوزهره، ۱۳۷۸، ص ۳۳۴ـ۳۳۹؛ نيز درباره مراتب اجماع در فقه زيدى ← صارمالدين وزير، ص ۲۵۹ـ۲۶۲؛ محمد ابوزهره، ۱۳۷۸، ص ۴۱۱ـ۴۱۴). فقهاى زيدى برخلاف اماميه عمل به قياس را مشروع مىدانند. به نظر آنان، همچون حنفيه، همه احكام در اصل «معقولة المعنى»اند (يعنى علت احكام در قياس قابل درك است)، مگر آنكه تعبّدىبودن حكم با دليل ثابت شود (غزالى، ص ۴۲۳؛ نيز ← محمد ابوزهره، ۱۳۷۸، ص ۴۲۸). آنها همچنين ادعا كردهاند كه اميرمؤمنان عليهالسلام به قياس عمل مىكرد (← فخر رازى، ج ۵، ص ۱۱۳؛ ابنابىالحديد، ج ۱، ص ۲۹۰؛ ابنمرتضى، ص ۶۵۸ـ۶۶۲). زيديان، برخلاف شافعيان، «استحسان» و برخلاف حنفيان «مصالح مُرسَله» را بهعنوان حجّت شرعى پذيرفتهاند (← محمد ابوزهره، ۱۳۷۸، ص ۴۳۸، ۴۴۵). ولى به نظر آنان قول صحابى اگر مطابق با اجماع نباشد، حجّت نيست (همان، ص ۴۱۹). ازجمله ادلّه ويژه زيديان، «اجماع اهل بيت» (به معنايى خاص) است، كه آيه تطهير (احزاب: ۳۳) و حديث ثقلين را ازجمله مستندات آن دانستهاند (← بخارى، ج ۳، ص ۳۵۶؛ ابنمرتضى، ص ۶۱۹ـ۶۲۴؛ نيز براى اثرى دراينباره از حسينبن اسماعيل شجرى ← عبدالسلام وجيه، ج ۲، ص ۵۲۴). بر پايه قول به جواز تقليد از مجتهد ميّت، مجتهدان از اهل بيت بر ديگران ترجيح داده مىشوند (محمد ابوزهره، ۱۳۷۸، ص ۴۸۶). درحالىكه هادى الى الحق فقط ادله روايتشده از اسلافِ زيدى خود را معتبر مىشمردهاست، زيديان متأخر افزونبر اصول استنباط، در مواد استنباط نيز راه تسامح در پيش گرفته و به همه منابع حديثى اهل سنّت مانند صحاح ستّه استناد مىكردهاند (← همان، ص ۴۸۳؛ اكوع، ص ۳۲ـ۳۵). مهمترين آثار اصولى زيديان عبارتاند از: السُّنّة و القياس هر دو اثر يحيىبن حسين هادى الى الحق؛ الابانة علىبن موسى بناندشتى شاگرد ناصر اطروش؛ المُجزى و جوامع الادلة هر دو از ابوطالب يحيىبن حسين هارونى؛ تحكيم العقول محسنبن محمد حاكم جِشُمى (متوفى ۴۹۴)؛ الزاهر و المدخل هر دو اثر احمدبن سليمان متوكل (متوفى ۵۶۶)؛ الفائق حسنبن محمد رصّاص* (متوفى ۵۸۴)؛ صفوة الاختيار عبداللّهبن حمزه منصور باللّه (متوفى ۶۱۴)؛ المُقنع الشافى يحيىبن محسن (متوفى ۶۳۶)؛ جوهرة الاصول و تذكرة الفحول فى علم الاصول احمدبن محمد رصّاص (متوفى ۶۵۶) كه شروحى چند بر آن نگاشتهاند؛ الدرر المنظومة و التحرير هر دو اثر عبداللّهبن زيد عَنسى (متوفى ۶۶۷)؛ الحاوى و نهايةالوصول هر دو اثرِ يحيىبن حمزه مؤيّد باللّه (متوفى ۷۴۷)؛ معيار العقول احمدبن يحيى ابنمرتضى (متوفى ۸۴۰) و سه شرح آن يعنى منهاج الوصول از خود مؤلف، القسطاس المقبول اثر حسنبن عزّالدين (متوفى ۹۲۹) و مِرقاةُ الوصول داوودبن هادى (متوفى ۱۰۳۵)؛ الفصول اللّؤلُؤيَّة ابراهيم صارمالدين وزير و شرح صلاحبن احمد مؤيّدى بر آن با عنوان الدّرارى المُضيئة؛ الكافل لِذَوى العقول سراجالدين محمدبن يحيى بَهران* (متوفى ۹۵۷) و شروحِ احمدبن محمد لقمان (الكاشف لِذَوى العقول)، احمدبن يحيى ابنحابِس و علىبن صلاح طبرى بر آن؛ مرقاة الوصول قاسمبن محمد (متوفى ۱۰۲۹)، غايةالسؤول و شرح آن هدايةالعقول هر دو اثر حسينبن قاسم يَمَنى* (متوفى ۱۰۵۰)؛ و نظامالفصول حسنبن احمد جلال (متوفى ۱۰۸۴؛ براى اين آثار و آثار ديگر اصولى ← محطورى حسنى، ص ۱۹ـ۲۱؛ صارمالدين وزير، همان مقدمه، ص ۱۸ـ۲۱؛ منصور باللّه، ۱۴۲۳، مقدمه ابراهيم يحيى عبداللّه درسى، ص ۱۳ـ۱۴).

منابع: علاوهبر قرآن؛ آقابزرگ طهرانى؛ ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره ۱۳۸۵ـ۱۳۸۷/۱۹۶۵ـ۱۹۶۷، چاپ افست بيروت ]بىتا.[؛ ابنابىالرجال، مطلع البدور و مجمع البحور فى تراجم رجال الزيدية، چاپ عبدالرقيب مطهر محمد حجر، صعده، يمن ۱۴۲۵/۲۰۰۴؛ ابنخلدون؛ ابنفند، مآثر الابرار فى تفصيل مجملات جواهرالاخبار و يسمى اللواحق الندية بالحدائق الوردية، چاپ عبدالسلام عباس وجيه و خالد قاسم محمد متوكل، عَمّان ۱۴۲۳/۲۰۰۲؛ ابنمرتضى، منهاج الوصول الى معيار العقول فى علم الاصول، چاپ احمد على مطهر ماخذى، صنعا ۱۴۱۲/۱۹۹۲؛ ابنمفتاح، المنتزع المختار من الغيث المدرار المفتح لكمائم الازهار فى فقه الائمة الاطهار، جماليه، مصر ۱۳۴۱ـ۱۳۴۲؛ ابننديم؛ ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، چاپ كاظم مظفر، نجف ۱۳۸۵/۱۹۶۵، چاپ افست قم ۱۴۰۵؛ احمدبن عيسى مختفى، كتاب رأب الصدع، چاپ علىبن اسماعيل صنعانى، بيروت ۱۴۱۰/۱۹۹۰؛ اسماعيل اكوع، الزيدية، نشأتها و معتقداتها، بيروت ۱۴۱۸/۱۹۹۷؛ حسن امين، مستدركات اعيان الشيعة، بيروت ۱۴۰۸ـ۱۴۱۶/ ۱۹۸۷ـ۱۹۹۶؛ محسن امين؛ حسن انصارى، «كتابى تازهياب از ابوالحسين هارونى»، كتاب ماه دين، سال ۸، ش ۱۱ـ ۱۲ (شهريور و مهر ۱۳۸۴)؛ ايمن فؤاد سيد، تاريخ المذاهب الدينية فى بلاد اليمن حتى نهاية القرن السادس الهجرى، قاهره ۱۴۰۸/ ۱۹۸۸؛ عبدالعزيزبن احمد بخارى، كشفالاسرار عن اصول فخرالاسلام البزدوى، چاپ عبداللّه محمود محمد عمر، بيروت ۱۴۱۸/۱۹۹۷؛ اسماعيل بغدادى، ايضاح المكنون، ج ۲، در حاجىخليفه، ج ۴؛ همو، هديةالعارفين، ج ۱ـ۲، در همان، ج ۵ـ۶؛ علىبن محمد جرجانى، شرح المواقف، ويليه حاشيتى السيالكوتى و الچلبى، چاپ محمد بدرالدين نعسانى حلبى، مصر ۱۳۲۵/۱۹۰۷، چاپ افست قم ۱۳۷۰ش؛ محمدبن حسن حجوى ثعالبى، الفكر السامى فى تاريخ الفقه الاسلامى، چاپ ايمن صالح شعبان، بيروت ۱۴۱۶/ ۱۹۹۵؛ حسن اُطروش، الاحتساب، چاپ عبدالكريم احمد جَدَبان، صعده، يمن ۱۴۲۳/۲۰۰۲؛ همو، البساط، چاپ عبدالكريم احمد جَدَبان، صعده، يمن ۱۴۱۸/۱۹۹۷؛ احمد حسينى اشكورى، مؤلفات الزيدية، قم ۱۴۱۳؛ بدرالدينبن اميرالدين حوثى، رسائل للسيد بدرالدين الحوثى، رساله :۱ الزيدية باليمن، بيروت : مؤسسة آلالبيت، ]بىتا.[؛ علىبن محمد خزّاز رازى، كفاية الاثر فى النص على الائمة الاثنىعشر، چاپ عبداللطيف حسينى كوهكمرى خويى، قم ۱۴۰۱؛ خطيب بغدادى؛ خويى؛ محمدتقى دانشپژوه، «دو مشيخه زيدى»، در نامه مينوى، زير نظر حبيب يغمائى و ايرج افشار، تهران : جاويدان، ۱۳۵۰ش؛ محمدكاظم رحمتى، جستارهايى در تاريخ اسلام و ايران، تهران ۱۳۹۰ش؛ همو، زيديه در ايران، تهران ۱۳۹۲ش؛ قاسمبن ابراهيم رَسّى، مجموع كتب و رسائل الامام القاسمبن ابراهيم الرسّى: ۱۶۹ـ۲۴۶ه ، چاپ عبدالكريم احمد جَدَبان، صنعا ۱۴۲۲/۲۰۰۱؛ احمد عبدالرزاق رقيحى، عبداللّه محمد حبشى، و على وهاب آنسى، فهرست مخطوطات مكتبة الجامع الكبير صنعاء، ]صنعا ? ۱۹۸۴[؛ خيرالدين زِرِكْلى، الاعلام، بيروت ۱۹۸۰؛ زيدبن على، مسند الامام زيد، بيروت: دارالكتب العلمية، ]بىتا.[؛ جعفر سبحانى، بحوث فى الملل و النحل: دراسة موضوعية مقارنة للمذاهب الاسلامية، ج ۷، قم ۱۴۱۶؛ يحيىبن حسين شجرى، سيرة الامام المؤيد باللّه احمدبن الحسين الهارونى، چاپ صالح عبداللّه احمد قربان، صنعا ۱۴۲۴/۲۰۰۳؛ محمد شَوْكانى، القول المفيد فى ادلة الاجتهاد و التقليد، ]قاهره[ ۱۳۴۷؛ ابراهيمبن قاسم شهارى، طبقات الزيدية الكبرى، قسم :۳ بلوغ المراد الى معرفة الاسناد، چاپ عبدالسلام وجيه، عَمّان ۱۴۲۱/۲۰۰۱؛ على شهرستانى، وضوء النبى (ص)، ج ۱، بيروت ۱۴۱۵/۱۹۹۴؛ محمدبن عبدالكريم شهرستانى، الملل و النحل، چاپ محمد سيد كيلانى، بيروت ]بىتا.[؛ ابراهيمبن محمد صارمالدين وزير، الفصول اللؤلؤية فى اصول فقه العترة الزكية، و اعلام الامة المحمدية، چاپ محمد يحيى سالم عزان، بيروت ۱۴۲۲/۲۰۰۱؛ نعمتاللّه صفرى فروشانى و روحاللّه توحيدىنيا، «تعاملات فكرى ـ فرهنگى زيديه و اماميه در عصر صادقين(ع)»، تاريخ و تمدن اسلامى، ش ۲۰ (پاييز و زمستان ۱۳۹۳)؛ عباس محمد زيد، ائمة اهلالبيت عليهمالسلام، قسم ۱، عَمّان ۱۴۲۲/۲۰۰۲؛ عبدالسلام وجيه، مصادر التراث فى المكتبات الخاصة فى اليمن، عَمّان ۱۴۲۲/۲۰۰۲؛ عبداللّه حميدالدين، الزيدية: قراءة فى المشروع و بحث فى المكونات، صنعا ۱۴۲۴/ ۲۰۰۴؛ حسنبن يوسف علامه حلّى، خلاصة الاقوال فى معرفة الرجال، چاپ جواد قيومى اصفهانى، ]قم [۱۴۱۷؛ علىبن حسين علمالهدى، مسائل الناصريات، تهران ۱۴۱۷/۱۹۹۷؛ محمدبن على علوى، الجامع الكافى فى فقه علماء الزيدية، ج ۱، نسخه عكسى در مجموعه طاووس يمانى، ش ۲۸، تهران: وزارت امورخارجه، مركز اسناد و تاريخ ديپلماسى، ]بىتا.[؛ محمدبن محمد غزالى، المنخول من تعليقات الاصول، چاپ محمدحسين هيتو، بيروت ۱۴۱۹/ ۱۹۹۸؛ زليخا غفارى رودسرى، «تأثير امامان زيدى بر اوضاع دينى و گرايشهاى فكرى و مذهبى ساكنان گيلان و ديلمان (سدههاى ۳ـ۷ه .ق)»، رهآورد گيل، ش ۱۶ و ۱۷ (بهار ـ زمستان ۱۳۹۰)؛ محمدبن عمر فخر رازى، المحصول فى علم اصول الفقه، چاپ طه جابر فياض علوانى، بيروت ۱۴۱۸/۱۹۹۷؛ كلينى (بيروت)؛ مسلَّمبن محمد لَحجى، سيرة الامام احمدبن يحيى الناصر لديناللّه، منتزعة من كتاب اخبار الزيدية من اهلالبيت عليهمالسلام و شيعتهم باليمن، چاپ ويلفرد مادلونگ، آكسفورد ۱۹۹۰؛ مرتضى مَحَطْوَرى حسنى، اصول الفقه: الحكم الشرعى و متعلقاته، ]صنعا[ ۱۴۲۹/ ۲۰۰۸؛ حُميدبن احمد مُحَلِّى، الحدائق الورديَّة فى مناقب ائمة الزيدية، چاپ مرتضى محطورى حسنى، صنعا ۱۴۲۳/۲۰۰۲؛ محمد ابوزَهره، الامام زيد: حياته و عصره، آراؤه و فقهه، بيروت ?]۱۳۷۸/ ۱۹۵۹[؛ همو، تاريخ المذاهب الاسلامية، ]قاهره ۱۹۷۶[؛ عبداللّهبن حمزه منصور باللّه، صفوة الاختيار فى اصول الفقه، چاپ ابراهيم يحيى درسى حمزى و هادى حسن هادى حمزى، صعده، يمن ۱۴۲۳/۲۰۰۲؛ همو، العقد الثمين فى تبيين احكام الائمة الهادين، چاپ عبدالسلام عباس وجيه، صنعا ۱۴۲۱/۲۰۰۰؛ يحيىبن حسين ناطق بالحق، الافادة فى تاريخ ائمة الزيدية، چاپ محمديحيى سالم عزان، صنعا ۱۴۱۷/۱۹۹۶؛ نجاشى؛ حسينبن محمدتقى نورى، خاتمة مستدرك الوسائل، قم ۱۴۱۵ـ۱۴۲۰؛ يحيىبن حسين هادى الى الحق، كتابالاحكام فى الحلال و الحرام، چاپ علىبن احمدبن ابىحريصه، صعده، يمن ۱۴۲۰/۱۹۹۹؛ احمدبن حسين هارونى حسنى، التجريد فى فقه الامامين الاعظمين: القاسمبن ابراهيم عليهالسلام، ۱۶۹ه ـ ۲۴۶ه و حفيده الامام الهادى يحيىبن الحسين عليهالسلام، ۲۴۵ه ـ۲۹۸ه ، چاپ عبداللّهبن حمود عزّى، صعده، يمن ۱۴۲۲/۲۰۰۲؛ يحيىبن حمزه علوى، الانتصار على علماء الامصار فى تقرير المختار من مذاهب الائمة و اقاويل علماء الامة، چاپ عبدالوهاببن على مؤيد و علىبن احمد مفضل، صنعا ۱۴۲۲ـ۱۴۲۴/۲۰۰۲ـ۲۰۰۳؛

Hassan Ansari and Sabine Schmidtke, "The literaryreligious tradition among ۷th/۱۳th century Yemen¦ â Zayd¦ âs: the formation of the Im¦am al-Mahd¦ â li-D¦ ân All¦ah A¤hmad b. al-H¤ usayn b. al-Q¦asim (d. ۶۵۶/۱۲۵۸)", Journal of Islamic manuscripts, vol.۲ (۲۰۱۱); idem, "The literary-religious tradition among ۷th/۱۳th- century Yemeni Zayd¦ âs (II): the case of ‘Abd All¦ah b. Zayd al-‘Ans¦ â (d. ۶۶۷/۱۲۶۹)", in The Yemeni manuscript tradition, ed David Hollenberg, Christoph Rauch, and Sabine Schmidtke,Leiden:Brill, ۲۰۱۵; Wilferd Madelung, Der Imam al-Q¦asim ibn Ibr¦ah¦ im und die Glaubenslehre der Zaiditen, Berlin ۱۹۶۵; idem, Religious schools and sects in medieval Islam, London ۱۹۸۵; Najam Haider, "A Ku¦ fan jurist in Yemen: contextualizing Mu¤hammad b. Sulayma¦ n al-Ku¦ fâ ¦ ’s Kita¦ b al-muntah§ ab", A rabica, vol.۵۹ (۲۰۱۲).

