حبوس بن ماکْسن بن زیری بن مناد صنهاجی
معرف
ملقب به ابومسعود و سیف‌الدوله، از امراى زیریان* در غرناطه*
متن
حَبُّوس‌بن ماکْسَن بن زیری‌بن مَناد صنهاجى، ملقب به ابومسعود و سیف‌الدوله، از امراى زیریان* در غرناطه*. وى پس از بازگشت عمویش، زاوی‌بن زیرى، به افریقیه، برجاى وى نشست و به عنوان حاکم غرناطه انتخاب گردید (ابن‌بَسّام، ج 1، قسم 1، ص 459ـ460؛ ابن‌عذارى، ج 3، ص 264؛ ابن‌خطیب، 1393ـ1397، ج 1، ص 477).بر اثر درگیریهاى میان عموزادگانِ بادیس‌بن منصوربن بُلُقّین*، از امراى مراکش، و کشته شدن ماکسن و فرزندش در یکى از این درگیریها در 391، زاوی‌بن زیرى با کسب اجازه از منصوربن ابی‌عامر (متوفى 392)، حاکم اندلس (و به روایتى با اجازه از پسر او، عبدالملک المظفربن منصور)، همراه با خانواده و چند تن از فرزندان برادر مقتولش، از جمله حَبّوس‌بن ماکسن، مغرب را به سوى اندلس ترک کرد (ابن‌اثیر، ج 9، ص 34، 154ـ 155؛ عبداللّه‌بن بُلُقِّین زیرى، ص 57؛ ابن‌عذارى، ج 1، ص 251ـ 252، ج 3، ص 263).در قرطبه، منصوربن ابی‌عامر آنان را در زمره خواص خود و در طبقات زنّاته* و دیگر رجال بربر، که بخش بزرگى از لشکر اموى اندلس را تشکیل می‌دادند، قرار داد (ابن‌خلدون، ج 6، ص 238). پس از سقوط دولت عامریان* و آغاز فتنه بزرگى در اندلس، زاوى و بربرهاى صنهاجه* المستعین باللّه سلیمان اموى را به خلافت نشاندند و پس از حوادث و کشتارهاى زیاد، در 27شوال 403 همراه وى وارد قرطبه شدند و به مردم، در مقابل پرداخت مبالغى، امان دادند (عبداللّه‌بن بُلُقِّین زیرى، ص 28؛ ابن‌عذارى، ج 3، ص 112؛ ابن‌خلدون، ج 6، ص 239). چون حبّوس‌بن ماکسن وارد قرطبه شد، قاتل برادرش را کشت و اموال او را مصادره کرد، آنگاه سوگند یاد کرد که هیچ یک از موالى بنی‌امیه از او در امان نخواهند ماند. مردم وحشت‌زده شدند و بیشتر آنها فرار کردند و اموال و شهر را تسلیم حبّوس و سپاهیانش نمودند. به این ترتیب، بربرها بر شهر غلبه و آن را بین خود تقسیم کردند (ابن‌عذارى، ج 3، ص 115).در همین زمان، حمودیان علوى در قرطبه دولت ادریسى حمودیان* را تأسیس کردند. با درگیرى میان بربرها و بازماندگان بنی‌امیه و بنی‌عامر و نیز با بروز اختلاف میان بربرها، در اندلس جنگ داخلى به‌وجود آمد (همان، ج 3، ص 119ـ125؛ ابن‌خطیب، 1956، ص 128ـ129). صنهاجیان در این میان به ناحیه البیره رفتند و زاوى، که بازوى بربرها به شمار می‌رفت، وارد غرناطه شد و آنجا را تصرف کرد و دارالملک خود نامید و قومش را همانجا پناه داد (عبداللّه‌بن بُلُقِّین زیرى، ص 59ـ61؛ ابن‌خلدون، همانجا). پس از مدتى، زاوى که از عواقب اعمال ناپسند بربرها در ایام فتنه در اندلس بیم داشت، تصمیم گرفت غرناطه را ترک کند و به موطن اصلى خود (افریقیه) بازگردد. او با خاندان و اموال خود از غرناطه خارج شد و زعامت شهر را به ابوعبداللّه‌بن ابى زَمَنین، یکى از فقهاى بزرگ و قاضى