روم شرقی

معرف

بخش شرقى امپراتورى روم، كه پس از تجزيه آن در اواخر سده‌چهارم ميلادى تا اواسط سده نهم/ پانزدهم در سرزمينهايى از جنوب‌شرقى و جنوب‌اروپا و غرب‌آسيا برقرار بود.
متن

روم شرقى. بخش شرقى امپراتورى روم، كه پس از تجزيه آن در اواخر سدهچهارم ميلادى تا اواسط سده نهم/ پانزدهم در سرزمينهايى از جنوبشرقى و جنوباروپا و غربآسيا برقرار بود. اين مقاله شامل اين بخشها و قسمتهاست : ۱) كليات الف) حدود جغرافيايى روم ب) امپراتورى روم ج) تشكيل امپراتورى روم شرقى د) اوضاع اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى ۲) مناسبات روم شرقى و ساسانيان ۳) مناسبات روم شرقى و حكومتهاى اسلامى الف) صدر اسلام ب) امويان ج) عباسيان د) امويان اندلس ه ) سلسلههاى اسلامى جزيره و شام و مصر ۱. حمدانيان ۲. فاطميان ۳. زنگيان ۴. ايوبيان ۵. مماليك و) مناسبات با تركان ۱. دوره پيش از اسلام ۲. دوره اسلامى الف. سلجوقيان ب. عثمانيان ۴) مناسبات روم شرقى و صليبيان ۵) جلوههاى معمارى روم شرقى در معمارى اسلامى

۱) كليات الف) حدود جغرافيايى روم. در اواسط سده سوم پيش از ميلاد، جمهورى روم (تأسيس: ح ۵۱۰ـ۵۰۰ق م) كه مقرّ آن شهر رُم[۱] بود، بيشتر نواحى شبهجزيره ايتاليا را در اختيار داشت. به مرور در سده دوم پيش از ميلاد، براثر كشورگشاييها، سراسر سواحل شمالى افريقا، سواحل مديترانه و شبهجزيره بالكان نيز به قلمرو آن افزوده شد و يونان نيز تابع آن گرديد. در سده نخست پيش از ميلاد نيز، آناطولى (آسياى صغير)، سوريه و نيز سرزمين گُل[۲] (جنوب فرانسه تا سواحل راين) در اختيار روميها قرار گرفت (كلى[۳] ، ص ۴ـ۶). پس از تأسيس امپراتورى روم (۲۷ق م)، در سدههاى اول و دوم ميلادى، قلمرو حكومت روم به وسيعترين حد خود رسيد. بهطورىكه، از ساحل فرات تا سواحل آتلانتيك[۴] و از صحراى شمال افريقا تا رودخانههاى دانوب و راين در اروپاى مركزى و كوههاى شمال بريتانيا جزو آن گرديد (هاليستر[۵] و بنت[۶] ، ص ۸؛ سادرن[۷] ، ص ۱۴). پس از آنكه امپراتور قسطنطين اول[۸] ملقب به كبير در ۳۳۰ ميلادى شهر قسطنطنيه (كنستانتينوپل)[۹] را به پايتختى برگزيد (← ادامه مقاله)، شبهجزيره آناطولى يا آسياى صغير به اصلىترين بخش امپراتورى رومشرقى بدل گرديد. آسياى صغير از جنوب به درياى مديترانه و بينالنهرين، از مشرق به ايران و از شمالشرقى بهارمنستان و گرجستان محدود بوده و بهجز ايالت تراكيا/ تراكيه (بخش اروپايى آسياى صغير)، بخش اعظم آسياى صغير در آسيا قرار داشتهاست. يونانيان و سپس روميان، آسياى صغير را به اين سبب كه در مشرق قلمروشان قرار داشت، آناطولى يا محل برآمدن آفتاب مىناميدند. آناطولى فقط به قلمرو روم شرقى اطلاق مىشد (گرگورى[۱۰] ، ص ۱۰ـ۱۲). بنابر اسطورهها، نام شهر رم برگرفته از نام بانى آن، رومولوس[۱۱] بودهاست (← ليويوس[۱۲] ، ج ۱، ص ۲۵). مورخان اسلامى واژه روم يا روميان را برگرفته از نام شهر روميه يا رم يا نام جدّ آنها (روم) دانستهاند (← مسعودى، ۱۳۸۶، ص ۹۹؛ همو، ۱۹۶۵ـ ۱۹۷۹، ج ۲، ص ۳۲؛ ياقوت حَمَوى، ج ۲، ص ۸۶۱ـ۸۶۳، ۸۶۶ـ۸۶۷). از آنجا كه روميان بر بخش اعظم سواحل درياى مديترانه حاكميت داشتند، جغرافيانويسان اسلامى به اين دريا بحرالروم گفتهاند (← مسعودى، ۱۹۶۵ـ ۱۹۷۹، ج ۱، ص ۱۴۳؛ ابنحَوقَل، ص ۱۹۰ـ۱۹۱). ساكنان امپراتورى روم شرقى خودشان را «روميها»[۱۳] و امپراتوران خود را «پادشاهان روميها»[۱۴] مىناميدند و واژه بيزانسى را بهكار نمىبردند. تاريخپژوهان معاصر، واژه «بيزانسيها»[۱۵] (برگرفته از نامِ نخست قسطنطنيه، يعنى بيزانتيوم)[۱۶] را از زمان تأسيس قسطنطنيه (۳۲۴م) تا سقوط آن (۸۵۷/۱۴۵۳) به دست تركان عثمانى، براى تمايز روميان شرقى از روميان نخستين بهكار بردهاند و بخش شرقىِ عمدتآ يونانىزبان امپراتورى روم را امپراتورى بيزانس يا روم شرقى ناميدهاند. بيزانس علاوه بر آناطولى، شامل سوريه، مصر، بالكان و يونان نيز بودهاست (گرگورى، ص ۱ـ۲، ۱۱ـ۱۲؛ راسر[۱۷] ، ص XXXVII). در دوره اسلامى، اهالىِ امپراتورى روم را «روم» مىخواندند و براى آناطولى و بهطوركلى قلمرو روم شرقى، در منابع اسلامى عناوينى همچون روم، ارض روم، بلاد روم، ديار روم، مُلكِ روم، ولايت روم يا خطه روم بهكار رفتهاست (← ابناثير، ج ۲، ص ۵۳۰ـ۵۳۳، ج ۱۲، ص ۱۹۶؛ افلاكى، ج ۱، ص ۲۶، ۲۸، ۵۶ـ۵۷، ۲۰۷؛ نشرى[۱۸] ، ج ۱، ص ۵۴ـ۵۵). از نيمه دوم سده پنجم كه سلجوقيان بر آناطولى حاكم شدند، مراد از واژههاى روم و سلطنت و مملكت و ولايت يا ديار روم، سلجوقيان روم و سپس تركان عثمانى و ساكنان قلمرو آنها بودهاست (← ابنبىبى، ص ۶۶، ۸۱، ۴۰۸، ۴۵۰؛ آقسرايى، ص ۹۳، ۱۰۰، ۱۵۳ـ۱۵۴).

ب) امپراتورى روم. اسطورههاى رومى از هزاره دوم پيش از ميلاد، يعنى از دوره لاتينوس[۱۹] ، ذكر شدهاند. بااينحال، مبناى تاريخ روم را بناى شهر رُم دانستهاند. برپايه اسطورههاى رومى، در ۷۵۳ پيش از ميلاد دو برادر به نامهاى رموس[۲۰] و رومولوس شهر رم را بنا كردند. مردمان لاتين را در آن سكونت دادند و رومولوس نخستين شاه روم گرديد (ليويوس، ج ۱، ص ۹ـ۱۰، ۱۷، ۲۳، ۲۵؛ آپيان[۲۱] ، ج۱، ص ۳۰ـ۳۳). از اين زمان تا تشكيل حكومت جمهورى روم، تاريخ روم آكنده از افسانه است. فقط مىدانيم كه توسعه رم و قلمرو نخستين روميها در اين دوره روى دادهاست (← ليويوس، ج ۱، ص۱۲۰ـ۱۲۳؛ آپيان، ج ۱، ص ۳۲ـ۳۹). در حكومت جمهورى، طبقه برگزيده به جاى پادشاه، دو كنسول[۲۲] تعيين مىكرد، كه بهطور همزمان بهمدت يك سال قدرت را در اختيار مىگرفتند. سپس، در صورت بروز اختلاف، فردى را با اختيار كامل با عنوان ديكتاتور[۲۳] بهقدرت مىرساندند (ليويوس، ج ۱، ص ۲۴۱ـ۲۴۵، ۲۷۴ـ۲۷۷). روميها در جنگهايى كه از سده چهارم پيش از ميلاد آغاز شد و تا سده سوم پيش از ميلاد (۲۱۸ق م) ادامه يافت، سراسر ايتالياى كنونى را تصرف كردند (← پوليبوس[۲۴] ، ج ۱، ص ۷، ۱۱ـ۲۵). سپس، جنگهاى پونى[۲۵] يا كارتاژى با حكومت كارتاژ روى داد و روميها در سه جنگ طولانى (۲۶۴ ـ ۱۴۶ق م)، بهترتيب، سيسيل، اسپانيا و سواحل شمالى افريقا را تصرف و شهر كارتاژ را ويران كردند و بهاينترتيب، مديترانه غربى تحت استيلاى آنان درآمد (ليويوس، ج ۸، ص ۵۱۶ـ۵۳۹؛ پوليبوس، ج ۱، ص ۲۵ـ۲۷، ۷۱ـ۷۵؛ آپيان، ج ۱، ص ۱۲۹، ۱۴۵، ۴۰۲ـ ۴۰۹، ۵۰۸ـ۵۱۱، ۵۲۳، ۶۲۶ـ۶۴۷). در سده دوم پيش از ميلاد نيز، مقدونيه و سوريه و مصر جزو ايالات رومى گرديدند (آپيان، ج ۲، ص ۴۴ـ۴۹، ۱۱۰ـ۱۱۳، ۱۹۶ـ۲۰۳). به دنبال توسعه قلمرو روم، اعضاى سنا ثروتهاى بسيار اندوختند و اختلاف طبقاتى به نارضايى مردم و شورش بردگان انجاميد. در پى آن، دو برادر به نامهاى تيبريوس گراكوس[۲۶] و گايوس[۲۷] گراكوس (بهترتيب در ۱۳۳ و ۱۲۱ق م)، پس از پيروزى در انتخابات تريبون[۲۸] ، از طريق وضع قانون و برنامههاى اصلاحى كوشيدند تا از حقوق و منافع عامه مردم (پلبينها)[۲۹] دفاع كنند و طبقه خردهمالك را دوباره تشكيل دهند، اما هر دو كشته شدند و براثر آن، جنگ سياسى و اجتماعى درگرفت (همان، ج ۳، ص ۱۸ـ۳۵، ۴۰ـ۵۳، ۶۷). سولا[۳۰] (سردار رومى) در ۸۸ پيش از ميلاد به رم حمله كرد و بر شورشهاى داخلى چيره شد و با خودكامگى، در ۸۲ پيش از ميلاد ديكتاتور روم شد. او طرفدار اشراف و سنا و دشمن عامه بود و در ۷۹ پيش از ميلاد، استعفا داد (همان، ج ۳، ص ۷۶ـ۷۹، ۸۶ـ۸۷، ۹۲ـ۱۱۱، ۱۳۸ـ۱۴۱، ۱۵۶ـ۱۵۹، ۱۸۰ـ۱۹۳). در ۷۱ پيش از ميلاد، پومپيوس[۳۱] و كراسوس[۳۲] (سرداران رومى هواخواهِ سولا) شورش بردگان به رهبرى اسپارتاكوس[۳۳] را فرونشاندند و در پى كسب مقام كنسولى، قوانين سولا را ملغا كردند. سپس، يوليوس قيصر/ ژوليوس سزار[۳۴] نيز به آنان پيوست و نخستين تريومويراتوس[۳۵] (هيئت حاكمه سه نفرى) را تشكيل دادند كه از ميان آنان، قيصر بهعنوان كنسول برگزيده شد (همان، ج ۳، ص ۲۱۴ـ۲۲۵، ۲۳۰ـ۲۳۱، ۲۴۲ـ۲۴۷). ناكامى كراسوس در ۵۳ پيش از ميلاد در برابر اشكانيان و كشتهشدنش به نخستين تريومويراتوس پايان داد (همان، ج ۳، ص ۲۶۱). در ۴۹ پيش از ميلاد، قيصر عنوان ديكتاتور يافت و با غلبه بر پومپيوس، بهتنهايى قدرت مطلق را در اختيار گرفت و از اهميت سنا كاست. او در پى آن بود كه سلطنت را جايگزين جمهورى كند، اما در ۴۴ پيش از ميلاد در مجلس سنا يكى از جمهورىخواهان وى را كشت (همان، ج ۳، ص ۳۱۶ـ۳۱۷، ۳۴۶ـ۳۴۷، ۴۴۰ـ ۴۴۷). سپس، اوكتاويانوس[۳۶] بهقدرت رسيد (همان، ج ۴، ص ۸۷، ۹۳). اوكتاويانوس تشكيلات و ديوانسالارى جمهورى را تغيير نداد، اما بهطور غيررسمى سلطنت مستقل (حك : ۲۷ق م ـ۱۴م) تشكيل داد. سنا لقب آوگوستوس[۳۷] را كه مخصوص خدايان بود و همچنين، لقب امپراتور[۳۸] (سردار) را به وى داد. او با اختيارات گسترده مانند پادشاهان مقتدر سلطنت كرد. قلمرو روم را تحت لواى واحد درآورد. دستگاه حكومت را اصلاح كرد. اداره ايالات و ارتش را سازمان داد. قلمرو روم را گسترد و براى اين كار لژيونهاى بسيار تأسيس نمود. بنابراين، او را بانى امپراتورى و نخستين امپراتور روم دانستهاند (← كاسيوس ديوكوكيانوس[۳۹] ، ج ۷، ص ۶۶ـ۷۱؛ گيبون[۴۰] ، ج ۱، ص ۵۸ـ۷۳). بزرگان تاريخ و شعر و ادبيات لاتين همچون تيتوس ليويوس[۴۱] / ليوى/ لوى، ويرژيل[۴۲] و هوراس[۴۳] در عهد وى مىزيستند (>جهان باستان تا سنه ۳۰۰ ميلادى<[۴۴] ، ص ۲۶۸ـ۲۶۹). آوگوستوس جانشينى براى خود برنگزيد. بعدها، نرون[۴۵] امپراتورى را بهدست گرفت (حك : ۵۴ـ۶۸م) و ستمگريها كرد. پس از وى، آشفتگى كوتاهى روى داد و چند تن امپراتورى را بهدست گرفتند، تا آنكه وسپاسيانوس[۴۶] (حك : ۶۹ـ۷۹م) بهقدرت رسيد. او سلسله فلاوين[۴۷] ها را بنياد نهاد و صلح و امنيت را دوباره در قلمرو روم برقرار كرد و ويرانيها را بازسازى كرد (← كاسيوس ديوكوكيانوس، ج ۸، ص ۱۹۲ـ۲۶۱، ۲۷۷).

دوره شكوفايى. در سده دوم، امپراتوران بزرگى همچون ترايانوس[۴۸] ، هادريانوس[۴۹] ، آنتونينوس[۵۰] و ماركوس آورليوس[۵۱] به ساختن شهرها و بناهاى عامالمنفعه و كارهاى عمرانى مبادرت كردند و مرزهاى شرقى امپراتورى براى چندى، تا آن سوى فرات پيش رفت. در اين سده نيز همچون سده اول ميلادى، مسيحيت در روم گسترش يافت (← همان، ج ۸، ص۳۸۲ـ۳۸۹، ۴۴۲ـ۴۴۵، ۴۵۲ـ۴۵۳، ۴۷۰ـ۴۷۱، ج۹، ص۳۰ـ ۳۱، ۷۸ـ۷۹). سوروس[۵۲] پس از آنكه در ۱۹۳ ميلادى به امپراتورى رسيد (حك : ۱۹۳ـ۲۱۱م)، به اصلاحات در ارتش پرداخت و با قدرت حكومت كرد. او روم شرقى را در ۱۹۶ ميلادى محاصره و تصرف كرد. بينالنهرين را از دست اشكانيان بيرون كرد و شورشهاى اعراب آنجا و سرزمين گل را فرونشاند (← همان، ج ۹، ص ۱۵۹ـ۲۷۷). بيشتر سده سوم به هجوم اقوام وحشى، خصوصآ ژرمنها، سپرى شد و اغلب امپراتوران روم ازجمله كاراكالا[۵۳] (← همان، ج ۹، ص ۳۰۸ـ۳۱۷) و ديوكلتيانوس/ ديوكلسين[۵۴] (حك : ۲۸۴ـ۳۰۵م) درگير جنگ با آنها بودند. ديوكلتيانوس براى بهبود وضع امپراتورى كوشش نمود و ماكسيميانوس/ماكسيميان[۵۵] را در امپراتورى شريك كرد و اداره بخش غربى امپراتورى را به او واگذاشت. قسطنطين اول (حك : ۳۰۶ـ۳۳۷م) بر هر دو بخش امپراتورى حكم راند. او برخلاف سياست ديوكلتيانوس، يعنى شكنجه و كشتار مسيحيان، در ۳۱۳ ميلادى با صدور منشور ميلان، آزادى مذهبى مسيحيان را در امپراتورى روم اعلام كرد. اقدام ديگرش ساختن قسطنطنيه و انتقال پايتخت به آنجا در ۳۳۰ ميلادى بود (← ائوسبيوس قيسارى[۵۶] ، ص ۷۴، ۷۸ـ۷۹، ۸۶، ۱۱۱ـ۱۱۳، ۱۴۰، ۱۹۵ـ۱۹۶، ۲۴۵ـ۲۴۶، مقدمه كمرون[۵۷] و هال[۵۸] ، ص ۴۰ـ۴۲). قسطنطين براى آراستن شهر، بسيارى از ساختمانهاى بزرگ را در آنجا بنا كرد، ازجمله كاخ بزرگ و كليساى جامع آگياسوفيا[۵۹] / اياصوفيه (← گرگورى، ص ۵۸ـ۶۰).

ج) تشكيل امپراتورى روم شرقى. تئودوسيوس اول[۶۰] (حك : ۳۷۹ـ۳۹۵م) واپسين امپراتور روم بود كه بر هر دو بخش امپراتورى فرمانروايى كرد. دوره وى در تاريخ مسيحيت مهم است. او در ۳۸۰ ميلادى تعميد يافت و پس از آن، از مسيحيت حمايت كرد. او در اين سال، طى فرمانى اعلام كرد كه همه مسيحيان بايد از اسقفهاى روم و اسكندريه تبعيت كنند و اين حمايت آشكار از اعتقادنامه نيقيه بود كه بر مسيحيت تثليثى تأكيد داشت. با مرگ وى در ۳۹۵ ميلادى، امپراتورى روم به دو بخش شرقى (بيزانس) و غربى تجزيه و حكومت ميان دو پسرش آركاديوس[۶۱] در شرق و هونوريوس[۶۲] در غرب تقسيم شد (اسد رستم، ج ۱، ص ۱۰۷ـ۱۰۹؛ گرگورى، ص ۸۴، ۸۹، ۹۵). تقريبآ در سراسر سده بعد، بخش غربى امپراتورى صحنه حملات اقوام واندال[۶۳] ، ژرمن[۶۴] و گوت[۶۵] بود تا آنكه سرانجام اودوآكر[۶۶] ، سردارِ احتمالا ژرمن، امپراتور رومولوس آگوستولوس[۶۷] را بركنار كرد (۴۷۶م) و خود عملا قدرت را در دست گرفت (گرگورى، ص ۱۰۸). در بخش شرقى، يوستىنيانوس اول[۶۸] (حك : ۵۲۷ـ۵۶۵م) پس از مرگ عمويش، يوستينوس[۶۹] ، قدرت را در دست گرفت و همسرش، تئودورا[۷۰] ، را در قدرت سهيم كرد. دوره سلطنت وى را عصر طلايى دوره نخست امپراتورى شرقى دانستهاند. او كوشيد تا بر غرب (ازجمله شهر رم) استيلا يابد و امپراتورى يكپارچه روم را از نو برقرار كند. ازاينرو، در دوره وى امپراتورى به گستردهترين حدود خود رسيد. او كليساى اياصوفيه را در قسطنطنيه بازسازى كرد. سپس به دستور وى، مجموعه قوانين[۷۱] جديدى در دوازده جلد (از ۵۲۹ تا ۵۳۴م) تدوين شد (همان، ص ۱۱۹، ۱۲۶ـ۱۲۸، ۱۳۹ـ۱۴۰؛ اسد رستم، ج ۱، ص ۱۶۸ـ ۱۷۹، ۱۸۷ـ۱۸۸، ۱۹۴). هِرَقل* يا هراكليوس اول[۷۲] (حك : ۶۱۰ـ۶۴۱م)، امپراتور مهم روم شرقى، پس از تحمل شكستهايى در نبرد با ساسانيان*، در سالهاى ۶۲۲ـ۶۲۷ ميلادى (اول تا ششم هجرت) پيروزيهايى بر آنان بهدست آورد (← تئوفانس[۷۳] ، ص ۸ـ۳۰؛ نيز ← ادامه مقاله، بخش :۲ مناسبات روم شرقى و ساسانيان)، اما در نبرد با مسلمانان ناكام بود و سوريه، فلسطين و مصر را از دست داد. جنگها و فتوحات مسلمانان در قلمرو روم در زمان جانشين وى، كنستانس دوم[۷۴] (حك : ۲۰ـ۴۸/ ۶۴۱ـ۶۶۸)، نيز ادامه يافت (تئوفانس، ص ۳۷ـ۵۰؛ نيز ← ادامه مقاله، بخش ۳، قسمت الف: صدر اسلام). پس از اين ناكاميها، يوستىنيانوس دوم (حك : ۶۵ـ۷۶/ ۶۸۵ـ۶۹۵ و ۸۶ـ۹۲/ ۷۰۵ـ۷۱۱) از ناآراميهاى داخلى جهان اسلام بهره گرفت و در حمله به قلمرو مسلمانان پيروزيهايى بهدست آورد. او همچنين به بالكان لشكر كشيد و سياست جابهجايى جمعيت را اجرا كرد و اسلاوها را در آسياى صغير و مردم نواحى شرقى را در بالكان مستقر ساخت. در سال ۷۳/ ۶۹۲ نيز، شوراى كوينىسكستوم[۷۵] را براى صدور احكام انضباطى درخصوص امور روزمره اخلاقى و ادارى كليسا در قسطنطنيه برگزار كرد. بااينحال، پاپ سرگيوس اول[۷۶] (پاپ كليساى غربى) قوانين مصوب اين شورا را نپذيرفت و اين عامل اختلاف طرفين شد (تئوفانس، ص ۶۰ و پانويس ۱۲۸، ص ۶۱ـ ۶۶؛ نيز← ادامهمقاله، بخش ۳، قسمت الف: صدر اسلام). امپراتور لئوى سوم (حك : ۹۸ـ۱۲۳/ ۷۱۷ـ۷۴۱) در برابر حمله مسلمانان به قسطنطنيه و محاصره آنجا (۹۸ تا ۹۹/ ۷۱۷ـ۷۱۸) مقاومت كرد و در بعضى نبردها بر سپاهيان اموى پيروز شد (تئوفانس، ص ۸۸ـ۹۱، ۹۶ـ۹۸؛ نيز ← بخش ۳، قسمت الف: صدر اسلام). او به بىثباتى در روم خاتمه داد. در دوره قسطنطين پنجم (حك : ۷۴۱ـ۷۵۵/ ۱۲۳ـ۱۳۸)، در ۷۵۱، لومباردها[۷۷] ، راونا[۷۸] (از مراكز قدرت روم شرقى در ايتاليا) را اشغال كردند و بهاينترتيب، نفوذ روم شرقى در نواحى ايتاليا از ميان رفت (هاتن[۷۹] ، ص ۱۴۲؛ گرگورى، ص ۱۹۵ـ۱۹۶). قسطنطين هفتم (حك بار دوم: ۳۳۳ـ۳۴۸/ ۹۴۵ـ۹۵۹) مناسبات سياسى گستردهاى با دربار عبدالرحمان سوم* (خليفه اموى اندلس)، اتوى اول[۸۰] (پادشاه آلمان) و نيز حكومت نوپاى كيف[۸۱] برقرار كرد. بااينحال، عمليات نظامى در شرق متمركز بود و سرداران رومى در جنگ با حكومت حَمدانيان* موفقيتهايى كسب كردند (← گرگورى، ص ۲۳۴؛ نيز ← ادامه مقاله، بخش ۳، قسمت و: حمدانيان و قسمت ه : امويان اندلس). در نيمه دوم سده چهارم/ دهم و در سده پنجم/ يازدهم، امپراتوران روم نيكفوروس دوم[۸۲] (در منابع عربى : نقفور/تكفور؛ حك ۳۵۲:ـ۳۵۸/۹۶۳ـ۹۶۹)، يوآنس زيميسكس[۸۳] (يوحناى اول؛ در منابع عربى: يأنسبن شِمِشقيق؛ حك : ۳۵۹ـ۳۶۵/ ۹۶۹ـ۹۷۶) و باسيليوس دوم[۸۴] (حك : ۳۶۵ـ۴۱۶/ ۹۷۶ـ۱۰۲۵) بارها به سرزمينهاى اسلامى حمله كردند (← ادامه مقاله، بخش ۳، قسمت و: حمدانيان). نيكفوروس و باسيليوس موفق شدند پس از سالها درگيرى با بلغارها، آنها را شكست دهند و خراجگزار كنند (گرگورى، ص ۲۳۷، ۲۴۰، ۲۴۲ـ۲۴۶). سده پنجم/ يازدهم آغاز مناسبات روميان با تركان (← ادامه مقاله، بخش ۳، قسمت ز: مناسبات با تركان) بود. ورود تركان به آناطولى درگيريهاى دامنهدار آنها با روميان را در پىداشت (← كومننا[۸۵] ، ص ۱۲۴ـ۱۲۶). در دوره امپراتوران سلسله كومننوس[۸۶] (۴۷۴ـ۵۸۱/ ۱۰۸۱ـ ۱۱۸۵)، كليسا با وجود آنكه از سلطه امپراتور بيشتر تبعيت مىكرد، نفوذش در جامعه روم شرقى بيشتر بود (انگولد[۸۷] ، ص ۶ـ۷). از آن ميان، آلكسيوس[۸۸] كومننوس (آلكسيوس اول؛ حك : ۴۷۴ـ۵۱۲/ ۱۰۸۱ـ۱۱۱۸) در آغاز كار، با حمله نورمانها[۸۹] به غرب يونان روبهرو شد، اما به يارى نيروى دريايىِ ونيز آنها را شكست داد. آلكسيوس با عقد قرارداد تجارى با ونيزيها در ۴۷۵/ ۱۰۸۲ و تجار پيزا در ۱۱۱۱/۵۰۵، در حقيقت تجارت روم شرقى را در انحصار تجار ايتاليايى درآورد و موجب ضعف اقتصادى روم شرقى در بلندمدت شد. او همچنين با عقد توافقنامههايى با سلجوقيان روم، كه بر بيشتر آسياى صغير استيلا يافته بودند، كوشيد تا از پيشروى آنها جلوگيرى كند (گرگورى، ص ۲۵۷ـ۲۵۸، ۲۶۳ـ ۲۶۴؛ نيز ← ادامه مقاله، بخش ۳، قسمت ز: مناسبات با تركان). جنگهاى صليبى* كه در زمان وى آغاز شد، به روم شرقى آسيب بزرگى زد و در نتيجه آن، حكومت روم بخشى از قلمرو خود را در شام و سواحل مديترانه از دست داد (← ادامه مقاله، بخش :۴ مناسبات روم شرقى و صليبيان). پسر و جانشين او، يوآنس/ يوحنا كومننوس (يوحناى دوم؛ حك : ۵۱۲ـ۵۳۷/ ۱۱۱۸ـ۱۱۴۳) عليه سلجوقيان به آسياى صغير لشكر كشيد و براى پسگرفتن اَنطاكيه[۹۰] از صليبيان نيز حملهاى ترتيب داد، اما موفق نبود (گرگورى، ص ۲۶۷). مانوئل[۹۱] كومننوس (مانوئل اول؛ حك : ۵۳۷ـ۵۷۶/ ۱۱۴۳ـ ۱۱۸۰) كه در جريان جنگ صليبى دوم قلمروش در يونان ويران شده بود، جنگ با سلجوقيان را متوقف و با آنان صلح كرد تا با صليبيان بجنگد (← ادامه مقاله، بخش :۳ قسمت ز: مناسبات با تركان؛ بخش :۴ مناسبات روم شرقى و صليبيان). بعدآ، همه امارتهاى صليبى شرق امپراتورى به تفوق ظاهرى روم شرقى تن دادند و در ۵۵۴/۱۱۵۹، اميران صليبى انطاكيه و بيتالمقدس از مانوئل اطاعت كردند (كيناموس[۹۲] ، ص ۱۳۳ـ۱۳۷؛ نيز ← گرگورى، ص ۲۷۰)؛ اما او در ۵۷۱/۱۱۷۶ از سلجوقيان بهسختى شكست خورد (گرگورى، ص ۲۷۱؛ نيز ← ادامه مقاله، بخش ۳، قسمت ز: الف. سلجوقيان). در جنگهاى صليبى، به سرزمينهاى روم شرقى آسيب جدّى وارد شد و سرانجام در جنگ صليبى چهارم، صليبيان در ۶۰۰/۱۲۰۴ قسطنطنيه را گرفتند و در آنجا حكومت لاتين صليبى تأسيس كردند. بقيه قلمرو امپراتورى روم شرقى نيز به مملكتهاى مستقل تجزيه شد و بهاينترتيب، امپراتورى بيزانس براى مدتى خاتمه يافت. به دنبال آن، تئودور لاسكاريس اول[۹۳] (حك : ۶۰۵ـ۶۱۹/ ۱۲۰۸ـ۱۲۲۲) امپراتورى در تبعيد روم شرقى را در نيقيه[۹۴] (ازنيق) تشكيل داد. سرانجام در ۶۵۹/۱۲۶۱، ميخائيل هشتم (امپراتور نيقيه؛ حك : ۶۵۷ـ۶۵۹/۱۲۵۹ـ۱۲۶۱) با شكستدادن لاتينها و تصرف قسطنطنيه، امپراتورى روم شرقى را بار ديگر احيا كرد و سلسله پالايولوگوس[۹۵] را بنيان نهاد. او درگير حملات سلجوقيان روم به قلمرو خود بود و بااينحال، درصدد برآمد سلطه امپراتورى را در يونان بسط دهد و قلمرو پيشين روم در اروپا را بازگرداند (دوكاس[۹۶] ، ص ۵۸ـ۵۹؛ وريونيس[۹۷] ، ص ۱۳۶ـ۱۳۷؛ گرگورى، ص ۲۹۳ـ۲۹۴؛ نيز ← ادامه مقاله، بخش :۴ مناسبات رومشرقى و صليبيان). در دوره آندرونيكوس دوم[۹۸] (حك : ۶۸۱ـ۷۲۸/ ۱۲۸۲ـ ۱۳۲۸)، شهرهاى مهمى از آناطولى از قلمرو روم شرقى جدا شدند و به دست تركان عثمانى* افتادند. در سده هشتم/ چهاردهم نيز، سير نزولى امپراتورى روم شرقى ادامه يافت و سرانجام، عثمانيان (محمد فاتح*) در ۸۵۷/۱۴۵۳ با فتح قسطنطنيه به امپراتورى روم شرقى پايان دادند (دوكاس، ص ۵۹ـ۶۰، ۲۴۲ـ۲۴۴؛ نيز ← ادامه مقاله، بخش ۳، قسمت ز : عثمانيان).

د) اوضاع اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى. قانون و قانونگذارى از ويژگيهاى مهم جامعه روم و بيزانس بود. كلاوديوس[۹۹] ، امپراتور روم (حك : ۴۱ـ۵۴م)، به تدوين حقوق و قانون علاقهمند بود (فوگن[۱۰۰] ، ص ۵۳). امپراتور ديوكلتيانوس/ ديوكلسين (حك : ۲۸۴ـ۳۰۵م) در ۳۰۱ ميلادى براى نخستين بار، با تصويب قانونى، قيمت كالاها و محصولات و حداكثر دستمزد براى كارگران و خدمات عمومى را تعيين كرد و براى تخطى از آن، مجازاتهايى درنظر گرفت (همان، ص ۵۵). بيزانسيها سنّت حقوقى روم باستان را ادامه دادند. يوستىنيانوس در ۵۳۳ ميلادى مجموعهاى از قوانين مدون تهيه كرد كه در آن تصريح شده بود، رفاه مردم ساكن امپراتورى از دو منبع سلاح و قانون است. سلاح لازمه جنگ و قانون لازمه زمان صلح بود (سيمون[۱۰۱] ، ص ۱ـ۲؛ استولت[۱۰۲] ، ص ۷۹؛ راوتمن[۱۰۳] ، ص ۲۹). ويژگى مهم قانون در قلمرو بيزانس عموميت آن بود (سيمون، ص ۶). سومين اقدام بزرگ در زمينه قانونگذارى، نوشتن مهمترين متن قانون در قلمرو روم شرقى پس از مجموعه يوستىنيانوس، يعنى كتاب اكلوگا[۱۰۴] (انتخاب) بود، كه در دوره لئوى سوم[۱۰۵] (حك : ۹۸ـ۱۲۳/ ۷۱۷ـ۷۴۱) و با هدف اصلاحات اجتماعى و برقرارى نظم حقوقى در سراسر قلمرو، در ۱۰۸/۷۲۶ تدوين و منتشر شد. اين قانون مدنى موادى راجع به خانواده، مجازات مرگ و ديگر مجازاتها، درآمد و تغذيه را دربر داشت (همان، ص ۱۲ـ۱۴). در دوره باسيليوس اول (حك : ۲۵۳ـ۲۷۳/ ۸۶۷ـ ۸۸۶) و لئوى ششم (حك : ۲۷۳ـ۲۹۹/ ۸۸۶ـ۹۱۲) نيز، قوانينى منطبق با جامعه روم شرقى وضع شد (← همان، ص ۱۶ـ۲۲؛ استولت، همانجا). تفاوت قوانين بيزانس با قوانين روم باستان در انطباق آن با مسيحيت بود. جامعه روم شرقى ساختارى طبقاتى داشت. در رأس هرم اجتماعى، امپراتور قرار داشت و مردم به سه طبقه كلى فرادست، متوسط[۱۰۶] و فرودست[۱۰۷] تقسيم مىشدند. گروه اندكى از نجبا، مأموران عالىرتبه دولتى، فرماندهان نظامى و مالكان عمده، طبقه فرادست را تشكيل مىدادند و اغلب از خانوادههاى مشهور بودند و املاك مهم و مستغلات تجارى شهرى را در دست داشتند. طبقه متوسط از خردهمالكان، تجار ثروتمند، صنعتگران و كشاورزان زميندار ساكن شهرها تشكيل مىشد؛ اما بيشترين افراد به طبقات فرودست جامعه، يعنى كشاورزان روستايى و فقراى شهرى تعلق داشتند. بردگان[۱۰۸] جزء لاينفك جامعه روم شرقى بودند كه همچون دارايى اشخاص محسوب مىشدند و داراى كمترين حقوق بودند (راوتمن، ص۲۰ـ۲۲). ارتش، روحانيان و كشاورزان در ساختار اجتماعى روم شرقى اهميتى خاص داشتند (منگو[۱۰۹] ، ص ۳۳). كليسا در جامعه روم شرقى نقشى اساسى داشت و تا حد زيادى مسئول كنار هم قراردادن عناصر مجزا و متفاوت جامعه روم شرقى بود. اسقف اعظم قسطنطنيه بهعنوان عالىترين مقام مذهبى، جايگاهى برابر با پاپ در رم داشت. ساختار كليسايى روم شرقى داراى سلسلهمراتب مختص به خود بود و در آنجا، برخلاف اروپاى غربى، روحانيان ارتباط نزديكتر با ساير مردم داشتند. به همين سبب، حضور كليسا در جامعه در مقايسه با حكومت بارزتر بود (← راوتمن، ص ۲۳). در دوره حاكميت سلسله كومننوس، كليساى روم شرقى نفوذ بيشتر يافت و نظارت خود را بر جامعه افزايش داد، بهطورىكه در تعامل حكومت و كليسا، وقف و توسعه اماكن خيريه مانند دارالايتام و بيمارستان گسترش يافت (انگولد، ص ۳۰۳ـ۳۱۴). ازدواج در جامعه روم شرقى اهميت بسيار داشت و كليسا بر آن تأكيد مىكرد و كليسا و حكومت بر آن نظارت داشتند. درحقيقت، در روم شرقى قوانين مدنى مربوط به ازدواج با آيين مسيحيت تطبيق داده شده بودند (همان، ص ۴۰۴). روم شرقى نظام ادارى ـ ايالتى منظم و كلانى داشت. ديوكلتيانوس وظايف نظامى و غيرنظامى حاكمان را جدا كرد. پس از آن، گردآورى ماليات و قضاوت به حاكمان سپرده شد. همچنان كه نيكوكارى و خدمات عامالمنفعه نيز جزو وظايف حاكمان ايالات بود (← همان، ص ۳۱ـ۳۹، ۴۶ـ۵۰، ۷۷ـ۷۹). نظام ادارى روم از اواخر سده چهارم ميلادى در سه بخش تنظيم شده بود: ايالات، مناطق اسقفنشين و حوزه ادارى يا مناطق رياستنشين[۱۱۰] . در اوايل سلطنت قسطنطين اول، قلمرو روم شرقى داراى دوازده ناحيه اسقفنشين بود كه زير نظر چهار منطقه رياستنشين اداره مىشدند (اسلوتيس[۱۱۱] ، ص ۱۷ـ۱۸). در اواخر دوره باستان، در روم، هر شهر كانونِ ادارى منطقه خود بود و رهبران غيرمحلى غيرنظامى و مجموعهاى از مشاوران، آن را اداره مىكردند. در نتيجه تغييراتى كه از اواخر سده چهارم تا هفتم ميلادى در ساختار مراكز ايالات روى داد، مناطق نظامى بزرگى[۱۱۲] به منزله بخشهاى اصلى ادارى امپراتورى روم شكل گرفت و جايگزين نظام ايالتى پيشين شد. هركدام از اين بخشها را فرماندار نظامى[۱۱۳] اداره مىكرد، كه مستقيمآ با امپراتور در ارتباط بود. در كنار ديوانسالاران و كارگزاران كليسا، مالكان ثروتمند نيز نقشى مهم در اداره شهرها داشتند (راوتمن، ص ۱۲۰). سپاه روم در اواخر سده چهارم ميلادى در شرق و غرب امپراتورى حدود ۰۰۰، ۶۵۰ نفر در اختيار داشت. سپاه روم شرقى به دو قسمت سوارهنظام متحرك[۱۱۴] ( ۰۰۰،۲۵۰ تن) و سپاهيان ثابت مرزى[۱۱۵] ( ۰۰۰،۱۰۰ تن) تقسيم مىشد. سپاهيان متحرك در شهرها وظايف پليس را نيز اجرا مىكردند، اما سپاهيان مرزى اغلب از كشاورزان محلى بودند و در قلعهها ساكن مىشدند. از بربرها، گوتها، هونها و سَكاها نيز در سپاه مرزى استفاده مىشد. در قبال خدمات سپاهيان، عوايد زمين پرداخت مىشد (منگو، ص ۳۳ـ۳۴؛ راوتمن، ص ۲۰۲ـ۲۰۳). بهسبب مجاورت بخش اصلى قلمرو بيزانس با ساحل مديترانه، نيروى دريايى بخشى مهم از ارتش روم شرقى را تشكيل مىداد. در عهد قسطنطين اول، ناوگان دريايى رومشرقى شامل ۵۵۰ كشتى بزرگ و كوچك بود. در دوره تئودوسيوس دوم (حك : ۴۰۸ـ ۴۵۰م)، از ناوگان دريايى (متشكل از ۱۱۰۰ كشتى) براى نبرد دريايى استفاده مىشد. در سده چهارم/ دهم نيز، از ناوگان دريايى چندهزار فروندى بيزانسى ياد شدهاست. ناوگان دريايىِ روم شرقى بيشتر كاربرد نظامى داشت (← پراير[۱۱۶] و جفريز[۱۱۷] ، ص ۷، ۹، ۴۰۸). تا دوره يوستىنيانوس اول، ابريشم خام را از طريق ايران، از چين وارد مىكردند، اما از سده ششم ميلادى، روم شرقى توليدكننده ابريشم شد و پرورش كرم ابريشم و توليد ابريشم بخشى مهم از اقتصاد بيزانس بود (بايرون[۱۱۸] ، ص ۱۳۶). طبق گزارش بنيامين تودلايى/ تُطَيلى[۱۱۹] ، سياح يهودى اندلسى (متوفى پس از ۵۶۸/۱۱۷۳)، پيشه اصلى يهوديان قلمرو روم شرقى توليد پارچههاى ابريشمى بود. شهرهاى روم، بهويژه قسطنطنيه، از موقعيت تجارى مناسب بهرهمند بودند و ازاينرو، بازرگانانى از سراسر جهان در آنجا حضور داشتند. تجار دولتشهرهاى ايتاليا مانند جنووا[۱۲۰] ، ونيز و پيزا[۱۲۱] فعالتر بودند (ص ۲۱۲ـ۲۱۶، ۲۱۹). تجار ايتاليايى امتيازاتى خاص، همچون معافيت مالياتى و حق تأسيس تجارتخانه در سراسر روم شرقى، داشتند. ازاينرو، عده آنها به حدود شصتهزار تن مىرسيد (بايرون، ص ۱۴۷ـ۱۴۸). درآمد اصلى حكومت بيزانس از عوارض گمركى و ماليات بر زمين حاصل مىشد (← تطيلى، ص ۲۲۲؛ نيز ← بايرون، ص ۱۳۸). روم شرقى داراى نظام پولى منسجم بود و امپراتوران روم شرقى بهصورت مداوم با اصلاح اين نظام پولى، ثبات آن را حفظ مىكردند. برخلاف دوره روم باستان كه سكه طلاى اريوس[۱۲۲] رايج بود، با اصلاحات قسطنطين اول، سوليدوس[۱۲۳] (به وزن ۲۴ قيراط يا ۵۵ر۴ گرم) سكه طلاى معيار بيزانس شد كه تا پايان امپراتورى رواج داشت. ماليات با سوليدوس اخذ مىشد (گريرسون[۱۲۴] ، ص ۳۴۵؛ راوتمن، ص ۳۲). تغيير اصلى و مهم در ظاهر سكههاى روم شرقى، در مقايسه با سكههاى رومى، رواج نمادهاى مسيحى همچون فرشته، صليب، نقش حضرت مسيح و حضرت مريم عليهماالسلام بر روى آنها بود (گريرسون، ص ۴، ۶ـ۷، ۹). هرچند زبان بيشتر مردم ساكن قلمرو روم شرقى لاتين و يونانى بود، اما تنوع قومى و زبانى در آن بهچشم مىخورد. بهسبب وسعت قلمرو، لاتين در بخش غربى، و يونانى در بخش شرقى، زبان ادارى و فرهنگى بود. بهطوركلى، زبانهاى مردم تحت حاكميت روم شرقى شامل يونانى، لاتين، آرامى (ازجمله سريانى)، قفقازى و قبطى بود. از تكلم به ۷۲ زبان در قسطنطنيه ياد شدهاست (منگو، ص ۱۳ـ۲۰؛ راوتمن، ص ۱۵ـ۱۶). در جامعه روم شرقى، همچون روم باستان، آموزش اهميت ويژه داشت. آموزش كه اغلب از شش يا هفتسالگى شروع مىشد، مخصوص پسران بود و سه مرحله داشت: مقدماتى، متوسط و عالى. در سطح مقدماتى، خواندن و نوشتن تدريس مىشد و فقط آموزش در اين سطح، عمومى بود. در سطح متوسط، آموزش با معلمان ديگر و آثار شاعرانى چون هومر[۱۲۵] انجام مىشد. در اين سطح، علاوه بر ادبيات، حساب، هندسه، ستارهشناسى و موسيقى و غيره آموزش داده مىشد. سطح عالى كه برنامه آموزشى دقيقى داشت، فقط مختص شهرهاى بزرگ بود و علومى همچون فلسفه، پزشكى، هندسه، نجوم و صرفونحو در آن تدريس مىشد (منگو، ص ۱۲۵ـ۱۲۸؛ رانسيمان[۱۲۶] ، ص ۲۲۳ـ۲۲۶).

منابع : محمودبن محمد آقسرايى، مسامرةالاخبار و مسايرةالاخيار، چاپ عثمان توران، آنكارا ۱۹۴۴؛ ابناثير؛ ابنبىبى، الاوامر العلائيه فى الامور العلائيه، معروف به تاريخ ابنبىبى، چاپ ژاله متحدين، تهران ۱۳۹۰ش؛ ابنحَوقَل؛ اسد رستم، الروم: فى سياستهم، و حضارتهم، و دينهم، و ثقافتهم و صِلاتهم بالعرب، بيروت ۱۹۵۵ـ ۱۹۵۶؛ احمدبن اخى ناطور افلاكى، مناقب العارفين، چاپ تحسين يازيجى، آنكارا ۱۹۵۹ـ۱۹۶۱؛ بنيامينبن يونه تُطَيلى، رحلة بنيامين التطيلى، ترجمها عن النص العبرى و علق على حواشيها و كتب ملاحقها عزرا حداد، چاپ عبدالرحمان عبداللّه شيخ، ابوظبى ۲۰۰۲؛ علىبن حسين مسعودى، اخبارالزمان، بيروت ۱۳۸۶/۱۹۶۶؛ همو، مروج الذهب و معادنالجوهر، چاپ شارل پلّا، بيروت ۱۹۶۵ـ۱۹۷۹؛ ياقوت حَمَوى؛

The A ncient world to ۳۰۰ A . D., ed. Paul J. Alexander, New York: Macmillan, ۱۹۶۶; Michael Angold, Church and society in Byzantium under the comneni: ۱۰۸۱-۱۲۶۱, Cambridge ۲۰۰۰; Appian, A ppian’s Roman history, with an English translation by Horace White, vol.۱, London ۱۹۱۲, repr.۱۹۷۲;Robert Byron, TheByzantine achievement: an historical perspective A .D. ۳۳۰-۱۴۵۳, NewYork ۱۹۶۴; Cassius Dio Cocceianus, Dio’s Roman history, with an English translation by Earnest Cary, London ۱۹۱۴- ۱۹۲۷; Anna Comnena, A lexiad: A nadolu’da ve Balkan yarimadasi’nda imparator A lexios Kommenos dönemi’nin tarihi, tr. Bilge Umar, Iè stanbul ۱۹۹۶; Ducas, Decline and fall of Byzantium to the Ottoman Turks, tr. Harry J. Magoulias, Detroit ۱۹۷۵; Eusebius of Caesarea, Life of Constantine, introduction, translation, and commentary by Averil Cameron and Stuart G. Hall, Oxford ۱۹۹۹; Marie Theres Fögen, "Legislation in Byzantium: a political and a bureaucratic technique", in Law and society in Byzantium: ninth-twelfth centuries, ed. Angeliki E. Laiou and Dieter Simon, Washington, D. C.: Dumbarton Oaks Research Library and Collection, ۱۹۹۴; Edward Gibbon, The history of the decline and fall of the Roman Empire, [n.l.] ۱۹۲۶-۱۹۲۹; Timothy E. Gregory, A history of Byzantium, Malden, Mass. ۲۰۰۵; Philip Grierson, Byzantine coins, Berkeley ۱۹۸۲; C. Warren Hollister and Judith M. Bennett, Medieval Europe: a short history, Boston ۲۰۰۲; Edward Hutton, Ravenna, London ۱۹۱۳; Christopher Kelly, The Roman Empire: a very short introduction, Oxford ۲۰۰۶; Ioannes Kinnamos, Ioannes Kinnamos’un historia’si: ۱۱۱۸-۱۱۷۶, ed. Iíân Demirkent, Ankara ۲۰۰۱; Livius, Livy in fourteen volumes, with an English translation by B. O. Foster, Cambridge, Mass., vol.۱, ۱۹۶۷, vol.۸, ۱۹۴۹; Cyril Mango, Byzantium: the empire of the new Rome, London ۱۹۹۸; Mehmed Neí, Kitâb-i Cihan-nümâ: Neírî: tarihi, ed. Faik Reíit Unat and Mehmed A. Köymen, Ankara ۱۹۹۵; Polybius, The general history of Polybius, vol.۱, translated from the Greek by MR. Hampton, Oxford ۱۸۲۳; John H. Pryor and Elizabeth M. Jeffreys, The age of dromo¦ n: the Byzantine navy ca ۵۰۰-۱۲۰۴, with an appendix translated from the Arabic of Mu¤hammad ibn Mankali by Ahmad Shboul, Leiden ۲۰۰۶; Marcus Rautman, Daily life in the Byzantine Empire, Westport ۲۰۰۶; John H. Rosser, Historical dictionary of Byzantium, Lanham, Md. ۲۰۰۱; Steven Runciman, Byzantine civilisation, London ۱۹۷۵; Dieter Simon, "Legislation as both a world order and a legal order" in Law and Society in Byzantium: ninth-twelfth centuries, ibid; Daniëlle Slootjes, The governor and his subjects in the later Roman Empire, Leiden ۲۰۰۶; Pat Southern, The Roman Empire from Severus to Constantine, London ۲۰۰۴; Bernard Stolte, "The social function of the law" in The Social history of Byzantium, ed. John Haldon, Chichester, Engl.: Wiley-Blackwell, ۲۰۰۹; Theophanes, The chronicle of Theophanes, an English translation of anni mudi ۶۰۹۵-۶۳۰۵ (A . D. ۶۰۲-۸۱۳), with introduction and notes by Harry Turtledove, Philadelphia ۱۹۸۲; Speros Vryonis, The decline of medieval Hellenism in A sia Minor and the process of Islamisation from the eleventh through the fiftinth century, Berkeley ۱۹۷۱.

