خوارج

معرف

گروهی از مسلمانان که در اثنا و پس از جنگ صفّین و قضیه تحکیم/ حکمیت بر امام علی علیه السلام خروج کردند و سپس با ایجاد ناامنی موجب جنگ نهروان شدند
متن

خوارج، گروهی از مسلمانان که در اثنا و پس از جنگ صفّین و قضیه تحکیم/ حکمیت بر امام علی علیهالسلام خروج کردند و سپس با ایجاد ناامنی موجب جنگ نهروان شدند. بازماندگان این گروه چندی پس از شکست در جنگ نهروان، بر پایه آرای خود جریان اجتماعی، سیاسی، نظامی و اعتقادی خاصی را پدید آوردند و در طول زمان به شاخههای متعدد تقسیم شدند. بهعلاوه، بخشهایی از قلمرو اسلامی را تصرف کردند. در این مقاله افزون بر طرح مباحث کلی درباره خوارج، آرا و عقاید، پراکندگی و تاریخ سیاسی خوارج در بخشهای مختلف جهان اسلام بررسی میشود، و مشتمل است بر :۱) کلیات۲) آرا و عقاید۳) در ایران۴) در عراق۵) در جزیرةالعرب۶) در شمال افریقا

کلیات. به هر فرد از اعضای گروهی که در جنگ صفین از جمع یاران امام بیرون رفتند و از فرمان او تمرد کردند، و نیز به فرد منسوب به آن گروه، خارجی گویند (نوبختی، ص ۶، اشعری، ص ۱۲۷ـ۱۲۸؛ شهرستانی، ج ۱، ص ۱۱۴؛ سمعانی، ج ۲، ص ۳۰۴).اگرچه بنابر پارهای روایات، خوارج هنگام جنگ جمل* و بعد در جنگ صفّین* و پیش از واقعه تحکیم* در سپاه حضرت علیبن ابیطالب* علیهالسلام حضور داشتهاند (رجوع کنید به نصربن مزاحم، ص ۳۹۴؛ طبری، ج ۴، ص ۵۴۱)، اما معمولا تاریخ ظهور خوارج را به پس از حادثه تحکیم باز میگردانند، یعنی آنگاه که جنگ صفّین با پیشنهاد تحکیمِ (حکمیتِ) قرآن از سوی معاویه و سپاه شام و قبول آن از سوی سپاه عراق و امام علی علیهالسلام خاتمه یافت. در این میان، شماری از سپاهیان عراقی تحکیم را رد کردند و بر آن حضرت خروج نمودند. پارهای روایات نیز ظهور خوارج را پس از اعلان رأی حَکَمَین دانستهاند (رجوع کنید به تحکیم*).پیدایی. در جنگ صِفّین، معاویه به پیشنهاد فریبکارانه عمروبن عاص، به سپاهیان شام که در آستانه شکست بودند دستور داد قرآنها را بر سر نیزه کنند و از لشکر امام علی خواستار ترک جنگ و رجوع به حکم قرآن شوند. بهرغم ناخشنودی امامعلی و بخشی از سپاه آن حضرت، بیشتر لشکریان این پیشنهاد را پذیرفتند و جنگ در ۱۳ یا ۱۹ صفر ۳۷ خاتمه یافت. براساس صلحنامهای که به امضای شهود طرفین رسید، مقرر شد دو حَکَم از طرف آنها براساس قرآن داوری و تا پایان ماه رمضان و نهایتآ تا پایان موسم حج نتیجه را اعلام کنند. بنابر منابع، آنچه اکثر یاران امام را در آغاز کار به قبول حکمیت واداشت، از یکسو تحمل خسارت جانی فراوان و خستگی و فرسودگی (رجوع کنید به نصربن مزاحم، ص ۴۸۴؛ ابنقتیبه، ۱۳۸۷، ج ۱، ص ۱۰۴؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۰) و از سوی دیگر، بافت قبیلهای، سادگی و سطحینگری اعراب بدوی در سپاه امام بود، که نیرنگ دشمن را کارساز کرد (سبحانی، ج ۵، ص ۷۵). در این اوضاع و احوال، امام بیم آن داشت که اگر به اصرار اکثریت مبنی بر قبول حکمیت تن ندهد، اقلیت لشکرش به دست آنان و با همدستی شامیان، نابود شوند. ضمن آنکه از همان آغاز، برخی از سپاهیان امام، اصل قبول حکمیت به معنای تعیین دو داور برای حلّ و فصل مسائل را به منزله برگشت از دین و شک در ایمان شمردند و با امام مخالفت کردند (رجوع کنید به نصربن مزاحم، همانجا؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۱ـ۱۱۲). برخی موافقان حکمیت نیز، به استناد یکی دو آیه قرآن (رجوع کنید به مائده: ۴۴؛ حجرات: ۹)، بعدآ از این فکر برگشتند و خواهان ادامه جنگ با معاویه، به عنوان باغی، شدند و پذیرش حکمیت را کفر و لغزشی دانستند که خود مرتکب آن شدهاند و از آن توبه کردند. آنان از حضرت علی نیز خواستند از این کفر توبه نماید و شروطی را که با معاویه نهاده است، نقض کند. اما علی علیهالسلام عهد حکمیت را طبق قرآن لازمالاجرا دانست و حاضر به نقض آن نشد. پس از توقف جنگ صفّین، وقتی امام علی از صفّین به کوفه بازگشت و معاویه و سپاهش به سوی شام حرکت کردند، مخالفان حکمیت از حضرت علی جدا شدند و به قریه حَرَوْراء نزدیک کوفه رفتند (نصربن مزاحم، ص ۵۱۳ـ۵۱۴، ۵۱۷ـ۵۱۸؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۴، ۱۲۲؛ طبری، ج ۵، ص ۶۳، ۷۲، ۷۸؛ مسعودی، مروج، ج ۳، ص ۱۴۴). بدینگونه، گروهی به نام خوارج ظهور یافتند که در تاریخ اسلام منشأ تأثیرات مهمی شدند.حضرت علی علیهالسلام نخست عبداللّهبن عباس را برای مناظره نزد آنان فرستاد. به قولی دو یا چهارهزار تن از آنان مجاب شدند و به کوفه بازگشتند. به قولی دیگر، هیچ یک از آنان او را اجابت نکردند و ابنعباس بینتیجه به کوفه بازگشت. سپس امام خود برای گفتگو با آنان به اردوگاه خوارج در حروراء رفت و در پی سخنان و احتجاجات امام، همه یا بیشترشان از جمله عبداللّهبنکوّاء یَشْکری، شَبَثبن رِبعی و یزیدبن قیس اَرْحَبی، که از سران آنها بودند، به کوفه بازگشتند (رجوع کنید به اسکافی، ص ۱۹۸ـ۱۲۰؛ مبرّد، ج ۳، ص ۱۶۵، ۱۸۱ـ۱۸۲؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۴ـ۱۱۵، ۱۲۲ـ۱۲۳، ۱۳۳ـ۱۳۵؛ طبری، ج ۵، ص ۶۴ـ۶۶، ۷۳؛ ابنکثیر، ج ۷، ص ۲۷۸؛ برای روایات دیگر درباره این مذاکرات رجوع کنید به مبرّد، ج ۳، ص ۲۱۰ـ۲۱۲).خوارج بار دیگر در کوفه سر به مخالفت برداشتند. آنان همه کسانی را که حکمیت را پذیرفته بودند و به دنبال آن، هر کسی را که علی را کافر نمیدانست، کافر محسوب کردند (مسعودی، مروج، ج ۳، ص ۳۴). آنان نه فقط حکمیت حَکَمَین، بلکه اساسآ وجود حاکم اسلامی را نیز رد کردند (رجوع کنید به نصربن مزاحم، ص ۴۸۹، ۵۱۷؛ ابنابیشیبه، ج ۸، ص ۷۳۵، ۷۴۱؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۲۲ـ۱۲۳، ۱۲۶، ۱۳۴، ۱۵۱؛ طبری، ج ۵، ص ۶۶، ۷۲ـ۷۴؛ قس مبرّد، ج ۳، ص ۲۰۶؛ برای پاسخ امام به این نظر رجوع کنید به نهجالبلاغة، خطبه ۴۰، ۱۲۵، ۱۲۷؛ نیز رجوع کنید به بخش :۲ آرا و عقاید). خوارج در اماکن عمومی، خصوصآ مسجدجامع کوفه، به مخالفت صریح با تحکیم، متهم کردن امام علی علیهالسلام به کفر و شرک و حتی تهدید وی به قتل و سردادن شعار در حین خطابه امام میپرداختند و سعی میکردند او را از فرستادن هیئت حکمیت منصرف و به ادامه جنگ متقاعد سازند. با این همه، امام سیاستِ مدارا و استدلال را به کار بست و فرمود مادام که خوارج با دیگر سپاهیان همراه و همدست باشند، سهم آنان را از غنایم (فَیْء) قطع نخواهد کرد و مانع حضورشان در مسجد برای نماز نخواهد شد و تا دست به جنگ و خونریزی نیالایند، با آنان نبرد نخواهد کرد (بلاذری، ۱۴۱۷، ج۳، ص۱۲۶، ۱۳۳؛ طبری، ج۵، ص۷۲ـ۷۴؛ مسعودی، مروج، ج ۳، ص ۱۴۴؛ ابناثیر، ۱۳۸۵ـ۱۳۸۶، ج ۳، ص ۳۳۵).مذاکرات تحکیم در شعبان یا رمضان ۳۷ در دَومَةالجَندَل یا اَذرُح میان ابوموسی اشعری و عمروبن عاص، نمایندگان سپاه عراق و سپاه شام، صورت گرفت و عملا عمرو، ابوموسی را فریفت تا علی علیهالسلام را خلع کنند و کار خلافت را به شورایی واگذارند، اما عمرو اعلام کرد علی را خلع میکند و معاویه را به خلافت برمیگزیند. بدینگونه کار حکمیت بدون نتیجه خاتمه یافت (یعقوبی، ج ۲، ص ۱۹۰؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۷ـ۱۲۶؛ طبری، ج ۵، ص ۵۷، ۶۷، ۷۱؛ مسعودی، مروج، ج ۳، ص ۱۴۵ـ۱۵۰؛ نیز رجوع کنید به تحکیم*). حضرت علی داوری حکمین را مغایر حکم قرآن و ناشی از هواپرستی آنها دانست و بار دیگر برای جنگ با معاویه آماده شد و در نامهای به عبداللّهبن وَهْب راسبی و زید/ یزیدبن حُصَیْن، دو تن از سران خوارج، و همراهانشان که در نهروان گرد آمده بودند، اعلام کرد که حکمین طبق قرآن داوری نکردهاند و از آنان خواست برای جنگ با دشمن به او بپیوندند، اما آنان باز از امام خواستند به کفر اعتراف و از آن توبه کند و در غیر این صورت از او دوری خواهند گزید. بدین ترتیب در پی اعلام رأی حکمین، خوارج در مخالفت با حضرت علی سرسختتر شدند (نهجالبلاغة، خطبه ۳۵؛ دینوری، ص ۲۰۶؛ طبری، ج ۵، ص ۷۷ـ۷۸؛ نایف محمود معروف، ص ۸۵). در این هنگام اقدامات خوارج باعث شد امام تصمیم خود را تغییر دهد. آنان در ۱۰ شوال با عبداللّهبن وَهْب به عنوان امیر بیعت و سپس درباره چگونگی خروج از کوفه و حضور در نهروان توافق کردند (طبری، ج ۵، ص ۷۴ـ۷۵؛ ابناثیر، ۱۳۸۵ـ۱۳۸۶، ج ۳، ص ۳۳۵ـ۳۳۶).خوارج در مسیر حرکت به نهروان مردم بیگناه را کشتند. امام پس از دعوت آنان به حق و اتمام حجت بر ایشان، ناگزیر به مصاف ایشان رفت و در جنگ نهروان (در سال ۳۸ و به روایتی ۳۹) بیشتر آنان را از میان برداشت. البته گروهی از خوارج به ریاست فَروَةبن نَوفَل به علت تردید از مصافدادن با امام، از همان آغاز از جنگ کناره گرفته بودند (رجوع کنید به مبرّد، ج ۳، ص ۱۸۷، ۲۱۲ـ۲۱۳؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۵، ص ۱۶۹؛ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۹۳؛ طبری، ج ۵، ص ۸۰ـ۹۲؛ خطیب بغدادی، ج ۱، ص ۵۲۸). شمار خوارج را از چهار هزار تا شانزده هزار (و در روایتی مبالغهآمیز بیست و چهار هزار تن) نوشتهاند (رجوع کنید به بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۲۹؛ ابنکثیر، ج ۷، ص ۲۸۰ـ۲۸۱؛ صالحی شامی، ج ۱۱، ص ۱۲۶؛ نیز رجوع کنید به نهروان*).با وجود پیروزی علی علیهالسلام در جنگ نهروان، خوارج به مثابه جریانی سیاسی، فکری و نظامی برقرار ماندند و امام درباره سرنوشت آنها در آینده، فرمود «هرگاه مهتری از آنان سربرآرد، از پایش دراندازند چنان که واپسین آنها دزدانی غارتگر باشند» (نهجالبلاغة، خطبه ۶۰؛ ابن ابیالحدید، ج ۵، ص ۱۴، ۷۳). امام شیعیان را از جنگ با خوارج، پس از خود نهی کرد (نهجالبلاغة، خطبه ۶۱؛ عاملی، ۱۴۱۴، ج ۱، ص ۳۶) زیرا این جنگ، از سویی با مصلحت مسلمانان مغایر بود و به تقویت سلطه امویان منجر میشد که از اسلام و عدالت منحرف بودند، و از سوی دیگر سبب تضعیف یا نابودی شیعه میشد (ابن ابیالحدید، ج ۵، ص ۷۸ـ۷۹؛ نیز رجوع کنید به عاملی، ۱۴۱۴، ج ۱، ص ۳۷). به همین سبب امام حسن علیهالسلام پس از صلح با معاویه، درخواست او برای جنگ با خوارج را رد کرد (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۵، ص ۱۶۹ـ۱۷۰؛ قس ابن ابیالحدید، ج ۵، ص ۹۸). به علاوه، امام علی، سلطه و فتنه بنیامیه را بسان منافقانی زیرک، تاریکتر و پرگزندتر از فتنه خوارجِ جاهل و زاهدنما میدانست و به همین سبب دلمشغولی امویان به جنگ با خوارج را به معنای کم شدن از ظلم و آزار امویان به مردم محسوب میکرد. افزون بر این، خطر خوارج از امویان کمتر بود زیرا آنان در آغاز به دنبال حق بودند، اما به سبب جهل و عناد راه خطا پیمودند (رجوع کنید به نهجالبلاغة، خطبه ۹۳؛ ثقفی، ج ۱، ص ۹ـ۱۱؛ ابن ابیالحدید، ج ۵، ص ۷۸؛ نیز رجوع کنید به عاملی، ۱۴۱۴، ج ۱، ص ۳۹ـ۴۰؛ مطهری، ص ۱۴۷ـ۱۵۱، ۱۷۴ـ۱۷۸).زمینههای شکلگیری. برخی از نویسندگان منشأ خوارج را سالوکان و اعرابیان روزگار جاهلیت دانستهاند که بر سران قبایل خود و سنّتها و ارزشهای قبیلهای میشوریدند و برای کمترین چیزها به هیجان میآمدند و دست به جنگ و قتل میزدند. به عقیده آنان، کسانی که در جنگ صفّین بر امام علی علیهالسلام خروج کردند، از نسل همان اعرابیان و سالوکان بودند (رجوع کنید به احمد سلیمان معروف، ص ۲۱ـ۲۳؛ شلبی، ج ۲، ص ۲۱۰ـ۲۱۱؛ نیز رجوع کنید به اخبارالدولةالعباسیة، ص ۳۳۵؛ ابنعبدربّه، ج ۱، ص ۱۸۶). شاید بتوان نخستین زمینه ظهور خوارج را در زمان پیامبر اسلام صلیاللّهعلیهوآلهوسلم یافت؛ آنگاه که در تقسیم غنایم غزوه خیبر* یا حُنَین*، مردی با لحنی خشن آن حضرت را به رعایت نکردن عدالت متهم کرد و پیامبر در عین بردباری و عفو، از ظهور جریانهایی نظیر خوارج در آینده خبر داد (ابنجوزی، ص ۱۰۴). به این ترتیب، این فرد معترض را نخستین خارجی دانستهاند. ولهاوزن (ص ۴۴ـ۴۵) این داستان را ساختگیدانسته است، اما این حادثه را علمای بزرگ و موثق مسلمان روایت کردهاند (رجوع کنید به ابنهشام، ج ۴، ص ۱۳۹؛ مبرّد، ج ۳، ص ۱۸۹ـ۱۹۰، ۲۲۰ـ۲۲۱؛ بخاری، ۱۴۰۱، ج ۴، ص ۱۷۸ـ ۱۷۹، ج ۷، ص ۱۱۱، ج ۸، ص ۵۲ـ۵۳؛ مسعودی، مروج، ج ۳، ص ۱۵۷ـ۱۵۸، ۲۴۰؛ شهرستانی، ج ۱، ص ۲۱، ۱۱۵ـ۱۱۶؛ ابناثیر، ۱۹۷۰ـ۱۹۷۳، ج ۲، ص ۱۷۲).به نظر برخی محققان، اعتقادات منسوب به خوارج نخستینبار در میان بادیهنشینان عرب پدید آمد که پس از پیامبر اکرم از دین برگشتند و بار دیگر اسلام آوردند. اینان پس از فتوحات اسلامی، در شهرهای نظامیِ تازه تأسیس اسلامی (کوفه و بصره) ساکن شدند و در پی برابری قبیلهای بودند (رجوع کنید به ولهاوزن، ص ۳۲ـ۳۴؛ نیکلسون ، ص ۲۰۹؛ مادلونگ ، ص ۵۴ و پانویس ۳؛ دوری، ص ۵۹ـ۶۰). بیشتر شخصیتهای برجسته خوارج از میان این اعرابیان برخاستند و به هیچ یک از قبایل مشهور عرب وابستگی نداشتند (عمر ابوالنصر، ص ۱۴، ۲۱؛ بابطین، ص ۲۵۰). خوارج عمدتآ از اعرابیان تمیم* و بکر ــاز قبایل ربیعه یمن ــ بودند (طبری، ج ۵، ص ۶۶) که بهویژه قبیله بَکربن وائل* (از شاخههای ربیعه) و بنوحنیفه، از بطون آن، به بدویت، تعصب و تغییر سریع آرای خود شهرت داشتند (بابطین، ص ۲۴۹ـ۲۵۰؛ عمر ابوالنصر، ص ۱۲؛ نایف محمود معروف، ص ۲۷؛ احمد عوض ابوشباب، ص ۱۵ـ۱۷؛ نیز رجوع کنید به عاملی، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۱۱۱ـ۱۱۹). گروههایی از قبایل اَزْد (از جمله بنوراسِب)، هَمْدان، عَنَزَه و مراد نیز به خوارج پیوسته بودند (رجوع کنید به نصربن مزاحم، ص ۵۱۲ـ۵۱۳؛ دینوری، ص ۱۹۶ـ۱۹۷؛ نشوانبن سعید حمیری، ص ۲۰۲ـ۲۰۳). در کل، نه تنها حتی یک صحابی از مهاجران و انصار به خوارج نپیوست، بلکه همه آنان در جنگ با خوارج اتفاقنظر داشتند و همین سببِ طعن به خوارج بوده است (رجوع کنید به جاحظ، ۱۳۸۵ـ ۱۳۸۹، ج ۶، ص ۴۵۵؛ طبری، ج ۷، ص ۳۹۶؛ ابنجوزی، ص ۱۰۶، ۱۱۰؛ نایف محمود معروف، ص ۶۰).تعصب قبیلهای و پیروی کورکورانه از رؤسای قبایل را نیز از عوامل مهم و زمینهساز شکلگیری خوارج و استمرار آنها دانستهاند. رؤسای قبایلِ یاریدهنده امام علی در جنگ جمل، از جمله اشعثبن قیس کِنْدی، رئیس قبیله یمنی کِنْده، بعدها در جنگ صفّین با نفوذ فراوانی که در افراد خود داشتند در برابر امام ایستادند و باتهدیدْ آن حضرت را به توقف جنگ و قبول تحکیم وادار کردند. سپس اشعث و جمعی از سران قبایل دیگر با این بهانه که نباید دو عرب مُضَری عهدهدار حکمیت شوند، امام را مجبور کردند ابوموسی اشعری را که یمنی (قحطانی) بود، به جای عبداللّهبن عباس، که مُضَری قریشی بود، به نمایندگی خود برای حکمیت بفرستد (نصربن مزاحم، ص ۴۸۹ـ۴۹۰، ۴۹۹ـ۵۰۰؛ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۸۸ـ۱۸۹؛ طبری، ج ۵، ص ۵۱ـ۵۹؛ نیز رجوع کنید به سبحانی، ج ۵، ص ۷۵؛ نایف محمود معروف، ص ۲۵ـ۲۶، ۲۸؛ احمد عوض ابوشباب، ص ۱۴ـ۱۵، ۳۰ـ۳۱).خوارج در آغاز کار، در این اندیشه نبودند که آیا خلافت باید در میان قریش بماند یا نه، اما بعد از سر حسادت، و نگران و ناخشنود از استیلای قریش بر امور مسلمانان، شرط قریشی بودن در خلافت را رد کردند (عمر ابوالنصر، ص ۲۱؛ محمد ابوزهره، ج ۱، ص ۶۹). در دوره طولانی از تاریخ این فرقه، حتی یک قریشی در میان آنان دیده نمیشود (نایف محمود معروف، ص ۲۷ـ۲۸؛ احمد عوض ابوشباب، ص ۳۱) و آنان همواره پرچمدار دشمنی با قریش بودهاند (رجوع کنید به بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۸، ص ۳۲، ۲۳۲؛ طبری، ج ۷، ص ۳۹۳؛ ابن ابیالحدید، ج ۵، ص ۱۱۲ـ۱۱۳). قریش نیز قبایل دیگر، همچون خزاعه، را به همدستی با خوارج بر ضد خود متهم میکردند (رجوع کنید به یعقوبی، ج ۲، ص ۳۳۹؛ طبری، ج ۷، ص ۳۹۵؛ برای نظر خوارج درباره خلیفه و امامت رجوع کنید به بخش :۲ آرا و عقاید).از دیگر عوامل زمینهساز ظهور خوارج، ماجرای قتل خلیفه سوم بود. قتل عثمان و سپس اختلاف صحابه درباره مسئله حکومت سبب طرح این رأی شد که میتوان خلیفه را در صورت مخالفت با رأی مردم و احکام دین و سوء تدبیر و رعایت نکردن عدل و انصاف برکنار کرد یا کشت (رجوع کنید به عمر ابوالنصر، ص ۲۱ـ۲۳؛ محمد ابوزهره، ج ۱، ص ۷۰ـ۷۱؛ نایف محمود معروف، ص ۲۱). چنانکه نافعبن ازرق از سران خوارج، به گفته خود، در ماجرای قتل عثمان حضور داشته است (رجوع کنید به ابنعبدربّه، ج ۲، ص ۲۳۷ـ۲۳۸). رؤسای معترضان به رفتار و سیاست عثمان، که در حدود سی تن بودند، بعدآ هسته خوارج را تشکیل دادند. آنان در جنگ صفّین تهدید کردند اگر امام خواسته شامیان را نپذیرد، وی را تسلیم شامیان کنند، یا همچنانکه عثمان را کشتند، او را نیز بکشند (طبری، ج ۵، ص ۴۹؛ احمد سلیمان معروف، ص ۲۵ـ۲۶؛ قس لطیفه بکّای، ص ۱۷؛ برای نام برخی از آنان رجوع کنید به نصربن مزاحم، ص ۴۸۹؛ طبری، همانجا؛ احمد سلیمان معروف، ص ۲۶، ۳۴). از اینرو برخی ظهور خوارج را امتداد شورش بر عثمان دانستهاند (رجوع کنید به ولهاوزن، مقدمه بدوی، ص ۱۳؛ احمد معیطه، ص ۱۷؛ نایف محمود معروف، ص ۵۵؛ شوقی ضیف، ص ۸۷).بعضی نیز گروه سبئیه را، که منسوب به عبداللّهبن سبأ* دانسته شده است، عامل شورش بر عثمان و قتل او و همچنین سرمنشأ خوارج دانستهاند (رجوع کنید به ولهاوزن، ص ۳۸؛ نایف محمود معروف، ص ۴۹ـ۶۰؛ احمد عوض ابوشباب، ص ۲۵ـ۲۹، ۳۷ـ۴۱؛ عامر نجار، ص ۱۱۱ـ۱۱۵). طبق پارهای روایات، خوارج دشمنان خود را سبئیه مینامیدند (رجوع کنید به طبری، ج ۵، ص ۱۹۳)، اما برخی منابع نام سبئیه را در ردیف خوارج یاد کرده یا سبئیه را گروهی از خوارج به شمار آوردهاند (رجوع کنید به همان، ج ۴، ص ۵۴۱؛ سمعانی، ج ۳، ص ۲۰۹؛ ابنحجرعسقلانی، ۱۳۸۳ـ ۱۳۸۶، قسم ۲، ص ۷۱۵). با وجود این، بعضی محققان درباره این نقش سبئیه و حتی وجود ابنسبأ تردید کردهاند (رجوع کنید به طه حسین، ج ۲، ص ۹۰ـ۹۳؛ جوادعلی، ص ۶۶ـ۱۰۰؛ عسکری، ج ۲، ص ۱۱۱ به بعد؛ هلابی، ص ۱۳ـ۷۳).گذشته از این، در منطقه عراق و سرزمینهای شرقی آن، که خوارج در آنجا پدید آمدند، حضور موالی و بردگان زردشتی و مسیحی ــکه مسلمان شدند یا برعقیده خود باقیماندندــ و ارتباط آنها با گروههای عرب مسلمان، در ظهور خوارج مؤثر بود. افزون بر این، شمار بسیاری از اصحاب به عراق رفتند و همه اینها به آشفتگیهای فکری و پیدایی حرکتهای معارض و مذاهب فقهی و کلامی انجامید (عمر ابوالنصر، ص ۱۵ـ۱۶، ۱۹ـ۲۰). ظاهرآ برابریجویی خوارج، از همان آغاز موالی غیرعرب را به سوی آنها کشاند (رجوع کنید به بخش :۳ در ایران). برای نمونه، بسیاری از سپاهیان ساسانی پس از پیروزیهای مسلمانان، در بصره مستقر شدند و در زمره موالی قبیله عرب بنیتمیم درآمدند که بعدآ بسیاری از سران خوارج از میان این قبیله برخاستند و شمار فراوانی از یاران آنها از همین موالی بودند (بلاذری، ۱۴۱۳، ص ۶۶، ۲۸۰، ۳۷۵؛ نیز رجوع کنید به عمرابوالنصر، ص ۱۸). در سال ۳۸، ابومریم از قبیله بنوسعد تمیمی با یارانی که بیشتر از موالی بودند، در کوفه قیام کرد. حضرت علی آنها را شکست داد و ابومریم کشته شد. در حکومت مُغیüرةبن شُعبه در کوفه (۴۱ـ۵۰) نیز یکی از موالی به نام ابوعلی، از وابستگان بنوحارثبن کعب، همراه گروهی از خوارج عرب و موالی شورش کرد که سرکوب شد (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۲۴۷ـ۲۴۸، ج ۵، ص ۱۷۳ـ۱۷۴؛ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۲۱؛ ابناثیر، ۱۳۸۵ـ۱۳۸۶، ج ۳، ص ۳۷۳). بلاذری (۱۴۱۷، ج ۵، ص ۲۱۲) به نقل از زیادبن ابیه، والی امویان در عراق، گفته است خوارج به خاندانهای اشرافی و ثروتمند و بعضآ اهل بیوتات (دودمانهای کهن ایرانی) تعلق داشتند. همچنین در زمان شورش قَطَریبن فُجاءة (مقتول ۷۸)، گروهی از زردشتیان که مسلمان شده بودند به خوارج پیوستند و خوارج برای هر یک از آنها پانصد درهم مقرری معیّن کردند و بدین سبب آنان پنجکیه نامیده میشدند (مبرّد، ج ۳، ص ۳۵۵؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۴۱۵).در سالهای ۸۱ـ۸۵ نیز گروههایی از شیعه، خوارج، ایرانیان و مسیحیان در کنار عربها به عبدالرحمان ابناشعث در شورش بر حجاج، والی عراق، یاری کردند (عمرابوالنصر، ص ۱۹؛ نیز رجوع کنید به بخش :۳ خوارج در ایران). با این همه، احمد امین (فجرالاسلام، ص ۲۶۱ـ۲۶۲) تأثیر زیادی برای موالی در شکلگیری خوارج قائل نیست و خوارج را از اعرابیان متعصب میداند که موالی را تحقیر میکردند. شاید این سخن راجع به آغاز کار خوارج باشد.حضور بردگان و افراد فرودست و کسانی از اصناف مختلف اجتماعی (رجوع کنید به جاحظ، ۱۳۸۴، ج ۱، ص ۵۱؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۲۴۸؛ مبرّد، ج ۳، ص ۳۱۴، ۳۱۶؛ ابن ابیالحدید، ج ۴، ص ۱۴۷ـ۱۴۸، ۲۰۴) و راهزنان و کسانی که در پی فرار از پرداخت خراج بودند (ثقفی، ج ۱، ص ۳۵۳؛ طبری، ج ۵، ص ۱۲۲) در میان خوارج نشانمیدهد که برخلاف عقیده جاحظ (۱۳۸۴، همانجا) که دین و اعتقاد را عامل اتحاد خوارج با نژادها و قشرهای اجتماعی و مذاهب گوناگون و انگیزه اصلی آنها در جنگها دانسته است (نیز رجوع کنید به ثعالبی، ص ۱۷۴، ۶۲۳ـ۶۲۴)، مطامع مادی و مظاهر فریبنده و تهور نیز از انگیزههای خوارج در جنگ بوده است (عاملی، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۱۳۳). به طور کلی، خوارج در امور سیاسی و نظامی دارای مجموعهای منسجم از اصول نبودند و وحدت حقیقی نداشتند (د. اسلام، چاپ دوم، ذیل aKh"(ites"djri).درباره ارتباط قُرّاء* و خوارج اختلاف نظر بسیار است. به نظر برخی محققان، قرّاء نومسلمان که در حفظ و قرائت قرآن و کثرت تهجد و عبادت ممتاز بودند، به سبب شأن و جایگاه علمی و اجتماعی، خود را ذیحق در نقد سیره خلفا میدانستند و گاه به مخالفت و دشمنی با شخص خلیفه میپرداختند. از اینرو آنان را از گروههای تأثیرگذار در ظهور خوارج دانستهاند (رجوع کنید به ولهاوزن، ص ۳۲، ۳۶؛ لطیفهبکّای، ص ۱۶ـ۱۸؛ هشام جعیط ، ص ۱۳۵ـ۱۳۷). همچنین ممکن است بهسبب گزارش منابع متقدم مبنی بر حضور گروههایی پرشمار از قرّاء در میان سپاهیان حضرت علی و معاویه در جنگ صفّین، و پیوستن هفت تن از قرّاء به خوارج (رجوع کنید به نصربن مزاحم، ص ۱۸۸ـ۱۹۰؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۶، ص ۱۵۱ـ۱۵۹؛ طبری، ج ۵، ص ۱۱، ۳۴) و تأکید بر نقش آنها در اصرار بر ترک جنگ و پذیرش حکمیت از سوی امام علی و سپس ردّ حکمیت (نصربن مزاحم، ص ۴۸۹ـ ۴۹۰، ۴۹۷، ۴۹۹؛ ابنقتیبه، ۱۳۸۷، ج ۱، ص ۱۱۱، ۱۱۴؛ دینوری، ص ۱۹۱؛ طبری، ج ۵، ص ۴۹)، خوارج را قرّاء خوانده یا نام این دو گروه را در کنار یکدیگر ذکر کرده باشند (برای نمونه رجوع کنید به مسعودی، مروج، ج ۳، ص ۱۴۴؛ ابنکثیر، ج ۷، ص ۲۷۲، ج ۸، ص ۲۳۸).در برابر این قول، آرایی کاملا متفاوت مطرح شده است. محمود اسماعیل عبدالرازق (ص ۵۷ـ۶۹) با استناد به منابع خوارجی و روایات متأخر، هرگونه مسئولیت توقف جنگ در صفّین و قبول حکمیت را از قرّاء نفی کرده است. برخی دیگر از مؤلفان معاصر نیز گفتهاند قرّاء جزو نخستین گروه خوارج نبودهاند بلکه بعدآ و پس از شکست گفتگوهای حَکَمَین به خوارج پیوستند (احمدامین، فجرالاسلام، ص ۲۵۶؛ دوری، ص ۵۹). نُعَیْمی (ص ۲۷) نیز با تکیه بر روایتی از بلاذری (۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۱ـ۱۱۲) گفته است که خوارج و قرّاء از آغاز با پذیرش حکمیت مخالفت کردهاند، اما در روایات متواتر بسیاری، از جمله از نصربن مزاحم، بلاذری و طبری، خوارج و قرّاء به اصرار بر قبول حکمیت متهم شدهاند (لطیفه بکّای، ص ۲۴ـ۲۵).افزون بر آنچه یاد شد، عوامل دیگری نیز در پیدایی خوارج سهیم بود. رفتار حضرت علی در تقسیم غنایم و عطایا براساس مساوات، گروهی را بر او ناخشنود ساخت. همچنین بروز جنگهای داخلی جمل و صفّین که در آنها برای نخستینبار مسلمانان رویاروی یکدیگر قرار گرفتند، کار را بر تودههای مسلمانی که فقط جنگ با کفار و مشرکان را روا میدانستند، دشوار کرد. چنانکه تصمیم امام علی به جنگ با اصحاب جمل برای برخی یاران امام قابل فهم نبود و سیره امام در منع یارانش از گرفتن اسیر و غنیمت جنگی در جنگ جمل، بعدآ موجب اعتراض حروریه بر او شد و در جنگ صفّین نیز برخی کوفیان امام را همراهی نکردند (رجوع کنید به بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۳۵ـ۳۶، ۵۶ـ۵۷، ۱۳۴ـ۱۳۵؛ دینوری، ص۱۵۱ـ۱۵۲، ۱۶۴ـ ۱۶۵؛ طبری، ج ۴، ص ۵۴۱ـ۵۴۲؛ نیز رجوع کنید به بابطین، ص ۲۹۳، ۲۹۹ـ ۳۰۲، ۳۰۴؛ لطیفه بکّای، ص ۱۱ـ۱۵؛ عاملی، ۱۴۲۳، ج ۱، ص ۱۳۴ـ ۱۳۷).از نکات قابل ذکر، حضور چشمگیر زنان در جنگهای خوارج بود (رجوع کنید به جاحظ، ۱۳۸۴، ج ۱، ص ۵۱؛ ثعالبی، ص ۱۷۴؛ ابن ابیالحدید، ج ۴، ص ۱۷۰ـ۱۷۱). نخستین کسی از خوارج که زنان (قَطام و کُحَیله) را در جنگها با خود همراه ساخت ابومریم بود، اما ابوبِلال مرداسبن اُدَیَّه آنها را بازگرداند (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۵، ص ۱۷۳ـ۱۷۴). در اردوگاه شبیببن یزید شیبانی (متوفی ۷۷)، سرکرده خوارج جزیره، ۲۵۰ نفر از زنان خوارج از جمله غزاله، زن شبیب، حضور داشتند (رجوع کنید به ابناعثم کوفی، ج ۷، ص ۶۰؛ ابناثیر، ۱۳۸۵ـ۱۳۸۶، ج ۴، ص ۴۲۷ـ۴۳۰؛ ذهبی، ج ۴، ص ۱۴۶ـ۱۴۸). بَلْجَاء (شجاء؟)، حَمّاده، قَطام، امّحَکیم و جَهیزه (مادر شبیب) از دیگر زنان خارجی جنگجو بودند (رجوع کنید به جاحظ، ۱۳۶۷، ج ۱، ص ۳۶۵، ج ۳، ص ۳۱۶؛ همو، ۱۳۸۵ـ۱۳۸۹، ج۵، ص۵۹۰؛ مبرّد، ج۳، ص۲۴۷ـ۲۴۸؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۸، ص ۲۷؛ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۷۴؛ ابناعثم کوفی، ج ۷، ص ۶۲).نامهای خوارج. خوارج علاوه بر نام مشهورشان که در سخنان امام علی نیز ذکر شده است (رجوع کنید به نهجالبلاغة، خطبه ۶۱؛ طبری، ج ۵، ص ۷۶)، به نامهای متعدد خوانده شدهاند. خوارج در لغت، جمع مکسّرِ خارجه (= جماعت خروج کننده) و برگرفته از فعل خرج (از مصدر خروج به معنی نَفاذ، ظهور، انفصال، انقلاب، تمرّد و جنگ و جهاد) است (رجوع کنید به ابنفارِس؛ فیروزآبادی، ذیل «خرج»؛ نیز رجوع کنید به سابعی، ص ۱۵۱ـ۱۵۲، ۱۵۴).خوارج خود این نام را موافق با عقیده و افکار خویش و خروج را حاکی از ایمان و امر به معروف و نهی از منکر و جدایی از مخالفان و شورش و انقلاب و انکار حکومت (=داوری) و حاکمیتِ جور تصور نموده و مشی خود را با هجرت پیامبر و مسلمانان از مکه به مدینه مقایسه کردهاند (رجوع کنید به صنعانی، ج ۱۰، ص ۱۵۲؛ ابنقتیبه، ۱۳۸۷، ج ۱، ص ۱۲۱؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۸، ص ۵۹؛ دینوری، ص ۲۶۹؛ اشعری، ص ۸۸ـ۸۹). به نظر متکلمان و مورخان این نام به معنای خروج بر امام برحق (بَغْی)، یا خروج از دین با نوعی طعن و مفهوم سلبی همراه بوده است.مُحَکِّمَه نام دیگر خوارج است، زیرا در مخالفت با تحکیم، شعار «لاحُکمَ الّالِلّه» (هیچ فرمانی جز از آن خدا نیست) سر دادند (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۰ـ۱۱۱، ۱۲۱؛ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۹۰؛ اشعری، ص ۱۲۸؛ شهرستانی، ج ۱، ص ۱۱۵ـ ۱۱۶؛ ابنکثیر، ج ۷، ص ۲۷۷ـ۲۷۸) و در کوچه و بازار با مخالفان خود جنگیدند و آنها را به قتل رساندند تا خود نیز کشته شوند (مَلَطی شافعی، ص ۵۱). منسوب به آنها را مُحَکِّمی (رجوع کنید به سمعانی، ج ۵، ص ۲۱۴ـ۲۱۵) یا حَکَمیّه (مطهربن طاهر مقدسی، ج ۵، ص ۱۳۵؛ مَقریزی، ۱۴۲۲ـ۱۴۲۵، ج ۴، قسم ۱، ص ۴۲۸) نوشتهاند. برخی مُحَکِّمه نخستین (المُحَکِّمَةالاولی) را از شاخههای خوارج شمردهاند (رجوع کنید به بغدادی، ص ۴۵ـ۴۶؛ شهرستانی، ج ۱، ص ۱۱۵ـ۱۱۸؛ فخررازی، ص ۴۹ـ۵۰). با این حال، مُحَکِّمَه به صورت مطلق عنوانی برای همه خوارج است (رجوع کنید به بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۲۱؛ اشعری، ص ۱۲۷ـ۱۲۸؛ مسعودی، مروج، ج ۴، ص ۲۷؛ بغدادی، ص ۴۶)، گرچه ابنخلدون (ج ۳، ص ۲۷۸) اعتقاد محکِّمه به جنگ را نقطه افتراق آنها از خوارج دانسته است.گزارشهای منابع تاریخی و کلامی درباره نخستین کسی که در مخالفت با تحکیم شعار داد، بسیار مختلف است. بیشتر منابع عُرْوَةبن اُدَیَّه (= عروةبن حُدَیر/ جدیر) تمیمی را نخستین کسی دانستهاند که شعار تحکیم داد (برای نمونه رجوع کنید به ابنقتیبه، ۱۹۶۰، ص ۴۱۰؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۰۹ـ۱۱۰؛ مبرّد، ج ۳، ص ۱۷۹؛ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۹۰).حَروریّه، همچون محکِّمه، از نخستین نامهای خوارج است، از آنرو که آنان پس از پذیرش تحکیم از سوی امام و بازگشت آن حضرت و لشکرش به کوفه، از امام جدا شدند و به قریه حروراء در دو میلی کوفه رفتند (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۴، ۱۲۲؛ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۹۱؛ مبرّد، ج ۳، ص ۱۸۲ـ ۱۸۳؛ سمعانی، ج ۲، ص ۲۰۷؛ یاقوت حموی، ۱۹۶۵، ذیل «حروراء»). بنابراین، نام حروریه بیانگر اهداف فکری، سیاسی یا اعتقادی خوارج نیست (نایف محمود معروف، ص ۱۸۸ـ۱۸۹). اگر چه برخی همچون مَلَطی شافعی (ص ۵۶)، حروریه را همچون محکِّمه از شاخههای خوارج شمردهاند که دارای عقاید خاص خود هستند، اما حروریه نامی فراگیر برای خوارج محسوب میشود (رجوع کنید به ابنجوزی، ص ۲۷؛ نشوانبن سعید حمیری، ص ۲۰۰).مارقه و مارقون نام مذمومی است که در احادیث و گزارشهای تاریخی بر خوارج اطلاق شده است (رجوع کنید به یعقوبی، ج ۲، ص ۱۹۳؛ اشعری، ص ۱۲۷؛ ابنبابویه، ص ۴۶۴؛ مطهربن طاهر مقدسی، ج ۵، ص ۱۳۵، ۲۲۴؛ ابنکثیر، ج ۷، ص ۳۰۴ـ۳۰۶، ج ۸، ص ۱۲۷). این نام از فعل مرق (از مصدر مروق به معنی خروج، به خطا رفتن و منحرف شدن) مشتق شده و حضرت علی علیهالسلام، براساس حدیثی از پیامبر اکرم، خوارج را مارقة (= منحرفان) نامید (رجوع کنید به بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۴۹؛ طبری، ج ۵، ص ۹۱؛ ملطی شافعی، ص ۵۴؛ ابنکثیر، ج ۶، ص ۲۱۶ـ۲۱۷). این تنها نامی است که خوارج بر خود نمیپسندیدند (اشعری، همانجا).شُراة (= فروشندگان) نامی است که خوارج برای خود برگزیدند (رجوع کنید به بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۲۷۲؛ مبرّد، ج ۳، ص ۱۶۴، ۲۱۴) و آن جمع شاری و برگرفته از قرآن کریم (بقره : ۲۰۷؛ توبه: ۱۱۱) و به معنی کسانی است که جان خود را در راه اطاعت از خدا و خشنودی او و در ازای بهشت میفروشند. همچنین شاید اسم فاعل شاری از لغت شَری مشتق شده باشد که به معنای خشمگین شدن (بر مسلمانان) یا پافشاری و سرسختی نمودن (در راه دین و مبارزه با حاکمان جور)، یا بالا گرفتن شر است (اشعری، ص ۱۲۸؛ جوهری؛ ابن منظور، ذیل «شری»؛ مقریزی، ۱۴۲۲ـ۱۴۲۵، ج ۴، قسم ۱، ص ۴۳۳). با وجود این، امام علی آنها را مصداق زیانکارترین مردم (رجوع کنید به کهف: ۱۰۳ـ۱۰۴) دانسته است (مبرّد، ج ۳، ص ۱۸۸). گفته شده است در جنگ صفّین نخستین کسی از محکِّمه که در زمره شُراة درآمد، مردی از تیره بنویَشْکُر، از بزرگان قبیله بنوربیعه بود (مسعودی، مروج، ج ۳، ص ۳۴۶؛ قس ابناعثم کوفی، ج ۴، ص ۲۰۵ـ۲۰۶؛ بغدادی، ص ۴۶). در روایات دیگر عروةبن اُدَیَّه را نخستین کسی از خوارج دانستهاند که شمشیر برکشید (رجوع کنید به شهرستانی، ج۱، ص۱۱۷ـ۱۱۸؛ ابنابیالحدید، ج ۲، ص۲۷۴).گاه نیز خوارج به سبب کینه و دشمنی با حضرت علی علیهالسلام، ناصِبَه یا نَواصِب خوانده شدهاند (رجوع کنید به مقریزی، ۱۴۲۲ـ۱۴۲۵، ج ۴، قسم ۱، ص ۴۲۸). از سوی دیگر، نخستینبار خوارج مرتکبِ گناهان کبیره و مسلمانان مخالف خود را تکفیر کردند، از این رو مُکَفِّرَه نیز نامیده شدهاند (رجوع کنید به ابنتیمیه، ۱۴۲۱، ج ۴، جزء۷، ص ۲۶۱، ج ۷، جزء۱۲، ص ۲۰۸ـ۲۰۹). اهلالنهر یا اهلالنهروان نام دیگری برای خوارج است (رجوع کنید به بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۵، ۲۴۷؛ طبری، ج ۵، ص ۸۳، ۱۶۶).