دار ← خانه

معرف

دار ← خانه#
متن
دار ← خانهNNNNدارا/ داراب، نام دو پادشاه از سلسلة نیمه‌تاریخی کیانیان*. داراب یا به اختصار دارا، شکل غیررسمی داریوش است. این واژه در فارسی میانه به صورت داراو آمده است (← نیبرگ ، بخش 2، ص 58). در برخی منابع اسلامی، وجه تسمیة عامیانه‌ای برای نام داراب ذکر شده است (← ادامة مقاله). پادشاه اول که در اکثر منابع داراب خوانده شده، گاهی نیز دارا نامیده شده است (← طبری، ج 1، ص 569؛ ثعالبی، ص 394). پادشاه دوم هم در بسیاری از منابع اسلامی (برای نمونه ← دینوری، ص 30ـ32؛ مقدسی، ج 3، ص 152) و ادبیات پهلوی (مثلاً ← بندهش، ص 156) دارا و گاه داراب (← طبری؛ ثعالبی، همانجاها؛ فردوسی، دفتر5، ص 526 و پانویس 2) نام گرفته است. بیغمی (ج 1، ص 9) قهرمان اثر خود را که فرزند داراب پسر بهمن کیانی است، فیروزشاه نامیده است.تاریخ پادشاهان کیانی و هخامنشی به سبب وجود برخی مشابهتها، از جمله تشابه نام ویشتاسب/ گشتاسب (پادشاه معاصر زردشت) با پدر داریوش اول، خلط شده است. به گفتة کریستن‌سن (ص 212)، مورخان ساسانی به عمد پیوندی نژادی بین پادشاهان کیانی و ساسانی برقرار کرده‌اند. ازهمین‌رو، در برخی منابع، برای بهمن کیانی (فرزند ویشتاسپ) پسری به نام ساسان ذکر شده که نیای سلسله ساسانیان است (← بندهش، ص 151؛ دینوری، ص 27؛ طبری، ج 1، ص 568). در نتیجه این آمیختگی تاریخی، بهمن کیانی، اردشیر نامیده شده و مانند اردشیر هخامنشی لقب درازدست گرفته است و داریوش اول یا دوم هخامنشی، داراب/ دارا و داریوش سوم، داراب/ دارا یا دارای دارایان خوانده شده‌اند (صفا، ص 211).زندگی این دو دارا که تاحد زیادی با افسانه آمیخته است، موجب خلق آثاری در ادبیات فارسی از جمله داراب‌نامه و اسکندرنامه شده و الهام‌بخش شاعران نیز بوده است (← محجوب، ج2، ص686ـ688؛ برای نمونه ← حافظ، ص262). ظاهراً در دورة پیش از اسلام نیز داستان داراب رواج داشته، زیرا ابن‌ندیم (ص 364) به کتابی به نام دارا و الصنم‌الذهب (دارا و بت‌زرین) اشاره کرده است (نیز ← کریستن‌سن، ص 151). شایان ذکر است که از ماجراهای بهمن، هما، داراب، دارا و اسکندر در اوستا ذکری نشده است و ظاهراً اینها بعدها به مجموعه روایات سنّتی اضافه شده‌اند (بهار، ص 92).دارای اول (در منابع اسلامی: دارای اکبر یا دارای بزرگ)، نوة یا پسر بهمن و مادرش هما (خُمانی) چهرآزاد، دختر بهمن، بود. دربارة اینکه پدر دارا چه کسی بوده است، مورخان اختلاف دارند. در بندهش (ص 156) او دارای چهرآزادان یعنی دارا فرزند چهرآزاد خوانده شده و در بیشتر منابع اسلامی ذکر شده که بهمن با دخترش (هما) ازدواج کرده و دارا ثمرة این ازدواج بوده است (← دینوری، همانجا؛ طبری، ج 1، ص 569؛ مقدسی، ج 3، ص150؛ فردوسی، دفتر5، ص 483). بهمن دو پسر به نامهای ساسان و دارا داشت. ساسان رغبتی به پادشاهی نداشت و چون دارا کوچک بود، پادشاهی به هما دختر بزرگ بهمن رسید (مسعودی، مروج، ج 1، ص 273؛ ابن‌بلخی، ص 54). به روایت طرسوسی (ج 1، ص 6)، هما دختر پادشاه مصر و همسر بهمن بود، هرچند او در برخی از صفحات همین کتاب وی را همای بنت اردشیر خوانده است (← ج 1، ص 52، 56ـ57).