/ محمدكاظم رحمتى و سيدرضا هاشمى /

۴) حكومتهاى زيديه

الف) رَسّيان. خاندانى علوى ـ زيدى كه چندين قرن بر يمن فرمان راندند. سبب شهرت آنان به اين نام انتسابشان به قاسمبن ابراهيم رسّى* است.

۱. دوره تأسيس امارت. رسّيان از ۲۸۴ در ناحيه كوهستانى صَعدَه* در شمال يمن (← ياقوت حَمَوى، ذيل «صعده») مستقر شدند و به حفظ موجوديت خود در مقابل قَرمَطيان و خوارج محلى و ديگر مدعيان قدرت پرداختند و علاوهبر صعده، در برخى دورهها بر صَنعا* نيز مستولى شدند. با حضور آنها، يمن، مركزى مناسب براى دعوت زيديان شد و از آنجا داعيانى به ديگر مناطق اسلامى فرستاده مىشدند و ۵۹ تن از آنان (كه بيشتر از نسل يحيىبن حسينبن قاسم هادى الىالحق* بودند) بهعنوان امام زيديه بر يمن حكومت كردند (ابنعِنَبَه، ص ۱۷۵؛ نيز ← شاكر مصطفى، ج ۱، ص ۵۱۸؛ باسورث[۲۱] ، ص ۹۷).

يحيى هادى الىالحق. جد اعلاى رسّيان، قاسمبن ابراهيم رسّى* (متوفى ۲۴۶)، از نوادگان امامحسن عليهالسلام بود (ناطق بالحق، ص ۱۱۴؛ قس ابنخلدون، ج ۴، ص ۱۴۲). پس از قاسم فرزندش، حسين، عهدهدار امامت زيديان شد. همه امامان زيدى صعده (رسّيان) از فرزندان حسينبن قاسم رسّى بودهاند. فرزند بزرگ او، يحيى ملقب به هادى الىالحق، نخستين امام زيدى صعده بود (ابنحزم، ص ۴۳ـ۴۴؛ ابنخلدون، همانجا)، كه هجرت وى از مدينه به يمن در ۲۸۰، در دوره معتضد عباسى، سرآغاز بسيارى از تحولات سياسى در آن ناحيه شد. حضور عده چشمگيرى از مشايخ و بزرگان يمنى در رسّ و بيعت آنان با هادى به تقويت جريان زيديه كمك كرد (← عباسى علوى، ص ۱۷، ۳۵ـ۳۶؛ ناطقبالحق، ص ۱۳۵ـ۱۳۶). پس از ورود هادى در صفر ۲۸۴ به صعده و درنتيجه اقدامات وى، صلح و امنيت در آنجا برقرار شد و جنگهاى ميان برخى قبايل در اين ناحيه پايان يافت. توجه وى به رفع مشكلات اقتصادى مردم و بخشش زكات و صدقه به آنان، و ديدارهاى وى با قبايل اطراف صعده، ازجمله در نَجران، نيز بر منزلت وى افزود (← عباسى علوى، ص ۴۱ـ۴۳؛ ناطق بالحق، ص ۱۳۶؛ ابنقاسم، ص ۱۰ـ۱۱). تلاشهاى هادى براى گسترش دعوت زيديه، به حاكميت او بر ساير نواحى يمن، ازجمله صنعا، انجاميد (عباسى علوى، ص ۱۱۰ـ۱۱۱، ۲۰۶ـ۲۰۷؛ طبرى صنعانى، ص ۷۷). پس از آنكه ابنحَوشَب كوفى (← منصوراليمن*) در اواخر سده سوم به دعوت براى قرمطيان در يمن پرداخت، هادى با مشكلات جديد روبهرو شد. بااينهمه، هادى با غلبه بر مدعيان و رقباى محلى، زمينههاى لازم را براى تأسيس حكومت زيديان در يمن فراهم كرد (← حمزى، ص ۵۵ـ۵۶؛ نيز ← هادى الىالحق*). حكمرانى مقتدرانه هادى الىالحق در ذيحجه ۲۹۸ در صعده بهپايان رسيد (← مسعودى، ج ۵، ص ۲۰۶).

۲. دوره تثبيت امارت محمد مرتضى لديناللّه. پس از هادى و بنابه وصيت وى، پسرش ابوالقاسم محمد، ملقب به مرتضى لديناللّه و جبريل اهلالارض، به امامت زيديان رسيد و در اول محرّم ۲۹۹ در صعده با او بيعت كردند. او در ۲۷۸ در حجاز بهدنيا آمد (حسنى، تتميم علىبن بلال آملى، ص۵۹۰؛ ناطق بالحق، ص ۱۶۹؛ نيز ← زُباره يمنى، ۱۳۷۵، ج ۱، ص ۵۲؛ قس مسعودى، همانجا). او علوم دينى را فراگرفت و در جنگها و فعاليتهاى سياسى در كنار پدرش بود و راه وى را ادامه داد (← ابندَيْبَع، ص ۱۴۵ـ۱۴۷، ۱۵۷ـ۱۵۸؛ عرشى، ص ۳۲ـ۳۳). در ۲۹۰، در حمله آلطَريف (از خاندانهاى تحت فرمان يُعفِر/يَعفُريان) به صنعا اسير شد و حدود هشت ماه در قلعه بيت بَوْس (حدود ده كيلومترى جنوبغربى صنعا) در اسارت به سر برد (ابنفند، ج ۲، ص ۶۳۶؛ زباره يمنى، ۱۳۷۵، ج ۱، ص ۲۹ـ۳۰). همچنين، پدرش وى را در ۲۹۳ به ذِمار/ ذَمار فرستاد و مأمور نبرد با قرمطيان در آن ناحيه كرد، اما چون توان مقابله با آنها را در خود نديد، در ۲۹۴ به صنعا بازگشت (عباسى علوى، ص ۳۹۱ـ۳۹۲؛ حمزى، ص ۵۵). پس از مرگ هادى و بيعت با مرتضى لديناللّه قبايل هَمدان و خَولان و اهالى نَجران از وى اطاعت كردند و او به جنگ با قرمطيان ادامه داد (ابنفند، ج ۲، ص ۶۳۶ـ۶۳۷). مرتضى بهسبب ناتوانى از اصلاح اوضاع اجتماعى و همچنين اختلافات درونخاندانى، در ذيقعده ۲۹۹ ضمن خطبهاى تمايل خود را به كنارهگيرى از حكومت اعلام كرد و زمام كار را به برادرش، ابوالحسن احمد، واگذارد و خود به عبادت و تدريس و تأليف روى كرد. مرتضى در محرّم ۳۱۰ در صعده درگذشت و كنار مرقد پدرش به خاك سپرده شد. از ميان پسرانش، يحيى ملقب به هادى در ديلم قيام، و ادعاى امامت كرد (همان، ج ۲، ص ۶۳۷ـ۶۴۲؛ زباره يمنى، ۱۳۷۵، ج ۱، ص ۵۶، ۵۹ـ۶۰). محمد مرتضى شجاع و ديندار و همچون پدرش در علوم دينى، مانند فقه، تفسير، كلام تبحر داشت و شاعر و سخنور نيز بود و كتابهاى متعدد تأليف كرد (← ناطق بالحق، ص ۱۶۹؛ ابنفند، ج ۲، ص ۶۳۵ـ۶۳۷؛ زباره يمنى، ۱۳۷۵، ج ۱، ص ۵۲ـ۵۳). مجموع كتب و رسائل الامام المرتضى محمدبن يحيى الهادى، كه عبدالكريم احمد جَدبان به چاپ رسانده (صعده، يمن ۱۴۲۳/۲۰۰۲)، مشتمل است بر هشت كتاب و رساله در موضوعات كلامى و تفسيرى و اخلاقى.

احمد ناصرلديناللّه. در محرّم ۳۰۱ بهعنوان سومين امام رسّى در صعده به امارت نشست. در دوره وى، حكومت زيديه تقويت شد، اما او نيز با مسئله گسترش دعوت قرمطيان در يمن روبهرو بود (ناطق بالحق، ص ۱۷۱ـ۱۷۲؛ ابنفند، ج ۲، ص۶۴۰، ۶۴۳ـ۶۴۶). با مرگ علىبن فضل (داعى قرمطى) در ۳۰۳، اوضاع يمن تاحدودى به نفع ناصر آرام شد. باوجوداين، ناصر از ۳۰۴ تا ۳۱۰ همچنان درگير جنگهايى با قرامطه بود (عباسى علوى، ص ۴۰۳ـ۴۰۵؛ حمزى، ص ۵۶ـ۵۷؛ لحجى، ص ۶۲ـ۶۸، ۹۱ـ ۱۱۳). ناصر جنگهايى هم با دُعامبن ابراهيم* (رئيس قبيله هَمْدان* و از امراى يمن) و پسران وى داشت و آنان را متوارى كرد (← احمدبن محمد مطاع، ص ۱۴۹ـ۱۵۰). از طرفى هم، با برخى ديگر از سران قبيله هَمْدان، چون ابوجعفر احمدبن محمدبن ضحاك مناسبات دوستانه برقرار كرد (ابنحائك، ج ۱۰، ص ۷۴ـ ۷۵؛ ابنديبع، ص ۱۵۸، پانويس). او در ۱۸ جمادىالآخره ۳۲۲ و بنابه روايتى در ۳۲۵ و به قولى ۳۱۵، پس از جنگى سازماننيافته و خسارتبار با حَسّانبن عثمان، امير يعفريان، درحالىكه بيمار بود در صعده درگذشت و در كنار پدرش دفن شد (← عباسىعلوى، ص ۴۰۶ـ۴۰۷؛ ابنقاسم، ص۷۰ـ۷۱؛ قس حسنى، همان تتميم، ص :۶۰۱ سال ۳۱۵؛ مُحَلِّى، ج ۲، ص :۱۰۰ سال ۳۲۵). ناصر عالم، فاضل، نويسنده، شاعر و سخنور بود (← ابنفند، ج ۲، ص ۶۴۳ـ۶۴۴، ۶۵۵ـ۶۵۷) و كتابها و رسالههاى بسيار تأليف كرد (← ناطق بالحق، ص ۱۷۱؛ نيز ← حسنى مؤيدى، ص ۷۸؛ موسوىنژاد، ص ۷۱). مسلمبن محمد لَحْجى (متوفى ۵۴۵) شرححال ناصر را با عنوان سيرة الامام احمدبن يحيى الناصر لديناللّه تأليف كرده و چاپ شدهاست (بهكوشش ويلفرد مادلونگ، آكسفورد ۱۹۹۰).

يحيى المنصورباللّه. بعد از احمد، پسرش يحيى منصور، بهعنوان چهارمين امام رسّى برگزيده و با او بيعت شد. او با شورش برادرانش، قاسم ملقب به مختار لديناللّه و حسن، مواجه شد. حسن در شوال ۳۲۹ (و به قولى ۳۲۷) در اثناى اين درگيريها، كه به خرابى صعده منجر شد، درگذشت و قاسم هم در ۳۴۵، در جنگ با ضحاك حاشِدى هَمْدانى (از امراى يمن)، در شهر رَيدَه (در شمالغربى يمن) مدتى محبوس و سپس كشته شد. سالها بعد، برادرزادهاش، امام يوسفبن يحيى، جسد او را به صعده منتقل كرد (ابنديبع، ص ۱۶۰ـ۱۶۱؛ عرشى، ص ۳۴؛ زباره يمنى، ۱۳۷۵، ج ۱، ص ۶۵، ۶۷، ۷۰؛ قس ابنخلدون، ج ۴، ص ۱۴۲). بهدنبال قتل قاسم، پسرش، امام محمد منتصر لديناللّه، به خونخواهى او عليه ضحاك برخاست و در خَيْوان (به روايتى، نَجران) ضحاك كشته شد (← ابنفند، ج ۲، ص ۶۵۹ـ۶۶۰؛ عرشى، همانجا). در اوضاع آشفته صعده پس از مرگ ناصر، علويان زيدى ناگزير شهر را ترك كردند و سپس با كمك اسعدبن ابىيعفر به صعده بازگشتند. منصور تا محرّم ۳۶۶ حكومت كرد و در اين سال (و به روايتى، ۳۶۷؛ ← عرشى، همانجا) در صعده درگذشت. او شجاع، اديب، فصيح و از بزرگان خاندان رسّى و علماى عصر خود بود (← ابنابىالرجال، ج ۴، ص ۴۸۴ـ۴۸۵؛ زباره يمنى، ۱۳۷۵، ج ۱، ص ۶۵، ۶۷، ۷۰ـ۷۱).

۳. دوره زوال امارت يوسف داعىالىاللّه. بعد از يحيى منصور، پسرش يوسف ملقب به داعى الىاللّه در ۳۶۷ و به روايتى، در ۳۶۸ به امامت رسّيان رسيد و در شهر ريده مستقر شد. داعى كوشيد در كشاكش ميان رقيبان، شهرهاى اطراف، مانند صنعا و خيوان را در سلطه خود گيرد (← حمزى، ص ۵۹؛ ابنفند، ج ۲، ص ۶۶۴ـ۶۶۵؛ زباره يمنى، ۱۳۷۵، ج ۱، ص ۷۱ـ۷۲). در زمان وى، ناآراميهاى صنعا و حومه آن تا ۳۸۸ ادامه يافت. همچنين، او با قيسبن ضحاك هَمْدانى و نيز با يوسف ابنابىالفتوح، از سران قبيله خولان، درگير جنگهايى بود (حمزى، ص ۵۹ـ۶۱؛ يمانى، ص۶۰). در شوال ۳۸۸، قاسمبن علىبن عبداللّه عَيّانى (منسوب به شهر عَيّان در يمن ← ياقوت حموى، ذيل «عيان») ملقب به منصورباللّه، از نوادگان قاسم رسّى و از ائمه زيدىِ مخالف داعى كه سالها در تَرج (از بلاد قبيله خَثعَم) به علم و عبادت مشغول بود، به نام خود دعوت كرد و كسانى را به شهرهاى يمن فرستاد. او در ۳۸۹ صعده را گرفت و داعى را از آنجا بيرون راند و در عيّان اقامت كرد. سپس، در مدتى كوتاه شهرها و مناطق ديگر، ازجمله نجران، تَبالَه، صنعا، عَنْس، ذمار و كَحلان/ كُحلان را به اطاعت درآورد. اين امر موقعيت يوسف داعى را بهشدت تضعيف كرد. اختلاف و دشمنى ميان آنها مدتى بهطول انجاميد، تا آنكه در ۳۹۲ سازش كردند و تصميم گرفتند در كنار يكديگر رهبرى زيديه را برعهده بگيرند. در پى آن، داعى در ريده مستقر شد. شريف قاسمبن حسين زيدى، از ياران منصور كه با وى به مخالفت برخاسته بود، در صنعا به نام داعى خطبه خواند. در ۳۹۳، داعى به صنعا رفت و همراه قاسمبن حسين زيدى به سوى مشرق خولان لشكر كشيد و با ابنابىالفتوح جنگيد و سپس، به ريده بازگشت. ديرى نگذشت كه منصور، در هفتم يا نهم رمضان ۳۹۳، در عيّان درگذشت و در آنجا دفن شد (حسينبن احمدبن يعقوب، ص ۱۹ـ۴۰، ۲۷۴ـ۲۷۵، ۲۸۲ـ۲۸۴، ۲۸۷؛ محلّى، ج ۲، ص ۱۱۴ـ۱۱۶، ۱۱۹ـ۱۲۰). منصور عيّانى از علماى برجسته زيديه بود و رسائل، مكاتبات و اشعارى داشت (← زباره يمنى، ۱۳۷۵، ج ۱، ص ۸۰ـ۸۱؛ حسنى مؤيدى، ص ۸۰ـ۸۱).

