رجال، علم

معرف

عنوانى براى يكى از شاخه‌هاى علوم حديث ناظر به بررسى احوال و اوصاف راويان حديث و بيان اصول و قواعد آن.
متن

رجال، علم، عنوانى براى يكى از شاخههاى علوم حديث ناظر به بررسى احوال و اوصاف راويان حديث و بيان اصول و قواعد آن. از آغاز تدوين علوم اسلامى، ناقدان حديث همواره به بررسى احوال راويان مذكور در سلسله اسناد احاديث پيامبراكرم و ائمه عليهمالسلام اهتمام داشته و از آن بهمثابه دانشى كمكى براى علمالحديث و مآلا فقه بهره بردهاند. همچنين، علماى شيعه و سنّى آن را وسيلهاى در خدمت علم حديث و فقه دانسته و در اين باب آثار بسيار آفريدهاند. اين روند تا عصر حاضر همچنان ادامه داشتهاست.بهطور كلى، در ميان شيعه دستكم دو برداشت از علم رجال رايج است: يكى ناظر است به بيان نام و كنيه و موطن راويان و ارزيابى وثاقت يا عدم وثاقت آنها (اسماءالرجال)، و ديگرى ناظر است به قواعد و ضوابط كلىاى كه فقيهان و محققان بهوسيله آنها احوال و اوصاف راويان را با جزئيات موجود در كتابهاى رجالى تطبيق مىدهند (← فضلى، ص 18ـ 19). اهلسنّت نيز علم رجال را بر مجموعه آگاهيهايى چون معرفةالصحابه، جرح و تعديل*، كتابهاى تاريخالرجال محلى و كتابهاى اسماءالرجال اطلاق مىكنند كه به كار شناخت راويان مىآيد.مقاله حاضر به ابعاد مختلف اين علم مىپردازد و مشتمل بر شش بخش است: 1) واژهشناسى، تعاريف، موضوع و مسائل2) جايگاه علم رجال3) قواعد رجال اهل سنّت4) قواعد رجال شيعه5) سير رجالنويسى اهل سنّت6) سير رجالنويسى شيعه

1) واژهشناسى، تعاريف، موضوع و مسائل. تركيب اضافى «علمالرجال» كه در زبان فارسى بهصورت علم رجال بهكار مىرود و در دو سه قرن اخير در زبان و آثار علماى شيعه تداول بيشترى يافته، متشكل است از دو واژه علم بهمعنى دانش و شناسايى، و رجال، جمع مكسر رجل، بهمعناى مرد، و در واقع صورت مختصر تركيب سه جزئى «علم رجالالحديث» است كه در آن الحديث حذف و «ال» در الرجال جايگزين آن شده و معناى آن شناسايى راويان حديث است. در اين تركيب، ذكر رجال از باب غلبه است نه بيان جنسيت و بنابراين شامل زنان راوى نيز مىشود (مامقانى، ج 1، ص 36). در زبان و آثار علما در كنار تركيب علم رجال از تركيباتى نظير فنالرجال (براى نمونه ← بحرالعلوم ، ج 2، ص370؛ نورى، ج 1، ص 67؛ امين، ج10، ص 324) بهوفور، و گاهى نيز از تعبير علم رجالالحديث (← فضلى، ص 27؛ على نمازىشاهرودى در عنوان كتاب خود: مستدرك علم رجالالحديث) استفاده شدهاست. نخستين كاربردهاى اصطلاح علم رجال را بهندرت در آثار قرن يازدهم مانند مشرقالشمسين شيخ بهائى (متوفى 1030؛ ص 71) و نقدالرجال تفرشى (زنده در 1044؛ ج 2، ص 43) و الوافية فى اصولالفقه ملاعبداللّه تونى (متوفى 1071؛ ص 275، 279) و بهوفور در آثار قرن دوازدهم به بعد، يعنى عصر آقامحمدباقر بهبهانى* (متوفى 1205) مىتوان يافت.با وجود قدمت اين علم نزد اهل سنّت، تعبير علمالرجال در كتابهاى كهن رجالى آنها تا دوره معاصر تعبيرى كمكاربرد است (براى نمونه ← سيوطى، ص293؛ خزرجى، ص 388) و به نظر مىرسد در قرن اخير در بين ايشان رواج يافتهاست، و آنان در گذشته براى اين علم از تعابير ديگرى مانند جرح و تعديل، التاريخ، تاريخ رواةالحديث، الطبقات، طبقات رواةالحديث و طبقات المحدثين استفاده مىكردهاند (← عبدالماجد غورى، ص252ـ 254، 286ـ291). احتمالا تعبير علمالرجال در دهههاى اخير از آثار شيعه به آثار اهل سنّت راه يافتهاست. مثلا در عنوان كتابهايى مانند علمالرجال: نشأته و تطوّره من القرن الاول الى نهايةالقرن التاسع (رياض 1427) اثر محمدبن مَطَر زَهرانى و علمالرجال : تعريفه و كتبه (دمشق 1427/ 2007) اثر سيدعبدالماجد غورى.تا حدود دو سه قرن پيش يعنى پيش از قوّتگرفتن جريان اخبارى در فقه، گسترش علمرجال آهنگى عادى داشت و به اقتضاى تحول ديگر علوم اسلامى، خصوصآ فقه و حديث، تحول مىيافت؛ ازاينرو، اصوليان و رجاليان لازم نمىديدند كه آن را علمى مستقل مانند ديگر علوم تلقى و حدود و ثغور آن را مشخص كنند. اما از زمان ظهور و گسترش اخباريه و تبديل آن به جريان بزرگ و مهم فقهى در عالم تشيع و مخصوصآ تشكيكات منسوب به آنان در باب لزوم و مشروعيت علم رجال، منتقدان آنها و مشخصآ اصوليان، يعنى وحيد بهبهانى و شاگردان مكتب اصولى او، به دفاع از اين علم برخاستند و براى اثبات مشروعيت و بيان اهميت آن در استنباط احكام، درصدد تعريف و بيان موضوع و نسبت آن با علومى چون درايةالحديث و تفاوت آن با علم تراجم و طبقات و نيز توضيح مبادى و مسائل آن برآمدند و كوشيدند به آن هويتى مستقل همانند ديگر علوم اسلامى ببخشند (← كجورى شيرازى، مقدمه رحمانستايش، ص 24ـ25؛ ساعدى، ص 249، 252). بدينسان گونهاى ديگر از تأليفات رجالى پديد آمد كه با تكيه بر ميراث اصولى، به قاعدهمندكردن و كليتبخشيدن و دادن هويت نظرى به اين علم مىپرداخت. در اين آثار پرشمار كه تأليف آنها تا عصر ما ادامه يافته، سعى شدهاست ضمن تعريف جامع و مانع علم رجال، موضوع و مسائل و فايده و ضرورت آن بيان شود.اولين گام در اين مسير، تعريف علم رجال بوده و از قرن سيزدهم به بعد تعاريف متعددى براى آن عرضه شدهاست. بر اساس يكى از نخستين تعريفها كه در نيمه دوم اين قرن، محمدجعفر استرآبادى* (متوفى 1263) در لبّاللباب فى علمالرجال (ص 419) مطرح كرده، علم رجال علمىاست كه با آن توانايى شناخت احوال خبر واحد از جهت صحت و ضعف آن و آنچه در حكم اين دو است حاصل مىشود و اين شناخت خود از رهگذر شناخت سند و اشخاص و اوصاف راويان متن از حيث مدح يا قدحشدن و آنچه در معناى اين دو است به دست مىآيد. همو در كتاب رجالى ديگرش الايجاز فى علمىالرجال و الدراية تعريفى تا حدى متفاوت با تعريف پيشين آوردهاست كه با تعريف رجاليان بعد از او مشابهت بسيار دارد و شايد به لحاظ تقدم وى، پايه و اساس تعاريف مؤلفان بعدى شدهباشد. او در اين اثر (ص 307)، علم رجال را علمى تعريف كردهاست كه به كمك آن قدرت شناخت احوال راويان، از حيث شخصيت و اوصاف آنان، از لحاظ مدح و ذم، حاصل مىشود تا از اين رهگذر، احوال خبر واحد از جهت صحت و ضعف و آنچه در حكم اين دو است شناخته شود. فاضل دربندى (متوفى 1285) تعريف تفصيلىترى از علم رجال عرضه كردهاست. از نظر او (ص 81) علم رجال علمى است كه بهوسيله آن قدرت شناسايى احوال راويان از حيث اتصاف به عدالت، وثاقت و ممدوحبودن يا اتصاف به ضعف و مذمومبودن و امثال آنها و نيز توانايى شناخت اصول و ضوابط كلى براى تميز مشتركات و خالىبودن اسناد از غلط و امثال آنها حاصل مىآيد. كجورىشيرازى (متوفى 1293؛ ص 35) در تعريفى موجز، علم رجال را علمى دانستهاست كه به كمك آن شخصيت و اوصاف رجال واقع در سند حديث از حيث ممدوح يا مذمومبودن شناخته مىشود. تعريف حاجملاعلى كنى (متوفى 1306؛ ص 29) بيش يا كم شبيه به تعريف كجورى شيرازى است.رجاليان و اصوليان بعدى تعاريف يادشده را، كه بايد آنها را اولين گامها در زمينه هويت نظرى بخشيدن به علم رجال محسوب كرد، تجميع و تنقيح كردند. مثلا عليارى تبريزى (متوفى 1327) در بهجةالآمال فى شرح زبدةالمقال (ج 1، ص 4ـ 10)، بارفروشى (متوفى 1345) در نتيجةالمقال (ص 4ـ 8) و مامقانى (متوفى 1351) در الفوائد الرجالية من تنقيحالمقال (ج 1، ص 29ـ44) بهتفصيل، تعاريف عرضهشده از اين علم تا زمان خود را نقل و بررسى كرده و از ميان آنها تعريفى را برگزيده و صحيح دانستهاند. در عصر ما نيز رجاليانى مانند محسنى (ص 6)، سبحانى (ص 11)، فضلى (ص 11) و سيفى (ص 9) تعريفهايى كمابيش شبيه به هم مطرح كردهاند كه متكى به همان ميراث دو سه قرن اخير است.براساس مجموع تعاريف پيشگفته مىتوان علم رجال را علمى دانست كه وثاقت، قدح يا ضعف راويان سلسله سند حديث را از حيث دخالت آنها در اعتبار سند حديث بررسى مىكند (ربانى، ص 17؛ براى نقد و بررسى تعاريف علم رجال ← مكىعاملى، ص 35ـ36). از مجموع اين تعاريف همچنين مىتوان دريافت كه اين علم از دو جهت در پى بررسى احوال راويان است : يكى، براى تشخيص و تعيين هويت راوى، يعنى اسم و رسم و نسب و لقب او و امثال آنها؛ و ديگر، احراز اوصافى كه در قبول يا رد خبر آنها تأثير دارد، يعنى احراز عدالت و وثاقت، يا اثبات فسق و ضعف و مهمل يا مجهول بودن (← فضلى، همانجا).گام ديگر در هويتِ نظرىدادن به علم رجال، تعيين موضوع آن بود. رجاليان از موضوع اين علم با تعابير مختلف سخن گفتهاند، از جمله اينكه موضوع آن را راوى سلسله اخبار نقلشده از پيامبراكرم و ائمه عليهمالسلام به اعتبار وثاقت، ضعف و امثال آنها دانستهاند (براى نمونه ← استرآبادى، 1378ش، ص 421؛ همو، 1385ش، ص 307). تعيين و توضيح موضوع علم رجال به رجاليان مجالى داد براى مداقههاى منطقى در جهتِ بخشيدن هويت علمى مستقل به آن (براى نمونه ← عليارى تبريزى، ج 1، ص10ـ11؛ كنى، ص 32ـ34؛ مامقانى، ج 1، ص 45ـ47)؛ اما محققان معاصر كه شايد چنين مداقههايى را ثمربخش نمىدانند، بهندرت وارد چنين بحثهايى شده و به موضوع اين علم بهاختصار اشاره كردهاند (براى نمونه ← سبحانى، ص 12؛ فضلى، ص 12؛ سيفى، همانجا).قدما در هويتبخشى به علمرجال به بيان مسائل آن توجه نداشتهاند، اما بعضى از رجاليان معاصر به آن پرداختهاند. مثلا سبحانى (همانجا) و سيفى (همانجا)، مسائل علم رجال را علم به احوال اشخاص از حيث وثاقت و نظاير آن دانستهاند (درباره اشكالات اين بيان و جواب آن ← سبحانى، ص 12ـ13؛ سيفى، ص 9ـ10).يكى از بحثهايى كه درباره علم رجال در تحقيقات رجالى متأخر آمده و در روشنشدن ماهيت آن بسيار راهگشا بوده بحث از تفاوت علم رجال با علومىاست مانند درايه و تراجم و طبقات و اسماءالرجال. اين مرزبندى، حاصل دقت در تعاريف اين علم است. به عبارت ديگر، در تعريف علم رجال قيودى بهكار رفتهاست كه آن را از ديگر علوم مشابه متمايز مىسازد.درباره تفاوت درايةالحديث با علم رجال گفتهاند موضوع بحث در اولى متن و سند حديث و در دومى، راوى حديث است (← كنى، ص 31؛ عليارى تبريزى، ج 1، ص 6ـ7؛ سيفى، ص10). ميان علم رجال و علم تراجم نيز از وجوهى تمايز نهاده شدهاست، از جمله اينكه هرچند موضوع اين دو علم يكى است، هر يك از وجه خاصى از آن موضوع بحث مىكند. در علم رجال درباره اشخاص از حيث وقوع در سند حديث بحث مىشود، اما در علم تراجم، اشخاص از حيث تأثير در عالم علم و ادب و هنر و اجتماع و سياست بررسى مىشوند. از سوى ديگر، اين دو علم از جهت محمول هم با هم متفاوتاند. محمول علم رجال در درجه اول، وثاقت و ضعف راوى است، و شناخت طبقه، مشايخ، شاگردان و شمار روايات وى بالعرض مطلوباند نه بالذات. اما مطلوب در علم تراجم، شناخت اشخاص از جهت جايگاهى است كه در قلمرو علوم و فنون و جامعه و سياست دارند. تفاوت ديگر اين دو علم اين است كه علم رجال خاستگاهى كاملا اسلامى دارد كه به انگيزه شناخت روايات رسولاكرم و ائمه عليهمالسلام از جهت جايگاهى كه در اعتقادات و اعمال مسلمانان دارند به وجود آمدهاست. درحالىكه پيشينه علم تراجم بسيار بيشتر از علم رجال است و در بسيارى از فرهنگهاى بشرى وجود داشتهاست (← سبحانى، ص 15ـ16؛ نيز ← كنى، ص 29؛ سيفى، ص 11ـ12). تفاوت علم رجال به عنوان اصول و قواعد توثيق و تضعيف با اسماءالرجال نيز در اين دانسته شدهاست كه اولى صبغهاى كلى دارد يعنى مشتمل بر اصول و قواعدى كلى است كه محقق يا فقيه آنها را با جزئياتى كه از كتب اسماءالرجال به دست مىآيد، تطبيق مىدهد (← فضلى، ص 11، 18ـ19).

منابع : محمدجعفربن سيفالدين استرآبادى، الايجاز فى علمى الرجال و الدراية، چاپ حميد احمدىجلفايى، در ميراث حديث شيعه، دفتر15، بهكوشش مهدى مهريزى و على صدرايىخويى، قم : دارالحديث، 1385ش؛ همو، لبّاللباب فى علمالرجال، چاپ محمدحسين مولوى، در همان، دفتر2، 1378ش؛ امين؛ محمدحسن بارفروشى، نتيجةالمقال فى علمالرجال، چاپ سنگى تهران ] 1284[؛ محمدمهدىبن مرتضى بحرالعلوم، رجالالسيد بحرالعلوم، المعروف بالفوائد الرجالية، چاپ محمدصادق بحرالعلوم و حسين بحرالعلوم، تهران 1363ش؛ مصطفىبن حسين تفرشى، نقدالرجال، قم 1418؛ عبداللّهبن محمد تونى، الوافية فى اصولالفقه، چاپ محمدحسين رضوى كشميرى، قم 1415؛ احمدبن عبداللّه خزرجى، خلاصة تذهيب تهذيبالكمال فى اسماءالرجال، چاپ عبدالفتاح ابوغده، حلب 1411؛ محمدحسن ربانى، دانش رجالالحديث، مشهد 1382ش؛ حسين ساعدى، «نشأة علمالرجال و تطوره»، الفكر الاسلامى، ش 26(شوال ـ ذيحجه 1421)؛ جعفر سبحانى، كليات فى علم الرجال، قم 1421؛ علىاكبر سيفى، مقياس الرواة فى كليات علمالرجال، قم 1422؛ عبدالرحمانبن ابىبكر سيوطى، كتاب المحاضرات و المحاورات، چاپ يحيى جبورى، بيروت 1424/2003؛ محمدبن حسين شيخبهائى، مشرقالشمسين و اكسيرالسعادتين، مع تعليقات محمداسماعيلبن حسين مازندرانى خواجوئى، چاپ مهدى رجايى، مشهد 1372ش؛ عبدالماجد غورى، علمالرجال: تعريفه و كتبه، دمشق 1428/2007؛ علىبن عبداللّه عليارىتبريزى، بهجةالآمال فى شرح زبدةالمقال، ج 1، قم 1371ش؛ آقابن عابد فاضل دربندى، الفن الثانى من القواميس، چاپ محمدكاظم رحمانستايش، در رسائل فى دراية الحديث، چاپ ابوالفضل حافظيان بابلى، ج 2، قم: دارالحديث، 1383ش؛ عبدالهادى فضلى، اصول علمالرجال، بيروت 1420؛ مهدى كجورى شيرازى، الفوائدالرجالية، چاپ محمدكاظم رحمانستايش، قم1382ش؛ علىبن قربانعلى كنى، توضيحالمقال فى علمالرجال، چاپ محمدحسين مولوى، قم 1379ش؛ عبداللّه مامقانى، الفوائد الرجالية من تنقيحالمقال فى علمالرجال، چاپ محمدرضا مامقاتى، قم 1431؛ محمدآصف محسنى، بحوث فى علمالرجال، قم 1362ش؛ علىحسين مكىعاملى، بحوث فى فقهالرجال، محاضرات على فانى اصفهانى، برج البراجنه، لبنان 1414/1994؛ حسينبن محمدتقى نورى، خاتمة مستدرك الوسائل، قم 1415ـ1420.