به روایت مشهور، هنگام مرگ بهمن، هما باردار بود و بهمن وصیت کرد که پس از او هما سلطنت کند و وقتی فرزند هما به سی سالگی رسید، حکومت را به او واگذارد. پس از مرگ بهمن و تولد نوزاد، هما که نمی‌خواست سلطنت را از دست بدهد، گوهری به بازوی کودک بست و وی را با مقداری جواهر در صندوقی گذاشت و به رود سپرد. این رود را در منابع، به اختلاف، اصطخر، بلخ، کر، فرات یا دجله ذکر کرده‌اند. صندوق را مردی رختشور یا آسیابان پیدا کرد و چون او و همسرش فرزند خود را از دست داده بودند، از کودک نگهداری کردند، و چون نوزاد را در آب و میان شاخ و برگ درختان پیدا کرده بودند، او را داراب نامیدند (← طبری، ج 1، ص 569ـ570؛ بلعمی، ج 2، ص 689؛ ثعالبی، ص 392، 394؛ قس مقدسی، همانجا). به روایت فردوسی (دفتر5، ص 494ـ512)، داراب رشد کرد و چون پیشة پدرخوانده‌اش را نمی‌پسندید، به آموختن سواد و سوارکاری و تیراندازی پرداخت. او به‌تدریج متوجه شد که به پدر و مادرخوانده‌اش شباهتی ندارد، بنابراین با ترفندی آنان را وادار کرد داستان زندگی‌اش را شرح دهند. آنگاه به سپاه ایران پیوست و در مقابله با رومیان، دلاوریهای بسیار کرد. رَشنَواد، فرمانده سپاه، به داستان داراب پی برد و گوهر گران‌بهایی را که هما به بازوی داراب بسته بود، به همراه نامه‌ای برای او فرستاد. پس از مراجعت سپاه، هما تاج شاهی را بر سر داراب گذاشت و او را پادشاه اعلام کرد. روایت طرسوسی از این داستان متفاوت است. به نوشتة وی (ج 1، ص 15ـ26)، داراب از نزد پدرخوانده و مادرخوانده‌اش گریخت و پس از اتفاقاتی، سرانجام هما وی را شناخت و پادشاهی را به او سپرد، اما درباریان نپذیرفتند و او ناچار سرزمین مادری‌اش را ترک کرد. در روایتی دیگر، هما خود شرح‌حال داراب را می‌پرسد و با دیدن گوهر ذکرشده، وی را می‌شناسد (مقدسی، ج 3، ص 151ـ152؛ ثعالبی، ص 396؛ قس بلعمی، ج 2، ص 690ـ691).داراب دوازده سال حکومت کرد. وی را پادشاهی عادل ذکر کرده‌اند که مقر حکومتش در بابِل بود. او آتشکده‌ها و شهرهایی احداث کرد، از جمله دارابگرد در فارس (← بندهش، همانجا؛ طبری، ج1، ص572؛ مسعودی، مروج، همانجا؛ حمزه اصفهانی، ص 17؛ قس بلعمی، ج 2، ص 691ـ692). برخی مورخان ایجاد چاپارخانه را به داراب منسوب کرده‌اند (← طبری، همانجا؛ حمزه اصفهانی، ص 38؛ ابن‌بلخی، ص 55).براساس شاهنامة فردوسی (دفتر5، ص 517ـ518) و داراب‌نامة طرسوسی (ج 1، ص 360ـ364)، در دورة حکومت داراب، عربها به ایران حمله کردند اما شکست خوردند. داراب همچنین بر فیلقوس/ فیلیپوس، پادشاه روم (مقدونیه)، پیروز شد و وی را خراجگزار خود کرد. همچنین دختر وی، ناهید، را به همسری گرفت (← ثعالبی، ص 399؛ فردوسی، دفتر5، ص 521؛ قس طبری، ج 1، ص 574، که نام دختر را هلای ذکر کرده؛ طرسوسی، ج 1، مقدمة صفا، ص هژده: وی را المفید (اولمپید) خوانده است)، اما داراب همسرش را که باردار بود، به سبب بوی بد دهانش به روم برگرداند. فیلقوس نوه‌اش را اسکندر* نامید و او را فرزند خود خواند. همسر دیگر داراب نیز پسری به دنیا آورد که وی را دارا نامید (طبری، ج 1، ص 574ـ575؛ ثعالبی، ص 399ـ400؛ فردوسی، دفتر5، ص 523ـ525؛ ابوریحان بیرونی، ص 37). چنان‌که مشهود است، بنابه این روایت، اسکندر مقدونی فرزند داراب و از نژاد ایرانی و وارث حکومت ایران شناخته شده است و درنتیجه، سلطة او بر ایران چیرگی بیگانه محسوب نمی‌شود (← طرسوسی، ج 1، ص 450).