حسين مهدى لديناللّه. پس از مرگ منصور در ۳۹۳، و به قولى در صفر ۴۰۱، فرزندش ابوعبداللّه حسين ملقب به مهدى لديناللّه در هفدهسالگى به امامت رسيد. برخى قبايل حِميَر و همدان دعوت وى را اجابت كردند و او از اَلْهان تا صعده و صنعا را در سلطه خود گرفت. درحالىكه، داعى هنوز امام زيديه بود (محلّى، ج ۲، ص ۱۲۰ـ۱۲۱؛ حمزى، ص ۶۴؛ زباره يمنى، ۱۹۹۸، ص ۷۷). ابوعبداللّه حسين با داعيان باطنى، ازجمله حسينبن طاهر حِمْيَرى مكاتباتى داشت (عرشى، ص ۳۵). بهروايتى، وى ادعا كرد مهدى موعود است، اما حُمَيْدبن احمد مُحلّى (ج ۲، ص ۱۲۱) گفتهاست كه بعضى پيروان وى (به نام حسينيه) به اين مطلب اعتقاد داشتند و مرگ او را انكار مىكردند و محلّى رسالهاى در رد اين اعتقاد غلوآميز نوشتهاست (نيز ← جرافى يمنى، ص ۱۷۳). بهجز اين، سخنان نادرست ديگرى نيز به او منسوب شدهاست، كه برخى مؤلفان زيدى درصدد پاسخگويى به اين انتساب و اتهام برآمدهاند (← ابنفند، ج ۲، ص ۷۱۱ـ۷۱۴؛ نيز ← حسنى مؤيدى، ص ۸۱ـ۸۲؛ مهدى لديناللّه، مقدمه ابراهيم يحيى حمزى، ص ۱۳ـ۲۵؛ قس يمانى، ص ۶۷). در زمان او يكى از زيديان به نام محمدبن قاسمبن حسين در ذمار ادعاى امامت كرد و اين امر، اوضاع را پيچيدهتر نمود (زباره يمنى، ۱۹۹۸، ص ۷۸). مهدى در اواخر ۴۰۲ به صنعا رفت و برادرش، جعفر، را به امارت آنجا گمارد. جعفر در آنجا به نام مهدى سكه ضرب كرد، اما ناتوانىاش در حكومتدارى نارضايتى و شورش مردم را موجب شد. مردم صنعا با محمدبن قاسم زيدى مكاتبه كردند و از او كمك خواستند. از سوى ديگر، مهدى نيز با لشكرى بزرگ به قصد كمك به جعفر حركت كرد و در جنگى كه در صفر ۴۰۳ در دشت مشرق صنعا، روى داد، محمدبن قاسم زيدى كشته شد. مهدى سپس جعفر را بر امارت صنعا باقى گذاشت و خود به سوى ريده رفت (حمزى، ص ۶۴ـ۶۵؛ يمانى، ص ۶۴ـ۶۵؛ ابنفند، ج ۲، ص ۷۱۵). سالهاى ۴۰۳ و ۴۰۴ به كشاكش سياسى و نظامى ميان رهبران فكرى و سياسى زيديه گذشت تا آنكه يوسف داعى در صفر ۴۰۳ در صعده درگذشت. يوسفيون، از ائمه زيدى، از اعقاب او هستند. مهدى نيز در ۴۰۴ در جنگ با بنوحَمّاد در ريده كشته و در همانجا دفن شد (محلّى، ج ۲، ص ۱۲۱). مهدى نيز همچون پدرانش از فضلا و علماى زيديه بود و كتابهايى در علم كلام و رد مخالفان نوشت. گفته شده تأليفات بسيار داشتهاست و تعداد آنها را ۷۳ عدد ثبت كردهاند (← محلّى، ج ۲، ص ۱۲۰ـ۱۲۱؛ نيز ← حسنى مؤيدى، همانجا؛ قس ابنفند، ج ۲، ص ۷۰۹ـ:۷۱۰ ۹۳ تأليف).

۴. امارت در دوره تسلط صُلَيْحيان بر يمن جعفربنقاسم. پس از مهدى، اطلاعات پراكندهاى از حكمرانى جعفربن قاسمبن على عيّانى در دست است كه در ۴۱۳ در صعده قيام كرد و به عيّان رفت. گروههايى از قبايل همدان و حمير با او بيعت كردند و او در آخر اين سال، به دعوت آنها در صنعا مستقر شد. او كوشيد تا در كشاكش ميان مدعيان و رقيبان، ازجمله علىبن محمد صُلَيْحى (← صُليحيان*) سلطه خود را بر اين مناطق حفظ كند. جعفربن قاسم سرانجام در ۴۵۰ درگذشت. دو فرزندش، قاسم و محمد ذوالشَرَفَين، از فضلاى عصر خود بودند (← زباره يمنى، ۱۹۹۸، ص ۷۸؛ عماره يمنى، ص ۹۲ـ۹۳، ۹۶، پانويس، ص ۹۸ـ۹۹). قاسمبن جعفر، قلعه هُرابه را در ظاهر، از نواحى وادعه، بنا كرد و مستحكم نمود. قاسم پس از چندين جنگ با سپاهيان صليحى، سرانجام در صفر ۴۶۸ (در ۵۷ سالگى)، به دستور احمدبن مظفر صليحى (از بزرگان صليحيان) و بهدست اهالى جوف كشته شد و در وادعه دفن شد. محمد ذوالشرفين در شهاره به مبارزه با صليحيان ادامه داد و سرانجام، در ۴۷۸ از دنيا رفت (حمزى، ص ۶۷ـ۷۰؛ ابنفند، ج ۲، ص ۷۱۷ـ۷۲۳).

حسن نفس زكيّه. در همين دوره ضعف، ابوهاشم حسنبن عبدالرحمانبن يحيى رسّى ملقب به نفس زَكيّه، از نوادگان قاسمبن ابراهيم رسّى، براى احياى قدرت رسّيان تلاش كرد. او همراه دو فرزندش، حمزه و على، در ۴۱۸ از حجاز به يمن رفت و در جمادىالآخره اين سال، دعوت خود را از ناعِط (نزديك شهرهاى ريده و صعده) آغاز كرد. ابوهاشم در ۴۲۶ (و به قولى ۴۲۲) ادعاى امامت كرد و در سوم شعبان ۴۲۶ وارد صنعا شد. نخستين كسانى كه با او بيعت كردند امير شهر مَأرب، عبدالمؤمنبن اسعد ابنابىالفتوح، و اشراف و رؤساى هَمْدان بودند. سپس، نامههايى به اطراف يمن نوشت و آنها را به سوى خود دعوت كرد. مدتى بر صنعا مستولى شد و عاملى از طرف خود بر آنجا گمارد؛ اما ناآرامى در نواحى تحت نفوذ وى ادامه داشت. دوره ابوهاشم چندان نپاييد و او در حدود ۴۳۳ در ناعط از دنيا رفت (← محلّى، ج ۲، ص ۱۷۰ـ۱۷۱؛ حمزى، ص ۶۹ـ۷۰؛ ابنفند، ج ۲، ص ۷۲۴، ۷۲۸ و پانويس ۳؛ قس عرشى، ص ۳۶).

ابوالفتح ناصرلديناللّه. پس از ظهور صليحيان در ۴۳۹ (و به قولى ۴۲۹)، رسّيان به انزوا رانده شدند (← عرشى، ص ۳۶ـ۳۷؛ شاكر مصطفى، ج ۱، ص ۵۱۸) و اوضاع براى بازگشت اقتدار زيديه فراهم نشد؛ حتى تلاشهاى امام ناصر لديناللّه (ناصربن حسينبن محمدبن عيسى)، معروف به ابوالفتح ديلمى، كه از ناحيه ديلم به يمن رفته بود، در استيلا بر صعده و صنعا و جمعكردن هواداران و مبارزه با قرمطيان و صليحيان، بىفايده بود و در اين هنگام، قدرت صليحيان به اوج خود رسيده بود. ابوالفتح ناصر در نبردى با صليحيان (نبرد فَيد) در ۴۴۴ (به روايتى ديگر، در ۴۴۶) در نَجدالحاج كشته شد. او عالمى ممتاز و صاحب تأليفاتى بود (← محلّى، ج ۲، ص ۱۸۷، ۱۹۴ـ۱۹۵؛ حمزى، ص ۷۰؛ زباره يمنى، ۱۳۷۵، ج ۱، ص ۹۰ـ۹۳؛ نيز ← ديلمى*، ابوالفتح).

حمزةبن ابىهاشم حسنبن عبدالرحمان رسّى. حمزه هم كه از ۴۵۲ به دعوت و جهاد پرداخت، نتوانست مانع سقوط حكومت زيدى گردد. او بعد از هفت سال فرمانروايى پرآشوب و چندين جنگ با صليحيان، در ۴۵۹ (و به قولى ۴۵۸) در مَنْوى كشته شد. حمزه فردى شجاع و فاضل بود و نسب وى به اشراف بنوحمزه يا حمزيونِ يمن مىرسد (محلّى، ج ۲، ص ۲۵۱ـ۲۵۲؛ ابنفند، ج ۲، ص ۷۲۴ـ۷۲۹؛ قس ابنابىالرجال، ج ۲، ص ۲۲۸ـ۲۳۰).

۵. دوره دوم امارت رسّيان بر يمن احمد متوكل علىاللّه. از زمان كشتهشدن حمزه رسّى تا ظهور ابوالحسن احمدبن سليمانبن محمدبن مطهر حسنى رسّى ملقب به متوكل علىاللّه در ۵۳۲، فعاليت رسّيان از لحاظ سياسى و مذهبى دچار ركود بود و در دوره وى، زيديان تا حدودى اقتدار پيشين را بازيافتند. او در سال ۵۰۰ در نواحى حوث متولد شد. علوم دينى را نزد استادان زيديه فراگرفت و در فقه سرآمد شد (← محلّى، ج ۲، ص ۲۱۹ـ۲۲۲؛ ابنفند، ج ۲، ص ۷۴۸ـ۷۵۲، ۷۶۷). احمدبن سليمان ابتدا دعوت و امامت علىبن زيدبن ابراهيم مليح (از نوادگان هادى الىالحق) را كه در ناحيه صعده قيام كرده بود، پذيرفت و به او پيوست تا در حمله به صنعا يارىاش كند. گفته شدهاست، علىبن زيد مقام علمى والايى نداشت، اما فرمانش مطاع بود و علما ازجمله احمدبن سليمان، با او همراه شدند. علىبن زيد قصد جنگ با باطنيان را داشت، اما در جمادىالآخره ۵۳۱ در شَظَب بهدست يكى از قبايل بنوحجّاج كشته شد (ابنفند، ج ۲، ص ۷۴۳ـ۷۴۴؛ عرشى، ص ۳۸ـ۳۹). پس از آن، احمدبن سليمان كه بعضى قبايل جبل بَرَط با وى بيعت كرده بودند، در ۵۳۲ دعوتش را از صعده و نجران آغاز كرد و آن را به نواحى جوف و ظاهر گسترش داد. احمد متوكل در ۵۴۵، به روستاى بيت بوس رفت و در مدت اقامت خود در آنجا، داعيانى به اطراف فرستاد و سپس در ذيحجه اين سال، همراه گروههايى كه به او پيوستند، صنعا را فتح كرد و امور شهر را سامان داد، اما اندكى بعد، با همدانيان صنعا كه حاضر به اطاعت از او نبودند، جنگيد، ولى شكست خورد و سرانجام در ۵۴۹، با حاتمبن احمد يامى همدانى (كه بر صنعا مستولى شد) صلح كرد و بهاينوسيله، از خطبهخواندن به نام باطنيه در جامع صنعا جلوگيرى كرد. او ميان برخى قبايل متخاصم صلح برقرار كرد و در نواحى تحت سلطه و نفوذ خود، ازجمله صعده، به امر به معروف و نهى از منكر پرداخت (← محلّى، ج ۲، ص ۲۳۵ـ۲۳۶؛ ابنفند، ج ۲، ص ۷۴۳ـ۷۴۴، ۷۵۶ـ۷۶۰؛ زباره يمنى، ۱۳۷۵، ج ۱، ص ۹۶ـ۱۰۳). احمد متوكل در ۵۵۲، بار ديگر با همدانيان اختلاف پيدا كرد و در نجدالشَرَزَه با آنها جنگيد و پيروز شد. بعد از اين رويداد، كه به يومالشرزه (يا جنگ شرزه) معروف شد، اميران نواحى اطراف مطيع و فرمانبردار متوكل شدند. احمد متوكل در سال بعد، به درخواست اهالى زَبيد براى نبرد با فاتِكبن محمدبن فاتِكبن جَيّاش، امير بنونَجاح* كه راه فسق و فساد پيش گرفته بود، زَبيد را گرفت و فاتك را از ميان برداشت. متوكل جنگهايى هم با باطنيان (قرمطيان) داشت و آنان را سركوب كرد (محلّى، ج ۲، ص ۲۴۰ـ۲۴۴؛ ابنفند، ج ۲، ص ۷۶۰ـ۷۶۵؛ عرشى، ص ۱۷، ۳۹ـ۴۰). در ۵۶۵، جنگهايى ميان متوكل و اشراف قاسمى در وادِعَه (از نواحى ظاهر) روى داد كه متوكل اسير شد. پس از آن، با وساطت همدانيان آزاد شد. احمد متوكل سرانجام پس از حكومتى طولانى درحالىكه نابينا شدهبود، در ربيعالآخر ۵۶۶ درگذشت و در شهر حَيدان (در مغرب صعده) بهخاك سپرده شد. او در ميان ائمه زيديه از نظر علم و جهاد كمنظير بود و سلطهاش بيش و كم در شهرها و مناطقى از يمن برقرار بود. در دوره حكومتش، دعوت او تا گيل و ديلم رسيد و در برخى نواحىِ جزيرةالعرب، مانند خيبر و حجاز هم خطبه به نام او خوانده مىشد (محلّى، ج ۲، ص ۲۴۴ـ۲۴۵؛ ابنفند، ج ۲، ص ۷۶۶ـ۷۶۷). برخى از اقدامات عمرانى متوكل عبارت بودند از: آبادكردن المُقَيليد/ المقيلد، از مكانهاى قديم جوف، در ۵۴۵؛ تجديد بناى قلعه باستانى تَلَمُّص، و احداث عمارات و قصر دارالاماره در آن. او نيز آثار و تأليفاتى از خود بر جاى گذاشت (محلّى، ج ۲، ص ۲۲۲، ۲۳۶؛ ابنفند، ج ۲، ص ۷۵۶ـ۷۵۷؛ زباره يمنى، ۱۳۷۵، ج ۱، ص ۹۵ـ۹۶). يكى از پسران او به نام يحيى در ۵۶۷ در صعده قيام كرد و در ۵۹۵ در ثافت/ اَثافِت درگذشت (محلّى، ج ۲، ص ۲۴۶؛ ابنفند، ج ۲، ص ۸۳۹).

