خوارج
معرف

گروهى از مسلمانان که در اثنا و پس از جنگ صفّین و قضیه تحکیم/ حکمیت بر امام على علیه‌السلام خروج کردند و سپس با ایجاد ناامنى موجب جنگ نهروان شدند

متن


خوارج، گروهى از مسلمانان که در اثنا و پس از جنگ صفّین و قضیه تحکیم/ حکمیت بر امام على علیه‌السلام خروج کردند و سپس با ایجاد ناامنى موجب جنگ نهروان شدند. بازماندگان این گروه چندى پس از شکست در جنگ نهروان، بر پایه آراى خود جریان اجتماعى، سیاسى، نظامى و اعتقادى خاصى را پدید آوردند و در طول زمان به شاخه‌هاى متعدد تقسیم شدند. به‌علاوه، بخشهایى از قلمرو اسلامى را تصرف کردند. در این مقاله افزون بر طرح مباحث کلى درباره خوارج، آرا و عقاید، پراکندگى و تاریخ سیاسى خوارج در بخشهاى مختلف جهان اسلام بررسى مى‌شود، و مشتمل است بر :۱) کلیات۲) آرا و عقاید۳) در ایران۴) در عراق۵) در جزیرة‌العرب۶) در شمال افریقا



 کلیات. به هر فرد از اعضاى گروهى که در جنگ صفین از جمع یاران امام بیرون رفتند و از فرمان او تمرد کردند، و نیز به فرد منسوب به آن گروه، خارجى گویند (نوبختى، ص ۶، اشعرى، ص ۱۲۷ـ۱۲۸؛ شهرستانى، ج ۱، ص ۱۱۴؛ سمعانى، ج ۲، ص ۳۰۴).اگرچه بنابر پاره‌اى روایات، خوارج هنگام جنگ جمل* و بعد در جنگ صفّین* و پیش از واقعه تحکیم* در سپاه حضرت على‌بن ابى‌طالب* علیه‌السلام حضور داشته‌اند (رجوع کنید به نصربن مزاحم، ص ۳۹۴؛ طبرى، ج ۴، ص ۵۴۱)، اما معمولا تاریخ ظهور خوارج را به پس از حادثه تحکیم باز مى‌گردانند، یعنى آنگاه که جنگ صفّین با پیشنهاد تحکیمِ (حکمیتِ) قرآن از سوى معاویه و سپاه شام و قبول آن از سوى سپاه عراق و امام على علیه‌السلام خاتمه یافت. در این میان، شمارى از سپاهیان عراقى تحکیم را رد کردند و بر آن حضرت خروج نمودند. پاره‌اى روایات نیز ظهور خوارج را پس از اعلان رأى حَکَمَین دانسته‌اند (رجوع کنید به تحکیم*).پیدایى. در جنگ صِفّین، معاویه به پیشنهاد فریبکارانه عمروبن عاص، به سپاهیان شام که در آستانه شکست بودند دستور داد قرآنها را بر سر نیزه کنند و از لشکر امام على خواستار ترک جنگ و رجوع به حکم قرآن شوند. به‌رغم ناخشنودى امام‌على و بخشى از سپاه آن حضرت، بیشتر لشکریان این پیشنهاد را پذیرفتند و جنگ در ۱۳ یا ۱۹ صفر ۳۷ خاتمه یافت. براساس صلحنامه‌اى که به امضاى شهود طرفین رسید، مقرر شد دو حَکَم از طرف آنها براساس قرآن داورى و تا پایان ماه رمضان و نهایتآ تا پایان موسم حج نتیجه را اعلام کنند. بنابر منابع، آنچه اکثر یاران امام را در آغاز کار به قبول حکمیت واداشت، از یکسو تحمل خسارت جانى فراوان و خستگى و فرسودگى (رجوع کنید به نصربن مزاحم، ص ۴۸۴؛ ابن‌قتیبه، ۱۳۸۷، ج ۱، ص ۱۰۴؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۰) و از سوى دیگر، بافت قبیله‌اى، سادگى و سطحى‌نگرى اعراب بدوى در سپاه امام بود، که نیرنگ دشمن را کارساز کرد (سبحانى، ج ۵، ص ۷۵). در این اوضاع و احوال، امام بیم آن داشت که اگر به اصرار اکثریت مبنى بر قبول حکمیت تن ندهد، اقلیت لشکرش به دست آنان و با همدستى شامیان، نابود شوند. ضمن آنکه از همان آغاز، برخى از سپاهیان امام، اصل قبول حکمیت به معناى تعیین دو داور براى حلّ و فصل مسائل را به منزله برگشت از دین و شک در ایمان شمردند و با امام مخالفت کردند (رجوع کنید به نصربن مزاحم، همانجا؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۱ـ۱۱۲). برخى موافقان حکمیت نیز، به استناد یکى دو آیه قرآن (رجوع کنید به مائده: ۴۴؛ حجرات: ۹)، بعدآ از این فکر برگشتند و خواهان ادامه جنگ با معاویه، به عنوان باغى، شدند و پذیرش حکمیت را کفر و لغزشى دانستند که خود مرتکب آن شده‌اند و از آن توبه کردند. آنان از حضرت على نیز خواستند از این کفر توبه نماید و شروطى را که با معاویه نهاده است، نقض کند. اما على علیه‌السلام عهد حکمیت را طبق قرآن لازم‌الاجرا دانست و حاضر به نقض آن نشد. پس از توقف جنگ صفّین، وقتى امام على از صفّین به کوفه بازگشت و معاویه و سپاهش به سوى شام حرکت کردند، مخالفان حکمیت از حضرت على جدا شدند و به قریه حَرَوْراء نزدیک کوفه رفتند (نصربن مزاحم، ص ۵۱۳ـ۵۱۴، ۵۱۷ـ۵۱۸؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۴، ۱۲۲؛ طبرى، ج ۵، ص ۶۳، ۷۲، ۷۸؛ مسعودى، مروج، ج ۳، ص ۱۴۴). بدین‌گونه، گروهى به نام خوارج ظهور یافتند که در تاریخ اسلام منشأ تأثیرات مهمى شدند.حضرت على علیه‌السلام نخست عبداللّه‌بن عباس را براى مناظره نزد آنان فرستاد. به قولى دو یا چهارهزار تن از آنان مجاب شدند و به کوفه بازگشتند. به قولى دیگر، هیچ یک از آنان او را اجابت نکردند و ابن‌عباس بى‌نتیجه به کوفه بازگشت. سپس امام خود براى گفتگو با آنان به اردوگاه خوارج در حروراء رفت و در پى سخنان و احتجاجات امام، همه یا بیشترشان از جمله عبداللّه‌بن‌کوّاء یَشْکرى، شَبَث‌بن رِبعى و یزیدبن قیس اَرْحَبى، که از سران آنها بودند، به کوفه بازگشتند (رجوع کنید به اسکافى، ص ۱۹۸ـ۱۲۰؛ مبرّد، ج ۳، ص ۱۶۵، ۱۸۱ـ۱۸۲؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۴ـ۱۱۵، ۱۲۲ـ۱۲۳، ۱۳۳ـ۱۳۵؛ طبرى، ج ۵، ص ۶۴ـ۶۶، ۷۳؛ ابن‌کثیر، ج ۷، ص ۲۷۸؛ براى روایات دیگر درباره این مذاکرات رجوع کنید به مبرّد، ج ۳، ص ۲۱۰ـ۲۱۲).