/ اسماعيل باغستانى /

2) جايگاه علم رجال، درباره اهميت و نياز به علم رجال در قرون اخير ميان عالمان اختلافنظر هست. موافقان كه بيشتر اصولياناند با ادله مختلف نياز به علم رجال را اثبات كرده و به ادله مخالفان كه بيشترْ اخبارياناند، پاسخ داده و اهميت اين علم را براى استنباط احكام، مبرهن ساختهاند. درواقع، نياز به علم رجال و شناخت راويان حديث از لوازم استنباط احكام شرعى است، از آنرو كه حديث، حاكى از سنّت، و سنّت يكى از منابع احكام است.تا پيش از ظهور جريان اخباريه، علماى امامى نياز به علم رجال و بررسى رجال سند احاديث را مسلّم مىدانستند. مثلا علامه حلّى (ص 43) و ابنداوود حلّى (ستون 1ـ2) شناخت احوال راويان را از بنيانهاى فقاهت و براى هر مجتهد واجب مىدانستند و ترك آن را جايز نمىشمردند، زيرا بيشتر احكام از احاديث پيامبراكرم و امامان معصوم عليهمالسلام استنباط مىشود و بنابراين مجتهد ناچار است طرق رسيدن به آنها را، كه همان سلسله راويان است، بشناسد. نياز به علم رجال در نزد قدما چندان بديهى بود كه بسيارى از محدّثان متقدم مانند احمدبن محمد برقى* (متوفى 274 يا 280) و محمدبن يعقوب كُلَينى* (متوفى 329) آثارى در رجال نوشتند (← نجاشى، ص 76، 377).با ظهور جريان اخباريه و ادعاى صحت احاديث كتب اربعه و به تَبَع آن، عدم نياز به علم رجال، در درجه اول اصوليان و مقدّم بر همه فاضل تونى (متوفى 1071) و سپس محمدباقر بهبهانى (متوفى 1205) در مقام پاسخگويى و رد تشكيكها و استدلالهاى اخباريه برآمدند و بدينگونه مباحث نظرى نيز به تدريج به علم رجال راه يافت. فاضل تونى (ص 260ـ261) در برشمارى علوم مورد نياز براى مجتهد، يكى از سه علم نقلى را آگاهى از احوال راويان از حيث جرح و تعديل مىداند و پس از بيان وجه نياز به اين علم، از مولى محمدامين استرآبادى نقل مىكند كه نيازى به اين آگاهى نيست (نيز ← بهبهانى، ص 112ـ113). استرآبادى و ساير اخباريان بر صحت ادعاى خود ادلهاى اقامه كردهاند. آنان صحت احاديث كتب اربعه شيعه را امرى قطعى و يقينى مىدانستند، و يكى از لوازم اين اعتقاد بىنيازى از علم رجال بود (← محمدامين استرآبادى، ص 128ـ129، 131، 178، 371؛ كَرَكى، ص 17؛ حرّعاملى، 1416، ج 30، ص 191ـ198؛ همو، 1412ـ1414، ج 8، ص 564؛ سماهيجى، ص 36؛ بحرانى، لؤلؤة البحرين، ص 5). محمدباقر مجلسى (ج 1، ص 21ـ22) نيز كه او را در عِداد اخباريان ميانهرو نام بردهاند، بر آن بود كه به همه احاديث موجود در كتب اربعه مىتوان عمل كرد، اما بايد به سند آنها مراجعه كرد، زيرا در هنگام تعارض احاديث، بررسى سند تعيينكننده خواهد بود (نيز ← فيض كاشانى، ج 1، ص 25). در اين ميان، برخى از اخباريان ادعا كردهاند كه همه روايات موجود در منابع شيعى، اعم از آنچه در كتب اربعه آمدهاست، يا قطعىالصدورند يا دستكم، اعتبار و حجيت دارند (براى نمونه ← حرّ عاملى، 1416، ج 30، ص 153ـ 165، 249ـ265؛ جزايرى، ص 64؛ بحرانى، الحدائق الناضرة، ج 1، ص 25ـ26؛ نيز ← مامقانى، ج 1، ص 99). در واقع، فايده اولى و مهم علم رجال تشخيص و تميز راوى ثقه از غير ثقه است تا براساس آن بتوان درباره حديث داورى كرد؛ حال آنكه به عقيده اخباريان، مؤلفان كتب اربعه خود اين كار را انجام دادهاند و در مقدمه كتابهايشان بر صحت روايات كتابشان شهادت داده و راويان اسناد احاديث كتاب خود را به اجمال توثيق كردهاند (براى نمونه ← كلينى، ج1، ص 8؛ ابنبابويه، ج 1، ص 2ـ3). بنابراين نيازى به بررسى مجدد رجال روايات نيست (← حرّعاملى، 1416، ج 30، ص 153؛ بحرانى، الحدائق الناضرة، ج 1، ص 16؛ نيز ← بهبهانى، ص 113ـ114؛ مامقانى، ج 1، ص 103). گذشته از اين، گفتههاى رجاليان درباره راويان، غالبآ نظر اجتهادى خودشان است و براى ديگران حجيتى ندارد و در واقع نوعى شهادت است. براى مثال، وقتى نجاشى يا طوسى يكى از راويان را توثيق مىكنند، در حقيقت، به وثاقت او شهادت مىدهند، درحالى كه شرايط اعتبار شهادت در اين شهادات موجود نيست، زيرا آن فرد را نديده و باواسطه او را توثيق كردهاند، پس اين شهادت حدسى است نه حسى. در ضمن در باب شهادت، شهادتِ كتبى كافى نيست، بلكه گفته شدهاست شهادت بايد لفظى و تعداد شهود هم، در بيشتر موارد، بايد دو تن باشد، حال آنكه مثلا نجاشى يك تن است و شهادتش هم لفظى نيست. حال اگر توثيقات رجاليان شهادت محسوب شود، چرا توثيقات صاحبان كتابهاى معتبر حديث درباره راويانبه عنوان شهادت پذيرفته نشود (بحرانى، الحدائق الناضرة، ج 1، ص 22ـ23؛ نيز ← كنى، ص 46؛ سبحانى، ص 40ـ41؛ صرّامى، ص 172).بهنظر برخى ديگر از دانشمندان، همين كه مشهور فقها به روايتى عمل كرده باشند، آن روايت حجت است، خواه راوى آن ثقه باشد يا نباشد، و ديگر به بررسى رجال آن نياز نيست و در صورتى كه سند روايت ضعيف باشد، شهرت، ضعف آن را جبران مىكند (← حرّعاملى، 1416، ج30، ص 247؛ نيز ← خويى، ج 1، ص 21؛ سبحانى، ص 36).از ديگر دلايلى كه در رد علم رجال از اخباريان نقل شدهاست دلايل اخلاقى است، با اين بيان كه چون كندوكاوهاى رجالى مستلزم بيان عيوب مردم و تجسس در احوال آنان است بايد از آن اجتناب كرد (← كنى، ص 44). حتى به عقيده شيخ يوسف بحرانى* كه خود از اخباريان ميانهروست، جرح و تعديل متوقف بر تجسس در امورى است كه موجب جرح برخى از راويان مىشود و گناه است (الحدائقالناضرة، ج1، ص 24، پانويس 1؛ نيز ← خاقانى، ص 84).از ديدگاه اخباريان، علم به عدالت راوى وقتى ارزش دارد كه معلوم شود وى در وقت نقل روايت نيز عادل بودهاست، اما رجاليان فقط حكم به عادل بودن يا نبودن راوى مىكنند و نمىتوانند عادل بودن او را در هنگام نقل روايت اثبات كنند (← مامقانى، ج 1، ص 80). همچنين اختلافنظرهايى كه در معناى عدالت وجود دارد، موجب اعتمادنكردن به اقوال رجاليان در عادل يا ناعادل دانستن برخى از راويان مىشود (← همان، ج 1، ص 88؛ كنى، ص 45؛ سبحانى، ص 38).افزونبراين، به عقيده اخباريان اعتماد و استناد رجاليان به آراى برخى از رجاليان متقدم كه بر مذهب امامى نبودند، مانند ابنعُقده* (متوفى 332 يا 333) كه زيدى جارودى بود، و علىبن حسنبن فضّال (متوفى 224؛ ← ابنفضّال*) كه فَطَحى بود، درست نيست (← مامقانى، ج 1، ص 86).اشكال ديگرى كه بر علم رجال گرفتهاند اين است كه اگر غرض از تحقيق در احوال رجال، تحصيل مظنّه (حدس و گمان) است كه از اول حاصل بوده و اگر مراد علم قطعى است كه از اين علم، جز شكوك و شبهات چيزى حاصل نمىشود (← ابراهيمى، ص 127).در هر حال، اخباريان ذكر طرق و اسناد را در كتابهاى معتبر حديثى، از باب تبرك و تيمن و براى دفع ادعاى مخالفان مبنىبر بىاساس بودن احاديث شيعه، درست دانستهاند (براى نمونه ← محمدامين استرآبادى، ص 118؛ بحرانى، لؤلؤة البحرين، ص 5؛ نورى، ج 2، ص 5، 10ـ11).اصوليان و رجاليان امامى در مقابل، براى اثبات نياز به دانش رجال دلايلى برشمردهاند كه برخى از آنها در پاسخ به سخنان اخباريان و برخى ديگر بهطور مستقل از دلايل نياز به اين علم است. محمدباقر بهبهانى آغازگر اين راه بود. او در فصل هشتم رسالة الاجتهاد و الاخبار بابى را باعنوان «احتياجالمجتهد الى علمالرجال» گشود و در آن به تشكيكات و شبهات اخباريان، بهويژه محمدامين استرآبادى، در اين زمينه پاسخ گفت (← الرسائل الاصولية، ص 112ـ229). رجاليان بعدى بر مبناى اين رساله، لزوم و اهميت جايگاه علم رجال را در استنباط احكام بيان كردند.اصوليان در مقام اثبات نياز به علم رجال از جمله گفتهاند در ميان احكام شرعى مواردى كه بتوان حكم آن را به تنهايى از صريح كتاب يا سنّت قطعى يا اجماع و عقل استنباط كرد، در قياس با مجموعه احكام بسيار اندك است. از سوى ديگر، عمل به ظن در امر دين بر طبق آيات قرآن (يونس: 36، 59؛ اسراء : 36) و ادله قطعى جايز نيست (← انصارى، ج 1، ص 131ـ133؛ خويى، ج 1، ص 19). بنابراين، استنباط حكم شرعى، علىالاغلب از مراجعه به روايات مأثوره از اهلبيت عصمت عليهمالسلام حاصل مىشود كه خود متوقف بر اثباتِ حجيت آن روايات براى ما و نيز حجيت خبر واحد است. زيرا در بين احاديث تعداد خبر متواتر يا نزديك به متواتر بسيار كم است و بنابراين رجوع به اخبار آحاد ضرورت مىيابد. اين در حالى است كه همه اخبار آحاد حجيت ندارند و براى تشخيص صحت و ضعف اخبار به علم رجال نياز هست (خويى، ج 1، ص 20ـ21؛ نيز ← خبر واحد*). بهويژه، فتوادادن بدون رسيدن به حجت شرعى حرام است و ادله فقط اثبات مىكند كه خبر ثقه شرعآ حجت است و مىتوان بر مبناى آن فتوا داد. پس راهى جز رجوع به اخبار ثقات و راويان عادل نيست و احراز وثاقت هم منوط به بررسيهاى رجالى است (سيفى، ص 13).وجود اخبار و احاديث جعلى در ميان انبوه روايات و نيز وجود جاعلان حديث، بررسيهاى رجالى براى احراز ضعف و وثاقت راويان را ضرورى مىكند (← بهبهانى، ص 124ـ127، 207ـ209). دليل عقلى مسئله اين است كه ما به وجود دروغگويان و واضعان حديث و احاديث ساختگى، علم اجمالى داريم و اين علم ما را به ضرورت بررسى احوال راويان دلالت مىكند. دليل نقلى مسئله هم وجود رواياتى است كه از بودن اين احاديث و راويان ــ هرچند ممكن است تعداد آنها زياد نباشدــ خبر مىدهد. مثلا از امامصادق و امامرضا عليهماالسلام نقل شده كه مغيرةبن سعيد مطالبى برساخته را در كتابهاى اصحاب امامباقر عليهالسلام وارد كردهاست. حال براى شناخت اين قبيل اشخاص بايد در احوال راويان تحقيق كرد (← كشّى، ص 223ـ228؛ محمدجعفر استرآبادى، ص 426؛ مامقانى، ج 1، ص 64ـ67؛ نيز ← سبحانى، ص 25ـ28).افزون بر اين، در اخبار عِلاجيه امامان عليهمالسلام كه عبارت است از راه و و روشهايى براى رفع تعارض در احاديث، بر صفات و ويژگيهاى راويان تأكيد شدهاست. براى نمونه در مقبوله عمربن حنظله از امامصادق كه هرچند درباره صفات قاضى (حاكم) نقل شده، چون در آن روزگار قاضيان راوى حديث نيز بودند، حضرت به شناخت اوصاف راويان و عدالت، فقاهت، راستگويى و ورع آنها توصيه كردهاند (← كلينى، ج 1، ص 67ـ68، ج 7، ص 412؛ طوسى، ج 6، ص 218، 301ـ 303) كه شناخت اين اوصاف دقيقآ موضوع علم رجال است (مامقانى، ج 1، ص 59ـ62؛ سبحانى، ص 25).يكى ديگر از دلايل موافقان علم رجال، وجود افراد غير امامى در سلسله اسناد احاديث شيعه است. احتمال دارد گاهى امام معصوم در برابر چنين افرادى، از روى تقيه، بر اساس مذهب آنها پاسخ داده باشد و راويان بدون اشاره به مذهب آن فرد، پرسش او و پاسخ امام را نقل كرده باشند كه در اين صورت، براى شناسايى احاديثى كه از سر تقيه صادر شدهاست، بررسيهاى رجالى لازم مىآيد (سبحانى، ص 28).دليل ديگر بر لزوم علم رجال اجماع فريقين است. عالمان امامى از عصر حضور امامان تاكنون، و عالمان همه مذاهب اسلامى در روزگاران گذشته بر اهميت اين علم اجماع داشته و بر آن بودهاند كه بدون شناخت رجال سند احاديث، استنباط احكام الهى ممكن نيست (كنى، ص 37؛ مامقانى، ج 1، ص 74ـ 76؛ سبحانى، ص 28ـ29).اصوليان در پاسخ به اين استدلال كه با اعتماد بر شهرت مىتوان از علم رجال بىنياز شد و هر روايتى كه مشهوربه آن عمل كرده باشند، حجت است و ديگر نيازى به بررسى راويان آن نيست، گفتهاند كه شناسايى فتواى مشهور در همه مسائل، دشوار است، زيرا برخى مسائل در كتابها مطرح نشدهاند. در برخى مسائل هم هيچيك از شقوق شهرت ندارد و در برخى ديگر نيز يك قول مشهور و قول ديگر مشهورتر است. افزونبر اين، حجيت شهرت فتوايى براى اينكه معيار اعتماد به صدور روايات قرار گيرد، در اصول فقه نقد شدهاست (← بهبهانى، ص 129ـ132؛ سبحانى، ص 36؛ صرّامى، ص 168؛ نيز ← شهرت*).علم رجال و شناخت اسناد حديث در نزد عالمان و محدّثان اهل سنّت چندان اهميت داشت كه شخصى مانند ابنسيرين (متوفى 110) در سخن مشهورى در اين باب گفتهاست، اين علم (حديث) دين شماست، مراقب باشيد آن را از چه كسى اخذ مىكنيد (← مِزّى، ج 1، ص 160ـ161) و از علىبن مَدينى (متوفى234)، محدّث مشهور اهلسنّت، نقل شده كه تفقه در معانى حديث، نيمى از علم و شناخت رجال، نيم ديگر آن است (← رامهرمزى، ص 320؛ مزّى، ج 1، ص 165). يزيدبن زُرَيع نيز اصحاب اسانيد را شهسواران دين اسلام خواندهاست (← مزّى، همانجا). همچنين شعبةبن حجّاج با كنايه به كسانى كه اظهارنظرهاى رجالى را مصداق غيبت مىشمردند، گفتهاست بياييد براى خدا غيبت كنيم (← عقيلى، سفر1، ص 15). در ميان اهل سنّت، ابنابىحاتِم (ج 1، ص 2ـ3، 5ـ6) درباره لزوم علم رجال و تشخيص ثقات از ضعفا چنين استدلال كردهاست كه چون كتاب و سنّت از طريق نقل و روايت به دست ما رسيدهاند و ما جز از اين راه نمىتوانيم به شناخت دقيق معانى آنها دست يابيم، ناچاريم راويان ثقهو غير ثقه را بشناسيم و كسانى را كه اهل حفظ و ثبت واتقان بودهاند از كسانى كه اهل غفلت، ضعف حافظه، خطا، دروغ يا جعل حديث بودهاند، تشخيص دهيم تا عدالت آنها در نقل حديث براى ما اثبات شود. ابنحِبّان (ج 1، ص 4) نيز گفتهاست، شناخت سقيم از صحيح و استخراج دليل از منابع جز با شناخت راويان ضعيف و ثقه ممكن نيست. گفتنى است، علم رجال در نزد اهل سنّت از ابتدا بيشتر با عنوان جرح و تعديل مشهور شد و هدف از آن كنار گذاشتن راويان ضعيف و غيرمعتبر بود (براى آگاهى از جايگاه علم رجال نزد اهل سنّت ← جرح و تعديل*).

منابع : ابوالقاسم ابراهيمى، كتاب اجتهاد و تقليد، ]كرمان 1362[؛ ابنابىحاتِم، كتاب الجرح و التعديل، حيدرآباد، دكن 1371ـ1373/ 1952ـ 1953، چاپ افست بيروت ]بىتا.[؛ ابنبابويه، كتاب مَن لايَحْضُرُهالفقيه، چاپ علىاكبر غفارى، قم 1404؛ ابنحِبّان، كتاب المجروحين من المحدثين و الضعفاء و المتروكين، چاپ محمود ابراهيم زايد، حلب 1395ـ1396/1975ـ1976؛ ابنداوود حلّى، كتاب الرجال، چاپ جلالالدين محدث ارموى، تهران 1383ش؛ محمدامينبن محمدشريف استرآبادى، الفوائد المدنية، چاپ رحمةاللّه رحمتى اراكى، قم 1424؛ محمدجعفربن سيفالدين استرآبادى، لبّ اللباب فى علم الرجال، چاپ محمدحسين مولوى، در ميراث حديث شيعه، دفتر2، به كوشش مهدى مهريزى و على صدرايىخويى، قم: دارالحديث، 1378ش؛ مرتضىبن محمدامين انصارى، فرائدالاصول، قم 1419؛ يوسفبن احمد بحرانى، الحدائق الناضرة فى احكام العترة الطاهرة، قم 1363ـ1367ش؛ همو، لؤلؤةالبحرين، چاپ محمدصادق بحرالعلوم، قم ]بىتا.[؛ محمدباقربن محمداكمل بهبهانى، الرسائل الاصولية، قم 1416؛ عبداللّهبن محمد تونى، الوافية فى اصول الفقه، چاپمحمدحسين رضوى كشميرى، ]قم ? 1412[؛ نعمتاللّهبن عبداللّه جزايرى، منبع الحياة، در محمدبن شاه مرتضى فيض كاشانى، الشهاب الثاقب فى وجوب صلاةالجمعة العينى، چاپ رؤوف جمالالدين، قم 1401؛ محمدبن حسن حرّ عاملى، تفصيل وسائل الشيعة الى تحصيل مسائل الشريعة، قم 1416؛ همو، هداية الامة الى احكام الائمة عليهمالسلام، مشهد 1412ـ1414؛ علىبنحسين خاقانى، رجال الخاقانى، چاپ محمدصادق بحرالعلوم، ]نجف 1388/ 1968[، چاپ افست ]قم [1404؛ خويى؛ حسنبن عبدالرحمان رامهرمزى، المحدث الفاصل بين الراوى و الواعى، چاپ محمد عجاج خطيب، بيروت 1420/2000؛ جعفر سبحانى، كليات فى علم الرجال، قم 1421؛ عبداللّهبن صالح سماهيجى، منية المُمارسين، در

Andrew J. Newman, "The nature of the Akhb¦ar¦â/U¤su¦ l¦â dispute in late S¤ afawid Iran. part 1: ‘Abdalla¦ h al-Sam¦ahij¦â’s ,Munyat al-muma¦ ris¦in", Bulletin of the School of Oriental and A frican Studies, vol. 55, no.1 (1992);

علىاكبر سيفى، مقياس الرواة فى كليات علم الرجال، قم 1422؛ سيفاللّه صرّامى، مبانى حجيت آراى رجالى، قم 1391ش؛ محمدبن حسن طوسى، تهذيبالاحكام، چاپ حسن موسوىخرسان، بيروت 1401/1981؛ محمدبن عمرو عقيلى، كتاب الضعفاء الكبير، چاپ عبدالمعطى امين قلعجى، بيروت 1404/1984؛ حسنبن يوسف علامه حلّى، خلاصة الاقوال فى معرفة الرجال، چاپ جواد قيومى اصفهانى، ]قم[ 1417؛ محمدبن شاه مرتضى فيضكاشانى، كتاب الوافى، چاپ ضياءالدين علامه اصفهانى، اصفهان 1365ـ1374ش؛ حسينبن شهابالدين كَرَكى، كتاب هدايةالابرار الى طريق الائمةالاطهار(ع)، چاپ رؤوف جمالالدين، ]بغداد 1977[؛ محمدبن عمر كشّى، اختيار معرفة الرجال، ]تلخيص[ محمدبن حسن طوسى، چاپ حسن مصطفوى، مشهد 1348ش؛ كلينى (بيروت)؛ علىبن قربانعلى كنى، توضيح المقال فى علم الرجال، چاپ محمدحسين مولوى، قم 1379ش؛ عبداللّه مامقانى، الفوائد الرجالية من تنقيح المقال فى علم الرجال، چاپ محمدرضا مامقانى، قم 1431؛ محمدباقربن محمدتقى مجلسى، مرآةالعقول فى شرح اخبار آل الرسول، ج 1، چاپ هاشم رسولى محلاتى، تهران 1379ش؛ يوسفبن عبدالرحمان مِزّى، تهذيب الكمال فى اسماءالرجال، چاپ بشار عوّاد معروف، بيروت 1422/2002؛ نجاشى؛ حسينبن محمدتقى نورى، خاتمة مستدرك الوسائل، قم 1415ـ1420.

