ب

معرف

دومین‌ حرف‌ از الفبای‌ عربی‌ و فارسی‌ و بسیاری‌ از الفباهای‌ دیگر؛ ارزش‌ عددی‌ آن‌ دو (2) است‌.
متن

ب ، دومین حرف از الفبای عربی و فارسی و بسیاری از الفباهای دیگر؛ ارزش عددی آن دو (2) است .

1) در زبان عربی . نام این حرف در عربی «الباء» و «الباء الموحّدة » است . گاه نیز «البا» (بدون همزه ) و «ب » خوانده می شود و به «باءات » و «ابواء» جمع بسته می شود (مرتضی زبیدی ، ج 10، ص 431). براساس ترتیبی که خلیل بن احمد فراهیدی (100ـ175)، و به تبع او سیبویه (متوفی 180) و ابن جنّی (متوفی 392)، برای حروف (واجها) به اعتبار توالی مخارج آنها از حلق تا لب ذکرکرده اند، «ب » از نظر فراهیدی بیست وچهارمین حرف است ( کتاب العین ، ج 1، ص 58) ولی سیبویه (ج 2، ص 404) و ابن جنّی (ج 1، ص 53) آن را در مرتبۀ بیست و هفتم قرار داده اند.

آواشناسیِ «ب » در عربی صامت انفجاری واکدار لبی است . این خصوصیات کمابیش همان صفاتی است که علمای قدیم لغت و قرائت برای «ب » برشمرده اند. غیر از «شفوی » (= لبی ) بودن ، صفت «شدیده » و «مجهوره » را نیز برای آن ذکر کرده اند (فراهیدی ، ج 1، ص 58؛ ابن جنّی ، ج 1، ص 69؛ سیبویه ، ج 1، ص 405ـ406) که دو صفت اخیر را بترتیب معادل اصطلاحهای جدید «انفجاری » (یاانسدادی ) و «واکدار» می دانند (ابراهیم انیس ، ص 22ـ23). قدما صفات دیگری نیز برای «ب » ذکر کرده اند، مانند قلقله (ابن جنّی ، ج 1، ص 73) و ذلاقه (فراهیدی ، ج 1، ص 51؛ ابن جنّی ، ج 1، ص 74؛ برای بحث دربارۀ این اصطلاح که آیا ناظر به مخرج حرف (ذَلْق اللسان ) است یا فقط به معنی آسانی و روانی در تلفظ رجوع کنید به ابراهیم انیس ، ص 110ـ111).

ابدال و ادغام . به علل مختلف صوتی ، «ب » به حروف (واجهای ) دیگر، و یا حروف دیگر به «ب » تبدیل می شود. قدما برخی از ابدالات موجود در اشعار و اقوال عرب را نقل کرده اند که از آن جمله است : ب /م که در لهجۀ بنی مازن و در کلماتی مانند الرباء/الرماء، مکه / بکه دیده می شود (ابن سکیت ، ص 70ـ76؛ مبرّد ج 1، ص 117؛ حریری ، ص 73؛ سیوطی ، ج 1، ص 463)؛ ب /د مانند عبابید/عبادید (ابن سکیت ، ص 142)؛ ب /ف مانند شاسب /شاسف (همان ، ص 131). در برخی از کلمات که به دو صورت ضبط شده و ابدال «ب » به حروف دیگر به شمار رفته است ، گمان تصحیف می رود و سیوطی تعدادی از آنها را برشمرده است ، مانند صُلْب /صُلْت ، بَری '/ثَری '، دَبْر/دَثْر، کَرْب / کَرْث ، بَخَّس /نَخَّس ، الذان /الذاب ، طِحْربه /طِحْریه ، یَعور/ بَعور (ج 1، ص 538 ـ541؛ رجوع کنید به عسکری ، ج 1، ص 85، 180، 213ـ214، 233).

در قرائت قرآن کریم ، در صورتی که حرف نخست کلمه ای «ب » یا «ف » یا «م » باشد باء پایانی کلمۀ قبل می تواند در آن ادغام شود، مانند قرائت ابوعمرو «لَذَهب بّسَمْعِهمْ» (بقره :20) یا «إِذهَبْ فَّمَن تَبِعَک » (الاسراء:63) و «یُعَذَّب مَّنْ یَشاءُ» (آل عمران : 129) (زمخشری ، ص 473).