خوارج بار دیگر در کوفه سر به مخالفت برداشتند. آنان همه کسانى را که حکمیت را پذیرفته بودند و به دنبال آن، هر کسى را که على را کافر نمى‌دانست، کافر محسوب کردند (مسعودى، مروج، ج ۳، ص ۳۴). آنان نه فقط حکمیت حَکَمَین، بلکه اساسآ وجود حاکم اسلامى را نیز رد کردند (رجوع کنید به نصربن مزاحم، ص ۴۸۹، ۵۱۷؛ ابن‌ابى‌شیبه، ج ۸، ص ۷۳۵، ۷۴۱؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۲۲ـ۱۲۳، ۱۲۶، ۱۳۴، ۱۵۱؛ طبرى، ج ۵، ص ۶۶، ۷۲ـ۷۴؛ قس مبرّد، ج ۳، ص ۲۰۶؛ براى پاسخ امام به این نظر رجوع کنید به نهج‌البلاغة، خطبه ۴۰، ۱۲۵، ۱۲۷؛ نیز رجوع کنید به بخش :۲ آرا و عقاید). خوارج در اماکن عمومى، خصوصآ مسجدجامع کوفه، به مخالفت صریح با تحکیم، متهم کردن امام على علیه‌السلام به کفر و شرک و حتى تهدید وى به قتل و سردادن شعار در حین خطابه امام مى‌پرداختند و سعى مى‌کردند او را از فرستادن هیئت حکمیت منصرف و به ادامه جنگ متقاعد سازند. با این همه، امام سیاستِ مدارا و استدلال را به کار بست و فرمود مادام که خوارج با دیگر سپاهیان همراه و همدست باشند، سهم آنان را از غنایم (فَىْء) قطع نخواهد کرد و مانع حضورشان در مسجد براى نماز نخواهد شد و تا دست به جنگ و خون‌ریزى نیالایند، با آنان نبرد نخواهد کرد (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج۳، ص۱۲۶، ۱۳۳؛ طبرى، ج۵، ص۷۲ـ۷۴؛ مسعودى، مروج، ج ۳، ص ۱۴۴؛ ابن‌اثیر، ۱۳۸۵ـ۱۳۸۶، ج ۳، ص ۳۳۵).مذاکرات تحکیم در شعبان یا رمضان ۳۷ در دَومَة‌الجَندَل یا اَذرُح میان ابوموسى اشعرى و عمروبن عاص، نمایندگان سپاه عراق و سپاه شام، صورت گرفت و عملا عمرو، ابوموسى را فریفت تا على علیه‌السلام را خلع کنند و کار خلافت را به شورایى واگذارند، اما عمرو اعلام کرد على را خلع مى‌کند و معاویه را به خلافت برمى‌گزیند. بدین‌گونه کار حکمیت بدون نتیجه خاتمه یافت (یعقوبى، ج ۲، ص ۱۹۰؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۷ـ۱۲۶؛ طبرى، ج ۵، ص ۵۷، ۶۷، ۷۱؛ مسعودى، مروج، ج ۳، ص ۱۴۵ـ۱۵۰؛ نیز رجوع کنید به تحکیم*). حضرت على داورى حکمین را مغایر حکم قرآن و ناشى از هواپرستى آنها دانست و بار دیگر براى جنگ با معاویه آماده شد و در نامه‌اى به عبداللّه‌بن وَهْب راسبى و زید/ یزیدبن حُصَیْن، دو تن از سران خوارج، و همراهانشان که در نهروان گرد آمده بودند، اعلام کرد که حکمین طبق قرآن داورى نکرده‌اند و از آنان خواست براى جنگ با دشمن به او بپیوندند، اما آنان باز از امام خواستند به کفر اعتراف و از آن توبه کند و در غیر این صورت از او دورى خواهند گزید. بدین ترتیب در پى اعلام رأى حکمین، خوارج در مخالفت با حضرت على سرسخت‌تر شدند (نهج‌البلاغة، خطبه ۳۵؛ دینورى، ص ۲۰۶؛ طبرى، ج ۵، ص ۷۷ـ۷۸؛ نایف محمود معروف، ص ۸۵). در این هنگام اقدامات خوارج باعث شد امام تصمیم خود را تغییر دهد. آنان در ۱۰ شوال با عبداللّه‌بن وَهْب به عنوان امیر بیعت و سپس درباره چگونگى خروج از کوفه و حضور در نهروان توافق کردند (طبرى، ج ۵، ص ۷۴ـ۷۵؛ ابن‌اثیر، ۱۳۸۵ـ۱۳۸۶، ج ۳، ص ۳۳۵ـ۳۳۶).