افتراق خوارج. چندی پس از کشته شدن ابوبِلال مرداسبن اُدَیَّه، از سران خوارج در سال ۶۱ (رجوع کنید به بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۵، ص ۱۸۸ـ۱۹۳)، عبداللّهبن زبیر در مکه سر به شورش برداشت و خوارج به او پیوستند تا با امویان مبارزه کنند. پس از مرگ یزیدبن معاویه اموی، ابنزبیر در حجاز ادعای خلافت کرد، اما خوارج که ابنزبیر را با خود هم عقیده نیافتند از او جدا شدند. سپس در پی اختلاف در نحوه رویارویی با نظام حاکم و مسلمانان غیر خوارج، به چند حزب و فرقه تقسیم شدند. از این میان، برخی سران خوارج که همگی از قبیله بنوتمیم و پیرو عقاید ابوبِلال بودند، از جمله نافعبن اَزْرَق حَنْطَلی، عبداللّهبن صفار سعدی، عبداللّهبن اِباض، حنظلهبن بَیْهس و بنوماحوز (عبداللّه، عبیداللّه و زبیر)، روانه بصره شدند. بهدنبال شورش مردم بصره بر عبیداللّهبن زیاد، نافعبن ازرق در شوال ۶۴ با گروهی از خوارج به اهواز رفت (رجوع کنید به بخش :۳ در ایران). او با تندروی، همه مسلمانان مخالف را کافر میدانست. قائل به قتل کودکان و استعراض (کافر و مرتد شمردن مسلمان مرتکب کبیره و واجبالقتل دانستن او)، و تصرف امانات مخالفان بود و از خوارج میانهرو که از جهاد سرباز زدند و در شمار قَعَد/ قَعَده درآمدند، بیزاری نمود؛ از اینرو ابوبَیْهَس هَیْصَمبن جابر (در روایت دیگر: عبداللّهبن صفار) و عبداللّهبن اِباض او را همراهی نکردند و هر یک از دیگری و از نافع برائت جستند. نجدةبن عامر حنفی نیز که پس از شهادت امام حسین علیهالسلام، در یَمامه (جنوب نجد در عربستان مرکزی) شورش کرده بود، روش معتدلتری پیشه کرد و از ابن ازرق کناره گرفت و به یمامه بازگشت و در آنجا رهبری خوارج را ــکه ابوطالوت را رها کرده بودندــ برعهده گرفت. به دنبال آن ابوطالوت و ابوفُدَیک عبداللّهبن ثَوْر، از سران قبیله بکربن وائل و عطیةبن اَسْوَد یَشکری، از سران بنوحنیفه، به نجده پیوستند (مبرّد، ج ۳، ص ۲۷۵ـ۲۹۳؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۵، ص ۳۳۳، ۳۵۹ـ۳۶۰، ج ۷، ص ۱۴۳ـ۱۴۵؛ طبری، ج ۵، ص ۴۷۹، ۴۹۷، ۵۰۱، ۵۶۳ـ ۵۶۸؛ بغدادی، ص ۵۲؛ ابناثیر، ۱۳۸۵ـ۱۳۸۶، ج ۴، ص ۱۶۵ـ ۱۶۸، ۲۰۱؛ برای آرا و عقاید فرقههای خوارج رجوع کنید به بخش :۲ عقاید و آرا).پراکندگی خوارج. کوفه و بصره از پایگاههای اصلی خوارج در آغاز ظهور آنان بود (رجوع کنید به طبری، ج ۵، ص ۷۶). شمار خوارج بصره بیشتر از خوارج کوفه بود. خوارج کوفه تحت تأثیر حضور حضرت علی علیهالسلام در این شهر، برای گفتگو و مناظره آمادگی بیشتری داشتند و ازاینرو، شمار بیشتری از آنان به سوی امیرالمؤمنین بازگشتند (عاملی، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۱۰۴).پس از آن، خوارج در شهرها و نواحی بسیاری پراکنده شدند. برخی از مناطق استقرار آنها در نیمه نخست سده چهارم عبارت بود از: نواحی مختلف ایران (رجوع کنید به بخش :۳ در ایران)، عمان، بحرین، حضرموت، پارهای نواحی یمن مانند خَولان و زَبید و صنعاء، زنگبار، شمال افریقا و بعضی نواحی مغرب اسلامی همچون تاهرت و سجلماسه (رجوع کنید به خلیفةبن خیاط، ص ۲۵۲؛ اشعری، ص ۱۲۸؛ مسعودی، مروج، ج ۴، ص ۲۷؛ ملطی شافعی، ص ۵۵ـ۵۷؛ محمدبن احمد مقدسی، ص ۳۲۳؛ نشوانبن سعید حمیری، ص ۲۰۲ـ۲۰۳).فرقههای خوارج در طول تاریخ منقرض شدند و فقط اباضیه که آرای آنان به عقاید سایر مسلمانان نزدیک است، در عمان، سیوَه، حضرموت، جربه، زنگبار، طرابلس غرب و الجزایر همچنان وجود دارند (رجوع کنید به احمدامین، ضحیالاسلام، ج ۳، ص ۳۳۶؛ بل ، ص۱۵۰؛ عاملی، ۱۴۲۳، ج ۲، ص۱۱۰، ۲۷۰؛ سبحانی، ج ۵، ص ۱۸۱).ویژگیها و خصلتها. علاوه بر اوصافی که از امام علیعلیهالسلام درباره خوارج روایت شده است، مؤلفان آثار ادبی، تاریخی، روایی و ملل و نحل نیز ویژگیهایی برای آنان بیان کردهاند، از جمله: حفظ و قرائت قرآن، بیآنکه در آن تدبر نمایند و عبادت بسیار، اما عاری از حقیقت ایمان (رجوع کنید به نصربن مزاحم، ص ۴۹۱؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۵، ص ۲۱۲، ۴۱۷ـ۴۱۸؛ حاکم نیشابوری، ج ۲، ص ۱۴۷ـ۱۴۸؛ صالحی شامی، ج ۱۰، ص ۱۳۱ـ۱۳۲)؛ گرایش و تظاهر به زهد (نصربن مزاحم، ص ۴۹۱؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۱۱؛ ابنماکولا، ج ۷، ص ۲۵۱ـ۲۵۲؛ ابنکثیر، ج ۹، ص ۱۱)؛ جهل و تنگنظری (از جمله کافر خواندن گناهکار و محدود کردن رحمت خداوند) و ناآشنایی به سنّت پیامبر و احکام دین (نهجالبلاغة، خطبه ۳۶، ۱۲۷؛ حِمْیَری، ص ۳۸۵؛ کلینی، ج ۲، ص ۴۰۵؛ ابنتیمیه، ۱۴۲۱، ج ۱۱، جزء۱۹، ص ۳۹ـ۴۰؛ عاملی، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۱۳، ۱۳۷ـ۱۴۱، ۱۶۷ـ۱۷۱)؛ سوء فهم قرآن و تطبیق نادرست آیات بر مقاصد خویش، همراه با سادگی و سطحینگری (بخاری، ۱۴۰۱، ج ۸، ص ۵۱؛ ابنتیمیه، ۱۴۲۱، ج ۸، جزء۱۳، ص ۱۶؛ نیز رجوع کنید به احمد عوض ابوشباب، ص ۵۹ـ۶۱؛ عامر نجار، ص ۱۴۲)؛ غرور و خودبرتربینی و کافر و گمراه دانستن عموم مسلمانان جز خویش (ابنتیمیه، ۱۴۲۱، ج ۱۶، جزء۲۸، ص ۲۲۱؛ نیز رجوع کنید به ناصربن عبدالکریم عقل، ص ۳۲ـ۳۳)؛ شک در اعتقاد، تمایل به جدل و مناظره و ضعف در احتجاج (مبرّد، ج ۳، ص ۱۶۵، ۲۳۸؛ ابناعثم کوفی، ج ۴، ص ۲۶۱؛ مسعودی، التنبیه، ص ۲۹۶؛ ابوالفرج اصفهانی، ج ۶، ص ۱۴۹؛ ابن ابیالحدید، ج ۴، ص ۱۳۶ـ۱۳۹، ۱۶۹)؛ ستیزهجویی و لجاجت و تعصب و تندروی در آرا و عقاید (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۴۵؛ دینوری، ص ۲۰۷ـ۲۰۸؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۲۰؛ نیز رجوع کنید به عامر نجار، ص ۱۴۱ـ۱۴۲؛ احمد عوض ابوشباب، ص ۵۷ ـ۵۹)؛ نیک سخنی و بدکرداری توأم با خشونت (نصربن مزاحم، ص ۳۹۴؛ احمدبن حنبل، ج ۳، ص ۲۲۴، ج ۵، ص ۳۶)؛ تقدیس کشتنگاه یاران و قراردادن آنجا به منزله دارالهجره (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۸، ص ۵۹، ۳۵۳)؛ «عدالت»خواهی و امر به معروف و نهی از منکر و جهاد با حاکمان جور به مثابه والاترین آرمانهای اجتماعی (ابنقتیبه، ۱۳۸۷، ج ۱، ص ۱۲۱؛ دینوری، ص ۲۰۲؛ بغدادی، ص ۴۵؛ ابنحزم، ص ۲۰۴)، به گونهای که حتی قیام نکردن به امر به معروف، و قعود از جهاد را بعضآ کفر میدانستند (رجوع کنید به اشعری، ص ۸۷؛ ابنجوزی، ص۱۱۰؛ ابناثیر، ۱۳۸۵ـ ۱۳۸۶، ج ۴، ص ۱۶۷؛ ابن حجرعسقلانی، ۱۳۰۰ـ۱۳۰۱، ج ۱۲، ص ۲۵۱)؛ فضیلت شمردن جهاد با اهل قبله و اسیرکردن یا کشتن کودکان و زنان آنها، و نرمش با اهلذمّه و مشرکان (ابنشاذان، ص ۴۸؛ مبرّد، ج ۳، ص ۱۶۴ـ۱۶۵، ۲۱۲، ۲۹۳؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۱۴۴، ۱۴۶؛ طبری، ج ۵، ص ۱۷۴، ج ۶، ص ۱۲۴)؛ نظمناپذیری و انشعابات پیاپی (ابنشاذان، همانجا؛ مبرّد، ج ۳، ص ۳۹۳؛ نیز رجوع کنید به عاملی، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۱۷، ۲۴ـ۲۶، ۱۵۰ـ۱۵۲؛ احمد عوض ابوشباب، ص ۶۸ـ ۶۹؛ عامر نجار، ص ۱۴۳)؛ دشمنی با امام علی علیهالسلام و کینه به ایشان حتی پس از شهادت آن حضرت (رجوع کنید به بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۲۸ـ ۱۲۹، ۲۵۷ـ۲۵۸)؛ جنگاوری و دلیری و شکیبایی بر سختیها و انضباط نظامی (جاحظ، ۱۳۸۴، ج ۱، ص ۴۱ـ۴۶؛ همو، ۱۳۸۵ـ۱۳۸۹، ج ۱، ص ۱۳۶، ۱۸۵ـ۱۸۷؛ همو، ۱۳۶۷، ج ۱، ص ۱۲۸ـ۱۲۹؛ ابنقتیبه، ۱۳۸۷، ج ۱، ص ۱۲۸؛ دینوری، ص ۲۷۹؛ طبری، ج ۶، ص ۳۰۲؛ ابنعبدربّه، ج ۱، ص ۱۸۳؛ بیهقی، ج ۱، ص ۲۱۷، ج ۲، ص ۳۹۱؛ ابنکثیر، ج ۹، ص ۱۲) که به همین سبب توانستند با وجود سپاهیانی کمتر، بارها بر سپاهیان بسیار امویان غلبه کنند، هرچند گزارشهایی از فرار آنان نیز در میدانهای جنگ در دست است (عاملی، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۷۷ـ۸۲، ۱۵۲ـ۱۵۳). خوارج گاه اسبان خود را پی میکردند نیام شمشیرها را میشکستند و متهورانه و یکپارچه به لشکر دشمن خود حمله میکردند و به هوای بهشت به سوی مرگ میشتافتند (رجوع کنید به جاحظ، ۱۳۸۵ـ ۱۳۸۹، ج ۱، ص ۱۸۵ـ۱۸۷؛ ابنقتیبه، ۱۳۸۷، ج ۱، ص ۱۲۸؛ دینوری، ص ۲۷۹) و به این ویژگی (حملة خارجیة) معروف شدند (رجوع کنید به ابناثیر، ۱۳۸۵ـ۱۳۸۶، ج ۶، ص ۲۴۴). آنان به نشان بندگی و آمادگی برای مرگ و جانبازی موی سر خود را میتراشیدند (حلق/ تحلیق و تسبید/ تسبیت). از اینرو، دیگرِ مسلمانان در مخالف با آنها موی خود را کوتاه نمیکردند (رجوع کنید به احمدبن حنبل، ج ۳، ص ۶۴، ۱۹۷؛ ابنمنظور، ذیل «سبت»، «سبد»؛ ابنحجر عسقلانی، ۱۳۰۰ـ۱۳۰۱، ج ۸، ص ۵۴؛ عینی، ج ۲۲، ص ۶۸، ج ۲۵، ص ۳۰۱ـ۳۰۲). گاه نیز وسط سر خود را میتراشیدند و موهای اطراف آن را نگه میداشتند (رجوع کنید به ابنابیالحدید، ج ۸، ص ۱۲۳).تأثیر و اهمیت خوارج در تاریخ اسلام. دودستگی میان صفوف سپاهیان امام علی نخستین پیامد ظهور خوارج بود (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۳؛ طبری، ج ۵، ص ۶۳) و خوارج به منزله نخستین حزب سیاسی و فرقه دینی در تاریخ اسلام شکل گرفت (عامر نجار، ص ۱۴۴؛ احمد معیطه، ص ۱۴، ۱۷؛ ناصربن عبدالکریم عقل، ص ۲۴ـ۲۵). اهداف خوارج در آغاز کار، فقط سیاسی بود. بعدآ در زمان عبدالملکبن مروان، دعوت ساده و تعالیم سیاسی خود را با بحثهای کلامی آمیختند (عمرابوالنصر، ص ۴۱، ۱۰۱ـ۱۰۲؛ نیز رجوع کنید به بخش :۲ آرا و عقاید).خوارج به منزله گروهی معارض در برابر امام دست به جنایاتی زدند و سرانجام امام را به قتل رساندند و فرصت را برای معاویه فراهم ساختند تا آرزوی خود در تشکیل پادشاهی به سبک کسرا و قیصر (رجوع کنید به طبری، ج ۵، ص ۷۸؛ ابناعثم کوفی، ج ۵، ص ۵۷ـ۵۸) را تحقق بخشد. در نتیجه، امام نتوانست معاویه را از حکومت شام برکنار کند و ریشه نفاق را برکند و معاویه افزون بر شام بر مناطق قلمرو امام نیز مستولی شد. پس از شهادت امام علی علیهالسلام، خوارج که به هر شکل خواهان ادامه جنگ با معاویةبن ابیسفیان بودند، به صف سپاهیان امام حسن پیوستند (مفید، ۱۴۱۴الف، ج ۲، ص ۱۰؛ بهاءالدین اربلی، ج ۲، ص ۱۶۲) و چون آن حضرت صلح با معاویه را پذیرفت، خوارج بیهیچ شکی مبارزه و جنگ با معاویه و امویان را سرلوحه اهداف خود قرار دادند (رجوع کنید به بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۵، ص ۱۶۹؛ طبری، ج ۵، ص ۱۶۵ـ۱۶۶؛ نیز رجوع کنید به عاملی، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۵۱) و در شمار جدّیترین و خطرناکترین گروههای سیاسی ـ نظامی معارض دولت اموی دمشق درآمدند و حتی دیگر گروهها و احزاب مخالف در دوره امویان همچون شیعیان و زبیریان را کافر و دشمن خواندند (قلماوی، ص ۱۵۰ـ۱۵۱) و جنگها و شورشهایی برپا کردند.خوارج امویان را کافر میدانستند که حکومت ظالمانه و فاسد خود را به نام اسلام برپا کرده بودند. به عقیده خوارج، طرفداران امویان نیز کافر بودند. از اینرو، همهجا را دارالکفر میدانستند و معتقد بودند که برای بسط عدل و قسط و رفع ظلم باید با کافران جهاد کرد (رجوع کنید به سبحانی، ج ۵، ص ۱۵۸ـ۱۷۴). بنابراین انگیزه خوارج بیش از آنکه تازی مآب باشد، اسلامی بود. آنان با شعار خود (لاحکمالّاللّه) در پی اجرای اصل حکومت الاهی اسلام و تحقق عدالت و مساوات بودند. البته مساوات و برابریخواهی خوارج با اعتقاد قبیلههای بادیهنشین متفاوت بود. امام خارجیان میبایست فقط براساس شایستگی مذهبی و صلاحیت برگزیده میشد، نه همچون ریاست قبایل بادیهنشین براساس رابطههای خونی و نسبی و عضویت در خانواده مهم (رجوع کنید به اشعری، ص ۴۶۱؛ بغدادی، ص ۲۱۱؛ شهرستانی، ج ۱، ص ۱۱۶؛ نیز رجوع کنید بهمادلونگ، ص ۵۴ـ۵۵).خوارج با قیامهای مهمی که در مخالفت با امویان شکل گرفت، همراه شدند و به همینسبب به عبداللّهبن زبیر، زیدبن علی و ابومسلم خراسانی یاری رساندند (بخاری، ۱۴۰۶، ج ۱، ص ۱۹۲ـ۱۹۳؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۵، ص ۳۶۰، ۳۷۳؛ اخبارالدولة العباسیة، ص ۲۹۷ـ۳۰۰؛ نشوانبن سعید حمیری، ص ۱۸۵ـ۱۸۷).از دیگر اهداف خوارج از جنگ با خلفا دست یافتن به مال و غنیمت و از آن مهمتر، کسب قدرت بود. آنان در مواردی با خلفای اموی سازش کردند و حکومت ناحیه، یا منصبی را از طرف آنان عهدهدار شدند (رجوع کنید به مبرّد، ج ۳، ص ۲۶۱ـ۲۶۲؛ ابناعثم کوفی، ج ۴، ص ۲۷۴؛ الاختصاص، ص ۱۲۲؛ عاملی، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۷۱ـ۷۶، ۹۴ـ۹۶). گاه نیز مستقلا زمام قدرت را در پارهای شهرها به دست گرفتند و با عناوینی همچون امام، امیرالمؤمنین و خلیفه خوانده شدند (رجوع کنید به مسعودی، مروج، ج ۴، ص ۲۶ـ۲۷؛ ابنحزم، ص ۳۸۶؛ یاقوت حموی، ۱۹۹۳، ج ۱، ص ۲۸، ج۶، ص ۲۴۹۷؛ ابنکثیر، ج ۱۰، ص ۳۰؛ نیز رجوع کنید به بخش :۳ در ایران).عُمّال امویان به ویژه در عراق و ایران، با شدت و خشونت تمام برای سرکوب خوارج کوشیدند (رجوع کنید به بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۶، ص ۳۰؛ دینوری، ص ۲۷۰ـ۲۷۷). این جنگها از مهمترین اسباب ضعف و سقوط دولت اموی بود (عاملی، ۱۴۱۴، ج ۱، ص ۳۹ـ۴۰؛ نیز رجوع کنید به اخبارالدولة العباسیة، ص ۲۵۱؛ مسعودی، مروج، ج ۴، ص ۷۹ـ۸۰). پس از روی کار آمدن عباسیان، خوارج در مناطق گوناگون و در جنگهای متعدد با آنان نیز درگیر شدند و سرانجام بقایای آنها در پارهای نواحی استقرار یافتند (رجوع کنید به بخشهای بعدی مقاله).علما و فقهای اهل سنّت جنگیدن با خوارج را به دلیل بَغْی لازم دانسته، اما اغلب آنان را تکفیر نکرده و به فاسق دانستنشان بسنده کردهاند (رجوع کنید به جاحظ، ۱۳۶۷، ج ۳، ص ۱۳۰؛ ابنقدامه مقدسی، ج ۱۰، ص ۷۶؛ ابنتیمیه، ۱۴۰۶، ج ۵، ص ۲۴۷ـ۲۴۸؛ همو، ۱۴۲۱، ج ۴، جزء۷، ص ۱۲۴؛ قس ابنکثیر، ج ۶، ص ۲۱۶ـ۲۱۸؛ مقریزی، ۱۴۲۰، ج ۹، ص ۲۱۴). در مقابل، فقهای شیعه با استناد به روایاتی از ائمه علیهمالسلام (برای نمونه رجوع کنید به کلینی، ج ۲، ص ۳۸۷؛ مجلسی، ج ۳۳، ص ۳۲۵ـ ۳۴۲)، به اتفاق، خوارج را باغی و محکوم به کفر و خلود در آتش جهنم دانستهاند (رجوع کنید به مفید، ۱۴۱۴ب، ص ۴۳ـ۴۴؛ محقق حلّی، ۱۳۷۱ش، ص ۲۷۷؛ همو، ۱۴۰۹، قسم ۱، ص ۴۲؛ شهیدثانی، ۱۴۰۳، ج ۲، ص ۴۰۷ـ۴۰۸). به نظر آنان، شهادت خوارج مقبول نیست؛ خوردن ذبایح آنها حرام است؛ نکاح با آنان جایز نیست و نماز خواندن بر پیکر آنها واجب نیست (رجوع کنید به طوسی، ج ۶، ص ۳۰۰؛ علامه حلّی، ۱۴۲۰ـ۱۴۲۲، ج ۴، ص ۶۲۲؛ همو، ۱۴۱۴، ج ۲، ص ۲۵؛ شهید ثانی، ۱۴۱۳ـ ۱۴۱۹، ج ۷، ص ۴۳۲).آثار علمی و ادبی. در میان خوارجِ نخستین، گرایش به مباحث علمی به ندرت وجود داشته است. از جمله گفته شده که نافعبن ازرق درباره مسائلی از تفسیر و لغت با عبداللّهبن عباس بحث کرده است (رجوع کنید به مبرّد، ج ۳، ص ۱۸۴، ۲۲۲ـ۲۳۰). از نیمه سده دوم شعله قیامهای خوارج به خاموشی گرایید و جنبه سیاسی و نظامی که بر حرکتهای خوارج غالب بود، جای خود را به تلاشهای فکری و فرهنگی داد و به تدریج خوارج به تألیف کتابهای دینی، فقهی و تاریخی روی آوردند و راویان و عالمان و فقیهانی از میان آنان برخاستند (ماسه ، ص ۱۴۷؛ گولدتسیهر ، ص ۱۹۳؛ نایف محمود معروف، ص ۶۰؛ برای آثار کلامی و علمی آنان رجوع کنید به کشّی، ص ۲۲۹؛ ملطی شافعی، ص ۵۷؛ محمدبن احمد مقدسی، ص۳۷؛ ابنخلدون، ج۳، ص۲۱۳ـ ۲۱۴). آنان اهل نقل و روایت اخبار و احادیث نبودند و به ظاهرِ قرآن به منزله تنها منبع فقهی بسنده میکردند (مفید، ۱۳۷۴ش، ص ۸۵). به این سبب، و نیز به دلیل جمود و سطحینگری، آرای آنها ساده است و مکتب فلسفی و فقه وسیع و منظمی از آنها در دست نیست. فقط از اباضیه کتابهایی در اصول اعتقادات و تعالیم فقهی در دست است (رجوع کنید به احمد امین، ضحیالاسلام، ج ۳، ص ۳۳۴ـ۳۳۷).ابنندیم (ص ۲۳۳، ۲۹۵) در یادکرد از فقها و متکلمان خوارج گفته که به سبب مخالفت و فشار مردم، کتابهای خوارج پنهان و مستور است. با این حال، نویسندگان خوارج از جمله ابوفِراس جُبَیربن غالب، ابوالفضل قرطلوسی، ابوبکر محمدبن عبداللّه بَرْدَعی و ابوالقاسم حدیثی در علوم قرآن، کلام، فقه و اصول فقه آثاری نوشتهاند (رجوع کنید به همان، ص ۲۹۵).از متکلمان خارجی که صاحب تألیف بودهاند، میتوان به اینان اشاره کرد: یمانبن رباب/ رئاب، ابوعلی یحییبن کاملبن طُلیحه جَحْذری، ابوعلی محمدبن حرب صیرفی، عبداللّهبن یزید اباضی، حفصبن اشیم، ابراهیمبن اسحاق اباضی، صالح ناجی، هیثمبن هیثم ناجی و سعیدبن هارون. موضوعات تألیفات کلامی آنها از این قرار بوده است: توحید، مخلوق، مؤمن، امامت، استطاعت، و ردیههای بر مخالفان از جمله معتزله، مرجئه، شیعه و غلاة (رجوع کنید به اشعری، ص ۱۲۰؛ مسعودی، التنبیه، ص ۳۹۵؛ ابنندیم، ص ۲۳۳ـ۲۳۴).نام شماری دیگر از مؤلفان خوارج که کتابهایی در موضوعات کلام، تاریخ، تراجم، فقه و فرق نوشتهاند، از این قرار است: سالمبن عطیه هلالی (زنده در اوایل سده دوم)؛ ابوسفیان محبوببن رحیل قرشی مخزومی (متوفی اواخر سده دوم)؛ ابوالحسن علیبن محمد بسیَوی اباضی (سده چهارم)، گردآورنده چندین رساله از علمای خوارج سدههای دوم ـ چهارم به نام السِیَر؛ محمدبن سعید اَزْدی قلهاتی (سده ششم)، مؤلف الکشف و البیان؛ ابوالعباس احمدبن سعید دُرجینی (متوفی ۶۷۰)، مؤلف طبقاتالمشائخ بالمغرب؛ ابوالقاسمبن ابراهیم بَرّادی (متوفی ۸۱۰)، مؤلف الجواهرالمنتقاة فی اتمام ما اخلّ به کتاب الطبقات و رسالة فی کتب الاباضیة؛ و احمدبن سعید شَمّاخی (متوفی۹۲۸)، مؤلف السیر که مشتمل بر سرگذشتنامه علما و بزرگان اباضی است (رجوع کنید به سابعی، ص ۲۸ـ ۳۹). نام بعضی از بزرگان علم و ادب در شمار کسانی یاد شده است که به افکار و عقاید خوارج گرایش داشته یا به آن متهم بودهاند. از آن جملهاند : ابوعُبَیده مَعْمَربن مثنی (متوفی ۲۰۹)، عالم لغتشناس و نسبشناس و راویه و اخباری بزرگ (جاحظ، ۱۳۶۷، ج ۱، ص ۳۴۷؛ اشعری، ص ۱۲۰؛ ابنندیم، ص ۵۹؛ یاقوت حموی، ۱۹۹۳، ج ۶، ص ۲۷۰۴ـ۲۷۰۵)؛ نصربن عاصم لیثی (متوفی ۸۹ یا ۹۰)، فقیه و عالم نحوی و از تابعین (مبرّد، ج ۳، ص ۲۹۳؛ یاقوت حموی، ۱۹۹۳، ج ۶، ص ۲۷۴۹)؛ شُبَیلبن عَزْرَه ضُبَعی (متوفی ح ۱۴۰)، نسبشناس و راویه و خطیب و شاعر که به قولی نخست شیعه بود و در اواخر عمر به مذهب خوارج صفریه گروید (جاحظ، ۱۳۶۷، ج ۱، ص ۳۴۳؛ ابنندیم، ص ۵۱؛ قس بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۲۶۳ که گفته است سخن وی در موافقت با خوارج از روی تقیه بود؛ ابنحجر عسقلانی، ۱۴۱۵، ج ۳، ص ۵۹۸ـ۵۹۹ که او را از خوارجی دانسته که بعدآ از این عقیده برگشت). برخی از اشراف و امرا و صاحبمنصبان دیوانی نیز به خوارج گرایش داشتهاند (رجوع کنید به جاحظ، ۱۳۶۷، ج ۱، ص ۳۴۷؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۱۵؛ اشعری، همانجا؛ ابنحزم، ص۲۰۴؛ یاقوتحموی، ۱۹۹۳، ج۴، ص۱۶۲۸،ج۶، ص۲۴۹۹).خوارج خطیب و شاعر بسیار داشتند(مبرّد، ج ۳،ص ۲۲۰). برخی از آنان نیز در روایت ادبیات عرب نامبردار بودند (تنوخی، ج ۳، ص ۲۹۱).ادبیات خوارج از دو منبع مهم یعنی اعرابیگری و دین تأثیر گرفته و در آن فصاحت لفظ با ایمانِ متأثر از روحیه ساده و متعصب اعرابی، توأم شده است (قلماوی، ص ۴۰ـ۴۱). شمار شعرای خوارج به ۹۷ مرد و زن (از آن جمله ده زن) میرسد که اشعار ۵۴ تن از آنان از یک قصیده تجاوز نمیکند و از برخی از آنها فقط یک یا چند بیت شعر باقی است. بیشترین قصاید بهجامانده از آنان از عِمرانبن حِطّان و سپس قَطَریبن فُجاءه، عُبیدةبن هلال یشکری، حبیببن خُدره هلالی و اعرج معنی و ملیکه شیبانی است (نایف محمود معروف، ص ۲۴۷ـ۲۴۸). شاعران خوارج از قبایل مختلف عربی، بهجز قریش، و اندکی از موالی، و غالبآ جنگجو و دلیر در میدان رزم بودهاند. بیشتر این شاعران به ازارقه تعلق داشتهاند که در پی ثبت قهرمانیها و پیروزیهای جنگی خود بودند. صُفْریه که اغلب به شمار قَعَدَه درآمدند، اشعار رزمی اندکی دارند. بیشتر اشعار خوارج رجزهایی است که در جنگها برای برانگیختن سپاهیان، یا در رثای یاران و کشتگان خود گفتهاند. در این اشعار موضوعاتی همچون قضیه تحکیم، خروج تا کشته شدن در راه هدف و نایل شدن به بهشت، زهد و کوچک شمردن دنیا و زندگی، مدح، هجو و تفاخر آمده است (رجوع کنید به همان، ص ۲۵۰ـ۲۵۲، ۲۵۶ـ۲۵۸؛ شعرالخوارج، ص ۱۰ـ۲۷؛ قلماوی، ص ۴۶ـ۴۸، ۵۰).عَمْرو القنا، رُهَین مرادی، سمیرةبن جعد، ابوبلال مِرداسبن اُدیَّه و عیسیبن فاتک از دیگر شاعران مشهور خوارجاند که اشعار بسیار داشتهاند، اما گاه اشعار باقیمانده از این شاعران همپای شهرت آنها نیست (نایف محمود معروف، ص ۲۵۴ـ ۲۵۵). به هر روی، به نظر میرسد اشعار خوارج زیبایی و نوآوری چندانی نداشته است که گردآورندگان شعر و ادب را به جمعآوری آنها برانگیزد (عاملی، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۲۵۴؛ قلماوی، ص ۵۴ـ۵۵؛ برای تحلیل محتوا و سطح ادبی اشعار خوارج رجوع کنید به عاملی، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۲۴۷ـ۲۵۴؛ قلماوی، ص ۵۶ـ۱۳۹).پارهای از خطبهها و نامههای خوارج نیز بهجا مانده که منسوب به هجده تن از سران آنهاست. برخی از آنها بیش از چند سطر نیست و مفصّلترین آنها از آن ابوحمزه خارجی است. مضامین آنها درباره دعوت و سلوک دینی و سیاسی خوارج و ترغیب به خروج و جهاد و امر به معروف و موضوعاتی همسان موضوعات مندرج در اشعار ایشان است (نایف محمود معروف، ص ۲۹۳ـ۳۰۲؛ برای برخی از خطبهها و نامههای خوارج رجوع کنید به خلیفةبن خیاط، ص ۲۵۱ـ۲۵۲؛ جاحظ، ۱۳۶۷، ج ۲، ص ۱۲۶ـ۱۲۹،۳۱۰ـ۳۱۱؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۴۳۲ـ ۴۳۵؛ طبری، ج ۷، ص ۳۹۴ـ۳۹۷).عمر ابنشَبّه (متوفی ۲۶۲)، ادیب و مورخ، کتابی با عنوان اشعارالشُراة تألیف کرده است (ابنندیم، ص ۱۲۵). برخی از مورخان بزرگ کتابهایی با عنوان الخوارج و بعضآ تکنگاشتههایی درباره بعضی از سران خارجی و شورشهای آنان در عصر امویان داشتهاند، از جمله ابومِخْنَف لوطبن یحیی اَزْدی (متوفی ۱۵۷)، هَیثَمبن عَدی (متوفی ۲۰۷)، ابوعُبَیدَه مَعْمَربن مثنّی (متوفی ۲۰۹)، ابوالحسن علیبن محمد مدائنی (متوفی ۲۲۵) و علیبن حسین مسعودی (متوفی ۳۴۵؛ رجوع کنید به همان، ص ۱۱۲، ۱۱۵؛ یاقوت حموی، ۱۹۹۳، ج ۴، ص ۱۷۰۶، ۱۸۵۶، ۱۸۵۸، ج ۵، ص ۲۲۵۳، ج ۶، ص ۲۷۰۹، ۲۷۹۲؛ ابنکثیر، ج ۷، ص ۲۷۳، ۳۰۶).منابع : علاوه بر قرآن؛ ابنابیالحدید، شرح نهجالبلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ۱۳۸۵ـ۱۳۸۷/ ۱۹۶۵ـ۱۹۶۷، چاپ افست بیروت ]بیتا.[؛ ابنابیشیبه، المصنَّف فی الاحادیث و الآثار، چاپ سعید محمد لحّام، بیروت ۱۴۰۹/۱۹۸۹؛ ابناثیر، اسدالغابة فی معرفة الصحابة، چاپ محمد ابراهیم بنا و محمد احمد عاشور، قاهره ۱۹۷۰ـ۱۹۷۳؛ همو، الکامل فی التاریخ، بیروت ۱۳۸۵ـ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ـ۱۹۶۶، چاپ افست ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲/ ۱۹۷۹ـ۱۹۸۲؛ ابناعثم کوفی، کتاب الفتوح، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۱/۱۹۹۱؛ ابنبابویه، الامالی، قم ۱۴۱۷؛ ابنتیمیه، مجموع الفتاوی، چاپ مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت ۱۴۲۱/۲۰۰۰؛ همو، منهاجالسنة النبویة، چاپ محمد رشاد سالم، ]ریاض [۱۴۰۶/۱۹۸۶؛ ابنجوزی، تلبیس ابلیس، بیروت ۱۴۰۷/ ۱۹۸۷؛ ابنحجر عسقلانی، تبصیر المنتبه بتحریر المشتبه، چاپ محمدعلی نجار و علیمحمد بجاوی، ]قاهره ?۱۳۸۳ـ۱۳۸۶/ ۱۹۶۴ـ ۱۹۶۷[؛ همو، فتحالباری: شرح صحیح البخاری، بولاق ۱۳۰۰ـ۱۳۰۱، چاپ افست بیروت ]بیتا.[؛ همو، کتاب تهذیب التهذیب، چاپ صدقی جمیل عطار، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵؛ ابنحزم، جمهرة انسابالعرب، چاپ عبدالسلام محمد هارون، قاهره ] ۱۹۸۲[؛ ابنخلدون؛ ابنشاذان، الایضاح، چاپ جلالالدین محدث ارموی، تهران ۱۳۶۳ش؛ ابنعبدربّه، العقد الفرید، ج ۱ و ۲، چاپ مفید محمد قمیحه، بیروت ۱۴۰۴/۱۹۸۳؛ ابنفارس؛ ابنقتیبه، الامامة و السیاسة، المعروف بتاریخ الخلفاء، چاپ طه محمد زینی، ]قاهره ۱۳۸۷/ ۱۹۶۷[، چاپ افست بیروت ]بیتا.[؛ همو، المعارف، چاپ ثروت عکاشه، قاهره ۱۹۶۰؛ ابنقدامه مقدسی، الشرح الکبیر، در ابنقدامه، المغنی، چاپ بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ ابنکثیر، البدایة و النهایة، بیروت ۱۴۰۷/۱۹۸۶؛ ابنماکولا، الاکمال فی رفع الارتیاب عن المؤتلف و المختلف فی الاسماء و الکنی و الانساب، ج ۷، چاپ نایف عباس، بیروت: محمدامین دمج، ]بیتا.[؛ ابنمنظور؛ ابنندیم (تهران)؛ ابنهشام، السیرةالنبویة، چاپ مصطفی سقا، ابراهیم ابیاری، و عبدالحفیظ شلبی، قاهره ۱۳۵۵/ ۱۹۳۶؛ ابوالفرج اصفهانی؛ احمدامین، ضحیالاسلام، بیروت: دارالکتاب العربی، ]بیتا.[؛ همو، فجرالاسلام: یبحث عن الحیاة العقلیة فی صدرالاسلام الی آخرالدولة الامویة، قاهره ۱۳۷۰/۱۹۵۰؛ احمدبن حنبل، مسندالامام احمدبن حنبل، بیروت: دارصادر، ]بیتا.[؛ احمد سلیمان معروف، قراءة جدیدة فی مواقف الخوارج و فکرهم و ادبهم، دمشق ۱۹۸۸؛ احمد عوض ابوشباب، الخوارج: تاریخهم، فرقهم، و عقائدهم، بیروت ۱۴۲۶/۲۰۰۵؛ احمد معیطه، الاسلام الخوارجی : قراءة فی الفکر و الفن و نصوص مختارة، دمشق ۲۰۰۶؛ اخبار الدولة العباسیة و فیه اخبار العباس و ولده، چاپ عبدالعزیز دوری و عبدالجبار مطلّبی، بیروت: دارالطلیعة للطباعة و النشر، ۱۹۷۱؛ الاختصاص، ]منسوب به [محمدبن محمد مفید، چاپ علیاکبر غفاری، بیروت: مؤسسةالاعلمی للمطبوعات، ۱۴۰۲/۱۹۸۲؛ محمدبن عبداللّه اسکافی، المعیار و الموازنة فی فضائل الامام امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب (صلواتاللّه علیه)، چاپ محمدباقر محمودی، بیروت ۱۴۰۲/۱۹۸۱؛ علیبن اسماعیل اشعری، کتاب مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین، چاپ هلموت ریتر، ویسبادن ۱۴۰۰/۱۹۸۰؛ یوسف بابطین، حرکة الخوارج: نشأتها و اسبابها، چاپ شاکر مصطفی، ]کویت[ ۱۴۰۹/۱۹۸۸؛ محمدبن اسماعیل بخاری، التاریخ الصغیر، چاپ محمود ابراهیم زاید، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛ همو، صحیحالبخاری، ]چاپ محمد ذهنیافندی[، استانبول ۱۴۰۱/۱۹۸۱، چاپ افست بیروت ]بیتا.[؛ عبدالقاهربن طاهر بغدادی، الفرق بین الفرق، چاپ محمد زاهد کوثری، ]قاهره [۱۳۶۷/۱۹۴۸؛ آلفرد بل، الفرق الاسلامیة فی الشمال الافریقی من الفتح العربی حتی الیوم، ترجمه عن الفرنسیة عبدالرحمان بدوی، بیروت ۱۹۸۷؛ احمدبن یحیی بلاذری، کتاب جُمَل من انساب الاشراف، چاپ سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت ۱۴۱۷/۱۹۹۷؛ همو، کتاب فتوحالبلدان، چاپ دخویه، لیدن ۱۸۶۶، چاپ افست فرانکفورت ۱۴۱۳/۱۹۹۲؛ علیبن عیسی بهاءالدین اربلی، کشفالغمّة فی معرفة الائمة، بیروت ۱۴۰۵/۱۹۸۵؛ ابراهیمبن محمد بیهقی، المحاسن و المساوی، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ?]۱۳۸۰/ ۱۹۶۱[؛ مُحَسّنبن علی تنوخی، نشوار المحاضرة و اخبار المذاکرة، چاپ عبود شالجی، بیروت ۱۳۹۱ـ۱۳۹۳/ ۱۹۷۲ـ۱۹۷۳؛ عبدالملکبن محمد ثعالبی، ثمارالقلوب فی المضاف و المنسوب، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ] ۱۹۸۵[؛ ابراهیمبن محمد ثقفی، الغارات، چاپ جلالالدین محدث ارموی، تهران ۱۳۵۵ش؛ عمروبن بحر جاحظ، البیان و التبیین، چاپ عبدالسلام محمد هارون، بیروت ?] ۱۳۶۷/ ۱۹۴۸[؛ همو، رسائل الجاحظ، چاپ عبدالسلام محمد هارون، قاهره ۱۳۸۴؛ همو، کتاب الحیوان، چاپ عبدالسلام محمدهارون، مصر ?] ۱۳۸۵ـ۱۳۸۹/ ۱۹۶۵ـ ۱۹۶۹[، چاپ افست بیروت ]بیتا.[؛ جوادعلی، «عبداللّهبن سبأ»، مجلة المجمع العلمی العراقی، ج ۶ (۱۳۷۸)؛ اسماعیلبن حماد جوهری، الصحاح: تاجاللغة و صحاحالعربیة، چاپ احمد عبدالغفور عطار، بیروت ]بیتا.[، چاپ افست تهران ۱۳۶۸ش؛ محمدبن عبداللّه حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، و بذیله التلخیص للحافظ الذهبی، بیروت: دارالمعرفة، ]بیتا.[؛ عبداللّهبن جعفر حِمْیَری، قربالاسناد، قم ۱۴۱۳؛ خطیب بغدادی؛ خلیفةبن خیاط، تاریخ خلیفةبن خیاط، چاپ مصطفی نجیب فوّاز و حکمت کشلی فوّاز، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵؛ عبدالعزیز دوری، مقدمة فی تاریخ صدرالاسلام، بیروت ] ۱۹۶۱[؛ احمدبن داوود دینوری، الاخبار الطِّوال، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ۱۹۶۰، چاپ افست قم ۱۳۶۸ش؛ ذهبی؛ ناصر سابعی، الخوارج و الحقیقة الغائبة، بیروت ۱۴۲۰/۲۰۰۰؛ جعفر سبحانی، بحوث فی الملل و النحل: دراسة موضوعیة مقارنة للمذاهب الاسلامیة، ج ۵، قم ۱۳۷۱ش؛ سمعانی، شعرالخوارج، جمع و تقدیم احسان عباس، بیروت: دارالثقافة، ۱۹۷۴؛ احمد شلبی، موسوعة التاریخ الاسلامی و الحضارة الاسلامیة، ج ۲، قاهره ۱۹۸۲؛ شوقی ضیف، التطور و التجدید فی الشعر الاموی، قاهره ] ۱۹۸۷[؛ محمدبن عبدالکریم شهرستانی، الملل و النحل، چاپ محمد سیدکیلانی، قاهره ۱۳۸۷/۱۹۶۷؛ زینالدینبن علی شهیدثانی، الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة، چاپ محمد کلانتر، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ همو، مسالک الافهام الی تنقیح شرائعالاسلام، قم ۱۴۱۳ـ۱۴۱۹؛ محمدبن یوسف صالحیشامی، سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیرالعباد، چاپ عادل احمد عبدالموجود و علی محمد معوض، بیروت ۱۴۱۴/۱۹۹۳؛ عبدالرزاقبن همام صنعانی، المصنَّف، چاپ حبیبالرحمان اعظمی، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ طبری، تاریخ (بیروت)؛ محمدبن حسن طوسی، کتاب الخلاف، چاپ محمدمهدی نجف، جواد شهرستانی، و علی خراسانیکاظمی، قم ۱۴۰۷ـ۱۴۱۷؛ طه حسین، الفتنة الکبری، ج ۲، قاهره ] ۱۹۷۵[؛ عامر نجار، الخوارج: عقیدة و فکرآ و فلسفة، قاهره ۱۹۸۸؛ جعفر مرتضی عاملی، دراسات و بحوث فی التاریخ و الاسلام، بیروت ۱۴۱۴/۱۹۹۳؛ همو، علی علیهالسلام و الخوارج: تاریخ و دراسة، بیروت ۱۴۲۳/۲۰۰۲؛ مرتضی عسکری، عبداللّهبن سبأ و اساطیر اخری، ج ۲، تهران ۱۳۹۲/ ۱۹۷۲؛ عبدالرحمانبن احمد عضدالدین ایجی، المواقف فی علم الکلام، بیروت: عالمالکتب، ]بیتا.[؛ حسنبن یوسف علامه حلّی، تحریرالاحکام الشرعیة علی مذهب الامامیة، چاپ ابراهیم بهادری، قم ۱۴۲۰ـ۱۴۲۲؛ همو، تذکرة الفقهاء، قم ۱۴۱۴ـ؛ علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، نهجالبلاغة، چاپ محمد عبده، بیروت ]بیتا.[؛ عمر ابوالنصر، الخوارج فی الاسلام، بیروت ?] ۱۹۴۹[؛ محمودبن احمد عینی، عمدةالقاری: شرح صحیح البخاری، چاپ عبداللّه محمود محمد عمر، بیروت ۱۴۲۱/۲۰۰۱؛ محمدبن عمر فخررازی، اعتقادات فرقالمسلمین و المشرکین، چاپ محمد معتصمباللّه بغدادی، بیروت ۱۴۰۷/۱۹۸۶؛ محمدبن یعقوب فیروزآبادی، القاموس المحیط، چاپ یوسف الشیخ محمد بقاعی، بیروت ۲۰۰۵؛ سهیر قلماوی، ادب الخوارج فی العصر الاموی، ]قاهره[ ۱۹۴۵؛ محمدبن عمر کشّی، اختیار معرفة الرجال، ]تلخیص[ محمدبن حسن طوسی، چاپ حسن مصطفوی، مشهد ۱۳۴۸ش؛ کلینی؛ ایگناتس گولدتسیهر، العقیدة و الشریعة فیالاسلام، نقله الی العربیة و علق علیه محمد یوسف موسی، علی حسن عبدالقادر، و عبدالعزیز عبدالحق، بغداد ?] ۱۳۷۸/ ۱۹۵۹[؛ لطیفه بکّای، حرکة الخوارج: نشأتها و تطورها الی نهایة العهد الاموی (۳۷ـ۱۳۲ه )، بیروت ۲۰۰۱؛ محمدبن یزید مبرّد، الکامل، ج ۳، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ]بیتا.[؛ محمدباقربن محمدتقی مجلسی، بحارالانوار، ج ۳۳، چاپ محمدباقر محمودی، تهران ۱۳۶۸ش؛ جعفربن حسن محقق حلّی، الرسائل التسع، چاپ رضا استادی، قم ۱۳۷۱ش؛ همو، شرائعالاسلام فی مسائل الحلال و الحرام، چاپ صادق شیرازی، تهران ۱۴۰۹؛ محمد ابوزهره، تاریخ المذاهب الاسلامیة، ]قاهره ۱۹۷۱[؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، جدل حول الخوارج و قضیة التحکیم، المجلة التاریخیة المصریة، ج ۲۰ (۱۹۷۳)؛ مسعودی، التنبیه؛ همو، مروج (بیروت)؛ مرتضی مطهری، جاذبه و دافعه علی علیهالسلام، تهران ۱۳۷۰ش؛ محمدبن محمد مفید، الارشاد فی معرفة حججاللّه علیالعباد، بیروت ۱۴۱۴الف؛ همو، اوائل المقالات، چاپ ابراهیم انصاری، بیروت ۱۴۱۴ب؛ همو، الجمل و النُصرة لسیدالعترة فی حرب البصرة، چاپ علی میرشریفی، قم ۱۳۷۴ش؛ محمدبن احمد مقدسی؛ مطهربن طاهر مقدسی، کتاب البدء و التاریخ، چاپ کلمان هوار، پاریس ۱۸۹۹ـ۱۹۱۹، چاپ افست تهران ۱۹۶۲؛ احمدبن علی مَقریزی، امتاع الاسماع بماللنبی صلیاللهعلیه و سلم من الاحوال و الاموال و الحفدة و المتاع، چاپ محمد عبدالحمید نمیسی، بیروت ۱۴۲۰/۱۹۹۹؛ همو، المواعظ و الاعتبار فی ذکر الخطط و الآثار، چاپ ایمن فؤاد سید، لندن ۱۴۲۲ـ۱۴۲۵/ ۲۰۰۲ـ۲۰۰۴؛ محمدبن احمد مَلَطی شافعی، التنبیه و الرد علی اهل الاهواء و البدع، چاپ محمدزاهد کوثری، ]قاهره[ ۱۳۶۹؛ ناصربن عبدالکریم عقل، الخوارج: اول الفرق فی تاریخ الاسلام، ریاض ۱۴۱۹/۱۹۹۸؛ نایف محمود معروف، الخوارج فی العصر الاموی : نشأتهم، تاریخهم، عقائدهم و ادبهم، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛ نشوانبن سعید حمیری، الحورالعین، چاپ کمال مصطفی، چاپ افست تهران ۱۹۷۲؛ نصربن مزاحم، وقعة صفّین، چاپ عبدالسلام محمد هارون، قاهره ۱۳۸۲، چاپ افست قم ۱۴۰۴؛ سلیم نعیمی، «ظهور الخوارج»، مجلة المجمع العلمی العراقی، ج ۱۵ (۱۳۸۷)؛ حسنبن موسی نوبختی، فرقالشیعة، چاپ محمدصادق آل بحرالعلوم، نجف ۱۳۵۵/۱۹۳۶؛ یولیوس ولهاوزن، احزابالمعارضة السیاسیة الدینیة فی صدر الاسلام: الخوارج و الشیعة، ترجمه عنالالمانیة عبدالرحمان بدوی، کویت ۱۹۷۶؛ عبدالعزیز صالح هلابی، «عبداللّهبن سبأ: دراسة للروایات التاریخیة عن دورة فی الفتنة»، حولیات کلیة الآداب، ج ۸، رساله ۴۵ (۱۴۰۷)؛ یاقوت حموی، کتاب معجم البلدان، چاپ فردیناند ووستنفلد، لایپزیگ، ۱۸۶۶ـ۱۸۷۳، چاپ افست تهران ۱۹۶۵؛ همو، معجمالادباء، چاپ احسان عباس، بیروت ۱۹۹۳؛ یعقوبی، تاریخ؛aKhs.v. "(ites" (by G. Levi Della Vida);djri Hichem EI۲, Dja(t, La grande discorde: religion et politique dans l&۳۹;islam des origines, Paris ۱۹۸۹; Wilferd Madelung, Religious trends in early Islamic Iran, Albany, N.Y.۱۹۸۸; Henri Mass(, L&۳۹;islam, Paris ۱۹۴۵; Reynold Alleyne Nicholson, A literary history of the Arabs, Cambridge ۱۹۷۶.۲)