عبداللّه منصورباللّه. چند سال بعد از مرگ احمد متوكل، ايوبيان در حدود ۵۷۰ يمن را فتح كردند. در دوره ايوبيان در يمن (بيش از نيم قرن)، بار ديگر اقتدار رسّيان محدود شد. با وجود اين، برخى از امامان رسّى همچون منصورباللّه* عبداللّهبن حمزه (متولد ۵۶۱) براى احياى دعوت و حكومت زيديان كوشيدند. درخواستهاى بنوصُرَيم و مردم نجران از حمزه (پدر عبداللّه) براى دفاع از آنان در برابر تعدى علىبن حاتم يامى، اسباب قدرتگرفتن عبداللّه را فراهم كرد (ابنفند، ج ۲، ص ۷۹۹ـ۸۰۱؛ عرشى، ص ۴۰ـ۴۳). اوضاع آشفته و نابسامان يمن باعث شد عبداللّه مردم را به جهاد فراخواند. در يمن، ايوبيان سلطه خود را بر اين سرزمين بار ديگر تثبيت كردند. با مرگ طُغتَگينبن ايوب در ۵۹۳، منصورباللّه در جوف و ناحيه صعده دعوت خود را از سر گرفت. او طى سالهاى ۵۹۴ و ۵۹۵، صنعا، ذمار، جوف، صعده، نجران و نواحى آنها را به زير سلطه خود درآورد و دعوتش از يكسو تا حجاز و از سوى ديگر، تا نواحى گيل و ديلم در شمال ايران گسترش يافت. گفته شدهاست، او علاءالدين محمد خوارزمشاه (حك : ۵۹۶ـ۶۱۷) را نيز دعوت نمود و ملكظافر غازى، حاكم ايوبى حلب، در ۶۰۱ با وى مكاتبه كرد (ابنفند، ج ۲، ص ۸۱۰ـ۸۱۳). منصورباللّه علاوهبر جهاد با ايوبيان، در ميان زيديان نيز مخالفانى داشت. مبارزه او با مُطَرِّفِيَّه* (فرقهاى از زيديه) از وقايع مهم سياسى و فكرى عصرش بود. منصورباللّه سرانجام در ۶۱۴ در دژ كوكبان درگذشت و جسدش را به ظُفار منتقل و آنجا دفن كردند (محلّى، ج ۲، ص ۲۴۷ـ۲۴۹، ۲۸۳ـ۳۲۵؛ حمزى، ص ۸۶ـ۸۷؛ ابنفند، ج ۲، ص ۷۹۹ـ۸۰۱، ۸۰۶ـ۸۰۸، ۸۱۰ـ ۸۱۵؛ قس ابنخلدون، ج ۴، ص ۱۴۳). منصورباللّه از علماى عصر خود بود. در كودكى قرآن را حفظ كرد. او شاعر، و به حفظ اشعار شاعران قديم و جديد علاقهمند بود. به ايامالعرب آگاه بود و فقه و اصول فقه و كلام را آموخته بود و كتابهايى نوشت كه فقهاى زيديه به آن اقبال كردند (← محلّى، ج ۲، ص ۳۲۵ـ۳۲۶؛ ابنفند، ج ۲، ص ۸۰۲ـ ۸۰۶). بسيارى از اين كتابها باقى مانده و چاپ شدهاست (← عزّى، ص ۴۴ـ۵۹؛ موسوىنژاد، ص ۱۱۷ـ۱۲۰). در شوال ۶۰۰، قلعه ظفار را ساخت. در دوره او، به دنبال كشف معادن آهن از كوه بنىجماعه در اطراف صعده و بلاد خولان، اوضاع اقتصادى خوبى بر منطقه تحت امرش حاكم شد (ابنفند، ج ۲، ص ۸۰۹، ۸۱۲).

۶. دوره زوال امارت و انتقال امامت عزالدين محمد ناصرلديناللّه. از ميان پسران منصورباللّه (← محلّى، ج۲، ص۳۴۹)، عزالدين محمد ملقب به ناصرلديناللّه (متولد ۵۹۱، در بَراقِش) امارت بر رسّيان را بهعهده گرفت. او شجاع و عالم بود و در محرّم ۶۱۴، در قلعه كِنَن از بلاد سِنحان دعوتش را آغاز كرد. بين او و ايوبيان جنگهايى درگرفت. در ۲۶ رجب ۶۲۳، در قريه عَصُر ميان او و سپاهيان غز جنگى شديد درگرفت و عزالدين شكست خورد و به دژ ثُلا عقبنشينى كرد و بعد به حوث رفت. در آنجا، براثر شدت بيمارى در هفتم ذيحجه درگذشت و در ظفار، كنار قبر پدرش، دفن شد. عزالدين محمد اهل شعر و ادب بود (يمانى، ص۱۳۸؛ ابنفند، ج۲، ص۸۱۵، ۸۵۷ـ۸۶۳؛ عرشى، ص۴۳ـ۴۴).

يحيى معتضدباللّه. پس از درگذشت منصورباللّه، ابوالحسن يحيىبن محسِّنبن محفوظ ملقب به معتضدباللّه، از فقهاى بزرگ زيدى، در ۶۱۴ همزمان با امارت عزالدين محمد دعوتش را در نواحى صعده آغاز كرد. او با بنورسول* به مخالفت و جنگ برخاست. ظهور حكومت بنورسول در يمن و استقرارشان در صنعا و اقدامات جدّى آنها در مبارزه با رسّيان، اوضاع را براى رسّيان سخت كرده بود. در رجب ۶۳۶، معتضد درگذشت و در ساقين دفن شد (ابنفند، ج ۲، ص ۸۴۱ـ۸۴۳، ۸۵۶؛ جرافى يمنى، ص ۱۸۵). يحيى كتاب ناتمام المقنع را در اصول فقه تأليف كرد و شاعرى توانا بود. او جدّ سادات بنوشامى است كه در وادى مَسوَر و ديگر بلاد خولان و صنعا اقامت داشتهاند (ابنفند؛ جرافى يمنى، همانجاها؛ عرشى، ص ۴۳ـ۴۴، ۴۸).

احمد مهدى لديناللّه. ده سال بعد از درگذشت معتضد در صفر ۶۴۶، ابوطَيْر احمدبن حسينبن احمد ملقب به مهدى لديناللّه و معروف به صاحب ذىبَين، در ثلا ادعاى امامت كرد. امامتش همزمان با حكومت بنورسول در يمن جنوبى و صنعا، و برخى ملوكالطوايف همچون اشراف بنوحمزه در ناحيه بون تا قلمرو بنوشريف در شمال صعده بود. او در ۶۴۸ صعده را، كه در استيلاى احمد متوكل علىاللّه بود (← سطور پيشين)، فتح كرد. سپس به صنعا رفت. مهدى با بازماندگان زيديه و علما و بزرگان مكاتبه كرد تا آنها را به دعوت خود متمايل كند، اما مداخلات امير رسولى زحماتش را بىنتيجه گذاشت. مهدى جنگهايى با بنورسول و همچنين با قرمطيان و حاكمان محلى كرد و سرانجام در جنگى كه در صفر ۶۵۶ در وداى شُوابه از بلاد جوف اعلا، ميان مهدى و سپاهيان بنورسول روى داد، كشته شد و در ذىبين دفن شد (← حمزى، ص۹۰ـ۹۲، ۹۴ـ۹۷؛ جرافى يمنى، ص ۱۸۷ـ۱۸۸؛ عرشى، ص ۴۸ـ۴۹؛ قس ابنخلدون، ج ۴، ص :۱۴۴ احمدالموطئبن الحسين).

حسن منصورباللّه. حسنبن بدرالدين محمدبن احمد ملقب به منصورباللّه در شوال ۶۵۷ ادعاى امامت كرد. او معاصر ملكمظفر رسولى بود. منصورباللّه در محرّم ۶۷۰ در رُغافه (در ناحيه صعده) از دنيا رفت و در مسجد رغافه دفن شد. او تأليفاتى داشتهاست، كه يكى از مهمترين آنها انوار اليقين فى (شرح) فضائل اميرالمؤمنين است (زباره يمنى، ۱۳۷۵، ج ۱، ص ۱۷۷ـ۱۷۹؛ قس ابنفند، ج ۲، ص ۸۸۷ـ۸۹۶، كه تاريخ درگذشت او را ۶۷۵ نوشتهاست).

يحيى سراجى. در ۶۵۹، همزمان با منصورباللّه، ديگر عالم زيدى يحيىبن محمدبن احمد سراجى (منتسب به جدش سراجالدين، از اشراف حسنى) در ناحيه مسور ادعاى امامت كرد. سراجى هم جنگهايى با بنورسول كرد. سنجر شعيبى، عامل بنورسول در صنعا، در ۶۶۰ او را اسير و كور كرد و پس از آن، سراجى سالها به تدريس اشتغال داشت تا آنكه در ۶۹۶ از دنيا رفت و او را در مسجد وَشلى در صنعا به خاك سپردند. سراجى از علما و ائمه متبحر زيدى در حديث بود (جَنَدى كِنْدى، ج ۲، ص ۳۰۳ـ۳۰۴؛ ابنفند، ج ۲، ص ۹۶۵ـ۹۶۸؛ عرشى، ص۵۰).

ساير رسّيان. در نيمه دوم سده هفتم و نيمه اول سده هشتم، از ميان رسّيان امراى ديگرى ظهور كردند كه اغلب آنها در نبرد با امراى رسولى از ميان رفتند (← حمزى، ص ۱۰۴، ۱۰۹ـ۱۱۱، ۱۳۲ـ۱۳۳؛ عرشى، ص ۴۹ـ۵۱؛ زباره يمنى، ۱۹۹۸، ص ۹۷ـ۹۹). رسّيان كه در دوره نخستين حكمرانان رسولى تاحدى جان دوباره گرفتند، بر اثر كشمكشهاى درونى، قدرتشان را از دست دادند. پس از آن، نام عدهاى از حاكمان رسّى بهجاى ماندهاست، اما بهنظر مىرسد كه توالى جانشينى بر اثر ورود حاكمانى چند از سلسله حسنى ديگر و مدعيان و مخالفان، منقطع گشتهاست (باسورث، ص ۹۸). پس از آنان، سلسله ديگرى از زيديان يمن با عنوان بنوقاسم (منسوب به قاسمبن محمد) بهقدرت رسيدند (← بخش :۲ بنوقاسم).

منابع : ابنابىالرجال، مطلع البدور و مجمع البحور فى تراجم رجال الزيدية، چاپ عبدالرقيب مطهر محمد حجر، صعده، يمن ۱۴۲۵/۲۰۰۴؛ ابنحائك، الاكليل فى اخباراليمن و انساب حمير، ج ۱۰، بيروت ۱۴۰۸/۱۹۸۷؛ ابنحزم، جمهرة انسابالعرب، بيروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ ابنخلدون؛ ابندَيَبع، كتاب قرةالعيون باخبار اليمن الميمون، چاپ محمدبن على اكوع، ]بىجا[ ۱۴۰۹/۱۹۸۸؛ ابنعِنَبَه، عمدةالطالب فى انساب آل ابىطالب، چاپ محمدحسن آلطالقانى، نجف ۱۳۸۰/ ۱۹۶۱؛ ابنفند، مآثرالابرار فى تفصيل مجملات جواهر الاخبار و يسمىاللواحق الندية بالحدائق الوردية، چاپ عبدالسلام عباس وجيه و خالد قاسم محمد متوكل، عَمّان ۱۴۲۳/ ۲۰۰۲؛ ابنقاسم، انباء الزمن فى اخباراليمن من سنة ۲۸۰ الى سنة ۳۲۲ هجرية، چاپ محمد عبداللّه ماضى، ]قاهره، بىتا.[؛ احمدبن محمد مطاع، تاريخ اليمن الاسلامى من سنة ۲۰۴ه ـ الى سنة ۱۰۰۶، چاپ عبداللّه محمد حبشى، بيروت ۱۴۰۷/۱۹۸۶؛ عبداللّه جِرافى يمنى، المقتطف من تاريخ اليمن، بيروت ۱۴۰۷/۱۹۸۷؛ محمدبن يوسف جَنَدى كِندى، السلوك فى طبقات العلماء و الملوك، چاپ محمدبن على اكوع، ج ۲، صنعا ۱۴۱۶/۱۹۹۵؛ احمدبن ابراهيم حسنى، المصابيح، چاپ عبداللّه حوثى، صنعا ۱۴۲۲/۲۰۰۲؛ مجدالدين حسنى مؤيدى، التُحَفُ شرح الزُّلَف، ]بىجا ? ۱۳۸۹[؛ حسينبن احمدبن يعقوب، سيرةالامام المنصورباللّه القاسمبن على العيانى، چاپ عبداللّهبن محمدحبشى، صنعا ۱۴۱۷/۱۹۹۶؛ عمادالدين ادريسبن على حمزى، تاريخ اليمن من كتاب كنزالاخبارفى معرفة السير و الاخبار، چاپ عبدالمحسن مدعج مدعج، جيزه، مصر ۱۴۳۱/۲۰۱۰؛ محمد زبارهيمنى، أئمة اليمن، ج :۱ تاريخ جامع لأئمة اليمن الهاشميين، تعز، يمن ] ۱۳۷۵[؛ همو، تاريخ الائمة الزيدية فى اليمن حتى العصر الحديث، قاهره ] ۱۹۹۸[؛ شاكر مصطفى، موسوعة دولالعالم الاسلامى و رجالها، بيروت ۱۹۹۳؛ اسحاقبن يحيى طبرى صنعانى، تاريخ صنعاء، چاپ عبداللّه محمد حبشى، صنعا: مكتبةالسنحانى، ]بىتا.[؛ علىبن محمد عباسىعلوى، سيرةالهادى الى الحق يحيىبن الحسين عليهوآلهالسلام، چاپ سهيل زكار، بيروت ۱۴۰۱/۱۹۸۱؛ حسينبن احمد عرشى، كتاب بلوغ المرام فى شرح مسك الختام فى من تولّى ملك اليمن من ملك و امام، چاپ انستاس مارى كرملى، ]قاهره ? ۱۹۳۹[، چاپ افست بيروت ]بىتا.[؛ عبداللّهبن حمود عزّى، عرض لحياة و آثارالامام المنصورباللّه عبداللّهبن حمزه: ۵۶۱ـ۶۱۴ه ، صعده، يمن ۱۴۲۱/۲۰۰۱؛ عماره يمنى، تاريخاليمن، چاپ حسن سليمان محمود، صنعا ۱۴۲۵/۲۰۰۴؛ مسلمبن محمد لحجى، سيرةالامام احمدبن يحيى الناصر لديناللّه، منتزعة من كتاب اخبارالزيدية من اهلالبيت عليهمالسلام و شيعتهم باليمن، چاپ ويلفرد مادلونگ، آكسفورد ۱۹۹۰؛ حُمَيدبن احمد مُحَلِّى، الحدائق الورديَّة فى مناقب ائمة الزيدية، چاپ مرتضى محطورى حسنى، صنعا ۱۴۲۳/۲۰۰۲؛ مسعودى، مروج (بيروت)؛ على موسوىنژاد، تراث الزيدية، قم ۱۳۸۴ش؛ حسينبن قاسم عيانى مهدى لديناللّه، مجموع كتب و رسائل الامام المهدى لديناللّه الحسينبن القاسمالعيانى، چاپ ابراهيم يحيى حمزى، صعده، يمن ۱۴۲۵/۲۰۰۴؛ يحيىبن حسين ناطق بالحق، الافادة فى تاريخ ائمة الزيدية، چاپ محمد يحيى سالم عزان، صنعا ۱۴۱۷/۱۹۹۶؛ ياقوت حَمَوى؛ عبدالباقىبن عبدالمجيد يمانى، بهجة الزمن فى تاريخ اليمن، چاپ عبداللّه محمد حبشى و محمد احمد سنبانى، صنعا ۱۴۰۸/ ۱۹۸۸؛

Clifford Edmund Bosworth, The new Islamic dynasties: a chronological and genealogical manual, Edinburgh ۲۰۰۴.

