ریاح، بنو

معرف

قبيله‌اى مهم و قدرتمند از قبايل عرب بَنوهلال، در شمال افريقا.
متن

رياح، بنو، قبيلهاى مهم و قدرتمند از قبايل عرب بَنوهلال، در شمال افريقا. نياى اين قبيله، رياحبن ابىرَبيعَةبن نَهيكبن هِلال از نسل عامِربن صَعْصَعَه* و از عربهاى مُضَرى بود (كلبى، ج ۲، ص ۵۹؛ ابنحَزم، ص ۲۷۵؛ ابنخلدون، ج ۶، ص ۴۳؛ مَقريزى، ص ۲۸). مسكن اوليه بنوعامربن صعصعه در نَجد بود و بنوهلالبن عامر ميان طائف (نزديك درياى سرخ) و كوه غَزْوان در رفتوآمد بودند (بَكرى، ج ۱، ص ۹۰، ج ۲، ص ۸۷۵؛ ابنخلدون، ج ۶، ص ۱۸؛ نيز  ← هلال*). در اوايل دوره اسلام، بنوهلال به سوى جزيره (يا جزيره فراتيه، در شمال عراق) و شام رفتند و به غارت و چپاول مشغول شدند. با چيرهشدن فاطميان بر شام (اواسط قرن چهارم)، بنوهلال و برخى ديگر از قبايل مُضرى به ناحيه صَعيدِ (جنوب) مصر در ساحل شرقى رود نيل كوچانده شدند ( ← ابنخلدون، همانجا؛ مقريزى، تكمله عبدالمجيد عابدين، ص ۱۲۶ـ۱۲۷). بُطون (شاخههاى فرعى) بنوهلال شاملِ رياح، جُشَم، اَثبَج (هردو برادران رياح) و زُغْبَه، در مدتِ اقامتشان در مصر موجب اذيت و آزار و گرفتارى ساكنان آنجا شدند. ابومحمدحسنبن على يازورى، وزير مُستَنصرباللّه (حك : ۴۲۷ـ۴۸۷)، آنان را ترغيب كرد تا به سوى افريقيه (تونس كنونى) و شهر قَيْروان بروند، كه در آن هنگام زيريان (از بربرهاى صَنهاجه) از سوى فاطميان بر آنجا حكومت داشتند (ابنعذارى، ۱۴۰۰، ج ۱، ص ۲۸۸؛ ابنخلدون، ج ۶، ص ۱۹؛ مقريزى، همانجا؛ ابنابىدينار، ص ۱۰۵ـ ۱۰۶). اين قبايل عرب در ۴۴۲ وارد افريقيه شدند (ابناثير، ج ۹، ص ۵۶۶؛ نيز  ← حسين مؤنس، ج ۱، جزء۱، ص ۶۰۰ـ۶۰۱). در هنگام هجوم بنورياح به افريقيه، مونس و بهروايتى موسىبن يحيى صَنْبَرى/ صبرى، از تيره مِرداسبن رياح، زعامت آنان و اكثر بنوهلال را برعهده داشت (ابنعذارى، همانجا؛ ابنخلدون، ج ۶، ص ۲۳، ۴۳ـ۴۴، قس ۲۱۱). او نخستين فرد از بنوهلال بود كه به افريقيه رفت ( ← ابنخلدون، ج ۶، ص ۲۰). در اين هنگام، قبيله رياح متشكل از چند بَطن بود كه مهمترين آنان مِرداس، بنومُسْلِم، بنوعامل و عَمرو بودند (همان، ج ۶، ص ۴۳ـ۴۴؛ نيز  ← ميلى، ص۵۷۰؛ مصطفى ابوضيف احمد، ص ۲۰۲ـ ۲۰۴). براثر تشويقهاى مستنصر و يازورى و واگذارى تمام مناطق افريقيه و مغرب از سوى خليفه فاطمى به بنورياح و ساير قبايل بنوهلال، نخستين گروه از بنورياح در ۴۴۲ به راه افتادند و مناطق بَرقَه و طرابلس را تصرف كردند. پس، مونسبن يحيى با