رده

معرف

مجموعه جنگهايى در صدر اسلام در جزيرة‌العرب، در پى برگشتن برخى قبايل عرب از اسلام.
متن

رِدَّه، مجموعه جنگهايى در صدر اسلام در جزيرة العرب، در پى برگشتن برخى قبايل عرب از اسلام. واژه رِدَّه اسم است از مصدر ارتداد، و از ريشه «ردد» مشتق شده است. معناى رده و ارتداد در لغت «بازگشت شخص از راهِ رفته» است. رده در اصطلاح به معناى كفر و بازگشت از اسلام است، اما معناى ارتداد اعم از آن است (← راغب اصفهانى،  ذيل «رد»؛ ابن منظور، ذيل «ردد»). پس از صلح حُدَيبيّه (ذيقعده سال 6)، قبايل بسيارى در جزيرة العرب به دعوت پيامبر صلى اللّه عليه وآله وسلم به اسلام متمايل شدند و قبايلى همچون طَىّ*، مراد و كِنده* مسلمان شدند (كاتبى، ص 127). پس از فتح مكه و سپس غزوه حُنَين (سال 8) نيز، قريش و بيشتر قبيله ها مسلمان يا با پيامبراكرم متحد شدند و به دنبال غزوه تَبوك (سال 9)، بسيارى از قبايل نمايندگانى براى اظهار اطاعت و پذيرفتن اسلام نزد پيامبر به مدينه فرستادند و سراسر جزيرة العرب تحت يك حكومت درآمد (شهيدى، ص102، 104ـ 105). چنان كه، پيامبر با قبايل كَلب و بَكر و تَغْلِب، مسيحيان  نَجران و اَيله، يهوديان جَربا و اَذرُح و مَقْنا، و اهالى جُرَش مناسبات سياسى برقرار كرد و برخى قبايل همچون حَنيفه، اَسَد، غَسّان و مَذحِج نيز درصدد برقرارى مناسبات با مدينه برآمدند. به اين ترتيب، اسلام در ميان قبايل مغرب مكه و مدينه و تا حدودى مشرق آنها انتشار يافت، اما هنوز در ميان پاره اى قبايل شمالى و جنوبى مكه و مدينه (با آنكه آنان سلطه دولت مدينه  را پذيرفته بودند) و نيز در يَمامه، چندان راه نيافته بود و  از برخى قبايل همچون عامربن صَعْصَعه*، اسد*، فَزاره*، لَخْم*، جُذام*، بَهراء*، عُذره*، عبدالقَيس* و مَهره*، شمار اندكى به اسلام گرويده بودند و در زمان پيامبر و پس از وى، برخى از آنان به مخالفت برخاستند (كاتبى، ص 127ـ128) يا براساس برخى منابع، در شمار اهل رِدَّه درآمدند و از دين برگشتند (← ادامه مقاله). تاريخ نويسان مسلمان در سده هاى دوم و سوم، وقايع جنگهاى رده را ثبت كرده اند و تك نگاشتهايى درباره مدعيان نبوت و رويدادهاى مشهور به جنگهاى رده با عنوان «كتاب الرِّدَّة» يا «اخبار الردة» تأليف كرده اند (← ابن نديم، ج 1، جزء2، ص 291ـ292، 294ـ295، 308ـ309، 315، 319، 338؛ نجاشى، ص 13، 17ـ18، 320، 434ـ435). از اين ميان، اكنون فقط كتاب الردة محمدبن عمر واقدى (متوفى 207) به روايتِ احمدبن محمد ابن اَعثَم كوفى و قسمتهايى از كتاب الردة (و الفتوح) (← ابن حجر عسقلانى، ج 5، ص 443، 755) يا كتاب الفتوح الكبير و الردة (← ابن نديم، ج 1، جزء2، ص 295) يا كتاب الردة و الفتوح سَيف بن عمر تميمى* (متوفى ح  180؛ چاپ قاسم سامرائى، رياض 1418/ 1997) باقى مانده است. از آثار ديگر، فقط منقولاتى در منابع متأخرتر (گاه به صورت فصلهايى از تاريخهاى عمومى مورخان اسلامى) به جاى مانده است. از كتاب سيف بن عمر، روايات بسيارى در تاريخ طبرى باقى است و محمدبن جرير طبرى (متوفى 310) در اين خصوص بيشتر به روايات وى استناد كرده است (براى نمونه ← ج 3، ص 227 به بعد). ابن حَجَر عَسقَلانى (متوفى 852؛ ج 1، ص 142، 420، ج 2، ص 425، ج 3، ص 584، و جاهاى ديگر) نيز روايات بسيارى از كتاب الردة وَثيمة بن موسى*بن فُرات وَشّاء (متوفى 237؛ ← سمعانى، ج 5، ص 604؛ ابن خلّكان، ج 6، ص 12) را نقل كرده و وثيمه نيز خود اين روايات را عمدتآ از كتاب الردة ابن اسحاق* (متوفى 151) برگرفته است. درباره جنگهاى رده، اشكالها و ابهامهايى در منابع ديده مى شود. در پاره اى منابع، با خلط بين روايات گوناگون بر پيچيدگى اين موضوع به لحاظ تاريخى افزوده شده و بدون توجه به اسباب عصيان مخالفان، رده شامل مجموع حركتها و مخالفتهايى دانسته شده است كه قبل و بعد از درگذشت پيامبر اكرم (سال 11) در جزيرة العرب روى داد و نيز جنگهايى كه در دوره ابوبكربن ابى قحافه* با مخالفان صورت گرفت. همچنين در اين منابع، همه اين مخالفان، كافر و مرتد (اهل ردّه) خوانده شده اند (← واقدى، 1410، ص 48؛ خليفة بن خياط، ص50؛ ابن اثير، 1399ـ1402، ج 2، ص 342 به بعد؛ ابن ابى الحديد، ج 13، ص 187؛ نيز ← دغفوس، ص 246؛ د.اسلام، چاپ دوم، تكمله، ذيل مادّه). درباره تاريخ اين جنگها بين مورخان اختلاف است. به گفته ابن اسحاق، جنگهاى يَمامه، يمن و بحرين در سال 12 روى داده است، اما ابومَعْشَر سِندى (متوفى 170) و على بن محمد مدائنى (متوفى 225) گفته اند همه جنگهاى تحت فرماندهى خالدبن وليد و ديگران، در سال 11 رخ داده اند و فقط شورش ربيعة بن بُجَيْر در سال 13 اتفاق افتاده است (← محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 314؛ ابن اثير، 1399ـ1402، ج 2، ص 372؛ نيز ← ادامه مقاله). به دنبال رحلت پيامبر اكرم، منافقان فعاليت پنهانى خود را در مدينه و يهوديان و مسيحيان بدخواهى خود را آشكار كردند. هم زمان با اين ناآراميها، شورش اهل ردّه فزونى يافت و بيم ارتداد قبايل عرب از دين اسلام مى رفت (واقدى، 1410، ص 28ـ29). ابوبكر اندكى (طبق روايات، سه تا ده روز) پس از رسيدن به خلافت (حك : 11ـ13)، با واقعه رده مواجه شد (همان، ص 48؛ مسعودى، مروج، ج 3، ص 41). از نكات قابل تأمل راجع به اين واقعه آن است كه بسيارى از مورخان درباره گستره ارتداد در جزيرة العرب مبالغه كرده و عبارت ارتداد عرب را به كار برده اند، يا گفته اند همه يا پاره اى از هر قبيله مرتد شدند (براى نمونه ← واقدى، همانجا؛ ابن قتيبه، 1960، ص170؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 225، 242؛ ابن اثير، 1399ـ1402، ج 2، ص 342ـ343). به نوشته آنان، همه يا بيشتر مردمى كه در زمان پيامبر اكرم اسلام را پذيرفته بودند، از دين برگشتند و از آن ميان، فقط مردم سه شهر مكه، مدينه و طائف (قبيله ثَقيف)، و در بعضى روايات، مردم جواثا در بحرين و گروههايى از قبايل نَخَع و كِنده در يمن را استثنا كرده اند (← محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 242؛ مسعودى، التنبيه، ص 247؛ همو، مروج، ج 3، ص 43؛ مطهربن طاهر مقدسى، ج 5، ص 151؛ ياقوت حموى، ذيل «جواثا»)؛ اما برخى مورخان، طوايف عرب معدودى را مرتد دانسته اند (← بَلاذرى، 1413، ص 94؛ يعقوبى، ج 2، ص 128؛ ابن طِقطَقى، ص 74). همچنين بنابه گزارشهايى، قبايل بسيارى در جزيرة العرب به اسلام وفادار ماندند و از مرتدان تبرّى جستند. آنان پس از درگذشت پيامبر اكرم زكات مال خود را نزد ابوبكر بردند و او را در سركوب سركشان و مرتدان يارى كردند (← واقدى، 1410، ص 69؛ كلاعى، ص 6ـ8، 12، 20؛ مهدى رزق اللّه احمد، ص 24 به بعد). سيدمرتضى عسكرى، محقق معاصر (متوفى 1386ش)، گزارشهاى سَيف بن عمر تميمى درباره رده (ازجمله ارتداد همه مردم عرب به جز مكه و مدينه و طائف) و قبايل درگير با مرتدان در عصر ابوبكر را تمامآ ساختگى، و هدف سيف را كسب اعتبار براى قريش و ثقيف دانسته است (← 1412، ج 1، ص180ـ199، ج 2، ص 26ـ75؛ 1413، ج 1، ص 447ـ450؛ نيز ← كاتبى، ص130). با بررسى روايات مورخان ذيل وقايع رده، مى توان آنها را به دو دسته تقسيم كرد: 1) رواياتى كه براساس آنها، در ماههاى آخر حيات پيامبر اكرم و آغاز دوره خلافت ابوبكر، برخى افراد ادعاى نبوت كردند. 