غرناطه، واگذار کرد و در سال 410 اندلس را به سوى افریقیه ترک گفت (عبداللّه‌بن بُلُقِّین زیرى، ص 63، 206؛ ابن‌بسام، ج 1، قسم 1، ص 457ـ458؛ ابن‌عذارى، ج 1، ص 269، ج 3، ص 128ـ 129؛ قس ابن‌خطیب، 1393ـ1397، ج 1، ص 516ـ:517 سال 416؛ همو، 1956، ص :229 سال 420). براساس روایتى، زاوى قبل از ترک غرناطه، حکومت شهر را به حبّوس‌بن ماکسن ــکه در قلعه اَشتر، یکى از قلاع قدیمى غرناطه، بودــ واگذار کرد (ابن‌خطیب، 1393ـ1397، ج 1، ص 477؛ قس عبداللّه‌بن بُلُقِّین زیرى، ص 63). براساس روایتى دیگر، زاوى پسر خود را جانشین قرارداد، اما چون او مردم را آزرد، مردم بر او شوریدند و با حبّوس بیعت کردند (ابن‌بسام، ج 1، قسم 1، ص 459؛ ابن‌خطیب، 1393ـ1397، همانجا؛ ابن‌خلدون، همانجا).پس از تودیع با زاوى در المُنَکَّب، فقیه ابوعبداللّه‌بن ابی‌زَمَنین به قلعه اشتر، در نزدیکى وادى آش، رفت و به همراه حبّوس وارد غرناطه شد و حبّوس حکومت زیریان* را در غرناطه بر پا کرد (ابن‌بسام، ج 1، قسم 1، ص 459ـ460؛ ابن‌خطیب، 1393ـ1397، همانجا). حکومت حبّوس‌بن ماکسن بر غرناطه در سال 411 آغاز شد و مردم صنهاجه، به همراه بزرگان و رؤساى خود و همه بربرهایى که در اطراف قلمرو او پراکنده بودند، از وى حمایت کردند (ابن‌عذارى، ج 3، ص 264؛ ابن‌خطیب، 1393ـ1397، همانجا). حبّوس فرمانروایى قوم خود را در غرناطه مستحکم کرد و دربارى باشکوه براى خود ترتیب داد و با همسایگانش از رؤساى بربر، به‌ویژه با حمودیان (حاکمان مالقه) و زهیر عامرى (حاکم ألمریه) پیمان دوستى بست (محمد عبداللّه عنان، عصر2، ص 126). در 427، یحیی‌بن حمود ملقب به المعتلى در برابر قلعه قرمونه به دست قاضى، ابن‌عباد، کشته شد و پسر یحیى، ادریس ملقب به المتأید، به جایش نشست و حبّوس و زهیرعامرى و برزالى (حاکم قرمونه)، با ادریس بیعت کردند و او را در نبرد با ابن‌عباد یارى رساندند. این سه نیروى متحد ابتدا به اشبیلیه حمله و اطراف آنجا را غارت کردند و در پایان سال 427 متفرق شدند (همانجا). حبّوس پس از هفده سال فرمانروایى پر قدرت، در 428 یا 429 وفات یافت و پسرش بادیس جانشین وى گردید (رجوع کنید به ابن‌عذارى؛ ابن‌خلدون، همانجاها).حبّوس فردى زیرک، دانا، عادل، دوراندیش و بلندنظر بود که از امور حرام پرهیز و در اجراى احکام با دیگران مشورت می‌کرد و به‌نظر قضات توجه داشت. وى وقتى قدرت را در غرناطه به دست گرفت، به آنجا نظم و امنیت بخشید. در زمان او، راهها ایمن، و از فساد و تباهى و ستم کاسته شد و از این‌رو مردم او را دوست می‌داشتند (عبداللّه‌بن بُلُقِّین زیرى، ص 64). او با اقوام و نزدیکان خود مهربان بود تا مبادا کینه‌اى به دل گیرند و در پى انتقام باشند. وى قلمرو خود را میان پسرعموهایش تقسیم کرد و به آنان اجازه تشکیل سپاه داد. آنان نیز افرادى را جذب کردند و به این ترتیب عده لشکریان در ایام وى زیاد شد و آنان در جنگها و نشان دادن شجاعت