آرا و عقاید. خوارج همواره از فرقههای کلامی و سیاسی مهم در جهان اسلام بودهاند، اما به دلیل تقسیم به فرقههایی با آرای منحصر به فرد، عقاید آنان مجموعهای واحد و پیوسته نیست. با این حال، میتوان به پارهای از آرا و عقاید مشترک میان همه یا اکثر فرقههای خوارج اشاره کرد. مسئله خوارج را از دو وجه سیاسی و کلامی میتوان بررسی کرد. در اوایل دوره بنیامیه، وجه سیاسی آن غالب بود، اما با گذشت زمان وجه کلامی برجسته شد (ایزوتسو ، ص ۳۴). از افکار و عقاید خوارجِ نخستین، بهجز برخی آثار فقهی اِباضیّه* مانند سیرة سالمبن ذکوان (رجوع کنید به سالمبن ذکوان ، ص ۳۷ـ۱۴۵)، چیزی به دست ما نرسیده است و بنابراین باید اعتقادات آنان را از کتابهای ملل و نحل استخراج کرد.الف) خوارج و مرتکب کبیره. نخستین اندیشهای که خوارج بر آن اتفاقنظر داشتهاند، تکفیر مرتکب گناه کبیره است (رجوع کنید به ابوحاتِم رازی، قسم ۳، ص ۲۸۲؛ بغدادی، کتاب اصولالدین، ص ۳۳۲؛ همو، الفرقبینالفرق، ص ۷۳؛ ابنحزم، ج ۲، ص ۱۱۳؛ ابنابیالحدید، ج ۸، ص ۱۱۳). علیبن اسماعیل اشعری (ج ۱، ص ۱۵۷) و اسفراینی (ص ۲۶) فرقه نَجَدات /نجدیه را از این قول مستثنا دانستهاند. این عقیده باعث شد که آنان تعریف حداکثری از ایمان مطرح کنند و علاوه بر معرفت قلبی و اقرار زبانی، عمل به جوارح را نیز در تعریف آن بگنجانند (رجوع کنید به ابنحزم، ج ۳، ص ۱۸۸). همین عقیده را بعدها یکی از شاخههای افراطی خوارج، یعنی اَزارقه*، به صورت اندیشه استعراض درآورد که طبق آن، در فردی که به این شکل کافر شود نمیتواند دوباره ایمان بیاورد و باید به سبب ارتداد همراه فرزندانش به قتل برسد و چنین کسی در آتش جهنم مخلّد خواهد بود (سعدبن عبداللّه اشعری، ص ۸۵ـ۸۶؛ علیبن اسماعیل اشعری، ج ۱، ص ۱۵۹؛ بغدادی، الفرقبینالفرق، ص ۸۲ـ۸۳؛ شهرستانی، ج ۱، ص ۱۸۶؛ نیز رجوع کنید به خلود*). البته خوارج قبلا به استعراض عمل میکردند، ولی ازارقه آن را به افراط به اجرا درآوردند (رجوع کنید به ابنابیالحدید، همانجا؛ د. اسلام، چاپ دوم، ذیل aKh"(ites"djri). برخی فرقههای خوارج مانند اباضیّه، در کفرِ مرتکب کبیره این اندازه اغراق نمیکردند و کفر چنین فردی را کفرِ نعمت میدانستند، نه خروج از ایمان (علیبن اسماعیل اشعری، ج۱، ص۱۷۵ـ۱۷۶، ج۲، ص۱۲۶؛ اسفراینی، همانجا).خوارج برای کفر مرتکب کبیره ادلهای هم آوردهاند (رجوع کنید به ابنابیالحدید، ج ۸، ص ۱۱۴ـ ۱۱۸؛ جرجانی، ج ۸، ص ۳۳۴ـ ۳۳۸). در این ادله، بهجز برخی موارد معدودِ حدیثی (رجوع کنید به ابنحزم، ج ۳، ص ۲۳۷ـ۲۳۸؛ جرجانی، ج ۸، ص ۳۳۸) و احتجاجی (جرجانی، همانجا)، معمولا از آیات قرآن استفاده شده که از مهمترین آنها آیه ۴۴ سوره مائده («وَ مَن لَم یَحکُم بِمآ أنزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الکافِروُن») است (رجوع کنید به سعدبن عبداللّه اشعری، ص ۱۲؛ علیبن اسماعیل اشعری، ج ۲، ص ۱۲۶). البته هیچیک از این آیات بر مراد آنان، یعنی کافر بودن مرتکب کبیره، صراحت ندارد، زیرا همان طور که شیخ طوسی (ذیل مائده: ۴۴) به نقل از جُبّائی آورده، در این آیه مقصود از کافران، یهودیان است. به علاوه، در نظر طوسی (۱۳۶۲ش، ص ۲۹۸)، کفرْ انکار قلبیِ اموری است که خدا بر بندگانش واجب کرده است، اما مرتکب کبیره فاسقی است که منکر اصول مسلّم دین نیست؛ ازاینرو لزومآ نمیتوان او را کافر دانست، بلکه میتوان گفت که او مؤمنِ فاسق و گناهکار است (رجوع کنید به ادامه مقاله؛ برای نقد عقیده خوارج درباره کفر مرتکب کبیره رجوع کنید به ادامه مقاله).ب) خوارج و امامت. آرای خوارج درباره امامت، برگرفته از نظر آنان درباره مرتکب کبیره بود. بر اساس این آرا، کسی که مرتکب کبیره و در نتیجه کافر شده باشد، نباید امامت جامعه مسلمانان را برعهده بگیرد و اگر بر مسند امامت باشد، بر مؤمنان واجب است که بر او خروج کنند، زیرا کفر مهمترین و ضروریترین حربهای بود که با آن میتوانستند بسیاری از اصحاب پیامبر صلیاللّهعلیهوآلهوسلم را تکفیر کنند (بغدادی، الفرقبینالفرق، ص ۷۳؛ ابنحزم، ج ۲، ص ۱۱۳؛ اسفراینی، همانجا). از نظر خوارج، محل حکومتِ چنین پیشوایی دارالکفر و ریختن خون مردم آن روا بود (بغدادی، الفرقبینالفرق، ص ۸۴). در موضوع نصب امام، خوارج (بهجز فرقه نجدیه) آشکارا با نظریه نص و استخلاف مخالف و معتقد بودند هر کسی که قائم به کتاب و سنّت، و عالم به آنها باشد، شایستگی امامت را دارد و امامت با بیعت دو تن نیز منعقد میگردد (سعدبن عبداللّه اشعری، ص ۸؛ نوبختی، ص ۱۰). آنان به انتخابی بودن امام معتقد بودند (شهرستانی، ج ۱، ص ۱۷۴ـ ۱۷۵). برخلاف تلقی رایج و رسمی در آن زمان که بر اساس آن، امامان (خلفا) لزومآ میبایست از قریش انتخاب میشدند و برخلاف عقیده امامت منصوص که معتقدان به خلافت بلافصل علیبن ابیطالب مدافع آن بودند، خوارج اعتقاد داشتند که هر فرد، چه قریشی و چه غیرقریشی، در صورت داشتن صلاحیت میتواند امامت مسلمانان را به عهده بگیرد، حتی اگر این فرد برده یا نَبَطی باشد (نوبختی، همانجا؛ علیبن اسماعیل اشعری، ج ۱، ص ۱۸۹، ج ۲، ص ۱۳۴؛ ابنحزم، همانجا؛ شهرستانی، ج ۱، ص ۱۷۵). همچنین، اکثر خوارج معتقد بودند که نصب امام واجب نیست و میتوان بدون امام به سر برد (شهرستانی، همانجا؛ جرجانی، ج ۸، ص ۳۴۵). خوارج در مجموع، باتوجه به حوادث زمان خلفای چهارگانه، عمر و ابوبکر را به عنوان امام و خلیفه رسول خدا پذیرفتند، ولی در مورد عثمان فقط شش سال نخست حکومت او، و در مورد علی علیهالسلام حکومت ایشان تا قبل از پذیرش حکمیت را صحیح شمردند و این دو را در مابقی دوران حکومتشان تکفیر کردند و معزول دانستند (ابوحاتم رازی، قسم ۳، ص ۲۸۲؛ علیبناسماعیل اشعری، ج ۱، ص ۱۸۹، ج ۲، ص ۱۲۸؛ مَلَطی شافعی، ص ۵۱؛ ابنابیالحدید، ج ۲، ص ۲۷۴). این نظر خوارج، درست در برابر عقیده شیعه قراردارد که امام علی را مبرّا از گناه کبیره و صغیره و در پذیرفتن حکمیت بر صواب میدانند (نوبختی، ص ۱۶؛ علیبن اسماعیل اشعری، ج ۲، ص ۱۲۶).از برخی فرقههای خوارج پارهای آرای فقهیِ دیگر نقل شده است، از جمله: ردّ سنگسارِ زناکار، چون در قرآن ذکری از آن به میان نیامده است؛ مباحبودن قتل اطفال مخالفان و زنان؛ اعتقاد به اینکه اطفال مشرکان نیز با پدرشان در آتش خواهند بود؛ و جایزندانستن تقیه در قول و عمل (شهرستانی، ج ۱، ص ۱۸۶؛ نیز رجوع کنید به ازارقه*؛ برای تفصیل بحثهای فقهی خوارج رجوع کنید به اباضیه*).ج) خوارج و غیرمسلمانان. اندیشه خوارج درباره غیرمسلمانان (یهودیان، مسیحیان و زردشتیان) جالب توجه است. نقل شده است که ازارقه معتقد بودند باید مسلمانانی را که به اردوی آنان (یعنی خوارج) تعلق ندارند بکشند، ولی قتل مسیحیان، زردشتیان یا یهودیان حرام است (ابنحزم، ج ۴، ص ۱۸۹). از نظر ایشان فقط مسلمانانِ خارج از اردوی خوارج کافر به حساب میآمدند. آنان در این اندیشه تا آنجا پیش رفتند که برخی از فرقههایشان، آن دسته از پیروان ادیان را که شهادت میدادند «محمد فرستاده خدا برای عربهاست نه برای ما»، مساوی با مسلمانان میدانستند. بر اثر تمایل خوارج به مساوی انگاشتن عرب و موالی، که ریشه در دیدگاه آنان درباره مسئله امامت داشت، یزیدابن ابیانیسه، بنیادگذار فرقه یزیدیه*، مدعی شد خداوند پیامبری به میان ایرانیان خواهد فرستاد که دین جدیدی برای آنان تأسیس کند و پیروان این دین صابئین نامیده میشوند که با صابئینِ ذکرشده در قرآن متفاوتاند (علیبن اسماعیل اشعری، ج ۱، ص ۱۷۱؛ بغدادی، کتاب اصولالدین، ص ۳۳۲ـ۳۳۳؛ د. اسلام، همانجا).خوارج با مسائل و مباحثی مانند کفرِ مرتکبِ کبیره، مستقیم یا غیرمستقیم در پیدایی و تحول علم کلام مؤثر بودند (ولهاوزن ، ص ۴۶). بیشترین تأثیر خوارج در مسئله اسماء و احکام بود، زیرا آنان با تکفیر عدهای از مسلمانان و مؤمنان، بابِ بحثی درباره اسماء و اوصافی مانند ایمان، کفر، معصیت، طاعت، فسق، مؤمن، کافر و فاسق را گشودند که از آن پس، با تعیین حد و مرز هر کدام از اسماء و اوصاف و دانستن اینکه مؤمن، کافر، عاصی و فاسق به چه کسی دلالت دارد، حکم خاص هر کدام نیز مشخص میشد (رجوع کنید به ابن فورک، ص ۱۴۹ـ ۱۵۷؛ نیز رجوع کنید بهاسماء و احکام*). به نظر میرسد معتزله در برخی آرای خویش، مثلا گنجاندن عمل در تعریف ایمان (رجوع کنید به جرجانی، ج ۸، ص ۳۲۳) و قرار دادن مرتکب کبیره در جایگاهی میان ایمان و کفر (علیبن اسماعیل اشعری، ج ۱، ص ۳۰۵؛ ملطی شافعی، ص ۳۶ـ۳۷؛ جرجانی، ج ۸، ص ۳۳۴)، از خوارج تأثیر پذیرفته باشند. در بررسیهای دهههای اخیر در غرب، توجهی جدّی به نزدیکی آرای کلامی اباضیّه با آرای کلامی معتزله شده است (د. اسلام، همانجا؛ نیز برای پارهای از همانندیهای آرای خوارج و معتزله رجوع کنید به علیبن اسماعیل اشعری، ج ۱، ص ۱۸۹، ۲۲۴، ۲۳۲ـ۲۳۳، ۲۳۵، ۲۶۵، ۳۲۰، ج ۲، ص ۳۱، ۱۰۴؛ ابنحزم، ج ۴، ص ۴۸، ۶۳، ۶۶).شرطِ اخلاصی که در بحث مفهوم ایمان در اندیشههای خوارج دیده میشود، در اصول اخلاقی آنان نیز وجود دارد. از نظر خوارج، خلوصِ وجدان، مکملی برای طهارت بدنی در پذیرش اعمال عبادی است (د. اسلام، همانجا). ظاهرآ خوارج در این زمینه نیز مانند بحث ایمان نظریهای سختگیرانه داشتهاند، چنانکه حتی نقل شده است که پیروان یکی از فرق خوارج معتقد بودند سوره یوسف جزو قرآن نیست (علیبن اسماعیل اشعری، ج ۱، ص ۱۶۶؛ بغدادی، کتاب اصولالدین، ص ۳۳۲). اگرچه صحت این نقل قطعی نیست (علیبن اسماعیل اشعری، همانجا)، این گروه از خوارج (به فرض وجود) به دلیل این قول تکفیر شدهاند (رجوع کنید به فخررازی، ص ۶۹ـ۷۰).نظریات دیگری نیز به خوارج منسوب است که نمیتوان آنها را ابتکار خوارج دانست، چرا که به فرق کلامی دیگر نیز منسوباند، از جمله خلق قرآن (رجوع کنید به علیبن اسماعیل اشعری، ج ۱، ص ۱۸۹)، انکار قدرت خدا بر ظلم (همانجا)، رد شفاعت (ابنحزم، ج ۴، ص ۶۳)، انکار عذاب قبر (همان، ج ۴، ص ۶۶)، استفاده از شمشیر برای امر به معروف و نهی از منکر در صورتی که چاره دیگری نباشد (همان، ج ۴، ص ۱۷۱)، و مشروط بودن صحت نماز جماعت به فاضل بودن امام (همان، ج ۴، ص۱۷۶).فِرَق خوارج. فرقههای فرعی خوارج مانند بسیاری از فرقههای فرعی مذاهب کلامی دیگر به دو دسته تقسیم میشوند. برخی خصلت جمعی داشتند و برخی فقط مبیّن اختلافنظر میان دو فرد از یک فرقه بودند (د. اسلام، همانجا). بهطور کلی، گزارش منابع ملل و نحل درباره فرق خوارج بسیار آشفته و ناسازگار است. به همین سبب تمیز دادن میان فرق اصلی و فرعی کار آسانی نیست. در برخی منابع، فقط از چهار فرقه، یعنی خوارج نخستین (المُحَکِّمةالاولی، قائلان به سخن «لاحکمَ اِلّالِلّه»)، نجدیه (رجوع کنید به نَجْدةبن عامر*)، بَیهَسیه* و ازارقه یاد شده است (رجوع کنید به سعدبن عبداللّه اشعری، ص۵، ۸، ۸۵؛ نوبختی، ص۱۰، ۷۵). در برخی منابع دیگر، از پنج تا بیست فرقه برای خوارج ذکر کردهاند (رجوع کنید به ابوحاتم رازی، قسم ۳، ص ۲۸۲ـ۲۸۵؛ مَلْطی شافعی، ص ۴۷ـ۵۴؛ بغدادی، الفرق بین الفرق، ص ۷۴ـ ۱۱۳؛ همو، کتاب اصولالدین، ص ۳۳۲ـ۳۳۳). در بعضی منابع هم، برخی فرق را اصلی و برخی دیگر را شاخههای فرعی آنها دانستهاند. در این منابع، غیر از محکِّمةالاولی (رجوع کنید به تحکیم*)، به فرقههای دیگری نیز اشاره شده است، از جمله ازارقه، صُفریه*، بیهسیه، ثعالبه*، عَجارده*، نجدیه، اباضیّه و شبیبیّه (رجوع کنید به علیبن اسماعیل اشعری، ج ۱، ص۱۵۷ـ ۱۸۹؛ اسفراینی، ص۲۶ـ۳۶؛ شهرستانی، ج۱، ص۱۷۹ـ ۲۱۸؛ نیز برای آگاهی بیشتر رجوع کنید به احمد عوض ابوشباب، ص ۲۰۷ـ ۲۸۱).نقد عقاید خوارج. از هنگام پیدایش خوارج در طول تاریخ اسلام، ردیههای بسیاری بر سخنان و افعال آنان نوشته شده است. این ردیهها به سه گروه حدیثی، تفسیری و احتجاجی تقسیم میشوند.در منابع روایی، روایاتی حاکی از پیشگوییهای پیامبر اسلام در مورد خوارج و خروج آنان از دین وجود دارد. بهطور کلی در این روایات، بیشتر شیوه دینداری و عملکرد سیاسی و اجتماعی خوارج تقبیح شده و نیز پیکار با آنان و کشتن آنان دارای اجر دانسته شده است؛ مثلا طبق یکی از این احادیث، پیامبر فرموده است در آینده گروهی از دین خارج میشوند، چنانکه تیر از شکار با سرعتی میگذرد که اگر در پر آن نگریسته شود، هیچ اثری بر آن نیست و اگر تیزی نوک آن نیز دیده شود، چیزی یافت نمیشود، با آنکه تیر از سرگین و خون گذشته است (برای نمونه رجوع کنید به ابوحاتم رازی، قسم ۳، ص ۲۷۶؛ ملطی شافعی، ص ۵۰ـ۵۱؛ ابنحزم، ج ۴، ص ۱۶۱؛ ابنابیالحدید، ج ۲، ص ۲۶۵ـ۲۶۷). همچنین علمای شیعه، از جمله شیخ مفید (ص ۴۳)، خواجه نصیرالدین طوسی (ص ۲۹۵) و علامه حلّی (ص ۵۴۰)، با استناد به این حدیث از پیامبر صلیاللّهعلیهوآلهو سلّم که خطاب به امام علی فرموده است: «ای علی! هر آنکس که با تو جنگ کند با من جنگ کرده»، به این عقیده قائل شدهاند که کسانی که با امام علی علیهالسلام به محاربه پرداختهاند، از جمله خوارج، کافرند. به گفته فاضل مقداد (ص ۳۷۲) در کفر خوارج، بهسبب دشمنی با امام علی، هیچ تردیدی نیست.در ردیههای تفسیری بر آثار خوارج، تلاش شده است تا به ادلهای که آنان از قرآن برای اثبات مباحث خویش میآورند، پاسخ داده شود. بیشتر این ردیهها بحث کفرِ مرتکبِ کبیره را مطرح کردهاند. به طور کلی، شیوه مفسران و متکلمان در این ردیهها آن بوده است که نقص تفسیر خوارج از آیات مورد استشهادشان را نشان دهند، برای مثال یکی از آیاتی که خوارج در تأیید کفر کبیره میآوردند، آیه «..لِلّه عَلَیالنَّاسِ حِجُّ البَیتِ مَنِ استَطاعَ إلَیهِ سَبیلا وَ مَن کَفَرَ فَإنَّ اللّهَ غَنِیٌ عَنِ العالَمین» (آلعمران: ۹۷) بود. خوارج معتقد بودند که طبق این آیه، هر کس که حج نگزارد مرتکب کبیره و بنابراین کافر شده است. در جواب به این استدلال، گفتهاند احتمالا مقصود آیه از «مَنْ کَفَرَ» کسی است که وجوب حج بر مستطیع را انکار میکند (رجوع کنید به ابنابیالحدید، ج ۸، ص ۱۱۴؛ جرجانی، ج ۸، ص ۳۳۵). بههمین ترتیب، در بقیه موارد نیز تفاسیر خوارج بر آیات قرآنی رد شده است (رجوع کنید به مَلَطی شافعی، ص ۴۷ـ۵۰؛ ابن ابیالحدید، ج ۸، ص ۱۱۴ـ ۱۱۸؛ جرجانی، ج ۸، ص ۳۳۴ـ۳۳۸؛ نیز رجوع کنید به جعفری، ص ۲۵۵ـ ۲۵۷). در برخی موارد نیز، بهجای آنکه تفاسیر خوارج از آیات رد شود، به آیاتی استشهاد شده است که بر چیزی خلاف مدَّعیات خوارج دلالت دارد (مثلا در باب کفر مرتکب کبیره رجوع کنید به ابنحزم، ج ۳، ص ۲۳۵ـ۲۴۳؛ جرجانی، ج ۸، ص ۳۲۴ـ۳۲۵).گاهی در منابع به نقدهایی برمیخوریم که نه بر امور نقلی بلکه تنها بر احتجاج و جدل تکیه دارند (برای نمونه رجوع کنید به مفید، ص ۴۲ـ۴۳؛ اسفراینی، ص ۲۶)، مثلا در مورد تکفیر حضرت علی علیهالسلام و عثمان (رجوع کنید به ملطی شافعی، ص۵۰)، عدم وجوب امامت (جرجانی، ج ۸، ص ۳۴۸ـ۳۴۹) و کفر مرتکب کبیره (همان، ج ۸، ص ۳۳۸)، برخی ادله عقلی در رد این آرای خوارج مطرح شده است، از جمله شیخطوسی (۱۳۶۲ش، ص ۲۹۸) عقیده خوارج در مورد کفر مرتکب کبیره را باطل دانسته است زیرا کفر از نظر او، تکذیب قلبی واجبات است، اما فاسقِ مرتکبِ گناهِ کبیره، منکرِ معارف الهی و واجبات نیست، پس لزومآ کافر نیست، بلکه میتوان گفت که وی مسلمان بهتمام معنای کلمه است ولی مؤمن به تمام معنای کلمه نیست، و مؤمنِ گناهکار است (رجوع کنید به مکدرموت ، ص ۲۳۸). همچنین،یکی از دلایل خوارج در این خصوص این بوده است که دوستی و دشمنی با خدا دو ضدند که هیچ واسطهای میان آنان وجود ندارد. دوستی خدا ایمان و دشمنی با او کفر است، پس میان ایمان و کفر هم واسطهای وجود ندارد؛ مرتکب کبیره با خدا دشمنی کرده و درنتیجه کافر است (برای استدلال امام علی در مقابل این رأی آنان رجوع کنید به تحکیم*). جرجانی (همانجا) در پاسخ به این دلیل، گفته است که سیاه و سفید متضادند، با این حال بین آنها واسطههای زیادی وجود دارد، بنابراین در مورد دوستی و دشمنی با خدا هم همین امر صادق است. علاوه بر آن، در برابرِ اعتقاد خوارج درباره عدم وجوب امامت، گفته شده است که خود آنان هیچگاه بدون امام و رئیس به سر نمیبردند (علمالهدی، ص ۴۱۱).نیز رجوع کنید به امامت*منابع : ابن ابیالحدید، شرح نهجالبلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ۱۳۸۵ـ۱۳۸۷/ ۱۹۶۵ـ۱۹۶۷، چاپ افست بیروت ]بیتا.[؛ ابنحزم، کتابالفصل فیالملل والاهواء والنحل، مصر ۱۳۱۷ـ۱۳۲۰، چاپ افست بیروت ]بیتا.[؛ ابنفورک، مجرد مقالات الشیخابیالحسن الاشعری، چاپ دانیال ژیماره، بیروت ۱۹۸۷؛ ابوحاتم رازی، کتابالزینة فی الکلمات الاسلامیةالعربیة، قسم ۳، چاپ عبداللّه سلوم سامرائی، در عبداللّه سلوم سامرائی، الغلو و الفرق الغالیة فیالحضارة الاسلامیة، بغداد ۱۹۸۸؛ احمد عوض ابوشباب، الخوارج: تاریخهم، فرقهم، و عقائدهم، بیروت ۱۴۲۶/۲۰۰۵؛ شهفوربن طاهر اسفراینی، التبصیر فیالدین و تمییز الفرقةالناجیة عن الفرق الهالکین، چاپ محمدزاهد کوثری، قاهره ۱۳۵۹/۱۹۴۰؛ سعدبن عبداللّه اشعری، کتابالمقالات و الفرق، چاپ محمدجواد مشکور، تهران ۱۳۴۱ش؛ علیبن اسماعیل اشعری، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین، چاپ محمد محییالدین عبدالحمید، قاهره ۱۳۶۹ـ۱۳۷۳/ ۱۹۵۰ـ۱۹۵۴؛ عبدالقاهربن طاهر بغدادی، الفرق بینالفرق، چاپ محمد محییالدین عبدالحمید، قاهره ]بیتا.[؛ همو، کتاب اصولالدین، استانبول ۱۳۴۶/۱۹۲۸، چاپ افست بیروت ۱۴۰۱/۱۹۸۱؛ علیبن محمد جرجانی، شرحالمواقف، چاپ محمد بدرالدین نعسانی حلبی، مصر ۱۳۲۵/۱۹۰۷، چاپ افست قم ۱۳۷۰ش؛ یعقوب جعفری، خوارج در تاریخ، تهران ۱۳۷۱ش؛ محمدبن عبدالکریم شهرستانی، الملل والنحل، چاپ احمد فهمی محمد، قاهره ۱۳۶۷ـ۱۳۶۸/ ۱۹۴۸ـ۱۹۴۹، چاپ افست بیروت ]بیتا.[؛ محمدبن حسن طوسی، التبیان فی تفسیرالقرآن، چاپ احمد حبیب قصیرعاملی، بیروت ]بیتا.[؛ همو، کتاب تمهیدالاصول فی علمالکلام، چاپ عبدالمحسن مشکوةالدینی، تهران ۱۳۶۲ش؛ حسنبن یوسف علامه حلّی، کشفالمراد فی شرح تجریدالاعتقاد، چاپ حسن حسنزاده آملی، قم ۱۴۲۷؛ علیبن حسین علمالهدی، الذخیرة فی علمالکلام، چاپ احمد حسینی، قم ۱۴۱۱؛ مقدادبن عبداللّه فاضل مقداد،اللوامع الالهیة فیالمباحث الکلامیة، چاپ محمدعلی قاضی طباطبائی، قم ۱۳۸۰ش؛ محمدبن عمر فخررازی، اعتقادات فرقالمسلمین والمشرکین، چاپ طه عبدالرؤوف سعد و مصطفی هواری، قاهره ۱۳۹۸/ ۱۹۷۸؛ محمدبن محمد مفید، اوائلالمقالات، چاپ ابراهیم انصاری، قم ۱۴۱۳؛ محمدبن احمد مَلَطی شافعی، التنبیه والرّد علی اهل الاهواء والبدع، چاپ محمدزاهد کوثری، قاهره ۱۴۱۸/۱۹۹۷؛ محمدبن محمد نصیرالدین طوسی، تجریدالاعتقاد، چاپ محمدجواد حسینی جلالی، ]قم[ ۱۴۰۷؛ حسنبن موسی نوبختی، فرقالشیعة، چاپ محمدصادق آل بحرالعلوم، نجف ۱۳۵۵/ ۱۹۳۶؛ یولیوس ولهاوزن، احزاب المعارضة السیاسیة الدینیة فی صدرالاسلام: الخوارج والشیعة، ترجمه عنالالمانیة عبدالرحمان بدوی، کویت ۱۹۷۶؛EI۲aKh, s.v. "(ites" (by G. Levi Della Vida); Toshihikodjri Izutsu, The concept of belief in Islamic theology: a semantic analysis of(m(n and Isl(m, Tokyo ۱۹۶۵; Martin J. McDermott, The theology of al-Shaikh al-Muf(d, Beirut ۱۹۷۸; Salim ibn Dhakwan, The epistle of Sa(lim ibn Dhakwa(n, [ed.] Patricia Crone and Fritz Zimmermann, Oxford ۲۰۰۱.۳)