/ مجتبى خليفه /

۲) مناسبات روم شرقى و ساسانيان. سابقه مناسبات روميان با ايرانيان به دوره اشكانيان (حك : ۲۵۰ق م ـ ۲۲۶م) بازمىگردد و ارمنستان يكى از مهمترين مسائل مورد منازعه روميان و اشكانيان بود (← موسى خورنى[۱۲۷] ، ص ۱۰۹ـ۱۱۷، ۱۳۹، ۱۵۲). پس از اشكانيان، ساسانيان نيز از آغاز ميراثدار اين درگيريهاى طولانىمدت بودند. اردشير بابكان (حك : ۲۲۶ـ۲۴۰م) پس از تأسيس سلسله ساسانيان* متوجه مرزهاى غربى قلمروش يعنى امپراتورى روم شد. او آن مناطق را ميراث ايرانيان مىدانست و در پى احياى قلمرو هخامنشيان بود. بنابراين، بلافاصله پس از حاكميت بر بينالنهرين، درصدد گسترش قلمرو خود در سوريه و يونيه/ ايونيا[۱۲۸] (در آسياى صغير) تا سواحل درياى اِژِه برآمد و شهر هتره/ هَترا[۱۲۹] (← الحَضْر*) را پايگاه لشكركشيهاى خود به روم قرار داد (هروديان[۱۳۰] ، ص ۱۵۶ـ۱۵۷؛ كاسيوس ديوكوكيانوس[۱۳۱] ، ج ۹، ص ۴۸۳). به نوشته نولدكه[۱۳۲] (ص ۲۱، پانويس ۳)، اردشير در آغاز در مقابله با روميان موفق بود، اما در ادامه، مجبور به عقبنشينى شد. مسئله ارمنستان از همان آغاز دوره ساسانى نيز مهمترين معضِل امپراتورى روم و ساسانيان بود، زيرا خاندان حكومتگر آرشاكونى[۱۳۳] اشكانىتبار (حك : ۵۴ـ۴۲۸م) فرمانبردار روم بودند و برخى ديگر از خاندانهاى اشكانى ارمنستان از اردشير تبعيت مىكردند. همين امر موجب شد اردشير به ارمنستان لشكركشى كند، اما به نوشته مورخان ارمنى، سپاه وى شكست خورد (← آگاتانگغوس[۱۳۴] ، ص ۳۰ـ۳۳؛ موسى خورنى، ص۱۵۲ـ ۱۵۴). پس از آن، ارمنستان تا اواخر دوره ساسانى مهمترين مسئله اختلاف بين ايران و روم باقى ماند. درگيريهاى اين دو حكومت در دوره شاپور اول (حك : ۲۴۰ـ۲۷۰م؛ ← شاپور*)، پسر و جانشين اردشير، با شدت بيشتر دنبال شد. ثعالبى (ص ۴۸۸ـ۴۸۹) خوددارى روميان از پرداخت خراج منظم به ساسانيان را عامل لشكركشيهاى شاپور به روم ذكر كردهاست. شاپور در بينالنهرين، سوريه و آسياى صغير پيشرويهايى كرد و شهرهايى مانند نَصيبين* و انطاكيه* را تصرف كرد. سپس، حاكميت ساسانيان را تا كيليكيه و كاپادوكيا/كاپادوكيه[۱۳۵] (در منابع عربى: قالوقيّه و قبدوقيّه/ قذوقيه) گسترش داد (← كمرون[۱۳۶] ، ص ۱۲۱؛ ابنقتيبه، ص ۶۵۴؛ دينورى، ص ۴۶؛ طبرى، ج ۲، ص ۴۶ـ۴۷). شاپور در ۲۵۲ ميلادى به ارمنستان حمله كرد و آنجا را نيز گرفت (ماركوارت[۱۳۷] ، ص ۱۱۴). در پى پيروزيهاى شاپور، امپراتور روم، والريانوس[۱۳۸] (حك : ۲۵۳ـ۲۶۰م)، به مقابله با وى شتافت، اما نزديك شهر رُها* (ادسا[۱۳۹] ، اورفه) از شاپور شكست خورد و بههمراه سپاهيانش اسير شد (۲۶۰م). شاپور شهر جُنديشاپور* را بنا كرد و اسيران رومى را در آن جاى داد و آنان سد شادُرْوان را در شوشتر، به دستور وى ساختند. سپس، شاپور والريانوس را در ازاى فديهاى سنگين آزاد كرد (يعقوبى، ج ۱، ص ۱۵۹؛ طبرى، ج ۲، ص ۴۷؛ نيز ← عريان، ص ۷۰ـ ۷۲). به دستور شاپور، شرح پيروزىاش را در كتيبهاى در بناى سنگى كعبه زردشت در محوطه نقش رستم ثبت كردند و در سنگنگارههايى در نقش رستم* و بيشاپور*، صحنه اسارت والريانوس را بهتصوير كشيدند (← سامى، ص ۸۶ـ۸۸، ۱۶۴ـ ۱۶۸، ۱۸۱؛ مرادى غياثآبادى، ص ۴۸؛ عريان، ص ۴۸ـ۷۳). مسعودى (ج ۱، ص۲۹۰) از احترام امپراتور روم به نحوه حكمرانى شاپور ياد كردهاست. پس از مرگ شاپور، حكومت روم به دنبال مصالحه با حكومت ساسانى، خاندان آرشاكونى را دوباره به قدرت رساند و خسرو دوم را در بخشهاى غربى ارمنستان به شاهى رساند، اما ساسانيان خسرو را با دسيسهاى از ميان برداشتند و ارمنستان را تصاحب كردند. سپس در پى حملات پيروزمندانه روميان، تيرداد سوم (پسر خسرو دوم) با لشكرى كه امپراتور روم، ديوكلتيانوس/ ديوكلسين، در اختيارش نهاد، از روم به ارمنستان بازگشت و به استيلاى ساسانيان بر آنجا پايان داد. بهموجب صلح نصيبين (۲۹۸م)، ايران و روم بار ديگر با استقرار دودمان آرشاكونى در ارمنستان بهعنوان حكومت حائل توافق كردند (← آگاتانگغوس، ص ۳۴ـ۳۸؛ موسى خورنى، ص ۱۵۴ـ۱۵۷؛ نيز ← گارسويان[۱۴۰] ، ج ۱، ص ۷۴ـ۷۵؛ بورنوتيان[۱۴۱] ، ص ۴۶). افزون بر تبعيت خسرو دوم و تيرداد سوم از روم، كه مسئله ارمنستان را معضلى جدّى براى ساسانيان كرده بود، پس از آنكه تيرداد سوم در دوره قسطنطين اول، امپراتور روم، و تحت تأثير گرگور[۱۴۲] قديس (نخستين رهبر دينى ارمنيان) مسيحيت را دين رسمى ارمنستان اعلام كرد (۳۰۱م)، مناسبات ساسانيان و روميان تيرهتر شد و از آن پس، مذهب مشترك روميان و ارمنيان به عامل اختلاف آنها با ساسانيان بدل شد (← آگاتانگغوس، ص ۲۷، ۳۸ـ۴۱، ۶۴ـ۶۷، ۷۰ـ۷۳؛ موسى خورنى، ص ۱۶۱، ۱۶۶ـ ۱۷۸). دوره سلطنت شاپور دوم ملقب به ذوالاكتاف (حك : ۳۰۹ـ۳۷۹م) دورهاى تعيينكننده در مناسبات روميان و ايرانيان بود. او در چندين جنگ سپاهيان روم را، كه اعراب و خزرها* نيز آنان را همراهى مىكردند، در دوره يوليانوس[۱۴۳] (حك : ۳۶۱ـ ۳۶۳م) و سپس يوويانوس[۱۴۴] (حك : ۳۶۳ـ۳۶۴م) شكست داد. به علاوه، روميان از زمان شاپور اول به طور متناوب خراجگزار ساسانيان شده و ازاينرو، سخت در تنگنا بودند. چنانكه، يوليانوس در ۳۶۳ ميلادى خطاب به سپاهيانش گفت، پرداخت طلا به ساسانيان، ايرانيان را ثروتمند اما خزانه روميان را خالى، شهرهاى روم را بىرونق و مردمانش را فقير كردهاست. سرانجام، پس از شكستهاى پىدرپى روميان از شاپور، و كشتهشدن يوليانوس در جنگ سال ۳۶۳ ميلادى، جانشين او، يوويانوس، مجبور شد صلحى حقارتآميز با شاپور به مدت سى سال برقرار كند، كه بر اساس آن، چند ايالت و شهر مهم در مشرق روم همچون نصيبين و سِنجار* را به ايرانيان واگذار كرد. بهعلاوه، ارمنستان نيز تحت نفوذ ساسانيان قرار گرفت و روميان ديگر نمىتوانستند در امور ارمنستان دخالت و به دودمان آرشاكونى كمك كنند. در حقيقت، روميان با اين صلح جايگاه خود را در بينالنهرين از دست دادند و در عوض، ايرانيان اقتدار خود را در بينالنهرين و بخشى وسيع از آسياى صغير براى مدتها حفظ كردند (← آميانوس مارسلينوس[۱۴۵] ، ص ۳۵۴ـ۳۵۵، ۳۷۳، ۳۸۰، ۳۸۷ـ ۳۹۸؛ دينورى، ص ۴۹ـ۵۰؛ يعقوبى، ج ۱، ص ۱۶۱ـ۱۶۲؛ طبرى، ج ۲، ص ۵۸ـ۶۱). همچنين، روميان به پرداخت خراج سالانه متعهد شدند. شاپور ساكنان شهرهاى رومى تصرفشده را به خوزستان برد و از مهارت آنها در بناى شهرها و پلها و سدها بهره گرفت (← ثعالبى، ص ۵۲۷ـ۵۲۸؛ نيز ← نولدكه، ص ۵۹، پانويس ۱). تئودوسيوس اول (حك : ۳۷۹ـ۳۹۵م) هم هيئتى براى مذاكره با ايرانيان فرستاد و ضمن تجديد صلح و قبول پرداخت خراج به ايران، به همكارى با دولت ساسانى براى دفاع از منطقه قفقاز و دروازه خزر در برابر هجوم اقوام «بربر» (هونها) متعهد شد (ماركوارت، ص ۱۰۳ـ۱۰۵؛ بلاكلى[۱۴۶] ، ص ۶۳ـ۶۴). سايه سنگين اقتدار ساسانيان بر روميان پس از صلح همچنان برقرار بود. با مرگ تئودوسيوس اول و تجزيه امپراتورى روم (۳۹۵م)، آركاديوس[۱۴۷] (حك : ۳۹۵ـ۴۰۸م) بهعنوان امپراتور روم شرقى بهقدرت رسيد. او هنگام مرگ از يزدگرد اول ساسانى (حك : ۳۹۹ـ۴۲۰م) خواست پسرش، تئودوسيوس دوم، و حكومت روم را تحت حمايت خود قرار دهد. يزدگرد پذيرفت و سياست صلح با روميان را ادامه داد و در دوره وى، جنگى با روم صورت نگرفت (پروكوپيوس[۱۴۸] ، ج ۱، كتاب ۱، ص ۱۱؛ كمرون، ص ۱۲۵، ۱۲۷). يزدگرد رفتارى محبتآميز و عنايتى ويژه به مسيحيان قلمرو خود داشت (نولدكه، ص ۷۴ـ۷۵، پانويس ۳). به دنبال جنگ روم شرقى با ايران در آغاز سلطنت بهرام گور (بهرام پنجم؛ حك ۴۲۰:ـ۴۳۸م) و صلح وى در ۴۲۲ ميلادى با تئودوسيوس دوم، روميان عهد كردند سالانه دوميليون دينار براى كمك به مراقبت از تنگه قفقاز به ساسانيان بپردازند، كه درواقع هم ايرانيان و هم روميان آن را باج مىدانستند. همچنين، ايران و روم آزادى دينى مسيحيان و زردشتيان را در سرزمينهاى خود پذيرفتند (طبرى، ج ۲، ص ۷۹؛ ثعالبى، ص ۵۵۴، ۵۶۰؛ نيز ← نولدكه، ص ۱۰۸ـ۱۰۹، پانويس ۲؛ ماركوارت، ص ۹۶). به دنبال حملات ايرانيان به مرزهاى شرقى روم كه به انعقاد عهدنامه سال ۴۴۲ ميلادى بين تئودوسيوس دوم و يزدگرد دوم (حك : ۴۳۸ـ۴۵۷م)، پسر و جانشين بهرام گور، انجاميد، بار ديگر بر تعهدات روم مبنى بر پرداخت باج سالانه به ساسانيان تأكيد شد. مسئله دفاع از قفقاز احتمالا در نيمه دوم سده چهارم پديدار شده بود و ساسانيان در سده پنجم، مقابله با هونها و حفاظت از قفقاز در برابر حملات آنها به ايران و روم را علت دريافت باج از روميان مطرح مىكردند؛ ازجمله پيروز يكم (حك : ۴۵۹ـ۴۸۴م) در دوره امپراتور زنون[۱۴۹] (حك : ۴۷۴ـ۴۹۱م)، چندينبار از روميان براى مقابله با كيداريان[۱۵۰] و هفتاليان[۱۵۱] (از گروههاى هونها) كه به مرزهاى شرقى ساسانيان مىتاختند، باج گرفت. در دوره بَلاش (حك : ۴۸۴ـ۴۸۸م) و اوايل سلطنت قُباد يكم (حك : ۴۸۸ـ۵۳۱م) كه حكومت ساسانى دچار ضعف بود، روميان از پرداخت باج خوددارى كردند (← طبرى، ج ۲، ص۸۱؛ نيز ← بلاكلى، ص ۶۶ـ۶۷). درواقع، تعهد روميان به پرداخت خراج به ساسانيان، بهعنوان همكارى در دفاع از قفقاز، تا زمان حكومت آناستاسيوس اول[۱۵۲] (حك : ۴۹۱ـ۵۱۸م) كه از اين كار خوددارى كرد، برقرار بود (بلاكلى، ص ۶۴ـ۶۵). بنابراين، قباد در ۵۰۲ ميلادى جنگ با روم را از سر گرفت و در مغرب ارمنستان بزرگ فتوحاتى كرد و شهرهايى مانند تئودوسيوپوليس[۱۵۳] (به ارمنى: كارين؛ در منابع اسلامى قاليقلا؛ اكنون اَرزروم)، آمد[۱۵۴] * (اكنون دياربَكر) و مَيّافارقين* يا مارتيروپوليس[۱۵۵] (اكنون سيلوان)، همه در مشرق تركيه امروزى، را گرفت. پس از چهار سال جنگ، سرانجام در ازاى تعهد روميان به پرداخت خراج سالانه، ايرانيان با قرار متاركه جنگ به مدت هفت سال موافقت كردند و آمِد را به روميان بازگرداندند (← دينورى، ص ۶۶؛ طبرى، ج ۲، ص ۹۴؛ نيز ← بلاكلى، ص ۶۸). بهسبب بروز اختلاف ميان روميان و ساسانيان در دوره خسرو اول انوشيروان (حك : ۵۳۱ـ۵۷۹م) و يوستىنيانوس اول و نيز خوددارى روميان از پرداخت خراج تعهدشده، جنگ بين دو حكومت از سر گرفته شد. انوشيروان چندبار برضد روميان لشكر كشيد؛ ازجمله در ۵۴۰ ميلادى، بسيارى از شهرهاى جزيره و شام كه در دست روميان بود، مانند دارا، رُها، مَنبِج، قِنَّسرين، حلب، اَنطاكيه، اَفاميه و حِمص/ حُمص را تصرف كرد. حاكمان دارا، رها، منبج و قنّسرين، خود را از خسرو بازخريدند و حمص از جنگ بركنار ماند. انوشيروان شهر بزرگ و آباد سِلِفكه يا سِلوقيه، نزديك انطاكيه، را نيز فتح كرد. اهالى انطاكيه را اسير كرد و به عراق كوچاند و آنان را در شهرى شبيه انطاكيه، كه نزديك تيسفون ساخت و آن را روميه ناميد، سكونت داد (← دينورى، ص ۶۸ـ۶۹؛ يعقوبى، ج ۱، ص ۱۶۴ـ۱۶۵، ۱۷۸؛ طبرى، ج ۲، ص ۹۸، ۱۰۲ـ۱۰۳، ۱۴۸ـ۱۵۰؛ مسعودى، ج ۱، ص ۳۰۶ـ۳۰۷؛ نيز ← نولدكه، ص ۲۳۹، پانويس ۲). همچنين، انوشيروان تمام مناطق ارمنستان را كه در دست روميان بود، فتح كرد و شهر دربند* (بابالابواب) را كه ويران شده بود، بازساخت. باروى آن را براى جلوگيرى از تاختوتاز تركها و خزرها در قفقاز بنا كرد و در آن منطقه، بيش از صد قلعه بنا نمود (بَلاذُرى، ص ۱۹۴ـ۱۹۵؛ ثعالبى، ص ۶۱۱). در اواخر ۵۶۱ ميلادى، قرارداد صلحى به مدت پنجاه سال بين دو حكومت منعقد شد كه طبق آن، روميان متعهد شدند سالانه سىهزار سكه طلا به ساسانيان بپردازند، و سپاهيان خود را تا فاصله ۳۵ مايلى (هر مايل ۶ر۱ كيلومتر) از مرزها دور نگه دارند. در مقابل، ايرانيان تعهد كردند از قفقاز در مقابل تهاجم «بربرها» (هونها) محافظت كنند و استحكاماتى در مرز ايجاد نكنند (بلاكلى، ص ۷۰ـ۷۲). در سراسر دوره هرمزد چهارم (حك : ۵۷۹ـ۵۹۰م)، پسر و جانشين انوشيروان، جنگ با روم ادامه داشت، اما ديگر حكومت ساسانى شكوه و اقتدار پيشين را نداشت و ازاينرو، دشمنان خارجى به مرزهاى كشور نفوذ كردند و امپراتور روم، ماوريكيوس[۱۵۶] (حك : ۵۸۲ـ۶۰۲م)، در ۵۸۹ ميلادى لشكر كشيد تا آمِد، ميّافارقين، دارا و نصيبين را پس بگيرد (دينورى، ص ۷۸ـ۷۹؛ طبرى، ج ۲، ص ۱۷۴). به نوشته دينورى (ص ۷۹)، او شهرهايى را كه پدرش از روميان گرفته بود، به آنان برگرداند و خواهان صلح و ترك جنگ شد و امپراتور پذيرفت (قس نولدكه، ص ۲۶۹، پانويس ۴). از سده ششم ميلادى، حكومت عرب مسيحى غَسّانيان* جايگزين طوايف عرب سَليح* و كِنده* (مرزداران روم شرقى در نواحى شام) شد. غسانيان متحد اصلى روميان در جنگ با ايران بودند. در اين دوره، حكومت عرب لَخميان* در حيره* (در عراق) نيز تابع دولت ايران بود و بهعنوان مرزدار ساسانيان و متحد آنان در مقابل روميان عمل مىكرد (كالسنيكوف[۱۵۷] ، ص ۱۸۱ـ۱۸۳؛ پيگولوسكايا[۱۵۸] ، ۱۳۷۲ش، ص ۳۱۹ـ۳۲۳، ۳۳۰، ۴۱۹؛ همو، ۱۳۹۱ش، ص ۷۵ـ۷۶؛ نيز ← غسانيان*؛ لخميان*). در دوره عصيان و زمامدارى بهرام چوبين، سردار ساسانى، و سلطنت خسرو پرويز (خسرو دوم؛ حك : ۵۹۱ـ۶۲۸م)، روميان براى نخستين بار بهطور مستقيم در امور ساسانيان مداخله كردند. خسرو پرويز پس از مرگ پدرش، هرمزد چهارم، براى پسگرفتن سلطنت از بهرام چوبين، با كمك مالى و نظامى ماوريكيوس بر وى غلبه كرد و به سلطنت رسيد. او در مقابل، برخى شهرهاى ارمنستان غربى ازجمله ميّافارقين و شهر ـ قلعه مهم مرزى دارا را به روميان واگذار كرد و صلحى بلندمدت با آنان منعقد كرد. ماوريكيوس دختر خود، مريم، را به عقد ازدواج خسرو درآورد و با او شرط كرد كه باج پيشين روم به ساسانيان را نپردازد (← سيموكاتا[۱۵۹] ، ص ۱۱۷ـ۱۲۷؛ طبرى، ج ۲، ص ۱۷۵ـ ۱۸۰؛ ميخائيل سريانى، ج ۲، ص ۲۶۱؛ نيز ← پيگولوسكايا، ۱۳۹۱ش، ص ۹۱ـ۱۱۳؛ قس نولدكه، ص ۲۸۳، پانويس ۲، ص ۲۸۴ـ۲۸۵، پانويس ۳). همچنين، خسرو به مسيحيان قلمروش آزادى بسيار داد و سه كليساى بزرگ برايشان بنا كرد (يعقوبى، ج ۱، ص ۱۶۹؛ طبرى، ج ۲، ص ۱۸۰ـ۱۸۱؛ ميخائيل سريانى، ج ۲، ص ۲۶۲). در ۶۰۲ ميلادى، به دنبال شورشِ منجر به بركنارى ماوريكيوس، فوكاس[۱۶۰] (حك : ۶۰۲ـ۶۱۰م) وى را كشت و خود بهقدرت رسيد. خسرو پرويز از اين اتفاق خشمگين شد و در دربار سوگوارى كرد و در ۶۰۴ ميلادى، براى خونخواهى، سه تن از سرداران خويش را با سپاه فراوان همراه پسر ماوريكيوس (تئودوسيوس ؟) كه به او پناه برده بود، به روم فرستاد. طى چندين سال، ايرانيان تمام بينالنهرين، شام (سوريه و فلسطين)، بخشهايى از آسياى صغير همچون كاپادوكيا و مصر را تصرف و در روم ويرانى و قتل و غارت كردند (← طبرى، ج ۲، ص ۱۸۱ـ ۱۸۲؛ ميخائيل سريانى، ج ۲، ص ۲۶۸ـ۲۶۹؛ نيز ← نولدكه، ص ۲۹۰، پانويس ۱ و ۲). براثر شكستهاى پىدرپى فوكاس و قيامى كه در پى سختگيريهاى مذهبى وى برضد او شكل گرفت، فوكاس به دست روميان كشته شد و هرقل* (هراكليوس) اول (۶۱۰م) به امپراتورى برگزيده شد. با وجود مرگ فوكاس، اختلافات ايران و روم ادامه يافت، زيرا خسرو خواهان به حكومت رسيدن پسر ماوريكيوس بود. در سالهاى نخست امپراتورى هرقل (۶۱۱ـ۶۲۲م)، ايرانيان در آسياى صغير پيشروى كردند و قلمرو ساسانيان به سواحل پونتوس[۱۶۱] در جنوب درياى سياه رسيد، اما هرقل در جنگهاى بعدى (از ۶۲۲ تا ۶۲۶م) ساسانيان را شكست داد و در اواخر سلطنت خسرو (۶۲۷م)، به پيروزيهايى در بينالنهرين دست يافت. او حتى تا نزديك مَداين (تيسفون*) پيش رفت و موفق شد قسمت اعظم قلمرو ازدسترفته روميان را از ساسانيان پس بگيرد (← طبرى، ج ۲، ص ۱۸۲ـ۱۸۳؛ ميخائيل سريانى، ج ۲، ص ۲۹۲ـ۲۹۳، ۳۰۱ـ ۳۰۳؛ نيز ← پيگولوسكايا، ۱۳۹۱ش، ص ۱۲۱ـ۱۳۵؛ ديگناس[۱۶۲] و وينتر[۱۶۳] ، ص ۴۴ـ۴۷). در قرآنكريم، به شكست روميان از ايرانيان (۶۲۲م) در «نزديكترين سرزمين»، كه گفته شده همان اَذرِعات (← دَرعا*) است، و سپس پيروزى روميان بر ايرانيان در چند سال بعد (۶۲۷م)، در آيات اول تا ششم سوره روم اشاره شدهاست (← دينورى، ص ۱۰۶؛ طبرى، ج ۲، ص ۱۸۴)، كه از اخبار غيبى قرآن كريم بهشمار مىرود (← روم*، سوره). هرقل در حملات خود به قفقاز در ۶۲۷ ميلادى از كمك هونها نيز بهره گرفت (ماركوارت، ص ۱۰۷). با خلع و قتل خسرو پرويز در ۶۲۸ ميلادى، زوال ساسانيان آغاز شد و پسر و جانشين وى، قباد دوم يا شيرويه، در همين سال قرارداد صلحى با هرقل منعقد كرد كه براساس آن، ايرانيان مىبايست بخشهاى رومى ارمنستان، منطقه غربى بينالنهرين، و سوريه و فلسطين و مصر را در آن سال و سال بعد به روميان پس مىدادند (تئوفانس[۱۶۴] ، ص ۴۵۷؛ نيكفوروس[۱۶۵] ، ص ۶۵؛ نيز ← ديگناس و وينتر، ص ۴۷). مناسبات روميان و ساسانيان ديرى نپاييد و با ظهور و گسترش اسلام، هر دو امپراتورى مقهور قدرت مسلمانان شدند.

منابع : آگاتانگغوس، تاريخ ارمنيان، ترجمه گارون ساركسيان، تهران ۱۳۸۰ش؛ ابنقتيبه، المعارف، چاپ ثروت عُكاشه، قاهره ۱۹۶۰؛ بَلاذُرى (ليدن)؛ نينا ويكتوروونا پيگولوسكايا، اعراب حدود مرزهاى روم شرقى و ايران در سدههاى چهارم ـ ششم ميلادى، ترجمه عنايتاللّه رضا، تهران ۱۳۷۲ش؛ همو، ايران و بيزانس در سدههاى ششم و هفتم ميلادى، ترجمه كامبيز ميربهاء، تهران ۱۳۹۱ش؛ عبدالملكبن محمد ثعالبى، تاريخ غرر السير، المعروف بكتاب غرر اخبار ملوك الفرس و سيرهم، چاپ زوتنبرگ، پاريس ۱۹۰۰، چاپ افست تهران ۱۹۶۳؛ احمدبن داوود دينورى، الاخبار الطِّوال، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ۱۹۶۰، چاپ افست قم ۱۳۶۸ش؛ على سامى، آثار باستانى جلگه مرودشت: از پيش از تاريخ تا ادوار اسلامى، تپههاى ماقبل تاريخ، نقش رستم، استخر، نقش رجب، ]شيراز ۱۳۳۱ش[؛ طبرى، تاريخ (بيروت)؛ سعيد عريان، راهنماى كتيبههاى ايرانى ميانه: پهلوى ـ پارتى، تهران ۱۳۸۲ش؛ الى ايوانوويچ كالسنيكوف، ايران در آستانه يورش تازيان، ترجمه م.ر. يحيايى، تهران ۱۳۵۷ش؛ رضا مرادى غياثآبادى، نقش رستم و پاسارگاد: آرامگاه كورش هخامنشى، تهران ۱۳۸۰ش؛ مسعودى، مروج (بيروت)؛ موسى خورنى، تاريخ ارمنيان، ترجمه، مقدمه، حواشى، پيوستها: اديك باغداساريان، تهران ۱۳۸۰ش؛ ميخائيل سريانى، تاريخ مار ميخائيل السريانى الكبير، عربّه عن السريانية گرگوريوس صليبا شمعون، حلب ۱۹۹۶؛ يعقوبى، تاريخ

AmmianusMarcellinus,TheRoman history of Ammianus Marcellinus, during the reigns of the emperors Constantius, Julian, Jovianus, Valentinian, and Valens, tr. C. D. Yonge, London ۱۸۹۴; R. C. Blockley, "Subsidies and diplomacy: Rome and Persia in late antiquity", Phoenix, vol. ۳۹, no.۱ (spring ۱۹۸۵); George A. Bournoutian, A concise history of the A rmenian people: from ancient times to the present, Costa Mesa, Calif. ۲۰۰۶; Averil Cameron, "Agathias on the Sassanians", Dumbarton Oaks papers, vol.۲۳-۲۴ (۱۹۶۹-۱۹۷۰); Cassius Dio Cocceianus, Dio’s Roman history, with an English translation by Earnest Cary, London ۱۹۱۴-۱۹۲۷; Beate Dignas and Engelbert Winter, Rome and Persia in late antiquity, Cambridge ۲۰۰۷; Nina Garsoïan, "The Ar§sakunidynasty (A.D. ۱۲-[۱۸۰?]-۴۲۸)", in The A rmenian people from ancient to modern times, vol.۱, ed. Richard G. Hovannisian, New York: St. Martins Press, ۲۰۰۴; Herodian, History of the Roman Empire from the death of Marcus A urelius to the accession of Gordian III, translated from Greek by Edward C. Echols, Berkeley ۱۹۶۱; Joseph Marquart, E¦ ra¦ n§sahr nach der Geographie des Ps. Moses Xorenac’i, Berlin ۱۹۰۱; Saint Nicephorus, Short history, text, translation and commentary by Cyril Mango, Washington, D. C. ۱۹۹۰; Theodor Nöldeke, Geschichte der Perser und A raber zur Z eit der Sasaniden, Leiden ۱۹۷۳; Procopius, Procopius, with an English translation by H. B. Dewing, London ۱۹۱۴- ; Theophylactus Simocatta, The history of Theophylact Simocatta, an English translation with introduction and notes [by] Michael and Mary Whitby, Oxford ۱۹۸۶; Theophanes, The chronicle of Theophanes Confessor: Byzantine and Near Eastern history, AD ۲۸۴-۸۱۳, translated with introduction and commentary by Cyril Mango and Roger Scott, Oxford ۱۹۹۷.

/ مجتبى خليفه /

۳) مناسبات رومشرقى و حكومتهاى اسلامى

الف) صدر اسلام. عربها، بهويژه قبيله معروف قُرَيش* كه در مكه ساكن بودند، از ديرباز به سرزمين روم مىرفتند و مناسبات بازرگانى خوبى با روميان داشتند كه تا ظهور اسلام همچنان ادامه داشت (← جواد على، ج ۴، ص ۱۹ـ۲۰؛ حسين مؤنس، ص ۱۲۲ـ۱۲۹؛ سحّاب، ص ۱۷۶ـ۱۸۳). نخستين ارتباط مسلمانان با حكومت روم شرقى يا بيزانس در دوره اسلامى به سال ششم بازمىگردد. در اين سال، پيامبر اكرم صلىاللّه عليهو آلهوسلم براى هِرَقل*/ هراكليوس اول، امپراتور روم شرقى، همانند ساير فرمانروايان جهان آن روز نامه نوشت و او را به اسلام دعوت كرد و آن را به دِحْيَةبن خليفه كَلبى* داد تا بهوسيله حاكم بُصرى* به امپراتور برساند ( ←ابوعُبَيْد، ص ۳۰ـ۳۲؛ ابنسعد، ج ۱، ص ۲۵۸ـ۲۵۹؛ طبرى، ج ۲، ص ۶۴۴ـ۶۵۱). پيامبر اكرم نامهاى هم بهوسيله شجاعبن وَهْب اسدى براى (مُنْذِربن) حارثبن ابىشمر غَسّانى، امير غَسّانيان*، فرستاد كه از سوى روميان بر دمشق و نواحى مجاور روم حكومت مىكردند (ابنسعد، ج ۱، ص ۲۶۱؛ طبرى، ج ۲، ص ۶۵۲). طبق پارهاى روايات، پس از فتح مكه (سال هشتم) و تثبيت قدرت مسلمانان، پيامبر اكرم در سال نهم هنگامى كه در تَبوك* بهسر مىبرد، بهوسيله دحيةبن خليفه بار ديگر براى هرقل نامه فرستاد و او را بين قبول اسلام يا پرداخت جِزيه مخير كرد (← مسعودى، التنبيه، ص ۲۷۱ـ۲۷۲؛ صالحى شامى، ج ۱۱، ص ۳۵۲؛ نيز ← احمدى ميانجى، ص ۱۱۳ـ ۱۱۴). در ربيعالاول سال هشتم، به گروهى پانزدهنفره، كه پيامبر آنان را براى تبليغ به ناحيه ذات اَطلاح در سرزمين شام فرستاده بود، حمله شد و بهجز يك نفر زخمى كه به مدينه بازگشت، بقيه آنان به شهادت رسيدند. در همين سال، پيامبراكرم حارِثبن عُمَيْر اَزْدى را با نامهاى نزد حاكم بُصرى فرستاد، اما شُرَحْبيلبن عَمرو، امير غَسّانيان، حارث را در دهكده مُؤته كشت (واقدى، ج ۲، ص ۷۵۲ـ۷۵۳، ۷۵۵ـ۷۵۶). در پى اين حوادث، پيامبر فرمان جهاد داد و سپاهى با سههزار مرد جنگى بهسوى مؤته فرستاد، اما سه فرمانده سپاه اسلام در جنگ با روميان كشته شدند و خالدبن وليد باقيمانده سپاه را به مدينه بازگرداند (واقدى، ج ۲، ص ۷۵۵ـ۷۶۵؛ نيز ← مؤته*، غزوه؛ جعفربن ابىطالب*؛ خالدبن وليد*). پيامبر در سال نهم به قصد جنگ با روميان، و انتقام خون شهداى مؤته با سىهزار سپاهى بهسوى تَبوك رفت (واقدى، ج ۳، ص ۹۹۶، ۱۰۰۲، ۱۰۴۱)، اما هنگامىكه لشكر اسلام رسيد، روميان متفرق شده بودند و لشكر اسلام پس از چند روز توقف در تبوك به مدينه بازگشت (← تبوك*، بخش :۲ غزوه تبوك). ابوبكر (حك : ۱۱ـ۱۳) در نخستين اقدام پس از رسيدن به خلافت، لشكرى به فرماندهى اُسامةبن زَيد* بهسوى شام فرستاد، كه جزو قلمرو روم شرقى بود. پيامبر اكرم بر فرستادن اين لشكر اصرار كرده بود (خليفةبن خياط، ص۵۰؛ طبرى، ج ۳، ص ۲۲۳ـ۲۲۷). در دوره كوتاه خلافت ابوبكر، دو جنگ مهم و مشهور با روميان رخ داد. يكى، جنگ اَجنادَيْن/ اَجنادِين*، نزديك شهر رَملَه (در فلسطين كنونى)، كه در ۲۸ جمادىالاولى ۱۳/ ۳۰ ژوئيه ۶۳۴ رخ داد. فرمانده مسلمانان خالدبن وليد و فرمانده روميان تئودور[۱۶۶] ، برادر هرقل، بود و مسلمانان پيروز شدند (ابنسعد، ج ۴، ص ۱۹۳ـ۱۹۴؛ بَلاذُرى، ۱۴۰۷، ص ۱۵۶ـ ۱۵۷؛ يعقوبى، ج ۲، ص ۱۳۴؛ طبرى، ج ۳، ص ۴۱۵ـ۴۱۹). دومين جنگ، يَرموك* (نزديك رودخانه يرموك، حوالى مرز سوريه و اردن)، در رجب ۱۳/ سپتامبر ۶۳۴ (و به رواياتى، سال ۱۵ يا ۱۶) رخداد كه در آن، مسلمانان پيروزى قاطع بهدست آوردند و سلطه روميان بر شام براى هميشه پايان يافت (← بلاذرى، ۱۴۰۷، ص ۱۸۴ـ۱۸۸؛ طبرى، ج ۳، ص ۳۹۴ـ۴۱۰، ۴۴۱؛ نيز ← خالدبن وليد*). در دوره عمر (حك : ۱۳ـ۲۳)، فتوحات اسلامى در شام (از نواحى مهم امپراتورى روم) با شدت و سرعت بيشتر ادامه يافت. در اول محرّم ۱۴/ ۲۵ فوريه ۶۳۵، در مَرْجالصُفَر* (دشتى در جنوب دمشق) ميان مسلمانان و روميان جنگى رخ داد. در اين جنگ، بسيارى از مسلمانان و مسيحيان كشته شدند، اما سرانجام مسلمانان پيروز شدند (بلاذرى، ۱۴۰۷، ص ۱۶۲؛ قس يعقوبى، ج ۲، ص ۱۳۹؛ ابناعثم كوفى، ج ۱، ص ۱۱۹، كه وقوع اين جنگ را در اواخر دوره ابوبكر نوشتهاند). پس از آن، مسلمانان در سال ۱۴ (و به روايتى ۱۳) در فِحْل* نيز روميان را شكست دادند. پس از جنگ فحل، مسلمانان سوى دمشق رفتند و در رجب ۱۴/ اوت يا سپتامبر ۶۳۵، اين شهر مهم را فتح كردند. پس از فتح دمشق، ديگر شهرهاى رومى شام، مثل حِمص، قِنَّسرين، بَيسان و قيصريه/ قَيساريه (كايسرى)[۱۶۷] به دست مسلمانان افتادند (← خليفةبن خياط، ص ۶۷ـ۶۸، ۷۰؛ يعقوبى، ج ۲، ص ۱۳۹ـ۱۴۲؛ طبرى، ج ۳، ص ۴۳۴ـ۴۴۳، ۵۹۹ـ ۶۰۷؛ نيز ← دمشق*، بخش :۲ تاريخ دوره اسلامى). اَنطاكيه* نيز در سال ۱۶/۶۳۷، در حمله سپاهيان اسلام به فرماندهى ابوعُبَيدةبن جراح*، فتح شد و پس از آن، در دوران امويان و عباسيان، تا اواخر ۳۵۸ يا اوايل ۳۵۹/ اكتبر ـ نوامبر ۹۶۹ كه به دست روميان سقوط كرد، پايگاه مهم مسلمانان در خط مرزى با روم شرقى و صحنه درگيريهاى بين دولتهاى اسلامى و روم شرقى باقى ماند (← بلاذرى، ۱۴۰۷، ص ۱۸۷ـ ۱۸۸، ۲۰۰ـ۲۰۴؛ خليفةبن خياط، ص ۱۹۱؛ طبرى، ج ۶، ص ۳۲۲؛ نيز ← ادامه مقاله، بخش ۳، قسمت و: حَمدانيان). تمام شهرهاى جزيره* (در منابع اسلامى: ناحيه علياى بينالنهرين) و بخشهاى غربى آن از رأسالعين* تا فرات (شامل ديار مُضَر*، ديار بَكر* و بخشى از ديار رَبيعه*) را كه زير سلطه روم شرقى بودند، عِياضبن غَنْم* در دوره عمر (به اختلاف روايات: سالهاى ۱۷ـ۲۰) فتح كرد و گروههايى از عربها را در آن شهرها سكنا داد (← ابويوسف، ص ۳۹ـ۴۱؛ خليفةبن خياط، ص ۷۶ـ۷۷؛ بلاذرى، ۱۴۰۷، ص ۲۳۶ـ۲۴۵؛ طبرى، ج ۴، ص ۵۳ـ ۵۴؛ نيز ← جزيره*). بخشهايى از ارمنستان (در منابع عربى: اَرمينيّه) را، كه در اوايل دوره اسلامى در تصرف روميان بودند نيز، در دوره عمر و سپس در دوره عثمان، مسلمانان فتح كردند (← بلاذرى، ۱۴۰۷، ص۲۷۲ـ۲۸۸؛ طبرى، ج۳، ص۵۷۰، ۵۷۲، ج۴، ص۵۳، ۱۵۶ـ۱۵۷، ۲۴۶ـ۲۴۸، ۲۹۲). بهاينترتيب، مسلمانان در فتوحات خود بخشهايى عمده از قلمرو روم شرقى را ضميمه قلمرو دولت اسلامى كردند. در دوره عثمان، در ۲۸/۶۴۹، معاويه جزيره قبرس[۱۶۸] را فتح كرد (خليفةبن خياط، ص ۹۲؛ دينورى، ص ۱۳۹؛ طبرى، ج ۴، ص ۲۵۷؛ ابناعثم كوفى، ج ۲، ص ۳۴۷ـ۳۵۲). به روايت ابناَعثَم كوفى (ج ۲، ص ۳۵۲ـ۳۵۴)، رودس*[۱۶۹] ، از ديگر جزاير درياى مديترانه، در همان دوره عثمان و به دست معاويه فتح شد. همچنين در اين دوره در ۳۱ يا ۳۴/۶۵۲ يا ۶۵۵، نبرد دريايى معروف به ذاتالصَوارى ميان مسلمانان و روميان رخ داد و مسلمانان پيروز شدند (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۶، ص ۱۶۳؛ طبرى، ج ۴، ص ۲۸۸ـ۲۹۲؛ نيز ← ذاتالصوارى*). آخرين بار در ۳۲/۶۵۳، عثمان لشكرى به فرماندهى معاويه به جنگ تابستانى (صائفه) فرستاد و آنان به تنگه قسطنطنيه رسيدند و فتوحات بسيار كردند (يعقوبى، ج ۲، ص ۱۶۹؛ طبرى، ج ۴، ص ۳۰۴).

ب) امويان. پس از شهادت امامعلى (سال ۴۰) و صلح امامحسن (سال ۴۱) عليهماالسلام، معاويه قدرت خود را در شام تثبيت كرد و حاكميت خود را بر تمام سرزمينهاى اسلامى گسترش داد. در سال ۴۱/۶۶۱، معاويه از آمادگى امپراتور روم، كنستانس دوم، براى جنگ آگاه شد و بهسبب مساعدنبودن اوضاع داخلى، در همان سال يا اول سال بعد، با وى به ازاى پرداختن صدهزار دينار صلح كرد (خليفةبن خياط، ص ۱۲۵؛ يعقوبى، ج ۲، ص ۲۱۷). معاويه از اقتدار نظامى روميان در منطقه نگران بود. ازاينرو، در انديشه بود تا براى حمايت از مناطق مرزى و سواحل قلمرو خود در برابر حمله روميان، نظامى پايدار ايجاد كند و سپس قسطنطنيه را فتح نمايد (طقوش، ص۳۰). معاويه پس از ساماندادن به اوضاع داخلى، در فاصله سال ۴۲ تا هنگام مرگش (سال ۶۰)، لشكرهاى متعدد براى حملات دريايى و زمينى به نواحى مختلف روم شرقى فرستاد (← يعقوبى، ج ۲، ص ۲۱۷، ۲۳۹ـ۲۴۰؛ نيز ← فتحى عثمان، كتاب ۲، ص ۴۱ـ۴۵). او در سال ۴۹/۶۶۹ يا ۵۰/۶۷۰، به قصد حمله به قسطنطنيه، لشكرى بزرگ به فرماندهى سفيانبن عوف روانه كرد و سپس، پسر خود (يزيد) را با گروهى بزرگ، كه در بين آنان شمارى از صحابه بودند، در پى سفيان به روم فرستاد. آنان در سرزمين روم پيش رفتند و به قسطنطنيه رسيدند و با روميان جنگيدند، اما شكست خوردند و به شام بازگشتند (طبرى، ج ۵، ص ۲۳۲؛ ابناثير، ج ۳، ص ۴۵۸ـ۴۵۹). پس از آن، سرداران معاويه به جزاير درياى مديترانه حملاتى كردند و در ۵۲/۶۷۲ يا ۵۳/۶۷۳، جزيره رودس (← بلاذرى، ۱۴۰۷، ص ۳۳۰؛ طبرى، ج ۵، ص ۲۸۸؛ ابناعثم كوفى، ج ۲، ص ۳۵۴) و در ۵۴/ ۶۷۴، جزيره اَرواد (← بلاذرى، ۱۴۰۷، همانجا؛ طبرى، ج ۵، ص ۲۹۳) و جزاير مهم ديگر را فتح كردند و قسطنطنيه را براى نخستين بار محاصره كردند (آستراگورسكى[۱۷۰] ، ص ۱۱۱؛ گرگورى[۱۷۱] ، ص ۱۷۱، ۱۷۳؛ سيدعبدالعزيز سالم و عبادى، ص ۳۲ـ۳۳). معاويه در اواخر عمرش پى برد كه جنگ براى محاصره و فتح قسطنطنيه بىنتيجه است. ازاينرو، سپاهيانش را به شام فراخواند و در ۵۹/۶۷۹ يا ۶۰/۶۸۰ با امپراتور روم، قسطنطين چهارم (حك : ۴۸ـ۶۶/۶۶۸ـ۶۸۵)، عهدنامه صلحى به مدت سى سال منعقد كرد (← آستراگورسكى، ص ۱۱۱ـ۱۱۲؛ عدوى، ص ۱۴۲ـ ۱۴۵؛ فتحى عثمان، كتاب ۲، ص ۴۹ـ۵۲؛ تريدگولد[۱۷۲] ، ص ۳۲۷). پس از معاويه نيز، يزيد، به سپاهيان اسلامى كه هفت سال در رودس مستقر بودند، دستور داد بازگردند (بلاذرى، ۱۴۰۷، همانجا؛ نيز ← رودس*). در آشفتگى اوضاع جهان اسلام در دهه ۶۰/۶۸۰، امپراتور يوستىنيانوس دوم فرصت را غنيمت شمرد و برخلاف عهدنامه صلحى كه قبلا با معاويه بسته شده بود، در ۷۰/۶۸۹ سپاهى فرستاد و به شام (شهر مَصّيصَه*) حمله كرد. عبدالملكبن مروان اموى كه مشغول جنگهاى داخلى بود، ناگزير با پرداخت مال بسيار و به شرط كوچكردن مسيحيانِ مَردايى (در منابع متأخر عربى: المَردَه؛ ← جراجمه*) از شمال شام، با امپراتور صلح كرد (← يعقوبى، ج ۲، ص ۲۶۹؛ طبرى، ج ۶، ص ۱۵۰؛ نيز ← آستراگورسكى، ص ۱۱۶؛ طقوش، ص ۹۲). عبدالملكبن مروان در ۷۳/۶۹۲ در پاسخ به تهديد امپراتور روم، از امامباقر عليهالسلام مشورت خواست و به پيشنهاد آن حضرت، سكههاى جديد اسلامى ضرب كرد و با اينكار، از سكههاى رومى بىنياز شد و آنها را در قلمرو اسلامى از تداول انداخت. عبدالملك سپس، از اين سكهها باج سالانهاش به روم را پرداخت. اين اقدام خشم يوستىنيانوس را برانگيخت و آن را اعلان جنگ دانست (بيهقى، ج ۲، ص ۲۳۲ـ۲۳۵؛ نيز ← اسد رستم، ج ۱، ص ۲۲۶ـ۲۶۷). در پى آن، مسلمانان در سالهاى ۷۳ و ۷۴ به آسياى صغير حمله كردند و در ارمنستان به پيروزيهايى دست يافتند. روميان نيز در ۷۵/ ۶۹۵ به مَرعَش (شهرى در منطقه كوههاى توروس، در جنوب آناطولى) حمله كردند. پس از آن، از سال ۷۶ تا ۸۶ يعنى تا پايان خلافت عبدالملك، حملات سپاهيان اموى در تابستان و زمستان از زمين و دريا به مناطق مختلف قلمرو امپراتورى روم پيوسته ادامه داشت و آنان در اطراف شهرهاى مصّيصه و مَلَطيه*/ مَلَطنَّه (واقع در كيليكيه در مغرب فرات، در كوهپايههاى توروس) فتوحاتى كردند (← خليفةبن خياط، ص ۱۶۹ـ۱۷۵، ۱۸۲ـ۱۸۵؛ يعقوبى، ج ۲، ص ۲۸۱ـ ۲۸۲؛ طبرى، ج ۶، ص ۱۹۴، ۲۰۲، ۳۸۵، ۴۲۶؛ ابناثير، ج ۴، ص ۳۶۳، ۳۷۳ـ۳۷۴، ۴۱۸). در دوره وليدبن عبدالملك (۸۶ـ۹۶)، براثر تقويت ناوگان دريايى و ايجاد هماهنگى و همكارى ميان قواى دريايى و زمينى (سيدعبدالعزيز سالم و عبادى، ص ۳۴)، لشكركشى به امپراتورى روم تقريبآ هر سال انجام مىگرفت (عبدالشافى محمد عبداللطيف، ص ۲۲۳). اين لشكركشيها بيشتر به فرماندهى مَسْلَمةبن عبدالملك* (برادر خليفه) و پسران وليدبن عبدالملك، بهويژه عباسبن وليد، بود و آنان در سالهاى ۸۷ تا ۹۶، چندين شهر و قلعه مهم، مانند طُوانَه (تيانه[۱۷۳] ؛ در منطقه كاپادوكيا در آناطولى)، هِرَقْلَه و غزاله را در راه قسطنطنيه و همچنين قلعههاى پنجگانه سوريه را (كه در امتداد مرز روم قرار داشتند) فتح كردند. همچنين، مسلمه در شهر عَمّوريه (آموران)[۱۷۴] با روميان جنگيد و آنان را شكست داد (← خليفةبن خياط، ص ۱۸۵، ۱۹۱ـ۱۹۲، ۱۹۴ـ۱۹۵؛ طبرى، ج ۶، ص ۴۲۹، ۴۳۴، ۴۳۶، ۴۳۹، ۴۴۲، ۴۵۴، ۴۶۸ـ۴۶۹، ۴۸۳، ۴۹۲). حمله به روم شرقى در دوره سليمانبن عبدالملك اموى (حك : ۹۶ـ۹۹) ادامه يافت و مسلمةبن عبدالملك (برادر خليفه) و ديگر سرداران اموى قلعههايى مانند عَوف، حديد و مَرأه را فتح كردند (← خليفةبن خياط، ص ۲۰۱؛ يعقوبى، ج ۲، ص ۳۰۰؛ طبرى، ج ۶، ص ۵۲۲ـ۵۲۳). سليمانبن عبدالملك در سال ۹۷/۷۱۶ سپاهى بزرگ متشكل از ۰۰۰،۱۲۰ تَن از مردم شام، جزيره و نيز ناوگان دريايى شامل ۱۸۰۰ كشتى جنگى به فرماندهى مسلمه، براى حمله به قسطنطنيه تجهيز كرد و در سال ۹۸/۷۱۷، او را بهسوى قسطنطنيه فرستاد. مسلمه زمستان را در مجاورت روم گذراند و پس از سپرىشدن زمستان، با سپاهيان تحت امر خود از زمين و دريا بهسوى قسطنطنيه حركت كرد. او از نواحى و شهرهاى مرزى اسلامى (ثغور*) گذشت و عمّوريه را محاصره كرد. لئوى ايسوريائى (سورى)، فرماندار نظامى استان بزرگ و مهم آناطولى در مركز آسياى صغير، كه از مقام خود خلع شده بود، به طمع گرفتن تاج و تخت امپراتورى روم شرقى با مسلمه براى فتح قسطنطنيه همپيمان شد. در پى آن، مسلمه عمّوريه را پشتسر گذاشت و منطقه آسياى صغير تا تنگه بسفر به روى سپاه اموى گشوده شد. بخش ديگرى از سپاهيان مسلمه شهر صَقالبه (در ناحيه تراكيا[۱۷۵] ، در جنوب بلغارستان) را فتح كردند تا ارتباط روميان را با آن سو قطع كنند. سپس، مسلمه و سپاهيانش از زمين و دريا قسطنطنيه را محاصره كردند. در اين اثنا، لئو وارد قسطنطنيه شد و تئودوسيوس سوم را بركنار كرد و با عنوان لئوى سوم بر تخت امپراتورى نشست (۶ شعبان ۹۸/ ۲۵ مارس ۷۱۷). او پيمانش با مسلمه را شكست و با مسلمانان راه نيرنگ در پيش گرفت. همچنين، با بلغار*ها سازش كرد و آنان وى را در جنگ با مَسلمه و سپاهش يارى كردند. ازسوى ديگر، محاصره قسطنطنيه بهسبب آمادهسازيهاى نظامى و مقاومت سرسختانه لئو طول كشيد و بهعلاوه، سپاهيان بهسبب سرما، كمبود آذوقه، طولانىبودن مسير كمكرسانى، تحمل خسارات بسيار و نابودى شمارى از كشتيهايشان با سلاح آتشزاىِ روميان (به نام آتش يونانى)، به تنگنا افتادند؛ تا آنكه سليمانبن عبدالملك درگذشت (۱۰ يا ۲۰ صفر ۹۹) و عمربن عبدالعزيز به خلافت رسيد و در همان سال، به مسلمه فرمان عقبنشينى داد. مسلمه نيز همراه سپاهيان خود از محاصره قسطنطنيه، كه بيش از يك سال ادامه يافت، دست كشيد و در ۱۳ محرّم ۱۰۰/۱۵ اوت ۷۱۸ بازگشت (← خليفةبن خياط، ص ۲۰۱ـ۲۰۲؛ طبرى، ج ۶، ص ۵۲۳، ۵۳۰ـ۵۳۱، ۵۵۳؛ العيون و الحدائق، ج ۳، ص ۲۴ـ۲۵، ۳۲ـ۳۳؛ مسعودى، التنبيه، ص ۱۶۵ـ۱۶۶؛ نيز ← لوئيس، ص ۱۰۳ـ۱۰۴؛ سام عبدالعزيز فرج، ص۱۲۳ـ۱۷۰). عمربن عبدالعزيز در تابستان سال ۱۰۰/۷۱۹ با فرستادن لشكريانى به جنگ با روميان ادامه داد (← طبرى، ج ۶، ص۵۵۶). در ۱۰۲/ ۷۲۱ و ۱۰۳/۷۲۲، در دوره يزيدبن عبدالملك اموى، برخى امرا و واليان اموى همچون عمربن هُبَيْره (حاكم عراق) و مُعَلّقبن صفار بَهرانى از سمت ارمنستان، و عباسبن وليدبن عبدالملك، وليدبن هشام و محمدبن مروان از نواحى ديگر، به روم لشكركشى كردند و پيروزيهايى بهدست آوردند (← خليفةبن خياط، ص ۲۱۰ـ۲۱۱؛ يعقوبى، ج ۲، ص ۳۱۴). در سالهاى ۱۰۵ تا ۱۰۹/۷۲۳ـ۷۲۷، در دوره هشامبن عبدالملك، سپاهيان اموى برخى شهرها و قلعههاى روم مانند قونيه[۱۷۶] ، خَنْجَره (چانغرى)[۱۷۷] و قيصريه را فتح كردند. همچنين، به جزاير مديترانه، مانند قبرس* و صِقِلّيّه (سيسيل)[۱۷۸] حملات دريايى شد (← خليفةبن خياط، ص ۲۱۸، ۲۲۱ـ۲۲۲؛ طبرى، ج ۷، ص ۴۳؛ ابناثير، ج ۵، ص ۱۲۵، ۱۴۰ـ۱۴۱، ۱۴۶). در سالهاى بعد تا پايان خلافت هشام (سال ۱۲۵)، لشكركشيهاى امويان به ارمنستان و ساير قلمرو امپراتورى روم تقريبآ هر سال، به فرماندهى اميرزادگان و سرداران اموى همچون مسلمةبن عبدالملك، معاويه و سليمان و سعيد (پسران هشام)، و مروانبن محمد (حاكم ارمنستان)، انجام مىگرفت و آنان نواحى متعدد روم را تصرف كردند (← يعقوبى، ج ۲، ص ۳۲۹)؛ ازجمله در تابستان ۱۱۴/ ۷۳۲ و به روايتى ۱۱۵/۷۳۳، معاويةبن هشام به جنگ با روميان رفت و عبداللّهبن حسين (يا عبداللّه ابوالحسين) اَنطاكى معروف به بَطّال*، پيشقراول سپاه اموى، با قسطنطين (پسر لئوى سوم) جنگيد و سپاهش را شكست داد و او را اسير كرد (← خليفةبن خياط، ص ۲۲۳؛ يعقوبى، همانجا). در ۱۲۱ يا ۱۲۲/ ۷۳۹ يا ۷۴۰، عبداللّه بطّال كه از طرف مسلمةبن عبدالملك به سرزمين روم حملات بسيار كرده بود، در مصاف با سپاه بزرگ روم (كه شمار آن را صد تا ۰۰۰،۱۲۰ تن نوشتهاند) به فرماندهى شَمعون[۱۷۹] ، حاكم رومى عمّوريه، و به روايتى لئوى سوم، با گروهى از لشكرش نزديك عمّوريه كشته شدند (← خليفةبن خياط، ص ۲۲۹؛ طبرى، ج ۷، ص ۱۹۱؛ ابناعثم كوفى، ج ۷، ص ۱۲۱ـ۱۲۵؛ مسكويه، ج ۳، ص ۱۴۸؛ ابنعساكر، ج ۳۳، ص ۴۰۱ـ۴۰۶؛ ابناثير، ج ۵، ص ۲۴۸). در ۱۲۴/۷۴۲، سليمانبن هشام به روم حمله كرد و با امپراتور قسطنطنين پنجم، پسر و جانشين لئوى سوم، روبهرو شد؛ اما بين آنان جنگ روى نداد و او به سلامت و با غنايم بازگشت (يعقوبى، همانجا؛ طبرى، ج ۷، ص ۱۹۹، با اين ملاحظه كه نام امپراتور را لئون نوشتهاند). شايد حمله تابستانى وليدبن هشام به روم در ۱۳۰/ ۷۴۸ (← طبرى، ج ۷، ص ۴۰۱) آخرين حمله امويان به قلمرو امپراتورى بودهاست. حكومت امويان در ۱۳۲ سقوط كرد.