/ محسن معينى /

3) قواعد رجال اهل سنّت. از وثاقت و عدم وثاقت راويان حديث و معيارهاى آن در علم جرح و تعديل بحث مىشود كه از فروع علم رجال است و نسبت به دانش رجال از علوم متأخر بهشمار مىرود (← جرح و تعديل*). تكوين و تكامل علم رجال و قواعد آن در ميان محدّثان و رجاليان متقدم اهل سنّت پيشينه كهنترى دارد. سابقه علم رجال را كه به معناى جستجو در باب راويان و تشكيك در حديث آنهاست، مىتوان به دوران صحابه بازگرداند (← مسلمبن حجاج، الجامع الصحيح، ج 1، ص 10ـ11؛ نيز ← مرعشلى، ص 7ـ8؛ سلفى، ص 154ـ155). در دوران تابعين اسناد* احاديث بيشتر مورد توجه و بررسى قرار گرفت. از محمدبن سيرين نقل شدهاست كه پيش از وقوع «فتنه» (جنگ داخلى بعد از قتل خليفه اموى وليدبن يزيد) از اِسناد حديث سؤال نمىشد، اما از آن پس از راوى حديث خواسته مىشد كه رجال سند خود را نام ببرد تا اگر از اهل سنّت بودند حديثش پذيرفته، و اگر از اهل بدعت بودند، از نقل حديث او خوددارى شود (← مسلمبن حجاج، الجامع الصحيح، ج 1، ص 11؛ تِرمِذى، ج5، ص 396). گولدتسيهر[1](ج 2، ص 135) اعتقاد داشت كه نقد و ارزيابى راويان در زمان عبداللهبن عون* (متوفى 151)، شُعبَةبن حَجّاج* (متوفى 160)، عبداللّهبن مبارك* (متوفى 181) و ديگر معاصران آنها، يعنى نيمه دوم قرن اول آغاز شده و متأثر از رواج روايات مجعول فرقهاى بودهاست، اما پذيرش اين ديدگاه با اين اشكال مواجه است كه ابنسيرين در سال 110 درگذشته و نمىتوان آغاز نقد سند را بعد از ابنسيرين، كه خود گزارشكننده اين واقعه است، دانست. به عقيده شاخت[2] (ص 36ـ37) منسوبكردن اين سخن به ابنسيرين صحيح نيست. وى با اندكى تفاوت با گولدتسيهر، تاريخ وقوع فتنه را 126، يعنى زمان قتل وليدبن يزيد اموى، دانستهاست (← همانجا). ظاهرآ ديدگاه شاخت در اين زمينه مأخوذ از طبرى (سلسله 2، ص 1825) است (در باب ديدگاه ديگر خاورشناسان در باب آغاز شكلگيرى اسناد ← محمد بهاءالدين، ص 109ـ111؛ نفيسى، ص 253ـ277). عموم مؤلفان اهل سنّت منظور از فتنه را در اين گزارش حوادث پس از قتل عثمان (متوفى 35) يا معارضه معاويه با امامعلى عليهالسلام دانسته و بر اين اساس، نتيجه گرفتهاند كه نقد سند و سؤال از راوى حديث، در قرن اول پديد آمدهاست (← سباعى، ص 90؛ محمد بهاءالدين، ص 109ـ113). براى اثبات اين نظر، به گزارشهايى، ازجمله قول خود ابنسيرين استناد شدهاست؛ از جمله نقلى از وى كه گفتهاست فتنه زمانى واقع شد كه صحابه پيامبر ده هزارتن بودند (← احمدبن حنبل، ج 3، ص 182). روشن است كه اين تعداد صحابى، جز پيش از اين تاريخ (سال 35) زنده نبودهاند (محمد بهاءالدين، ص 113ـ114).در هر حال، محدّثان با گذشت زمان و در پى گسترش دامنه تصرفات مسلمانان و پيدايش مذاهب عقيدتى و احزاب سياسى، بهويژه آنجا كه حديث درباره مسائل فقهى و حلال و حرام بود، در اخذ و نقل حديث دقت و مراقبت بسيارى ورزيدند و شروط زيادى براى راوى حديث وضع كردند. مستند آنان در اين كار، جز مشاهدات حسى و حكم عقل به جايزالخطا بودن انسانها، منقولات فراوان از پيامبر اكرم بود كه مسلمانان را در اين زمينه به احتياط فرا خوانده بود. مثلا براساس نقل ابنعباس از پيامبراكرم، آن حضرت روايت از راوى غيرعادل يا غيرثَبت را از عوامل نابودى امت دانستهاست (ابنعَدى، ج 1، ص 142؛ خطيب بغدادى، ص 49ـ50؛ رامهرمزى، ص 412ـ413). هرچند، ابنعبدالبَرّ (ج 1، ص 58) سند اين حديث را ضعيف، اما معناى آن را صحيح دانستهاست. بر طبق حديث ديگرى از قول پيامبراكرم، اين علم (حديث) دين است، پس بايد در گرفتن آن احتياط ورزيد و از هركسى نقل نكرد (← ابنابى شيبه، ج 1، ص 256؛ مسلمبن حجاج، الجامع الصحيح، همانجا؛ ابنعدى، ج 1، ص 148ـ151؛ عبداللّه دارمى، ج 1، ص 113). از عبداللّهبن مبارك هم نقل شدهاست كه مىگفت مستندكردن حديث بخشى از دين است و اگر اِسناد نبود، هركسى هرچه مىخواست مىگفت (← مسلمبن حجاج، الجامع الصحيح، ج 1، ص 12؛ نيز ← ابنمبارك، مقدمه نزيه حماد، ص 15). اسماعيلبن عَلِيّه در پاسخ كسى كه سخنگفتن درباره ضعف يا وثاقت راويان را غيبتكردن مىدانست، مىگفت اين كار غيبت نيست، بلكه حكمكردن بر وثاقت يا عدم وثاقت راوى است و از شعبةبن حجاج نقل شدهاست كه او اين كار را غيبت در راه خدا مىدانست (← مسلمبن حجاج، كتاب التمييز، ص 178؛ همو، الجامع الصحيح، ج 1، ص20؛ عقيلى، سفر1، ص 11).براى بررسى قواعد و ضوابط پراكندهاى كه در قرون نخستين اسلامى در ارزيابى سخنان راويان بهكار رفتهاست، بايد به گفتههاى رجاليان و محدّثان صاحبنظر و صاحبنفوذ آن زمان مراجعه كرد. در آغاز كه علوم نقلى چندان از هم تفكيك نشده بود، احكام و ضوابط رجالى مانند ديگر علوم حديثى، بهصورت اظهارنظرهاى پراكنده و نامنسجم و عمدتاً در حوزه عللالحديث در حاشيه احاديث ابراز و گاه ثبت مىشد، اما بهتدريج اين اظهارات از كتابهاى حديثى منفك شد و مثلا به صورت اقوال يا سؤالات فلانى در باب رجال درآمد (نورسيف، ج 1، ص 10). چنانكه از اين آثار برمىآيد، قواعد و ضوابط رجالى در ميان تابعين و محدّثان نيمه اول قرن دوم، ملموس و دور از قوانين فنى و پيچيده دورههاى بعد بود. مثلا، نخستين اصلى كه از تتبع در اقوال آنان به عنوان اصلى عقلايى و معيار به دست مىآيد اين است كه پذيرش حديث راوى منوط است به ميزان اطمينان و اعتماد به او، و اين از رفتار اخلاقى و ميزان پايبندى او به دين برداشت مىشود. به اين ترتيب، بيشتر قواعد و ضوابط علم رجال درباره اين اصل و ميزان تطبيق آن بر مصاديق خارجى شكل گرفت. دروغگويى از مهمترين اسبابى بود كه اطمينان به راوى و حديث او را مخدوش مىساخت و بسيارى از راويان بدين سبب جرح مىشدند (براى نمونه ← مسلمبن حجاج، الجامع الصحيح، ج 1، ص 13، 16؛ ابنحِبّان، 1395ـ1396، ج 1، ص 62ـ89). بر اين اساس است كه شافعى مىگفت ابنسيرين و ابراهيم نخعى و بسيارى ديگر از تابعين، حديث را جز از افراد معروف نقل نمىكردند و هيچيك از عالمان حديث را نديدم كه با اين روش مخالفت كند (← رامهرمزى، ص 405). ابراهيم نخعى هم مىگفت وقتى قصد داشتيم حديث از شيخى نقل كنيم، از او درباره خوراك و پوشاك و خرجودخل زندگىاش مىپرسيديم، اگر روشن و براساس راستى و درستى بود حديثش را اخذ مىكرديم و در غير اين صورت، نزد او نمىرفتيم (← ابنعدى، ج 1، ص 156). ابوالعاليه هم گفتهاست وقتى مىخواستيم از كسى حديث نقل كنيم، به نماز خواندن او نگاه مىكرديم، اگر نماز را نيكو بهجا مىآورد از او نقل مىكرديم، در غير اين صورت، حديثش را روايت نمىكرديم (← رامهرمزى، ص 409). شعبةبن حجاج هم گفتهاست از فقرا چيزى ننويسيد، زيرا برايتان دروغپردازى مىكنند. راوى اين روايت مىافزايد كه شعبه خود در آن زمان از فقيرترين مردم بود (← ابنعدى، همانجا). پايبند بودن يا پايبند نبودن به پارهاى از اصول اعتقادى مورد اختلاف هم ازجمله قواعد ابتدايى و ملموسى بود كه براى جرح يا تعديل يك راوى به كار مىرفت. مثلا اعتقاد به رجعت از اسباب جرح راوى نزد رجاليان متقدم اهل سنّت بود كه درباره كسانى چون جابربن يزيد جعفى* و مسلمبن نُذَير سعدى به آن تصريح شدهاست (← ابنسعد، ج 6، ص 228؛ مسلمبن حجاج، الجامعالصحيح،ج 1، ص 15). يكى ديگر از اسباب نقلنكردن حديث از يك راوى، سبّ صحابه بود؛ مثلا عبداللّهبن مبارك گفتهبود از عمروبن ثابت حديث نقل نكنيد زيرا او سَلَف را دشنام مىداد (← مسلمبن حجاج، الجامع الصحيح، ج 1، ص 12؛ عقيلى، سفر3، ص 262).از اواخر قرن دوم بهتدريج قواعد و ضوابط علم رجال را محدّثان و رجاليانى همچون مالكبن انس* (متوفى 179)، عبداللّهبن مبارك، عبدالرحمانبن مهدى* (متوفى 198)، يحيىبن سعيد قطّان* (متوفى 198) و يحيىبن مَعين* (متوفى 233) سامان دادند. در گفتههاى آنها، ضوابطى چون راستگويى، داشتن حافظه خوب، خطاى اندك در دريافت و نقل، شهرت، ترك بدعت و دورى از گناهان كبيره، از شرايط راوى دانسته شدهاست (براى نمونه ← ابنعدى، ج 1، ص 154؛ خطيب بغدادى، ص 127، 174؛ رامهرمزى، ص 406). مثلا گفته مىشد از راويانى با اين اوصاف حديث نوشته نشود: دروغگو؛ كسى كه زياد خطا مىكند اما آن را اصلاح نمىكند؛ بدعتگذارى كه ديگران را به بدعتش دعوت مىكند؛ راويى كه احاديث خود را از حفظ نيست و بااينحال از حافظه نقل مىكند؛ و شيخى كه حديثشناس نيست، گرچه اهل فضل و عبادت باشد (← عقيلى، سفر1، ص 8، 13؛ ابنابىحاتِم، ج 2، ص 32؛ ابنعدى، همانجا؛ خطيب بغدادى، ص 174). چون علم جرح و تعديل هنوز مراحل تكوين و تكامل خود را مىگذرانيد، اين ضوابط و قواعد يكدست نبود و در آنها اختلافاتى وجود داشت. مثلا يحيىبن سعيد قطان با ترك شنيدن حديث از اهل بدعت موافق نبود و معتقد بود اگر احاديث اين اشخاص ترك شود حديثى باقى نمىماند (← عقيلى، سفر1، ص 8)؛ يا عبدالرحمانبن مهدى عقيده داشت كه حديث راويى كه گاه دچار خطا مىشود، اما اغلب رواياتش صحيح است، درخور ترك نيست، زيرا اگر اين نوع احاديث ترك شوند حديثى باقى نخواهد ماند (مسلمبن حجاج، كتابالتمييز، ص 178ـ179؛ عقيلى، سفر1، ص 12ـ13). درباره نقل روايات از افراد صالح اما ناآشنا با حديث، از مالكبن انس نقل شدهاست كه مىگفت در مدينه شيوخ بسيارى را ديدم كه فاضل، صالحو عابد بودند، اما چون از شناخت حديث بهرهاى نداشتندهرگز از آنها حديث نشنيدم (← عقيلى، سفر1، ص 13ـ14؛ خطيب بغدادى، ص 144) و يحيىبن سعيد قطان مىگفت در حديث، دروغگوتر از منتسبان به خير و صلاح نديدهام (← احمدبن حنبل، ج 2، ص 448؛ عقيلى، سفر1، ص 14؛ ابنعدى، ج 1، ص 144).از نيمه قرن سوم، مباحث و قواعد رجالى به مباحث و ضوابط محدّثان و رجاليان نزديكتر شد. مثلا مسلمبن حجاج (الجامع الصحيح، ج 1، ص 23) درباره اعتماد بر گفته راوى ثقه، به عنوان يك قاعده، گفتهاست كه خبر واحدِ ثقه از ثقه، حجت و عمل به آن لازم است. قاعده ديگرى كه مسلمبن حجاج (الجامعالصحيح، ج 1، ص 5) مطرح كرد، نقلنكردن حديث از راويانى است كه نزد اهل حديث يا نزد اكثر آنها به وضع و جعل متهماند. همچنين است نقلنكردن از كسانى كه غالبآ حديث منكر يا غلط نقل مىكنند. از اين زمان اين بحث نيز مطرح شد كه به سبب طولانىشدن اسناد حديث، براى اطمينانيافتن از صحت حديث، چيزهايى مانند صحت كتابها و نوشتهها معيار قرار گيرد. ازاينرو گفته شد كه راوى حديث به سه چيز نياز دارد : حفظ، صداقت و صحت كتابهايش؛ هرچند اگر در يكى خطا كرد و دو شرط ديگر را داشت، زيانى نخواهد داشت (← ابنعدى، ج 1، ص 159؛ خطيب بغدادى، ص 265).مسئله ديگرى كه بهخصوص در مقايسه ميان روش دو محدّث بزرگ اين دوران، محمدبن اسماعيل بخارى* (متوفى 256) و مسلمبن حجاج نيشابورى* (متوفى 261)، مطرح بود اين بود كه همعصر بودن دو راوى و امكان شنيدن حديث در صحت حديث كافى است يا لازم است كه ملاقات آنها اثبات شود. مسلمبن حجاج (الجامعالصحيح، ج1، ص23) ملاقات دو راوى را لازم نمىدانست و معتقد بود نظر رايج در ميان اهل حديث از قديم اين بودهاست كه امكان ديدار و سماع دو راوى ثقه در صحت نقل كفايت مىكند، هرچند ديدار و سماع آنها در هيچ خبرى گزارش نشده باشد، مگر آنكه دليل آشكارى بر ملاقات نكردن آنها با يكديگر يا عدم سماع راوى وجود داشته باشد.رجاليانى چون ابنابىحاتم رازى* (متوفى 327)، ابنحبّان بُستى (متوفى 354) و ابنعدى* (متوفى 365) در قرن چهارم قواعد رجالى را سامان دادند و در چند دسته گنجاندند، اما تكميل نهايى و ايجاد علمى به نام جرح و تعديل در دورههاى بعد انجام شد (← جرح و تعديل*). مثلا ابنابىحاتم (ج 1، ص 7ـ11) راويان حديث را باتوجه به طبقه روايى آنها به چند دسته تقسيم كردهاست. به عقيده او (همانجا) خداوند از صحابه كه شاهد وحى و تنزيل قرآن بودهاند و با تفسير و تأويل آن آشنا، شك و دروغ و خطا را دور كردهاست پس در پذيرش روايات آنان جاى بحث نيست. اين ضابطه رجالى در واقع مسئلهاى اعتقادى بود كه به نظر مىرسد در اواخر قرن دوم و اوايل قرن سوم هجرى پديد آمدهباشد (← يوينبول[3] ، ص 190ـ206؛ د. اسلام، چاپ دوم، ج 8، ص 517؛ براى نقد ضابطه عدالت صحابه براى نمونه ← محمود ابورَيَّه، ص339ـ363؛ عسكرى، ج1، ص117ـ 141). ابنابىحاتم (همانجا) افزودهاست كه حديث تابعين نيز پذيرفتهاست و نيازى به تحقيق و بررسى درباره آنها نيست، مگر درباره كسى كه از آنها نبوده و درفقه و دانش و حفظ و اتقان جايگاه تابعين را نداشته باشد.سپس طبقه اَتباع تابعين و راويان بعدى آغاز مىشود كهدرجات متفاوتى دارند، هرچند برخى از آنها از ناقدان و محققان طراز اولاند و سرمشق ديگران به شمار مىروند، از جمله اين افراد در طبقه اول بايد از مالكبن انس و سفيانبن عُيَينه* در حجاز، سفيان ثورى*، شعبةبن حجاج و حمّادبن زيد* در عراق و ابوعمرو اوزاعى* در شام نام برد. ابنحبّان (1395ـ1396، ج 1، ص 62ـ 89) اين مبحث را در مورد راويان ضعيف بسط داده و به نقل از ابوحاتم رازى، راويان ضعيف را در بيست مورد جرح كردهاست.مباحث طريق نقل نيز در همين زمان نظاممند شدهاست. براى مثال، ابنحبّان (1393ـ1403، ج 1، ص 11ـ 12) پنج مورد را موجب اخلال در صحت طريق برشمردهاست: ضعيف بودن راوىِ بالاتر از راوى موردنظر، چنان كه نتوان به حديث او استناد كرد؛ ضعف راوىِ بعد از راوى موردنظر؛ نقل روايت به شكل مُرسل؛ منقطعبودن روايت؛ و سرانجام، وجود راوى مُدلِّس (← تدليس*) در طريق نقل، زيرا ممكن است او از فرد ضعيفى حديث شنيده باشد و تا وقتى كه چگونگى سماع او روشن نشده باشد، نمىتوان حديثش را حجت دانست (نيز ← همو، 1395ـ1396، ج 1، ص 90ـ95).در اين دوره همچنين اين مسئله مهم در مورد عدالت راوى مطرح شدهاست كه آيا تأييد عدالت (تعديل) راوى از باب تأييد عدالت شاهد است يا با آن فرق دارد. در قرن سوم، مسلمبن حجاج (الجامع الصحيح، ج 1، ص 7) گفت هرچند خبر در برخى وجوه متفاوت از شهادت است، هر دو در اغلب معانى با هم توافق دارند. در دورههاى بعد اين بحث كاملتر شد و كسانى كه تعديل راوى را از باب تعديل شاهد مىدانستند، به حديثى منسوب به پيامبراكرم استناد مىكردند كه بر اساس آن حديث را بايد از كسانى گرفت كه شهادتشان روا شمرده مىشود؛ هرچند اين حديث ضعيف شمرده شدهاست (ابنحبّان، 1395ـ1396، ج 1 ص 25؛ رامهرمزى، ص 411ـ412؛ براى تفصيل نيز ← خطيب بغدادى، ص 117ـ120).در ميان گزارشهاى قرن دوم و سوم از اقوال محدّثان و رجاليان اين دوران، اصطلاحاتى همچون مُنكَرُالحديث، متروكالحديث و مانند آن به چشم مىخورد (براى نمونه ← ابنسعد، ج 6، ص 223، 380، 404؛ احمدبنحنبل، ج 1، ص 246، ج 2، ص 24، 216؛ بخارى، كتابالضعفاء الصغير، ص 18؛ همو، كتابالتاريخ الكبير، ج 1، قسم 1، ص 37، 40، 64، 70، 94). اين اصطلاحات اغلب مفهومى دوپهلو دارند و آنها را هم مىتوان ناظر به سند حديث دانست و هم به متن آن (← اعظمى، ص470ـ474؛ براون[4] ، ص 174ـ175). بااينحال، در منابع اصطلاحاتى مانند ثقه، ثبت، صدوق، ليس به بأس، ليس بالقوى، ليس بثقةٍ، اُتُّهِمَّ بالكذب و كذّاب نيز وجود دارد كه دلالت آنها بر نقد سند و راويان حديث روشنتر است (براى نمونه ← ابنسعد، ج 5، ص 442، ج 6، ص 223، 415، ج 7، ص 354، 359؛ احمدبن حنبل، ج 1، ص 328، 387، ج 2، ص 20، 186، 311؛ عثمان دارمى، ص 32، 64، 68، 75؛ بخارى، كتاب التاريخ الكبير، ج 1، قسم 2، ص90، ج 2، قسم 1، ص 421، ج 2، قسم 2، ص 30) و گوياى ضوابط ساده و ملموس و درعينحال شخصىاى است كه رجاليان نخستين براى رد يا قبول روايت افراد داشتند. بيشتر مصطلحات ناظر به جرح و تعديل در اين دوره از آن يحيىبن معين است (ابولبابة طاهر، ص 122).

