ب

معرف

دومین‌ حرف‌ از الفبای‌ عربی‌ و فارسی‌ و بسیاری‌ از الفباهای‌ دیگر؛ ارزش‌ عددی‌ آن‌ دو (2) است‌.
متن

ب، دومین حرف از الفبای عربی و فارسی و بسیاری از الفباهای دیگر؛ ارزش عددی آن دو (2) است.

1) در زبان عربی. نام این حرف در عربی «الباء» و «الباء الموحّدة» است. گاه نیز «البا» (بدون همزه) و «ب» خوانده میشود و به «باءات» و «ابواء» جمع بسته میشود (مرتضی زبیدی، ج 10، ص 431). براساس ترتیبی که خلیلبناحمد فراهیدی (100ـ175)، و به تبع او سیبویه (متوفی 180) و ابن جنّی (متوفی 392)، برای حروف (واجها) به اعتبار توالی مخارج آنها از حلق تا لب ذکرکردهاند، «ب» از نظر فراهیدی بیست وچهارمین حرف است ( کتاب العین ، ج 1، ص 58) ولی سیبویه (ج 2، ص 404) و ابنجنّی (ج 1، ص 53) آن را در مرتبۀ بیست و هفتم قرار دادهاند.

آواشناسیِ «ب» در عربی صامت انفجاری واکدار لبی است. این خصوصیات کمابیش همان صفاتی است که علمای قدیم لغت و قرائت برای «ب» برشمردهاند. غیر از «شفوی » (= لبی) بودن، صفت «شدیده» و «مجهوره» را نیز برای آن ذکر کردهاند (فراهیدی، ج 1، ص 58؛ ابن جنّی، ج 1، ص 69؛ سیبویه، ج 1، ص 405ـ406) که دو صفت اخیر را بترتیب معادل اصطلاحهای جدید «انفجاری » (یاانسدادی ) و «واکدار» میدانند (ابراهیم انیس، ص 22ـ23). قدما صفات دیگری نیز برای «ب» ذکر کردهاند، مانند قلقله (ابن جنّی، ج 1، ص 73) و ذلاقه (فراهیدی، ج 1، ص 51؛ ابن جنّی، ج 1، ص 74؛ برای بحث دربارۀ این اصطلاح که آیا ناظر به مخرج حرف (ذَلْق اللسان) است یا فقط به معنی آسانی و روانی در تلفظ رجوع کنید به ابراهیم انیس، ص 110ـ111).

ابدال و ادغام. به علل مختلف صوتی، «ب» به حروف (واجهای) دیگر، و یا حروف دیگر به «ب» تبدیل میشود. قدما برخی از ابدالات موجود در اشعار و اقوال عرب را نقل کردهاند که از آن جمله است: ب/م که در لهجۀ بنی مازن و در کلماتی مانند الرباء/الرماء، مکه/ بکه دیده میشود (ابن سکیت، ص 70ـ76؛ مبرّد ج 1، ص 117؛ حریری، ص 73؛ سیوطی، ج 1، ص 463)؛ ب/د مانند عبابید/عبادید (ابن سکیت، ص 142)؛ ب/ف مانند شاسب/شاسف (همان، ص 131). در برخی از کلمات که به دو صورت ضبط شده و ابدال «ب» به حروف دیگر به شمار رفته است، گمان تصحیف میرود و سیوطی تعدادی از آنها را برشمرده است، مانند صُلْب/صُلْت، بَری'/ثَری'، دَبْر/دَثْر، کَرْب/ کَرْث، بَخَّس/نَخَّس، الذان/الذاب، طِحْربه/طِحْریه، یَعور/ بَعور (ج 1، ص 538 ـ541؛ رجوع کنید به عسکری، ج 1، ص 85، 180، 213ـ214، 233).

در قرائت قرآن کریم، در صورتی که حرف نخست کلمهای «ب» یا «ف» یا «م» باشد باء پایانی کلمۀ قبل میتواند در آن ادغام شود، مانند قرائت ابوعمرو «لَذَهب بّسَمْعِهمْ» (بقره:20) یا «إِذهَبْ فَّمَن تَبِعَک» (الاسراء:63) و «یُعَذَّب مَّنْ یَشاءُ» (آل عمران: 129) (زمخشری، ص 473).

در کتابهایی که دربارۀ زبان عامیانه و خطاهای آن (لحن العامة) تألیف شده است شماری از ابدالات «ب» را در زبان گفتاری عربهای برخی از مناطق میتوان یافت. ابوبکر زُبیدی اندلسی (متوفی 379) میگوید که عامۀ مردم اندلس در بعضی موارد «م» را به «ب» بدل میکنند، مانند نَمَص/نبص (زبیدی، ص 21ـ22). ابن جوزی (متوفی 597) نیز به چنین تبدیلی در بین عوام عرب مشارقه اشاره میکند (رجوع کنید به عبدالعزیز مطر، ص 220ـ221). همچنین در زبان عامه «ف» و «ب» نیز به یکدیگر تبدیل میشده است (همان، ص 222). در زبان گفتاری معاصر نیز گاه «م» به «ب» تبدیل میشود (یوشمانف ، ص 18).

در عربی، برخلاف دیگر زبانهای سامی، صامت لبی انفجاری بی واک (پ) وجود ندارد و «ب» در برخی کلمات عربی معادل یا جانشین «پ» در دیگر زبانهای سامی است (موسکاتی ، ص 24ـ27)، ولی در زبان گفتاری امروز در برخی از موارد صامت واکدار «ب» در مجاور صامت بی واک دیگر به «پ» تبدیل میشود، مانند: مبسوط / مپسوط (یوشمانف، ص 10) و ابتکر/اپتکر.

درکلمات دخیل، «ب» گاهی جانشین «پ» شده است، مانند برند/ پرند؛ بلاس / پلاس (جوالیقی، ص 7، 46،66؛ سیوطی، ج 1، ص 266، 274)؛ بهلوان / پهلوان (دوزی)؛ طبنجه / تپانچه (فولرس ، ص 610 و بعد)؛ برتقال / portujal؛ بسطرما / پاسترمه (دوزی)؛ کوبری / کوپری؛ بوسته / posta؛ بولیصه / police (فولرس). سیبویه در قواعد تعریب اصل را تبدیل «پ» به «ف» شمرده است که احیاناً به «ب» نیز بدل میشود (ج 2، ص 343). ولی در قرن دهم، سیوطی میگوید که «پ» گاه به «ف» و گاه به «ب» بدل میشود (ج 1، ص 274). شاید همین گرایش قدما به تبدیل «پ» به «ف» ابنجوزی را واداشته است تا درکتاب تقویم اللسانِ خود که به قصد تصحیح اغلاط زبانی نوشته است تبدیل «پ» به «ف» را ترجیح دهد و فصیح بشمارد و تبدیل آن را به «ب» عامیانه بداند.