گروهى از آنان به نزد معزبن باديس*بن زيرى (حك : ۴۰۶ـ۴۵۳)، فرمانرواى افريقيه، كه اندكى قبل در مقابل فاطميان سركشى كرده بود، رفتند. معز از مونس و يارانش بهخوبى استقبال كرد و از او خواست با ساير بنورياح به قيروان بروند و به وى در نبردهايش با بنوحَمّاد (حماديان*) كمك كنند، اما مونس اين درخواست را رد كرد و او را از دعوت عربها به افريقيه برحذر داشت (ابناثير، همانجا؛ ابنعذارى، ۱۴۰۰، ج ۱، ص ۲۸۸ـ۲۸۹؛ ابنخلدون، ج ۶، ص ۲۱۱؛ مقريزى، همانجا). معز مضطرب شد و برادر مونس را اسير كرد و در حَيدران، ميان قابِس و قيروان، به مقابله با بنوهلال رفت، اما براثر خيانت گروهى از يارانش شكست خورد و به قيروان عقب نشست (ابناثير، ج ۹، ص ۵۶۷ـ ۵۶۸؛ ابنخلدون، ج ۶، ص ۲۱؛ ابنعذارى، ۱۴۰۰، ج ۱، ص ۲۸۹ـ۲۹۰). مونسبن يحيى، پس از مدتى محاصره، قيروان را تصرف كرد و تا قَسطيليَه پيش رفت (ابناثير، ج ۹، ص ۵۶۹؛ ابنخلدون، همانجا؛ نيز  ← حسين مؤنس، ج ۱، جزء۱، ص ۶۰۵). بنورياح در ۴۴۶ در شهرهاى باجَه* و قابِس* مقيم شدند. در قابس، بنوجامع (بطنى از رياح) امارت كوچكى تشكيل دادند و بناهايى ساختند. امراى بنوجامع تا عهد موحّدون (۵۲۴ـ۶۶۸) همچنان فرمان راندند ( ← تِجانى، ص ۱۰۰؛ ابنخلدون، ج ۶، ص ۲۲۱ـ۲۲۲؛ مصطفى ابوضَيف احمد، ص ۵۹، ۲۷۳؛ نيز  ← مارسه[۱] ، ص ۱۹۳ـ۱۹۴). معز كه نتوانست به زور و جنگ بر عربها مسلط شود، تلاش كرد از طريق ايجاد پيوند خانوادگى و ازدواج دخترانش با امراى بنورياح، ازجمله عائِذ و برادرش فارِسبن ابىالغيث و فضلبن ابىعلى مرادى، حمايت آنان را بهدست آورد؛ اما تلاش وى بىنتيجه بود و ناچار شد در ۴۴۹ به مهديه پناه ببرد. قيروان غارت شد و كاخهاى زيريان ويران گرديد ( ← ابنخلدون، ج ۶، ص ۲۲؛ ابنابىدينار، ص ۱۰۶). آنگاه، بنورياح و برادرانشان، بنواثبج، به مشرق رفتند و باجه را، كه خلفاى فاطمى مصر طبق قرار قبلى به آنان واگذار كرده بودند، تصرف كردند. مردم قابس نيز با مونسبن يحيى پيمان وفادارى بستند ( ← حسين مؤنس، همانجا؛ ادريس[۲] ، ج ۱، ص ۲۳۷). منازعات و جنگها در شمال افريقا در اين زمان مختص به عربها و ساكنان بومى آنجا نبود، بلكه ميان خود قبايل عرب نيز زدوخوردهايى به وقوع پيوست. در ۴۶۷ (يا ۴۵۷)، در نبردى سخت بنورياح بر بنوزُغبه پيروز شدند و آنان را از افريقيه بيرون راندند ( ← ابناثير، ج۱۰، ص ۹۸؛ ابنعذارى، ۱۴۰۰، ج ۱، ص۳۰۰؛ ابنابىدينار، ص ۱۰۷). زيريان پس از بيرونراندهشدن از قيروان با بربرهاى زَناته