دارای دوم (در منابع اسلامی: دارای اصغر یا دارای کوچک)، فرزند دارای اول. برخی مادر وی را ماهیاهند دختر هزارمرد دانسته‌اند (← طبری، ج 1، ص 572؛ بلعمی، ج 2، ص 708؛ قس د. ایرانیکا، ذیل مادّه: ماه‌ناهید دختر هَزامَرد). طرسوسی (ج 1، ص 106ـ107) مادر دارا را طَمروسیه دختر فَصطَلیقون (فصطبیقون، پادشاه خطرش، یکی از جزایر یونان) ذکر کرده است.در دورة حکومت دارا، دولتهای دور و نزدیک از جمله روم (مقدونیه)، به ایران خراج می‌پرداختند. پس از مرگ فیلقوس، اسکندر روی کار آمد و پرداخت خراج به ایران را متوقف کرد و همین زمینه‌ساز جنگ دارا و اسکندر شد (بندهش، ص 140؛ قس ابن‌بلخی، ص 56، که کینه‌توزی رشتن، وزیر دارا، و همدستی وی با اسکندر را سبب جنگ دانسته است). دارا نامه‌ای برای اسکندر فرستاد و از او خراج خواست، اما اسکندر پاسخ وی را به تندی داد (طبری، ج 1، ص 573ـ574؛ ثعالبی، ص 403ـ404؛ قس مقدسی، ج 3، ص 153، که نوشته است اسکندر از نپرداختن خراج پشیمان شد و از دارا پوزش خواست. دارا هم دخترش را به او داد). دارا گوی و چوگان و پیمانه‌ای کنجد برای اسکندر فرستاد. به این معنا که اسکندر کودک است و باید با گوی و چوگان بازی کند. پیمانة کنجد هم نشانه‌ای از شمار کثیر سپاهیان ایران بود. اسکندر نیز با نامه و کیسه‌ای خردل پاسخ دارا را داد؛ به این معنا که سپاه روم اگر هم اندک باشد به تندی و تلخی و قوّت خردل است. این پاسخ منجر به جنگی شد که گویا یکسال طول کشید (← ابن‌بلخی، همانجا). ابوریحان بیرونی (ص 36) علت حملة اسکندر را خون‌خواهی از بُختُنَصَّر و اهل بابل دانسته و طرسوسی (ج 1، ص 450) آن را رد اصل و نسب ایرانی اسکندر از سوی دارا ذکر کرده است.برخی گفته‌اند که دارا با شنیدن خبر حرکت سپاه اسکندر، زنان و فرزندان و گنجینه‌های خود را در قلعة همدان، که آن را قبلاً ساخته بود، نهاد و خود به عزم جنگ خارج شد (← دینوری، ص 32؛ مجمل‌التواریخ والقصص، ص 56). محل جنگ را سرزمین جزیره یا ناحیة خراسان و مجاور خزر (← طبری، ج 1، ص 573، 576) یا کنار رود فرات (ثعالبی، ص 408) یا بابل (مسعودی، التنبیه، ص 197) دانسته‌اند. با طولانی‌شدن درگیری و خستگی سپاهیان ایرانی، دارا ابتدا تصمیم گرفت مصالحه کند، اما شروط را در شأن خود ندید. پس برای فورشاه، پادشاه هندوان، نامه نوشت و از او کمک خواست (فردوسی، دفتر5، ص 549ـ552؛ مجمل‌التواریخ والقصص، ص 55) ولی دو تن از درباریان دارا به تحریک اسکندر، دارا را به قتل رساندند. علت شکست وی را سختگیری و تندخویی‌اش با درباریان و بزرگان دانسته‌اند (← دینوری، ص 29ـ32؛ طبری، ج 1، ص 572ـ575؛ بلعمی، ج 2، ص 707ـ708). دارا در لحظه مرگ از اسکندر خواست که با دخترش، روشنک، ازدواج کند، دین و آیین زردشتی را پاس بدارد و حرمت بزرگان را نگهدارد. اسکندر بر بالین دارا گریست و او را با احترام و به شیوة ایرانیان به خاک سپرد (طبری، ج 1، ص 574ـ575؛ ثعالبی، ص 411؛ ابن‌بلخی، همانجا؛ فردوسی، دفتر5، ص 558ـ560).