زیریان

معرف

يا بنوزيرى، سلسله‌اى از حاكمان صَنهاجى اِفريقيه (تونس كنونى)، از قرن چهارم تا ششم.
متن

زيريان، يا بنوزيرى، سلسله اى از حاكمان صَنهاجى اِفريقيه (تونس كنونى)، از قرن چهارم تا ششم. آنان از شاخه هاى مهم قبايل صَنْهاجه* (از قبايل بربر) و به زيرى بن مَناد*بن مَنْقوش صنهاجى منسوب اند، كه شهر اَشير را (در الجزاير كنونى) تأسيس و پايتخت خود كرد. زيريان حكومتهايى در افريقيه و مغرب اوسط (الجزاير كنونى) و اندلس به وجود آوردند (نُوَيْرى، ج ۲۴، ص ۱۵۶ـ۱۶۱؛ ابن ابى دينار، ص ۹۳؛ وزير، ج ۲، ص ۶۲، ۹۷).

مَنادبن منقوش. او پيش از سقوط حكومت اَغلَبيان در ۲۹۶، در رأس قبيله تَلْكاته بود و در قلعه المَناديّه حكمرانى مى كرد (ادريس[۱] ، ج ۱، ص ۸). ابن خلدون (ج ۶، ص ۲۰۳) به نقل از برخى مورخان مغربى گفته است، منادبن منقوش بر بخشهايى از افريقيه و مغرب اوسط به نام عباسيان حكم مى راند و در اداره امور، تابع اميران اغلبى (دست نشاندگان عباسيان) بود. او داراى قدرت و ثروت و فرزندان بسيار بود و به نيازمندان كمك مى كرد (نويرى، ج ۲۴، ص ۱۵۷ـ۱۵۸) و خود را از موالى على بن ابى طالب مى دانست و نسب خويش را به قَحطان (جدّ قبايل جنوب عربستان) مى رساند (ادريس، همانجا). پس از مرگ وى، به ترتيب، پسرش زيرى بن مناد، نوه اش بُلُقّين بن زيرى* و سپس در اواخر ذيحجه ۳۷۳، ابوالفتح منصوربن بلقّين (كه در هنگام مرگ پدرش در اشير بود) حاكم افريقيه و مغرب شدند (ابن اثير، ج ۹، ص ۳۴؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۲۳۹؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۱۷۷؛ ابن خلدون، ج ۶، ص ۲۰۷).

منصوربن بلقّين. او در آغاز، برادرش يَطُّوفَت را با شتاب راهى قَيرَوان و منصوريه كرد. يطّوفت نيز در نيمه محرّم ۳۷۴ بر امور افريقيه مسلط شد. سپس، منصور از بزرگان قيروان، كه براى تسليت و تبريك به وى به اشير رفته بودند، استقبال كرد و در رجب ۳۷۴، از اشير وارد رَقّاده (در حومه قيروان) شد و هديه بسيار گران بهايى براى نزار، خليفه فاطمى، فرستاد. او پس از چند ماه اقامت در رقّاده، در اواخر ذيحجه ۳۷۴، به همراه عبداللّه كاتب (متصدى خراج) به مغرب بازگشت. در همان سال، سپاه عظيمى به سركردگى يطّوفت براى سركوب قبايل بربر زَناته* و بازپس گيرى شهرهاى فاس و سِجِلماسَه از آنان، به آن نواحى فرستاد. در نزديكى فاس، زيرى بن عَطيّه زناتى معروف به فَرطاس/ قرطاس، در رأس سپاهيان زناته، سپاه صنهاجه را به سختى شكست داد و يطّوفت با اندك افراد باقيمانده سپاهش به اشير بازگشت (ابن اثير، ج ۹، ص ۳۴، ۴۶؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۲۳۹ـ۲۴۱؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۱۷۷ـ۱۷۹؛ ابن خلدون، ج ۶، ص ۲۰۷ـ۲۰۸؛ ابن ابى دينار، ص ۹۸). در ۳۷۶ عزيزباللّه فاطمى، حسن بن نصر معروف به ابوالفهم خراسانى را براى تحريك قبايل كُتامَه برضد منصوربن بلقّين روانه سرزمين كتامه كرد، ولى هنگامى كه كارش بالا گرفت، منصور در رأس سپاهى او و يارانش را در ۳ صفر ۳۷۸ كشت و به اين غائله پايان داد (ابن اثير، ج ۹، ص ۵۳ـ۵۴؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۲۴۱، ۲۴۳ـ۲۴۴؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۱۸۲ـ۱۸۳). در ۳۷۶، كارگزار قيروان، يوسف بن عبداللّه كاتب، به دستور منصور ساختن كاخ بزرگى در شهر منصوريه را آغاز كرد كه پس از اتمام آن در ۳۷۷، منصور در آن ساكن شد. او در ۱۱ رجب ۳۷۷، عبداللّه كاتب را كه نفوذ و قدرت بسيار يافته و به خود مغرور شده بود و نيز پسرش، يوسف، را به قتل رساند و يوسف بن ابى محمد را كارگزار افريقيه كرد (ابن عذارى، ج ۱، ص ۲۴۲؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۱۷۹ـ۱۸۱؛ ابن خلدون، ج ۶، ص :۲۰۸ سال ۳۷۹؛ ابن ابى دينار، ص ۹۹). در ۳۷۹، شخصى از كتامه به نام ابوالفرج كه گفته مى شد يهودى است، اما خودش مدعى بود از فرزندان قائم (خليفه فاطمى) است، فتنه اى بزرگ تر از فتنه ابوالفهم به راه انداخت و با كارگزاران منصور نبردهاى بسيار كرد تا سرانجام در جنگ با سپاهيان وى كشته شد (ابن اثير، ج ۹، ص ۶۷؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۱۸۴). در ۳۷۹، ابوالبَهاربن زيرى، عموى منصور، در مخالفت با وى در تاهَرْت* قيام كرد. منصور در رأس سپاهيانش به اين شهر حمله كرد و آنجا را فتح و غارت نمود. ابوالبهار نيز به مغرب گريخت و از آنجا به ابن ابى عامر، حاجب امويان اندلس، نامه نوشت و ابراز فرمان بردارى كرد. منصور از تعقيب عمويش دست كشيد و برادرش يطّوفت را حاكم تاهرت كرد و سپس به اشير رفت (ابن اثير، ج ۹، ص ۶۸؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۲۴۴؛ ابن خلدون، ج ۶، ص ۲۰۸؛ ابن ابى دينار، ص ۹۹). منصور در ۳۸۶ درگذشت و در قصرش در منصوريه دفن شد (ابن اثير، ج ۹، ص ۱۱۶؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۲۴۷؛ نويرى، همانجا؛ قس ابن خلدون، همانجا). پس از مرگ وى، حكومت افريقيه به ترتيب به ابومَناد باديس بن منصوربن بلقّين* (حك : ۳۸۶ـ۴۰۶)، ابوتميم معزبن باديس*بن منصور (حك : ۴۰۶ـ ۴۵۳) و سپس تميم بن معزبن باديس (حك ۴۵۳:ـ۵۰۱) رسيد (ابن اثير، ج ۹، ص ۱۲۷، ۲۵۶). در دوره باديس، قلمرو زيريان به دو قسمت تجزيه شد و حَمّاديان* (منسوب به حَمّادبن بلقّين بن زيرى) در قسمت غربى (به پايتختىِ قلعه) و ساير زيريان در قسمت شرقى (به پايتختىِ قيروان) امارت يافتند (ابن خلدون، ج ۶، ص ۲۱۰، ۲۲۷ـ۲۳۶). معز، پسر و جانشين باديس، نيز از اطاعت فاطميان سرپيچيد و فرمان بردارى خود را از القائم، خليفه عباسى بغداد، اعلام كرد كه فاطميان از او انتقام گرفتند (← ابن اثير، ج ۹، ص ۵۲۱ـ۵۲۲، ۵۶۶ـ۵۶۹).