ج) عباسيان. خلفاى عباسى (حك : ۱۳۲ـ۶۵۶) در آغاز با شورشهاى داخلى و قيامهاى سياسى و دينى متعدد روبهرو شدند. بىثَباتى ناشى از انتقال خلافت و حضور امپراتور قدرتمندى همچون قسطنطين پنجم بر اريكه قدرت در قسطنطنيه نيز باعث شد تا سال ۱۴۶/ ۷۶۳ لشكركشيهاى تابستانى از سرزمينهاى اسلامى به روم متوقف شود (← همان، ج ۷، ص ۵۰۰). جابهجايى پايتخت از دمشق به بغداد نيز باعث شد قسطنطين در ۱۳۳/۷۵۱ به شهرها و قلعههاى مرزى شام و جزيره، مانند ملطيه و قاليقَلا حمله و برخى از آنها را ويران كند (← خليفةبن خياط، ص ۲۶۸ـ۲۶۹؛ بلاذرى، ۱۴۰۷، ص ۲۶۲ـ ۲۶۳؛ ابناثير، ج ۵، ص ۴۴۷). منصور عباسى (حك : ۱۳۶ـ۱۵۸) در پى بازپسگيرى ملطيه و ديگر شهرها، دستور داد آنها را بازسازى كنند. در ۱۳۸/۷۵۵، قسطنطين بار ديگر ملطيه را تصرف و حصار آن را ويران كرد. منصور در ادامه سياست ترميم و تقويت مرزها تا ۱۴۰/۷۵۷، بازسازى ديوارها و بناهاى شهر ملطيه و قاليقلا را كامل و لشكريانى در آنجاها مستقر كرد (بلاذرى، ۱۴۰۷، ص ۲۶۳ـ ۲۶۵؛ طبرى، ج ۷، ص ۴۹۷، ۵۰۰؛ ابناثير، ج ۵، ص ۴۸۶، ۴۸۸، ۵۰۰). سرانجام در ۱۳۹/۷۵۶، عباسيان (منصور) و روم شرقى (قسطنطين پنجم) اسيران را مبادله كردند (طبرى، ج ۷، ص ۵۰۰؛ ابناثير، ج ۵، ص ۴۸۸). به دنبال سامانيافتن اوضاع داخلى و تثبيت پايههاى حكومت عباسى، لشكركشيهاى تابستانى مسلمانان به نواحى مختلف امپراتورى روم از ۱۴۶/۷۶۳ از سر گرفته شد (← طبرى، ج ۷، ص ۶۵۶، ج ۸، ص ۲۸، ۳۹، ۴۱، ۴۳ـ۴۴)؛ تا آنكه در ۱۵۵/۷۷۲، قسطنطين خواهان صلح و پرداخت جزيه به منصور شد، اما منصور نپذيرفت و در سالهاى بعد نيز، حملات تابستانى ادامه يافت (طبرى، ج ۸، ص ۴۶، ۵۰، ۵۳، ۵۷؛ نيز ← موفق سالم نورى، ص ۱۷۶). در ۱۵۹/۷۷۶، مهدى عباسى (حك : ۱۵۸ـ۱۶۹) سپاهى بزرگ شامل گروهى از سرداران خراسانى مجهز ساخت و به فرماندهى عباسبن محمد به روم فرستاد. مسلمانان در اين حمله تابستانى به اَنقَره (آنكارا) رسيدند و يكى از شهرهاى روم را فتح كردند (يعقوبى، ج ۲، ص ۴۰۲؛ طبرى، ج ۸، ص ۱۱۶). ظاهرآ اين حمله در پاسخ به يورش سپاه امپراتور لئوى چهارم (حك : ۱۵۸ـ۱۶۳/ ۷۷۵ـ۷۸۰) در همان سال به سُمَيْساط* بود، كه روميان گروه بسيارى از مسلمانان را اسير كرده بودند (← يعقوبى، همانجا). در ۱۶۰/۷۷۷، ثُمامةبن وليد عَبْسى به غزاى تابستانى رفت و در سال بعد (۱۶۱) نيز، با سپاهى بزرگ در دابِق اردو زد. دراينميان، ميخائيل[۱۸۰] (فرمانده روميان) با سپاهى بزرگ از سمت حَدَث* (دربالحدث) بهسوى مرعش حركت كرد و در راه، گروهى از مسلمانان را كشت و اسير كرد و سپس، مرعش را محاصره نمود. ثمامه گروهى را به مقابله با او فرستاد، اما همه آنها بهجز عده كمى كشته شدند. ميخائيل كه نتوانست مرعش را تصرف كند، به پايتخت بازگشت. مهدى عباسى از اين رخداد خشمگين شد و در ۱۶۲/۷۷۹، سپاهى به فرماندهى حسنبن قَحْطَبه به روم فرستاد. قحطبه به شهر حدث، كه روميان در همين سال حصار آن را ويران كرده بودند، رسيد و در سرزمين روم پيش رفت و بسيار ويرانى كرد و تا اذروليه/ دروليه[۱۸۱] رفت و گروههايى را به مناطق اطراف، ازجمله عمّوريه، فرستاد و خود بازگشت (خليفةبن خياط، ص ۲۸۳، ۲۸۷ـ۲۸۸؛ بلاذرى، ۱۴۰۷، ص ۲۶۷ـ۲۶۸؛ طبرى، ج ۸، ص ۱۲۹، ۱۳۶، ۱۴۲ـ ۱۴۳). در سال بعد (۱۶۳)، مهدى آماده جنگ با روم شد و از طريق موصل و جزيره لشكر كشيد و از فرات گذشت و به حلب رسيد و پسر خود، هارون، را بدرقه كرد تا از دربند (درب) گذشت و به جَيحان رسيد. سپس، هارون به روم حمله و قلعه صَمالو/ سمالو[۱۸۲] را فتح كرد و به مردم آن امان داد (بلاذرى، ۱۴۰۷، ص ۲۳۴؛ نيز ← طبرى، ج ۸، ص ۱۴۴ـ۱۴۸؛ همان، ترجمه انگليسى، ج ۳۴، ص ۱۵۱، پانويس ۵۰۰). لشكركشيهاى تابستانى به قلمرو روميان تا پايان خلافت مهدى عباسى (۱۶۹)، ادامه يافت كه منجر به گشودن يا بازپسگرفتن برخى قلعهها و شهرها شد. ازجمله، در ۱۹ جمادىالآخره ۱۶۵/ ۸ فوريه ۷۸۲، مهدى بار ديگر هارون را براى جنگ به روم فرستاد. هارون ماجِده را (در كاپادوكيا) فتح كرد. يزيدبن مَزْيَد، از سرداران هارون، لشكرى از روميان به فرماندهى نقيطا[۱۸۳] ، فرماندار ابسيق (اوپسيكيون[۱۸۴] ؛ بزرگترين و مهمترين منطقه نظامى بيزانس در شمالغربى آسياى صغير، نزديك قسطنطنيه) را شكست داد و بهسوى دامستيكوس[۱۸۵] (در منابع اسلامى: دُمُستُق (فرمانده))، فرمانده قواى مسلح رومى در نقموديه[۱۸۶] ، رفت. از سوى ديگر، هارون با بيش از ۰۰۰، ۹۵ سپاهى به خليج نزديك قسطنطنيه (درياى مرمره) رسيد. در آن هنگام ايرنه[۱۸۷] (در منابع عربى: اغسطه)، بيوه امپراتور لئو، به نيابت از فرزند خردسالش، قسطنطين ششم (حك : ۱۶۴ـ۱۸۱/ ۷۸۰ـ ۷۹۷) سلطنت مىكرد. در پى آن، فرستادگان براى برقرارى صلح و پرداخت فديه اسيران رفتوآمد كردند و هارون پذيرفت و در مقابل پرداخت جزيه سالانه نود يا هفتادهزار دينار و آزادسازى اسيران مسلمان، براى مدت سه سال با وى صلح كرد، اما پس از گذشت ۳۲ ماه، در رمضان ۱۶۸/ مارس ۷۸۵، روميان اين قرار صلح را نقض كردند و حمله به روم از سر گرفته شد (← طبرى، ج ۸، ص ۱۵۲ـ۱۵۴، ۱۶۵، ۱۶۷؛ مسعودى، التنبيه، ص ۱۶۶ـ ۱۶۷؛ نيز ← طبرى، ترجمه انگليسى، ج ۲۹، ص ۲۲۰ـ۲۲۲). در دوره هارونالرشيد (حك : ۱۷۰ـ۱۹۳)، حملات تابستانى به قلمرو روم به سنّتى بدل شد كه خليفه خود آن را پيگيرى مىكرد. او در ۱۸۰ براى مدتى، مقرّ اقامتش را از بغداد به رقّه منتقل كرد تا به صحنه درگيريها نزديك باشد. در ۱۸۱/۷۹۷، به روم لشكر كشيد و قلعه صَفْصاف (در راه قسطنطنيه) را فتح كرد. عبدالملكبن صالح عباسى نيز در اين سال و سال بعد به روم لشكر كشيد و تا شهرهاى افسيس[۱۸۸] و انقره پيش رفت (طبرى، ج ۸، ص ۲۶۶، ۲۶۸ـ۲۶۹؛ نيز ← همان، ترجمه انگليسى، ج ۳۰، ص ۱۶۵ و پانويس ۶۰۱). در شعبان ۱۸۷/ اوت ۸۰۳، قاسم ملقب به مؤتمن*، پسر خليفه هارونالرشيد، به روم لشكر كشيد. او و سردارانش برخى قلعههاى روم را محاصره كردند و حكومت روم ناچار به صلح با مسلمانان تن داد و در مقابل عقبنشينى سپاهيان عباسى، ۳۲۰ اسير مسلمان را آزاد كرد. با وجود اين، نيكفوروس اول (حك : ۱۸۶ـ۱۹۵/۸۰۲ـ۸۱۱) كه ملكه ايرنه را از سلطنت خلع كرده و به جاى او انتخاب شده بود، در همين سال (۱۸۷)، قرار صلحى را كه پيشتر حكومت روم با عباسيان بسته بود، نقض كرد و در نامهاى تند به هارونالرشيد، از پرداخت جزيه امتناع كرد و به وى اعلان جنگ داد. هارون بىدرنگ با سپاهيانش حركت كرد و كنار دروازه هرقله اردو زد و حمله به سرزمين روم را آغاز كرد، تا آنكه نيكفوروس خواهان صلح و پرداخت جزيه سالانه شد. هارون پذيرفت و چون به رقّه بازگشت، نيكفوروس پيمان صلح را شكست. وقتى هارون از اين خبر آگاه شد، با وجود سرماى سخت و دشواريها بازگشت و بار ديگر در سرزمين روم اردو زد و نيكفوروس را به قبول خواست خود واداشت (← طبرى، ج۸، ص ۳۰۷ـ۳۱۰؛ مسعودى، التنبيه، ص ۱۶۷). در ۱۸۸/ ۸۰۴، سپاه عباسى از دربند صَفصاف وارد سرزمين روم شد. نيكفوروس با سپاهش براى رويارويى حركت كرد، اما از جنگ منصرف گرديد و در بازگشت زخمى شد و بسيارى از سپاهيانش كشته شدند (← طبرى، ج ۸، ص ۳۱۳). با آنكه تا اين هنگام حكومتهاى روم شرقى و عباسى در چند نوبت به مبادله اسراى جنگى و پرداخت فديه آنها اقدام كرده بودند (← همان، ج ۷، ص ۵۰۰؛ مسعودى، التنبيه، ص ۱۹۵؛ مَقريزى، ج ۳، ص ۶۱۱)، نخستين مبادله مهم و مشهور اسرا در ۱۸۹/ ۸۰۵، ميان هارونالرشيد و نيكفوروس اول انجام شد. اين مبادله به كوشش قاسمبن هارونالرشيد، در محلى به نام لامس در ساحل درياى مديترانه (نزديك طرسوس[۱۸۹] ، شهرى در جنوب تركيه امروزى) صورت گرفت. كشتيهاى جنگى رومى حامل اسيران مسلمان رسيدند و در دوازده روز و در حضور انبوه مردم و جنگجويان ثُغور*، ۳۷۰۰ اسير مسلمان آزاد شدند، به گونهاى كه گفته شدهاست ديگر اسير مسلمانى در سرزمين روم باقى نماند (← طبرى، ج ۸، ص ۳۱۸؛ مسعودى، التنبيه، ص ۱۸۹ـ۱۹۰؛ مقريزى، ج ۳، ص ۶۰۷؛ قس ابناثير، ج ۶، ص ۱۵۹، كه شرح اين رويداد را ذيل حوادث سال ۱۸۱ نوشتهاست). در ۱۹۰/ ۸۰۶، روميان به عَينزَرَبه*/ زَربى و كليساى سياه (كنيسةالسوداء) حمله كردند و اسير گرفتند، اما مردم مصّيصه آنچه را بهدست روميها افتاده بود، پس گرفتند (طبرى، ج۸، ص۳۲۰). هارونالرشيد در پاسخ بهاين حمله، در ۲۰ رجب/ ۱۱ ژوئن همان سال، با بيش از ۰۰۰،۱۳۵ سپاهى براى جنگ با روميان از رقّه بهسوى سرزمين روم رفت و در شوال/ اوت ـ سپتامبر، هرقله را گشود و مردم آن را اسير كرد. همچنين، گروههايى را براى حمله به نواحى روم پراكند و آنان دژهايى را فتح كردند. سردارِ هارون نيز در حمله به قبرس شانزدههزار اسير گرفت. نيكفوروس كه توان مقاومت نداشت، پيشنهاد صلح و پرداخت جزيه و خراج سالانه سيصدهزار دينار كرد. هارون نيز با شرايطى، صلح را پذيرفت (← دينورى، ص ۳۹۱؛ طبرى، ج ۸، ص ۳۲۰ـ۳۲۲). در ۱۹۱، شمارى از مسلمانان در حمله به سرزمين روم در حوالى طَرسوس* كشته شدند. هارونالرشيد نيز در اين سال هَرْثَمةبناَعْيَن* را با سىهزار سپاهى خراسانى براى جنگ بهسوى روم فرستاد. او خود نيز به دربند حَدَث رفت و سردارانى در آنجا و در مرعش و طرسوس گمارد و به رقّه بازگشت. او در اين سال دستور داد كليساهاى ثغور را ويران كنند. روميان هم در حمله به مرعش شمارىاز مسلمانان را كشتند (طبرى، ج۸، ص۳۲۳ـ۳۲۴). در ۲۴ يا ۲۷ محرّم ۲۱۵/ ۲۳ يا ۲۶ مارس ۸۳۰ ، مأمون عباسى (حك : ۱۹۸ـ۲۱۸) از بغداد به عزم جنگ حركت كرد و او و پسرش (عباس) و سردارانش در سرزمين روم حملاتى كردند و قلعههايى را در ناحيه كاپادوكيا گشودند. در سال بعد نيز، مأمون همراه برادرش محمد (بعدآ، خليفه معتصم) و قاضى يحيىبن اَكْثَم* به نواحى مختلف امپراتورى روم لشكركشى كردند و قلعههايى را فتح كردند. سبب اين لشكركشى، به روايتى، آن بود كه امپراتور روم گروهى (ح ۱۶۰۰تن) از مردم طرسوس و مصّيصه را كشته بود (← طبرى، ج ۸، ص ۶۲۳ـ ۶۲۵؛ نيز ← همان، ترجمه انگليسى، ج ۳۲، ص ۱۸۵ـ۱۸۶). در ۲۱۷/۸۲۳ نيز، مأمون وارد سرزمين روم شد و قلعه لؤلؤَه[۱۹۰] (در محل شهر باستانى فوستينوپليس[۱۹۱] ، در جنوب طوانه) را، كه بر معبر شمالى دروازههاى كيليكيه مسلط بود، يكصد روز محاصره كرد. سپس، سردارش عُجَيْف را به جاى خود نهاد و در پى آن، امپراتور تئوفيلوس[۱۹۲] (حك : ۲۱۴ـ۲۲۷/۸۲۹ـ۸۴۲) بهسوى لؤلؤه رفت. مأمون سپاهى به يارى عجيف فرستاد و تئوفيلوس آنجا را ترك كرد و مردم لؤلؤه از عجيف امان گرفتند. به دنبال آن، تئوفيلوس به مأمون نامه نوشت و درخواست صلح و مبادله اسيران كرد (← طبرى، ج ۸، ص ۶۲۸ـ۶۳۰؛ نيز ← همان، ترجمه انگليسى، ج ۳۲، ص ۱۹۴، پانويس ۶۰۳). در اول جمادىالاولى ۲۱۸/ ۲۵ مه ۸۳۳، مأمون پسرش (عباس) را به طوانه فرستاد و مأمور ساختن شهر و بناى استحكامات آنجا كرد (← طبرى، ج ۸، ص ۶۳۱). ظاهرآ براثر تحريك و تشويق بابك خرّمدين*، كه در محاصره سپاه معتصمباللّه عباسى (حك : ۲۱۸ـ۲۲۷) در آذربايجان بود، تئوفيلوس در ۲۲۳/۸۳۸ با سپاهى بزرگ به منطقه جزيره حمله كرد. او در مسيرش بر زِبَطْره* (ميان ملطيه و سميساط) مسلط شد و مسلمانان مقيم آنجا را اسير و مثله و آن شهر را ويران كرد. همچنين، به سميساط و ملطيه و ديگر قلعههاى اسلامى حمله كرد و آنها را آتش زد و بيش از هزار زن مسلمان را اسير كرد (← طبرى، ج ۹، ص ۵۵ـ۵۶؛ مسعودى، التنبيه، ص ۱۶۹؛ همو، مروج، ج ۴، ص ۳۵۷؛ مسكويه، ج ۴، ص ۲۲۰ـ۲۲۱). به دنبال آن، معتصم پس از سركوب بابك خرّمدين در ۲۲۳، سپاهى بزرگ مجهز كرد و راهى قلمرو امپراتورى روم شد. او ابتدا انقره را تصرف كرد و درخواست صلح تئوفيلوس را نپذيرفت. سپس، شهر مهم عمّوريه را بعد از مدتى محاصره و جنگ فتح كرد (← طبرى، ج ۹، ص ۵۵ـ۷۱؛ مسعودى، التنبيه، ص ۱۶۹؛ همو، مروج، ج ۴، ص ۳۵۷ـ۳۵۹). در ۱۰ محرّم ۲۳۱/ ۱۶ سپتامبر ۸۴۵، در دوره واثقباللّه* عباسى و امپراتورى ميخائيل سوم (حك : ۲۲۷ـ۲۵۳/۸۴۲ـ۸۶۷)، روم شرقى و عباسيان اسيران را مبادله كردند و در مدت ده روز در لامس بيش از چهارهزار اسير مسلمان از اسارت روميان رها شدند (← طبرى، ج ۹، ص ۱۳۲، ۱۴۱ـ۱۴۴؛ مسعودى، التنبيه، ص ۱۹۰ـ۱۹۱؛ مقريزى، ج ۳، ص ۶۰۸). در ۲۳۸/۸۵۲، كشتيهاى رومى به دِمياط مصر حمله كردند و پس از غارت و كشتار و اسيركردن شمارى از مردم و آتشزدن شهر عقبنشينى كردند (← يعقوبى، ج ۲، ص ۴۸۸؛ طبرى، ج ۹، ص ۱۹۳ـ۱۹۵؛ ياقوت حَمَوى، ج ۲، ص ۶۰۵). در ۲۴۱/۸۵۵، روميان به عينزربه حمله كردند و جمعى از قوم زُطّ (جَتّ*) ساكن شهر را به اسارت بردند. در ۱۲ شوال ۲۴۱/ ۲۳ فوريه ۸۵۶، در دوره متوكل عباسى و امپراتور ميخائيل سوم، در لامس بيش از نهصد و به روايتى، بيش از دوهزار اسير مسلمان از طريق مبادله و پرداخت سَربَها از اسارت روميان نجات يافتند. پيش از آن، تئودورا (مادر ميخائيل سوم) كه چندى (۲۲۷ـ۲۴۱/ ۸۴۲ـ۸۵۵) نايبالسلطنه امپراتورى روم شرقى بود، دوازدههزار اسير مسلمان را كه آيين مسيحيت را نپذيرفته بودند، كشته بود (طبرى، ج ۹، ص ۲۰۱ـ۲۰۳؛ مسعودى، التنبيه، ص ۱۹۱). در ۲۴۲/۸۵۶، بعد از خروج علىبن يحيى ارمنى براى حمله تابستانى به روم، روميان از سمت شِمْشاط (در ساحل فرات در مشرق آناطولى) تا نزديك آمِد رفتند و سپس، از نواحى جزيره خارج شدند و چندين روستا را غارت و حدود دههزار تن را اسير كردند. در پى آن، علىبن يحيى مأمور شد حملهاى زمستانى به روم ترتيب دهد. در ربيعالآخر ۲۴۴/ ژوئيه ـ اوت ۸۵۸ نيز متوكل عباسى، بُغا (سردار ترك) را روانه روم كرد و او در حملهاى تابستانى صَمالو را فتح كرد. در ۲۵ صفر ۲۴۵/ اول ژوئن ۸۵۹، ميخائيل ۷۷ اسير مسلمان را به متوكل هديه كرد و خواهان مبادله بقيه اسيران شد. با اينحال در همين سال، روميان به سميساط حمله كردند و شمارى از مردم را كشتند و اسير كردند. علىبن يحيى ارمنى هم متقابلا به روم حمله كرد. در ۲۴۶/۸۶۰ نيز، علىبن يحيى و ديگر سرداران عباسى از زمين و دريا به روم حمله و اَنطاليه* (آنتاليا)[۱۹۳] را فتح كردند. در پى رفتوآمد سفيران عباسى و رومى در صفر يا جمادىالاولى ۲۴۶/ آوريل ـ مه يا ژوئيه ـ اوت ۸۶۰، مبادله اسيران انجام شد و بيش از دوهزار اسير مسلمان آزاد شدند (← طبرى، ج ۹، ص ۲۰۷، ۲۱۰، ۲۱۳، ۲۱۸ـ۲۲۱؛ نيز ← همان، ترجمه انگليسى، ج۳۴، ص۱۴۶ـ۱۴۷، ۱۵۱، ۱۵۶، ۱۶۴ـ۱۷۰). در سالهاى ۲۴۸ و ۲۴۹/ ۸۶۲ و ۸۶۳، در دوره منتصر عباسى، حمله متقابل مسلمانان و روميان ادامه داشت. در ۲۵۹/۸۷۳، روميان بر سميساط غلبه و ملطيه را محاصره كردند، اما اهالى ملطيه سپاه امپراتور را در جنگ شكست دادند. در سال بعد (و به روايتى، در ۲۶۴/۸۷۸) نيز، روميان لؤلؤه را از مسلمانان گرفتند (← طبرى، ج ۹، ص ۲۴۰ـ۲۴۴، ۲۵۹ـ۲۶۱، ۵۰۶، ۵۱۱؛ ابناثير، ج ۷، ص ۳۰۸ـ۳۰۹). پس از آنكه احمدبن طولون* (متوفى ۲۷۰) حكومت مستقل مصر را بهدست گرفت (۲۵۸) و از ۲۶۴/ ۸۷۸ بر شام و ثُغور نيز مستولى شد (← ابناثير، ج ۷، ص ۲۵۷، ۳۱۶ـ۳۱۷)، خود را متعهد به دفاع از مرزها و جهاد با روميان دانست و در پى آن، مواجهه نظامى امارتهاى اسلامى به نيابت از حكومت عباسى با روميان آغاز شد و در دوره امارت وى، همچنان ادامه يافت. در سالهاى ۲۶۴ تا ۲۷۰، بارها حمله و نفوذ به نواحى داخلى امپراتورى روم و لشكركشيهاى روميان به قلمرو عباسيان صورت گرفت (← طبرى، ج ۹، ص ۵۳۳ـ۵۳۴، ۵۴۴ـ۵۴۵، ۵۴۹، ۵۵۳، ۶۱۲، ۶۶۶؛ ابناثير، ج ۷، ص ۳۰۸ـ۳۰۹، ۳۱۲، ۳۱۷، ۳۲۷ـ۳۲۸، ۳۳۲ـ۳۳۳، ۳۳۶، ۳۷۳، ۳۹۶، ۴۰۶ـ۴۰۷). در دوره جانشينان احمدبن طولون نيز، حملات امراى طولونى و عباسى به سرزمين روم و لشكركشيهاى روميان به ثغور ادامه يافت ( ←طبرى، ج ۱۰، ص ۲۷، ۳۸، ۶۳، ۶۸، ۷۵ـ۷۶، ۸۵). در ۲۸۳/۸۹۶، هنگامىكه بلغارها (روايت طبرى : صَقالبه) قسطنطنيه را محاصره كردند، لئوى ششم (امپراتور روم) ناگزير از مسلمانان قلمرو خود كمك گرفت و آنان را برضد دشمن خويش مسلح كرد (همان، ج۱۰، ص ۴۵). از رويدادهاى اين دوره كه براى جبهه اسلامى در مقابل روم شرقى شكست محسوب مىشد، آن بود كه در ۲۸۷/ ۹۰۰ وَصيف، خادمِ محمدبن ابىالساج (حاكم آذربايجان و ارمنستان)، به ملطيه رفت تا بعدآ فرمان حكومت ثغور را از خليفه معتضد بگيرد و به اتفاق ابنابىالساج به مصر حمله و آنجا را فتح كنند. معتضد براى دستگيرى وى با لشكريانش به مصّيصه رفت و دستور داد تمام كشتيهاى جنگى طرسوس را، كه اهالى آن با وصيف همراهى كرده بودند، بسوزانند و اين كار خاطر روميان را از حملات دريايى مسلمانان از آن ناحيه، آسوده كرد ( ←همان، ج۱۰، ص۷۹ـ۸۱؛ ابناثير، ج۷، ص۴۹۷ـ ۴۹۸). در ۸ شعبان ۲۸۳/۲۰ سپتامبر ۸۹۶، در دوره معتضد و امپراتور لئوى ششم و به كوشش احمدبن طُغان (امير طولونيان بر ثغور شام)، مبادله اسرا انجام شد و نزديك ۲۵۰۰ اسير مسلمان آزاد شدند (← طبرى، ج۱۰، ص ۴۶؛ مسعودى، التنبيه، ص ۱۹۲). بعدآ نيز در ۲۹۰/۹۰۳، مكتفى عباسى و لئوى ششم هدايايى براى يكديگر فرستادند و بر مبادله اسيران توافق كردند (← طبرى، ج ۱۰، ص ۹۸، ۱۰۷). باوجوداين، مشغولبودن خليفه عباسى و طولونيان به جنگ با قرامطه در شام، به روميها فرصت داد تا در ۲۹۱/۹۰۴، يكصدهزار جنگجو به ثغور بفرستند. گروهى از آنها به حدث حمله و مسلمانان را اسير كردند و آنجا را سوزاندند. در همين سال، گروهى از مسلمانان نيز از طرسوس به سرزمين روم حمله كردند و بار ديگر انطاليه را به جنگ گشودند (← همان، ج ۱۰، ص ۹۴ـ ۱۱۷؛ ابناثير، ج ۷، ص ۵۱۱ـ۵۱۲، ۵۲۳ـ ۵۲۶، ۵۳۰ـ۵۳۳). در سال بعد (۲۹۲/۹۰۵)، حكومت روم و عباسيان شمارى از اسيران را مبادله كردند، اما بهسبب بدعهدى روميان اين كار ناتمام ماند (طبرى، ج ۱۰، ص۱۲۰؛ مسعودى، التنبيه، همانجا). در ۲۹۳/۹۰۶، روميان به شهر قُورُس (از توابع حلب) حمله كردند و مردم آن را كشتند و اسير كردند و مسجد شهر را به آتش كشيدند. در آغاز سال بعد (۲۹۴)، رستمبن بردو/ بردوا فَرغانى، امير طرسوس و ساير ثغور، همراه ابنكَيغَلَغ (سردار ترك) كه به آنجا رفته بود، به روم حمله و قلعههايى را تصرف كرد. در همان سال، بطريق آندرونيكوس[۱۹۴] از سرداران رومى كه بر امپراتور شورش كرده و از مكتفى امان گرفته بود، اسراى مسلمان قلعه خود را آزاد كرد. در پى آن، رستم با لشكرش براى حمايت او و اسيران آزادشده از تعرض روميان حركت كرد و به قونيه رسيد و آن را ويران كرد. ازاينرو، لئوى ششم پيكى نزد مكتفى فرستاد و خواهان مبادله اسيران شد. اين درخواست پذيرفته شد و در اواخر سال بعد (۲۹۵)، نزديك سههزار اسير مسلمان آزاد شدند (← طبرى، ج ۱۰، ص ۱۲۹ـ۱۳۰، ۱۳۴ـ۱۳۵، ۱۳۸، با اين ملاحظه كه اسراى مسلمان آزادشده را سيصدهزار نوشتهاست؛ مسعودى، التنبيه، ص ۱۹۲ـ۱۹۳؛ مقريزى، ج ۳، ص ۶۰۹). با اين حال، در سالهاى بعد (۲۹۶ـ۳۰۲)، حملات سپاهيان عباسى به روم شرقى همچنان ادامه داشت (← طبرى، ج۱۰، ص ۱۴۳ـ۱۴۵، ۱۴۷، ۱۴۹ـ۱۵۰). در ۳۰۳/ ۹۱۵، در پى آنكه حسينبن حَمدان* (امير حَمدانى) در جزيره بر مقتدر عباسى (حك : ۲۹۵ـ۳۲۰) شوريد، روميان فرصت را غنيمت شمردند و به ثغور جزيره و شام حمله كردند و غازيان اهل طرسوس و مرعش و شمشاط را شكست دادند و حدود پنجاههزار تن از مسلمانان را اسير كردند. به دنبال آن، مقتدر ضمن كمك مالى، سپاهيانى به ثغور فرستاد كه روميان را در چندين نبرد شكست دادند. چنانكه مونس خادم در سال بعد (۳۰۴) قلعههاى بسيارى را در سرزمين روم فتح كرد. ازاينرو، در محرّم ۳۰۵/ ژوئيه ۹۱۷، قسطنطين هفتم (حك بار اول: ح ۳۰۱ـ۳۰۸/۹۱۳ـ۹۲۰)، امپراتور روم، با فرستادن پيكى خواستار متاركه جنگ و مبادله اسيران شد (← قرطبى، ص ۵۴، ۶۲؛ ابناثير، ج ۸، ص ۹۲ـ۹۶، ۱۰۶ـ ۱۰۸؛ ابنخلدون، ج ۳، ص ۴۷۹). حملات پياپى سپاهيان عباسى در سالهاى ۳۰۶ تا ۳۱۲/ ۹۱۸ـ۹۲۴ به قلمرو روم شرقى باعث شد تا در ۳۱۲، امپراتور رومانوس لكاپنوس[۱۹۵] (رومانوس اول)، سفيرى با هداياى بسيار نزد مقتدر عباسى بفرستد و تقاضاى متاركه جنگ و مبادله اسيران كند (← ابناثير، ج ۸، ص ۱۱۵، ۱۳۸، ۱۴۵، ۱۵۷). در رجب/ سپتامبر ـ اكتبر سال بعد، مبادله انجام شد و نزديك به چهارهزار اسير مسلمان آزاد شدند (← مسعودى، التنبيه، ص ۱۹۳). ضعف واليان ثغور و كوتاهى مقتدر عباسى در كمك به مدافعان ثغور باعث شد، رومانوس جرأت يابد و در ۳۱۳/ ۹۲۵، از مردم ثغور درخواست خراج كند و چون خواست او انجام نشد، به ثغور حمله و آنها را ويران كرد. در ۳۱۴/۹۲۶، لشكريان رومى وارد ملطيه شدند و در شانزده روز، شهر و روستاهاى اطراف را تخريب و غارت و مردم را اسير كردند. در مقابل، اهالى طرسوس به بلاد روم حمله كردند. در سال بعد (۳۱۵) نيز، به بلاد روم تاختند، اما مغلوب روميان شدند و چهارصد تن از آنان اسير و دستبسته كشته شدند. در همين سال، روميان سميساط* را غارت كردند. دامستيكوس (سردار رومى) نيز با لشكرى بزرگ شهر دَوين*/ دَبيل در ارمنستان را محاصره كرد و با منجنيق و آتش يونانى كوبيد، اما مردم شهر پيروز شدند و بسيارى از دشمنان را از پاى درآوردند (← ابناثير، ج ۸، ص ۱۶۰، ۱۶۷، ۱۶۹، ۱۷۷ـ۱۷۸). در ۳۱۶/۹۲۸، دامستيكوس با لشكرى بزرگ بار ديگر به ارمنستان حمله كرد و شهرهاى اَخلاط*/ خِلاط و بِدْليس* را محاصره كرد و مردم آنها ناگزير با او مصالحه كردند. اهالى اَرزَن* شهر را ترك كردند و چون مردم ثغور جزيره، مانند ملطيه، مَيّافارقين*، آمِد و ارزن از كمك مقتدر عباسى نااميد شدند، ناگزير در ۳۱۷/۹۲۹ با روميان صلح كردند و شهرهايشان تحت سلطه روميان درآمد (همان، ج ۸، ص ۱۹۸ـ۱۹۹، ۲۱۳؛ ابنخلدون، ج ۳، ص ۴۸۰). در ۳۱۹/۹۳۱، والى طرسوس دو بار به روم لشكر كشيد و روميان را شكست داد. سپس، راهى عمّوريه شد و تا انقره پيش رفت و با اسير و غنيمت بسيار به طرسوس بازگشت. در همين سال، ابندَيرانى (حاكم يكى از شهرهاى ارمنستان) و برخى ديگر از ارمنيها روميان را به لشكركشى به شهرهاى اسلامى برانگيختند و آنان را برضد مسلمانان يارى كردند. در اين حملات، روميان شهرهايى از ارمنستان را ويران كردند و بسيارى از مسلمانان را كشتند و اسير كردند. در پى آن، مُفلِح غلام يوسفبن ابىالساج، والى آذربايجان، با لشكرى بزرگ به ارمنستان تاخت و حمله روميان را تلافى كرد (← ابناثير، ج ۸، ص ۲۳۳ـ۲۳۴). وضع حكومت عباسيان از زمان تأسيس منصب اميرالامراء* تا استيلاى آلبويه بر بغداد (۳۲۴ـ۳۳۴/۹۳۶ـ۹۴۶) آشفتهتر از قبل شد (← همان، ج ۸، ص ۳۲۲ـ۳۲۴) و از آن پس، حمدانيان عهدهدار مقابله با روميان شدند (← ادامه مقاله، بخش ۳، قسمت ز: حمدانيان).

منابع : ابناثير؛ ابنأعثم كوفى، كتاب الفتوح، چاپ على شيرى، بيروت ۱۴۱۱/۱۹۹۱؛ ابنخلدون؛ ابنسعد؛ ابنعساكر؛ قاسمبن سلام ابوعُبَيْد، كتابالاموال، چاپ محمد خليل هراس، بيروت ۱۴۰۸/۱۹۸۸؛ يعقوببن ابراهيم ابويوسف، كتاب الخراج، بيروت ۱۳۹۹/۱۹۷۹؛ على احمدىميانجى، كتاب مكاتيبالرسول، ]تهران[ ۱۳۶۳ش؛ اسد رستم، الروم: فى سياستهم، و حضارتهم، و دينهم، و ثقافتهم و صِلاتهم بالعرب، بيروت ۱۹۵۵ـ۱۹۵۶؛ احمدبن يحيى بَلاذُرى، فتوحالبلدان، چاپ عبداللّه انيس طباع و عمر انيس طباع، بيروت ۱۴۰۷/۱۹۸۷؛ همو، كتاب جُمَل من انساب الاشراف، چاپ سهيل زكار و رياض زركلى، بيروت ۱۴۱۷/۱۹۹۶؛ ابراهيمبن محمد بيهقى، المحاسن و المساوى، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره ?]۱۳۸۰/ ۱۹۶۱[؛ جوادعلى، المفصل فى تاريخ العرب قبلالاسلام، بغداد ۱۴۱۳/۱۹۹۳؛ حسين مؤنس، تاريخ قريش: دراسة فى تاريخ اصغر قبيلة عربية جعلها الاسلام اعظم قبيلة فى تاريخ البشر، جده ۱۴۰۸/۱۹۸۸؛ خليفةبن خياط، تاريخ خليفةبن خياط، چاپ مصطفى نجيب فوّاز و حكمت كشلىفوّاز، بيروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵؛ احمدبن داوود دينورى، الاخبار الطِّوال، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ۱۹۶۰، چاپ افست قم ۱۳۶۸ش؛ سام عبدالعزيز فرج، العلاقات بين الامبراطورية البيزنطية و الدولة الاموية حتى منتصف القرن الثامن الميلادى، اسكندريه ۱۹۸۱؛ ويكتور سحّاب، إيلاف قريش: رحلة الشتاء و الصيف، بيروت ۱۹۹۲؛ سيد عبدالعزيز سالم و احمد مختار عبادى، تاريخ البحرية الاسلامية فى مصر و الشام، بيروت ۱۹۸۱؛ محمدبن يوسف صالحىشامى، سُبُلالهدى و الرشاد فى سيرة خيرالعباد، چاپ عادل احمد عبدالموجود و على محمد معوض، بيروت ۱۴۱۴/۱۹۹۳؛ طبرى، تاريخ (بيروت)؛ محمدسهيل طقوش، تاريخ الدولة الاموية، بيروت ۱۴۲۸/ ۲۰۰۸؛ عبدالشافى محمد عبداللطيف، العالم الاسلامى فى العصر الاموى: ۴۱ـ۱۳۲ه / ۶۶۱ـ۷۵۰م، قاهره ۱۴۲۹/۲۰۰۸؛ ابراهيم احمد عدوى، الامويون و البيزنطيون، فيوم، مصر ۱۴۱۴/۱۹۹۴؛ العيون و الحدائق فى اخبار الحقائق، ج ۳، چاپ دخويه، ليدن: بريل، ۱۸۷۱، چاپ افست بغداد ]بىتا.[؛ فتحىعثمان، الحدود الاسلامية البيزنطية بين الاحتكاك الحربى و الاتصال الحضارى، قاهره ?] ۱۹۶۶[؛ عريببن سعد قرطبى، صلة تاريخ الطبرى، در محمدبن جرير طبرى، تاريخ الطبرى: تاريخ الامم و الملوك، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، ج ۱۱، بيروت ]بىتا.[؛ آرچيبالد راس لوئيس، القوى البحرية و التجارية فى حوض البحر المتوسط (۵۰۰ـ۱۱۰۰م)، ترجمة احمد محمد عيسى، قاهره ?] ۱۹۶۰[؛ مسعودى، التنبيه؛ همو، مروج (بيروت)؛ مسكويه؛ احمدبن على مَقريزى، المواعظ و الاعتبار فى ذكر الخطط و الآثار، چاپ ايمن فؤاد سيد، لندن ۱۴۲۲ـ۱۴۲۵/۲۰۰۲ـ۲۰۰۴؛ موفق سالم نورى، العلاقات العباسية البيزنطية: ۱۳۲ـ۲۴۷ه / ۷۵۰ـ۸۶۱م، بغداد ۱۹۹۰؛ محمدبن عمر واقدى، كتاب المغازى، چاپ مارسدن جونز، لندن ۱۹۶۶، چاپ افست قاهره ]بىتا.[؛ ياقوتحَمَوى؛ يعقوبى، تاريخ؛

Timothy E. Gregory, A history of Byzantium, Malden, Mass. ۲۰۰۵; George Ostrogorsky, History of the Byzantine state, tr. Joan Hussey, Oxford ۱۹۵۶; Mu¤hammad b. Jar¦ âr T¤ abar¦ â, The History of al-T¤ abar¦ i = Ta’r¦ ik al-rusul wa’l-mul¦uk, translated and annotated by Franz Rosenthal et al., Albany ۱۹۸۵-[۱۹۹۹]; Warren Treadgold, A history of the Byzantine state and society, Stanford, Calif. ۱۹۹۷.

/ زهير صياميان گرجى و ستار عودى و محمدرضا ناجى /

د) امويان اندلس. در منابع تاريخى، نشانهاى از وجود فعاليت سياسى و مناسبات دوستانه دائم يا مبادله منظم هيئتها و سفارتها ميان حكومتهاى روم شرقى و امويان اندلس ديده نمىشود. امويان از بدو تأسيس حكومتشان در اندلس در ۱۳۸، تا حدود يك قرن مشغول محكمكردن پايههاى حكومتشان بودند و براى برقرارى مناسبات با ديگر ملتها و حكومتها، كمتر فرصت داشتند (رَحيلى، ص ۱۳۹؛ حَجّى، ص ۲۷؛ نيز ← امويان اندلس*). ظاهرآ مناسبات امويان اندلس و روم شرقى بهطوركلى خوب و دوستانه بودهاست. آنان يك بار در ۲۱۴/ ۸۲۹، در عملياتى مشترك برضد عباسيان همراه شدند و سپاهى از طُرطوشه* (تورتوسا[۱۹۶] ، در مشرق اندلس) براى مشاركت در حمله به جزيره صِقِلّيّه*، كه اَغلَبيان (سلسله وفادار به خلفاى عباسى) در ۲۱۲/ ۸۲۷ آن را فتح كرده بودند، حركت كرد، اما اين سپاه به زودى از جنگ عقبنشينى كرد (لوئيس[۱۹۷] ، ص ۲۲۸ـ۲۲۹). از منابع تاريخى گوناگون معلوم مىشود، حدود ده سفير و هيئت سياسى ميان دو طرف ردوبدل شده كه در بيشتر آنها ابتكار عمل به دست روميان و به قصد درخواست كمك از حكومت اندلس در موارد خاص، يا برقرارى مناسبات دوستانه بودهاست. در ۲۲۵/ ۸۴۰، نخستين هيئت سياسى روم شرقى ظاهرآ از راه دريا وارد قُرطُبه (كوردوبا[۱۹۸] ، پايتخت امويان اندلس) شد (حجّى، ص ۲۷ـ۲۹، ۴۰). در اين سال، امپراتور روم، تئوفيلوس[۱۹۹] (حك : ۲۱۴ـ۲۲۷/ ۸۲۹ ـ۸۴۲)، هيئتى به سرپرستى قرطيوس[۲۰۰] (مترجم دربارش) با هداياى نفيس و نامهاى مخصوص به نزد عبدالرحمانبن حَكَم اموى (عبدالرحمان دوم*؛ حك : ۲۰۶ـ۲۳۸) به قرطبه فرستاد. امپراتور در نامهاش دو خليفه عباسى، مأمون و معتصم، را به نام مادرانشان كه كنيز بودند، خطاب كرده بود و از حملاتشان به قلمرو روم شرقى ابراز نارضايتى كرده بود. او سعى نموده بود با بهرهگيرى از دشمنى ميان عباسيان و امويان اندلس، امير اموى را با وعده يارى براى بازپسگرفتن خلافت نياكانش در مشرق جهان اسلام، تطميع و تحريك كند و سرانجام، از وى خواسته بود در پسگرفتن جزيره اَقريطِش* (كرت)[۲۰۱] ، كه از ۲۱۲/ ۸۲۷ مردمانى از اندلس به رهبرى ابوحَفص عمربن شعيب بلوطى آن را تصرف كرده بودند، كمك كند (← ابنحيّان، ۱۴۲۴، سفر۲، ص ۴۳۰ـ۴۳۵؛ ابنخلدون، ج ۴، ص ۱۶۶؛ مَقَّرى، ۱۳۸۸، ج ۱، ص ۳۴۶ـ۳۴۷؛ قس ابنسعيد مغربى، ج ۱، ص ۴۸). از نظر حجّى (ص ۳۱ـ۳۲)، حمله قاطع معتصم عباسى در ۲۲۳/ ۸۳۸ به عَمّوريه* در قلمرو روم، كه در پاسخ حملات تئوفيلوس به ثُغور* صورت گرفت، از عواملى بود كه امپراتور روم را به نوشتن اين نامه براى امير اموى واداشت تا شايد بتواند با وى پيمانى برضد عباسيان ببندد، اما ظاهرآ اين تلاش به نتيجه نرسيد (← واسيليف[۲۰۲] ، ج ۱، ص ۱۸۶ـ۱۸۷؛ رحيلى، ص ۱۴۷ـ ۱۴۹). همچنين به نظر مىرسد، شكست امپراتور ميخائيل دوم (حك : ۲۰۵ـ۲۱۴/ ۸۲۰ـ۸۲۹) و سپس، تئوفيلوس در نبردهاى مختلف با مسلمانان اقريطش و ناتوانى از بازپسگرفتن آن جزيره، باعث نوشتن اين نامه و درخواست كمك شده باشد (← لوى ـ پرووانسال[۲۰۳] ، ص۹۷ـ۹۹، ۱۰۳ـ۱۰۴، ۱۱۸؛ واسيليف، ج ۱، ص ۶۰ـ۶۱). اميرعبدالرحمان در پاسخ به امپراتور روم، شاعر و حكيم و سياستدان باتجربه اندلسى، يحيىبن حَكَم بَكرى جَيّانى (متوفى ۲۵۰) معروف به غَزال*، و اديب يحيىبن حبيب معروف به مُنَيقله را با هيئتى براى نخستين بار راهى قسطنطنيه كرد. اين هيئت كه حامل نامه عبدالرحمان براى تئوفيلوس بود، از شهر مُرسيه[۲۰۴] در جنوبشرقى اندلس حركت كرد و از راه درياى مديترانه و پس از سفرى مشقتبار به قسطنطنيه رسيد و نامه عبدالرحمان را به امپراتور تسليم كرد. عبدالرحمان در اين نامه ضمن ابراز تمايل به داشتن مناسبات خوب با حكومت روم و اميدوارى در بازگشت خلافت اجدادش به مشرق جهان اسلام، مسئله مسلمانان اقريطش را هوشمندانه با حكومت عباسيان مرتبط دانست و خود را از هرگونه مسئوليت در اينباره مبرا ساخت. اين هيئت سرانجام پس از چند ماه اقامت در قسطنطنيه و اتمام مأموريتش كه منجر به تقويت مناسبات دوستانه ميان دو طرف شد، در ۲۲۵ از راه دريا به اندلس بازگشت (← ابنحيّان، ۱۴۲۴، سفر۲، ص۳۵۰، ۳۶۵، ۴۳۰ـ۴۳۵؛ حُمَيْدى، ص ۳۷۴ـ۳۷۵؛ ابندِحْيَه، ص ۱۳۸ـ۱۴۱؛ نيز ← محمد عبداللّه عنان، عصر۱، قسم ۱، ص ۲۸۲ـ۲۸۳؛ حجّى، ص ۵۵ـ۶۵). عبدالرحمانبن محمد (عبدالرحمان سوم*) ملقب به الناصر (حك : ۳۰۰ـ۳۵۰) هنگامى كه حكومت امويان در اندلس به اوج اقتدار و شكوه خود رسيده و خلافت عباسيان در شرق اسلامى به ضعف گراييده بود، در ۳۱۶ در قرطبه خود را خليفه خواند. پس از آن، پادشاهان و رهبران اروپايى سفيران و هيئتهايى براى استحكام مناسباتشان به دربار قرطبه مىفرستادند و مناسبات اندلس و قسطنطنيه در سده چهارم رونق يافت (← ابنحيّان، ۱۹۷۹، ج ۵، ص ۲۴۱ـ۲۴۲؛ مقّرى، ۱۳۸۸، ج ۱، ص ۳۵۳ـ ۳۵۴، ۳۶۳ـ۳۶۶؛ همو، ۱۳۹۸، ج ۲، ص ۲۵۸؛ نيز ← محمد عبداللّه عنان، عصر۱، قسم ۲، ص ۴۲۹ـ۴۳۰، ۴۵۱ـ۴۵۲). در منابع اسلامى، از چند هيئت سياسى سخن گفته شدهاست كه ميان امپراتور روم، قسطنطين هفتم، و عبدالرحمان الناصر ردوبدل شدند و همه در نيمهدوم فرمانروايى آن دو بودند (حجّى، ص ۷۲، ۹۹). اين هيئتها كه ظاهرآ براى ايجاد و تقويت مناسبات دوستانه فرستاده مىشدند (← مقّرى، ۱۳۸۸، ج ۱، ص ۳۶۶)، احيانآ با پيشنهاد ازدواج دربارى (← ابنابّار، ج ۱، ص ۲۶۹) و اهداى برخى كتابهاى علمى (ازجمله پزشكى) و فرستادن استادان اين علوم از قسطنطنيه به قرطبه توأم بودهاست (← ادامه مقاله). بنا به روايتى در ۳۳۶/ ۹۴۷ و به روايت ديگر در ۳۳۸/ ۹۴۹، قسطنطين هفتم هيئتى متشكل از چهار تن از قسطنطنيه به دربار الناصر در قرطبه فرستاد. اين هيئت حامل هدايايى نفيس و نامه امپراتور بود، در ۱۱ ربيعالاول/ ۳۰ سپتامبر همان سال، الناصر از كاخ الزهراء به كاخ قرطبه رفت و در مراسمى بسيار باشكوه، با حضور سرداران و بزرگان دربار و ادبا و علما، در كاخ پرتجمل قرطبه از سفيران قسطنطين استقبال كرد (← ابنخلدون، ج ۴، ص ۱۸۳؛ مقّرى، ۱۳۸۸، ج ۱، ص ۳۶۶ـ۳۶۸؛ نيز ← محمد عبداللّه عنان، عصر۱، قسم ۲، ص ۴۵۲ـ۴۵۴؛ حجّى، ص ۷۳ـ ۷۹). مورخان از متن نامه و هداياى امپراتور روم ياد نكردهاند. هدف قسطنطنين نيز از فرستادن اين سفرا به دربار قرطبه به روشنى معلوم نيست، اما به نظر مىرسد افزون بر برقرارى مناسبات دوستانه با خلافت اموى (← ابنخطيب، ص ۳۷)، احتمالا پيشنهاد همپيمانى دو فرمانروا برضد فاطميان مصر، يا درخواست مجدد قسطنطين از الناصر براى يارى در پسگرفتن جزيره اقريطش (← عرينى، ص ۴۲۵ـ۴۲۶؛ راجحى، ص ۵۹ـ ۶۰) مطرح بودهاست. سليمانبن حَسّان معروف به ابنجُلجُل (زنده در ۳۷۷)، پزشك مشهور اندلسى، نيز از سفارتى در ۳۳۷/ ۹۴۸ و به روايتى، پيش از ۳۴۰/ ۹۵۱ ياد كرده و پارهاى از متن نامه امپراتور روم شرقى را در خصوص دو كتاب ارزنده نقل كردهاست: متن يونانى الحشائشِ ديوسكوريدس*، پزشك و داروساز و گياهشناس مشهور يونانى، و كتابى در تاريخ به زبان لاتين[۲۰۵] ، اثر پاولوس اوروسيوس[۲۰۶] ، روحانى متأله و مورخ مسيحى اسپانيايى. اين دو كتاب را قسطنطين براى الناصر فرستاده بود (← ابنابىاُصَيبعه، ص ۴۹۳ـ۴۹۴؛ ذهبى، حوادث و وفيات ۳۸۱ـ۴۰۰ه .، ص ۲۱۳؛ با اين ملاحظه كه نام امپراتور را رومانوس (در منابع عربى: ارمانوس/ ارمانيوس) نوشتهاند؛ نيز ← ابنجُلجُل، مقدمه فؤادسيد، ص يع ـ كا؛ عبادة عبدالرحمان كُحَيلَه، ص ۱۲۵ـ۱۴۷). با وجود روايات متعدد درباره ورود هيئتهاى سياسى روم شرقى به اندلس كه تاريخ آنها به سالهاى ۳۳۴، ۳۳۶، ۳۳۷ و ۳۳۸ بازمىگردد (← ابنابىاصيبعه، همانجا؛ ابنعذارى، ج ۲، ص ۲۱۳، ۲۱۵؛ ابنخلدون، همانجا؛ مقّرى، ۱۳۸۸، ج ۱، ص ۳۶۴، ۳۶۶) و همچنين روايتى بدون تاريخ (← ابنخطيب، همانجا)، به نظر حجّى (ص ۷۱ـ۷۵، ۸۷ـ۹۱)، اين روايات همه گزارشهايى از يك سفارتاند (سال ۳۳۶)، كه آن نيز به سفارت سال ۳۳۸ منتهى شدهاست. هيئت رومى چندينبار با خليفه اموى ديدار كرد، كه از موضوع آنها اطلاع چندانى در دست نيست. هيئت رومى پس از انجامدادن مأموريت خود و بيش از يك سال اقامت در قرطبه، به قسطنطنيه بازگشت (← مقّرى، ۱۳۹۸، ج ۲، ص ۲۵۸ـ۲۶۱). الناصر به همراه اين هيئت، هداياى فاخر و فرستاده مخصوص خود، هشامبن كُلَيب، و به روايتى هشامبن هُذَيل را روانه كرد تا بر پيمان صلح ميان دو طرف تأكيد كند (ابنخلدون، همانجا؛ مقّرى، ۱۳۸۸، ج ۱، ص ۳۶۵). ظاهرآ در ۳۳۷/ ۹۴۸، فرستاده الناصر وارد قسطنطنيه شد و قسطنطين وى را به حضور پذيرفت. اين هيئت در ۳۳۸/ ۹۴۹ به قرطبه بازگشت و قسطنطين همراه آنها هيئت ديگرى را نزد الناصر فرستاد، اما از جزئيات مأموريت آن اطلاعى در دست نيست (← ابنخلدون، همانجا؛ نيز ← >وقايعنامه امپراتورى روم شرقى<[۲۰۷] ، ص۳۱۰؛ حجّى، ص ۹۳ـ۹۴). احتمالا در سفارت سال ۳۳۸، الناصر از قسطنطين خواسته بود مترجمى مسلط به يونانى و لاتين به نزدش بفرستد تا الحشائش را براى اهل علم اندلس ترجمه و تفهيم كند و در پاسخ به اين درخواست، قسطنطين، نيكولائوسِ[۲۰۸] راهب را به قرطبه فرستاد. نيكولائوس در ۳۴۰/ ۹۵۱ به اندلس رسيد و به پزشكان قرطبه در فهم آن كتاب كمك نمود و ابنجلجل با وى ديدار كرد. نيكولائوس در آغاز خلافت حَكَمبن عبدالرحمان* (حكم دوم) مستنصرباللّه (حك : ۳۵۰ـ۳۶۶) درگذشت (← ابنابىاصيبعه؛ ذهبى، همانجاها؛ ← ديوسكوريدس*). به دنبال تعرض دريانوردان اندلسى به كشتى صقلّيه در ۳۴۳ يا ۳۴۴/ ۹۵۴ يا ۹۵۵، حسنبن على كلبى (عامل صقلّيه) به دستور المعز فاطمى به شهر المَريّه* (آلمريا)[۲۰۹] ، پايگاه دريايى امويان در ساحل جنوبشرقى اندلس، حمله كرد و كشتيهاى آنجا را به آتش كشيد و شهر را غارت كرد. در پى آن، الناصر براى قسطنطين نامه نوشت و هدايايى فرستاد و از وى كمك خواست و سال بعد، خود ناوگانى از اندلس روانه كرد. قسطنطين نيز كه مىخواست جزيره صقلّيه را از دست فاطميان بيرون آورد، دشمنى ميان امويان و فاطميان را غنيمت شمرد و كشتيهايى از قسطنطنيه به يارى الناصر فرستاد. در عين حال، قسطنطين به المعز نامه نوشت و درخواست همپيمانى با وى كرد، اما المعز نپذيرفت و در ۳۴۵/ ۹۵۶ در نبرد دريايى شديدى ناوگان روم شرقى را شكست داد (قاضى نعمان، ص ۱۶۴ـ۱۶۶؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۱۲ـ۵۱۳؛ ادريس عمادالدين قرشى، ص ۵۸۱ ـ۵۸۶؛ نيز ← محمد جمالالدين سرور، ص۲۲۰ـ۲۲۱). با وجود آنكه قسطنطين هفتم در ۳۴۶/ ۹۵۷، صلحى به مدت پنج سال با المعز منعقد نمود (← قاضى نعمان، ص ۴۴۲ـ۴۴۳ و ص ۴۴۳، پانويس ۱)، از سوى ديگر، تلاش كرد با توجه به دوستى و همپيمانىاش با الناصر، وى را برضد فاطميان برانگيزد، اما بهرغم رفتوآمد هيئتها به اين مقصود نرسيد (عرينى، ص ۴۲۸؛ >وقايعنامه امپراتورى رومشرقى<، ص ۳۱۴). فاطميان كه تصور مىكردند مراودات و مبادله هيئتها ميان قسطنطنيه و قرطبه برضد آنان انجام مىگيرد، الناصر را به اتحاد با دشمنان اسلام برضد دولتى اسلامى متهم كردند (← قاضى نعمان، ص ۱۶۶). در پى تقويت مناسبات دوستانه ميان قسطنطين و الناصر، امپراتور مصالح ساختمانى مانند كاشى و سنگهاى رنگى و ستونهاى مرمر براى خليفه اموى هديه فرستاد يا نمايندگان الناصر اين مصالح را به قرطبه بردند كه از آنها در بازسازى مسجدجامع قرطبه و بناى مدينةالزهراء (حدود هشت كيلومترى شمالغربى قرطبه) و كاخهاى آن (از ۳۲۵ تا ۳۲۷/ ۹۳۷ـ۹۳۹) استفاده شد، اما تاريخ اين مبادلات معلوم نيست (← ابنغالب، ص ۳۱ـ۳۲؛ ابنعذارى، ج ۲، ص ۲۲۸، ۲۳۱ـ ۲۳۲؛ ابنخطيب، ص ۳۸؛ مقّرى، ۱۳۸۸، ج ۱، ص ۵۲۶ـ ۵۲۷، ۵۴۱، ۵۶۶، ۵۶۸). الناصر همچنين مهندسان و بنّاهاى ماهر را از جاهاى مختلف، ازجمله قسطنطنيه، فراخواند و آنها را براى ساختن بناهاى خود بهكار گرفت (ابنخلدون، ج ۴، ص ۱۸۴ـ۱۸۵). در ۱۵ محرّم ۳۵۰/ ۶ مارس ۹۶۱، امپراتور رومانوس دوم، پسر قسطنطين هفتم، با ناوگان دريايى بزرگى به حاكميت ديرپاى مسلمانان بر جزيره مهم اقريطش پايان داد (← قاضى نعمان، ص ۴۴۳؛ انطاكى، ص ۹۵ـ۹۶؛ نيز ← اقريطش*). پس از الناصر، چون پسرش حَكَم مستنصر در قرطبه به خلافت رسيد (رمضان ۳۵۰)، تصميم گرفت مسجدجامع قرطبه را بازسازى كند و توسعه دهد. به اين منظور، هيئتى نزد رومانوس فرستاد و از او خواست مقدارى سنگ و كاشى تزيينى و صنعتگرى ماهر برايش بفرستد. چون بازسازى مسجدجامع قرطبه نخستين فرمان و خواست حكم بود و بازسازى آن از ۴ جمادىالآخره ۳۵۱ تا ۳۵۵ به طول انجاميد، احتمالا هيئت اعزامى خليفه اموى در ۳۵۱ وارد قسطنطنيه شده بودهاست. اين هيئت درخواست خليفه را مطرح نمود و پس از موافقت امپراتور روم با ۳۲۰ خروار سنگ و كاشى تزيينى و صنعتگرى ماهر در ۳۵۴/ ۹۶۵، در دوره امپراتور نيكفوروس فوكاس (حك : ۳۵۲ـ۳۵۹/ ۹۶۳ـ۹۶۹)، بهاندلس بازگشت. پسازآنكه صنعتگران اندلسى هنر كاشىكارى را از صنعتگر رومى آموختند، حَكَم وى را با احترام و هداياى بسيار به روم بازگرداند (ابنعذارى، ج ۲، ص ۲۳۳، ۲۳۶ـ۲۳۸، ۲۴۱؛ ابنخطيب، ص ۴۲؛ نيز ← سيدعبدالعزيز سالم، ج ۱، ص ۳۳۹؛ حجّى، ص ۱۰۵ـ۱۰۸). در ۲۳ جمادىالاولى ۳۶۱/ ۱۲ مارس ۹۷۲، قسطنطين مَلَقى، فرستاده امپراتور يوآنس زيميسكس، به قرطبه رفت و خليفه اموى او را به حضور پذيرفت و احترام نمود (← ابنحيّان، ۱۹۶۵، ص ۷۱ـ۷۲). هدف از اين سفارت معلوم نيست و احتمالا فقط براى تقويت مناسبات دوستانه بودهاست (رحيلى، ص ۱۶۸ـ۱۶۹؛ حجّى، ص ۱۰۹ـ۱۱۱). ابنكردبوس (ص۶۲ـ ۶۳ و ص۶۳، پانويس۳) از سفيرى سخن گفتهاست كه باسيليوس دوم، امپراتور روم، در دوره هشام دوم المؤيدبن حكم اموى (حك : ۳۶۶ـ۳۹۹) همزمان با تسلط حاجب محمدبن ابىعامر ملقب به المنصور بر اندلس، به قرطبه فرستاد، اما اطلاعى از هدف و تاريخ اين سفارت در دست نيست. در ۱۰ ذيحجه ۳۹۶/ ۷ سپتامبر ۱۰۰۶، فرستاده باسيليوس وارد اندلس شد و به حضور عبدالملك المظفر (پسر المنصور) رسيد كه پس از پدرش، حجابت هشام را بر عهده داشت و هدايايى به وى تقديم كرد و عدهاى از اهالى اندلس را، كه در اطراف جزاير مديترانه اسير روميان شده بودند، به وى تسليم نمود. اين هيئت برخلاف تمام هيئتهاى قبلى كه در قرطبه از آنها استقبال مىشد، با عبدالملك (كه پس از بازگشت از سفر جنگى به شمال اندلس، در مدينة سالم* يا مديناسلى[۲۱۰] ، در شمالشرقى اندلس، اردو زده بود) ملاقات كرد (ابنبَسّام، ج ۱، قسم ۴، ص ۸۶) و پس از پايان مأموريتش، كه ظاهرآ براى برقرارى مناسبات دوستى بود، با احترام تمام بدرقه شد و از راه دريا به قسطنطنيه بازگشت. با اين گزارش، اخبار راجع به تبادل هيئتهاى سياسى ميان روم شرقى و اندلس در دوره امويان قطع مىشود، زيرا دوره شكوفايى حكومت امويان بهسر آمد و دوره ضعف و انحطاط آن آغاز شد و با سقوط امويان در ۴۲۲/ ۱۰۳۱، به پايان خود رسيد (رحيلى، ص ۱۶۸ـ۱۷۰؛ حجّى، ص۱۱۵ـ۱۱۷).

منابع: ابنابّار، كتاب الحُلة السيراء، چاپ حسين مؤنس، قاهره ۱۹۶۳ـ۱۹۶۴؛ ابنابىاُصَيبعه، عيون الانباء فى طبقات الاطباء، چاپ نزار رضا، بيروت ] ۱۹۶۵[؛ ابناثير؛ ابنبَسّام، الذخيرة فى محاسن اهل الجزيرة، چاپ احسان عباس، بيروت ۱۳۹۸ـ۱۳۹۹/ ۱۹۷۸ـ۱۹۷۹؛ ابنجُلجُل، طبقات الاطباء و الحكماء، چاپ فؤاد سيد، قاهره ۱۹۵۵؛ ابنحيّان، كتاب المُقتبس، چاپ محمود على مكى، رياض ۱۴۲۴/ ۲۰۰۳؛ همو، المُقتبس، ج ۵، چاپ چالمتا، مادريد ۱۹۷۹؛ همو، المُقتبس فى اخبار بلد الاندلس، چاپ عبدالرحمان على حجّى، بيروت ?] ۱۹۶۵[؛ ابنخطيب، تاريخ اسبانية الاسلامية، او، كتاب اعمال الاعلام، چاپ لوى ـ پرووانسال، بيروت ۱۹۵۶؛ ابنخلدون؛ ابندِحْيَه، المطرب من اشعار اهل المغرب، چاپ ابراهيم ابيارى ، حامد عبدالمجيد، و احمد احمد بدوى، ]قاهره[ ۱۹۹۳؛ ابنسعيد مغربى، المُغرِب فى حُلَى المَغرب، چاپ شوقى ضيف، قاهره ]۱۹۷۸ـ ۱۹۸۰[؛ ابنعذارى، البيان المُغرِب فى اخبار الاندلس و المَغرب، ج ۲، چاپ ژ. س. كولن و ا. لوى ـ پرووانسال، بيروت ۱۹۸۳؛ ابنغالب، نص اندلسى جديد: قطعة من كتاب فرحة الانفس فى تاريخ الاندلس، چاپ لطفى عبدالبديع ، ]قاهره[ ۱۹۵۶؛ ابنكردبوس، تاريخ الاندلس لابن الكردبوس و وصفه لابن الشباط، چاپ احمد مختار عبّادى ، مادريد ۱۹۷۱؛ ادريس عمادالدين قرشى، تاريخ الخلفاء الفاطميين بالمغرب: القسم الخاص من كتاب عيون الاخبار، چاپ محمد يعلاوى، بيروت ۱۹۸۵؛ يحيىبن سعيد انطاكى، تاريخ الانطاكى، المعروف بصلة تاريخ اوتيخا، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، طرابلس ۱۹۹۰؛ عبدالرحمان على حَجّى، العلاقات الدبلوماسية بين الاندلس و بيزنطة حتى نهايةالقرن الرابع الهجرى، ابوظبى ۱۴۲۴/ ۲۰۰۳؛ محمدبن فتوح حُمَيْدى، جُذوَةُ المقتبس فى ذكر ولاة الاندلس، قاهره ۱۹۶۶؛ محمدبن احمد ذهبى، تاريخالاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، حوادث و وفيات ۳۸۱ـ۴۰۰ه .، بيروت ۱۴۱۳/ ۱۹۹۳؛ زكيه عبدالسلام راجحى، العلاقات السياسية و الحضارية بين الدولتين البيزنطية و الفاطمية: خلال الفترة (-۳۰۵ ۴۴۸ه / ۱۰۵۶-۹۱۷م)، بنغازى ۲۰۰۸؛ سليمان رَحيلى، السفارات الاسلامية الى الدولة البيزنطية : سفاراتالدول العباسية و الفاطمية و الاموية فى الاندلس، رياض ۱۴۱۴؛ سيدعبدالعزيز سالم، قرطبة حاضرة الخلافة فى الاندلس، بيروت ۱۹۷۱ـ۱۹۷۲؛ عبادة عبدالرحمان كُحَيلَه، «]حول[ كتاب التواريخ اباولوس اوروسيوس و ترجمته الاندلسية»، المجلة التاريخية المصرية، ج ۳۳ (۱۹۸۶)؛ سيد الباز عرينى، الدولة البيزنطية: ۳۲۳ـ۱۰۸۱م، بيروت ۱۹۸۲؛ نعمانبن محمد قاضىنعمان، كتاب المجالس و المسايرات، چاپ حبيب فقى، ابراهيم شبوح، و محمد يعلاوى، بيروت ۱۹۹۶؛ اواريست لوى ـ پرووانسال، الاسلام فى المغرب و الاندلس، ترجمة سيدمحمود عبدالعزيز سالم و محمد صلاحالدين حلمى، فجاله، مصر ?] ۱۹۵۶[؛ آرچيبالد راس لوئيس، القوى البحرية و التجارية فى حوض البحر المتوسط ( ۵۰۰ ـ ۱۱۰۰ م)، ترجمة احمد محمد عيسى، قاهره ?] ۱۹۶۰[؛ محمد جمالالدين سرور، سياسة الفاطميين الخارجية، ]قاهره ? ۱۳۹۳/ ۱۹۷۳[؛ محمد عبداللّه عنان، دولةالاسلام فى الاندلس، قاهره ۱۴۱۷/۱۹۹۷؛ احمدبن محمد مَقَّرى، ازهار الرياض فى اخبار عياض، ج ۲، چاپ مصطفى سقا، ابراهيم ابيارى، و عبدالحفيظ شلبى، ]رباط ?۱۳۹۸/ ۱۹۷۸[؛ همو، نفح الطيب، چاپ احسان عباس، بيروت ۱۳۸۸/ ۱۹۶۸؛

A Chronology of the Byzantine Empire, ed. Timothy Venning, Basingstoke, Engl.: Palgrave Macmillan, ۲۰۰۶; AlexanderAlexandrovichVasiliev,Byzance et lesA rabes, ed. HenriGrégoire andMariusCanard,Bruxelles۱۹۳۵-۱۹۵۰.