در کتابهایی که دربارۀ زبان عامیانه و خطاهای آن (لحن العامة ) تألیف شده است شماری از ابدالات «ب » را در زبان گفتاری عربهای برخی از مناطق می توان یافت . ابوبکر زُبیدی اندلسی (متوفی 379) می گوید که عامۀ مردم اندلس در بعضی موارد «م » را به «ب » بدل می کنند، مانند نَمَص /نبص (زبیدی ، ص 21ـ22). ابن جوزی (متوفی 597) نیز به چنین تبدیلی در بین عوام عرب مشارقه اشاره می کند (رجوع کنید به عبدالعزیز مطر، ص 220ـ221). همچنین در زبان عامه «ف » و «ب » نیز به یکدیگر تبدیل می شده است (همان ، ص 222). در زبان گفتاری معاصر نیز گاه «م » به «ب » تبدیل می شود (یوشمانف ، ص 18).

در عربی ، برخلاف دیگر زبانهای سامی ، صامت لبی انفجاری بی واک (پ ) وجود ندارد و «ب » در برخی کلمات عربی معادل یا جانشین «پ » در دیگر زبانهای سامی است (موسکاتی ، ص 24ـ27)، ولی در زبان گفتاری امروز در برخی از موارد صامت واکدار «ب » در مجاور صامت بی واک دیگر به «پ » تبدیل می شود، مانند: مبسوط / مپسوط (یوشمانف ، ص 10) و ابتکر/اپتکر.

درکلمات دخیل ، «ب » گاهی جانشین «پ » شده است ، مانند برند/ پرند؛ بلاس / پلاس (جوالیقی ، ص 7، 46،66؛ سیوطی ، ج 1، ص 266، 274)؛ بهلوان / پهلوان (دوزی )؛ طبنجه / تپانچه (فولرس ، ص 610 و بعد)؛ برتقال / portujal؛ بسطرما / پاسترمه (دوزی )؛ کوبری / کوپری ؛ بوسته / posta؛ بولیصه / police (فولرس ). سیبویه در قواعد تعریب اصل را تبدیل «پ » به «ف » شمرده است که احیاناً به «ب » نیز بدل می شود (ج 2، ص 343). ولی در قرن دهم ، سیوطی می گوید که «پ » گاه به «ف » و گاه به «ب » بدل می شود (ج 1، ص 274). شاید همین گرایش قدما به تبدیل «پ » به «ف » ابن جوزی را واداشته است تا درکتاب تقویم اللسانِ خود که به قصد تصحیح اغلاط زبانی نوشته است تبدیل «پ » به «ف » را ترجیح دهد و فصیح بشمارد و تبدیل آن را به «ب » عامیانه بداند.

منابع : ابن جنّی ، سرّالصناعة ، ج 1، چاپ مصطفی سقاء، قاهره 1954؛ ابن سکیت ، کتاب الابدال ، چاپ حسین محمدشرف ، قاهره 1398/1978؛ ابراهیم انیس ، الاصوات اللّغویة ، قاهره 1971؛ موهوب بن احمد جوالیقی ، المعرّب من الکلام الاعجمی علی حروف المعجم ، چاپ احمد محمد شاکر، چاپ افست تهران 1966؛ قاسم بن علی حریری ، درة الغواص فی اوهام الخواص ، لایپزیگ 1871، چاپ افست بیروت [بی تا.]؛ محمدبن حسن زبیدی ، لحن العوام ، چاپ رمضان عبدالتواب ، قاهره 1964؛ محمودبن عمر زمخشری ، المفصّل فی علم اللغة ، چاپ محمد عزالدین سعیدی ، بیروت 1410/1990؛ عمروبن عثمان سیبویه ، الکتاب ، بولاق 1317؛ عبدالرحمن بن ابی بکر سیوطی ، المزهرفی علوم اللّغة و انواعها ، چاپ محمد احمد جادمولی ، علی محمد بجاوی ، و محمد ابوالفضل ابراهیم ، قاهره [بی تا.]؛ حسن بن عبداللّه عسکری ، شرح مایقع فیه التصحیف و التحریف ، چاپ محمد یوسف و احمد راتب نفاخ ، دمشق [تاریخ مقدمه 1975]؛ خلیل بن احمد فراهیدی ، کتاب العین ، چاپ مهدی مخزومی و ابراهیم سامرایی ، قم 1409ـ1410؛ محمدبن یزید مبرّد، الکامل ، قاهره ؛ محمدبن محمد مرتضی زبیدی ، تاج العروس من جواهرالقاموس ، بولاق ؛ عبدالعزیز مطر، لحن العامّة ، قاهره 1966/1386؛