به رقابت با هم پرداختند (همانجا). حبّوس بر شهرها و آبادیهاى اطراف قلمروش غلبه یافت و موفق به تصرف قَبْره* و اطراف آن تا جَیان* شد (ابن‌عذارى، همانجا؛ ابن‌خطیب، 1956، ص 229). او همچنین بناى شهر غرناطه و قصبات آن را به اتمام رساند (محمد عبداللّه عنان، عصر2، ص 126). حبّوس که می‌کوشید در اداره قلمرو خود از مشورت پسرعموهایش استفاده کند، حکومت خود را برمبناى شورا استوار کرد (عبداللّه‌بن بُلُقِّین زیرى، همانجا).به نوشته ابن‌بسّام (ج 1، قسم 1، ص 460)، حبّوس با وجود قساوت قلب، به شعر و ادب علاقه‌مند بود. بردبار و در عین حال سخت‌دل و مهیب بود. کم می‌خندید، بسیار می‌اندیشید و سخت خشمگین می‌شد. دلیر و در سوارکارى چابک، جبار، متکبر، هوشمند و حیله‌گر بود.حبّوس وزیر یهودى دانشمندى به نام ابن‌نغزاله داشت که در لغت عربى و عبرى استاد بود. او اولین یهودى بود که وزارت سلاطین مسلمان اندلس را برعهده داشت (ابن‌خطیب، 1956، ص 230؛ ابن‌عثمان، ص 174، پانویس 4؛ محمد عبداللّه عنان، عصر2، ص 127).منابع : ابن‌اثیر؛ ابن‌بَسّام، الذخیرة فى محاسن اهل‌الجزیرة، چاپ احسان عباس، بیروت 1398ـ1399/ 1978ـ1979؛ ابن‌خطیب، الاحاطة فى اخبار غرناطة، چاپ محمد عبداللّه عنان، قاهره 1393ـ1397/ 1973ـ1977؛ همو، تاریخ اسبانیة الاسلامیة، او، کتاب اعمال الاعلام، چاپ لوى ـ پرووانسال، بیروت 1956؛ ابن‌خلدون؛ ابن‌عثمان، الاکسیر فى فکاک الاسیر، چاپ محمد فاسى، رباط 1965؛ ابن‌عذارى، البیان المُغرب فى اخبار الاندلس و المَغرب، ج 1ـ3، چاپ ژ. س. کولن و ا. لوى ـ پرووانسال، بیروت 1983؛ عبداللّه‌بن بُلُقِّین زیرى، کتاب التبیان للامیر عبداللّه‌بن بُلُقِّین آخر امراء بنى زیرى بغرناطة، چاپ امین توفیق طیبى، رباط ] 1995[؛ محمد عبداللّه عنان، دولةالاسلام فى الاندلس، قاهره 1417/1997./ لیلا خان‌احمدى /NNNN حَبْوه، اصطلاحى در فقه امامى در باب ارث، به معناى قسمتى از ترکه مرد متوفى که به پسر بزرگ او اختصاص می‌یابد. حبوه در لغت به معناى مالى است که بدون منّت و چشمداشتِ عوض بخشیده شود (ابن‌منظور؛ فیروزآبادى؛ طریحى، ذیل «حبو») و در اصطلاح فقهى عبارت است از بخشى از ترکه مرد متوفى که پیش از تقسیم ارث میان وارثان، به بزرگ‌ترین پسرش می‌رسد (شهیدثانى، 1379ـ1380ش، ج 1، ص 501؛ نراقى ج 19، ص 201). برخى فقها مفهوم حبوه را در منابع فقهى به همان معناى لغوى دانسته‌اند، زیرا حبوه در واقع نوعى بخشش شارع به پسر بزرگ متوفاست (رجوع کنید به بحرالعلوم، ج 4، ص 299، پانویس؛ مامقانى، ص 5).حبوه از مباحث ویژه فقه امامى است و در فقه اهل سنّت درباره آن بحث نشده است (براى پاسخ برخى اشکالات اهل سنّت رجوع کنید به مفید، ص 103ـ 105). حبوه در منابع فقهى در مبحث ارث مطرح شده و آثار مستقلى هم درباره آن نگاشته شده است (رجوع کنید به آقابزرگ طهرانى، ج 6، ص 242ـ244). تمام فقهاى شیعه حکم حبوه را پذیرفته‌اند و ظاهراً فقط قاضى نعمان مصرى (متوفى 363) آن را نپذیرفته و آن را از احکام اختصاصى امامان معصوم علیهم‌السلام دانسته است (رجوع کنید به قاضى نعمان، ج 2، ص 395ـ396؛ براى نقد آن رجوع کنید به مامقانى، ص 9).