منابع: ابن جنّی، سرّالصناعة ، ج 1، چاپ مصطفی سقاء، قاهره 1954؛ ابن سکیت، کتاب الابدال ، چاپ حسین محمدشرف، قاهره 1398/1978؛ ابراهیم انیس، الاصوات اللّغویة ، قاهره 1971؛ موهوببناحمد جوالیقی، المعرّب منالکلام الاعجمی علی حروف المعجم ، چاپ احمد محمد شاکر، چاپ افست تهران 1966؛ قاسمبنعلی حریری، درة الغواص فی اوهام الخواص ، لایپزیگ 1871، چاپ افست بیروت [بیتا.]؛ محمدبنحسن زبیدی، لحنالعوام ، چاپ رمضان عبدالتواب، قاهره 1964؛ محمودبنعمر زمخشری، المفصّل فیعلم اللغة ، چاپ محمد عزالدین سعیدی، بیروت 1410/1990؛ عمروبن عثمان سیبویه، الکتاب ، بولاق 1317؛ عبدالرحمنبن ابی بکر سیوطی، المزهرفی علوم اللّغة و انواعها ، چاپ محمد احمد جادمولی، علی محمد بجاوی، و محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره [بیتا.]؛ حسنبن عبداللّه عسکری، شرح مایقع فیه التصحیف و التحریف ، چاپ محمد یوسف و احمد راتب نفاخ، دمشق [تاریخ مقدمه 1975]؛ خلیلبناحمد فراهیدی، کتاب العین ، چاپ مهدی مخزومی و ابراهیم سامرایی، قم 1409ـ1410؛ محمدبنیزید مبرّد، الکامل ، قاهره؛ محمدبن محمد مرتضی زبیدی، تاج العروس من جواهرالقاموس ، بولاق؛ عبدالعزیز مطر، لحنالعامّة ، قاهره 1966/1386؛

R. Dozy, Supplément aux dictionnaires Arabes, Beirut 1981; S.Moscati, An introduction to the comparative grammar of the Semitic languages, Wiesbaden 1969; Karl Vollers, "Beiträge zur Kenntnis der lebenden arabischen Sprache in Aegypten", ZDMG , vol. I (1896); N.V.Yushmanov, The structure of the Arabic language , Washington 1961

/ احمد طاهری عراقی /

2) در زبان فارسی. «ب» در فارسی نشانۀ دوگونه عنصر دستوری است: 1) واجِ «ب»، 2) تکواژِ دستوری «بـ/به» با سهگونه کاربرد: تصریفی (پیشوند فعلی)، اشتقاقی (در کلمات مرکب)، نحوی (حرف اضافه).

1) واج «ب». واجگاه ب دو لب و خصوصیات ممیّز آن، از لحاظ آواشناسی، انسدادی، انفجاری، واکدار و دهانی بودن است.

تحول تاریخی (در سه مرحله: باستان، میانه و جدید، بدون توجه به تفاوتهای گویشی): صامت «ب» باستانی در آغاز کلمه تغییر نپذیرفته و تا امروز یکسان مانده است. اما در میان کلمه در مرحلۀ میانه به «و» (w) و در مرحلۀ جدید به «و» (v) بدل شده است:

باستان: -asa-bāra، میانه: aswār، جدید: سَوار (سُوار)

صامت «پ» باستانی در آغاز کلمات، جز بندرت ، برجای مانده است. اما «پ» میانی و پایانی در مرحلۀ میانه و جدید غالباً به «ب» بدل شده است:

باستان: -fara-piϑwa، میانه:frabīh ، جدید: فربه

باستان: āp، میانه:āb ، جدید: آب

صامت لب و دندانی و آوایی «و» باستانی در آغاز کلمه، در فارسی دری گاهی به «ب» بدل شده است:

باستان: vafra، میانه:wafr، جدید: برف

باستان: vāta، میانه:wād، جدید: باد

(برای اطلاع بیشتر از جزئیات قواعد این ابدالها رجوع کنید به هوبشمان ، بخش 2، فصلهای 9، 12، 13؛ هُرن، ص 19ـ100).

دگرگونیهای «ب» یعنی ابدال آن به واجهای دیگر و برعکس را در نوشتههای فارسی دری (با توجه به اینکه بعضی از گونههای آن ناشی از تفاوتهای لهجهای و جغرافیایی و گاهی تعریب است) به نسبت با صورت امروزی کلمات، فهرستوار بدینگونه میتوان نشان داد:

ب/ و: بالین/ والین؛ برزگران/ ورزگران؛ بیسامان/ ویسامان؛ گرمابه/ گرماوه؛ گریبان/ گریوان؛ ساربان/ ساروان؛ تاب/ تاو؛ فریب/ فریو؛ شتاب/ شتاو. و/ ب: ورزیدن/ برزیدن؛ واژگونه/ بازگونه؛ وزغ/ بزغ؛ تراویدن/ ترابیدن؛ نوشتن/ نبشتن؛ نانوا/ نانبا. ب/ پ: بدرود/ پدرود؛ باژ/ پاژ؛ بافنده/ پافنده؛ خسبیدن/ خسپیدن؛ زوبین/ زوپین؛ سبد/ سپد؛ اسب/ اسپ. از آنجا که در اکثر موارد دو صامت «ب» و «پ» در کتابت یکسان و بایک نقطه نوشته میشده است تعیین موارد این تبدیل بهیقین دشوار است. ب/ ف: بام/ فام؛ بندق/ فندق؛ بیداد/ فیداد؛ زبان/ زفان. ف/ ب: خفه/ خبه؛ کنف/ کنب؛ افراشته/ ابراشته. ب/ گ: بهشت/ گهیشت؛ بهانه/ گهانه؛ بیمار/ گیمار ( قرآن قدس، مقدمه، ص 62). گ/ ب: گستاخ/ بستاخ؛ گرویدگان/ برویدگان؛ گزند/ بزند. ب/ م: فریباندن/ فریماندن؛ نقب/ نقم؛ غژب/ غژم. م/ نب: خم/ خنب؛ دم/ دنب؛ سم/ سنب.

سایر ابدالهایی که در کتب لغت و دستور آمده، اما موارد آنها معدود است: ب/ ج: برسام/ جرسام؛ د/ ب: دالان/ بالان؛ ب/غ: چوب/ چوغ؛ ب/ ک: بوف/ کوف؛ ی/ب: ساییدن/ سابیدن (برای منابع و شواهد این ابدالها رجوع کنید به خانلری، ج 2، ص 69 و بعد؛ لازار ، 1963، ص 137ـ158؛ دهخدا، ذیل مادۀ «ب»).

2) تکواژ دستوری « بـ ـ ». این تکواژ از لحاظ ویژگیهای صرفی و نحوی بر سه گونه است: الف) تکواژ تصریفی در ترکیب با فعل به صورت جزء صرفی پیشین و پیشوند فعلی؛ ب) تکواژ اشتقاقی در ترکیب با اسم و صفت و مادۀ مضارع افعال برای ساختن اسم و صفت و قید مرکب؛ ج) تکواژ نحوی، حرف اضافه یا وابستگی که نقش نمای متممهای فعل است. اصل و بنیاد لغوی این تکواژ در صورت تصریفی با اصل و پیشینۀ آن در دو صورت دیگر متفاوت است.

1. تکواژ تصریفی: اصل و ریشه این جزء در زبانهای ایرانی باستان بروشنی معلوم نشده است. بعضی آن را به اجزای اوستایی bāδa و bōit (مرکب از bā+it) جزء تقویتی به معنای «هر آینه، همانا» نسبت داده و فارسی باستان آن را (به قیاس با nōit اوستایی = naiy فارسی باستان) به صورت baiy بازسازی کرده و با bát هندی باستان (به معنای بدرستی) قابل سنجش دانستهاند (رجوع کنید به مولر ، ص 65؛ زالمان ، ص 101 و نیز بارتولومه ، ستونهای 912، 953، 962؛ هرن و هوبشمان، ج 1، ص 189). اما این نسبت مسلم نشده است (خانلری، ج 2، ص 205؛ لازار، 1963، ص 298، بند 394). این تکواژ در فارسی میانه یکی از پیشوندهای فعل است با این خصوصیات: با هزوارش (BR(ba/be/bē و ندرتاً به صورت «بی، با یای مجهول» و همواره جدا از فعل نوشته میشده است. تقریباً با کلیۀ صورتهای فعل میتوانسته ترکیب شود (برای شواهد رجوع کنید به راستارگویوا، ص 132؛ زالمان، همانجا)؛ پربسامدترین پیشوندهای فعل است، اما شمار افعالی که بدون این پیشوند بکار رفتهاند بمراتب بیشتر است، بنابر این ابزار تقابل میان فعل تام و استمراری نیست. در نزدیک به نیمی از موارد به طور آشکار معنی «بیرون، دور» از آن بر میآید و این در واقع معنای اصلی این جزء است. در موارد اندک در معنای فعل تغییری نمیدهد و اگر میدهد چندان جزیی است که محسوس نیست. در سایر موارد معانی جزیی گوناگونی افاده میکند که تعریف آنها به تناسب با مدلول خود فعل صورت پذیر است. از آن جمله گاهی به طور مبهم معنای «تام» بودن به فعل میبخشد: bēhiš;tan «ترک کردن» در تقابل با hiš;tan «گذاشتن» (برای تفصیل و شواهد رجوع کنید به لازار، 1975، bē/ba پیشوند فعلی فارسی میانه).