2) رواياتى كه طبق آنها گروههايى از دين اسلام برگشتند و بعضى تاج شاهى بر سر نهادند. برخى قبايل عرب  نيز از پرداخت زكات خوددارى كردند (← يعقوبى، همانجا؛ مسعودى، التنبيه، ص 284). نخستين مدعى نبوت، عَبْهَلة بن كعب، معروف به اسود عَنْسى* بود كه در ماههاى آخر زندگى پيامبر اكرم در يمن ادعاى پيامبرى كرد. به دنبال آن، قبيله عَنْس و عده اى از ديگر قبايل يمن پيرو او شدند. او نَجران و سراسر يمن تا سواحل جنوبى جزيرة العرب را مطيع خود ساخت، صنعا را مركز فعاليت خود قرار داد و كارگزاران پيامبر اكرم را از شهرها و نواحى يمن بيرون راند. پيامبر اكرم براى سركوب فتنه وى، به برخى مسلمانان متنفذ يمن، اعم از ايرانيان (اَبناء*؛ ← ادامه مقاله) و عربها نامه نوشت و سرانجام، پس از گذشت دو تا چهار ماه از آغاز اين فتنه، مخالفان يك يا چند روز پيش از وفات پيامبر او را كشتند و خبر كشته شدنش چند روز پس از درگذشت پيامبر اكرم به مدينه رسيد (← بلاذرى، 1413، ص105ـ107؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 184ـ187، 229ـ240؛ ابن اثير، 1399ـ1402، ج 2، ص 317ـ318، 336ـ341، 378؛ قس يعقوبى، ج 2، ص130؛ نيز ← اسود عنسى*). طُلَيْحَة بن خُوَيْلِد*بن نَوفَل، ديگر مدعى پيامبرى، منسوب به قبيله بنى اسدبن خُزَيمه بود (ابن اثير، 1970ـ1973، ج 3، ص 95، 104). او نيز چند بار در حمله به مدينه شركت كرده بود (← واقدى، 1966، ج 1، ص340ـ343، ج 2، ص470). در سال 9، او همراه هيئتى از بنى اسد به مدينه و نزد پيامبر اكرم رفت و مسلمان شد (ابن سعد، ج 1، ص 292)، اما به هنگام بيمارى پيامبر، ادعاى نبوت كرد و مردم عامى از وى پيروى كردند. پس از درگذشت آن حضرت، طليحه اوضاع را مهيّا ديد. در مدت كوتاهى، حمايت بنى اسد و غَطَفان و برخى قبايل ديگر را به دست آورد. نمايندگان اين قبايل از ابوبكر خواستند آنان را از پرداخت زكات معاف كند، اما ابوبكر نپذيرفت. به دنبال آن، نفوذ طليحه بيشتر شد و غائله او و طرفدارانش در ناحيه نَجد بالا گرفت. ازاين رو، ابوبكر، خالدبن وليد* را به مقابله با آنان فرستاد. نبرد نهايى خالد با طليحه و طرفدارانش در سال 11 در بُزاخه*، آبگيرى متعلق به بنى اسد در ناحيه نجد، روى داد كه به شكست طليحه و فرار او به شام منجر شد. ابوبكر تصميم داشت برخى اسراى اين جنگ (ازجمله عُيَيْنة بن حِصن فَزارى، از سران قبيله غَطَفان، و قُرَّة بن سَلَمة بن هُبَيْره قُشَيرى، رئيس بنى عامربن صَعصَعه) را به قتل برساند، اما در پى اظهار توبه يا مسلمانى، آنها و همراهانشان را عفو كرد. طليحه نيز بعدآ توبه نمود و در دوره عمر (13ـ23) به مدينه رفت و اظهار مسلمانى كرد (← واقدى، 1410، ص 49، 69ـ101؛ بلاذرى، 1413، ص 95ـ96؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 184ـ186، 241ـ 242، 244، 253ـ261؛ ابن اثير، 1399ـ1402، ج 2، ص 342ـ 348). ابوبكر هنگام مرگ، از اينكه خالد را به بزاخه فرستاده و خود نرفته بود، و هم از اينكه عيينه و طليحه را نكشته بود، افسوس خورد (ابن شاذان، ص161؛ يعقوبى، ج2، ص137). بنى عامربن صعصعه كه در حوالى بزاخه مى زيستند و، به رغم نصيحت سالارشان، قُرّة بن سَلَمه، در شورش طليحه با وى همراهى كرده بودند، پس از شكست طليحه، به اسلام بازگشتند و همچون ديگر اهالى بزاخه (بنى اسد و غطفان) با خالدبن وليد بيعت كردند. با وجود اين، خالد برخى از آنها را به جرم كارهايشان در هنگام ارتداد، برخلاف احكام اسلامى، مُثله كرد، با آتش سوزاند، سنگسار كرد، از بالاى كوه انداخت، وارونه در چاه آويزان، يا تيرباران كرد. حداقل برخى از اين مجازاتها، همچون سوزاندن با آتش، به دستور ابوبكر بوده است. عَلقَمة بن عُلاثَه كلابى، از سران بنى عامر كه مسلمان شده و در زمان پيامبر از اسلام برگشته بود، پس از غزوه طائف (سال 8) به شام گريخت و پس از وفات پيامبر، گروهى از بنى عامر را گرد خود آورد. ابوبكر عده اى را به جنگ او فرستاد، علقمه گريخت و بعدآ باز مسلمان شد (← واقدى، 1410، ص  84 ـ86، 96ـ100؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 255ـ256، 261ـ 262؛ ابن عبدالبَرّ، 1396، ج 5، ص 314؛ ابن اثير، 1399ـ 1402، ج 2، ص 347، 349ـ350). پس از جنگ بزاخه، افراد فرارى قبايل عرب همچون غطفان*، طَىّ، سُلَيم بن منصور و هَوازِن* در ظَفَر/ ظُفْر (جايى در راه بصره به مدينه) به ام زِمْل سَلمى، دختر مالك بن حُذَيفة بن بدر فَزارى كه مرتد شده بود، پيوستند. او آنان را به جنگ با مسلمانان برانگيخت و عده بسيارى به وى پيوستند. ام زمل و يكصد مرد در اطراف شترش، در جنگ با خالدبن وليد كشته شدند و خالد خبر اين پيروزى را براى ابوبكر نوشت (محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 263ـ264؛ ياقوت حموى، ذيل «حَوْأَب» و «ظفر»؛ ابن اثير، 1399ـ1402، ج 2، ص350). در همين دوره، وقتى خالد بار ديگر براى جنگ با طليحه و بنى اسد حركت كرد، عده اى از بنى سُلَيم بن منصور از دين برگشتند و به سركردگى فُجاءَه (بُجَيربن) اياس بن عبداللّه بن عبد ياليل سُلَمى، كه به بهانه جنگ با مرتدان از ابوبكر سلاح گرفته بود، در جِواء (جايى در صَمّان مجاور دَهناء، و به قولى از نواحى يمامه) مستقر شدند. فجاءه، نَجَبة بن ابى مَيثاء را فرستاد تا به مسلمانان قبايل سُلَيم و عامر و هَوازن حمله كند. ابوبكر گروهى را (به قولى، به سركردگى خالد) براى جنگ با وى روانه كرد. فجاءه اسير شد و به دستور ابوبكر، وى را بيرون مدينه زنده در آتش سوزاندند (واقدى، 1410، ص 75ـ81؛ بلاذرى، 1413، ص 98؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 264ـ265؛ ابن اثير، 1399ـ1402، ج 2، ص350ـ351). اين مجازات با نص قرآن كريم درباره كيفر مُحارب (← مائده: 33) و با حديث مَروىّ از پيامبر اكرم درخصوص نهى از مجازاتى همچون عذاب الهى به آتش (← ابن ابى شيبه، ج 7، ص 658؛ احمدبن حنبل، ج 2، ص 307؛ بخارى، ج 4، ص 7؛ ابوداوود، ج 1، ص 603ـ604، ج 2، ص 327)، مخالف است و اسلام جز در موارد خاص و معدود، آن را منع كرده است. احاديثى كه در روابودن سوزاندن مرتد با آتش روايت شده، از سنخ اخبار آحادند و اَسناد آنها مشكل دارند (طه جابر علوانى، ص 144) و براى توجيه عمل ابوبكر و خالد وضع شده اند (← علامه حلّى، ص100؛ عسكرى، 1412، ج 