در ایران. تاریخ خوارج در ایران بعد از جنگ نهروان* (صفر سال ۳۸) آغاز شد. بنابر روایتی نمادین، از نُه نفر خارجی باقیمانده در جنگ نهروان، دو نفر به عُمان، دو نفر به سیستان، دو نفر به جزیره ابنعمر*، یک نفر به تلّمَوْزَن (شهری در جزیره) و دو نفر به یمن گریختند و مذهب خوارج را در این سرزمینها بنا نهادند (رجوع کنید به ابنشهرآشوب، ج ۲، ص ۹۹؛ قس ابناعثم کوفی، ج ۴، ص ۲۷۴ـ۲۷۵؛ شهرستانی، ج ۱، ص ۱۷۶ـ ۱۷۷).با این حال، به روایتی، نخستین فرد از خوارج که به سوی ایران فرار کرد، خِرّیتبن راشد ناجی* بود.او به همراه عدهای از بنوناجیه به اهواز (خوزستان) رفت و در آنجا دویست تن از یارانش به وی پیوستند (ابناثیر، ج ۳، ص ۳۶۴ـ۳۶۶). او بسیاری از مردم را به عصیان بر امام علی علیهالسلام تحریک کرد و بسیاری از کافران اهل اهواز که میخواستند خراج و زکات ندهند، دزدان و راهزنان و همچنین گروهی از اعراب هم عقیده با وی گرد او جمع شدند. مالکان در فارس هم از پرداخت مالیات خودداری کردند. از سوی دیگر، او سعی کرد حمایت طرفداران عثمان و مسیحیان نومسلمانی را که مرتد شده بودند، به دست آورد و سپاهی تشکیل دهد، اما سپاهیان اعزامی از سوی امام علی در سال ۳۸ آنها را سرکوب کردند و خرّیت و جمعی از یارانش در جنگ کشته شدند (رجوع کنید به بلاذری، ج ۲، ص ۲۹۶ـ۳۰۰؛ طبری، ج ۵، ص ۱۲۱ـ۱۲۸؛ ابناثیر، ج ۳، ص ۳۶۷ـ۳۶۹؛ ابنابیالحدید، ج ۳، ص ۱۳۶ـ۱۴۳). قیام خرّیت نشان داد که نواحی جنوبی ایران هم بهلحاظ نزدیکی به عراق و هم به لحاظ نارضایی مردم از پرداخت خراج و زکات میتواند پذیرای مخالفان دستگاه خلافت باشد.در همان سال ۳۸، اولین قیام خوارج که موالی در آن شرکت داشتند، به رهبری ابومریم سعدی بهوقوع پیوست. ابومریم از جمله سران خوارج بود که در نهروان بر امام علی خروج کرد و با دویست تن از یارانش، که بهجز شش تن عرب، بیشتر آنان از موالی بودند، به شَهْرزور رفت. در آنجا کسانی به وی پیوستند و سپس با چهارصد تن روانه مداین و کوفه شد و با استقرار در نزدیکی شهر عزم جنگ با امام کرد. سرانجام در رمضان ۳۸، او و یارانش بهجز پنجاه تن که امان خواستند، کشته شدند (رجوع کنید به بلاذری، ج ۲، ص ۳۴۷ـ۳۴۸؛ اشعری، ص ۱۹۴، ۱۹۶؛ ابناثیر، ج ۳، ص ۳۷۳).دوره امویان. در دوره معاویه (حک : ۴۱ـ۶۰) و تا اواخر حکومت وی، جنوب ایران (بهخصوص اهواز) یکی از پایگاههای خوارج بود که خوارج در عراق هنگام درگیریهای خود به آنجا عقبنشینی میکردند. در آغاز سال ۵۸، ابوبِلال مِرداسبن اُدَیَّه با چهل تن از خوارج به اهواز رفت و در آنجا اقامت گزید. قیام وی تا سال ۶۱ ادامه یافت. در این سال، سپاهیان اعزامی عُبیداللّهبن زیاد، والی عراق و خراسان، همه آنان را در جنگی در شهر تَوَّج* از پای درآوردند (طبری، ج ۵، ص ۳۱۳، ۴۷۰ـ۴۷۱؛ ابناثیر، ج ۳، ص ۵۱۸ـ۵۱۹، ج ۵، ص ۹۴ـ۹۵؛ نیز رجوع کنید به مرداسبن ادیّه). با مرگ ابوبلال، مرحلهای از قیامهای خوارج در ایران پایان گرفت. زیادبن اَبیه، حاکم پیشین عراق و خراسان، و سپس فرزند و جانشینش (عبیداللّه) گرچه نتوانستند برای همیشه خوارج را نابود کنند، اما شورش آنها را موقتآ سرکوب و زندانها را از آنان پر کردند (رجوع کنید به ابناثیر، ج ۳، ص ۵۱۸؛ نیز رجوع کنید به مفتخری، ص۸۰ـ۸۲).حرکت خوارج بعد از فترتی شش ساله، با مرگ یزیدبن معاویه در سال ۶۴، از نو آغاز شد. این مرحله از تاریخ خوارج را که در حدود پانزده سال (۶۴ـ۷۹) ادامه یافت و در طول آن، درگیریهای مستمری بین آنان و اعراب بصره و سپس عمال عبداللّهبن زبیر و عبدالملکبن مروان (حک : ۶۵ـ۸۶) روی داد، میتوان مرحله افتراق و انتشار قیامهای خارجی دانست. از ویژگیهای این مرحله، رشد کمّی و کیفی قیامها و پراکندگی خوارج در اکثر شهرها و ولایات ایران، از جمله اهواز، فارس، کرمان، سیستان، اصفهان، ری و طبرستان و افزایش شمار قیامکنندگان است. خوارج در سرزمینهای تصرف شده جوامع مستقل تشکیل میدادند و با اخذ خراج، درآمد کافی برای گذران امور و سازماندهی نظامی خویش فراهم میکردند. همچنین، آنان دیگر با نام واحد خارجی مشخص نمیشدند، بلکه با انتساب به نام رهبر یا گروهی که در آن فعالیت داشتند، از یکدیگر متمایز میگردیدند. بهعلاوه در این مرحله، با نفوذ افکار نسبتآ اصلاحطلبانه در عقاید خوارج، مشارکت موالی و نومسلمانان در قیامهای آنان گستردهتر شد (مفتخری، ص ۸۷؛ نیز رجوع کنید به بخش:۴ در عراق).ازارقه*، گروهی از خوارج افراطی به رهبری نافعبن اَزْرَق*، در نواحی جنوب و جنوبشرقی ایران (از سال ۶۴ تا ۷۹) با نیروهای خلافت اموی به کشمکش پرداختند. این فرقه که در آغاز، خوزستان و فارس مأمن و پایگاهشان بود، پس از تحمل هر ضربه پایگاه خویش را یک گام به عقب منتقل کردند و در دهه هفتاد بهتدریج، طرفداران آن در نقاط مختلفی از ایران پراکنده شدند (همان، ص ۸۸ـ۹۱).پس از کشته شدن نافعبن ازرق (سال ۶۵)، عبداللّهبن ماحوز ریاست ازارقه را به دست گرفت. او و برادرانش قیام خود را در اهواز و فارس گسترش دادند (رجوع کنید به طبری، ج ۶، ص ۱۱۹ـ۱۲۰؛ ابنعساکر، ج ۵۹، ص ۳۰۳؛ ابناثیر، ج ۴، ص ۱۹۵، ۱۹۹ـ۲۰۰؛ ذهبی، حوادث و وفیات ۶۱ـ۸۰ه .، ص ۳۲، ۴۳). در هر منطقه، برخورد با ازارقه متفاوت بود، مثلا مردم ری در مخالفت با حاکم اموی به ازارقه کمک کردند (رجوع کنید به ابناثیر، ج ۴، ص ۲۸۷؛ نیز رجوع کنید بهمبرّد، ج ۳، ص ۳۴۱ـ۳۴۲)، اما مردم و حاکم اصفهان در سال ۶۸، پس از تحمل محاصرهای سخت و طولانی به مدت هفت ماه، ازارقه را متواری کردند (مبرّد، ج ۳، ص ۳۴۳؛ طبری، ج ۶، ص ۱۲۵ـ۱۲۶).ظاهرآ فقط نواحی شرقی و جنوبشرقی ایران زمینههای مساعد پذیرش خوارج را برای مدت طولانی دارا بودند. ازاینرو، تا دهه هفتاد، کرمان و سیستان از کانونهای دائمی خوارج بودند. کرمان محل تجمع و تجدید قوای خوارج پس از هر شکست و گریز بود و قَطَریبن فُجاءه*، رهبر ازارقه، آنجا را مأمن خود قرار داد (رجوع کنید به طبری، ج ۶، ص ۱۲۷) و سکههایی (از جمله در اردشیرخرّه فارس در سال ۷۵ و در کرمان در سال ۷۷) ضرب کرد که دارای تصویر پادشاه ساسانی و آتشکده، و نوشتههایی به خط پهلوی و کوفی (شعار لاحُکمَالّا للّه) بود (رجوع کنید به وداد علی قزاز، ص ۴۶ـ۴۷). حتی جنگ هجدهماهه مُهَلَّببن ابیصُفره (فرمانده نیروهای اعزامی حجّاجبن یوسف ثقفی*) با ازارقه در کرمان، نتوانست مقاومت ایشان را درهم شکند و سرانجام با بروز اختلاف میان ازارقه در سال ۷۷، مهلّب توانست آنها را تارومار کند. پس از آن، گروهی از خوارج به ریاست عبدربّه کبیر از قطری جدا شدند و قطری با گروهی دیگر به سوی طبرستان رفت (مبرّد، ج ۳، ص ۳۷۹، ۳۸۲ـ۳۸۳، ۳۹۰ـ۳۹۵؛ طبری، ج ۶، ص ۳۰۱ـ۳۰۴)، که به دلیل موقعیت خاص جغرافیاییاش تا آن زمان فتح نشده بود. با سرکوب و قتل قطری و عبدربّه کبیر در همان سال (یا سال ۷۸ یا ۷۹؛ رجوع کنید به یعقوبی، تاریخ، ج ۲، ص ۲۷۶؛ طبری، ج ۶، ص ۳۰۸، ۳۱۸)، شورش ازارقه پایان یافت و خوارج برای مدت بیست سال از صحنه رقابتهای سیاسی ـ نظامی خارج شدند. خاموشی و رکود نسبی جریان خوارج منحصر به ایران نبود، بلکه متأثر از رکود جریان عمومی خوارج در کل سرزمینهای خلافت و آن هم ناشی از سیاستهای خشن نظامی دولت اموی در دوران حکومت عبدالملکبن مروان بود (مفتخری، ص ۱۰۵).بنابر منابع ملل و نحل، اصل و ریشه خوارج سیستان و خراسان به عَطَویّه بازمیگردد. عطویه فرقهای از خوارج منسوب به عَطیّةبن اَسْوَد حنفی بود (رجوع کنید به بغدادی، ص ۵۲؛ شهرستانی، ج ۱، ص ۱۹۲؛ سمعانی، ج ۴، ص ۲۱۱). به گزارش بعضی منابع، عطیه پس از جداشدن از نَجْدةبن عامر*، از سران خوارج، به سیستان و ظاهرآ از آنجا به خراسان رفت (رجوع کنید به بغدادی، همانجا؛ نشوانبن سعید حمیری، ص۱۷۰). بنا بر روایت ابناثیر (ج ۴، ص ۲۰۳، ۲۰۵)، او از طریق عُمان با کشتی به کرمان رفت و آنجا را تصرف و به نام خود درهم ضرب کرد و آن را عَطَوی نامید. سفر عطیه به کرمان قطعآ قبل یا حدود سال ۷۳ صورت گرفته است، و چون در این هنگام ازارقه در منطقه کرمان فعالیت میکردند، احتمالِ همکاری و حضور عطیةبن اسود در صفوف ازارقه ــکه ابناعثم کوفی در چندین موضع (برای نمونه رجوع کنید به ج ۶، ص ۱۷۸، ۲۰۰، ۳۵۹، ج ۷، ص ۱۹، ۲۹ـ۳۰) به آن اشاره کرده است ــ قوت میگیرد. با اتکا به مکتوبات همین مورخ (رجوع کنید به ج ۷، ص ۴۵)، هنگام افتراق بزرگ ازارقه، وقتی عطیةابناسود با عبدربّه کبیر به عنوان رئیس ازارقه بیعت نکرد، عبدربه وی را به قتل رساند. این عبارت با روایتی از ابناثیر (ج ۴، ص ۲۰۳) مطابقت میکند که گفته است خوارج عطیه را کشتند اما به نوشته یعقوبی (تاریخ، ج ۲، ص ۲۷۵)، مهلّب در تعقیب خوارج تا سیستان پیش رفت و در آنجا، او عطیه را کشت.بر اثر فعالیت بسیار و اقدامات تبلیغی عطیه، اصولِ فکریِ فرق مختلف خارجی در سیستان، در نهایت به نظریات وی بازمیگردد. او در کرمان و قهستان و خراسان نیز پیروانی یافت (رجوع کنید به شهرستانی، ج ۱، ص ۱۹۳ـ۱۹۴). پس از وی، یکی از یارانش به نام عبدالکریمبن عَجْرَد، مذهب او را ترویج کرد که پیروانش عَجارده* نام گرفتند و به فرقههایی منشعب شدند (بغدادی، ص ۵۶).از قیامهای معدود خوارج در فاصله سالهای ۸۰ تا ۱۰۰، قیام ابوخلده خارجی در سال ۸۶ علیه مِسْمَع، حاکم دستنشانده حجاج در سیستان، بود. گفته شده است مردم و بزرگان بسیاری به او پیوستند، اما روشن نیست که آنها از اعراب بودند یا از بومیان. این قیام با دستگیری ابوخلده و فرستادن او نزد حجاج خاتمه یافت (رجوع کنید به تاریخ سیستان، ص ۱۱۸).از حدود سال ۱۰۰ به بعد، گروههای خوارج دوباره سیستان و کرمان و جنوب خراسان را پناهگاه خویش قرار دادند و تا پایان دوره اموی (سال ۱۳۲) در این مناطق فعالیت میکردند. در این هنگام، عباسیان در خراسان دعوت خویش را آغاز کردند. در آغاز فرمانروایی خالدبن عبداللّه قسری* بر مشرق خلافت اموی در ۱۰۶، اوضاع سیستان ناآرام بود (همان، ص ۱۲۷). به نوشته مؤلف تاریخ سیستان (ص ۱۲۶)، خوارج در سال ۱۰۷ بشرالحواری، رئیس شرطه شهر زرنج، را کشتند و بر سیستان غلبه پیدا کردند، اما معلوم نیست که این خوارج از کدام فرقه بودند. خوارج در سیستان، در زمان حکمرانی عبداللّهبن بلال اشعری (۱۱۱ـ۱۱۶) نیز دارای قدرت بودند (رجوع کنید به همان، ص ۱۲۷).در اوایل قرن دوم، جنبش خوارج از سیستان به خراسان کشیده شد. اگرچه ظاهرآ آغاز حرکتهای خوارج در خراسان به زمان عطیةبن اسود حنفی بازمیگردد، اما بهطور دقیقتر، در حدود سال ۱۱۰ خوارج در خراسان حضور داشتند. هنگامی که تُرکان، نواده یا پسر یزدگرد سوم ساسانی را برای بازپس گرفتن پادشاهی یاری کردند و اعراب و مسلمانان را در شهر کَمَرچه، در ماوراءالنهر، به مدت ۵۸ روز محاصره کردند، گروهی از خوارج از جمله ابنشُنج، از موالی بنیناجیه، نیز در دفاع از شهر، در کنار مردم کمرچه حضور داشتند (رجوع کنید به طبری، ج ۷، ص۶۰ـ۶۶؛ ابناثیر، ج ۵، ص ۱۵۱). از روایت ابوالفرج اصفهانی (ج ۱۴، ص ۲۶۹ـ۲۷۰) نیز چنین پیداست که در عهد نصربن سیّار (حک : ۱۲۰ـ۱۳۰)، حاکم اموی خراسان، مجالس بحث و مناظره بین خوارج و مرجئه* در خراسان دایر بوده است. مهمترین اقدامات خوارج در خراسان قیامهای صُبَیْح و خالد خارجی بود. این قیامها در زمان فرمانروایی جُنَیدبن عبدالرحمان* بر خراسان (۱۱۱ـ۱۱۶) به وقوع پیوستند، اما تاریخ دقیق آنها معلوم نیست. صبیح در نوجوانی جزو ازارقه (و به قولی از فرقه صُفریه*) بود و ظاهرآ در سیستان بهسر میبرد. او حدود چهارصد تن از خوارج را گرد آورد و پس از حمله به هرات آنجا را غارت کرد. سپس با ضِراربن هِلقام، از عاملان جنید در خراسان، جنگید و چون یارانش کشته شدند، به سیستان بازگشت. وی را سرانجام خالدبن عبداللّه قسری به دار آویخت و اصحابش نیز در خراسان کشته شدند (رجوع کنید به العیون و الحدائق، ج ۳، ص ۱۰۸؛ ابناثیر، ج ۴، ص ۴۴۳).اندکی بعد، خالد خارجی ظاهرآ به انتقام صبیح، در ناحیه بوشنج و هرات قیام کرد و جمع بسیاری به وی پیوستند. او به لشکریان ضراربن هلقام شبیخون زد و گروهی از آنها، از جمله خود وی، را به قتل رسانید. خالد نیز بر اثر جراحتی که به او وارد شد، یا به مرگ طبیعی، مرد (رجوع کنید به العیون والحدائق، ج ۳، ص ۱۰۸ـ۱۰۹). بهرغم نفوذ و گسترشی که خوارج در سیستان داشتند، در خراسان نتوانستند پایگاه و هواداران بسیاری به دست آورند.در اوضاع آشفته اواخر عهد اموی، خوارج صُفریه (رجوع کنید به بخش :۱ کلیات) در جبههای گسترده به جنبش درآمدند. در دوره مروانبن محمد (۱۲۷ـ۱۳۲)، واپسین خلیفه اموی، مسافربن کثیر در نواحی بَیلقان و اردبیل قیام کرد. ظاهرآ او نماینده ضحّاکبن قَیس شیبانی* (سرکرده خوارج صفریه در جزیره) و در اصل از ناحیه بیلقان بود (رجوع کنید به خلیفةبن خیاط، ص ۲۶۶؛ ابناعثم کوفی، ج ۸، ص ۳۰۷ـ۳۰۸؛ قس یعقوبی، تاریخ، ج ۲، ص ۳۵۷ـ۳۵۸).در سال ۱۲۸، قیام دیگری به رهبری بسطامبن لیث، از خوارج بَیْهسیه*، برپا شد. او پس از جنگوگریزهایی در ارمنستان، آذربایجان، نَصیبَیْن و شهرزور به سوی عراق حرکت کرد، اما در جنگ با لشکر ضحاکبن قیس، وی و بیشتر یارانش به قتل رسیدند (خلیفةبن خیاط، ص ۲۴۸ـ۲۴۹؛ قس دانیل ،ص ۴۱؛ نیز رجوع کنید به ابناثیر، ج ۵، ص ۳۳۴ـ۳۳۵). کانون اصلی مبارزات خوارج در این دوره، که در ادامه به داخل ایران راه یافت، عراق و جزیره بود (طبری، ج ۷، ص ۳۴۴ـ۳۴۷؛ مسعودی، ج ۴، ص۸۰؛ نیز رجوع کنید به صفریه*). پس از آنکه مروانبن محمد بر عراق چیره شد، شیبانبن عبدالعزیز، رهبر صفریه، و سپاهیانش به داخل ایران پناه بردند. آنها از طریق حُلوان به اهواز، سپس به فارس، جزیره ابنکاوان (قشم) و از آنجا به عمان رفتند (رجوع کنید به طبری، ج ۷، ص ۳۴۹ـ۳۵۳؛ العیون و الحدائق، ج ۳، ص ۱۶۲ـ۱۶۳؛ نیز رجوع کنید به شیبانبن عبدالعزیز یشکری*).سرانجام، عباسیان پس از سی سال فعالیت سیاسی و تبلیغی، با بهرهبرداری از اوضاعی که درنتیجه قیامهای خوارج و علویان به وجود آمده بود، حاکمیت سیاسی ـ مذهبی خود را در خراسان تثبیت کردند. افزون بر این، خوارج در قیام ابومسلم نقش داشتند. چنانکه شیبانبن سَلَمه خارجی از فرقه ثعالبه، ابومسلم را در قیامش بر ضد بنیامیه یاری کرد (رجوع کنید به بغدادی، ص۶۰ـ۶۱؛ نیز رجوع کنید به شیبانبن سلمه*).دوره عباسیان. با استقرار و تثبیت خلافت عباسی، مبارزات خوارج با شدت قبل ادامه یافت، اما بر اثر عواملی، از وسعت و گستره قیامهای آنان تا حدودی کاسته شد. زیرا موالی در تغییرات جدید به بخشی از خواستهای خود رسیده بودند و انگیزه حضور آنها در صفوف خوارج کاهش یافته بود. عامل دیگر، اوجگیری قیامهای علویان بود که قیامهای خوارج را تحتالشعاع خود قرار داد. پس از آنکه خوارج به تدریج از صحنه رقابتهای نظامی ـ سیاسی خارج شدند، مدتها در نواحی شرقی و جنوبشرقی ایران از جمله سیستان، هرات، قُهستان و کرمان، تشکیلاتِ نظامی ـ سیاسی خود را مستحکم نگاه داشتند (مفتخری، ص ۱۵۵ـ۱۵۶). در این دوره، فقط از یک قیام خوارج در فارس به رهبریِ مُهَلْهَل خارجی، در زمان خلافت منصور (حک : ۱۳۶ـ۱۵۸) آگاهی داریم که نیروهای حکومتی آن را سرکوب کردند و رهبرشان را کشتند (رجوع کنید به یعقوبی، تاریخ، ج ۲، ص ۳۸۳). خوارج خصوصآ در نواحی روستایی و مراکز غیرشهری قدرت شایانتوجهی داشتند و به همین سبب، درآمد خلافت از خراج روستاها دچار نقصان میشد (رجوع کنید به تاریخ سیستان، ص ۲۷، ۱۵۸، ۱۶۱؛ نیز رجوع کنید به مفتخری، ص ۱۵۶ـ۱۵۷). زیادهستانی محصلان مالیاتی و تنفر مردم بومی از حکام اعزامی خلیفه سهم زیادی در گسترش قیامهای خارجی در اوایل عهد عباسی داشت. قتل مَعْنبن زائده، حاکم سیستان، به دست خوارج در ۱۵۲ (رجوع کنید به تاریخ سیستان، ص ۱۴۶ـ۱۴۷)، سوءقصد نافرجام خوارجِ سیستان در بغداد به جان یزیدبن مَزْیَد، جانشین معزول معنبن زائده (همان، ص ۱۴۸)، و قتل حُضَیْن/ حصینبن محمد، عامل خراج سیستان، به دست خوارج در محرّم ۱۵۶ (همانجا)، نمونههایی از نارضایی اجتماعی و نفوذ خوارج در بین مردم سیستان بود. خوارج مردم را به نپرداختن خراج تحریک میکردند و ظاهرآ خود نیز از آنها چیز زیادی مطالبه نمیکردند (رجوع کنید به همان، ص ۱۵۸، ۱۷۶ـ۱۷۷).قبل از این حوادث، در سال ۱۴۱ سلیمانبن عبداللّه کِندی، والی عباسیِ سیستان، با قیام خارجیان به رهبری حُضینبن رَقّاد روبهرو شد و گرچه مردم بسیاری به او پیوستند، اما سلیمانبن عبداللّه قیام حضین را سرکوب کرد و او را به قتل رساند (تاریخ سیستان، ص ۱۴۰). شهرستانی (ج ۱، ص ۲۰۳) از شخصی به نام حصینبن رقاد، که حمزه آذرک از اصحاب او بود، یاد کرده است. به نظر میرسد این حُصین که در منابع دیگر، از او با نام حُضَین/ حصین خارجی یاد شده، غیر از حضینبن رقادِ پیشگفته باشد (رجوع کنید به حمزه آذرک*). حضین/ حصین خارجی که از موالی قَیسبن ثَعْلَبه بود، در ۱۷۵ در ناحیه بین بُسْت و زرنج قیام خود را آغاز کرد. قیام او با زدوخوردهایی با نیروهای عثمانبن عُماره، حاکم سیستان، و پسرش صَدَقةبن عثمان همراه بود (تاریخ سیستان، ص ۱۵۲ـ۱۵۳؛ ابناثیر، ج ۶، ص ۱۲۴). حضین پس از شکستدادن نیروهای عثمانبن عماره، به بادغیس و بوشنج و سپس هرات رفت. دو سال در آن نواحی مقاومت کرد، تا جایی که خلیفه هارونالرشید از فعالیتهای او بیمناک شد و از غِطریفبن عَطاء جرشی*، حاکم خراسان، خواست او را سرکوب کند، اما حضین خارجی با گروه ششصد و به قول سیصد نفری خود سپاه دوازدههزار نفری غطریف را شکست داد. وی در سال ۱۷۷ در اسفزار به قتل رسید (رجوع کنید به گردیزی، ص ۲۸۷؛ ابناثیر، همانجا). در ۱۷۹، خارجی دیگری به نامِ عمربن مروان در سیستان قیام کرد و پس از گردآوردن گروه بسیاری با ابراهیمبن جبرئیل، والی سیستان، به نبرد پرداخت (تاریخ سیستان، ص ۱۵۴).در حدود سال ۱۸۰، شاخهای از خوارج عَجارِده به نام خَلَفیه*، تحت رهبری خَلَف خارجی، در سیستان شورش کردند (رجوع کنید به همان، ص ۱۵۶). خوارج خلفیه در کرمان و مُکران نفوذ داشتند و در مسئله «قَدَر و استطاعت» پیرو نظر اهل سنّت بودند. ازاینرو، و نیز به دلیل رقابت در کسب رهبری خوارج، حمزه آذرک، که نخست از خازمیه (پرشمارترین فرقه عجارده در سیستان) بود و سپس از آنان جدا شده بود، با خلفیه در کرمان نبرد کرد (بغدادی، ص ۵۶ـ۵۸؛ شهرستانی، ج ۱، ص ۲۰۴). بهتدریج خوارجِ خلفیه با حمزه بیعت کردند (رجوع کنید به تاریخ سیستان، همانجا). حمزه آذرک در برخی مسائل با دیگر فرق خوارج سیستان، مانند بیهسیه و خازمیه، اختلافنظر داشت و در جنگ با آنها شماری از ایشان را از بین برد. حمزه آذرک تا سال ۲۱۳ (سال وفات وی)، خوارج را به قدرت اصلی در منطقه سیستان تبدیل کرد (رجوع کنید به حمزه آذرک*). به همین سبب، یکی از دلایل روی کار آمدن طاهریان (ح ۲۰۵ـ۲۵۹) در خراسان، قَلع و قمع خوارج و تسلط بر عیاران بود و در پی آن سیستان نیز ضمیمه قلمرو حاکم خراسان شد. جنگهای پیاپی طاهریان و عمال آنان در سیستان با خوارج اقتدار خوارج را تضعیف کرد (رجوع کنید به یعقوبی، البلدان، ص ۲۸۶؛ ابناثیر، ج ۶، ص۳۶۰ـ۳۶۱، ۴۱۴؛ نیز رجوع کنید به زرینکوب، ص ۵۰۳، ۵۰۵ـ۵۰۶).پس از مرگ حمزه آذرک، خوارج سیستان با ابواسحاق ابراهیمبن عُمَیْر جاشنی بیعت کردند، اما چون او با روش خوارج در قتل و غارت دیگر مسلمانان موافق نبود، از میان ایشان گریخت. درنتیجه، خوارج در جمادیالآخره ۲۱۵ با اباعَوْفبن عبدالرحمان بیعت کردند (تاریخ سیستان، ص۱۸۰ـ۱۸۱). بهنظر میرسد در این دوره، خوارج سیستان به دستههای آشوبطلب تبدیل شده بودند که اقدامات آنها نه تنها با تنفر بعضی از مردم مواجه بود، بلکه از درون خود خوارج نیز نغمههای مخالفت به گوش میرسید. تا آنجا که برخی از آنها مانند یاسربن عمار از خوارج جدا شدند و به جناحهای مخالف پیوستند (رجوع کنید به همان، ص ۱۸۱). با وجود این، قدرت خوارج هنوز به قدری بود که در جنگهای مکرری که در خلال ۲۱۳ تا ۲۱۶ بین ایشان و سپاهیان عبداللّهبن طاهر در سیستان روی داد، شکستهای سختی بر نیروهای حکومتی وارد کردند. آنان حتی عزیزبن نوح، فرمانده سپاهیان عبداللّهبن طاهر، را با گروه بسیاری از سپاهیانش به قتل رساندند و در جنگی که بلافاصله بعد از آن روی داد، بسیاری از بزرگان سیستان و نیروهای دولتی در جنگ با اباعوف کشته شدند و عدهای نیز راه را میان ریگزارها گم کردند (همان، ص ۱۸۱ـ۱۸۳). خوارج در طول حکومت عبداللّهبن طاهر (۲۱۳ـ۲۳۰)، به مزاحمی واقعی برای وی تبدیل شده بودند و چون از سیستان درآمدی حاصل نمیشد، او مجبور بود مخارج سپاهیان اعزامی به سیستان را از خزانه پرداخت نماید (رجوع کنید به همان، ص ۱۸۲).در حدود ۲۲۰، فردی به نام ابیبنالحضین که خود از خوارج بود، عَلَم مخالفت با آنان برافراشت و مردم بسیاری گرد وی جمع شدند، اما چون اقدام وی خودسرانه بود، با مخالفت والی سیستان مواجه شد و در جنگی که روی داد، بسیاری از یاران وی کشته شدند (همان، ص ۱۸۴ـ۱۸۵).اندکی بعد در ۲۲۱، شهر بُست شاهد قیام خوارج به رهبری عبداللّه جبلی بود. او سرانجام با نماینده والی سیستان به توافق رسید و از وی خلعت دریافت کرد. محمدبن یزید نیز، که بعد از عبداللّه رهبری خوارج شهر بست را به عهده گرفت، کاری از پیش نبرد و شکست خورد. از ۲۲۷ تا ۲۳۰ (سال درگذشت عبداللّهبن طاهر)، بهسبب نرمش ابراهیم القَوْسی، والی سیستان، خوارج بر قدرت خود افزودند (همان، ص ۱۸۶ـ۱۸۷، ۱۹۰).از ۲۳۰ به بعد، قدرت یعقوبلیث صفّاری در سیستان افزایش یافت، تا اینکه وی در سال ۲۴۷ پس از خلع درهمبن نصر از ریاست عیاران و مُطَوِّعَه* (گروه مسلمانان مسلح که برای ثواب با کفار میجنگیدند)، موفق شد خود را در رأس تشکیلات عیاران (رجوع کنید به عیار/ عیاران*) سیستان و در مقام صاحب قدرت اصلی در این ناحیه مطرح کند. یعقوب قبل از تصاحب قدرت، برای کسب اعتبار سیاسی و به رسمیت شناختهشدن از طرف خلیفه و امیر طاهری، به رویارویی با خوارج پرداخت (ابناثیر، ج ۷، ص ۱۸۴ـ۱۸۵). او نخست خود را به خوارج نزدیک کرد و از قدرت آنها برای تثبیت موقعیت خویش بهره جست. بدین منظور، با ارسال نامههایی به رهبران خوارج، آنان را تشویق کرد تا به وی بپیوندند (رجوع کنید به تاریخ سیستان، ص ۲۰۲ـ۲۰۵). سرانجام عده بسیاری از آنان با وی همراه شدند و او موجبات انشقاق داخلی آنان را فراهم ساخت. به این ترتیب، یعقوب به آسانی در سال ۲۴۹ قیام اسدویه و در ۲۵۱ قیام عمار خارجی را سرکوب کرد و به قدرتشان در سیستان پایان بخشید. در ۲۵۳ نیز، از یاری آنان در حمله به هرات و کشمکش با امیر طاهری استفاده کرد (رجوع کنید به همان، ص ۲۰۵ـ۲۰۹). از سوی دیگر، یعقوب خوارج مخالف خود را سرکوب نمود، از جمله در ۲۵۴ در نبردی با خوارج کرمان عده بسیاری از آنها را کشت و اسیر کرد. با این حال، هنوز نفوذ خوارج برقرار بود، چنانکه عبدالرحمان (یا عبدالرحیم) خارجی در ناحیه هرات مدعی خلافت بود و خود را امیرالمؤمنین و المتوکل علیاللّه خوانده بود (رجوع کنید به طبری، ج ۹، ص ۵۰۷؛ تاریخ سیستان، ص ۲۱۳، ۲۱۷). او که از کَروخ، از شهرهای بزرگ و خوارجنشین هرات (رجوع کنید به ابنحوقل، ص ۴۳۹)، برخاسته بود، دههزار تن از خوارج را گرد خویش جمع کرد و نواحی کوهستانی و صعبالعبور خراسان، از جمله هرات و اسفزار، را تصرف کرد و به مخالفت با حکام طاهری پرداخت. دولت طاهریان و نیروهای محلی از سرکوب عبدالرحمان ناتوان بودند، ازاینرو در سال ۲۵۷ یعقوب لیث شخصآ به مقابله با وی شتافت، تا آنکه عبدالرحمان تسلیم شد و در عوض، یعقوب بار دیگر اسفزار و پارهای نواحی دیگر را به وی سپرد (گردیزی، ص ۳۰۷؛ تاریخ سیستان، ص ۲۱۷ـ۲۱۸).شورش عبدالرحمان آخرین شعله قیام خوارج در خراسان بود. چیزی نگذشت که در بین آنان اختلاف بروز کرد و عبدالرحمان را کشتند و ابراهیمبن اخضر را به ریاست خویش برگزیدند (رجوع کنید به تاریخ سیستان، ص ۲۱۸). به روایت دیگر، شورش عبدالرحمان خارجی در هرات، پس از سی سال با قتل وی به دست یعقوبلیث در ۲۵۹ پایان یافت و یعقوب سر او را نزد خلیفه فرستاد (طبری، همانجا).ابراهیمبن اخضر سیاست سازش با یعقوب را در پیش گرفت و به اتفاق سپاهیان خود، همراه با هدایای بسیار به خدمت وی رفت. یعقوب نیز به او قول حمایت داد و گفت نامهای آنها را در دیوان سپاه ثبت و برای آنها مواجب و مقرری تعیین کنند و آنها را جیشالشُراة (رجوع کنید به بخش :۱ کلیات) نامید. بدین ترتیب، شمار خوارج در میان سپاه یعقوب چندان زیاد شد که او اقرار میکرد بیشترین سپاهیانش از خوارجاند و فرمانده لشکر طاهری نیز دلیری سپاه یعقوب را مرهون وجود خوارج در سپاه وی میدانست (همان، ص ۲۰۸ـ۲۰۹، ۲۱۸). بعد از تحلیلرفتن خوارج در ارتش صفاری، دیگر اطلاعی از تحرکات نظامی خوارج در دست نیست. مؤلف تاریخ سیستان به یکباره درباره خوارج سکوت کرده است. ظاهرآ آخرین تحرک خوارج به زمان قدرتیافتن سامانیان در بخارا بازمیگردد. هنگامی که اسماعیل سامانی در ۲۶۰ در اندیشه تصرف بخارا بود، امیر آن شهر حسینبن محمد خوارجی بود که از طرف یعقوب بر آنجا حکومت میکرد. در مذاکرات این شخص با نماینده اسماعیل، مقرر شد که اسماعیل امیربخارا و حسینبن محمد خوارجی جانشین او شود، اما امیراسماعیل پس از تسلط بر بخارا، حسینبن محمد را زندانی کرد (نرشخی، ص ۱۰۸ـ۱۰۹).پس از مرگ یعقوب در ۲۶۵، اطلاعات پراکندهای از حضور غیرنظامی و غیرفعال خوارج در برخی شهرها در دست است. این اطلاعات عمدتآ متکی بر برخی منابع جغرافیاییاند که از قرن سوم به بعد نگارش یافتهاند. براساس این منابع، در این دوران خوارج تقریبآ نوعی شیوه همزیستی مسالمتآمیز با دیگر مسلمانان در پیش گرفته بودند و ضمن حفظ هویت مذهبی خویش و تشکیل جماعات نیمهبسته، از رویارویی با مخالفان خود پرهیز میکردند. به نوشته اصطخری (ص ۱۴۳)، در شهر بم سه مسجدجامع بود که یکی از آنها مسجد خوارج نام داشت و در آنجا همچون دو مسجد دیگر نماز جمعه برپا میشد. این خوارج گرچه اندک، اما توانگر بودند و بیتالمالی برای صدقات در مسجدشان وجود داشت (ابنحوقل، ص ۳۱۲). نواحی کوهستانیِ اطراف هرات، از جمله کروخ و استربیان و بخشی از شهر فَرَه (در راه سیستان به هرات) نیز از دیگر کانونهای مهم خوارج محسوب میشدند (رجوع کنید به اصطخری، ص ۲۱۱؛ مقدسی، ص ۳۰۶، ۳۵۰). با آنکه مردم بادغیس اهل سنّت و جماعت بودند، اهالی روستای خُجستان در نزدیکی آن، همگی از خوارج بودند (اصطخری، ص ۲۱۲). همچنین در اواخر قرن سوم، در درههای کوهستانی بین هرات و سیستان گروههایی از خوارج میزیستند (رجوع کنید به ابنرسته، ص ۱۷۴). مردم شهر اسفزار (بین راه هرات به سیستان) نیز، گرچه به گفته اصطخری (ص ۲۱۱) «اهل جماعت» بودند، اما مؤلف ناشناخته حدودالعالم (ص ۹۲) آنها را خوارج خوانده است. بنابر گزارشی در همین منبع (ص ۷۱)، شهرِ گردیز (میان غزنه و هندوستان) نیز سکونتگاه خوارج بود.در قرن هفتم، هنوز خوارج بسیاری در سیستان زندگی میکردند که مذهب خویش را آشکارا اظهارمیداشتند و به خارجیبودن خود افتخار میکردند (رجوع کنید به یاقوت حموی، ذیل «سجستان»). ساکنان کُرِنْک، در سه فرسخی مرکز سیستان، نیز همگی از خوارج بودند (همان، ذیل «کرنک»). بعد از این تاریخ، اطلاع دیگری از حضور خوارج در ایران در دست نیست.منابع : ابنابی الحدید، شرح نهجالبلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ۱۳۸۵ـ۱۳۸۷/۱۹۶۵ـ۱۹۶۷، چاپ افست بیروت ]بیتا.[؛ ابناثیر؛ ابناعثم کوفی، کتابالفتوح، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۱/۱۹۹۱؛ ابنحوقل؛ ابنرسته؛ ابنشهرآشوب، مناقب آلابیطالب، نجف ۱۹۵۶؛ ابنعساکر، تاریخ مدینة دمشق، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۵ـ ۱۴۲۱/۱۹۹۵ـ۲۰۰۱؛ ابوالفرج اصفهانی؛ علیبن اسماعیل اشعری، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین، چاپ محمدمحییالدین عبدالحمید، قاهره ۱۳۶۹ـ۱۳۷۳/۱۹۵۰ـ۱۹۵۴؛ اصطخری، ترجمه فارسی؛ عبدالقاهربن طاهر بغدادی، الفرق بینالفرق، چاپ محمدزاهد کوثری، ]قاهره[ ۱۳۶۷/۱۹۴۸؛ احمدبن یحیی بلاذری، انسابالاشراف، چاپ محمود فردوسعظم، دمشق ۱۹۹۶ـ۲۰۰۰؛ تاریخ سیستان، چاپ محمدتقی بهار، تهران: زوار، ?] ۱۳۱۴ش[؛ حدودالعالم؛ خلیفةبن خیاط، تاریخ خلیفةبن خیاط، چاپ مصطفی نجیب فوّاز و حکمت کشلی فوّاز، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵؛ محمدبن احمد ذهبی، تاریخالاسلام و وفیاتالمشاهیر والاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمری، حوادث و وفیات ۶۱ـ۸۰ه .، بیروت ۱۴۱۸/۱۹۹۸؛ عبدالحسین زرینکوب، تاریخ ایران بعد از اسلام، تهران ۱۳۸۰ش؛ سمعانی؛ محمدبن عبدالکریم شهرستانی، الملل و النحل، چاپ احمد فهمی محمد، قاهره ۱۳۶۷ـ۱۳۶۸/۱۹۴۸ـ۱۹۴۹، چاپ افست بیروت ]بیتا.[؛ طبری، تاریخ (بیروت)؛ العیون والحدائق فی اخبارالحقائق، ج ۳، چاپ دخویه، لیدن: بریل، ۱۸۷۱، چاپ افست بغداد ]بیتا.[؛ عبدالحیبن ضحاک گردیزی، تاریخ گردیزی، چاپ عبدالحی حبیبی، تهران ۱۳۶۳ش؛ محمدبن یزید مبرّد، الکامل، ج ۳، چاپ ابوالفضل ابراهیم، قاهره ]بیتا.[؛ مسعودی، مروج (بیروت)؛ حسین مفتخری، خوارج در ایران: تا اواخر قرن سوم هجری، تهران ۱۳۸۵ش؛ مقدسی؛ محمدبن جعفر نرشخی، تاریخ بخارا، ترجمه ابونصر احمدبن محمدبن نصر قباوی، تلخیص محمدبن زفربن عمر، چاپ مدرس رضوی، تهران ۱۳۶۳ش؛ نشوان بن سعید حمیری، الحورالعین، چاپ کمال مصطفی، چاپ افست تهران ۱۹۷۲؛ وداد علی قزاز، «الدرهم الاسلامی المضروب علی طراز ساسانی لقطریبن فجاءة فی المتحف العراقی»، المسکوکات، ج ۱، ش ۳ (۱۹۷۲)؛ یاقوت حموی؛ یعقوبی، البلدان؛ همو، تاریخ؛Elton L. Daniel, The political and social history of Khurasan under Abbasid rule: ۷۴۷- ۸۲۰, Minneapolis ۱۹۷۹.۴)