منابع : ابنابىحاتِم، كتاب الجرح والتعديل، حيدرآباد، دكن 1371ـ 1373/ 1952ـ1953، چاپ افست بيروت ]بىتا.[؛ ابنابىشيبه، المصنَّف فى الاحاديث و الآثار، چاپ سعيد محمد لحّام، بيروت 1409/1989؛ ابنحِبّان، كتاب الثقات، حيدرآباد، دكن 1393ـ1403/ 1973ـ1983، چاپ افست بيروت ]بىتا.[؛ همو، كتاب المجروحين من المحدثين والضعفاء والمتروكين، چاپ محمود ابراهيم زايد، حلب 1395ـ 1396/1975ـ1976؛ ابنسعد؛ ابنعبدالبَرّ، التمهيد لما فى المُوَطَّأ من المعانى و الاسانيد، چاپ مصطفىبن احمد علوى و محمد عبدالكبير بكرى، ]رباط[ 1408/1988؛ ابنعَدى، الكامل فى ضعفاء الرجال،چاپ يحيى مختار غزّاوى، بيروت 1409/1988؛ ابنمبارك، كتاب الجهاد، چاپ نزيه حماد، جده: دارالمطبوعات الحديث، ]بىتا.[؛ ابولبابة طاهر، الجرح و التعديل، تونس 1431/2010؛ احمدبن حنبل، كتاب العلل ومعرفة الرجال، چاپ وصىاللّه عباس، بيروت 1408/1988؛ محمدضياءالرحمان اعظمى، معجم مصطلحات الحديث و لطائف الاسانيد، رياض 1420/1999؛ محمدبن اسماعيل بخارى، كتاب التاريخ الكبير، دياربكر : المكتبة الاسلامية، ]بىتا.[؛ همو، كتاب الضعفاء الصغير، چاپ محمود ابراهيم زايد، بيروت 1406/1986؛ محمدبن عيسى تِرمِذى، سنن الترمذى و هو الجامعالصحيح، ج 5، چاپ عبدالرحمان محمد عثمان، بيروت 1403/1983؛ احمدبن على خطيب بغدادى، الكفاية فى علم الرواية، چاپ احمد عمر هاشم، بيروت 1406/1986؛ عبداللّهبن عبدالرحمان دارمى، سننالدارمى، دمشق 1349؛ عثمانبن سعيد دارمى، تاريخ عثمانبن سعيد الدرامى، چاپ احمد محمد نورسيف، دمشق ?] 1400[؛ حسنبن عبدالرحمان رامهرمزى، المحدث الفاصل بين الراوى و الواعى، چاپ محمد عجاج خطيب، بيروت 1420/2000؛ مصطفى سباعى، السنة ومكانتها فى التشريع الاسلامى، بيروت 1405/1985؛ محمد لقمان سلفى، اهتمام المحدثين بنقد الحديث، سندآ ومتنآ و دحض مزاعم المستشرقين واتباعهم، رياض 1420؛ طبرى، تاريخ (ليدن)؛ مرتضى عسكرى، معالم المدرستين، تهران 1413/1993؛ محمدبن عمرو عقيلى، كتاب الضعفاء الكبير، چاپ عبدالمعطى امين قلعجى، بيروت 1418/1998؛ محمد بهاءالدين، المستشرقون والحديث النبوى، عَمّان 1420/1999؛ محمود ابورَيَّه، اضواء علىالسنة المحمدية، او، دفاع عنالحديث، قاهره ?]1383/ 1963[، چاپ افست قم ]بىتا.[؛ يوسف مرعشلى، علم الجرح والتعديل و اهميته فى دراسة الاسانيد و الحُكم على الحديث، بيروت 1430/2009؛ مسلمبن حجاج، الجامع الصحيح، بيروت: دارالفكر، ]بىتا.[؛ همو، كتاب التمييز، در محمد مصطفى اعظمى، منهج النقد عند المحدثين: نشأته و تاريخه، ]رياض [1410/1990؛ شادى نفيسى، «آغاز اِسناد از ديدگاه خاورشناسان»، در شمع جمع: ارجنامه استاد محمدعلى مهدوىراد، به كوشش علىراد، تهران: خانه كتاب، 1391ش؛ احمد محمد نورسيف، يحيى بن معين و كتابه التاريخ، مكه 1399/1979؛

Jonathan A. C. Brown, "How we know early had¦âth critics did Matn criticism and why it’s so hard to find", Islamic law and society, vol.15, no.2 (2008); EI2, s.v. "Ri_d_j¦al" (by G. H. A. Juynboll); Ignaz Goldziher, Muslim studies, ed. S. M. Stern, translated from the German by C.R. Barber and S.M. Stern, London 1967-1971; Gatier.H.A. Juynboll, Muslim tradition: studies in chronology, provenance and authorship of early h¤ ad¦ith, Cambridge 1983; Joseph Schacht, The origins of Muhammadan jurisprudence, Oxford 1967.

/ سعيد شفيعى /

4) قواعد رجال شيعه با توجه به اينكه نگارش حديث در ميان شيعيان از عصر حضور ائمه عليهمالسلام آغاز شد و اصحاب ايشان، بهويژه اصحاب امامصادق، به توصيه آن حضرت احاديثشان را در مكتوباتى با عنوان اصل* و كتاب و امثال آن تدوين مىكردند (← تدوين حديث*)، محور علوم حديث و ارزيابى آنها در نزد علماى متقدم شيعه در وهله اول، همين مكتوبات حديثى بود و در رتبه بعد، راويان آنها. بنابراين، علما براى احراز صحت صدور حديث از ائمه، بهتدريج، ضوابطى تعيين كردند: يك دسته، ضوابط ناظر به ارزيابى مكتوبات حديثى است كه تا مدتها ملاك اطمينانيافتن از صحت صدور احاديث بودهاند و در واقع نخستين قواعد رجالى شيعه نيز به حساب مىآيند؛ و دسته ديگر، ضوابط ناظر به ارزيابى شخصيت راويان است؛ در روايات ائمه هر دو گونه اين قواعد بهچشم مىخورد و روايات درخور توجهى از ايشان در دست است كه در آنها پارهاى از مكتوبات حديثى متقدم ارزيابى و تأييد شدهاست. مثلا بر اساس گزارشهايى از حسنبن علىبن فضّال و يونسبن عبدالرحمان و حسنبن جهم، كتاب الدّيات بر امامرضا عليهالسلام عرضه شد و ايشان آن را تأييد فرمودند (← كلينى، ج 7، ص 311، 324)؛ ازجمله مكتوبات اصحاب ائمه كه به تأييد ايشان رسيده، اينهاست: عرضه كتاب عبيداللّهبن على حلبى* (← نجاشى، ص 231؛ طوسى، 1420، ص 305) و كتاب الصلاة حَريزبن عبداللّه سجستانى (كلينى، ج 3، ص 311) بر امامصادق و تأييد آنها از سوى ايشان؛ عرضه كتاب يوم و ليلة اثر يونسبن عبدالرحمان بر امامجواد و امامحسن عسكرى و تأييد آن از سوى ايشان (كشّى، ص 484ـ485؛ نجاشى، ص 447)؛ و تأييد كتب بنوفضال از سوى امامحسن عسكرى (طوسى، 1417، ص 389ـ390). اين شيوه ارزيابى حديث پس از عصر ائمه نيز ادامه يافت. مثلا در دوره غيبت صغرا، حسينبن روح نوبختى نايب سوم امام عصر عجلاللّهفرجهالشريف، كتاب التكليف شَلمَغانى (متوفى 322)، را توثيق كرد، از آنرو كه اعتبار كتاب پس از انحراف نويسندهاش، در جامعه شيعه محل ترديد واقع شدهبود (← همان، ص 389). او همچنين انتساب مكتوبى مشتمل بر پرسشهاى مردم قم و پاسخهاى آنها به ناحيه مقدسه را تأييد كرد كه در انتسابش به شلمغانى يا ناحيه مقدسه ترديد وجود داشت (همان، ص 373).پس از عصر ائمه، اين روش سنجش تا چند قرن در ميان علماى شيعه رواج داشت و متون حديثى بر حسب ملاكها و قواعدى سنجيده و ارزيابى و انتساب مندرجات آنها به معصوم تأييد مىشد؛ مثلا طوسى در عدّةالاصول (ج 1، ص 338) يكى از اين معيارها را نقلشدن حديث در كتابى معروف و اصلى مشهور دانستهاست. بنابراين، در اين عصر شهرت كتاب يكى از ملاكهاى اعتبار آن بود. شيخبهائى (متوفى 1030) در مشرق الشمسين (ص 26ـ29) بهنحو جامعتر و كاملترى به اين قواعد، ملاكها و قراينِ اعتبار اشاره كردهاست، براى نمونه، وجود حديث در بيشتر اصول اربعمأة* كه مؤلفانشان سلسلهسند آنها را از مشايخ خود با طرق متصل به ائمه عليهمالسلام مىرساندند، معيارى كه در آن دوران نزد همه شناخته و مشهور بود؛ تكرار حديث در يك يا دو اصل يا بيشتر به طريقهاى گوناگون و اسانيد فراوان و معتبر؛ وجود حديث در اصلى كه انتساب آن به يكى از افرادى كه بر تصديق ايشان اجماع هست، محرز باشد، افرادى مانند زرارةبن اَعيَن، محمدبن مسلم و فُضيلبن يسار، يا انتساب آن به يكى از افرادى كه بر صحت آنچه ايشان صحيح دانستهاند اجماع وجود دارد مانند صفوانبن يحيى، يونسبن عبدالرحمان، احمدبن محمدبن ابىنصر، يا انتساب آن به كسانى چون عمار ساباطى كه بر عمل به روايت آنها اجماع هست و ديگرانى كه طوسى در عدةالاصول از آنها نام بردهاست؛ مندرجبودن حديث در يكى از كتابهايى كه بر ائمه عليهمالسلام عرضه شده و ايشان مؤلف آن را ستودهاند مانند كتاب عبيداللّهبن على حلبى كه بر امامصادق و كتابهاى يونسبن عبدالرحمان و فضلبن شاذان كه بر امامعسكرى عرضه شدند؛ وجود حديث در يكى از كتابهايى كه سلف به آنها اعتماد داشتند، چه مؤلفان آنها از شيعه اماميه بودند مانند كتابالصلاة حريزبن عبداللّه سجستانى و كتابهاى حسينبن سعيد اهوازى و برادرش و علىبن مهزيار و چه كتبى كه مؤلفانشان غيرامامى بودند مانند كتاب حفصبن غياث و حسينبن عبيداللّه سعدى و كتاب القبلة علىبن حسن طاطَرى.شيخبهائى (ص30ـ31) علت دستبرداشتن علماى متأخر شيعه، در رأس آنان علامه حلّى، را از اين قواعد در ارزيابى حديث و سند آن، از ميان رفتن پارهاى از كتابها و اصول حديثى مورد اعتماد در طول زمان بهسبب سلطه حكام جور و بيم از آشكاركردن و نسخهبردارى از آنها و درهمآميختگى احاديثِ برگرفته از كتب و اصول معتبر و معتمَد با احاديثِ برگرفته از كتب و اصول نامعتبر و نامعتمَد دانستهاست. اينهمه موجب شد بسيارى از نشانهها و قراينى كه نزد قدما مايه اعتماد به احاديث بود از بين برود. ازاينرو، علما ناگزير از وضع قانون تازهاى شدند تا براساس آن احاديث معتبر را از غيرمعتبر تشخيص دهند. بدينگونه اندك اندك قواعد و ضوابطى براى ارزيابى رجالى راويان پديد آمد.آن بخش از قواعد علم رجال كه ناظر به ارزيابى راويان است، بهطور كلى بر دو گونه است: قواعد ناظر به ارزيابى وثاقت و عدم وثاقت راويان، و قواعد ناظر به ارزيابيهاى متعارض درباره راويان (فضلى، ص 87ـ88). قواعد ناظر به توثيق رجال و راويان حديث نيز ريشه در روايات اهل بيت عليهمالسلام دارد. مثلا براساس حديثى از امامعلى عليهالسلام راويان چهار دستهاند: منافق، متوهّم، غيرضابط و ثقه ضابط حافظ (← كلينى، ج 1، ص 62ـ64). در مقبوله عمربن حنظله (← همان، ج 1، ص 67ـ68) و مرفوعه زرارةبن اَعْيَن (ابنابىجمهور، ج 4، ص 133) از امامصادق عليهالسلام كه در رفع تعارض روايات ائمه بيان شده، نيز بر احراز اوصافى در راوى مانند عدالت و وثاقت و صدق تأكيد شده كه قواعدى كلى و از اركان ارزيابى راويان است. در اين دوره همچنين به مواردى مىتوان اشاره كرد كه ائمه بعضى از اصحاب را بهطور خاص توثيق كردهاند، مانند تأييد زرارةبن اعين و ابوبصير و محمدبن مسلم و بُرَيدبن معاويه عجلى از سوى امامصادق (← كشّى، ص 135ـ137) و توثيق زكريابن آدم قمى از سوى امامرضا (همان، ص 594ـ595)؛ اين تأييدها مبناى توثيقات خاص در آثار رجاليان بعدى شد.از بررسى كتابهاى رجالى اوليه، بهويژه رجال كشّى، چنين برمىآيد كه در دوره غيبت امام عصر عليهالسلام، از آغاز تا هنگام تدوين كتابهاى رجالى، توثيق و تضعيف راويان بر اساس دو قاعده صورت مىگرفتهاست: يكى روايات معصومان و ديگرى شهادت حسى يا قريب به حس افراد موثق (صرّامى، ص 47). توثيقات و تضعيفات ذكرشده در آثار رجالى قرن چهارم و پنجم، يعنى آثار ابنغضائرى و كشّى و نجاشى و طوسى در شكلگيرى قواعد رجالى سهمى بسزا داشت (← سُمَيِّن، ص 87). مثلا بر مبناى سه گزارشى كه كشّى (ص 238، 375، 556) نقل كرده، بعدها قاعده و نظريه اصحاب اجماع* (براى تفصيل ← سميّن، ص 105ـ109) شكل گرفت؛ يا براساس مندرجات رجال ابنعقده كه مبناى رجال طوسى است، قاعده كلى «وثاقت هر كس كه از امامصادق روايت كند» پديد آمد (همان، ص 93؛ براى ديدگاهى مشابه ← حرّ عاملى، ج 1، ص 83)؛ ابنبابويه هم اين قاعده معيّن را بهكار مىبست كه هر چه را شيخش ابنوليد قمى حكم به صحت آن نكرده بود، نمىپذيرفت (← ج 2، ص90ـ91).هرچند سرآغاز وضع قواعد رجالى را بايد در آثار اصولى جستجو كرد (فضلى، ص 74)، همچون عدةالاصول طوسى (← ج 1، ص 336ـ338) و معارجالاصول محقق حلّى (ص150)، اساس نظريهپردازى در علم رجال و تكوين قواعد عمومى آن در واقع از قرن هفتم به بعد و در مكتب حلّه و در آثار رجالى علامه حلّى و ابنداوود حلّى بنيان نهاده شد (سميّن، ص 175). به نوشته نورى (ج 2، ص 437)، اولين كسى كه باب نظرورزى در علم رجال و رفع تعارض ميان گفتههاى رجاليان را گشود احمدبن موسىبن طاووس بود. ابنداوود حلّى هم در خاتمه قسم دوم رجال خود (ستون 555ـ565)، نكاتى كلى و قاعدهمانند ذكر كردهاست كه بايست آنها را نخستين گامها در وضع قواعد رجالى به حساب آورد (سميّن، ص 187ـ188)؛ مانند اينكه هر روايتى كه محمدبن يعقوب كلينى و ابنبابويه از جميلبن دَرّاج يا جميلبن صالح يا معاويةبن عمار نقل كنند، اگر راويان بعد از آنها مستقيمالمذهب باشند، آن روايت صحيح است؛ اگر از جميل يا معاويه بدون ذكر نام پدر نقل كنند، هم احتمال صحت روايت وجود دارد و هم كذب آن؛ اگر معاويةبن وهْب روايتى را بىواسطه از امامصادق نقل كند، روايت صحيح است چون او همان معاويةبن وهب بَجَلى و ثقه و صحيح است، اما اگر بين آنها شخص ديگرى باشد تشخيص صحت و سقم حديث مشكل است، چون معلوم نيست همان بجلى باشد (ابنداوود حلّى، ستون 556). در همين دوره، علامه حلّى با تأليف خلاصةالاقوال، آرا و نظرياتى را مطرح كرد كه پايههاى كليات و قواعد رجالى را تشكيل مىدهند. او در توثيق و تضعيف هر يك از رجال عملا مبانى و قواعدى رجالى را پايهگذارى كرد؛ مثلا در شرححال ابراهيمبن سليمانبن عبداللّهبن حيّان (← ص50) در تعارض توثيق طوسى و نجاشى با تضعيف ابنغضائرى، توثيق طوسى و نجاشى را مرجح دانست از آنرو كه روايت از ضعفا يا ضعف مذهب با وثاقت ناسازگار نيست؛ در باب ادريسبن زيادالكفرثوثانى (← ص60) نيز به استناد همين قاعده بيان كرد كه نجاشى او را عادل خوانده و ابنغضائرى بدون آنكه در عدالت وى خدشه وارد كند اظهار كرده كه اين شخص از افراد ضعيف روايت كردهاست، و چون اين اظهارنظر با قول نجاشى تعارض ندارد پذيرش روايت او مرجح است.برخى از قواعد رجالى كه علامه حلّى از آنها استفاده كرد بدينقرار است: توثيق ابنغضائرى، توثيق ابنعُقده، داشتن وكالت از طرف امام، طلب رحمت كردن امام براى يك شخص، كثرت روايت مشايخ از يك فرد، اصالةالعدالة، ذكر روايتى ضعيف در مدح يك فرد كه مشايخ نقل كرده باشند (براى تفصيل ← فضلى، ص 76ـ77؛ علامه حلّى، مقدمه قيّومى اصفهانى، ص 25ـ29؛ رحمانستايش، ص 155ـ156). اين روش را بعدها كسانى چون حسنبن زينالدين صاحب معالم (متوفى 1011) ادامه دادند؛ او در مقدمه منتقىالجُمان (براى نمونه ← ج 1، ص 16ـ23، 39) پارهاى از قواعد رجالى را آورد. با اين حال، اولين واضع قواعد رجالى شيخبهائى دانسته شدهاست (سميّن، ص 283ـ284؛ براى فوايد رجالى وى ← مامقانى، ج 1، ص170ـ171) و پس از وى فرزند صاحب معالم، محمدبن حسنبن زينالدين (متوفى 1030) در استقصاءالاعتبار كه شرحى است بر الاستبصار طوسى، در اثناى بررسى اِسناد بعضى از روايات، پارهاى از قواعد رجالى را مطرح كرد (براى نمونه ← ج 1، ص 48، 111؛ براى مجموع اين قواعد ← همان، ج 1، مقدمه، ص 35ـ36).با پيدايى و رشد و رونق جريان اخباريه* در قرن يازدهم و دوازدهم سودمندى علم رجال و نياز به آن، چندى در معرض ترديد و نفى قرار گرفت (← بخش :2 جايگاه علم رجال). در چنين شرايطى بود كه محمدباقر بهبهانى* (متوفى 1205) به دفاع از اين علوم و بازسازى آنها برخاست. او در رسالة فى الاجتهاد و التقليد ادعاى اخباريان را مبنى بر قطعىالصدور بودن همه اخبار كتابهاى حديثى، سست كرد؛ اما در مواجهه با مجموع احاديث دو راه بيشتر پيش روى خود نداشت: نخست منحصركردن حجيت به اخبار متواتر و صرفنظركردن از اخبار آحاد كه نتيجه آن فرونهادن عمده اخبار و احاديثى بود كه فقه شيعه بر آن اتكا دارد؛ دوم، فراهمكردن راه و روشهاى تازهاى جهت توثيق كه اعتماد فقها را به حجيت اخبار ظنى يا آحاد بازگرداند، بىآنكه ناگزير باشد به راه و روش اخباريه تمسك جويد. محمدباقر بهبهانى در تعليقهاش بر منهجالمقال محمدبن على استرآبادى (متوفى 1028) راه دوم را برگزيد (سميّن، ص 339ـ340) و در فايده سوم تعليقه مجموعآ چهلويك اماره (قاعده) براى توثيق يا تضعيف راويان عرضه كرد كه عمدتآ ابتكار شخص او است (بهبهانى، ص 1). از جمله اماراتِ توثيق اينهاست: قرارداشتن در زمره مشايخ اجازه، داشتن وكالت از امام معصوم، كثرت روايت، وقوع در سندى كه همه يا عمده علما بر صحت آن اتفاق دارند، كسى كه جمعى از اصحاب از او يا كتابش روايت كردهاند، شخصى كه ثقات از او روايت كردهاند، توثيق علامه حلّى و سيدبن طاووس و نظاير آنها، توثيقات ارشاد مفيد؛ و از جمله قواعد و امارات ذم و تضعيف اينهاست : قدح ابنغضائرى و مشايخ قم و امثال ايشان، روايت از ائمه عليهمالسلام با تعبيراتى كه گويى از راويان عادى روايت مىكند، و اينكه غالبآ رأى يا روايت او موافق عامه (اهل سنّت) باشد (← ص 44ـ63).كيفيت و كميّت قواعد و طرق توثيقى كه وحيد بهبهانى وضع و عرضه كرد در تاريخ علم رجال شيعه بىنظير بود و از همين رو، مدار بحث و نقد و تحليل رجاليان بعد از او تا عصر حاضر قرار گرفت (سميّن، ص340، 342). روند گردآورى و تنقيح امارات و قواعد رجالى پس از محمدباقر بهبهانى و بر محور آثار و انديشههاى او ادامه يافت. مثلا سيدمحسنبن حسن اعرجىكاظمى*، شاگرد برجسته او، كتاب مفصّلى با عنوان عدةالرجال (قم 1415) نوشت و پارهاى از اين قواعد را، مخصوصآ در فايدههاى 4، 5، 7 و 8 آن، بررسى كرد. مامقانى هم در مقدمه تنقيحالمقال فى علمالرجال (ج 1، ص 204ـ209)، در فايدههاى 18، 21، 22 و مخصوصآ فايده 23، به تحقيق در قواعد رجالى پرداخت.در دورههاى بعد، رجاليان بر محور تحقيقات محمدباقر بهبهانى قواعد توثيق را به دو دسته توثيقات خاص و توثيقات عام تقسيم كردند. مثلا خويى (ج 1، ص 39ـ46) از مجموع اين قواعد و امارات براى تشخيص و اثبات وثاقت راوى، چهار مورد را به عنوان توثيق خاص معتبر شمرد كه عبارتاند از: نص معصوم، به دو شرط، اول آنكه راوى محضر امام معصوم را درك كرده باشد و دوم آنكه روايتِ متضمن وثاقت وى، ضعيف يا به نقل از خود راوى مورد نظر نباشد؛ تصريح يكى از بزرگان متقدم مانند برقى، ابنقولويه، ابنبابويه، مفيد، نجاشى و طوسى زيرا سخن آنان بهدليل اعتبار گواهى و حجيت خبر ثقه پذيرفتهاست، بهويژه كه توثيق آنان از روى حدس نبودهاست؛ تصريح يكى از بزرگان متأخر به شرط اينكه توثيقكننده با راوى مورد نظر، معاصر يا نزديك به روزگار او باشد، چه در غير اين صورت توثيق آنان مبتنى بر حدس و بنابراين نامعتبر است؛ ادعاى اجماع از سوى اقدمين (يعنى طبقه قبل از مشايخ كتب اربعه رجال و حديث، مانند اصحاب ائمه، مؤلفان اصول متقدم و صاحبان نخستين جوامع حديثى و فقهى) كه هرچند از نوع اجماع منقول باشد، پذيرفتنى است. خويى (ج 1، ص50ـ52) از ميان توثيقات عام هم توثيقات علىبن ابراهيم قمى و ابنقولويه و نجاشى را پذيرفته و در باب يازده موردِ ديگر مناقشه كردهاست (← ج 1، ص 57ـ83). سبحانى از اين مجموعه درباره شش مورد بهعنوان توثيق خاص (← ص 151ـ157) و درباره ده مورد بهعنوان توثيقات عام (ص 161ـ350) بحث كردهاست. محسنى (ص 14ـ28) ضمن برشمردن 44 قاعده/ اماره توثيق و تقسيم آنها به سه دسته ضعيف، صحيح كمفايده و صحيح پرفايده، از ميان آنها تنها دو قاعده را سودمند دانستهاست: يكى نص امام معصوم بر وثاقت يا صداقت راوى و اثباتشدن آن با دليل معتبر و، ديگرى توثيق راوى از سوى خبرگانى مانند كشّى، نجاشى، ابنبابويه و نظاير آنها كه در ميان همه آنها توثيق نجاشى و طوسى را مهمتر دانستهاست (همان، ص 27ـ28؛ براى مجموع قراين و قواعد توثيقات عام و نقد و بررسى آنها ← دلبرى، ص 86ـ96).بخش ديگرى از قواعد رجالى مربوط به وقتى است كه دو توثيق يا جرح يا بيشتر، با هم در تعارض باشند، در اين موارد نيز رجاليان قواعدى براى رفع تعارض به كار مىبندند. شيخعلى خاقانى (متوفى 1334) در فايده سوم رجال (ص 13ـ22) و مامقانى (متوفى 1351) در مقباسالهداية بهتفصيل اين قواعد را بيان كردهاند.