کاربرد این تکواژ فارسی میانه در فارسی دری، هم به صورت جزء صرفی پیشین و هم به صورت پیشوند فعلی با معنی محسوستر، ادامه یافته اما در جریان تحول این زبان نقش آن به نحو آشکار تغییر کرده است.

در نخستین دورۀ این تحول (ازآغاز تا اوایل قرن هفتم) که دستگاه صرف فعل بسیار وسیعتر از دورههای بعد است، این جزءِ صرفی نیز کاربردی گسترده داشته است که به اختصار و با صرف نظر از بیشی و کمی بسامد آن در اقسام فعل چنین بوده است: در افعال ساده بر سر صیغههای فعل ماضی (تام یا ساده، استمراری پیاپی، نقلی، بعید و التزامی)؛ بر سر صیغههای مضارعِ اخباری (در دو صورت از پنج صورت صرفی آن) و التزامی (در بعضی از صورتهای آن که در این دوره هنوز کاملاً از اخباری متمایز نیست)؛ در صیغههای مستقبل بر سر فعل خواستن؛ بر سر ساختهای وجه امری (دو صورت، از صورتهای چهارگانۀ آن) و بر سر بعضی از صیغههای وجوه شرطی و تمنایی درمیآمده و موارد استعمال خاص داشته است که تعیین دقیق آنها محتاج بررسی استقرایی وسیعتر و کاملتری است. اما به طور کلی حضور آن با جایگاه و اعتبار فعل در جمله یعنی درجۀ استقلالِ معنایی و اهمیت و برجستگی آن در پیام که موجب نقل «تکیه» بر آن میشده وابستگی نزدیک و مستقیم داشته است. بر سر افعال پیشوندی و نیز بر سر معینِ فعل (شدن، گشتن، آمدن)؛ در صیغههای مجهول فعل ماضی تام و در فعلهای اسنادی (بودن، شدن) و فعلهای دیگر که گاه به معنی اسنادی به کار میروند (رفتن، آمدن، گردیدن) تقریباً هیچگاه درنمیآمده و در افعال مرکب و عبارتهای فعلی غالباً حذف میشده است. بر سر مصدر و بعضی از صفات فاعلی و مفعولی نیز گاه گاه درمیآمده است (برای مطالعۀ تفصیلی و بخصوص برای شواهد رجوع کنید به خانلری، ج 2، ص 206 به بعد؛ بنیاد فرهنگ ایران، حرف «ب»، بند 3؛ و نیز لازار، 1963، ص 298ـ326).

جزءِ «بـ ـ » در این دوره تلفظ واحدی نداشته و بر حسب متون مختلف، مصوّت بعد از آن گاهی زبر و گاهی زیر و گاهی پیش است و این اختلاف غالباً وابسته به مصوت هجای بعد نیست (در صورتی که در فارسی متداول امروز دارد). دربارۀ نقش دستوری آن و تغییری که در معنی فعل میداده است اختلافنظر وجود دارد. بعضی آن را بر سر فعل، در تقابل با «همی/ می» که دوام و استمرار را میرساند، نشانۀ اتمام و پایان قطعی جریان فعل گرفتهاند و برخی دیگر معتقدند که در معنی فعل تغییر آشکاری نمیداده است. نظر و تعبیر نخستین یعنی نشانۀ تام بودن و به انجام رسیدن قطعی فعل با دشواریهای بزرگی برخورد میکند: یکی اینکه در چنین صورتی توجیه موارد متعددی که «بـ ـِ » و «همی/ می» بر سر یک فعل به هم میپیوستهاند و نیز موارد متعددی که «بـ ـِ » و پسوند «ـی» در فعل جمع میشدهاند دشوار میشود؛ دیگر اینکه به آسانی به مواردی برمیخوریم که صیغۀ فعل با جزء «بـ ـِ » بر استمرار دلالت میکرده است اعم از اینکه نشانه و قرینهای دال بر پایان آن در کلام باشد یا نباشد.

ادیبان ایران این جزء را گاهی «بای تأکید» و گاهی «بای زینت» خواندهاند. با این همه، بعضی از محققان به این نتیجه رسیدهاند که حضور این پیشوند بر سر فعل تابع شرایط تألیفی و نحوی کلام بوده است. توضیح آنکه هرگاه فعل در جمله در موضع ضعیف یعنی در درجۀ دوم اهمیّت و از لحاظ دلالت و معنی تابع یا تحتالشعاع عنصر دیگری بوده که جایگاه منطقی تکیه در پیام محسوب میشده فعل عاری از این پیشوند بوده است و برعکس هر گاه تنها سازۀ جمله بوده یا تنها با فاعل میآمده یا با متممهایی همراه بوده است که فرعی بودهاند و فعل در برابر آنها همچنان مهمترین عنصر پیام میمانده، پیشوند «بـ ـ » بر سر آن پیدا میشده است. به عبارت دیگر کاربرد این جزء به درجۀ استقلال معنایی فعل در درون جمله و کمی و بیشی اهمیّت و برجستگی آن در پیام بستگی داشته است. بر این اساس ساختها و صیغههای فاقد «بـ ـ » را میتوان «ساختهای ضعیف یا غیر مؤکّد» و واجد آن را «قوی یا مؤکّد» دانست. به احتمال قوی این شرایط نحوی و سبکی نیز با حرکت آهنگین و جایگاه تکیه وابستگی مستقیم داشته است.