در عراق الف)کوفه. این شهر نخستین پایگاه و خاستگاه خوارج محسوب میشود. شورش خوارج در کوفه از زمان حکمیت در سال ۳۷ شروع شد و در حدود ۵۹ در پی سرکوب شدید آنان از سوی والیان اموی و نیز بهسبب حضور مؤثر و تعیینکننده شیعیان در این شهر، به پایان رسید (دجیلی، ص ۳۴).پس از جنگ نهروان، چند تن از خوارج در کوفه سر به شورش برداشتند که نخستین آنها اَشرَسبن عَوف شیبانی بود. او با دویست تن از یارانش در روستای دَسکَره شورش کرد و به ناحیه انبار رفت تا آنکه در مصافی با یکی از سرداران امام علی علیهالسلام به نام أبرَشبن حَسّان، در ربیعالاول یا ربیعالآخر ۳۸ کشته شد. در جمادی الآخره و رجب همین سال نیز خوارج در جَرجَرایا* و اطراف مداین شوریدند که در نبرد با یاران امام سرکوب شدند (رجوع کنید به بلاذری، ج ۳، ص ۲۳۹، ۲۴۳، ۲۴۵؛ ابناثیر، ج ۳، ص ۳۷۲ـ۳۷۳).در رمضان ۳۸، ابومریم سعدی تمیمی در شهرزور شورید و به سوی کوفه حرکت کرد. اما بیشتر یارانش در جنگ با امام علی کشته شدند (رجوع کنید به بلاذری، ج ۳، ص ۲۴۷ـ۲۴۸؛ ابناثیر، ج ۳، ص ۳۷۳).پس از صلح امام حسن علیهالسلام با معاویه در ربیعالاول ۴۱، فَرْوَةبن نَوْفَل اشجعی همراه با پانصد تن از خوارج از شهرزور راهی کوفه شد و در نُخَیْله نزدیک شهر اردو زد. معاویه ابتدا گروهی از سپاهیان شامی را به جنگ با آنان فرستاد و چون این لشکر شکست خورد، از قبایل کوفه استمداد جست و سپس آنها را تهدید کرد که اگر به وی در سرکوب خوارج کمک نکنند، جیره آنها را قطع کند و امان خود را از آنها بردارد. در پی این تهدید، بسیاری از مردم کوفه به سرکردگی خالدبن عُرْفُطَه عُذری، برای مقابله با خوارج به پاخاستند و برخی از قبایل توانستند فرزندانشان را که جزو خوارج بودند و قبیله اشجع نیز فروه را، از همراهی آنها بازدارند. ازاینرو، جانشین و قائممقام او، عبداللّهبن ابیحَوساء/ ابیالحُرّ طائی، رهبری یاران فروه را به عهده گرفت، اما آنان در جنگ با مردم کوفه شکست خوردند (ربیعالاول یا ربیعالآخر یا جمادیالاولی ۴۱) و بیشترشان کشته شدند (خلیفةبن خیاط، ص ۱۲۳ـ۱۲۴؛ بلاذری، ج ۵، ص ۱۶۹ـ ۱۷۰؛ طبری، ج ۵، ص ۱۶۵ـ۱۶۶؛ ابناثیر، ج ۳، ص ۴۰۵، ۴۰۹ـ۴۱۰).به دنبال آن، ۱۵۰ تن از خوارج به سرکردگی حَوثَرَةبن وَداع/ ذراعبن مسعود اسدی در جمادیالآخره ۴۱ در بَرازالروز، از نواحی سواد کوفه، شوریدند و به نخیله رفتند و بقایای یاران ابنابیحوساء نیز به آنان پیوستند. معاویه هزار یا دو هزار سپاهی از مردم کوفه را به سرکردگی عبداللّهبن عوفبن احمر به جنگ با خوارج فرستاد. در این مصاف نیز، حوثره و بسیاری از خارجیان کشته شدند (خلیفةبن خیاط، ص ۱۲۴؛ بلاذری، ج ۵، ص ۱۷۱؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۳۹ـ۲۴۱).در همان سال، فروةبن نَوفَل اشجعی بار دیگر بر امویان شورید. مُغیرةبن شُعبه، والی کوفه، لشکری به فرماندهی شَبَثبن رِبعی و به روایتی مَعْقِلبن قَیس به جنگ آنان فرستاد. این لشکر در شهرزور یا نواحی سواد کوفه با خوارج مصاف داد که در آن فروه و جمعی از یارانش کشته شدند (بلاذری، ج ۵، ص ۱۷۲).در اوایل دوره امارت مُغیüرةبن شعبه بر کوفه (سال ۴۱ـ۵۰)، شَبیببن بَجَرة اشجعی خارجی که در قتل حضرت علی دست داشت، در ناحیه قُفّ نزدیک کوفه شورش کرد. مغیره گروهی را به سرکردگی خالدبن عُرْفُطه یا مَعْقِلبن قیس به جنگ با او فرستاد. در این جنگ، شبیب و یارانش کشته شدند و شورش آنها سرکوب شد (همان، ج ۵، ص ۱۷۲؛ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۲۰ـ۲۲۱؛ ابناثیر، ج ۳، ص ۴۱۱ـ۴۱۲؛ قس خلیفةبن خیاط، ص ۱۲۸، که سال شورش شبیب را ۴۹ ذکر کرده است).در سال ۴۲، یکی از موالی به نام ابولیلی خارجی با سی نفر از موالی در ناحیه سواد کوفه شورید که حاکم کوفه لشکری به فرماندهی معقلبن قیس فرستاد و فتنه آنان را فرونشاند (بلاذری، ج ۵، ص ۱۷۴؛ ابناثیر، ج ۳، ص ۴۱۳). در همین سال ابومریم مولای بنیحارثبن کعب، از اهالی کوفه، سر به شورش برداشت اما در جنگی که در بادوریا* روی داد، شکست خورد و کشته شد (بلاذری، ج ۵، ص ۱۷۳ـ۱۷۴؛ ابناثیر، ج ۳، ص ۴۱۲ـ ۴۱۳؛ قس یعقوبی، ج ۲، ص :۲۲۱ ابوعلی به جای ابومریم). این دو شورش اخیر خوارج پس از مدتی آرامش در کوفه برپا شد و موالی در آنها سهم عمدهای داشتند (لطیفه بکّای، ص ۶۲).در جمادیالآخره ۴۲ یا ۴۳، سران خوارج در کوفه در خانه حَیّانبن ظَبیان سُلَمی، از زخمیان جنگ نهروان، جمع شدند و مُستَورِدبن عُلَّفَه تَیْمی را به رهبری خود برگزیدند. چون مغیرةبن شعبه از تجمع خوارج مطّلع شد، گروهی را برای دستگیری آنان فرستاد. مستوردبن علّفه متواری شد و جمعی از سران دیگر آنان برای فریب سپاهیان مغیره ماندند و ادعا کردند که برای فراگیری قرآن در خانه حیّان جمع شدهاند. مغیرةبن شعبه آنان را زندانی و سران قبایل کوفه را تهدید کرد که خوارجِ قبایل خود را معرفی و تعقیب کنند. مستوردبن علّفه که در حیره مخفیانه فعالیت میکرد، به همراه سیصد تن از خوارج راهی مداین شد و در آنجا سپاه کوفه را شکست داد. سپس به نواحی صَراة، بَهُرَسیر (نزدیک مداین) و مَذار (میان واسط و بصره) رفت؛ در حالیکه، سپاه مغیره به فرماندهی معقلبن قیس در تعقیب آنان بود. سرانجام در دَیلَمایا، نزدیک ساباط مداین، دو گروه باهم روبهرو شدند. در جنگی سخت، معقل و مستورد کشته شدند و سپاه مغیره در شعبان ۴۳ موفق شد تمام خوارج را، به جز چند تن، به قتل رساند (بلاذری، ج ۵، ص ۱۷۵ـ۱۷۷؛ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۲۱؛ طبری، ج ۵، ص ۱۷۴ـ۱۷۶، ۱۸۱ـ۲۰۹؛ ابناثیر، ج ۳، ص ۴۲۱، ۴۲۵ـ۴۳۵).در سال ۵۲، زیادبن خِراش عِجلی شورش کرد و به مسکن در ناحیه سواد رفت. زیادبن ابیه، حاکم کوفه، گروهی از سوارانش را به فرماندهی سعدبن حُذَیفه فرستاد و آنان را به قتل رساند (بلاذری، ج ۵، ص ۱۸۵؛ ابناثیر، ج ۳، ص ۴۹۱).در همین سال، مُعاذبن جُوَیْن طائی در بانِقیا در اطراف کوفه شورش کرد و سپاه زیادبن ابیه آنان را در جوخی (حوالی کوفه) از میان برد (بلاذری، ج ۵، ص ۱۷۸ـ۱۷۹، ۱۸۶).در سال ۵۸، جمعی از خوارج به رهبری حیّانبن ظبیان سلمی در همین شهر شوریدند که همگی در جنگ با سپاهیان حاکم کوفه کشته شدند (طبری، ج ۵، ص ۳۰۹ـ۳۱۱).برخی از مورخان معاصر معتقدند که نفوذ و تسلط شیعیان بر کوفه، کمبودن شمار خوارج در این شهر و نداشتن برنامه روشن برای شورش، و همچنین سیاست ظالمانه و سختگیرانه والیان اموی در تعقیب و کشتن خوارج، سبب شد که قیام مستورد و به روایتی، قیام حیّانبن ظبیان سلمی واپسین قیام خوارج در کوفه باشد (رجوع کنید به خلیفات، ص ۶۴؛ ولهاوزن ، ص ۵۹).

ب) بصره. این شهر دومین پایگاه تشکیلات خوارج (اباضیه) بود و بیشترین شمار خوارج از آنجا برخاستند. داعیان خارجی از آنجا به شهرهای دیگر رفتند و آرا و عقاید خوارج را نشر دادند.در فاصله سالهای ۴۱ تا ۶۴، خوارج چند بار در بصره خروج کردند که همگی بهسبب تندروی و کشتار مردم بیگناه، نداشتن وحدت و تشکیلات منظم، و سرکوب آنان از سوی حاکمان اموی، به شکست انجامید (دجیلی، ص ۳۶؛ خلیفات، همانجا). از جمله قیام خوارج به رهبری سهمبن غالب هُجَیمی و زیاد/ یزیدبن مالک مشهور به خَطیم باهلی در اواخر سال ۴۱ که سرکوب شد (خلیفةبن خیاط، ص ۱۲۴؛ طبری، ج ۵، ص ۱۷۰ـ ۱۷۱؛ قس بلاذری، ج ۵، ص :۱۷۹ سال ۴۴).سهم و خطیم بار دیگر در دوره زیادبن ابیه، حاکم بصره، شوریدند. سهم به اهواز رفت و سپس همراه یارانش به بصره بازگشت، اما یارانش از دور او پراکنده شدند. او مدتی پنهان شد و از زیاد درخواست امان کرد که زیاد موافقت نکرد و پس از مدتی او را دستگیر کرد و به دار آویخت (سال ۴۵ یا ۴۶). به روایتی، او همچنان پنهان ماند تا آنکه عبیداللّهبن زیاد او را یافت و در ۵۴ مصلوب کرد. خطیم نیز دستگیر و به بحرین تبعید شد، سپس، زیاد به او اجازه داد به بصره بازگردد. چندی بعد در سال ۴۹، وی را به بهانه اخلال در شرط امان به قتل رسانید (خلیفةبن خیاط، ص ۱۲۶، ۱۲۸؛ بلاذری، ج ۵، ص ۱۷۹ـ۱۸۰؛ طبری، ج ۵، ص ۲۲۸؛ ابناثیر، ج ۳، ص ۴۱۷ـ۴۱۸).در ۵۰ یا ۵۳، دو تن از سران خوارج به نامهای قُرَیب/ قَریببن مُرّه اَزدی و زَحّافبن زَحرطائی در بصره شوریدند و دست به کشتار مردم زدند. این امر خشم مردم را برانگیخت تا جایی که ابوبلال مِرداسبن اُدَیّه، عالم خوارج، از آنان تبری جست. مردم بصره به مقابله خوارج رفتند و آنان را کشتند (خلیفةبن خیاط، ص ۱۳۵ـ۱۳۶؛ بلاذری، ج ۵، ص ۱۸۲ـ۱۸۴؛ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۳۲؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۴۴ـ۲۴۵؛ طبری، ج ۵، ص ۲۳۷ـ۲۳۸). پس از آن، زیادبن ابیه در سیاست سرکوب خوارج شدت عمل به خرج داد و به جانشین خود، سَمُرةبن جُنْدَب، دستور داد هر کجا که خوارج را بیابد آنها را بکشد (خلیفةبن خیاط، ص ۱۳۶؛ طبری، ج ۵، ص ۲۳۸).زیادبن ابیه نه تنها مردان بلکه زنان خوارج را که در قیامها شرکت میکردند، میکشت و بعضی را عریان به دار میآویخت. همین امر باعث شد زنان خوارج از بیم این مجازات از شرکت در قیامهای خوارج خودداری کنند (بلاذری، ج ۵، ص ۱۸۱، ۱۸۵؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۴۶).عبیداللّهبن زیاد هم که در سال ۵۵ والی بصره شد، با خوارج سیاستی خشن پیش گرفت و در تعقیب و زندانی کردن و قتل آنان پافشاری مینمود. او برخی از خوارج زندانی را وادار کرد در برابر آزادی خود، همقطاران دربندشان را بکشند. این خوارجِ آزادشده که دوازده تن بودند، بعدآ به رهبری طَوّافبن عَلّاق، با یارانش از بنیعبدالقَیْس به قصد قتل عبیداللّهبن زیاد خروج کردند که همگی آنان را در عید فطر ۵۸ شُرطه ابنزیاد و مردم بصره کشتند. با وجود این، خوارج از شورش بازنایستادند تا جایی که ابنزیاد در کار آنان درماند (بلاذری، ج ۵، ص ۱۸۶ـ ۱۸۷، ۱۸۹ـ۱۹۰؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۴۸ـ۲۴۹، ۲۶۰؛ طبری، ج ۵، ص ۲۹۹ـ۳۰۰؛ ابناثیر، ج ۳، ص ۵۱۶ـ۵۱۷).در سال ۵۸، مهمترین جنبش خوارج بصره که تأثیر بهسزایی در روند جنبش آنان داشت، به رهبری ابوبِلال مِرداسبن اُدَیَّه تمیمی برپا شد. شاید بتوان او و یارانش را نخستین هسته خوارج در بصره به شمار آورد. مرداس از جنگ و فتنه و کشتار میان مسلمانان متنفر بود و بر این باور بود که برای متقاعد کردن دیگران، از راه صلح بهتر میتوان به نتیجه رسید (خلیفات، ص ۶۵؛ مهدی طالب هاشم، ص۶۰ـ۶۱). او پس از آنکه به شفاعت زندانبان نزد ابنزیاد، از زندان بصره آزاد شد، در سایه حمایت قبیله بزرگ تمیم شروع به ترویج اندیشههای خوارج میانهرو کرد و در پی فشار شدید عبیداللّهبن زیاد، در سال ۶۰ خروج کرد، اما سپاه اعزامی ابنزیاد، در حوالی دارابگرد یا تَوَّج (در فارس)، مرداس و یارانش را هنگام نماز کشتند (ابنقتیبه، ص۴۱۰؛ بلاذری، ج ۵، ص ۱۸۸ـ۱۹۳؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۴۸ـ ۲۵۴؛ طبری، ج ۵، ص ۳۱۳ـ۳۱۴، که حوادث را ذیل سال ۵۸ نقل کرده است؛ ابنعبدربّه، ج ۲، ص۲۴۰ـ۲۴۲؛ درجینی، ج ۲، ص ۲۱۷ـ۲۲۲).خوارج بصره براثر سیاست سرکوبگرانه عبیداللّهبن زیاد چند سال منزوی شدند. با این حال، از هر فرصتی برای کشتن مخالفان بهره میجستند (رجوع کنید به مبرّد، ج ۳، ص ۲۵۶ـ۲۵۷، ۲۶۳، ۲۷۴). پس از آنکه عبداللّهبن زبیر به ادعای خلافت در مکه قیام کرد، خوارج بصره به پیشنهاد نافعبن ازرق راهی مکه شدند تا چنانچه نظر ابنزبیر با آنان همخوانی داشت، با وی بیعت کنند. پس از مرگ یزید و بازگشت سپاه اموی به شام و رفع محاصره مکه، خوارج ابنزبیر را آزمودند و چون نظر او را درباره خلفای پیشین با اعتقاد خود مخالف یافتند، از او جدا شدند و تبری جستند (بلاذری، ج ۵، ص ۳۳۳، ۴۲۳ـ۴۲۵، ج ۷، ص ۱۴۴ـ ۱۴۶؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۷۶ـ۲۸۳؛ طبری، ج ۵، ص ۵۶۳ـ۵۶۷؛ ابناثیر، ج ۴، ص ۱۶۵ـ۱۶۷).در پی مرگ یزید و ضعف عبیداللّهبن زیاد، پارهای از مردم بصره به خوارج پیوستند و شمارشان فزونی یافت. حدود چهارصد نفر از خوارج که در زندان بصره بودند، به روایتی به دستور عبیداللّهبن زیاد یا به دست بستگانشان از بنیتمیم، آزاد شدند و به کشتن مردم دست یازیدند (بلاذری، ج ۷، ص ۱۴۳ـ ۱۴۴؛ دینوری، ص۲۷۰؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۸۳؛ طبری، ج ۵، ص ۵۶۷). سرانجام مردم بصره علیه خوارج متحد شدند. ابنازرق در اواخر شوال ۶۴ با حدود ۳۵۰ تن از خوارج از بصره راهی اهواز شد و سپس، با استفاده از اختلاف و درگیریهای قبیلهای بصره به آنجا بازگشت. مردم بصره خوارج را تا ناحیه دولاب (واقع در چهار فرسخی اهواز) وادار به عقبنشینی کردند؛ سپس در جمادیالآخره ۶۵، در کنار رود دُجَیل با آنان جنگیدند. در این جنگ، خوارج مردم بصره را شکست دادند و راهی این شهر شدند (بلاذری، ج ۷، ص ۱۴۴، ۱۴۶ـ۱۵۰؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۹۳ـ۲۹۶؛ طبری، ج ۵، ص ۵۶۷، ۶۱۳ـ۶۱۵؛ قس یعقوبی، ج ۲، ص ۲۷۲؛ مسعودی، مروج، ج ۳، ص ۳۰۱).سرانجام در سال ۶۵، مُهَلَّببن ابیصُفره به تقاضای مردم بصره و به دستور عبداللّهبن زبیر، سپاهی از قبایل شهر از جمله اَزْد، گرد آورد. این سپاهیان خوارج را در کنار رود فرات شکست دادند. بعد از آن، مهلّب در حملاتی، خوارج را در نهر تیری (یا نهر تُستر) و سوقالاهواز (یعنی شهر اهواز کنونی) و دیگر شهرهای آن حدود مغلوب ساخت و خطر آنان را از بصره دفع کرد و بقایای آنان به نواحی داخلی ایران، مانند کرمان و اصفهان متواری شدند (رجوع کنید به دینوری، ص ۲۷۱ـ۲۷۳؛ مبرّد، ج ۳، ص۳۱۰ـ ۳۲۹؛ طبری، ج ۵، ص ۶۱۵ـ۶۲۰؛ ابناعثم کوفی، ج ۶، ص ۱۸۱ـ۱۹۰؛ نیز رجوع کنید به بخش :۳ در ایران).بعدها برخی خوارج از قبیله بنیعبدالقیس ساکن بحرین، در اطراف بصره دست به حملاتی زدند. از آن جمله ابومَعبد شنی بود که تا نزدیک بصره پیشروی کرد و حَکَمبن ایوب جانشین حجاج در بصره او را سرکوب نمود (بلاذری، ج ۸، ص ۴۳؛ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۷۵؛ قس یاقوت حموی، ذیل «مَوقوع» : ابوسعید مثنّی عبدی).در سال ۷۵ و به روایتی ۸۶ نیز، داودبن نُعمان از خوارج بنیعبدالقیس بحرین با چهل نفر در بصره شورید، که حکمبن ایوب با فرستادن لشکری او را از میان برداشت (خلیفةبن خیاط، ص۱۷۰ـ۱۷۱؛ بلاذری، ج ۸، ص ۵۵ـ۵۷). از این تاریخ به بعد، خوارج در بصره فعالیت چندانی نداشتند و دامنه شورشهای آنان به شهرها و نواحی داخلی ایران کشیده شد.

ج) جزیره ابنعمر. جزیره ابنعمر یا جزیره فراتیه از دیرباز اقامتگاه قبیله ربیعه بود و بیشتر ساکنان آن بهویژه در شهرهای موصل، سِنْجار، و تلّاَعْفَر از خوارج بودند (ابنعبدربّه، ج ۷، ص ۲۷۶؛ مسعودی، مروج، ج ۳، ص ۳۰۲؛ نشوانبن سعید حمیری، ص ۲۰۲). نخستین قیام خوارج صُفریه در نواحی جزیره ابنعمر به رهبری ابومالک صالحبن مُسَرِّح تمیمی بود. او در اول صفر ۷۶ در جزیره خروج کرد و سپاه عَدِیّبن عُمَیْرَه کِندی را در سوق دوغان (قریهای بزرگ واقع بر سر راه رأسالعین به نصیبین) شکست داد، اما سرانجام در شهر آمِد (بزرگترین شهر دیاربکر در منطقه جزیره ابنعمر) از سپاه فرماندهان اموی شکست خورد و با همراهانش به دَسْکَره (روستایی بزرگ در غرب بغداد) رفت. وقتی حَجّاجبن یوسف ثقفی (در روایتی، بِشربن مروان)، حاکم عراق، از آمدن خوارج مطّلع شد، سپاهی از مردم کوفه به فرماندهی حارثبن عمیره هَمْدانی را به جنگ با خوارج فرستاد. در نبردی که در رجب ۷۶ در روستای مُدَبَّج، میان موصل و جوخی، رخ داد، صالحبن مسرِّح با نود تن از خوارج کشته شدند و بقیه آنان به سرکردگی ابوصحاری شبیببن یزید شیبانی به قلعهای پناه بردند. خوارج پس از بیعت با شبیب به عنوان امیرالمؤمنین، به جنگ با سپاه اموی رفتند. در این نبرد حارثبن عمیره، فرمانده سپاه اموی، کشته شد و سپاهیانش پراکنده شدند و این نخستین پیروزی شبیب خارجی بود (رجوع کنید به بلاذری، ج ۸، ص ۷ـ ۱۰؛ طبری، ج ۶، ص ۲۱۶ـ۲۲۳؛ ابناثیر، ج ۴، ص ۳۹۳ـ ۳۹۷). پس از آن نیز در سالهای ۷۶ و ۷۷، میان شبیب و حجاج جنگهایی روی داد و سرانجام پس از نبردهای بسیار، شبیب در سال ۷۷ در رود دُجَیْل غرق شد (بلاذری، ج ۸، ص۲۰ـ۲۱؛ یعقوبی، ج۲، ص۲۷۴ـ۲۷۵؛ طبری، ج ۶، ص ۲۲۶ـ ۲۳۰؛ مسعودی، مروج، ج ۳، ص ۳۴۶ـ۳۴۷؛ نیز رجوع کنید به شبیببن یزید*). بدینترتیب، حجاج جنبش خوارج را در جزیره ابنعمر سرکوب و آنان را برای سالیان دراز مجبور به عزلت و خاموشی کرد (نایف محمود معروف، ص ۱۷۱).در سال ۱۰۰، در دوره خلافت عمربن عبدالعزیز، یکی از خوارج به نام شَوْذَب در ناحیه جوخی شورش کرد که مَسْلَمةبن عبدالملک، کارگزار عراق، وی را سرکوب کرد و به قتل رساند (رجوع کنید به شوذب خارجی*).در ۱۱۹، بهلولبن بِشر معروف به کَثّاره شیبانی که ادعای خدایی میکرد، از مکه به موصل رفت و همراه با چهل تن خارجی شورید. ازاینرو، خالدبن عبداللّه قَسری*، کارگزار وقت عراق سپاهی به مصافشان فرستاد، اما بهلول این لشکر و سپاه بعدی را شکست داد و راهی موصل شد. والیان عراق و جزیره و خود خلیفه هشامبن عبدالملک (حک : ۱۰۵ـ۱۲۵) در ناحیه کُحَیل (در جنوب موصل) به مصاف بهلول و یارانش رفتند و همگی آنان را کشتند. پس از کشته شدن بهلول، گروهی از خوارج به سرکردگی عَمْرو یشکُری خروج کردند که در اندک زمانی بعد، کشته شدند. سپس عَنزی معروف به صاحبالاشهب با شصت تن خروج کرد. خالدبن عبداللّه قسری چهار هزار سپاهی به فرماندهی سِمطبن مسلم بَجَلی به مقابله آنان فرستاد و همه خوارج در کرانه فرات به قتل رسیدند (طبری، ج ۷، ص۱۳۰ـ۱۳۴؛ مسکویه، ج ۳، ص ۱۰۵ـ۱۰۹؛ ابنجوزی، ج ۷، ص ۱۹۴ـ۱۹۵).در جمادیالآخره ۱۲۶، سعیدبن بَهدَل شیبانی با دویست تن از اهالی جزیره در کَفَرتوثا (از روستاهای بزرگ جزیره ابنعمر) خروج کرد. او در مسیرش به سوی کوفه، بسطام بَیْهَسی را که با گروهی از خوارج ربیعه خروج و با وی مخالفت کرده بود، از بین برد؛ اما خودش هم پیش از رسیدن به کوفه براثر طاعون درگذشت و یکی از یارانش، ضحاکبن قَیس شیبانی، جانشین وی گردید (طبری، ج ۷، ص ۳۱۶ـ۳۱۷؛ قس بلاذری، ج ۸، ص ۳۵۷، که خروج سعیدبن بهدل را قبل از شورش بهلولبن بشر ذکر کرده است). ضحاک یاران بسیار یافت. حتی سلیمانبن هشام اموی با مَوالیاش به وی پیوست. ضحاک با توجه به ضعف و دودستگی در خاندان اموی و اختلاف و نزاع سپاهیان شامی در عراق، با سه هزار تا پنج هزار سپاهی که از موصل و جزیره گردآورد، رهسپار عراق شد و تکریت، حَولایا و دَسکره را تصرف و به سوی مداین پیشروی کرد و در رجب ۱۲۷ با شکست دادن سپاه اموی، بر کوفه مستولی شد. او سپس واسط را محاصره کرد و از عبداللّهبن عمربن عبدالعزیز، حاکم عراق که در آنجا بود، به زور بیعت گرفت و پس از اقامتی کوتاه در مداین، به نصیبین بازگشت. مروانبن محمد، واپسین خلیفه اموی (حک : ۱۲۷ـ۱۳۲)، در کفرتوثا با ضحاک روبهرو شد. در این نبرد، ضحاک شیبانی کشته شد و خوارج شکست خوردند (بلاذری، ج ۹، ص ۲۵۳ـ۲۶۷؛ طبری، ج ۷، ص ۳۱۶ـ۳۲۳، ۳۴۴ـ ۳۴۶؛ مسعودی، مروج، ج ۴، ص۸۰؛ ابنکثیر، ج ۵، جزء۱۰، ص ۲۷، ۳۰).پس از مرگ ضحاک، خوارج با خیبری (از دیگر یاران سعیدبن بهدل) بیعت کردند. او نیز به اردوگاه مروانبن محمد حمله کرد و کشته شد. پس از خیبری، دیگر رهبران خوارج همچون یعقوب تَغلبی و مسکین یَشکُری نیز در جنگ با امویان کشته شدند و آنگاه در ۱۲۸، خوارج با شَیبانبن عبدالعزیز یشکری (در پارهای روایات، شیبانبن سَلَمه) بیعت کردند. پس از نبردی میان خوارج به رهبری شیبان و سپاهیان اموی، خوارجِ جزیره ابنعمر که به روایتی مبالغهآمیز چهل هزار تن بودند، به چند دسته تقسیم شدند و هر کدام به سمتی رفتند. از آن میان، پنج هزار تن در کنار شیبانبن سلمه یشکری ماندند و ماهها در ناحیه زاب با سپاه خلیفه اموی دلیرانه جنگیدند تا سرانجام مروان به کمک سپاهیان یزیدبن عمربن هُبَیْره، والی عراق، آنان را از منطقه جزیره بیرون راند. در پی این شکست، شیبان با جمعی از یارانش راهی عمان شد و بعدآ در آنجا (به روایتی در بحرین) کشته شد (رجوع کنید به بلاذری، ج۹، ص ۲۶۷ـ۲۶۸، ۲۷۱ـ ۲۷۵؛ طبری، ج ۷، ص ۳۴۹ـ۳۵۳؛ فاروق عمر فوزی، ج ۱، ص ۲۴۷).هنوز یک سال از تأسیس دولت عباسی (۱۳۲) نگذشته بود که بریکه/ بَکربن حمید شیبانی، از سران قبیله ربیعه و سرکرده گروهی از خوارج جزیره ابنعمر، همراه با برخی امیران اموی همچون محمدبن سعیدبن عبدالعزیز، در ۱۳۳ بر سفّاح، خلیفه عباسی، خروج کرد. ابوجعفر منصور، برادر خلیفه که کارگزار جزیره بود، بریکه و یارانش را سرکوب کرد و به قتل رساند (بلاذری، ج ۴، ص ۱۹۸؛ طبری، ج ۷، ص ۴۴۷).در ۱۳۷ و به قولی ۱۳۸، در آغاز خلافت منصور، مُلَبَّدبن حَرْمَلةبن مَعدان شیبانی در جزیره ابنعمر شورش کرد و بیست تن از خوارج با وی بیعت کردند. او در نخستین اقدام، گروه مسلح خلیفه به سرکردگی بَکّار مروزی را کشت و به موصل رفت و عامل آن، عبدالحمیدبن رِبعی، را از شهر بیرون کرد. سپس، نزدیک تکریت با ابوالازهر مُهَلَّب، از سرداران منصور، جنگید و او را شکست داد. آنگاه در ناحیه باجَرمی*، سپاهیان عباسی به فرماندهی زیادبن مشکان را به شدت درهم کوبید. منصور پیاپی چندین لشکر برای سرکوب ملبّد فرستاد، اما همگی شکست خوردند و کار ملبّد بالا گرفت تا آنکه سرانجام، منصور در ۱۳۸، خازمبن خزیمه* را با شش هزار سپاهی زبده فرستاد و این لشکر در موصل ملبّد و بسیاری از خوارج را به قتل رساند و قیام آنها را سرکوب کرد (رجوع کنید به خلیفةبن خیاط، ص ۲۷۳؛ بلاذری، ج ۴، ص ۳۳۵ـ۳۳۷؛ طبری، ج ۷، ص ۴۹۵ـ۴۹۶، ۴۹۸ـ۴۹۹؛ ازدی، ص ۱۶۶، ۱۷۷). همچنین، عطیّةبن بَعْثَر تغلبی در موصل به همراه صد تن از خوارج قیام کرد که پس از درگیریهایی، ابوحمید مروزی/ مروروذی سرکرده لشکریان منصور او و یارانش را غافلگیرانه کشت (بلاذری، ج ۴، ص ۳۳۸).در ۱۴۸، حَسّانبن مُجالدبن یحیی هَمْدانی در روستای بافَخّاری موصل، نزدیک رود دجله، شورید و سپاه صَقربن نَجده، حاکم موصل، را منهزم ساخت و راهی شهر رَقّه شد. از آنجا به سرزمین سند رفت و پس از مدتی به موصل بازگشت و به روایتی، در موصل کشته شد (ازدی، ص ۲۰۳ـ۲۰۴؛ ابناثیر، ج ۵، ص ۵۸۴؛ قس بلاذری، ج ۴، ص ۳۳۸ـ۳۳۹).در ۱۶۰، عبدالسلامبن هاشم یشکری در جزیره شورش کرد و دامنه شورش او تا قِنّسرین و حلب در شمال شام کشیده شد. او طی دو سال سپاهیان خلیفه عباسی را یکی پس از دیگری شکست داد تا آنکه مهدی عباسی لشکری به فرماندهی شبیببن واج مروروذی به مصاف آنها فرستاد. این سپاه در قنسرین پس از کشتن عبدالسلام یشکری و جمعی از یارانش شورش آنها را سرکوب کرد (طبری، ج ۸، ص ۱۴۲؛ ذهبی، حوادث ۱۶۱ـ۱۷۰ه .، ص۱۰؛ قس خلیفةبن خیاط، ص ۲۹۲ـ۲۹۳).در ۱۶۸، یاسین موصلی تمیمی، از پیروان صالحبن مسرّح، در موصل سر به شورش برداشت. او سپاه موصل را شکست داد و نفوذ خود را در منطقه وسیعی از جزیره ابنعمر و دیار ربیعه گسترش داد. مهدی عباسی سپاهی به سرکردگی ابوهُرَیره محمدبن فَرّوخ و هَرْثَمةبن اَعْیَن به جنگ با او فرستاد و یاسین موصلی و خوارجِ همراه او را از میان برداشت (ازدی، ص ۲۵۱ـ۲۵۲؛ ابناثیر، ج ۶، ص ۷۸).در ۱۶۹، در دوران خلافت هادی، خارجی دیگری به نام حمزه در جزیره شورید. حاکم آنجا، حمزةبن مالک خزاعی، لشکری برای سرکوب خوارج فرستاد، که در باعَرْبایا* بیشتر آنها از جمله حمزه کشته شدند (ازدی، ص ۲۵۷ـ۲۵۸؛ قس ابناثیر، ج ۶، ص ۹۵).در ۱۷۱، صَحْصَح حَروری خروج کرد و بر ناحیه وسیعی از جزیره ابنعمر و دیار ربیعه تسلط یافت. سپاه خلیفه هارونالرشید به سرکردگی نصربن عبداللّه ضَبّی در روستای الخصوص خوارج را سرکوب کرد و صحصح را کشت (خلیفةبن خیاط، ص۳۰۰؛ ازدی، ص ۲۶۷؛ ابناثیر، ج ۶، ص ۱۱۲).در ۱۷۶ یا ۱۸۰، فضل/ فُضَیْلبن ابیسعید که اهل راذان (از نواحی بغداد) و هواخواه بنیشیبان بود، خروج کرد و با یاران خود به شهرهای مختلف جزیره همچون نُعمان، نَصیبَین، دارا، آمِد، مَیّافارقین، أرزن و اَخلاط حمله نمود و پس از گرفتن اموالی بسیار با مردمان آن صلح کرد. سپاه دوازده هزار نفره خلیفه به فرماندهی مَعْمَربن عیسی عبدی پس از چندی تعقیب خوارج در ناحیه زاب با آنان مصاف داد و شکست خورد، اما در دومین نبرد، لشکریان عباسی موفق شدند فضیل و جمعی از یارانش را بکشند و بقیه را پراکنده سازند (خلیفةبن خیاط، همانجا؛ ابناثیر، ج ۶، ص ۱۳۳ـ۱۳۴).در ۱۷۷، عَطّافبن سفیان اَزْدی بر هارونالرشید شورید و حاکم موصل را از شهر بیرون کرد و دو سال بر شهر چیره شد. در ۱۸۰، هارونالرشید به موصل رفت و باروی آن را ویران کرد. عطاف به ارمنستان گریخت و شورش او سرکوب شد (ابناثیر، ج ۶، ص۱۴۰، ۱۵۲).در ۱۷۸ (و به قولی ۱۷۷)، ولیدبن طریف شیبانی با سی نفر در جزیره ابنعمر شورش کرد و جمع بسیاری به او پیوستند. او شهرهای رأسالعین، باعربایا، نصیبین، اَخلاط، دارا، أرزن، حُلوان، آمد تا میّافارقین را تصرف کرد و قلمرو خود را تا آذربایجان و ارمنستان بسط داد. ولید هنگام فتح نصیبین پنج هزار تن از مردم را کشت و شهر را پنج روز در اختیار خوارج قرار داد. هارونالرشید که از خطر ولید و خوارج جزیره آگاه بود، لشکریانی به سرکردگی یزیدبن مَزْیَد شیبانی* گسیل داشت. یزید در رمضان ۱۷۹ (و به روایتی ۱۸۰) با ولیدبن طریف روبهرو شد و او و جمعی از خوارج را کشت (رجوع کنید به خلیفةبن خیاط، ص ۲۹۸ـ۲۹۹؛ یعقوبی، ج ۲، ص۴۱۰؛ طبری، ج ۸، ص ۲۵۶، ۲۶۱؛ ابنشدّاد، ج ۳، قسم ۱، ص ۲۱ـ۲۲).در ۱۷۹، خراشه/ جراشه شیبانی خارجی در جزیره ابنعمر شورید. هارونالرشید لشکری به سرکردگی مسلمبن بَکّاربن مسلم عقیلی فرستاد و در ۱۸۰ او را به قتل رساند و یارانش را سرکوب کرد (طبری، ج ۸، ص ۲۶۶؛ برای جزییات شورش وی رجوع کنید به خلیفةبن خیاط، ص۳۰۰ـ۳۰۱).در دوره واثق باللّه عباسی (حک : ۲۲۷ـ۲۳۲)، محمدبن عَمرو شیبانی از خوارجِ دیار ربیعه سر به شورش برداشت. کارگزار جزیره، محمدبن یوسف، وی را تعقیب و اسیر کرد و نزد واثق فرستاد (یعقوبی، ج ۲، ص ۴۸۳).شورش ابوصالح مُساوِربن عبدالحمید بَجَلی شیبانی از طولانیترین شورشهای خوارج بود. او در اواخر خلافت مستعینباللّه (حک : ۲۴۸ـ۲۵۲) شورش کرد که چندین سال تا دوره معتز به درازا کشید. مساور که دهقانی ساکن ده بَوازیج (نزدیک تکریت) بود، در نخستین اقدام در رجب ۲۵۲، برای نجات پسرش که در زندان بود، با بسیاری از کردها و عربهای دیار ربیعه به شهر حَدیثه از توابع موصل حمله کرد و سپس به موصل رفت و آنجا را گرفت. آنگاه بر جاده خراسان مسلط شد و جلولاء، حلوان، تکریت، نصیبین و سایر شهرهای جزیره تا نزدیک سامرا را تصرف کرد. در ۲۵۴ حاکم جدید موصل، ایوببن احمدبن عمر تغلبی، سپاهی به سرکردگی پسرش حسن به جنگ مساور فرستاد. این سپاه در مصاف با خوارج در ناحیه زاب شکست خورد و به اربیل عقبنشینی کرد. خوارج از ضعف خلافت عباسی که با خطر عظیم قیام زنگیان در بصره روبهرو شده بود و از ناتوانی کارگزار موصل بهره جستند و از ۲۵۴ تا ۲۵۶ بر قلمرو وسیعی از جزیره ابنعمر تسلط یافتند. در جمادیالاولی ۲۵۶ یا ۲۵۷، مساور و گروهی از خوارج مخالف وی به سرکردگی عبیده عَمرَوی/ عَمْروسی در کُحَیْل مصاف دادند که در این نبرد عبیده و یارانش کشته شدند. مساور همچنان بر موصل و نواحی مختلف جزیره حکومت کرد تا اینکه در ۲۶۳ وفات یافت (یعقوبی، ج ۲، ص ۵۰۲؛ طبری، ج ۹، ص ۳۷۴ـ۳۷۶، ۳۷۸، ۴۰۵، ۴۵۵ـ۴۵۶، ۴۷۳ـ۴۷۴، ۵۳۲؛ مسعودی، التنبیه، ص ۳۶۶؛ ابناثیر، ج ۷، ص ۱۷۴ـ۱۷۵، ۱۷۹ـ۱۸۰، ۱۸۸، ۱۹۰، ۲۰۵، ۲۱۵، ۲۲۶ـ۲۲۷، ۲۴۰).پس از مرگ مساور، میان خوارج جزیره کشمکش و اختلاف درگرفت. در ۲۶۳، هارونبن عبداللّه بَجَلی، سرکرده گروهی از خوارج، رقیب خود محمدبن خرزاد را کنار زد. سپس با هوشمندی، حمدانیان و بنیتغلب را به خود جذب کرد و با گروههای مختلف خوارج که هر کدام در گوشهای از جزیره پراکنده بودند، مبارزه کرد. همین امر باعث تضعیف و تشتت و سرانجام سرکوب تمام آنها در منطقه به دست خلافت عباسی گردید (رجوع کنید به ابناثیر، ج ۷، ص ۳۰۹ـ۳۱۰، ۳۵۹ـ۳۶۰، ۴۶۲ـ۴۶۳؛ محمدیوسف غندور، ص ۵۲ـ۵۳). معتضد، خلیفه عباسی، در ۲۸۲ موصل را به حسنبن علی سپرد و به او دستور داد به کمک سایر حاکمان محلی به خوارج حمله کند. حسنبن علی در نزدیکی زاب سپاه خوارج را بهشدت سرکوب کرد. هارون فرار کرد و یارانش از خلیفه عباسی امان گرفتند. معتضد که در ۲۸۳ برای فرونشاندن فتنه هارون به تکریت رفته بود، حسینبن حمدان* تغلبی را مأمور دستگیری هارون خارجی کرد. حسینبن حمدان، هارون را دستگیر کرد و به دستور خلیفه او را به دار آویختند (ابناثیر، ج ۷، ص۴۷۰ـ۴۷۲، ۴۷۶ـ۴۷۷).از آن پس، جنبش خوارج در جزیره ابنعمر رو به اضمحلال نهاد. با این حال، پارهای شورشهای پراکنده و کمتأثیر بهوقوع پیوست. از جمله، در جمادیالاولی ۳۱۸ در دوران امارت حمدانیان بر جزیره ابنعمر، گروهی از خوارج به رهبری صالحبن محمود بَجَلی، در حدیثه و سنجار شورش کردند که نصربن حمدان، امیر موصل، در شعبان ۳۱۸ در بوازیج آنان را شکست داد و صالحبن محمود و فرزندانش را اسیر کرد و نزد خلیفه عباسی فرستاد (همان، ج ۸، ص۲۲۰).شورشی دیگر نیز در موصل روی داد که به محاصره نصیبین انجامید و سرانجام ناصرالدوله حمْدانی آن را سرکوب کرد (رجوع کنید به ابنکثیر، ج ۶، جزء۱۱، ص ۱۷۶ـ۱۷۷)؛ همچنین، در شعبان ۳۱۸ اَغَرّبن مطره ثعلبی در ناحیه رأسالعین موصل دست به شورش زد که آن را نیز ناصرالدوله حمدانی سرکوب کرد (ابناثیر، ج ۸، ص ۲۲۱).منابع : ابناثیر؛ ابناعثم کوفی، کتاب الفتوح، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۱/۱۹۹۱؛ ابنجوزی، المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت ۱۴۱۲/۱۹۹۲؛ ابنشدّاد، الاعلاق الخطیرة فی ذکر امراءالشام و الجزیرة، ج ۳، قسم ۱، چاپ یحیی زکریا عبّاره، دمشق ۱۹۷۸؛ ابنعبدربّه، العقد الفرید، بیروت ۱۴۰۴/۱۹۸۳؛ ابنقتیبه، المعارف، چاپ ثروت عکاشه، قاهره ۱۹۶۰؛ ابنکثیر، البدایة و النهایة، چاپ احمد ابوملحم و دیگران، ج ۵ و ۶، بیروت ۱۴۰۷/۱۹۸۷؛ یزیدبن محمد ازدی، تاریخالموصل، چاپ علی حبیبه، قاهره ۱۳۸۷/۱۹۶۷؛ احمدبن یحیی بلاذری، کتاب جُمَل مِن انسابالاشراف، چاپ سهیل زکّار و ریاض زرکلی، بیروت ۱۴۱۷/۱۹۹۶؛ عوض محمد خلیفات، نشأةالحرکة الاباضیة، ]عَمّان[ ۱۹۷۸؛ خلیفةبن خیاط، تاریخ خلیفةبن خیاط، چاپ مصطفی نجیب فوّاز و حکمت کشلی فوّاز، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵؛ محمدرضا حسن دُجَیلی، فرقةالازارقة، نجف ۱۳۹۳/۱۹۷۳؛ احمدبن سعید درجینی، کتاب طبقات المشائخ بالمغرب، چاپ ابراهیم طَلّای، الجزایر ?]۱۳۹۴/ ۱۹۷۴[؛ احمدبن داوود دینوری، الاخبار الطِّوال، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ۱۹۶۰، چاپ افست قم ۱۳۶۸ش؛ محمدبن احمد ذهبی، تاریخالاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمری، حوادث و وفیات ۱۶۱ـ۱۷۰ه .، بیروت ۱۴۱۴/۱۹۹۳؛ طبری، تاریخ (بیروت)؛ فاروق عمر فوزی، العباسیون الاوائل : ۹۷ـ۱۷۰ه /۷۱۶ـ۷۸۶م، بیروت ۱۳۹۰ـ۱۳۹۲/ ۱۹۷۰ـ۱۹۷۳؛ لطیفه بکّای، حرکةالخوارج: نشأتها و تطورها الی نهایةالعهد الاموی (۳۷ـ۱۳۲ه )، بیروت ۲۰۰۱؛ محمدبن یزید مبرّد، الکامل، ج ۳، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ]بیتا.[؛ مسعودی، التنبیه؛ همو، مروج (بیروت)؛ محمدیوسف غندور، تاریخ جزیرة ابنعمر: منذ تأسیسها حتیالفتح العثمانی، نحو ۲۰۰ـ۹۲۱ه / ۸۱۵ـ۱۵۱۵م، بیروت ۱۹۹۰؛ مسکویه؛ مهدی طالب هاشم، الحرکة الاباضیة فی المشرق العربی: نشأتها و تطورها حتی نهایةالقرن الثالث الهجری، ]قاهره[ ۱۴۰۱/۱۹۸۱؛ نایف محمود معروف، الخوارج فی العصر الاموی : نشأتهم، تاریخهم، عقائدهم و ادبهم، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛ نشوانبن سعید حِمْیَری، الحورالعین، چاپ کمال مصطفی، چاپ افست تهران ۱۹۷۲؛ یولیوس ولهاوزن، احزاب المعارضة السیاسیة الدینیة فی صدرالاسلام: الخوارج و الشیعة، ترجمه عنالالمانیة عبدالرحمان بدوی، کویت ۱۹۷۶؛ یاقوت حموی؛ یعقوبی، تاریخ.