2، ص 194ـ201؛ امينى، ج 7، ص 155ـ157؛ على شهرستانى، ص 105ـ107). به هر حال، ابوبكر هنگام مرگ از اين كرده خود ابراز پشيمانى نمود (← مسعودى، مروج، ج 3، ص 43). افزون بر اين، گفته شده است خالدبن وليد مردانى از بنى سليم را در آتش سوزاند و چون عمر به اين اقدام خالد اعتراض كرد و خواهان عزل وى شد، ابوبكر خالد را شمشير انتقام خدا از كافران دانست و از او دفاع كرد (صنعانى، ج 5، ص 212؛ ابن سعد، ج 7، ص 396). از بنى سليم گروهى بر آيين اسلام ماندند و به رياست مَعْن بن حاجز، خالدبن وليد را در جنگ با طليحه و مرتدان يارى كردند (محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 265ـ266؛ ابن اثير، 1399ـ1402، ج 2، ص 351). پس از فتنه طليحه در نجد، مُسَيْلَمة بن ثُمامَة بن كبير/ كثير، معروف به مسيلمه كذّاب*، از طايفه بنى حَنيفه از ديگر مدعيان نبوت بود و در يَمامه شورش كرد (ابن سعد، ج 4، ص 240). مسيلمه در سال 9 يا 10، به همراه بزرگان طايفه اش از يَمامه به مدينه نزد پيامبر رفت (همان، ج 1، ص 273، 316؛ خليفة بن خياط، ص 45؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 137) و اظهار اسلام كرد (يعقوبى، ج 2، ص130)، اما پس از بازگشت، خطاب به بنى حنيفه گفت آنها از نظر جمعيت و وسعت سرزمين بر قريش برترى دارند. پس از آن، ادعاى نبوت كرد و گفت محمد او را در پيامبرى شريك خود قرار داده است و جبرئيل بر او نازل مى شود (← واقدى، 1410، ص 108؛ ابن سعد، ج 1، ص 317؛ بلاذرى، 1413، ص 87؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 138، 282ـ286). رسول خدا در آخر سال دهم، در نامه اى به مسيلمه، خود را پيامبر خدا و مسيلمه را دروغگو خواند (ابن هشام، ج 4، ص 247). به دنبال رحلت پيامبر اكرم، مسيلمه ياران بسيارى از بنى حنيفه (به روايتى چهل هزار تن) گرد آورد. نخستين سپاهيان اعزامى ابوبكر از مسيلمه شكست خوردند. پس از آن، ابوبكر خالدبن وليد را براى نبرد با وى روانه كرد. سرانجام در جنگى سخت در سال 11 و به قولى 12، عده بسيارى از دو طرف ازجمله خود مسيلمه، كشته شدند. خالد يمامه را فتح كرد و اهالى اين منطقه با پذيرش اسلام، زكات پرداختند (← واقدى، 1410، ص 109ـ146؛ بلاذرى، 1413، ص 87ـ93؛ يعقوبى، ج 2، ص130ـ131؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 281ـ 300؛ ابن اثير، 1399ـ1402، ج 2، ص360ـ367؛ نيز ← مسيلمه كذّاب*). اُمّ صادر سَجاح، زنى منسوب به دو قبيله بزرگ تميم* و تَغْلِب*، از ديگر مدعيان پيامبرى بود كه پس از رحلت پيامبر اسلام، در ميان بنى تغلب در جزيره، ناحيه شمال عراق، ادعاى پيامبرى كرد. او مسيحيت را از نصاراى بنى تغلب فراگرفته و كاهن بود و سخنانى با سجع كاهنان و به پندار خود، به تقليد قرآن مى گفت و تعصبات قومى را برمى انگيخت. سجاح طرفداران بسيارى از بنى تميم و بنى تغلب جذب كرد و به يارى آنان، با برخى قبايل اطراف جنگيد. او به قصد حمله به مدينه و جنگ با ابوبكر تا نِباج (بين بصره و يمامه) پيش رفت، اما شكست خورد و سرزمين بنى تميم را ترك كرد و براى حمله به يمامه و مسيلمه كذّاب حركت كرد. مسيلمه با سجاح متحد شد و با وى ازدواج كرد تا به كمك قبايل خود بر همه عرب مسلط شوند و سجاح پيغمبرى او را پذيرفت. پيوند سجاح و مسيلمه سه روز بيشتر دوام نياورد و در پى لشكركشى خالدبن وليد و كشته شدن مسيلمه، سپاه آنها پراكنده شد و سجاح به جزيره نزد قبيله اش گريخت و در همانجا درگذشت. به قولى، او تا سالها بعد زنده بود و در سال 53 در بصره مُرد (← بلاذرى، 1413، ص 99ـ100؛ يعقوبى، ج 2، ص 131؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 269ـ275؛ ابوالفرج اصفهانى، ج 15، ص 299، ج 21، ص 32ـ34؛ نيز ← سجاح*). هنگامى كه قبيله طَىّ خواستند از اسلام برگردند، سالارشان عَدِىّبن حاتِم طائى*، آنان را به ثَبات بر دين، پرداخت زكات و يارى خليفه (ابوبكر) در جنگ با اهل ردّه، همچون اسد و غَطَفان و فَزاره، ترغيب كرد. زيَدُالخَيل طائى، يكى ديگر از بزرگان طىّ، نيز قبيله اش را نصيحت نمود. سپس، عدى و زيد با شترانِ حامل زكات به مدينه نزد ابوبكر رفتند. به دنبال آن، زِبْرِقان بن بدر* تميمى طايفه خود، بنى سعد، را از ارتداد بازداشت و زكات اموال آنها را براى ابوبكر برد. عدى و زيد و زبرقان، خالد را در جنگ با طليحه همراهى كردند (واقدى، 1410، ص 63ـ67، 89ـ90؛ ابن سعد، ج7، ص37؛ نيز ← ابن حجر عسقلانى، ج 2، ص160). به جز مدعيان پيامبرى و ازدين برگشتگان، برخى افراد و قبايل به دلايل اعتقادى، سياسى و قومى حاضر به پذيرش حكومت مدينه نبودند. به دنبال سر باززدن بنى هاشم و برخى از بزرگان صحابه از بيعت با ابوبكر، برخى قبايل عرب نيز از بيعت با وى سرپيچى كردند و ازاين رو، مرتد شناخته شدند. در آن ميان، كسانى بودند كه ابوبكر را قبول نداشتند و خواهان حكومت فردى از اهل بيت پيامبر عليهم السلام بودند. آنها مى گفتند ابوبكر هيچ عهدى با آنان ندارد و اطاعت و بيعت او بر آنان واجب نيست و براين اساس، از پرداخت زكات امتناع نمودند (← واقدى، 1410، ص 171ـ177؛ ابن اعثم كوفى، ج 1، ص 47ـ48). گروهى نيز ابوبكر را داراى صلاحيت و ويژگيهاى لازم براى جانشينى پيامبر نمى ديدند و پرداخت زكات را از عهده خود ساقط دانستند (ابن ابى الحديد، ج 13، ص 187). چنان كه، بنى سعد كه زكات اموال خود را براى تحويل به پيامبر به سالار خود، زِبْرِقان بن بدر تميمى، داده بودند، پس از درگذشت پيامبر، از زبرقان خواستند آن را بازگرداند. بنى عامربن صَعْصَعه هم خود را از ابوبكر به زكات شايسته تر مى دانستند (واقدى، 1410، ص 68، 85). همچنين پس از به خلافت رسيدن ابوبكر، مسلمانان منطقه حَضَرمَوت يمن (قبيله كِنده) به دو گروه تقسيم شدند. برخى علاوه بر پذيرش اسلام و اقامه نماز، زكات مى پرداختند، اما عده اى ديگر از پرداخت زكات خوددارى كردند. زياد/ زَيدبن لَبيد كه از سوى پيامبر و سپس ابوبكر، عامل جمع آورى زكات در اين منطقه بود، چون ديد برخى از اهالى از پرداخت زكات و بيعت به نام ابوبكر خوددارى مى كنند، شبانه از آنجا گريخت و ضمن اشعارى آنان را مرتد ناميد. از پاره اى اشعار و سخنان برخى افراد قبيله كنده مى توان دريافت كه برخى از آنان زكات را باج مى انگاشتند و پرداخت آن را به قريش بردگى مى دانستند. بعضى ديگر از آنان با كنارزدن اهل بيت و سپردن خلافت به ابوبكر مخالف بودند. از سوى ديگر، به نظر  مى رسد اشعث بن قَيس، رئيس كنده، مخالفتى با اسلام نداشت  و ضمن درنگ كردن از بيعت به نام ابوبكر (كه به تيره بنى تَيْم قريش منسوب بود)، گفت عرب جز به جانشينى فردى از تيره بنى هاشم (بزرگان مكه) رضايت نمى دهد و اگر قرار باشد جانشينى پيامبر از بنى هاشم خارج شود، خود آنان (قبيله كنده) كه از خاندان شاهان (ملوك كنده) بوده اند، بدان منصب سزاوارتر از ديگران اند (← همان، ص 167ـ169، 171ـ176؛ ابن اعثم كوفى، ج 1، ص 45ـ48). پس از عصيان اهالى حضرموت و خروج زيادبن لبيد از آنجا، ابوبكر سپاهى چهارهزار نفرى به فرماندهى وى به حضرموت فرستاد. در پى آن، برخى از تيره هاى قبيله كنده، به رياست اشعث بن قيس، اظهار پشيمانى كردند و حاضر به پرداخت زكات شدند، زيرا از هجوم دشمن ديرينه شان، قبيله مَذحِج*، واهمه داشتند و نمى توانستند هم زمان در دو جبهه بجنگند. اما خبر سركوب برخى از تيره هاى كنده به دست زيادبن لبيد، باعث خشم اشعث بن قيس شد و وى به همراه برخى تيره ها، نزديك شهر تَريم* با زياد مقابله كرد. سپس زياد و مهاجربن اميّه مخزومى را، كه با لشكرى به يارى وى شتافته بود، در تريم محاصره كرد. ابوبكر ناگزير نامه اى به اشعث نوشت و كوشيد با او سازش كند و حتى براى دلجويى آنان گفت، عامل خود (زياد) را بركنار مى كند، اما فرستاده ابوبكر كشته شد و تريم همچنان در محاصره اشعث ماند. ابوبكر، عِكرمة بن ابى جهل را به يارى زياد فرستاد. عكرمه در مسيرش، ابتدا به دستور ابوبكر شورش مردم دَبا (از شهرهاى عُمان) را كه خواهان حمايت از قبيله يمنى كنده بودند، سركوب كرد و آنان حاضر به صلح و پرداخت زكات شدند. سيصد مرد و چهارصد زن و كودك نيز اسير شدند كه ابوبكر مى خواست آنها را به قتل برساند، اما با توصيه عمر مبنى بر اينكه آنها مسلمان اند و از اسلام برنگشته اند، آنها را زندانى كرد. عكرمه سپس اشعث را شكست داد و اسير كرد و به مدينه فرستاد. در مدينه، اشعث عصيان خود را نه به انگيزه ارتداد و خوددارى از پرداخت زكات، بلكه براثر اقدام زياد به ستم و قتل دانست و تقاضا كرد براى رهايى خود و ديگر اسراى يمنى سربها بپردازد؛ همچنين، كسانى را كه در يمن اسير بودند، آزاد كند و ياور مسلمانان باشد. در مقابل، ابوبكر خواهرش، امّفَروه، را به همسرى وى درآورد. ابوبكر نيز خواستهاى وى را پذيرفت و به او احسان كرد (واقدى، 1410، ص 178ـ213؛ بلاذرى، 1413، ص 101؛ ابن اعثم كوفى، ج 1، ص 49ـ68). شورش قبيله كنده در حضرموت، هم انگيزه اقتصادى (نپرداختن زكات) و هم انگيزه سياسى (نپذيرفتن خلافت ابوبكر) داشت و نزاع عامل خليفه با پيروان اشعث در چهارچوب دسته بنديهاى قبيله اى روى داد (دغفوس، ص 245). يكى از جنجالى ترين رويدادها در جنگهاى ردّه، كه موجب اعتراض به ابوبكر، و بعدآ محل مباحثات مذهبى شد، رويداد مربوط به مالك بن نُوَيره* است. مالك كه از سوى پيامبر، عامل جمع آورى زكات قبيله خود، بنى حَنظَله، بود، پس از وفات پيامبر، از پرداخت زكات به ابوبكر خوددارى كرد و اموال جمع آورى شده را ميان بنى حنظله قسمت كرد. به دنبال آن، خالدبن وليد براى مقابله با مالك به سوى سرزمين بُطاح حركت كرد. مالك و يارانش تسليم خالد شدند و اظهار اسلام كردند، اما خالد، مالك و جمعى از افراد قبيله وى را براى تسويه حساب شخصى و انگيزه هاى غيراخلاقى كشت و بلافاصله، همسر مالك را تصرف كرد. بيشتر صحابه، ازجمله عمر، خالد را به سبب اين كار سرزنش كردند و از ابوبكر خواستند او را بركنار و مجازات كند، اما ابوبكر نپذيرفت و از وى دفاع كرد (واقدى، 1410، ص 103ـ107؛ ابن شاذان، ص 133؛ بلاذرى، 1413، ص 98ـ99؛ يعقوبى، ج 2، ص 131ـ132؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 147، 249، 269، 276ـ280). ابوبكر هنگام مرگ از اينكه خالد را به جرم قتل و زنا مجازات نكرده بود، اظهار ندامت نمود (ابن شاذان، ص 161، 184)؛ درحالى كه بيشتر كسانى كه اهل رده ناميده شدند، به دست خالد كشته شده بودند (ابن عبدالبرّ، 1412، ج 2، ص 429). خالد پس از قتل مالك بن نويره، پاره اى از قبيله بنى حنيفه به رياست ثُمامَة بن اُثال را كه از مسيلمه پيروى نكرده و به اسلام وفادار مانده بودند (← محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 304ـ305؛ ابن حجر عسقلانى، ج 1، ص410ـ412)، اسير كرد و به مدينه برد. بنابه روايتى از امام محمدباقر عليه السلام، خَوله حنفى كه در شمار اين اسيران بود و بعدآ به نكاح اميرمؤمنان عليه السلام درآمد، خطاب به آن حضرت گفت، مردان قبيله اش فقط به سبب هواخواهى وى (كه پيامبر در غديرخم به جانشينى خود تعيين كرده بود) حاضر نشدند زكات خود را به كسى جز او تسليم، و از غير او فرمان بردارى كنند؛ ازاين رو، مرتد خوانده شدند و خون و مالشان مباح گرديد و زنانشان اسير شدند (← شاذان قمى، 1423، ص 35ـ38؛ همو، 1381، ص 99ـ101؛ كراجكى، ص110). برخى از همان آغاز، مسئله همسرى خوله با حضرت على را دليلى بر رضايت امام على از خلافت ابوبكر و خلفاى پس از او و تأييد آنچه به نام جنگهاى ردّه انجام شد، گرفته بودند، كه امام باقر اين استدلال را رد كرد و جابربن عبداللّه انصارى نيز به عنوان گواه، سخن امام را تأييد و حقيقت مطلب را بيان نمود (← همانجاها؛ نيز ← عاملى، ج 11، ص 179ـ192). برخى از قبايل عرب نيز نمايندگانى به مدينه فرستادند و پيشنهاد دادند نماز بخوانند، اما از پرداخت زكات معاف باشند. ابوبكر نپذيرفت و توصيه هاى عمر را كه از او خواست يك سال از آنان زكات نگيرد تا شايد بازگردند، ناديده گرفت. ابوبكر با اين استدلال كه نماز و زكات جدايى ناپذيرند، تهديد كرد اگر زكاتى را كه به پيامبر مى پرداختند (اگرچه پاى بند شترى باشد)، به وى نپردازند، با آنها خواهد جنگيد. اين در حالى بود كه به اعتقاد عموم صحابه، امتناع از دادن زكات به معناى ارتداد و انكار اصل دين اسلام نبود و نبايد مانعين زكات را اهل ردّه ناميد و با آنان همچون كفار جنگيد. بااين حال، عمر بعدآ اين اقدام ابوبكر را ستود (← واقدى، 1410، ص 38، 51ـ52؛ ابن قتيبه، 1387، ج 1، ص 22ـ23؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 241، 244؛ مفيد، ص120؛ ابن ابى الحديد، ج 13، ص 187). به هرحال، اختلاف بر سر جنگ با مانعين زكات، يكى از اختلافهاى اساسى بود كه در صدر اسلام ميان مسلمانان روى داد (محمدبن عبدالكريم شهرستانى، ج 1، ص 25). فقهاى امامى و بيشتر اهل سنّت مانعين زكات را از اهل رده به شمار نياورده و آنان را مسلمان و مؤمن دانسته اند (← ابن حزم، ج 11، ص 193؛ طوسى، ج 7، ص 263ـ264، 267ـ268؛ نيز ← عاملى، ج 11، ص 151ـ152). همچنين، محدّثان و متكلمان امامى از عملكرد ابوبكر در اين باره و جنگ با مانعين زكات به بهانه ارتداد، و اقدام نادرست و خلاف خالدبن وليد در جنگ با مالك بن نويره كه با حمايت ابوبكر همراه شد، سخت انتقاد كرده و گفته اند مخالفان به سبب اعتقاد به حقانيت اهل بيت از پرداختن زكات به ابوبكر خوددارى كردند (← ابن شاذان، ص 132ـ134، 182ـ183؛ كوفى، ج 1، ص 5ـ9؛ علم الهدى، ج 4، ص 161ـ167؛ ابن طاووس، ج 2، ص 435ـ437؛ علامه حلّى، ص 183؛ شوشترى، ص 82ـ83، 87). مورخان