در زبان امروز نه تنها پیشوند «بـ ـ » میتواند تکیهدار شود بلکه هنوز هم وقتی فعل پیشوندی است یا با یک عنصر اسمی فعل مرکب میسازد یا پیش از آن متمّمی میآید که درجۀ بستگیش به فعل کم و بیش محسوس است، خود فعل معمولاً جایگاه تکیه نیست در صورتی که عنصری که برشمردیم و پیش از آن آمده تکیهای قوی میپذیرد. برعکس خود فعل زمانی تکیه میپذیرد که در موضع جدا و مستقل قرار داشته باشد یا عمداً به آن تکیه تأکیدی داده باشیم. بر این اساس اگر فرض کنیم که طرح آهنگین جمله و قواعد خاص تکیه در فعل، در هزار سال پیش تقریباً چیزی همانند امروز بوده است ـ و این فرض، ناصواب هم نمینماید ـ باید گفت که کاربرد «بـ ـ » در آن روزگار با تکیه وابستگی مستقیم داشته است و در این صورت ساختهای فعلی با «بـ ـ » و صیغههای عاری از آن به شکل صیغههای تکیهدار (بر روی «بـ ـ ») و بی تکیه (یا با تکیۀ ضعیف) در تقابل قرار میگیرند. از اینجا میشود گفت که نقش و کار کرد این جزء نقل تکیه بر روی فعل بوده است. این تقابل ناشی از تأکید یا تکیه که ممکن است از لحاظ معنی نیز به شیوههای گوناگون بروز کند در بسیاری از موارد تأثیری در معنی فعل ندارد. در جملههای «بیرون آمد» و «پیش علی آمد» و «بیامد» معنی «آمد» و«بیامد» محسوساً یکی است. اما در موارد دیگر سبب اختلافی در معنی میشود که کم و بیش مهم است. در فعلهای مرکب و عبارتهای فعلی معنای خود فعل غالباً ضعیف شده و تخفیف یافته است: در «خوش آمدن»، «بشمار آمدن» و غیره و همین گونه در کاربرد فعل به صورت معین (فعلِ «آمدن» در صیغههای مجهول) و با معنی مجازی مانند: «مردی آمد» (=مردشد)، و از این موارد نمایانتر تقابل در مورد فعل «رفتن» است با معنی «به جایی و مقصدی رفتن» و «برفتن» به معنی «عزیمت کردن و دور شدن». در اینجا جزء «بـ ـ » ظاهراً مثل همین پیشوند در فارسی میانه عمل میکند و دنبالۀ آن است که حرکت دور شدن را نشان میدهد، زیرا در اغلب کاربردهایِ «برفتن» این جنبه از معنی آن پدیدار میشود. امّا این ارزش معنایی در وضع کنونی زبانی که مورد نظر ماست خصوصاً متعلّق به عنصر «بـ ـ » نیست و از لحاظ تجزیۀ همزمانی ناشی از بر جستهنمایی فعل است که با کاربرد جداگانه و انفرادی آن حاصل شده است. در واقع تقابل «رفتن» و «برفتن» از تقابل «آمدن» و «بیامدن» و «گفتن» و «بگفتن» و تعداد فراوانی از افعال دیگر جدا نیست. به عبارت دیگر اختلافی که در فارسی میانه بین یک فعل با پیشوند «بـ ـ » در معنی پُر آن و فعلی که همین جزء را با معنای محو شده و نامحسوس داشته دیگر در فارسی باقی نیست. زیرا کاربرد کهنۀ پیشوند فعل را جزء صرفی غصب کرده است و تمایزاتی که در معنی پدید میآورده روی هم رفته جای خود را به تقابل کلّی میان صیغۀ ضعیف و صیغۀ مؤکّد داده است (برای تفصیلیترین بحث در این زمینه رجوع کنید به لازار، 1963، ص 298ـ326).

جزء «بـ ـ » در بعضی موارد حکم پیشوند فعل را داشته و به تناسب معنی آن را تغییر میداده و از فعل ساده متمایز میکرده است. میان پیشوندهای فعل و اجزای صرفی پیشین این تفاوت مورد نظر است که پیشوند در معنی تغییری ایجاد میکند که در همۀ صیغههای مشتق یکسان و ثابت است، اما اجزای صرفی پیشین به وجوه خاص یا زمانهای معین اختصاص دارد. بعضی از نمونههای «بـ ـ» پیشوندی: ببودن: شدن؛ برسیدن: تمام شدن؛ بداشتن: نگاهداشتن، متوقف کردن؛ بپرسیدن: تقفد و احوالپرسی؛ بشدن: سپری شدن و گذشتن، زوال، دور شدن بدون تعیین مقصد رفتن (برای شواهد رجوع کنید به خانلری، ج 2، ص 121ـ122).

در دورۀ دوم تحول فارسی دری (اوایل قرن هفتم تا اواخر قرن سیزدهم) وجوه و صیغههای فعل رو به سادگی میرود. بعضی از وجوه فعل مانند انواع صیغههای شرطی و تمنایی و دعایی متروک و منسوخ میشود. مضارع التزامی با جزء صرفی پیشین «بـ ـ » معمول میشود و بدین طریق دو وجه اخباری و التزامی هر یک ساخت خاص خود را پیدا میکند. در زمان ماضی ساده استعمال «بـ ـ » بر سر فعل کم کم از تداول میافتد و آنجا که به کار میرود غالباً مورد استعمال خاص آن فراموش میشود، چنانکه در زمانهای اخیر آن را «بای زینت» لقب دادهاند. در صیغۀ امر، آوردن جزءِ صرفی «همی/می» منسوخ میشود و بتدریج استعمال این صیغه با جزء پیشین «بـ ـ » غلبه مییابد (رجوع کنید به خانلری، ج 1، ص 371ـ372). در فارسی امروز این جزء، یک ابزار دستوری ساده فعل و خالی از معنی است و تنها نشانۀ مضارع التزامی و وجه امری در افعال ساده است. در افعال پیشوندی معمولاً کاربردی ندارد و در عبارتهای فعلی کاربرد آن اختیاری است (رجوع کنید به لازار،1963، ص 298، بند2).

امروزه بر سر فعل بر حسب محیط آوایی آن به گونههای bo/be/biy تلفظ میشود یعنی بر سر مضارع التزامی چنانچه بنِ فعل با مصوّت آغاز شود به صورت biy (بیاشامیم، بیفتد، بیندازند)، و در بقیۀ موارد به صورت «بـ ـِ » ظاهر میشود (بزنیم، برود)، اما در مواردی که در هجای اول مادۀ مضارع مصوّت «ـُ» وجود داشته باشد، در گفتار معمولاً این جزء به صورت «بـ ـُ » تلفظ میشود (بُخُورـ بُدُو) و در هر صورت متصل به فعل نوشته میشود.

2. تکواژ اشتقاقی. «بـ ـ » پیشوند اسم و «ب/به» حرف اضافه در فارسی باستان به صورت patiy و در اوستایی paiti است. در فارسی میانه غالباً با هزوارش PWN و گاهی به صورت pt ، در پارتی با حروف pty نوشته و در هر سه مورد و نیز در فارسی میانه تورفانی pad و در پازند pa تلفظ میشده است. pa/pad در فارسی دری به صورت bad (در جلوِ مصوّتها) و ba (در جلوِ صامتها) درآمده است، با این حال از آنجا که اولاً بر طبق قاعدۀ تحوّل واجها صامت «ب» در آغاز واژه، جز بندرت، بر جای مانده است، و ثانیاً در متون قدیم فارسی که به خطوط دیگری بجز عربی نگاشته شدهاند (مانند متون فارسی ـ یهودی) این جزء pa خوانده میشود، ثالثاً در دو نسخۀ خطی بسیار کهن که شاید تاریخ کتابت آنها از قرن چهارم هجری جدیدتر نباشد و از آن جمله در نسخۀ تفسیر قرآن پاک با سه نقطه مشخص شده است، و رابعاً در چند کلمۀ مرکب که در آنها ساختمان کلمه بعداً فراموش شده به صورت pa باقی مانده است، مانند: پدید، پدیدار، پنهان، پنداشتن، پدرود. میتوان احتمال داد که این جزء در همه یا بخشی از متون فارسی دری در مراحل آغازی همان واج «پ» بوده است که به شیوۀ معمول در کتابت آن روزگار با یک نقطه نوشته میشده است. بر سر کلماتی که با همزه آغاز میشود صامت آخر این جزء یعنی «د» بر جای مانده است که هنوز هم بر سر چند ضمیر به همین صورت به کار میرود: بدو، بدیشان، بدان، بدین. این «د» در بعضی نسخههای قدیم در اتصال به اسم یا صفتی نیز که با مصوّت آغاز میشود حفظ شده است: بداتش (= به آتش)، بداسمان (= به آسمان)، بداخر (= به آخر).