و حماديان در شهر القلعه يا قلعه حماد، عليه بنورياح متحد شدند ( ← ابناثير، ج ۱۰، ص ۴۴؛ ابنعذارى، همانجا). ناصربن عَلَنّاس، امير بنوحماد، با معزبن زيرى در فاس نيز ارتباط برقرار كرد و ميان برادران رياح تفرفه افكند، بهگونهاى كه اثبج را برضد رياح و بنوزغبه شوراند؛ اما معزبن زيرى با ناصر نيرنگ كرد. ازاينرو، عربها و زناته اردوى ناصر را تاراج كردند و برادرش را كشتند. در پى آن، بنورياح پس از گذشت مدتى از محاصره القلعه بر آنجا دست يافتند. شهرهاى طُبنَه و مَسيلَه را نيز تصرف و غارت كردند ( ← ابناثير، ج ۱۰، ص ۴۵ـ۴۶؛ ابنعذارى، ۱۴۰۰، ج ۱، ص ۲۹۹؛ ابنخلدون، ج ۶، ص ۲۷؛ نيز  ← ادريس، ج ۱، ص ۲۵۹ـ۲۶۳). سلطه بنورياح بر القلعه و شهرهاى ديگر ادامه داشت تا موحّدون در نواحى مغرب ظاهر شدند. عربهاى بنوهلال و رياح به رهبرى مُحْرِزبن زِنّادبن بادِخ يا فارغ، از بطن بنوعلى از رياح، در برابر هجوم موحّدون به افريقيه مقاومت كردند، اما در نبردى در سَطيف سپاه موحّدون به رهبرى عبدالمؤمنبن على (حك : ۵۲۴ـ۵۵۸) بنورياح را شكست دادند و مردانشان را بهاسارت گرفتند و چون به اطاعت موحّدون تن دادند، آنان را آزاد نمودند و اين افراد بعدها در حمله به اندلس شركت كردند ( ← ابنصاحب الصلاة، ص۷۲؛ مراكشى، ص۲۰۵ـ۲۰۷؛ ابنخلدون، ج ۶، ص ۲۸). چندى بعد و در آغاز حكومت ابويوسف يعقوب المنصور (حك : ۵۸۰ـ۵۹۵) موحدى، بنورياح به رهبرى مسعودبن سلطانبن زَمّام رياحى، معروف به البَلْط (سرسخت)، با بنوغانيه* عليه موحّدون متحد شدند؛ اما اين بار نيز در ۵۸۳، موحّدون بر شورشيان پيروز شدند. المنصور شهرهاى قُسَنطينه و قابس و قَفصَه را گرفت و بنورياح را به مغرب اقصا كوچ داد (ابنخلدون، ج ۶، ص ۲۸ـ۲۹؛ نيز  ← حسين مؤنس، ج ۱، جزء۱، ص ۶۲۴ـ۶۳۲). المنصور برخى از بنورياح را با مسعودبن سلطان به ناحيه هَبْط بين كاخهاى كُتامه و ساحل دريا اسكان داد (ابنخلدون، ج ۶، ص ۲۹)، كه اين گروه در نواحى هبط و مغرب ماندند ( ← ادامه مقاله)؛ اما مسعودبن سلطان در ۵۹۰، با گروهى از قومش به افريقيه فرار كرد و به برادرش عساكربن سلطان پيوست كه آنجا را ترك نكرده بود. در افريقيه، ياران مسعود و عساكر در آغاز به شرفالدين قَراقُشبن رياح پيوستند و در فتح طرابلس شركت كردند ( ← تجانى، ص ۱۱۳؛ ابنخلدون، ج ۶، ص ۴۴؛ نيز  ← زاوى، ص ۳۱۹ـ۳۲۰؛ حسين مؤنس، ج ۱، جزء۱، ص ۶۲۵ـ۶۲۶). مسعود و يارانش تا پايان عمر در خدمت بنوغانيه بودند. محمد، پسر مسعود، نيز در جنگهاى