تميم بن معزبن باديس. پس از مرگ معزبن باديس در ۴۵۳، فرزندش تميم مكنا به ابويحيى (و ابوطاهر) جانشين وى شد. تميم در رجب ۴۲۲ در صَبرَه (يا منصوريه) به دنيا آمد. در دوسالگى اش، معز او را با خدم و حشم و تشريفات در قيروان و منصوريه گرداند تا مردم با او آشنا شوند، و در ۴۴۲، وى را به وليعهدى انتخاب كرد. سپس در صفر ۴۴۵، تميم به ولايتدارى شهر مهديه منصوب شد و به آنجا رفت (ابن اثير، ج ۱۰، ص ۱۵ـ۱۶؛ ابن خَلِّكان، ج ۱، ص ۳۰۴ـ۳۰۵؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۲۷۹، ۲۹۳، ۲۹۸؛ تِجانى، ص ۳۲۸). در ۴۴۸، تميم با شورش و هرج ومرج ناشى از اختلاف و درگيرى سربازان طرفدار پدرش و سربازان خود مواجه شد. گفته شده كه قصيده محمدبن حبيب قَلانسى، شاعر دربار تميم، محرك اصلى اين اختلافات بوده است. تميم با كمك مردم زَويلَه با سربازان طرفدار پدرش جنگيد و عده بسيارى از آنها را كشت. سپس، سربازان عرب طرفدار خود را به تعقيب فراريان فرستاد و عده ديگرى از آنها را هم در راه فرار به قتل رساند (ابن اثير، ج ۹، ص ۶۱۷ـ۶۱۸؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۲۹۴؛ تجانى، ص ۳۲۸ـ ۳۲۹). تميم همچنان در مهديه بود تا آنكه در اواخر شعبان ۴۴۹، هم زمان با بالا گرفتن آشوبهاى عربهاى بنوهلال در قيروان و ديگر شهرهاى افريقيه، معز به ناچار از قيروان و منصوريه به مهديه نقل مكان كرد. در مهديه، معز به سبب تواناييهاى تميم، او را بر برادرانش ترجيح داد و اداره تمام امور را به وى تفويض كرد. بنابراين، پس از مرگ معز، تميم به راحتى و با استقبال بزرگان و قضات به حكومت رسيد (ابن اثير، ج ۱۰، ص ۱۶؛ ابن عذارى، همانجا؛ ابن شمّاع، ص ۱۳۸؛ نيز ← غنيمى، ج ۲، جزء۴، ص ۷۱). هنگامى كه تميم قدرت را به دست گرفت، به سبب سيطره بنوهلال بر بيشتر مناطق و شهرهاى افريقيه و ويرانى آنها، حكومت زيريان در اختلال و ناآرامى بود. از سويى، قلمرو آنها بسيار محدود شده و فقط شامل مهديه و اطراف آن بود. از سوى ديگر، منزلت و اعتبار زيريان نزد مردم كم شده بود و بسيارى از امراى عرب در مناطق مختلف به استقلال حكومت مى كردند (ابن اثير، ج ۱۰، ص ۱۶، ۴۵؛ تجانى، ص ۳۳۰؛ نيز ← غنيمى، همانجا؛ سيدعبدالعزيز سالم، ج ۲، ص ۶۷۱ـ۶۷۳). تميم تلاش كرد اعتبار و قدرت زيريان را تجديد كند. او با ذكاوت و سياست و با ايجاد تفرقه در ميان گروههاى عرب، بر اغلب شورشهاى آنان غلبه كرد (ابن خلدون، ج ۶، ص ۲۱۲؛ نيز ← غنيمى، ج ۲، جزء۴، ص ۷۲، ۷۶). تميم در سالهاى اول حكومتش با شورش حَمّوبن مِلّيل/ مليك بَرغَواطى، حاكم صَفاقُس/ سَفاقُس/ سفاقص، مواجه شد. حمّو از آشوبهاى بنوهلال به نفع خود بهره برد و در صفاقس اعلام استقلال كرد. با قدرت گرفتن ناصربن عَلَنّاس از حماديان در ۴۵۴، حمّو سعى كرد نظر ناصر را به خود جلب كند. حمّو همچنين، به نام خود سكه ضرب كرد و با گروههايى از اعراب عَدِى، اَثْبَج و هم پيمانانشان متحد شد و به فكر توسعه قلمروش برآمد. تميم با لشكريانى از اعراب زُغْبه و رياح و بربرها به جنگ حمّو رفت. در سَلَقطَه (نزديك مهديه) حمّو شكست خورد و به قيروان پناه برد و تميم اداره صفاقس را به يكى از صنهاجيان سپرد (ابن اثير، ج ۱۰، ص ۱۶، ۲۹؛ ابن خلدون، همانجا؛ نيز ← ادريس، ج ۱، ص ۲۵۶؛ قس ابن عذارى، ج ۱، ص ۲۹۹). در همين سال، تميم به سُوسه لشكر كشيد و آنجا را كه از دوره معز از اطاعت زيريان خارج شده بود، تصرف كرد و مردم آنجا را به اطاعت درآورد و بخشيد (ابن اثير، ج ۱۰، ص ۳۰؛ ابن عذارى، همانجا؛ قس تجانى، ص :۲۹ سال ۴۵۶). در ۴۵۷، ناصربن علنّاس بن حمّاد (فرمانرواى قلعه حَمّاد) با كمك قبايلى از بربرهاى صنهاجه و زناته و عربهاى بنوهلال، براى حمله به مهديه حركت كرد. تميم پس از آگاهى، همراه اعراب بنورياح، بنوسُلَيم و زغبه از مهديه خارج شد و در نبردى كه در دشت سَبيته (بين قيروان و تَبِسَّه) روى داد، با توطئه و مكاتبه پنهانى با هم پيمانان ناصر، بر او پيروز شد و بسيارى از يارانش را به هلاكت رساند. در اين جنگ، غنايم بسيارى نصيب اعراب همراه تميم شد (ابن اثير، ج ۱۰، ص ۴۵ـ۴۶؛ ابن عذارى، همانجا؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۲۲۰ـ۲۲۳؛ ذهبى، حوادث و وفيات ۴۵۱ـ۴۶۰ه .، ص ۲۸۹). او در ۴۵۸ لشكرى به تونس، كه تحت حكومت خراسانيان* و تابع حماديان بود، فرستاد. محاصره تونس چهارده ماه طول كشيد و سرانجام، عبدالحق ابن خراسان به اطاعت تميم درآمد (ابن اثير، ج۱۰، ص ۵۰ـ۵۱؛ ابن عذارى، همانجا). اختلاف بين زيريان و حماديان تا ۴۷۰ همچنان ادامه داشت. سرانجام در اين سال، بين آنها صلح برقرار گرديد. تميم دخترش، بَلّارَه، را به ازدواج ناصربن علنّاس درآورد تا مناسباتشان مستحكم تر گردد. در همين سال، تميم فرزند خود مُقَلَّد را به حكومت طرابلس غرب (امروزه در ليبى) گمارد (ابن اثير، ج۱۰، ص ۱۰۷؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۳۰۰). در ۴۷۶، ابراهيم بن محمدبن وَلْميّه صنهاجى، كارگزار مستقل قابس، با گروهى از اعراب به رهبرى مالك بن عَلَوى/ علوان صَخْرى، مهديه را محاصره كرد. تميم با هم پيمانان عربش بر آنها پيروز شد و ابراهيم به قابس عقب نشست. مالك بن علوى هم به قيروان فرار كرد و آنجا را گرفت و چون تميم در پى مالك قيروان را محاصره و اشغال كرد، مالك شبانه به قابس گريخت (ابن اثير، ج ۱۰، ص ۱۳۲؛ تجانى، ص۳۳۰ـ۳۳۱؛ نيز ← ادريس، ج ۱، ص ۲۲۲). مالك سپس در ۴۸۲، به زور وارد سوسه شد، اما بر اثر درگيريهاى سخت ميان سپاهيانش و مردم شهر و كشته شدن بسيارى از افرادش، ناگزير از آنجا به صحرا گريخت (ابن اثير، ج۱۰، ص ۱۷۹). تميم از ۴۷۴ تا ۴۹۳، بارها به قابس و صفاقس لشكركشى كرد و در مدت كوتاه بر اين شهرها دست يافت ( همان، ج ۱۰، ص ۱۲۱، ۱۵۹، ۲۴۲، ۲۵۷، ۲۹۸؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۳۰۰، ۳۰۲). درحالى كه تميم سرگرم سركوب مخالفان و آشوبهاى داخلى بود، در ۴۸۰ و به روايتى ۴۸۱، روميها به ويژه از شهرهاى جنووا[۲] و پيزا[۳] به قلمرو او حمله كردند و وارد مهديه و زويله شدند و آنجاها را به آتش كشيدند و تخريب و غارت كردند و مردم را به اسارت بردند. مدتى بعد، او با پذيرش صلح و پرداختن سى هزار يا هشتادهزار، و به روايتى صدهزار دينار به اشغالگران، مهديه را آزاد كرد ( ابن اثير، ج۱۰، ص ۱۶۵ـ۱۶۶؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۳۰۱؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۲۲۹ـ۲۳۰؛ ابن خلدون، ج ۶، ص ۲۱۲). تميم ناوگان دريايى زيريان را تقويت كرد و آن را به فرماندهى فرزندانش، ايوب و على، به سوى جزيره صِقِلَّيه (سيسيل)[۴] فرستاد، اما اين ناوگان برخلاف موفقيتهاى اوليه، به سبب مشكلاتى مانند اختلاف بين مردم منطقه با سپاه زيريان و بالاگرفتن آشوبها، ناگزير در ۴۶۱ به افريقيه بازگشت و روميها بى هيچ مانعى بر صقلّيه مستولى شدند و نهايتآ تا ۴۸۴، استيلاى خود را بر سراسر اين جزيره تكميل كردند (ابن اثير، ج ۱۰، ص ۱۹۷ـ۱۹۸). در ۴۸۸، يكى از امراى ترك به نام شاه ملك به كمك مردم طرابلس غرب كه از حاكمشان ناراضى بودند، بر اين شهر چيره شد. وقتى تميم از اين امر آگاه شد، لشكرى فرستاد كه شهر را پس گرفتند و شاه ملك را به مهديه بردند. تميم او را بخشيد، اما بعدآ نظرش تغيير كرد. شاه ملك كه از اين موضوع آگاه شد، هنگام شكار، يحيى بن تميم و همراهانش را دستگير كرد و با آنان راهى صفاقس شد. تميم لشكرى سراغ او فرستاد. حمّوبن مليل (حاكم صفاقس) كه مخالف تميم بود، از بيم آنكه مبادا يحيى به كمك مردم شهر برضد وى قيام كند و حكومت شهر را به دست گيرد، در مقابل فرستادن تركهاى مهديه به صفاقس، يحيى را به نزد پدرش بازگرداند، ولى مدتى بعد، تميم يحيى را به همراه سپاهى روانه صفاقس كرد. اين سپاه صفاقس را پس از دو ماه محاصره زمينى و دريايى تصرف كرد (ابن اثير، ج۱۰، ص ۲۴۱ـ۲۴۲؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۳۰۲؛ قس تجانى، ص ۷۰ـ۷۳، كه گفته است يحيى بدون نتيجه به مهديه بازگشت). توجه بيش از اندازه تميم به يحيى موجب حسادت ديگر فرزندش، مُثنّى، شد. چون تميم از گفته هاى مثّنى مطّلع شد، رنجيد و دستور داد مثنّى و وابستگانش را از مهديه اخراج كنند. مثنّى نزد مَكّين بن كامل دُهْمانى، حاكم قابس، رفت و اكرام شد. با تحريك مثنّى، مكين با كمك شاه ملك و افرادش به صفاقس حمله كرد و تميم آنها را شكست داد. سپس مكين و سربازانش به مهديه حمله كردند. در اين جنگ نيز، يحيى بن تميم با شجاعت و تدبير مهاجمان را شكست داد و اين امر اعتبار و جايگاه او را ارتقا بخشيد (ابن اثير، ج۱۰، ص ۲۴۲ـ۲۴۳؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۲۳۲). در ۴۸۹، پس از مرگ يا كشته شدن قاضى بن ابراهيم بن بَلْمونه، حاكم وقت قابس كه از مخالفان تميم بود، مردم شهر عَمْرو/ عُمَربن معز، برادر تميم، را به عنوان حاكم برگزيدند و او نيز راه مخالفت با تميم را پيش گرفت. ازاين رو، تميم لشكرى فرستاد و قابس را بازپس گرفت (ابن اثير، ج۱۰، ص ۲۵۷؛ تجانى، ص ۹۷). با وجود قحطى و گرسنگى در ۴۹۱ در افريقيه، كه كشته هاى بسيارى به جاى گذاشت، تميم توانست جزاير جَربَه و قَرقَنَّه و شهر تونس را بازپس گيرد (ابن اثير، ج۱۰، ص ۲۷۹؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۳۰۲). او در ۴۹۳ با ايجاد اختلاف بين حَمّوبن مليل (كه باز حكومت صفاقس را به دست گرفته بود) و وزير كاردان وى، صفاقس را تصرف كرد (← ابن اثير، ج۱۰، ص ۲۹۸). در ۴۹۹، تميم سپاهى به سوى جزيره جَربَه فرستاد كه به سبب آمادگى و مقابله مردم آنجا لشكريان تميم كارى از پيش نبردند (ابن عذارى، ج ۱، ص ۳۰۳). او سرانجام در رجب ۵۰۱ به علت بيمارى درگذشت. پيكرش را ابتدا در قصرش دفن كردند و مدتى بعد، به قصر السيده در مُنَسْتير بردند. تميم فرزندان بسيار داشت. بعد از او، يحيى جانشين پدرش شد ( ابن اثير، ج ۱۰، ص ۴۴۹، ۴۵۱؛ ابن خلّكان، ج ۱، ص ۳۰۵). تميم را فردى شجاع، دورانديش، زيرك، بردبار، بخشنده، باگذشت، نيك رفتار و خوش گذران وصف كرده اند. او دوستدار علما و شعرا بود و به آنها صله و هديه عطا مى كرد. خود تميم نيز شعر نيكو مى گفت و ديوان شعرى بزرگ و مشهور داشت (← ابن اثير، ج۱۰، ص ۴۴۹ـ۴۵۱؛ ابن اَبّار، ج ۲، ص ۲۲ـ۲۶؛ ابن خلّكان، ج ۱، ص ۳۰۴ـ۳۰۶؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۳۰۳ـ ۳۰۴)، كه باقى نمانده است؛ اما اشعارى از وى را عمادالدين كاتب (ج ۱۳، ص ۱۴۱ـ۱۶۰)، ابن خلّكان (همانجا) و ابن عذارى (همانجا) نقل كرده اند. اشعار تميم اغلب مضامين سياسى داشت و او گاه با اشعارش گروههاى مختلف اعراب را برضد يكديگر تحريك مى كرد و با ايجاد اختلاف بين آنها، به نفع خود بهره مى گرفت (نويرى، ج ۲۴، ص ۲۳۶؛ نيز ← ادريس، ج ۱، ص ۲۵۲). شعرا از مناطق مختلف به ديدار وى مى رفتند و او را مدح مى كردند؛ همچون ابن سراج صُورى، ابواسحاق خَفاجه، عبداللّه بن عبدالجبار طَرطوشى، ابوالحسن على بن عبدالعزيز حلبى معروف به فَكيك (← ابن ابّار، ج ۲، ص ۲۲ـ۲۳؛ ابن خلّكان، ج ۱، ص ۳۰۴؛ صَفَدى، ج ۱۰، ص ۲۵۶). ابوعلى حسن بن رَشيق قيروانى نيز اشعارى در مدح تميم سروده است (← ابن بسّام، ج ۲، قسم ۴، ص ۵۹۸؛ عمادالدين كاتب، ج ۱۷، ص ۱۲۱ـ۱۲۲؛ ابن خلّكان، همانجا؛ ذهبى، حوادث و وفيات ۵۰۱ـ۵۱۰ه .، ص ۴۴). تميم افرادى به عنوان مخبر در مناطق مختلف داشت كه احوال مردم و اخبار قلمروش را به او مى رساندند. او مناسبات دوستانه و خوبى با مسيحيان داشت و همسرانى از ميان آنها برگزيده بود. برخى از مسيحيان مناصبى مهم در دربار او داشتند. هنگامى كه ميخائيل انطاكى و پسرش، جِرْجير، از انطاكيه نزد وى رفتند، به گرمى آنان را پذيرفت و بعد از آگاهى از توانايى جرجير در رسيدگى به امور مالى، او را به عنوان مسئول امور مالى حكومتش برگزيد و تمام امور دخل وخرج حكومت و رسيدگى به اموال مسلمانان را به او واگذار كرد (ابن اثير، ج۱۰، ص ۴۵۰ـ۴۵۱؛ تجانى، ص ۳۳۳). زيريان كه در دوره معزبن باديس از اطاعت فاطميان خارج شده و به نام خليفه عباسى خطبه خوانده بودند، ظاهرآ در دوره تميم نيز اقامه خطبه به نام عباسيان را ادامه دادند، زيرا در منابع، هيچ اشاره اى به بازگشت تميم به اطاعت از فاطميان نشده است ( قَلقَشندى، ج ۱، ص ۳۴۹، ج ۲، ص ۲۳؛ نيز ← ادريس، ج ۱، ص ۲۵۵). تميم با تأسيس دارالصناعه (كشتى سازى) مهديه، ناوگان دريايى بزرگى پديد آورد و به كمك آن، عمليات نظامى مهمى در درياى مديترانه انجام داد و به شدت از سواحل قلمرو خود دفاع كرد. در ۴۹۸، كه نيروى دريايى جنووا و پيزا نقض عهد كردند و براى بار دوم، به مهديه حمله كردند، ناوگان دريايى با قدرت تمام از شهر دفاع كرد و دشمن را شكست داد و وادار به عقب نشينى كرد ( ابن عذارى، ج ۱، ص ۳۰۲ـ۳۰۳؛ نيز ← ادريس، ج ۱، ص ۲۸۵ـ۲۹۰؛ غنيمى، ج ۲، جزء۴، ص ۷۶ـ۷۷؛ سيدعبدالعزيز سالم، ج ۲، ص ۶۷۱).