/ فاطمه جاناحمدى /

ب) بنو قاسم

۱. دوره تأسيس امارت قاسم منصورباللّه. امام منصورباللّه* قاسمبن محمدبن علىبن محمدبن علىبن رشيد، كه نسبش به امام زيديان هادى الىالحق يحيىبن حسينبن قاسم رسّى مىرسد، اين حكومت را در ۱۰۰۶ تأسيس كرد (جُرموزى، كتابالنبذة، ص ۵؛ ابنقاسم، ۱۳۸۸، قسم ۲، ص۷۷۰؛ شَهارى، قسم ۳، ج ۲، ص ۸۶۰ـ۸۶۱؛ عبداللّه جِرافى يمنى، ص ۲۰۹؛ براى پارهاى تشكيكها درباره نسب قاسمبن محمد ← قاسم غالب احمد و همكاران، قسم ۱، ص ۱۷ـ۲۹). او در ۱۲ صفر ۹۶۷ در روستاى شاهِل واقع در ناحيه شَرَف بهدنيا آمد و از كودكى نزد بزرگان عصرش كسب دانش كرد. او در بسيارى از علوم شرعى تبحر يافت و كتابهايى تأليف كرد (← جرموزى، همانجا؛ بحر، ص ۱۷؛ شَوْكانى، ج ۲، ص ۴۷ـ۵۰؛ حبشى، مصادرالفكر، ص ۶۱۰ـ ۶۱۷؛ محمد يحيى حداد، ج ۴، ص ۶۶؛ قس محبى، ج ۳، ص ۲۹۳). اوضاع يمن با مرگ امام (امير) زيديان، مطهربن امام شرفالدين يحيى رسّى (۹۸۰)، آشفته شد و هريك از فرزندان وى بر بخشى از قلمرو او چيره شدند و ميان آنها اختلاف و كشمكش پديد آمد. درنتيجه، حسنپاشا، كارگزار عثمانيها در يمن، آنان را در ۹۹۴ به استانبول تبعيد كرد (ابنقاسم، ۱۳۸۸، قسم ۲، ص ۷۴۴ـ۷۴۵، ۷۶۴ـ۷۶۵؛ شوكانى، ج ۲، ص ۳۰۹ـ ۳۱۰؛ واسعى يمانى، ص ۲۲۶). قاسمبن محمد كه اوضاع را براى قيام مناسب ديد، در اواخر محرّم ۱۰۰۶ در بلاد سِنحان (جنوب صَنعا)، با وعده قيام عليه ستم حاكمان دستنشانده عثمانى، حدود چهارصد تن از بزرگان يمن را گرد آورد. آنان با وى به عنوان امام زيدى بيعت كردند و او در اول صفر آن سال دعوت خود را آشكار و به سوى جبل قارّه (واقع در ناحيه شَرَف، در جنوب صَعدَه) حركت كرد (موزعى يمنى، ص ۸۱ـ ۸۲؛ جرموزى، كتابالنبذة، ص ۹۵ـ۹۶؛ ابنقاسم، ۱۳۸۸، قسم ۲، ص ۷۷۰؛ شوكانى، ج ۲، ص ۴۸). در آغاز، مردم به دعوت قاسمبن محمد چندان توجه نكردند و حتى برخى از اميران يمنى به عثمانيها پيوستند، اما بهتدريج، بهسبب نارضايتى از حاكمان عثمانى، با او همراه شدند. دوران قيام و امامت قاسمبن محمد در چهار مرحله، سراسر جنگ و كشمكش با حاكمان عثمانى بود (جرموزى، كتابالنبذة، ص ۲۶۶؛ زُباره يمنى، ۱۴۲۴، ج ۴، ص ۹۹؛ سيدمصطفى سالم، ص ۳۳۹، ۳۴۳ـ۳۴۴؛ غالبى، ص ۴۴ـ۴۷). او در پنج سال نخست امامتش (۱۰۰۶ـ۱۰۱۱) سعى كرد قلمرو خود را تا اغلب مناطق شمالى يمن گسترش دهد، اما اين تلاشها بهعلت همكارى اميران خاندان مطهربن شرفالدين با عثمانيها ناكام ماند و تا حدودى، برترى از آنِ حسنپاشا بود. در مرحله بعدى، قاسم پس از نبردهايى در جبل قارّه پناه گرفت و حاكم عثمانى يمن چندين لشكر براى سركوب وى فرستاد، اما به نتيجهاى نرسيد و قاسم شهر سُودَه را پس از هفت ماه محاصره تصرف كرد (← جرموزى، كتابالنبذة، ص ۱۰۷، ۱۲۵ـ ۱۲۸، ۱۳۴ـ۱۳۶؛ ابنقاسم، ۱۳۸۸، قسم ۲، ص ۷۷۱ـ ۷۸۳؛ زباره يمنى، ۱۴۲۴، ج ۴، ص ۱۷ـ۲۸؛ سيدمصطفى سالم، ص ۳۵۱ـ۳۵۷). هنگامى كه قاسم شهر مستحكم شَهارَه را گرفت و آنجا را مركز حكومت خود قرار داد، حسنپاشا با سربازانى كه از حبشه به يارى او رفته بودند، اين شهر را از شوال ۱۰۰۹ محاصره كرد و سرانجام، موفق شد امام قاسم را مجبور به فرار كند. پسران قاسم، اميرمحمد و احمد، نيز در اواخر ذيحجه ۱۰۱۱ تسليم شدند و شهر را به وى واگذار كردند (جرموزى، كتابالنبذة، ص ۲۳۳؛ قس زباره يمنى، ۱۴۲۴، ج ۴، ص ۲۳ـ۲۷؛ محمديحيى حداد، ج ۴، ص ۶۶ـ۶۸). قاسمبن محمد پس از ترك شهاره در بَرَط اقامت گزيد و پيشنهاد صلح و شرايط سنانپاشا، كارگزار جديد عثمانى، را رد كرد. در برابر مواضع سختگيرانه او، سنانپاشا به برط و ساير مناطق زير سلطه وى حمله و بسيارى از آنها را تصرف كرد و هواداران قاسم را دستگير نمود. در اين هنگام، اميرعبدالرحيمبن عبدالرحمانبن شرفالدين، كه از سوى تركان بر ناحيه حَجَّه حكومت مىكرد، به امام قاسم پيوست و مناطقى را به نام وى گشود. سپس، مردم نواحى بسيارى در يمن با امام زيديان بيعت كردند و حاكم ترك شهاره نيز شهر را به وى تسليم كرد (بحر، ص ۱۷ـ۱۸؛ جرموزى، كتابالنبذة، ص ۲۷۳ـ۲۷۴؛ ابنقاسم، ۱۳۸۸، قسم ۲، ص ۷۸۵ـ۷۸۹؛ زباره يمنى، ۱۴۲۴، ج ۴، ص ۲۵ـ۲۶، ۳۰ـ۳۱، ۳۶ـ۴۱). در ۱۰۱۶، سنانپاشا و جانشين وى، جعفرپاشا، ناگزير با امام قاسم پيمان صلح دهساله بستند. با اين شرط كه حكومت عثمانى مناطق زير سلطه امام همچون اَهنوم، شهاره، عُذْر و وادِعَه را بهرسميت بشناسد (← جرموزى، كتابالنبذة، ص ۳۱۶ـ۳۱۷؛ ابنقاسم، ۱۳۸۸، قسم ۲، ص ۷۹۳ـ۷۹۴). بهاينترتيب، بنوقاسم حاكميت خود را بر بخشهايى از يمن تثبيت كردند. باوجوداين، برخى از واليان، كه حكومت عثمانى پياپى آنان را تعيين كرده بود، با قاسم جنگهاى بسيار كردند، كه به عقد قراردادهاى صلح در سالهاى ۱۰۲۲، ۱۰۲۵ و ۱۰۲۸ منجر شد. صلح اخير (۱۰۲۸) به مدت ده سال بين او و محمدپاشا بود (← جرموزى، كتابالنبذة، ص ۳۹۷ـ ۴۳۸، ۴۷۵ـ۴۷۷؛ ابنقاسم، ۱۳۸۸، قسم ۲، ص ۷۹۶ـ۸۱۳؛ محبى، ج ۱، ص ۴۸۷، ج ۴، ص ۲۹۶ـ۲۹۷؛ محمديحيى حداد، ج ۴، ص ۷۰ـ ۷۳). امام قاسمبن محمد پس از ۲۳ سال فرمانروايى، كه تمامآ به جنگ و گريز سپرى شد، در ۱۴ ربيعالاول ۱۰۲۹ در شهاره درگذشت (ابنقاسم، ۱۳۸۸، قسم ۲، ص ۸۱۴ـ۸۱۵).

۲. دوره تثبيت امارت و امامت محمد مؤيدبالله. پس از مرگ قاسمبن محمد، بنوقاسم فرزند بزرگ قاسم (محمد) را جانشين وى كردند و به امامت زيديه رساندند. او مؤيدباللّه لقب يافت (ابنقاسم، ۱۳۸۸، همانجا؛ شهارى، قسم ۳، ج ۲، ص ۱۰۴۹؛ محبى، ج ۳، ص ۲۹۴؛ قس جرموزى، كتابالنبذة، ص ۴۸۵، ۴۸۷ـ۴۸۸) و قرار صلح پدرش و محمدپاشا (در ۱۰۲۸) را، در ربيعالاول ۱۰۲۹ تجديد كرد (← جرموزى، كتابالنبذة، ص ۴۸۸، ۴۹۱؛ ابنقاسم، همانجا). در ۱۰۳۱، برادر مؤيدباللّه، حسنبن قاسم، كه در حبس عثمانيها در صنعا بود، فرار كرد و به نزد مؤيدباللّه در شهاره رفت و در ۱۰۳۲، به فرمان وى مناطقى از شمال يمن را فتح كرد (ابنقاسم، ۱۳۸۸، قسم ۲، ص ۸۱۶ـ۸۱۷؛ محبى، ج ۲، ص ۳۹؛ سيدمصطفى سالم، ص ۳۷۱). اقدام حيدرپاشا، والى عثمانى، به قتل فقيه حسينبن على عُلمانى (رمضان ۱۰۳۵)، به اتهام پيروى از مؤيدباللّه و دعوت اهالى صنعا بهسوى وى، باعث شد (در ۱۰۳۶) صلح سال ۱۰۲۸ نقض شود و آرامش هشتساله حاكم بر يمن از بين برود. در پى نقض صلح و درخواستهاى مكرر رؤساى قبايل يمنى از مؤيدباللّه براى آزادكردن نواحى آنها از سلطه عثمانيها، او سپاهيانش را به فرماندهى برادرانش به نواحى مختلف شمال يمن فرستاد و قيام بزرگ خود را برضد استيلاى عثمانيها بر كشورش آغاز كرد. پس از فتح شهرهاى متعدد چون عمران، كوكبان، ثُلا، صعده و پيوستن گروههاى بسيار مردم به سپاهيان مؤيدباللّه، او در شعبان ۱۰۳۶ صنعا را محاصره كرد. پس از دو سال محاصره، حيدرپاشا در اول رجب ۱۰۳۸ ناگزير صنعا را به سپاهيان مؤيدباللّه (به فرماندهى حسنبن قاسم) تسليم كرد و خود به شهر زَبيد رفت. به دنبال آن، تمام مناطق ميانه و جنوب يمن نيز به دست هواداران مؤيدباللّه افتاد (ابنقاسم، ۱۳۸۸، قسم ۲، ص ۸۱۹ـ۸۳۰؛ عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۱۴ـ۲۱۹؛ زباره يمنى، ۱۴۲۴، ج ۴، ص۱۱۲ـ ۱۱۳، ۱۲۸ـ۱۳۲، ۱۳۸ـ۱۳۹، ۲۱۸ـ۲۲۰، ۲۲۵؛ سيدمصطفى سالم، ص ۳۷۷ـ۳۸۱). در فاصله سالهاى ۱۰۳۹ تا ۱۰۴۵، قانْصُوه غورى (كارگزار عثمانيها در مصر) براى سركوب امام و يارانش تلاش بسيار كرد، اما موفق نشد و سرانجام اداره يمن را به بنوقاسم سپرد و خود بههمراه ساير سپاهيان عثمانى در ۱۰۴۵ از يمن خارج شد (← بحر، ص ۶۰ـ۸۶؛ نيز ← ابنقاسم، ۱۳۸۸، قسم ۲، ص ۸۳۱ـ ۸۳۳، ۸۳۸ـ۸۳۹؛ محبى، ج ۳، ص ۲۹۷ـ۲۹۹؛ سيدمصطفى سالم، ص ۳۸۴ـ۳۸۹). يمن پس از يك قرن تسلط عثمانيها (۹۴۵ـ۱۰۴۵)، در سايه حكومت بنوقاسم استقلال يافت و دورهاى جديد در اين سرزمين آغاز گرديد (سيدمصطفى سالم، ص ۳۸۹؛ عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۲۲). مؤيدباللّه پس از استقلال كامل يمن، كوشش برادرانش، حسن و حسين، را كه سهمى بسزا در اخراج عثمانيها داشتند، ارج نهاد و آنان تا هنگام مرگشان بر مناطق وسيعى از يمن حكومت كردند. حسن در ۱۰۴۸ در ضَوْران، و حسين در ۱۰۵۰ در ذِمار درگذشتند (ابنقاسم، ۱۴۲۹، ج ۱، ص ۳۱۶ـ۳۱۷، ۳۳۵ـ۳۳۷، ۳۵۷ـ۳۶۱، ۳۹۶ـ۳۹۷؛ وزير، ج ۱، ص ۶۱ـ۶۲، ۷۸ـ۷۹؛ شوكانى، ج ۲، ص ۲۳۸ـ۲۴۰). حسينبن قاسم كتابهايى در باب موضوعاتى، ازجمله اصول فقه نوشت (← وزير، ج ۱، ص ۷۹ـ۸۰؛ حبشى، مصادرالفكر، ص ۱۶۲). پس از مرگ حسنبن قاسم، پسرش احمد كه مؤيدباللّه وى را حاكم شهر اُصاب/ وُصاب كرده بود، مدعى امارت بر تمام قلمرو پدرش شد و شورش كرد، اما عمويش (حسينبن قاسم) وى را سركوب كرد. احمد در ۱۰۵۳ با دختر مؤيدباللّه ازدواج كرد و ميانشان دوستى برقرار شد (بحر، ص ۸۹، ۹۶؛ ابنقاسم، ۱۴۲۹، ج ۱، ص ۴۰۹ـ۴۱۱، ۴۲۱؛ وزير، ج ۱، ص ۶۹ـ۷۳، ۸۸ـ۹۱). مؤيدباللّه عالم و نويسنده بود و در فقه و اخلاق از خود كتابهايى بهجاى گذاشت (← زباره يمنى، ۱۴۲۴، ج ۴، ص ۲۴۳ـ۲۴۴؛ حبشى، حُكّاماليمن، ص ۲۴۷ـ۲۴۸). او پس از حدود ۲۵ سال فرمانروايى، در ۲۷ رجب ۱۰۵۴، در شهاره درگذشت (جرموزى، تحفةالاسماع، ج ۱، ص ۱۰۰).

صفىالدين احمد. گروهى از فقيهان زيدى با برادر مؤيدباللّه، صفىالدين احمدبن قاسم (حاكم صعده، كه پيش از درگذشت برادرش خود را به شهاره رسانده بود)، به عنوان امام بيعت كردند. برادر ديگرش، اسماعيلبن قاسم، كه فقيهى مجتهد و عالم بود و خود را شايستهتر از احمد به امامت مىدانست، چون از مرگ مؤيد مطّلع شد، در ضوران با لقب متوكل علىاللّه اعلام امامت كرد و جمعى از فقها و علما نيز او را تأييد كردند (همان، ج ۱، ص ۱۰۰، ۱۰۴ـ۱۰۶، ۱۱۷ـ۱۱۸؛ بحر، ص ۹۷ـ ۹۸؛ محبى، ج ۱، ص ۴۱۱، ج ۴، ص ۱۲۲). احمدبن قاسم نخست به منازعه برخاست، اما بعدآ امامت اسماعيل را پذيرفت و در ۹ شوال ۱۰۵۴ با وى بيعت كرد و همچنان حاكم صعده ماند تا آنكه در صفر ۱۰۶۶ در صعده درگذشت. محمدبن حسنبن قاسم نيز كه به نام خود دعوت كرده بود، زمام حكومت و امامت را به اسماعيل واگذارد و با او بيعت كرد (جرموزى، تحفةالاسماع، ج ۱، ص ۲۳۸ـ۲۴۵، ج ۲، ص ۶۱۷ـ۶۱۸؛ ابنقاسم، ۱۴۲۹، ج ۱، ص ۴۲۸ـ۴۳۵، ج ۲، ص ۵۴۶؛ محبى، ج ۴، ص ۱۲۲ـ۱۲۳؛ وزير، ج ۱، ص ۱۰۰ـ ۱۰۱، ۱۰۴، ۱۴۴).