مدت پادشاهی دارا چهارده سال ذکر شده است (بندهش، ص 156). گزارش شده است که او دستور داد دو رونوشت از اوستای کامل و زند را در خزانة سلطنتی (گنج شایگان) و دژنِبِشت حفظ کنند (د. ایرانیکا، همانجا). از کارهای عمرانی که به وی نسبت داده‌اند، بنای شهری است که در سرزمین جزیره بوده و دارا، دارنوا یا دارابو نام داشته است (طبری، ج 1، ص 572ـ573). برخی از مورخان نام این شهر را داریا یا داراان ذکر کرده‌اند (← همانجا؛ حمزه اصفهانی، ص 39؛ مجمل التواریخ والقصص، ص 56). حمداللّه مستوفی (ص 96) ساخت شهر ابهر را نیز به دارای دوم نسبت داده است.ظاهراً دارا سه پسر داشته است: اشک و اردشیر و سومی که نامش مخدوش است (← طبری، ج 1، ص 557). نام دختر دارا، روشنک یا پوراندخت ذکر شده است (طرسوسی، ج 1، ص 468). در برخی منابع، بنیان‌گذار سلسلة اشکانی فرزند دارا دانسته شده‌است (← حمزه اصفهانی، ص 28؛ مجمل‌التواریخ و القصص، ص 58).منابع : ابن‌بلخی؛ ابن‌ندیم (تهران)؛ ابوریحان بیرونی، الآثارالباقیة؛ محمدبن محمد بلعمی، تاریخ بلعمی: تکمله و ترجمه تاریخ طبری، به تصحیح محمدتقی بهار، چاپ محمد پروین گنابادی، تهران 1353ش؛ بندهش،]گردآوری[ فرنبغ دادگی، ترجمه مهرداد بهار، تهران: توس، 1369ش؛ مهرداد بهار، جستاری چند در فرهنگ ایران، تهران 1373ش؛ محمدبن احمد بیغمی، داراب‌نامه، چاپ ذبیح‌اللّه صفا، تهران 1381ش؛ عبدالملک‌بن محمد ثعالبی، تاریخ غررالسیر، المعروف بکتاب غرر اخبار ملوک‌الفرس و سیرهم، چاپ زوتنبرگ، پاریس 1900، چاپ افست تهران 1963؛ شمس‌الدین محمد حافظ، دیوان، چاپ سایه، تهران 1373ش؛ حمداللّه مستوفی، تاریخ گزیده؛ حمزة‌بن حسن حمزه اصفهانی، کتاب تاریخ سنی ملوک‌الارض والانبیاء علیهم‌الصلوة والسلام، برلین 1340؛ احمدبن داوود دینوری، الاخبار الطِّوال،چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره 1960، چاپ افست قم 1368ش؛ ذبیح‌اللّه صفا، حماسه‌سرایی در ایران، تهران 1363ش؛ طبری، تاریخ (بیروت)؛ محمدبن حسن طرسوسی، داراب‌نامه طرسوسی، چاپ ذبیح‌اللّه صفا، تهران 1356ش؛ ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، دفتر 5، چاپ جلال خالقی‌مطلق، تهران 1388ش؛ مجمل‌التواریخ والقصص، چاپ محمدتقی بهار، تهران: کلاله خاور، 1318ش؛ محمدجعفر محجوب، ادبیات عامیانه‌ی ایران: مجموعه مقالات درباره‌ی افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، به کوشش حسن ذوالفقاری، تهران 1382ش؛ مسعودی، التنبیه؛ همو، مروج (بیروت)؛ مطهربن طاهر مقدسی، کتاب‌البدء والتاریخ، چاپ کلمان هوار، پاریس 1899ـ1919، چاپ افست تهران 1962؛Arthur Emanuel Christensen, Les Kayanides, Copenhagen 1932; EIr., s.v. "Dārā (B)" (by Ahmad Tafażżolı); Henrik Samuel Nyberg, A manual of Pahlavi, Wiesbaden 1964- 1974.
نظر شما
مولفان
مژگان صادق ,
گروه
رده موضوعی
جلد 16
تاریخ 93
وضعیت چاپ
  • چاپ شده