برخى مؤلفان بر آن‌اند که حکم حبوه ریشه در مناسبات زندگى قومى و قبیله‌اى گذشته دارد که پس از وفات رئیس قبیله، معمولا پسر بزرگ جانشین او می‌شده و براى حفظ موقعیت اجتماعى و سیاسى خود از بعضى وسایل، به‌عنوان مظاهر جانشین او، استفاده می‌کرده است (رجوع کنید به کاتوزیان، ص 180ـ 181؛ شهیدى، ص 115). برخى فقها حبوه را نوعى عوضِ مالى در برابر قضاى نماز و روزه‌هاى فوت شده پدر ــکه بر پسر بزرگ واجب است ــ دانسته‌اند (رجوع کنید به ابن‌حمزه، ص 387؛ محقق حلّى، ج 4، ص 826)؛ اما برخى گفته‌اند که هیچ‌گونه تلازمى میان این دو حکم وجود ندارد و مثلا درصورت فقدان حبوه هم، قضاى نماز و روزه بر پسر بزرگ واجب است (رجوع کنید به حسینى عاملى، ج 8، ص 140؛ میرزاى قمى، ج 1، ص 246، 266ـ267؛ براى تفصیل رجوع کنید به شهیدثانى، 1379ـ1380ش، ج 1، ص540ـ543).به نظر مشهور فقهى، دادن حبوه به پسر بزرگ (در فرض وجود شرایط) واجب است و دیگر ورثه حق جلوگیرى از آن را ندارند. مستند مهم این نظر، علاوه بر اجماع، تعابیر احادیث حبوه (مانند «لِاِبْنِهِ الْاَکْبَر» و «لِاَکْبَرِ وُلْدِه») است که بر حق مالکیت پسر بزرگ دلالت دارد (ابن‌ادریس حلّى، ج 3، ص 258؛ نراقى، ج 19، ص 202ـ205؛ بحرالعلوم، ج 4، ص 302ـ303). اما برخى فقها آن را مستحب دانسته‌اند (رجوع کنید به ابوالصلاح حلبى، ص 371؛ ابن‌زهره، ص 324؛ سبزوارى، ص 297؛ براى مستندات رجوع کنید به حسینى عاملى، ج 8، ص 136ـ137؛ مامقانى، ص 11ـ12، 17ـ19). به نظر برخى فقها، واژه حبوه در احادیث نیامده، ولى در منابع فقهى کاربرد و رواج یافته است (رجوع کنید به حسینى عاملى، ج 8، ص 134؛ نراقى، ج 19، ص 231ـ232)، مضامین احادیث بسیارى (براى نمونه رجوع کنید به حرّعاملى، ج 26، ص 97ـ100) نیز بر حکم آن دلالت دارد.درباره مصادیق حبوه آراى متفاوتى وجود دارد که منشأ آن وجود احادیث مختلف است (رجوع کنید به حرّعاملى، همانجا). بیشتر فقها آن را مُصحف قرآن، انگشتر، شمشیر و لباسهاى شخصى متوفى دانسته‌اند (براى نمونه رجوع کنید به علامه حلّى، 1410، ج 2، ص120؛ سبزوارى،ص 296؛ امام خمینى، ج 2، ص 346). دیدگاه مشهور فقهى در مادّه 915 قانون مدنى ایران نیز انعکاس یافته است.در بیشتر آراى دیگر، قرآن و انگشتر و شمشیر، مشترک است. ابوالصلاح حلبى (همانجا) لباسهاى نماز و ابن‌جنید اسکافى (رجوع کنید به علامه حلّى، 1412ـ1420، ج 9، ص 17ـ18) ابزار جنگى را بر اینها افزوده و ابن‌بابویه (ج 4، ص 346)، اشیایى مانند کتاب، مَرکب (راحله) و مسکن را نیز جزو حبوه دانسته است (براى نقد این نظرها رجوع کنید به نراقى، ج 19، ص 213ـ215). دلیل قول مشهور، اجماع و دلالتِ مجموعِ روایاتِ حبوه بر وجوب بخشش اشیاى چهارگانه مذکور، همراه با چشم‌پوشى فقها از دیگر مصادیق، است (حسینى عاملى، ج 8، ص 135؛ بحرالعلوم، ج 4، ص 318ـ319). اشکال این نظر را آن دانسته‌اند که مصادیق چهارگانه مذکور در هیچ حدیثى یکجا نیامده است (رجوع کنید به حسینى عاملى، همانجا؛ نراقى، ج 19، ص 213ـ214).