/ ستار عودى /

ه ) سلسلههاى اسلامى جزيره و شام و مصر

۱. حَمْدانيان. در آستانه برپايى دولت حمدانيان* در موصل (حكـ : ۲۹۳ـ۳۶۹)، ثغور* (نواحى و شهرهاى مرزى) شام همچون طَرسوس، اَدَنَه[۲۱۱] / اذنه، مَصّيصَه، عَينزَربَه و ثغور جزيره همچون مَرعَش، حَدَث، زِبَطرَه، كَيسوم و مَلَطيَّه/ مَلَطيَه در معرض حملات سپاهيان روم بودند (← ياقوت حَمَوى، ذيل همين واژهها؛ جنزورى، ص ۲۹ـ۱۳۲). روميان در سالهاى ۳۱۴ و ۳۱۵/ ۹۲۶ و ۹۲۷ ملطيه* و سُمَيساط* و نواحى آنها را تصرف و در آنجا تخريب و غارت كردند (← مسكويه، ج ۵، ص ۲۱۴؛ ابناثير، ج ۸، ص ۱۶۷، ۱۶۹). سعيدبن حمدان كه امارت موصل و ديار ربيعه را از مقتدرباللّه عباسى (حك : ۲۹۵ـ۳۲۰) با قبول شرط حمله به سرزمين روم و بازپسگرفتن ملطيه گرفته بود، در ۳۱۹، ملطيه و اهالى سميساط را، كه در محاصره روميان بودند، آزاد كرد و روميان را وادار به فرار كرد و سپس، وارد قلمرو روميان شد (ابناثير، ج ۸، ص ۲۳۴ـ۲۳۵). دولت روم شرقى كه سه قرن در موضع دفاعى بود، در دوره امپراتورى رومانوس لكاپنوس (حك : ۳۰۷ـ۳۳۲/ ۹۱۹ـ۹۴۴) به علت ناتوانى خلافت عباسى و استقلاليافتن برخى نواحى در مشرق و مغرب جهان اسلام، و ظهور سرداران توانمند رومى، موضع تهاجمى گرفت و پيروزيهاى بزرگ به دست آورد و ايالتهاى مرزى روم تا حدودى از فشار حملات حكومت اسلامى رها شدند (فيصل سامر، ج ۲، ص ۱۵۳). يكى از مهمترين سرداران روم، يوآنس كوركواس[۲۱۲] (در منابع اسلامى: دُمُستُق[۲۱۳] قَرقاش)، با سپاهى بزرگ به شام حمله كرد و در اول جمادىالآخره ۳۲۲/ ۱۹ مه ۹۳۴، به كمك مله/ مليح[۲۱۴] ارمنى شهر ملطيه را پس از محاصرهاى طولانى گرفت و آنان را كه بر اسلام باقى ماندند، از آنجا راند. او سميساط را نيز گرفت و در آن نواحى، تخريب و كشتار كرد و در كرانه مقابل رود فرات در مشرق ملطيه، دژى به نام رومانوپوليس[۲۱۵] (منسوب به امپراتور وقت روم) ساخت (← ياقوت حموى، ذيل «مَلَطْيَة»؛ ابناثير، ج ۸، ص ۲۹۶؛ نيز ← فيصل سامر، ج ۲، ص ۱۵۴). سيفالدوله حمدانى* (حك : ۳۳۳ـ۳۵۶)، بنيانگذار حكومت حمدانيان در حلب، در ذيقعده ۳۲۶/ سپتامبر ۹۳۸ از حلب خارج شد و دستهاى از سپاهيانش را به فرماندهى حسنبن على قَوّاس روانه قلعه التَّل كرد و خود به سوى قلعه زياد رفت و نُه روز آنجا را محاصره كرد. چيزى به فتح قلعه نمانده بود كه با سپاه بزرگ دويستهزار نفره روم، به سركردگى كوركواس، روبهرو شد و وقتى ديد توان مقاومت ندارد، ناگزير به شمشاط عقبنشينى كرد. او بين دو قلعه سلام و زياد با بيستهزار سپاهى روم جنگيد و پيروز شد و هفتاد بِطْريق/ بَطرَك (پاتريارك[۲۱۶] ؛ مقامى افتخارى در روم باستان) و شمارى از روميان را اسير كرد (ابنظافر ازدى، ص ۲۷؛ ابنتَغرى بِردى، ج ۳، ص ۲۶۳). همزمان با اين حمله و در همان ذيقعده ۳۲۶، مسلمانان و روميان اسراى خود را مبادله كردند و ابنوَرْقاء شيبانى ۶۳۰۰ مرد و زن مسلمان را از اسارت روميان رهانيد (ابناثير، ج ۸، ص ۳۵۲). در ۳۲۸، سيفالدوله با سپاهيانش از نَصيبَين به سوى شهر قاليقَلا رفت. روميان در مقابل، شهر و استحكاماتى را كه در آن نزديكى ساخته بودند، ويران كردند و گريختند. سيفالدوله پس از نفوذ در ارمنستان و مطيعكردن حاكم آنجا و خزران، وارد سرزمين روم شد و قلعههاى بسيار را گشود يا ويران كرد و به مناطقى رسيد كه مسلمانان قبلا نرفته بودند. سيفالدوله در پاسخ به نامه امپراتور روم، كه فتوحات او را كوچك شمرده و گشودن شهر قلونيه[۲۱۷] را نشانه فتح واقعى دانسته بود، اين شهر را تصرف و ويران كرد و از قلونيه براى وى نامهاى فرستاد كه باعث وحشت روميان شد. آنان سپاهى براى جنگ با سيفالدوله فرستادند كه آن نيز شكستى سنگين خورد (← ابنظافر ازْدى، ص ۲۷ـ۲۹؛ نيز ← فيصل سامر، ج ۲، ص ۱۵۵ـ۱۵۶؛ نخب تاريخية، ص ۷۴ـ۷۵ و پانويس ۴). قدرتيافتن امراى ترك و تسلط آنان بر خلفاى عباسى، رقابت براى كسب قدرت و استقلال حاكمان برخى مناطق اسلامى و درنتيجه ضعف خلافت، كه به پيدايش منصب اميرالامراء* در ۳۲۴ انجاميد (← ابناثير، ج ۸، ص ۳۲۲ـ۳۲۴؛ ابنعبرى، ص ۱۶۳ـ۱۶۵)، همچنين كشمكشها و جنگهاى داخلى ميان حاكمان اسلامى در فاصله سالهاى ۳۲۹ تا ۳۳۳ (مانند درگيريهاى اميرالامرا ابنرائق با اِخشيديان* براى تسلط بر شهرهاى شام، و تلاش سيفالدوله حمدانى براى تشكيل حكومت در حلب) باعث تضعيف شديد مسلمانان شد (← ابنعديم، ج ۱، ص ۹۸ـ۱۱۳). اين اوضاع موجب شد تا روميان بار ديگر به نواحى مرزى شام حمله نمايند و مناطقى را فتح كنند. در ربيعالآخر ۳۳۰/ ژانويه ۹۴۲، روميان به فرماندهى كوركواس به نزديكى حلب رسيدند و ضمن تخريب و غارت، حدود پانزدههزار تن را اسير كردند. در همين سال، نصر ثَمَلى (امير طرسوس) در حملهاى متقابل وارد سرزمين روم شد و با غنايم و عدهاى اسير، ازجمله عدهاى از بطريقهاى مشهور رومى، پيروزمندانه بازگشت (ابناثير، ج ۸، ص ۳۹۲؛ نيز ← فيصل سامر، ج ۲، ص ۱۵۷ـ۱۵۹). در ۳۳۱، روميان به دياربكر و اَرْزَن حمله كردند و بر اين شهرها مستولى شدند، و تا نزديك نصيبين پيش رفتند. در پى آن، امپراتور روم در نامهاى از خليفه عباسى، متّقى، خواست در مقابل آزادساختن اسيران مسلمان، دستمالى را كه به عقيده آنها حضرت مسيح عليهالسلام با آن روى خود را خشك كرده و نقش صورتش بر آن بهجا مانده بود و در كليساى شهر رُها نگهدارى مىشد، به آنان تحويل دهد. متّقى اين درخواست را، بهعلت ناتوانى عباسيان از مقابله با روميان، پذيرفت و ميان طرفين صلح شد (انطاكى، ص ۴۱ـ۴۴؛ ابناثير، ج ۸، ص ۴۰۵). روميان در ۱۲ ربيعالاول ۳۳۲/۱۳ نوامبر ۹۴۳ وارد شهر رأسالعَين* شدند و حدود هزار و به قولى سههزار تن از مردم شهر را اسير كردند (← انطاكى، ص ۴۴؛ ابنجوزى، ج ۱۴، ص ۳۴). سيفالدوله حمدانى پس از تأسيس حكومت خود در ۳۳۳ در حلب، توجهاش را بيشتر معطوف به جنگ با روميان كرد (← ابنظافر ازدى، ص۳۰؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۱۲ـ۱۱۳؛ نيز ← فيصل سامر، ج ۲، ص ۱۵۹). در ۳۳۳، كوركواس از دلمشغولى سيفالدوله به جنگ با دشمنانش استفاده كرد و به نواحى مرعش* و بَغراس[۲۱۸] * (در نزديكى اَنطاكيه) حمله كرد و در آنجا دست به كشتار زد و اسيران بسيار گرفت. به دنبال آن، سيفالدوله راهى اين مناطق صعبالعبور و كوهستانى شد و سپاه روم را شكست داد و اسيران و غنايم را بازپس گرفت (ذهبى، حوادث و وفيات ۳۳۱ـ۳۴۰ه .، ص ۲۳). در ۳۳۵/۹۴۷، سيفالدوله حمدانى با وساطت و نظارت نصر ثملى، به مبادله اسرا با روميان پرداخت و حدود ۲۴۸۰ اسير مرد و زن مسلمان را از اسارت روميان رهانيد و چون روميان ۲۳۰ اسير ديگر در اختيار داشتند، با پرداخت سربها آنان را نيز آزاد كرد (مسعودى، ص ۱۹۴؛ ابناثير، ج ۸، ص ۴۶۸). در سال بعد، روميان به اطراف شام حمله كردند و غنيمت و اسير گرفتند. سيفالدوله آنان را تعقيب كرد و غنايم را از آنها پس گرفت. وقتى سيفالدوله قلعه مهم بَرْزُويَه*/ بَرزَيَه در شمال افاميه را كه حاكمش ابوتَغلِب كردى بود، محاصره كرد، سپاه روم به سركردگى لئون فوكاس (در منابع عربى: لاون فوقاس)، سردار رومى و پسر بردس[۲۱۹] فوكاس، قلعه حَدَث* را محاصره كرد و آن را به صلح گشود و ديوارهايش را ويران كرد. سيفالدوله پس از فتح برزويه در جمادىالآخره ۳۳۷/ دسامبر ۹۴۸، راهى مَيّافارِقين شد، اما روميان او را شكست دادند و مرعش را گرفتند. سپس، مردم طرسوس را سركوب و شهر را غارت كردند (← مسكويه، ج ۶، ص ۱۴۵؛ انطاكى، ص ۷۷؛ ابنعديم، ج ۱، ص۱۲۰؛ ذهبى، حوادث و وفيات ۳۳۱ـ۳۴۰ه .، ص ۳۸؛ نيز ← شرقاوى، ص ۱۹۲ـ۱۹۳). در سال بعد، سپاه روميان به فرماندهى لئون، نزديك قلعه بوقا* (واقع در شمال انطاكيه) محمدبن ناصرالدوله حمدانى، نايب حلب، را شكست دادند و چهارصد تن از سپاه مسلمانان را كشتند و جمعى را نيز به اسارت بردند (انطاكى، ص ۷۷ـ۷۸؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۲۰ـ۱۲۱ و پانويس ۶). شگفتانگيز است كه در ۳۳۸، امپراتور روم هديهاى نفيس براى سيفالدوله فرستاد و سيفالدوله نيز آن را پذيرفت، اما مروان قَرمَطى يكى از همراهان سفير امپراتور را كشت. سيفالدوله ضمن ارسال هديهاى متقابل براى امپراتور، بابت قتل فرستادهاش عذرخواهى كرد و ديهاش را نيز فرستاد، اما امپراتور هديه را نپذيرفت و خواستار تحويلدادن قاتل شد. سيفالدوله اين درخواست را رد كرد و صلح موقت ميان طرفين به هم خورد (ابنعديم، ج ۱، ص ۱۴۷). در ربيعالاول ۳۳۹/ اوت ۹۵۰، روميها به كيليكيه حمله و باروى آن را ويران كردند و بازگشتند. شكستهاى متوالى سيفالدوله او را بر آن داشت تا سپاهى بزرگ با سىهزار جنگجو آماده كند. سپس، به همراه چهارهزار سپاهى كه از طرسوس به وى پيوستند، در نيمه ربيعالاول (سپتامبر) اين سال، وارد سرزمين روم شد و به سوى قيصريه رفت و چندين قلعه را گشود. سيفالدوله به نفوذ خود در سرزمين روم ادامه داد و به خَرشَنَه و سَمَندو (← ياقوتحموى، ذيل «خَرْشَنَة» و «سَمَنْدُو») رسيد. سپس، صارخه (از شهرهاى رومى، در فاصله هفت روز تا قسطنطنيه) را محاصره كرد و سپاه روميان را شكست داد و جمعى از بطريقهاى رومى را اسير كرد و با غنايم بسيار بازگشت؛ اما در راه بازگشت به حلب، در تنگهاى به نام مقطع/ مقطعةالانفار/ الاثفار با حمله روميان مواجهشد. در جنگى شديد در جمادىالآخره ۳۳۹، تقريبآ تمام ياران سيفالدوله كشته يا اسير شدند. او نيز چهارصد اسير از بزرگان روم را كشت و باروبنه خود را از بين برد و پس از نبردى دلاورانه، با اندكى از سپاهيانش به طور معجزهآسا از مهلكه نجات يافت و خود را به حلب رساند. مرزنشينان اين حادثه را «جنگ مصيبتبار» خواندند (انطاكى، ص ۷۸ـ۷۹؛ ابنظافر ازدى، ص ۳۲ـ۳۳؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۲۱ـ۱۲۲؛ ذهبى، حوادث و وفيات ۳۳۱ـ۳۴۰ه .، ص ۴۳، ۴۵ـ۴۶؛ نيز ← متنبّى، ص ۳۱۱ـ۳۱۵). پس از اين جنگ، بردس فوكاس درخواست صلح كرد، اما سيفالدوله آن را رد كرد و تصميم گرفت بار ديگر به سرزمين روم حمله كند. او در جمادىالاولى ۳۴۰/ اكتبر ۹۵۱، از ناحيه حَرّان وارد سرزمين روم شد و روستاهاى منطقه عربسوس را سوزاند و سپس، چون مطّلع شد روميان سپاهى با چهلهزار تن آماده كردهاند، ناگزير به حلب بازگشت (ابنظافر ازدى، ص ۳۳؛ ذهبى، حوادث و وفيات ۳۳۱ـ۳۴۰ه .، ص ۴۶ـ۴۷؛ نيز ← متنبّى، ص ۳۰۹ـ۳۱۰، ۳۱۶ـ۳۱۷؛ برقوقى، ج ۱، ص ۳۵۹ـ ۳۶۲، ج ۴، ص ۲۹۹ـ۳۰۲). در ۳۴۱/۹۵۲، سيفالدوله تصميم گرفت مرعش را، كه روميان در ۳۳۷ ويران كرده بودند، بازسازى كند. سپاه روم به قصد جلوگيرى از بازسازى مرعش به سوى اين شهر حركت كرد، اما سيفالدوله آنها را فرارى داد و بازسازى شهر را به اتمام رساند. با وجود اين، در همين سال روميان شهر سَروج*، در نزديكى حرّان* در جزيره، را غارت و تخريب كردند (ابنظافر ازدى، ص ۳۴؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۲۲). در ۳۴۲، سيفالدوله به زِبَطْره* (واقع در ميان ملطيه و سُمَيساط) حمله كرد. سپاه روم به فرماندهى كنستانتين (قسطنطين)، پسر بردس فوكاس، در مَوزار (در نزديكى ملطيه ← ياقوت حموى، ذيل «مَوْزار») با حمدانيان جنگيد. بردس فوكاس نيز در كنار رود جَيحان، و به روايتى سَيحان، با حمدانيان جنگيد كه شكست خورد. سيفالدوله فاتحانه به حلب بازگشت و مردم از او استقبال كردند و شعرا، ازجمله مُتَنَبّى، شاعر بزرگ عرب، قصيده مشهورى به اين مناسبت سرود (← ص ۳۵۵ـ ۳۶۰، ۳۷۰ـ۳۷۳). در اين نبرد، بردس فوكاس زخمى شد و كنستانتين اسير شد، كه هنگام اسارت، بهعلت بيمارى مرد و سيفالدوله در نامهاى به بردس فوكاس تسليت گفت (انطاكى، ص ۸۳ـ۸۴؛ ابنظافر ازدى، ص ۳۴ـ۳۵؛ نيز ← ابوفراس حمدانى، ص ۱۱۹). در ۱۸ جمادىالآخره ۳۴۳/۱۹ اكتبر ۹۵۴ و بهروايتى، در شعبان ۳۴۳، سيفالدوله با سپاهيانش براى بازسازى قلعه مرزى حَدَث كه در ۳۳۷ روميان آن را گرفته بودند، به آن ناحيه رفت. بردس فوكاس نيز با پنجاههزار سپاهى رومى، بلغارى و ارمنى به حدث رفت. پس از نبردى سخت، سيفالدوله پيروز شد. در اين نبرد، روميان كشته بسيار دادند و شمارى از بزرگان آنان، ازجمله داماد و نوه بردس، اسير شدند (← انطاكى، ص ۸۴ـ۸۵؛ ابنظافر ازدى، ص ۳۳؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۰۸). شعرا ازجمله متنبّى، اشعارى در بزرگداشت اين پيروزى سرودند (← متنبّى، ص ۳۸۵ـ۳۸۹؛ ثعالبى، ج ۱، ص ۵۱ـ۵۲). جنگهاى پىدرپى و در نتيجه آن، آسيب كشتزارها مردم نواحى مرزى را به ستوه آورد. ازاينرو، در ۳۴۴/۹۵۵، هيئتى از مدافعان مرزى طرسوس، ادنه و مصّيصه به همراه فرستاده امپراتور روم به نزد سيفالدوله رفتند و درخواست آتشبس كردند (ابنظافر ازدى، ص ۳۵؛ نيز ← متنبّى، ص۳۹۰ـ۳۹۲). با اين حال، در جمادىالاولى/ سپتامبر همين سال سيفالدوله مطّلع شد كه سپاه بزرگ روم راهى قلعه حدث شدهاست. از اينرو با شتاب و مخفيانه به راه افتاد و روميان را از اطراف قلعه فرارى داد و سپس، با درخواست آنان براى صلح موافقت كرد (ابنظافر ازدى، ص ۳۳؛ نُوَيْرى، ج ۲۶، ص ۱۴۰؛ نيز ← متنبّى، ص ۴۰۹ـ۴۱۲). در ۳۴۵/۹۵۶، سيفالدوله به هِنزِيط[۲۲۰] (← ياقوت حموى، ذيل «هِنْزِيط») لشكر كشيد و از رود اَرْسَناس (اكنون مرادصو) گذشت و يوآنس زيميسكس، سردار (بعدها امپراتور) رومى، را در تلّ بطريق شكست داد و شمارى از سپاهيانش را كشت و در مسير بازگشت، بار ديگر روميان را در دربالخياطين شكست داد (← انطاكى، ص ۸۵ـ۸۶؛ ابنظافر ازدى، ص ۳۶؛ قس ابناثير، ج ۸، ص ۵۱۷؛ نيز ← متنبّى، ص ۴۱۴ـ۴۱۸؛ برقوقى، ج ۴، ص ۳۰۷ـ۳۱۷). در مقابل، روميان نيز ابوالعشائر حسينبن على حمدانى، پسرعموى سيفالدوله، را كه مشغول ساختن قلعه عَرْمواس/ عَرْنداس/ عَرمدا بود، مغلوب و اسير كردند و با خود به قسطنطنيه بردند و او همانجا در اسارت مرد (انطاكى، ص ۸۶؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۲۶؛ نيز ← ابوفراس حمدانى، ص ۱۸۸ـ ۱۸۹). در جمادىالآخره ۳۴۵/ سپتامبر ۹۵۶، سيفالدوله به همراه مردم نواحى مرزى به سرزمين روم حمله كرد و گروهى از سپاهيانش را به سمندو فرستاد. اين گروه سردار رومى ملقب به استراتگوس[۲۲۱] (فرمانده)، پسر بلنطس[۲۲۲] ، را اسير كردند. سيفالدوله سپس راهى قلعه زياد شد، اما چون شنيد سپاه روم قصد رفتن به شام را دارد، ناگزير بهسرعت بازگشت. سيفالدوله در اين حمله جاهاى بسيار ازجمله خرشنه و صارخه را ويران كرد و اسيران بسيار گرفت (انطاكى، ص ۸۷؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۲۶ـ۱۲۷). روميان در تلافى اين حمله به ميّافارقين حمله كردند و روستاهاى اطراف شهر را سوزاندند و غارت كردند و سپس، به اردوگاه خود بازگشتند. همچنين، در جمادىالآخره ۳۴۵/ سپتامبر ۹۵۶، روميان از طريق دريا به طرسوس حمله كردند و ۱۸۰۰ تن از مردم آنجا را كشتند و روستاهاى اطراف شهر را آتش زدند (ابناثير، ج ۸، ص ۵۱۷ـ۵۱۸). در ربيعالاول ۳۴۶/ ژوئن ۹۵۷، سردار سپاه روم معروف به دمستق قلعه حدث را با صلح فتح و آنجا را تخريب كرد و مردم آن روانه حلب شدند (انطاكى، ص ۸۷ـ۸۸). در جمادىالاولى همين سال، سيفالدوله از توطئه روميان براى قتل خود مطّلع شد و عدهاى از غلامانش را، كه براى اجراى اين توطئه پول گرفته بودند، كشت (ابنعديم، ج ۱، ص ۱۲۷). در سال بعد نيز، يوآنس زيميسكس شهرهاى آمد، ارزن و ميّافارقين را گرفت و در قلعه يمانى اقامت كرد. سيفالدوله براى مقابله با اين حملات دههزار سپاهى به سركردگى غلامش، نَجا كاسكى، فرستاد، اما سپاه او بهسختى شكست خورد و پنجهزار تن از آنان كشته و سههزارتن اسير شدند و تمام باروبنه سپاه به يغما رفت. يوحنا زيميسكس به اتفاق باسيليوس باركمومنس[۲۲۳] (حاجب) به پيشروى خود ادامه داد و سميساط را فتح و سپس، قلعه استوار رَعبان را محاصره كرد. آنان در شعبان ۳۴۷ در كنار اين قلعه، سپاه سيفالدوله را بار ديگر شكست دادند و ۱۷۰۰ سوار از اسراى حمدانى را به قسطنطنيه بردند و در شهر گرداندند (انطاكى، ص ۸۸ـ۸۹؛ همدانى، ص ۳۸۴). در همين سال، روميان به قُورُس حمله و جمعى را اسير كردند، كه سيفالدوله اسيران را نجات داد (انطاكى، ص۹۰). در دوره امپراتور رومانوس دوم (۳۴۸ـ۳۵۲/ ۹۵۹ـ۹۶۳)، نيكفوروس فوكاس (در منابع عربى: نقفور فوقاس)، فرمانده كل سپاه روم در مغرب امپراتورى و برادرش، لئون فوكاس، فرمانده كل سپاه در مشرق امپراتورى شد. آنان بارها با سيفالدوله جنگيدند. لئون به طرسوس رفت و جمعى را كشت و اسير گرفت و سپس، قلعه هارونيه را در ۲۸ جمادىالآخره ۳۴۸/ ۵ سپتامبر ۹۵۹ فتح كرد. آنگاه راهى دياربكر شد و چون سيفالدوله به سوى او رفت، روانه شام شد و در طول مسيرش، بسيارى را كشت و قلعهها را تخريب نمود و محمدبن ناصرالدوله حمدانى را اسير كرد. اين حمله تأثيرى عميق بر مسلمانان نهاد و در پى آن، علماى دينى اعلام جهاد كردند (← همان، ص ۹۱ـ۹۲؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۲۹ـ۱۳۰؛ نيز ← فيصل سامر، ج ۲، ص ۱۷۲ـ۱۷۳). لشكركشى روميان سيفالدوله را واداشت تا در ۳۴۹/ ۹۶۰ با حدود سىهزار تن راهى سرزمين روم شود. او در مسيرش قلعههايى را فتح كرد تا به خرشنه رسيد. در بازگشت، مردم طرسوس كه منطقه را بهتر از سيفالدوله مىشناختند، به وى نصيحت كردند از راهى ديگر بازگردد، چون روميان آنجا را سد كرده بودند، اما سيفالدوله نپذيرفت. روميان سپاه وى را نابود كردند و اسيران رومىِ دربند حمدانيان را آزاد ساختند و تمام باروبنه و آذوقه سپاه حمدانى را به يغما بردند. سيفالدوله پس از تلاش بسيار، فقط با سيصد تن نجات يافت و خود را به حلب رساند (مسكويه، ج ۶، ص ۲۲۱؛ انطاكى، ص ۹۴؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۳۱ـ۵۳۲؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۳۰ـ۱۳۱). همچنين، نيكفوروس پيروزيهايى در مغرب بهدست آورده بود. او جزيره اَقريطِش (كرت) را كه از اواسط ۳۴۹/ ۹۶۰ محاصره كرده بود، سرانجام در ۱۵ محرّم ۳۵۰/ ۶ مارس ۹۶۱ فتح كرد (← انطاكى، ص ۹۵ـ۹۶؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۳۲). سپاه سيفالدوله به سركردگى نجا در ۳۴۹ قلعه ذىالقرنين (در نواحى شرقى امپراتورى روم) را محاصره كردند. در جنگى كه درگرفت، سپاه روم با وجود آنكه گفته شدهاست ده برابر سپاه حمدانى بود، شكست خورد و بسيارى از آنان كشته يا اسير شدند، از جمله بَرنيق/ تَرنيق، امير ارمنى (ابنظافر ازدى، ص ۳۶؛ نيز ← فيصل سامر، ج ۲، ص ۱۷۴). در ۳۵۰، نجا به هنزيط لشكر كشيد و سپاه متحد روميان و عبداللّه مَلَطى، حاكم يكى از نواحى جزيره، را شكست داد و سپس به شهر ابنمَسلَمه رفت و آنجا را فتح كرد، اما در راه بازگشت، روميان راهش را بستند. نجا پس از نبردى سخت از مهلكه نجات يافت و به شهر كيليكيه حمله كرد و با اسيران و غنايم به نزد سيفالدوله به حلب بازگشت (ابنظافر ازدى، همانجا؛ نيز ← نخب تاريخية، ص ۱۳۷ و پانويس ۱). نيكفوروس فوكاس در ۳۵۰، كوه امانوس (مشرف بر شهر عينزربه) را تصرف كرد و بعد عينزربه را محاصره نمود. سپس، سپاه طرسوس به فرماندهى رشيق نسيمى (حاكم طرسوس) را بهشدت شكست داد، به طورى كه نههزار تن از سپاه طرسوس كشته و اسير شدند. او در ذيقعده ۳۵۰/ دسامبر ۹۶۱ يا محرّم ۳۵۱/ فوريه ۹۶۲ با سپاه بزرگ و مجهز خود بار ديگر به عينزربه رفت و آنجا را با صلح فتح كرد. از مردم آنجا، گروهى كشته شدند و گروهى ديگر به طرسوس فرار كردند. نيكفوروس در مدت ۲۱ روز اقامتش در عينزربه، ۵۴ قلعه آن اطراف را به صلح يا جنگ فتح يا تخريب كرد و سپاهيانش فجايع بسيار كردند (كتاب العيون و الحدائق، ج ۴، قسم ۲، ص ۵۰۱ـ۵۰۵؛ انطاكى، ص ۹۶؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۳۸ـ۵۳۹؛ نيز ← فيصل سامر، ج ۲، ص ۱۷۵ـ۱۷۷). در ربيعالاول ۳۵۱/ آوريل ۹۶۲، نيكفوروس بار ديگر به شام لشكر كشيد و شهرهاى دُلُوك، رَعْبان و مرعش را فتح كرد. سيفالدوله در جمادىالآخره/ ژوئيه اين سال، عينزربه را بازسازى كرد و سپاهى از مردم طرسوس را به سركردگى حاجبش به سرزمين روم فرستاد، كه پيروزيهايى بهدست آوردند (انطاكى، ص ۹۶ـ۹۷؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۴۴). روميان نيز متقابلا قلعه سيسيه/ سيس را گرفتند (ابناثير، همانجا؛ نيز ← سيس*). در شوال نيز، روميان به مَنْبِج حمله كردند و حاكم شهر و شاعر مشهور ابوفِراس حارثبن سعيد حمدانى، پسرعموى سيفالدوله، را اسير كردند و به قسطنطنيه بردند. ابوفراس چهار سال در اسارت روميان ماند و اشعارى در اين دوران سرود كه به «روميات» مشهور شد (انطاكى، ص ۹۷؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۴۵؛ ابنخلّكان، ج ۲، ص ۵۹). نجا كه پنجاه بار با سپاهيان رومى جنگيده بود، سرانجام در ۲۴ شعبان ۳۵۱/۲۷ سپتامبر ۹۶۲ قلعه زياد را گرفت و به روميان امان داد (ابننُباته، ص ۲۷۷ـ۲۷۸؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۴۴ـ۵۴۵). در ذيقعده ۳۵۱/ دسامبر ۹۶۲، نيكفوروس و يوآنس زيميسكس با سپاهى بسيار بزرگ، كه شمار آن را دويستهزار تن نوشتهاند، مخفيانه به قصد تصرف حلب حركت كردند. سيفالدوله كه بيمار و فلج شده بود، ديرهنگام از لشكركشى روميان مطّلع شد و نجا را به مقابله فرستاد و بهروايتى، سيفالدوله خود با چهارهزار سپاهى از حلب به عَزاز (در ۴۵ كيلومترى شمال حلب) رفت و چون از شمار بسيار سپاه رومى آگاه شد، بازگشت و در حومه حلب اردو زد. در آنجا، با اندك سپاهيانش با روميان مقابله كرد، اما پس از نبردى كوتاه، كه در آن بسيارى از سپاهيانش و جمعى از خاندان حمدانى كشته شدند، ناگزير به بالِس فرار كرد و از آنجا به قِنَّسرين رفت. روميان به حلب حمله كردند و نيكفوروس فوكاس در ۱۸ ذيقعده ۳۵۱/ ۱۸ دسامبر ۹۶۲، كاخ سيفالدوله در بيرون حلب، در جايى به نام حَلبه، را غارت و ويران كرد و پس از مذاكراتى بىنتيجه با نمايندگان شهر، چهار روز بعد در ۲۲ ذيقعده ۳۵۱، وارد حلب شد. روميان در هشت روز، شهر را غارت و تخريب كردند و بناها و مساجد را آتش زدند و جمع بسيارى از مردم را كشتند، اما از فتح قلعه حلب عاجز ماندند و خواهرزاده نيكفوروس هنگام محاصره قلعه كشته شد. به دنبال آن، نيكفوروس دستور داد ۰۰۰،۱۲ و به قولى ۲۰۰،۱ اسير همراهشان را كشتند و چون شنيد امپراتور روم مسموم شده يا درگذشتهاست، در اول ذيحجه، بهسرعت به سوى قسطنطنيه حركت كرد. پس از آن، سيفالدوله در ذيحجه ۳۵۱ به حلب بازگشت و به بازسازى خرابيها پرداخت. او به تلافى اين شكست، در شوال ۳۵۲/ نوامبر ۹۶۳، لشكرى آماده كرد. لشكرى ديگر به سركردگى نجا و لشكرى از مردم طرسوس نيز بسيج شدند و از سه جهت به سرزمين روم حمله كردند، اما سيفالدوله بهعلت ناتوانى جسمانى از ادامه حمله صرفنظر كرد و به حلب بازگشت (← انطاكى، ص ۹۷ـ۹۹؛ ابنظافر ازدى، ص ۳۸؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۴۰، ۵۴۲، ۵۴۷؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۳۲ـ۱۴۱). افزون بر ضعف و بيمارى سيفالدوله، سركشى نجا، كه عاقبت در ۳۵۳ به دستور سيفالدوله به قتل رسيد، فرصتى پديد آورد تا روميان با عبور از فرات، موصل را تهديد كنند. مردم بغداد از خليفه عباسى، مطيعللّه، خواستند شخصآ اقدام كند، اما مرگ يا قتل رومانوس دوم، در ۳۵۲/۹۶۳، خيال خليفه را آسوده كرد (← انطاكى، ص ۱۰۰ـ۱۰۷؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۴۸ـ۵۴۹، ۵۵۱؛ نيز ← فيصل سامر، ج ۲، ص ۱۸۵ـ۱۸۶). نيكفوروس، جانشين رومانوس، كه قصد اصلىاش نابودى حمدانيان و توسعه قلمرو امپراتورى روم در شام و جزيره بود، از بيمارى سيفالدوله و سرگرمى سپاهيان حمدانى به درگيريهاى پراكنده در مناطق مرزى، بهره جست و سپاهى به فرماندهى يوآنس زيميسكس فرستاد. در اول ذيحجه ۳۵۲/ ۲۱ دسامبر ۹۶۳، سپاه روم ادنه را، كه اهالىاش به مصّيصه رفته بودند، گرفت و در ۳۵۳/۹۶۴، مصّيصه را به مدت يك هفته محاصره كرد و سپاه كمكى طرسوس را شكست داد و حدود چهارهزار تن از آنان را كشت. روميها سرانجام پس از تخريب و ويرانى اطراف اين شهرها، به علت كمبود آذوقه عقبنشينى كردند (انطاكى، ص ۱۰۴ـ۱۰۵؛ ابنجوزى، ج ۱۴، ص ۱۵۵؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۵۲؛ نيز ← فيصل سامر، ج ۲، ص ۱۸۷). در ۳۵۳، نيكفوروس شخصآ به طرسوس رفت و هدايايى براى سيفالدوله فرستاد و در آنجا جشن تاجگذارى برپا كرد (ذهبى، حوادث و وفيات ۳۵۱ـ۳۸۰ه .، ص ۱۴). در ۳۵۴/۹۶۵، نيكفوروس شهر قيصريه را نزديك شهرهاى اسلامى ساخت و در آنجا اقامت كرد تا از آنجا به شهرهاى اسلامى حمله كند (همان، حوادث و وفيات ۳۵۱ـ۳۸۰ه .، ص ۱۷ـ۱۸). او قصيدهاى به عربى براى مطيعللّه عباسى فرستاد كه يكسر توهين و دشنام به اسلام و تهديد به تصرف شهرهاى اسلامى حتى مكه و مدينه بود و برخى از فقهاى مسلمان قصايدى در پاسخ آن گفتند (← ابنكثير، ج ۶، جزء۱۱، ص ۲۴۴ـ۲۵۵؛ نيز ← شرقاوى، ص ۲۱۶ـ۲۱۷). در رجب ۳۵۴/ ژوئيه ۹۶۵، نيكفوروس مصّيصه را محاصره و فتح كرد و اهالى آن را كه حدود دويستهزار تن دانستهاند و به سوى كَفَرْبَيّا مىگريختند، شكست داد و شمارى را كشت و اسير كرد و به سرزمين روم فرستاد. سپس، كفربيّا را گرفت و طرسوس را محاصره كرد. نمايندگان طرسوس نزد وى رفتند و پيشنهاد دادند، خراج بگيرد و نمايندهاى در طرسوس تعيين كند. امپراتور در آغاز پذيرفت، اما وقتى ضعف و ناتوانى مردم را ديد، به آنجا حمله كرد و در ۱۵ شعبان ۳۵۴/ ۱۶ اوت ۹۶۵، طرسوس را فتح كرد و آنجا و مصّيصه را غارت نمود و دو بطريق براى اداره آنها تعيين كرد. ابنزَيّات، عامل سيفالدوله در طرسوس، و غلامش رَشيق نسيمى در تسليم اين شهر مؤثر بودند. نيكفوروس طرسوس را پايگاهى براى حمله به سرزمينهاى اسلامى و مقرّ حاكم نظامى كيليكيه قرار داد و براى مردم طرسوس شروط سختى تعيين كرد، به طورى كه برخى از مسلمانان ناگزير مسيحى شدند و بسيارى به انطاكيه كوچانده شدند (انطاكى، ص ۱۰۷ـ۱۰۸؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۶۰ـ۵۶۱؛ ذهبى، حوادث و وفيات ۳۵۱ـ۳۸۰ه .، ص ۱۷ـ۲۰؛ نيز ← اسد رستم، ج ۲، ص ۴۱). برخى سخنان نيكفوروس درباره تصرف بيتالمقدس باعث شدهاست تا او را داراى روحيه صليبى بدانند، كه حدود يك قرن و نيم بعد عملا بروز كرد (← ابنعديم، ج ۱، ص ۱۴۳؛ نيز ← جنزورى، ص ۴۷). پس از سقوط طرسوس، رشيق نسيمى به انطاكيه رفت و حسن اهوازى، ناظر املاك سيفالدوله در اين شهر، وى را به قيام برضد سيفالدوله تحريك كرد و سپس، با امپراتور روم توافق كردند كه در برابر حمايت وى سالانه چهارصدهزار يا ششصدهزار درهم برايش بفرستند. به دنبال آن، رشيق عصيان كرد و بر انطاكيه استيلا يافت، اما در پى حمله نافرجامش به حلب كشته شد (انطاكى، همانجا؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۶۱ـ۵۶۲؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۴۸؛ ذهبى، حوادث و وفيات ۳۵۱ـ ۳۸۰هـ.، ص ۲۰). در ۳۵۵، روميان به قصد تصرف آمِد اين شهر را محاصره كردند، اما چون موفق به فتح آن نشدند، عدهاى را كشتند و گروهى را به اسارت گرفتند و به نصيبين رفتند و از آنجا راهى انطاكيه شدند و مدتى آن را محاصره كردند (ابناثير، ج ۸، ص ۵۷۲ـ۵۷۳). در ۳۵۳، حدود پنجهزار تن از خراسان براى جهاد برضد روميان به شام رفتند و از حلب، همراه سيفالدوله براى جنگ با روميان حركت كردند، اما روميان پس از پانزده روز نبرد سخت با اهالى مصّيصه، بهسبب گرانى و كمبود آذوقه و علوفه به سرزمين خود بازگشته بودند (← مسكويه، ج ۶، ص ۲۴۱ـ۲۴۲؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۵۲). در اول رجب ۳۵۵/ ۲۳ ژوئن ۹۶۶، سيفالدوله از ميّافارقين به سُمَيْساط رفت و اسيران مسلمان، ازجمله ابوالفوارس محمدبن ناصرالدوله و ابوفراس حمدانى شاعر مشهور و غلامش رَقْطاش را با اسيران رومى مبادله كرد و براى آزادى بقيه اسيران مسلمان كه بيش از سههزار تن بودند، فديه داد (انطاكى، ص ۱۱۳ـ۱۱۴؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۷۴؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۴۶). ضعف و بيمارى سيفالدوله، آتشگرفتن بيتالمقدس و اختلافات داخلى، اوضاعى فراهم آورد تا نيكفوروس بار ديگر در ۳۵۵ به شام حمله كند. او پنجاه روز به حلب و اطراف آن تعرض كرد و بعد به منبج حملهور شد. سپس، انطاكيه را مدتى محاصره كرد و چون نتوانست آنجا را فتح كند، حومه شهر را ويران نمود و با سپاهيانش به طرسوس، مركز و قرارگاه اصلىاش، بازگشت (ذهبى، حوادث و وفيات ۳۵۱ـ۳۸۰ه .، ص ۲۳ـ۲۵؛ نيز ← فيصل سامر، ج ۲، ص ۱۸۹ـ۱۹۰). با مرگ سيفالدوله حمدانى در صفر ۳۵۶ (انطاكى، ص ۱۱۷؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۸۰)، روميان از سختترين مانع خود براى پيشروى در شام و تصرف مناطق اسلامى آسوده شدند (فيصل سامر، ج ۲، ص ۱۹۰). در همان سال، روميان به رَعْبان رسيدند و سپاه حلب براى جنگ با آنان رهسپار شد. سپاهيان حلبى به قلعه سرجون (سارگون)[۲۲۴] رفتند و آن را پس از چند روز محاصره، با جنگ گشودند و پنجهزار اسير گرفتند. پس از آن، سنّالحمرا را محاصره و فتح كردند و سارگون، حاكم قلعه، را اسير كردند (ذهبى، حوادث و وفيات ۳۵۱ـ۳۸۰ه .، ص ۲۸ـ۲۹). در سال بعد، پنجهزار جنگجوى رومى به اطراف حلب حمله كردند و سپاه حلب به فرماندهى قَرْغويه (غلام سيفالدوله) را شكست دادند و جمعى از غلامان سيفالدوله، ازجمله خود قرغويه، اسير شدند، اما وى فرار كرد (انطاكى، ص ۱۲۴ـ۱۲۷؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۵۷ـ۱۵۸). نيكفوروس در ذيقعده ۳۵۷/ اكتبر ۹۶۸ با سپاهى راهى شام شد و مدتى انطاكيه را محاصره كرد و چون كارى از پيش نبرد، به سوى مَعَرّةالنُّعمان و مَعَرَّةمَصْرِين رفت واين شهرها را فتح و ويران كرد. سپس، شهرهاى كَفَرطاب، شَيزَر، حَماه، حِمْص و عِرقَه را گشود و تخريب كرد و مردمانشان را اسير نمود (انطاكى، ص ۱۲۵؛ ابنظافر ازدى، ص ۳۸ـ۳۹، ۴۹؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۴۳ـ۱۴۴، ۱۵۸). نيكفوروس پس از اين فتوحات، در ۳۵۷ يا ۳۵۸، راهى طرابلس شد و حومه شهر را به آتش كشيد و به قولى، چون ديد مردم شهر حومه آن را سوزانده بودند، از آنجا به فتح شهرهاى اَنطَرطُوس، مَرَقِيَّه، عِرقَه و جَبَلَه پرداخت. مردم لاذقيه تن به صلح دادند و تسليم شدند. امپراتور روم سپس به غارت و تخريب شهرهاى ساحلى شام پرداخت. او پس از فتح هجده شهر و روستاهاى بسيار و تخريب و آتشزدن آنها و پس از حدود هفتاد روز اقامت در منطقه، در حالى كه صدهزار اسير مسلمان از دختر و پسر نوجوان و جوان در اختيار داشت و پيران و ناتوانان را كشته يا رها كرده بود، قصد كرد دو شهر بزرگ انطاكيه و حلب را بگيرد، اما فهميد كه اهالى آنها ذخاير و اسلحه بسيار براى دفاع آماده كردهاند. ازاينرو، منصرف شد و در راه بازگشت، در حومه انطاكيه اردو زد، اما با آنان نجنگيد و اهالى آنجا با پرداخت مالى بسيار، شهر را از آسيب او حفظ كردند (← انطاكى، ص ۱۲۵ـ۱۲۷؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۹۶ـ۵۹۷؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۵۷ـ۱۵۹؛ ذهبى، حوادث و وفيات ۳۵۱ـ ۳۸۰ه .، ص ۳۳). نيكفوروس مقابل انطاكيه در دامنه كوه لُكّام/ لُكام، قلعه بَغراس را بنا كرد و گروهى از سپاهيانش را به فرماندهى ميخائيل بُرجى[۲۲۵] در آن مستقر كرد (انطاكى، ص ۱۲۷؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۵۹؛ نيز ← بَغراس*). در محرّم ۳۵۸/ دسامبر ۹۶۸، قَرغويه (كه بر سعدالدوله ابوالمعالى شريف، فرزند سيفالدوله، شوريده بود)، به يارى غلامش بَكجور بر حلب مستولى شد و سعدالدوله نزد مادرش به مَيّافارقين رفت. در رمضان ۳۵۸/ ژوئيه ۹۶۹، سعدالدوله به يارى غلامان سيفالدوله حلب را محاصره كرد و قرغويه از پتروس[۲۲۶] فوكاس (در منابع عربى: طُربازى)، برادرزاده نيكفوروس و فرمانده سپاه رومى در شمال سوريه، كمك خواست. پتروس به سوى حلب حركت كرد، اما بعدآ راهش را به سوى انطاكيه تغيير داد و همراه با يوآنس زيميسكس و سپاه چهلهزار نفره رومى اين شهر را محاصره كردند. مسيحيانِ قلعه بوقا (از توابع انطاكيه)، كه قبلا با نيكفوروس توافق كرده بودند به انطاكيه بروند و از درون شهر به روميان كمك كنند، نقشى مهم در گشودن اين شهر بااهميت داشتند. روميان از غفلت مسلمانان و كمك مسيحيان بوقا بهره جستند و در ذيحجه ۳۵۸/ اكتبر ۹۶۹ يا محرّم ۳۵۹/ نوامبر ۹۶۹، انطاكيه را گشودند و به كشتن و اسيركردن مسلمانان پرداختند. پتروس پس از فتح انطاكيه، به كمك قرغويه شتافت، كه سعدالدوله او را در حلب محاصره كرده بود. وقتى سعدالدوله از رسيدن سپاه روم مطّلع شد، محاصره را رها كرد و به معرةالنعمان (يا حمص، يا سمت بيابان) رفت. سپاه روم شهر حلب را (كه قرغويه در آنجا بود) گرفتند، اما قلعه حلب را، كه اهالى شهر به آنجا پناه برده بودند، محاصره كردند. سرانجام، قرغويه با وساطت گروهى از اهالى حلب در صفر ۳۵۹/ دسامبر ۹۶۹، به صلحى ننگين با روميان تن داد كه شروطى سنگين را بر مسلمانان تحميل مىكرد؛ ازجمله قرغويه متعهد شد سالانه باجى كلان به روميان بپردازد و حاكم حلب، پس از قرغويه و بكجور، از سوى امپراتور روم تعيين گردد (← انطاكى، ص ۱۲۸، ۱۳۳ـ۱۳۶؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۹۷ـ۵۹۸، ۶۰۳ـ۶۰۴؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۵۹ـ۱۶۹؛ نيز ← نخب تاريخية، ص ۴۱۹ـ۴۲۴). پس از آن، نيكفوروس در ۳۵۹ با توطئه برخى درباريان به سرپرستى همسرش (تئوفانو كه پيشتر همسر رومانوس بود و احتمالا در قتل رومانوس نيز دست داشت) و يوآنس زيميسكس كشته شد (انطاكى، ص ۱۳۸ـ۱۳۹؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۴۵) و جهان اسلام از امپراتور و سردارى قدرتمند آسوده شد، كه سراسر دوران خود را در حمله به شهرهاى اسلامى و تخريب و سوزاندن كشتزارها و كشتار گذرانده بود (← انطاكى، ص ۱۳۶ـ۱۳۷؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۹۶ـ۵۹۷). يوآنس زيميسكس، امپراتور بعدى، قصد ادامه سياست فتوحات و توسعه قلمرو امپراتورى روم را داشت و پس از سركوب مخالفان داخلى و مسلطشدن بر اوضاع، توجه خود را به جبهه شرقى معطوف كرد و در ذيحجه ۳۶۱/۹۷۱، لشكرى به فرماندهى مليح ارمنى به سوى شهرهاى منطقه جزيره، ازجمله رُها، فرستاد. در اول محرّم ۳۶۲/ ۱۲ اكتبر ۹۷۲، وارد نصيبين شد و ضمن صلح با ابوتَغلِببن ناصرالدوله حمدانى، حاكم موصل، باج سالانهاى به وى تحميل كرد. او به ميّافارقين، دياربكر و ديارربيعه نيز حمله كرد و ضمن تخريب و آتشسوزى، جمع بسيارى را اسير كرد. سپس، يكى از سردارانش ملقب به دمستق را به عنوان جانشين خود در نواحى شرقى در هنزيط مستقر كرد و بازگشت. مردم بغداد در همدلى با اهالى شهرهاى مرزى، كه از اين حوادث خشمگين بودند، ضمن حمله به كاخ مطيع عباسى، خواهان جهاد با روميان و دفاع از سرزمينهاى اسلامى شدند. در پى آن، اميرالامرا بختيار، عزالدوله*، به حاجب خود دستور داد سپاهيان را در بغداد آماده كند. بختيار همچنين ابوتغلب حمدانى را مأمور كرد، آذوقه فراهم كند و براى حمله آماده شود. از سوى ديگر، دمستق كه مناطق مرزى را بىدفاع ديد، به سوى آمِد لشكر كشيد. هزارمرد، حاكم حمدانىِ آمد، از ابوتغلب كمك خواست. ابوتغلب نيز برادرش، هبةاللّه، را با سپاهى به يارى هزارمرد فرستاد. در جنگى در آخر رمضان ۳۶۲/۴ ژوئيه ۹۷۳، در ناحيه ميّافارقين، هزارمرد و هبةاللّه بر روميان پيروز شدند و دمستق اسير شد كه در ۳۶۳/ ۹۷۴ براثر بيمارى در حبس مرد (انطاكى، ص ۱۴۸ـ۱۵۰؛ ابنظافر ازدى، ص ۴۲ـ۴۳؛ ابناثير، ج ۸، ص ۶۱۸ـ۶۱۹، ۶۲۷؛ نيز ← گرگوار[۲۲۷] ، ص ۱۴۲، ۱۶۳ـ۱۶۵؛ كانار[۲۲۸] ، ص ۷۲۲ـ۷۲۳). در ۳۶۴/ ۹۷۵، يوآنس شخصآ با سپاهيان رومى از آمد، ميّافارقين و نصيبين پيروزمندانه گذشت و نامهاى براى همپيمانش آشوت سوم[۲۲۹] (حك : ۳۴۱ـ ۳۶۶/ ۹۵۲ـ۹۷۷)، پادشاه ارمنستان، فرستاد كه از فحواى آن، قصد و نقشهاش براى تصرف بيتالمقدس و شروع جنگى صليبى بهروشنى معلوم مىشود (گرگوار، ص ۱۶۷ـ۱۷۰؛ كانار، ص ۷۲۳؛ فيصل سامر، ج ۲، ص ۱۴۰، ۱۹۹ـ۲۰۰؛ مصطفى شكعه، ص ۱۴۳ـ۱۴۶). امپراتور بعدى، باسيليوس دوم (حك : ۳۶۵ـ۴۱۶/ ۹۷۶ـ ۱۰۲۵)، در آغاز سلطنتش لشكرى به فرماندهى ميخائيل برجى براى حمله به طرابلس فرستاد كه با غنايم بسيار به انطاكيه بازگشت (انطاكى، ص ۱۶۵ـ ۱۶۶). در ۳۷۰/۹۸۰، روميان با نيرنگ قلعه مستحكم و مهم ابنابراهيم واقع در شهر رَعبان را گرفتند و در جمادىالاولى ۳۷۱/ نوامبر ۹۸۱، بردس فوكاس با سپاه رومى به حلب رفت و پس از جنگ در كنار دروازه شهر و مصالحه، مقرر شد سعدالدوله حمدانى سالانه مبلغ چهارصدهزار درهم نقره به حكومت روم بپردازد (← همان، ص ۱۹۳ـ۱۹۴، ۱۹۶). در ۱۷ ربيعالآخر ۳۷۳/ ۲۸ سپتامبر ۹۸۳، بردس فوكاس كه براى باسيليوس و برادرش، كنستانتينوس، فتح حلب را تضمين كرده بود، بار ديگر حلب را محاصره كرد. سعدالدوله پس از يك هفته، در حملهاى شديد روميان را شكست داد و به تعقيب آنان پرداخت. بردس ناگزير عقبنشينى و به قولى، تقاضاى صلح كرد. سپس، او در ماه بعد به حمص رفت و آنجا را، با نيرنگ و برخلاف قولى، كه به مردم داده بود، فتح كرد و مسجدجامع و بخشهايى از شهر را، آتش زد (ابنعديم، ج ۱، ص ۱۷۴ـ۱۷۷؛ قس انطاكى، ص ۲۰۰ـ۲۰۱؛ ابنقلانسى، ص ۲۹). در ۳۷۵/ ۹۸۵، سعدالدوله از پرداخت باج به روميان خوددارى كرد. در پى آن، بردس فوكاس به روستاى كِلِّز (بين حلب و انطاكيه؛ ← ياقوت حموى، ذيل «كِلِّز») لشكر كشيد و در صفر ۳۷۵/ ژوئيه ۹۸۵، آنجا را فتح و مردمش را اسير كرد. سپس، به اَفاميه (در مغرب سوريه، در ساحل راست نهرالعاصى) رفت و بخشهايى از آن شهر را ويران كرد و گروهى از لشكريانش را به كفرطاب فرستاد و حمدانيان و مردم عرب ساكن آنجا را سركوب كرد. در مقابل، قرغويه نيز دو ماه بعد (۱۲ ربيعالآخر) به دير سمعان حلبى (ميان حلب و انطاكيه) حمله كرد و آنجا را پس از سه روز محاصره فتح كرد و اسيران شهر را به حلب برد. درنتيجه، امپراتور باسيليوس به بردس فوكاس دستور داد از افاميه بازگردد (انطاكى، ص ۲۰۳ـ۲۰۴). در سال بعد (۳۷۶)، بردس فوكاس بار ديگر با سعدالدوله عهدنامه آتشبس و صلح بست و مقرر شد مردم حلب سالانه چهارصدهزار درهم به باسيليوس بپردازند (همان، ص ۲۰۵). در محرّم ۳۸۱/۹۹۱، سعدالدوله حمدانى براى دفع لشكر بكجور، كه بر وى شوريده و به فاطميان پيوسته و حلب را محاصره كرده بود، از روميان درخواست كمك كرد (همان، ص ۲۲۰ـ۲۲۱؛ نيز ← ادامه مقاله، بخش ۳، قسمت و : فاطميان). پس از مرگ سعدالدوله در ۲۵ رمضان ۳۸۱ و جانشينى پسرش، ابوالفضائل سعيدالدوله (حك : ۳۸۱ـ۳۹۲/۹۹۱ـ۱۰۰۲)، كه درواقع واپسين حاكم حمدانى در شام محسوب مىشود، مَنْجوتكين/ بَنجوتكين، سردار سپاه فاطمى، به قصد فتح حلب در محرّم ۳۸۲/۹۹۲ اين شهر را محاصره كرد و سعيدالدوله ناگزير از روميان كمك خواست (انطاكى، ص ۲۲۳ـ۲۲۴؛ نيز ← ادامه مقاله، بخش ۳، قسمت و: فاطميان). در ۳۸۵/ ۹۹۵، باسيليوس به درخواست سعيدالدوله به حلب رفت و پس از شكستدادن سپاه فاطمى، سعيدالدوله و لؤلؤ سيفى (غلام سعدالدوله) را، كه در حكم وزير سعيدالدوله بود، بر حكومت حلب ابقا كرد و از پرداخت آن باج سالانه معاف نمود. سپس، در راه بازگشت به قسطنطنيه، حاكم انطاكيه (ميخائيل برجى) را بركنار كرد و به جاى وى، بطريق داميانوس دلاسينوس[۲۳۰] را به عنوان حاكم نظامى انطاكيه گماشت (انطاكى، ص ۲۲۸ـ۲۳۰؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۹۰ـ۱۹۱؛ نيز ← ادامه مقاله، بخش ۳، قسمت و: فاطميان). در ۳۸۸/ ۹۹۸، داميانوس با اطلاع از خالىبودن قلعه افاميه از اسلحه و آذوقه، آنجا را محاصره كرد. ملايطى (حاكم قلعه) كه تابع حمدانيان بود، از جَيشبن (محمدبن) صَمصامه (سپهسالار لشكر فاطميان در دمشق) براى دفع روميان كمك خواست. در جنگ ميان دو سپاه فاطمى و رومى، داميانوس كشته شد و بسيارى از افرادش كشته يا اسير شدند (انطاكى، ص ۲۴۲ـ۲۴۳؛ نيز ← صَفَدى، ص ۴۴؛ ادامه مقاله، بخش ۳، قسمت و : فاطميان). در ۶ شوال ۳۸۹/ ۲۰ سپتامبر ۹۹۹، باسيليوس خود به شام لشكر كشيد و فتوحاتى كرد، اما نتوانست طرابلس را بگيرد و در ۵ محرّم ۳۹۰/ ۱۷ دسامبر ۹۹۹ روانه انطاكيه شد (انطاكى، ص ۲۴۳ـ۲۴۶). پس از مرگ سعيدالدوله (۳۹۲) و استيلاى لؤلؤ سيفى و فرزندش (مرتضىالدوله منصور) بر حلب، ابوالهَيْجاءبن سعدالدوله، واپسين فرد خاندان حمدانيان، از حلب فرار كرد و به امپراتور روم پناه برد. او پس از مدتى به دعوت مخالفان مرتضىالدوله به حلب بازگشت، اما كارى از پيش نبرد و پس از ناكامى از تصرف حلب، در ۴۰۰/۱۰۱۰ به قسطنطنيه بازگشت و بعد از مدتى، در همانجا درگذشت (ابنعديم، ج ۱، ص ۱۹۲، ۱۹۵، ۱۹۸ـ۲۰۰).

منابع : ابناثير؛ ابنتَغرىبِردى؛ ابنجوزى؛ ابنخلّكان؛ ابنظافر ازدى، اخبار الدولة الحمدانية بالموصل و حلب و دياربكر و الثغور، چاپ تميمه رواف، ]بىجا: بىنا.، بىتا.[؛ ابنعبرى، تاريخ مختصر الدول، چاپ انطون صالحانى، بيروت ۱۹۵۸؛ ابنعديم، زبدةالحلب من تاريخ حلب، چاپ سامى دهّان، دمشق ۱۹۵۱ـ۱۹۶۸؛ ابنقلانسى، تاريخ أبىيعلى حمزة ابنالقلانسى، المعروف بذيل تاريخ دمشق، چاپ آمدروز، ليدن ] ۱۹۰۸[، چاپ افست قاهره ]بىتا.[؛ ابنكثير، البداية و النهاية فىالتاريخ، ج ۶، بيروت: دارالفكرالعربى، ]بىتا.[؛ ابننُباته، ديوان خطب ابننباتة، بيروت ] ۱۳۱۱[؛ ابوفراس حمدانى، ديوان، رواية ابىعبداللّه حسينبن خالويه، چاپ سامى دهّان، دمشق ۲۰۰۴؛ اسد رستم، الروم: فى سياستهم، و حضارتهم، و دينهم، و ثقافتهم و صِلاتهم بالعرب، بيروت ۱۹۵۵ـ۱۹۵۶؛ يحيىبن سعيد انطاكى، تاريخ الانطاكى، المعروف بصلة تاريخ اوتيخا، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، طرابلس ۱۹۹۰؛ عبدالرحمان برقوقى، شرح ديوانالمتنبّى، بيروت ۱۴۰۷/۱۹۸۶؛ عبدالملكبن محمد ثعالبى، يتيمةالدهر، چاپ مفيد محمد قميحه، بيروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ عليه عبدالسميع جنزورى، الثغور البرية الاسلامية على حدودالدولة البيزنطية فى العصور الوسطى، قاهره ۱۹۷۹؛ محمدبن احمد ذهبى، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، بيروت، حوادث و وفيات ۳۳۱ـ۳۴۰ه .، ۱۴۱۵/۱۹۹۴، حوادث و وفيات ۳۵۱ـ۳۸۰ه .، ۱۴۰۹/۱۹۸۹؛ مديحه شرقاوى، الحمدانيون: تاريخهم فى الموصل و حلب، قاهره ۱۴۳۱/ ۲۰۱۰؛ خليلبن ايبك صفدى، امراء دمشق فىالاسلام، چاپ صلاحالدين منجد، بيروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ فيصل سامر، الدولةالحمدانية فىالموصل و حلب، بغداد ۱۹۷۰ـ۱۹۷۳؛ كتابالعيون و الحدائقفى اخبار الحقائق، ج۴، قسم۲، چاپ عمر سعيدى، دمشق: المعهد الفرنسى بدمشق للدراسات العربية، ۱۹۷۳؛ احمدبن حسين متنبّى، ديوان، بيروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ مسعودى، التنبيه؛ مسكويه؛ مصطفى شكعه، سيفالدولة الحمدانى : مملكة السيف و دولةالاقلام، قاهره ۱۴۲۰/۲۰۰۰؛ نخب تاريخية و ادبية جامعة لاخبارالاميرسيفالدولةالحمدانى، قداعتنى بالتقاطها و شرحها ماريوس كانار، الجزاير: ]ج. كربونل[، ۱۹۳۴؛ احمدبن عبدالوهاب نُوَيْرى، نهايةالارب فى فنون الادب، ج ۲۶، قاهره ۱۴۲۸/۲۰۰۷؛ محمدبن عبدالملك همدانى، تكملة تاريخ الطبرى، در ذيول تاريخالطبرى، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره: دارالمعارف، ] ۱۹۷۷[؛ ياقوت حَمَوى؛

M. Canard, "Byzantium and the Muslim world to the middle of the eleventh century", in The Cambridge medieval history, vol. ۴, pt.۱, ed. J. M. Hussey, Cambridge:CambridgeUniversity Press,۱۹۶۶;H.Grégoire, "The Amorians and Macedonians ۸۴۲-۱۰۲۵", in ibid.