R. Dozy, Supplément aux dictionnaires Arabes, Beirut 1981; S.Moscati, An introduction to the comparative grammar of the Semitic languages, Wiesbaden 1969; Karl Vollers, "Beiträge zur Kenntnis der lebenden arabischen Sprache in Aegypten", ZDMG , vol. I (1896); N.V.Yushmanov, The structure of the Arabic language , Washington 1961

/ احمد طاهری عراقی /

2) در زبان فارسی . «ب » در فارسی نشانۀ دوگونه عنصر دستوری است : 1) واجِ «ب »، 2) تکواژِ دستوری «بـ/به » با سه گونه کاربرد: تصریفی (پیشوند فعلی )، اشتقاقی (در کلمات مرکب )، نحوی (حرف اضافه ).

1) واج «ب ». واجگاه ب دو لب و خصوصیات ممیّز آن ، از لحاظ آواشناسی ، انسدادی ، انفجاری ، واکدار و دهانی بودن است .

تحول تاریخی (در سه مرحله : باستان ، میانه و جدید، بدون توجه به تفاوتهای گویشی ): صامت «ب » باستانی در آغاز کلمه تغییر نپذیرفته و تا امروز یکسان مانده است . اما در میان کلمه در مرحلۀ میانه به «و» (w) و در مرحلۀ جدید به «و» (v) بدل شده است :

باستان : -asa-bāra، میانه : aswār، جدید: سَوار (سُوار)

صامت «پ » باستانی در آغاز کلمات ، جز بندرت ، برجای مانده است . اما «پ » میانی و پایانی در مرحلۀ میانه و جدید غالباً به «ب » بدل شده است :

باستان : -fara-piϑwa، میانه :frabīh ، جدید: فربه

باستان : āp، میانه :āb ، جدید: آب

صامت لب و دندانی و آوایی «و» باستانی در آغاز کلمه ، در فارسی دری گاهی به «ب » بدل شده است :

باستان : vafra، میانه :wafr، جدید: برف

باستان : vāta، میانه :wād، جدید: باد

(برای اطلاع بیشتر از جزئیات قواعد این ابدالها رجوع کنید به هوبشمان ، بخش 2، فصلهای 9، 12، 13؛ هُرن ، ص 19ـ100).

دگرگونیهای «ب » یعنی ابدال آن به واجهای دیگر و برعکس را در نوشته های فارسی دری (با توجه به اینکه بعضی از گونه های آن ناشی از تفاوتهای لهجه ای و جغرافیایی و گاهی تعریب است ) به نسبت با صورت امروزی کلمات ، فهرست وار بدین گونه می توان نشان داد:

ب / و: بالین / والین ؛ برزگران / ورزگران ؛ بیسامان / ویسامان ؛ گرمابه / گرماوه ؛ گریبان / گریوان ؛ ساربان / ساروان ؛ تاب / تاو؛ فریب / فریو؛ شتاب / شتاو. و/ ب : ورزیدن / برزیدن ؛ واژگونه / بازگونه ؛ وزغ / بزغ ؛ تراویدن / ترابیدن ؛ نوشتن / نبشتن ؛ نانوا/ نانبا. ب / پ : بدرود/ پدرود؛ باژ/ پاژ؛ بافنده / پافنده ؛ خسبیدن / خسپیدن ؛ زوبین / زوپین ؛ سبد/ سپد؛ اسب / اسپ . از آنجا که در اکثر موارد دو صامت «ب » و «پ » در کتابت یکسان و بایک نقطه نوشته می شده است تعیین موارد این تبدیل به یقین دشوار است . ب / ف : بام / فام ؛ بندق / فندق ؛ بیداد/ فیداد؛ زبان / زفان . ف / ب : خفه / خبه ؛ کنف / کنب ؛ افراشته / ابراشته . ب / گ : بهشت / گهیشت ؛ بهانه / گهانه ؛ بیمار/ گیمار ( قرآن قدس ، مقدمه ، ص 62). گ / ب : گستاخ / بستاخ ؛ گرویدگان / برویدگان ؛ گزند/ بزند. ب / م : فریباندن / فریماندن ؛ نقب / نقم ؛ غژب / غژم . م / نب : خم / خنب ؛ دم / دنب ؛ سم / سنب .