اگر اشیاى مذکور متعدد باشد، مثلا متوفى داراى چند انگشتر یا لباس باشد، به نظر برخى فقها همه آنها حبوه است (رجوع کنید به سبزوارى، ص 297؛ نراقى، ج 19، ص 215ـ216)، ولى برخى دیگر این حکم را فقط در مورد چیزهایى که در احادیث با لفظ جمع آمده (مانند «الثیاب») صادق می‌دانند (رجوع کنید به نراقى، همانجا؛ بحرالعلوم، ج 4، ص 319)، نه چیزهایى که به صورت مفرد (اسم جنس) ذکر شده است (مانند سیف و خاتم)، زیرا با اختصاص یک مصداق، حبوه محقق می‌شود و چون حکم حبوه برخلاف قاعده است، در موارد تردید، اصل بر عدم اختصاص است (رجوع کنید به نراقى، ج 19، ص 216). در صورت تردید در مورد صدق مفهوم «لباس»، بر چیزهایى مانند کفش و کلاه و جوراب نیز همین اصل جارى است (شهیدثانى، 1379ـ 1380ش، ج 1، ص 507). براى تعیین یک مصداق حبوه از میانِ مصادیق متعدد، راه‌حلهاى گوناگونى ذکر شده است : قرعه‌کشیدن، حق انتخاب ورثه، حق اختیار مالک حبوه (مَحبُوٌّ لَه)، تعیین مصداقى که بیشتر به متوفى اختصاص داشته و تعیین مصداقى که وى بیشتر از آن استفاده می‌کرده است (رجوع کنید به شهیدثانى، 1410، ج 8، ص 112؛ بحرالعلوم، ج 4، ص 319ـ 320؛ مامقانى، ص 68ـ70).به نظر اجماعى فقهاى امامى، مالک حبوه فقط پسر بزرگ متوفى است، حتى اگر تنها فرزند یا تنها پسر متوفى و کوچک‌ترین فرزند وى باشد (نراقى، ج 19، ص 222؛ امام خمینى، ج 2، ص 346ـ347). محبوٌله باید فرزند بی‌واسطه متوفى باشد، چه حاصل نکاح دائم باشد چه نکاح منقطع یا تلقیح* (رجوع کنید به علامه حلّى، 1410، همانجا؛ شهیدثانى، 1379ـ 1380ش، ج 1، ص 530؛ جعفرى لنگرودى، ج 1، ص 170)؛ بنابراین، شامل نواده متوفى نمی‌شود (نراقى، ج 19، ص 225). در مورد شمول حکم حبوه به تنها فرزند ذکور متوفى که پس از وفات پدر به دنیا آید (رجوع کنید به شهیدثانى، 1379ـ1380ش، ج 1، ص524ـ 525؛ نراقى، ج19، ص225ـ227؛ مامقانى، ص118) و نیز فرزندان ذکور دوقلو (رجوع کنید به نراقى، ج 19، ص 224ـ 225؛ بحرالعلوم، ج 4، ص310ـ311) اختلاف‌نظر وجود دارد (نیز براى حکم حبوه در دو فرزند همسن از دو همسر رجوع کنید به ابن‌حمزه، ص 387؛ نراقى، ج 19، ص 223ـ224؛ امام خمینى، ج 2، ص 347).شرط دیگر محبوٌله آن است که خنثى نباشد (براى تفاصیل رجوع کنید به شهیدثانى، 1379ـ1380ش، ج1، ص525ـ 526). همچنین محبوٌله باید مسلمان باشد، زیرا حبوه نوعى ارث است و کافر از مسلمان ارث نمی‌برد (نراقى، ج 19، ص230). درباره شرط بودن یا نبودن بلوغ (رجوع کنید به ابن‌حمزه، همانجا؛ شهیدثانى، 1410، ج 8، ص 113) و عقل (ابن‌حمزه؛ امام خمینى، همانجاها) و رشد (ابن‌سعید، ص 509؛ حسینى عاملى، ج 8، ص 138) و امامى بودن (شهیدثانى، 1379ـ 1380ش، ج 1، ص 527) براى محبوٌله، فقها اختلاف‌نظر دارند.