مصوّتی که پس از اسقاط حرف آخر این جزء میماند نیز در دورۀ آغازی دری صورت واحدی نداشته است. در نسخههای معدودی که از این زمان باقی است و حرکات کلمه در آنها ضبط شده است هر سه حرکت دیده میشود، امّا غلبه با حرکت فتحه است. در موارد معدودی نیز این جزء به صورت «بی» کتابت شده که بعضی آن را اشباع حرکت کسره دانسته و بعضی دیگر آن را دنبالۀ bē-ō در فارسی میانه دانستهاند (رجوع کنید به همین مقاله، تکواژ نحوی).

چنانکه قبلاً دیدیم، در چند کلمۀ مرکب نیز که این جزء در مقام پیشوند قرار داشته به صورت «پـ» بر جای مانده است: پدرود، پدید، پنهان و جز اینها.

«بـ ـ» در مقام جزء پیوند و بخصوص پیشوند اسم کاربردهای گوناگون دارد:

الف. از اسم صفت میسازد: بآیین، باندام، بآفرین، بپر، باندوه، باندیشه، بهوش، بخرد، بخم (= خمیده)، بجا، براه، بشیر (=شیرخوار)، بشکوه، بحل، بکار، بسزا، بدرود، بسامان، بنوا، بدار، ببار، بساز، بنام، بقاعده، بهنجار و جز اینها. این وجه ساختمان که در فارسی میانه نیز وجود داشته است در فارسی امروز کارایی خود را از دست داده و متروک است ( خانلری، ج 3، ص 39).

ب. از اسم معنی یا صفت قید میسازد: بهافزون، بهآسانی، بشتاب، بگاه، بزودی، ببیچارگی، بدرستی، بناخواست، بناشناخت، بناکام، بناگاه، بویژه، بهآخر، بهالحاح، بجملگی، بشدت، بسویّت، بظاهر، بعمد، بعجله، بنقد، بیقین.

ج- میان دو اسم به صورت حرف پیوند صفت یا قید مرکب میسازد. صفت مرکّب: باد بمشت، نیزه بدست، دست بزانو، سربراه، دست بسینه، سربهوا، تنبتن، دربدر، روبرو، روبراه؛ قید مرکب: بند ببند، پابپا، دست بدست، سربسر، دوش بدوش، موبمو، کوبکو، دمبدم.

د. با صفات فاعلی و مفعولی صفت مرکب میسازد: بگرونده، بگدازنده، بگرویده، بگداخته، بگذشته، بگزیده، بزربافته، بسیم بافته، بسرآمده، بکارآمده، بجان آمده.

هـ. با مادۀ مضارع (= صیغۀ امر مفرد)، اسم یا صفت مرکب میسازد (این ساختمان بیشتر مخصوص زبان گفتار است): اسم مرکب: یک) از تکرار مادۀ مضارع: بزن بزن، بخور بخور، بچاپ بچاپ، بگیر بگیر، بکوب بکوب (در نمونههایی که از دورههای قدیمتر بر جای مانده بعضاً جزء «بـ ـ» دیده نمیشود: گیرگیر، داردار، پوی پوی رجوع کنید به شفیعی، ص 44؛ خانلری، ج 3، ص 68). دو) با مادۀ مضارع دو فعل مختلف و یک حرف پیوند: بزن و بکوب، بیا وبرو، بده و بستان، بریز وبپاش، بگو و بخند، بگیر و ببند، و نیز به صورت: بگو مگو، بخور ونمیر، بزن ومزن. سه) از مادۀ مضارع و پسوند: بزنگاه (= جای زدن، موقع باریک و حساس و مساعد)؛ صفت مرکب: یک) با مادۀ مضارع صیغۀ مبالغه میسازد: بخور (= بسیار خورنده)، بزن، بپّا، برو، بدو، بکَن، ببُر، بساز (= سازگار: «زنِ بساز»)، بناز (این ساختمان که با صیغۀ امر یکسان مینماید، از دو جهت با آن تفاوت دارد. یکی از لحاظ ساخت آوایی یعنی جایگاه تکیه و دیگری از لحاظ معنی که صفت است و بدون «بـ ـ» این معنی را ندارد، در صورتی که فعل امر بی جزء «بـ ـ» معنی خود را حفظ میکند)؛ دو) با دو مادۀ مضارع و حرف پیوند: بساز و بفروش، بشور و بپوش؛ سه) از مادۀ مضارع و پسوند: بدهکار، بستانکار؛ چهارم) از اسم و مادۀ مضارع: بُزبیار، بُزبگیر؛ پنج) از صفت و مادۀ مضارع: بَدْبِدِه، بدبیار، خوش بخر، خوش بده (= خوش حساب).

3) تکواژ نحوی. به عقیدۀ بعضی از محققان حرف اضافه «بـ ـ/به» در آغاز دورۀ دری به تبعیّت از فارسی میانه از دو اصل است و به همین سبب در بعضی از متون کهن همزمان به دو صورت «بـ ـ» و «بی» نوشته میشده است: صورت بـ ـَ/بَدْ که مستقیماً دنبالۀ pad/pa فارسی میانه است و در این دوره بخصوص به کلمهای که نقش آن را تعیین میکند، چسبیده نوشته و ba تلفظ میشده است؛ صورت «بی» (با یای مجهول و در نوشته جدا) که هم به منزلۀ حرف اضافه به کار میرفته و هم به جای حرف ربط و در کهنترین متون فارسی ـ یهودی شاهد دارد و بی گمان دنبالۀ «بـ ـِ ـُ» (bē-o=BR›;.OL ) فارسی میانه است. ترکیب bē-ō نتیجۀ جمع شدن پیشوند فعلی bē و حرف اضافه ō است. به تعبیر دقیقتر پیشوند فعلی bē به جای اینکه مستقیماً و بلافاصله جلوِ صیغههایِ فعل قرار بگیرد، جلو متممی قرار میگرفته که خود مصدّر به حرف اضافۀ ō بوده است. این نوع ساختمان خاص حرف اضافۀ bē نیست و در مورد پیشوندهای دیگری مانند اندر، فراز و غیره نیز دیده میشود (برای تفصیل بیشتر رجوع کنید به لازار، 1366 ش).

حرف اضافه «بِـ/به» که بیشتر بر سر متممهای فعل میآید از لحاظ ساختمان بر سه گونه است: الف) ساده، ب)تأکیدی یا مضاعف، ج) مرکب (شبه حرف). صورت سادۀ «بِـ/به» در معنی اصلی جهت جریان فعل یا حالت را بیان میکند، امّا در عبارت معانی و موارد استعمال متعددی دارد و دستورنویسان تا سی معنی و بیشتر برای آن استخراج کردهاند (برای شواهد رجوع کنید به خطیب رهبر، ص 145ـ170).

صورتهای تأکیدی (یا مضاعف): حرف اضافه + اسم + پسواژۀ تأکیدی: یک) بـ ـ.. اندر: به دست اندر، به خوارزم اندر؛دو) بـ ـ.. در: به خُردی در، به گردن در؛ سه) بـ ـ.. اندرون: به خاک اندرون؛ چهارم) بـ ـ.. درون: به دریا درون؛ پنج) بـ ـ.. بر: به سر بر؛ شش) بـ ـ.. فراز: به منزل فراز.

این صورتها در فارسی کنونی مرده است و جز در زبان شعر کاربردی ندارد.