/ ستار عودى /

۲. فاطميان. نخستين برخوردها ميان رومشرقى و حكومت فاطميان* (حك : ۲۹۷ـ۵۶۷؛ كه در افريقيه تأسيس شد)، در جزيره صِقِلّيّه* (سيسيل) و ناحيه قَلّوريَه* (كالابريا)[۲۳۱] در جنوب ايتاليا رخ داد. عبيداللّهالمهدى* (حك : ۲۹۷ـ۳۲۲)، پايهگذار حكومت نوپاى فاطمى، پس از چندين سال كشمكش با شورشهاى مخالفانش در صقلّيه، كه از امپراتور روم شرقى كمك گرفته بودند، سرانجام در ۳۰۵/ ۹۱۷ بر اين جزيره استيلا يافت (ابنخلدون، ج ۴، ص ۴۷، ۴۹، ۲۶۴ـ۲۶۵؛ نيز ← لوئيس[۲۳۲] ، ص ۲۲۲؛ دورى، ص ۱۱۷) و آن را پايگاه دريايى مهمى براى مقابله با حملات دريايى روميان به سواحل افريقيه و حمله به قلمرو روم قرار داد (← ابنخلدون، ج ۴، ص ۴۹، ۲۶۵؛ نيز ← حسن ابراهيم حسن، ص ۹۹). در همين سال (۳۰۵)، زوئه[۲۳۳] ، مادر امپراتور خردسال روم شرقى (قسطنطين هفتم)، كه به نيابت از پسرش فرمان مىراند، براى مقابله با حملات شديد سيمئون[۲۳۴] (پادشاه بلغارستان) و نيز جلوگيرى از حملات فاطميان به قلّوريه، ناگزير به كارگزارش در آنجا دستور داد عهدنامه صلحى با عبيداللّهالمهدى منعقد كند. فاطميان نيز براى تثبيت اقتدار خود در صقليّه، با تحميل جزيه سالانه سنگين بر روميان ( ۰۰۰،۲۲ سكه طلا)، پيشنهاد صلح را پذيرفتند (محمد عبداللّه عنان، ص ۱۸۱؛ حسن ابراهيم حسن، ص۱۱۰؛ لوئيس، همانجا؛ رَحيلى، ص ۱۷۴). در ۳۱۳/ ۹۲۵، كارگزار روم شرقى در قلّوريه نقض عهد كرد. ازاينرو، امير صقليّه به همراه لشكرى كه عبيداللّه از افريقيه به كمك او فرستاد، پس از فتح شهرهايى از ناحيه اَنكَبُرده (در شمالشرقى قلّوريه)، ازجمله وارى، به ناحيه قلّوريه حمله كرد و در رمضان/ نوامبر يا دسامبر، شهر طارَنت (تارانتو)[۲۳۵] را فتح و اَدرنت (اترانتو)[۲۳۶] را محاصره كرد. حملات فاطميان به مناطقى از صقلّيه و قلّوريه ادامه يافت. به دنبال آن، حاكم رومى قلّوريه ناگزير براى نجاتيافتن از اين حملات به پرداخت جزيه سالانه (يازدههزار سكه طلا) تن داد و صلح ميان دو طرف از نو برقرار شد (ابناثير، ج ۸، ص ۱۵۹؛ قس ابنعذارى، ج ۱، ص۱۹۰، با اطلاعات متفاوتى درباره امير صقلّيه و مناطق فتح شده؛ نُوَيْرى، ج ۲۴، ص :۳۶۸ در سال ۳۱۶؛ حسن ابراهيم حسن، همانجا؛ لوئيس، ص ۲۳۴). قائم بامراللّه* (حك : ۳۲۲ـ۳۳۴)، دومين خليفه فاطمى، واحدى از ناوگان دريايى فاطميان را به فرماندهى يعقوببن اسحاق تَميمى به سوى سرزمين روم فرستاد. او به جنووا در شمالغربى ايتاليا رسيد و اسير و غنيمت گرفت و در مسير خود به جزاير سَردانيه* (ساردنى)[۲۳۷] و كُرس (كرسيكا)[۲۳۸] در مغرب ايتاليا حمله كرد و شمارى از كشتيهاى تجارى رومى را تصاحب كرد و برخى را به آتش كشيد (ابناثير، ج ۸، ص ۲۸۴ـ۲۸۵؛ نويرى، همانجا؛ ادريس عمادالدين قرشى، ج ۵، ص۱۷۰ـ۱۷۱؛ نيز ← لوئيس، ص ۲۳۴ـ۲۳۵). در ۳۲۵/ ۹۳۷، مردم جرجنت*[۲۳۹] ، شهرى در ساحل جنوبى صقلّيه، بر سالمبن (ابى)راشد، والى فاطميان، شوريدند و از حكومت روم كمك خواستند. در پى آن، قسطنطين هفتم ناوگان دريايى فرستاد. كشمكش بر سر جرجنت تا ۳۲۹/ ۹۴۱ ادامه يافت و سرانجام در اين سال، جرجنت را فاطميان گرفتند (ابوالفداء، ج ۲، ص ۸۵؛ ابنخلدون، ج ۴، ص ۲۶۵ـ۲۶۶؛ نيز ← احسان عباس، ص ۴۲ـ۴۴). در ۳۳۶، منصورباللّه* فاطمى (حك : ۳۳۴ـ۳۴۱) براى تقويت اوضاع مسلمانان در صقلّيه، حسنبن على كَلبى را به عنوان والى اين جزيره فرستاد (ابوالفداء، ج ۲، ص ۹۶؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۳۶۹؛ نيز ← كلبيها*). او كوشيد تا مخالفان مسيحى خود را به اطاعت وادارد و در ۳۳۷/ ۹۴۹، به نواحى مختلف قلّوريه حمله كرد. به دنبال آن، مسيحيان صقلّيه از قسطنطين يارى خواستند و او ناوگانى به كمكشان فرستاد. هنگامى كه منصور فاطمى از دخالت روميان مطّلع شد، ناوگان دريايى خود را با بيش از دههزار جنگجو راهى صقلّيه كرد و روميان را شكست داد و قسطنطين درخواست صلح كرد (انطاكى، ص ۵۸؛ ابناثير، ج ۸، ص ۴۷۳ـ۴۷۴، ۴۹۳ـ۴۹۴؛ ابنخلدون، ج ۴، ص ۲۶۶ـ۲۶۷؛ ادريس عمادالدين قرشى، ج ۵، ص ۳۳۷ـ۳۳۸). در همان سال (۳۳۷)، ناوگان بزرگ دريايى روم به قصد تصرف اِقريطِش* (كرت) كه در دست مسلمانان بود، حركت كرد، اما با مقاومت سرسختانه آنان مواجه شد و نتيجهاى نگرفت (لوئيس، ص ۲۳۳). در ۳۴۰/ ۹۵۱، سپاه فاطميان به قلّوريه حمله كرد. روميها توان مقابله با آنها را نداشتند و سردار لشكر كمكى روم و حاكم مسيحى ناحيه و سپاهيانشان كشته شدند. ازاينرو، قسطنطين در سال بعد نمايندهاى را با هدايايى نفيس نزد منصور فاطمى فرستاد و خواستار صلح شد. منصور ضمن ارسال هدايايى، به حسنبن على كلبى دستور داد با فرستاده قسطنطين براى عقد صلح گفتگو كند. حسنبن على نيز پس از مذاكراتى با روميان صلح كرد، مشروط بر آنكه مسجدى در شهر رَيو/ رجيو[۲۴۰] در قلّوريه ساخته شود و روميان متعهد شوند از آن نگهدارى كنند و به مسلمانان اجازه تعمير آن و نمازخواندن در آنجا را بدهند (← جوذرى عزيزى، ص۶۰ـ۶۱؛ ابناثير، ج ۸، ص ۴۷۴؛ ابنخلدون، ج ۴، ص ۲۶۷؛ لوئيس، ص ۲۳۵). در حالى كه، درگيرى فاطميان با روميان در درياى مديترانه بر سر تصرف جزيره صقلّيه ادامه داشت (← طقّوش، ص ۱۴۵ـ ۱۴۶)، در ۳۴۲ يا ۳۴۳ حسنبن على كلبى با موافقت معزلديناللّه* (حك : ۳۴۱ـ۳۶۵) فاطمى به افريقيه رفت و معز به درخواست وى، پسرش (ابوالحسين احمدبن حسن كلبى) را والى صقلّيه كرد (ابوالفداء؛ نويرى، همانجاها). در ۳۴۳/ ۹۵۴، هنگامى كه مصر تحت حكومت اَنُوجور اِخشيدى بود، ناوگان قدرتمند روم به قصد حمله به بندر فَرَما به حركت درآمد (لوئيس، ص ۲۳۳). قسطنطين هفتم كه با خليفه اموى اندلس، عبدالرحمانبن محمد (عبدالرحمان سوم*)، ملقب به ناصر (حك : ۳۰۰ـ۳۵۰) همپيمان شده بود، عهدنامه صلح با فاطميان را نقض كرد و در ۳۴۵/ ۹۵۶، ناوگان وى شهر ناپولى (ناپل)[۲۴۱] را كه مركز حكومت مسيحى مستقلى بود و با مسلمانان صقلّيه پيمان داشت، محاصره كرد. روميان همچنين به طِرمين (ترمينى)[۲۴۲] و مازَرَ (ماتزارا)[۲۴۳] حمله كردند و در اين شهرها تخريب و كشتار نمودند. به دنبال آن، ناوگان فاطميان به فرماندهى عماربن على كلبى و سپس برادرش، حسنبن على، به كمك اهالى ناپولى رفتند و ناوگان روم شرقى را از آنجا و از شهرهاى صقلّيه عقب راندند. روميها به قلّوريه گريختند و ريو را تصرف و مسجد آن را تخريب كردند. سپاهيان فاطمى همراه حسن و عمار كلبى روانه قلّوريه شدند. عمار و همراهانش هنگام حمله به قلّوريه غرق شدند و ناوگان حسن نيز گرفتار طوفان شد و شمارى از نجاتيافتگان در حمله روميها كشته شدند. با وجود اين، مسلمانان پس از چندين نبرد، روميها را از ريو بيرون راندند و آنان را از تصرف صقلّيه و پيشروى به سوى سواحل شمالى افريقا بازداشتند. ظاهرآ، هدف ديگر امپراتور روم از اين حمله سرگرمكردن فاطميان در صقلّيه بود تا بتواند به توسعه قلمرو خود در شام ادامه دهد (← كتاب العيون و الحدائق، ج ۴، قسم ۲، ص ۴۸۷ـ۴۸۸؛ لوئيس، ص ۲۳۵؛ مدنى، ص ۱۲۶؛ دشراوى، ص ۳۵۹ـ۳۶۰). پس از آن، قسطنطين هفتم در ۳۴۵ براى تجديد عهد صلح سفيرى به شهر مَنصوره/ منصوريه، پايتخت وقت فاطميان، نزد معز فاطمى فرستاد. معز برخلاف نظر مشاورانش (كه خواستار صلح با روم بودند تا بتوانند به حملات اندلس در درياى مديترانه پاسخ دهند)، فرمان داد ناوگان دريايى فاطميان از مهديه راهى صقلّيه شود. آنان در جنگ با سپاه روميان پيروز شدند و روميان مجبور به عقبنشينى به سوى قلّوريه شدند. قسطنطين پس از اين شكست، بار ديگر در ۳۴۶/ ۹۵۷، سفيرى نزد معز فرستاد و در مقابلِ پرداخت جزيه و آزادى جمعى از مسلمانان شام كه در زمان امارت حمدانيان به اسارت روميان درآمده بودند، خواستار توقف حملات فاطميان به قلّوريه شد. معز با اين درخواست موافقت كرد و صلحى به مدت پنج سال منعقد شد (قاضى نعمان، ص ۱۶۶ و ص ۱۶۷ و پانويس ۲، ص ۴۴۲ـ ۴۴۳؛ نيز ← رحيلى، ص ۱۷۵ـ۱۷۶؛ راجحى، ص ۶۱ـ۶۳؛ دشراوى، ص۳۶۰ـ۳۶۱). بااينحال، پيش از انقضاى مدت اين عهدنامه، امپراتور رومانوس دوم در ۳۴۹/ ۹۶۰ سردار بزرگ خود، نيكفوروس فوكاس، را با ناوگانى بزرگ به سوى اقريطش فرستاد و او پس از حدود هشت ماه محاصره، در ۱۵ محرّم ۳۵۰/ ۶ مارس ۹۶۱، آنجا را فتح و در آنجا كشتار و غارت كرد و مردمش را اسير و مساجدش را ويران نمود. در پى آن، مسلمانان اقريطش كه تابع عباسيان* بودند، چون از عباسيان كوششى براى يارى خود نديدند، از معز فاطمى كمك خواستند. معز نيز در نامهاى به رومانوس پيغام داد كه اشغال اقريطش به معناى لغو معاهده صلح و اعلان جنگ است. اين پيغام ناديده گرفته شد و معز ناگزير عهدنامه صلح را ملغا انگاشت و ناوگان دريايى خود را براى يارى مسلمانان به اقريطش فرستاد و از حاكم اخشيدى مصر نيز خواست كه به مردم اقريطش كمك كند (← قاضى نعمان، ص ۴۴۲ـ۴۴۷؛ انطاكى، ص ۹۱، ۹۵ـ۹۶؛ ياقوت حَمَوى، ذيل «أَقرِيطِش»؛ قس ابناثير، ج ۸، ص ۵۴۵، كه حمله روميها به اقريطش و استيلاى مجدد مسلمانان در پى عمليات ناوگان اعزامى معز را در ۳۵۱ دانستهاست). معز همچنين به احمدبن حسن كلبى دستور داد به شهرها و قلعههايى از صقلّيه حمله كند، كه هنوز در اختيار روميان بودند. احمد با سپاهيانش قلعه مستحكم طَبَرمين (تائورمينا)[۲۴۴] در مشرق صقلّيه را پس از هفت ماه و نيم محاصره، در ۲۵ ذيقعده ۳۵۱/ ۲۵ دسامبر ۹۶۲ تصرف كرد. او ۱۵۷۰ يا بيش از ۱۷۷۰ اسير آنجا را نزد معز فرستاد و جمعى از مسلمانان را در آن قلعه اسكان داد. قلعه را المُعِزّيه ناميد و ناوگان جنگى روميان در آن ناحيه را تصرف كرد (ابنظافر ازدى، اخبارالدول المنقطعة، ص ۲۳؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۴۳؛ ابوالفداء، ج ۲، ص ۹۶، ۱۰۴؛ نويرى، ج ۲۴، ص۳۷۰؛ قس ابنخلدون، ج ۴، ص۶۰، :۲۶۷ طَرمين به جاى طَبَرمين؛ نُه ماه و نيم محاصره). پس از آن، شهر و قلعه رَمطَه (رامتا)[۲۴۵] را در شمالشرقى صقلّيه (← ياقوت حموى، ذيل «رمطه»)، در ۳۰ رجب ۳۵۲، با فرستادن لشكرى به فرماندهى پسرعمويش، حسنبن عمار، محاصره كرد. مردمان شهر از امپراتور جديد، نيكفوروس فوكاس، كمك خواستند و او ناوگان دريايى خود را با بيش از چهلهزار سپاهى به صقلّيه فرستاد. روميان در شوال ۳۵۳/ اكتبر ۹۶۴ در شهر بندرى مَسّينى (مسينا)[۲۴۶] پياده شدند و به سوى رمطه (در مشرق مسّينى) پيش رفتند و اهالى اين شهر به آنان پيوستند. معز نيز به درخواست احمدبن حسن كلبى، كارگزارش در صقلّيه، لشكرى به فرماندهى حسنبن على كلبى به آنجا فرستاد. در ۱۵ شوال ۳۵۳/ ۲۵ اكتبر ۹۶۴، نزديك رمطه در جنگى شديد به نام حُفْره، سرانجام سپاه فاطميان پيروز شد و فرمانده روميان، مانوئل، و بيش از دههزار تن از افرادش كشته شدند و مسلمانان رمطه را فتح كردند. احمدبن حسن فراريان رومى را در تنگه مسّينى تعقيب كرد و آنان را در ۳۵۴/ ۹۶۵ در جنگى دريايى، معروف به مَجاز (گذرگاه)، تارومار كرد (ابناثير، ج ۸، ص ۵۴۴، ۵۵۶ـ۵۵۸؛ نويرى، ج ۲۴، ص۳۷۰ـ ۳۷۳؛ ابنخلدون، ج ۴، ص ۶۰، ۲۶۷). ابنهانى اندلسى (متوفى ۳۶۲)، شاعر اسماعيلىمذهب، در قصيدهاى بلند به مدح و ذكر اين پيروزيهاى سپاهيان فاطمى بر روميان پرداختهاست (← ص ۲۵۶ـ۲۶۴). احمد كلبى با حملات خود به شهرهاى بيزانسى واقع در سواحل قلّوريه مردم آن نواحى را به ستوه آورد و آنان در مقابل پرداخت جزيه با وى به توافق رسيدند (ابناثير، ج ۸، ص ۵۵۸؛ نيز ← عرينى، ص ۴۹۶). در ۳۵۶/ ۹۶۷ (يا ۳۵۷/ ۹۶۸)، نيكفوروس فوكاس به علل مختلف سياسى يكى از بزرگان دربارش به نام نيكولائوس[۲۴۷] را با هدايايى به مهديه نزد معز فرستاد و تقاضا كرد توافقنامه سال ۳۵۴ را تجديد كنند. معز كه در تدارك فتح مصر و خواهان بىطرفى روميان در شام و آرامش در صقلّيه بود، با وجود نارضايتى مردم و والى صقلّيه (احمد كلبى) با خواست نيكفوروس موافقت كرد و به موجب اين صلح، در ۳۵۸/ ۹۶۹ دو شهر طبرمين و رمطه در صقلّيه را به روميها واگذاشت (← قاضى نعمان، ص ۳۶۶ـ۳۷۰؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۳۷۳ـ۳۷۴؛ نيز ← حسن ابراهيم حسن، ص ۱۰۵ـ۱۰۶؛ دورى، ص ۱۱۶). در همان سال (۳۵۸)، سپاه فاطميان به فرماندهى جوهر صِقِلّى* (سيسيلى) مصر را فتح كرد و به حكومت اخشيديان در آنجا پايان داد، روميان از اوضاع آشفته و بحرانى شام و ضعف دولت حَمدانيان* در حلب و درگيرى آنان با اخشيديان در شام بهره جستند و به شمال شام حمله و مناطقى را در آنجا تصرف كردند (← همين مقاله، بخش ۳، قسمت و: حمدانيان). جوهر صقلّى براى توسعه قلمرو فاطميان، سپاهى به فرماندهى جعفربن فَلاح كُتامى به شام فرستاد و او از اواخر ۳۵۸ تا اوايل ۳۶۰، دمشق و برخى ديگر از شهرهاى شام را به نام فاطميان گشود (ابنظافر ازدى، اخبارالدول المنقطعة، ص ۲۴؛ ابناثير، ج ۸، ص ۵۹۱ـ۵۹۲؛ ابنخلّكان، ج ۱، ص ۳۶۱). پس از آن، مناطق شمالى شام، بهويژه انطاكيه، همواره در جنگ و گاهى در صلح و آشتى ميان فاطميان و روميان بود. پس از آنكه روميها در محرّم ۳۵۹/ نوامبر ۹۶۹ انطاكيه را گرفتند و مردم مسلمان آن را اسير كردند (← ابناثير، ج ۸، ص ۶۰۳)، جعفربن فلاح پس از كسب اجازه از جوهر صقلّى در صفر ۳۶۰/ دسامبر ۹۷۰ يا ربيعالاول ۳۶۰/ ژانويه ۹۷۱، سپاهى بزرگ از دمشق به انطاكيه فرستاد و اين شهر را پنج ماه محاصره كرد. امپراتور روم، يوآنس زيميسكس، كه منافع روم را در خطر ديد، سپاهى به فرماندهى نيكولائوس به كمك روميان محاصرهشده در انطاكيه فرستاد. جعفربن فلاح حدود چهارهزار جنگجوى ديگر به كمك سپاهيانش فرستاد، اما آنان شكست خوردند و به دمشق بازگشتند (← دوادارى، ج ۶، ص ۱۳۲ـ۱۳۳؛ مَقريزى، ۱۴۱۶، ج ۱، ص ۱۲۶؛ قس انطاكى، ص ۱۴۵ـ۱۴۶). نيكولائوس در ۳۶۵/ ۹۷۶ نيز به عنوان فرستاده يوآنس به قاهره (تأسيس ۳۵۸؛ از ۳۶۲ پايتخت فاطميان) رفت و در مراسمى باشكوه از وى استقبال شد (← ابناثير، ج ۸، ص ۶۶۳ـ۶۶۴؛ نيز ← رحيلى، ص ۱۸۲ـ۱۸۳؛ ثعالبى، ص ۳۳۴ـ۳۳۵). برخلاف سياست خردمندانه نيكفوروس فوكاس كه قصد داشت با فاطميان عليه خطر آلمان متحد شود، يوآنس با امپراتور آلمان برضد فاطميان، كه بر مصر و شام چيره شده بودند، همپيمان شد (حسن ابراهيم حسن و طه احمد شرف، ص ۶۳). درگيرى معز فاطمى و قَرامطه در مصر و شام (← ابناثير، ج ۸، ص ۶۳۸ـ۶۴۰) به يوآنس فرصت داد. در ۳۶۴/ ۹۷۵، او با سپاهى بزرگ به قصد حمله به سرزمين شام (كه جزو قلمرو فاطميان شده بود) و نيز پسگرفتن بيتالمقدس (قدس) از قسطنطنيه* حركت كرد، از طريق انطاكيه وارد شام شد و شهر حِمْص را گرفت و در ۱۵رمضان ۳۶۴/ ۲۹ مه ۹۷۵، بَعلَبَك را تصرف و تخريب و گروهى را اسير كرد. عامل دمشق ناگزير در مقابل پرداخت جزيه سالانه به مبلغ شصتهزار دينار با وى مصالحه كرد. آنگاه، يوآنس شهرها و قلعههاى بسيارى در شام، ازجمله عَكّا، قيصريه، بيروت، صيدا، بانياس، جَبَله و بَرزويه، را گرفت و حاكمانى بر اين شهرها گماشت. سپس، طرابلس را محاصره كرد، اما پس از مطّلعشدن از رسيدن سپاهيان فاطمى و آسيبديدن ناوگان دريايى روم، محاصره را رها كرد و به قسطنطنيه بازگشت و اندكى بعد، در ۵ جمادىالاولى ۳۶۵/ ۱۰ ژانويه ۹۷۶ درگذشت (انطاكى، ص ۱۶۱ـ۱۶۳، ۱۶۵؛ همدانى، ص ۴۴ـ۴۴۵؛ ابنقلانسى، ص ۲۳ـ۲۷؛ دوادارى، ج ۶، ص ۱۶۹ـ۱۷۱). در ۳۶۵/ ۹۷۶، ابوالقاسم علىبن حسن كلبى، والى فاطمى صقلّيه، در پاسخ به حمله روميان به سواحل شمالشرقى صقلّيه به آنجا لشكر كشيد و در رمضان ۳۶۵/ مه ۹۷۶، دشمن را از مسّينى به هزيمت راند و شهرها و قلاع اطراف، ازجمله شهر كَسَنته (كوزنتسا)[۲۴۸] ، را تحت سلطه گرفت. همچنين، ناوگانى به همراه برادرش، قاسم، به قلّوريه فرستاد و پس از حملاتى در ناحيه بَلَرم* (پالرمو)[۲۴۹] ، مركز صقلّيه، بازگشت و در سال بعد نيز، حمله به شهرها و قلاع جنوب ايتاليا را ازسر گرفت (← ابناثير، ج ۸، ص ۶۶۶ـ۶۶۷؛ ابوالفداء، ج ۲، ص ۹۷، ۱۱۶؛ نويرى، ج ۲۴، ص ۳۷۵). در ذيقعده ۳۷۱/ مه ۹۸۲ نيز، ابوالقاسم على كلبى به قصد جهاد از بلرم حركت كرد. در اين اوضاع، اوتوى دوم، امپراتور آلمان، كه مدعى سلطه بر ايتاليا بود، به بهانه حمايت از آنجا در برابر حملات مسلمانان، وِنيز را با خود متحد ساخت و به كمك ناوگان دريايى ونيزيها به شهرهاى زير سلطه روميان و فاطميان در جنوب ايتاليا و قلّوريه حمله كرد. در اين هنگام، روميان براى حفظ نواحى خود با فاطميان متحد شدند و ونيزيها كه به دنبال حفظ مناسبات خود با روميها بودند، اوتو را رها كردند و او در مقابل سپاه اسلامى صقلّيه تنها ماند. در جنگى مشهور به ستيلو[۲۵۰] يا دماغه كولونا[۲۵۱] ، كه نزديك كروتون[۲۵۲] در ناحيه قلّوريه روى داد (۲۰ محرّم ۳۷۲/ ۱۵ ژوئيه ۹۸۲)، ابوالقاسم كلبى كشته شد، اما مسلمانان پيروز شدند. سپاهيان آلمانى و متحدانشان شكست خوردند و حدود چهارهزارتن از آنان كشته شدند. اوتو نيز بهزحمت از راه دريا فرار كرد و خود را به رُم رساند. اتحاد ميان روميان و فاطميان نيز، كه به منظور دفع دشمنى مشترك ايجاد شده بود، با مرگ اوتوى دوم در سال بعد از بين رفت (ابناثير، ج ۹، ص ۱۳ـ۱۴؛ ابنخلدون، ج ۴، ص ۲۶۸؛ نيز ← لوئيس، ص ۳۰۶ـ۳۰۷). در ۳۷۵/ ۹۸۷، فاطميان قلعه بانياس*[۲۵۳] / بلنياس را گرفتند، اما كمى بعد به فرمان امپراتور باسيليوس دوم معروف به بلغاركش، سردار رومى (مليسنوس) اين دژ را پس گرفت (انطاكى، ص ۲۰۴ـ۲۰۵). در ۳۷۷/ ۹۸۷، سفيران باسيليوس، كه با مشكلات فراوان و شورش داخلى مواجه بود، با هداياى نفيس به مصر نزد عزيزباللّه* فاطمى (حك : ۳۶۵ـ۳۸۶) رفتند و تقاضاى صلح كردند. عزيز اين در خواست را پذيرفت، مشروط بر آنكه در مسجدجامع قسطنطنيه بهجاى خليفه عباسى، به نام وى خطبه خوانده شود و تمام اسيران مسلمان آزاد شوند. در پى آن، او پيمان صلح هفتسالهاى با روميان منعقد كرد (ذهبى، حوادث و وفيات ۳۵۱ـ۳۸۰ه .، ص ۴۸۱؛ نيز ← حسن ابراهيم حسن، ص ۲۵۷ـ۲۵۸؛ راجحى، ص ۸۵ـ۸۶، ۹۹). بَكجور، غلام ترك حَمدانيان، كه بر آنان شوريده و به فاطميان پيوسته بود، براى جلب رضايت عزيزباللّه خواهان كمك براى تصرف حلب و الحاق آن به قلمرو فاطميان شد كه با اين درخواست موافقت گرديد و سپاهى به كمك او رفت. بكجور در محرّم ۳۸۱/ آوريل ۹۹۱ از رَقّه روانه حلب شد. سعدالدوله پسر سيفالدوله حَمدانى، حاكم حلب، ناگزير از باسيليوس كمك خواست. باسيليوس نيز عهدنامه سال ۳۷۷ با فاطميان را نقض كرد و به ميخائيل بُرجى، حاكم اَنطاكيه، دستور داد با لشكرى به كمك سعدالدوله رود. در نبردى كه ميان روميان و حمدانيان از يكسو و بكجور و عربهاى شام و فاطميان از سوى ديگر رخ داد، سپاه فاطميان شكست خورد و بكجور دستگير و به فرمان سعدالدوله كه پيروزمندانه به حلب بازگشت، كشته شد (انطاكى، ص۲۲۰ـ۲۲۱؛ روذراورى، ص ۲۴۹ـ۲۵۴؛ ابنقلانسى، ص ۵۸ـ۶۴؛ ابناثير، ج ۹، ص ۸۵ـ۸۷). بار ديگر، عزيزباللّه در اواخر ۳۸۱ يا اوايل ۳۸۲، مَنجوتَكين را براى تصرف حلب فرستاد. اين بار نيز حاكم حلب، سعيدالدوله حمدانى، از روميان كمك خواست و جنگ درگرفت، ولى سپاه متحد حمدانيان و روميها با وجود برترى، در ربيعالآخر ۳۸۲/ ژوئن ۹۹۲ در اَفاميه از لشكر فاطميان شكست خورد. هرچند، منجوتكين موفق به تصرف حلب نشد و به دمشق بازگشت (← انطاكى، ص ۲۲۳ـ۲۲۵؛ روذراورى، ص ۲۵۸ـ۲۶۰؛ ابنقلانسى، ص ۶۹ـ۷۱؛ ابناثير، ج ۹، ص ۸۸ـ۸۹؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۸۵ـ۱۸۸). در ۳۸۳/ ۹۹۳ يا محرّم ۳۸۴/ فوريه ۹۹۴، براى سومينبار عزيزباللّه فاطمى اقدام به فرستادن سپاهى براى تصرف حلب كرد و تا چند ماه، شهر در محاصره فرمانده سپاه او، منجوتكين، بود. سعيدالدوله حمدانى بار ديگر از باسيليوس كمك خواست و او را بيم داد كه سقوط حلب به سقوط قسطنطنيه منجر مىشود. به دنبال آن، باسيليوس كه مشغول جنگ با بُلغار*ها بود، با آنان سازش كرد و به قصد حلب حركت نمود و در ربيعالاول ۳۸۵، به انطاكيه رسيد. منجوتكين ناگزير محاصره حلب را رها كرد و به دمشق بازگشت. باسيليوس پس از رفع محاصره حلب، به شهرهاى داخلى و ساحلى شام حمله و برخى را تصرف كرد و بيش از دههزار مسلمان را اسير نمود و پس از چند ماه محاصره بىنتيجه طرابلس، به قسطنطنيه بازگشت (← انطاكى، ص ۲۲۷ـ۲۳۰؛ روذراورى، ص۲۶۰ـ ۲۶۲؛ ابنقلانسى، ص ۷۲ـ۷۳؛ ابنظافر ازدى، اخبارالدولة الحمدانية، ص ۵۶ـ۵۷؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۸۸ـ۱۹۲). عزيزباللّه از اين رويداد خشمگين شد و تصميم گرفت شخصآ با سپاهيانش از خشكى به شام حمله كند و گروهى را از طريق دريا به آنسو بفرستد. اين لشكركشى بهسبب آتشسوزى در دارالصناعه (كارگاه كشتىسازى؛ ظاهرآ به دست عوامل رومى، در ربيعالآخر ۳۸۶/ مه ۹۹۶) به تأخير افتاد. سپس، عزيزباللّه تا بِلبَيس* پيش رفت، اما در رمضان ۳۸۶/ اكتبر ۹۹۶ براثر بيمارى درگذشت و اين حمله ناتمام ماند (انطاكى، ص ۲۳۳ـ۲۳۶؛ روذراورى، ص ۲۶۲ـ۲۶۳؛ مقريزى، ۱۴۱۶، ج ۱، ص ۲۸۷ـ۲۹۱). بااينحال، بنا بر روايت مَقريزى (۱۴۱۶، ج ۱، ص ۲۸۸)، چون باسيليوس از آمادهشدن عزيزباللّه براى لشكركشى مطّلع شد، نمايندهاى نزد وى فرستاد و از او عذرخواهى كرد و خواستار صلح شد. عزيزباللّه نيز چون از بازگشت باسيليوس آگاه شد، با درخواست وى موافقت كرد. در ۳۸۷/ ۹۹۷، مردم صور* به سركردگى دريانوردى به نام عَلّاقه، از حكومت فاطميان سرپيچى و اعلام استقلال كردند. بَرجَوان*/ ارجوان (متوفى ۳۸۹)، نايبالسلطنه خليفه فاطمى حاكم بامراللّه* (حك : ۳۸۶ـ۴۱۱)، سپاهى به فرماندهى جَيشبن محمدبن صَمصامه كُتامى براى سركوب آنان فرستاد. علّاقه از باسيليوس استمداد كرد و روميان كه همواره منتظر فرصتى براى سركوب فاطميان بودند، لشكرى فرستادند، اما در جمادىالآخره ۳۸۸/ ژوئن ۹۹۸، روميها در نبرد دريايى شديدى شكست خوردند و گريختند و شمارى از آنان كشته شدند. علّاقه و جمعى از يارانش نيز اسير و به مصر فرستاده شدند و در آنجا بهقتل رسيدند (انطاكى، ص۲۴۰ـ۲۴۱؛ روذراورى، ص ۲۶۸ـ۲۶۹؛ ابنقلانسى، ص ۸۳ـ۸۴). در همين سال (۳۸۸)، حاكم نظامى اَنطاكيه (بطريق داميانوس دلاسينوس[۲۵۴] ) شهر افاميه را از اسلحه و آذوقه خالى يافت و آن را با لشكرى از روميان محاصره كرد و ملايطى، حاكم مسلمان آنجا كه تابع حمدانيان بود، از جيشبن محمدبن صَمصامه (سپهسالار لشكر فاطميان در دمشق) كمك خواست. در پى آن، ابنصمصامه در شعبان ۳۸۸/ اوت ۹۹۸ با لشكرى راهى افاميه شد. در اين جنگ، نخست لشكر ابنصمصامه از روميها شكست خورد، اما بعد فرمانده رومى كشته شد و سپاه فاطميان چيره گرديد. جمعى از روميان اسير شدند و لشكر ابنصمصامه در تعقيب فراريان رومى تا انطاكيه پيش رفتند (انطاكى، ص ۲۴۲ـ۲۴۳؛ روذراورى، ص ۲۶۸ـ۲۷۰؛ ابنقلانسى، ص ۸۴ـ۸۶). با وجود اين پيروزى، حاكم بامراللّه براى تسلط بر اوضاع شام و سركوب مخالفانش در مصر، در ۳۸۸/ ۹۹۸ به وزيرش (بَرجَوان) دستور داد با باسيليوس مكاتبه و درخواست صلح كند و هدايايى براى باسيليوس فرستاد. باسيليوس نيز كه با مشكلات داخلى مواجه بود و از حمله بلغارها به قلمرو خود بيم داشت، با پيشنهاد صلح موافقت كرد و دو سفير با هدايايى نزد حاكم فرستاد. با تلاشهاى برجوان و در پى مكاتبات وى با امپراتور روم، مقرر شد صلحى به مدت ده سال برقرار شود (← انطاكى، ص ۲۴۸؛ ابنقلانسى، ص۹۰؛ قس ابناثير، ج ۹، ص ۱۲۲، ذيل حوادث ۳۸۶؛ نيز ← محمد جمالالدين سرور، ص ۲۴۲). ابنغَلَبون صورى (متوفى ۴۱۹)، شاعر، در ابياتى حاكم بامراللّه و برجوان را مدح كرده و از شكست باسيليوس و كشتهشدن فرمانده او در جنگ با سپاهيان فاطمى ياد كردهاست (← ج ۲، ص ۳۷ـ۳۸). در حالى كه فرستادگان باسيليوس در قاهره مشغول گفتگو با برجوان راجع به شروط صلح بودند، باسيليوس در ۶ شوال ۳۸۹/ ۲۰ سپتامبر ۹۹۹، شخصآ با سپاهيانش براى جبران شكست سال گذشته و جلوگيرى از هرگونه پيشروى سپاه فاطميان به سوى انطاكيه، به نواحى شام كه در قلمرو فاطميان بود، حمله كرد و شَيزَر را گرفت. او پس از فتح و تخريب برخى شهرها و قلعهها وارد حمص شد و شهر ساحلى عِرْقَه را سوزاند. در ۲۴ ذيحجه ۳۸۹/ ۶ دسامبر ۹۹۹، طرابلس را محاصره كرد و چون نتوانست اين شهر مستحكم را فتح كند، ناگزير در ۵ محرّم ۳۹۰/ ۱۷ دسامبر ۹۹۹، دست از محاصره كشيد و پس از دو ماه لشكركشى در شام، به انطاكيه بازگشت و از آنجا به قسطنطنيه رفت (انطاكى، ص ۲۴۳ـ۲۴۶، ۲۴۸؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۹۲؛ مقريزى، ۱۴۱۶، ج ۲، ص ۳۲). با لشكركشى باسيليوس به شام، گفتگوهاى صلح به تعويق افتاد، تا آنكه باسيليوس بار ديگر سفيرش را به دربار فاطميان فرستاد. حاكم بامراللّه در ۱۶ جمادىالآخره ۳۹۱/ ۱۳ مه ۱۰۰۱ در قاهره از سفير رومى استقبالى باشكوه كرد و مذاكرات صلح با موفقيت انجام شد. حاكم براى عقد صلح نهايى، هيئتى را به رياست اريسطس/ اورستس[۲۵۵] ، بطريق بيتالمقدس، كه از خاندان فاطمى (دايى سِتّالمُلك*، خواهر خليفه) بود، همراه سفير روانه قسطنطنيه كرد. براساس اين صلح، سرزمينهاى شمال شام همچنان در اختيار روم باقى ماند و به مسيحيان مقيم قلمرو فاطميان آزادى كامل در بهجاآوردن مراسم مذهبى و بازسازى كليساها داده شد. در مقابل، امپراتور روم تعهد كرد غلّه حكومت فاطميان را تأمين كند (← انطاكى، ص ۲۴۸؛ ابنزبير، ص۱۵۰ـ۱۵۱؛ مقريزى، ۱۴۱۶، ج ۲، ص ۳۹ـ۴۰؛ نيز ← لوئيس، ص ۳۰۵؛ رحيلى، ص ۱۸۸ـ۱۹۰). در ۳۹۵، مردى مبارز به نام احمدبن حسين اَصفَر/ اَصغر از ناحيه جزيره (در شمال بينالنهرين) به شام رفت و با اظهار اينكه قصد جنگ با روميان را دارد، گروه بسيارى گرد او جمع شدند، كه با سپاهيان رومى آن نواحى درگير شدند و سپس، در شيزر اقامت كردند. باسيليوس از او نزد حاكم بامراللّه شكايت كرد و حاكم نيز والى دمشق را مأمور كرد، احمدبن حسين را از آن منطقه براند. احمدبن حسين بعدآ در حلب دستگير و زندانى شد (انطاكى، ص ۲۵۴ـ۲۵۵؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۱۹۶). با وجود اين، در همان سال (۳۹۵)، ميان ناوگانهاى دريايى روم شرقى و فاطميان در نزديكى ريو درگيرى رخ داد كه در آن، كشتيهاى جنگى پيزا به روميان كمك كردند و كشتيهاى فاطميان ناگزير به پايگاههاى خود در صقلّيه بازگشتند. بااينحال، در ۳۹۹/ ۱۰۰۹ ناوگان فاطميان شهر مستحكم كسنته را گرفتند (لوئيس، ص ۳۰۸؛ عرينى، ص ۷۰۷ـ۷۰۸). در ۳۹۸/ ۱۰۰۸، حاكم بامراللّه به علل و بهانههايى، ازجمله اقدام مسيحيان به اجراى باشكوه و آشكاراى مراسم مذهبى سالانه خود در بيتالمقدس، كه نوعى تبليغات مذهبى آزاد در سرزمين اسلامى محسوب مىشد، و همچنين سفر مخفيانه باسيليوس به بيتالمقدس و زيارت كليساى قُمامَه (قيامت) در آنجا، دستور منع برپايى اين مراسم و تخريب آن كليسا را صادر كرد (← انطاكى، ص ۲۷۵ـ۲۷۶؛ ناصرخسرو، ص ۶۲؛ ابنقلانسى، ص ۱۰۸ـ۱۱۱). به اين ترتيب، عملا صلح ميان روم و فاطميان نقض شد و مناسبات سياسى و بازرگانى با روم تا زمان مرگ حاكم بامراللّه (۴۱۱) برقرار نبود (محمد جمالالدين سرور، ص ۲۴۳؛ راجحى، ص ۸۹ـ۹۱). گرچه، حاكم در اوايل ۴۰۴/ ۱۰۱۳ هيئتى با هداياى فاخر براى تجديد مناسبات دوستانه به قسطنطنيه فرستاد. اين هيئت همراه فرستاده باسيليوس در جمادىالآخره/ دسامبر سال بعد به قاهره بازگشت و حاكم به گرمى از فرستاده روم استقبال كرد (مقريزى، ۱۴۱۶، ج ۲، ص۱۰۰ـ۱۰۱، ۱۰۷ـ۱۰۸). قطع مناسبات تجارى و سياسى ميان دو حكومت آسيبهاى بزرگى به دو طرف، بهويژه بازرگانان مصر و شام، وارد كرد (قاسمى، ص ۹۶). پس از مرگ حاكم بامراللّه فاطمى، پسر خردسالش الظاهرلاعزاز ديناللّه* (حك : ۴۱۱ـ۴۲۷) به خلافت رسيد و عمهاش، ستّالملك، سرپرستى وى را برعهده گرفت. آنان سعى كردند مناسبات دو حكومت را بهبود بخشند. در پى آن، در ۴۱۳/ ۱۰۲۲، نيكفوروس (بطريق بيتالمقدس) را به سفارت نزد امپراتور روم فرستادند تا وى را از حسننيت فاطميان در رفتار با مسيحيان و اجازه بازسازى كليساها و ايجاد مناسبات بازرگانى ميان دو حكومت، مطّلع سازد، اما اين تلاشها با مرگ ستّالملك (ذيقعده ۴۱۳/ فوريه ۱۰۲۳) بىنتيجه ماند و حملات روميان به شام ادامه يافت (انطاكى، ص ۳۸۷؛ نيز ← محمد عبداللّه عنان، ص ۱۹۲ـ۱۹۳). در ۴۱۸/ ۱۰۲۷، ظاهر نمايندهاى نزد امپراتور روم، قسطنطين هشتم (حك : ۴۱۶ـ۴۱۹/ ۱۰۲۵ـ۱۰۲۸)، كه مسالمتجوتر از امپراتور پيشين بود، فرستاد و با وى صلح كرد. براساس بندهاى اين صلحنامه، كه بيش از چند سال دوام نياورد، روميان اجازه يافتند كليساى قمامه و ساير كليساهايى را كه در عصر حاكم ويران يا بسته شده بودند، بازسازى يا بازگشايى كنند. همچنين، امپراتور روم مىتوانست بطريق بيتالمقدس را تعيين كند و حكومت فاطمى نبايست به دشمنان امپراتورى روم، ازجمله اهالى صقلّيه، كمك كند و با حكومت حمدانيان در حلب، كه باجگزار روميان بود، دشمنى ورزد. در مقابل، روميان تعهد كردند كه مسجدجامع قسطنطنيه بازسازى گردد و در آنجا و ساير مساجد سرزمين روم، به نام خليفه فاطمى خطبه خوانده شود، اسيران مسلمان آزاد شوند و به دشمنان فاطميان، بهويژه حَسّانبن مُفَرَّج*بن جرّاح طائى، حاكم رَملَه كه بر فاطميان شوريده بود، كمك نكنند (انطاكى، ص ۴۳۵ـ۴۳۷؛ مقريزى، ۱۴۱۶، ج ۲، ص ۱۷۶؛ نيز ← محمد جمالالدين سرور، ص ۲۴۳ـ۲۴۵؛ لوئيس، ص ۳۰۹). در ۴۲۱/ ۱۰۳۰، امپراتور روم، رومانوس سوم (حك : ۴۱۹ـ۴۲۵/ ۱۰۲۸ـ۱۰۳۴) به صلحنامه ۴۱۸ پايبند نماند و به مخالفان فاطميان در شام و بهويژه حسّانبن مفرج (كه پس از شكست از سپاه فاطمى در نبرد اُقحُوانَه (در اردن) در ۴۲۰/ ۱۰۲۹ به روميان پناه برده بود) كمك كرد و او در ۴۲۱ يا ۴۲۲ به شام بازگشت و افاميه را تصاحب كرد (← انطاكى، ص۴۱۰ـ۴۱۱، ۴۱۳؛ ابناثير، ج ۹، ص۴۲۰؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۲۳۱). رومانوس همچنين در ۲۳ ربيعالآخر ۴۲۱/ ۳۰ آوريل ۱۰۳۰، با لشكرى بزرگ به شام حمله كرد، اما پس از حوادثى و از بيم توطئه قتل خويش در اطراف حلب، فرار كرد و به قسطنطنيه بازگشت و در عقبنشينى، بسيارى از سپاهيانش كشته شدند (← انطاكى، ص ۴۱۳ـ۴۲۰؛ ابناثير، ج ۹، ص ۴۰۴ـ۴۰۵؛ ابنعديم، ج ۱، ص ۲۳۹ـ۲۴۴). پس از آن، حسانبن مفرّج نيز كه از پسگرفتن قدرت در فلسطين ناكام مانده بود، به توصيه فرستاده رومانوس، به همراه خاندانش و بيش از بيستهزار تن از سپاهيان خويش به جنوبشرقى انطاكيه كوچ كرد و زير سلطه و حمايت روميان قرار گرفت. با وجود اين، انوشتكين دِزْبرى، سپهسالار فاطميان در شام، بارها به آنها حمله كرد (انطاكى، ص ۴۲۴ـ۴۲۵؛ نيز ← ابنظافر ازدى، اخبار الدول المنقطعة، ص ۶۴؛ معاضيدى، ص ۶۱). پس از گفتگوهاى دزبرى و كارگزار رومى انطاكيه، در ۴۲۳/ ۱۰۳۲، صلحنامهاى تقريبآ همسانِ قرارداد صلح ۴۱۸ تنظيم شد، اما ظاهر با برخى بندهاى آن، ازجمله پذيرفتن سلطه روم شرقى بر منطقه اسلامى حلب كه باجگزار روميها بود، بازگرداندن حسانبن مفرج به مناطق تحت حكومتش در شام و معاوضه برخى شهرهاى مرزى، مخالفت نمود. رومانوس نيز عقد صلح را مشروط به پذيرش مسئله حلب كرد. درنتيجه، گفتگوها بر سر اين موضوع تا پايان دوره رومانوس و اوايل دوره جانشين او، ميخائيل چهارم (حك : ۴۲۵ـ۴۳۳/ ۱۰۳۴ـ۱۰۴۱) ادامه يافت (← انطاكى، ص۴۳۰، ۴۳۶ـ۴۳۸؛ نيز ← عرينى، ص ۷۸۵ـ ۷۸۷). در سال بعد (۴۲۴)، فاطميان طرابلس را تصرف كردند و حاكم رومى انطاكيه نتوانست به محاصرهشدگان كمك كند و حمله دريايى روميان به اسكندريه نيز ناكام ماند (عرينى، ص ۷۸۷). سرانجام، پس از سه سال و نيم كه مكاتبات صلح ميان فاطميان و روم جريان داشت، قرار صلحى جديد به مدت ده سال ميان ظاهر فاطمى و ميخائيل چهارم منعقد شد (انطاكى، ص ۴۳۸ و پانويس ۳؛ مقريزى، ۱۴۱۶، ج ۲، ص ۱۸۲؛ نيز ← عرينى، همانجا). در ۴۲۹/ ۱۰۳۸، نيز ميخائيل با خليفه مستنصرباللّه* ابوتميم فاطمى (حك : ۴۲۷ـ۴۸۷) سازش كرد تا در مقابل آزادكردن پنجهزار اسير مسلمان، اجازه تعمير كليساى قمامه به او داده شود (ابناثير، ج ۹، ص۴۶۰؛ مقريزى، ۱۴۱۶، ج ۲، ص ۱۸۷). ميخائيل از ضعف نفوذ فاطميان در جزيره صقلّيه، كه از اوايل سده پنجم/ يازدهم شروع شده بود، بهره جست و در ۴۲۹/ ۱۰۳۸، ناوگان دريايى خود را به فرماندهى مانياكيس[۲۵۶] راهى صقلّيه كرد و چون موفقيتى بهدست نياورد، در سال بعد بار ديگر ناوگانش را فرستاد و مسّينى و بيشتر شهرهاى واقع در مشرق صقلّيه را تصرف كرد، اما اندكى بعد مسلمانان آن شهرها را پس گرفتند (لوئيس، ص۳۱۰ـ۳۱۱؛ محمد جمالالدين سرور، ص ۲۳۶؛ كانار[۲۵۷] ، ص ۷۳۱). در ۴۳۷/ ۱۰۴۶، امپراتور قسطنطين نهم مونوماخوس[۲۵۸] (حك : ۴۳۳ـ۴۴۶/ ۱۰۴۲ـ۱۰۵۵) سفيرى با هداياى بسيار به ارزش سيصدهزار دينار طلاى عربى به دربار مستنصر فرستاد و تقاضاى تمديد قرارداد صلح به مدت ده سال ديگر كرد. مستنصر نيز موافقت كرد و متقابلا هدايايى فرستاد (ابنزبير، ص ۷۴ـ۷۵؛ ابشيهى، ص ۳۰۶). در ۴۴۰/ ۱۰۴۸، مستنصر از سفير قسطنطين استقبال كرد. مأموريت سفير روم وساطت براى آشتى ميان فاطميان و آلمِرداس*، حاكمان عرب حلب، بود (ابنمُيَسِّر، ج ۲، ص ۴). درحالىكه، روميان بهندرت ميان فاطميان و ساير اميران متخاصم مسلمان پادرميانى مىكردند (رحيلى، ص ۱۹۸). براثر خشكسالى و شيوع وبا كه در ۴۴۶/ ۱۰۵۴ مصر را فراگرفت، مستنصر فاطمى از قسطنطين كه مناسبات خوبى با وى داشت، درخواست كمك كرد. قسطنطين دستور فرستادن چهارصدهزار مَن گندم به مصر را داد، اما در اين اثنا وى درگذشت و جانشين او، ملكه تئودورا (حك : ۴۴۶ـ۴۴۸/ ۱۰۵۵ـ۱۰۵۶)، ارسال غله به مصر را به آن مشروط كرد كه در صورت لزوم، خليفه فاطمى وى را بر دشمنانش يارى كند و مستنصر نپذيرفت (ابنميسّر، ج ۲، ص ۶ـ۷). مستنصر كه از نقض قرار صلح و توقف ارسال غله خشمگين شده بود، تصميم گرفت به سرزمين روم لشكركشى كند. از اين رو، سپاهى به فرماندهى مَكينالدوله حسنبن مُلهَم تجهيز كرد و او لاذقيه را محاصره كرد. دو لشكر ديگر نيز در پى وى اعزام شدند و در سراسر شام، عليه روميها جهاد اعلام شد. ابنملهم سپس در اطراف انطاكيه تاختوتاز كرد. سپاه فاطمى در مقابل حمله ناوگان دريايى روميان شكست خورد و حسنبن ملهم و جمعى از سپاهيانش در ربيعالاول يا ربيعالآخر ۴۴۷ اسير شدند. به دنبال آن، مستنصر ناگزير قاضى ابوعبداللّه محمدبن سَلامه قُضاعى* را براى رفع اختلاف به قسطنطنيه فرستاد. تئودورا به فرستاده مستنصر توجه نكرد و برعكس، به سفير طُغرُلبيگ*، نخستين سلطان سلجوقى، كه در همين سال (۴۴۷) در بغداد قدرت را به دست گرفته بود، توجه نمود و به وى اجازه داد در مسجدجامع قسطنطنيه نماز بگزارد و او به نام خليفه قائم عباسى خطبه خواند. در برابر اين سياست خصمانه تئودورا، مستنصر دستور داد گنجينههاى كليساى قيامت را غارت كنند و تيرگى در مناسبات دو طرف بيشتر شد (همان، ج ۲، ص ۷؛ مقريزى، ۱۴۲۲ـ۱۴۲۵، ج ۲، ص ۱۳۵ـ۱۳۶). در واقع، تئودورا خطر حكومت مقتدر و تازهتأسيس سلجوقيان* را، كه با امپراتورى روم هممرز بود، به مراتب بيش از فاطميان مىدانست، كه نفوذشان را از دست داده و مشكلات فراوان داشتند (محمد عبداللّه عنان، ص ۱۹۳؛ محمد جمالالدين سرور، ص ۲۴۶). حسنبن علىبن ملهم بعد از مدتى از اسارت روميان رها شد و در ذيقعده ۴۴۹/ ژانويه ۱۰۵۸، از سوى فاطميان به حكومت حلب گمارده شد (← ابنقلانسى، ص ۱۴۲؛ ابناثير، ج ۹، ص ۲۳۲). از نيمه دوم سده پنجم، فقط گزارشى كماهميت در دست است كه مستنصر از امپراتور روم درخواست ديركهاى چوبى بسيار بزرگ كرده بود (← مقريزى، ۱۴۱۶، ج ۲، ص ۲۸۷). دشمنى ميان فاطميان و روميان همچنان تا حمله صليبيان به شام و تأسيس امارتهاى صليبى انطاكيه و بيتالمقدس در اواخر سده پنجم ادامه يافت (محمد جمالالدين سرور، ص ۲۴۷). ضعف خلفاى فاطمى كه پس از مرگ مستنصر (۴۸۷) در مصر به حكومت رسيدند، و همچنين ظهور سلسله قدرتمند سلجوقيان در عراق و در مجاورت امپراتورى روم، از ديگر عواملى بودند كه برقرارى مناسبات دوستانه ميان فاطميان و روم شرقى را دشوار ساختند (رحيلى، ص ۲۰۱). آمورى/ آمالريك اول[۲۵۹] ، پادشاه صليبى بيتالمقدس (حك : ۵۵۸ـ۵۶۹/ ۱۱۶۳ـ۱۱۷۴)، با همكارى امپراتور روم، مانوئل اول كومننوس، و به كمك ناوگان دريايى وى سپاهى بزرگ از دريا و خشكى از طريق عَسقَلان براى فتح مصر فرستاد تا اين سرزمين را ضميمه قلمرو خود كند. اين سپاه مشترك رومى و صليبى در اول صفر ۵۶۵/ ۲۵ اكتبر ۱۱۶۹، شهر دِمياط در شمال مصر را محاصره كرد. صلاحالدين ايوبى* كه در سال پيش، در پى استمداد واپسين خليفه فاطمى عاضدلديناللّه* (حك : ۵۵۵ـ۵۶۷) از نورالدين زنگى* (مؤسس سلسله اتابكان شام)، مصر را به كمك سپاهيان نورالدين تصرف كرده و به وزارت عاضد رسيده بود، سپاهيانش را به مصاف دشمن فرستاد. نورالدين نيز علاوه بر ارسال سپاهيانى براى دفع دشمن از دمياط، به حملاتى عليه اميرنشينهاى لاتينى شام دست زد تا از فشار بر صلاحالدين بكاهد. به دنبال آن، سپاهيان رومى و صليبى از محاصره دمياط ناگزير دست كشيدند و در ۲۱ ربيعالاول ۵۶۵/ ۱۳ دسامبر ۱۱۶۹، عقبنشينى و مصر را ترك كردند (ابناثير، ج ۱۱، ص ۳۴۲ـ۳۴۳، ۳۵۱ـ۳۵۲؛ ابوشامه، ج۲، ص۹۱ـ۹۴؛ ابنواصل، ج۱، ص۱۷۹ـ۱۸۳؛ ابنتغرىبردى، ج ۶، ص ۶ـ۷، ۱۵؛ نيز ← فهمى توفيق مقبل، ص ۱۵۷ـ۱۶۰؛ رانسيمان[۲۶۰] ، ج ۲، ص ۳۸۴ـ۳۸۸).

منابع: محمدبن احمد ابشيهى، المستطرف فى كل فن مستظرف، چاپ سعيد محمد لحام، بيروت ۱۴۱۹/ ۱۹۹۹؛ ابناثير؛ ابنتَغرى بِردى؛ ابنخلدون؛ ابنخلّكان؛ ابنزبير، كتاب الذخائر و التحف، چاپ محمد حميداللّه، كويت ۱۹۵۹؛ ابنظافر ازدى، اخبارالدول المنقطعة، چاپ آندره فره، قاهره ۱۹۷۲؛ همو، اخبارالدولة الحمدانية بالموصل و حلب و ديار بكر و الثغور، چاپ تميمه رواف، ]بىجا: بىنا.، بىتا.[؛ ابنعديم، زبدة الحلب من تاريخ حلب، چاپ سامى دهّان، دمشق ۱۹۵۱ـ۱۹۶۸؛ ابنعذارى، البيان المُغرِب فى اخبار الاندلس و المَغرِب، ج ۲، چاپ ژ. س. كولن و لوى ـ پرووانسال، بيروت ۱۹۸۳؛ ابنغلبون صورى، ديوان الصورى، چاپ مكى سيدجاسم و شاكر هادى شكر، ]بغداد[ ۱۴۰۱/ ۱۹۸۱؛ ابنقلانسى، تاريخ دمشق، چاپ سهيل زكار، دمشق ۱۴۰۳/ ۱۹۸۳؛ ابنمُيَسَّر، اخبار مصر، ج ۲، چاپ هنرى ماسه، قاهره ۱۹۱۹؛ ابنواصل، مُفَرِّج الكروب فى اخبار بنى ايوب، ج ۱، چاپ جمالالدين شيال، قاهره ۱۹۵۳؛ ابنهانى اندلسى، ديوان، بيروت ۱۴۱۴/ ۱۹۹۴؛ اسماعيلبن على ابوالفداء، المختصر فى اخبار البشر : تاريخ ابى الفداء، بيروت: دارالمعرفة للطباعة و النشر، ]بىتا.[؛ عبدالرحمانبن اسماعيل ابوشامه، كتاب الروضتين فى اخبار الدولتين النورية و الصلاحية، چاپ ابراهيم شمسالدين، بيروت ۱۴۲۲/۲۰۰۲؛ احسان عباس، العرب فى صقلّية: دراسة فى التاريخ و الادب، بيروت ۱۹۷۵؛ ادريس عمادالدين قرشى، عيون الاخبار و فنون الآثارفى فضائل الائمة الاطهار، ج ۵، چاپ مصطفى غالب، بيروت ?] ۱۹۷۵[؛ يحيىبن سعيد انطاكى، تاريخ الانطاكى، المعروف بصلة تاريخ اوتيخا، چاپ عمرعبدالسلام تدمرى، طرابلس ۱۹۹۰؛ عبدالعزيز ثعالبى، تاريخ شمال افريقيا من الفتح الاسلامى الى نهاية الدولة الاغلبية، چاپ احمدبن ميلاد و محمد ادريس، بيروت ۱۴۰۷/۱۹۸۷؛ منصور جوذرىعزيزى، سيرةالاستاذ جوذر، چاپ محمد كامل حسين و محمد عبدالهادى شعيره، ]قاهره ۱۳۷۴/ ۱۹۵۴[؛ حسن ابراهيم حسن، تاريخ الدولة الفاطميه فى المغرب، و مصر، و سورية، و بلادالعرب، قاهره ۱۹۵۸؛ حسن ابراهيم حسن و طه احمد شرف، المعزّلديناللّه، قاهره ۱۹۶۳؛ فرحات دشراوى، الخلافة الفاطمية بالمغرب: ۲۹۶ـ۳۶۵هـ / ۹۰۹ـ۹۷۵م، التاريخ السياسى و المؤسسات، نقله الى العربية حمادى ساحلى، بيروت ۱۹۹۴؛ ابوبكربن عبداللّه دوادارى، كنزالدرر و جامع الغرر، ج ۶، چاپ صلاح الدين منجد، قاهره ۱۳۸۰/ ۱۹۶۱؛ تقىالدين عارف دورى، صقلّية: علاقاتها بدول البحر المتوسط الاسلامية من الفتح العربى حتى الغزو النورمندى، ۲۱۲ـ۴۸۴/ ۸۲۷ـ۱۰۹۱م، ]بغداد[ ۱۹۸۰؛ محمدبن احمد ذهبى، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، حوادث و و فيات ۳۵۱ـ۳۸۰ه .، بيروت ۱۴۰۹/۱۹۸۹؛ زكيه عبدالسلام راجحى، العلاقات السياسية و الحضارية بين الدولتين البيزنطية و الفاطمية: خلالالفترة ۴۴۸-۳۰۵هـ./ ۱۰۵۶-۹۱۷م، بنغازى ۲۰۰۸؛ سليمان رَحيلى، السفارات الاسلامية الى الدولة البيزنطية: سفارات الدول العباسية و الفاطمية و الاموية فى الاندلس، رياض ۱۴۱۴؛ محمدبن حسين روذراورى، ذيل كتاب تجارب الامم، در مسكويه، ج ۷؛ محمد سهيل طقّوش، تاريخ الفاطميين فى شمالى افريقية و مصر و بلاد الشام : ۲۹۷ـ ۵۶۷ ه / ۹۱۰ـ۱۱۷۱م، بيروت ۱۴۲۲/ ۲۰۰۱؛ سيدالباز عرينى، الدولة البيزنطية: ۳۲۳ـ۱۰۸۱م، بيروت ۱۹۸۲؛ فهمى توفيق مقبل، الفاطميون و الصليبيون، بيروت ?]۱۳۹۹/ ۱۹۷۹[؛ خالدبن محمد قاسمى، العلاقات الخارجية فى العصر الاسلامى، قاهره ۱۴۲۹/ ۲۰۰۸؛ نعمانبن محمد قاضى نعمان، كتاب المجالس و المسايرات، چاپ حبيب فقى، ابراهيم شبوح، و محمد يعلاوى، بيروت ۱۹۹۶؛ كتاب العيون و الحدائق فى اخبار الحقائق، ج ۴، قسم ۲، چاپ عمر سعيدى، دمشق: المعهد الفرنسى بدمشق للدراسات العربية، ۱۹۷۳؛ آرچيبالد راس لوئيس، القوى البحرية و التجارية فى حوض البحر المتوسط (۵۰۰ـ۱۱۰۰م)، ترجمة احمد محمد عيسى، قاهره ?] ۱۹۶۰[؛ محمد جمالالدين سرور، سياسة الفاطميين الخارجية، قاهره ?]۱۳۹۳/ ۱۹۷۳[؛ محمد عبداللّه عنان، مواقف حاسمة فى تاريخ الاسلام، قاهره ۱۳۷۱/ ۱۹۵۲؛ احمد توفيق مدنى، المسلمون فى جزيرة صِقِلّية و جنوب ايطاليا، ]الجزاير ? ۱۳۶۵[؛ خاشع معاضيدى، الحياة السياسية فى بلاد الشام خلال العصر الفاطمى، ۳۵۹ـ۵۶۷/ ۹۶۹ـ۱۱۷۱م، بغداد ۱۹۷۶؛ احمدبن على مَقريزى، اتّعاظ الحنفا بأخبار الائمة الفاطميين الخلفا، ج ۱، چاپ جمالالدين شيال، ج ۲، چاپ محمد حلمى محمد احمد، قاهره ۱۴۱۶/۱۹۹۶؛ همو، المواعظ و الاعتبار فى ذكر الخطط و الآثار، چاپ ايمن فؤاد سيد، لندن ۱۴۲۲ـ۱۴۲۵/ ۲۰۰۲ـ۲۰۰۴؛ ناصرخسرو، سفرنامه حكيم ناصرخسرو قباديانى مروزى، چاپ محمد دبيرسياقى، تهران ۱۳۶۳ش؛ احمدبن عبدالوهاب نُوَيْرى، نهايةالأرب فى فنون الأدب، ج ۲۴، قاهره ۱۴۲۸/۲۰۰۷؛ محمدبن عبدالملك همدانى، تكملة تاريخ الطبرى، در ذيول تاريخ الطبرى، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره: دارالمعارف، ] ۱۹۷۷[؛ ياقوت حَمَوى؛

M. Canard, "Byzantium and the Muslim world to the middle of the eleventh century", in The Cambridge medieval history, vol.۴, pt.۱, ed. J. M. Hussey, Cambridge: Cambridge University Press, ۱۹۶۶; Steven Runciman, A history of the Crusades, Middlesex, Engl. ۱۹۸۰-۱۹۸۱.