سایر ابدالهایی که در کتب لغت و دستور آمده ، اما موارد آنها معدود است : ب / ج : برسام / جرسام ؛ د/ ب : دالان / بالان ؛ ب /غ : چوب / چوغ ؛ ب / ک : بوف / کوف ؛ ی /ب : ساییدن / سابیدن (برای منابع و شواهد این ابدالها رجوع کنید به خانلری ، ج 2، ص 69 و بعد؛ لازار ، 1963، ص 137ـ158؛ دهخدا، ذیل مادۀ «ب »).

2) تکواژ دستوری « بـ ـ ». این تکواژ از لحاظ ویژگیهای صرفی و نحوی بر سه گونه است : الف ) تکواژ تصریفی در ترکیب با فعل به صورت جزء صرفی پیشین و پیشوند فعلی ؛ ب ) تکواژ اشتقاقی در ترکیب با اسم و صفت و مادۀ مضارع افعال برای ساختن اسم و صفت و قید مرکب ؛ ج ) تکواژ نحوی ، حرف اضافه یا وابستگی که نقش نمای متممهای فعل است . اصل و بنیاد لغوی این تکواژ در صورت تصریفی با اصل و پیشینۀ آن در دو صورت دیگر متفاوت است .

1. تکواژ تصریفی : اصل و ریشه این جزء در زبانهای ایرانی باستان بروشنی معلوم نشده است . بعضی آن را به اجزای اوستایی bāδa و bōit (مرکب از bā+it) جزء تقویتی به معنای «هر آینه ، همانا» نسبت داده و فارسی باستان آن را (به قیاس با nōit اوستایی = naiy فارسی باستان ) به صورت baiy بازسازی کرده و با bát هندی باستان (به معنای بدرستی ) قابل سنجش دانسته اند (رجوع کنید به مولر ، ص 65؛ زالمان ، ص 101 و نیز بارتولومه ، ستونهای 912، 953، 962؛ هرن و هوبشمان ، ج 1، ص 189). اما این نسبت مسلم نشده است (خانلری ، ج 2، ص 205؛ لازار، 1963، ص 298، بند 394). این تکواژ در فارسی میانه یکی از پیشوندهای فعل است با این خصوصیات : با هزوارش (BR(ba/be/bē و ندرتاً به صورت «بی ، با یای مجهول » و همواره جدا از فعل نوشته می شده است . تقریباً با کلیۀ صورتهای فعل می توانسته ترکیب شود (برای شواهد رجوع کنید به راستارگویوا، ص 132؛ زالمان ، همانجا)؛ پربسامدترین پیشوندهای فعل است ، اما شمار افعالی که بدون این پیشوند بکار رفته اند بمراتب بیشتر است ، بنابر این ابزار تقابل میان فعل تام و استمراری نیست . در نزدیک به نیمی از موارد به طور آشکار معنی «بیرون ، دور» از آن بر می آید و این در واقع معنای اصلی این جزء است . در موارد اندک در معنای فعل تغییری نمی دهد و اگر می دهد چندان جزیی است که محسوس نیست . در سایر موارد معانی جزیی گوناگونی افاده می کند که تعریف آنها به تناسب با مدلول خود فعل صورت پذیر است . از آن جمله گاهی به طور مبهم معنای «تام » بودن به فعل می بخشد: bēhištan «ترک کردن » در تقابل با hištan «گذاشتن » (برای تفصیل و شواهد رجوع کنید به لازار، 1975، bē/ba پیشوند فعلی فارسی میانه ).

کاربرد این تکواژ فارسی میانه در فارسی دری ، هم به صورت جزء صرفی پیشین و هم به صورت پیشوند فعلی با معنی محسوستر، ادامه یافته اما در جریان تحول این زبان نقش آن به نحو آشکار تغییر کرده است .