صورتهای مرکب یا شبه حرفهای اضافه با «بـ ـ» عبارتاند از: بجای، بباب، بجهت، بدست، بدونِ، براستایِ، برونِ، بسانِ، بسرِ، بکردارِ، بسوی، بنزدیکِ، بلحاظِ، بمحضِ، بمجردِ، بمرورِ، بمقتضایِ، بواسطۀ ( برای شواهد رجوع کنید به خطیب رهبر، ص 166 به بعد).

منابع: بنیاد فرهنگ ایران. شعبۀ تالیف فرهنگهای فارسی، فرهنگ تاریخی زبان فارسی، بخش اول، آـ ب، تهران 1357 ش؛ تاریخ زبان فارسی، تهران 1365 ش؛ خلیل خطیب رهبر، دستور زبان فارسی، کتاب حروف اضافه و ربط، تهران 1367 ش؛ علی اکبر دهخدا، لغت نامه، زیر نظر محمدمعین، تهران 1325ـ1361 ش؛ و.س. راستارگویوا، دستور زبان فارسی میانه، ترجمۀ ولی الله شادان، تهران 1347 ش؛ محمود شفیعی، شاهنامه و دستور، تهران 1343 ؛ ژیلبر لازار، «پرتوی نو بر چگونگی شکلگیری زبان فارسی»، ترجمه احمد سمیعی، مجله زبانشناسی، سال 4، ش 1 و 2 (1366 ش)؛ پاول هرن، هاینریش هوبشمان، اساس اشتقاق فارسی، ترجمه جلال خالقی مطلق، تهران 1356 ش؛

C. Bartholomae, Altiramisches Wrterbmch, Berlin 1961; P. Horn, in Geiger and Kuhm, Grumdriss der iranischen Phi- lologie, Strassburg 1895-1904; H. Hübschmann, Persische Studien, Strassburg 1895; Gilbert Lazard, La lamgue des plus amciens monuments de la prose persane, Paris 1963; idem, "Le Prverbe moyen-perse bé/ba ", in Hommages et opera minora, Acta Iranisa, II, 5, Leiden 1975; F. Mller, WZKM, V; C. Salemann, A Middle Persian grammar , Bombay 1930

/ایرج پروشانی/

3) در زبان ترکی. واج «ب» در ادوار مختلف زبان ترکی (باستان، میانه، جدید) و در شاخهها و لهجههای آن تحولات گوناگونی داشته است. «ب» ترکی عموماً در زبانهای آلتاییِ مادر «ب» است که معادل «پ» در زبانهای اورالیِ مادر است، ولی در برخی موارد «ب» شاخۀ آلتایی برابر «م» در شاخۀ اورالی است.

در زبان ترکی، صامتهای واکدار آخر کلمات گرایش به بیواک شدن دارند. واج «ب» پایانی نیز در ترکی آذربایجانی با تلفظی بین ب و پ (ḅ) ادا میشود، ولی در کتابت نشان داده نمیشود. اما در ترکی ترکیه «ب» پایانی کاملاً «پ» تلفظ میشود و در خط جدید نیز p نوشته میشود؛ مانند kitap: کتاب. «ب» در میان کلمات نیز اغلب به «پ» تبدیل میشود و از طریق همانندسازی، صامت واکدار مجاور را بی واک میکند؛ مانند aptes: آبدست، iptal: اِبدال، ولی گاه «ب» تابع همانندی نمیشود؛ مانند matbaa: مطبعه، tasbit: تثبیت.

«ب» آغازین ترکی عموماً در لهجههای جنوب شرقی و چوواشی به «پ» تبدیل میشود؛ گوک ترکی (ترکیباستان)، اویغوری، جغتایی، قرقیزی، یاقوتی: «بار» (هست) در چوواشی: «پیر»، اویراتی: «پار».

«ب» مقدم بر«ن» در ترکی ترکیه برابر است با «م» در ترکی قازانی و قرقیزی و آذری؛ مانند بن/ من (من). گاه نیز «ب» بدون آنکه مقدم بر «ن» باشد، در برخی شاخههای ترکی به «م» تبدیل شده است؛ مانند «بالتا» (تبر) که در اویراتی «مالتا» است و «بورون» (بینی) که در یاقوتی «مورون» است.

ابدال «ب»/ «و» (w, v) نیز در شاخههای مختلف ترکی دیده میشود؛ مانند bär در ترکیباستان و اویغوری و جغتایی، ber در قزاقی و قرقیزی، bir در قازانی و باشقیری که در ترکی ترکیه و آذربایجان و کریمهور (ver) (بده) است. نیز ترکی ترکیه و آذربایجان : araba (ارابه)، ازبکی: arava ؛ ترکی ترکیه و آذربایجان: oba (اوبه)، ترکمنی: ōwa. «ب» آغازین در برخی شاخهها حذف شده است؛ مانند bolmak در ترکیباستان، اولمالق (شدن) در ترکی ترکیه و آذربایجان.

/تلخیص شده از (د.ترک)/

4) در عرفان اسلامی. در عرفان اسلامی و عقاید باطنی بعضی فرق و نیز در علوم غریبه که متضمن اعتقاد به اسرار حروف بوده، حرف «ب» در میان حروف دیگر دارای اهمیتی خاص است. توجه به حروف و اعداد و اسرار معنوی آنها که نزد نحلههای پیش از اسلام سابقه داشته است، در عصر اسلامی در میان فرقی از مسلمانان با گرایشهای عرفانی و باطنی آغاز شد و بالاخص با توجه به حروف مقطعۀ قرآن کریم و خواص حروف آیات شریفه و اسماءِ حسنی بتدریج رشد کرد و بعدها به شکلی افراطی نزد حروفیه و نقطویه، نظامی خاص یافت. در میان صوفیه اگرچه از آغاز، توجه به اسرار حروف و جنبههای رمزی آنها وجود داشته است، ولی ابن عربی و پیروان او بدین مبحث اهتمامی خاص نشان دادهاند و از ترکیب عقاید پیشینیان در بارۀ حروف و تطبیق آنها با آرای خود شکل تکامل یافتهتری از نظریات عرفانی در بارۀ اسرار حروف عرضه کردهاند (ابن خلدون، ج2، ص 1053 و بعد).

از دیرباز هریک از حروف الفبا را دارای معنایی خاص میدانستند که از مشابهتی صوری یا صوتی با یکی از اسما و صفات خداوند یا مدلولی عرفانی استنباط شده بود. در روایتی از علیبن ابیطالب علیهالسّلام، نقل است که هریک از حروف الفبا اسمی از اسمای خداوند است: «اما الالف فالله الذی لااله الاّ اللّه، و اما الباء فباقٍ بعد فناء خلقه...» (ابن بابویه، 1357ش، ص 235؛ همو، 1361ش، ص 44؛ مجلسی، ج2، ص 320). در چند روایت دیگر که در کتب اخبار شیعه نقل شده معنای حرف باء «بهجةالله» دانسته شده است (ابنبابویه، 1357ش، ص 223، 236ـ237؛ همو، 1361ش، ص 46؛ مجلسی، ج2، ص 316ـ 318) و در روایتی دیگر در معنای «بسملة» از امام جعفر صادق علیهالسلام، نقل شده که معنای باء «بهاءالله» است (ابنبابویه، 1357ش؛ همو، 1361ش، ص 3). این معنای اخیر در تفاسیر و آثار صوفیه نیز آمده است (قشیری، ج1، ص 44؛ میبدی، ج1، ص 26؛ سعدالدین حمویه، ص 57). علاوه بر این، صوفیه برای باء «بسملة» معانی دیگری چون «براءةالله سبحانه و تعالی من کل سوء» و «برّه باولیائه» (قشیری، ج1، ص 44؛ میبدی، ج1، ص 27) نیز برشمردهاند. خواجه محمد پارسای نقشبندی (متوفی 822) در ضمن بیان معانی و اشارات عرفانی حروف الفبا در بارة باء میگوید: «الباء بوءک بنعمةالله سبحانه علیک و بذنوب الهجس والحدس والخلس، یعنی چشم گشاده داشتن به الطاف الهی، به اعتراف کردن نعمتها که از وی سبحانه در بارۀ خود مشاهده کند تا از آن سبب محبت منعم در دلش پیدا شود و چنان شیفتۀ منعم شود که به خود نپردازد و او را از هواجس نفسانی چنان پاک گرداند که ظن و وهم را در مقام او راه نماند که این جمله ذنوبی است که دل را تیره گردانند و از حضور به آن جناب دل را بازدارند» (ص 299). و شیخ عزیزالدین نسفی براساس حدیثی از رسول اکرم صلّیالله علیهوآلهوسلّم، هریک از حروف را اشاره به یکی از اسماءِ حُسنیٰ میشمرد و در بارۀ باء میگوید: «الباء من اسمالله الذی هوالباری» (نسفی، رسالۀ خواصالحروف ، گ 285پ).