/ ستار عودى /

۳. زَنگيان. برخلاف سلجوقيان، سلسله تركتبار زنگيان* يا آلزنگى كه سلجوقيان آنان را به امارت گماردند و از سده ششم تا اواسط سده هفتم در جزيره* و شام و مصر حكومت كردند، با روم شرقى اغلب مناسباتى خصمانه و پرتنش داشتند. بىترديد، جنگهاى صليبى* كه روم شرقى در شكلگيرى و تداوم آن سهيم بود، بر اين سياست خصمانه اثر فراوان داشت؛ بهويژه آنكه، مسئله اول در سياست خارجى زنگيان مقابله با روميان و مهاجمان صليبى و بازپسگرفتن سرزمينهاى اسلامى اشغالشده به دست صليبيان بود. نخستين مواجهه زنگيان با روميان، به دوره عمادالدين زنگى* (حك : ۵۲۱ـ۵۴۱)، اتابك موصل و سرسلسله زنگيان، بازمىگردد. بنابر روايتى، فتوحات عمادالدين زنگى در قلمرو صليبيان در شام، ازجمله فتح شهر ـ قلعه مهم بارين/ بَعْرِين (ميان حلب و حَماه)، كه بهمنزله دروازه ورود به امارتهاى صليبى بود، در شوال ۵۳۱/ ژوئن ـ ژوئيه ۱۱۳۷ و به روايتى، ۵۳۴/ ۱۱۴۰ صورت گرفت. به دنبال آن، استمداد صليبيان از روم و تبليغ كشيشان مسيحى در روم باعث لشكركشى امپراتور يوآنس/ يوحناى دوم كومننوس به منطقه شد (← ابنقلانسى، ص ۴۰۶ـ۴۰۸؛ ابناثير، ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲، ج ۱۱، ص ۵۱ـ۵۳؛ همو، ۱۳۸۲، ص ۵۹ـ۶۱). يوحنا از فرصت استفاده كرد و براى پسگرفتن سرزمينهاى ازدسترفته رومى در شام و آسياى صغير، به سوى شام حركت كرد. او شهرهاى ادنه* و مَصّيصه*[۲۶۱] و طرسوس* را كه در دست لئوى روپنى[۲۶۲] ، حاكم ارمنى سراسر دشت كيليكيه* شرقى (در منابع اسلامى: قلاع دُروب)، بود محاصره و تصرف كرد و عَينزَربه* و تَلّحَمدون را گشود. سپس، اَنطاكيه* را محاصره كرد، اما پس از مدتى، ميان وى و رمون دو پواتيه[۲۶۳] (حاكم صليبى انطاكيه) صلح برقرار شد و رمون حاكم دستنشانده او در انطاكيه شد و مقرر گرديد، چنانچه سپاه مشترك رومى ـ صليبى حلب و اطرافش را تصرف كرد، رمون حكومت آنجا را بگيرد و انطاكيه را به روميان واگذار كند (← ابناثير، ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲، ج ۱۱، ص ۵۳؛ نيز ← گروسه[۲۶۴] ، ج ۲، ص ۹۷؛ رانسيمان[۲۶۵] ، ج ۲، ص ۲۱۱ـ۲۱۳). يوحنا براى فريبدادن عمادالدين زنگى، نمايندهاى نزد وى فرستاد تا به او اطمينان دهد كه قصد تعرض به قلمروش را ندارد (← ابنعديم، ج ۲، ص ۲۶۳). سپس در ۵۳۲/ ۱۱۳۸، به همراه ژوسلن[۲۶۶] (حاكم رُها)* و رمون با سپاهيان بسيار وارد نواحى شام شد. آنان شهر بُزاعا*/ بُزاعه (از توابع حلب) را تصرف و سپس حلب را محاصره كردند، اما در پى حوادثى، سپاه مشترك رومى ـ صليبى در مواجهه با اهالى حلب شكست خورد و به شَيْزَر* (در شمال سوريه) رفت و از ۱۵ شعبان/ ۲۸ آوريل، آنجا را محاصره كرد. عمادالدين كه خود در مواضع ديگر مشغول حمله به روميان بود، براى مردم شيزر كمك نظامى فرستاد و از طرف ديگر، كوشيد بين روميان و صليبيان اختلاف افكند و آنان را به يكديگر بىاعتماد سازد. همچنين، رسيدن خبر حركت سپاه قَراارسلانبن داوود، امير سلسله اَرْتُقيان* (حاكم آمِد و حِصن كَيفا)، براى كمك به اهالى شيزر از سوى ديگر و شايد هم سازش با مردم شيزر در ازاى گرفتن مبالغى كلان، باعث شد يوحنا پس از ۲۴ روز، از محاصره شيزر دست بكشد و به انطاكيه عقبنشينى كند (← ابنقلانسى، ص ۴۱۵ـ۴۱۸؛ ابناثير، ۱۳۸۲، ص ۵۵ـ۵۷، ۶۲ـ۶۳؛ ابنعديم، ج ۲، ص ۲۶۴ـ۲۶۸). در همين سال (۵۳۲)، همزمان با برگزارى مراسم ازدواج عمادالدين زنگى با زمردخاتون (مادر شهابالدين محمود بورى، اتابك دمشق)، فرستاده امپراتور روم در كنار برخى ديگر از سفرا در دربار عمادالدين حضور داشت (← ابنعديم، ج ۲، ص ۲۶۹). نورالدين محمود زنگى*، پسر و جانشين عمادالدين زنگى، بيش از پدرش به نبرد با صليبيان و روميان اهتمام ورزيد. آگاهى وى از توان نظامى روميان باعث شد، حتىالمقدور از مصاف با روميان، چه بهتنهايى و چه به كمك صليبيان، خوددارى كند و روميان را بىطرف نگه دارد يا از اتحاد آنان با سپاهيان صليبى در منطقه شام يا همپيمانى با حكومت فاطمى جلوگيرى كند (← صلّابى، ص ۵۰۶). در ۵۵۰/ ۱۱۵۵، نورالدين زنگى شهرها و قلعههايى از قلمرو روم را تصرف كرد (← ابنشحنه، ص ۲۲۳). در ۵۵۳ و ۵۵۴/ ۱۱۵۸ و ۱۱۵۹، مانوئل اول كومننوس، امپراتور رومشرقى، به برخى شهرها و قلعههاى اسلامى حمله كرد و تا مَرجُالديباج (نزديك مَصّيصه؛ در كيليكيه) پيش رفت و سپاهيانش در آن حوالى حملاتى ناموفق كردند. اين رويداد نورالدين زنگى را واداشت تا با ارسال نامههايى به حاكمان مسلمان ولايات شام، آنان را به هوشيارى و آمادگى نظامى فراخواند (← ابنقلانسى، ص۵۴۰ـ۵۴۱، ۵۵۴). بااينحال در ۵۵۴/۱۱۵۹، بهدنبال رفتوآمدها و مكاتبات مكرر، قرارداد صلحى ميان زنگيان و روميان بسته شد و به درخواست مانوئل، فرماندهان نظامى صليبى از اسارت مسلمانان آزاد شدند. امپراتور روم هدايايى نفيس براى نورالدين فرستاد و در جمادىالاولى ۵۵۴/ ژوئن ۱۱۵۹، به روم بازگشت (همان، ص ۵۴۵ـ۵۴۶). در ۵۵۸/۱۱۶۳، نورالدين براى فتح طرابلس عازم نبرد با صليبيان شد. هنگامىكه او حِصنُالْاَكراد* (در مغرب سوريه؛ مشرف بر دشت بُقَيَعه) را محاصره كرده بود، در پى اتحاد روميان و صليبيان، دوك كلمانوس[۲۶۷] (حاكم رومى كيليكيه) كه از كينهتوزترين دشمنان مسلمانان بود، به اردوگاه نورالدين حمله كرد. در نبرد معروف به بقيعه، نورالدين و مسلمانان شكست خوردند و نورالدين بهزحمت نجات يافت. بااينحال، صليبيان و روميان براى جلوگيرى از انتقامجويى نورالدين، تقاضاى صلح كردند كه نورالدين نپذيرفت (← ابناثير، ۱۳۸۲، ص ۱۱۶ـ۱۱۷؛ همو، ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲، ج ۱۱، ص ۲۹۴ـ۲۹۶؛ نيز ← رانسيمان، ج ۲، ص ۳۶۷). در سال بعد (۵۵۹/ ۱۱۶۴) و بهرغم آنكه صليبيان جبههاى جديد از سمت مصر در برابر مسلمانان گشودند، نورالدين با فراخواندن امراى مسلمان موصل، جزيره، حصن كيفا* و مارِدين*، عمليات نظامى جديدى را تدارك ديد. اين بار نيز روميان، صليبيان را يارى دادند، اما در جنگ رمضان ۵۵۹/ ژوئيه ـ اوت ۱۱۶۴، نورالدين پيروز شد و قلعه حارِم* (در شمالغربى سوريه) را فتح كرد. در اين جنگ برخى سران صليبى، ازجمله دوك كلمانوس، اسير مسلمانان شدند. كلمانوس با پرداخت ۰۰۰،۵۵ دينار و ۵۵۰ جامه اطلس، آزادى خود را بازخريد. در ذيحجه/ اكتبر ـ نوامبر همين سال، نورالدين قلعه بانياس* (در جنوبغربى دمشق) را نيز گشود. پس از اين پيروزيها، ياران نورالدين از وى خواستند براى فتح شهر مهم و بىدفاع انطاكيه حركت كند، اما او از بيم آنكه صليبيانِ ساكن انطاكيه شهر را تسليم روميان كنند، اين پيشنهاد را نپذيرفت. درواقع، او وجود ايالت كوچك صليبى را بهتر و كمخطرتر از ضميمهشدن آن به خاك امپراتورى مىدانست (← ابناثير، ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲، ج ۱۱، ص ۲۹۸ـ۳۰۴؛ ابوشامه، ج ۱، ص ۳۵۸ـ ۳۵۹، ۳۶۲ـ۳۶۴، ۳۷۵، ج ۲، ص ۱۸۱؛ نيز ← رانسيمان، ج ۲، ص ۳۶۸ـ۳۷۰). در ۵۶۵/ ۱۱۶۹، مانوئل كومننوس با فرستادن ناوگان دريايى، به صليبيان در لشكركشى به مصر و محاصره دِمياط* كمك كرد. نورالدين زنگى هم براى كمك به صلاحالدين ايوبى* سپاهيانى به مصر فرستاد و آنان حمله سپاه مشترك صليبى ـ رومى را درهم شكستند و دمياط را از محاصره رهانيدند (← همين مقاله، بخش ۳، قسمت و: فاطميان). در ۵۶۷/ ۱۱۷۲، مانوئل كومننوس با پذيرش درخواست كمك مالى و نظامى آمورى/ آمالريك اول، پادشاه صليبى بيتالمقدس، جبهه مسيحى را در برابر مسلمانان تقويت كرد (← ميخائيل سريانى، ج ۳، ص ۳۰۲). نورالدين، مله/ مليحبن ليون (امير ارمنى) را، كه به دربار وى گريخته و اسلام آورده بود، به خدمت گرفت و به حكومت بلادالدُروب گمارد. در ۵۶۸/ ۱۱۷۳، مليح سه شهر ادنه، مصّيصه و طرسوس را از دست روميان خارج كرد و در جنگ متعاقب آن، به يارى سپاهيان نورالدين بر سپاه امپراتور پيروز شد. او بسيارى از غنايم و گروهى از اسرا را به نورالدين داد و نورالدين هم سهمى از آنها را به بغداد نزد خليفه عباسى، مُستضىء (حك : ۵۶۶ـ۵۷۵)، فرستاد (ابناثير، ۱۳۹۹ـ ۱۴۰۲، ج ۱۱، ص ۳۸۷ـ۳۸۸؛ ابوشامه، ج ۲، ص ۱۷۴؛ نيز ← رانسيمان، ج ۲، ص ۳۸۹ـ۳۹۰). در همان سال، در مصالحه نورالدين زنگى و عزالدين قليچارسلانبن مسعود (قليچارسلان دوم) از سلجوقيان* روم، اهتمام به جهاد با روميان و خوددارى از مصالحه با آنان، و همچنين كمك به جبهه اسلامى در جنگ با صليبيان (اِفرَنج) جزء تعهدات قليچارسلان قرار گرفت (← ابناثير، ۱۳۸۲، ص۱۶۰ـ۱۶۱). در ۵۶۹/ ۱۱۷۴، نورالدين چند قلعه روميها، ازجمله مَرعَش را فتح كرد. در اين سفر جنگى، مليح ارمنى وى را همراهى مىكرد. نورالدين در شعبان/ مارس اين سال لشكر روميان را بار ديگر شكست داد. فرمانده نظامى روميان در اين نبرد دوك كلمانوس بود (ابوشامه، ج ۲، ص ۱۷۶، ۱۸۱).

۴. ايوبيان. حكومت روم به عللى ازجمله دشمنى امپراتور روم با پادشاه صِقِلّيه (سيسيل) و ازبينرفتن اتحاد روميان و صليبيان، با ايوبيان*، برخلاف زنگيان، مناسباتى دوستانه داشت و با فرستادن نمايندگانى به دربار ايوبى خواهان صلح و آشتى بود (← همان، ج ۲، ص ۲۳۷؛ نيز ← آستراگورسكى[۲۶۸] ، ص۳۴۰؛ زبيده محمد عطا، ص ۶۹ـ۷۰، ۷۹ـ۸۱). در آستانه سومين جنگ صليبى، كه پادشاهان اروپايى به دعوت پاپ براى حمله به سرزمينهاى اسلامى آماده مىشدند، فردريك بارباروس[۲۶۹] (پادشاه آلمان)، در ۵۸۵/ ۱۱۸۹ با سپاهى بزرگ از آلمان به سوى قسطنطنيه حركت كرد تا از آنجا به طرف سرزمينهاى اسلامى برود. امپراتور روم، اسحاق دوم ملقب به آنگلوس[۲۷۰] (حك : ۵۸۱ـ۵۹۱/ ۱۱۸۵ـ۱۱۹۵)، كه از عبور آلمانيها از قلمرو خود بيمناك بود، نمايندگانى نزد صلاحالدين ايوبى فرستاد و با وى پيمان بست. براساس آن، مقرر شد امپراتور روم مانع عبور سپاهيان آلمان از قلمرو خود به سوى مشرق (قلمرو ايوبيان) شود و مسجدجامع مسلمانان در قسطنطنيه را بازگشايى كند تا در آنجا به نام خليفه عباسى خطبه خوانده شود. در مقابل، صلاحالدين ايوبى تعهد كرد اماكن مقدس صليبيان را به بطريقهاى ارتدوكس بسپارد (← جنگهاى صليبى*)؛ اما اسحاق آنگلوس نتوانست مانع ورود آلمانيها به قلمرو خود شود و سرانجام، سپاه فردريك از طريق اراضى روم شرقى به آسياى صغير رفت. اسحاق در تابستان ۵۸۷/ ۱۱۹۱ نامهاى به صلاحالدين نوشت و ضمن اعتذار، به وى اطلاع داد كه مقاومتش در برابر سپاه آلمان و تلاش براى نابودى آنها بىنتيجه بودهاست. او از صلاحالدين خواست نمايندهاى نزدش بفرستد تا نظرش را درباره نحوه اجراى پيمانشان و انجامدادن خواستهاى اسحاق مبنى بر تصرف بيتالمقدس و حمله به آسياى صغير بداند، اما صلاحالدين درخواست وى را نپذيرفت (← عمادالدين كاتب، ص ۳۳۰، ۴۱۴؛ ابناثير، ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲، ج ۱۲، ص ۴۸؛ ابنشداد، ص ۱۱۵، ۱۳۲ـ۱۳۳؛ ابوشامه، ج ۴، ص ۸۸، ۱۲۸ـ۱۲۹؛ نيز ← اسد رستم، ج ۲، ص ۱۷۱ـ۱۷۳؛ زبيده محمد عطا، ص ۸۷ـ۸۸، ۹۴، ۹۷ـ۹۸، ۱۰۲ـ۱۰۳). در اول جمادىالاولى ۵۸۸/ ۱۵ مه ۱۱۹۲، فرستاده اسحاق وارد بيتالمقدس شد و پس از دو روز، با صلاحالدين ديدار كرد و درخواستهاى امپراتور را براساس پيماننامه پيشين تكرار كرد و بهعلاوه، خواستار فرستادن بقاياى صليب مقدس شد (كه به اعتقاد مسيحيان حضرت عيسى عليهالسلام بر آن مصلوب شده بود) و صلاحالدين پس از تصرف بيتالمقدس (۲۷ رجب ۵۸۳/ ۲ اكتبر ۱۱۸۷) بر آن دست يافته بود. صلاحالدين فقط آن قطعه صليب را، با هدايايى همراه سفير خود براى اسحاق فرستاد، اما نزديك جزيره رودِس براثر حمله دزدان دريايى جنووايى و پيزايى آن صليب و هدايا غارت و سفيران اسحاق و صلاحالدين كشته شدند (رانسيمان، ج ۳، ص ۷۳ـ۷۴؛ زبيده محمد عطا، ص ۹۸ـ۹۹؛ قس مَقريزى، ج ۱، ص ۲۳۳ـ۲۳۴، كه اين رويداد را ذيل سالهاى ۵۸۹ـ ۵۹۰ آوردهاست). پس از اين حادثه و مرگ صلاحالدين (۲۷ صفر ۵۸۹)، ظاهرآ مناسبات ايوبيان و روميان پايان يافت (زبيده محمد عطا، ص۱۰۰). يك دهه بعد، هنگام جنگ صليبى چهارم و در دوره آلكسيوس پنجم، قسطنطنيه در شعبان ۶۰۰/ آوريل ۱۲۰۴ به دست صليبيان افتاد. به اين ترتيب، امپراتورى روم شرقى سرنگون شد و به دست صليبيان تقسيم گرديد و به امپراتورى لاتينى قسطنطنيه و چند مملكت مستقل ديگر تجزيه شد. اين وضع تا ۶۵۹/ ۱۲۶۱ ادامه داشت، تا اينكه امپراتورى روم شرقى، با روىكارآمدن سلسله پالايولوگوس، بار ديگر تشكيل شد، و در آن زمان نيز حكومت ايوبيان ديگر وجود نداشت (ابنواصل، ج ۳، ص ۱۶۰؛ نيز ← آستراگورسكى، ص ۳۷۶ـ ۳۸۱، ۳۹۸ـ۴۰۰؛ ماير[۲۷۱] ، ص ۲۲۹ـ ۲۳۰).

منابع : ابناثير، التاريخ الباهر فى الدولة الاتابكية، چاپ عبدالقادر احمد طليمات، قاهره ?]۱۳۸۲/ ۱۹۶۳[؛ همو، الكامل فى التاريخ، بيروت ۱۳۸۵ـ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ـ۱۹۶۶، چاپ افست ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲/ ۱۹۷۹ـ۱۹۸۲؛ ابنشحنه، الدرّ المنتخب فى تاريخ مملكة حلب، چاپ يوسف اليان سركيس، بيروت ۱۹۰۹؛ ابنشداد، النوادر السلطانية و المحاسن اليوسفية، او، سيرة صلاحالدين، چاپ جمالالدين شيال، ]قاهره[ ۱۹۶۴؛ ابنعديم، زبدةالحلب من تاريخ حلب، چاپ سامى دهّان، دمشق ۱۹۵۱ـ۱۹۶۸؛ ابنقلانسى، تاريخ دمشق، چاپ سهيل زكار، دمشق ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ ابنواصل، مُفَرِّج الكروب فى اخبار بنىايوب، ج ۳، چاپ جمالالدين شيال، قاهره ?]۱۳۷۹/ ۱۹۶۰[؛ عبدالرحمانبن اسماعيل ابوشامه، كتاب الروضتين فى اخبار الدولتين النورية و الصلاحية، چاپ ابراهيم شمسالدين، بيروت ۱۴۲۲/۲۰۰۲؛ اسد رستم، الروم: فى سياستهم، و حضارتهم، و دينهم، و ثقافتهم و صِلاتهم بالعرب، بيروت ۱۹۵۵ـ۱۹۵۶؛ زبيده محمد عطا، الشرق الاسلامى و الدولة البيزنطية: زمن الايوبيين، قاهره ۱۴۱۴/۱۹۹۴؛ علىمحمد صلّابى، الدولة الزنكية و نجاح المشروع الاسلامى بقيادة نورالدين محمود الشهيد فى مقاومة التغلغل الباطنى و الغزو الصليبى، بيروت ۱۴۲۸/۲۰۰۷؛ محمدبن محمد عمادالدين كاتب، الفتح القسى فى الفتح القدسى، چاپ محمد محمود صبح، ]قاهره ۱۹۶۵[؛ هانس ابرهارت ماير، جنگهاى صليبى، ترجمه عبدالحسين شاهكار، شيراز ۱۳۷۱ش؛ احمدبن على مَقريزى، السلوك لمعرفة دولالملوك، چاپ محمد عبدالقادر عطا، بيروت ۱۴۱۸/۱۹۹۷؛ ميخائيل سريانى، تاريخ مارميخائيل السريانى الكبير، عرّبه عن السريانية گرگوريوس صليبا شمعون، حلب ۱۹۹۶؛

René Grousset, Histoire des croisades et du royaume Franc de Jérusalem, Paris ۱۹۳۴-۱۹۳۶; George Ostrogorsky, History of the Byzantine state, tr. Joan Hussey, Oxford ۱۹۵۶; Steven Runciman, A history of the crusades, Middlesex, Engl. ۱۹۸۰-۱۹۸۱.

/ سيدهرقيه ميرابوالقاسمى /

۵. مماليك. سلاطين مماليك* مصر، شامل بحريه (حك : ۶۴۸ـ۷۸۴) و بُرجيه* يا چَركَسى (حك : ۷۸۴ـ۹۲۲)، داراى مهارت سياسى و قدرت جذب همپيمانانى برضد دشمنانشان بودند، ازجمله عليه صليبيان كه حكومت مماليك در مصر و شام را به طور مستقيم تهديد مىكردند. پس طبيعى بود كه مماليك با دشمن ديرين صليبيان، يعنى امپراتورى روم شرقى، همپيمان شوند. در دوره مماليك در مصر، مناسبات دوستانه ميان آنان و روم شرقى گسترش يافت و با فرستادن نمايندگان و اتحاد و عقد صلحنامه و مبادله هدايا مستحكم شد (سعيد عبدالفتاح عاشور، ص ۲۷۱ـ ۲۷۳؛ شيخ[۲۷۲] ، ص ۱۹۸). مماليك از اوايل حكومتشان در نيمه دوم سده هفتم تا اواخر سده هشتم، دستكم پانزده سفير با حكومت روم شرقى رد و بدل كردند (شيخ، ص ۱۹۱). در منابع تاريخى عصر مماليك، پس از سقوط قسطنطنيه به دست صليبيان غرب اروپا (لاتينيها) در سال ۶۰۰/۱۲۰۴ (← ادامه مقاله، بخش :۴ مناسبات روم شرقى و صليبيان)، به جاى امپراتور عنوان «اَشكرى» بهكار رفتهاست. اَشكرى/ اسكرى/ لشكرى در منابع اسلامى برگرفته از نام خاندان لاسكاريس، فرمانروايان دوره فترت امپراتورى روم شرقى (۶۰۰ـ ۶۵۹/ ۱۲۰۴ـ۱۲۶۱)، است كه در نيقيه (ازنيق) فرمان مىراندند (هولت[۲۷۳] ، ص ۱۱۸، پانويس ۱). مورخان اسلامى آن را عنوانى عام و به مفهوم امپراتور گرفتند و به همه امپراتوران روم شرقى پس از آن اطلاق كردند و سرزمين روم شرقى را بلاد اشكرى ناميدند (← ابناثير، ج ۱۲، ص ۱۹۲؛ ابنعبدالظاهر، ۱۳۹۶، ص ۸۸، پانويس ۱؛ ابنناظرالجيش، ص ۲۸؛ ابنخلدون، ج ۵، ص ۴۵۹، ۵۱۷؛ ابنتَغرىبِردى، ج ۷، ص ۵۵ـ۵۶ و پانويس ۴). روم شرقى و قسطنطنيه از همان آغاز به منزله تبعيدگاهى بودند كه سلاطين مماليك، مخالفان خود را به آنجا مىفرستادند. در سال اول سلطنت تئودور دوم (۶۵۲/۱۲۵۴)، ملكالمعز عزالدين اَيبَك تركمانى (حك ۶۴۸ـ۶۵۵؛ نخستين سلطان مملوكى مصر) امير خردسال ايوبى (ملكالاشرف مظفرالدين موسىبن يوسف) را خلع و دستگير نمود و سال بعد، وى را به قسطنطنيه تبعيد كرد و به حكومت ايوبيان پايان داد (مَقريزى، ۱۴۲۲ـ۱۴۲۵، ج ۳، ص ۷۶۶ـ۷۶۸؛ ابنتغرى بردى، ج ۷، ص ۵ـ۶؛ نيز ← عرينى، ص ۴۷). ملكالمنصور على، پسر و جانشين المعز ايبك، نيز يك سال پس از خلع از سلطنت و حبس، در ۶۵۸/۱۲۶۰ به فرمان ملكالظاهر ركنالدين بَيبَرس اول* (حك : ۶۵۸ـ۶۷۶)، سلطان مملوكى، به همراه مادر و برادرش (قاآن) از قاهره به روم شرقى تبعيد شد (ذهبى، حوادث و وفيات ۶۵۱ـ۶۶۰ه .، ص ۶۶ـ۶۷، حوادث و وفيات ۶۷۱ـ۶۸۰ه .، ص ۱۰؛ عينى، ج ۱، ص ۲۲۱؛ قس ابنشداد، ص ۷۷). در دوران هجدهساله سلطنت بيبرس، هفت هيئت ميان دربار قاهره و قسطنطنيه رفت و آمد كردند كه اهداف مختلفى را دنبال مىكردند (نيكول[۲۷۴] ، ص ۸۶). امپراتور ميخائيل هشتم پالايولوگوس (حك : ۶۵۷ـ۶۸۱/۱۲۵۹ـ۱۲۸۲)، كه در نيقيه فرمان مىراند، پس از آنكه قسطنطنيه را از دست صليبيان لاتينى آزاد كرد (شعبان ۶۵۹/ ژوئيه ۱۲۶۱)، سفيرى نزد بيبرس فرستاد و خواستار كمك و ايجاد مناسبات دوستانه شد (بيبرس منصورى، ۱۴۱۹، ص ۷۰؛ عينى، ج ۱، ص ۳۱۷). در سال بعد نيز، براى بيبرس پيام فرستاد و قسم خورد كه هرگاه بيبرس نياز به كمك داشته باشد، با تمام توان به يارىاش بشتابد. بيبرس هم در پاسخ، هدايايى براى امپراتور فرستاد (← ابنعبدالظاهر، ۱۳۹۶، ص ۸۷ـ۸۸؛ قس بيبرس منصورى، همانجا: سال ۶۵۹). اين پيمانها از يكسو، بهمنظور تأمين عبور آزادانه كشتيهاى حامل برده براى مقاصد سپاهيگرى، از طريق تنگههاى درياى سياه، خاطر بيبرس را آسوده مىكرد و از سوى ديگر، به ميخائيل كمك مىكرد تا در برابر دشمنانى كه از شرق و غرب، امپراتورى روم شرقى را تهديد مىكردند، به دوست قدرتمندى در جنوبشرقى قلمرو خود متكى باشد (← هولت، ص ۲۳ـ۲۴؛ پاليچ[۲۷۵] ، ص ۱۲۷). در شعبان ۶۶۰/ ژوئيه ۱۲۶۲، امير فارِسالدين آقوش مسعودى كه بيبرس وى را به سفارت نزد ميخائيل فرستاده بود، به مصر بازگشت. امپراتور از سلطان مصر خواسته بود يك بطريق از مسيحيان مَلكانى[۲۷۶] (پيروان اعتقادات و آداب دينى بيزانسى يا مذهب ارتدوكس) را براى اداره امور اين فرقه بفرستد و در مقابل، آزادى رفت و آمد مصريان در قلمرو بيزانس را تضمين كرده بود. بيبرس نيز رشيد كحال، بطريق ملكانى، را به همراه امير آقوش و عدهاى از اسقفها به بيزانس فرستاد. امپراتور آقوش را به مسجدى در قسطنطنيه برد كه حدود شصت سال پيش، هنگام حمله صليبيان، تخريب شده و او آن را بازسازى كرده بود. آقوش همراه بطريق ملكانى، پس از انجامدادن اين مأموريت، با هداياى بسيار به مصر بازگشت و بيبرس از بازسازى مسجد قسطنطنيه بسيار شادمان شد و اثاث و لوازمى براى فرش و تجهيز آن فرستاد (ابنعبدالظاهر، ۱۳۹۶، ص ۱۲۹؛ بيبرس منصورى، ۱۴۱۳، ص ۲۲؛ مقريزى، ۱۴۱۸، ج ۱، ص ۵۴۳). بيبرس قصد داشت با بِركِهخان* (حك : ۶۵۵ـ۶۶۴)، فرمانرواى اردوى زرين* و نخستين فرمانرواى مسلمان مغول (آرنلد[۲۷۷] ، ص ۲۲۷)، برضد دشمن مشتركشان هولاكوخان* (عموزاده بركهخان و سرسلسله ايلخانان مغول در ايران) متحد شود. بهاينمنظور، در محرّم ۶۶۱ هيئتى به رياست فقيه مجدالدين روذْراورى و امير سيفالدين با نامهاى نزد بركهخان به آسياى ميانه فرستاد. اين هيئت مصرى در راه، در قسطنطنيه با امپراتور روم ملاقات كرد و او نيز به آنان نيكى نمود. اين هيئت اتفاقآ در آنجا با هيئتى كه بركهخان به سوى قسطنطنيه و مصر فرستاده بود، ديدار كرد. مجدالدين روذراورى بهسبب بيمارى نتوانست به مأموريتش ادامه دهد و ازاينرو، با هيئت بركهخان و هيئت امپراتور كه حامل نامهاى براى سلطان مملوكى بود، به مصر بازگشت. بيبرس سفراى مغولان و روميان را به حضور پذيرفت و در رمضان ۶۶۱/ ژوئيه ۱۲۶۳، آنان را با هداياى بسيار بازگرداند (ابنعبدالظاهر، ۱۳۹۶، ص ۱۳۸ـ۱۴۰، ۱۷۰ـ۱۷۴، ۲۱۴ـ۲۱۵؛ بيبرس منصورى، ۱۴۱۹، ص ۸۲ـ۸۴؛ نُوَيْرى، ج ۳۰، ص ۶۵، ۸۷ـ۸۸، ۱۰۵؛ عينى، ج ۱، ص ۳۶۰ـ۳۶۲). امپراتور ميخائيل، به عللى نامشخص، مانع رفتن هيئت مغولى و مصرى به نزد بركهخان شد و بيبرس پس از يك سال در رمضان ۶۶۲/ ژوئيه ۱۲۶۴، از اين امر مطّلع و خشمگين شد و سران مسيحيان را فراخواند و كار امپراتور را نقض عهد دانست و او را متهم به جانبدارى از هولاكوخان كرد. سپس، سفيرى نزد ميخائيل فرستاد و اعلام آمادگى كرد تا در صورت وجود اختلاف ميان او و بركهخان، ميان آنان وساطت كند. به دنبال آن، ميخائيل فرستادگان بيبرس را همراه امير آقوش، كه حامل نامه وساطت بيبرس براى بركهخان بود، به آنسو روانه كرد و هيئتى نيز با هداياى نفيس براى بيبرس به قاهره فرستاد. هيئت اعزامى بيبرس نزد بركهخان، پس از پايان مأموريتش، در ذيقعده ۶۶۲/ سپتامبر ۱۲۶۴ از راه قسطنطنيه به مصر بازگشت (ابنعبدالظاهر، ۱۳۹۶، ص۲۰۲ـ۲۰۳، ۲۱۷ـ۲۱۸؛ مقريزى، ۱۴۱۸، ج۲، ص۱۰؛ نيز ← محمد جمالالدين سرور، ص ۱۰۵ و پانويس ۱). در سال بعد، بيبرس شجاعالدين ابندايه حاجب را نزد بركهخان فرستاد و از او خواست بنابه درخواست ميخائيل، از ادامه حملاتش به اين سرزمين خوددارى كند (نويرى، ج ۳۰، ص ۱۱۶ـ۱۱۷). در ۶۶۷/۱۲۶۹، ميخائيل سفيرى نزد بيبرس فرستاد و ضمن پيام خود، از مرگ بركهخان و جانشينى مُنگِهتيمور، نوه برادرش باتو*، خبر داد. همچنين، ميخائيل خواهان تداوم صلح با بيبرس و برقرارى صلح ميان داماد خود يعنى اَباقاخان (پسر و جانشين هولاكوخان) و بيبرس شد. سلطان با خواست نخست ميخائيل موافقت كرد، اما صلح با اباقاخان را نپذيرفت (ابنعبدالظاهر، ۱۳۹۶، ص ۳۳۴ـ۳۳۵؛ بيبرس منصورى، ۱۴۱۹، ص ۱۱۷). در ۶۶۸/ ۱۲۷۰، منگوتيمور* (حك : ۶۶۴ـ۶۷۹)، فرمانرواى اردوى زرّين، بيستهزار سپاهى راهى قسطنطنيه كرد. با رسيدن اين سپاه، امير آقوش مسعودى، فرستاده بيبرس كه نزد امپراتور روم در قسطنطنيه بود، در اقدامى خودسرانه به نزد فرمانده مغول رفت. او خود را سفير سلطان مصر خواند و گفت كه ميان مصر و روم شرقى قرارداد صلح برقرار است و بيبرس و منگهتيمور هم با يكديگر سازش و مكاتبه دارند. ازاينرو، حمله مغولان به قسطنطنيه در حكم حمله به مصر تلقى مىشود. اين امر باعث شد سپاه مغول به دشت قبچاق (قلمرو اردوى زرّين) بازگردد. پس از آن، وقتى آقوش نزد منگهتيمور رفت، خان مغول مىخواست وى را به اين سبب مجازات كند، اما شفاعت بزرگان دربارش مانع از اين كار شد. بيبرس نيز وقتى از كار خودسرانه آقوش مطّلع شد، او را تنبيه و بازداشت كرد (بيبرس منصورى، ۱۴۱۹، ص ۱۲۶؛ نويرى، ج ۲۷، ص ۳۶۲ـ۳۶۳؛ قس ابنشداد، ص ۷۸). در صفر ۶۷۱/ سپتامبر ۱۲۷۲، فرستادگان امپراتور روم و مغولان در دمشق به حضور بيبرس رسيدند (← ابنعبدالظاهر، ۱۳۹۶، ص ۴۰۴). در ۱۸ رجب ۶۷۴/ ۷ ژانويه ۱۲۷۶ نيز، بيبرس سفراى امپراتور روم را در قلعه قاهره به حضور پذيرفت و آنان را با هداياى نفيس به قسطنطنيه بازگرداند (نويرى، ج ۳۰، ص ۲۲۱؛ ابنفرات، ج ۷، ص ۴۴). بهنظر مىرسد پس از بيبرس، مناسبات دوستانه ميان امپراتورى روم شرقى و حكومت مماليك در دوره ملكالمنصور سيفالدين قَلاوون* (حك : ۶۷۸ـ۶۸۹) ادامه يافته باشد (ابنخلدون، ج ۵، ص ۴۵۹؛ نيز ← سعيد عبدالفتاح عاشور، ص ۲۷۲ـ۲۷۳). بهويژه آنكه، قلاوون و ميخائيل هشتم هردو از طرف دشمن مشترك خود، شارل روبر د آنژو[۲۷۸] (شارل اول، پادشاه صِقِلّيه*؛ حك : ۶۶۴ـ۶۸۴/ ۱۲۶۶ـ۱۲۸۵)، كه بهدنبال بسط سلطه خود بر منطقه بالكان و بيتالمقدس بود، تهديد مىشدند (هولت، ص ۲۴). در ربيعالاول ۶۷۹/ ژوئيه ۱۲۸۰، قلاوون هيئتى به رياست اميرناصرالدين محمدبن محيى/ محسنى جَزَرىِ حاجب و آتاناسيوس سوم[۲۷۹] (در منابع اسلامى: انباسيوس)، بطريق ارتدوكس اسكندريه، نزد ميخائيل به قسطنطنيه فرستاد و خواهان تجديد مناسبات دوستانه شد (ابنفرات، ج ۷، ص ۱۷۹؛ مقريزى، ۱۴۱۸، ج ۲، ص ۱۳۴؛ نيز ← بيبرس منصورى، ۱۴۱۹، ص ۲۰۹؛ پاليچ، ص ۱۲۸). در رمضان/ دسامبر سال بعد، فرستادگان ميخائيل به مصر رفتند و نسخهاى از صلحنامهاى را كه امپراتور در ۱۷ محرّم ۶۸۰/ ۸ مه ۱۲۸۱ امضا كرده بود، به قلاوون تحويل دادند. در اين صلحنامه كه متضمن اتحاد سياسى و اقتصادى بود، امپراتور از سلطان مصر خواسته بود، همانند وى با قيد قسم آن را امضا كند. دو طرف بر مواد مهمى تأكيد كردند كه عبارت بودند از : حفظ مناسبات دوستانه و احترام متقابل، خوددارى از هرگونه تعرض و لشكركشى به قلمرو يكديگر، همكارى برضد دشمنان مشترك، آزادى عمل براى فعاليت بازرگانان دو كشور و مبادله آزاد كالا، عبور آسان و ايمن فرستادگان دو دربار در شهرهاى يكديگر و احترامگذاشتن به حقوق وليعهد دو طرف قرارداد. قلاوون اين عهدنامه را در حضور نمايندگان دو طرف در اول رمضان ۶۸۰/ ۱۴ دسامبر ۱۲۸۱ امضا كرد و همراه نمايندگان خود، ناصرالدين جزرى و آتاناسيوس، براى امپراتور فرستاد (← ابنعبدالظاهر، ۱۹۶۱، ص ۲۰۴ـ۲۰۹؛ ابنفرات، ج ۷، ص ۲۲۸ـ ۲۳۳؛ قَلقَشندى، ج ۱۴، ص ۷۲ـ۷۸؛ نيز ← هولت، ص ۲۵، ۱۱۸ـ۱۲۸). ظاهرآ هدف اصلى چنين عهدنامهاى تضمين تهيه بردگان براى سپاهيگرى بود، كه ميخائيل بر مسير تجارى آن تسلط داشت (نورتروپ[۲۸۰] ، ص ۱۱۳). به نظر مىرسد كوريس ادرنلى (؟) آخرين سفيرى بوده كه ميخائيل در ربيعالاول ۶۸۱/ ژوئن ۱۲۸۲ به دربار قلاوون فرستادهاست (← ابنفرات، ج ۷، ص ۲۴۶؛ مقريزى، ۱۴۱۸، ج ۲، ص ۱۵۷). ميخائيل در ۹ رمضان ۶۸۱/ ۱۱ دسامبر ۱۲۸۲ درگذشت و پسرش، آندرونيكوس دوم پالايولوگوس، جانشين وى شد. هيئت سلطان مصر با قسمنامه قلاوون، كه به منزله صلحنامه بود، پس از مرگ ميخائيل به قسطنطنيه رسيد. آندرونيكوس سياست پدرش مبنى بر لزوم ادامه مناسبات دوستانه با مماليك مصر را پيش گرفت و عهدنامه صلح را امضا كرد و در محرّم ۶۸۳، قلاوون اميرناصرالدين محمد جزرى را با هداياى نفيس براى امپراتور جديد روم شرقى فرستاد (ابنعبدالظاهر، ۱۹۶۱، ص ۵۴ـ۵۵، و ص ۵۴، پانويس ۱؛ بيبرس منصورى، ۱۴۱۹، ص ۲۰۹، ۲۳۹، با اين ملاحظه كه مرگ ميخائيل را در ۶۸۲ نوشتهاند؛ ابنخلدون، ج ۵، ص ۴۵۹). در رمضان ۶۸۴/ نوامبر ۱۲۸۵، آندرونيكوس پنج بار شتر پارچه ابريشمى و فرش براى قلاوون هديه فرستاد. قلاوون نيز متقابلا هدايايى براى امپراتور فرستاد (نويرى، ج ۳۱، ص ۱۲۶ـ۱۲۷؛ نيز ← محمد حمزه حداد، ص ۱۰۱). پس از آنكه ملكالاشرف صلاحالدين خليل مملوكى (حك : ۶۸۹ـ۶۹۳) در مصر به سلطنت رسيد، در ۶۹۰، ملكالعادل بدرالدين سُلامِش و ملكالمسعود نجمالدين خضر (پسران ملكالظاهر بيبرس) را كه مدتى عهدهدار سلطنت و حكومت بودند و سپس در قاهره زندانى شده بودند، با مادران و همراهانشان به قسطنطنيه تبعيد كرد. آندرونيكوس از آنان استقبال و حقوقى برايشان تعيين كرد و بعدآ در ۶۹۶/۱۲۹۷، به درخواست سلطان مملوكى مصر، ملكالمنصور حسامالدين لاجين (حك : ۶۹۶ـ۶۹۸)، آنان را به قاهره بازگرداند. آنان در ۶۹۷ وارد مصر شدند و سلامش را كه در قسطنطنيه درگذشته بود، در قاهره بهخاك سپردند (بيبرس منصورى، ۱۴۱۹، ص ۲۵۴، ۲۸۶ـ۲۸۷، ۳۱۵؛ نويرى، ج ۳۱، ص ۲۱۴، ۳۲۹؛ ذهبى، حوادث و وفيات ۶۸۱ـ۶۹۰ه .، ص ۴۰۴ـ۴۰۵، حوادث و وفيات ۶۹۱ـ۷۰۰ه .، ص ۵۸؛ ابنتغرى بردى، ج ۷، ص ۲۸۶ـ۲۸۸، ج ۸، ص ۱۱۲). در ۶۹۰/۱۲۹۱، فرستاده آندرونيكوس به مصر رفت و ملكالاشرف به احترام وى، اسيران بيروت را، كه ۶۳۰ تن بودند، آزاد كرد (ذهبى، حوادث و وفيات ۶۸۱ـ۶۹۰ه .، ص۵۶). در اواخر ذيحجه ۶۹۲/ نوامبر ۱۲۹۳ نيز، ملكالاشرف هيئتى به سرپرستى اميرعلمالدين دوادارى آماده كرد تا با هداياى بسيار نزد امپراتور بفرستد (بِرزالى، ج ۱، قسم ۲، ص ۳۴۳). در ۶ رمضان ۶۹۸/ ۷ ژوئن ۱۲۹۹، فرستادگان آندرونيكوس با هدايايى نزد سلطان مصر، ملكالناصر محمد (حك بار دوم : ۶۹۸ـ۷۰۸)، رفتند (مقريزى، ۱۴۱۸، ج ۲، ص ۳۱۴). در پرتو مناسبات خوب ميان امپراتورى روم شرقى و مماليك مصر، حكومت روم شرقى نقش خود را به عنوان حامى مسيحيان اُرتُدوكس در سرزمين مقدس، كه در نتيجه جنگ صليبى چهارم در ۶۰۰/۱۲۰۴ از دست رفته بود، بازيافت (پاليچ، ص ۱۲۸). ازاينرو، در رجب ۷۰۵/ فوريه ۱۳۰۶، آندرونيكوس نمايندهاى با هداياى بسيار همراه سفير داوود هشتم، پادشاه گرجستان، نزد ملكالناصر فرستاد و از وى خواست كليساى المصلَّبه در بيتالمقدّس را، كه مسلمانان به جاى آن مسجد ساخته بودند، به مسيحيان گرجى بازگرداند و با مسيحيان، بهويژه فرقه ملكانى، دوستانه رفتار كند تا در مقابل، گرجيها از سلطان اطاعت كنند و در صورت لزوم، او را يارى نمايند (بيبرس منصورى، ۱۴۱۹، ص ۳۸۵ـ۳۸۶؛ مقريزى، ۱۴۱۸، ج ۲، ص ۳۹۱). طبق روايتى، سلطان مصر با درخواستهاى امپراتور روم موافقت نكرد، ازاينرو، پس از پنج سال، سفيرى ديگر در ۷۱۰/۱۳۱۱ به قاهره فرستاد و درخواستهايش را تكرار كرد. اين بار، الناصر محمد (حك بار سوم: ۷۰۹ـ۷۴۱) با آنها موافقت كرد و اجازه بازگشايى چندين كليسا و يك كنيسه براى يهوديان را صادر كرد (← سعيد عبدالفتاح عاشور، ص ۲۷۳ـ۲۷۴؛ طقوش، ص ۲۸۶ـ۲۸۷). در همه پيمانها و نامههاى ميان امپراتوران روم شرقى و سلاطين مماليك، امپراتوران همواره خواهان خوشرفتارى مقامات مماليك با مسيحيان ارتدوكس بودند (پاليچ، ص ۱۲۸). آندرونيكوس در سالهاى بعد نيز سفيرانى به دربار مماليك فرستاد. در اواخر رجب ۷۱۲/ نوامبر ۱۳۱۲، فرستادگان آندرونيكوس وارد قاهره شدند و هداياى نفيس مثل انواع پارچههاى ابريشمى زردوز و پرندگان شكارى به الناصر تقديم كردند (← نويرى، ج ۳۲، ص ۲۰۱). در ۲۶ ذيحجه ۷۱۳/ ۱۳ آوريل ۱۳۱۴، فرستادگان آندرونيكوس به همراه نمايندگان اُزبكخان مغول (حك : ۷۱۲ـ۷۴۲)، فرمانرواى اردوى زرّين، كه به دنبال اتحاد با مماليك مصر برضد ايلخانان ايران بود، به حضور الناصر رسيدند (همان، ج ۳۲، ص ۲۰۹ و پانويس ۲؛ مقريزى، ۱۴۱۸، ج ۲، ص ۴۹۱). در اواخر شوال ۷۱۵/ ژانويه ۱۳۱۶، الناصر در قاهره هيئتى ديگر از فرستادگان امپراتور و ديگر سفيران را به حضور پذيرفت و پيامهاى سلاطين آنان را شنيد و آنها را با هداياى نفيس بازگرداند (نويرى، ج ۳۲، ص ۲۲۷). در ۷۲۰/۱۳۲۰، آندرونيكوس نمايندگان ملكالناصر را كه از نزد ازبكخان بازمىگشتند، اكرام كرد و نمايندگانى براى شركت در مراسم ازدواج الناصر با دخترى از نوادگان چنگيزخان به قاهره فرستاد (همان، ج ۳۲، ص ۳۲۷؛ مقريزى، ۱۴۲۲ـ ۱۴۲۵، ج ۳، ص ۲۱۵ـ۲۱۶). در ۱۳ رمضان ۷۲۵/۲۳ اوت ۱۳۲۵، سفراى آندرونيكوس و ازبكخان بههمراه فرستادگان ملكالناصر در بازگشت از مأموريت نزد ازبكخان، وارد قاهره شدند، كه پس از استماع پيامهايشان، آنان را با هداياى ارزندهاى بازگرداندند (نويرى، ج ۳۳، ص ۱۸۴). مناسبات دوستانه روم شرقى و مماليك مصر همچنان در دوره فرزندان سلطانالناصر محمد و نوادگان وى ادامه يافت. چنانكه در ۷۷۰/۱۳۶۹، امپراتور روم يوآنس/ يوحناى پنجم پالايولوگوس (حك : ۷۴۱ـ۷۷۷/۱۳۴۱ـ۱۳۷۶) سفيرى به همراه بطريق ملكانى به نزد ملكالاشرف ناصرالدين شعبان دوم (حك : ۷۶۴ـ۷۷۸) فرستاد تا خسارات ناشى از حمله پطرس اول لوزينيان[۲۸۱] ، پادشاه قبرس، به بندر اسكندريه در محرّم ۷۶۷/ اكتبر ۱۳۶۵ را جبران كند (← مقريزى، ۱۴۱۸، ج ۴، ص ۲۸۳ـ۲۸۵، ۳۲۴؛ ابناياس، ج ۱، قسم ۲، ص ۸۱؛ نيز ← سعيد عبدالفتاح عاشور، ص ۲۷۴). در شعبان ۷۷۷/ ژانويه ۱۳۷۶، فرستادگان يوحناى پنجم نزد ملكالاشرف رفتند. آنان حامل هديهاى بسيار نفيس و شگفتانگيز يعنى ساعتى مكانيكى بودند (ابناياس، ج ۱، قسم ۲، ص ۱۵۷ـ۱۵۸). در دوره مماليك بُرجيه*، مناسبات خارجى مماليك به همان شيوه مماليك بحريه ادامه يافت. در شعبان ۷۸۷/ سپتامبر ۱۳۸۵، فرستادگان يوحناى پنجم (حك بار دوم : ۷۸۱ـ۷۹۳/۱۳۷۹ـ۱۳۹۱) با هداياى بسيار نزد ملكالظاهر سيفالدين بَرقوق* مملوكى (حك : ۷۸۴ـ۷۹۱) رسيدند و پيام وى، مبنى بر درخواست تأسيس كنسولگرى در بندر اسكندريه براى تسهيل كار بازرگانان رومى، را تسليم برقوق كردند، كه برقوق با اين درخواست موافقت كرد (ابندقماق، ج ۲، ص ۲۶۳؛ ابنحجر عسقلانى، ج ۲، ص ۱۸۵؛ ابنصيرفى، ج ۱، ص ۱۲۱). در ۲۷ صفر ۸۱۴/۲۰ ژوئن ۱۴۱۱، امپراتور مانوئل دوم (حك : ۷۹۳ـ۸۲۸/۱۳۹۱ـ۱۴۲۵) بهوسيله بازرگانى به نام سورمُش، پيامى براى ملكالناصر ناصرالدين فرجبن برقوق مملوكى (حك : ۸۰۸ـ۸۱۵) فرستاد كه در آن خواهان تقويت مناسبات دوستى و رعايت حال بطريق و مسيحيان مصر شده بود و همراه آن، پنج پرنده شكارى مورد علاقه سلطان را به وى هديه كرد (قلقشندى، ج ۸، ص ۱۲۱ـ۱۲۲؛ ابنحجر عسقلانى، ج ۷، ص ۷؛ ابناياس، ج ۱، قسم ۲، ص ۸۱۲؛ نيز ← پاليچ، ص ۱۳۴ـ۱۳۵). بَرْسْباى* (حك : ۸۲۵ـ۸۴۱)، سلطان مملوكى مصر، نامهاى به امپراتور يوحناى هشتم نوشته كه ترجمه يونانى آن محفوظ ماندهاست و به نظر مىرسد، بطريق ملكانى اسكندريه در نگارش آن دست داشتهاست (كاروبينيكوف[۲۸۲] ، ص ۶۶ـ۶۷). اين نامه دوستى كه تاريخ نگارش آن احتمالا ذيقعده ۸۴۰/ مه ۱۴۳۷ بوده، در پاسخ به سفر آندرونيكوس لاگاريس[۲۸۳] ، نماينده امپراتور، به دربار سلطان مملوكى مصر و تشكر براى پرندگان شكارى است كه به وى اهدا شد. ضمن آن، سلطان اطمينان دادهاست كه كليساها و بطريقها و مسيحيان در مصر در وضعى خوب بهسر مىبرند (كولديتس[۲۸۴] ، ص ۳۶۷ـ۳۶۸). اين سندِ بااهميت يكى از سه نامه سلاطين مماليك مصر به امپراتوران روم شرقى است كه متن كاملشان باقى ماندهاست. تاريخ دو نامه ديگر به سده هشتم/ چهاردهم بازمىگردد (همان، ص ۳۶۸؛ نيز ← كاروبينيكوف، ص ۶۰). اين نامه نشان مىدهد كه مناسبات اين دو حكومت تا دهههاى پايانى امپراتورى روم شرقى ادامه داشته و يوحناى هشتم همچون مانوئل دوم پيگير وضع مسيحيان تحت حكومت مماليك بودهاست. بههرحال، زمينههاى خاص سياسى ممكن است موجب مأموريت لاگاريس شده باشد، كه عبارت بودند از: اعزام هيئت روم شرقى در ۸۲۹/۱۴۲۶ براى ممانعت از تهاجم سلطان مملوكى به قبرس، منافع مشترك برضد عثمانيها، و تلاش ناموفق امپراتور در ۸۴۰/۱۴۳۶ يا ۱۴۳۷ به منظور رخصتدادن سلطان به بطريقهاى شرقى براى شركت در مجمع فراراـ فلورانس[۲۸۵] ، كه درباره مسئله وحدت مسيحيان تشكيل شده بود (كولديتس، همانجا). امپراتورى روم شرقى كه از اواخر سده هشتم/ چهاردهم زير فشار شديد دولت عثمانى قرار گرفته و فعاليتهاى خارجى آن رو به ضعف نهاده بود، سرانجام با فتح قسطنطنيه به دست سلطانمحمد فاتح* عثمانى و كشتهشدن قسطنطين يازدهم، آخرين امپراتور روم شرقى، در ۲۰ جمادىالاولى ۸۵۷/ ۲۹ مه ۱۴۵۳ به پايان رسيد. در شوال ۸۵۷/۱۴۵۳، فرستاده محمد فاتح خبر فتح قسطنطنيه و سقوط اين حكومت به دست مسلمانان را به مصر رساند و ملكالاشرف سيفالدين اينال مملوكى (حك : ۸۵۷ـ۸۶۵) اين رويداد را جشن گرفت و به سلطان عثمانى تبريك گفت (ابناياس، ج ۲، ص ۳۱۶؛ نيز ← سعيد عبدالفتاح عاشور، ص ۲۷۵).

منابع : ابناثير؛ ابناياس، بدائع الزهور فى وقائع الدهور، چاپ محمد مصطفى، قاهره ۱۹۷۵، چاپ افست ۱۴۰۲ـ۱۴۰۴/۱۹۸۲ـ۱۹۸۴؛ ابنتَغرى بِردى؛ ابنحجر عسقلانى، إنباءالغُمر بأبناءالعمر، حيدرآباد،دكن ۱۳۸۷ـ۱۳۹۶/۱۹۶۷ـ۱۹۷۶؛ ابنخلدون؛ ابندقماق، الجوهر الثمين فى سيرالملوك و السلاطين، چاپ محمد كمالالدين عزالدين على، بيروت ۱۴۰۵/۱۹۸۵؛ ابنشداد، تاريخالملكالظاهر، چاپ احمد حطيط، ويسبادن ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ ابنصيرفى، نزهةالنفوس و الأبدان فى تواريخ الزمان، چاپ حسن حبشى، ج ۱، ]قاهره[ ۱۹۷۰؛ ابنعبدالظاهر، تشريف الايام و العصور فى سيرةالملك المنصور، چاپ مراد كامل، قاهره ۱۹۶۱؛ همو، الروض الزاهر فى سيرةالملكالظاهر، چاپ عبدالعزيز خويطر، رياض ۱۳۹۶/۱۹۷۶؛ ابنفرات، تاريخ ابنالفرات، ج ۷، چاپ قسطنطين زريق، بيروت ۱۹۴۲؛ ابنناظرالجيش، كتاب تثقيف التعريف بالمصطلح الشريف، چاپ رودلف وسلى، قاهره ۱۹۸۷؛ قاسمبن محمد بِرزالى، المقتفى على كتاب الروضتين، المعروف بتاريخ البرزالى، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، صيدا ۱۴۲۷/۲۰۰۶؛ بيبرس منصورى، زبدةالفكرة فى تاريخ الهجرة، چاپ دونالد س. ريچاردز، بيروت ۱۴۱۹/۱۹۹۸؛ همو، مختار الاخبار: تاريخ الدولة الايوبية و دولة المماليك البحرية حتى سنة ۷۰۲ هـ، چاپ عبدالحميد صالح حمدان، قاهره ۱۴۱۳/۱۹۹۳؛ محمدبن احمد ذهبى، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، بيروت، حوادث و وفيات ۶۵۱ـ۶۶۰ه .، ۱۴۱۹/۱۹۹۹، حوادث و وفيات ۶۷۱ـ۶۸۰ه .، ۱۴۲۰/۱۹۹۹، حوادث و وفيات ۶۸۱ـ۶۹۰ه .، حوادث و وفيات ۶۹۱ـ۷۰۰ه .، ۱۴۲۱/۲۰۰۰؛ سعيد عبدالفتاح عاشور، العصرالمماليكى فى مصر و الشام، قاهره ۱۹۷۶؛ محمدسهيل طقوش، تاريخ المماليك فى مصر و بلاد الشام: ۶۴۸ـ۹۲۳ه / ۱۲۵۰ـ ۱۵۱۷م، بيروت ۱۴۲۰/۱۹۹۹؛ سيدالباز عرينى، المماليك، بيروت ?]۱۳۸۶/ ۱۹۶۷[؛ محمودبن احمد عينى، عقدالجمان فى تاريخ اهل الزمان، چاپ محمد محمد امين، قاهره ۱۴۰۷ـ۱۴۱۲/۱۹۸۷ـ۱۹۹۲؛ قَلقَشندى؛ محمد جمالالدين سرور، دولة الظاهر بيبرس فى مصر، قاهره : دارالفكرالعربى، ]بىتا.[؛ محمد حمزه حداد، السلطانالمنصور قلاوون : تاريخ، احوال مصر فى عهده، منشآته المعمارية، قاهره ۱۴۱۳/۱۹۹۳؛ احمدبن على مَقريزى، السلوك لمعرفة دول الملوك، چاپ محمد عبدالقادر عطا، بيروت ۱۴۱۸/۱۹۹۷؛ همو، المواعظ و الاعتبار فى ذكر الخطط و الآثار، چاپ ايمن فؤاد سيد، لندن ۱۴۲۲ـ۱۴۲۵/۲۰۰۲ـ۲۰۰۴؛ احمدبن عبدالوهاب نُوَيْرى، نهاية الارب فى فنون الادب، قاهره، ج ۲۷، ج ۳۰، ۱۴۲۸/۲۰۰۷، ج ۳۱، ۱۴۲۹/۲۰۰۸، ج ۳۲ و ۳۳، ۱۴۲۳/۲۰۰۲؛

Thomas Walker Arnold, The preaching of Islam: a history of the propagation of the Muslim faith, New Delhi ۲۰۰۲; Nadia Maria Cheikh, Byzantium viewed by the A rabs, Cambridge, Mass. ۲۰۰۴; Peter Malcolm Holt, Early Mamluk diplomacy (۱۲۶۰-۱۲۹۰): treaties of Baybars and Qala¦ wu¦ n with Christian rulers, Leiden ۱۹۹۵; Sebastian Kolditz, "Barsb¦ ay", in Christian -Muslim relations: a bibliographical history, vol.۵, ed. David Thomas and Alex Mallett, Leiden: Brill, ۲۰۱۳; Dimitri A. Korobeinikov, "Diplomatic correspondence between Byzantium and the Mamlu¦ k sultanate in the fourteenth century", A l-Masa¦ q, vol.۱۶, no.۱ (Mar. ۲۰۰۴); Donald Mac Gillivray Nicol, The last centuries of Byzantium, ۱۲۶۱-۱۴۵۳, London ۱۹۷۲; Linda S. Northrup, From slave to sultan: the career of al-Man¤su¦ r Qala¦ wu¦ n and the consolidation of Mamluk rule in Egypt and Syria (۶۷۸-۶۸۹ A .H./ ۱۲۷۹-۱۲۹۰ A . D.), Stuttgart ۱۹۹۸; Johannes Pahlitzsch, "Networks of Greek Orthodox monks and clerics between Byzantium and Mamluk Syria and Egypt", in Everything is on the move: the Mamluk Empire as a node in (trans-) regional networks, ed. Stephan Conermann, Göttingen: V & R Unipress, ۲۰۱۴.

/ ستار عودى /

و) مناسبات با تركان

۱. دوره پيش از اسلام. در منابع متأخر بيزانسى (مربوط به سدههاى ششم و هفتم/ دوازدهم و سيزدهم)، علاوهبر اصطلاح ترك، اصطلاحاتى همچون ايرانيان، مسلمانان و گاه نوادگان هاجر نيز براى تركان به كار رفتهاست (← آكروپوليتس[۲۸۶] ، ص ۹۲، ۲۰۷، ۳۱۵ـ۳۱۸، ۳۲۵ـ۳۲۶، ۳۳۱؛ خونياتس[۲۸۷] ، ص ۱۶، مقدمه مگولياس[۲۸۸] ، ص XXIX، تعليقات همو، ص ۳۷۴، ش ۶۶). روميان همواره از مناسبات خصمانه تركان و ساسانيان* در ماوراءالنهر خشنود بودند و از آن بهره مىبردند. تركان، بهويژه از سده ششم ميلادى، سهمى عمده در سياست خارجى روم داشتند. از ۵۶۷ تا ۵۷۱ ميلادى، تركان سرزمينهاى شمالى درياى خزر را تصرف كردند و به كرانههاى شمالى درياى سياه رفتند و از آن پس، با امپراتورى روم شرقى همسايه شدند (رضا، ص ۳ـ۴، ۸۳). در متون بيزانسى، گاه هونها و تركان يكى دانسته شدهاند و تشخيص آنها از هم اندكى دشوار است (← سيموكاتا[۲۸۹] ، ص۳۰؛ تئوفانس[۲۹۰] ، ص ۳۶۲، ۳۶۳، پانويس ۱۱)، شايد اين امر نشاندهنده مناسبات ديرينه روميان و هونها باشد (← پروكوپيوس[۲۹۱] ، ج ۶، ص ۹۲ـ۹۳، ۱۳۱، ۱۳۳). نخستين تماسهاى روميان با تركان در دوره باستان خصومتآميز بود و حملات تركان به قلمرو روميان را در پىداشت؛ ازجمله در ۵۷۶ ميلادى، تركان بوسفور را گرفتند و به شبهجزيره كريمه حمله كردند. همچنين، از قفقاز به مرزهاى روم تاختند. در ۵۸۲ و ۵۸۳ ميلادى، قراچورين (خاقان تركان) از راه قفقاز لشكركشيهايى به روم شرقى ترتيب داد، اما موفقيتى بهدست نياورد (رضا، ص ۹۸ـ۹۹، ۱۰۳). بهزودى، سياست روميان در مقابله با تركان تغيير كرد و از دهه پايانى سده ششم ميلادى، تركان متحد مهم روم شرقى در برابر دشمن اصلى آنها، ساسانيان، بودند. صلح پايدارى كه بين امپراتور روم شرقى، يوستىنيانوس اول، و خسرو انوشيروان ساسانى در ۵۶۱ ميلادى برقرار شده بود، در ۵۷۱ و ۵۷۲ ميلادى در دوره امپراتور يوستينوس دوم (حك : ۵۶۵ـ۵۷۴م)، نقض و به جنگ منتهى شد. يكى از اصلىترين اسباب آغاز جنگ آن بود كه ساسانيان از برقرارى تماس مستقيم روميان و تركان جلوگيرى كردند و با تطميع آلان*ها (قومى از نژاد ايرانى)، از آنها خواستند سفراى تركان را بكشند و مانع از برقراى مناسبات آنها با روميان شوند (سيموكاتا، ص ۸۵ـ۸۶). با اين حال، ساسانيان نتوانستند مانعى جدّى بر سر راه پيوند روميان و تركان ايجاد كنند. از دوره امپراتور ماوريكيوس (حك : ۵۸۲ـ۶۰۲م)، كه شاهنشاهى ساسانيان دچار هرجومرج شده بود، مناسبات دوستانه روميان و تركان قوّت گرفت. در ۵۹۲ ميلادى نيز، روميان با ميانجيگرى گورام[۲۹۲] ، حاكم گرجستان، معاهده اتحاد با تركان برضد ساسانيان (هرمز چهارم) منعقد كردند. همچنين در ۵۹۳ ميلادى، اتحادى ديگر ميان روميان و تركان خاقانات غربى منعقد شد (رضا، ص ۱۰۵ـ۱۰۶، ۱۲۸). در دوره امپراتورى هِرَقْل*/ هراكليوس اول (حك : ۶۱۰ـ۶۴۱م)، مقارن اواخر دوره ساسانيان، مناسبات دوستانه روميان و تركان رونق بيشتر يافت و تركان همواره به منزله گروهى تأثيرگذار و متحد اصلى روميان در نبرد با ساسانيان حضور داشتند. در ۶۲۴ ميلادى، روميان با تركان قرارداد اتحاد بستند و به درخواست امپراتور روم، تركان شرقى (خزرها*) به سركردگى يَبغو از طريق دربند خزر به ايران حمله كردند و شهرها و روستاهاى بسيار را ويران كردند. آنان علاوه بر اين حملات پياپى، در لشكركشيهاى روميان در ۶۲۴ و ۶۲۵ ميلادى به ايران نيز سهمى عمده داشتند (تئوفانس، ص ۴۴۶ـ۴۴۷، ص ۴۴۸ و پانويس ۵؛ نيز ← رضا، ص ۱۵۹). خاقان ترك شخصآ به خدمت هرقل رفت و تبعيت خود را از وى اعلام كرد. مناسبات روميان و تركان نهتنها از نظر سياسى، بلكه به لحاظ اقتصادى نيز به نفع روميان بود، زيرا تركها بر بخشى وسيع از جاده ابريشم* تسلط داشتند و از شمال درياى خزر به روم مرتبط بودند و روميان از طريق تركان به چين وصل مىشدند. ازاينرو، يكى از اهداف روميان از اتحاد با تركان ايجاد ارتباط مستقيم با چين بود (← رضا، ص ۱۶۰ـ۱۶۱، ۱۶۷).