در نخستین دورۀ این تحول (ازآغاز تا اوایل قرن هفتم ) که دستگاه صرف فعل بسیار وسیعتر از دوره های بعد است ، این جزءِ صرفی نیز کاربردی گسترده داشته است که به اختصار و با صرف نظر از بیشی و کمی بسامد آن در اقسام فعل چنین بوده است : در افعال ساده بر سر صیغه های فعل ماضی (تام یا ساده ، استمراری پیاپی ، نقلی ، بعید و التزامی )؛ بر سر صیغه های مضارعِ اخباری (در دو صورت از پنج صورت صرفی آن ) و التزامی (در بعضی از صورتهای آن که در این دوره هنوز کاملاً از اخباری متمایز نیست )؛ در صیغه های مستقبل بر سر فعل خواستن ؛ بر سر ساختهای وجه امری (دو صورت ، از صورتهای چهارگانۀ آن ) و بر سر بعضی از صیغه های وجوه شرطی و تمنایی درمی آمده و موارد استعمال خاص داشته است که تعیین دقیق آنها محتاج بررسی استقرایی وسیعتر و کاملتری است . اما به طور کلی حضور آن با جایگاه و اعتبار فعل در جمله یعنی درجۀ استقلالِ معنایی و اهمیت و برجستگی آن در پیام که موجب نقل «تکیه » بر آن می شده وابستگی نزدیک و مستقیم داشته است . بر سر افعال پیشوندی و نیز بر سر معینِ فعل (شدن ، گشتن ، آمدن )؛ در صیغه های مجهول فعل ماضی تام و در فعلهای اسنادی (بودن ، شدن ) و فعلهای دیگر که گاه به معنی اسنادی به کار می روند (رفتن ، آمدن ، گردیدن ) تقریباً هیچ گاه درنمی آمده و در افعال مرکب و عبارتهای فعلی غالباً حذف می شده است . بر سر مصدر و بعضی از صفات فاعلی و مفعولی نیز گاه گاه درمی آمده است (برای مطالعۀ تفصیلی و بخصوص برای شواهد رجوع کنید به خانلری ، ج 2، ص 206 به بعد؛ بنیاد فرهنگ ایران ، حرف «ب »، بند 3؛ و نیز لازار، 1963، ص 298ـ326).

جزءِ «بـ ـ » در این دوره تلفظ واحدی نداشته و بر حسب متون مختلف ، مصوّت بعد از آن گاهی زبر و گاهی زیر و گاهی پیش است و این اختلاف غالباً وابسته به مصوت هجای بعد نیست (در صورتی که در فارسی متداول امروز دارد). دربارۀ نقش دستوری آن و تغییری که در معنی فعل می داده است اختلاف نظر وجود دارد. بعضی آن را بر سر فعل ، در تقابل با «همی / می » که دوام و استمرار را می رساند، نشانۀ اتمام و پایان قطعی جریان فعل گرفته اند و برخی دیگر معتقدند که در معنی فعل تغییر آشکاری نمی داده است . نظر و تعبیر نخستین یعنی نشانۀ تام بودن و به انجام رسیدن قطعی فعل با دشواریهای بزرگی برخورد می کند: یکی اینکه در چنین صورتی توجیه موارد متعددی که «بـ ـِ » و «همی / می » بر سر یک فعل به هم می پیوسته اند و نیز موارد متعددی که «بـ ـِ » و پسوند «ـی » در فعل جمع می شده اند دشوار می شود؛ دیگر اینکه به آسانی به مواردی برمی خوریم که صیغۀ فعل با جزء «بـ ـِ » بر استمرار دلالت می کرده است اعم از اینکه نشانه و قرینه ای دال بر پایان آن در کلام باشد یا نباشد.