حرف «ب» و خصوصیات آن عرصۀ گستردهای برای تأویلات وگفتارهای عرفانی شده و از اولیاء و عرفا سخنانی در این باره نقل شده است. گذشته از فصول و ابوابِ برخی کتب، رسایل مفردی نیز در این باره نوشتهاند. از آن جمله است: رسالةالباء و اسراره از ابنعربی (560 ـ638) (عثمان یحیی ، ج 1، ص 180ـ181) و کتاب الباء از عبدالکریم جیلی (متوفی 820) (نسخۀ خطی کتابخانۀ سلیمانیه، استانبول، ش 2459، گ 50ـ70، که در واقع بخشی است باقیمانده از حقیقةالحقائقِ او) و سرّالنقطة تحت باءِالبسملة از علاءالدولۀ سمنانی (659ـ736) (نسخۀ کتابخانۀ شمارۀ 1 مجلس شورای اسلامی، تهران، ش 3/96) و رسالة فی بیان أناالنقطة التی تحت الباء از مؤلفی ناشناخته (کتابخانۀ مغنیسیا، ش 8/2933) و شرح حدیث أناالنقطة از میرزا محمدتقی مامقانی نیّر تبریزی (1248ـ1312) (آقا بزرگ طهرانی، ج13، ص 189).

به گفتۀ ابن عربی و پیروان او الف (ا) رمز ذات الهی است و در عدمِ تعیّن مانند ذات مطلق مجرد است. و چون حق تعالیٰ از مقام اطلاق به صورت تعیّن نازل شود آن حقیقت کلی متعیّن (= تعیّن اول)، که گاه عقل اول و گاه روح اعظم نامیده شده است، پیوند تعلق واجب به ممکن و قدیم به محدث میشود. همچنین است در حروف که الف (ا) از مقام اطلاق و تجرّد به سبب نقطهای به مقام تقیّد و تعیّن نازل میشود و باء (ب)، که در واقع عبارت است از الفی افقی و یک نقطه، پدید میآید. و این نقطه که نقطۀ تعیّن است سبب تمییز میان «ا» و «ب» میشود آن گونه که «امکان» سبب تمیّز واجب از ممکن است (1405، ج2، ص 134ـ137، قیاس شود با کلام احمد غزالی که نقطۀ باء را تخم «حب» در «یحبهم و یحبونه» میداند. رجوع کنید به سوانح ، ص 44).

همچنان که فیثاغورسیان نسبتِ باری تعالی را به موجودات مانند نسبت یک (1) به اعداد میدانستند و نسبت عقل کل را به موجودات مانند نسبت دو (2) به اعداد میشمردند و معتقد بودند که یک (1) فقط اصل و منشأ اعداد است ولی نخستین عدد، دو (2) است زیرا اولِ کثرت است و عدد عبارت است از کثرت آحاد (اخوانالصفا، ج1، ص 53ـ57)، عرفای اسلام نیز میگفتند که الف از حروف نیست («الالف لیس من الحروف عند من شمّ رائحة من الحقائق ولکن قد سمّته العامة حرفاً»، (ابنعربی، 1405، ج1، ص 295) و باء (که ارزش عددی آن دو است) اولین مرتبه در عالم کثرت است و تمیّز آن از الف (= حق تعالی) به سبب نقطه (= امکان) است. و از این رو ابنعربی گفته است: «بالباء ظهرالوجود و بالنقطة تمیّز العابد من المعبود» (همان، ج2، ص 134؛ همو، 1367ش، ص 108ـ110) و دیگری گفته است: «لیس للکون ظهوراً اصلاً عند تجلّی الحقیقة و إنما ظهوره بالباء، لانه ثوبها» (همان، ص 99) و معنای این سخن ابومَدْیَن (متوفی 594) که گوید: «ما رأیت شیئاً الا و رأیت الباء علیه مکتوبة» (ابنعربی، 1405، ج2، ص 134؛ همو، 1367ش، ص 100) آن است که در هر چیز تعیّن (= باء) و عبودیت را میدیدم (فرغانی، ص 146). و چون غیر از الف، حروف دیگر و از جمله «ب» از عالم کثرت و ماسویالله اند سنایی آنها را «بُت» دانسته است: «با و تا بت شمر الف الله» (حدیقةالحقیقة ، ص 110؛ و قیاس شود با قول محمدبن عبدالجبار النِفّری در المخاطبات ، ص 205، که همۀ حروف را جز الف، بیمار میشمرد).

برخی از عرفا آن تعیّن اول (= ب) را نور محمدی دانسته و گفتهاند که نقطۀ آن «ب» علی علیهالسلام، است، و همچنان که تعیّن باء به نقطۀ آن است کمال نبوت نیز به ولایت است. عبارت «أناالنقطة التی تحت الباء» در آثار شیعه (مانند نقدالنقود ، ص 695؛ الاسفار ، ج7، ص 32ـ34؛ نفائس الفنون ، ج2، ص 103؛ بحرالمعارف ، ص 394؛ و نیز در آثار حروفیه رجوع کنید به شیبی، ص 209) به علیبن ابیطالب علیهالسلام، نسبت داده شده و حال آنکه در زمان آن حضرت خط عربی هنوز نقطه نداشته است. این گفته از آنِ ابوبکر شِبْلی (متوفی 334) و بدین معناست که همچنان که نقطۀ باء برای تمییز آن از الف و حروف دیگر است، من نیز نقطۀ تمییز با معبودم و عبد و عابدی هستم با هر آنچه مقتضای عبودیت است (ابن عربی، 1405، ج1، ص 321، ج2، ص 134؛ فرغانی، ص 146).

چون «ب» حرف نخستین است تمامی سورههای قرآن کریم با این حرف (= باءِ بسملة) آغاز میشود. و حتی سورۀ توبه، که تنها سورهای است که بسمله ندارد، نیز با حرف «ب» («براءة منالله و رسوله...») شروع میشود (ابن عربی، 1405، ج1، ص 356). سنایی همین آغازشدن قرآن را با «ب» و پایان یافتن آن را با «س»، اشاره به کلمۀ «بس» میداند که به گفتۀ او دلالت دارد بر آنکه قرآن و تعالیم آن کافی و بسنده است ( دیوان سنایی ، ص 309). نه فقط قرآن که تورات نیز به گفتۀ ابن عربی در مناظرهاش با یکی از احبار یهود، با حرف «ب» آغاز میشود (1405، ج1، ص 356، نخستین کلمة تورات عبری bǝ-rêš;iṯ است). بعدها کسانی مانند شمسالدین آملی (قرن هشتم) مدعی شدند که همۀ کتب آسمانی با حرف «ب» آغاز شده است («اول صحیفۀ آدم و نوح و ابراهیم، ب بود»، ج2، ص 103).