ميان بنوغانيه و موحّدون حضور داشت ( ← ابنخلدون، همانجا). موحّدون براى ممانعت از تاختوتازهاى بنوغانيه و بنوهلال، ابومحمدبن ابىحفص يحيى مَيّورقى را به حكومت افريقيه گماردند. ميّورقى بر بنورياح سخت گرفت و پس از تصرف حَمِه در سرزمين جَريد، عبداللّهبن محمدبن مسعود و ابوالشيخبن حركاتبن عَساكر را بهقتل رساند (ابنعذارى، ۱۴۰۶، ص ۲۵۴ـ۲۵۵، كه سال حمله را ۶۰۶ ذكر كردهاست؛ ابنخلدون، همانجا، كه سال حمله را ۶۱۸ دانستهاست). پس از مرگ ميّورقى، محمدبن مسعود و خويشانش كه زَواوده (فرزندان داود/ دؤادبن مرداسبن رياح) خوانده مىشدند، دوباره بر افريقيه تسلط يافتند ( ← ابنخلدون، همانجا؛ نيز  ← برونشويگ[۳] ، ج ۱، ص ۵۸). آنان با تصرف دشتهاى قسنطينه و بجايه، در آنجا اقامت كردند و نفوذ و اعتبارشان چشمگير شد ( ← ابنخلدون، ج ۶، ص ۴۵؛ نيز  ← ميلى، ص ۵۶۹ـ۵۷۴). در ۶۶۶، بين دو برادر از خاندان حَفْصيان* اختلاف افتاد و يكى از آنان به نام ابراهيمبن يحيىبن عبدالواحد به زواوده پناهنده شد و آنان در حومه قسنطينه با وى بيعت كردند، اما فرزندان مهدىبن عساكر به برادر ابراهيم يعنى محمد مستنصر، حاكم افريقيه، پيوستند. سرانجام، بنومهدىبن عساكر نيز به ابراهيمبن يحيى پيوستند ( ← برونشويگ، ج ۱، ص ۷۱) و بنابه نوشته ابنخلدون (همانجا)، با وى به تِلِمسان و سپس به اندلس رفتند. در اواخر سده هفتم و براثر اختلاف و كينهجويى ميان فرزندان مسعودبن سلطان، زواوده به دو شاخه اصلى يعنى اولاد محمد (فرزندان محمدبن مسعود) و اولادِ سباع (فرزندان سباعبن يحيىبن دُريدبن مسعود) تقسيم شدند ( ← همان، ج ۶، ص ۴۶). در طول سده هشتم، اين دو بطن بيشترين قدرت و شهرت را در بنورياح داشتند. در اوايل اين سده، شيخى به نام سَعاده از بطن مسلم از رياح در ناحيه زاب* در زهد و پارسايى مشهور شد. او به مغرب رفت و پس از يادگيرى فقه نزد ابواسحاق تَسولى، به ميان بنورياح در زاب بازگشت و در شهر طولقه اقامت كرد. بهتدريج، بر مريدانش كه عمدتآ از بنورياح بودند، افزوده شد و آنان را به «السنيه» ملقب ساخت ( ← همان، ج ۶، ص ۵۱؛ مصطفى ابوضيف احمد، ص ۲۵۵؛ نيز  ← ميلى، ص ۷۳۵). پيروان سعاده با راهزنان و اشرار در نواحى مختلف مبارزه مىكردند و مدعى حمايت از ضعفا و مردم شدند. آنگاه سعاده از حاكم زاب، منصوربن فضلبن مُزَنى، خواست مردم را از پرداخت ماليات معاف كند و جلوى ظلم را بگيرد. ابنمزنى از بِسكرَه*، مقرّ حكومتش، بر آنان تاخت. در آن هنگام، علىبن