اسماعيل متوكل علىاللّه. مردم صنعا از امامت متوكل علىاللّه استقبال كردند و دروازههاى شهر را به روى سپاهش گشودند و در آنجا، به نامش خطبه خوانده شد و سپس، ساير شهرها به اطاعت وى درآمدند و متوكل حكومت آن نواحى را به برادرزادگان و كارگزاران خود تفويض كرد (← ابنقاسم، ۱۴۲۹، ج ۱، ص ۴۳۴ـ۴۳۷؛ وزير، ج ۱، ص ۱۰۰ـ ۱۰۴؛ غالبى، ص ۶۲). در ۱۰۵۵، متوكل علىاللّه سپاهى به فرماندهى برادرزادهاش، احمدبن حسن، براى سركوب اميرحسينبن عبدالقادر يافعى (امير عدن و اَبْيَن و لَحْج و از مخالفانش) فرستاد و قلمرو او را به احمدبن حسن سپرد (← جرموزى، تحفةالاسماع، ج ۱، ص ۲۷۶ـ۲۸۴؛ ابنقاسم، ۱۹۹۶، ص ۶۱؛ غالبى، ص ۷۱ـ۷۹). در فاصله ۱۰۵۸ تا ۱۰۶۵، يحيىبن محمدبن روكان خَولانى (يكى از اعيان يمن) سه بار برضد متوكل شوريد، تا آنكه سرانجام دستگير و در ضوران زندانى شد و در صفر ۱۰۶۶ در حبس درگذشت (جرموزى، تحفةالاسماع، ج ۱، ص ۳۹۸ـ ۴۰۲؛ ابنقاسم، ۱۴۲۹، ج ۲، ص ۴۹۵ـ۴۹۶، ۵۱۱ـ۵۱۲، ۵۲۳ـ ۵۲۴، ۵۴۰، ۵۴۶). متوكل در ۱۰۶۳ بر ناحيه شعيب (از توابع يافع) و در ۱۰۶۵ بر نواحى بنىارض و بيضاء و يافع مستولى شد. در پى اين پيروزيها، ديگر حاكمان محلى ازجمله سلطان حَضرَموت، بدربن عبداللّه كثيرى، از امام اسماعيل پيروى و اعلام تبعيت كردند (جرموزى، تحفةالاسماع، ج ۲، ص ۶۰۸ـ۶۱۰، ۶۷۹ـ۷۰۰، ۷۳۶ـ۷۴۳، ۷۶۶ـ۷۸۹؛ ابنقاسم، ۱۴۲۹، ج ۲، ص ۵۳۵ـ۵۴۰؛ غالبى، ص ۷۹ـ۸۷). پس از آن، متوكل سپاهى بزرگ به فرماندهى اميراحمدبن حسن به حضرموت و سپس به ظُفار فرستاد و آنجا را، پس از نبردى بزرگ در شعبان ۱۰۷۰ تصرف كرد (جرموزى، تحفةالاسماع، ج ۲، ص ۸۲۴ـ ۸۵۶؛ ابنقاسم، ۱۴۲۹، ج ۲، ص ۵۷۹ـ۵۸۰، ۵۸۴ـ۵۸۶؛ كندى، ج ۱، ص ۲۴۳؛ بكرى يافعى، ۱۳۵۳ـ۱۳۵۵، ج ۱، ص ۱۰۴ـ۱۰۵). در ۱۰۷۰، متوكل ولايت شَحْر/ شِحْر در ساحل حضرموت را به سلطانعلىبن بدر كثيرى واگذار كرد (عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۳۰؛ بكرى يافعى، ۱۴۲۵، ص ۱۴۵ـ۱۴۶) و در سال بعد، سپاهى بزرگ به فرماندهى احمدبن حسن به سرزمين فَضلىü در ابين فرستاد و اين نواحى را زير سلطه بنوقاسم درآورد (جرموزى، تحفةالاسماع، ج ۲، ص ۸۷۴ـ۸۸۱؛ ابنقاسم، ۱۴۲۹، ج ۲، ص ۶۰۰ـ۶۰۱). همزمان با گسترش و تثبيت قدرت بنوقاسم در جنوب جزيرةالعرب، متوكل علىاللّه براى تقويت مناسبات دوستانه و مشترك با شاهعباس دوم صفوى (حك : ۱۰۵۲ـ۱۰۷۷) نامههايى با وى ردوبدل كرد (← جرموزى، تحفةالاسماع، ج ۱، ص ۱۶۵ـ۱۶۹؛ ابنقاسم، ۱۹۹۶، ص ۱۲۳؛ وزير، ج ۱، ص ۱۹۰؛ غالبى، ص ۱۳۱ـ۱۳۴). متوكل با حمايت از ادبا و علما و فقها و مدارس آنان در يمن، نهضت علمى و فرهنگى ايجاد كرد و براى مردم امنيت و رفاه و آرامش به ارمغان آورد (← شوكانى، ج ۱، ص ۱۴۸ـ۱۴۹؛ عرشى، ص ۶۷ـ۶۸؛ عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۳۵). بنابراين، دوره وى را مىتوان دوره درخشش حكومت زيديان يمن دانست (← عمرى، ۱۴۲۲، ص ۵۴ـ۶۰؛ غالبى، ص ۶۳، ۱۴۸ـ۱۷۰). در ۱۰۷۳، براى نخستين بار در تاريخ حكومت زيديان يمن، متوكل عيد غديرخم را به توصيه احمدبن حسن برگزار كرد (ابنقاسم، ۱۴۲۹، ج ۲، ص ۶۲۰؛ زباره يمنى، ۱۴۲۴، ج ۴، ص ۳۶۳). در ۱۰۸۷، امير صعده، علىبن احمدبن قاسم، برضد متوكل قيام و ادعاى امامت كرد، اما با مرگ متوكل اين مسئله خاتمه يافت. متوكل علىاللّه در ۵ جمادىالآخره ۱۰۸۷ در ضوران درگذشت و بزرگان بنوقاسم در شهر غِراس (نزديك صنعا) با احمدبن حسنبن قاسم به امامت بيعت كردند و او لقب مهدى لديناللّه گرفت (مؤيدباللّه، ص ۲۰۳؛ ابنقاسم، ۱۴۲۹، ج ۳، ص ۹۲۰ـ۹۲۵، ۹۳۵؛ وزير، ج ۲، ص ۳۲۳، ۳۲۶ـ۳۲۹).

احمد مهدى لِديناللّه. همزمان با امامت وى، عدهاى از بنوقاسم در ديگر شهرهاى يمن ادعاى امامت كردند، اما كارشان به جايى نرسيد. يكى از مهمترين آنان قاسمبن امام مؤيدباللّه محمد بود، كه در شهاره قيام كرد و به منصورباللّه ملقب شد و كارش بالا گرفت؛ اما بزرگان بنوقاسم وساطت كردند و با دادن اقطاعاتى به وى، اين غائله را فرونشاندند (← ابنقاسم، ۱۴۲۹، ج ۳، ص ۹۴۰ـ۱۰۱۹؛ محبى، ج ۳، ص ۲۹۴ـ۲۹۷). مهدى در شعبان ۱۰۸۸ (و به روايتى در ۱۰۹۰) تصميم به اخراج يهوديان از جزيرةالعرب (يمن) گرفت، اما بهسبب اختلاف علما اين تصميم اجرا نشد. بااينحال، به دستور مهدى برخى كنيسههاى يهوديان در پارهاى شهرها تخريب شدند (← ابنقاسم، ۱۴۲۹، ج ۳، ص ۱۰۲۴ـ۱۰۲۷؛ وزير، ج ۲، ص ۳۵۲ـ۳۵۳؛ قس عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۳۵ـ۲۳۶). مهدى پس از سركوب قبايل سفيان (به قولى بر اثر اصابت تيرى كه به پايش خورده بود)، در ۲۳ جمادىالآخره ۱۰۹۲ در غراس درگذشت (ابنقاسم، ۱۴۲۹، ج ۳، ص ۱۱۴۲؛ عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۳۶ـ۲۳۷). پس از مرگ وى، امامت زيديان به محمدبن متوكل علىاللّه رسيد كه به مؤيدباللّه صغير ملقب شد (ابنقاسم، ۱۴۲۹، ج ۳، ص ۱۱۴۴ـ۱۱۴۵، ۱۱۴۸؛ شهارى، قسم ۳، ج ۲، ص ۹۳۶ـ۹۳۹).

محمد مؤيدباللّه صغير. او در دوره پنجساله حكومتش راه عدالت و زهد پيش گرفت و رفتارى نيكو و عالمانه داشت و تأليفاتى از خود بهجاى گذاشت (← حبشى، حكّاماليمن، ص ۲۵۷ـ۲۵۸؛ عبدالسلام وجيه، ص ۸۷۲ـ۸۷۳). مؤيدباللّه حاكمى مسالمتجو بود و بزرگان وى را احترام مىكردند. او با واگذاردن حكومت برخى ولايات به افرادى از بنوقاسم كه با وى مخالف بودند، رضايتشان را جلب كرد (← ابنقاسم، ۱۴۲۹، ج ۳، ص ۱۱۴۵ـ۱۱۴۶؛ شهارى، همانجا؛ شوكانى، ج ۲، ص ۱۳۹ـ۱۴۰). مؤيدباللّه شهر مَعبَر (در ۶۸ كيلومترى جنوب صنعا) را ساخت و علاوه بر صنعا و ضوران، مدتى از دوران حكومتش را در اين شهر اقامت كرد (عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۳۸؛ عمرى، ۱۴۲۲، ص ۷۴). ضعف حكومت وى و كشمكش ميان افراد بنوقاسم باعث شورش قبايل يافع و ديگر قبايل شد و درنتيجه، مناطق جنوبى و شرقى يمن تا حضرموت از سلطه بنوقاسم خارج شدند. در ۱۰۹۴، مؤيد سپاهى براى بازپسگيرى حضرموت فرستاد، اما اين سپاه شكست خورد (← ابنقاسم، ۱۹۹۶، ص ۳۹۶ـ۴۰۱؛ محسنبن حسن ابوطالب، ص ۱۸۷ـ ۱۹۰؛ عبداللّه جرافى يمنى؛ عمرى، همانجاها؛ محمد يحيى حداد، ج ۴، ص ۹۷ـ۹۸). پس از مرگ مؤيدباللّه صغير (در اول جمادىالآخره ۱۰۹۷، بر اثر بيمارى يا مسموميت)، هشت تن از بزرگان بنوقاسم ادعاى امامت و امارت كردند كه پس از حوادثى، سرانجام محمدبن احمدبن حسنبن قاسم معروف به صاحبالمواهب به امامت رسيد، و ناصر و سپس هادىباللّه و مهدىباللّه لقب گرفت (ابنقاسم، ۱۴۲۹، ج ۳، ص ۱۳۰۹ـ۱۳۳۹؛ عرشى، ص ۶۸؛ عمرى، ۱۴۲۲، ص ۷۷ـ۸۰).

۳. دوره فترت در حكومت محمد مهدىباللّه. در ۱۰۹۸، مخالفان مهدى وى را در المنصوره محاصره كردند، اما او بر آنان چيره شد و ترس و بيم از وى در دل مردم افتاد و ديگران نيز با وى بيعت كردند (ابنقاسم، ۱۹۹۶، ص ۴۴۶ـ۴۴۸، ۴۷۰ بهبعد؛ عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۳۸ـ۲۴۰؛ واسعى يمانى، ص ۲۳۰ـ۲۳۱؛ محمد يحيى حداد، ج ۴، ص ۹۹ـ۱۰۰). مهدىباللّه با عمويش، اميرحسينبن حسنبن قاسم، كه از سوى وى احساس خطر مىكرد، جنگيد و او را دستگير و زندانى كرد و فقيه زيدبن على جُمُلُّولى (وزير حسينبن اسماعيل متوكل علىاللّه) را، كه در نجوم و احكام نجوم تبحر داشت، به اتهام دسيسه در مسمومكردن مؤيد و به اتهام سحر و جادوگرى كشت (ابنقاسم، ۱۴۲۹، ج ۳، ص ۱۳۹۶ـ۱۳۹۷؛ عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۴۰؛ قاسم غالب احمد و همكاران، قسم ۱، ص ۶۵ـ۶۶؛ محمد يحيى حداد، ج ۴، ص ۱۰۰ـ۱۰۲). مهدى در ۱۱۰۱ سپاهى به يافع فرستاد كه شكست خورد. او در ۱۱۰۷ جزيره زَيلَع در درياى عرب را فتح كرد و در ۱۱۰۹، يوسفبن متوكل را، كه هواى امامت درسر داشت، سركوب و زندانى كرد. همچنين، در ۱۱۱۱، ابراهيمبن علىبن حسن مَحَطوَرى (از نوادگان قاسمبن على عَيّانى، از پيشوايان زيدى يمن؛ ← بخش ۴، قسمت الف: رسّيان) را به بهانه جادوگرى، پس از نبردهايى كه حدود چهار ماه طول كشيد و بيستهزار كشته بهجا گذاشت، دستگير كرد و كشت (عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۴۰ـ۲۴۳؛ محمد يحيى حداد، ج ۴، ص ۱۰۱ـ۱۰۴). در ۱۱۱۳، فرستاده شاهسلطانحسين صفوى به همراه هيئتى به نزد مهدىباللّه رفت و با استقبالى شايان روبهرو شد (← عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۴۳ـ۲۴۴).

حسين منصورباللّه و قاسم متوكل علىاللّه. در ۱۱۲۴، حسينبن قاسمبن محمد مؤيدباللّه معروف به شهارى، در اعتراض به برخى رفتارها و سياستهاى مهدىباللّه، كه آنها را ظالمانه و انحراف از تعاليم دينى مىدانست، بر وى شوريد و خود را امام خواند و به منصورباللّه ملقب گرديد. قاسمبن حسين، برادرزاده مهدى، نيز به منصور پيوست و هر دو با سپاهيانشان مهدى را به مدت سه هفته در شهر مواهب محاصره كردند تا آنكه صلح برقرار شد و مهدى خود را خلع و با منصورباللّه بيعت كرد. قاسمبن حسين مدتى از منصور تبعيت كرد. سپس، خود ادعاى امامت كرد و لقب متوكل علىاللّه گرفت. در ۱۱۲۸، مردم با او بيعت كردند. متوكل تا ۱۱۳۰ شهرهاى تحت سلطه منصور را گرفت و يمن را به فرمان خود درآورد. او بار ديگر مهدى را، كه دست به تحرك زده بود، در مواهب محاصره كرد تا آنكه مهدى در ۱۱۳۰ و منصور در سال بعد درگذشتند (شهارى، قسم ۳، ج ۱، ص ۳۷۹، ۳۸۲ـ۳۸۳؛ شوكانى، ج ۲، ص ۴۲ـ۴۳، ۹۷ـ۱۰۱؛ عرشى، ص ۶۸ـ۶۹؛ عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۴۶ـ۲۴۸).

۴. احياى حكومت بنوقاسم در ۱۱۳۵ يا ۱۱۳۶، محمدبن اسحاقبن مهدى احمد كه اديب و شاعرى توانمند نيز بود (← حيمى، ج ۲، ص ۹ـ۲۷؛ حبشى، الادباليمنى، ص ۳۶۳ـ۳۶۴)، در ناحيه اَرحب به كمك مخالفان متوكل علىاللّه، اعلام امامت كرد و ناصر لقب يافت، اما او با گرفتن اِقطاعاتى، با متوكل سازش كرد (عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۴۸؛ محمد يحيى حداد، ج ۴، ص ۱۰۸ـ۱۰۹).

حسين منصورباللّه. پس از مرگ متوكل علىاللّه در ۱۱۳۹، پسرش حسين ملقب به منصور باللّه جانشين وى شد. در دوران امامت وى، ابتدا ناصر محمدبن اسحاق به كمك قبايل حاشِد و بَكيل ادعاى امامت كرد و پس از نبردهايى، در ۱۱۴۳ سازش نمود و در ناحيه كوكبان مستقر شد. در ۱۱۴۴، فضلبن على عبدلى، حاكم لَحج و عدن، كارگزار امام در آنجا را كشت. اگرچه در سال بعد، منصور با فرستادن لشكر به سوى لحج و عدن، فضل را به تسليم واداشت، اما فضل در همان سال به يارى حاكم ناحيه سفلاى يافع آن مناطق را براى هميشه از زير سلطه بنوقاسم خارج كرد (شوكانى، ج ۱، ص ۲۲۵؛ عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۵۰ـ۲۵۱؛ محمد يحيى حداد، ج ۴، ص ۱۱۰ـ۱۱۲).

عباس مهدى لديناللّه. پس از مرگ منصورباللّه در ربيعالاول ۱۱۶۱، پسرش عباسبن حسين ملقب به مهدى لديناللّه به كمك مادرش، كه كنيزى سياهپوست بود، به امامت رسيد (شوكانى، ج ۱، ص ۳۱۰؛ محمد يحيى حداد، ج ۴، ص ۱۱۵ـ۱۱۶). از رويدادهاى مهم روزگار او، ظهور جادوگرى به نام ابوعلامه احمد حَسَنى در ۱۱۶۴، در ناحيه شرف بود كه پيروانى يافت و برخى شهرها را تصرف كرد. ازاينرو، مهدى لديناللّه سپاهى فرستاد و او را كشت (شوكانى، ج ۲، ص ۱۰۰ـ۱۰۱؛ عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۵۲). در ۱۱۷۷/۱۷۶۳، كارستن نيبور[۲۲] ، جهانگرد و مورخ مشهور دانماركى، به همراه هيئت كاوشگران وارد صنعا شد و به حضور امام مهدى لديناللّه رفت (← نيبور، ج ۱، ص ۴۱۰ـ۴۱۸؛ هانسن[۲۳] ، ص ۳۴۶ـ۳۵۰؛ قس آپونته[۲۴] ، ص ۵۲). مهدى كه مورخان وى را واپسين امام داراى شأن و قدرت دانستهاند، در رجب ۱۱۸۹ درگذشت و روند ضعف و فروپاشى امامت بنوقاسم آغاز گرديد (← شوكانى، ج ۱، ص ۳۱۰ـ۳۱۲؛ عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۵۸؛ عمرى، ۱۴۰۸، ص ۱۱، ۲۱؛ نيز ← محمديحيى حداد، ج ۴، ص ۱۱۸ـ۱۱۹).