ادیبان ایران این جزء را گاهی «بای تأکید» و گاهی «بای زینت » خوانده اند. با این همه ، بعضی از محققان به این نتیجه رسیده اند که حضور این پیشوند بر سر فعل تابع شرایط تألیفی و نحوی کلام بوده است . توضیح آنکه هرگاه فعل در جمله در موضع ضعیف یعنی در درجۀ دوم اهمیّت و از لحاظ دلالت و معنی تابع یا تحت الشعاع عنصر دیگری بوده که جایگاه منطقی تکیه در پیام محسوب می شده فعل عاری از این پیشوند بوده است و برعکس هر گاه تنها سازۀ جمله بوده یا تنها با فاعل می آمده یا با متممهایی همراه بوده است که فرعی بوده اند و فعل در برابر آنها همچنان مهمترین عنصر پیام می مانده ، پیشوند «بـ ـ » بر سر آن پیدا می شده است . به عبارت دیگر کاربرد این جزء به درجۀ استقلال معنایی فعل در درون جمله و کمی و بیشی اهمیّت و برجستگی آن در پیام بستگی داشته است . بر این اساس ساختها و صیغه های فاقد «بـ ـ » را می توان «ساختهای ضعیف یا غیر مؤکّد» و واجد آن را «قوی یا مؤکّد» دانست . به احتمال قوی این شرایط نحوی و سبکی نیز با حرکت آهنگین و جایگاه تکیه وابستگی مستقیم داشته است .

در زبان امروز نه تنها پیشوند «بـ ـ » می تواند تکیه دار شود بلکه هنوز هم وقتی فعل پیشوندی است یا با یک عنصر اسمی فعل مرکب می سازد یا پیش از آن متمّمی می آید که درجۀ بستگیش به فعل کم و بیش محسوس است ، خود فعل معمولاً جایگاه تکیه نیست در صورتی که عنصری که برشمردیم و پیش از آن آمده تکیه ای قوی می پذیرد. برعکس خود فعل زمانی تکیه می پذیرد که در موضع جدا و مستقل قرار داشته باشد یا عمداً به آن تکیه تأکیدی داده باشیم . بر این اساس اگر فرض کنیم که طرح آهنگین جمله و قواعد خاص تکیه در فعل ، در هزار سال پیش تقریباً چیزی همانند امروز بوده است ـ و این فرض ، ناصواب هم نمی نماید ـ باید گفت که کاربرد «بـ ـ » در آن روزگار با تکیه وابستگی مستقیم داشته است و در این صورت ساختهای فعلی با «بـ ـ » و صیغه های عاری از آن به شکل صیغه های تکیه دار (بر روی «بـ ـ ») و بی تکیه (یا با تکیۀ ضعیف ) در تقابل قرار می گیرند. از اینجا می شود گفت که نقش و کار کرد این جزء نقل تکیه بر روی فعل بوده است . این تقابل ناشی از تأکید یا تکیه که ممکن است از لحاظ معنی نیز به شیوه های گوناگون بروز کند در بسیاری از موارد تأثیری در معنی فعل ندارد. در جمله های «بیرون آمد» و «پیش علی آمد» و «بیامد» معنی «آمد» و«بیامد» محسوساً یکی است . اما در موارد دیگر سبب اختلافی در معنی می شود که کم و بیش مهم است . در فعلهای مرکب و عبارتهای فعلی معنای خود فعل غالباً ضعیف شده و تخفیف یافته است : در «خوش آمدن »، «بشمار آمدن » و غیره و همین گونه در کاربرد فعل به صورت معین (فعلِ «آمدن » در صیغه های مجهول ) و با معنی مجازی مانند: «مردی آمد» (=مردشد)، و از این موارد نمایانتر تقابل در مورد فعل «رفتن » است با معنی «به جایی و مقصدی رفتن » و «برفتن » به معنی «عزیمت کردن و دور شدن ». در اینجا جزء «بـ ـ » ظاهراً مثل همین پیشوند در فارسی میانه عمل می کند و دنبالۀ آن است که حرکت دور شدن را نشان می دهد، زیرا در اغلب کاربردهایِ «برفتن » این جنبه از معنی آن پدیدار می شود. امّا این ارزش معنایی در وضع کنونی زبانی که مورد نظر ماست خصوصاً متعلّق به عنصر «بـ ـ » نیست و از لحاظ تجزیۀ همزمانی ناشی از بر جسته نمایی فعل است که با کاربرد جداگانه و انفرادی آن حاصل شده است . در واقع تقابل «رفتن » و «برفتن » از تقابل «آمدن » و «بیامدن » و «گفتن » و «بگفتن » و تعداد فراوانی از افعال دیگر جدا نیست . به عبارت دیگر اختلافی که در فارسی میانه بین یک فعل با پیشوند «بـ ـ » در معنی پُر آن و فعلی که همین جزء را با معنای محو شده و نامحسوس داشته دیگر در فارسی باقی نیست . زیرا کاربرد کهنۀ پیشوند فعل را جزء صرفی غصب کرده است و تمایزاتی که در معنی پدید می آورده روی هم رفته جای خود را به تقابل کلّی میان صیغۀ ضعیف و صیغۀ مؤکّد داده است (برای تفصیلی ترین بحث در این زمینه رجوع کنید به لازار، 1963، ص 298ـ326).

