زرین کوب

معرف

اديب، نويسنده و مورخ ايرانى معاصر.
متن

زرينكوب، عبدالحسين، اديب، نويسنده و مورخ ايرانى معاصر. اواخر اسفند ۱۳۰۱ در بروجرد در خانوادهاى پارسا و ديندار زاده شد. پدرش عبدالكريم، كه به شيخ زركوب و كربلايى كريم هم شهرت داشت، اصالت خوانسارى داشت و خاندانش به بروجرد مهاجرت كرده بودند. مادر عبدالحسين، كه عموزاده كربلايى كريم هم بود، در تهران زاده شده بود. جدّ عبدالحسين، ملاعلىاكبر خوانسارى، از علماى دوره قاجار در اصفهان، در حوزه درس حجتالاسلام سيدمحمدباقر شَفتى* (متوفى ۱۲۶۰) درس خوانده بود و در آنجا تدريس مىكرد، اما بهعلت انتقاد از رفتار استادش از اصفهان به خوانسار رفت و سپس برخى از فرزندان او به بروجرد مهاجرت كردند. حاجىمحمدحسن، فرزند ملاعلىاكبر خوانسارى، در بروجرد به زرگرى پرداخت و برادرزاده خود، عبدالكريم، پدر عبدالحسين زرينكوب، را نيز به اين حرفه ترغيب كرد. او چندى از عمر خود را به زرگرى پرداخت، اما چون متدين بود و زرگرى را مكروه مىدانست آن را ترك كرد و به كشاورزى و باغبانى روى نهاد. بااينحال نزد مردم بروجرد به زرگر و زركوب شهرت يافت و بهعلت همان اعتقاد به كراهت زرگرى، بعدها به جاى زركوب، نامخانوادگى زرينكوب را برگزيد (عبدالحسين زرينكوب، ۱۳۸۵ش، ص ۳۹۵؛ عظيم زرينكوب، برادر عبدالحسين زرينكوب، مصاحبه مورخ ۵ مرداد ۱۳۸۷). عبدالحسين زرينكوب در پنجسالگى خواندن سورههاى جزء سىام قرآن را در مكتب آموخت، اما نوشتن را نياموخت و يك سال بعد در دبستان كمال بروجرد نوشتن و حساب را فراگرفت. در ۱۳۱۶ش، تحصيلات دوره ابتدايى را در دبستان اعتضاد همان شهر به پايان برد. تا سال پنجم دوره متوسطه (دبيرستان) را نيز در بروجرد در رشته علمى گذراند و همزمان با تشويق و اصرار پدرش در حوزه بحرالعلوم، مشهور به مدرسه نوربخش، برخى از درسهاى طلبگى را نيز آموخت و نزد شيخعلى جواهرى، از نوادگان صاحب جواهرالكلام، ادبيات عربى را فرا گرفت. در دوره متوسطه با زبان فرانسوى آشنا شد و با كوشش خود بر زبانهاى فرانسه و انگليسى تسلط يافت (عبدالحسين زرينكوب، ۱۳۸۵ش، ص ۳۹۵ـ۳۹۶؛ سميعى، ص ۶۹؛ عظيم زرينكوب، همان مصاحبه). او براى تحصيل در آخرين سال دوره متوسطه به تهران آمد و در ۱۳۱۹ش، در رشته ادبى از دبيرستان مروى تهران فارغالتحصيل شد و ميان دانشآموزان رشته ادبى سراسر ايران، رتبه دوم را كسب كرد. او در تهران در مدرسه خان مروى و مدرسه محمديه بازار نزد استادانى چون ابوالحسن شعرانى* و عبدالوهاب فريد تنكابنى، علم كلام و فلسفه اسلامى خواند. همزمان به فلسفه مسيحى اروپايى (توميسم نو) نيز علاقهمند شد و دوره فلسفه لاهر[۱] را به زبان فرانسوى مطالعه كرد. كمى پيش از آن تحت تأثير آثار هربرت اسپنسر[۲] و كتاب >شاخه زرينِ<[۳] جيمز فريزر[۴] ، علاقه به فلسفه، جامعهشناسى و تاريخ اديان در او پديد آمده بود (عبدالحسين زرينكوب، ۱۳۸۵ش، ص ۳۹۶؛ عظيم زرينكوب، همان مصاحبه). زرينكوب در ۱۳۲۰ش در امتحان ورودى دانشكده حقوق و دانشكده ادبيات قبول شد، اما چون دوران جنگ جهانى دوم (۱۹۳۹ـ۱۹۴۵) و ورود اشغالگران به ايران بود، با اصرار پدرش نزد خانواده بازگشت و ادامه تحصيل نداد. بههرحال در همان ايام، از بعضى صاحبمنصبان آلمانى و ايتاليايى، كه در ايران بهسر مىبردند، زبانهاى آلمانى و ايتاليايى را آموخت و ابتدا در خرمآباد و سپس در بروجرد به معلمى پرداخت (عبدالحسين زرينكوب، ۱۳۸۵ش، همانجا؛ سميعى، ص ۶۹ـ۷۰؛ روزبه زرينكوب، ۱۳۷۶ش، ص ۱۷ـ۱۸؛ عظيم زرينكوب، همان مصاحبه). در همان دوران، كه نوزده سال بيش نداشت، كتاب فلسفه شعر يا تاريخ تطور شعر و شاعرى در ايران را تأليف كرد كه در ۱۳۲۳ش در بروجرد در هشتاد صفحه بهچاپ رسيد. او آنچه از مطالعه آثار اروپايى آموخته بود در تأليف اين كتاب بهكار گرفت (← خانلرى، ص ۶۲۸)؛ كتاب با همان حجم اندك داراى مباحثى نو براى فارسىزبانان بود كه توجه اديبانى چون صادق رضازاده شفق* و پرويز خانلرى* را جلب كرد (← سميعى، ص۷۰؛ افشار، ص ۸؛ عظيم زرينكوب، همان مصاحبه) و خانلرى نقدى بر آن در سخن (سال ۲، ش ۸، ص ۶۲۸ـ۶۳۱) بهچاپ رساند. زرينكوب در ۱۳۲۴ش به تهران آمد و در امتحان ورودى دانشكده ادبيات دانشگاه تهران شركت كرد و با كسب رتبه دوم پذيرفته شد. ضمن تحصيل در دانشكده ادبيات به تدريس در دبيرستانهاى تهران پرداخت و بسيارى از اوقات خود را در كتابخانههاى بزرگ تهران، مانند كتابخانه مجلس و كتابخانه مدرسه سپهسالار، به مطالعه و تحقيق صرف كرد. او در دانشكده ادبيات، در جلسات درس نامنظم شركت مىكرد، اما از محضر استادانى مانند بديعالزمان فروزانفر*، كه در دوران متوسطه كتاب سخن و سخنوران او را مطالعه كرده بود، عبدالعظيم قريب* و احمد بهمنيار* استفاده مىكرد. در همان سالهاى آغازين دوران دانشجويى مقالههايى ادبى و تحقيقى و درباره نقد ادبى نوشت و برخى اشعار خود را در دو مجله سخن و جهاننو بهچاپ رساند و بهويژه مقالههايش در جهان نو باعث شهرت او گرديد (عبدالحسين زرينكوب، ۱۳۷۰ش، ص ۹۱، ۹۶؛ همو، ۱۳۸۵ش، همانجا؛ افشار، ص ۹؛ عظيم زرينكوب، همان مصاحبه). در ۱۳۲۷ش، زرينكوب در دوره ليسانس ادبيات فارسى شاگرد اول شد و از ۱۳۲۸ش، تحصيل در دوره دكترى اين رشته را در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران آغاز كرد. در ۱۳۳۲ش با قمر آريان، همدرس خود، ازدواج كرد و در ۱۳۳۴ش فارغالتحصيل شد. در اين سالها چند كتاب از او در تهران منتشر شد، ازجمله ترجمه كتاب ادبيات فرانسه در قرون وسطى و رنسانس[۵] ، اثر وردن ل. سولنيه[۶] (تهران ۱۳۲۸ش، ۲ج)، و دو قرن سكوت (تهران ۱۳۳۰ش). همچنين سردبيرى روزنامه مهرگان، ترجمان (ارگان) جامعه ليسانسيههاى دانشسراهاى عالى، را نيز برعهده گرفت و به مطالعه تاريخ اسلام و تصوف اسلامى علاقهمند شد (عبدالحسين زرينكوب، ۱۳۸۵ش، ص ۳۹۶ـ ۳۹۷؛ روزبه زرينكوب، ۱۳۷۶ش، ص ۱۸ـ۱۹؛ عظيم زرينكوب، همان مصاحبه). زرينكوب رساله دكترى خود را درباره نقد ادبى طى هفت سال تأليف كرد. استاد راهنماى او بديعالزمان فروزانفر بود. در اين زمان او در مدرسه عالى وعظ و خطابه به رياست فروزانفر تدريس مىكرد. فروزانفر كه رياست دانشكده معقول و منقول را هم برعهده داشت، پس از اينكه زرينكوب درجه دكترى گرفت، از او براى تدريس در آن دانشكده دعوت كرد و او با عنوان دانشيار استخدام شد. زرينكوب دوازده سال (از ۱۳۳۵ تا ۱۳۴۷ش) در اين دانشكده تدريس كرد و در ۱۳۳۹ش به درجه استادى رسيد. در ۱۳۳۵ش مدتى سرپرستى «بنگاه ترجمه و نشر كتاب*» را برعهده گرفت و در دوران تدريس در دانشكده معقول و منقول با برخى از بزرگان علم و ادب نظير سيدحسن تقىزاده*، مجتبى مينوى*، شيخمحمد عبده بروجردى، محمود شهابى* خراسانى و مهدى حميدى شيرازى همكار و دوست شد. آشنايى او با تقىزاده ظاهرآ پيش از اين دوران در كتابخانه مجلس آغاز شده بود. تقىزاده تدريس تاريخ علوم اسلامى خود در دانشكده معقول و منقول را به زرينكوب واگذار كرد. همچنين زرينكوب با حمايت وى مشاور و عضو كتابخانه مجلس سنا شد و با استفاده از كمك مالى پژوهشى توانست جز ساعات موظف تدريسش، هشت سال در آن كتابخانه به مطالعه و تحقيق بپردازد (عبدالحسين زرينكوب، ۱۳۸۵ش، ص ۳۹۷؛ افشار، ص ۱۲ـ۱۳؛ عظيم زرينكوب، همان مصاحبه). زرينكوب در همان ايام به درخواست تقىزاده مقالههاى مربوط به هند در دايرةالمعارف اسلام[۷] (ويرايش اول) را ترجمه كرد، اما اين مجموعه هيچگاه بهچاپ نرسيد. مدتى نيز زرينكوب با مجتبى مينوى در مؤسسه لغت فرانكلين همكارى كرد كه فرهنگ لغت اين مؤسسه نيز سرانجام نيافت. در ۱۳۴۲ش، زرينكوب مدتى سردبيرى راهنماى كتاب* را با همكارى همسرش قمر آريان، به جاى ايرج افشار، برعهده گرفت و فصلى خاص براى ادبيات معاصر ايران بر آن مجله افزود. او در همين سالها بههمراه فروزانفر براى شركت در همايشهاى علمى و ادبى به بغداد، دهلى و پاكستان و همراه مينوى براى بازديد از مؤسسههاى لغتنويسى به اروپا سفر كرد. او مقالههاى متعددى در زمينه ادبيات فارسى و تاريخ ايران و ادبيات ملل ديگر و فرهنگ و تمدن اسلامى و نقد كتابهاى گوناگون و نيز برخى داستانهاى كوتاه را در نشرياتى مانند سخن، يغما، فرهنگ ايران زمين و راهنماى كتاب بهچاپ رساند و همچنين بسيارى از مقالههاى دايرةالمعارف فارسى* را به سرپرستى غلامحسين مصاحب تأليف كرد. او در كنار تدريس به انتشار كتابهاى گوناگون ازجمله نقد ادبى (تهران ۱۳۳۸ش)، ارزش ميراث صوفيه (تهران ۱۳۴۲ش)، تاريخ ايران بعد از اسلام (تهران ۱۳۴۳ش)، و با كاروان حلّه (تهران ۱۳۴۳ش) پرداخت. زرينكوب از ۱۳۴۷ تا ۱۳۴۹ش، در دانشگاههاى امريكا ازجمله دانشگاه پرينستون[۸] و دانشگاه كاليفرنياى لسآنجلس[۹] به تدريس ادبيات، تاريخ ايران و تصوف ايرانى پرداخت. پس