ضمن اخبار ردّه، از ناآراميها و شورشهايى ياد كرده اند كه در نواحى اطراف جزيرة العرب روى داد و ابوبكر با فرستادن سپاهيانى آنها را فرونشاند. گزارش اين رويدادها در تاريخ طبرى عمدتآ مبتنى بر روايات سيف بن عمر است. طبق اين گزارشها، ابوبكر، عَتّاب بن اَسيد* را مأمور كرد با مرتدان حوزه حكومت خود (مكه و اطراف آن) مقابله كند. او برادرش، خالدبن اسيد، را به سوى تِهامه فرستاد كه در آنجا گروههايى از قبايل مُدْلِج و خُزاعه و كِنانه گرد آمده بودند. خالد در اَبارق با آنان جنگيد و آنان را تارومار كرد، اما سالار آنان، جُنْدُب بن سَلمى، جان به در برد و به اسلام بازگشت. عثمان بن ابى العاص، عامل نواحى شهرى طائف، نيز گروهى را به فرماندهى عثمان بن ابى ربيعه به شَنوءَه فرستاد و او شمارى از مرتدان قبايل اَزْد، بَجيله و خَثْعَم را، كه به سركردگى حُمَيْضة بن نُعمان در آنجا گرد آمده بودند، شكست داد (← محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 318ـ320؛ ابن اثير، 1399ـ1402، ج 2، ص 374ـ375). در تِهامه، قبيله عَكّ* نخستين كسانى بودند كه پس از رحلت پيامبر اكرم، از دين برگشتند و سپس گروههايى از قبايل اَشعَر و خَضَّم به آنان پيوستند و در اَعلاب (در راه مكه به ساحل درياى سرخ) مستقر شدند. طاهربن ابى هاله به ابوبكر گزارش داد و سپس او و مسروق عَكّى با گروهى از مسلمانان عك به سوى اعلاب رفتند و مرتدان را به سختى شكست دادند و آنجا را از آنان ايمن ساختند (محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص320ـ321؛ ابن اثير، 1399ـ1402، ج 2، ص 375). از قبيله بَجيله*، ساكن ناحيه كوهستانى سَراة در جنوب مكه، نيز گروهى مرتد شدند و ابوبكر جَريربن عبداللّه بَجَلى (← بجلى*)، از سران اين قبيله، را مأمور كرد به يارى كسانى كه بر اسلام پايدار مانده بودند، با مرتدان بجنگد. سپس، به سوى قبيله خَثْعَم* برود و با كسانى كه در تَباله (ميان راه مكه به يمن) شوريده بودند و قصد بازساختن بتخانه ذوالخَلَصه* را داشتند، بجنگد (محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 322). پس از رحلت پيامبر اكرم و درگذشت مُنذِربن ساوى (سال 11)، فرمانرواى بحرين كه به دعوت پيامبر اسلام مسلمان شده بود، گروههايى از قبيله بَكربن وائل*، ازجمله تيره هاى قَيس بن ثعلبه و ربيعه به رياست حُطَم بن ضُبَيْعه، درصدد برآمدند حكومت را به خاندان نُعمان بن منُذِر، آخرين پادشاه حيره، كه آنها را شايسته تر از ابوبكر مى دانستند، برگردانند. آنان خواهان امارت منذربن نعمان بودند و شاه ايران هم او را به عنوان فرمانرواى بحرين تعيين كرد. متمردان قبيله بكر همراه منذربن نعمان به قبيله عبدالقيس، كه بر مسلمانى خود پايدار مانده بودند، حمله كردند و آنان را در قلعه جُواثا محاصره نمودند. ابوبكر، عَلاءبن حَضْرَمى را با دوهزار سپاهى براى يارى عبدالقيس به بحرين فرستاد. در راه نيز جمعى از بنى تميم و بنى حنيفه به او پيوستند. آنان متمردان را شكست دادند و سلطه حكومت اسلامى دوباره در بحرين برقرار شد (← واقدى، 1410، ص50، 147ـ 165؛ بلاذرى، 1413، ص 83 ـ84؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 301ـ311؛ ابن اعثم كوفى، ج 1، ص 37ـ45؛ ابن اثير، 1399ـ1402، ج 2، ص 368ـ371). اگرچه مورخان ماجراى بحرين را ضمن اخبار رده آورده و سركشان آنجا را مرتد خوانده اند، درحقيقت ارتداد از اسلام نبوده است، زيرا نعمان و حُطَم مسلمان نبودند (كاتبى، ص 124، 152ـ154). در عُمان، جَيْفَر و عَبّاد/ عبد (پسران جُلُنْدىبن مسعود*) حكومت داشتند و بين سالهاى 6 تا 10 به دعوت پيامبر اكرم خود و قومشان به اسلام گرويده بودند (← ابن سعد، ج 1، ص 262ـ263؛ بلاذرى، 1413، ص 76؛ محمدبن جرير طبرى، ج 2، ص 645). پس از وفات پيامبر، لَقيط بن مالك اَزدى ملقب به ذوالتاج كه در عمان جايگاهى والا داشت، عصيان كرد و بر عمان مستولى شد و جيفر و عباد را به كوه و دريا راند. ابوبكر، حُذَيفة بن مِحْصَن غَلفانى اهل قبيله حِمْيَر را مأمور عمان، و عَرفَجه بارقى ازدى را مأمور مَهْره* (سرزمينى ميان عمان و حضرموت) كرد و به عِكْرمة بن ابى جهل دستور داد از يمامه به آنان بپيوندد. آنان نزديك عمان با جيفر و عباد مكاتبه كردند و آن دو را فراخواندند. سپس، همگى در نزديكى دَبا با لقيط جنگيدند. نخست، مسلمانان شكست خوردند، اما بعد با كمكهاى قبايل بنى ناجيه و عبدالقيس بر دشمن پيروز شدند و خمس غنايم را همراه عرفجه به مدينه نزد ابوبكر فرستادند. حذيفه در عمان ماند تا اوضاع آنجا را سامان دهد. عكرمه نيز روانه مهره شد. گروهى به سركردگى شخريت/ سِخريت به دعوت وى به اسلام روى آوردند، اما گروه بزرگ ترِ اهالى مهره به رياست مُصَبَّح، با عكرمه سخت جنگيدند. مصبح كشته شد و متمردان شكست خوردند. عكرمه خمس غنايم را همراه شخريت براى ابوبكر فرستاد و خود در آنجا ماند و از مردم بر اسلام بيعت گرفت (بلاذرى، 1413، ص 76ـ77؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 314ـ317؛ ابن اثير، 1399ـ1402، ج 2، ص372ـ374؛ نيز ← ابن حجر عسقلانى، ج 4، ص 485ـ 486). شورشهاى عمان و مهره نيز برخلاف آنچه مورخان نوشته اند، ردّه (به مفهوم اعتقادى) نبود، زيرا لقيط در عمان، و سركردگان مهره مسلمان نبودند (← كاتبى، ص 124، 156ـ 160). در يمن نيز، اگرچه شورش اسود عَنسى با هلاكت او پايان يافت، اما اوضاع آن سرزمين همچنان ناآرام بود. پس از رحلت پيامبر اكرم، يمن آشفته شد و بقاياى ياران عنسى ميان صنعا و نجران آزادانه فعاليت مى كردند و جريان ارتداد بار ديگر جان گرفت (محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 318ـ319؛ ابن اثير، 1399ـ1402، ج 2، ص 374). پس از شورش اسود عنسى، شورش قَيس بن عبد يَغوث المَكشوح، از سران قبيله بجيله، دومين حادثه اى است كه گفته شده است به عنوان ردّه در يمن روى داد. قيس براى ازميان برداشتن فيروز ديلمى و داذويه و جُشَيش/ جِشْنَس، از سران ابناء (ايرانيان مقيم يمن)، كه قبلا با آنها براى مقابله با شورشِ اسود عنسى همدست بود، كوشيد. ابوبكر به برخى سران يمن، ازجمله ذوالكلاع* نامه نوشت و آنان را به پايبندى به اسلام و يارى اَبناء بر ضد دشمنانشان توصيه كرد و گفت از فيروز به عنوان عامل ابوبكر (در صنعا) فرمان برند. قيس پس از ارتداد تصميم گرفت سران ابناء را بكشد يا آنان را از يمن بيرون راند. چون ذوالكلاع و يارانش با او همدستى نكردند، با پاره اى از ياران اسود عنسى كه پراكنده بودند، ازجمله قبيله لَحْج، پنهانى مكاتبه كرد و آنان به او پيوستند. مردم صنعا ناگهان از نزديك شدن آنها خبر يافتند. قيس با نيرنگ داذويه را كشت و در صنعا سر به شورش برداشت و ياران اسود و مردم عامى قبايل به او پيوستند. فيروز به همراه جشيش به