جزء «بـ ـ » در بعضی موارد حکم پیشوند فعل را داشته و به تناسب معنی آن را تغییر می داده و از فعل ساده متمایز می کرده است . میان پیشوندهای فعل و اجزای صرفی پیشین این تفاوت مورد نظر است که پیشوند در معنی تغییری ایجاد می کند که در همۀ صیغه های مشتق یکسان و ثابت است ، اما اجزای صرفی پیشین به وجوه خاص یا زمانهای معین اختصاص دارد. بعضی از نمونه های «بـ ـ» پیشوندی : ببودن : شدن ؛ برسیدن : تمام شدن ؛ بداشتن : نگاهداشتن ، متوقف کردن ؛ بپرسیدن : تقفد و احوالپرسی ؛ بشدن : سپری شدن و گذشتن ، زوال ، دور شدن بدون تعیین مقصد رفتن (برای شواهد رجوع کنید به خانلری ، ج 2، ص 121ـ122).

در دورۀ دوم تحول فارسی دری (اوایل قرن هفتم تا اواخر قرن سیزدهم ) وجوه و صیغه های فعل رو به سادگی می رود. بعضی از وجوه فعل مانند انواع صیغه های شرطی و تمنایی و دعایی متروک و منسوخ می شود. مضارع التزامی با جزء صرفی پیشین «بـ ـ » معمول می شود و بدین طریق دو وجه اخباری و التزامی هر یک ساخت خاص خود را پیدا می کند. در زمان ماضی ساده استعمال «بـ ـ » بر سر فعل کم کم از تداول می افتد و آنجا که به کار می رود غالباً مورد استعمال خاص آن فراموش می شود، چنانکه در زمانهای اخیر آن را «بای زینت » لقب داده اند. در صیغۀ امر، آوردن جزءِ صرفی «همی /می » منسوخ می شود و بتدریج استعمال این صیغه با جزء پیشین «بـ ـ » غلبه می یابد (رجوع کنید به خانلری ، ج 1، ص 371ـ372). در فارسی امروز این جزء، یک ابزار دستوری ساده فعل و خالی از معنی است و تنها نشانۀ مضارع التزامی و وجه امری در افعال ساده است . در افعال پیشوندی معمولاً کاربردی ندارد و در عبارتهای فعلی کاربرد آن اختیاری است (رجوع کنید به لازار،1963، ص 298، بند2).

امروزه بر سر فعل بر حسب محیط آوایی آن به گونه های bo/be/biy تلفظ می شود یعنی بر سر مضارع التزامی چنانچه بنِ فعل با مصوّت آغاز شود به صورت biy (بیاشامیم ، بیفتد، بیندازند)، و در بقیۀ موارد به صورت «بـ ـِ » ظاهر می شود (بزنیم ، برود)، اما در مواردی که در هجای اول مادۀ مضارع مصوّت «ـُ» وجود داشته باشد، در گفتار معمولاً این جزء به صورت «بـ ـُ » تلفظ می شود (بُخُورـ بُدُو) و در هر صورت متصل به فعل نوشته می شود.