يحيى بن تميم. در ۵۰۱، يحيى بن تميم بن معزبن باديس در ۴۳سالگى والى افريقيه شد. او در ۴۵۷ در مهديه از كنيزى مسيحى متولد شده و در ۴۹۷ به ولايتعهدى رسيده بود. يحيى حاكمى مدبر، توانمند، دادگستر، مردم نواز و بخشنده، آشنا به نجوم و ادبيات و زبان عربى و شاعر بود، بسيار مطالعه مى كرد و خوش سيما و خوش صدا بود (ابن اثير، ج ۱۰، ص ۴۵۱، ۵۱۳؛ ابن خلّكان، ج ۶، ص ۲۱۴؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۳۰۴؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۲۳۷، ۲۴۰؛ ابن ابى دينار، ص ۱۱۱). در ۵۰۲، يحيى سپاهى به فرماندهى على فهرى به سوى اَمْكيسه يا اَقليبه/ قُلَيبيه، يكى از مستحكم ترين دژهاى افريقيه، فرستاد. اين سپاه آن قلعه را كه تميم بن معز نيز نتوانسته بود فتح كند، تصرف كرد (ابن اثير، ج۱۰، ص ۴۵۱؛ ابن عذارى، همانجا؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۲۳۸؛ ابن خلدون، ج ۶، ص ۲۱۳). در همين سال يا (۵۰۷ يا ۵۰۹)، سه تن به تحريك ابوالفتوح ابراهيم (برادر يحيى بن تميم) قصد كشتن يحيى بن تميم را كردند كه ناكام ماندند و ابوالفتوح ابراهيم نيز تبعيد شد (ابن خلّكان، ج ۶، ص ۲۱۳؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۲۳۸ـ۲۳۹؛ قس ابن عذارى، ج ۱، ص ۳۰۵). يحيى در ۵۰۳ ناوگانى متشكل از پانزده كشتى براى حمله به روم فرستاد كه از آن ميان، شش كشتى آسيب ديدند و بقيه به مهديه بازگشتند (ابن اثير، ج۱۰، ص ۴۷۸؛ ابن عذارى، همانجا). در ۵۰۴، يحيى پسرش ابوالفتوح على را والى صفاقس كرد كه مردم برضد وى قيام و كاخش را غارت كردند ولى وى با نيرنگ آنها را متفرق كرد و بر امور شهر مسلط شد (نويرى، ج ۲۴، ص ۲۳۹؛ ابن خلدون، همانجا). در دوران حكمرانى يحيى بر افريقيه، محمدبن تومَرت (بنيان گذار سلسله موحدون و مدعى مهدويت) از مشرق به مغرب بازگشت و به تدريس و وعظ پرداخت و مردم را به امر به معروف و نهى از منكر تشويق كرد و اهل مهديه از او پيروى كردند. يحيى او را احضار كرد و چون خشوع و پرهيزكارى وى را ديد، از او التماس دعا كرد و مانعش نشد (مراكشى، ص ۱۷۹ و پانويس ۳؛ ابن خلّكان، ج ۶، ص ۲۱۳). در دربار يحيى، عده اى شاعر حضور داشتند كه در رأس آنان ابوالصَّلت أُمَيَّة بن عبدالعزيزبن ابى الصلت بود. ابوالصّلت، يحيى را مدح گفت و برايش رساله اى در وصف مصر و شگفتيهايش نوشت (ابن خلّكان، ج ۶، ص ۲۱۴؛ نيز ← ابوصلت اندلسى، ج ۱، ص ۵ـ۵۶). يحيى ناگهان در عيد قربان ۵۰۹ در كاخش درگذشت. پس از مرگ وى، پسرش على بن يحيى بن تميم، به حكومت افريقيه رسيد. او كه والى صفاقس بود، روز بعد خود را به مهديه رساند و زمام امور را برعهده گرفت (ابن اثير، ج۱۰، ص ۵۱۲ـ۵۱۳؛ ابن خلّكان، ج ۶، ص ۲۱۵؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۳۰۶؛ صفدى، ج ۲۲، ص ۳۰۸؛ ابن خلدون، همانجا).