فرد متوفى که اموال او به عنوان حبوه منتقل می‌شود (مَحْبُوٌّ مِنه) فقط پدر است و این حکم شامل اموال مادر یا جدّ پدرى نمی‌شود. نکته مهم دیگر آن است که مسلمان و امامى بودن پدر شرط انتقال حبوه به فرزند مسلمان او نیست (نراقى، ج 19، ص230ـ231؛ بحرالعلوم، ج 4، ص 317).فقها براى انتقال حبوه به محبوٌله شرایط دیگرى نیز ذکر کرده‌اند، از جمله آنکه متوفى اموال دیگرى جز حبوه داشته باشد. این نظرِ مشهور فقهاى امامى است (براى نمونه رجوع کنید به ابن‌ادریس حلّى، ج 3، ص 258؛ شهید اول، ص 158؛ توضیح المسائل مراجع، ج 2، ص 614) که در مادّه 915 قانون مدنى ایران هم آمده است (براى نظر مخالف رجوع کنید به نراقى، ج 19، ص 232؛ امام خمینى، همانجا). دلیل مهم شرط‌کنندگان این است که برقرار شدن حکم حبوه در این فرض، نوعى ستم به ورثه خواهد بود (رجوع کنید به نراقى، ج 19، ص 231ـ232).به نظر برخى فقها، شرط دیگر آن است که متوفى دینى معادل تمام ترکه یا بیشتر از آن نداشته باشد وگرنه حبوه، مانند اموال دیگر متوفى، صَرفِ پرداخت دیون می‌شود، زیرا حبوه همانند ارث، پس از اداى دیون انتقال می‌یابد (رجوع کنید به نجفى، ج 39، ص 134؛ بحرالعلوم، ج 4، ص 324؛ توضیح المسائل مراجع، ج 2، ص 613؛ براى تفاصیل رجوع کنید به شهیدثانى، 1379ـ1380ش، ج 1، ص 547ـ549).شرط دیگر انتقال حبوه آن است که اعیان حبوه مورد وصیتِ متوفى نباشد، زیرا در این صورت، آن عین به مصارف مورد وصیت می‌رسد و اگر ارزش آن بیش از ثلث ترکه باشد، نفوذ وصیت نیاز به اجازه پسر بزرگ دارد (حسینى عاملى، ج 8، ص140؛ امام خمینى، ج 2، ص 347ـ348).توانایى استفاده از حبوه شرط نیست؛ ازاین‌رو، شخص بی‌سواد نیز می‌تواند قرآن پدر خود را به عنوان حبوه مالک شود. ناقص بودن حبوه (مانند نگین نداشتن انگشتر یا شکسته بودن شمشیر) نیز مانع انتقال آن نیست، مگر آنکه عرفآ مصداق آن نباشد (مامقانى، ص 93ـ94).بحث مهم دیگر درباره حبوه این است که آیا معادل ارزش حبوه از سهم ارثِ محبوٌله کسر می‌شود یا نه. به نظر مشهور فقهى، اختصاص یافتن حبوه به او مجانى است، یعنى ابتدا حبوه به محبوٌله داده می‌شود و سپس باقی‌مانده ترکه، بین همه وارثان (از جمله وى)، به نسبت سهام، تقسیم می‌گردد (نراقى، ج 19، ص 206). مادّه 915 قانون مدنى ایران نیز از این نظر پیروى کرده است. در برابر، برخى فقها بر آن‌اند که معادل قیمت حبوه از سهم ارث محبوٌله کم می‌شود (رجوع کنید به علم‌الهدى، ص 582ـ583؛ علامه حلّى، 1412ـ1420، ج 19، ص 19؛ سبزوارى، ص 297؛ براى تفاصیل مباحث رجوع کنید به مامقانى، ص 28ـ39). بنابر نظر دوم، این بحث مطرح شده که آیا قیمت حبوه در هنگام مرگ معیار است یا در زمان گرفتن حبوه یا هنگام محاسبه آن (رجوع کنید به مامقانى، ص 39ـ41، نیز براى مسائل دیگر رجوع کنید به ص 92، 96ـ97، 152ـ157).