در جزیرةالعرب الف) بحرین و یمامه. پس از جدایی خوارج از عبداللهبن زبیر* در سال ۶۴ و پراکنده شدن آنان، گروهی همراه ابوطالوت سالمبن مَطَر و ابوفُدَیک عبداللهبن ثَوْر و عَطیّةبن اَسْوَد* حَنَفی راهی یمامه شدند. در پی بروز اختلافات مذهبی میان نجدةبن عامر حنفی و نافعبن ازرق که با یکدیگر در بصره همکاری داشتند، نجده به یمامه رفت و در ناحیه مهجور اُباض که مردمانش از حکومت ناراضی بودند، اقامت گزید. سپس در سال ۶۵ به ابوطالوت پیوست. ابوطالوت در این سال حضرموت را تصرف کرد و چند ماه در آن ناحیه مقیم شد تا یارانش افزون شدند. بعدآ خوارج از ابوطالوت روگردان شدند و در سال ۶۶ با نجده بیعت کردند. ابوطالوت و ابوفدیک و عطیه نیز به نجده پیوستند. این دسته از خوارج به نَجَدات معروف شدند (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۱۴۵، ۱۷۳ـ۱۷۴؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۸۵؛ طبری، ج ۵، ص ۵۶۶؛ سمعانی، ج ۵، ص ۴۶۱).در سال ۶۷، شمار یاران نجدةبن عامر به سه هزار رسید و او راهی فتح بحرین شد. قبیله أزد که از ستم والیان خود به ستوه آمده بودند، از این امر ابراز رضایت کردند، اما عبدالقیس و دیگر قبایل بحرینِ مخالفِ حکومت خوارج، در قَطیف با نجده و یارانش جنگیدند. آنان شکست خوردند و نجده بحرین را گشود. او در ۶۹ سپاه بصره را که برای سرکوبش گسیل شده بود، با حملهای غافلگیرکننده شکست داد (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۱۷۶ـ۱۷۸؛ ابناثیر، ج ۴، ص ۲۰۲؛ قس طبری، ج ۶، ص ۱۱۷، که آن را ذیل وقایع سال ۶۷ ذکر کرده است). او چندین سپاه دیگر زبیریان را نیز یکی پس از دیگری منهزم ساخت (یعقوبی، ج ۲، ص ۲۷۲).نجده پس از تسلط بر بحرین، عطیةبن اسود را روانه عمان کرد، که مدتی بر آنجا مستولی شد (رجوع کنید به بخش ج: عمان) و به کاظمه (در راه بحرین به بصره) و طُوَیْلِع (درهای میان راه بصره به یمامه) نیز حمله کرد و با لشکرکشی به صنعا و حضرموت، نفوذ و تسلط خود را بر این نواحی بسط داد (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۱۸۰؛ ابناثیر، ج ۴، ص ۲۰۳).در فاصله سالهای ۶۸ تا ۷۰ (به اختلاف روایات)، نجدةبن عامر با گروهی از پیروانش به مکه رفت و در کنار سه گروه رقیب (پیروان محمدبن حنفیه، پیروان ابنزبیر، و گروه امویان)، جداگانه و با اقتدار مراسم حج را برگزار کرد (رجوع کنید به بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۱۸۰ـ۱۸۱؛ طبری، ج ۶، ص ۱۳۸ـ۱۳۹؛ ابناثیر، ج ۴، ص ۲۰۳، ۲۹۶؛ قس خلیفةبن خیاط، ص :۱۶۴ سال ۶۶). سپس راهی طائف شد و از مردم آنجا بیعت گرفت. بدین ترتیب، افزون بر بحرین و یمامه، سلطه خوارجِ تحت حاکمیت نجدةبن عامر، عمان، هجر، قسمتهایی از سرزمین عِرض، و طائف تا نجران را نیز در برمیگرفت (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۱۸۱ـ۱۸۲؛ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۷۲ـ۲۷۳؛ ابناثیر، ج ۴، ص ۲۰۳ـ۲۰۴).چون نجده به خیانت و انحراف از آیین خوارج متهم شد، خوارج بحرین وی را خلع و با ثابت تَمّار، از موالی، بیعت کردند، اما به زودی او را نیز کنار زدند و دامادش، ابوفُدَیک عبداللهبن ثور را به امارت برگزیدند. نجدةبن عامر گریخت و به دستور ابوفدیک، او را در ۶۹ یا ۷۰ یا ۷۲ در یمامه کشتند. قتل وی باعث جدایی جمعی از خوارج و سوءقصد به جان ابوفدیک شد و او از بیم هواداران نجده، از یمامه به بحرین رفت و در جواثا مستقر شد (رجوع کنید به خلیفةبن خیاط، ص ۱۶۷؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۱۸۱، ۱۸۴ـ۱۸۷، ۴۴۵، ۴۴۸؛ طبری، ج ۶، ص ۱۷۴؛ ذهبی، حوادث و وفیات ۶۱ـ۸۰ ه .، ص ۲۶۰؛ نیز رجوع کنید به ولهاوزن ، ص ۷۲ـ۷۳). عطیةبن اسود نیز که راهی عمان شده بود، با ابوفدیک بیعت نکرد (اشعری، ص ۹۲).مصعببن زبیر لشکری برای سرکوب ابوفدیک به بحرین فرستاد، اما از خوارج شکست خورد (خلیفةبن خیاط، همانجا؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۴۴۸ـ۴۴۹). پس از کشته شدن مصعب (سال ۷۲) و تسلط امویان بر عراق، خالدبن عبدالله (والی بصره) در ۷۳، به دستور خلیفه عبدالملکبن مروان، سپاهی به فرماندهی برادرش امیةبن عبدالله به مصاف ابوفدیک و خوارج به بحرین فرستاد، اما ابوفدیک با یارانی بسیار کمتر در نبرد معروف به یوم مَرْداء مُضَر، سپاه اموی را شکست داد (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۶، ص ۷۵ـ۷۶، ۸۹ـ۹۰، ج ۷، ص ۴۴۵ـ ۴۴۶، ۴۵۰؛ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۷۳؛ طبری، ج ۶، ص ۱۷۴؛ یاقوت حموی، ذیل «مرداء»). عبدالملکبن مروان بار دیگر در ۷۳ یا ۷۴، سپاه بزرگی به فرماندهی عمربن عبیداللّه برای جنگ با آنان گسیل کرد که خوارج در این نبرد شکست خوردند و ابوفدیک و جمع بسیاری از یارانش کشته شدند (رجوع کنید به بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۴۴۶، ۴۵۱ـ۴۶۲؛ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۷۳؛ طبری، ج ۶، ص ۱۹۳).با کشته شدن ابوفدیک، دولتِ خوارج نجدات که نزدیک هفت سال بر بیشتر نواحی جزیرةالعرب تسلط داشت، سقوط کرد و سلطه امویان بر این مناطق باز برقرار شد. با این حال، چندین شورش به وقوع پیوست، از جمله شورش بنیعبدالقیس در بحرین. آنان که قبلا مخالف خوارج بودند، به دلایلی در واپسین شورشهای خوارج شرکت کردند (رجوع کنید به نایف محمود معروف، ص۱۵۰؛ عبدالرحمان عبدالکریم عانی، ص ۱۸۳، ۱۸۷ـ۱۸۸).در سال ۷۸ نیز مردی خارجی از بنیمُحارببن عَمرو (از تیرههای بنیعبدالقیس) در بحرین دست به شورش زد و محمدبن صَعصَعه کِلابی، از مقابله با او عاجز ماند. در پی آن، ابراهیمبن عربی، والی یمامه، به دستور عبدالملکبن مروان شورش بنیمحارب را در بحرین سرکوب کرد و به یمامه بازگشت (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۸، ص ۴۷).در سال ۷۹، گروهی از خوارج به همراه رَیّان نُکری (منسوب به نُکرةبن لُکَیْز، از دیگر تیرههای بنی عبدالقیس) در روستای طاب بحرین شورش کردند و شخصی به نام میمون و یارانش از عمان به وی پیوستند. بنی عبدالقیس نیز از خوارج حمایت کردند. محمدبن صَعصَعه، والی بحرین، لشکری به مصاف خوارج فرستاد، اما شکست خورد و بحرین را ترک کرد. بعدآ، میان میمون و ریّان اختلاف افتاد و میمون با یارانش به عمان بازگشتند. ریّان نیز در مقابله با سپاه حجاجبن یوسف کشته شد. چندی بعد، داودبن عامربن حارث از خوارج بنی عبدالقیس در بحرین قیام کرد و قطیف را مرکز فعالیت خود قرار داد و در جنگ با عمال امویان به پیروزیهایی دست یافت، اما اتحاد قبیله ازد با مردم قطیف بر ضد عبدالقیس به کشته شدن داود و یارانش منجر شد (رجوع کنید به خلیفةبن خیاط، ص ۱۷۴ـ۱۷۶؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۸، ص ۴۹ـ۵۱).در ۹۶، مسعودبن ابیزینب محاربی، از بنیعبدالقیس یا از موالی آنها، در بحرین شورید و کارش چنان بالا گرفت که اشعثبن عبداللّهبن جارود، والی بحرین، فرار کرد. مسعود محاربی پس از نوزده سال تسلط بر بحرین به یمامه حمله کرد. سفیانبن عمرو عقیلی، والی یمامه، به همراه بنیحنیفه در ناحیه خِضْرِمه یا بُرقان با مسعود و خوارج جنگید. در این جنگ، مسعود محاربی و جمع بسیاری از خوارج کشته و بقیه پراکنده شدند. جانشین مسعود، هلالبن مُدْلِج، نیز که با گروهی از خوارج در دژی پناه گرفته بود، به دست بنی حنیفه کشته شد و یارانش پراکنده شدندو برخی امان یافتند (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۸، ص ۳۵۴ـ۳۵۵؛ یاقوت حموی، ذیل «برقان»؛ ابناثیر، ج ۵، ص ۱۱۸ـ۱۱۹).پس از آن سعیدبن ابیزینب، برادر مسعود، در هَجَر شورید اما با مخالفت عَوْنبن بِشر، از سران قبیله بنیحارثبن عامربن حنیفه، که از پیروان نامدارش بود روبهرو شد. در پی آن، یاران سعید دو دسته شدند: یک دسته با وی در هجر ماندند و دسته دیگر، با عونبن بشر به قطیف رفتند و آنجا را مرکز خود قرار دادند. سعید با توطئهای عون را کشت و خود همچنان در هجر ماند (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۸، ص ۳۵۵ـ۳۵۶). از سرنوشت وی و یارانش آگاهی دیگری در دست نیست.

ب) یمن و حَضْرَمَوْت. آغاز و چگونگی رواج مذهب خوارج در یمن و حضرموت تا حدودی مبهم است. به روایتی، چون خوارج در سال ۷۲ به صنعا حمله کردند و مردم توان مقابله نداشتند، با پرداخت صدهزار دینار با آنان مصالحه کردند (رجوع کنید به عصامالدین عبدالرؤف فقی، ص ۶۳ـ۶۴).در ۱۰۷، عَبّاد رُعَیْنی خارجی برضد کارگزار اموی یمن، یوسفبن عمر ثقفی، قیام کرد اما قیامش به سرعت سرکوب شد و او و سیصد تن از یارانش کشته شدند (طبری، ج ۷، ص ۴۰؛ ابنجوزی، ج ۷، ص ۱۱۷).نشانههایی در دست است که مناسبات داعیان خوارج بصره و حضرموت بسیار قوی بوده و دیدارهایی میان ابوعبیده مسلمبن ابیکریمه، فقیه و امام اباضی در بصره، و بزرگانی از فقهای حضرموت انجام گرفته است (رجوع کنید به درجینی، ج ۲، ص ۲۴۲ـ۲۴۳؛ مهدی طالب هاشم، ص ۹۸).ابوایوب وائلبن ایوب حضرمی، که در قیام خوارج یمن در ۱۲۹ شرکت داشت (خلیفات، ص ۱۱۷)، به داعیان برجستهای پیش از خود در حضرموت اشاره کرده است که توانایی علمی و اجرایی در خوری داشتهاند (رجوع کنید به شماخی، ج ۱، ص ۹۷). از این مطلب میتوان دریافت که اندیشه و دعوت خوارج اِباضی پیش از ۱۲۹ در یمن و حضرموت نفوذ داشته است.نارضایی شدید مردم یمن از عمال ستمگر اموی، وضع مالیات سنگین بر مردم، اختلاف افراد خاندان اموی، دلمشغولی مروان دوم، واپسین خلیفه اموی (حک : ۱۲۷ـ۱۳۲)، به سرکوب قیام عباسیان در خراسان و بیتوجهی حکومت به مناطق دوردست و محروم، زمینه را برای قیام بزرگ خوارج در یمن و حضرموت مهیّا ساخت (خلیفات، ص ۱۱۶ـ۱۱۷؛ نیز رجوع کنید به مهدی طالب هاشم، ص ۱۰۲ـ۱۰۳؛ لطیفه بکّای، ص ۲۷۲ـ۲۷۳).باتوجه به چنین اوضاعی، ابویحیی عبداللّهبن یحییبن عمر کِنْدی معروف به طالبالحق*، که در حمایت قبیله قدرتمندش (کِنْدَه) بود و پنهانی برای ترویج مذهب خوارج فعالیت میکرد، به دنبال مکاتبه با ابوعبیده مسلم، رهبری خوارج اباضی یمن و حضرموت را برعهده گرفت و در ۱۲۹ قیام خود را آغاز کرد (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۲۸۵؛ ازدی، ص ۷۷؛ ابناثیر، ج ۵، ص ۳۵۱؛ ابنقاسم، ج ۱، ص ۱۲۴).ابوعبیده گروهی از مشایخ اباضیه بصره، از جمله مختاربن عَوف* معروف به ابوحمزه خارجی و بَلْجبن عُقبَه، از اَزْدیان عمان، را با پول و تجهیزات و سیصد نفر جنگجو به یاری طالبالحق روانه یمن کرد (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۲۸۵ـ۲۸۶؛ ابوالفرج اصفهانی، ج ۲۳، ص ۲۲۴ـ۲۲۵؛ شماخی، ج ۱، ص ۹۱؛ سیابی، ۱۴۰۰، ص ۶۶ـ۶۷، ۱۳۷).خوارج بصره نیز برای پیروزی قیام خوارج یمن و حضرموت دست به کار شدند و ابومودود حاجببن مودود طائی، متصدی امور جنگی و مالی خوارج، به جمعآوری پول از افراد توانمند پرداخت (درجینی، ج ۲، ص ۲۶۲؛ شماخی، ج ۱، ص ۸۴ـ۸۶).طالبالحق با سپاهی که اکثر آنان از خوارج بصره بودند، در ۱۲۹، بدون کوچکترین مقاومتی در برابرشان، سرزمین حضرموت را تصرف کرد (خلیفةبن خیاط، ص۲۵۰؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۲۸۶). او پس از این پیروزی، در حضرموت اقامت گزید و خوارج اباضی از نواحی مختلف نزد وی رفتند و شروع به فعالیت و تبلیغ مذهب خود در میان قبایل کردند، که منجر به گرایش بسیاری از مردم یمن به این مذهب شد (عصامالدین عبدالرؤف فقی، ص ۶۶؛ مهدی طالب هاشم، ص ۱۰۵ـ۱۰۶).طالبالحق سپس در همان سال، با سپاهی که شمار آن را حدود دو تا چهارهزار نفر نوشتهاند، برای تصرف صنعا راهی این شهر شد و والی اموی یمن، قاسمبن عمر ثقفی، را (که به روایتی مبالغهآمیز حدود سیهزار سرباز همراه داشت) در حوالی شهر اَبین شکست داد. قاسمبن عمر ثقفی به صنعا گریخت و سپس لشکری به جنگ طالبالحق فرستاد، اما این لشکر نیز از طالبالحق شکست خورد. طالبالحق صنعا راگرفت و اموال و خزاین آنجا را به دست آورد و طی چند ماه اقامتش در صنعا، به نیکی و داد با مردم رفتار کرد و آنان را به مذهبش فراخواند (رجوع کنید به خلیفةبن خیاط، ص۲۵۰ـ۲۵۱؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۲۸۶ـ۲۸۹؛ شماخی، ج ۱، ص ۹۱ـ۹۲؛ حارثی، ص ۱۸۹ـ۱۹۴؛ نیز رجوع کنید به مهدی طالب هاشم، ص ۱۰۶ـ۱۱۸).رواج مذهب خوارج در منطقه حجاز و به ویژه مکه و مدینه، به دلیل ترکیب اجتماعی و حضور طبقه اشراف قریش در آن، که بهشدت با جنبش خوارج مخالف بودند، بسیار محدود بود. با وجود این، تشکیلات تبلیغاتی خوارج در حجاز به سرکردگی فقیه اباضی، ابوحُرّ علیبن حُصَین، برپا بود. او مخفیانه روزهای دوشنبه و پنجشنبه درس میگفت و خانهاش را در مکه، هنگام حج در اختیار خوارج قرار میداد و هزینههای تبلیغ را پرداخت میکرد. فعالیت رو به افزایش ابوحرّ در ۱۲۹ باعث شد مروان دوم دستور دهد او را دستگیر کنند و به شام بفرستند، اما در راه گروهی از خوارج وی را نجات دادند و به مکه بازگرداندند (درجینی، ج ۲، ص ۲۶۲ـ۲۶۳، ۲۶۹ـ۲۷۰؛ شماخی، ج ۱، ص ۹۲ـ۹۴؛ نیز رجوع کنید به مهدی طالب هاشم، ص۱۲۰ـ۱۲۱).برخی از بزرگان و امامان خوارج همچون جابربن زید و ابوحمزه خارجی، به طور مداوم و چشمگیر در موسم حج به تبلیغ مذهب خوارج و قیام بر ضد امویان میپرداختند (رجوع کنید به طبری، ج ۷، ص ۳۴۸؛ درجینی، ج ۲، ص ۲۰۸). طالبالحق در حج سال ۱۲۹ لشکری به فرماندهی ابوحمزه خارجی برای فتح مکه فرستاد. ابوحمزه از راه طائف به مکه رسید و در آنجا هواداران ابوحرّ به وی پیوستند. عبدالواحدبن سلیمانبن عبدالملک، عامل امویان در حجاز، به وساطت برخی از نوادگان صحابه و در رأس آنان، عبداللّهبن حسن نواده امام حسن مجتبی علیهالسلام، با ابوحمزه به توافق رسید که دو گروه جداگانه مناسک حج را برپا دارند و آنگاه عبدالواحد پس از به جاآوردن مناسک حج، مکه را ترک کرد و سپاه اباضیان یمن بدون جنگ وارد مکه شدند و ابوحمزه به مردم مکه و طائف امان داد. مروان عبدالواحد را عزل و عبدالعزیزبن عمربن عبدالعزیز را به حکومت حجاز گماشت و به جنگ با خوارج مأمور کرد.در صفر ۱۳۰، ابوحمزه در روستای قُدَید در میانه راه مکه به مدینه، سپاهی را که حاکم حجاز از مدینه فرستاده بود، شکست داد. سپاه اموی به مدینه عقبنشینی کرد، و چون اباضیان زخمیها را نکشتند و به تعقیب فراریها نرفتند، مردم مدینه جرأت یافتند و بار دیگر با خوارج جنگیدند، اما این بار هم به سختی شکست خوردند و خوارج مدینه را نیز گرفتند. در پی نبرد قُدَید، مروان چهارهزار سپاهی به فرماندهی عبدالملکبن محمدبن عطیه سعدی راهی حجاز کرد. در جمادیالاولی ۱۳۰، در منطقه وادیالقری جنگ روی داد و سپاه ششصد نفره اباضی شکست خورد و بیشتر آنها از جمله بلجبن عقبه ازدی به قتل رسیدند. خوارجِ باقیمانده در مدینه نیز در حمله مردم شهر، کشته و تارومار شدند و تسلط سهماهه آنان بر این شهر پایان یافت (مصعببن عبداللّه، ص ۱۱۴، ۱۶۶، ۲۵۰؛ خلیفةبن خیاط، ص ۲۵۱ـ۲۵۲، ۲۵۵ـ۲۵۶؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۲۸۹ـ ۳۰۱؛ طبری، ج ۷، ص ۳۷۴ـ۳۷۶، ۳۹۳ـ۳۹۹؛ مسعودی، ج ۴، ص ۸۲).چون طالبالحق از شکست خوارج در وادیالقری مطّلع شد، برای مقابله با سپاه شام، از یمن راهی مکه شد و از ابوحمزه نیز خواست به وی ملحق شود. در ۱۳۰، سپاه شام به فرماندهی ابنعطیه، پیش از رسیدن طالبالحق، به مکه رسیدند و در جنگی سخت لشکریان اندک خوارج (حدود هزار تن) را شکست دادند. در این جنگ، سران خوارج از جمله أبرهةبن صباح حِمْیَری، ابوحمزه خارجی و همسرش، و ابوحر علیبن حصین کشته شدند. چهارصد تن از اسرای خوارج را به دستور ابنعطیه گردن زدند و بقیه به موصل گریختند و عدهای به طالبالحق که در راه حجاز بود، پیوستند. بدینگونه، سلطه هفت ماهه خوارج بر حجاز (ذیحجه ۱۲۹ ـ جمادیالآخره یا اوایل رجب ۱۳۰) پایان یافت. سپس، ابنعطیه به دستور خلیفه اموی برای سرکوب طالبالحق و اباضیان راهی یمن شد. دو سپاه در صَعْده، در شصت فرسخی شمال صنعا، روبهرو شدند و پس از چند نبرد، سرانجام طالبالحق و بسیاری از خوارج کشته شدند. سر طالبالحق را نزد خلیفه اموی به شام فرستادند و ابنعطیه، چون وارد صنعا شد، سیصد تن از خوارج را به قتل رساند و بدین ترتیب، امامت اباضیه پس از حدود شانزده ماه در یمن سقوط کرد (خلیفةبن خیاط، ص۲۵۶ـ۲۵۷؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج۹، ص۳۰۱ـ۳۰۴؛ طبری، ج۷، ص ۳۹۹ـ ۴۰۰؛ مسعودی، همانجا؛ درجینی، ج ۲، ص ۲۶۰).با وجود این، گروهی از خوارج به رهبری یحییبن عبداللّهبن عمروبن سَیّاق/ سبّاق حِمْیَری در حومه صنعا قیام کردند. ابنعطیه از صنعا لشکری فرستاد و آنان را شکست داد که به شهر عَدَن اَبیَن عقب نشستند. چون یحیی در آنجا حدود دو هزار خارجی گردآورد، ابنعطیه خود با سپاهیانش به جنگ با آنها رفت و یحیی و جمعی از یارانش را کشت و بقیه آنان را پراکنده کرد (خلیفةبن خیاط، ص ۲۵۷؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۳۰۴ـ۳۰۵؛ العیون و الحدائق، ج ۳، ص ۱۷۶).در ۱۳۰، خوارج بار دیگر به رهبری یحییبن کَرِب/ حَرِب حِمْیَری در جنوب یمن در ساحل دریا قیام کردند و ابنعطیه گروهی را به جنگ آنها فرستاد. در این نبرد نیز خوارج شکست خوردند. خوارج در حضرموت با عبداللّهبن سعید/ مَعبَد حضرمی، که طالبالحق وی را به جانشینی خود تعیین کرده بود، به عنوان «امام دفاع» بیعت کردند. چون ابنعطیه دریافت که همه بقایای خوارج یمن در حضرموت به منزله آخرین پایگاه تجمع کردهاند، با سپاهی راهی آنجا شد. او نخست شهر مستحکم شِبام را، که خوارج پر از آذوقه کرده بودند، تصرف کرد و بعد از چند جنگ و محاصره، با خوارج صلح کرد، اما در راه بازگشت به مکه به دست گروهی از آنان کشته شد. در پی آن، ولیدبن عروةبن عطیه که از سوی مروان به ولایت یمن تعیین شده بود، به حضرموت لشکرکشی کرد و یحییبن کرب و عبداللّهبن سعید حضرمی و شمار بسیاری از خوارج را کشت و آخرین قیام آنان در یمن و حضرموت را سرکوب کرد (خلیفةبن خیاط، همانجا؛ بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۳۰۵ـ۳۰۷؛ طبری، ج ۷، ص ۴۰۰؛ العیون و الحدائق، ج ۳، ص ۱۷۷ـ۱۷۹). بدین ترتیب، جنبش اباضیه در محرّم یا صفر ۱۳۲ در سرزمین یمن و حضرموت تقریبآ از بین رفت (برای دلایل این امر رجوع کنید به مهدی طالبهاشم، ص ۱۶۲ـ۱۶۴؛ عصامالدین عبدالرؤف فقی، ص۷۰ـ۷۲).برخی بر این باورند که مذهب اباضی پس از مرگ طالبالحق همچنان تا سدههای بعد در یمن و حضرموت ادامه داشت (رجوع کنید به مسعودی، ج ۴، ص ۸۲؛ ابنقاسم، ج ۱، ص ۱۲۵؛ حارثی، ص ۲۲۹؛ سیابی، ۱۴۰۰، ص ۷۲ـ۷۴). وقتی مَعْنبن زائده شیبانی در ۱۴۰ یا ۱۴۲ از سوی منصور، خلیفه عباسی، به ولایتداری یمن تعیین شد، به شدت به تعقیب خوارج پرداخت و هزاران تن از آنان را دستگیر و سرکوب کرد و به قتل رساند (یعقوبی، ج ۲، ص ۳۷۲؛ یمانی، ص ۲۹ـ۳۱؛ ابنقاسم، ج ۱، ص ۱۳۰).

ج) عمان. جنبش خوارج در عُمان، کمی دیرتر از بحرین و یمامه پدیدار گشت. هرچند مردم عمان در برابر خوارج نَجَدات (رجوع کنید به بخش الف: بحرین و یمامه) مقاومت کردند، اما بعدآ مذهب اباضیه بهطور گسترده در این سرزمین رواج یافت.به نظر میرسد، مردم عمان از زمان خلافت حضرت علی علیهالسلام (۳۵ـ۴۰) با اندیشههای خوارج آشنا بودند (رجوع کنید به یعقوبی، ج ۲، ص ۱۹۴ـ۱۹۵). نخستین بار، نجدةبن عامر حنفی رهبر نجدات، برای تسلط بر عمان تلاش کرد و در سال ۶۹ سپاهی را به فرماندهی عطیّةبن اسود حنفی برای تصرف عمان فرستاد. در این مصاف، عبادبن عبداللّه جُلَندی اَزْدی، حاکم عمان، کشته شد و این سرزمین جزو قلمرو نجدات شد. عطیه پس از چند ماه، کارگزاری به نام ابوالقاسم را جایگزین خود کرد و از عمان خارج شد. با رفتن او، سعید و سلیمان پسران متواری عبادبن عبداللّه جلندی به کمک مردم عمان بر نجدات شوریدند و ابوالقاسم را کشتند و از نو به قدرت بازگشتند. این امر نشاندهنده آن است که مردم عمان تندرویهای نجدات را نمیپذیرفتند. عطیه کوشید برای دومین بار عمان را تصاحب کند، اما براثر مقاومت مردم عمان، به رهبری سعید و سلیمان، ناگزیر به کرمان کوچ کرد (بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۱۷۹؛ ابناثیر، ج ۴، ص ۲۰۲ـ۲۰۳؛ ویلکینسون ،ص ۱۶ـ۱۷؛ عبدالرحمان عبدالکریم عانی، ص ۱۱۸ـ۱۱۹؛ مسری، ص ۱۶۸ـ۱۶۹). به نظر میرسد پیش از خلافت عبدالملکبن مروان در سال ۶۵، دعوت خوارج را تجار یا حجاج در عمان رواج دادهاند (رجوع کنید به خلیفات، ص ۱۲۸؛ فاروق عمر فوزی، ۲۰۰۰، ص ۸۴).بنابر منابع اباضی، ظهور خوارج در عمان به دوران حکومت حَجاجبن یوسف ثقفی* در عراق بازمیگردد. حجاج برای تصرف عمان، چندین لشکر به این سرزمین فرستاد. در پی پیروزی لشکر حجاج، سلیمان و سعید، حاکمان خارجی عمان، ناگزیر به زنگبار در مشرق افریقا رفتند (رجوع کنید به ابنحبیب، ص ۴۸۴؛ ازکوی، ص۴۰ـ۴۲؛ ابنرُزَیق، ۱۴۱۲، ص ۲۱۳ـ۲۱۶؛ خَروصی، ص۱۰۰ـ۱۰۱؛ مایلز ، ص ۶۵ـ۶۶).بنابر روایات اباضی، حجاج، ابوشَعثاء جابربن زید* (متوفی ۹۳) را که در بصره به تبلیغ و فعالیت پنهانی مشغول بود، همراه یکی دیگر از داعیان فعال اباضی به نام هُبَیره به عمان تبعید کرد و با این کار ندانسته به شکلگیری جنبش خوارج در عمان کمک بزرگی کرد (رجوع کنید به درجینی، ج ۲، ص ۲۰۱ـ۲۱۴؛ شماخی، ج ۱، ص ۷۱). جابر در عمان به ترویج اباضیه پرداخت و عواملی از جمله اندیشههای متعادل این مذهب، وابستگی به قبیله اَزد که اکثر مردم عمان را دربرمیگرفت و همشهریبودن با مردم عمان در موفقیت او مؤثر بود (درجینی، ج ۲، ص ۲۰۵؛ سیابی، ۱۹۷۹، ص ۱۳ـ۳۲).عِمرانبن حِطّان* شیبانی (متوفی ۸۴ یا ۸۹)، شاعر نامدار اباضی، پس از آزادی یا فرار از دست حجاجبن یوسف ثقفی به عمان نزد قبیله ازد رفت. او که دید مردم عمان اندیشههای ابوبِلال مِرداسبن اُدَیَّه* (از بزرگان خوارج) را بزرگ میدارند و نادانسته اشعارش را میخوانند، آنان را به مذهب خوارج دعوت کرد (مبرّد، ج ۳، ص ۱۷۲؛ درجینی، ج ۲، ص ۲۲۶ـ۲۳۲؛ شماخی، ج ۱، ص ۷۳ـ۷۴؛ خلیفات، ص ۱۲۷).نخستین بار، ابوعبیده مسلمبن ابیکریمه در نیمه اول سده دوم، افرادی از خوارج را به عنوان حاملان علم از بصره راهی عمان کرد (رجوع کنید به مهدی طالب هاشم، ص ۱۷۳، ۳۲۵ـ۳۲۶؛ سیده اسماعیل کاشف، ص ۶۷ـ۶۸؛ حارثی، ص ۱۵۴؛ کدمی، ج ۲، ص ۹۱). تلاشهای حاملان علم برای ترویج مذهب اباضیه موفقیتآمیز بود و پس از کمتر از نیم قرن از رفتن خوارج به عمان، آنان چنان بر اوضاع سیاسی تسلط یافتند که هیچ امام خارجی بدون موافقت آنان برگزیده نمیشد (مهدی طالب هاشم، ص ۱۷۴).در ۱۳۲، جناحبن عبادةبن قیس هنائی/ هناوی و بعد از او پسرش، محمد، که کارگزاران اَزْدیِ عباسیان در عمان بودند و ظاهرآ خود نیز به مذهب خوارج تمایل داشتند، از بیم بستگانشان اجازه دادند خوارج اباضی با آزادی کامل اندیشههایشان را تبلیغ کنند (ازکوی، ص ۴۳؛ ابنرزیق، ۱۴۱۲، ص ۲۲۱؛ خلیفات، ص ۱۲۹؛ عقیلی، ص ۱۳، ۲۰).به دنبال شکست جنبش خوارج در حضرموت و یمن، سران خوارج بصره و جزیرةالعرب بهسبب موقعیت حساس جغرافیایی و اوضاع سیاسی و اقتصادی عمان، به آنجا چشم دوختند و عمان مقر دعوت علنی خوارج شد (رجوع کنید به خلیفات، ص۱۳۰؛ فاروق عمر فوزی، ۲۰۰۰، ص ۸۷ـ۸۸). در ۱۳۲، اباضیان عمان با جلندیبن مسعود* به عنوان نخستین امام خوارج اباضی در عمان بیعت کردند (ابنرزیق، ۱۴۰۴، ص ۲۱؛ سالمی، ج ۱، ص ۸۵؛ خلیفات، ص ۱۲۹ـ۱۳۱؛ سیابی، ۱۴۲۱، ج ۱، ص ۲۲۷، ۲۲۹).در پی آن، خلیفه عباسی، سفّاح، در ۱۳۴ سپاهی به سرکردگی خازمبن خُزَیمه* تمیمی برای سرکوب آنان فرستاد. خوارج پس از نبردی سخت ناگزیر به منطقه جُلفار، در شمالشرقی عمان، گریختند (ابناثیر، ج ۵، ص ۴۵۱ـ۴۵۲؛ سالمی، ج ۱، ص ۹۶؛ فاروق عمر فوزی، ۱۳۹۰ـ۱۳۹۲، ج ۱، ص ۲۵۲؛ خلیفات، ص ۱۳۱). اباضیان عمان از حضور خوارج صُفریه در منطقه جلفار ابراز نارضایتی کردند. از اینرو، جلندیبن مسعود لشکری به آنجا اعزام کرد. در این مصاف که در ۱۳۴ رخ داد، صفریه پس از هفت سال فعالیت در شرق جزیرةالعرب شکست خوردند و سرکرده آنان، شیبانبن عبدالعزیز یشکری، کشته شد (العیون و الحدائق، ج ۳، ص ۱۶۳؛ ازکوی، همانجا؛ ابنرزیق، ۱۴۱۲، ص ۲۲۲؛ مهدی طالب هاشم، ص ۱۸۳ـ۱۸۵).پس از آن، خازمبن خزیمه در تعقیب جلندی و یارانش به عمان رفت و از جلندی خواست از خلیفه عباسی حتی به صورت اسمی فرمانبرداری نماید، اما جلندی این پیشنهاد را نپذیرفت و جنگ جلفار دوم میان طرفین درگرفت. پس از هفت روز جنگ سخت و پیروزی ابتدایی اباضیان، سپاهیان خلیفه آنان را شکست دادند و بسیاری (رجوع کنید به طبری، ج ۷، ص :۴۶۳ حدود دههزار) از آنان را کشتند که واپسین آنان جلندیبن مسعود و هلالبن عطیه خراسانی بودند. بدینگونه، نخستین امامت اباضیان عمان در ۱۳۴ از بین رفت (ازکوی، ص ۴۳ـ ۴۴؛ سالمی، ج ۱، ص ۹۳ـ۹۷؛ فاروق عمرفوزی، ۲۰۰۰، ص ۹۲ـ۹۴).پس از این حادثه، گروهی از بنیجلندی که هوادار عباسیان و مخالف امامت خوارج بودند، بیش از چهل سال بر عمان حکم راندند در ۱۷۷ کاملا منقرض گردیدند (ازکوی، ص ۴۴؛ سالمی، ج ۱، ص ۹۵، ۱۰۵ـ۱۰۶؛ سیابی، ۱۴۲۱، ج ۱، ص۲۶۰ـ۲۶۱).براثر تبلیغات وسیع داعیان اباضی و بهرهگیری از کشمکش میان قبایل، اوضاع برای اعلان دومین امامت اباضیان مهیّا شد. آنان از روستاهای مختلف عمان در منطقه الظاهرة، در شمالغربی شهر نَزْوی، گرد آمدند و به فرماندهی محمدبن مُعَلّی کِندی، به جنگ با راشدبن نظر جلندی در ناحیه مجازه رفتند و او و سپاهیانش را در رمضان ۱۷۷ شکست دادند (سالمی، ج ۱، ص ۱۰۷ـ۱۰۹؛ مهدی طالب هاشم، ص ۲۰۰؛ سیابی، ۱۴۲۱، ج ۱، ص ۲۷۱، ج ۲، ص ۹ـ۱۰؛ نایف عید جابر سهیل، ص ۶۶). نبرد مجازه که به زوال سلطه عباسیان و همپیمانانشان (آلجلندی) در عمان منجر شد، به منزله آغاز دومین دولت خوارج اباضی عمان بود که بیش از یک سده برپا ماند (رجوع کنید به عقیلی، ص ۲۶ـ۲۸).خوارج در نزوی گرد آمدند تا امام جدید اباضیه را مشخص کنند و برای جلوگیری از هر اختلافی، هریک از سران اباضی را بر یک ناحیه منصوب کردند. ناحیه ساحلی صُحار (در ۱۲۵ میلی شمالغربی مسقط) به محمدبن معلی و ناحیه داخلی نزوی و روستاهای جوف به محمدبن عبداللّهبن ابیعفان یَحْمُدیاَزْدی سپرده شد. شیخموسیبن ابیجابر ازکوی، فقیه بزرگ اباضی، از تصدی امامت خودداری کرد و ناگزیر امامت را به محمدبن عبداللّهبن ابیعفان سپرد. سپس در ۱۷۷، خوارج با او بیعت کردند (ازکوی، ص ۴۵؛ سالمی، ج ۱، ص ۱۰۸ـ۱۰۹؛ سیابی، ۱۴۲۱، ج ۱، ص ۲۵۶، ۲۷۱ـ۲۷۲، ج ۲، ص۱۰؛ برای تفصیل بیشتر رجوع کنید به مهدی طالب هاشم، ص ۲۰۱ـ۲۰۷).ابنابیعفان، سعیدبن زیاد بَکری را مأمور سرکوب مخالفان در مشرق عمان کرد. او نیز آنجا را به تصرف درآورد. ابنابیعفان با مسلمانان با خشونت و انتقامجویانه رفتار کرد و به مشایخ خوارج جفا نمود و همین امر باعث نارضایی آنان شد. ازاینرو در ۱۷۹، آنان با نیرنگ ابنابیعفان را پس از دو سال و یک ماه حکومت از امامت معزول ساختند و به جایش، وارثبن کعب خَروصی یحمدی را به امامت برگزیدند (ازکوی، ص ۴۵ـ۴۶؛ سالمی، ج ۱، ص ۱۰۹ـ۱۱۲؛ فاروق عمر فوزی، ۲۰۰۰، ص ۱۰۱ـ۱۰۲؛ خروصی، ص ۱۰۷ـ۱۰۸؛ نیز رجوع کنید به خروص*). دوران امامت وارثبن کعب یکی از پررونقترین دوران خوارج عمان محسوب میشود و گفته شده است که وی امنیت را برقرار نمود و با عدل و داد با مردم رفتار کرد (ازکوی، ص ۴۶؛ فاروق عمر فوزی، ۲۰۰۰، ص ۱۰۳).هارونالرشید (حک : ۱۷۰ـ۱۹۳) در اواخر خلافت خود، سپاهی به سرکردگی پسرعمویش، عیسیبن جعفر، برای سرکوب دولت خوارج به عمان فرستاد اما این سپاه بهسبب فسق و فساد در عمان، با مقاومت مردم این سرزمین روبهرو شدند و شکست خوردند و عیسیبن جعفر به دست آنان کشته شد (ابنحبیب، ص ۴۸۸؛ بلاذری، ۱۴۱۳، ص ۷۷؛ عقیلی، ص ۳۲؛ فیلیپس ، ص ۱۹). این پیروزی باعث استحکامپایههای حکومت امامان اباضی عمان شد.وارثبن کعب در جمادیالاولی ۱۹۲، هنگام تلاش برای نجات گروهی از زندانیان که در سیل گرفتار شده بودند، غرق شد و بزرگان خوارج عمان غَسّانبن عبداللّه یحمدی ازدی را به امامت برگزیدند. امامت غسان با مخالفت دیرین آلجلندی و بنیهُناءَة روبهرو شد. او نیروی دریایی نیرومندی برای دفاع از سواحل طولانی عمان در برابر دزدان دریایی هندی و سایر متجاوزان تأسیس کرد. در دوران امامت غسان، قدرت خوارج به اوج خود رسید و آنان نَزْوی، پایتخت امامان اباضی عمان، را «بیضةالاسلام» نامیدند. غسان در ذیقعده ۲۰۷ درگذشت (ازکوی، ص ۴۶ـ۴۸؛ سالمی، ج ۱، ص ۱۱۸ـ۱۲۴؛ برای تفصیل بیشتر رجوع کنید به مهدی طالب هاشم، ص۲۲۰، ۲۲۴ـ۲۳۳؛ سیابی، ۱۴۲۱، ج ۲، ص ۳۴ـ۴۷، ۵۰).پس از مرگ غسان، امامت در شوال ۲۰۸ به عبدالملکبن حمید ازدی رسید. گفته شده است او در دوران امامتش با عدل و داد حکومت کرد و آرامش و امنیت را در عمان و بهویژه مناطق جنوبی آن، که اقامتگاه قبایل سرکش و غارتگر مَهْره* بود، برقرار کرد. در رجب ۲۲۶، مشایخ بزرگ اباضی به اتفاق، امامت خوارج عمان را به مُهَنّابن جَیفَر یحمدی ازدی سپردند. در دوران امامت مهنّا نیز آرامشی نسبی بر عمان حکمفرما بود. در دوران وی سپاه و نیروی دریایی قدرت بسیار یافت و جمعیت شهرها، به دلیل آرامش داخلی و رونق تجاری، رو به افزایش نهاد. مهنّا، وسیمبن جعفر، از قبیله مهره، را که از پرداخت مالیات خودداری و شورش کرده بود، سرکوب نمود. او همچنین، واپسین قیام بزرگ آلجلندی در سده سوم را با اعزام دوازده هزار سپاهی ناکام ساخت. مهنّا که در مقابل هرگونه تلاش برای برکناریاش به علت سالخوردگی، مقاومت سرسختانه نشان میداد و مخالفانش را زندانی میکرد، سرانجام در ربیعالآخر ۲۳۷ درگذشت (ازکوی، ص ۴۸ـ۵۱؛ ابنرزیق، ۱۴۱۲، ص ۲۲۸ـ ۲۳۲؛ سالمی، ج ۱، ص ۱۳۲ـ۱۳۴، ۱۴۸ـ ۱۵۳؛ مهدی طالب هاشم، ص ۲۳۴ـ۲۴۲؛ فاروق عمر فوزی، ۲۰۰۰، ص ۱۱۲ـ۱۱۶).پس از مرگ مهنّا، بزرگان و سران اباضیه صَلتبن مالک را به امامت برگزیدند (ازکوی، ص ۵۱ ـ۵۲؛ سالمی، ج ۱، ص۱۶۰). صلتبن مالک جزیره سُقُطری (واقع در بحر عرب، میان زنگبار و عمان، در مشرق افریقا) را که اباضیه در آن رواج یافته و دارای موقعیت تجاری مهمی بود، با فرستادن صد کشتی جنگی فتح کرد و آن را از دست حبشیان درآورد (ابنحائک، ص ۹۳ـ۹۴؛ سالمی، ج ۱، ص ۱۶۴ـ۱۶۶؛ مهدی طالب هاشم،ص ۲۴۷ـ ۲۵۳؛ فاروق عمر فوزی، ۲۰۰۰، ص ۱۱۸). در اواخر دوران امامت وی، اباضیه در عمان دچار ضعف و دودستگی شدند و همین امر باعث کنارهگیری یا برکناری صلت از مقام امامت خوارج شد. حمایت نکردن از صلتبن مالک، برخلاف آموزههای مذهب اباضی، به انشعاب و تفرقه شدید میان مشایخ خوارج، آشوب و درگیری میان قبایل عمانی و سرانجام زوال امامت خوارج (۲۸۰) و استیلای دوباره عباسیان بر عمان منجر شد. راشدبن نظر/ نضر یحمدی به کمک موسیبن موسی ازکوی و جمعی از شخصیتهای مهم اباضی، در ذیحجه ۲۷۲ یا ۲۷۳ در منطقه فَرْق، در جنوب نزوی، به امامت رسید (ازکوی، ص ۵۲؛ نیز رجوع کنید به سالمی، ج ۱، ص ۱۹۴ـ۲۱۲؛ مهدی طالب هاشم، ص ۲۵۸ـ۲۶۴؛ سیابی، ۱۴۲۱، ج ۲، ص ۱۲۵ـ۱۲۹). در دوره حکومت راشد، میان قبایل عمانی به بهانههای اعتقادی کشمکش رخ داد و بر مذهب اباضیان عمان اثر سوء نهاد. از آن جمله بود جنگ روضه یا تَنوف که در آن، شماری از قبایل مخالف راشدبن نظر شکست خوردند (ازکوی، همانجا؛ ابنرزیق، ۱۴۰۴، ص ۵۳؛ سالمی، ج ۱، ص ۲۱۸، ۲۲۸ـ۲۳۰؛ فاروق عمر فوزی، ۲۰۰۰، ص ۱۲۳ـ۱۲۶). این نبرد باعث تقویت تعصب و دستهبندی میان قبایل عمان گردید و ابندُرید اَزْدی، لغتشناس معروف عرب، قصایدی در رثای کشتگان این نبرد سرود و مردان قبیلهاش را به خونخواهی دعوت کرد (رجوع کنید به ص ۸۹ ـ۹۷؛ نیز رجوع کنید به سالمی، ج ۱، ص ۲۳۱ـ۲۳۶؛ مهدی طالب هاشم، ص۲۷۰ـ۲۷۱).موسیبن موسی ازکوی راشد را فاسق و گمراه خواند و پس از این نبرد، از مخالفان امامت راشد حمایت کرد. او و شاذانبن صلت (فرزند امام صلت) و جمعی از مشایخ، یاران راشد را شکست دادند و نزوی را گرفتند و راشد را در صفر ۲۷۷ از امامت خوارج خلع و زندانی کردند و به جایش، عَزّانبن تمیم خروصی، را به امامت برگزیدند (ازکوی، ص ۵۲ـ۵۳؛ ابنرزیق، ۱۴۰۴، همانجا؛ سالمی، ج ۱، ص ۲۳۷، ۲۴۱؛ مهدی طالب هاشم، ص ۲۷۱ـ۲۷۲).عزّانبن تمیم عاملان راشد در ولایات عمان را عزل و گروهی از یارانش را جانشین آنان کرد و موسیبن موسی را در مقام قضا نگه داشت، اما پس از یک سال وی را عزل کرد. بعضی از سپاهیان عزّان از موسیبن موسی، که به شهر اَزْکی رفته بود، جانبداری کردند. عزّان سپاهی از زندانیان و اوباش و سایر مردم تدارک دید و به جنگ با مخالفان رفت و در شعبان ۲۷۸ بر آنان پیروز شد. در این جنگ، موسیبن موسی کشته و اهالی ازکی کشتار و غارت شدند (ازکوی، ص ۵۳؛ ابنرزیق، ۱۴۱۲، ص ۲۳۳ـ۲۳۴؛ سالمی، ج ۱، ص ۲۴۱؛ مهدی طالب هاشم، ص ۲۷۳ـ۲۷۴). پس از آن نیز، عزّان در شوال ۲۷۸ در جنگ اَلْقاع، در ناحیه صحار، خوارج مخالف خود را شکست داد. در پی آن، سران شکست خورده خوارج نزد والی بحرین، محمدبن بور/ نور/ ثَور، گریختند و وی را تشویق کردند به عمان حمله و آنجا را تصرف کند. حاکم بحرین به آنان توصیه کرد به بغداد نزد خلیفه المعتضدباللّه عباسی روند و از او استمداد جویند. در پی آن، محمدبن ]ابی[القاسم، از سران خوارج، به بغداد رفت و با کسب موافقت خلیفه برای حمله به عمان و با منشور حکومت این سرزمین برای ابنبور، به بحرین بازگشت. سپس، ابنبور با سپاهی مجهز راهی عمان شد. این سپاه پس از نبردهای متعدد، جلفار، تَوام و نزوی را گرفت و در سَمَدالشّان، با لشکر عزّانبن تمیم جنگید و پس از نبردی سخت، در ۲۵ صفر ۲۸۰ امام خوارج را کشت و بر سرزمین عمان مستولی شد (مسعودی، ج ۵، ص ۱۴۹؛ ازکوی، ص ۵۳ـ۵۶؛ ابنرزیق، ۱۴۱۲، ص ۲۳۴ـ ۲۳۶؛ سالمی، ج ۱، ص۲۵۰ـ۲۵۹).به این ترتیب، امامت خوارج اباضی عمان پس از حدود صد سال عملا منقرض گردید و تلاشهای بعدی نیز نتیجه نداشت (رجوع کنید به ازکوی، ص ۵۶؛ مهدی طالب هاشم، ص ۲۸۴؛ عقیلی، ص۴۰؛ برای اطلاع بیشتر درباره دلایل سقوط رجوع کنید به مهدی طالب هاشم، ص ۲۸۵ـ۲۸۷).خوارج از این پس حضور چندانی در صحنه سیاسی عمان نداشتند. بهجز آنکه گاهگاهی در اعتراض به حاکمان عباسی و فرمانروایانِ پس از آنان، دست به شورشهای محلی و پراکنده کماهمیتی میزدند. تا اینکه سرانجام در سده یازدهم دولت آلیعرب اباضی بر سر کار آمد (رجوع کنید به اباضیه*؛ عُمان*).