على بن يحيى. او پس از تسلط بر اوضاع، سپاهى دريايى به سركردگى ابراهيم سپهسالار راهى جزيره جربه* كرد تا راهزنان دريايى را در آن نواحى سركوب كند و در ۵۱۰، سپاهى راهى شهر تونس كرد و آنجا را كه در دست احمدبن خراسان بود، محاصره نمود، تا اينكه ابن خراسان به خواستهاى على بن يحيى بن تميم تن داد (ابن اثير، ج ۱۰، ص ۵۱۳ـ۵۱۴، ۵۲۱؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۳۰۶؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۲۴۲). در همين سال، سپاهيان على بن يحيى كوه وَسْلات را كه مردمانش همواره دست به راهزنى و كشتار مى زدند، فتح كردند و شورشيان آنجا را كشتند (ابن اثير، ج۱۰، ص ۵۲۲؛ نويرى؛ ابن خلدون، همانجاها). على بن يحيى در ۵۱۱ شهر قابِس را از راه دريا محاصره كرد، زيرا حاكم آنجا، رافع بن مَكَّن دَهْمانى، برضد وى شوريده و تأسيس ناوگانى دريايى را آغاز كرده و از روژه[۵] (در مآخذ اسلامى: رُجار/ روجار)، حاكم سيسيل، كمك خواسته بود؛ اما اين محاصره بى نتيجه بود (ابن اثير، همانجا؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۲۴۲ـ۲۴۳؛ ابن خلدون، ج ۶، ص ۲۱۳ـ۲۱۴). پس از بازگشت على بن يحيى به مهديه، رافع بن مكّن قبايل عرب را جمع كرد و با آنان پيمان بست و سپس، مهديه را محاصره نمود. پس از جنگى سخت، رافع شكست خورد و به قابس بازگشت و اندكى بعد، ميمون بن زياد و ديگر بزرگان افريقيه صلح كردند (ابن اثير، ج ۱۰، ص ۵۲۹ـ۵۳۰؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۳۰۷؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۲۴۲ـ۲۴۴؛ ابن خلدون، همانجا).