منابع : آقابزرگ طهرانى؛ ابن‌ادریس حلّى، کتاب‌السرائرالحاوى لتحریر الفتاوى، قم 1410ـ1411؛ ابن‌بابویه، کتاب من لایحضُرُه الفقیه، چاپ علی‌اکبر غفارى، قم 1404؛ ابن‌حمزه، الوسیلة الى نیل‌الفضیلة، چاپ محمد حسون، قم 1408؛ ابن‌زهره، غنیة النزوع الى علمى الاصول و الفروع، چاپ ابراهیم بهادرى، قم 1417؛ ابن‌سعید، الجامع‌للشرائع، قم 1405؛ ابن‌منظور؛ ابوالصلاح حلبى، الکافى فی‌الفقه، چاپ رضا استادى، اصفهان [?1362ش[؛ امام خمینى، تحریرالوسیلة، بیروت 1407/1987؛ محمدبن محمدتقى بحرالعلوم، بلغة الفقیة، چاپ محمدتقى آل‌بحرالعلوم، تهران 1362ش؛ توضیح‌المسائل مراجع : مطابق با فتاواى دوازده نفر از مراجع معظم تقلید، گردآورى محمدحسن بنی‌هاشمى خمینى، قم: دفتر انتشارات اسلامى، 1378ش؛ محمدجعفر جعفرى لنگرودى، دوره حقوق مدنى: ارث، ج 1، تهران 1375ش؛ حرّعاملى؛ محمدجوادبن محمد حسینى عاملى، مفتاح‌الکرامة فى شرح قواعدالعلامة، چاپ افست قم: مؤسسة آل‌البیت، ]بی‌تا.[؛ محمدباقربن محمدمؤمن سبزوارى، کفایةالاحکام، چاپ سنگى تهران 1269، چاپ افست اصفهان ]بی‌تا.[؛ محمدبن مکى شهید اول، اللمعة الدمشقیة فى فقه الامامیة، چاپ محمدتقى مروارید و علی‌اصغر مروارید، تهران 1406؛ زین‌الدین‌بن على شهیدثانى، رسائل الشهیدالثانى، رساله :17 الحَبْوة، قم 1379ـ1380ش؛ همو، الروضة البهیة فى شرح اللمعة الدمشقیة، چاپ محمد کلانتر، نجف 1398، چاپ افست قم 1410؛ مهدى شهیدى، ارث، تهران 1374ش؛ فخرالدین‌بن محمد طریحى، مجمع‌البحرین، چاپ احمد حسینى، تهران 1362ش؛ حسن‌بن یوسف علامه حلّى، ارشاد الاذهان الى احکام‌الایمان، چاپ فارس حسون، قم 1410؛ همو، مختلف الشیعة فى احکام الشریعة، قم 1412ـ1420؛ علی‌بن حسین علم‌الهدى، الانتصار، قم 1415؛ محمدبن یعقوب فیروزآبادى، القاموس‌المحیط، بیروت 1412/1991؛ نعمان‌بن محمد قاضى نعمان، دعائم الاسلام و ذکر الحلال و الحرام و القضایا و الاحکام، چاپ آصف‌بن علی‌اصغر فیضى، قاهره ]1963ـ 1965[، چاپ افست ]قم، بی‌تا.[؛ ناصر کاتوزیان، ارث، تهران 1376ش؛ عبداللّه مامقانى، تحفةالصفوة فى احکام‌الحبوة، چاپ محیی‌الدین مامقانى، چاپ سنگى تبریز 1320؛ جعفربن حسن محقق حلّى، شرائع الاسلام فى مسائل الحلال و الحرام، چاپ صادق شیرازى، ]تهران[ 1409؛ محمدبن محمد مفید، المسائل الصاغانیة، چاپ محمدقاضى، ]قم[ 1413؛ ابوالقاسم‌بن محمدحسن میرزاى قمى، جامع‌الشتات، چاپ مرتضى رضوى، تهران 1371ش؛ محمدحسن‌بن باقر نجفى، جواهر الکلام فى شرح شرائع‌الاسلام، ج 39، چاپ محمود قوچانى، بیروت 1981؛ احمدبن محمدمهدى نراقى، مستندالشیعة فى احکام الشریعة، ج 19، مشهد 1420.
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

سیدعلی علوی قزوینی

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 12
تاریخ چاپ 93
وضعیت انتشار
  • چاپ شده