على منصور باللّه. او كه پسر و جانشين مهدى بود، از مردم روى گرداند و اداره امور يمن را به وزيران خود واگذار كرد. به همين سبب، بسيارى از قبايل با وى مخالفت كردند و بخشهايى از يمن از حاكميت بنوقاسم خارج شد و جنبش وهابى به رهبرى آلسعود و محمدبن عبدالوهاب به اين منطقه راه يافت (← جَحّاف، ۱۴۲۵، ص ۲۶، ۳۰ـ۳۱، ۱۸۰، ۱۸۵، ۲۱۲، ۳۸۱، ۴۰۰، ۴۷۷؛ شوكانى، ج ۱، ص ۳۱۰ـ۳۱۲؛ محمد يحيى حداد، ج ۴، ص ۱۱۸ـ۱۲۰، ۱۲۲ـ۱۲۳؛ بطريق، ص ۴۷ـ۴۸). در ۱۲۱۴/۱۸۰۰، انگليسيها جزيره مَيّون (بَريم) در تنگه بابالمَندَب در درياى سرخ را تصرف كردند و در ۱۲۱۵، شريف حمودبن محمدبن احمد به كمك سلطان نجد، عبدالعزيز آلسعود، بر منطقه تِهامه چيره شد و قلمرو بنوقاسم بيش از پيش كوچك شد (جحّاف، ۱۴۲۵، ص ۴۴۹ـ۴۵۱، ۴۷۴ـ۴۷۷، ۵۰۶؛ عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۵۸ـ۲۵۹).

۵. دوره اتحاد با عثمانى و زِوال امارت بنوقاسم احمد متوكل علىاللّه. پس از مرگ منصورباللّه در رمضان ۱۲۲۴ (براى اطلاع كامل از حوادث عصرش ← جحّاف، ۱۴۲۵، ص ۲۱ بهبعد)، پسر بزرگش احمد ملقب به متوكل علىاللّه جانشين وى شد. او در ۱۲۲۷ سعى كرد منطقه مهم تهامه را به كمك قبايل بكيل پس بگيرد، اما موفق نشد و در ۱۲۳۰، از سلطان عثمانى درخواست كمك كرد ولى در شوال ۱۲۳۱ درگذشت (شوكانى، ج ۱، ص ۷۷ـ۷۸؛ نعمى حسنى، ص ۴۵، ۴۹ـ۵۲؛ حوليات يمانية، ص ۱۷ـ۱۸، ۲۲؛ نيز ← زبارهيمنى، ۱۳۴۸ـ۱۳۵۰، ج ۱، ص ۱۵۳ـ۱۶۱).

عبداللّه المهدى. پسر و جانشين متوكل علىاللّه، عبداللّه المهدى، قبايل سركش اَرحب را در ۱۲۳۲ بهشدت سركوب كرد و تهامه را، به كمك سپاهيان عثمانى اعزامى از مصر پس گرفت (← جحّاف، ۱۴۱۹، ص ۷۰ـ۷۸؛ حوليات يمانية، ص ۲۵ـ۲۶، ۲۸ـ۲۹؛ زبارهيمنى، ۱۳۴۸ـ۱۳۵۰، ج ۲، ص ۶۴، ۶۶؛ عمرى، ۱۴۰۸، ص ۲۰۴ـ۲۰۶، ۲۲۰ـ۲۲۹). در ۱۲۳۵ـ۱۲۳۶/۱۸۲۰ـ۱۸۲۱، سپاهيان انگليسى به بندر مَخا واقع در جنوب يمن يورش بردند و شرايط خود را بر امام مهدى تحميل كردند (← نعمى حسنى، ص ۷۳ـ۷۵؛ حوليات يمانية، ص ۳۸؛ بطريق، ص ۵۱، ۵۵). مهدى در ۱۲۴۹ هادى احمدبن علىبن حسين سِراجى را كه در اعتراض به خودكامگى مهدى قيام و ادعاى امامت نموده و هشت روز صنعا را محاصره كرده بود، با پرداخت پول به سران قبايل طرفدار وى سركوب كرد. هادى در ۱۲۵۰ بهدست برخى از يارانش كشته شد و مهدى نيز در ۱۲۵۱ درگذشت. مهدى آخرين امام قدرتمند بنوقاسم بود (حوليات يمانية، ص ۶۰ـ۶۲؛ قس عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۶۳ـ:۲۶۴ در سال ۱۲۴۷).

ساير امامان بنوقاسم. در دوران كوتاه امامت فرزند عبداللّه المهدى به نام على منصورباللّه (حك : ۱۲۵۱ـ۱۲۵۲)، اوضاع يمن رو به وخامت گذاشت و فتنه و آشوب همهجا را فراگرفت. لشكريان محمدعلىپاشا، حاكم قدرتمند مصر، به فرماندهى ابراهيمپاشا به يمن حمله و تهامه را تصرف كردند و نفوذشان را تا تَعِزّ گسترش دادند. ضعف و زبونى منصورباللّه باعث شد سپاهيانش وى را در ۱۲۵۲ خلع و زندانى كنند و به جايش ناصرلديناللّه عبداللّهبن حسنبن احمدبن عباس المهدى را به امامت برگزينند (نعمى حسنى، ص ۱۱۱ـ۱۱۳؛ حوليات يمانية، ص ۶۷ـ۷۲؛ زباره يمنى، ۱۳۴۸ـ۱۳۵۰، ج ۲، ص۷۰ـ۷۱؛ عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۶۴؛ عمرى، ۱۴۰۸، ص ۲۴۵ـ۲۵۴، ۲۵۸). در ۳ ذيقعده ۱۲۵۴/ ۱۹ ژانويه ۱۸۳۹، ناوگان انگليسيها شهر و بندر مهم عدن را اشغال كرد (نعمى حسنى، ص ۱۲۳ و پانويس۲؛ ماكرو، ص ۷۲؛ اباظه، ۱۴۲۷، ص ۱۹۳ـ۱۹۷؛ عمرى، ۱۴۰۸، ص ۱۲، ۲۷۲ـ۲۷۴). پس از كشتهشدن ناصر لديناللّه بهدست افرادى از قبيله هَمْدان، در ربيعالاول ۱۲۵۶ بزرگان بنوقاسم، محمدبن احمد متوكل علىاللّه (برادر عبداللّه المهدى) را از حبس امام ناصر خارج كردند و در صنعا به امامت برگزيدند. او لقب هادى اختيار كرد. در دوره امامت هادى، يكى از فقهاى يمنى به نام سعيدبن صالحبن ياسين عَنسى صوفى در جنوب يمن قيام كرد كه پس از نبردهايى با سپاه هادى، دستگير و كشته شد (← نعمى حسنى، ص ۱۲۴، ۱۲۶ـ۱۲۹؛ حوليات يمانية، ص ۹۲ـ۱۰۳؛ زباره يمنى، ۱۳۴۸ـ۱۳۵۰، ج ۲، ص ۷۲ـ۷۳، ۲۲۶ـ۲۲۷؛ محمد يحيىحداد، ج ۴، ص ۱۸۶ـ۱۹۵). هادى در ۱۸ ذيحجه ۱۲۵۹ درگذشت و بزرگان بنوقاسم بار ديگر على منصورباللّه را به امامت برگزيدند و او لقب مهدى اختيار كرد. مهدى در مصاف با امام متوكل محمدبن يحيىبن المنصور شكست خورد و سپاهيانش پراكنده شدند و ناگزير از امامت كنارهگيرى كرد و در جمادىالآخره ۱۲۶۱ به نزد متوكل رفت و با او بيعت و زمام امور را به وى واگذار كرد. متوكل نيز در صنعا مستقر شد (حيمى يمنى، ص ۱۹ـ۲۰؛ حوليات يمانية، ص ۱۱۷، ۱۲۷؛ زباره يمنى، ۱۳۴۸ـ۱۳۵۰، ج ۲، ص ۳۴۳؛ عمرى، ۱۴۰۸، ص ۳۰۸ـ۳۱۴). در اواخر حكومت متوكل (در ۱۲۶۵)، سپاه عثمانى بهفرماندهى توفيقپاشا وارد صنعا شد. اين لشكركشى مايه خشم و قيام مردم يمن در رمضان آن سال شد و متوكل را كه مسبب اين حمله مىدانستند، دستگير و زندانى كردند. او در محرّم ۱۲۶۶ بهدستور علىبن عبداللّه المهدى، كه براى بار سوم به حكومت رسيده و هادى لقب يافته بود، كشته شد (← حيمى يمنى، ص ۵۰ـ۵۹؛ صفحات مجهولة من تاريخ اليمن، ص ۲۴ـ۳۰؛ حوليات يمانية، ص ۱۶۴ـ۱۷۰، ۱۸۳؛ عمرى، ۱۴۲۲، ص ۱۹۱ـ۱۹۲). در فاصله سالهاى ۱۲۶۵ تا ۱۲۸۹، كشمكشهاى شديدى بر سر تصاحب مقام امامت زيديان درگرفت و چندين تن از بنوقاسم به امامت رسيدند و اوضاع يمن بسيار آشفته شد. در اوج اين كشمكشها، سپاه تركهاى عثمانى در صفر ۱۲۸۹ صنعا را گرفتند و سپس براى بار دوم، بر تمام يمن مسلط شدند (← حيمىيمنى، ص ۵۹ـ۱۵۶؛ صفحات مجهولة من تاريخ اليمن، ص ۳۰ـ۱۱۵؛ حوليات يمانية، ص ۱۳۰ـ۱۸۲؛ محمد يحيى حداد، ج ۴، ص ۲۰۸ـ۲۲۰). در اين دوره، امام هادى لديناللّه شرفالدين(بن) محمد در ۱۲۹۶ امامت خود را اعلام كرد و تلاش فراوان نمود تا قبايل يمنى را برضد حضور عثمانيها در يمن متحد و آماده سازد، اما ناكام ماند. او در شوال ۱۳۰۷ در صعده درگذشت (حوليات يمانية، ص ۳۵۸؛ اريانى، ج ۱، ص ۲۲۷؛ عرشى، ص ۷۹؛ عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۷۵؛ واسعى يمانى، ص ۲۶۳ـ۲۶۴، ۲۶۹). در ۱۳۰۷، امام منصورباللّه محمدبن يحيى حميدالدين، از نوادگان حسينبن قاسمبن محمد، از صنعا به صعده رفت و امامت بنوقاسم را برعهده گرفت. او به كمك و حمايت قبايل يمنى برضد حضور تركها قيام و نبردهاى بسيار كرد. مناطق متعدد را تصرف نمود و صنعا را در ۱۳۰۹ دو بار محاصره كرد و نفوذ تركهاى عثمانى را در بسيارى از نواحى از بين برد، ولى آمدن نيروهاى كمكى عثمانى باعث سركوب وى گرديد (← احمد جرافى يمنى، ص ۲۸ـ۲۹، ۴۲ـ۴۳، ۴۷، ۶۲؛ اريانى، ج ۱، ص ۲۲۳، ۲۲۶ـ۲۲۷، ۲۵۹ـ۴۲۸؛ واسعى يمانى، ص ۲۶۹ـ ۲۷۳؛ عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۷۵ـ۲۷۹). وقتى تلاش منصورباللّه براى ايجاد صلح با والى عثمانى، احمد فيضىپاشا، ناكام ماند، جنگ ميان دو طرف براى سالها ادامه يافت و به نتيجهاى نرسيد (← احمد جرافى يمنى، ص ۶۳ بهبعد؛ اريانى، ج ۱، ص ۲۴۵ـ۲۴۶، و جاهاى ديگر). سرانجام، منصور در ۱۳۲۲ از دنيا رفت و علماى يمن پسرش، يحيى ملقب به متوكل علىاللّه، را به امامت تعيين كردند. امام يحيى سياست پدرش مبنى بر مقابله با عثمانيها را ادامه داد. او به يارى قبايل يمنى پس از شش ماه محاصره صنعا، سپاه عثمانى را مجبور به تسليم كرد و در ۱۵ صفر ۱۳۲۳ پيروزمندانه وارد صنعا شد، ولى چند ماه بعد سپاه عظيم تركها به فرماندهى والى جديد عثمانى، احمد فيضى، صنعا را پس گرفت و امام يحيى ناگزير به منطقه حاشِد عقب نشست (واسعى يمانى، ص ۲۹۴، ۲۹۸ـ۳۰۲؛ عرشى، ص ۸۴ـ۸۶؛ احمد وصفى زكريا، ص ۷۱ـ۷۲؛ محمد يحيى حداد، ج ۵، ص ۵ـ۷). از ۱۳۲۴ تا ۱۳۲۹، چندين والى عثمانى بر يمن حكومت كردند و به مردم ستم بسيار نمودند كه موجب قيامهايى برضد آنان شد (← عَزبْ، ص ۳۳ بهبعد)؛ تا آنكه سردار احمد عزتپاشا (حك : ۱۳۲۹ـ۱۳۳۰)، والى عثمانى يمن، راه صلح و آشتى پيش گرفت و در ۱۳۲۹، با امام يحيى در روستاى دَعّان با شروطى صلح كرد (← واسعى يمانى، ص ۳۰۲ـ۳۱۸؛ المنار، ج ۱۵، ش ۲، صفر ۱۳۳۰، ص ۱۳۸ـ۱۵۳؛ اباظه، ۱۹۸۶، ص ۲۶۵ـ ۲۷۴، ۲۷۷ـ۳۰۳). پس از شكست حكومت عثمانى در جنگ جهانى اول (۱۳۳۲ـ ۱۳۳۶/ ۱۹۱۴ـ۱۹۱۸)، محمود نديم (واپسين حاكم عثمانى در يمن) حكومت امام را پذيرفت و صنعا را به امام يحيى واگذار كرد. يحيى نيز در ۱۳ صفر ۱۳۳۷ پيروزمندانه وارد شهر شد (عبدالكريمبن احمد مطهر، ص ۳۲ـ۳۸؛ واسعى يمانى، ص ۳۲۶ـ۳۲۷؛ عبداللّه جرافى يمنى، ص ۲۹۷؛ اباظه، ۱۹۸۶، ص ۴۱۹ـ۴۲۰). يحيى از بدو ورودش به صنعا با مشكلات فراوان همچون سركوب شورش قبايل زَرانيق (← عبدالكريمبن احمد مطهر، ص ۳۲۳ـ۳۲۴؛ بردونى، ص ۱۲۹ـ۱۷۶)، مذاكرات و كشمكش با انگليسيها بر سر مناطق زير نفوذ آنها در جنوب يمن، مسئله مناطق مرزى با سعوديها (حاكمان نجد) و درگيريهاى داخلى و قبيلهاى روبهرو شد (← عبدالكريمبن احمد مطهر، ص ۲۸ـ۲۹، ۴۲ـ۴۶، ۵۰، ۵۴ـ۵۵، و جاهاى ديگر؛ واسعى يمانى، ص ۳۲۸ـ۳۴۸؛ اباظه، ۱۹۸۶، ص ۳۹۵ـ۴۲۶؛ سلطان ناجى، ص ۷۸ـ۹۵). ظلم و ستم يحيى (← قاسم غالب احمد و همكاران، قسم ۱، ص ۷۲) باعث شد جمعى از اصلاحطلبان يمنى به مخالفت برخيزند و در جريان قيامى به نام ثورة الدستور (انقلاب قانون اساسى)، او را در ۶ ربيعالآخر ۱۳۶۷ در نزديكى صنعا بكشند. پسر و جانشين او، امام ناصرلديناللّه احمدبن يحيى، اين قيام را سركوب كرد و بسيارى از مردم يمن را كشت (ماكرو، ص ۱۶۲؛ شماحى، ص ۲۲۵ـ۲۷۲؛ احمد عبيد بن دَغْر، ص ۲۴۹ـ۲۵۸؛ محمد يحيى حداد، ج ۵، ص ۱۱۰ـ۱۱۵). در ۱۳۳۴ش/ ۱۹۵۵، سرگرد احمد ثَلايا با جمعى از نظاميان به قصد ايجاد اصلاحات دست به كودتا برضد امام احمد زد، اما قيامش نافرجام ماند و او و جمعى از يارانش تيرباران شدند (احمد عبيد بن دَغْر، ص ۲۹۰ـ۳۱۱؛ محمد يحيى حداد، ج ۵، ص ۱۵۵ـ۱۶۶؛ بردونى، ص ۲۷۱ـ۲۷۳). در ۱۳۳۸ش/ ۱۹۵۹، قبايل يمنى بر ضد احمد قيام كردند كه سركوب شدند، ولى در هنگام حركت احمد بهسوى استراحتگاهش، سه تن به او حمله كردند، كه بهشدت زخمى شد و بر اثر آن، در ۱۳۴۱ش/ ۱۹۶۲ درگذشت (احمد عبيدبن دغر، ص ۴۶۰ـ۵۰۴، ۵۵۱؛ محمد يحيى حداد، ج ۵، ص ۱۶۶ـ۱۶۷). پسرش امير محمدالبدر (متوفى ۱۳۷۵ش/ ۱۹۹۶ در لندن) فقط يك هفته به جانشينى پدرش امامت كرد كه با قيام ۴ مهر ۱۳۴۱ (۲۶ ربيعالآخر ۱۳۸۲)/ ۲۶ سپتامبر ۱۹۶۲ سقوط كرد و امامت بنوقاسم پس از حدود چهار سده (۱۰۰۶ـ۱۳۸۲) بهپايان رسيد (محمد يحيى حداد، ج ۵، ص ۱۶۷، ۱۷۱، ۱۸۲ـ۱۹۱؛ احمد عبيد بن دغر، ص ۵۵۱ـ ۵۶۴).