حسن بن على. پس از مرگ على بن يحيى در ۵۱۵، پسر خردسالش حسن (آخرين حاكم زيريان) كه حدود سيزده سال داشت، به حكومت رسيد و نخست صندل خواجه و اندكى بعد ابوعزيز موفق، از طرف وى، زمام امور را برعهده گرفتند (ابن اثير، ج ۱۰، ص ۵۸۸ـ۵۸۹؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۳۰۸؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۲۴۵؛ ابن خلدون، ج ۶، ص ۲۱۴). در پى حمله عظيم روژه به مهديه در ۵۱۷، اميرحسن بن على تمام عربها را بسيج كرد و به مقابله با دشمن پرداخت تا اينكه آنان را شكست داد (ابن حمديس، ص ۲۴۸ـ۲۵۲؛ ابن اثير، ج ۱۰، ص ۶۱۱ـ۶۱۳؛ ابن عذارى، ج ۱، ص ۳۰۸ـ۳۰۹؛ تجانى، ص ۳۳۴ـ۳۳۹). در ۵۲۹، يحيى بن عزيزبن حَمّاد (حاكم بِجايه*) سپاهيانش را براى محاصره مهديه فرستاد و پس از مدتى، روژه كشتيهايش را براى رفع محاصره روانه كرد و سپاهيان يحيى ناگزير به بجايه بازگشتند. در همين سال، روژه جزيره جربه را تصرف كرد (ابن اثير، ج ۱۱، ص ۳۱ـ۳۲؛ نويرى، همانجا؛ ابن خلدون، ج ۶، ص ۲۱۵؛ ابن ابى دينار، ص ۱۱۳ـ۱۱۴). درپى ضعف حكومت زيريان و وقوع خشكسالى، روژه و سپاهيانش در ۵۴۱ به طرابلس حمله و آنجا را تصرف كردند (ابن اثير، ج ۱۱، ص ۱۰۸؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۲۴۶ـ۲۴۷؛ ابن ابى دينار، ص ۱۱۴ـ ۱۱۵؛ وزير، ج ۲، ص ۸۵). در ۵۴۳، سرانجام ناوگان دريايى روژه پس از حوادثى، شهر مهديه را گرفت (ابن اثير، ج ۱۱، ص ۱۲۵ـ۱۲۷؛ تجانى، ص ۳۴۰ـ۳۴۱؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۲۴۷ـ ۲۴۹؛ ابن خلدون، همانجا). اميرحسن بن على زيرى و بزرگان و فقها و ساير مردم نيز چون درخور تاب مقاومت نمى ديدند، فرار كردند و فرنگيان بدون مقاومت وارد شهر شدند. حسن پس از حدود ۲۸ سال فرمانروايى مهديه را در ۲ صفر ۵۴۳ ترك كرد و همراه خانواده اش به قلعه المُعَلَّقَه نزد مُحْرِزبن زياد، حاكم آنجا، رفت و چند ماه با بى ميلى آنجا ماند. سپس، تصميم گرفت به سوى مصر حركت كند، اما فرنگيان كشتيهاى خود را در مسيرش گذاشتند و از اين اقدام وى جلوگيرى كردند. آنگاه او خواست نزد عبدالمؤمن بن على موحدى در مغرب برود. ابتدا در ۵۴۴، به نزد پسرعمويش، يحيى بن العزيز باللّه بن حمّاد (فرمانرواى بجايه) رفت تا از آنجا به سوى مغرب برود، ولى يحيى بن عبدالعزيز از بيم متحدشدن حسن با امير موحدون، از رفتن او جلوگيرى كرد و وى را در جزيره بنى مَزغَنّاى (شهر الجزيره امروز) زندانى كرد. وقتى موحدون* در ۵۴۷ بجايه را فتح كردند، حسن بن على زيرى آزاد شد و از آن پس، همراه عبدالمؤمن موحدى بود تا اينكه مهديه در ۵۵۵ گشوده شد و او به عنوان دستيار كارگزار موحدون در مهديه تعيين شد (ابن اثير، ج ۱۱، ص ۱۲۶ـ۱۲۸، ۱۵۸ـ۱۵۹، ۲۴۲، ۲۴۵؛ ابن خلّكان، ج ۶، ص ۲۱۷ـ۲۱۹؛ تجانى، ص ۳۴۱ـ۳۴۹؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۲۴۸ـ۲۴۹؛ صفدى، ج ۱۲، ص ۱۲۰ـ۱۲۱). حسن بن على هشت سال و به روايت درست تر، ده سال در تيولش كه عبدالمؤمن موحدى در مهديه در اختيارش گذاشته بود، به سر برد تا اينكه ابويعقوب يوسف بن عبدالمؤمن، دومين فرمانرواى موحدون (حك : ۵۵۸ـ۵۸۰)، او را به مراكش دعوت كرد و او در ۵۶۶، در راه در تامسنا درگذشت (تجانى، ص ۳۴۹ـ۳۵۰؛ ابن خلدون، همانجا؛ نيز ← حسين مؤنس، ج ۱، ص ۶۱۳). با سقوط مهديه به دست روژه در ۵۴۳، عملا حكومت زيريان در افريقيه منقرض گرديد (صفدى، ج ۱۲، ص ۱۲۱؛ ابن ابى دينار، ص ۱۱۶؛ وزير، ج ۲، ص ۹۷). در دوره زيريان، اميران اين خاندان دست به آبادانى زدند، ازجمله زيرى بن مناد شهر اشير را در ۳۲۴ تأسيس و سه شهر الجزيره، مديه و مليانه را بازسازى و نيز چندين مسجد بنا كرد (ادريس، ج ۲، ص ۴۱۶ـ۴۱۷؛ احمدبن عامر، ص ۱۵۱؛ لقبال، ص ۸۷). همچنين در دوره زيريان، شمارى از شعرا، ادبا، مورخان و پزشكان ظهور كردند و در دربار آنان با احترام زيستند (براى اطلاع كامل از نام و زندگى آنان ← شاذلى بويحى، ج ۱، ص ۶۱ به بعد؛ لطيفه محمد بسام، ص ۲۶۱ به بعد). پس از انقراض امويانِ اندلس*، شاخه اى از زيريان به رياست زاوى بن زيرى در حدود ۴۰۳ اميرنشين مستقلى در شهر غَرناطه اندلس تأسيس كردند كه سرانجام در ۴۸۳ يا ۴۸۴ يا ۴۸۶، خاندان مُرابطون* آن را برچيدند (← ابن اثير، ج ۹، ص ۲۵۹، ۲۹۲، ج ۱۰، ص ۱۵۴ـ۱۵۵، ۱۸۸ـ۱۸۹؛ ابن خلدون، ج ۴، ص ۲۰۶، ج ۶، ص ۲۴۰، ۲۴۹؛ نيز ← زاوى بن زيرى*).

منابع : ابن اَبّار، كتاب الحُلة السيراء، چاپ حسين مؤنس، قاهره ۱۹۶۳ـ۱۹۶۴؛ ابن ابى دينار، المؤنس فى اخبار افريقية و تونس، بيروت ۱۹۹۳؛ ابن اثير؛ ابن بَسّام، الذخيرة فى محاسن اهل الجزيرة، چاپ احسان عباس، بيروت ۱۳۹۸ـ۱۳۹۹/۱۹۷۸ـ۱۹۷۹؛ ابن حمديس، ديوان، چاپ يوسف عيد، بيروت ۲۰۰۵؛ ابن خلدون؛ ابن خَلِّكان؛ ابن شمّاع، الادّلة البينة النورانية فى مفاخر الدولة الحفصية، چاپ طاهربن محمد معمورى، تونس ۱۹۸۴؛ ابن عذارى، البيان المُغرِب فى اخبار الاندلس و المَغرِب، ج ۱، چاپ ژ. س. كولن و ا. لوى ـ پرووانسال، بيروت ۱۴۰۰/۱۹۸۰؛ ابوصلت اندلسى، الرسالة المصرية، در نوادر المخطوطات، چاپ عبدالسلام هارون، ج ۱، ]قاهره[: شركة مكتبة و مطبعة مصطفى البابى الحلبى، ۱۳۹۲/۱۹۷۲؛ احمدبن عامر، تونس عبر التاريخ: منذ اقدم العصور الى اعلان الجمهورية، تونس ۱۳۷۹/ ۱۹۶۰؛ عبداللّه بن محمد تِجانى، رحلة التجانى، چاپ حسن حسنى عبدالوهاب، تونس ۱۹۸۱؛ حسين مؤنس، تاريخ المغرب و حضارته، بيروت ۱۴۱۲/۱۹۹۲؛ محمدبن احمد ذهبى، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، بيروت، حوادث و وفيات ۴۵۱ـ۴۶۰ه .، ۱۴۱۴/۱۹۹۴، حوادث و وفيات ۵۰۱ـ۵۱۰ه .، ۱۴۱۵/۱۹۹۴؛ سيدعبدالعزيز سالم، ]المغرب فى [العصر الاسلامى، در المغرب الكبير، ج ۲، ]قاهره[ ۱۹۶۶؛ شاذلى بويحى، الحياة الادبية بافريقية فى عهد بنى زيرى: الدولة الصنهاجية، ۳۶۲ـ۵۵۵ه / ۹۷۲ـ۱۱۶۰م، نقله الى العربية محمد عربى عبدالرزاق، تونس ۱۹۹۹؛ صَفَدى؛ محمدبن محمد عمادالدين كاتب، خريدة القصر و جريدة العصر، ج ۱۳، چاپ محمد مرزوقى، محمد عروسى مطوى، و جيلانى بن حاج يحيى، تونس ۱۹۶۶، ج ۱۷، چاپ عمر دسوقى و على عبدالعظيم، ]بى جا، بى تا.[؛ عبدالفتاح مقلد غنيمى، موسوعة تاريخ المغرب العربى، قاهره ۱۴۱۴/۱۹۹۴؛ احمدبن على قَلقَشندى، مآثر الاناقة فى معالم الخلافة، چاپ عبدالستار احمد فراج، كويت ۱۹۶۴، چاپ افست بيروت ۱۹۸۰؛ لطيفه محمد بسام، الحياة العلمية فى افريقية فى عصر بنى زيرى، رياض ۱۴۲۲/۲۰۰۱؛ موسى لقبال، دور كتامة فى تاريخ الخلافة الفاطمية، الجزاير ۱۹۷۹؛ عبدالواحدبن على مراكشى، المعجب فى تلخيص اخبار المغرب، چاپ محمد سعيد عريان، قاهره ۱۳۶۸/۱۹۴۹؛ احمدبن عبدالوهاب نُوَيرى، نهاية الادب فى فنون الادب، ج ۲۴، قاهره ۱۴۲۸/۲۰۰۷؛ محمدبن محمد وزير، الحلل السندسية فى الاخبار التونسية، چاپ محمد حبيب هيله، بيروت ۱۹۸۵؛

Hady Roger Idris, La Berbérie orientale sous les Z¦ ir¦ ides: Xe-XIIIe siècles, Paris ۱۹۶۲.