منابع : ابنابىجمهور، عوالى اللئالى العزيزية فى الاحاديث الدينية، چاپ مجتبى عراقى، قم 1403ـ1405/ 1983ـ1985؛ ابنبابويه، كتاب مَن لايَحْضُرُه الفقيه، چاپ علىاكبر غفارى، قم 1404؛ ابنداوود حلّى، كتاب الرجال، چاپ جلالالدين محدث ارموى، تهران 1383ش؛ محمدباقربن محمد اكمل بهبهانى، فوائدالوحيد البهبهانى، در علىبن حسين خاقانى، رجالالخاقانى، چاپ محمدصادق بحرالعلوم، ]نجف 1388/ 1968[، چاپ افست ]قم[ 1404؛ محمدبن حسن حرّعاملى، املالآمل، چاپ احمد حسينى، بغداد ?] 1385[، چاپ افست قم 1362ش؛ علىبن حسين خاقانى، رجال الخاقانى، چاپ محمدصادق بحرالعلوم، ]نجف 1388/ 1968[، چاپ افست ]قم[ 1404؛ خويى؛ على دلبرى، آشنايى با اصول علم رجال، مشهد 1391ش؛ محمدكاظم رحمانستايش، آشنايى با كتب رجالى شيعه، تهران 1385ش؛ جعفر سبحانى، كليات فى علم الرجال، قم 1421؛ احمد سُمَيِّن، دروس تمهيديّة فى تاريخ علم الرجال عند الامامية، تقريرآ لمحاضرات حيدر حباللّه، ]بىجا[: دارالفقه الاسلامى المعاصر، 1433/ 2012؛ محمدبن حسين شيخبهائى، مشرقالشمسين و اكسير السعادتين، مع تعليقات محمداسماعيلبن حسين مازندرانى خواجوئى، چاپ مهدى رجايى، مشهد 1372ش؛ حسنبن زينالدين صاحب معالم، منتقى الجُمان فى الاحاديث الصحاح و الحسان، چاپ علىاكبر غفارى، قم 1362ـ1365ش؛ سيفاللّه صرّامى، مبانى حجيت آراى رجالى، قم 1391ش؛ محمدبن حسن طوسى، عدةالاصول، و بذيله الحاشيةالخليلية لخليلبن غازى قزوينى، چاپ محمدمهدى نجف، ]قم [1403/1983؛ همو، فهرست كتبالشيعة و اصولهم و اسماء المصنفين و اصحاب الاصول، چاپ عبدالعزيز طباطبائى، قم 1420؛ همو، كتاب الغيبة، چاپ عباداللّه طهرانى و على احمد ناصح، قم 1417؛ حسنبن يوسف علامه حلّى، خلاصة الاقوال فى معرفة الرجال، چاپ جواد قيومىاصفهانى، ]قم[ 1417؛ عبدالهادى فضلى، اصول علم الرجال، بيروت 1420؛ محمدبن عمر كشّى، اختيار معرفةالرجال، ]تلخيص[ محمدبن حسن طوسى، چاپ حسن مصطفوى، مشهد 1348ش؛ كلينى (بيروت)؛ عبداللّه مامقانى، تنقيح المقال فى علم الرجال، چاپ سنگى نجف 1349ـ1352؛ محمدآصف محسنى، بحوث فى علم الرجال، قم 1362ش؛ جعفربن حسن محققحلّى، معارجالاصول، چاپ محمدحسين رضوى، قم 1403؛ محمدبن حسنبن زينالدين، استقصاء الاعتبار فى شرح الاستبصار، قم 1419ـ؛ نجاشى؛ حسينبن محمدتقى نورى، خاتمة مستدرك الوسائل، قم 1415ـ1420.