احمد بزرگِ اولاد محمد بود و سليمانبن علىبن سباع بزرگِ اولاد سباع، كه هر دوىِ آنان به يارى ابنمزنى شتافتند. علاوه بر آن، سپاهى از طرف خالدبن ابوزكرياى حَفْصى، حاكم بِجايه، كه بسكره تابع وى بود، به كمك آنان آمد. در پى جنگهاى آنان در ۷۰۵، سعاده و جمعى از يارانش كشته شدند. كشمكش همچنان ميان دو طرف ادامه يافت تا آنكه در نبرد بين آنان و زواوده و ابنمزنى در ۷۱۳، پيروان سعاده بر سپاه مزنى و زواوده پيروز شدند (ابنخلدون، ج ۶، ص ۵۱ـ۵۲؛ مصطفى ابوضيف احمد، ص ۲۵۵ـ۲۵۶؛ نيز  ← ميلى، ص ۷۳۵ـ۷۳۶). السنيه مدتى بعد با اولاد سباع عليه اولاد محمد متحد شدند. زدوخوردهاى طولانى بين آنها درگرفت، تا آنكه عاقبت علىبن احمد، بر گروه رقيب پيروز شد و السنيه را تارومار كرد. در ۷۴۰، علىبن احمد با بقاياى السنيه به جنگ ابنمزنى رفت و بسكره را محاصره كرد، اما پس از ماهها ناگزير آنجا را رها كرد. گفته شدهاست بعد از مرگ علىبن احمد، نوادگان و پيروان سعاده باقى ماندند و بنومحمد و گاه بنوسباع از آنان براى مقاصد سياسى خويش بهره مىجستند ( ← ابنخلدون، ج ۶، ص ۵۳؛ مصطفى ابوضيف احمد، ص ۲۵۷؛ نيز  ← ميلى، ص ۷۳۷). در سراسر سده هشتم، دو شاخه مهم قبيله بنورياح، يعنى بنومحمد و بنوسباع، قسنطينه، زاب، بجايه، ريغ و وارَكلا را از سوى حفصيان در تيول خويش داشتند. در حيات ابنخلدون (متوفى ۸۰۸)، رئيس و بزرگ زواوده يعقوببن علىبن احمد بود كه ظاهرآ در نواحى قسنطينه و زاب مىزيست و داراى شهرت و نفوذ بسيار در نزدِ سلطان مغرب بود ( ← ابنفضلاللّه عمرى، ص ۱۸۳؛ ابنخلدون، ج ۶، ص ۴۷). اقتدار و اهميت بنورياح تا قرنهاى نهم و دهم ادامه داشت. بنابر گزارشِ برناردينوى مِندوزايى[۴] ، در ۹۴۳ بنورياح حدود دههزار سواركار و سرزمينهاى وسيع در اختيار داشتند (د. اسلام، چاپ دوم، ذيل مادّه). در قرن دوازدهم، بنورياح حامىِ حاكم عثمانىِ قسنطينه بودند و با حكام مستقل تاهَرْت پيوند خانوادگى داشتند. گزارش شدهاست كه در ۱۲۶۰ در نواحى قسنطينه نام زواوده مترادف بود با اشراف عرب (همان، ذيل "Hilal"). برخى از بنورياح كه به همراه مسعودبن زمام در عهد المنصور به مناطق هبط در نواحى شمال و غرب مغرب كوچ داده شدند، تا قرن نهم همچنان در آنجا اقامت داشتند. اينان بيشتر اوقات با بنومَرين در جنگ بودند ( ← ابنخلدون، ج ۶، ص ۴۹). سلطان ابوثابت عامربن عبداللّهبن يوسفبن يعقوب آخرين امير مَرينى بود كه به بنورياح حمله كرد ( ← ابنابىزرع، ص ۳۹۱ـ۳۹۲).