/ ليلا خان احمدى و حيات مرادى /

زيريان اندلس. اين شاخه از زيريان حكومتشان را در قرن پنجم (عصر ملوك الطوايف) در غَرناطه (گرانادا)[۶] تأسيس كردند. در دوره حكومت باديس بن منصوربن بُلُقّين* (حك : ۳۸۶ـ ۴۰۶؛ سومين سلطان زيريان افريقيه) در كشمكش ميان او و برخى از افراد خاندانش، ماكْسَن بن زيرى و چند تن از پسرانش كشته شدند. براثر اين درگيريها، زاوى بن زيرى*، پس از كسب اجازه از منصوربن ابى عامر* (متوفى ۳۹۲)، حاجب امويان اندلس*، در ۳۹۱ همراه با خانواده خود و فرزندان برادر مقتولش (حُباسَه، حَبّوس و ماكسن)، به اندلس* رفت. منصوربن ابى عامر ضمن اكرام ايشان، مناصبى در لشكر خود به آنان داد تا در جهاد به او يارى رسانند ( عبداللّه بن بُلُقِّين زيرى، ص ۱۶ـ۱۷، ۵۷؛ ابن اثير، ج ۹، ص ۳۲، ۱۵۴ـ۱۵۵؛ ابن خطيب، ۱۹۵۶، ص ۲۲۸ـ۲۲۹؛ نيز ← محمد عبداللّه عِنان، عصر۲، ص ۱۲۲؛ زاوى بن زيرى؛ قس ابن عِذارى، ج ۳، ص ۲۶۳؛ ابن خطيب، ۱۳۹۳ـ۱۳۹۷، ج ۱، ص ۴۳۲، كه ورود زاوى به اندلس را در دوره مظفربن منصوربن ابى عامر نوشته اند). زيريان در سايه حكومت عامريان*، صاحب مقام و قدرت شدند، اما افول قدرت حكومت عامرى و آشوب حاصل از نزاع براى تصاحب خلافت، خليفه اموى، محمدبن هشام مشهور به مهدى*، را به سركوب بربرها واداشت. با كشته شدن حباسة بن ماكسن در ضمن آشوبهاى قُرطُبه* (كوردوبا)[۷] ، زيريان به همراه ديگر بربرها قرطبه را محاصره كردند و سپس، با حمايت از سليمان بن حَكَم مشهور به مستعين*، در ۴۰۳ او را به خلافت رساندند ( ابن عذارى، ج ۳، ص ۱۱۱ـ۱۱۲؛ ابن خلدون، ج ۶، ص ۲۳۹؛ نيز ← محمد عبداللّه عنان، عصر۱، قسم ۲، ص ۶۴۳ـ۶۴۴، عصر۲، ص ۱۲۳). سليمان زيريان را به اِلبيره* فرستاد و چون آن منطقه موقعيت دفاعى خوبى نداشت، آنان در وادى شِنيل[۸] (خنيل) در دامنه كوه شُلَيْر (سيرانوادا)، شهر غرناطه را ساختند. زاوى بن زيرى از ۴۰۳ تا ۴۱۰ حكومت غرناطه را در دست داشت تا اينكه به سبب نابسامانيهاى سياسى و درگيريهاى قومى و قبيله اى، و بيم از توطئه هاى اندلسيان و ديگر بربرها، اندلس را به قصد افريقيه ترك كرد و حبّوس بن ماكسن* با حمايت قاضى غرناطه، فقيه ابن ابى زَمَنين، در ۴۱۱ حكومت غرناطه را در اختيار گرفت ( عبداللّه بن بلقّين زيرى، ص ۲۴ـ۲۵؛ ابن بَسّام، ج ۱، قسم ۱، ص ۴۵۷ـ۴۵۹؛ ابن عذارى، ج ۳، ص ۱۲۸ـ۱۲۹؛ نيز ← محمد عبداللّه عنان، عصر۲، ص ۱۲۳ـ۱۲۶؛ د.اسلام، چاپ دوم، ذيل "Z¦ârids"؛ حبّوس بن ماكسن*).