/ اسماعيل باغستانى /

5) سير رجالنويسى اهل سنّت. علم رجال در نتيجه تحول در استفاده از اِسناد* در نقل احاديث، رواج آن و كثرت پرسوجو درباره آن پديد آمد. پس از عصر صحابه و تابعين ــنيمه دوم قرن دوم ــ تعداد وسائط نقل حديث بيشتر شد و شناسايى احوال اين واسطهها و تميز آنها از يكديگر، بهويژه پس از ظهور بدعت*، ضرورت يافت. پيش از اين دوره، توثيق رجال بهصورت شفاهى انجام مىگرفت (زهرانى، ص 25ـ26).از نظر رجاليان و محدّثان اهل سنّت، بررسى رجال حديث و داورى در باب آنها در سنّت رسول خدا و اقوال صحابه ريشه دارد. مثلا ابنحِبّان (متوفى 354) در مقدمه كتاب المجروحين (ج 1، ص 9ـ10) استحباب شناخت راويان ضعيف را از حديثى نبوى به نقل از عِرباضبن ساريه استنباط كرده و در آغاز كتابالثقات (ج 1، ص 8ـ9) نيز حديثى از رسول خدا را مستند لزوم ضبط و ثبت اخبار روات حديث قرار داده و از وجوب اين كار براى همه محدّثان سخن گفتهاست.رجاليان اهل سنّت نمونههايى از پرسوجوى بعضى از صحابه و تابعين در احوال راويان و معرفى افراد كاذب و صادق را نيز نشان دادهاند؛ مثلا، ابوبكر نخستين كسى دانسته شدهاست كه در قبول اخبار احتياط مىكرد (ذهبى، 1376ـ1377، ج 1، ص 2، 5). درباره عمربن خطّاب نيز گفتهاند راويان را به پرسوجوى احوال ناقلان حديث تشويق مىكرد (← ابنحبّان، 1395ـ 1396، ج 1، ص 34ـ38؛ ذهبى، 1376ـ1377، ج 1، ص 6)، و علىبن ابىطالب عليهالسلام براى احراز صداقت راويان آنها را سوگند مىداد (ابنحبّان، 1395ـ1396، ج 1، ص 37؛ طبرانى، ج 1، ص 185). ابنحبّان (1395ـ1396، ج 1، ص 38) عمربن خطّاب و اميرمؤمنان عليهالسلام را نخستين كسانى دانستهاست كه احوال رجال حديث را بررسى مىكردند. از كسانى ديگر از صحابه مانند عبداللّهبن سلام، عبداللّهبن عباس، عبادةبن صامت و انسبن مالك نيز سخنانى در اين باب نقل شدهاست (← همانجا؛ ابنعَدى، ج 1، ص 48ـ49).پس از صحابه، ميراث نقد رجالى ايشان به تابعين رسيد و در ميان آنها شخصيتهاى مهمىچون سعيدبن مسيّب، قاسمبن محمدبن ابىبكر، سالمبن عبداللّهبن عمر، علىبن حسينبن على عليهالسلام، سعيدبن جُبَير، عطاءبن ابىرَباح، محمدبن سيرين و محمدبن مسلم زُهرى به تحقيق در احوال راويان حديث دست زدند (← ابنحبّان، 1395ـ1396، ج 1، ص 38ـ 39؛ ابنعدى، ج 1، ص 50ـ66). نقد رجال حديث در عصر صحابه بيشتر ناظر به ضبط بود، اما اوضاع اجتماعى و فكرى عصر تابعين اقتضا مىكرد كه افزون بر ضبط، به عدالت راويان نيز توجه شود (شاذلى، ج 1، ص 33ـ34).پس از تابعين، نوبت به اتباع آنان رسيد، كسانى چون شُعبةبن حَجّاج*، سُفيانبن عُيينه*، عبدالرحمانبن مهدى* (متوفى 198) كه شكلگيرى اوليه علم رجال در ميان اهلسنّت در واقع با ايشان آغاز شد و رجالشناسان بعدى آراى آنها در جرح و تعديل راويان را اساس قرار دادند و پذيرفتند. در قرن دوم و سوم نيز محدّثانى چون يحيىبن مَعين* و ابنمدينى* كه عمومآ خود شاگردان افراد پيشگفته بودند، در تدوين ميراث رجالى پيش از خود سهمى بسزا داشتند و آراى آنها مبنايى براى كار رجالشناسان بعدى شد (نيز ← اكراماللّه امدادالحق، ص 192ـ195، 199ـ202، 224ـ259، 296ـ311).در عصر تدوين احاديث، مجموعه اطلاعات و آراى رجالى پيشين در قالب آثار مختلفى دستهبندى و تدوين شد كه بهطور كلى به سه قسم ثقات، ضعفا و جمع بين ثقات و ضعفا تقسيم مىشود. اين سه قسم تأليف رجالى تقريبآ همزمان در نيمه اول قرن سوم پديدار شدند و بيشتر عبارت بودند از صورت مكتوب اقوال و آراى شفاهى رجاليان پيشين. همچنين گفتنى است بهاقتضاى فضاى فكرى و فرهنگى و نيز ضرورت شناخت راويان ضعيف، تأليف درباره ضعفا و سپس جمع بين ثقات و ضعفا مقدّم بود بر تأليف در باب ثقات. يحيىبن مَعين اولين اثر در باب ضعفا و جمع بين ضعفا و ثقات را نوشت و احمدبن عبداللّه عِجلى* (متوفى 261) نخستين مؤلف درباره ثقات بود (شاذلى، ج 1، ص 36ـ37).نخستين تأليفات درباره راويان ضعيف كه مشتمل بر احاديث راويان و بيان چگونگى ملاقات راوى و مروىٌعنه بود، به لحاظ صورى و محتوايى خيلى زود در قرن چهارم به كمال رسيد و هر شرححال مشتمل شد بر جزئياتى چون نام راوى، علت تضعيف او، آراى ائمه جرح و تعديل درباره او، اخبارى كه نقل آنها مايه تضعيف او شدهاست و تصحيح آن اخبار اگر روايت صحيحى از آنها در دست بود (همان، ج 1، ص 40). كهنترين آثار در اين زمينه كه با عنوان «ضعفا» تأليف شدند، متعلقاند به كسانى چون يحيىبن سعيد قَطّان (متوفى 198؛ ← ذهبى، 1401ـ1409، ج 9، ص 183)؛ علىبن محمد مدائنى (متوفى 225؛ بغدادى، ج 1، ستون 671) و محمدبن عبداللّه برقى زُهرى (متوفى 249؛ محمد كتّانى، ص 119). از مشهورترين آثار در اين زمينه الضعفاء الكبير و تلخيص آن، الضعفاء الصغير بخارى (متوفى 256)، الضعفاء و المتروكين نَسائى (متوفى 303) و كتاب الضعفاء و المتروكين علىبن عمر دارْقُطنى* (متوفى 385) است (درباره اهميت آرا و كتاب دارقطنى در جرح و تعديل ← رحيلى، ص 137ـ158، 202ـ 203). اثر مهم ديگر در اين زمينه، كتاب المجروحين من المحدثين و الضعفاء و المتروكين ابنحِبّان است كه به سبب توضيح مبانى نظرى و برشمردن دلايل اهميت تأليف در باب راويان ضعيف (← ج 1، ص 10ـ95)، اهميت خاص دارد. اما برجستهترين اثر در اين موضوع، كتاب الكامل فى ضعفاءالرجال نوشته ابواحمد عبداللّهبن عَدى جرجانى (متوفى 365) است (براى اهميت ابنعدى و كتابش ← زهير عثمان على نور، ج 1، ص 133ـ170)، كه افزون بر اطلاعات مختلف رجالى درباره راويان ضعيف، مشتمل بر نمونههاى فراوان از احاديثى است كه اين اشخاص نقل كردهاند. نگارش در اين موضوع در سدههاى بعد نيز ادامه يافت از جمله آثارى چون الضعفاء و الوضّاعون ابوالفرج ابنجوزى (متوفى 597)، المغنى فى الضّعفاء و ميزانالاعتدال فى نقدالرجال شمسالدين ذهبى (متوفى 748 يا 753) و لسانالميزان ابنحجر عسقلانى (متوفى 852؛ براى تفصيل ← محمد كتّانى، ص 118ـ120؛ عبدالماجد غورى، 1428الف، ص 92ـ99؛ شاذلى، ج 1، ص 41ـ45). بهطور كلى تأليف در باب ضعفاء بيش از تأليف در باب ثقات رواج داشته و تا قرن سيزدهم، بنا بر شمارش شاذلى، 60 عنوان كتاب در اينباره نگارش شده كه 34 عنوان از آنها مفقود شدهاست (← ج 1، ص 40ـ45 و پانويسها).در مقابل كتابهاى راجع به راويان ضعيف، آثار كم شمارى به معرفى راويان ثقه اختصاص دارد (همان، ج 1، ص 38)؛ از كهنترين آنها اين آثار است: كتاب الثقات و المثبتين از ابنمَدينى (متوفى 234؛ ← حاكم نيشابورى، ص 71)؛ كتاب تاريخالثقات يا معرفةالثقات من رجال اهل العلم و الحديث و من الضعفاء و ذكر مذاهبهم و أخبارهم احمدبن عبداللّهبن صالح عِجلى؛ الثقات از محمدبن احمد تميمى معروف به ابوالعرب قيروانى (متوفى 333؛ سخاوى، 1382، ص 585)؛ كتاب الثقات ابنحبّان از مفصّلترين و مشهورترين كتابهاى رجالى در اين زمينه است كه روش ويژه نگارش آن مؤلفش را از بيشتر رجاليان ممتاز كردهاست (شاذلى، همانجا)؛ تاريخ أسماءالثقات ممّن نقل عنهم اهلالعلم اثر ابنشاهين (متوفى 385)؛ ذكر اسماءالتابعين و مَن بَعْدَهم ممن صحّت روايته عنالثقات عندالبخارى اثر دارقطنى. از آثار متأخرتر در اين موضوع، معرفة الرواة المتكلَّم فيهم بما لايوجب الرد از شمسالدين ذهبى (متوفى 748 يا 753) درخور ذكر است (عبدالماجد غورى، 1428الف، ص91). جريان تأليف در زمينه ثقات با كتاب الثقات مِمَّن لم يقع فى الكتب الستة اثر ابنقُطلوبُغا (متوفى 879) به پايان رسيد، و پس از آن ديگر اثر مهمى در اين باب پديد نيامد (شاذلى، ج 1، ص 31؛ براى فهرست كاملى از اين آثار ← محمد كتّانى، ص 120ـ121؛ عبدالماجد غورى، 1428الف، ص 88ـ92؛ شاذلى، ج 1، ص 38ـ39).دسته سوم از آثار رجالى كه هم دربردارنده اطلاعات درباره راويان ضعيفاند و هم اطلاعات راجع به راويان ثقه، پرشمار و گوناگوناند، و مهمترين آنها به چند دسته تقسيم مىشوند :الف) آثارى با رويكرد جرح و تعديل*. از كهنترين آثار اين شاخه كتابهاى يحيىبن مَعين (متوفى 233؛ ← بغدادى، ج 2، ستون 515)، حسينبن علىبن يزيد كَرابيسى (متوفى 245 يا 248؛ زركلى، ج 2، ص 244)، ابراهيمبن يعقوب سعدى جوزجانى (متوفى 259؛ بغدادى، ج 1، ستون 3) و احمدبن عبداللّهبن صالح عجلى است (ذهبى، 1376ـ1377، ج 2، ص 560ـ561). از مشهورترين اين آثار كتاب الجرح و التعديل ابنابىحاتِم رازى (متوفى 327) و الارشاد فى معرفة علماءالحديث از ابويَعلى خليلى قزوينى (متوفى 385) است. از اين ميان، كتاب ابنابىحاتم رازى كه مقدمهاى مفصّل با عنوان «تقدمة المعرفة لكتاب الجرح و التعديل» دارد و در آن از مسائل نظرى دانش جرح و تعديل بحث كردهاست، اهميتى دوچندان يافته و بهويژه از آنرو كه مؤلف بخش اعظمى از اقوال و آراى رجالشناسان پيش از خود را در كتاب گرد آورده، اثرى درخور توجهاست (عبدالماجد غورى، 1428الف، ص 104؛ براى تفصيل ← همان، ص 99ـ106؛ شاذلى، ج 1، ص 38ـ39).ب) كتب راجع به تاريخ ولادت و وفات راويان. التاريخ و العلل يحيىبن معين، التاريخ الكبير و التاريخ الصغير بخارى، التاريخ الكبير مشهور به تاريخ ابنابىخَيثَمه تأليف ابوبكر احمدبن ابىخيثمه (متوفى 279)، التاريخ عثمانبن سعيد دارِمى (متوفى 280)، و تاريخ وفاة الشيوخ الذين ادركهم البغوى از عبداللّهبن محمدبن عبدالعزيز بَغوى (متوفى 317)از كهنترين كتابهاى اين دستهاند. تواريخ محلى مانند تاريخالرَقّه از محمدبن سعيد قشيرى (متوفى 334)، تاريخ جرجان از حمزةبن يوسف سهمى* (متوفى 427) و تاريخ بغداد از خطيب بغدادى (متوفى 463) نيز در اين گروه جاى مىگيرند (نيز ← عبدالماجد غورى، 1428الف، ص 126ـ131، 252ـ271؛ شاذلى، ج 1، ص 47ـ48).ج ) كتب طبقات*، مشتمل بر ذكر دوره به دوره و طبقه به طبقه اسامى و احوال و روايات راويان كه خود اقسامى دارد. از مهمترين آنها اين موارد را مىتوان برشمرد: كتاب الطبقات الكبرى از ابنسعد (متوفى 230)، الطبقات از ابنخياط عُصفرى (متوفى 240)، طبقات الاسماء المفردة من الصحابة و التابعين و اصحابالحديث از احمدبن هارون بَرديجى (متوفى 301)، و الطبقات از احمدبن شعيب نَسائى (متوفى 303؛ براى آثار ديگر مشابه ← عبدالماجد غورى، 1428الف، ص 286ـ299؛ شاذلى، ج 1، ص 48).ه ) كتب ناظر به رفع ابهامها، اشتراكات و خطاهاى موجود در اسامى، كنيهها، القاب و نسبتهاى راويان كه انواع و اقسام فراوانى دارد. كثرت نامها و القاب و نسبتهاى راويان و تشابهات و ابهامات موجود در اينباره، با توجه به پراكندگى راويان در گستره قلمرو اسلامى، به نگارش آثار مختلفى در اين باب انجاميدهاست، مثلا، عبدالماجد غورى ( 1428الف، ص 327ـ 328) چهارده گونه از اين نوع تأليفات را برشمردهاست كه به مهمترين آنها اشاره مىشود :1. رفع ابهام از هويت راويان سند يا متن حديث. در اين كتابها، به بررسى و مشخصكردن هويت راويانى پرداخته مىشود كه هويت آنها در سند يا متن بعضى احاديث، ناشناخته يا مبهم است، اما در احاديث ديگر به نام آنها تصريح شدهاست. ظاهرآ، الغوامض و المهملات اثر عبدالغنىبن سعيد اَزْدى (متوفى 409) كهنترين تأليف از اين دست است؛ اما اثر بسيار مهم در معرفى مبهمات رجالى احاديث، كتاب الأسماء المبهمة فى الأنباء المحكمة از خطيب بغدادى است كه به ترتيب هجائى تنظيم شدهاست. از ديگر آثار اين گروه به كتاب غوامض الأسماء المبهمة الواقعة فى متون الأحاديث المسندة ابنبَشكُوال (متوفى 578)، ايضاحالإشكال از ابنقَيسرانى (متوفى 507)، و المستفاد من مُبهمات المتن و الإسناد ابنعراقى (متوفى 826) مىتوان اشاره كرد (براى تفصيل ← محمد كتّانى، ص 101ـ103؛ عبدالماجد غورى، 1428الف، ص 346ـ352).2. مشخص كردن اسم راويانى كه به كنيه شهرت دارند و كنيه افرادى كه به اسم مشهورند. اين كتابهاى رجالى چندان اهميت داشت كه در اين زمينه، و بهويژه درباره كنيه راويان، آثار فراوانى نگاشته شد؛ از كهنترين آنهاست: الكُنى از هشامبن محمد كَلبى (متوفى 204؛ ← ذهبى، 1401ـ1409، ج10، ص 102)؛ الاسامى و الكنى از احمدبن حنبل (متوفى 241)؛ الكنى از بخارى (متوفى 256)؛ الكنى از نَسائى (← همان، ج 7، ص 7)؛ الكنى و الاسماء از محمدبن محمدبن نيشابورى كرابيسى، كه ذهبى آن را با عنوان المُقْتنى فى سَرد الكُنى تلخيص و بر اساس حروف الفبا مرتب كردهاست (← محمد كتّانى، ص 101؛ عبدالماجد غورى، 1428الف، ص 17)، و الالقاب و الكنى از احمدبن عبدالرحمان شيرازى (متوفى 411؛ محمد كتّانى، ص100؛ براى مجموع اين آثار ← همان، ص 100ـ101؛ عبدالماجد غورى، 1428الف، ص 377ـ385).3. القاب يا اوصافى كه براى نشاندادن مقام رفيع يا نازل راوى به كار مىرود، بىآنكه اسم مشهور يا عَلَم آن فرد شده باشد. اين آثار، خود انواعى دارد كه از كهنترين آنها موارد زير را مىتوان برشمرد: مَنْ عُرِفَ بِلَقَبِهِ از ابنمَدينى (متوفى 234؛ ← ذهبى، 1401ـ1409، ج 11، ص 60)؛ فتحالباب فى الكنى و الالقاب از ابنمنده اصفهانى (متوفى 395)؛ مجمعالآداب فى معجم الاسماء و الالقاب از ابنفَرَضى (متوفى 403؛ محمد كتّانى، ص100)، كه بعدها ابنفُوَطى (متوفى 723) آن را با عنوان تلخيص مجمعالآداب فى معجمالالقاب لابنالفرضى خلاصه كرد؛ الكنى و الالقاب از حاكم نيشابورى (متوفى 405؛ ذهبى، 1401ـ1409، ج 22، ص 348). يكى از بهترين و كاملترين كتابها در اين زمينه كشفالنقاب عن الاسماء و الالقاب اثر ابنجوزى (متوفى 597) است كه ابنحجر عسقلانى (متوفى 825) آن را باعنوان نزهةالالباب فى الالقاب تلخيص كرده و مطالبى به آن افزوده، و شاگردش سَخاوى (متوفى 902) نيز به اثر او مطالبى افزوده و آن را عمدة الاصحاب فى معرفةالالقاب ناميدهاست (← سخاوى، 1415، ج 4، ص 222؛ محمد كتّانى، ص 101؛ محمد عبدالحى كتّانى، ج 2، ص 991؛ براى ديگر كتابها ← عبدالماجد غورى، 1428الف، ص 400ـ404).4. اَنساب (نسبتها) متضمن بيان مطالبى چون، قبيله، جد، شهر، حرفه و نظاير آنها كه راويان به آنها منسوباند. از كهنترين اين كتب اينهاست: الانساب از قاسمبن اصبغبن محمد قُرطُبى (متوفى 340؛ ← ذهبى، 1401ـ1409، ج 15، ص 463)؛ اقتباسالانوار و التماسالازهار فى انسابالصحابة و رواةالآثار از عبداللّهبن علىبن خلف رُشاطى (متوفى 542؛ حاجىخليفه، ج 1، ستون 134)؛ و مشتبهالنسبة از عبدالغنىبن سعيد ازدى. مشهورترين و مهمترين كتاب در اين زمينه كتاب الانساب عبدالكريمبن محمد سَمعانى (متوفى 562) است، كه ابناثير جَزَرى (متوفى 630) آن را باعنوان اللباب فى تهذيبالانساب تلخيص كردهاست (محمد كتّانى، ص 103ـ104؛ براى ديگر كتابها ← همان، ص 103ـ105؛ عبدالماجد غورى، 1428الف، ص 409ـ419).5. اسامى مشابه در نگارش و متفاوت در تلفظ (مؤتلَف و مختلَف). به تأليف اين آثار به سبب تداول بيشتر و لزوم تلفظ صحيح نام محدّثان بسيار توجه شدهاست. كهنترين اثر در اين زمينه تصحيفاتالمحدثين ابوهلال عسكرى (متوفى ح 400؛ ← عبدالماجد غورى، 1428الف، ص 448ـ449) است. كتاب المُؤتَلف و المُختَلف از دارقطنى، الإكمال از ابنماكولا (متوفى 475)، و ذيل آن با عنوان تكملة الإكمال از ابننقطه (متوفى 629) از ديگر آثار كهن و پرحجم در اين زمينه است. المشتبه فى الرجال أسمائِهم و أنسابِهم از ذهبى و تبصيرالمنتبه بتحريرالمشتبه ابنحجر عسقلانى از آثار متأخرتر اين گونه از كتابهاست (براى فهرست آثار مختلف با موضوع مختلف ← دارقطنى، ج 1، مقدمه موفقبن عبداللّه، ص 69ـ80؛ عبدالماجد غورى، 1428الف، ص 448ـ453).6. اسامىمشابه در نگارش و تلفظ كه بر افراد مختلف اطلاق شدهاند (مُتَّفَق و مُفتَرَق) و خود اقسامى دارد. نگاشتن آثارى درباره راويانى كه نام همسان دارند و به همين سبب شناخت هويت صحيح آنها دشوار است و گاهى ميان دو تن خلط يا يك راوى با دو عنوان معرفى مىشود، از صورتهاى ديگر رجالنويسى در ميان اهل سنّت است، كه با عنوان جمع و تفريق شناخته مىشود. اثر بسيار مشهور در اين موضوع، كتاب موضح أوهام الجمع و التفريق نوشته خطيب بغدادى است.و) آثار ناظر به رفع عيب و علتى پنهان ــ اغلب سندى وگاه متنى ــ در حديثى كه ظاهر آن صحيح و سالم مىنمايد (عللالحديث). از كهنترين آثار در اين زمينه به كتابها يا رسالههايى با عنوان كلى «العلل» از سفيانبن عُيَينه (متوفى 198)؛ يحيىبن سعيد قطّان (متوفى 233)؛ يحيىبن معين، و علل الحديث و معرفة الرجال از ابنمدينى بايد اشاره كرد (براى تفصيل ← شاذلى، ج 1، ص 50ـ51؛ عبدالماجد غورى، 1428ب، ج 2، ص 492ـ498؛ نيز ← عللالحديث*).ز) رجال كتابهاى خاص حديثى. به نظر مىرسد، تدوين جوامع حديثى رسمى و پذيرفتهشدن و رسميتيافتن آنها در جامعه اهل سنّت بر چگونگى تدوين كتابهاى رجالى تأثير بسيار نهاده باشد (مِزّى، ج 1، مقدمه بشار عوّاد معروف، ص 37). در ميان جوامع حديثى، بيش از همه دو كتاب صحيح محمدبن اسماعيل بخارى (متوفى 256) و صحيح مسلمبن حجّاج قشيرى (متوفى 261) اهميت بيشترى در شكلدهى و جهتدهى به تدوين رجالالحديث داشته و از همين رو آثار فراوانى در شناسايى رجال اين دو كتاب تدوين شدهاست. از آثارى كه در آنها رجال صحيح بخارى بررسى شدهاند به كتاب أسامى مَن رَوى عنهم محمدبن إسماعيل بخارى من مشايخه الذين ذكرهم فى جامعه الصحيح تأليف ابنعَدى، الهداية و الارشاد فى معرفة أهلالثقة و السداد ابونصر كلاباذى (متوفى 398) و كتاب التعديل و التجريح لمن روى عنه البخارى فى الصحيح ابوالوليد سليمانبن خلف باجى (متوفى 474)؛ و از آثارى كه رجال صحيح مسلم را بررسى مىكنند نيز به كتاب رجال صحيح مسلم از ابنمَنْجُوْيَه اصفهانى (متوفى 428) مىتوان اشاره كرد. برخى رجالنويسان بررسى دو صحيح مذكور را مبناى كار خود قرار دادهاند، مثلا حاكم نيشابورى در كتاب المدخل الى معرفةالصحيحين و ابنقيسرانى در كتاب الجمع بين رجالالصحيحين به بررسى راويان آن دو اثر پرداختهاند. حاكم نيشابورى در اين اثرش، موارد اشتراك صحيحين و موارد منحصر به فرد هر يك را بررسى كردهاست (← عبدالماجد غورى، 1428الف، ص 108). براى معرفى رجال يادشده در ديگر جوامع معتبر حديثى اهل سنّت ــچون سنن ابىداوود، جامع ترمذى و المُوَطَّأ مالكبنانس ــ نيز آثارى نگاشته شدهاست از جمله نهايةالسُّول فى رواة الستة الأصول سبط ابنالعجمى (متوفى 841) و كتابالتذكرة بمعرفة رجال الكتب العشرة محمدبن على علوى (متوفى 765).تمركز بر صحاح ستّه و گردآورى اطلاعات رجالى درباره راويان ذكرشده در سلسله اِسناد احاديث اين جوامع، از مسائلى بود كه محدّثان اهلسنّت به آن اهتمام جدّى داشتند. به عقيده بشار عوّاد معروف (مزّى، مقدمه، همانجا)، ابنعساكر (متوفى 571) نخستين كسى بوده كه در كتاب المعجم المشتمل على ذكر أسماء شيوخ الأئمة النَّبَل از شيوخ صاحبان صحاح سته در يكجا سخن گفتهاست. پس از او، عبدالغنىبن عبدالواحد جَمَّاعيلى حنبلى (متوفى 600) كتاب الكمال فى أسماء الرجال را در اين باب نوشت. تذهيبالتهذيب و الكاشف فى معرفة مَن له رواية فى الكتب الستة از شمسالدين ذهبى و تهذيبالتهذيب ابنحجر عسقلانى نيز در اين زمينه درخور اهميتاند. اما شاهكار رجالنگارى در اين زمينه بىگمان، تهذيبالكمال فى أسماءِالرجال* يوسفبن عبدالرحمان مزّى (متوفى 742) است كه مُغلطاىبن قليچ حنفى (متوفى 762) در إكمال تهذيب الكمال فى أسماء الرجال، آن را تكميل كردهاست (براى تفصيل ← عبدالماجد غورى، 1428الف، ص 106ـ120؛ شاذلى، ج 1، ص 51ـ52).ح) كتابهاى ناظر به پرسشهاى راجع به جرح و تعديل از مشايخ اين فن و پاسخهاى آنها (سؤالات). اهميت رجالشناسان برجسته و لزوم گردآورى آراى آنها در قرون چهارم و پنجم به شكلگيرى شيوه ديگرى از رجالنويسى به نام «سؤالات» انجاميد. در اين آثار، فردى از استاد و شيخى برجسته در حديث و جرح و تعديل درباره راويان گذشته يا معاصر و وثاقت و جايگاه رجالى آنها سؤالاتى مىپرسد و استاد به كوتاهى به آنها پاسخ مىدهد. اين شيوه يكى از متداولترين اشكال تدوين اطلاعات رجالى در قرون سوم تا ششم هجرى بوده و آثار چندى در اين خصوصتأليف شدهاست. از مشهورترين آنها كتاب سؤالات الحاكم النيسابورى للدارقطنى فى الجرح و التعديل است. شايد كتاب سؤالات ابنالمدينى ليحيىبن سعيد القطان (درباره اهميت اين اثر ← اكراماللّه امدادالحق، ص 267) و سؤالات ابنالجنيد لأبى زكريا يحيىبن معين نوشته ابراهيمبن عبداللّه خُتَلى (متوفى 260)، كهنترين نمونههاى موجود از اين دسته باشند (← عبدالماجد غورى، 1428الف، ص 121). اين آثار در نگارش تأليفات رجالى پس از خود اهميت خاصى داشتهاند و چون پرسشگر و پاسخدهنده عمومآ از برجستهترين عالمان حديث بودهاند، اين آثار همواره از منابع مهم و پرمراجعه بودهاند و در كتابهاى رجالى بعدى بدانها استناد شدهاست.

منابع : ابنحِبّان، كتاب الثقات، حيدرآباد، دكن 1393ـ 1403/ 1973ـ 1983، چاپ افست بيروت ]بىتا.[؛ همو، كتاب المجروحين من المحدثين و الضعفاء و المتروكين، چاپ محمود ابراهيم زايد، حلب 1395ـ 1396/1975ـ1976؛ ابنعَدى، الكامل فى ضعفاء الرجال، بيروت 1405/1985؛ اكراماللّه امدادالحق، الامام علىبن المدينى و منهجه فى نقد الرجال، بيروت 1413/1992؛ اسماعيل بغدادى، هدية العارفين، ج 1ـ2، در حاجىخليفه، ج 5ـ6؛ حاجىخليفه؛ محمدبن عبداللّه حاكم نيشابورى، كتاب معرفة علوم الحديث، چاپ سيد معظم حسين، حيدرآباد، دكن 1937، چاپ افست مدينه 1397/ 1977؛ علىبن عمر دارقطنى، المؤتلف و المختلف، چاپ موفقبن عبداللّه، بيروت1406/1986؛ محمدبن احمد ذهبى، سير اعلام النبلاء، چاپ شعيب ارنؤوط و ديگران، بيروت 1401ـ1409/ 1981ـ1988؛ همو، كتاب تذكرة الحفاظ، ]چاپ عبدالرحمانبن يحيى معلمى[، حيدرآباد، دكن 1376ـ1377/1956ـ1958، چاپ افست بيروت ]بىتا.[؛ عبداللّه رحيلى، الامام ابوالحسن الدارقطنى و آثاره العلمية، جده 1421/2000؛ خيرالدين زركلى، الاعلام، بيروت 1989؛ محمد زهرانى، علم الرجال : نشأته و تطوره من القرن الاول الى نهاية القرن التاسع، رياض 1427؛ زهير عثمان على نور، ابنعدى و منهجه فى كتاب الكامل فى ضعفاء الرجال، رياض 1418/1997؛ محمدبن عبدالرحمان سخاوى، الاعلان بالتوبيخ لمن ذمّ التاريخ، چاپ فرانتس روزنتال، بغداد 1382/1963؛ همو، فتح المغيث بشرح الفية الحديث للعراقى، چاپ علىحسين على، قاهره 1415/1995؛ اكرامى محمد محمد شاذلى، الضعفاء بين العقيلى و ابنعدى من خلال كتابيهما الضعفاء الكبير و الكامل فى ضعفاء الرجال: دراسة مقارنة، قاهره 1431/2010؛ سليمانبن احمد طبرانى، المعجم الاوسط، چاپ ابومعاذ طارقبن عوضاللّه، ]قاهره [1415ـ1416؛ عبدالماجد غورى، علم الرجال: تعريفه و كتبه، دمشق 1428الف؛ همو، موسوعة علوم الحديث و فنونه، بيروت 1428ب؛ محمدبن جعفر كتّانى، الرسالة المستطرفة لبيان مشهور كتب السنة المشرفة، كراچى 1379/1960؛ محمد عبدالحىبن عبدالكبير كتّانى، فهرس الفهارس و الاثبات، چاپ احسان عباس، بيروت 1402/1982؛ يوسفبن عبدالرحمان مِزّى، تهذيب الكمال فى اسماء الرجال، چاپ بشار عوّاد معروف، بيروت 1422/2002.