منابع : ابناثیر؛ ابنجوزی، المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت ۱۴۱۲/۱۹۹۲؛ ابنحائک، صفةجزیرةالعرب، چاپ محمدبن علی اکوع، صنعا ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ ابنحبیب، کتاب المُحَبَّر، چاپ ایلزه لیشتن اشتتر، حیدرآباد، دکن ۱۳۶۱/ ۱۹۴۲، چاپ افست بیروت ]بیتا.[؛ ابندُرَید، دیوان، چاپ عمربن سالم، تونس ۱۹۷۳؛ ابنرُزَیق، الشعاع الشائع باللمعان فی ذکر ائمة عُمان، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ۱۴۰۴/۱۹۸۴؛ همو، الفتح المبین فی سیرة السادة آلبوسعیدیین، چاپ عبدالمنعم عامر و محمد مرسی عبداللّه، ]مسقط [۱۴۱۲/۱۹۹۲؛ ابنقاسم، غایةالامانی فی اخبار القطر الیمانی، چاپ سعید عبدالفتاح عاشور، قاهره ۱۳۸۸/۱۹۶۸؛ ابوالفرج اصفهانی؛ یزیدبن محمد ازدی، تاریخ الموصل، چاپ علی حبیبه، قاهره ۱۳۸۷/۱۹۶۷؛ سرحانبن سعید ازکوی، تاریخ عُمان: المقتبس من کتاب کشف الغُمَّة الجامع لاخبار الامة، چاپ عبدالمجید حسیب قیسی، ]مسقط [۱۴۱۲/۱۹۹۲؛ علیبن اسماعیل اشعری، کتاب مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین، چاپ هلموت ریتر، ویسبادن ۱۴۰۰/۱۹۸۰؛ احمدبن یحیی بلاذری، کتاب جُمَل من انسابالاشراف، چاپ سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت ۱۴۱۷/۱۹۹۶؛ همو، کتاب فتوحالبلدان، چاپ دخویه، لیدن ۱۸۶۶، چاپ افست فرانکفورت ۱۴۱۳/۱۹۹۲؛ سالمبن حمد حارثی، العقود الفضیة فی اصول الاباضیة، ]مسقط[ ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ سلیمانبن خلف خروصی، ملامح من التاریخ العمانی: وفاءً لعُماننا و انصافآ لتاریخنا، السیب، عمان ۱۴۲۲/۲۰۰۲؛ عوض محمد خلیفات، نشأةالحرکة الاباضیة، ]عَمّان[ ۱۹۷۸؛ خلیفةبن خیاط، تاریخ خلیفةبن خیاط، چاپ مصطفی نجیب فوّاز و حکمت کشلی فوّاز، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵؛ احمدبن سعید درجینی، کتاب طبقات المشائخ بالمغرب، چاپ ابراهیم طَلّای، الجزایر ?]۱۳۹۴/ ۱۹۷۴[؛ محمدبن احمد ذهبی، تاریخالاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمری، حوادث و وفیات ۶۱ـ۸۰ ه .، بیروت ۱۴۱۰/۱۹۹۰؛ عبداللّهبن حمید سالمی، تحفةالاعیان بسیرة اهل عُمان، السیب، عمان ۲۰۰۰؛ سمعانی؛ سالمبن حمود سیابی، ازالة الوعثاء عن اتباع ابیالشعثاء، چاپ سیدهاسماعیل کاشف، ]مسقط[ ۱۹۷۹؛ همو، طلقات المعهد الریاضی فی حلقات المذهب الاباضی، ]مسقط[ ۱۴۰۰/۱۹۸۰؛ همو، عُمان عبر التاریخ، ]مسقط[ ۱۴۲۱/۲۰۰۱؛ سیدهاسماعیل کاشف، عُمان فی فجرالاسلام، ]مسقط[ ۱۹۸۲؛ احمدبن سعید شماخی، کتاب السیر، چاپ احمدبن سعود سیابی، مسقط ۱۴۰۷/۱۹۸۷؛ طبری، تاریخ (بیروت)؛ عبدالرحمان عبدالکریم عانی، البحرین فی صدرالاسلام، بیروت ۱۴۲۱/۲۰۰۰؛ عصامالدین عبدالرؤف فقی، الیمن فی ظل الاسلام منذ فجره حتی قیام دولة بنیرسول، ]قاهره ? ۱۹۸۱[؛ محمدرشید عقیلی، الاباضیة فی عُمان و علاقاتها مع الدولة العباسیة فی عصرها الاول، ]مسقط[ ۱۹۸۴؛ العیون و الحدائق فی اخبار الحقائق، ج ۳، چاپ دخویه، لیدن: بریل، ۱۸۷۱، چاپ افست بغداد ]بیتا.[؛ فاروق عمر فوزی، العباسیون الاوائل : ۹۷ـ۱۷۰ ه / ۷۱۶ـ۷۸۶م، بیروت ۱۳۹۰ـ۱۳۹۲/۱۹۷۰ـ۱۹۷۳؛ همو، الوسیط فی تاریخ الخلیج العربی فی العصر الاسلامی الوسیط، عَمّان ۲۰۰۰؛ وندل فیلیپس، تاریخ عُمان، ترجمة محمد امین عبداللّه، ]مسقط [۱۴۲۴/۲۰۰۳؛ محمدبن سعید کدمی، الاستقامة، ]مسقط[ ۱۴۰۵/۱۹۸۵؛ لطیفه بکّای، حرکةالخوارج: نشأتها و تطورها الی نهایة العهد الاموی (۳۷ـ۱۳۲ه )، بیروت ۲۰۰۱؛ سمیوئل بارت مایلز، الخلیج: بلدانه و قبائله، ترجمة محمد امین عبداللّه، ]مسقط[ ۱۴۰۲/۱۹۸۲؛ محمدبن یزید مبرّد، الکامل، ج ۳، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ]بیتا.[؛ حسین مسری، تاریخ البحرین و عُمان من عصر النبوة الی نهایةالعصر الاموی، کویت ۲۰۰۰؛ مسعودی، مروج (بیروت)؛ مصعببن عبداللّه، کتاب نسب قریش، چاپ لوی پرووانسال، قاهره ۱۹۵۳؛ مهدی طالب هاشم، الحرکة الاباضیة فی المشرق العربی : نشأتها و تطورها حتی نهایة القرن الثالث الهجری، ]قاهره[ ۱۴۰۱/۱۹۸۱؛ نایف عید جابر سهیل، الاباضیة فی الخلیج العربی فی القرنین الثالث و الرابع الهجریین، مسقط ۱۴۱۸/۱۹۹۸؛ نایف محمود معروف، الخوارج فی العصر الاموی: نشأتهم، تاریخهم، عقائدهم، ادبهم، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛ جان کریون ویلکینسون، بنوالجلندی فی عمان، ]مسقط[ ۱۹۸۲؛ یولیوس ولهاوزن، احزاب المعارضة السیاسیة الدینیة فی صدرالاسلام: الخوارج و الشیعة، ترجمه عنالالمانیة عبدالرحمان بدوی، کویت ۱۹۷۶؛ یاقوت حموی؛ یعقوبی، تاریخ؛ عبدالباقیبن عبدالمجید یمانی، بهجةالزمن فی تاریخ الیمن، چاپ عبداللّه محمد حبشی و محمد احمد سنبانی، صنعا ۱۴۰۸/۱۹۸۸.۶)