باديس بن حبّوس. پس از حبّوس، پسرش ابومَنَاد بَاديس (حك : ۴۲۹ـ۴۶۵)، ملقب به حاجب مظفرباللّه و ناصر لِدين للّه، با واگذارى حكومت از جانب برادرش (بُلُقّين بن حبّوس) و نيز يارى و پشتيبانى وزير يهودى پدرش، اسماعيل بن نَغزالَه، به عنوان نيرومندترين سلطان بربر در جنوب اندلس بر تخت سلطنت نشست و اسماعيل بن نغزاله را وزير و كاتب خود قرار داد و شأن و منزلت وى را ارتقا بخشيد (← ابن عذارى، ج ۳، ص ۲۶۲ـ۲۶۴؛ ابن خطيب، ۱۳۹۳ـ۱۳۹۷، ج ۱، ص ۴۳۴ـ۴۳۵؛ همو، ۱۹۵۶، ص ۲۲۸، ۲۳۰). ازجمله اقدامات اسماعيل در حكومت باديس، شركت در لشكركشيهاى نظامى سالانه بود، كه حتى گاه به عنوان فرمانده، با نيروهاى غرناطى همراه مى شد (شيندلن[۹] ، ص۱۹۰؛ مريم قاسم طويل، ص ۱۴۸، ۱۵۰). بعد از اسماعيل فرزندش، ابوالحسين يوسف، جاى او را گرفت. اسماعيل، پيش از آن، يوسف را، كه فنون نويسندگى و انواع علوم و آداب را آموزش ديده بود، به عنوان كاتب به خدمت بلقّين ملقب به سيف الدوله، پسر و وليعهد باديس، درآورده بود. يوسف با شهروندان عرب، بربر و حتى هم كيشان يهودى اش ظالمانه رفتار مى كرد و با اتكا به ثروت كلانش و جاسوسانش در دربار، همچون پدرش مَرد اول حكومت باديس شد و نفوذش از همه بيشتر گرديد و سرانجام، بلقّين را كه مانعى بر سر راه زياده خواهيهاى خود مى ديد، با خوراندن زهر كشت ( ابن عذارى، ج ۳، ص ۲۶۵؛ ابن خطيب، ۱۳۹۳ـ۱۳۹۷، ج ۱، ص ۴۳۹؛ همو، ۱۹۵۶، ص۲۳۰ـ۲۳۱؛ نيز ← نَعنَعى، ص ۱۸۲؛ محمد عبداللّه عنان، عصر۲، ص ۱۳۴). به سبب وزارت دو يهودى در دربار زيريان، شمار يهوديان در غرناطه افزايش يافت و احتمالا نيمى از جمعيت شهر را آنان تشكيل مى دادند. يهوديان در سايه حكومت زيريان در حفظ و ابراز عقيده و اجراى مناسك دينى آزاد بودند و تشكيلات ادارى، قضائى و مدارس دينى خاص خويش را داشتند. همچنين، از طريق مناصب عالى كه در اين حكومت به دست آوردند، در پيشرفت اجتماعى، سياسى، فكرى و فرهنگى غرناطه دخيل شدند (← مريم قاسم طويل، ص ۲۵۱ـ۲۵۲). باديس در دوران حكومت خود با آشوبهاى بسيار مواجه شد. در ابتداى حكومتش، برخى از شيوخ غرناطه به قصد كشتن وى توطئه كردند و يَدَّيْربن حباسة بن ماكسن را به جاى وى نشاندند. ابوالفتوح ثابت بن محمدبن جُرجانى، كاتب يديّر، نيز با پيشگوييهاى خود، به وى القا كرده بود كه بر تخت سلطنت خواهد نشست. آنها دسيسه كردند كه باديس را هنگام خروج از گردشگاه رَمله بكشند؛ اما توطئه شان افشا شد و باديس تصميم گرفت توطئه گران را بكشد. يدير فرار كرد و باديس به پيشنهاد وزيرش، يوسف بن اسماعيل، نخست با شيوخ غرناطه مدارا و سپس آنها را عليه يكديگر تحريك كرد (عبداللّه بن بلقّين زيرى، ص ۳۲ـ۳۴؛ نيز ← محمد عبداللّه عنان، عصر۲، ص ۱۲۷ـ ۱۲۸؛ مريم قاسم طويل، ص۱۲۰ـ۱۲۱). از ديگر وقايع مهم دوره باديس، پيروزى او بر زُهَير* عامرى (حك : ۴۱۹ـ۴۲۹)، صاحب المَريَّه* (آلمريا)[۱۰] ، بود. زهير كه قصد داشت غرناطه را ضميمه مملكت خود كند، از محمدبن عبداللّه بِرزالى (حك : ۴۰۴ـ۴۳۴)، حاكم قَرمونه* (كرمونا)[۱۱] ، درخواست حمايت كرد. باديس براى سرزنش و نصيحت، كسى را نزد زهير فرستاد و از او خواست به پيمان دوستى با پدرش (حبّوس) متعهد باشد. همچنين، گفته شده است كه باديس خود براى ملاقات با زهير از غرناطه خارج و با او وارد گفتگو شد، اما زهير به همراه وزير و كاتبش، احمدبن عباس، با سپاهى از المريّه راهى غرناطه شد و نبردى سنگين ميان بربرهاى صنهاجه به فرماندهى بلقّين، برادر باديس، و سپاه عامرى رخ داد. سرانجام در ۴۲۹، زهير عامرى شكست خورد و با عده اى از يارانش گريخت. به دنبال اين پيروزى، باديس بر نواحى غربى المريّه و جَيّان* دست يافت و پايه هاى حكومتش مستحكم شد ( عبداللّه بن بلقّين زيرى، ص ۳۴ـ۳۵؛ ابن بسّام، ج ۲، قسم ۱، ص ۶۵۶ـ۶۶۲؛ ابن عذارى، ج ۳، ص ۱۶۹ـ۱۷۲؛ نيز ← محمد عبداللّه عنان، عصر۲، ص ۱۲۸ـ۱۳۰، ۱۴۸). در ۴۳۱، كه قاضى ابوالقاسم بن عَبّاد، حاكم اشبيليه* (سويل)[۱۲] ، به قصد تصرف قرمونه سپاهى را به رهبرى پسرش، اسماعيل، وارد نبرد كرد، باديس در حمايت از محمدبن عبداللّه برزالى وارد جنگ شد. به سبب برترى قوم صنهاجه، سپاه اسماعيل عبّادى شكست خورد و او كشته شد و سرش را نزد باديس بردند ( ابن اثير، ج ۹، ص۲۸۰؛ مراكشى، ص ۶۱ـ۶۲؛ ابن عذارى، ج ۳، ص ۲۰۳، ۳۱۶؛ نيز ← محمد عبداللّه عنان، عصر۲، ص ۳۸ـ۳۹، ۱۳۰). در ۴۳۹ نيز، باديس به همراه ديگر سران بربر، در مخالفت با معتضدبن عبّاد (حك : ۴۳۳ـ۴۶۱)، حاكم اشبيليه، متحد شدند و به آنجا يورش بردند، كه البته موفق نشدند اشبيليه را تصرف كنند (← ابن عذارى، ج ۳، ص ۲۲۹ـ۲۳۰؛ ابن خطيب، ۱۹۵۶، ص ۱۴۲). باديس كه همواره در پى فرصتى براى تصرف مالقه* (مالاگا)[۱۳] بود، وقتى مستعلى، حاكم مالقه، براثر كشمكشهاى داخلى شهر را ترك كرد، فرصت را مغتنم شمرد و به مالقه لشكر كشيد و در ۴۴۷، بر آنجا مسلط شد و آن را به قلمرو خويش افزود و دژهايى مستحكم در آنجا بنا كرد (← عبداللّه بن بلقّين زيرى، ص ۵۷ـ۵۸؛ نيز ← محمد عبداللّه عنان، عصر۲، ص۱۳۱ـ ۱۳۲؛ مريم قاسم طويل، ص۱۲۵ـ۱۲۶، ۱۴۱). بااين حال، مردم مالقه كه طرفدار معتضدبن عبّاد بودند، از وى خواستند به آنجا برود. ابن عبّاد نيز مالقه را محاصره كرد و نبردى شديد درگرفت، اما با مقاومت بربرها، وى شكست خورد. باوجوداين، باديس پس از تصرف مجدد مالقه در ۴۵۹، مردم آنجا را بخشيد و حكومتش در آنجا محكم و استوار شد ( عبداللّه بن بلقّين زيرى، همانجا؛ نيز ← مريم قاسم طويل، ص ۱۴۱ـ۱۴۳). در همان سال، بنويَرنيان (از قبايل ساكن اَركُش*) به سبب تجاوزات بنوعبّاد، از باديس درخواست كمك كردند. قرار شد آنان در مقابل، نواحى اركش و تمام املاكشان در منطقه شَذُونه را به باديس بدهند و در عوض، باديس محلى مناسب براى اقامت آنها در غرناطه آماده كند. پس از اين توافق، محمدبن خَزْرون، حاكم اركش، با اموال و زن و فرزند خويش از شهر بيرون رفت و آن را به سپاه باديس تسليم كرد، اما نيروهاى باديس در نبرد با لشكر بنوعبّاد شكست خوردند و عبّاديان بر تمام منطقه شذونه كه در دست بربرها بود، مسلط شدند (← ابن عذارى، ج ۳، ص۲۷۱ـ ۲۷۳،۲۹۴؛ نيز محمدعبداللّه عنان، عصر۲، ص۴۵ـ۴۶،۱۳۲). باديس و مَعن بن صُمادِح (حك : ۴۳۳ـ۴۴۳)، كه بعد از منصور عامرى (برادر و جانشين زهير) حاكم المريّه شد، هم پيمان بودند اما بعد از مرگ معن، جانشينش، معتصم محمدبن معن بن صمادح (حك : ۴۴۳ـ۴۸۴)، درصدد الحاق مملكت غرناطه به المريّه برآمد. يوسف بن اسماعيل، وزير باديس، نيز با او تبانى كرد و معتصم به شمال شرقى غرناطه لشكر كشيد. به گونه اى كه فقط غرناطه، قَبرِه، باغَه و المُنَكَّب (آلمونيكار)[۱۴] در دست باديس باقى ماند. در ۴۵۶، باديس به قصد پس گرفتن متصرفات معتصم از مأمون بن ذوالنون*، حاكم طُليطُلَه (تولدو)[۱۵] ، تقاضاى پشتيبانى كرد و با كمك او وادى آش را پس گرفت. سپس، طبق وعده اش به ابن ذوالنون، شهر بَسطه* را به وى واگذار كرد. معتصم پس از آگاهى از اين امر، از باديس تقاضاى بخشش كرد و براى هم پيمانى، نزد وى رفت. باديس نيز عذرخواهى او را پذيرفت و دوباره با هم عهد بستند ( عبداللّه بن بلقّين زيرى، ص۵۰ـ۵۷؛ ابن عذارى، ج ۳، ص ۱۹۱ـ۱۹۲؛ نيز ← محمد عبداللّه عنان، عصر۲، ص ۱۳۸؛ مريم قاسم طويل، ص ۱۳۵ـ۱۳۶). بااين حال، در ۴۵۹ صَنهاجيان (از قبايل بربر) كه در تعقيب يهوديان بودند، يوسف بن اسماعيل را در يكى از انبارهاى زغال يافتند و كشتند و پيكرش را بر دروازه غرناطه آويختند. سپس، همه اموال وى را غارت كردند و بسيارى از يهوديان را نيز كشتند (← ابن بسّام، ج ۲، قسم ۱، ص ۷۶۶ـ۷۶۹؛ نيز ← نعنعى، ص ۱۸۲؛ محمد عبداللّه عنان، عصر۲، ص ۱۳۷؛ شيندلن، ص ۱۹۲). پس از قتل يوسف، شخصى به نام النايه (از خادمان معتضدبن عبّاد كه از اشبيليه گريخته و به باديس پناه برده بود) به وزارت رسيد، اما پس از مدتى زياده خواهيهايش موجب نگرانى باديس شد. نفوذ و جايگاه النايه پس از غلبه اش بر شهر بَيّاسه، نزديك جيّان، كه از املاك على بن مجاهد عامرى بود، بيشتر شد. بزرگان و وزراى حكومت كه از نفوذ زياد النايه ناراضى بودند، براى بركنارى وى همداستان شدند و درنهايت با كمك واصل، حاكم وادى آش، او را كشتند و واصل به فرماندهى سواران باديس رسيد ( عبداللّه بن بلقّين زيرى، ص ۶۳ـ۶۵؛ نيز ← محمد عبداللّه عنان، عصر۲، ص ۱۳۸ـ۱۳۹). باديس در شوال ۴۶۵ درگذشت. او مستبد، قوى، شجاع، حيله گر، سختگير، صبور، بلندهمت و بزرگ ترين حاكم بربر و نيرومندترين آنها در عصر ملوك الطوايف* اندلس بود، اما ظاهرآ حكومت او ويژگيهاى متمدنانه والايى چون حكومت ديگر طوايف به دست نياورد. او لشكرى عظيم از بربرهاى صنهاجه* و غير آن ترتيب داد و قلمروى وسيع به دست آورد كه حد شرقى آن بَسطه، مرز جنوبى اش درياى مديترانه، حد غربى اش اسْتِجَّه* و رُنده/ رونده*، و مرز شمالى آن جيّان و بياسه* بود ( عبداللّه بن بلقّين زيرى، ص ۲۷؛ ابن خطيب، ۱۳۹۳ـ۱۳۹۷، ج ۱، ص ۴۳۵، ۴۴۲؛ همو، ۱۹۵۶، ص۲۳۰، ۲۳۳؛ نيز ← محمد عبداللّه عنان، عصر۲، ص ۱۳۹ـ۱۴۰). باديس اگرچه در دوران حكومت خود بيشتر با ملوك مسلمان اندلس مى جنگيد و به سبب روحيه نژادپرستانه اش از حكومت بربر در مقابل عربها پشتيبانى مى كرد، در نبردهاى اندكش با حاكمان مسيحى اسپانيا نيز پيروز بود (← مريم قاسم طويل، ص ۱۴۳ـ۱۴۶). باديس دو پسر به نامهاى بلقّين و ماكسن داشت. بلقّين ملقب به سيف الدوله، كه از ۴۴۹ ازسوى باديس ولايت مالقه را در اختيار داشت، در ۴۵۶ با توطئه يوسف بن اسماعيل بن نغزاله كشته شد. ماكسن هم كه به ولايت جيّان رسيده بود، به عللى، مدتى به دستور باديس در تبعيد بود و بعد، عفو شد و به جيّان بازگشت ( عبداللّه بن بلقيّن زبيرى، ص ۵۵ـ۷۶، ۸۰ـ۸۱، ۸۶ـ۸۷، ۹۰؛ ابن عذارى، ج۳، ص۲۶۵؛ ابن خطيب، ۱۹۵۶، ص۲۳۰ـ۲۳۱).