از بازگشت از اين سفر به درخواست و الزام رئيس وقت دانشگاه تهران از دانشكده الهيات به دانشكده ادبيات دانشگاه تهران انتقال يافت و به عضويت گروه زبان و ادبيات فارسى درآمد و در دو گروه ادبيات فارسى و تاريخ به تدريس پرداخت. تدريس در دانشسراى عالى و دانشكده هنرهاى دراماتيك (اكنون دانشگاه هنر) را هم جزو سوابق تدريس او بايد شمرد (عبدالحسين زرينكوب، ۱۳۸۵ش، ص ۳۹۷ـ۳۹۸؛ افشار، ص ۱۲ـ۱۵؛ روزبه زرينكوب، ۱۳۷۶ش، ص ۱۹). در ۱۳۵۵ش با اصرار همكارانش در دانشكده ادبيات به مديريت گروه ادبيات فارسى منصوب گرديد كه اين مديريت، به قائممقامى حسين بهزادى اندوهجردى، فقط يك سال بهطول انجاميد. زرينكوب در همان مدت كوتاه تحولات شايستهاى در برنامه گروه ادبيات فارسى ايجاد كرد كه پس از مديريت او ادامه نيافت (بهزادى اندوهجردى، ص ۱۰۵). در تمام اين سالها، او به مطالعه و تحقيق و تأليف مشغول بود و مقالهها و كتابهاى متنوعى از او منتشر شد و برخى مقالههاى دايرةالمعارف اسلام* (ويرايش دوم) را نيز تأليف كرد. در ۱۳۵۷ش، زرينكوب براى عمل جراحى قلب به امريكا رفت. پس از آن از ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۲ش در پاريس بهسر برد و ضمن ادامه معالجه به تأليف و تنظيم آنچه سالها درباره مولاناجلالالدين و مثنوى مطالعه كرده بود، پرداخت كه حاصل آن انتشار كتابهاى سر ّنى (تهران ۱۳۶۴ش، ۲ج) و بحر در كوزه (تهران ۱۳۶۶ش) بود (← عبدالحسين زرينكوب، ۱۳۸۵ش، ص ۳۹۸). سرّ نى در ۱۳۶۵ش كتاب سال جمهورى اسلامى ايران در زمينه ادبيات معرفى شد. زرينكوب از ۱۳۷۴ش بهعنوان مشاور همكارى خود را با مركز دائرةالمعارف بزرگ اسلامى آغاز كرد و چند مقاله بلند براى آن تأليف كرد. او تا سال پايانى عمرش، بهرغم بيمارى به مطالعه و تأليف و نيز تدريس در گروه ادبيات فارسى دانشكده ادبيات دانشگاه تهران پرداخت. در ۱۳۷۸ش براى درمان سرطان به انگلستان و سپس به امريكا سفر كرد و پس از بازگشت به تهران در ۲۴ شهريور درگذشت و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاك سپرده شد. بنابر وصيتش كتابخانه شخصى و مجموعه يادداشتهاى او به كتابخانه مركز دائرةالمعارف بزرگ اسلامى واگذار گرديد. از زرينكوب بيش از چهل كتاب و چندصد مقاله منتشر شدهاست. بهجز چند كتاب كه از زبانهاى اروپايى ترجمه كرده، باقى آثار او تأليفى است (براى فهرست آثار زرينكوب ← مجيدى، ص ۲۳ـ۵۱). او يكى از پايهگذاران و مروجان نقد ادبى علمى، در مقابل نقد بازارى و روزنامهاى، در ايران بهشمار مىآيد. او با دو مجلد كتاب نقد ادبى براى نخستينبار در ايران تاريخ نقد ادبى را در ممالك اسلامى و ازجمله ايران تحقيق كرد و روشهاى علمى غربى را درباره نقد ادبى به ايرانيان شناساند. بيشتر آثار او درباره ادبيات فارسى درواقع نقد ادبى بهصورت عملى و به روشى علمى است و او در تأليف اين آثار از روشهاى گوناگون نقد