ابن عربی که برای حروف قایل به وجود عوالمی بوده و هر یک را از عالمی خاص و متعلق به فلکی دانسته و برای آنها طبیعتی و عنصری پنداشته است، حرف «ب» را از عالم ملک و شهادت شمرده است (1405، ج1، ص 261، 321) که عنصرش آتش و طبعش گرم و خشک است و به فلک بروج یا فلک کرسی متعلق است (همان، ج1، ص 322؛ نیز رجوع کنید به بونی، ج1، ص 5؛ شمسالدین آملی، ج2، ص 101). به گمان برخی، حروف نیز مانند موجودات دیگرِ عالم، آفرینشِ خاصی داشتهاند. و چون شمار حروف بیست و هشتگانۀ عربی با عدد منازل قمر برابر است (در بارۀ قدمت این عقیده رجوع کنید به شیبی، ص 180)، آفرینش هر حرفی، که مانند موجودات عالم به وسیلۀ یکی از اسمای الهی تحقق یافته، همزمان با خلقت یکی از منازل قمر بوده است، و حرف باء و منزل فرعالمقدم را خداوند با اسم «اللطیف» آفریده است (نعمةالله ولی، ج 3، ص 362).

چون باء نخستین حرف بسملة است در فضایل و آثاری که عرفا برای بسملة شمردهاند، به حرف باء به عنوان یکی از اجزای مهم بسمله بالاخص پرداختهاند. و همچنان که ابن عربی گفته است که با حرف «ب» وجود، ظهور یافت (1405، ج2، ص 134)، برخی گفتهاند که «ظهرالوجود من باء بسمالله الرّحمن الرّحیم» (آملی، ص 695، عبدالرزاق کاشانی، ج 1، ص 8). همچنین گفتهاند که چهار نقطۀ بسملة (نقطههای «بسم» و «رحمن» و «رحیم») رمزی از حضرات اربع (غیب مطلق و غیب مضاف و وجود مطلق و وجود مضاف) است (رجوع کنید به ابنعربی، 1367 ش، ص 97) و جمیع مراتب الهی و کونی در بسملة است و همۀ فضایل در آن پنهان است. و گفتهاند که جمیع فضایل کتب الهی پیشین در قرآن است و جمیع فضایل قرآن در سورۀ فاتحه و جمیع فضایل سورۀ فاتحه در بسملة است. و هر آنچه در بسملة است در باء است و هر آنچه در باء است در نقطۀ آن است. و در سخنی منسوب به حضرت علی علیهالسلام، آمده است که شرح باءِ بسملة بار هفتاد شتر است («والله لوشئت لاوقرت سبعین بعیراً من شرح باءِ بسمالله الرّحمن الرّحیم») (آملی، جامعالاسرار ، ص 563).

منابع: محمد حسن آقا بزرگ طهرانی، الذریعة الی تصانیف الشیعة، چاپ علی نقی منزوی و احمد منزوی، بیروت 1403/1983؛ حیدربن علی آملی، کتاب جامع الاسرار و منبع الانوار، به انضمام، رسالة نقد النقود فی معرفة الوجود، چاپ هانری کربن و عثمان اسماعیل یحیی، تهران 1347ش؛ ابنبابویه، التوحید، چاپ هاشم حسینی طهرانی، قم [تاریخ مقدمه 1357ش]؛ همو، معانیالأخبار، چاپ علی اکبر غفاری، قم 1361ش؛ ابنخلدون، مقدمة، ترجمۀ محمد پروین گنابادی، تهران 1362 ش؛ ابنعربی، التجلیات إلالهیة، و، کشفالغایات، چاپ عثمان یحیی، تهران 1367ش؛ همو، الفتوحات المکیة، چاپ عثمان یحیی، قاهره 1405/1985؛ اخوانالصفا، رسائل، قم 1405؛ اسماعیل حقی برسوی، رسالة اسرار الحروف، ترجمۀ احمد سعید سلیمان، در حولیات کلیة الآداب، ج 30 (1968)، ص 1ـ29؛ احمدبن علی بونی، شمسالمعارف الکبری و لطائف العوارف، ج 1، قم 1400/1980؛ محمدبن محمد پارسا، تحفةالسالکین، دهلی [1970]؛ سعدالدین حمویه، المصباح فی التصوّف، چاپ نجیب مایل هروی، تهران 1362 ش؛ رسائل حروفیه، چاپ کلمنت هوار، لیدن 1909؛ مجدودبن آدم سنایی، حدیقةالحقیقة و شریعة الطریقة، چاپ مدرس رضوی، تهران 1359 ش؛ همو، دیوان سنایی، چاپ مدرس رضوی؛ محمدبن محمود شمسالدّین آملی، نفائس الفنون فی عرایس العیون، تهران 1377ـ1379؛ کامل مصطفی شیبی، تشیع و تصوف تا آغاز سدۀ دوازدهم هجری، ترجمۀ علیرضا ذکاوتی قراگزلو، تهران 1359 ش؛ محمدبن ابراهیم صدرالدّین شیرازی، الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیّة الاربعة، قم [بیتا.]؛ عبدالرزاق کاشی، تفسیر القرآن الکریم (معروف به تفسیر ابنعربی)، چاپ مصطفی غالب، بیروت 1978، چاپ افست تهران [بیتا.]؛ عبدالصمد همدانی، بحرالمعارف، قم 1366 ش؛ احمدبن محمد غزالی، سوانح، چاپ نصرالله پورجوادی، تهران 1359 ش؛ سعیدالدین بن احمد فرغانی، مشارق الدراری، شرح تائیۀ ابن فارض، چاپ جلالالدین آشتیانی، مشهد 1398؛ عبدالکریم بن هوازن قشیری، لطائف الإشارات، چاپ ابراهیم بسیونی، قاهره 1981ـ1983؛ محمد باقربن محمد تقی مجلسی، بحارالانوار، بیروت 1403؛ احمدبن محمد میبدی، کشفالاسرار و عدةالابرار، چاپ علی اصغر حکمت، تهران 1361 ش؛ عزیزالدّینبن محمد نسفی، اسرارالتصوف و خواص الحروف، نسخۀ خطی بایزید ولیالدین، ش 1825، میکروفیلم دانشگاه تهران، ش 442؛ همو، رسالة فی خواص الحروف، نسخۀ خطی بایزید ولیالدین، ش 1825، میکروفیلم دانشگاه تهران، ش 442؛ نعمةالله ولی، اسرار الحروف، در رسالههای نصرت سید نورالدین شاه نعمةالله ولی ، ج 3، چاپ جواد نوربخش، تهران 1356ش؛ محمدبن عبدالجبار نفری، کتاب المواقف، و، کتاب المخاطبات، چاپ آرتور آربری، قاهره 1934؛

Encyclopaedia of religion and ethics, ed. James Hastings, Edinburgh 1980-1981, s.v. "Letters celestial and infernal" (by Louis H.Gray); Annemarie Schimmel, Calligraphy and Islamic culture, New York 1984; Osman Yahya, Histoire et classification de l'oeuvre d'Ibn ‹;Arabī, Damas 1964

/احمد طاهری عراقی/

نظر شما
مولفان
احمد طاهری عراقی , ایرج پروشانی , تلخیص شده از د. ترک , احمد طاهری عراقی ,
گروه
عرفان , ادبیات و زبان ها ,
رده موضوعی
جلد 1
تاریخ 1375
وضعیت چاپ
  • چاپ شده