/ محمدكاظم رحمتى /

6) سير رجالنويسى شيعهدانش رجال شيعه و تدوين آثار رجالى از آغاز تا دوره معاصر به پنج مرحله تقسيمپذير است :

1) عصر بيان مبانى و اصول رجال. در اين عصر به دانشى منقّح براى ارزيابى صدور احاديث نياز چندانى احساس نمىشد. اما پديدههايى چون وضع حديث* و تعارض در روايات سبب شد تا ائمه اطهار براى شيعيان مبانى و اصول دستيابى به حديث صحيح را بيان كنند (براى مواردى از آن ← اعرجى، ص 157ـ160؛ نيز ← ادامه مقاله). اين تعاليم مقدمهاى شد براى پديدآمدن علم رجال در دورههاى بعد. بنابراين، عصر حضور معصومان، يعنى از سال 11 تا 260، «عصر تكوين معارف رجالى» در شيعه بود (← ساعدى، ص 202؛ سُمَيِّن، ص 53). براساس روايت سُلَيمبن قيس از اميرالمؤمنين عليهالسلام، پيشينه ارزيابى صدور حديث براساس نقد رجال به زمان حضرت على مىرسد. در آن روايت، امامعلى راويان حديث را به چهار دسته تقسيم كردهاند: راوى منافق (كذّاب و جاعل)، راوى كجفهم، راوىاى كه ناسخ را از منسوخ باز نمىشناسد، و راوى ثقه و حافظ و ضابط (← كلينى، ج 1، ص 62ـ 64؛ ابنبابويه، ج 1، ص 255ـ257).بنابر گزارشهاى باقىمانده از اين دوره، دغدغه احراز صحت صدور حديث از آغاز دوره حضور وجود داشته و همين موجب شدهاست اصحاب ائمه از ايشان رهنمود بخواهند و ايشان نيز ضمن برشمردن عوامل پيدايش تعارض در احاديث، روشها و معيارهاى مناسب را براى شناخت سره از ناسره تعليم دهند (براى تفصيل اين بحث ← ساعدى، ص 207ـ215؛ سميّن، ص 53ـ 62). به نوشته شيخ طوسى (1364ش، ج 1، ص 2)، جامعه شيعى از عصر حضور معصومان تا دوره خود او دچار تعارض در احاديث بودهاست. سؤالات اصحاب درباره روايات متعارض و پاسخهاى ائمه عليهمالسلام شاهدى بر اين مدعاست. در احاديث مشتمل بر معيارهاى رفع تعارض،كه به اخبار علاجيه مشهورند، روشهاى گوناگونى براى رفع تعارض ميان احاديث بيان شدهاست. از جمله اين روشها و مرجّحات، بررسى اوصافى است در راوى مانند عدالت، فقاهت و صداقت (براى اين احاديث ← حرّعاملى، 1416، ج 27، ص 106ـ124). اين روش پيوندى تنگاتنگ با مسائل دانش رجال دارد و علماى شيعه از آن در تكوين علم رجال بهره بردهاند.يكى ديگر از روشهاى ائمه تأييد و توثيق افراد خاص بود؛ ازجمله توثيقات خاص معصومان درباره راويانى مانند يونسبن عبدالرحمان (← كشّى، ص 485ـ486)، زكريابن آدم (همان، ص 595)، زُراره (همان، ص 136) و ابوبصير ليث مرادى (همانجا). عرضه آثار اصحاب بر امامان براى كسب نظر و رهنمود را نيز مىتوان در همين سياق توضيح داد.

2) عصر تدوين نخستين كتابهاى رجالى. ظاهرآ محدّثان شيعه در سده سوم، بررسيهاى رجالى احوال راويان و نگارش كتابهاى رجالى را ضرورى يافتند (← اعرجى، ص 174)، و در اين دوره، نخستين كتابهاى رجالى شيعه نگارش يافت. درباره نخستين اثر مكتوب رجالى شيعه اختلافنظر هست. آقابزرگ طهرانى (1403، ج10، ص 83؛ 1337ش، ستون 258) كتاب تسمية مَن شهد مع أميرالمؤمنين الجَمَل و الصِفّين و النهروان مِنالصحابة از عبيداللّهبن ابىرافع* را نخستين تأليف رجالى شيعه دانستهاست. با قبول اين نظر، مىتوان نتيجه گرفت كه كتابهاى رجالى از سالهاى نخست عصر امامان معصوم تأليف مىشدهاست؛ زيرا ابن ابىرافع، از ياران و اصحاب اميرمؤمنان است. اما چون اين كتاب بيشتر در عداد كتابهاى تراجم و مشتمل بر نام آن گروه از اصحاب حضرتعلى است كه در جنگهاى مهم ايشان شركت داشتند (همو، 1337ش، ستون 259)، آن را تأليف رجالى صرف نمىتوان شمرد (← رحمانستايش، ص10؛ سميّن، ص 63).به نظر مىرسد، اولين تأليف مستقل رجالى در شيعه، كتابالرجال عبداللّهبن جبلة* كِنانى (متوفى 219؛ ← آقابزرگ طهرانى، 1403، ج 2، ص 132؛ ساعدى، ص 216) باشد. ازاينرو، تاريخ تأليفات رجالى شيعه را به اواخر دوره حضور معصومان مىتوان رساند. بنابر بعضى گزارشها، علماى شيعه در فاصله ميان قرن سوم تا نيمه اول قرن پنجم، يعنى عصر تدوين اصول رجالى، 116 كتاب در دانش رجال شيعى تأليف كردهاند كه از آن ميان، 24 اثر در قرن سوم، 79 اثر در قرن چهارم و 13 اثر در قرن پنجم نوشته شدهاست (براى فهرستى از مهمترين آنها ← ساعدى، ص 216ـ222؛ براى فهرست كاملى از اين آثار ← رحمانستايش، ص 12ـ23؛ قس طلائيان، ص 13ـ59، بااندكى تفاوت). از آن آثار فقط اينها به دست ما رسيده يا به شيوههايى بازسازى شدهاست: رجال، تأليف احمدبن محمدبن خالد برقى* (متوفى 274 يا 280)، كه كتابالرجال (← نجاشى، ص76) و كتاب طبقاتالرجال (طوسى، 1420، ص 53) نيز ناميده شده و با عنوانهاى كتابالرجال، همراه خلاصةالاقوال علامه حلّى (تهران 1342ش)، و الطبقات (قم 1428/1386ش) چاپ شدهاست. اين كتاب مشتمل است بر فهرستى از اسامى راويان معصومان كه بهترتيب از اصحاب پيامبراكرم تا اصحاب امامحسن عسكرى تنظيم شدهاست (درباره اين كتاب ← رحمانستايش، ص 29ـ36)؛ كتابالرجال، اثر احمدبن محمد هَمْدانى كوفى مشهور به ابنعقده* (متوفى 333). شيخطوسى در مقدمه كتابالرجال خود (ص 17) آورده كه در بيان فهرست اسامى رجال حديث، كتابى جامعتر از كتاب ابنعقده درباره رجال امامصادق نيافتهاست (براى ديگر آثار رجالى ابنعقده ← ساعدى، ص 218ـ219)؛ كتاب ابوغالب احمدبن محمدبن محمد زُرارى* (متوفى 368)، كه باعنوانهاى رسالة أبىغالب الزُرارى إلى ابن ابنه فى ذكر آل أعيَن (قم 1411/1369ش) و رسالة آل أعين (اصفهان 1399) چاپ شده و مشتمل بر نامهاى است كه ابوغالب زُرارى در معرفى خود و بزرگان آل أعين*، از جمله زُرارةبن أعين (متوفى 150)، به نوهاش نوشتهاست. چون در اين كتاب مؤلف افزون بر معرفى راويان آل أعين، راويان مرتبط با خاندان أعين را نيز معرفى كرده و همچنين فهرستى از كتابهايى كه اجازه نقل آنها را داشته با ذكر مؤلف آن كتابها معرفى كرده، يكى از منابع رجالى و فهرستى شمرده شدهاست (درباره اين اثر ← سميّن، ص 96ـ99)؛ تكمله رساله ابوغالب زرارى، اثر ابوعبداللّه حسينبن عبيداللّه غضائرى (متوفى 411)، كه همراه رسالة أبىغالب الزرارى (قم 1411/1369ش) چاپ شدهاست؛ كتابالرجال، اثر احمدبن حسينبن عبيداللّه غَضائرى* (متوفى نيمه اول قرن پنجم). درباره مؤلف كتاب الرجال (قم 1422/1380ش) كه از آن با عنوان كتابالضعفاء نيز ياد شدهاست (← آقابزرگ طهرانى، 1403، ج 10، ص 81، 88)، اختلافنظر هست. اين كتاب هم به حسينبن عبيداللّه غضائرى و هم به فرزندش احمد منسوب است (در اين باره ← سبحانى، نورعلم، ش 3، ص 61ـ65؛ جلالى، ص 12ـ41؛ رحمانستايش، ص 37ـ38، 42ـ 46). به نوشته آقابزرگ طهرانى (1403، ج 10، ص 81) احمدبن طاووس حلّى (متوفى 673) الفاظ اين كتاب را بدون سندى كه به مؤلف برسد در اختيار داشت و آنها را در جامع رجالى خود، حلّالإشكال فى معرفةالرجال، آورد. كتاب حلّالإشكال امروزه در دست نيست و فقط دو گزيده از آن موجود است. حسنبن زينالدين عاملى (متوفى 1011) نسخهاى از اين كتاب را به خط مؤلف، كه در اختيار پدرش شهيدثانى بود (در اينباره ← مجلسى، ج 105، ص 153ـ:154 فقرهاى از اجازه كبيره شهيدثانى) در اختيار داشت و براساس آن كتاب التحرير الطاووسى را تدوين كرد. نسخه حلالاشكال پس از وى به دست عبداللّه شوشترى (متوفى 1021) رسيد. او نيز فقط عبارات كتاب منسوب به ابنغضائرى را از آن استخراج و به ترتيب الفبايى مرتب و در اثرى ديگر تدوين كرد. سپس، شاگردش عنايتاللّه قُهپائى* (زنده در 1016) آنچه استادش از كتاب حلالإشكال استخراج كرده بود، در كتاب خود مجمعالرجال ــ مشتمل بر مطالب اصول پنجگانه رجالى متقدم شيعى ــ نقل كرد (← آقابزرگ طهرانى، 1403، ج 3، ص 385ـ 386، ج 4، ص 288ـ289، پانويس، ج 7، ص 64ـ65، ج10، ص 87ـ89). آنچه امروزه از رجال ابنغضائرى در دسترس است، چكيده همه آثار برجاىمانده از اقوال رجالى اوست (درباره سير تاريخى انتقال كتاب و اعتبار آن ← همان، ج 4، ص 288، پانويس؛ سبحانى، نورعلم، ش 3، ص 59ـ60، 65ـ67، ش 4، ص 19ـ29؛ ابنغضائرى، مقدمه حسينىجلالى، ص 17ـ19)؛ كتاب رجال ابوعمرو محمدبن عمربن عبدالعزيز كَشّى* (متوفى نيمه اول قرن چهارم) كه از آن با عناوين مختلفى چون كتابالرجال (← نجاشى، ص 372؛ طوسى، 1415، ص440) و معرفةالرجال (ابنشهرآشوب، ج 2، ص 375، ج 3، ص 21، 288) ياد شدهاست. امروزه فقط تلخيص شيخطوسى از اين كتاب (← طوسى، 1420، ص451) با عنوان اختيار معرفةالرجال (مشهد 1348ش) در دست است (درباره ويژگيها، اعتبار و سرگذشت كتاب ← رجال كشّى*).

3) عصر تدوين اصول اوليه رجالى. تدوين نخستين آثار رجالى شيعه ــبه معناى دقيق اصطلاحى آن ــ به قرنهاى چهارم و پنجم برمىگردد و اين مرحله از مهمترين ادوار در تاريخ دانش رجال شيعه است (← اعرجى، ص 177). كتابهاى اين دوره بهسبب نزديكى به عصر راويان ائمه عليهمالسلام و اشتمال بر اطلاعات جامع و دقيق، منبع مطالعات رجالى شدند و بهدليل قدمت و اصالتشان اصول اوليه رجالى نام گرفتند (← رحمانستايش، ص 11، 25). اين اصول عبارتاند از إختيار معرفةالرجال، كتابالرجال و الفهرست هر سه تأليف محمدبن حسن طوسى* (متوفى 460)، و فهرست اسماء مصنّفىالشيعة مشهور به رجالالنجاشى تأليف ابوالعباس احمدبن علىبن احمد نجاشى (متوفى 450).كتابالرجال، اثر شيخطوسى، كه خود (1420، ص 448) از آن با عنوان كتابالرجال، مَن روى عن النبى صلّىاللّهعليهو آله و الأئمة الأِثَنْىعشر عليهمالسّلام و من تأخّر عنهم ياد كرده (قس همو، 1417، ص 241، با اندكى تفاوت)، مشتمل است بر معرفى اصحاب و راويان ائمه شيعه در سيزده باب. دوازده باب آن به اصحاب و راويان معصومان و يك باب آن با عنوان «بابُ مَن لَم يَرْوِ عن واحدٍ منهم عليهمالسلام» به راويانى كه بهصورت مستقيم از معصوم روايت نكردهاند اختصاص يافتهاست. اين كتاب براساس شيوه طبقاتنگارى تنظيم و نام راويان در هر باب به ترتيب الفبايى ذكر شدهاست و درمجموع 6429 راوى را در برمىگيرد (درباره اين اثر و خصوصيات آن ← رجال طوسى*). ديگر اثر رجالى شيخ طوسى الفهرست است. او خود اين عنوان را در متن كتاب (ص 447) ياد كردهاست. نجاشى (ص 403) نام كامل آن را فهرست كتبالشيعة و أسماءالمصنّفين آوردهاست. شيخطوسى در اين كتاب درباره بيش از 912 مؤلف شيعى سخن گفته و ذيل هر عنوان اطلاعاتى درباره آن شخص و تأليفاتش گزارش كردهاست. اين اطلاعات مشتمل است بر اطلاعات شرححالى، گزارش تأليفات، و طرق و اِسناد به صاحب تأليف (درباره اين اثر و خصوصيات آن ← خامنهاى، ص 403ـ412؛ رحمانستايش، ص 100ـ117؛ ربانى، ص 94ـ 102؛ فهرست طوسى).ديگر اثر پراهميت اين رجال نجاشى است. مؤلف خود (ص 211) آن را فهرست أسماء مصنّفى الشيعة نام نهادهاست و چنانكه از مقدمه مؤلف (ص 3) برمىآيد، او اين كتاب را در پاسخ كسانى نوشتهاست كه بر شيعه به بهانه نداشتن ميراث و شخصيتهاى علمى طعن مىزدند. كتاب نجاشى مشتمل بر 1269 عنوان است و به ترتيب الفبايى تنظيم شدهاست (درباره اين اثر و خصوصيات آن ← رجال نجاشى*).پس از اين دوره درخشان، تدوين اصول اوليه رجالى با دورهاى از فترت مواجه شد كه در آن نوآورى يا خيزش درخورى در تأليفات رجالى ديده نمىشود (← اعرجى، ص 181). بيشتر آثار اين دوره يا مستدرك و تكملهاند بر آثار پيشين، مانند فهرست اسماء علماءالشيعة و مُصَنِّفيهم اثر منتجبالدين رازى* (متوفى بعد از 585) و معالمالعلماء ابنشهرآشوب* مازندرانى (متوفى 588)، يا تلخيص يا تجميع آثار گذشته. همچنين در اين دوره، احمدبن موسىبن طاووس و محقق حلّى (متوفى 676) برخى تحليلهاى كتابشناختى را به تحليل رجالى بدل كردند. ابنطاووس حلالإشكال فى معرفةالرجال را نوشت كه فقط دو بخش از آن يعنى رجال ابنغضائرى و آنچه در التحرير الطاووسى آمده باقى ماندهاست. از مقدمه باقىمانده از اصل كتاب چنين بر مىآيد كه مؤلف در آن پنج كتاب إختيار معرفةالرجال، الفهرست و رجال شيخطوسى، الفهرست نجاشى و رجال ابنغضائرى را يكجا گردآورده بودهاست (← صاحب معالم، ص 4ـ5). محققحلّى هم با تأليف تلخيصالفهرست درواقع فهرست طوسى را كه هدف آن معرفى كتابهاى مصنفان شيعه بود به هيئت كتابى رجالى درآورد (عمادى حائرى، ص 40ـ41).در پايان اين دوره بايد از يحيىبن حسنبن بِطريق حلّى، مشهور به ابنبطريق* (متوفى 600)، ياد كرد كه كتابى رجالى باعنوان رجالالشيعة نگاشت (← آقابزرگ طهرانى، 1403، ج 10، ص 83؛ همو، 1337ش، ستون 502).

4) عصر تدوين اصول ثانويه رجالى. طلايهداران اين دوره دو تن از شاگردان حوزه حلّه يعنى حسنبن يوسفبن مطهر حلّى، مشهور به علامه حلّى* (متوفى 726)، و تقىالدين حسنبن علىبن داوود حلّى، مشهور به ابنداوود حلّى* (زنده تا 707)، بودند. كتابهاى رجالى اين دو تن كه مبتنى بر كتابهاى رجالى پيشين تأليف شد بهسبب داشتن سبكى نو و بعضى خصوصيات منحصربهفرد (← اعرجى، ص191)، به اصول ثانويه رجالى شهرت يافتهاست (← سبحانى، 1414، ص 122؛ رحمانستايش، ص 147). از ويژگيهاى عمومى اين دوره، رشد نقاديهاى رجالىِ راوىمحور، تكيه بر جرح و تعديل راويان و تأثير آن در درايةالحديث* شيعه، بهويژه تقسيمبندى چهارگانه حديث، و پىريزى اوليه قواعد عام رجالى بود (براى تفصيل اين ويژگيها ← سميّن، ص 173ـ176).كتاب اول كه اثر علامهحلّى است، خلاصةالأقوال فى معرفةالرجال نام دارد و مشتمل بر دو بخش و يك خاتمه است. بخش نخست شامل معرفى 1227 تن از راويان قابل اعتمادى است كه قبول روايت آنان نزد مصنف رجحان داشتهاست (← علامهحلّى، 1417، ص 44). بخش دوم مشتمل است بر نام 510 راوى كه روايت آنها از نظر علامه حلّى (همانجا) مطرود و متروك است يا او در قبول روايتشان توقف كردهاست. در خاتمه كتاب نيز فوايد دهگانه رجالى آمده كه متضمن مسائل متنوعى است؛ از قبيل بيان اسامى راويانى كه به كُنيه شهرت دارند، توضيحاتى در باب راويانى كه شيخطوسى آنها را در زمره مذمومين آوردهاست، بيان طريق شيخ طوسى در تهذيب و استبصار و ابنبابويه در كتاب من لايحضره الفقيه به يكايك راويان و ارزيابى آن، بيان طريق خود علامه حلّى به شيخ طوسى، ابنبابويه، كشّى و نجاشى (براى ويژگيهاى محتوايى و ساختارى كتاب ← اعرجى، ص 189ـ190؛ رحمانستايش، ص 152ـ 157؛ ربانى، ص 115ـ130). ديگر اثر رجالى علامهحلّى إيضاحالإشتباه فى أسماءالرواة است. در موضوع تعيين ضبط نامها علامه حلّى در اين كتاب مجموعآ به ضبط و تصحيح اسامى و كنيههاى 779 تن از راويان احاديث شيعه پرداخته كه پارهاى از آنها مكرر است (براى مقايسه انتقادى مندرجات اين كتاب با خلاصةالاقوال ← علامه حلّى، 1415، مقدمه حَسَّون، ص 18ـ21). علامه حلّى، بنا به گفته خودش (1417، همانجا)، اثر مفصّلترى در رجال با عنوان كشفالمقال فى معرفةالرجال نيز داشته كه مشتمل بر اقوالى درباره راويان و مصنّفان متقدم بوده و احوال متأخران و معاصران مؤلف نيز در آن بحث شدهاست. از اين كتاب امروزه اثرى در دست نيست (آقابزرگ طهرانى، 1403، ج 18، ص 62ـ63).عنوان كتاب ابنداوود حلّى الرجال است. اين كتاب دو بخش دارد: بخش اول، در بيان اسامى راويان ممدوح، موثق و مهمل و بخش دوم، در بيان اسامى راويان مجروح و مجهول (← ص 25). مؤلف در پايان هر بخش همچنين فوايدى رجالى آورده و در قسمتى با عنوان «التنبيهات» نيز نُه تنبيه ذكر كردهاست (براى ويژگيهاى محتوايى و ساختارى كتاب ← راضى، ص 20ـ31؛ اعرجى، ص 185ـ188؛ رحمانستايش، 163ـ169). ابنداوود در اين كتاب نام افراد و پدر و جدّ آنان را برحسب حروف الفبا تنظيم كرده كه در آثار رجالى شيعه تا آن زمان بىسابقه بودهاست (← مجلسى، ج 105، ص 153؛ حرّعاملى، 1362ش، قسم 2، ص 71). حواشى عالمان پس از ابنداوود بر رجال او (← آقابزرگ طهرانى، 1403، ج 6، ص 87، همو، 1337ش، ستون 196) نشانه اهميت اين اثر در دورههاى بعد است.