ادبى بهره بردهاست، ازجمله كتابهاى با كاروان حلّه، از كوچه رندان (تهران ۱۳۴۹ش)، شعر بىدروغ، شعر بىنقاب (تهران ۱۳۴۶ش)، سيرى در شعر فارسى (تهران ۱۳۶۳ش)، پلهپله تا ملاقات خدا (تهران ۱۳۷۰ش)، پير گنجه در جستجوى ناكجاآباد (تهران ۱۳۷۳ش) و آخرين كتابش كه در بستر بيمارى در بيمارستان امريكا تقرير كرد، صداى بال سيمرغ (تهران ۱۳۷۸ش؛ نيز ← استعلامى، ص ۴۸). بيشتر آثار زرينكوب در زمينه نقد ادبى يا درباره تاريخ ايران و اسلام است، نظير دو قرن سكوت كه با واكنشهاى گوناگون روبهرو شد (← آريان، ص ۲۹)، بامداد اسلام (تهران ۱۳۴۶ش) و روزگاران ايران (تهران ۱۳۷۵ش)؛ يا درباره فرق و نحل و اديان است، نظير ارزش ميراث صوفيه (تهران ۱۳۴۲ش)، جستجو در تصوّف ايران (تهران ۱۳۵۷ش)، دنباله جستجو در تصوّف ايران (تهران ۱۳۶۲ش) و در قلمرو وجدان (تهران ۱۳۶۹ش؛ نيز ← افشار، ص ۱۸ـ۱۹). آنچه در همه اين آثار جلب توجه مىكند روش دقيق در تحقيق، نكتههاى درخشان، استنباطهاى بديع و آوردن استنادهاى فراوان از كتابهاى چاپى و خطى و مقالههاى متنوع به زبانهاى گوناگون است (نيز ← سروش، ص ۲۱۶ـ۲۱۷؛ قس اسلامى ندوشن، ص ۲۳ كه بهزعم خود از اين موضوع انتقاد كردهاست) كه شايد اين ويژگى بىتأثر از نقد خانلرى بر نخستين كتاب او در جوانى نبوده باشد كه نوشته بود: «نقص بزرگى كه در كتاب فلسفه شعر آشكار است عدم ذكر مآخذ و منابع مىباشد» (← ص ۶۲۹). نكته ديگر در آثار زرينكوب ديدگاه فلسفى و علاقه او به فلسفه است. اين ويژگى در نخستين كتاب او نيز به نام فلسفه شعر نمايان است. نقد ادبى و بررسيهاى تاريخى او نيز با فلسفه همراه است (← عبدالحسين زرينكوب، ۱۳۷۰ش، ص ۹۸) و حتى نخستين كتاب علمى و تحقيقى در فلسفه تاريخ را در ايران با عنوان تاريخ در ترازو (تهران ۱۳۵۴ش) تأليف كرد كه سالها در دانشگاههاى ايران تدريس شد (← سروش، ص ۲۱۶). شايد اين هم كه او برخلاف ديگر اديبان معاصرش به ظاهر و ساختار متون ادبى كمتر توجه و به معنا و مفهوم آنها بيشتر نظر كردهاست به گونهاى به ديدگاه فلسفى او بازگردد. زرينكوب پيش از هرگونه فعاليت ادبى و فرهنگى، نويسنده و شاعر بود و در جوانى در بروجرد «دژم» تخلص مىكرد (شهيدى، ص ۱۰۳). در دوره دوم متوسطه يك دوره آثار مولير[۱۰] را به زبان فرانسه خوانده بود و اينگونه با نمايشنامه آشنا شده بود (عبدالحسين زرينكوب، ۱۳۷۰ش، ص ۹۶) و بعدها در نمايشنامهنويسى طبعآزماييهايى كرد كه برخى از آنها در دو كتابِ از چيزهاى ديگر (تهران ۱۳۵۶ش) و نه شرقى، نه غربى، انسانى (تهران ۱۳۵۳ش) بهچاپ رسيد. او داستانهايى نيز كم و بيش با صبغه فلسفى منتشر كردهاست، ازجمله «درختهاى دهكده» در حكايت همچنان باقى (تهران ۱۳۷۶ش) و «تكدرخت» (۱۳۴۷ش) در يادداشتها و انديشهها (تهران ۱۳۵۱ش). زرينكوب اگرچه وقت بسيار براى خلق آثار ادبى صرف نكرد، همان اندك داستان و شعرى كه از او منتشر شده نشاندهنده