در شمال افریقا. تاریخ شروع و رواج دعوت خوارج در شمال افریقا به طور دقیق معلوم نیست. ابنحوقل (ص ۹۵ـ۹۶) در روایتی ضعیف، حضور نخستین خوارج در جبل نفوسه* در سرزمین مغرب را در دوران خلافت حضرت علی علیهالسلام دانسته و نوشته است که عبداللّهبن وَهْب راسبی* و عبداللهبن اباض و جمعی از یارانشان پس از جنگ نهروان* در صفر ۳۸ در جبل نفوسه سکنا گزیدند و همانجا وفات یافتند، حال آنکه به گفته مورخان، عبداللّهبن وهْب در نهروان کشته شد (رجوع کنید به بلاذری، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۳۶؛ دینوری، ص ۲۱۰؛ طبری، ج ۵، ص ۸۷). ابنحوقل (ص ۳۷) در روایت دیگری گفته است، ابناباض در ناحیه مُذَیخِرَه واقع در جنوب یمن وفات یافت. با وجود این، احتمال دارد برخی از خوارج فراری نهروان به جبل نفوسه پناه برده باشند (محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۴۳).برخی از مورخان معاصر احتمال دادهاند، گروهی از خوارج اِباضی که همراه با فاتحان نخستینِ شمال افریقا در نیمه دوم سده اول به این منطقه رفتند، مذاهب خوارج را به طور نامنظم در غرب لیبی کنونی رواج داده باشند (عمرو خلیفه نامی، ص ۱۱۱؛ لطیفه بکّای، ص ۲۲۹ و پانویس ۱). از جمله طریفبن مالک، از سرداران سپاه مَیْسَره مَطغَری/ مدغری (رجوع کنید به بکری، ج ۲، ص ۸۱۹؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۵۶ـ۵۷؛ نیز رجوع کنید به ادامه مقاله).گفته شده است بربرها پس از ورود طارقبن زیاد و موسیبن نُصَیر به اندلس در سال ۹۲، مسلمان و چندی بعد پیرو مذاهب گوناگون خوارج از جمله صُفریه* گردیدند (ابنخلدون، ج :۱ مقدمه، ص ۲۰۶، ج ۶، ص ۱۴۴). بر اساس این روایت و برخی قراین دیگر، ظهور واقعی خوارج در شمال افریقا به اواخر سده اول و اوایل سده دوم بازمیگردد (رجوع کنید به ورجلانی، ج ۱، ص ۴۲؛ ناصری، ج ۱، ص ۱۳۹؛ بوزیانی دراجی، ج ۱، ص ۲۲ـ۲۳).دوره امویان. ناکامیهای خوارج در مشرق جهان اسلام و سرکوب آنان به دست خلفای اموی از یکسو و مناسببودن اوضاع سیاسی و اجتماعی افریقیه و مغرب جهان اسلام از سوی دیگر، به انتشار مذاهب خوارج در آنجا کمک کرد. بربرها اصول و تعالیم خوارج را با اهداف سیاسی و تمایلات قومی خود همخوان دیدند و آمادگی آنها برای پذیرش آموزههای مبتنی بر آزادی و عدالت و قیام در برابر ستم والیان اموی (رجوع کنید به احمدامین، ج ۳، ص ۳۳۲ـ۳۳۴؛ سعد زغلول عبدالحمید، ج ۱، ص ۲۸۵؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۲۴، ۳۱، ۴۱؛ بوزیانی دراجی، ج۱، ص ۲۴؛ قس زاوی، ص ۱۲۵، ۱۴۵ـ۱۴۶) باعث شد پیروان و داعیان فرق مختلف خوارج (بهویژه صُفریه و اباضیه) در شمال افریقا به ترویج مذاهب خود بپردازند و زمینه را برای قیام بزرگ بربرهای خارجی مذهب بر ضد امویان، و عربها به طور کلی، مهیّا سازند (ابنخلدون، ج ۶، ص ۱۴۴؛ حسین مونس، ص ۱۴۸ ـ ۱۴۹؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۴۴؛ عبادی، ص ۴۵). قراین حکایت از این دارند که داعیان خوارج بصره و مشرق جهان اسلام در زمان خلافت هشامبن عبدالملک اموی (حک : ۱۰۵ـ۱۲۵) به افریقیه و مغرب رفتند. به عقیده حسین مونس (ص ۱۸۷)، این داعیان نقش و تأثیری بزرگ در ترویج اسلام در مغرب اقصی و ناحیه سوس داشتند. آنان مخفیانه به تبلیغ میپرداختند و دعوت خود را بدون ذکر نام مذهب آشکار میکردند (سعد زغلول عبدالحمید، ج ۱، ص ۲۸۶).در منابع اباضیان، سَلَمَة/ سلامةبن سعید/ سَعْدبن علی حَضْرَمی نخستین داعی خوارج اباضی دانسته شده است که وی را دومین امام اباضیهای بصره، ابوعُبَیده مُسْلِمبن ابی کَرِیمه تَمیمی(برای اطلاع از زندگی وی رجوع کنید به درجینی، ج ۲، ص ۲۳۸ـ ۲۴۶) که در ۹۵ به امامت رسیده بود، به افریقیه (کشور تونس فعلی، واقع در مغرب ادنی) فرستاد (رجوع کنید به ورجلانی، ج ۱، ص ۴۲ـ۴۳؛ درجینی، ج ۱، ص ۱۱، ج ۲، ص ۲۳۸ـ۲۴۶؛ شماخی، ج ۱، ص ۷۸ـ۸۰، ۹۰ـ۹۱؛ صالح مصطفی مفتاح، ص ۷۳؛ برای اطلاع درباره بنو سلمةبن سعد رجوع کنید به ابنحزم، ص ۳۵۸ـ۳۵۹).سلمه همراه عِکْرِمه، غلام عبداللّهبن عباس، که به خوارج صفریه متمایل بود (برای اطلاع از زندگی عکرمه رجوع کنید به ابنسعد، ج ۵، ص ۲۸۷ـ۲۹۳؛ابنقتیبه، ص ۴۵۵ـ۴۵۷) و خاستگاه بربری داشت و در فقه و حدیث و تفسیر نامبُردار بود (طبری، ج ۱۱، ص ۶۳۳؛ مالکی، ج ۱، ص ۱۴۶)، در فاصله سالهای ۹۵ تا ۱۱۰ بهافریقیه رفت (رجوع کنید به ورجلانی، ج ۱، ص ۴۲؛ ابنحجر عسقلانی، ج ۵، ص ۶۳۰ـ۶۳۸؛ بارونی، ج ۲، ص ۳۵؛ عمرو خلیفه نامی، ص ۱۱۰). سفر این دو داعی همراه یکدیگر (رجوع کنید به درجینی، ج ۱، ص ۱۱) نشاندهنده آن است که خوارج اعم از اِباضی یا صُفری، در آغاز دعوت دارای اصول مذهبی مشترک بودند و همگی بر اصولی همچون برابری، که هواخواهان بسیاری میان بربرها یافته بود، تأکید داشتند (خلیفات، ص ۱۳۴).سلمه و عکرمه سپس از هم جدا شدند. عکرمه در قَیْروان ماند و با سران قبایل بربرِ مغرب اقصی تماس گرفت و مخفیانه به تعلیم و ترویج مذهب صفریه پرداخت. این در حالی بود که سَلَمَه مذهب اباضی را در میان قبایل بربر مغرب اَدنی و جبل نفوسه در منطقه طرابلس ترویج میکرد (ابوالعرب تمیمی، ص ۸۲ـ ۸۳؛ مالکی، ج ۱، ص ۱۴۶؛ بارونی؛ خلیفات، همانجاها؛ قس حسین مونس، ص ۱۴۹، که نسبت دادن جنبشهای شمال افریقا را به خوارج رد کرده است؛ لطیفه بکّای، ص ۲۲۹، که به همکاریِ دو داعی خارجی شک کرده است).در پی تلاشهای تبلیغی عکرمه، مَیْسره مطغری، رهبر قبیله مطغره که در قیروان نزد او تلمذ کرده بود، آموزههای صُفریه را میان افراد قبیلهاش و قبایل مجاور رواج داد و سالها بعد رهبری نخستین قیام خوارج در شمال افریقا را برعهده گرفت (محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۴۷؛ خلیفات، همانجا). همچنین، ابوالقاسم سَمْکو/ سمغو/ سمجو بن واسول مِکْناسی، رئیس قبیله بربری مکناسه، اصول مذهب صفریه را از عکرمه فرا گرفت و تا هنگام مرگ وی در کنارش ماند. او عقاید صفریه را میان افراد قبیلهاش و سپس میان سیاهان مقیم در واحه تافیلالت در جنوب صحرای مغرب رواج داد (بکری، ج ۲، ص ۸۳۷؛ ابنخلدون، ج ۶، ص ۱۷۲؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۴۸؛ خلیفات، ص ۱۳۴ـ۱۳۵).عده بسیاری از قبیله بَرَغْواطه، ساکن تامَسنا در مغرب اقصی، نیز به دست رهبرشان طریفبن مالک به صفریه گرویدند (رجوع کنید به بکری، ج ۲، ص ۸۱۹؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۵۶ـ۵۷؛ ابنخلدون،ج ۶، ص ۲۷۶). مذهب صفریه همچنین میان قبایل بربری زناته، بهویژه یَفرن* که بیش از دیگر قبایل بربری اشتیاق نشان دادند، رواج یافت (ابنخلدون، ج ۳، ص ۲۱۳، ج ۷، ص ۱۶؛ خلیفات، ص ۱۳۵). رهبر افارقه (گروهی از بربرها)، عبدالاعلیبن جُرَیج/ حُدَیج، غلام رومی تبار موسیبن نصیر، نیز اصول این مذهب را نزد عکرمه در قیروان فراگرفت و سپس میان قومش رواج داد. او در قیام بزرگ میسره مطغری در ۱۲۲ شرکت کرد و از سوی وی حاکم طنجه شد (ابن عبدالحکم، ص ۳۶۴؛ ناصری، ج ۱، ص ۱۴۰). به این ترتیب، صفریه به سرعت در سراسر مغرب اقصی و برخی نواحی افریقیه و مغرب ادنی و جنوب صحرا هواداران بسیار یافت (رجوع کنید به ابنرقیق، ص ۷۳ـ۷۴؛ نُوَیری، ج ۲۴، ص ۷۳؛ ابنخلدون، ج ۷، ص ۱۶؛ سیدعبدالعزیز سالم، ج ۲، ص ۳۰۱ـ۳۰۳).رهبری خوارج صُفریه در مغرب پس از مرگ عِکْرِمَه به مَیسَره مَطغَری رسید و قبایل بربری همچون نفزه، زناته، مِکناسَه، بَرغَواطَه وی را به خلافت برگزیدند و امیرالمؤمنین خواندند (ابناثیر، ج ۵، ص ۱۹۱؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۵۲ـ ۵۳؛ ابنخلدون، ج ۴، ص ۲۴۱، ج ۶، ص ۱۴۴ـ۱۴۵؛ لطیفه بکّای، ص ۲۱۹).میسره چون دریافت هشامبن عبدالملک حامی عبیداللّهبن حَبْحاب، والی افریقیه و مسبب اصلی کشتار بربرهاست، در ۱۲۲ قیام کرد و شهرهای طَنجه و سوس و سراسر مغرب اقصی را فتح نمود و برای تصرف قیروان لشکر کشید؛ اما ظاهرآ از سپاهیان ابنحبحاب شکست خورد و چندی بعد، به سبب بیسیاستی و بدرفتاریهایش، بربرهای صفریه او را کشتند و به جایش خالدبن حُمَید زَناتی را گماشتند (ابنرقیق، ص ۷۳ـ۷۴؛ ابناثیر، ج ۳، ص ۹۲ـ۹۳، ۱۹۱ـ۱۹۲؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۵۱ـ۵۳؛ قس ابن عبدالحکم، ص ۳۶۳ـ۳۶۴).در اواخر ۱۲۲ یا اوایل ۱۲۳، سپاه صفریان به رهبری خالدبن حُمَید سپاه ابنحبحاب را در نبرد غزوةالاشراف شکست داد (رجوع کنید به ابنرقیق، ص ۷۴ـ۷۵؛ قس خلیفةبن خیاط، ص ۲۲۹). این پیروزی باعث شورش عمومی بربرها در سراسر مغرب و اندلس و خشم هشام و فراخوانی عبیداللّهبن حبحاب به دمشق شد (ابنرقیق، ص ۷۵).هشام، سپس کلثومبن عِیاض قُشَیری* را به ولایت افریقیه گمارد و با سپاهی بزرگ به افریقیه و مغرب فرستاد، اما اختلاف عمیق میان افراد این سپاه که از قبایل قَیسی و یمنی و داوطلب و مزدور بودند و اختلافنظر کلثوم و بیشتر فرماندهان اموی باعث بروز ضعف در سپاه اموی گردید و در مصاف با خوارج بربر در بَقْدوره، به شدت شکست خوردند (ابنعبدالحکم، ص ۳۶۵ـ۳۶۷؛ اخبار مجموعة فی فتحالاندلس، ص ۳۶ـ۴۰؛ ابن قوطیه، ص ۳۹ـ۴۱؛ ابنرقیق، ص ۷۶ـ۷۷؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۵۴ـ۵۵). صفریان با این پیروزی بزرگ بر مغرب اقصی مسلط شدند و سلطه آنان تا مغرب اوسط (الجزایر) و مغرب ادنی امتداد یافت (محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۶۹).همزمان با حرکت کلثومبن عیاض به سوی مغرب، عُکّاشةبن ایّوب فزاری/ نفزاوی و عبدالواحدبن یزید هواری، از سران صفریه، رهبری خوارج بربر در مغرب ادنی و مغرب اوسط را برعهده گرفتند و شهر قابِس را تصرف کردند. سپس در چند مصاف دیگر نیز لشکریان اموی را شکست دادند (رجوع کنید به ابن عبدالحکم، ص ۳۶۵، ۳۶۹؛ ابناثیر، ج ۵، ص ۱۹۳ـ۱۹۴؛ لطیفه بکّای، ص ۲۲۰).هنگامی که عکاشه و عبدالواحد سرگرم مرتبکردن اوضاع صفریان در ناحیه زاب و استمداد از قبیله زناته بودند، حنظلةبن صفوان کلبی* در ۱۲۴، در رأس سپاهی به عنوان والی افریقیه از طرف هشامبن عبدالملک، وارد قیروان شد (اخبار مجموعة فی فتحالاندلس، ص ۴۱). عکاشه، سردار اعزامی حنظله به ناحیه زاب را از میان برداشت و حاکم طرابلس را، که به دستور حنظله قصد سرکوب صفریان قبیله نفزه را داشت، به قتل رساند و برای تصرف قیروان حرکت کرد. عبدالواحد نیز با بسیجکردن صفریان تِلِمسان به رهبری ابوقُرَّه/ ابوعُمره مغیلی، سپاهی بزرگ گردآورد و در سه میلی قیروان اردو زد تا به اتفاق عکاشه به قیروان حمله کنند. اما حنظله از اختلافنظر دو رهبر خوارج بهره جست و در دو جنگ، عکاشه و سپس عبدالواحد را از میان برداشت و بسیاری از خوارج بربر را کشت (ابن عبدالحکم، ص ۳۶۹ـ۳۷۱؛ ابنرقیق، ص ۷۹ـ۸۵؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۵۸ـ ۵۹؛ نیز رجوع کنید به مالکی، ج ۱، ص ۱۰۲ـ۱۰۳، ۲۱۵ـ۲۱۶؛ حنظلةبن صفوان کلبی*).درباره خوارج اباضی شمال افریقا، گفتنی است که پیش از ورود سَلَمةبن سعید حضرمی به این منطقه، عقاید آنان فقط نزد اندکی از مردم قبایل هَواره، نَفوسه، لَواته و زَناته که در جبل نفوسه سکونت داشتند، شناخته شده بود. سلمه پس از ده سال تبلیغ و تلاش پیگیر، موفق شد پیروان بسیاری در منطقه کسب کند و مذهب اباضی را از طرابلس تا قابس و از تِلِمْسان تا سُرْت ترویج کند، به گونهای که اغلب مردم سرزمینهایی که امروز لیبی، تونس و الجزایر خوانده میشوند، این مذهب را پذیرفتند (ورجلانی، ج ۱، ص ۴۲؛ سعد زغلول عبدالحمید، ج ۱، ص ۳۱۹؛ برغوثی، ص ۱۱۱؛ صالح مصطفی مفتاح، ص ۷۳ـ۷۵).در پی تشویقهای سلمةبن سعید، برخی از اباضیان جبل نفوسه برای کسب علم راهی بصره شدند تا علوم و اصول این مذهب را در محضر امام وقت اباضیها، ابوعبیده مسلمبن ابیکریمه تمیمی، فراگیرند. یکی از آنان ابوعبداللّه محمدبن عبدالحمیدبن مُغَیطر/ مَغْطیر نفوسی جَنّاونی بود، که پس از آن به مغرب بازگشت و به تبلیغ آموزههای اباضیه در جبل نفوسه پرداخت (ورجلانی، ج ۱، ص ۱۱۷ـ۱۱۸؛ شماخی، ج ۱، ص ۱۲۸؛ خلیفات، ص ۱۳۶؛ دَبوز، ج ۳، ص ۱۸۸؛ عمرو خلیفه نامی، ص ۱۱۰ـ۱۱۲).پس از مرگ سلمه یا بازگشت او به مشرق اسلامی، محمدبن عبدالحمید جانشین وی شد. در دوران تبلیغ وی، که به بردباری و پشتکار شهره بود، مذهب اباضی در ثلث اول سده دوم هجری میان بربرهای جبل نفوسه رواج بسیار یافت و از آن زمان، جبل نفوسه پایگاه اصلی خوارج اباضی در سرزمین مغرب شد (ابنحوقل، ص ۳۷؛ شماخی؛ خلیفات، همانجاها؛ صالح مصطفی مفتاح، ص ۷۴). در طرابلس، اباضیه به طور موروثی بین بربرها شیوع یافت و این مذهب تا کنون در جبل نفوسه، زواره، مْزاب، و برخی از شهرهای لیبی رواج دارد (زاوی، ص ۱۲۸؛ عبادی، ص ۴۸ـ۴۹؛ بل ، ص ۱۴۵).ظاهرآ موفقیتهای نسبی قیامهای خوارج صفریه در مغرب اقصی، خوارج اباضی مغرب ادنی را به قیامهای مشابه تحریک کرد، اما جنبشهای نخستین آنها به سبب نزدیکیشان به قیروان و مراکز قدرت خلافت به آسانی سرکوب شدند (محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۸۲).پس از مرگ هشامبن عبدالملک در ۱۲۵، عملا خلافت در شرق اسلامی رو به افول نهاد و عباسیان قدرت یافتند (ابنخلدون، ج ۶، ص ۱۴۵). در دوره امارت عبدالرحمانبن حبیببن ابیعبیده فِهری بر افریقیه (۱۲۷ـ۱۳۷)، چندین قیام خوارج تمامآ سرکوب شدند. عبدالرحمان با نیرنگ و گاه با خشونت جنبشهای خوارج را تارومار کرد. او قیام عروةبن ولید صدفی صُفری را در تونس فرونشاند (ابنعذاری، ج ۱، ص ۶۰ـ۶۱) و اتحاد خوارج صفریه (عبداللّهبن سَکَرْدید و ثابتبن زیدون صنهاجی) در شهر باجه را از بین برد (ابنخلدون، ج ۴، ص ۲۴۳، ج ۶، ص ۱۴۶).در ۱۲۷، صالحبن طریفبن مالک بَرَغْواطی، از خوارج صفریه و از سپاهیان میسره مطغری، در شهر تامسنا جانشین پدرش و مدعی پیامبری شد و آیین جدیدی به وجود آورد و دولتی برپا کرد (رجوع کنید به بکری، ج ۲، ص ۸۱۹ـ۸۲۰، ۸۲۴ـ۸۲۷؛ کتابالاستبصار، ص ۱۹۷ـ۲۰۰؛ محمدبنتاویت، ص ۲۷۱ـ ۲۷۲؛ نیز رجوع کنید به بل، ص ۱۷۳ـ۱۸۰، ۱۹۰ـ۱۹۳).در طرابلس، اباضیان قبایل هواره و زناته که به ریاست عبداللّهبن مسعود تُجیبی قیام کرده بودند، در ۱۲۷ یا ۱۲۹ به دست الیاس، برادر عبدالرحمان فهری و حاکم طرابلس، سرکوب شدند (ابن عبدالحکم، ص ۳۷۳؛ خلیفات، ص ۱۳۸؛ قس خلیفةبن خیاط، ص :۲۵۳ سعدبن مسعود).پس از قتل عبداللّهبن مسعود تجیبی، قبایل اباضی هواره به رهبری عبدالجباربن قیس/ مَعْن مرادی و حارثبن تَلید حضرمی که ظاهرآ یکی امور مذهبی و دیگری امور نظامی را برعهده داشت، شهر طرابلس را محاصره و آن را تصرف کردند و سپاه عبدالرحمانِ فهری* را شکست دادند، اما بعدآ دو رهبر اباضی در کشمکش برای تصاحب قدرت یا به سبب اختلاف بر سر مسائل فقهی، یکدیگر را کشتند و به روایاتی، با توطئه فهری یا در جنگ با وی در ۱۳۱ (یا ۱۲۹) کشته شدند (خلیفةبن خیاط؛ ابن عبدالحکم، همانجاها؛ ابنرقیق، ص ۹۱ـ۹۲؛ خلیفات، ص ۱۳۹ـ۱۴۱).بر اثر این حادثه، جامعه اباضیها در مغرب اقصی دچار آشفتگی و نزاع شد تا آنکه به دستور ابوعبیده، امام اباضی، خوارج بربر از نو متحد شدند (خلیفات، ص ۱۴۲). در ۱۳۲، خوارج طرابلس اسماعیلبن زیاد نفوسی، رهبر قبیله اباضی نفوسه، را به امامت برگزیدند. او پس از اینکه قدرت کافی یافت، شهرهای قابس و تلمسان را تصرف کرد. عامل عبدالرحمان فهری در طرابلس نفوسی و شماری از اباضیان را به قتل رساند (ابنعبدالحکم، ص ۳۷۳ـ۳۷۴؛ صالح مصطفی مفتاح، ص ۸۱ـ۸۲؛ قس ابنخلدون، ج ۶، ص :۱۴۶ در ۱۳۵).دوره عباسیان. سختگیری عبدالرحمان فهری و عاملانش در طرابلس خوارج را در مغرب ادنی تضعیف کرد و اتحاد خوارج آنجا را گسست؛ به گونهای که رهبران خوارج اباضیه به مدت هشت سال (از ۱۳۲ تا ۱۴۰) به فعالیت پنهانی روی آوردند (محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۸۵؛ خلیفات، همانجا). با وجود این و برخلاف نظر برخی مورخان، قیامهای خوارج در مغرب از بین نرفت، بلکه در پی بروز کشمکش در خاندان فهری بر سر قدرت و پس از کشته شدن عبدالرحمان فهری (سال ۱۳۷؛ رجوع کنید به ابنرقیق، ص ۹۷ـ۱۰۲؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۶۷ـ۶۹)، شدت بیشتری یافت. به ویژه که دولت نوپای عباسی سرگرم مشکلات خود بود و هنوز استقرار کامل نداشت.عاصمبن جمیل، رهبر وَرْفَجومه (از تیرههای قبیله نفزاوه) و از خوارج صفریه، که بعضآ او را کاهن و مدعی پیامبری دانستهاند، سران تیرههای نفزاوه را با خود متحد ساخت و عده بسیاری از مردم قیروان به گمان اینکه او هوادار خلافت عباسی است، به وی پیوستند. حبیببن عبدالرحمان فهری (حک : ۱۳۸ـ۱۴۰)، والی عباسیان در افریقیه، با لشکری برای جنگ با عاصم ــکه از تحویلدادن عموی وی (عبدالوارث) و یارانش خودداری کرده بودــ از قیروان خارج شد. حبیب در جنگ با خوارج صفریه شکست خورد و به قابس گریخت و عاصم همراه بربرها و عربهایی که به وی پناه برده بودند، در ۱۳۸ به سوی قیروان حرکت کرد. قاضی ابوکُرَیب، جانشین حبیب فهری در قیروان، به مصاف عاصم رفت، اما بیشتر سپاهیان ابوکریب به تحریک دوستانشان به صفریان پیوستند و او با حدود هزار نفر از یارانش با خوارج جنگید و همگی کشته شدند. خوارج صفریه در ۱۳۹ قیروان را تصرف کردند و بنا به روایتهایی که بعضآ مبالغهآمیزند، فجایع تلخی پدید آوردند تا جایی که فقها و بزرگان شهر به منصور خلیفه عباسی شکایت کردند. عاصم سپس برای نبرد با حبیببن عبدالرحمان راهی قابس شد. در این جنگ، خوارج پیروز شدند و حبیب ناگزیر به اوراس گریخت، اما در نبردی دیگر بر خوارج پیروز شد و عاصمبن جمیل و بسیاری از افراد قبیلهاش را به قتل رساند. سپس در محرّم ۱۴۰ برای بازپس گرفتن قیروان راهی این شهر شد، اما در جنگ با عبدالملکبن ابی جَعْد نفزی، جانشین عاصم در قیروان، کشته شد و سپاهیانش شکست خوردند. خوارج صفریه پس از این پیروزی، خاندان فهری را در مغرب از بین بردند و بر قیروان و سراسر افریقیه تسلط یافتند (ابنرقیق، ص ۱۰۲ـ۱۰۴؛ ابناثیر، ج ۵، ص ۳۱۵ـ۳۱۶؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۷۰؛ ابنخلدون، ج ۴، ص ۲۴۴، ج ۶، ص ۱۴۶،۱۵۰).بر اثر رواج مذهب اباضیه میان قبایل بربر مغرب ادنی و اوسط و نیاز مردم به آموختن بیشتر آموزههای دینی، چهار تن از بزرگان اباضیه از مناطق مختلف مغرب در ۱۳۵ راهی بصره شدند و پنج سال به صورت پنهانی در بصره به فراگیری علوم دینی در محضر ابوعبیده مسلمبن ابیکریمه تمیمی پرداختند. این افراد عبارت بودند از: عبدالرحمانبن رستم فارسی (که بعدآ دولت رستمیان* اباضی را در تاهرت بنیان گذارد) از قیروان، عاصم سِدراتی از سدراته در غرب اوراس، ابوداود قَبَلی نفزاوی از نفزاوه در جنوب تونس (افریقیه)، و ابودُرار اسماعیلبن درار غدامسی از غدامس واقع در جنوب طرابلس (ورجلانی، ج ۱، ص ۵۷ـ۵۸؛ شماخی، ج ۱، ص ۱۱۳، ۱۲۶ـ۱۲۹؛ دبّوز، ج ۳، ص ۱۸۸؛ سیابی، ص ۵۱ـ۶۲؛ خلیفات، ص ۱۳۷). در هنگام بازگشت این چهار تن (سال ۱۴۰)، ابوعبیده یکی دیگر از پیروانش به نام ابوالخطاب عبدالاعلیبن سَمْح مَعافری (برای اطلاع از زندگی او رجوع کنید به ورجلانی، ج ۱، ص ۶۱ـ۷۴) را که از عربهای یمن بود، نیز همراه آنان به مغرب فرستاد. ابوعبیده توصیه کرد چنانچه خوارج توانستند حکومتی در مغرب تأسیس کنند، امامت آن به ابوالخطاب معافری، که در اداره امور حکومت توانا بود، سپرده شود. این پنج نفر که در تاریخ اباضیان به «حَمَله علم» معروف شدند، به طرابلس رفتند و در آنجا مجالس خصوصی برای آموزش اصول اباضی برپا کردند تا قبایل بربر اباضیمذهب را برای قیام آماده کنند. عدهای از شاگردان محلی آنان به «شاگردان حَمَله علم» معروف شدند که از آن میان، عمربن یَمْکِتْن مدرسهای برای آموزش قرآن کریم و احتمالا تبلیغ تعالیم اباضی در جبل نفوسه تأسیس کرد (ورجلانی، ج ۱، ص ۵۹ـ۶۰؛ درجینی، ج ۱، ص ۲۰ـ۲۱؛ شماخی، ص ۱۱۴؛ خلیفات، ص ۱۳۷، ۱۴۷).در ۱۴۰، رهبران اباضی با ابوالخطاب به عنوان امامِ ظهور بیعت کردند و قبایل بربر همچون نفوسه، هواره و زناته به وی پیوستند (ابنسلام اباضی، ص ۱۱۷؛ یعقوبی، ج ۲، ص ۳۸۶؛ ورجلانی، ج ۱، ص ۶۱ـ۶۴). حکومت ابوالخطاب به مدت چهار سال پابرجا ماند و بنا به روایتی، با عدل و داد همراه بود (رجوع کنید به درجینی، ج ۱، ص ۲۶). در منابع اباضی، قیام ابوالخطاب معافری در سال ۱۴۰ آغاز «مرحله ظهور» و او نخستین امام اباضیها در شمال افریقا شناخته شده است (رجوع کنید به محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۸۲).ابوالخطاب طرابلس را تصرف و عامل منصور عباسی را از آنجا بیرون کرد. همچنین جزیره جَرْبه، ناحیه جبل دَمّر، شهر قابس و عملا بیشتر سرزمین مغرب ادنی را به تصرف درآورد (ورجلانی، ج ۱، ص ۶۴ـ۶۵، ۶۸ و پانویس ۴۲؛ بارونی، ج ۲، ص ۳۵) و در نامهای به ابوعبیده گزارش داد (رجوع کنید به ابوعبیده مسلمبن ابی کریمه، ص ۳ به بعد).ظاهرآ تسلط صفریه بر مغرب اقصی و اوسط و بهویژه ستمکاریها و رفتارهای زشت خوارج قبیله ورفجومه در قیروان، اباضیان مغرب ادنی را به خشم آورد واین امر موجب کشمکش میان این دو فرقه خارجی و قیام ابوالخطاب معافری برای بیرونراندن خوارج صفریه از قیروان شد (سعد زغلول عبدالحمید، ج ۱، ص ۳۴۰ـ۳۴۱؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۷۵؛ نیز رجوع کنید به ابنرقیق، ص ۱۰۳ـ۱۰۴؛ ورجلانی، ج ۱، ص ۶۵ـ۶۶). با وجود این، علاقه ابوالخطاب به توسعه قلمرو خود را باید مهمترین دلیل برای حمله او به قیروان به حساب آورد (رجوع کنید به یعقوبی، ج ۲، ص ۳۸۶؛ ابناثیر، ج ۵، ص ۳۱۷). او با ششهزار سپاهی قیروان را محاصره کرد. پس از مدتی، در رقّاده میان دو فرقه خارجی جنگ رخ داد. عبدالملک کشته شد و ابوالخطاب همراه خوارج اباضی در صفر ۱۴۱ وارد قیروان گردید (ورجلانی، ج ۱، ص ۶۷ـ۶۹؛ ابناثیر، ج ۵، ص ۳۱۶ـ ۳۱۷؛ درجینی، ج ۱، ص ۲۸ـ۲۹).استیلای خوارج بر قیروان و بیشتر نواحی افریقیه و مغرب ادنی، منصور عباسی را بر آن داشت تا آنان را از این نواحی خارج کند. از این رو، محمدبن اشعث خُزاعی را در ۵ ذیحجه ۱۴۱ به ولایت مصر و آزادسازی افریقیه مأمور کرد (کندی، ص۱۳۰؛ مالکی، ج ۱، ص ۱۶۰؛ ابنخلدون، ج ۴، ص ۲۴۵). ابوالخطاب معافری نیز قیروان را به عبدالرحمانبن رستم اباضی سپرد و خود برای مقابله با سپاهیان عباسی راهی شد (ابنسلام اباضی، ص ۱۲۶ـ۱۲۷؛ ابنخلدون، ج ۴، ص ۲۴۴ـ ۲۴۵، ج ۶، ص ۱۴۶).ابناشعث پس از استقرار در مصر، نخست سپاهی به سوی ابوالخطاب فرستاد که اباضیان در ناحیه وِدْراسه/ وِرْداسه آن را تارومار کردند (ابنرقیق، ص ۱۰۴؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۷۱؛ شماخی، ج ۱، ص ۱۱۸). سپس سپاه دیگری در ۱۴۲ گسیل داشت که آن نیز در مَغْمَداس (واقع در سُرت) شکست خورد (کندی، ص ۱۳۰ـ۱۳۱؛ ابناثیر، ج ۵، ص ۳۱۷؛ قس خلیفةبن خیاط، ص ۲۷۵ـ:۲۷۶ نزدیک برقه؛ ورجلانی، ج ۱، ص ۸۲، که نام ابوحاتم ملزوزی را به جای ابوالخطاب ذکر کرده است؛ نیز رجوع کنید به ابنسلام اباضی، ص ۱۱۷ـ۱۲۱). در پی این شکستها، به دستور خلیفه عباسی، محمدبن اشعث خود در رأس چهل تا هفتاد هزار سپاهی راهی افریقیه شد (بلاذری، ۱۴۱۳، ص ۲۳۲؛ ورجلانی، ج ۱، ص ۷۱).چون ابناشعث از شمار بسیار خوارج که به روایتی حدود نودهزار (رجوع کنید به درجینی، ج ۱، ص ۳۳) و به روایتی دیگر، حدود دویستهزار تن (ابنعذاری، ج ۱، ص ۷۱) بودند، مطّلع شد و دانست که آنان کاملا مجهزند، وانمود کرد به مصر بازمیگردد و همین امر باعث پراکندگی اباضیان شد. سپس به سرعت به سوی طرابلس رفت و در صفر یا ربیعالاول ۱۴۴ در تَوَرغا، نزدیک طرابلس، سپاه ابوالخطاب معافری را شکست داد. در این نبرد، ابوالخطاب و دوازدههزار تا چهاردههزار تن از اباضیان به قتل رسیدند (ابنسلام اباضی، ص ۱۲۱، ۱۲۵ـ۱۲۷؛ ورجلانی، ج ۱، ص ۷۱ـ۷۵؛ ابناثیر، ج ۵، ص ۳۱۷؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۷۱ـ۷۲؛ قس نویری، ج ۲۴، ص ۷۴ـ۷۵).چند روز پس از نبرد تورغا، ابناشعث با سپاه شانزدههزار نفره خوارج قبیله زناته، به رهبری ابوهُرَیرَه زَنّاتی، که به کمک سپاهیان ابوالخطاب رفته بودند، جنگید و همه آنان را کشت (ابنعذاری، ج ۱، ص ۷۲). محمدبن اشعث در اول جمادیالاولی ۱۴۴ وارد قیروان شد و پس از مستحکم کردن شهر، به تعقیب و سرکوب خوارج در سراسر افریقیه و مغرب ادنی پرداخت. او لشکری به وَدَّان و زَویله فرستاد و اباضیان آنجا را بهشدت سرکوب و تارومار کرد و عده بسیاری از آنان را کشت (ابناثیر، ج ۵، ص ۳۱۸؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۷۲ـ۷۳).عبدالرحمانبن رستم (جانشین ابوالخطاب در قیروان) که با لشکری برای یاری ابوالخطاب به قابس رفته بود، چون از کشتهشدن وی خبر یافت، لشکر همراهش را مرخص کرد و به قیروان بازگشت و پس از تعیین جانشین خود، مخفیانه به مغرب اوسط گریخت. بعدآ، مردم قیروان عامل اباضیها را دستگیر کردند (ورجلانی، ج ۱، ص ۷۵ـ۷۷؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۷۲).اقدامات ابناشعث قدرت عباسیان را در افریقیه تثبیت کرد و در دل خوارج ترس انداخت و آنان را به فرمانبرداری از خلافت یا کوچ به مناطق دوردست وادار کرد (ابنعذاری، ج ۱، ص ۷۲ـ۷۳). به دنبال کشتهشدن ابوالخطاب، اباضیان باقیمانده در افریقیه و مغرب ادنی ناگزیر بار دیگر به فعالیتهای پنهانی روی آوردند، که اصطلاحآ به «امامت دفاع» معروف است (محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۸۹).اباضیهای طرابلس در رجب ۱۴۵ مخفیانه در حومه شهر جمع شدند و ابوحاتم یعقوببن لبیب مَلْزوزی را به عنوان «امام دفاع» برگزیدند (ورجلانی، ج ۱، ص ۷۸ـ۷۹؛ درجینی، ج ۱، ص ۳۶ـ۳۷؛ قس ابنسلام اباضی، ص :۱۲۸ به اشتباه سال ۱۵۴). ظاهرآ ابوحاتم ملزوزی، عبدالرحمانبن رستم را به سبب جایگاه رفیعش، امام اباضیه میشناخت واز این رو، تمام اموال زکات را برایش میفرستاد. ابوحاتم به مدت چهار سال پنهانی مشغول گردآوری و متحد کردن اباضیان در ولایت طرابلس بود (رجوع کنید به ورجلانی، ج ۱، ص ۷۸).به نظر میرسد، خوارج صفریه پس از شکست در افریقیه بار دیگر در مغرب اوسط قدرت یافتند. از آن میان، ابوقُرَّةبن دوناس یَفرنی یا مَغیلی توانست در ناحیه برغواطه واقع در تِلِمسان، امارت مستقلی برپا کند. ابوالقاسم سَمجوبن واسول پایههای دولت بنی مِدرار* را در سجلماسه پیریزی کرد. ابوقره پس از خالدبن حُمَید زناتی، رهبری خوارج صفریه در مغرب اوسط و اقصی را برعهده گرفت تا آنکه خوارج مغرب ادنی و بخشهای ساحلی و غربیِ مغرب اوسط در ۱۴۸ با وی به عنوان امام صفریه بیعت کردند (ابنخلدون، ج ۶، ص ۱۴۷، ۱۷۲، ج ۷، ص ۱۷ـ۱۸؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۷۶ـ۷۷).در ۱۴۸، محمدبناشعث خزاعی، پس از سرکوب اباضیان، لشکری برای سرکوبی ابوقره و خوارج بنویفرن به سوی تلمسان فرستاد. ابوقره به مغرب اقصی گریخت، اما شورش سپاهیان ابناشعث و برکناری او مانع سرکوب کامل خوارج شد و ابوقره پس از بازگشت به موطن خود، قصد حمله به قیروان نمود (رجوع کنید به ابنعذاری، ج ۱، ص ۷۳؛ ابنخلدون، ج ۶، ص ۱۴۷، ج ۷، ص ۱۷).اغلببن سالم، والی افریقیه (حک : ۱۴۸ـ۱۵۰)، در حمله به خوارج پیشدستی کرد. ابوقره به تلمسان گریخت. اغلب تصمیم داشت او را تعقیب کند، اما سپاهیانش مخالفت کردند و به قیروان بازگشتند و اندکی بعد، اغلب در جنگ با یکی از سران سپاهش به قتل رسید (ابناثیر، ج ۵، ص ۵۸۶ـ۵۸۷؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۷۴ـ۷۵). پس از آن، جانشینش عمربن حفص مُهَلَّبی مشهور به هزارمرد، شهر مهم طُبْنَه در ناحیه زاب را مستحکم نمود و پایگاهی برای حمله به تلمسان و نیز تاهرت، مقر عبدالرحمانبن رستم (رهبر خوارج اباضی) قرار داد. از این رو، خوارج مغرب، اعم از صفریه و اباضیه تصمیم گرفتند برای نخستین بار متحد شوند و پیش از اقدام عمربن حفص، به طبنه حمله کنند. در این هنگام، عامل عباسیان در طرابلس با اطلاع از قصد آنان، لشکری به سویشان فرستاد. خوارج در ظاهر اعلام اطاعت کردند و آن لشکریان بازگشتند. به روایتی، اباضیه طرابلس به رهبری ابوحاتم ملزوزی آنان را درجنگ کشتند و سپاه دیگرِ حاکم طرابلس را در میان راه شکست دادند. ابوحاتم ملزوزی همچنین سپاه مشترک حاکم طرابلس و والی جدید افریقیه را (که در طبنه مستقر بود) شکست داد و طرابلس را به تصرف درآورد و عامل عباسیان را وادار به فرار به سوی قابس کرد. لشکر ابوحاتم فراریان را تا قابس تعقیب کرد و در آنجا، لشکر دیگری از عباسیان را شکست داد. سپس، قیروان را محاصره کرد. در پی تصمیم سران خوارج مبنی بر لزوم محاصره عمربن حفص در طُبنه، ابوحاتم محاصره قیروان را رها کرد و با سپاهیانش راهی طبنه شد. برخی دیگر از رهبران خوارج همچون عبدالرحمانبن رستم، مِسْوَربن هانی زناتی، ابوقرّه، عبدالملکبن سَکردید صنهاجی و جریربن مسعود مدیونی نیز در آنجا گرد آمدند و جمعآ دوازده لشکر خارجی با حدود هفتادهزار سپاهی اعم از اباضی و صُفری در سال ۱۵۳ شهر طُبنه را محاصره کردند، در حالی که عمربن حفص با ۵۰۰، ۱۵ تن درون شهر بود. عمربن حفص که توان مقاومت نداشت، سعی کرد با ارسال پول و هدایایی کمارزش ابوقرّه صُفری را تطمیع کند و میان خوارج تفرقه اندازد. گویند او، یا به روایتی برادرش، این پیشنهاد را پذیرفت و دست از محاصره کشید و همراه صفریه به تلمسان بازگشت. عقبنشینی ابوقرّه صُفریه تأثیر بدی در روحیه اباضیه گذاشت و عملا محاصره طبنه پایان یافت. عبدالرحمانبن رستم به تَهُوده عقبنشینی کرد. در حالی که ابوحاتم ملزوزی و اباضیه طرابلس و تونس شتابان راهی قیروان شدند تا شاید پیش از رسیدن عمربن حفص، آن شهر را تصرف کنند. عمربن حفص سپاهی ۱۵۰۰ نفره به مصاف عبدالرحمانبن رستم که پانزده هزار سپاهی همراه داشت، به تهوده فرستاد و شماری از خوارج اباضی را کشت و عبدالرحمانبن رستم نیز به تاهرت فرار کرد. عمربن حفص سپس برای نجات مرکز حکومتش (قیروان)، به سرعت به آنجا بازگشت. در این اثنا، ابوقرّه به طبنه حمله کرد، اما با مقاومت سرسختانه مهنّابن مُخارِق، جانشین ابنحفص، شکست خورد و به تلمسان گریخت. ابوحاتِم ملزوزی با سپاه انبوه خوارج اباضی که عده آن را ۰۰۰،۱۳۰ تا ۰۰۰،۳۵۰ تن نوشتهاند، قیروان را هشت ماه محاصره کرد. مردم شهر به سختی افتادند و بعضی برای نجات خویش به آنان پیوستند. اما با نزدیکشدن سپاه عمربن حفص، خوارج محاصره قیروان را رها کردند و به مصاف وی رفتند. ابنحفص راهش را تغییر داد و وارد قیروان شد و استحکامات شهر را تقویت کرد و در آنجا پناه گرفت. ابوحاتم قیروان را دوباره محاصره کرد تا اینکه پس از یک سال، بر اثر تمامشدن آذوقه و اختلافنظر میان سرداران عمربن حفص و حرکت سپاه یزیدبن حاتِم مهلّبی برای نجات وی و محاصرهشدگان ــکه بر ابنحفص گران آمدــ با گروهی از یارانش از قیروان خارج شد و با اباضیان جنگید و در نیمه ذیقعده یا ذیحجه ۱۵۴ در مصاف با خوارج کشته شد. ابوحاتم ملزوزی چون از نزدیکشدن سپاه بزرگ خلیفه عباسی به فرماندهی یزیدبن حاتم به افریقیه مطّلع شد، با شرایط آسانی با جمیلبن صَخْر/ حُجر، برادر ناتنی عمربن حفص و عامل او در قیروان، صلح نمود و استحکامات شهر را ویران کرد تا پناهگاهی محکم برای دیگران نشود. سپس، عبدالعزیزبن سَمح معافری، برادر ابوالخطاب معافری، را حاکم این شهر کرد و برای مصاف با سپاه یزیدبن حاتم که در راه افریقیه بود، به سوی طرابلس رفت. در غیاب وی، عربهای قیروان بر خوارج شوریدند و آنان را کشتند. ابوحاتم نیز که از اختلاف میان سپاهیانش احساس خطر میکرد، به جبل نفوسه که از دیرباز پناهگاه امن دعوت خوارج اباضی بود، پناه برد. ابوحاتم و خوارج در ربیعالاول ۱۵۵، جنگهای سختی در جبل نفوسه با سپاه یزیدبن حاتم کردند که در آنها حدود سیهزار تن از خوارج از جمله خود ابوحاتم ملزوزی کشته شدند. یزیدبن حاتم حدود یک ماه در طرابلس اقامت کرد و خوارج اباضی را به خونخواهی عمربن حفص در هر ناحیهای که مییافت، میکشت و سپس به قیروان رفت (رجوع کنید به ابنسلام اباضی، ص ۱۲۸ـ۱۳۱؛ ابنرقیق، ص۱۰۵ـ۱۱۱، ۱۲۳ـ۱۲۴؛ ورجلانی، ج ۱، ص ۷۹ـ۸۴؛ ابناثیر، ج ۵، ص ۵۹۸ـ۶۰۱؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۷۵ـ۷۹؛ ابنخلدون، ج ۴، ص ۲۴۶ـ۲۴۷، ج ۶، ص ۱۴۷ـ۱۴۸، ج ۷، ص ۱۷).جنگهای فراوان و مداوم خوارج اباضی با سپاهیان خلافت اموی و عباسی بخش بزرگی از خوارج را نابود ساخت و آنان را به اضمحلال و پراکندگی کشاند و رهبرانشان دریافتند که سلطه خلافت عباسی بر افریقیه و مغرب ادنی چنان قدرتمند شده که هرگونه اقدامی بر ضد آن بیهوده است (خلیفات، ص ۱۶۶). پیروزی قاطع یزیدبن حاتم ضربه مهلکی بر خوارج وارد ساخت تا جایی که میتوان آن را پایان فعالیتهای منظم و فراگیر اباضیان در افریقیه و مغرب ادنی شمرد، زیرا پس از آن، خوارج به نواحی دیگر کوچ کردند و دیگر نتوانستند قیام وسیع و سازمانیافتهای برپا کنند. اوضاع منطقه در زمان جانشینان یزیدبن حاتم روی هم رفته آرام بود (نویری، ج ۲۴، ص ۸۹؛ ابنخلدون، ج ۴، ص ۲۴۷، ج ۶، ص ۱۴۸، ۱۵۱؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۹۴)، به جز پارهای شورشهای پراکنده که در ادامه از آنها یاد میشود :در ۱۵۵، خوارج صفریه سِجِلماسه بر امیر خود، عیسیبن یزید، شوریدند و او را از میان برداشتند و سمجوبن واسول مِکناسی را به امامت برگزیدند. در ۱۵۶، اباضیان طرابلس، بهرغم شکست سنگین در جبل نفوسه، به رهبری ابویحییبن فانوس/ فوناس هواری قیام کردند که لشکریان یزیدبن حاتم در جنگی سخت آنان را سرکوب نمودند (ابناثیر، ج ۶، ص ۸، ۱۱، پانویس ۱؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۷۹).در ۱۵۷، خوارج صُفری قبیله ورفجومَه به رهبری ابوزرجونه قیام کردند که مهلّببن یزیدبن حاتم آنان را سرکوب کرد (ابنرقیق، ص ۱۲۵ـ۱۲۶؛ ابنخلدون، ج ۶، ص ۱۴۸؛ ناصری، ج ۱، ص ۱۸۶).در سالهای ۱۶۰ تا ۱۶۲، عبدالرحمانبن رستم که بار دیگر به امامت اباضیان رسیده بود، در تاهرت دولت رستمیان را تأسیس کرد (ورجلانی، ج ۱، ص ۸۵؛ شماخی، ج ۱، ص ۱۲۴ـ ۱۲۵؛ نیز رجوع کنید به رستمیان*). در ۱۶۴، قیام خوارج صفریه به رهبری ایوب هواری در ناحیه زاب را، علاءبن سعید مهلّبی، فرونشاند (ابناثیر، ج ۵، ص ۶۰۲؛ نیز رجوع کنید به ابنرقیق، ص ۱۲۵).در دوران حکومت داودبن یزیدبن حاتم مهلّبی بر افریقیه (حک : ۱۷۰ـ۱۷۱)، اباضیانِ قبیله نَفْزَه/ نفزاوه در کوههای باجه به رهبری صالحبن نُصَیر (یا نصیربن صالح) نَفْزی اِباضی قیام کردند. داود پسرعمویش، سلیمانبن صِمَّه مهلّبی (یا سلیمانبن یزید)، را با ده هزار سپاهی فرستاد و آنان را به شدت سرکوب کرد. صالح از باجه به کوه اوراس گریخت و اباضیان را در آن ناحیه جمع کرد، اما در نبرد سختی با سلیمان در دامنه اوراس همراه با سایر خوارج کشته شد (ابنرقیق، ص ۱۳۲؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۸۲؛ نویری، ج ۲۴، ص ۸۸؛ ابنخلدون، ج ۴، ص ۲۴۷، ج ۶، ص ۱۴۸).در پی تأسیس دولت اباضی رستمیان در مغرب اوسط، شماری از اباضیان مغرب ادنی که به شدت زیر فشار عمال عباسیان قرار داشتند، به مغرب اوسط کوچ کردند تا تحت حمایت آنان قرار گیرند و گروههای دیگر خوارج که در مناطق دورافتاده، همچون جبل نفوسه در طرابلس و سرزمین جرید در جنوب تونس، مانده بودند، خود را جزو اتباع دولت رستمیان میدانستند (خلیفات، ص ۱۶۶؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۱۱۰ـ۱۱۱؛ نیز رجوع کنید به صالح باجیه، ص ۱۴ـ۲۲، ۴۰ـ۴۱).اباضیان جبل نفوسه در طرابلس در ۱۸۹ بر ابراهیمبن اغلب، والی عباسیان در افریقیه، شوریدند اما در مقابل سپاه اعزامی اغلبیان تسلیم شدند (ابناثیر، ج ۶، ص ۱۹۲ـ۱۹۳؛ ابنخلدون، ج ۴، ص ۲۵۰ـ۲۵۱؛ سعد زغلول عبدالحمید، ج ۲، ص ۳۶). در ۱۹۶، طرابلس به محاصره اباضیان به رهبری عبدالوهاببن عبدالرحمانبن رستم درآمد و پس از مصالحه میان بربرها و عبداللّهبن ابراهیمبن اغلب محاصره این شهر به پایان رسید (ابنصغیر، ص ۴۵؛ ابناثیر، ج ۶، ص ۲۷۰؛ شماخی، ج ۱، ص ۱۴۱).در ۲۲۴، امیر اغلببن ابراهیمبن اغلب برای فرونشاندن فتنه خوارج سپاهی فرستاد و خوارج بربر را در نواحی قَفصَه تا حدود قَسْطیلیه کشتار کرد (ابناثیر، ج ۶، ص ۵۰۸؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۱۰۷). در ۲۸۳، در نبرد سنگین ناحیه مانو که میان بربرهای خارجی طرابلس و ابراهیم دوم (ابراهیمبن احمد) اغلبی رخ داد، اباضیان به شدت سرکوب شدند. گفته شده است، در این نبرد بیش از چهارصد عالم و فقیه اباضی کشته شدند. ابراهیم دوم اغلبی سپس به قَنطَراره رفت و باقیمانده خوارج ساکن در آنجا، از جمله هشتاد فقیه اباضی را به قتل رساند (ورجلانی، ج ۱، ص ۱۵۰ـ۱۵۶؛ کتاب العیون والحدائق، ج ۴، قسم ۱، ص ۸۵ـ۸۶؛ درجینی، ج ۱، ص ۸۷ـ۹۱؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۱۲۹ـ۱۳۰) ).دوره فاطمیان و پس از آن. در ۲۹۶، دولت رستمیان در تاهرت به دست فاطمیان سقوط کرد و اباضیان به نواحی و شهرهای دیگر افریقیه گریختند و پراکنده شدند (ابناثیر، ج ۸، ص ۴۹؛ صالح باجیه، ص ۱۱۱ـ۱۱۲). بدون شک، جنبش خوارج اباضیه با سقوط تاهرت و دولت رستمیان کاملا رو به خاموشی نگذاشت (بل، ص ۱۵۰). آنان در نیمه اول سده چهارم تلاشهای بسیاری برای برپایی دولت اباضی انجام دادند که بینتیجه ماند (د. اسلام، چاپ دوم، ذیل «اباضیه»).مهمترین و شاید واپسین قیام بزرگ و فراگیر خوارج در شمال افریقا جنبش ابویزید مَخْلَدبن کَیْداد یَفرنی زَناتی ملقب به صاحبالحمار بود. او از ۳۳۳ تا ۳۳۵ بر حکومت فاطمیان شورید و بیشتر قبایل خارجی بربر همچون مزاته و نفزه و نفوسه از وی حمایت کردند، اما بر اثر رفتارهای ناشایست وی، این قبایل از گرد وی پراکنده شدند و در محرّم ۳۳۶، لشکریان فاطمی او را کشتند و قیامش را سرکوب کردند (ورجلانی، ج ۱، ۱۶۸ـ۱۷۷؛ ابنحَمّاد، ص ۲۳ـ۳۳؛ ابنعذاری، ج ۱، ص ۲۱۶ـ ۲۲۰؛ ابناثیر، ج ۸، ص ۴۲۲ـ۴۴۱). پس از کشتهشدن ابویزید، فاطمیان پسرش فضلبن یزیدبن مخلد را که در کوههای اوراس و قفصه قیام کرده بود، کشتند (ورجلانی، ج ۱، ص ۱۷۵ـ۱۷۷؛ صالح باجیه، ص ۱۲۲، ۱۴۰).خوارج در ۳۵۸ قیام دیگری به رهبری ابوخِزْربن یعلا و ابونوح سعیدبن زَنْغیل برپا کردند که آن نیز به نتیجهای نرسید و باعث ضعف بیشتر آنان شد (رجوع کنید به ورجلانی، ج ۱، ص ۲۰۱ـ ۲۳۸؛ درجینی، ج ۱، ص ۱۱۹ـ۱۵۷؛ شماخی، ج ۲، ص ۳۳ـ ۴۵؛ صالح باجیه، ص ۱۲۵ـ۱۳۵). بعد از آن، اباضیها راه مخفیکاری پیش گرفتند و در مغرب و افریقیه به صورت تشکیلاتی سیاسی ـ مذهبی درآمدند (د. اسلام، همانجا).در اواسط سده چهارم، دولت خارجی بنیمدرار نیز از بین رفت و اثری از آنان نماند (ابنخطیب، ج ۲، ص ۳۵۵ـ۳۵۶؛ د. اسلام، چاپ دوم، ذیل «صفریه»؛ قس ابنخلدون، ج ۷، ص :۵۱ در ۳۶۷).منابع اباضی پس از سقوط تاهرت و دولت رستمیان در ۲۹۶، به دست فاطمیان تنها از ابویحیی زکریا اَرَّجانی که به حاکم یا امامِ دفاع ملقب است، سخن میگویند که او در جبل نفوسه میزیست و در ۳۱۱ وفات یافت. ارّجانی در جبل نفوسه به استقلال حکومت میکرد و بعد از او، جانشینانش که به (حاکم) ملقب بودند، در آن نواحی حکومت محلی داشتند، تا اینکه در حدود نیمه سده پنجم زیر سلطه زیریان قرار گرفتند و حکومتی نیمهمستقل در جبل نفوسه تشکیل دادند که تا قرن هشتم پابرجا بود (د. اسلام، چاپ دوم، «اباضیه»).پس از حمله قبایل بنیهلال به شمال افریقا، اباضیه رو به اضمحلال نهاد و خوارج از سده ششم به مناطق دورافتاده چون واحه وَرْقَله و مزاب و بعد به جبل نفوسه رفتند و در آنجا سکنا گزیدند (همانجا).در اوایل سده هشتم، در جنوب قابس برخی خوارج بربر سکنا داشتند که خون سایر مسلمانان را مباح میدانستند (تجانی، ص ۱۱۹). خوارج همچنین در مناطق و شهرهای بِجایه، قُسَنْطینه، بونه و بعضآ در نفطه ونفزاوه و جزیره جربه پراکنده شدند و در این مناطق اقامت کردند (همان، ص ۱۲۲ـ ۱۲۳؛ صالح باجیه، ص ۷۵ـ۷۶، ۱۴۷ـ۱۴۹).در سده چهاردهم، اباضیان در مناطق مشخصی از شمال افریقا همچون مزاب و ساحل غربی طرابلس و بخشهایی از جبل نفوسه و جنوب تونس و الجزایر در محیطهای کاملا منزوی و بسته به سر میبردند (بل، ص ۱۴۴، ۱۶۲؛ علی یحیی معمر، حلقه ۲، قسم ۱، ص ۷۵؛ د. اسلام، چاپ دوم، ذیل «اباضیه»، «مزاب»، «تاهرت»؛ جلالی مقدم، ص ۹۹).منابع: ابناثیر؛ ابنحجر عسقلانی، کتاب تهذیبالتهذیب، چاپ صدقی جمیل عطار، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵؛ ابنحزم، جمهرة انسابالعرب، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ ابنحمّاد، اخبار ملوک بنی عبید و سیرتهم، الجزایر ۱۳۴۶/۱۹۲۷؛ ابنحوقل؛ ابنخطیب، اعمالالاعلام فیمن بویع قبلالاحتلام من ملوکالاسلام و ما یتعلّق بذلک منالکلام، چاپ سید کسروی حسن، بیروت ۱۴۲۴/۲۰۰۳؛ ابنخلدون؛ ابنرقیق، قطعة من تاریخ افریقیة والمغرب، چاپ عبداللّه علی زیدان و عزالدین عمر موسی، بیروت ۱۹۹۰؛ ابنسعد (بیروت)؛ ابنسلام اباضی، کتاب فیه بدءالاسلام و شرائعالدین، چاپ ورنر شوارتز و سالمبن یعقوب، ویسبادن ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛ ابنصغیر، اخبارالائمة الرستمیین، چاپ محمدناصر و ابراهیم بحاز، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛ ابن عبدالحکم، کتاب فتوح مصر و اخبارها، چاپ محمد حجیری، بیروت ۱۴۱۶/۱۹۹۶؛ ابنعذاری، البیانالمُغرِب فی اخبارالاندلس والمَغرِب، ج ۱، چاپ ژ. س. کولن و ا. لوی ـ پرووانسال، بیروت ۱۴۰۰/۱۹۸۰؛ ابنقتیبه، المعارف، چاپ ثروت عکاشه، قاهره ۱۹۶۰؛ ابنقوطیه، تاریخ افتتاحالاندلس، چاپ ابراهیم ابیاری، قاهره ۱۴۱۰/۱۹۸۹؛ ابوالعرب تمیمی، طبقات علماء افریقیة و تونس، چاپ علی شابّی و نعیم حسن یافی، تونس ۱۹۶۸؛ ابوعبیده مسلمبن ابی کریمه، رسالة ابیکریمة فیالزکاة للامام ابیالخطاب المعافری، ]مسقط[ ۱۹۸۲؛ احمد امین، ضحی الاسلام، بیروت: دارالکتاب العربی، ]بیتا.[؛ اخبار مجموعة فی فتح الاندلس، چاپ ابراهیم ابیاری، قاهره: دارالکتابالمصری، ۱۴۱۰/۱۹۸۹؛ سلیمان بارونی، الازهار الریاضیة فی ائمة و ملوکالاباضیة، ج ۲، چاپ محمدعلی صلیبی، ]مسقط [۱۴۰۷/۱۹۸۷؛ عبداللطیف محمود برغوثی، تاریخ لیبیا الاسلامی منالفتح الاسلامی حتی بدایة العصر العثمانی، بیروت] ۱۳۹۳[؛ عبداللّهبن عبدالعزیز بکری، کتابالمسالک والممالک، چاپ ادریان فان لیوفن و اندریفری، تونس ۱۹۹۲؛ آلفرد بل، الفرق الاسلامیة فیالشمالالافریقی منالفتح العربی حتیالیوم، ترجمه عنالفرنسیة عبدالرحمان بدوی، بیروت ۱۹۸۷؛ احمدبن یحیی بلاذری، کتاب جُمَل من انسابالاشراف، چاپ سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت ۱۴۱۷/۱۹۹۶؛ همو، کتاب فتوح البلدان، چاپ دخویه، لیدن ۱۸۶۶، چاپ افست فرانکفورت ۱۴۱۳/ ۱۹۹۲؛ بوزیانی دراجی، العصبیة القبلیة :دولالخوارج والعلویین، الجزایر۲۰۰۲؛ عبداللّهبن محمد تجانی، رحلة التجانی، چاپ حسن حسنی عبدالوهاب، تونس ۱۹۸۱؛ مسعود جلالیمقدم، تنها بازماندگان خوارج: جستاری در تاریخ و معتقدات اباضیه، تهران ۱۳۷۹ش؛ حسین مونس، فجرالاندلس: دراسة فی تاریخالاندلس منالفتح الاسلامی الی قیامالدولةالامویة (۷۱۱ـ۷۵۶م)، قاهره ۱۹۵۹؛ عوض محمد خلیفات، نشأةالحرکة الاباضیة، ]عَمّان [۱۹۷۸؛ خلیفةبنخیاط، تاریخ خلیفةبن خیاط، چاپ مصطفی نجیب فوّاز و حکمت کشلی فوّاز، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵؛ محمدعلی دَبّوز، تاریخالمغرب الکبیر، ]قاهره[ ۱۳۸۲ـ۱۳۸۴/۱۹۶۳ـ۱۹۶۴؛ احمدبن سعید درجینی، کتاب طبقات المشائخ بالمغرب، چاپ ابراهیم طَلّای، الجزایر ?]۱۳۹۴/ ۱۹۷۴[؛ احمدبن داوود دینوری، الاخبارالطِّوال، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ۱۹۶۰، چاپ افست قم ۱۳۶۸ش؛ طاهر احمد زاوی، تاریخالفتحالعربی فی لیبیا، بیروت ۲۰۰۴؛ سعد زغلول عبدالحمید، تاریخالمغرب العربی، اسکندریه ۱۹۷۹ـ۱۹۹۰؛ سالمبن حمود سیابی، طلقاتالمعهدالریاضی فی حلقاتالمذهب الاباضی، ]مسقط [۱۴۰۰/۱۹۸۰؛ سیدعبدالعزیز سالم، ]المغرب فی [العصرالاسلامی، در المغربالکبیر، ج ۲، ]قاهره[۱۹۶۶؛ احمدبن سعید شماخی، کتابالسیر، چاپ احمدبن سعودسیابی، مسقط ۱۴۰۷/۱۹۸۷؛ صالح باجیه، الاباضیة بالجرید فی العصور الاسلامیة الاولی، تونس ]۱۳۹۶/ ۱۹۷۶[؛ صالح مصطفی مفتاح، لیبیا منذالفتح العربی حتی انتقال الخلافة الفاطمیة الی مصر، ]طرابلس[۱۹۷۸؛ طبری، تاریخ (بیروت)؛ احمد مختار عبادی، دراسات فی تاریخالمغرب والاندلس، اسکندریه: مؤسسة شبابالجامعة، ]بیتا.[؛ علییحیی معمر، الاباضیة فی موکبالتاریخ، قاهره ۱۳۸۴/ ۱۹۶۴؛ عمروخلیفه نامی، دراسات عن الاباضیة، ترجمة میخائیل خوری، بیروت ۲۰۰۱؛ کتابالاستبصار فی عجائبالامصار، چاپ سعد زغلول عبدالحمید، دارالبیضاء: دارالنشرالمغربیة، ۱۹۸۵؛ کتابالعیون والحدائق فی اخبارالحقائق، ج ۴، قسم ۱، چاپ عمر سعیدی، دمشق : المعهدالفرنسی بدمشق للدراسات العربیة، ۱۹۷۲؛ محمدبن یوسف کندی، ولاة مصر، چاپ حسین نصّار، بیروت ۱۳۷۹/ ۱۹۵۹؛ لطیفه بکّای، حرکةالخوارج: نشأتها و تطورها الی نهایةالعهد الاموی (۳۷ـ ۱۳۲ه )، بیروت ۲۰۰۱؛ عبداللّهبن محمد مالکی، کتاب ریاضالنفوس، چاپ بشیر بکوش، بیروت ۱۴۰۱ـ۱۴۰۳/ ۱۹۸۱ـ۱۹۸۳؛ محمدبن تاویت، «نشاة دولةالخوارج بالمغرب»، البحثالعلمی، سال ۲، ش ۴ و ۵ (شوال ـ ربیعالآخر ۱۳۸۴ـ۱۳۸۵)؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، الخوارج فی بلادالمغرب حتی منتصفالقرنالرابعالهجری، دارالبیضاء ۱۴۰۶/ ۱۹۸۵؛ احمدبن خالد ناصری، کتاب الاستقصا لاخبار دول المغرب الاقصی، چاپ احمد ]بن جعفر [ناصری، دارالبیضاء ۲۰۰۱ـ۲۰۰۵؛ احمدبن عبدالوهاب نُوَیری، نهایة الارب فی فنونالادب، قاهره ] ۱۹۲۳[ـ۱۹۹۰؛ یحییبن ابوبکر ورجلانی، کتاب السیرة و اخبارالائمة، چاپ عبدالرحمان ایوب، تونس ۱۴۰۵/۱۹۸۵؛ یعقوبی، تاریخ؛b" (by M. EI۲, s. vv. "Al- Iba(d(iyya" (by T. Lewicki), "Mza( ufriyya. ۲:in North Africa" (by K. Rouvillois- Brigol), "S( hart" (by Mohamed Talbi). Lewinstein), "Ta(

نظر شما
مولفان
محمدرضا ناجی , وحید صفری و محمد زار , حسین مفتخری , ستار عودی , ستار عودی , ستار عودی ,
گروه
رده موضوعی
جلد 16
تاریخ 93
وضعیت چاپ
  • چاپ شده