۲. دوره اسلامى

الف. سلجوقيان. در اواسط سده اول/ هفتم، مناسبات روميان و تركان تا چند سده اهميت خود را از دست داد. از جمله علل اين امر ظهور اسلام بود و سقوط تركان خاقانات غربى (در فاصله سالهاى ۱۰ تا ۱۳/ ۶۳۱ـ۶۳۴)، كه قلمرو آنها تا شمال قفقاز امتداد داشت. تشكيل خلافت اسلامى و گسترش سريع آن نيز تا مدتى طولانى امپراتورى روم را به خود مشغول كرده بود (← رضا، ص ۱۸۶، ۱۹۰)، تا آنكه در اواخر سده چهارم/ دهم و بهويژه سده پنجم/ يازدهم، ورود گسترده تركان به جهان اسلام و همسايگى آنها با امپراتورى روم، موجب مناسبات گسترده روميان با تركان شد. مدتى پس از شكلگيرى حكومت مسلمان و تركنژاد سلجوقيان* در ايران (حك : اوايل سده پنجم ـ اواخر سده ششم)، در دوره طُغرُلبيگ*، نخستين سلطان سلجوقى (حك : ۴۲۹ـ۴۵۵)، حملات منظم و مداوم تركان به قلمرو روم آغاز شد. طغرلبيگ سپاهى از تركان غُز به سركردگى يكى از خويشانش به روم فرستاد، اما آنها در مقابله با روميان موفق نبودند. پس از آن در ۴۴۰/ ۱۰۴۸، ابراهيم يَنال*/ اينال، برادر ناتنى طغرل، تصميم گرفت به آسياى صغير يا آناطولى حمله كند، زيرا بسيارى از تركمانان غز ماوراءالنهر بهسبب تنگى جا و نبود مكان مناسب براى خود و احشامشان به وى پناه برده بودند. ابراهيم ينال نيز آنان را به جنگ با روميان تحريض كرد و به سوى آناطولى فرستاد و خود در پى آنان روانه شد. آنان بر سپاه پنجاههزار نفرىِ روميان، شامل روميان و اَبخازها، پيروز شدند و گروه بسيارى، ازجمله پادشاه ابخاز* به نام قاريط را اسير كردند و تا نزديكى قسطنطنيه پيش رفتند و غنايم بسيار بهدست آوردند. در ۴۴۶/ ۱۰۵۴، طغرلبيگ پس از فتح آذربايجان، عازم غزاى روم شد و تا ارزروم پيش رفت (ابنجوزى، ج ۱۵، ص ۳۱۴، ۳۴۴؛ ابناثير، ج ۹، ص ۵۴۶ـ ۵۴۷، ۵۹۸ـ۵۹۹). اوج درگيريهاى روميان با تركان سلجوقى به دوره آلپارسلان* (حك : ۴۵۵ـ۴۶۵) باز مىگردد. او در ۴۵۶/ ۱۰۶۴ به پيشنهاد طُغتَگين، امير و سردار تركمان، كه با روميان نبردهاى بسيار كرده بود، تصميم گرفت به قلمرو روميان حمله كند. آلپارسلان پسرش، ملكشاه، را همراه وزير وى، نظامالملك، از نخجوان براى لشكركشى به گرجستان فرستاد. آنان قلعهها و شهرهاى روميان را در آن ناحيه گرفتند و براى حفاظت از مرزهاى خود، در آنجا ابزار و مردان جنگى مستقر كردند. پس از آن، آلپارسلان به ارمنستان لشكر كشيد و شهر آنى* را فتح كرد و ارمنيان و گرجيان را، كه تابع روميان بودند، خراجگزار سلجوقيان نمود (← ابناثير، ج ۱۰، ص ۳۷ـ۴۱). در ۴۶۲/۱۰۷۰، امپراتور روم، رومانوس چهارم ديوگنس[۲۹۳] ، با سپاهى بزرگ عازم شام شد و شهر مَنِبِج را غارت كرد، اما بهسبب تمامشدن آذوقه سپاه، بدون كسب موفقيت به قسطنطنيه بازگشت (← ابنقلانسى، ص ۱۶۶؛ ابنجوزى، ج ۱۶، ص :۱۱۶ با سيصدهزار سپاهى؛ ابناثير، ج ۱۰، ص ۶۰؛ بندارى، ص ۳۷). در سال بعد نيز، رومانوس با سپاهى بزرگ متشكل از نيروهاى رومى، فرنگى، روس، بِجناك/ پِچِنگ (از قبايل ترك) و گرجى كه شمار آن را از دويستهزار تا ششصدهزار نوشتهاند، به قلمرو سلجوقيان لشكر كشيد، اما در جنگ ملازگرد* به سختى از آلپارسلان شكست خورد و اسير شد. رومانوس با قبول پرداخت فديه و خراج سالانه به سلطان سلجوقى و آزادى مسلمانانى كه در سرزمين روم اسير بودند، آزاد شد (← ظهيرى نيشابورى، ص ۲۴ـ۲۷؛ راوندى، ص ۱۱۸، ۱۱۹ و پانويس ۳، ص ۱۲۰؛ قس ابناثير، ج ۱۰، ص ۶۵ـ۶۷). پيش از جنگ ملازگرد، اقتدار سياسى روم شرقى از درياى اژه تا درياچه وان و از درياى سياه تا درياى مديترانه گسترده بود، اما اندكى پس از اين جنگ، سلجوقيان در قلمرو روم پراكنده شدند و بيشتر شهرهاى مستحكم آن را فتح كردند؛ در حالىكه، همچنان به زندگى كوچنشينى ادامه مىدادند (وريونيس[۲۹۴] ، ص ۱، ۶۹ـ۷۱، ۱۲۴ـ۱۲۶، ۱۴۲ـ۱۴۵). از نوشته ماتئوس ادسايى[۲۹۵] / ماتئوس اورفايى يا متاى رُهاوى، مورخ ارمنى معاصر سلجوقيان و ساكن شرق آناطولى (ص ۱۱۵، ۱۱۸ـ۱۲۱)، نيز برمىآيد كه سلجوقيان در عهد طغرلبيگ و آلپارسلان در جنگهايشان در ارمنستان، گرجستان و آناطولى، اسراى بىشمار بهدست آوردند. آنان بردگان را در بازارهاى ايران مىفروختند و از اين راه درآمد داشتند (نيز ← كيناموس[۲۹۶] ، ص ۲۱۱). شايد سلجوقيان در ابتدا قلمرو روميان را محلى براى كسب غنايم مىديدند، اما با پيروزيهاى مكرر بر روميان، در پى تسلط بر آناطولى برآمدند. بنابه نوشته مورخان بيزانسى، حملات سلجوقيان به شرق آناطولى ويرانى برخى شهرهاى آباد روم شرقى و ورود طوايف ترك كوچنشين به آن مناطق را بهدنبال داشت؛ از جمله دَروليه/ دورولايوم[۲۹۷] (اكنون اسكىشهر)، از شهرهاى بزرگ روم شرقى، پس از حملات سلجوقيان با خاك يكسان و از سكنه خالى شد. سپس، دوهزار خانوار ترك در اطراف شهر با رمههاى خود به زندگى كوچنشينى مشغول شدند (← همانجا؛ خونياتس، ص ۹۹ـ۱۰۰، ۱۰۷ـ۱۰۸). بنابراين، پيروزى ملازگرد دروازه آناطولى را به روى تركان گشود و موجب شد تركان بهطور گسترده از طريق ايران به آنجا مهاجرت كنند. پس از جنگ ملازگرد و اوضاع آشفته امپراتورى روم شرقى، آلپارسلان از امرايش خواست كه شهرهاى روم را فتح كنند و هركس بر شهر و ناحيهاى دست يابد، آنجا به او و بازماندگانش تعلق يابد. به دنبال آن، امراى تركِ وابسته به سلجوقيان در شرق آناطولى پراكنده شدند و بهزودى، حكومتهاى تركمن كوچك همچون سَلتوقاوغوللرى*، مَنگوجك*/ مِنگوچك و دانشمنديه* در مشرق آناطولى تشكيل شدند (ظهيرى نيشابورى، ص ۲۷؛ آقسرايى، ص ۱۷؛ نيز ← توران[۲۹۸] ، ص ۱۲). در دوره ملكشاه سلجوقى (حك : ۴۶۵ـ۴۸۵)، توسعه سلجوقيان در مشرق آناطولى ادامه يافت. چنانكه، امراى ملكشاه، بوزان و سپس آقسُنقُر* (والى حلب) خراجى را كه روميان در دوره آلپارسلان متعهد به پرداخت شده بودند، مىگرفتند و به خزانه سلطان مىرساندند (ظهيرى نيشابورى، ص ۳۲). بُرسُق، امير ملكشاه، حكومت روم را متعهد ساخت سالانه به وى و سلطان جزيه پرداخت كند (← بندارى، ص ۷۱). پس از آنكه سليمانبن قُتُلمِش* (متوفى ۴۷۹) حكومت سلجوقيان روم را تأسيس كرد، درگيريهاى روميان و سلجوقيان شدت بيشتر گرفت. در ۴۷۴/۱۰۸۱، قرارداد صلحى ميان سليمان و امپراتور آلكسيوس اول منعقد شد كه در حقيقت به منزله بهرسميتشناختن حاكميت سلجوقيان روم بر مركز و مشرق آناطولى از سوى حكومت روم شرقى بود. پس از آن، سليمان، آلكسيوس را در برابر مخالفانش يارى رساند (← كومننا[۲۹۹] ، ص ۹۵، ۱۲۵ـ۱۲۶، ۱۳۲ـ۱۳۳، ۱۹۴). سليمان كه در اطاعت سلطانملكشاه و فرمانرواى بخشهاى مهمى از آناطولى همچون قونيه*، نيقيه (ازنيق*) و آقسَراى* بود، در ۴۷۷/ ۱۰۸۴ انطاكيه را (كه از ۳۵۸/۹۶۹ در استيلاى روميان بود) از آنان پس گرفت و اين فتح را به ملكشاه بشارت داد (ابناثير، ج۱۰، ص ۱۳۸ـ۱۳۹). در دوره قليچارسلان اول (حك : ۴۸۵ـ۵۰۰)، سلجوقيان در مقابله با روميان موفقيتهاى بيشتر بهدست آوردند. بهويژه، پسر وى، ملكشاه (حك : ۵۰۰ـ۵۱۰)، در آناطولى فتوحات گسترده كرد (← كومننا، ص ۴۴۸، ۴۵۱، ۴۷۹، ۴۸۴، ۴۹۳ـ۵۰۱). قليچارسلان كه در جنگ با روميها به كمك ديگر اميران تركمن آناطولى همچون دانشمنديه نيز مىشتافت، قلمرو سلجوقيان را گسترش داد و حاكميت آنان را بر شهرهاى اَنقره، و قونيه و چانغرى*[۳۰۰] يا گنگره[۳۰۱] (در شمالشرقى انقره/ آنكارا) تثبيت كرد (آقسرايى، ص ۲۷ـ۲۸). با اين حال، پس از نخستين جنگ صليبى (۴۸۸ـ۴۹۰/۱۰۹۵ـ۱۰۹۷)، سلجوقيان روم گاه براى مقابله با صليبيها با روميان متحد مىشدند. چنانكه در ۵۰۰/۱۱۰۷، قليچارسلان به درخواست آلكسيوس لشكرى از تركمانها به يارى او فرستاد تا حمله بوهموند اول[۳۰۲] ، فرمانرواى انطاكيه، به سرزمين روم را دفع كند (← ابنقلانسى، ص ۲۵۱، ۲۵۴؛ ابناثير، ج ۱۰، ص ۴۲۵ـ۴۲۶). اين همكارى از آنجا ناشى مىشد كه هم روميها و هم سلجوقيان به دنبال آرامش در آناطولى بودند. اوج منازعات روميان و سلجوقيان روم به دوره قليچارسلان دوم (حك : ۵۵۱ـ۵۸۴) مقارن امپراتورى مانوئل اول بازمىگردد. مانوئل كه در پى جبران شكستهاى روم شرقى در برابر سلجوقيان بود، حملاتى را طرحريزى كرد و در ابتدا پيروزيهايى بهدست آورد، اما سرانجام در نبرد معروف ميريوكفالون[۳۰۳] (در مغرب بخش مركزى آناطولى) در ۱۱ ربيعالاول ۵۷۲/ ۱۷ سپتامبر ۱۱۷۶، از قليچارسلان بهسختى شكست خورد (خونياتس، ص ۱۰۱ـ۱۰۷؛ تاريخ آلسلجوق در آناطولى، ص ۸۱ـ ۸۲). جنگ روميان در ميريوكفالون آخرين تلاش ناموفق آنها براى پسگرفتن آناطولى از سلجوقيان بود و براى هميشه، حاكميت تركان را بر اين منطقه تثبيت كرد. نكته درخور توجه، استفاده روميان از تركان در سپاه خود بود. اين افراد اغلب از پدر ترك و مادر مسيحى بودند و در سوارهنظام بهكار گرفته مىشدند. روميان اين بخش از سپاه خود را توروكوپولوس/ توركپولى[۳۰۴] (پسران ترك، تركزادهها) مىناميدند (آلبرت آخنى[۳۰۵] ، ص ۴۴ و پانويس ۵۵، ص ۴۵؛ نيز ← تطيلى[۳۰۶] ، ص ۲۲۳، كه گفتهاست روميان گروههايى از اقوام بيگانه بربر را براى جنگ با تركمنهاى مسلمان استخدام كرده بودند). درگيريهاى امپراتورى روم شرقى با سلجوقيان روم در دوره غياثالدين كيخسرو اول (اواخر سده ششم) ازسر گرفته شد. در همين دوره، روميان در امور داخلى سلجوقيان نيز مداخله مىكردند. چنانكه، در درگيريهاى جانشينى سلجوقيان، غياثالدين كيخسرو به قسطنطنيه پناهنده شد و امپراتور روم، آلكسيوس سوم (حك : ۵۹۱ـ۵۹۹/ ۱۱۹۵ـ۱۲۰۳)، از وى حمايت كرد (← آكروپولتيس، ص ۱۱۸ و پانويس ۶، ص ۱۲۸، پانويس ۱۹ـ۲۰؛ رشيدالدين فضلاللّه همدانى، ج ۱، ص ۴۲۹ـ۴۳۰). بيشتر دوره كيخسرو به جنگ با روميان سپرى شد. او به بسط قلمرو خود پرداخت و قلعهها و شهرهاى بسيار، ازجمله قرهمان*/ قَرامان، اَنطاليه* و لاديق/ لاذيق (اكنون دِنيزلى*) را فتح كرد و سرانجام در ۶۰۷/۱۲۱۰، در جنگ با روميان كشته شد (← ابنبىبى، ص ۹۵ـ۹۸، ۱۰۱ـ۱۰۹؛ آقسرايى، ص ۳۲؛ تاريخ آلسلجوق در آناطولى، ص ۸۴ـ۸۶). عزالدين كيكاووس اول سلجوقى (حك : ۶۰۷ـ۶۱۶) در ۱۸ شوال ۶۱۲/ ۸ فوريه ۱۲۱۶ در بندر سينوپ[۳۰۷] ، در ساحل درياى سياه، در جنگ با روميان پيروز شد و اين شهر را از آنان گرفت (← ابنبىبى، ص ۱۴۵ـ۱۵۰؛ تاريخ آلسلجوق در آناطولى، ص ۸۷). او با استفاده از ضعف امپراتورى روم و درگيريهاى جانشينى آنها، شروع به مداخله در امور داخلى روميان كرد. در ۶۳۴/۱۲۳۷، مانوئل كومننوس دوكاس (مانوئل دوكاس يا مانوئل آنگلوس[۳۰۸] ؛ حاكم سِلانيك*/ سالونيك/ تِسالونيكى[۳۰۹] شمالشرقى يونان) به دربار سلجوقيان روم پناهنده شد و دو سال بعد، با كمك سلطان سلجوقى به يونان بازگشت (آكروپوليتس، ص ۲۰۶ـ۲۰۸؛ >فرهنگ بيزانس آكسفورد<[۳۱۰] ، ذيل "Manuel Angelos"). همچنين، هنگامى كه در ۶۵۴/ ۱۲۵۶ ميخائيل پالايولوگوس پيش از رسيدن به مقام امپراتورى، به قلمرو سلجوقيان روم گريخت، كيكاووس دوم سلجوقى از او حمايت كرد و قلعه قَسطَمونى[۳۱۱] (در شمالغربى آسياى صغير) را در اختيار وى گذاشت (آكروپوليتس، ص ۳۱۹، پانويس ۱۳، ص ۳۲۷، پانويس ۴، ص ۳۴۶ـ۳۴۷). علاءالدين كيقباد اول (حك : ۶۱۶ـ۶۳۴) نيز قلمرو سلجوقيان را در سرزمين روم گسترش داد و قلعهها و شهرهايى را گشود؛ ازجمله، قلعهاى در كيليكيه در ساحل دريا را فتح كرد و شهرى در آنجا ساخت و آن را علائيه (اكنون آلانيا؛ ← علانيه/ علائيه*) نام نهاد (← ابنبىبى، ص ۲۲۴، ۲۲۸ـ۲۳۸؛ تاريخ آلسلجوق در آناطولى، ص ۸۹ـ۹۰). از آنجا كه سلجوقيان روم از زمان كيقباد حاكمان دستنشانده مغولان در آناطولى بودند (← ابنبىبى، ص ۴۰۳ـ۴۰۶)، درواقع زوال حكومتشان آغاز شده بود و تا سقوطشان در ۷۰۷/ ۱۳۰۸ مانعى جدّى براى روميان محسوب نمىشدند.

ب. عثمانيان. پس از سقوط سلجوقيان روم، تركان عثمانى كه از حدود يك سده قبل وارد آناطولى شده بودند، سياستهاى سلجوقيان را در برابر روم ادامه دادند. در حدود ۶۳۰/ ۱۲۳۳، علاءالدين كيقباد سلجوقى گروهى از تركان را (كه از ميان آنان عثمانيها ظهور كردند)، در نزديكى آنقره سكونت داد و اِرطغرل غازى، نياى عثمانيها، را به مرزدارى و حفظ امنيت مرزهاى سلجوقيان روم مأمور كرد و آنان به جهاد و غزا با روميان پرداختند (شكراللّه افندى[۳۱۲] ، ص ۳۳۶ـ۳۳۷؛ نشرى[۳۱۳] ، ج ۱، ص ۶۴، ۶۶؛ منجمباشى، ۱۹۹۵، ص ۱۴ـ۱۵). پس از مرگ ارطغرل (۶۸۰)، پسر و جانشينش عثمانغازى (عثمان اول*)، با جديت بيشتر توسعهطلبى در قلمرو روم شرقى را دنبال كرد (← منجمباشى، ۱۹۹۵، ص ۲۱ـ۲۲). پسر عثمان، اورخانغازى، بورسه*، شهر تجارى مهم روميان (اكنون در شمالغربى تركيه)، را فتح كرد (دوكاس[۳۱۴] ، ص ۵۹ـ۶۰، ۲۶۶، يادداشت ۱۱؛ شكراللّه افندى، ص ۳۳۸؛ منجمباشى، ۱۹۹۵، ص ۲۹ـ۳۵). اورخانغازى* (حك : ۷۲۶ـ۷۶۱) نيز پس از رسيدن به حكومت، در قلمرو روميان فتوحات بسيار كرد؛ ازجمله در ۷۳۱/ ۱۳۳۱، ازنيق و سپس، بخشهايى از رومايلى*/ روملى (بخش اروپايى روم شرقى) را تصرف كرد (دوكاس، ص ۶۰؛ نيز ← شكراللّهافندى، ص۳۳۸ـ۳۴۱؛ منجمباشى، ۱۹۹۵، ص۴۳ـ ۴۸). در ۷۶۲/۱۳۶۱، مراد اول* عثمانى (حك : ۷۶۱ـ ۷۹۱) شهر رومى اَدِرنه*[۳۱۵] در منطقه مهم تراكيا را فتح كرد (دوكاس، ص۶۰ـ۶۱؛ نشرى، ج ۱، ص ۱۹۴، ۱۹۶؛ منجمباشى، ۱۹۹۵، ص ۵۴). پس از آن، بايزيد اول* (حك : ۷۹۱ـ۸۰۵) با بهرهگيرى از ضعف حكومت روم شرقى سياست تركىكردن ادرنه و نواحى اطراف آن را دنبال كرد (شاو[۳۱۶] ، ج ۱، ص ۲۹). شهر و ناحيه سلانيك، بزرگترين سرزمين تابع روم شرقى، را گرفت (دوكاس، ص ۶۲ـ۶۳؛ منجمباشى، ۱۲۸۵، ج ۳، ص ۳۰۹؛ قس دوكاس، ص ۲۷۹ـ۲۸۰، يادداشت ۶۹) و بر شهرها و نواحى مركزى و غربى آسياى صغير و سواحل مديترانه استيلا يافت (← شاو، ج ۱، ص۳۰ـ۳۱). او در دوره امپراتور مانوئل دوم (حك : ۷۹۳ـ۸۲۸/ ۱۳۹۱ـ۱۴۲۵)، در سه نوبت، قسطنطنيه را محاصره كرد (← دوكاس، ص ۸۵ـ۸۶؛ نيز ← نشرى، ج ۱، ص ۳۲۴، ۳۲۶، ۳۲۸؛ منجمباشى، ۱۹۹۵، ص ۸۱ـ۸۴؛ نيز ← هامر ـ پورگشتال[۳۱۷] ، ج ۱، ص ۲۰۶، ۲۱۷، ۲۲۷ـ۲۲۹). بايزيد در ۸۰۰/ ۱۳۹۸ آتن را نيز از دست روميان بيرون آورد (منجمباشى، ۱۹۹۵، ص ۸۴). در دوره سلطانمحمد اول* عثمانى (حك : ۸۰۵ـ۸۲۴)، برادرش مصطفى دوزمه يا مصطفىچَلَبى (← دوزمه مصطفىچلبى*) در ۸۲۳/ ۱۴۲۰ ادعاى سلطنت كرد و تحت حمايت مانوئل دوم براى مدتى بر بخشهايى از رومايلى، ازجمله سلانيك مسلط شد (← ملااوغلو[۳۱۸] ، ص ۱۷۶، ۱۷۹ـ۱۸۳). سلطانمراد دوم* عثمانى (حك : ۸۲۴ـ۸۵۵) در جنگ وارنه/ وارنا[۳۱۹] (در مشرق بلغارستان) در ۸۴۸/ ۱۴۴۴، سپاه روم و متحدان مجارى ـ لهستانى آنها را شكست داد (← منجمباشى، ۱۹۹۵، ص ۱۵۹ـ۱۶۱). پايان مناسبات روم شرقى با تركان عثمانى و در حقيقت، انقراض حكومت روم شرقى به دوره سلطانمحمد دوم معروف به محمد فاتح* (حك : ۸۵۵ـ۸۸۶) و فتح قسطنطنيه* در ۲۰ جمادىالاولى ۸۵۷/ ۲۹ مه ۱۴۵۳ باز مىگردد (← >امپراتوران، بطريقها و سلاطين قسطنطنيه<[۳۲۰] ، ص ۴۲ـ۴۹؛ نشرى، ج ۲، ص ۶۸۶ـ۷۰۴؛ طورسون بيگ[۳۲۱] ، ص ۳۴الف ـ ۴۹الف؛ ابناياس، ج ۲، ص ۳۱۶؛ منجمباشى، ۱۹۹۵، ص۱۷۳ـ ۱۷۷؛ قسطنطنيه*). آخرين سنگر روم شرقى در مقابله با تركان عثمانى طرابزون، در ساحل جنوبى درياى سياه، بود كه از سال ۶۰۰/ ۱۲۰۴، همچنان تحت فرمان شاخهاى از خاندان كومننوس روم قرار داشت. سلطانمحمد در ۸۶۵/ ۱۴۶۱ با لشكرى بزرگ به طرابزون حمله و آنجا را محاصره كرد و ديويد مگاس كومننوس[۳۲۲] ، آخرين امپراتور طرابزون، بدون مقاومت، شهر را به سلطانمحمد تسليم كرد (← >امپراتوران، بطريقها و سلاطين قسطنطنيه<، ص ۶۸ـ۷۱؛ دوكاس، ص ۲۵۸ـ۲۵۹؛ منجمباشى، ۱۹۹۵، ص ۱۸۷ـ۱۸۹).

منابع: محمودبن محمد آقسرايى، مسامرةالاخبار و مسايرةالاخيار، چاپ عثمان توران، آنكارا ۱۹۴۴؛ ابناثير؛ ابناياس، بدائع الزهور فى وقائع الدهور، چاپ محمد مصطفى، قاهره ۱۹۷۵، چاپ افست ۱۴۰۲ـ۱۴۰۴/ ۱۹۸۲ـ۱۹۸۴؛ ابنبىبى، الاوامر العلائيه فى الامور العلائيه، معروف به تاريخ ابنبىبى، چاپ ژاله متحدين، تهران ۱۳۹۰ش؛ ابنجوزى؛ ابنقلانسى، تاريخ دمشق، چاپ سهيل زكار، دمشق ۱۴۰۳/ ۱۹۸۳؛ فتحبن على بندارى، تاريخ دولة آلسلجوق ]زبدهالنُصرة و نخبةالعُصرة[، بيروت ۱۴۰۰/ ۱۹۸۰؛ تاريخ آلسلجوق در آناطولى، چاپ نادره جلالى، تهران: دفتر نشر ميراث مكتوب، ۱۳۷۷ش؛ بنيامينبن يونه تُطَيلى، رحلة بنيامين التطيلى، ترجمها عن النص العبرى و علّق على حواشيها و كتب ملاحقها عزرا حداد، چاپ عبدالرحمان عبداللّه شيخ، ابوظبى ۲۰۰۲؛ محمدبن على راوندى، راحةالصدور و آيةالسرور در تاريخ آلسلجوق، بهسعى و تصحيح محمد اقبال، بهانضمام حواشى و فهارس باتصحيحات لازم مجتبى مينوى، تهران ۱۳۶۴ش؛ رشيدالدين فضلاللّه همدانى؛ عنايتاللّه رضا، ايران و تركان در روزگار ساسانيان، تهران ۱۳۶۵ش؛ ظهيرالدين ظهيرى نيشابورى، سلجوقنامه، تهران ۱۳۳۲ش؛ احمدبن لطفاللّه منجمباشى، جامع الدول، حققه و علّق عليه و ترجمه الى التركية احمد اغير اقچه، استانبول ۱۹۹۵؛ همو، صحائفالاخبار (ترجمه تركى)، ج ۳، ]استانبول [۱۲۸۵؛ يوزف فون هامر ـ پورگشتال، تاريخ امپراطورى عثمانى، ترجمه ميرزازكى علىآبادى، چاپ جمشيد كيانفر، تهران ۱۳۶۷ـ۱۳۶۹ش؛

Georgios Akropolites, George A kropolites: the history, introduction, translation and commentary [by] Ruth Macrides, Oxford ۲۰۰۷; Albert of Aachen, Historia ierosolimitana: history of the journey to Jerusalem, ed. and tr. Susan B. Edgington, Oxford ۲۰۰۷; Nicetas Choniates, O city of Byzantium: annals of Niketas Choniat¦ es, tr. Harry J. Magoulias, Detroit ۱۹۸۴; Anna Comnena, A lexiad: A nadolu’da ve Balkan Yarimadasi’nda imparator A lexios Kommenos dönemi’nin tarihi, tr. Bilge Umar, Iè stanbul ۱۹۹۶; Ducas, Decline and fall of Byzantium to the Ottoman Turks, tr. Harry J. Magoulias, Detroit ۱۹۷۵; Emperors, patriarchs and sultans of Constantinople, ۱۳۷۳-۱۵۱۳: an anonymous Greek chronicle of the sixteenth century, introduction, translation and commentary by Marios Philippides, Brookline: Hellenic College Press, ۱۹۹۰; Ioannes Kinnamos, Ioannes Kinnamos’un historia’si: ۱۱۱۸-۱۱۷۶, ed. Iíin Demirkent, Ankara ۲۰۰۱; Mathew of Edessa, Urfali Mateos Vekayi-n¦amesi (۹۵۲-۱۱۳۶) ve Papaz Grigor’un Z eyli (۱۱۳۶-۱۱۶۲), tr. Hrant D. Andreasyan, Ankara ۲۰۰۰; Ferhan kârlâdökme Mollao§glu, "Düzmece olarak anâlan Mustafa Çelebi ve Bizans (۱۴۱۵-۱۴۱۶/۱۷)",A nkara Üniversitesi Dil ve Tarih - Co§grafya Fakültesi dergisi, vol.۴۹, no.۲ (۲۰۰۹); Mehmed Neírî, Kitâb-i Cihan-nümâ: Neírî tarihi, ed. Faik Reíit Unat and Mehmed A. Köymen, Ankara ۱۹۹۵; The Oxford dictionary of Byzantium, ed. Alexander P. Kazhdan et al., New York: Oxford University Press, ۱۹۹۱, s.v. "Manuel Angelos" (by Michael J. Angold); Procopius, Procopius, with an English translation by H. B. Dewing, London ۱۹۱۴- ; Stanford J. Shaw, History of the Ottoman Empire and modern Turkey, Cambridge ۱۹۸۵; Theophylactus Simocatta, The history of Theophylact Simocatta, an English translation with introduction and notes [by] Michael and Mary Whitby, Oxford ۱۹۸۶; ìükrullah b. ìihâbeddîn Ahmed ìükrullah Efendi, Behcetü’t-tevârîh § = [g.nA±T§A۱\’M], incelememetin- tercüme: Hasan Almaz, doktora tezi, Ankara Üniversitesi Sosyal Bilimler Enstitüsü, ۲۰۰۴; Theophanes, The chronicle of Theophanes Confessor: Byzantine and Near Eastern history, AD ۲۸۴-۸۱۳, translated with introduction and commentary by Cyril Mango and Roger Scott, Oxford ۱۹۹۷; Osman Turan, Do§gu A nadolu Türk devletleri tarihi: Saltuklular, Mengücikler, Sökmenliler, Dilmaç O§gullari ve A rtuklular’in siyasî tarih ve medeniyetleri, Iè stanbul ۲۰۰۹; Tursun Bey, The history of Mehmed the conqueror, with English translation by Halil Inalcik and Rhoads Murphey, Minneapolis ۱۹۷۸; Speros Vryonis, The decline of medieval Hellenism in A sia minor and the process of Islamization from the eleventh through the fifteenth century, Berkeley ۱۹۷۱.

/ مجتبى خليفه /

۴) مناسبات روم شرقى و صليبيان. در سال نخست امپراتورى ميخائيل هفتم دوكاس (حك : ۴۶۳ـ۴۷۰/ ۱۰۷۱ـ ۱۰۷۸)، فرزند قسطنطين دهم دوكاس، نورمانها (بعدآ از گروههاى صليبيان) در مغرب اروپا به فرماندهى دوك روبر گيسكار[۳۲۳] شهرِ بارى[۳۲۴] (آخرين پايگاه روم شرقى در جنوب ايتاليا) را گرفتند و بهاينترتيب، ايتالياى جنوبى تحت فرمانروايى نورمانها درآمد. سقوط بارى حادثهاى مهم در مناسبات روم شرقى و نورمانها بود، زيرا نورمانها نهتنها روميان بيزانس را براى هميشه از ايتاليا بيرون راندند، بلكه راه خود را براى تهديد امپراتورى روم شرقى در دريا و خشكى نيز باز كردند (عادل زيتون، ص ۴۸، ۵۱ـ ۵۲، ۱۳۵ـ۱۳۶؛ >وقايعنامه امپراتورى روم شرقى<[۳۲۵] ، ص ۳۹۸ـ۳۹۹). روبر گيسكار كه جاهطلب بود و چشم طمع به تصرف قسطنطنيه و استيلا بر امپراتورى روم شرقى داشت، در شوال ـ ذيقعده ۴۷۳/ آوريل ۱۰۸۱، با سپاهى بزرگ به قصد حمله به روم شرقى از درياى آدرياتيك[۳۲۶] گذشت و جزيره كورفو[۳۲۷] يا كركيرا[۳۲۸] را گرفت. همزمان، آلكسيوس اول كومننوس (حك : ۴۷۳ـ۵۱۲/ ۱۰۸۱ـ۱۱۱۸) بر تخت امپراتورى نشست و با توانمندى نظامى و برقرارى مناسبات سياسى، به مقابله با نورمانها پرداخت. او با ونيزيها، كه نيروى دريايى قدرتمندى داشتند، برضد نورمانها همپيمان شد و در مقابل، به آنها امتيازات تجارى داد (آستراگورسكى[۳۲۹] ، ص ۳۱۶ـ۳۱۷؛ عادل زيتون، ص ۵۲، ۵۶ـ۵۸، ۱۱۶ـ۱۱۹؛ >وقايعنامه امپراتورى روم شرقى<، ص ۴۱۳). روبر گيسكار همراه پسرش، بوهموند، با سپاهى به قصد تصرف شهر دوراخيوم[۳۳۰] (اكنون دورَّس[۳۳۱] يا دوراتتسو[۳۳۲] ، در آلبانى) كه كليد فتح امپراتورى روم شرقى بود، حركت كرد و در ۷ محرّم ۴۷۴/ ۱۷ ژوئن ۱۰۸۱، اين شهر را محاصره كرد، اما ورود ناوگان قدرتمند ونيزيها به منطقه باعث ناكامى نورمانها شد. پس از آن، در ۱۲ جمادىالاولى ۴۷۴/ ۱۸ اكتبر ۱۰۸۱، نبرد دوراخيوم در بيرون اين شهر بار ديگر ميان آلكسيوس اول و نورمانهاى جنوب ايتاليا به رهبرى روبر گيسكار روى داد كه به پيروزى نورمانها انجاميد و پس از آن، در رمضان ۴۷۴/ فوريه ۱۰۸۲، نورمانها دوراخيوم را گرفتند (عادل زيتون، ص ۵۹ـ ۶۰؛ هاسى[۳۳۳] ، ۱۹۶۶، ص ۲۱۲ـ۲۱۳؛ >وقايعنامه امپراتورى رومشرقى<، ص ۴۱۳ـ۴۱۴). روبر گيسكار سپس با پاپ گرگوريوس هفتم[۳۳۴] (دوره پاپى : ۴۶۵ـ۴۷۸/ ۱۰۷۳ـ۱۰۸۵) بر ضد هاينريش يا هنرى چهارم[۳۳۵] ، شاه آلمان و امپراتورى روم مقدس (متوفى ۴۹۸/۱۱۰۵)، متحد شد. در مقابل، آلكسيوس نيز با هاينريش همپيمان شد و با شكستدادن بوهموند ــكه پدرش او را بهجاى خود گمارده بودــ تمام مناطقى را كه به دست نورمانها افتاده بود، پس گرفت (عادل زيتون، ص ۸۲ـ۸۳). با مرگ روبر گيسكار در ۱۷ ژوئيه ۱۰۸۵/ ۲۱ ربيعالاول ۴۷۸، جنگ روميان با نورمانها موقتآ پايان يافت (آستراگورسكى، ص ۳۱۶ـ۳۱۸؛ عادل زيتون، ص۶۰ـ۶۹، ۸۲ـ۸۳؛ >وقايعنامه امپراتورى روم شرقى<، ص ۴۱۴ـ۴۱۹). برخى از مورخان معاصر غربى بر اين باورند كه آلكسيوس اول در حدود ۴۸۱/۱۰۸۸ در نامهاى به روبر[۳۳۶] ، كنتِ فلاندر[۳۳۷] ، خواستار كمك و ارسال سپاه براى سركوب سلسله سلجوقيان روم (← سلجوقيان) و سپس، حركت به سوى شام و آزادى بيتالمقدس شده بود. ازاينرو، وى را مسبب دعوت از صليبيان و برپايى جنگهاى صليبى دانستهاند. طبق برخى منابع، نامهاى در كار نبودهاست، بلكه وقتى روبر در بازگشت از بيتالمقدس در ۴۸۰/ ۱۰۸۷ چند روزى در قسطنطنيه اقامت كرد، به امپراتور آلكسيوس قول داد پانصد سوار براى دفع خطر سلجوقيان برايش بفرستد و چون روبر به وعدهاش عمل نكرد، امپراتور روم هيئتى نزد پاپ اوربانوس/ اوربان[۳۳۸] دوم (دوره پاپى: ۴۸۱ـ۴۹۲/ ۱۰۸۸ـ۱۰۹۹) فرستاد و فقط از او خواست با عدهاى سپاهى مزدور به وى كمك كند و اصلا خواستار فرستادن سپاهيان بىشمار نبود، زيرا خطر آنان كاملا آشكار بود (← جوزيف نسيم يوسف، ۱۹۸۱، ص ۵۲ـ۵۵، ۲۹۸، ۳۰۰؛ محمود سعيد عمران، ۱۹۸۱، ص ۲۶۲ـ۲۶۳؛ هاسى، ۲۰۰۴، ص ۲۹۶). بهدنبال دعوت پاپ از مسيحيان اروپا براى كمك به روم شرقى و آزادساختن بيتالمقدس و نجات مسيحيان مشرقزمين از دست مسلمانان كه به جنگ صليبى اول (۴۸۸ـ۴۹۰/ ۱۰۹۵ـ۱۰۹۷) انجاميد، لشكريان صليبى به سوى سرزمين روم شرقى روانه شدند و در ۴۸۹/۱۰۹۶، در حومه قسطنطنيه تجمع كردند. اين سپاهيان صليبى در گذر از شهرهاى امپراتورى و در مدت اقامت در اطراف پايتخت، به مردم و شهرها آسيب رساندند و به غارت و رفتارهاى زشت دست زدند. ازاينرو، آلكسيوس براى رهايى از شرشان، آنها را به اردوگاه سيوتوت[۳۳۹] نزديك نيقيه انتقال داد. اين صليبيان با پيشروى در قلمرو سلجوقيان روم در آسياى صغير، با آنان جنگيدند و شكست خوردند. پير منزوى (پير ارميت)[۳۴۰] ، از سركردگان اين جنگ، به قسطنطنيه رفت تا از امپراتور كمك گيرد. برخى از گروه ديگر صليبيان همراه سردارشان، گوتيه بىپول[۳۴۱] ، در برخورد با سلجوقيان كشته شدند (اول ذيقعده ۴۸۹/ ۲۱ اكتبر ۱۰۹۶) و بازماندگان آنها با كشتيهاى رومى به قسطنطنيه بازگشتند و در حومه شهر سكنا گزيدند (يوميات صاحب اعمالالفرنجة، ص ۷۸ـ۷۹؛ كيناموس[۳۴۲] ، تعليقات اوتوى فرايزينگى[۳۴۳] ، ص ۳۲۸ـ۳۲۹؛ ويليام صورى[۳۴۴] ، ج ۱، ص ۹۷ـ۱۰۷، ۱۱۲، ۱۲۳ـ۱۳۱؛ نيز ← رانسيمان، ج ۱، ص ۱۰۳ـ۱۱۰، ۱۱۳ـ۱۱۶، ۱۲۱ـ۱۳۳؛ سعيد عبدالفتاح عاشور، ۱۹۷۲، ص ۸۴ـ۹۳؛ جوزيف نسيم يوسف، ۱۹۸۱، ص ۴۸، ۵۶، ۵۸، ۶۱، ۸۴ـ۹۳، ۱۲۳ـ۱۲۴، ۱۵۳، ۱۵۸ـ۱۶۶). در پى آن، اميران و تيولداران مناطق غربى اروپا با سپاهيان خود به سوى مشرق حركت كردند و در ۱۰۹۷/ ۴۹۰، يكى پس از ديگرى وارد سرزمين روم شرقى شدند. اين اميران كه عبارت بودند از دوك گودفروا دو بويون[۳۴۵] ، كنت بوهموند و رمون دو سنژيل[۳۴۶] ، در قسطنطنيه بر اطاعت از امپراتور يا احترام به او سوگند ياد كردند و پيش از اقدام به جنگ در سرزمينهاى اسلامى، توافقنامهاى با امپراتور روم شرقى بستند. آنان متعهد شدند تمام شهرهاى روم را كه سلجوقيان پس از نبرد مَلازگرد* (۴۶۳/۱۰۷۱) تصرف كرده بودند، پس بگيرند و به نماينده امپراتور تحويل دهند. امپراتور نيز در مقابل به آنان وعده يارى داد و لشكرى به فرماندهى تتيكيوس/ تاتيكوس[۳۴۷] همراه صليبيان فرستاد (يوميات صاحب اعمال الفرنجة، ص ۸۱ـ۸۹، ۹۲ـ۹۳؛ كومننا[۳۴۸] ، ص ۱۸، ۲۱ـ۲۶، ۳۰، ۳۳ـ۳۴، ۴۵؛ ويليام صورى، ج ۱، ص ۱۴۵ـ۱۸۶، ۱۹۱؛ نيز ← سعيد عبدالفتاح عاشور، ۱۹۷۲، ص ۹۹ـ۱۱۵؛ جوزيف نسيم يوسف، ۱۹۸۱، ص ۱۲۴ـ۱۳۱، ۱۳۷، ۱۳۹، ۱۷۸ـ۱۹۱، ۱۹۵ـ۲۰۵، ۲۱۰ـ۲۱۵، ۲۱۹ـ۲۲۳، ۲۲۷ـ۲۲۸). به دنبال آن، سپاهيان صليبى در همان سال (۴۹۰) با پيشروى در قلمرو سلجوقيان روم، در آسياى صغير و كيليكيه فتوحاتى كردند. آنان شهرهايى مانند نيقيه، دَروليه، قونيه، هِرَقلَه (ارگلى)، طرسوس و قيصريه را تصرف كردند و به بوتوميتس[۳۴۹] ، نماينده امپراتور، تحويل دادند. سپس، به پيشروى خود در ناحيه جزيره و شام ادامه دادند. بودوئن[۳۵۰] ، از اميران صليبى، شهر رُها* را گرفت و نخستين امارت صليبى را در آنجا برپا كرد و از تسليم آن به نماينده امپراتور خوددارى كرد، كه اين كار در مناسبات روميان و صليبيان شكافى بزرگ ايجاد نمود. پس از آن، صليبيان به همراه لشكر رومى در اواخر ۴۹۰/۱۰۹۷ شهر مهم و مستحكم اَنطاكيه را محاصره كردند. بوهموند، كه نيرومندترين سپاه صليبى را در اختيار داشت و امپراتور، فرماندهى كل اين حمله صليبى را به وى سپرده بود، در انديشه آن بود كه پس از فتح اين شهر، فرمانروايى آن را خود بهدست گيرد و ظاهرآ، ديگر اميران صليبى را با خود موافق ساخته بود. در حالىكه حضور لشكر رومى مانع از تحقق خواست او بود. ازاينرو، با دروغ و حيله كارى كرد تتيكوس با لشكرش به قسطنطنيه بازگردد. روايتى ديگر حاكى از آن است كه او از بيم نزديكشدن سپاه سلجوقيان به انطاكيه از صليبيان جدا شد. بههرحال، بوهموند تتيكوس را به خيانت متهم و صليبيان را برضد روميان تحريك كرد و گفت، امپراتور با اين كار توافقنامه قسطنطنيه را نقض كردهاست. سرانجام، انطاكيه بهرغم تلاش حاكم سلجوقى، در اول رجب ۴۹۱/ ۳ ژوئن ۱۰۹۸ به دست صليبيان سقوط كرد، اما ارگ شهر همچنان در دست سلجوقيان بود. كِربوغا*، حاكم سلجوقى موصل، با سپاهى بزرگ به انطاكيه رسيد و صليبيان را در آنجا محاصره كرد. در اين اوضاع، آلكسيوس اول جنگهايش را با سلجوقيان در آسياى صغير متوقف كرد و با سپاهيانش براى كمك به صليبيان راهى انطاكيه شد. وقتى به شهر فيلومليوم[۳۵۱] (اكنون آقشهر[۳۵۲] ) رسيد، با گروهى از صليبيان فرارى، ازجمله استفان[۳۵۳] كنتِ بلوا[۳۵۴] روبهرو شد. استفان مدعى شد همه صليبيان در انطاكيه كشته شدهاند و رفتن به آنجا را كارى بيهوده شمرد. از سوى ديگر، خبر لشكركشى سپاه تركان به سوى قسطنطنيه باعث شد، آلكسيوس ناگزير براى دفاع از پايتختش به قسطنطنيه بازگردد. اين خبر خشم و ناخشنودى صليبيان محاصرهشده را برانگيخت. آنان با نااميدى در ۲۵ رجب ۴۹۱/ ۲۸ ژوئن ۱۰۹۸، از انطاكيه خارج شدند و سپاه كربوغا را در نبردى سخت شكست دادند و ارگ انطاكيه را نيز گرفتند. اميران صليبى پس از تصرف كامل انطاكيه به دو دسته تقسيم شدند. گروهى، به رهبرى رمون دو سنژيل، اين شهر را جزو قلمرو امپراتورى روم مىدانستند و با توجه به عهدنامه قسطنطنيه و سوگندى كه ياد كرده بودند، خواهان تسليم شهر به آلكسيوس بودند. گروهى ديگر، به رهبرى بوهموند، مىخواستند او به عنوان فاتح انطاكيه حكومت اين شهر را بهدست گيرد. سرانجام، بوهموند برخلاف سوگند و تعهدش، انطاكيه را تصاحب و دومين مملكت صليبى را در آنجا برپا كرد (← يوميات صاحب اعمال الفرنجة، ص ۹۳، ۹۶ـ۱۰۳، ۱۰۸ـ۱۱۰، ۱۱۴ـ۱۱۵، ۱۲۶ـ۱۳۰، ۱۳۸ـ۱۳۹، ۱۴۳ـ۱۴۶، ۱۵۶ـ۱۵۷؛ رمون آگوئيلرى[۳۵۵] ، ص ۱۸۶ـ۲۱۱، ۲۲۱ـ۲۲۲، ۲۲۷ـ۲۲۹، ۲۳۷ـ۲۳۸؛ فوشه شارترى[۳۵۶] ، ص ۹۹ـ۱۲۲؛ كومننا، ص ۳۵ـ۵۸؛ ويليام صورى، ج ۱، ص ۲۱۷ـ۲۲۸، ۲۳۱، ۲۳۵ـ۲۴۰، ۲۶۳ـ۲۶۴، ۲۹۱ـ۲۹۹، ۳۳۱ـ۳۳۸، ۳۴۴ـ۳۵۹، ۳۷۵ـ۳۷۸، ۳۸۸ـ۳۹۳، ج ۳، ص ۱۳۵؛ ابناثير، ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲، ج۱۰، ص ۲۷۳ـ۲۷۵؛ نيز ← جوزيف نسيم يوسف، ۱۹۸۱، ص ۲۲۹ـ۲۳۲، ۲۳۵، ۲۳۹ـ۲۴۴، ۲۴۸ـ۲۵۲). در شعبان ۴۹۱/ ژوئيه ۱۰۹۸، سران صليبى متفقآ هيئتى نزد آلكسيوس اول فرستادند و از او دعوت كردند به انطاكيه برود تا شهر را به وى بسپارند، بهاين شرط كه شخصآ در لشكركشى به بيتالمقدس شركت كند. در جمادىالاولى ۴۹۲/ آوريل ۱۰۹۹، هيئتى از سوى آلكسيوس همراه با پيام موافقت وى با پيشنهاد صليبيان، به انطاكيه رسيد. او از صليبيان خواسته بود تا شعبان/ ژوئيه منتظر وى بمانند تا باهم راهى بيتالمقدس شوند. ظاهرآ، پاسخ امپراتور روم دير رسيده بود. چون صليبيان ديگر نمىخواستند منتظر وى بمانند. بوهموند جايگاهش را در انطاكيه محكم كرده بود و ديگر قصد نداشت شهر را به امپراتور واگذارد. اين امر به تغيير موضع آلكسيوس در برابر صليبيان و تشديد دشمنى ميان آنها منجر شد (← يوميات صاحب اعمالالفرنجة، ص ۱۶۴؛ ويليام صورى، ج ۲، ص ۱۷ـ۱۸، ۵۸ـ۶۰؛ نيز ← جوزيف نسيم يوسف، ۱۹۸۱، ص ۲۴۵ـ۲۴۷؛ عادل زيتون، ص ۱۵۷ـ۱۵۹). آلكسيوس از تأسيس امارت صليبى ديگرى به رهبرى بوهموند در انطاكيه و در جوار امپراتورى روم شرقى، كه برخلاف عهدنامه قسطنطنيه (۱۰۹۷) بود، احساس خطر كرد و ازاينرو، سردارش، بوتوميتس، را براى گفتگو با بوهموند به انطاكيه فرستاد، اما بوهموند او را پانزده روز زندانى كرد. ضمن آنكه، لشكركشى بوهموند در شوال ۴۹۲/ اواخر اوت ۱۰۹۹ براى تصرف شهر بندرى لاذقيه، كه در اختيار روميان بود، بىنتيجه ماند (← كومننا، ص ۶۹ـ۷۳؛ نيز ← عادل زيتون، ص ۱۶۱ـ۱۶۲). بوهموند بطريق ارتودوكس بيزانسى انطاكيه را، كه امپراتور روم تعيين كردهبود، بركنار و بهجايش بطريقى كاتوليك تعيين كرد. در بيتالمقدس نيز، بطريقى از طرف خود گمارد تا با او برضد روميان همپيمان شود (ويليام صورى، ج ۲، ص ۱۷۲؛ نيز ← گروسه[۳۵۷] ، ج ۱، ص ۳۸۵؛ عادل زيتون، ص ۱۶۳). پس از آنكه بوهموند در ذيقعده ۴۹۳/ سپتامبر ۱۱۰۰ در جنگ با گُمُشتَكينبن دانشمندغازى، امير تركمن سلسله دانشمنديه*، در آناطولى اسير شد (← فوشه شارترى، ص ۱۴۹ـ ۱۵۰؛ ابناثير، ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲، ج ۱۰، ص ۳۰۰)، صليبيان انطاكيه خواهرزادهاش، تانكرد[۳۵۸] ، را به جاى او نشاندند. تانكرد در اداره امور از خود توانايى نشان داد و سياست دايىاش را در برابر روم شرقى، مبنى بر توسعه قلمرو صليبيان و كاتوليكىكردن نواحى فتحشده، ادامه داد. او در آغازِ كارش سه شهر مهم روميان در منطقه كيليكيه* يعنى مَصّيصه*، ادنه* و طرسوس* را در تابستان ۴۹۴/ ۱۱۰۱ تصرف كرد. فتوحات تانكرد باعث نگرانى دولت روم شرقى شد و آلكسيوس براى مقابله با وى آماده گرديد، اما حمله جديد صليبيان به قسطنطنيه در ۱۱۰۱، مانع از هر اقدام روميان برضد تانكرد شد. به علاوه، تانكرد لاذقيه را، پس از يك سال محاصره به كمك ناوگان جنووايى، در ۴۹۶/ ۱۱۰۳ فتح كرد (فوشه شارترى، ص ۱۹۱؛ نيز ← جوزيف نسيم يوسف، ۱۹۸۱، ص ۲۵۳ـ۲۵۴؛ عادل زيتون، ص ۱۶۴ـ۱۶۵). در ذيقعده ۴۹۳/ سپتامبر ۱۱۰۰، لشكر صليبى جديدى از مردم لومباردى[۳۵۹] ايتاليا به رياست اسقف اعظم ميلان، انسلم بويى[۳۶۰] ، به قصد بيتالمقدس حركت كرد و پس از غارت و تجاوز بسيار در مسير خود، در جمادىالاولى ۴۹۴/ مارس ۱۱۰۱ به حومه قسطنطنيه رسيد. اين لشكر پس از چند هفته درگيرى با روميان، در ماه بعد، از بوسفور به سوى بخش آسيايى عبور كردند. گروهى از اين صليبيان به قصد آزادكردن بوهموند، كه سلجوقيان او را اسير كرده بودند، راهى مشرق آناطولى شدند، اما در جنگ با آنان بهسختى شكست خوردند. گفته شده، كه اين شكست بهسبب همدستى آلكسيوس با سلجوقيان برضد صليبيان رخ دادهاست (← ابناثير، ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲، ج۱۰، ص۳۰۰؛ نيز ← رانسيمان، ج۲، ص ۱۸ـ۲۴). آلكسيوس از اميرگمشتكينبن دانشمند خواست تا بوهموند را در مقابل مبلغى پول به وى تسليم كند، اما او اين درخواست را رد كرد. در شعبان ۴۹۶/ مه ۱۱۰۳، صليبيان سَربَهاى بوهموند را پرداختند و او آزاد شد و به امارتش در انطاكيه بازگشت و بخشى از قلمروش را به تانكرد سپرد (فوشه شارترى، همانجا؛ ميخائيل سريانى[۳۶۱] ، ص ۹۷؛ نيز ← عادل زيتون، ص ۱۶۷). پس از آن، آلكسيوس در نامهاى از بوهموند خواست از انطاكيه و ديگر شهرهاى روم عقبنشينى كند، اما بوهموند درخواست امپراتور روم را رد و وى را به نقضعهد متهم كرد. به دنبال آن، آلكسيوس در ۴۹۶/ پاييز ۱۱۰۳ سپاهى به فرماندهى بوتوميتس براى بازپسگرفتن شهرهاى كيليكيه به آن نواحى فرستاد. مردم ارمنى كيليكيه قبلا با تانكرد صلح كرده بودند، بنابراين سپاه رومى كارى از پيش نبرد و پس از احداث چند پايگاه دفاعى در مَرْعَش*، به قسطنطنيه بازگشت (كومننا، ص ۶۴ـ۶۶؛ نيز ← عادل زيتون، ص ۱۶۷ـ۱۶۸). شكست صليبيان در ۴۹۷/۱۱۰۴ در حمله به سلجوقيان براى تصاحب حَرّان* (← ويليام صورى، ج ۲، ص ۲۴۷ـ۲۵۲؛ ابناثير، ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲، ج۱۰، ص ۳۷۳ـ۳۷۴)، آلكسيوس را به حمله به بوهموند و پسگرفتن شهرهاى روم اميدوار كرد. او در همان سال، سپاهى به فرماندهى موناستراس[۳۶۲] فرستاد و شهرهاى كيليكيه، مانند طرسوس، ادنه و مصّيصه را گرفت. در اين سال همچنين، ناوگان دريايى روم به فرماندهى كانتاكوزينوس[۳۶۳] شهر بندرى لاذقيه* بهجز قلعه آن را، كه صليبيان در آنجا تجمع كرده بودند، و مواضعى مهم ميان طَرطوس و لاذقيه (مثل جَبَله* و قلعه مَرقَب*) را از دست صليبيان خارج كرد. در جنگ و كشمكش ميان حكومت روم شرقى و صليبيان، جمهورى ونيز[۳۶۴] ظاهرآ عهدنامه ۱۰۸۲/ ۴۷۵ با روم (← >وقايعنامه امپراتورى روم شرقى<، ص ۴۱۴) را محترم شمرد، اما جمهوريهاى پيزا و جنووا هر دو با صليبيان همپيمان شدند و به بوهموند در نبردش با روميان كمك كردند. بوهموند كه استيلاى دوباره روميان بر كيليكيه و لاذقيه را مقدمهاى براى بازپسگرفتن انطاكيه مىدانست، تنها راه چاره را حمله مجدد به قسطنطنيه ديد. براى اين منظور، تانكرد را از رها فراخواند و به جاى خود در انطاكيه گمارد و براى بزرگان امارتش لزوم رفتنش به غرب اروپا و دعوت براى حمله صليبى برضد روميان را شرح داد. او در پاييز ۴۹۷/ ۱۱۰۴ پنهانى به جزيره كورفو رفت و از آنجا نامهاى تهديدآميز براى امپراتور آلكسيوس فرستاد. سپس در ربيعالآخر ۴۹۸/ ژانويه ۱۱۰۵، وارد ناحيه آپوليا/ پوليا[۳۶۵] در جنوبشرقى ايتاليا شد و برضد روم شرقى و لزوم حملهاى جديد براى تصرف قسطنطنيه تبليغ گسترده كرد. مردم غرب اروپا نيز عمومآ از حمله بزرگ صليبى برضد روميان حمايت مىكردند، زيرا آلكسيوس اول را مسئول تمام شكستها و ناكاميهاى صليبيان در مشرق مىدانستند. بوهموند پس از يك سال اقامت در ايتاليا و تهيه ناوگان دريايى و جمعآورى سپاه، براى ديدن پاپ پاسكال دوم[۳۶۶] (دوره پاپى: ۴۹۲ـ۵۱۲/ ۱۰۹۹ـ ۱۱۱۸) به رُم رفت و او را به خيانت امپراتور روم و ضرورت حمله صليبى به روم قانع ساخت. پاپ نظر وى را تأييد و اسقف برونو[۳۶۷] را به نمايندگى خود در اين لشكركشى تعيين كرد. در رجب ۴۹۹/ مارس ۱۱۰۶، بوهموند براى گردآورى سپاهيان به همراه نماينده پاپ به فرانسه رفت، كه با استقبال بسيار روبهرو شد و با كنستانس، دختر فيليپ اول[۳۶۸] (پادشاه فرانسه)، ازدواج كرد. او در خطابههاى خود امپراتور روم آلكسيوس اول كومننوس را بتپرست و دشمن صليبيان خواند و فرنگيان (فرانسويان) را به مشاركت در حمله به روم برانگيخت، كه با استقبال زياد روبهرو شد. آلكسيوس اول پس از اطلاع، از سران جمهوريهاى ايتاليا يعنى ونيز، پيزا و جنووا خواست به صليبيان نپيوندند. سپاهيانش را نيز از كيليكيه و لاذقيه فراخواند و از قليچارسلان، سلطان سلجوقى روم، درخواست كمك كرد. او نيز لشكريانى به يارىاش فرستاد. آلكسيوس از حاكم شهر مهم دوراخيوم خواست شهرهاى ساحلى را مستحكم كند و همچنين، اسحاق كونتوستفانوس[۳۶۹] را فرمانده نيروهاى دريايى روم در درياى آدرياتيك كرد، اما بوهموند در اترانتو[۳۷۰] وى را شكست داد و عدهاى از اسراى رومىِ اين نبرد را نزد پاپ فرستاد تا ثابت كند امپراتور روم دشمن مسيحيان و همپيمان با بربرها (تركها)ست. بوهموند در محرّم ۵۰۱/ سپتامبر ۱۱۰۷ به همراه سپاه صليبى، كه شمار آنها را از ۰۰۰،۳۴ تا ۰۰۰،۷۲ تن نوشتهاند، از راه دريا حركت كرد. سپاه صليبى براثر عقبنشينى سردار رومى، در ۱۹ صفر ۵۰۱/ ۹ اكتبر ۱۱۰۷ بهراحتى آولونيه/ آولونا[۳۷۱] و شهرهاى ديگر را تصرف و چند روز بعد، دوراخيوم را محاصره كرد. آلكسيوس با سپاهيانش در ربيعالاول ۵۰۱/ نوامبر ۱۱۰۷ از قسطنطنيه بيرون رفت و در بهار سال بعد، راهى دوراخيوم شد. سپاه رومى در نبردهاى دريايى و زمينى پيروز شد و بوهموند پس از يازده ماه محاصره بىنتيجه دوراخيوم، ناگزير عهدنامه دياپوليس[۳۷۲] را با امپراتور روم امضا كرد. براساس آن، عهدنامه ۱۰۹۷/ ۴۹۰ ميان دوطرف لغو شد و بوهموند خود را فرمانبردار امپراتور آلكسيوس و بعد از او وليعهدش، يوحنا، دانست و عهد كرد سرزمينهاى آسياى صغير را كه جزو امپراتورى بودهاست، پس دهد و اگر تانكرد ممانعت كند، با وى بجنگد. شروط ديگرى را نيز امپراتور به وى تحميل كرد. با اين عهدنامه سپاهيان بوهموند پراكنده شدند و او ديگر به انطاكيه بازنگشت، بلكه راهى ايتاليا شد و در ۱۱۱۱/ ۵۰۴ درگذشت (← فوشه شارترى، ص ۱۹۳، ۲۰۸ـ۲۰۹؛ كومننا، ص ۷۱ـ۷۶؛ ابنقلانسى، ص ۱۵۸، ۱۶۴؛ ويليام صورى، ج ۲، ص ۲۵۷ـ۲۵۹، ۲۷۰ـ۲۷۱؛ ابنعديم، ج ۲، ص ۱۴۹، ۱۵۳ـ ۱۵۴؛ نيز ← عادل زيتون، ص ۱۶۸ـ۱۸۶). بااينهمه، تانكرد بار ديگر بخشى از كيليكيه و شهرهايى از شمال شام را، كه دولت روم مدعى حاكميت بر آنها بود، تصرف كرد و در ۵۰۲/ ۱۱۰۹، به فرستاده امپراتور كه خواستار اجراى عهدنامه دياپوليس شد، به زشتى و درشتى پاسخ داد (← جوزيف نسيم يوسف، ۱۹۸۱، ص ۲۵۷ـ۲۵۸؛ عادل زيتون، ص ۱۸۶). آلكسيوس براى كسب تأييد اميران صليبى در شام براى سركوب تانكرد و حمله به انطاكيه، در ۵۰۴/۱۱۱۱ هيئتى بهسرپرستى مانوئل بوتوميتس با اموال و هداياى بسيار به شام فرستاد، اما اين مأموريت با شكست روبهرو شد. آلكسيوس همچنين، در اين سال هيئتى با هداياى نفيس و نامه براى خليفه عباسى، مُستَظهَر باللّه (حك : ۴۸۷ـ۵۱۲)، به بغداد فرستاد و خواستار همكارى براى نابودى صليبيان شد، اما اين تلاش نيز بىنتيجه ماند (ابنقلانسى، ص ۱۷۳ـ۱۷۴؛ نيز ← عادل زيتون، ص ۱۸۷). در ۵۱۳/۱۱۱۹، امپراتور جديد روم، يوآنس/ يوحناى دوم كومننوس، سفيرى به نام رافندينوس[۳۷۳] نزد روجرو سالرنويى[۳۷۴] (كفيل بوهموند دوم، پسر خردسال و جانشين بوهموند اول)، كه پس از مرگ تانكرد (۱۱۱۲/ ۵۰۵) تا ۵۱۳/ ۱۱۱۹ عملا حكومت انطاكيه را در دست داشت، فرستاد و خواستار وصلت دختر روجرو با يكى از افراد خاندان سلطنتى روم شد؛ اما پيش از آنكه گفتگوها به جايى برسد، روجرو در ۷ ربيعالاول ۵۱۳/ ۱۸ ژوئن ۱۱۱۹ در جنگ با نجمالدين ايلغازىبن اَرُتق، امير مارِدين، كشته شد و سفير روم هم به اسارت تركها درآمد و نخستين تلاش سياسى يوحنا كومننوس براى حل مسئله انطاكيه ناكام ماند (← ابنقلانسى، ص ۱۹۹ـ۲۰۱؛ نيز ← عادل زيتون، ص۱۹۰). پس از مرگ بودوئن دوم (حك : ۵۱۱ـ۵۲۵/ ۱۱۱۸ـ۱۱۳۱)، پادشاه بيتالمقدس و نايبالسلطنه انطاكيه در ۵۲۵/۱۱۳۱، آليس بيوه بوهموند دوم (فرمانرواى انطاكيه)، كه براى تسلط بر امور انطاكيه تلاش مىكرد، به يوحناكومننوس پيشنهاد كرد دخترش كنستانس (وارث امارت انطاكيه) با مانوئل كومننوس، پسر خردسال امپراتور، ازدواج كند. اين درخواست به قصد جلب حمايت امپراتور در مقابل فشار فولك آنژويى[۳۷۵] (حك : ۵۲۵ـ۵۳۷/ ۱۱۳۱ـ۱۱۴۳)، پادشاه صليبى بيتالمقدس، بود، اما با فشار فولك و رهبران سياسى و دينى انطاكيه ناكام ماند. فولك در ۵۳۰/ ۱۱۳۶، رمون پواتيهاى[۳۷۶] پسر گيوم/ ويليام[۳۷۷] نهم (دوك ناحيه آكيتن[۳۷۸] ) را فراخواند و پس از قانعكردن آليس، كنستانس را به همسرى رمون درآورد. يوحنا از اين كار خشمگين شد و آن را نقض عهدنامه دياپوليس (← سطور پيشين) و حاكميت روم بر انطاكيه شمرد و براى رويارويى با صليبيان شام و انطاكيه آماده شد. حملات و فتوحات زنگيان* در قلمرو صليبيان شام موجب استمداد صليبيان از يوحنا گرديد. يوحنا با اين بهانه، در ذيقعده ۵۳۰ يا اول محرّم ۵۳۱/ اوت يا ۲۹ سپتامبر ۱۱۳۶، برخى شهرهاى ازدسترفته روم در آسياى صغير و شام را پس گرفت و سپس، اميرنشين صليبى انطاكيه را محاصره كرد، اما بعدآ با رمون پواتيهاى (امير انطاكيه) طرح صلح و اتحاد ريخت. رمون بر اطاعت از يوحنا سوگند خورد و در ۵۳۲/ ۱۱۳۸، همچون ژوسلن[۳۷۹] (امير رها) يوحنا را در حمله به شهرهاى شام همراهى كرد و آنان شهر شَيْزَر* را محاصره كردند. يوحنا پس از مدتى از محاصره شيزر دست كشيد و به انطاكيه رفت. او دو امير صليبى (رمون و ژوسلن) را بهسبب رفتارهاى ناپسندشان هنگام محاصره شيزر، بهشدت توبيخ كرد و از رمون، كه عهدنامه سال پيش (۵۳۱/۱۱۳۷) را نقض كرده بود، خواست ارگ انطاكيه را به وى تسليم كند. بزرگان و اميران صليبى انطاكيه و رها با يوحنا مخالفت كردند و ژوسلن مردم انطاكيه را برضد امپراتور و روميان شوراند. يوحنا ناگزير از خواستهايش صرفنظر كرد و فقط از اميران خواست به عهدنامه ۱۱۳۷ وفادار بمانند و سپس، به قسطنطنيه بازگشت (← ابنقلانسى، ص ۲۵۸ـ۲۵۹، ۲۶۳ـ۲۶۴؛ كيناموس، ص ۳۵؛ ويليام صورى، ج ۳، ص ۱۳۵ـ۱۳۶، ۱۴۶ـ۱۴۸، ۱۵۹ـ۱۷۱؛ نيز ← روايات المورخ الرهاوى المجهول عن الحملتين الاولى و الثانية، ص ۵۶ـ۶۱؛ عادل زيتون، ص ۱۹۲ـ۱۹۸؛ همين مقاله، بخش ۳، قسمت و: زنگيان). بهدنبال شكست سپاه صليبى انطاكيه در ۵۳۶/ ۱۱۴۲ در برابر سپاه اتابك عمادالدين زنگى*، حاكم موصل، و درخواست كمك رمون از يوحنا، امپراتور كه در پى فرصتى براى سركوب رهبران صليبى انطاكيه بود، بار ديگر راهى انطاكيه شد و در بَغراس* توقف كرد. او اخطاريهاى براى رمون فرستاد و از او خواست شهر و اطراف آن را به وى تسليم كند، اما رمون و بزرگان انطاكيه با اين درخواست مخالفت كردند. ازاينرو، يوحنا تصميم گرفت زمستان را در كيليكيه بگذراند و در بهار سال بعد، به سوى انطاكيه لشكركشى كند، اما در رمضان ۵۳۷/ آوريل ۱۱۴۳ بههنگام شكار كشته شد و پسر و جانشينش، مانوئل اول كومننوس، از حمله به انطاكيه چشم پوشيد و به قسطنطنيه بازگشت (كيناموس، ص ۴۱ـ۴۶، ۴۹ـ۵۰؛ ويليام صورى، ج ۳، ص ۱۹۹ـ۲۰۹؛ ابنعديم، ج ۲، ص ۲۷۵ـ۲۷۶). رمون با استفاده از اين فرصت، برخلاف عهدش، به نواحى مختلف در كيليكيه حمله كرد. در پى آن، مانوئل كومننوس فورآ لشكريانى از زمين و دريا به كيليكيه فرستاد و آنان صليبيان را از اين منطقه بيرون راندند و به انطاكيه نيز حمله كردند و رمون را شكست دادند (كيناموس، ص ۵۲ـ۵۳؛ نيز ← عادل زيتون، ص ۲۰۱ـ۲۰۲). با سقوط امارت صليبى رُها در ۵۳۹/ ۱۱۴۴ و فتح ديگر شهرهاى مشرق رود فرات به دست مسلمانان به رهبرى عمادالدين زنگى (← كيناموس، همان تعليقات، ص ۳۳۹؛ ابنقلانسى، ص ۲۷۹ـ۲۸۰؛ ابناثير، ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲، ج ۱۱، ص ۹۸ـ۱۰۰)، امارت صليبى انطاكيه بهخطر افتاد. رمون از حمله سال پيش خود به روم پشيمان شد و تنها راه مقابله با سپاه مسلمانان را در برقرارى مناسبات دوستانه با امپراتور روم ديد. ازاينرو، در ۵۴۰/۱۱۴۵ راهى قسطنطنيه شد و از مانوئل كومننوس درخواست بخشش نمود و سرسپردگى خود را به وى اعلام كرد. ظاهرآ، مانوئل او را بخشيد و وعدههايى براى كمك به وى داد (← كيناموس، ص ۵۴؛ نيز ← سعيد عبدالفتاح عاشور، ۲۰۰۹، ج ۱، ص۴۷۰؛ عادل زيتون، ص ۲۰۲). سقوط رها و درخواست كمك صليبيان شرق از غرب اروپا باعث دعوت پاپ از فرمانروايان و مردم اروپا براى يارى مسيحيان شرق و وقوع دومين حمله صليبى در ۵۴۲/ ۱۱۴۷ گرديد (← جنگهاى صليبى*). از آن ميان، كنراد سوم[۳۸۰] (پادشاه آلمان) با سپاهى بزرگ راهى شرق شد. او در مجارستان با سفير مانوئل ديدار كرد و به وى اطمينان داد كه سفرش به قسطنطنيه دوستانه است و قسم خورد كارى مخالف منافع امپراتورى روم نكند؛ اما اين سپاه در منطقه بالكان* به غارت پرداخت و در ۱۲ ربيعالآخر ۵۴۲/ ۱۰ سپتامبر ۱۱۴۷، به قسطنطنيه رسيد و پس از مدتى راهى آسياى صغير شد. لوئى هفتم[۳۸۱] ، پادشاه فرانسه، نيز با سپاهى بزرگ در جمادىالاولى ۵۴۲/ اكتبر ۱۱۴۷ وارد قسطنطنيه شد و سپس، زير فشار مانوئل راهى آسياى صغير گرديد. وقتى سپاهيان صليبى آلمان و فرانسه به شهر افسيس رسيدند، كنراد كه در پى شكست از سلجوقيان در نبرد دروليه، در جمادىالاولى ۵۴۲/ اكتبر ۱۱۴۷، سخت بيمار شدهبود، به دعوت مانوئل به قسطنطنيه رفت و پس از بهبود، در ذيقعده ۵۴۲/ آوريل ۱۱۴۸ روانه عَكا[۳۸۲] شد. لوئى هفتم نيز پس از نبردهايى بىنتيجه با سلجوقيان به انطاكيه و از آنجا به فلسطين رفت (ابنقلانسى، ص ۲۹۷؛ ادو دو دوئى[۳۸۳] ، ص۲۰ـ۶۸؛ كيناموس، ص۸۰ـ۹۶؛ نيز ← رانسيمان، ج ۲، ص ۲۵۹ـ۲۶۳، ۲۶۸ـ۲۷۴؛ اسعد محمود حومد، ج ۱، ص۳۶۰ـ۳۶۵). روميان اين حمله صليبى را براى منافع خود در شمال شام و بهويژه انطاكيه، زيانبار و مايه قدرت اميران صليبى مىدانستند. رمون مىخواست به كمك لوئى هفتم قلمرو امارت انطاكيه را توسعه دهد، اما در ۵۴۴/۱۱۴۹ در جنگ با نورالدين محمود زنگى* (پسر و جانشين عمادالدين زنگى) كشته شد. درنتيجه، پسر خردسالش، بوهموند سوم، را بهجاى وى نشاندند و كنستانس (همسر رمون و مادر بوهموند) نايبالسلطنه حكومت انطاكيه شد. بهدنبال آن، مانوئل به قصد استيلا بر انطاكيه، از بيوه رمون خواستگارى كرد. بزرگان صليبى انطاكيه براى جلوگيرى از اين تلاش امپراتور و هرگونه توطئه در آينده، در ۵۴۸/۱۱۵۳ كنستانس را قانع ساختند با شواليه رنو دو شاتيون[۳۸۴] (منابع عربى: ارناط) ازدواج كند و از آن پس، رنو عملا حكومت انطاكيه را به دست گرفت. وقتى رنو فهميد كه ازدواجش با كنستانس باعث رنجش امپراتور مانوئل شدهاست، در پيامى به وى عذر خواست و آمادگىاش را براى جلب رضايت وى اعلام كرد. امپراتور نيز از وى خواست در رأس سپاهى رومى براى سركوب توروس دوم[۳۸۵] ، پادشاه ارمنى كيليكيه، حركت كند. رنو پذيرفت و در ۵۵۰/۱۱۵۵، در نبردى سخت در نزديكى اسكندرون، توروس را شكست داد، اما پس از آن از امپراتور روى گرداند. او با توروس، دشمن سرسخت امپراتورى روم، همپيمان شد و به كمك سپاه وى در ۵۵۱/۱۱۵۶ به قبرس حمله كرد و سپاه روميان را در آنجا شكست داد و ثروت شهرهاى آن جزيره را غارت كرد و به انطاكيه بازگشت (← ويليام صورى، ج ۳، ص ۳۵۹، ۴۰۱ـ۴۰۳؛ ميخائيل سريانى، ص۱۸۰، ۱۹۸؛ ابناثير، ۱۳۸۲، ص ۹۸ـ۹۹؛ نيز ← عادل زيتون، ص ۲۰۲ـ۲۰۶). بودوئن سوم (حك : ۵۳۷ـ۵۵۷/ ۱۱۴۳ـ۱۱۶۲)، پادشاه بيتالمقدس، كه از اقدام رنو خشمگين بود و آن را برضد منافع مشترك صليبيان و روميان مىدانست، از مانوئل پوزش خواست. مانوئل نيز براى ايجاد مناسبات دوستانه و احتمالا همپيمانى با وى برضد رنو، برادرزادهاش تئودورا كومننا[۳۸۶] را در ۵۵۲/۱۱۵۷ به همسرى بودوئن درآورد. مانوئل در سال بعد، براى سركوب رنو و توروس به كيليكيه حمله كرد. توروس گريخت و مانوئل براى حمله به انطاكيه، در مصّيصه اردو زد. رنو كه توان مقاومت نداشت، با گروهى از يارانش نزد مانوئل رفت و با همراهانش، بهگونهاى خفتبار، اظهار پشيمانى كردند و بار ديگر، بر اطاعت و سرسپردگى به امپراتور سوگند خوردند. رنو عهد كرد، انطاكيه را هروقت كه مانوئل بخواهد به وى تسليم كند. مانوئل پس از هفت ماه اقامت در مصّيصه، در ربيعالاول ۵۵۴/ در آوريل ۱۱۵۹ پيروزمندانه وارد انطاكيه شد، در حالىكه اميران صليبى با خفت و خوارى همراه او بودند. او پس از هشت روز اقامت در شهر، ظاهرآ با رنو و بودوئن سوم توافق كرد كه همگى در حملهاى مشترك برضد مسلمانان شركت كنند، اما ظاهرآ با شنيدن خبر قيامى در قسطنطنيه، از لشكركشى صرفنظر كرد. با نورالدين زنگى صلح كرد و با سپاهيانش به قسطنطنيه بازگشت. اين كار باعث ناخشنودى صليبيان و امير انطاكيه شد و آن را خيانت به صليبيان برشمردند (← كيناموس، ص۱۸۰ـ۱۸۲، ۱۸۵ـ۱۸۶؛ ويليام صورى، ج ۳، ص ۴۲۶ـ۴۲۷، ۴۳۰ـ۴۳۱، ۴۳۴ـ۴۳۵؛ ابوشامه، ج ۱، ص ۳۴۱ـ۳۴۲؛ نيز ← عادل زيتون، ص ۲۰۶ـ۲۱۰). در ۵۵۵/۱۱۶۰، رنو در جنگ با نورالدين زنگى اسير شد و اداره انطاكيه به بودوئن سوم و بطريق آيمرى[۳۸۷] سپرده شد. كنستانس (همسر رنو) به اميد آنكه خود زمام امور را در انطاكيه برعهده گيرد، از مانوئل كومننوس بر طبق عهدنامه ۵۵۴/ ۱۱۵۹ استمداد جست. مانوئل براى حمايت از كنستانس هيئتى فرستاد و ماريا (دختر كنستانس) را كه همسرش درگذشته بود، براى خود خواستگارى و در ۵۵۷/ ۱۱۶۱، با وى ازدواج كرد. بهاينترتيب، نفوذ روميان در انطاكيه افزايش يافت. صليبيان انطاكيه كه كنستانس را خائن و همدست روميان مىدانستند، از توروس كمك خواستند و او در ۵۵۷/۱۱۶۲، به انطاكيه حمله كرد و كنستانس را بركنار و پسرش بوهموند سوم را حاكم انطاكيه كرد (كيناموس، ص ۲۰۴ـ۲۰۶؛ ابناثير، ۱۳۸۲، ص ۹۹؛ نيز ← >وقايعنامه امپراتورى روم شرقى<، ص ۴۹۵، ۴۹۷؛ عادل زيتون، ص۲۱۰ـ۲۱۱). با وجود اين، در سالهاى نخست فرمانروايى بوهموند سوم (حك : ۵۵۷ـ۵۹۷/ ۱۱۶۲ـ۱۲۰۱)، او با حكومت روم شرقى همكارى مىكرد و در سالهاى ۱۱۶۳ و ۱۱۶۴/ ۵۵۸ و ۵۵۹، مانوئل كومننوس صليبيان را در جنگ با نورالدين زنگى يارى كرد (← همين مقاله، بخش ۳، قسمت و: زنگيان). بوهموند سوم كه در جنگ ۵۵۹/۱۱۶۴ به اسارت نورالدين زنگى درآمده بود، در سال بعد نجات يافت و به قسطنطنيه رفت و پول سربهاى خود را از مانوئل گرفت و با تئودورا (دختر يوحنا دوكاس كومننوس، حاكم بيزانسى قبرس و نواده امپراتور پيشين يوحناى دوم كومننوس) ازدواج كرد و پذيرفت كه بطريق انطاكيه را امپراتور تعيين كند. او سپس همراه اين بطريق، كه حافظ منافع روميان بود، به انطاكيه بازگشت (عادل زيتون، ص ۲۱۱ـ۲۱۲؛ >وقايعنامه امپراتورى روم شرقى<، ص ۵۰۰ـ۵۰۱). در ۵۶۳/ ۱۱۶۸، مانوئل نمايندهاى نزد آمالريك يا آمورى اول، پادشاه صليبى بيتالمقدس، فرستاد و به وى پيشنهاد اتحاد براى تصرف مصر داد، به شرط آنكه صليبيان امارت انطاكيه را براى هميشه به امپراتور روم واگذار كنند و سهمى از غنايم مصر نيز به روميان داده شود. صليبيان چارهاى جز پذيرفتن اين پيشنهاد نداشتند و آمالريك، ويليام صورى (اسقف اعظم صور و مورخ مشهور) را به نمايندگى از سوى خود فرستاد و اين پيمان در ذيحجه ۵۶۳/ سپتامبر ۱۱۶۸، در قسطنطنيه ميان دو طرف امضا شد؛ اما چون امپراتور در بالكان بهسر مىبرد، اين توافق عملى نشد (← گروسه، ج ۲، ص ۵۱۵؛ رانسيمان، ج ۲، ص ۳۷۷ـ۳۷۹؛ اسعد محمود حومد، ج ۱، ص ۴۳۳ـ۴۳۴؛ >وقايعنامه امپراتورى روم شرقى<، ص ۵۰۳). در ۱۱۶۹/ ۵۶۵، آمالريك كه در نهايت با مانوئل پيمان بسته بود، به قصد فتح مصر آن را تجديد كرد، اما حمله مشترك رومى ـ صليبى به ساحل مصر (شهر دِمياط*) با مقاومت سپاهيان صلاحالدين ايوبى* و نورالدين زنگى به شكست انجاميد (← همين مقاله، بخش ۳، قسمت و: فاطميان). در جريان سومين جنگ صليبى، فردريك اول بارباروس، پادشاه آلمان، در رجب ۵۸۴/ سپتامبر ۱۱۸۸ با امپراتور روم شرقى اسحاق دوم ملقب به آنگلوس پيمانى بست، كه طبق آن امپراتور به سپاه صليبى فردريك اجازه مىداد، براى حمله به سرزمينهاى اسلامى، از اراضى روم عبور كنند. باوجود اين، آنگلوس كه از فرجام اين لشكركشى نگران بود، با صلاحالدين ايوبى نيز پيمانى برضد آلمانيها بست (← حبشى، ص ۱۶۳ـ ۱۶۷؛ نيز ← آستراگورسكى، ص۳۶۰ـ۳۶۱؛ اسد رستم، ج ۲، ص ۱۷۱ـ۱۷۳؛ نيز ← جنگهاى صليبى؛ همين مقاله، بخش ۳، قسمت و: ايوبيان). در اين جنگ، ريچارد شيردل، شاه انگلستان، جزيره قبرس را پس از دو ماه تلاش از دست حاكم رومى، اسحاق دوكاس كومننوس، درآورد و سپس راهى صور در شام شد (ميخائيل سريانى، ص ۳۰۵؛ عمادالدين كاتب، ص ۴۷۷ـ۴۷۸؛ ابنشداد، ص ۱۵۷ـ۱۵۸، ۱۶۱). در ۵۹۱/ ۱۱۹۵، آلكسيوس سوم آنگلوس با دسيسهاى برادرش، اسحاق آنگلوس، را از امپراتورى خلع و كور نمود و همراه پسر وى، آلكسيوس (بعدآ امپراتور آلكسيوس چهارم)، زندانى كرد و خود بر تخت امپراتورى نشست. چند سال بعد در ۵۹۷/۱۲۰۱، هنگامى كه اميران و شاهان اروپا براى برپايى جنگ صليبى چهارم و حمله به سرزمينهاى اسلامى آماده مىشدند، آلكسيوس چهارم از زندان گريخت و نزد فيليپ سُوابى[۳۸۸] ، پادشاه آلمان، كه شوهرِ خواهرش (ايرنه آنجلينا) بود رفت و از او براى بازپسگرفتن تاج و تخت روم كمك خواست. همچنين، به صليبيان وعده داد هزينههاى لشكركشى را بپردازد و كليساى روم شرقى را با كليساى كاتوليك روم متحد كند. به اين سبب، صليبيانى كه در ونيز گرد آمده بودند تا از آنجا روانه فتح مصر و شام در مشرق شوند، مسير چهارمين جنگ صليبى را به سوى قسطنطنيه تغيير دادند و در ذيقعده ۵۹۹/ ژوئيه ۱۲۰۳، به اين شهر حمله كردند. آلكسيوس سوم گريخت و با حمايت صليبيان، آلكسيوس چهارم و اسحاق آنگلوس بهطور مشترك به امپراتورى روم رسيدند. بااينحال، آلكسيوس چهارم نتوانست به تعهدات خود به صليبيان عمل كند. از سوى ديگر، روميان و اشراف قسطنطنيه كه از استيلاى صليبيان و تابعيت كليساى كاتوليك نگران و ناخشنود بودند، ظاهرآ به تحريك آلكسيوس چهارم بر صليبيان شوريدند و كشتيها و اقامتگاههاى آنان را به آتش كشيدند. به دنبال اين حوادث، در جمادىالاولى ۶۰۰/ ژانويه ۱۲۰۴، شورشى در قسطنطنيه به رهبرى آلكسيوس پنجم دوكاس مورتزوفلوس[۳۸۹] (داماد آلكسيوس سوم) برپا شد و او خود را امپراتور خواند. پس از آن، آلكسيوس چهارم و اسحاق به فرمان وى (يا به دست صليبيان) كشته شدند. در اين هنگام، صليبيان تصميم گرفتند قسطنطنيه را تصاحب كنند. نماينده پاپ نيز كه همراه آنان بود، اين كار را مشروع دانست و صليبيان از زمين و دريا به قسطنطنيه حمله كردند. پس از سه روز محاصره و حمله به شهر، در ۹ شعبان ۶۰۰/ ۱۲ آوريل ۱۲۰۴، آلكسيوس پنجم گريخت و صليبيان شهر را تصرف و تاراج كردند و بعدآ بر آلكسيوس پنجم دست يافتند و او را كشتند. بهاينترتيب، صليبيان امپراتورى روم شرقى را منحل و سپس ميان خود تقسيم كردند و آن را به امپراتورى لاتينى قسطنطنيه و چند مملكت ديگر تجزيه نمودند. پس از آن، بودوئن اول (= بودوئن نهم كنتِ فلاندر، و بودوئن ششم كنت اَنو[۳۹۰] )، صليبى كاتوليك، در ۱۴ رمضان ۶۰۰/ ۱۶ مه ۱۲۰۴ به عنوان نخستين امپراتور لاتينى قسطنطنيه تاجگذارى كرد (← ويلئاردوئن[۳۹۱] ، ص ۳۲ـ۷۶، ۱۰۰ـ۱۰۱، ۱۱۲ـ۱۱۸؛ كلارى[۳۹۲] ، ص۲۰۰ـ۲۲۹، ۲۳۸ـ۲۴۸، ۲۵۲ـ۲۸۶؛ تاريخ المورة، ص ۳۷۸، ۳۸۲ـ۳۹۸؛ نيز ← آستراگورسكى، ص ۳۶۲ـ۳۷۰، ۳۷۶ـ۳۸۱؛ ولف[۳۹۳] ، ص ۳۳۷، ۳۴۱ـ۳۵۰، ۳۵۵ـ۳۵۷؛ ماير[۳۹۴] ، ص۲۲۰ـ۲۳۱؛ زابوروف[۳۹۵] ، ص ۲۳۴ـ۲۷۲). در حين سقوط قسطنطنيه، يكى از سرداران رومى به نام تئودور اول لاسكاريس سرسختانه مقاومت كرد، اما كارى از پيش نبرد و به آسياى صغير فرار كرد و در شهر نيقيه دولت رومى جديدى (دولت در تبعيد روم شرقى) تشكيل داد و در ۶۰۴/ ۱۲۰۸ خود را امپراتور خواند (ويلئاردوئن، ص ۱۸۲ـ۱۹۱؛ كلارى، ص ۲۷۳؛ تاريخ المورة، ص ۴۰۳، ۵۹۴؛ نيز ← عادل زيتون، ص۳۰۰). او با بلغارها برضد صليبيان متحد شد و در ۶۰۱/۱۲۰۵، در جنگ با سپاه صليبى نزديك ادرنه، بودوئن را كشت، كه صليبيان به جايش هانرى اول[۳۹۶] را به امپراتورى (حك : ۶۰۲ـ۶۱۳/ ۱۲۰۶ـ۱۲۱۶) برگزيدند (آستراگورسكى، ص ۳۷۸ـ ۳۸۵؛ محمود سعيد عمران، ۱۴۲۲، ص ۲۹۴ـ۲۹۶؛ همو، ۱۹۸۱، ص ۳۴۴ـ۳۴۶). هانرى در ۶۰۹/۱۲۱۲ تئودور لاسكاريس را در جنگ شكست داد و پس از آن، ميان صليبيان و روميان تا ۶۱۳/ ۱۲۱۶ صلح برقرار شد. پس از مرگ تئودور لاسكاريس، دامادش يوحنا سوم دوكاس واتاتزيس[۳۹۷] (حك : ۶۱۹ـ۶۵۲/ ۱۲۲۲ـ۱۲۵۴) امپراتور رومى نيقيه شد. او در ۶۲۷/۱۲۳۰ مناطقى از اروپا را گرفت و براى پسگرفتن قسطنطنيه، در ۶۳۲/ ۱۲۳۵ آنجا را محاصره كرد، اما با وجود استحكامات شهر و بهسبب رسيدن ناوگان ونيزيها موفق به فتح آن نشد (← آستراگورسكى، ص ۳۸۶ـ۳۹۵؛ ولف، ص ۳۸۸ـ۴۲۰؛ محمود سعيد عمران، ۱۴۲۲، همانجا). در شعبان ۶۵۹/ ژوئيه ۱۲۶۱، ميخائيل هشتم پالايولوگوس (حك : ۶۵۷ـ۶۵۹/ ۱۲۵۹ـ۱۲۶۱)، امپراتور نيقيه، سردارش آلكسيوس را به جنگ با صليبيان فرستاد و با شكستدادن بودوئن دوم، امپراتور لاتينى قسطنطنيه، در ۱۷ رمضان ۶۵۹/ ۱۵ اوت ۱۲۶۱ امپراتورى روم شرقى را احيا كرد و به سلطنت رسيد (حك : ۶۵۹ـ۶۸۱/ ۱۲۶۱ـ۱۲۸۲). هرچند، ديگر اين امپراتورى شكوه و عظمت پيشين را نداشت (آستراگورسكى، ص ۳۹۸ـ۴۰۰؛ عمر كمال توفيق، ص ۲۱۳ـ ۲۲۰؛ جوزيف نسيم يوسف، ۱۹۸۴، ص ۲۴۷، ۲۷۲ـ۲۷۳؛ گرگورى[۳۹۸] ، ص ۲۸۹ـ۲۹۳).