توانايى اوست (← سرامى، ص ۱۵۴ـ۱۵۷؛ روزبه زرينكوب، ۱۳۸۵ش، ص ۱۹۵). زرينكوب قدرت نويسندگى خود را بيشتر در تأليفات خود در نقد ادبى بهكار گرفت و برخى از تأليفات تحقيقى او درواقع به نثرى داستانگونه است، از جمله شعله طور (تهران ۱۳۷۷ش)، پلهپله تا ملاقات خدا، و فرار از مدرسه (تهران ۱۳۵۳ش؛ نيز ← روزبه زرينكوب، ۱۳۸۵ش، همانجا). او بر زبان فارسى تسلط كمنظيرى داشت و نثر خود را مطابق با موضوع و مفهوم كتابهايش تغيير مىداد. كتابهاى او از نمونههاى استوار، دلانگيز و ممتاز نثر فارسى معاصر بهشمار مىآيد (← پورنامداريان، ص ۱۲۶). برخى از آثار زرينكوب به زبانهاى ديگر ترجمه شدهاست، ازجمله نقد ادبى (عليگره ۱۹۸۴) و با كاروان حلّه باعنوان از گلستان عجم (اسلامآباد ۱۹۸۵/۱۴۰۵) به اردو و فرار از مدرسه درباره غزّالى به عربى باعنوان الفرار من المدرسة (بيروت ۱۹۸۵، ترجمه ديگر ۱۹۹۲).

منابع : قمر آريان، «اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت...»، در آفتاب معرفت، گردآورى ساميه بصير مژدهى، تهران: اميركبير، ۱۳۸۵ش؛ محمد استعلامى، «دويست سال يا بيشتر ...!؟»، در همان؛ محمدعلى اسلامى ندوشن، «كمى كمتر از سى سال آشنائى»، در ارمغانى براى زرينكوب: مجموعه مقالات اهدايى به دكتر عبدالحسين زرينكوب، ]خرمآباد[: اداره كل فرهنگ و هنر لرستان، ۱۳۵۵ش؛ ايرج افشار، «عبدالحسين زرينكوب»، نامه فرهنگستان، سال ۴، ش ۲ (تابستان ۱۳۷۷)؛ حسين بهزادى اندوهجردى، «ارغنون شكسته»، در آفتاب معرفت، همان؛ تقى پورنامداريان، «رودى كه به دريا پيوست»، در همان؛ پرويز خانلرى، «]درباره[ فلسفه شعر يا تاريخ تحول شعر و شاعرى در ايران، تأليف عبدالحسين زرينكوب»، سخن، سال ۲، ش ۸ (شهريور ۱۳۲۴)؛ روزبه زرينكوب، «ترجمه احوال استاد»، در يادگارنامه استاد دكتر عبدالحسين زرينكوب، به كوشش على دهباشى، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، ۱۳۷۶ش؛ همو، «قهرمان دوران»، در آفتاب معرفت، همان، ۱۳۸۵ش؛ عبدالحسين زرينكوب، «زرينكوب به قلم زرينكوب»، در همان، ۱۳۸۵ش؛ همو، نقش بر آب، تهران ۱۳۷۰ش؛ قدمعلى سرامى، «جهانى در خلوت تنهايى»، در ارمغانى براى زرينكوب، همان؛ عبدالكريم سروش، «يكى گنجى پديد آمد در آن دكان زركوبى...»، در آفتاب معرفت، همان؛ غلامرضا سميعى، «استاد عبدالحسين زرينكوب: خردمندى دلباخته ادب»، در ارمغانى براى زرينكوب، همان؛ جعفر شهيدى، «برگهايى زرين از دفتر زندگى زرينكوب، يا، خاطراتى چند»، در درخت معرفت: جشننامه استاد دكتر عبدالحسين زرينكوب، به اهتمام علىاصغر محمدخانى، تهران : سخن، ۱۳۷۶ش؛ عنايتاللّه مجيدى، «كتابشناسى كتابها و مقالات دكتر عبدالحسين زرينكوب»، در يادگارنامه استاد دكتر عبدالحسين زرينكوب، همان.

/ مهران افشارى /

نظر شما
مولفان
مهران افشاری ,
گروه
ادبیات و زبان ها ,
رده موضوعی
جلد 21
تاریخ 95
وضعیت چاپ
  • چاپ شده