سوى كوهستان خَولان، كه داييهايش در آنجا بودند، گريخت و به ابوبكر گزارش داد. قيس خانواده هاى آن عده از ابناء را كه با فيروز همراه شده بودند، متفرق كرد و فقط گروهى را كه مانده بودند، با خانواده هايشان نگاه داشت. فيروز براى جنگ با قيس از قبايل بنى عُقَيْل بن ربيعة بن عامر و عكّ يارى خواست و به كمك آنها، خانواده هاى كوچ داده شده ابناء را نجات داد. او نزديك صنعا در جنگى سخت قيس را شكست داد و قيس همراه برخى از يارانش به سوى نجران گريخت (محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 323ـ 326؛ ابن اثير، 1399ـ1402، ج 2، ص 375ـ377). عمروبن مَعدى كَرِب* زَبيدى، از ديگر بزرگان يمن كه در زمان پيامبر اكرم مسلمان شده بود، با آغاز شورش اسود عنسى به او پيوست و راه ارتداد پيش گرفت. اسود او را به مقابله با كسانى همچون فَروَة بن مُسَيك مرادى گماشت كه بر اسلام خود پايدار مانده بودند. پيامبر اكرم فروه را به گردآورى زكات قبيله مراد و قبايل مجاور مأمور كرده بود. عمروبن معدى كرب در لشكركشى خالدبن سعيدبن عاص مجروح شد و گريخت. چون عِكرمة بن ابى جهل از مَهره به سوى يمن رفت و به اَبْيَن رسيد، گروهى از مرتدان قبيله نَخَع* را كشت. بااين حال، عامه مردم نخع بر اسلام ثابت مانده بودند. از سوى ديگر، مهاجربن ابى اميّه نيز از طرف ابوبكر با لشكرى از مردم مكه و طائف و قبيله بَجيله به نجران رسيد و فروه به او پيوست. عمروبن معدى كرب كه همراه لَحجيان به شورش قيس بن عبد يغوث پيوسته بود، از قيس جدا شد و خود را به مهاجر تسليم كرد. مهاجر او و قيس بن عبد يغوث را دستگير كرد و نزد ابوبكر فرستاد. ابوبكر آنان را سرزنش نمود و آزاد كرد. سپس، مهاجر از نجران به سوى صنعا حركت كرد و سپاهيان او ياران اسود عنسى را محاصره و تارومار كردند (محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 326ـ330؛ ابن اثير، 1399ـ1402، ج 2، ص 377ـ378). اين رويدادهاى يمن نيز كه مورخان ضمن اخبار رده به شرح آنها پرداخته اند، ارتداد از دين يا تمرد بر ضد حكومت مدينه نبود و ارتباطى با مسئله منع زكات نداشت، بلكه صرفآ واكنش بعضى سرداران محلى يمن در برابر رقبايشان بود. همچنان كه اسود عنسى بر سلطه ايرانيان بر يمن شوريد، حركتهاى قيس بن عبد يغوث و عمروبن معدى كرب نيز نزاع بر سر تصاحب قدرت با ايرانى تبارهايى (اَبناء) بود كه پس از گروش به اسلام، حكومت اين سرزمين را از سوى پيامبر اكرم و سپس ابوبكر به دست گرفته بودند. آنان به دنبال رهايى از سلطه خارجى و برپايى حكومتى بومى بودند. بنابراين، اين حركتها صبغه سياسى روشنى داشت و نمى توان آن را رده به معناى برگشت از اسلام دانست. به خصوص كه ابوبكر بعدآ قيس و عمرو را عفو كرد و آنان فعالانه در فتوح اسلامى شركت كردند (دغفوس، ص240، 242ـ244؛ كاتبى، ص 136). در سال 13، گروهى از بنى تَغْلِب بن وائل به رياست ربيعة بن بُجَير در مُصَيَّخ و حَصيد (از نواحى شمال عراق به سمت جزيره و شام) تمرد كردند (به تعبير منابع مرتد شدند). خالدبن وليد به سوى آنان لشكر كشيد و آنان را شكست داد و اسراى اين جنگ را به مدينه نزد ابوبكر فرستاد (بلاذرى، 1413، ص110؛ محمدبن جرير طبرى، ج3، ص314؛ ابن اثير، 1399ـ1402، ج2،ص372). جنگهاى ردّه كه ابوبكر به آن اقدام كرد، بعدآ جزو مناقب وى به شمار رفت و كوشش براى عزت و قدرت اسلام و نجات دين در اوضاع بحرانى پس از وفات پيامبر به حساب آمد. حديثى مرفوع از پيامبر اكرم (← صالحى شامى، ج 11، ص 256) و سخنانى از عايشه (← ابن ابى شيبه، ج 8، ص 574) و عمر (← صنعانى، ج 4، ص 43ـ44؛ بخارى، ج 8، ص50ـ51؛ ابن قدامه مقدسى، ج 2، ص 434) در ستايش ابوبكر روايت شده اند. پس از آن، وى قهرمان «يوم الرّده» معرفى شد و اقداماتش را در اين جنگها شجاعت خواندند (← نَوَوى، ج 1، ص 201ـ213؛ ذهبى، ج 11، ص 201؛ قس مفيد، ص120ـ124؛ بياضى، ج 2، ص 4، كه به رد اين تصور پرداخته اند). بنابه نقلى از اهل سنّت، ابوبكر براى جنگ با اهل ردّه با صحابه مشورت كرد و حضرت على تلويحآ او را به جنگ با مانعين زكات توصيه نمود (← احمدبن عبداللّه طبرى، ص 97). همچنين، رواياتى در برخى منابع اهل سنّت حاكى از آن است كه چون ابوبكر براى رويارويى با اهل ردّه تا ذوالقَصّه، در نزديكى مدينه، پيش رفت، امام على عليه السلام او را همراهى كرد و برحذر داشت كه شخصآ لشكريان را فرماندهى كند، بلكه كسى را به جاى خود بفرستد (← اسكافى، ص 94؛ مطهربن طاهر مقدسى، ج 5، ص 156ـ157؛ ابن كثير، ج 5، ص 249، 286، 314ـ315). در ديگر روايات تاريخى، سخنى از همراهى على عليه السلام و توصيه او نيست (← خليفة بن خياط، ص50ـ51؛ بلاذرى، 1413، ص95؛ محمدبن جرير طبرى، ج3، ص 254)، بلكه ذكر شده است كه در ذوالقصه، چون ابوبكر در نظر داشت از حضرت على براى سركوب طليحه يارى جويد، عمروبن عاص به ابوبكر گفت على فرمان او را نمى برد (يعقوبى، ج2، ص146). به علاوه، حضرت على تا فاطمه عليهاالسلام زنده بود (در بعضى روايات شش ماه و در بعضى ديگر، دو ماه و نيم پس از وفات پيامبر اكرم)، با ابوبكر بيعت نكرد و در اين مدت، خانه نشين بود و در جمعه و جماعتى حضور نيافت و در هيچ امر و نهى مشاركت نكرد و در جنگهاى ردّه نيز از آن حضرت يادى نشده است (مظفر، ص157؛ نيز ← امين، 1400، ص313). با آغاز ارتداد پاره اى قبايل، چون اسلام در معرض خطر قرار گرفت، امام مصلحت اسلام و امت را بر حق خويش به خلافت، مقدّم دانست و با ابوبكر بيعت كرد (← نهج البلاغة، نامه 62؛ ابن قتيبه، 1387، ج1، ص133ـ134؛ ثقفى، ج1، ص305ـ307). درحقيقت، اصرار اطرافيان ابوبكر بر بيعت امام با وى هم براى تثبيت جايگاه ابوبكر به عنوان خليفه و هم متقاعدكردن مسلمانان براى جنگ با كسانى بود كه از نظر دستگاه خلافت مرتد به حساب مى آمدند. چنان كه، عثمان در گفتگو با امام گفت تا وى بيعت نكند، كسى به جنگ مرتدان نخواهد رفت (بلاذرى، 1417، ج 2، ص270، به روايت مدائنى از عبداللّه بن جعفر از ابوعَون؛ قس علم الهدى، ج 3، ص 241ـ242، به جاى ابوعون: ابوعبداللّه ]جعفر الصادق[ عليه السلام). همچنين گفته شده است، هنگامى كه شمارى از قبيله كنده در حضرموت از پرداخت زكات امتناع كردند و ابوبكر خواست جنگ با آنان را به حضرت على محول كند، عمر ابوبكر را منصرف كرد و گفت از آن بيم دارد كه على با آنها نجنگد و پس از آن، هيچ كس براى جنگ با آنان حركت نكند (واقدى،1410، ص197). از اين گزارش نيز، اگر درست باشد، معلوم مى شود كه آن حضرت با اقدامات ابوبكر در سركوب مخالفان به بهانه ارتداد مخالف بوده است. خصوصآ كه طبق برخى روايات، على عليه السلام روا نمى دانست با آنان جنگ شود (← بياضى، همانجا). در برخى منابع اهل سنّت، حديثى از اُسَيدبن صَفوان به روايت از على عليه السلام نقل شده است كه آن