منابع : ابناثير، التاريخ الباهر فى الدولة الاتابكية، چاپ عبدالقادر احمد طليمات، قاهره ?]۱۳۸۲/ ۱۹۶۳[؛ همو، الكامل فى التاريخ، بيروت ۱۳۸۵ـ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ـ۱۹۶۶، چاپ افست ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲/ ۱۹۷۹ـ ۱۹۸۲؛ ابنشداد، النوادر السلطانية و المحاسن اليوسفية، او، سيرة صلاحالدين، چاپ جمالالدين شيال، ]قاهره[ ۱۹۶۴؛ ابنعديم، زبدةالحلب من تاريخ حلب، چاپ سامى دهّان، دمشق ۱۹۵۱ـ۱۹۶۸؛ ابنقلانسى، تاريخ أبىيعلى حمزة ابنالقلانسى، المعروف بذيل تاريخ دمشق، چاپ آمدروز، ليدن ] ۱۹۰۸[، چاپ افست قاهره ]بىتا.[؛ عبدالرحمانبن اسماعيل ابوشامه، كتاب الروضتين فى اخبار الدولتين النورية و الصلاحية، چاپ ابراهيم شمسالدين، بيروت ۱۴۲۲/۲۰۰۲؛ ادو دو دوئى، كتاب رحلة لويس السابع الى الشرق، در الموسوعة الشامية فى تاريخ الحروب الصليبية، تأليف و تحقيق و ترجمة سهيل زكار، ج ۷، دمشق: دارالفكر للطباعة و النشر و التوزيع، ۱۴۱۶/۱۹۹۵؛ اسد رستم، الروم: فى سياستهم، و حضارتهم، و دينهم، و ثقافتهم و صِلاتهم بالعرب، بيروت ۱۹۵۵ـ۱۹۵۶؛ اسعد محمود حومد، تاريخ الجهاد لطرد الغزاة الصليبيين، ]دمشق [۲۰۰۲؛ تاريخ المورة، در الموسوعة الشامية، همان، ج۱۰؛ جوزيف نسيم يوسف، تاريخ الدولة البيزنطية: ۲۸۴ـ ۱۴۵۳، اسكندريه ۱۹۸۴؛ همو، العرب و الروم و اللاتين فى الحرب الصليبية الاولى، بيروت ۱۹۸۱؛ حسن حبشى، ذيل وليم الصورى، ]قاهره[ ۲۰۰۲؛ رمون آگوئيلرى، تاريخ الفرنجة الذين استولوا على القدس، در الموسوعة الشامية، همان، ج ۶؛ روايات المورخ الرهاوى المجهول عن الحملتين الاولى و الثانية، در الموسوعة الشامية، همان، ج ۵؛ ميخائيل آبراموويچ زابوروف، الصليبيون فى الشرق، ]ترجمة الياس شاهين[، مسكو ۱۹۸۶؛ سعيد عبدالفتاح عاشور، تاريخ العلاقات بين الشرق و الغرب فى العصور الوسطى، بيروت ۱۹۷۲؛ همو، الحركة الصليبية، صفحة مشرقة فى تاريخ الجهاد الاسلامى فى العصور الوسطى، ج ۱، قاهره ۲۰۰۹؛ عادل زيتون، العلاقات السياسية و الكنسية بين الشرق البيزنطى و الغرب اللاتينى فى العصور الوسطى، ]دمشق [۱۴۰۰/۱۹۸۰؛ محمدبن محمد عمادالدين كاتب، الفتح القسى فى الفتح القدسى، چاپ محمد محمود صبح، ]قاهره ۱۹۶۵[؛ عمر كمال توفيق، تاريخالدولة البيزنطية، اسكندريه ۲۰۰۶؛ فوشه شارترى، الاستيطان الصليبى فى فلسطين، ترجمه و دراسة و تعليق قاسم عبده قاسم، قاهره ۱۴۲۲/۲۰۰۱؛ روبر دو كلارى، سقوط القسطنطينية للصليبيين، در الموسوعة الشامية، همان، ج۱۰؛ آنا كومننا، الالكسياد، در همان، ج ۶؛ يوحنا كيناموس، اعمال يوحنا و مانويل كومينوس، در همان، ج ۲۹، ۱۴۱۸/۱۹۹۷؛ هانس ابرهارت ماير، جنگهاى صليبى، ترجمه عبدالحسين شاهكار، شيراز ۱۳۷۱ش؛ محمود سعيد عمران، الامبراطورية البيزنطية و حضارتها، بيروت ۱۴۲۲/۲۰۰۲؛ همو، معالم تاريخ الامبراطورية البيزنطية: مدخل لدراسة التاريخ السياسى و الحربى، بيروت ۱۹۸۱؛ ميخائيل سريانى، روايات المؤرخ ميخائيل السورى الكبير، در الموسوعة الشامية، همان، ج ۵؛ رابرتلى ولف، «الحملة الصليبية الرابعة»، ترجمة و تعليق ليلى عبدالجواد اسماعيل، در تاريخ الحروب الصليبية، ج ۱، چاپ كنت سيتون، راماللّه: بيتالمقدس، ۲۰۰۴؛ ژوفروئا دو ويلئاردوئن، الاستيلاء على القسطنطينية، در الموسوعة الشامية، همان، ج۱۰؛ ويليام صورى، الحروب الصليبية: ۱۰۹۴ـ۱۱۸۴م، ترجمة و تقديم حسن حبشى، ]قاهره [۱۹۹۱ـ۱۹۹۵؛ جان مروين هاسى، «بيزنطة و الحروب الصليبية : ۱۲۰۴-۱۰۸۱»، ترجمة و تعليق أ. عبدالعزيز محمد عبدالعزيز، در تاريخ الحروب الصليبية، همان؛ يوميات صاحب اعمالالفرنجة، لمؤلف مجهول، در الموسوعة الشامية، همان، ج ۶؛

A Chronology of the Byzantine Empire, ed. Timothy Venning, Basingstoke, Engl.: Palgrave Macmillan, ۲۰۰۶; Timothy E. Gregory, A history of Byzantium, Malden, Mass. ۲۰۰۵; René Grousset, Histoire des croisades et du royaume Franc de Jérusalem, Paris ۱۹۳۴-۱۹۳۶; Joan Mervyn Hussey, "The later Macedonians, the Comneni and the Angeli ۱۰۲۵-۱۲۰۴", in The Cambridge medieval history, vol.۴, pt.۱, ed. J.M. Hussey, Cambridge: Cambridge University Press, ۱۹۶۶; George Ostrogorsky, History of the Byzantine state, tr. Joan Hussey, Oxford ۱۹۵۶; Steven Runciman, A history of the crusades, Middlesex, Enlg. ۱۹۸۰-۱۹۸۱.

/ ستار عودى /

۵) جلوههاى معمارى روم شرقى در معمارى اسلامى. معمارى مسلمانان، بهويژه در سدههاى نخست اسلامى، در سرزمينهاى مغرب ايران، شامل جزيره و شام و فلسطين و كموبيش مصر و افريقيه، از سنّتهاى معمارى روم شرقى تأثير پذيرفتهاست. تا قرون اخير نيز، اثر معمارى روم شرقى در آناطولى نمايان است. اين تأثيرپذيرى به سه طريق اصلى صورت گرفتهاست: بناهاى برجامانده از دوره روميان در سرزمينهاى اسلامى الگوى مسلمانان قرار مىگرفت؛ بعضى سنّتها و شيوههاى ساختوساز ايشان در دوران اسلامى كموبيش زنده بود؛ و گاه معماران رومى در خدمت مسلمانان آموزههاى معمارى رومى را در ساخت بناها بهكار مىبستند. براين اساس، مىتوان ردپاى معمارى روميان را در سطوح مختلف در معمارى متقدم مسلمانان پى گرفت؛ از كاربرد مصالح و اجزاى بناهاى برجاىمانده از دوره روميان تا تقليد صورتها و تزيينات و تكرار الگوهاى طراحى و حتى انگيزه ساخت بناها (← ادامه مقاله). اثر معمارى روميان در معمارى دوران اسلامى بيش از هر جاى ديگر در شام نمايان است. اين سرزمين هنگامىكه به دست مسلمانان افتاد، هزار سال گذشته را زير نگين روميان گذرانده بود و از زمان تفكيك امپراتورى و استقلال روم شرقى، از قسطنطنيه تبعيت مىكرد. قبايل عربتبار ساكن آن نواحى، مانند غَسّانيان، خود به مسيحيت گرويده و تابع روميان بودند. ايشان گاه معمارانى رومى بهكار مىگرفتند؛ مثلا مُنذِربن حارث (حك : ۵۶۹ـ۵۸۲م)، امير غسّانى، براى ساختن قصرى در رُصافه از دربار قسطنطنيه كمك خواسته بود و روميان بهترين معماران و بنّايان را به خدمت او فرستاده بودند تا براى او قصرى به اسلوب رومى بسازند. آثار اين قصر بيرون باروى رصافه برجاست (مصطفى حسون، ص ۸۲؛ نيز ← رصافه*). ازاينرو، وقتى شام تختگاه امويان شد، سرشار از بناهاى روميان و تابعان ايشان بود، ازجمله كليساها و قلعهها و كاخها. هريك از اين گونههاى ساختمانى خود بر معمارى دوره اسلامى شام اثر مىگذاشت، مثلا هشامبن عبدالملك (حك : ۱۰۵ـ۱۲۵) قصرش را در رصافه بر آثارى يونانى/ رومى بنا كرد (← دمشقى، ص ۲۰۵). مسجد هشام درون باروى رصافه و چسبيده به كليسايى بود كه گويا دارالاماره شده بود، زيرا رابطهاش با مسجد درست همانند رابطه دارالاماره و مسجد در بقيه شهرهاى صدر اسلام بود (باكاراك[۳۹۹] ، ص۳۰؛ نيز ← رصافه*). بسيارى از ويرانههاى رومى شام منبع تأمين مصالح بناهاى دوران اسلامى شده بود. ازاينرو، در بسيارى از بناهاى اين دوران مىتوان كتيبههايى به خطِ يونانى و لاتينى يافت (← گرابار[۴۰۰] ، ج ۲، ص ۴۲۴). ازاينگذشته، حاميان معمارى در دوره امويان نيز، مانند دوران پيش از اسلام، معماران رومى را در كنار معماران ديگر سرزمينها بهكار مىگرفتند. البته معماران شامىاى كه در خدمت امويان بودند خود در شام مسيحى تربيت شده بودند و حامل سنّتهاى معمارى عصر روميان بودند، اما گذشته از ايشان، گويا معمارانى از دربار قسطنطنيه نيز در كار مهمترين بناهاى امويان دست داشتند. وليدبن عبدالملك (حك : ۸۶ـ۹۶) براى ساخت سه بناى مهم شام و حجاز، جامع اموى در دمشق و مسجد مدينه و شايد مسجدالاقصى، از امپراتور روم خواست تا بهترين معماران و صنعتگران را نزد او بفرستد. اين خود يكى از مسيرهاى راهيافتن صورتها و آموزههاى معمارى رومى به معمارى سدههاى نخستين اسلامى بود (← گرابار، ج ۲، ص ۲۴؛ >دايرةالمعارف هنر و معمارى اسلامى گروو<[۴۰۱] ، ج ۱، ص ۷۴ـ۷۵). در عصر فتوحات، كليساهاى بسيارى در شهرهاى شام مسجد شده بودند. اين تغيير كاربرى بعدها بر طرح مسجدهاى تازه اثر گذاشت. گويا طرح سهدهانه شبستانهاى مساجدى مانند جامع اموى در دمشق يا جامع دياربكر (آمِد) متأثر از سهدهانهبودن كليساهاى شام بودهاست. در اين ميان، معمارى مسجدجامع دمشق، يكى از مهمترين بناهاى صدر اسلام، در انتقال شمارى از صورتهاى معمارى يونانى و رومى شام به دوران اسلامى جايگاهى ويژه دارد. گويا نماى روبه صحن شبستان جامع اموى برگرفته از كاخى در قسطنطنيه بودهاست. ابعاد و تناسبات مسجد را نيز معبد كهنِ شهر تعيين كرده بود. اين تناسبات بر طرح مساجد بعدى شام اثر گذاشت. برجهاى چهارگوش معبد دمشق در بناى مسجد حفظ شد و بعدها، الگوى ساخت مناره در غرب جهان اسلام شد (← كرسول[۴۰۲] ، ص ۵۷ ـ ۵۸، ۶۷ـ۶۸؛ گرابار، ج ۲، ص ۴۲۴؛ نيز ← دمشق*، بخش جامع دمشق). بهگفته كرسول (ص ۲۲۵)، طرحِ قلعههاى بيابانى روميان، «كاستروم»[۴۰۳] ها، كه از دمشق تا خليج عقبه در حاشيه و ميان باديه برپا مىشد، بهويژه در استحكامات بيرونى و كليات ساماندهى فضاها، الگوى كاخهاى بيابانى امويان بودهاست؛ كاخهايى مانند قصرالحير شرقى، قصرالحير غربى، خِرْبةالمَنيه، مُشَتّى، و قصرالطوبه (نيز ← هيلنبرند[۴۰۴] ، ص ۳۸۵ـ۳۸۷). طرح كاخهاى دوره روميان نيز در طرح كاخهاى ميان باديه اثر داشت. كرسول (ص ۲۱۲) بهويژه از مشابهت طرح كاخ اسقف در شهر بُصرى با شاهنشين كاخ مُشَتّى سخن گفتهاست. اثر معمارى روميان بر معمارى دوران اسلامى را مىتوان در مرتبه انگيزهها نيز پى گرفت. بهگفته مقدسى (ص ۱۵۹)، يكى از علل توجه وليدبن عبدالملك به چگونگى ساخت مسجد دمشق آن بود كه مىخواست اين بنا با بهترين كليساهاى شام برابرى كند. در اين ميان، يكى از مهمترين شواهد تأثير معمارى شام مسيحى بر شام اسلامى قبةالصخره است. چنانكه كرسول (ص ۳۶ـ۳۹) نشان دادهاست، اين بنا در ساختار گنبد و شيوه توزيع بار آن و حتى در بعضى از اندازهها مطابق كليساى مقبره مقدس (كنيسه قيامت) در بيتالمقدس است و گويا سازندگان آن در پى نمايش برترى خود بر آن بودهاند. بهگفته مقدسى (همانجا)، قصد عبدالملك در ساختن قبةالصخره نيز تحدى با اين كليسا بودهاست. حتى گفته شدهاست، گنبد روى صخره را از كليسايى آورده بودند. اين سخن نادرست مىنمايد، ولى درعينحال، نشانهاى از ميزان همانندى قبةالصخره با بعضى از كليساهاى شام است (كرسول، ص ۳۷؛ نيز ← قبةالصخره*). بعضى از تزيينات معمارى در سه بناى مهم شام در سدههاى نخست اسلامى نيز برگرفته از سنّت معمارى شام در دوره سلطه روميان است. موزاييكهاى نفيس قبةالصخره و جامع اموى و مسجدالاقصى پيوندى استوار با سنّت موزاييككارى يونانى و رومى دارد. حتى به قولى، وليد براى نوسازى مسجد مدينه از قيصر روم خواسته بود، افزونبر استادكاران، مصالح لازم براى بازسازى را نيز به خدمتِ او گسيل كند (← طبرى، ج ۶، ص ۴۳۶؛ نيز ← اتينگهاوزن[۴۰۵] و گرابار، ص ۳۲، ۴۲؛ هوگ[۴۰۶] ، ص ۱۳؛ پاپادوپولو[۴۰۷] ، ص۶۰). همچنين گفته شده موزاييكهاى دمشق و قدس را از قسطنطنيه آورده بودند. البته بهگفته گرابار (ج ۲، ص ۴۲۹، ۴۳۱)، گذشته از مرغوبيت و نفاست اين آثار، استقلال موزاييكهاى اموى در طرح و بيان هنرى چشمگير است. افزون براين، در موزاييكهاى دوره امويان نوعى فاصلهگرفتن از اسلوبهاى روم شرقى و تمايل به اسلوبهاى كهنتر و هندسى روم غربى نيز ديده مىشود. در قُصَيرِ عَمره*، از دوره وليدبن عبدالملك، مجموعهاى كمنظير از نقاشيهاى ديوارى برجا مانده كه بهگفته پاپادوپولو (ص۷۰)، در صورت و محتوا سراسر برگرفته از سنّتهاى رومى است. بنابه گفته او، در بناهاى بعدى، ازجمله قصرالحير غربى از دوره هشامبن عبدالملك، رفتهرفته عناصرى برخاسته از هنر كهنِ عرب بر نقاشيها افزوده شدهاست. گذشته از تزيينات، بعضى از شيوههاى ساختوساز روميان نيز به معمارى دوران اسلامى راه يافت. معمارى سنگى، كه سنگهاى مرغوب شام به آن امكانِ پاگرفتن مىداد، در دوران اسلامى همچنان برقرار ماند. يكى از شيوههاى ساختوساز سنگى برپا كردن نماهاى ابلق است. نماى ابلق، كه از رجهاى سنگى سفيد و سياه پديد مىآيد، پيش از اسلام، آخرينبار در قصر ابنوردان (ح ۵۶۰ ميلادى) بهكار رفته بود. در دوران اسلامى، پس از قرنها، در دوره زنگيان (حك : ۵۲۱ـ۶۲۴)، اين نماها در مدرسه نوريه كبرى بار ديگر نمايان و در پايان دوره ايوبيان، در قرن هفتم، رايجتر شد. سپس، در دوره مماليك به اوج خود رسيد و به يكى از وجوه مميز معمارى شام بدل شد (شهابى، ص ۱۵ـ۱۷). ساخت گنبدهاى چوبى نيز كه نمونههايى از آن در بناهايى چون قبةالصخره و مسجدالاقصى و جامع اموى بهچشم مىآيد، از شيوههاى رايج در شام پيش از اسلام بود (← كرسول، ص ۳۸). آنچه در اين بناهاى متقدم اسلامى نمايان است، اثر معمارى هِلِنى و شامى و درعينحال، پيدايش صورتهاى ويژه و تازهاى است كه از آثار پيشين متمايز است (← >دايرةالمعارف هنر و معمارى اسلامى گروو<، ج ۱، ص ۷۵). يكى ديگر از عرصههاى تأثير معمارى روم شرقى بر معمارى دوران اسلامى، شمال جزيره و مناطق مركزى آناطولى است. از هنگام ورود تركان به آناطولى و پاگرفتن حكومتهاى مستقل ترك و مسلمان در آن سرزمين، گونهاى از معمارى عمدتآ سنگى پا گرفت كه آميزهاى از معمارى ايرانى و شامى و ارمنى و رومى بود (← همان، ج ۱، ص ۱۱۷؛ سلجوقيان*، بخش هنر و معمارى). ميراث معمارى رومى و يونانى آناطولى از طريق استفاده دوباره از اجزاى سنگى بناهاى كهن و تغيير كاربرى برخى از بناهاى موجود به معمارى سلجوقيان روم نفوذ كرد (← ردفورد[۴۰۸] ، ص ۱۴۸، ۱۵۰). اثر معمارى روم شرقى بر معمارى آناطولى دوران اسلامى، به قرون اخير اسلامى نيز كشيده شد. با فتح قسطنطنيه در ۸۵۷، تركان مسلمان الگويى تازه در معمارى بهدست آوردند. كليساى عظيم اياصوفيه، كه پس از فتح، مسجد اياصوفيه* شده بود، تا چند سده پس از آن، همچون رقيبى برجامانده از دنياى قديم، سلاطين و معماران عثمانى را به مبارزه مىطلبيد. اثر اين بنا بر معمارى عثمانى در عرصههاى گوناگونى همچون شيوه برپا كردن گنبد، تركيب گنبد و نيمگنبدها، توزيع نيروها، و ساماندهى فضايى نمايان است (← >دايرةالمعارف هنر و معمارى اسلامى گروو<، ج ۳، ص ۸۲). معمارسنان[۴۰۹] اين بنا را الگو و درعينحال رقيب خود مىدانست و در آثار مشهورش، مانند مسجد سليمانيه* در استانبول و مسجد سليميه* در ادرنه، نگاهى به آن داشت. او مسجد سليمانيه را با طرحى مشابه اياصوفيه ساخت و در پى غلبه بر ابعاد گنبد اياصوفيه بود. البته سنان جز در يكى از بناهايش، مسجد قليچپاشا، از تقليد كامل از اياصوفيه اجتناب كردهاست (← سنان*).

منابع: محمدبن ابىطالب دمشقى، كتاب نخبةالدهر فى عجائب البَرّ و البحر، چاپ مهرن، سنپطرزبورگ ۱۸۶۵؛ قتيبه شهابى، زخارف العمارة الاسلامية فى دمشق، دمشق ۱۹۹۶؛ طبرى، تاريخ (بيروت)؛ مصطفى حسون، «الرصافة ايام الغساسنة»، دراسات تاريخية، ش ۱۱ (ربيعالثانى ۱۴۰۳)؛ مقدسى؛

Jere L. Bacharach, "Marwanid Umayyad building activities: speculations on patronage", Muqarnas, vol.۱۳ (۱۹۹۶); Keppel Archibald Cameron Creswell, A short account of early Muslim architecture, revised and supplemented by James W. Allan, Aldershot, Engl. ۱۹۸۹; Richard Ettinghausen and Oleg Grabar, The art and architecture of Islam: ۶۵۰-۱۲۵۰, Harmondsworth, Engl. ۱۹۸۷; Oleg Grabar, Islamic visual culture, ۱۱۰۰-۱۸۰۰, vol. ۲, Aldershot, Engl.۲۰۰۶; The Grove encyclopedia of Islamic art and architecture, ed. Jonathan M. Bloom and Sheila S. Blair, Oxford: Oxford University Press, ۲۰۰۹; Robert Hillenbrand, Islamic architecture: form, function and meaning, Edinburgh ۱۹۹۴; John D. Hoage, History of world architecture: Islamic architecture, Milano ۲۰۰۴; Alexandre Papadopoulo, Islam and Muslim art, translated from the French by Robert Erich Wolf, London ۱۹۸۰; Scott Redford, "The Seljuqs of Rum and the antique", Muqarnas, vol.۱۰ (۱۹۹۳).

/ مهدى گلچين عارفى /

1. Rome/ Roma 2. Gaule 3. Kelly 4. Atlantic 5. Hollister 6. Bennett 7. Southern 8. Constant¨ ânos/ Constantine I 9. Constantinople 10. Gregory 11. Romulus 12. Livius 13. Romaíoi 14. Basiléon ton Romaíon 15. Byzantines 16. Byzantium 17. Rosser 18. Neíri 19. Latinus 20. Remus 21. Appian 22. consul 23. Dictator 24. Polybius/ Polyvios 25. Punic Wars 26. Tiberius Gracchus 27. Gaius 28. Tribunus/Tribune 29. Plebeians 30. Sulla 31. Pompeius 32. Crassus 33. Spartacus 34. Julius Caesar 35. Triumvira¦ tus/ Triumvirate 36. Oktavianós 37. Augustus 38. Imperator 39. Cassius Dio Cocceianus 40. Gibbon 41. Titus Livius 42. Virgile 43. Horace 44. The Ancient world to 300 A. D. 45. Neró 46. Vespasinus 47. Flavian 48. Trajanus 49. Hadrianus/ Hadrian 50. Antoninus 51. Marcus Aurelius 52. Severus 53. Caracalla 54. Dioklitianós/ Diocletian 55. Maximianus/ Maximian 56. Eusebius of Caesarea 57. Comeron 58. Hall 59. Hagia Sophia 60. Theodósios/ Theodosius I 61. Arcadius 62. Honorius 63. Vandal 64. German 65. Goth 66. Odoacer 67. Romulus Augustulus 68. Ioustinianos/ Justinian I 69. Ioustínos/ Justin 70. Theodóra 71. Codex 72. Irákleios/ Heraclius 73. Theophanes 74. Kónstans/ Constans II 75. Quinisextum 76. Pope Sergius I 77. Lombards 78. Ravenna 79. Hutton 80. Otto I 81. Kiev 82. Nikephoros/ Nicephorus II 83. Joánnes/ John Tzimisces 84. Basíleios/ Basil II 85. Comnena 86. Komninós/ Comnenus 87. Angold 88. Aléxios/ Alexius 89. Normans 90. Antakia/ Antioch 91. Manouil/ Manuel 92. Kinnamos 93. Theódore Láskaris/ Lascaris I 94. Nicaea 95. Palaiológos/ Palaeologus 96. Ducas 97. Vryonis 98. Andrónikos/ Andronicus II 99. Claudius 100. Fögen 101. Simon 102. Stolte 103. Rautman 104. Ecloga 105. Léon/ Leo III 106. Mesoi 107. aporoi/ ptochoi 108. douleia 109. Mango 110. prefectures 111. Slootjes 112. Thémata 113. Strategos 114. comitatenses 115. Limitanei 116. Pryor 117. Jeffreys 118. Byron 119. Benjamin of Tudela 120. Genoa 121. Pisa 122. Aureus 123. Solidus 124. Grierson 125. Homer 126. Runciman 127. Moses of Khoren 128. Ionia 129. Hatra 130. Herodian 131. Cassius Dio Cocceianus 132. Nöldeke 133. Arshakuni 134. Agatangelos 135. Kappadokie 136. Cameron 137. Marquart 138. Valerianós/ Valerian 139. Edessa 140. Garsoïan 141. Bournoutian 142. Gregor Lusavori 143. Ioulianós/ Julian 144. Iovianós/ Jovian 145. Ammianus Marcellinus 146. Blockley 147. Arkádios 148. Procopius 149. Zinon/ Zenon 150. Kidarites 151. Hephthalites 152. Anastásios I 153. Theodosiopolis 154. Ámida/ Amid 155. Martyrópolis 156. Maur¨ âkios/Mauricius 157. Alii Ivanovich Kolesnikov 158. Nina Viktorovna Pigulevskaia 159. Simocatta 160. Phokás/ Phocas 161. Póntus 162. Dignas 163. Winter 164. Theophanes 165. Nicephorus 166. Theodore/ Theódoros 167. Kaisareia/ Kayseri 168. Cyprus 169. Rhodes/ Rodes 170. Ostrogorsky 171. Gregory 172. Treadgold 173. Tyana 174. Amórion/Amorium 175. Thráki/ Thrace 176. Konya 177. Çankiri 178. Sicilia 179. Simón 180. Michaíl/ Mikhail 181. Dorylaion 182. Semalouos 183. Nikítas 184. Opsíkion 185. Doméstikos 186. Nikomideia 187. Eiríni 188. Éfesos/ Ephesus 189. Tarsus/Tarse 190. Loúlon/ Lullon 191. Faustinopolis 192. Theófilos 193. Antáleia/ Antalya 194. Andrónikos/ Andronicus 195. Romanós/ Romanus Lekapinós 196. Tortosa 197. Archibald Ross Lewis 198. Córdova 199. Theophilos/ Theófilos 200. Kartiyus 201. Crete 202. Vasiliev 203. Evariste Lévi-Provencal 204. Murcia 205. Historiae adversus paganos 206. Paulus Orosius 207. A Chronologyof the Byzantine Empire 208. Nikólaos 209. Almeria 210. Medianceli 211. Adana 212. Joánnes Kourkoúas/ John Curcuas 213. Domestikos 214. Mleh/ Melias 215. Romanopolis 216. Patriarch 217. Coloneia 218. Págrae 219. Bárdas 220. Hanzith 221. Strategus/ Strategos 222. Balantès 223. Basileios o Paracoimomenos 224. Sargon 225 . Michael Bourtzes/ Michail Vourtzis 226. Pétros 227. Grégoire 228. Canard 229. Ashot III 230. Damianós Dalassinós 231. Calabria 232. Archibald Ross Lewis 233. Zoe 234. Simeon I 235. Taranto 236. Otranto 237. Sardinia 238. Corsica 239. Girgent 240. Reggio 241. Naples 242. Termini 243. Mazara 244. Taormina/ Taurmina 245. Rometta 246. Messina 247. Nikolaos 248. Cosenza 249. Palermo 250. Stilo 251. Colonna 252. Crotone 253. Baniyas/ Banias 254. Damianós Dalassinós 255. Orestes 256. Maniakis 257. Canard 258. Monomachos/ Monomachus 259. Amaury/ Amalric I 260. Runciman 261. Misis/ Mopsuest¨ âa 262. Rupeni 263. Raymond de Poitiers 264. Grousset 265. Runciman 266. Joscelin 267. Kalamanos/ Coloman 268. Ostrogorsky 269. Frederick Barbarossa 270. Isaákios II Ángelos/ Isaac II Angelus 271. Hans Eberhard Mayer 272. Cheikh 273. Holt 274. Nicol 275. Pahlitzsch 276. Melchite 277. Arnold 278. Charles Robert d’Anjou 279. Athanasius III 280. Northrup 281. Lusignan 282. Korobeinikov 283. Andronicus Lagaris 284. Kolditz 285. Council of Ferrara-Florance 286. Akropolites 287. Choniates 288. Magoulias 289. Simocatta 290. Theophanes 291. Procopius 292. Guram 293. Diogenes 294. Vryonis 295. Matthew of Edessa 296. Kinnamos 297. Dorylaeum 298. Turan 299. Comnena 300. Çankârâ 301. Gángra 302. Bohemond I 303. Myriokephalon 304. Turcoples/ Tourkópouloi 305. Albert of Aachen 306. Benjamin of Tudela 307. Sinope 308. Angelos 309. Thessalonike 310. The Oxford dictionary of Byzantium 311. Kastamuni/ Kastamonu 312. ìükrullah Efendi 313. Neír⪠314. Docas 315. Edirne/ Edrine 316. Shaw 317. Joseph von Hammer-Purgstall 318. Mollao§glu 319. Varna 320. Emperors oatriarchs and sultans of Constantinople 321. Tursun Bey 322. David Mégas Komninós/ David Megas Comnenus 323. Robert Guiscard 324. Bari 325. A Chronologyof the Byzantine Empire 326. Adriatic 327. Corfu 328. Kerkyra 329. Ostrogorsky 330. Durrachiom/ Dyrrachium 331. Durres 332. Durazzo 333. Hussey 334. Gregorius/ Gregory VII 335. Heinrich/ Henry IV 336. Robert 337. Flander 338. Urbanus/ Urban 339. Civitot 340. Pierre L’Ermite 341. Gautier Sans-Avoir 342. Ioannes Kinnamos 343. Otto von Freising 344. William of Tyre 345. Godefroi de Bouillon 346. Raymond de St. Gilles 347. Tatikios/ Taticios 348. Anna Comnena/ Komnene 349. Boutoumites/ Voutoumítis 350. Baudouin 351. Philomelium 352. Akíehir 353. Stephen/ Étienne 354. Blois 355. Raymond d’Aguilers/ Raymund of Aguilers 356. Foucher de Charters 357. Grousset 358. Tancred 359. Lombardy 360. Anselmo da Bovisio/ Anselm of Buis 361. Michael the Syrian 362. Monastras 363. Contacuzenus 364. Veneice 365. Apulia/ Puglia 366. Pascal II/ Pasquale 367. Bruno 368. Philip I 369. Isaak Kontostephanos 370. Otranto 371. Avlóna 372. Deábolis/ Devol 373. Ravendinos 374. Ruggero di Salerno/ Roger of Salerno 375. Foulques d’Anjou/ Fulk of Anjou 376. Raymond de Poitiers 377. Guillaume/ William 378. Aquitaine 379. Josselin/ Jocelyn 380. Konrad III 381. Louis VII 382. Acre 383. Odo de Deuil 384. Renaud de Châtillon 385. Toros II 386. Theodóra Komniní/ Comnena 387. Aimery 388. Philipp von Schwaben 389. Moúrtzouflos/ Murtzuphlos 390. Hainaut 391. Geoffroi de Villehardouin 392. Robert de Clari 393. Robert Lee Wolff 394. Hans Eberhard Mayer 395. Michael Abramovich Zaborov 396. Henry I 397. Vatátizis/ Vatatzes 398. Gregory 399. Bacharach 400. Grabar 401. The Grove encyclopedia of Islamic art and architecture 402. Creswell 403. castrum 404. Hillenbrand 405. Ettinghausen 406. Hoag 407. Papadopoulo 408. Redford 409. Senan

نظر شما
مولفان
جتبی خلی , زهیر صیامیان گرجی و ستار عودی و محمد رضا نا , ستار عو , سیده رقیه میر ابوالقاس , مهدی گلچین عار ,
گروه
هنرومعماری , تاریخ ,
رده موضوعی
جلد 20
تاریخ 94
وضعیت چاپ
  • چاپ شده