2. تکواژ اشتقاقی . «بـ ـ » پیشوند اسم و «ب /به » حرف اضافه در فارسی باستان به صورت patiy و در اوستایی paiti است . در فارسی میانه غالباً با هزوارش PWN و گاهی به صورت pt ، در پارتی با حروف pty نوشته و در هر سه مورد و نیز در فارسی میانه تورفانی pad و در پازند pa تلفظ می شده است . pa/pad در فارسی دری به صورت bad (در جلوِ مصوّتها) و ba (در جلوِ صامتها) درآمده است ، با این حال از آنجا که اولاً بر طبق قاعدۀ تحوّل واجها صامت «ب » در آغاز واژه ، جز بندرت ، بر جای مانده است ، و ثانیاً در متون قدیم فارسی که به خطوط دیگری بجز عربی نگاشته شده اند (مانند متون فارسی ـ یهودی ) این جزء pa خوانده می شود، ثالثاً در دو نسخۀ خطی بسیار کهن که شاید تاریخ کتابت آنها از قرن چهارم هجری جدیدتر نباشد و از آن جمله در نسخۀ تفسیر قرآن پاک با سه نقطه مشخص شده است ، و رابعاً در چند کلمۀ مرکب که در آنها ساختمان کلمه بعداً فراموش شده به صورت pa باقی مانده است ، مانند: پدید، پدیدار، پنهان ، پنداشتن ، پدرود. می توان احتمال داد که این جزء در همه یا بخشی از متون فارسی دری در مراحل آغازی همان واج «پ » بوده است که به شیوۀ معمول در کتابت آن روزگار با یک نقطه نوشته می شده است . بر سر کلماتی که با همزه آغاز می شود صامت آخر این جزء یعنی «د» بر جای مانده است که هنوز هم بر سر چند ضمیر به همین صورت به کار می رود: بدو، بدیشان ، بدان ، بدین . این «د» در بعضی نسخه های قدیم در اتصال به اسم یا صفتی نیز که با مصوّت آغاز می شود حفظ شده است : بداتش (= به آتش )، بداسمان (= به آسمان )، بداخر (= به آخر).

مصوّتی که پس از اسقاط حرف آخر این جزء می ماند نیز در دورۀ آغازی دری صورت واحدی نداشته است . در نسخه های معدودی که از این زمان باقی است و حرکات کلمه در آنها ضبط شده است هر سه حرکت دیده می شود، امّا غلبه با حرکت فتحه است . در موارد معدودی نیز این جزء به صورت «بی » کتابت شده که بعضی آن را اشباع حرکت کسره دانسته و بعضی دیگر آن را دنبالۀ bē-ō در فارسی میانه دانسته اند (رجوع کنید به همین مقاله ، تکواژ نحوی ).

چنانکه قبلاً دیدیم ، در چند کلمۀ مرکب نیز که این جزء در مقام پیشوند قرار داشته به صورت «پـ» بر جای مانده است : پدرود، پدید، پنهان و جز اینها.

«بـ ـ» در مقام جزء پیوند و بخصوص پیشوند اسم کاربردهای گوناگون دارد:

الف. از اسم صفت می سازد: بآیین ، باندام ، بآفرین ، بپر، باندوه ، باندیشه ، بهوش ، بخرد، بخم (= خمیده )، بجا، براه ، بشیر (=شیرخوار)، بشکوه ، بحل ، بکار، بسزا، بدرود، بسامان ، بنوا، بدار، ببار، بساز، بنام ، بقاعده ، بهنجار و جز اینها. این وجه ساختمان که در فارسی میانه نیز وجود داشته است در فارسی امروز کارایی خود را از دست داده و متروک است ( خانلری ، ج 3، ص 39).

ب. از اسم معنی یا صفت قید می سازد: به افزون ، به آسانی ، بشتاب ، بگاه ، بزودی ، ببیچارگی ، بدرستی ، بناخواست ، بناشناخت ، بناکام ، بناگاه ، بویژه ، به آخر، به الحاح ، بجملگی ، بشدت ، بسویّت ، بظاهر، بعمد، بعجله ، بنقد، بیقین .

ج- میان دو اسم به صورت حرف پیوند صفت یا قید مرکب می سازد. صفت مرکّب : باد بمشت ، نیزه بدست ، دست بزانو، سربراه ، دست بسینه ، سربهوا، تن بتن ، دربدر، روبرو، روبراه ؛ قید مرکب : بند ببند، پابپا، دست بدست ، سربسر، دوش بدوش ، موبمو، کوبکو، دمبدم .

د. با صفات فاعلی و مفعولی صفت مرکب می سازد: بگرونده ، بگدازنده ، بگرویده ، بگداخته ، بگذشته ، بگزیده ، بزربافته ، بسیم بافته ، بسرآمده ، بکارآمده ، بجان آمده .

هـ. با مادۀ مضارع (= صیغۀ امر مفرد)، ا