عبداللّه بن بلقّين. پس از باديس، بزرگان حكومت و شيوخ صنهاجه، نوه او عبداللّه بن بلقّين را به جايش برگزيدند و چون او كم سن بود، سَماجَه، يكى از شيوخ قوى و حازم صنهاجه، وزارتش را به دست گرفت. در دوره حكومت اميرعبداللّه، سلسله زيريان اقتدار پيشين خود را از دست داد و حكومت رو به تجزيه نهاد. معتمدبن عبّاد در ۴۶۶ به جيّان حمله و آنجا را تصرف كرد. سپس، عازم غرناطه شد، اما با تدابير سماجه و مقاومت سخت بربرها مجبور به ترك منطقه شد (ابن خطيب، ۱۹۵۶، ص۲۳۳؛ نيز ← محمد عبداللّه عنان، عصر۲، ص۱۴۲). مسيحيان غرناطه در دوره حكومت زيريان، به ويژه بعد از قتل وزير يوسف بن نغزاله يهودى، تحت حمايت و توجه قرار گرفتند و اوضاع معيشتى شان بهبود فراوان يافت. عبداللّه بن بلقّين، آنان را مقرب ساخت و حلقه اشراف و نديمانش را از مسيحيان قَشتاله (كاستيل)[۱۶] قرار داد. آنان نيز او را در مديريت امور و جنگ يارى مى دادند و عده اى از ايشان جزو جنگاوران بزرگ و سرداران بودند (مريم قاسم طويل، ص ۲۴۷ـ۲۴۸). اميرعبداللّه با راهنمايى سماجه، با آلفونسوى ششم، پادشاه قشتاله*، معاهده اى دوستانه بست و از مسيحيان قشتاله استمداد جست و با جزيه و باج بسيار قلمرو خود را از تعدى حاكمان مسلمان اشبيليه دور نگه داشت، اما بعد، در كنار حاكمان اندلس و مُرابِطون*، در جنگ زَلّاقه* در ۴۷۹، عليه آلفونسو شركت كرد. همچنين در ۴۸۱، كه مرابطون براى گرفتن دژ لييط از آلفونسوى ششم، آن را محاصره كردند، او نيز حضور داشت، اما يوسف بن تاشفين* كه متوجه ضعف ملوك الطوايف شده بود، اندلس را به مغرب ملحق كرد. به اين ترتيب، غرناطه اولين ناحيه اى بود كه سقوط كرد و عبداللّه بن بلقّين نيز اولين حاكم از بين ملوك الطويف بود كه در ۴۸۳ خلع شد. ابوجعفر قُلَيعى (متوفى ۴۹۸)، ديگر وزير عبداللّه بن بلقّين، سهمى عمده در حركت يوسف بن تاشفين به سوى اندلس و بركنارى عبداللّه داشت. عبداللّه بن بلقّين پس از خلع به همراه خانواده اش به جزيرة الخضراء، سپس به سَبتَه و مِكْناسه/ مكناس و سرانجام به اَغْمات فرستاده شد و به اين ترتيب، حكومت زيريان اندلس سقوط كرد (← ابن كَردَبوس، ص ۱۰۴ـ۱۰۵؛ ابن خطيب، ۱۳۹۳ـ ۱۳۹۷، ج ۱، ص ۱۴۸ـ۱۴۹؛ همو، ۱۹۵۶، ص ۲۳۴؛ نيز ← محمد عبداللّه عنان، عصر۲، ص ۱۴۲ـ۱۴۳، ۱۴۵، ۳۲۰ـ ۳۲۱، ۳۳۹ـ۳۴۳؛ نيز ← عبداللّه بن بُلُقّين*). در دوره زيريان، غرناطه شكوه بسيار يافت و افزون بر توسعه جغرافيايى، به لحاظ اقتصادى و علمى نيز رشدى چشمگير داشت ( مريم قاسم طويل، ص ۳۱۹، ۳۲۲). حيات اقتصادى زيريان مبتنى بر كشاورزى، صنعت و تجارت بود. اغلب محصولات كشاورزى و صنعتى در غرناطه توليد و مصرف، و مازاد آن نيز صادر مى شد (← همان، ص ۲۸۲ـ۲۹۲). حيات علمى و فرهنگى در دوره زيريان نيز شايان توجه است. بسيارى از شعرا، ادبا و هنرمندان در اين دوره در غرناطه فعاليت مى كردند و باديس بن حبّوس در مجالس خود، از آنان دعوت مى كرد (← ابن بَشْكُوال، ج ۱، ص ۸۳، ۲۰۶، ج ۳، ص ۸۷۲؛ ابن سعيد مغربى، ج ۱، ص ۴۴۴؛ ابن خطيب، ۱۳۹۳ـ ۱۳۹۷، ج ۱، ص۴۴۰، ۴۴۵؛ نيز ← مريم قاسم طويل، ص ۲۶۷ـ ۲۷۶). اميرعبداللّه بن بلقّين شاعر و نويسنده بود و افزون بر ديوان شعر (ابن خطيب، ۱۹۵۶، ص ۲۳۵)، كتابى به نام كتاب التبيان درباره تاريخ خانواده خود، از آغاز قدرت تا سقوط حكومتشان به دست مرابطون، نوشت. همچنين، علوم دينى چون فقه و حديث و قرائت، و علوم ديگر مانند طب، حساب و هندسه، نجوم و علم كلام نيز در اين دوره رشد و گسترش داشتند (← مريم قاسم طويل، ص ۲۷۷ـ۲۸۰).

منابع : ابن اثير؛ ابن بَسّام، الذخيرة فى محاسن اهل الجزيرة، چاپ احسان عباس، بيروت ۱۳۹۸ـ۱۳۹۹/ ۱۹۷۸ـ۱۹۷۹؛ ابن بَشكُوال، الصّلة، چاپ ابراهيم ابيارى، قاهره ۱۴۱۰/ ۱۹۸۹؛ ابن خطيب، الاحاطة فى اخبار غرناطة، چاپ محمد عبداللّه عنان، قاهره ۱۳۹۳ـ۱۳۹۷/ ۱۹۷۳ـ۱۹۷۷؛ همو، تاريخ اسبانية الاسلامية، او، كتاب اعمال الاعلام، چاپ لوى ـ پرووانسال، بيروت ۱۹۵۶؛ ابن خلدون؛ ابن سعيد مغربى، المُغرِب فى حُلَى المَغرب، چاپ شوقى ضيف، قاهره ۱۹۶۴؛ ابن عِذارى، البيان المُغرِب فى اخبار الاندلس و المَغرِب، ج ۳، چاپ ژ. س. كولن و ا. لوى ـ پرووانسال، بيروت ۱۹۸۳؛ ابن كَردَبوس، تاريخ الاندلس لابن الكردبوس و وصفه لابن الشباط، چاپ احمد مختار عبّادى، مادريد ۱۹۷۱؛ عبداللّه بن بُلُقِّين زيرى، مُذَكِّرات الامير عبداللّه، آخر ملوك بنى زيرى بغرناطة (۴۶۹ـ ۴۸۳)، المسمّاة بكتاب التبيان، چاپ ا. لوى ـ پرووانسال، قاهره ۱۹۵۵؛ محمد عبداللّه عِنان، دولة الاسلام فى الاندلس، قاهره ۱۴۱۷/۱۹۹۷؛ عبدالواحدبن على مراكشى، المعجب فى تلخيص اخبارالمغرب، چاپ محمد سعيد عريان، قاهره ۱۳۶۸/۱۹۴۹؛ مريم قاسم طويل، مملكة غرناطة فى عهد بنى زيرى البربر، ۴۰۳ـ۴۸۳ه / ۱۰۱۲ـ۱۰۹۰م، بيروت ۱۴۱۴/ ۱۹۹۴؛ عبدالمجيد نَعنَعى، الاسلام فى طليطلة، بيروت: دارالنهضة العربية، ]بى تا.[؛

 

EI۲, s.v."Z¦ ârids" (by Amin Tibi); Raymond P. Scheindlin, "TheJews in Muslim Spain", in The L egacy of Muslim Spain,ed.SalmaKhadra Jayyusi,vol.۱, Leiden: Brill, ۱۹۹۴.

/ مريم دولت رفتار حقيقى /

۱. Idris ۲. Genoa ۳. Pisa ۴. Sicilia ۵. Roger ۶. Granada ۷. Cordova ۸. Genil ۹. Scheindlin ۱۰. Almeria ۱۱. Cormona ۱۲. Seville ۱۳. Malaga ۱۴. Almu¬nécar ۱۵. Toledo ۱۶. Castilla

 

 
نظر شما
مولفان
گروه
مطالعات غرب جهان اسلام ,
رده موضوعی
جلد 22
تاریخ 96
وضعیت چاپ
  • چاپ شده