5) از عصر تدوين اصول ثانويه رجالى تا دوران معاصر. تأليفات متعدد رجالى اين دوره مشتمل است بر نگارش حواشى و تعليقات بر كتب رجالى پيشين و ترتيب و تنظيم و گزيدهنگارى و تلخيص آن كتابها. دو ويژگى منحصربهفرد اين دوره بدينقرار است: نخست اينكه در اين دوره به مشكلات مراجعه به منابع رجالى پيشين، بهويژه اصول اوليه و ثانويه رجالى، و نيز بازيابى اطلاعات توجه شد. در هر يك از كتابها و منابع پيشين، اطلاعات رجالى به شيوهاى خاص عرضه شده و به معدودى از راويان پرداخته شده بود كه استفاده از آنها را دشوار مىساخت. كوشش براى رفع اين دشواريها به تحولى اساسى در شيوه نگارش كتب رجالى انجاميد و كتابهايى با عنوان جوامع رجالى ظهور يافت. جوامع رجالى كتابهايى است كه اطلاعات در آنها صرفآ براساس ترتيب الفبايى نام راوى تنظيم شده بىآنكه اوصاف و ويژگيهاى راويان از جمله طبقه راوى، داشتن كتاب، جرح و تعديل و قيود ديگر لحاظ شود. چنانكه پيشتر اشاره شد، سرچشمه اين روش را در حلالإشكال ابنطاووس مىتوان ديد، اما اوج شكوفايى و نضج كامل تأليف جوامع به دوره بعد از نگارش اصول ثانويه رجالى برمىگردد. اهم اين جوامع رجالى عبارتاند از: مجمعالرجال فى علمالرجال زكىالدين عنايتاللّه قُهپائى (قم 1364ش)؛ حاوىالأقوال فى معرفةالرجال شيخعبدالنبى جزائرى (متوفى 1021؛ قم 1418) نخستين كتاب رجالى شيعه كه راويان به ترتيب تقسيم چهارگانه حديث در آن ذكر شدهاند (← آقابزرگ طهرانى، 1337ش، ستون251)؛ منهجالمقال فى تحقيق احوالالرجال مشهور به رجال كبير اثر محمدبن علىبن ابراهيم استرآبادى (متوفى 1028؛ تهران 1302)؛ نقدالرجال سيدمصطفى تفرشى (قم 1418)؛ جامعالرواة* محمدبن على اردبيلى (متوفى 1101؛ تهران 1331 و قم 1433)؛ جامعالمقال فى معرفةالرواة و الرجال و خلاصه آن باعنوان ملخّصالمقال فى أحوالالرجال هر دو از سيدعبداللّه شُبَّر (متوفى 1242؛ ← همان، ستون 239)؛ تنقيحالمقال* فى علمالرجال اثر عبداللّه مامقانى (متوفى 1351؛ نجف 1349ـ1352)؛ ترتيبالأسانيد از حاجآقاحسين طباطبائى بروجردى* (متوفى 1380؛ مشهد 1413ـ1414)، درباره كتب اربعه و برخى آثار ديگر حديثى؛ الجامع فى الرجال (قم 1394) اثر موسى زنجانى؛ معجم رجالالحديث* سيدابوالقاسم خويى (متوفى 1413؛ نجف 1413)؛ و قاموسالرجال* محمدتقى شوشترى (متوفى 1415؛ قم 1410؛ براى اطلاعات تفصيلى درباره اين آثار علاوه بر مدخلهاى مرتبط ← اعرجى، ص 195ـ209؛ رحمانستايش، ص 180ـ249؛ ربانى، ص 149ـ294؛ درباره مبانى رجالى و روش هريك از اين مؤلفان ← ربانى، ص 149ـ355؛ نيز ← ادامه مقاله).ديگر ويژگىتأليفات اين دوره نگارش كتابهاى رجالى تحقيقى است. در اين آثار، مؤلفان اهدافى چون بيان نكاتى كه در پژوهشهاى رجالى خود به آن رسيدهاند، ذكر نكات كلى و عمومى كه حكم قاعده و قانون را يافتهاند، بحث از اصطلاحات و الفاظ رجاليان و مسائل ديگر را دنبال كردهاند. فوائد وحيدبهبهانى (متوفى 1205؛ قم 1404، چاپشده در خاتمه رجال خاقانى)، جامعالمقال فيما يتعلّق باحوالالحديث و الرجال فخرالدين طُرَيحى (متوفى 1085؛ تهران ]بىتا.[)، رساله عديمةالنظير فى احوال ابىبصير از مهدىبن حسن موسوى خوانسارى (متوفى 1246)، توضيحالمقال فى علمالرجال حاجملاعلى كَنى (متوفى 1306؛ قم 1421)، هدايةالمحدّثين إلى طريقةالمحمّدين مشهور به المشتركات محمدامين كاظمى (زنده در 1118؛ قم 1405)، الرسائل الرجالية ابوالمعالى محمدبن محمد ابراهيم كلباسى (متوفى 1315؛ قم 1422)، سماءالمقال فى علمالرجال ابوالهدى كلباسى (متوفى 1356؛ قم 1419) و كليات فى علمالرجال جعفر سبحانى (قم 1414) از مهمترين كتابهاى رجالى تحقيقى است.بنابر يك پژوهش، شمار مجموع كتابهاى رجالى شيعه از آغاز تا عصر حاضر 688 اثر است (← طلائيان، ص 13ـ300) كه به شيوههاى مختلفى تأليف شدهاند.

شيوهها و سبكهاى نگارش رجالى

1. تأليف براساس طبقات. نخستين و شايد قديمترين شيوه نگارش آثار رجالى در نزد شيعيان، تأليف بر اساس طبقات بودهاست (← طبقات*). در اين شيوه، راويان هر امام در فصلى جداگانه و گاهى با ترتيب الفبايى معرفى مىشوند و نام كسانى كه از هيچ امامى روايت نكردهاند، در بابى خاص درج مىشود. هرچند، اين شيوه طبقاتنگارى راويان به ترتيب اصحاب پيامبر و امامان مبتنى بر ملاك عمومىِ زمان است، با روش مشابه ميان اهل سنّت تفاوت دارد و منحصر به شيعه است. رجال برقى، رجال شيخطوسى و ظاهرآ اصل رجال كَشّى (← سميّن، ص 104) به اين شيوه نگاشته شدهاند.در كتابهايى كه در قرون متأخر نوشته شدهاند، طبقات راويان تا زمان مؤلفان اين نوع كتابها ذكر شدهاست، از جمله در كتاب طرائفالمقال فى معرفة طبقاتالرجال سيدعلىاصغربن محمدشفيع جاپلقى بروجردى (متوفى 1313ش؛ قم 1410).

2. تأليف براساس فهرستنگارى. در اين شيوه كهن، نام مؤلفان كتب مبناى نگارش قرار مىگيرد و مقصود نويسندگان اين آثار عرضه فهرستى از نام صاحبان كتابها و راويان آنها و در مواردى، داورى رجالى درباره آنهاست.كتابهاى فهرست با هدف شناسايى و شناساندن منابع حديثى، بررسى و بيان حجيت آنها و معرفى نسخههايشان، درواقع مكمل كتابهاى رجالى به شمار مىروند. نگارش كتابهاى «فهرست اصول و مصنّفات» در ميان شيعه از اواخر سده سوم رونق داشتهاست (← نجاشى، ص 15، ش 14، ص 49، ش 102، ص 244، ش 640). براساس گزارشهاى موجود، عالمانى همچون حُميدبن زياد دهقان كوفى (متوفى 310؛ ← همان، ص 232، ش 615)، ابنبُطّه قمى (همان، ص 77، ش 182، ص 190، ش 507)، محمدبن حسنبن احمدبن وَليد (متوفى 343؛ همان، ص 33، ش 71)، شيخصدوق (متوفى 381؛ طوسى، 1420، ص 201)، حسينبن حسنبن بابويه (نجاشى، ص 167)، احمدبن حسين غضائرى (طوسى، 1420، ص 2) و احمدبن عبدالواحدبن عَبدون بَزّاز (متوفى 423؛ همان، ص 13) صاحب كتاب فهرست بودهاند، اما امروزه هيچيك از آنها در دسترس نيستند. مهمترين فهرستهاى موجود از آنِ نجاشى و شيخطوسى است (براى تفصيل ← فهرست*).

3. تأليف براساس نام راويان. شيوه مرسوم ديگر در تدوين آثار رجالى شيعه تأليف براساس نام راويان است. در اين شيوه، نامها به ترتيب حروف اول، دوم و سوم و گاهى تا آخرين حرف هر نام مرتب مىشوند. گاهى اين ترتيب در نام پدر و جدّ و نَسَب هم رعايت شدهاست. پس از نامها، در فصلهاى جداگانه، كُنيهها (باب الكُنى) و پس از آن القاب و سپس راويان زن معرفى مىشوند. اين ترتيب بيشتر در جوامع رجالى ديده مىشود و براى نمونه به منهجالمقال فى تحقيق أحوالالرجال ميرزامحمد استرآبادى و نقدالرجال سيدمصطفى تفرشى و در دورههاى معاصر به مستدرك علم رجالالحديث على نمازى شاهرودى (متوفى 1405؛ تهران 1412) و معجم رجالالحديث سيد ابوالقاسم خويى مىتوان اشاره كرد. گاهى برخى مؤلفان به شيوههاى خاص ديگرى اعمال سليقه كرده و اين تنظيم و ترتيب را كمى تغيير دادهاند. براى نمونه، نام «أحمد» را، به احترام نام پيامبر صلىاللّهعليهوآلهوسلم، بر ديگر نامهاى باب «همزه» مقدّم داشته و پس از آن «ابراهيم» و «اسماعيل» و سپس ديگر اسامى را ذكر كردهاند. همچنين برخى مؤلفان القاب و نام زنان را در اثناى ديگر نامها به ترتيب الفبايى آورده و فصلى جدا را به آنها اختصاص ندادهاند (رحمانستايش، ص 6ـ7).

4. تأليف براساس جرح و تعديل. در اين شيوه، جرح و تعديل راويان اساس تأليف است. در اين آثار راويان قابل اعتماد و كسانى كه روايت آنها قابل اعتماد نيست، در دو بخش جداگانه ذكر مىشوند. خلاصةالأقوال علامه حلّى و كتابالرجال ابنداوود حلّى از برجستهترين نمونههاى اين سبك نگارشاند. اين نوع از دشوارترين انواع تأليف رجالى است (← همان، ص 7ـ8).

5. تأليف براساس نتايج حاصل از تحقيقات و پژوهشهاى رجالى. در دورههاى متأخر، سبكى ديگر در نگارش آثار رجالى پديد آمده كه بر نتايج حاصل از تحقيقات و پژوهشهاى رجالى مبتنى است. در اين نوع تأليفات قواعد، فوائد و ضوابط كلى دانش رجال بيان و نكات و مباحث رجالىحاصل از تحقيق و بررسيها مطرح مىشود. اين گروه مشتمل بر سه گونه است : فوايدنگارى، مانند جامعالمقال فيما يتعلّق بأحوالالحديث و الرجال فخرالدين طريحى (تهران ]بىتا.[)، الفوائد الرجالية وحيدبهبهانى (قم 1410)، رجال سيدمهدى بحرالعلوم (متوفى 1212) مشهور به الفوائد الرجالية (تهران 1363ش) و اثر فرزندش سيدرضا (متوفى 1253) با عنوان الفوائد الرجالية (← آقابزرگ طهرانى، 1337ش، ستون 177ـ178؛ همو، 1403، ج 16، ص 338)، عُدّةالرجال سيدمحسن أعرجى (متوفى 1227؛ قم 1415)، الفوائد الرجالية مهدى كجورى شيرازى (متوفى 1293؛ قم 1423/1381ش)، بهجةالآمال فى شرح زبدةالمقال اثر ملاعلى عَليارى تبريزى (متوفى 1327؛ قم 1327)؛ قواعدنگارى، مانند توضيحالمقال فى علمالرجال از حاج ملاعلى كنى (قم 1421/1379ش)، نتيجةالمقال فى علمالرجال اثر محمدحسن مازندرانى بارفروشى (متوفى 1345؛ قم 1432/1390ش)، الفوائد الرجالية من تنقيحالمقال عبداللّه مامقانى (قم1431/1389ش)، سماءالمقال فى علمالرجال اثر ابوالهدى كلباسى (قم 1422)، لُبّاللباب فى علمالرجال ملامحمدجعفر شريعتمدار استرآبادى (متوفى 1263؛ تهران 1388ش)، بحوث فى فقهالرجال از سيدعلى مكى عاملى تقريرات درس سيدعلى فانى (متوفى 1409؛ بيروت 1414/1994)، دروس تمهيدية فى القواعد الرجالية (قم 1428/2007) اثر باقر ايروانى و بحوث فى مبانى علمالرجال (قم 1426) تقريرات درس شيخمحمد سَنَد؛ تكنگارى، همانند هدايةالمحدثين إلى طريقةالمحمدين ملامحمدامين كاظمى (قم 1405)، الرسائل الرجالية سيدمحمدباقر موسوى شفتى (متوفى 1260؛ اصفهان 1417) مشتمل بر بيست رساله، و الرسائل الرجالية اثر ابوالمعالى كلباسى (قم 1422) مشتمل بر چندين رساله (براى گزارشى درباره اين آثار ← رحمانستايش، ص 251ـ279؛ سميّن، ص 336ـ429).

6. منظومههاى رجالى. شمارى از رجاليان شيعى آثار خود را در قالب اُرجوزههايى تدوين كردهاند كه براى به خاطرسپردن مناسب باشد. ازجمله آنها مىتوان به اين موارد اشاره كرد : أرجوزة فىالرجال سيداحمدبن محمد عطار بغدادى (متوفى 1215؛ ← آقابزرگ طهرانى، 1337ش، ستون 68؛ همو، 1403، ج 1، ص 473)، نخبةالمقال فى علمالرجال يا زبدةالمقال فى علمالرجال سيدحسينبن محمدرضا بروجردى* (متوفى 1276) و تكمله آن با عنوان منتهىالآمال فى تتميم زبدةالمقال از علىبن عبداللّه عليارى (← همو، 1403، ج 12، ص 34)، منظومه رجالى عبدالرحيمبن محمدعلى تسترى (متوفى 1313) كه در پايان منظومه اصول فقهىاش نتيجةالأنظار جاى گرفته (همو، 1337ش، ستون 227)، أرجوزة عدّةالخلف فى عدةالسلف از شيخمحمدعلى بروجردى (متوفى 1328؛ همو، 1403، ج 15، ص 228)، منظومة فىالرجال سيدعبدالحسين آل كمّونة (متوفى 1336؛ همو، 1337ش، ستون 218ـ219) و منظومه درباره اصحاب اجماع و منظومة فىالرجال از منيرالدين بروجردى (متوفى 1341؛ همان، ستون 465).

7. كتابهاى آموزشى. در نيم قرن اخير با راهيافتن علوم اسلامى به دانشگاهها و تأسيس دانشكدهها و مؤسساتى براى تدريس علوم اسلامى و همگام با تحولاتى كه در نحوه آموزش در حوزههاى علميه به وجود آمده، در بيشتر رشتههاى علوم اسلامى متون آموزشى متعددى تأليف شدهاست. اين تحول از جمله در علم رجال كه متون آموزشى آن بسيار كمتر از رشتههاى ديگر بود درخور توجه است. در اين زمينه كتابهاى اصول علمالرجال اثر عبدالهادى فضلى (بيروت 1416)، كليات فى علمالرجال اثر جعفر سبحانى (قم 1410)، دانش رجالالحديث اثر محمدحسن ربانى (مشهد 1362ش) و آشنايى با كتب رجالى شيعه اثر محمدكاظم رحمانستايش (تهران 1385ش) درخور ذكرند.

منابع : آقابزرگ طهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، چاپ علىنقى منزوى و احمد منزوى، بيروت 1403/1983؛ همو، مُصَفَّى المَقال فى مُصنّفى علم الرجال، چاپ احمد منزوى، تهران 1337ش؛ ابنبابويه، كتابالخصال، چاپ علىاكبر غفارى، قم 1362ش؛ ابنداوود حلّى، كتابالرجال، چاپ محمدصادق آل بحرالعلوم، نجف 1392/1972، چاپ افست قم ]بىتا.[؛ ابنشهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، نجف 1956؛ ابنغضائرى، الرجال لابن الغضائرى، چاپ محمدرضا حسينى جلالى، قم 1422؛ زهير اعرجى، «تاريخ النظرية الرجالية فى المدرسة الامامية»، تراثنا، سال 23، ش 1 و 2 (محرّم ـ جمادىالآخره 1428)؛ مهدى جلالى، «جستارى در باب نسبت كتاب الضعفاء به ابنغضائرى»، مطالعات اسلامى، ش 68 (تابستان 1384)؛ محمدبن حسن حرّعاملى، املالآمل، چاپ احمد حسينى، بغداد ?] 1385[، چاپ افست قم 1362ش؛ همو، تفصيل وسائلالشيعة الى تحصيل مسائلالشريعة، قم 1416؛ على خامنهاى، «چهار كتاب اصلى علم رجال»، در يادنامه علامه امينى: مجموعه مقالات تحقيقى، بهاهتمام جعفر شهيدى و محمدرضا حكيمى، تهران: مؤسسه انجام كتاب، 1361ش؛ عبدالحميد راضى، «من مراجع علم الرجال عند الامامية: كتاب الرجال لابنداود»، البلاغ، سال 6، ش 4 (1396)؛ محمدحسن ربانى، سبكشناسى دانش رجال الحديث، قم 1385ش؛ محمدكاظم رحمانستايش، آشنايى با كتب رجالى شيعه، تهران 1385ش؛ حسين ساعدى، «نشأة علم الرجال و تطوره»، الفكر الاسلامى، ش 26 (شوال ـ ذيحجه 1421)؛ جعفر سبحانى، «تحقيقى پيرامون رجال ابنغضائرى»، نور علم، دوره 2، ش 3 (ارديبهشت 1365)، دوره 2، ش 4 (تير 1365)؛ همو، كليات فى علم الرجال، قم 1414؛ احمد سُمَيِّن، دروس تمهيديّة فى تاريخ علم الرجال عند الامامية، تقريرآ لمحاضرات حيدر حبّاللّه، ]بىجا[: دارالفقه الاسلامى المعاصر، 1433/2012؛ حسنبن زينالدين صاحب معالم، التحرير الطاووسى، چاپ فاضل جواهرى، قم 1411؛ رسولطلائيان، مأخذشناسى رجال شيعه، قم 1381ش؛ محمدبن حسن طوسى، تهذيب الاحكام، چاپ حسن موسوىخرسان، بيروت 1401/ 1981؛ همو، رجالالطوسى، چاپ جواد قيومى اصفهانى، قم 1415؛ همو، الفهرست، چاپ جواد قيومى اصفهانى، قم 1417؛ همو، فهرست كتب الشيعة و اصولهم و اسماء المصنفى و اصحاب الاصول، چاپ عبدالعزيز طباطبائى، قم 1420؛ حسنبن يوسف علامه حلّى، ايضاح الاشتباه، چاپ محمد حسّون، قم 1415؛ همو، خلاصة الاقوال فىمعرفة الرجال، چاپ جواد قيومى اصفهانى، ]قم [1417؛ محمد عمادىحائرى، بازسازى متون كهن حديث شيعه: روش، تحليل، نمونه، تهران 1388ش؛ محمدبن عمر كشّى، اختيار معرفة الرجال، ]تلخيص [محمدبن حسن طوسى، چاپ حسن مصطفوى، مشهد 1348ش؛ كلينى (بيروت)؛ مجلسى؛ نجاشى.

/ حميد باقرى /

[1] . Goldziher[2] . Schacht[3] . Juynboll[4] . Brown

نظر شما
مولفان
اسماعیل باغستانی؛ محسن معینی؛ سعید شفیعی؛ محمد کاظم رحمتی؛ حمید باقری ,
گروه
قرآن و حدیث ,
رده موضوعی
جلد 19
تاریخ 93
وضعیت چاپ
  • چاپ شده