حضرت پس از وفات ابوبكر، ضمن يادكردن فضائل وى، او را به خاطر جنگ با مرتدان ستايش كرده است (← ابن عساكر، ج30، ص438ـ439؛ محمدبن عبدالواحد مقدسى، ج 2، ص 11ـ14)، اما اين حديث از لحاظ سند و متن اشكال دارد و ساختگى است (← ابن حجر عسقلانى، ج1، ص81؛ امين، 1403، ج3، ص 446) و حديثى با پاره اى مضامين مشابه به روايت اسيدبن صفوان ذكر شده كه طبق آن، مردى ناشناس پس از شهادت امام على، فضائل آن حضرت را برشمرده است (← كلينى، ج1، ص454؛ ابن بابويه، ص312ـ 313). حقيقت آن است كه ابوبكر براى جنگ با مانعين زكات، با صحابه مشورت كرد و به رغم مخالفت اكثر آنان، بدان عمل كرد (← مفيد، ص120؛ سيوطى، ص 27ـ28) و برخلاف حديثى از پيامبر اكرم كه صحابه (ازجمله عمر) به او يادآورى كردند (← صنعانى؛ بخارى؛ ابن قدامه مقدسى، همانجاها)، جان و مال بعضى از مسلمانان را كه به احكام دين معتقد بودند، اما خلافت او را مشروع نمى دانستند و به وى زكات ندادند، مباح دانست و زنان و كودكانشان را اسير كرد. سپس، او و طرفدارانش براى مشروع      ساختن اين اقدام، برخلاف روايات و واقعيت تاريخى، آنها را مرتد خواندند (مجلسى، ج30، ص350ـ351؛ نجمى، ص370ـ371). ابوبكر هنگام وفات به سبب انجام دادن برخى كارها، ازجمله پاره اى اقداماتش در جنگهاى ردّه، اظهار پشيمانى كرد (← ابن شاذان، ص 161، 184؛ يعقوبى، ج 2، ص 137؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص430ـ431؛ مسعودى، مروج، ج 3، ص 43). عمر پس از رسيدن به خلافت، نخست برخلاف روش ابوبكر، اسراى جنگهاى ردّه را آزاد كرد و چنين توجيه كرد كه خوش ندارد اسيرگرفتن ميان عربها روشى معمول گردد (واقدى، 1410، ص200ـ201؛ ابن قتيبه، 1387، ج 2، ص 99؛ يعقوبى، ج 2، ص 139؛ ابن اعثم كوفى، ج 1، ص 59ـ60). به طوركلى، برخى عوامل مؤثر در ارتداد بعضى قبايل عبارت بودند از: تعصب قبيله اى و ضديت با قريش (← واقدى، 1410، ص 108، 175؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 229، 257، 286، 323؛ تماضر عبدالقادر فياض، ص 25ـ31)، و جهل و نفوذ نكردن ايمان در دل برخى اعراب (← واقدى، 1410، ص 87ـ89؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 186؛ تماضر عبدالقادر فياض، ص 33ـ35). بسيارى از قبايل جزيرة العرب، ازجمله آنها كه در مشرق و جنوب بودند، هنگامى مسلمان شدند كه پيامبر اكرم مكه را فتح كرد و قريش، بزرگ ترين و نيرومندترين قبيله جزيرة العرب، تسليم آن حضرت شد. از آن تاريخ تا رحلت پيامبر زمانى دراز نگذشته بود و بسيارى از مردم اين قبيله ها با كتاب خدا و احكام اسلام ناآشنا بودند (شهيدى، ص 117). ازاين رو، پس از وفات پيامبر اكرم، بعضى پنداشتند اسلام نيز پايان يافته است و ديگر دليلى براى فرمان بردارى از دولت اسلامى مدينه وجود ندارد (← واقدى، 1410، ص 168؛ همو، 1966، ج 3، ص 1121؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 225)، يا زكات را باج انگاشتند (← واقدى، 1410، ص 85، 97، 173ـ174؛ محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 258ـ259). برخى مؤلفان نيز ايران و روم را در تحريك برخى قبايل عرب بر ضد مسلمانان مؤثر دانسته اند (← محمدبن جرير طبرى، ج 3، ص 303؛ تماضر عبدالقادر فياض، ص 42ـ43). به هرحال، پس از آنكه سرداران اعزامى ابوبكر همه شورشها و مخالفتها را به نام جنگ با اهل رده فرونشاندند، سراسر جزيرة العرب زير سلطه خلافت با مركزيت مدينه قرار گرفت و زمينه براى فتوح مسلمانان در سرزمينهاى مختلف فراهم شد (← شوفانى[1] ، ص 1 به بعد، 107 به بعد؛ شهيدى، ص 119). همچنين، گروههايى كه مرتد شناخته شدند، به اسلام بازگشتند و همراه ديگر لشكريان اسلامى در جهاد و فتوحات شركت كردند و حركت ردّه از لحاظ فكرى تأثيرى ملموس بر تاريخ اسلامى ننهاد (كاتبى، ص 13). به نظر مى رسد، درباره تعريف مفهوم ردّه اتفاق نظر وجود ندارد. بعضى از نويسندگان معاصر، همچون شمارى از مورخان قديم، همه مخالفتهايى را كه ردّه نام گرفته اند، حركتهايى ارتجاعى، به معناى بازگشت از اسلام و رهايى از تكاليف آن دانسته اند كه عمدتآ پس از پيامبر اكرم براى احياى نظام گذشته (جاهليت) روى داد (← همان، ص 14ـ15). به نظر مونتگومرى وات[2]  (ص 148) نيز، ردّه حركتى كاملا متفاوت با نظام دينى، سياسى، اقتصادى و اجتماعى اسلام بود و در مقابل كل اسلام شكل گرفت، اما طبق نظر بيشتر شرق شناسان، ردّه نشانه ارتداد و خروج از دين و بازگشت از اسلام به بت پرستى نبود، بلكه حركتهايى سياسى بود كه خواست و اراده پاره اى از قبايل عرب را بازتاب مى داد. در واقع، شمارى از قبايلى كه هيئتهاى نمايندگى آنها، بيشتر در سال نهم، به مدينه رفتند و دوستى با پيامبر و اطاعت از او و قبول اسلام را اعلام كردند، از اين مطلب برگشتند و معتقد بودند پيمان سياسى آنان با پيامبر، در پى رحلت آن حضرت به پايان رسيده است و ابوبكر براى عقد پيمانى ديگر، بايست از نو با آنان گفتگو كند. به اين ترتيب، قبايلى كه از لحاظ سياسى فرمان بردار پيامبر و دولت مدينه بودند و هنوز به اسلام نگرويده بودند، نيز پس از وفات پيامبر از اين پيمان برگشتند و هريك از مدعيان دروغين نبوت، با تقليد از پيامبر، درصدد برآمدند بر منطقه خود تسلط يابند (همان، ص 143 به بعد؛ دورى، ص 43؛ شوفانى، ص 71 به بعد؛ دغفوس، ص238ـ 239؛ كاتبى، ص 14، 18، 130، 157). بنابراين، با تأمل و دقت در گزارشهاى تاريخى، مى توان دريافت كه وقايع مشهور به ردّه عمدتآ ارتداد اعتقادى نبوده اند، بلكه اساس بيشتر آنها عصيان سياسى و امتناع از تأييد خلافت ابوبكر بوده است كه در آغاز، به صورت اعتراض به ماهيت قريشى و نه نبوى خلافت، و همچنين ترديد درباره صلاحيت وى به دريافت زكات مقرر عهد رسول خدا، بروز يافت (زرگرى نژاد، ص 37ـ38). پس از پيامبر اكرم، در سراسر جزيرة العرب قبيله اى نبود كه از اسلام به كفر بازگردد و مردمى كه ابوبكر با آنان به نام مرتدان جنگيد و مطيع و مقهورشان ساخت، نه از اسلام سرباز زده بودند و نه مرتد بودند.  پاره اى قبايل ديگر نيز از آغاز مسلمان نبودند و مناسبات  دينى و سياسى با مدينه و مسلمانان نداشتند (دورى، ص 43؛ عسكرى، 1412، ج 1، ص 176ـ180، ج 2، ص 389ـ393؛ كاتبى، ص 159ـ 160؛ دغفوس، ص 246؛ غلامى دهقى،      ص 36؛ د.اسلام، چاپ دوم، ذيل مادّه). افزون بر اين، دستگاه خلافت به دليل تمايل به تسلط بر بحرانى كه بر سر جانشينى پيامبر ايجاد شد و براى سرپوش گذاشتن بر ترديدهاى جدّى درخصوص مشروعيت خويش، كوشيد تا با تبديل وقايع عمدتآ سياسى به موضوعى اعتقادى و نظامى، عصيانهايى را كه با يكديگر تفاوت فراوان داشتند، يكپارچه نشان دهد و همه آنها را ارتداد و عصيان بر دين بنامد (عسكرى، 1412، ج 1، ص 174؛ عاملى، ج 11، ص 91، 99؛ زرگرى نژاد، ص 38ـ39).