بنوقاسم و مذهب زيدى. برخى از نخستين امامان سلسله بنوقاسم عالمانى در سنّت زيدى بودند، ولى شمارى از آنان كه بعدآ به حكومت رسيدند و مدعى لقب امام بودند، در واقع براساس توالى سلسلهاى بهقدرت رسيدند (د.اسلام، چاپ دوم، ذيل "Zaydiyya.۳"). مدتها پس از ظهور محمدبن ابراهيمبن على معروف به ابنوزير (متوفى ۸۴۰)، از علماى بزرگ زيديه، در يمن و دورىاش از شيوه غالب مذهب زيدى و گرايش وى به اهل سنّت (← ابنحجر عَسقَلانى، ج ۷، ص ۳۷۲؛ شوكانى، ج ۲، ص ۸۱ـ۹۳)، برخى ديگر از علماى مبرِّز زيدى در دوره بنوقاسم نيز از اين روش پيروى و رويكرد اجتهاد مطلق را دنبال كردند، كه از آن جملهاند: صالحبن مهدىبن على مَقْبَلى* (متوفى ۱۱۰۸)، محمدبن اسماعيلبن صلاح صنعانى معروف به امير (متوفى ۱۱۸۲) و محمدبن علىبن محمد شَوكانى* (متوفى ۱۲۵۰؛ ← شوكانى، ج ۱، ص ۳، ۲۸۸ـ۲۹۲، ج ۲، ۱۳۳ـ۱۳۹، ۲۱۴ـ۲۲۴؛ نيز ← سبحانى، ج ۷، ص ۴۳۳ـ۴۴۹). امامان زيدى بنوقاسم نيز پس از استيلا بر يمن، با اتباع خود همساز شدند و از رويكرد مذهبى آنها طرفدارى كردند (د. اسلام، همانجا). از اينرو، در ۱۲۰۹ با مرگ قاضىالقضاة يحيىبن صالح سُحولى، امام منصورباللّه علىبن عباس (حك : ۱۱۸۹ـ۱۲۲۴)، شوكانى را به جانشينى او برگزيد (← جحّاف، ۱۴۲۵، ص ۳۵۶ـ۳۶۰، ۳۶۲ـ۳۶۸؛ شوكانى، ج ۱، ص ۴۶۴ـ۴۶۵، ج ۲، ص ۳۳۳ـ ۳۳۶) كه در دوره جانشينان منصور نيز در مقام خود باقىماند (نيز ← زيديه، بخش ۲).

منابع : سالواتوره آپونته، مملكة الامام يحيى: رحلة فى بلاد العربية السعيدة، عرّبه من الايطالية طه فوزى، قاهره ۱۴۳۰/۲۰۱۰؛ فاروق عثمان اباظه، الحكم العثمانى فى اليمن: ۱۸۷۲ـ ۱۹۱۸، ]قاهره[ ۱۹۸۶؛ همو، عدن و السياسة البريطانية فىالبحر الاحمر: ۱۸۳۹ـ ۱۹۱۸، ]قاهره[ ۱۴۲۷/۲۰۰۶؛ ابنحجر عَسقَلانى، إنباء الغُمر بأبناء العمر، حيدرآباد، دكن ۱۳۸۷ـ۱۳۹۶/۱۹۶۷ـ۱۹۷۶؛ ابنقاسم، الاوضاع السياسية فى اليمن فى النصف الثانى من القرن الحادى عشر الهجرى السابع عشر الميلادى، ۱۰۵۴ـ۱۰۹۹هـ / ۱۶۴۴ـ۱۶۸۸م، مع تحقيق بهجةالزمن فى تاريخ اليمن، صنعا ۱۴۲۹/ ۲۰۰۸؛ همو، غايةالامانى فى اخبار القطر اليمانى، چاپ سعيد عبدالفتاح عاشور، قاهره ۱۳۸۸/ ۱۹۶۸؛ همو، يوميات صنعاء فى القرن الحادى عشر، چاپ عبداللّهبن محمد حبشى، ابوظبى ۱۹۹۶؛ احمد عبيدبن دغر، اليمن تحت حُكم الامام احمد: ۱۹۴۸ـ ۱۹۶۲، قاهره ۲۰۰۵؛ احمد وصفى زكريا، رحلتى الى اليمن، دمشق ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛ على اريانى، سيرة الامام محمدبن يحيى حميدالدين، المسماة بالدر المنثور فى سيرة الامام المنصور، چاپ محمدعيسى صالحيه، عَمّان ۱۴۱۷/۱۹۹۶؛ محمدبن طاهر بحر، تحفةالدهر فى نسبالاشراف بنىبحر و نسب من حقق نسبه و سيرته من اهل العصر، چاپ عبداللّه محمد حبشى و حسنى محمد ذياب، العين، الامارات العربية المتحدة ۱۴۲۵/۲۰۰۴؛ عبداللّه بردونى، اليمن الجمهورى، ]بىجا [۱۹۸۳؛ عبدالحميد بطريق، من تاريخ اليمن الحديث: ۱۵۱۷ـ ۱۸۴۰، ]قاهره[ ۱۹۶۹؛ صلاح عبدالقادر بكرى يافعى، تاريخ حضرموت السياسى، مصر ?] ۱۳۵۳[ـ۱۳۵۵/ ?] ۱۹۳۵[ـ۱۹۳۶؛ همو، فى جنوب الجزيرة العربية، قاهره ۱۴۲۵/۲۰۰۴؛ لطفاللّهبن احمد جَحّاف، حوليات المورخ جَحّاف: السنوات الاولى من سيرةالمهدى عبداللّه، ۱۲۳۱ـ۱۲۳۳ه / ۱۸۱۶ـ۱۸۱۸م، چاپ حسينبن عبداللّه عمرى، دمشق ۱۴۱۹/۱۹۹۸؛ همو، دُرَر نحورالحور العين بسيرة الامام المنصور على و اعلام دولته الميامين، ۱۱۸۹ـ۱۲۲۴ه / ۱۷۷۵ـ۱۸۰۹م، چاپ ابراهيمبن احمد مقحفى، صنعا ۱۴۲۵/۲۰۰۴؛ احمدبن محمد جِرافى يمنى، حوليّات العلامة الجرافى : ۱۳۰۷ـ۱۳۱۶ه / ۱۸۸۹ـ۱۹۰۰م، چاپ حسين عمرى، بيروت ۱۴۱۲/ ۱۹۹۲؛ عبداللّه جِرافى يمنى، المقتطف من تاريخ اليمن، بيروت ۱۴۰۷/ ۱۹۸۷؛ مطهربن محمد جرموزى، تحفةالاسماع و الابصار بما فى السيرة المتوكلية من غرائب الاخبار، چاپ عبدالحكيم هجرى، صنعا ۱۴۲۳/۲۰۰۲؛ همو، كتاب النبذة المشيرة الى جُمل من عيون السيرة، ]صنعا، بىتا.[؛ عبداللّه محمد حبشى، الادب اليمنى: عصر خروجالاتراك الاول من اليمن، ۱۰۴۵ـ۱۲۸۹ه / ۱۶۳۵ـ۱۸۷۹م، ]صنعا[ ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛ همو، حكاماليمن: المؤلفون المجتهدون، بيروت ۱۳۹۹/۱۹۷۹؛ همو، مصادرالفكر العربى الاسلامى فى اليمن، صنعا : مركز الدراسات اليمنية، ]بىتا.[؛ حوليات يمانية من سنة ۱۲۲۴ه الى سنة ۱۳۱۶ه ، أو، اليمن فى القرن التاسع عشر الميلادى، چاپ عبداللّه محمد حبشى، صنعا: دارالحكمة اليمانية، ۱۴۱۱/۱۹۹۱؛ احمدبن محمد حيمى، طيبالسمر فى اوقاتالسحر، چاپ عبداللّه محمد حبشى، ابوظبى ۱۴۲۳/۲۰۰۲؛ محمدبن لطفالبارى حيمى يمنى، الروضالبسام فى ما شاع فى قطر اليمن من الوقائع و الاعلام، چاپ عبداللّه محمد حبشى، صنعا ۱۴۱۱/۱۹۹۰؛ محمد زباره يمنى، خلاصة المتون فى أنباء و نبلاء اليمن الميمون، ج ۴، صنعا ۱۴۲۴/۲۰۰۳؛ همو، نيلالوَطَر من تراجم رجال اليمن فى القرن الثالث عشر، ]قاهره[ ۱۳۴۸ـ۱۳۵۰، چاپ افست صنعا ]بىتا.[؛ جعفر سبحانى، بحوث فى الملل و النحل: دراسة موضوعية مقارنة للمذاهب الاسلامية، ج ۷، قم ۱۴۱۶؛ سلطان ناجى، التاريخ العسكرى لليمن، بيروت ۱۹۸۸؛ سيدمصطفى سالم، الفتح العثمانى الاول لليمن : ۱۵۳۸ـ ۱۶۳۵، ]قاهره[ ۱۹۶۹؛ عبداللّهبن عبدالوهاب شماحى، اليمن : الانسان و الحضارة، ]قاهره ۱۹۷۲[؛ محمد شَوْكانى، البدر الطالع بمحاسن من بعد القرن السابع، ]قاهره ? ۱۳۴۸[، چاپ افست بيروت ]بىتا.[؛ ابراهيمبن قاسم شهارى، طبقاتالزيدية الكبرى، قسم :۳ بلوغ المراد الى معرفة الاسناد، چاپ عبدالسلام وجيه، عَمّان ۱۴۲۱/۲۰۰۱؛ صفحات مجهولة من تاريخ اليمن، لمؤلفٍ مجهول، چاپ حسينبن احمد سياغى، صنعا: مركز الدراسات و البحوثاليمنى، ۱۴۰۴/۱۹۸۴؛ عبدالسلام وجيه، اعلام المؤلفين الزيدية، عَمّان ۱۴۲۰/۱۹۹۹؛ عبدالكريمبن احمد مطهر، سيرةالامام يحيىبن محمد حميدالدين، المسماة كتيبةالحكمة من سيرة امام الامة، ج ۲، چاپ محمد عيسى صالحيه، عَمّان ۱۴۱۸/۱۹۹۸؛ حسينبن احمد عرشى، كتاب بلوغ المرام فى شرح مسك الختام فى من تولّى ملك اليمن من ملك و امام، چاپ انستاس مارى كرملى، ]قاهره ? ۱۹۳۹[، چاپ افست بيروت ]بىتا.[؛ عبداللّهبن محسن عَزبْ، تاريخاليمن الحديث: فترة خروجالعثمانيين الاخير، چاپ عبداللّه محمد حبشى، بيروت ۱۴۰۷/۱۹۸۶؛ حسين عمرى، تاريخ اليمن الحديث و المعاصر: ۹۲۲ـ۱۳۳۶ه / ۱۵۱۶ـ۱۹۱۸م، دمشق ۱۴۲۲/۲۰۰۱؛ همو، مئة عام من تاريخ اليمن الحديث ۱۱۶۱ـ۱۲۶۴ه / ۱۷۴۸ـ۱۸۴۸م، دمشق ۱۴۰۸/ ۱۹۸۸؛ سلوى سعد سليمان غالبى، الامام المتوكل علىاللّه اسماعيلبن القاسم و دوره فى توحيد اليمن: ۱۰۵۴ـ۱۰۸۷ه /۱۶۴۴ـ۱۶۷۶م، ]بىجا: بىنا.[، ۱۴۱۱/۱۹۹۱؛ قاسم غالب احمد و همكاران، ابنالامير و عصره: صورة من كفاح شعب اليمن، ]بىجا: بىنا.، بىتا.[؛ سالمبن محمد كندى، تاريخ حضرموت، المسمّى باالعدّة المفيدة الجامعة لتواريخ قديمة و حديثة، چاپ عبداللّه محمد حبشى، صنعا ۱۴۲۴/۲۰۰۳؛ اريك ماكرو، اليمن و الغرب: ۱۵۷۱ـ۱۹۶۲م، نقله الى العربية و علّق عليه حسينبن عبداللّه عمرى، دمشق ۱۴۰۷/۱۹۸۷؛ محمدامينبن فضلاللّه محبى، خلاصةالاثر فى اعيان القرن الحادى عشر، بيروت: دارصادر، ]بىتا.[؛ محسنبن حسن ابوطالب، تاريخاليمن: عصر الاستقلال عن الحُكم العثمانى الاول من سنة ۱۰۵۶ه الى سنة ۱۱۶۰ه ، چاپ عبداللّه محمد حبشى، صنعا ۱۴۱۱/۱۹۹۰؛ محمد يحيى حداد، التاريخالعام لليمن، بيروت ۱۴۰۷/۱۹۸۶؛ عبدالصمدبن اسماعيل موزعى يمنى، دخول العثمانيين الاول الى اليمن، المسمّى الاحسان فى دخول مملكة اليمن تحت ظل عدالة آلعثمان، چاپ عبداللّه محمد حبشى، بيروت ۱۴۰۷/۱۹۸۶؛ محمدبن اسماعيل مؤيد باللّه، مذكِّرات المؤيد باللّه محمدبن اسماعيل: اول مذكّرات شخصية لاحد الساسة فى التراث الاسلامى، چاپ عبداللّه محمد حبشى، بيروت ۱۴۱۱/۱۹۹۱؛ احمدبن احمد نعمى حسنى، حوليات النعمى التهامية من تاريخ اليمن الحديث: ۱۲۱۵ـ۱۲۵۸ه / ۱۸۰۰ـ۱۸۴۲م، چاپ حسين عمرى، دمشق ۱۴۰۷/۱۹۸۷؛ عبدالواسعبن يحيى واسعى يمانى، تاريخ اليمن، المسمّى فرجةالهموم و الحزن فى حوادث و تاريخ اليمن، صنعا ۱۹۹۱؛ عبداللّهبن على وزير، تاريخ طُبُق الحلوى و صحاف المنِّ و السلوى، المعروف ب : تاريخ اليمن خلال القرن الحادى عشر الهجرى (۱۰۴۵ـ۱۰۹۰م)، چاپ محمد عبدالرحيم جازم، صنعا ۱۴۲۹/۲۰۰۸؛ توركيل هانسن، العربية السعيدة: الرواية المثيرة للرحلة الدانماركية الى مصر و شبهالجزيرة العربية، ۱۷۶۱ـ ۱۷۶۷، ترجمة سليم محمد غضبان، شارقه ۲۰۰۶؛

EI۲, s.v., "Zaydiyya"(by W. Madelung); Carsten Niebuhr, Resiebeschreibung nach A rabien und den umliegenden Ländern, Graz ۱۹۶۸.

/ ستار عودى /

۱. Cook ۲. Ess ۳. Strothmann ۴. Arendonk ۵. Zayd ibn ‘Ali ۶. Griffini ۷. Traini ۸. Madelung ۹. Khan ۱۰. Kraemer ۱۱. Daftary ۱۲. Stookey ۱۳. Haykel ۱۴. Watt ۱۵. Ahmad Dallal ۱۶. Lambton ۱۷. Madelung ۱۸. Najam Haider ۱۹. Ansari ۲۰. Schmidtke ۲۱. Bosworth ۲۲. Carsten Niebuhr ۲۳. Thorkild Hansen ۲۴. Salvatore Aponte

نظر شما
مولفان
اهر جرا , محمد کاظم رحمتی و سید رضا هاشم , فاطمه جان احمد , ستار عو ,
گروه
تاریخ اسلام , کلام و فرق , فقه وحقوق ,
رده موضوعی
جلد 22
تاریخ 96
وضعیت چاپ
  • چاپ شده