منابع : ابنابىدينار، المؤنس فى اخبار افريقية و تونس، بيروت ۱۹۹۳؛ ابنابىزرع، الانيس المطرب بروض القرطاس فى اخبار ملوك المغرب و تاريخ مدينة فاس، رباط ۱۹۷۲؛ ابناثير؛ ابنحزم، جمهرة انسابالعرب، چاپ عبدالسلام محمد هارون، قاهره ] ۱۹۸۲[؛ ابنخلدون؛ ابنصاحبالصلاة، المَنُّ بالامامة: تاريخ بلادالمغرب و الاندلس فى عهدالموحدين، چاپ عبدالهادى تازى، بيروت ۱۹۸۷؛ ابنعذارى، البيان المُغرِب فى اخبار الاندلس و المَغرِب، ج ۱، چاپ ژ.س. كولن و ا. لوى پرووانسال، بيروت ۱۴۰۰/۱۹۸۰؛ همان، قسم الموحدين، چاپ محمدابراهيم كتانى و ديگران، بيروت ۱۴۰۶/ ۱۹۸۵؛ ابنفضلاللّه عمرى، مسالكالابصار فى ممالك الامصار، چاپ دوروتيا كرافولسكى، بيروت ۱۴۰۶/۱۹۸۵؛ روبر برونشويگ، تاريخ افريقية فى العهدالحفصى، نقله الىالعربية حمادى ساحلى، بيروت ۱۹۸۸؛ عبداللّهبن عبدالعزيز بكرى، معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع، چاپ مصطفى سقّا، بيروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ عبداللّهبن محمد تجانى، رحلةالتجانى، چاپ حسن حسنى عبدالوهاب، تونس ۱۹۸۱؛ حسين مؤنس، تاريخ المغرب و حضارته، بيروت ۱۴۱۲/۱۹۹۲؛ طاهر احمد زاوى، تاريخ الفتح العربى فى ليبيا، ]بيروت ۱۹۷۲[؛ هشامبن محمد كلبى، جمهرة النسب لابن الكلبى، ج ۲، چاپ محمود فردوسعظم، دمشق ]بىتا.[؛ عبدالواحدبن على مراكشى، المعجب فى تلخيص اخبار المغرب، چاپ محمدسعيد عريان، قاهره ۱۳۶۸/۱۹۴۹؛ مصطفى ابوضيف احمد، اثر القبائل العربية فى الحياة المغربية خلال عصرى الموحدين و بنىمرين، دارالبيضاء ۱۹۸۲؛ احمدبن على مَقريزى، البيان و الاعراب عمّا بارض مصر من الاعراب للمقريزى، مع دراسات فى تاريخ العُرُوبة فى وادى النِّيل، چاپ عبدالمجيد عابدين، قاهره ۱۹۶۱؛ مباركبن محمد ميلى، تاريخ الجزائر فى القديم و الحديث، چاپ محمد ميلى، الجزاير ۱۳۹۶/۱۹۷۶؛


EI۲, s.vv."Hil¦ al"(by H. R. Idris), "Riy¦ a¤h" (by G. Marçais); Hady Roger Idris, La Berbérie orientale sous les Z¦ ir¦ ides: Xe-XIIe siècles; Paris ۱۹۶۲; Georges Marçais, La Berbérie musulmane et l‘Orient au moyen age, Paris ۱۹۴۶.


/ مهدى عزتى /


۱. Marçais ۲. Idris ۳. Robert Brunschvig ۴. Bernardin of Mendoza

نظر شما
مولفان
مهدی عزتی ,
گروه
تاریخ اسلام ,
رده موضوعی
جلد 20
تاریخ 94
وضعیت چاپ
  • چاپ شده