منابع : ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره 1385ـ1387/ 1965ـ1967، چاپ افست بيروت ]بى تا.[؛ ابن ابى شيبه، المصنَّف فى الاحاديث و الآثار، چاپ سعيد محمد لحّام، بيروت 1409/1989؛ ابن اثير، اُسدالغابة فى معرفة الصحابة، چاپ محمد ابراهيم بنا و محمد احمد عاشور، قاهره 1970ـ1973؛ همو، الكامل فى التاريخ، بيروت 1385ـ1386/ 1965ـ1966، چاپ افست 1399ـ1402/ 1979ـ1982؛ ابن اعثم كوفى، كتاب الفتوح، چاپ على شيرى، بيروت 1411/1991؛ ابن بابويه، الامالى، قم 1417؛ ابن حجر عسقلانى، الاصابة فى تمييز الصحابة، چاپ على محمد بجاوى، بيروت 1412/1992؛ ابن حزم، المُحَلّى، چاپ احمد محمد شاكر، بيروت، دارالفكر، ]بى تا.[؛ ابن خلّكان؛ ابن سعد؛ ابن شاذان، الايضاح، چاپ جلال الدين محدث ارموى، تهران 1351ش؛ ابن طاووس، الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف، قم 1399؛ ابن طِقطَقى، الفخرى فى الآداب السلطانية و الدول الاسلامية، بيروت : دارصادر، ]بى تا.[؛ ابن عبدالبَرّ، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، چاپ على محمد بجاوى، بيروت 1412/1992؛ همو، التمهيد لمافى المُوطَّأ من المعانى و الاسانيد، ج 5، چاپ سعيد احمد اعراب، ]رباط[ 1396/1976؛ ابن عساكر؛ ابن قتيبه، الامامة و السياسة، المعروف بتاريخ الخلفاء، چاپ طه محمد زينى، ]قاهره 1387/ 1967[، چاپ افست بيروت ]بى تا.[؛ همو، المعارف، چاپ ثروت عُكاشه، قاهره 1960؛ ابن قدامه مقدسى، الشرح الكبير در ابن قدامه، المغنى، چاپ افست بيروت  1403/1983؛ ابن كثير، البداية و النهاية فى التاريخ، ]قاهره[ 1351ـ1358؛ ابن منظور؛ ابن نديم؛ ابن هشام، السيرة النبوية، چاپ مصطفى سقا، ابراهيم ابيارى، و عبدالحفيظ شلبى، قاهره 1355/1936؛ ابوالفرج اصفهانى؛ ابوداوود، سنن ابى داود، چاپ سعيد محمد لحّام، بيروت 1410/1990؛ احمدبن حنبل، مسندالامام احمدبن حنبل، بيروت : دارصادر، ]بى تا.[؛ محمدبن عبداللّه اسكافى، المعيار و الموازنة فى فضائل الامام اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (صلوات اللّه عليه)، چاپ محمدباقر محمودى، بيروت 1402/ 1981؛ محسن امين، اعيان الشيعة، چاپ حسن امين، بيروت 1403/1983؛ همو، سيرالائمة عليهم السلام : سيرة اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام، بيروت 1400/1980؛ عبدالحسين امينى، الغدير فى الكتاب و السنة و الادب، ج 7، بيروت 1378/1967؛ بخارى؛ احمدبن يحيى بَلاذرى، كتاب  جُمَل من انساب الاشراف، چاپ سهيل زكار و رياض زركلى،  بيروت 1417/1996؛ همو، كتاب فتوح البلدان، چاپ دخويه،  ليدن 1866، چاپ افست فرانكفورت 1413/1992؛ على بن محمد  بياضى، الصراط المستقيم الى مستحقى التقديم، چاپ محمدباقر بهبودى، ]تهران [1384؛ تماضر عبدالقادر فياض، شعراء الردة :  اخبارهم و اشعارهم، دمشق 1428/2007؛ ابراهيم بن محمد ثقفى، الغارات، چاپ جلال الدين محدث ارموى، تهران 1355ش؛ خليفة بن خياط، تاريخ خليفة بن خياط، چاپ مصطفى نجيب فوّاز و حكمت كشلى فوّاز، بيروت 1415/1995؛ راضى دغفوس، دراسات فى  التاريخ العربى الاسلامى الوسيط، بيروت 1425/2005؛ عبدالعزيز دورى، مقدمة فى تاريخ صدرالاسلام، بيروت ] 1961[؛ ذهبى؛ حسين بن محمد راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن،  چاپ محمد سيدكيلانى، بيروت 1961؛ غلامحسين زرگرى نژاد،  نهضت امام حسين (ع) و قيام كربلا، تهران 1383ش؛ سمعانى؛ عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، تاريخ الخلفاء، چاپ محمد محيى الدين عبدالحميد، ]قاهره [1378/ 1959؛ شاذان قمى، الروضة فى فضائل اميرالمؤمنين على بن ابى طالب صلوات اللّه و سلامه عليه،  چاپ على شكرچى، ]بى جا [1423؛ همو، الفضائل، نجف 1381/ 1962؛ نوراللّه بن شريف الدين شوشترى، الصوارم المهرقة فى  نقد الصواعق المحرقة، چاپ جلال الدين محدث ارموى، تهران 1367؛ على شهرستانى، «السنة بعد الرسول صلى اللّه عليه وآله وسلم»، تراثنا، سال 15، ش 3 و 4 (رجب ـ ذيحجه 1420)؛ محمدبن عبدالكريم شهرستانى، الملل و النحل، چاپ محمد سيدكيلانى، بيروت، دارالمعرفة، ]بى تا.[؛ جعفر شهيدى، تاريخ تحليلى اسلام: از آغاز تا نيمه  نخست سده چهارم، تهران 1383ش؛ محمدبن يوسف صالحى شامى، سبل الهدى و الرشاد فى سيرة خيرالعباد، چاپ عادل احمد عبدالموجود و على محمد معوض، بيروت 1414/ 1993؛ عبدالرزاق بن همام صنعانى، المصنَّف، چاپ حبيب الرحمان اعظمى، بيروت 1403/1983؛ احمدبن عبداللّه طبرى، ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى، قاهره 1356، چاپ افست بيروت ]بى تا.[؛ محمدبن  جرير طبرى، تاريخ (بيروت)؛ محمدبن حسن طوسى، المبسوط  فى فقه الامامية، ج 7، چاپ محمدباقر بهبودى، تهران ]بى تا.[؛  طه جابر علوانى، لااكراه فى الدين: اشكالية الردّه و المرتدين  من صدرالاسلام الى اليوم، قاهره 1427/2006؛ جعفر مرتضى  عاملى، الصحيح من سيرة الامام على عليه السلام: المرتضى من سيرة المرتضى، بيروت 1430ـ1431/ 2009ـ2010؛ مرتضى عسكرى، عبداللّه بن سبأ و اساطير اخرى، بيروت 1412/1991؛ همو، معالم المدرستين، تهران 1413/1993؛ حسن بن يوسف علامه حلّى، منهاج الكرامة فى معرفة الامامة، چاپ عبدالرحيم مبارك، مشهد 1379ش؛ على بن حسين علم الهدى، الشافى فى الامامة، چاپ عبدالزهراء حسينى خطيب، تهران 1410؛ على بن ابى طالب (ع)، امام اول، نهج البلاغة، چاپ محمد عبده، بيروت ]بى تا.[؛ على غلامى دهقى،      جنگ هاى ارتداد و بحران جانشينى پيامبر صلى اللّه عليه وآله،  قم 1381ش؛ غيداء خزنه كاتبى، أوّليّات الفتوح: حروب الردّة  فى الاسلام، بيروت 2009؛ محمدبن على كراجكى، التعجب من  اغلاط العامة فى مسألة الامامة، چاپ فارس حسون كريم، ]قم ? 1421[؛ سليمان بن موسى كلاعى، تاريخ الردّة، اقتباس و تهذيب خورشيد احمد فارق، قاهره  ?] 1961[؛ كلينى (بيروت)؛ على بن  احمد كوفى، كتاب الاستغاثه، ]بى جا: بى نا.، بى تا.[؛ مجلسى؛ مسعودى، التنبيه؛ همو، مروج (بيروت)؛ محمدرضا مظفر، السقيفة، ]نجف   ? 1400[؛ محمدبن محمد مفيد، الفصول المختارة من العيون و المحاسن ]اختيار على بن حسين علم الهدى[، چاپ على ميرشريفى، بيروت 1414/1993؛ محمدبن عبدالواحد مقدسى، الاحاديث المختارة، او، المستخرج من الاحاديث المختارة ممّا لم يخرّجه البخارى و مُسلم فى صحيحهما، چاپ عبدالملك بن دهيش، ج 2، بيروت 1420/2000؛ مطهربن طاهر مقدسى، كتاب البدء و التاريخ، چاپ  كلمان هوار، پاريس 1899ـ1919، چاپ افست تهران 1962؛ مهدى  رزق اللّه احمد، الثابتون على الاسلام: ايام فتنة الردة فى عهد  الخليفة ابى بكر الصديق رضى اللّه عنه و دورهم فى إخمادها، رياض 1420/1999؛ نجاشى؛ محمدصادق نجمى، اضواء على الصحيحين، ترجمة يحيى كمالى بحرانى، قم 1419؛ يحيى بن شرف نَوَوى، صحيح مسلم بشرح النووى، بيروت 1407/ 1987؛ محمدبن عمر واقدى، كتاب الرِّدَّة، رواية احمدبن محمدبن اعثم كوفى، چاپ  يحيى جبورى، بيروت 1410/ 1990؛ همو، كتاب المغازى، چاپ مارسدن جونز، لندن 1966، چاپ افست قاهره ]بى تا.[؛ ياقوت حموى؛ يعقوبى، تاريخ؛

EI2, Suppl., s.v. "Al-Ridda" (by M. Lecker); Elias Shoufani, A l-Riddah and the Muslim conquest of A rabia, [Toronto] 1972; William Montgomery Watt, Muhammad at Medina, Karachi 1981.

/ محمدرضا ناجى و محترم وكيلى سحر /

[1] . Shoufani [2] . Watt

نظر شما
مولفان
گروه
رده موضوعی
جلد 19
تاریخ 93
وضعیت چاپ
  • چاپ شده