خوارج در مسیر حرکت به نهروان مردم بى‌گناه را کشتند. امام پس از دعوت آنان به حق و اتمام حجت بر ایشان، ناگزیر به مصاف ایشان رفت و در جنگ نهروان (در سال ۳۸ و به روایتى ۳۹) بیشتر آنان را از میان برداشت. البته گروهى از خوارج به ریاست فَروَة‌بن نَوفَل به علت تردید از مصاف‌دادن با امام، از همان آغاز از جنگ کناره گرفته بودند (رجوع کنید به مبرّد، ج ۳، ص ۱۸۷، ۲۱۲ـ۲۱۳؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۵، ص ۱۶۹؛ یعقوبى، ج ۲، ص ۱۹۳؛ طبرى، ج ۵، ص ۸۰ـ۹۲؛ خطیب بغدادى، ج ۱، ص ۵۲۸). شمار خوارج را از چهار هزار تا شانزده هزار (و در روایتى مبالغه‌آمیز بیست و چهار هزار تن) نوشته‌اند (رجوع کنید به بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۲۹؛ ابن‌کثیر، ج ۷، ص ۲۸۰ـ۲۸۱؛ صالحى شامى، ج ۱۱، ص ۱۲۶؛ نیز رجوع کنید به نهروان*).با وجود پیروزى على علیه‌السلام در جنگ نهروان، خوارج به مثابه جریانى سیاسى، فکرى و نظامى برقرار ماندند و امام درباره سرنوشت آنها در آینده، فرمود «هرگاه مهترى از آنان سربرآرد، از پایش دراندازند چنان که واپسین آنها دزدانى غارتگر باشند» (نهج‌البلاغة، خطبه ۶۰؛ ابن ابى‌الحدید، ج ۵، ص ۱۴، ۷۳). امام شیعیان را از جنگ با خوارج، پس از خود نهى کرد (نهج‌البلاغة، خطبه ۶۱؛ عاملى، ۱۴۱۴، ج ۱، ص ۳۶) زیرا این جنگ، از سویى با مصلحت مسلمانان مغایر بود و به تقویت سلطه امویان منجر مى‌شد که از اسلام و عدالت منحرف بودند، و از سوى دیگر سبب تضعیف یا نابودى شیعه مى‌شد (ابن ابى‌الحدید، ج ۵، ص ۷۸ـ۷۹؛ نیز رجوع کنید به عاملى، ۱۴۱۴، ج ۱، ص ۳۷). به همین سبب امام حسن علیه‌السلام پس از صلح با معاویه، درخواست او براى جنگ با خوارج را رد کرد (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۵، ص ۱۶۹ـ۱۷۰؛ قس ابن ابى‌الحدید، ج ۵، ص ۹۸). به علاوه، امام على، سلطه و فتنه بنى‌امیه را بسان منافقانى زیرک، تاریک‌تر و پرگزندتر از فتنه خوارجِ جاهل و زاهدنما مى‌دانست و به همین سبب دلمشغولى امویان به جنگ با خوارج را به معناى کم شدن از ظلم و آزار امویان به مردم محسوب مى‌کرد. افزون بر این، خطر خوارج از امویان کمتر بود زیرا آنان در آغاز به دنبال حق بودند، اما به سبب جهل و عناد راه خطا پیمودند (رجوع کنید به نهج‌البلاغة، خطبه ۹۳؛ ثقفى، ج ۱، ص ۹ـ۱۱؛ ابن ابى‌الحدید، ج ۵، ص ۷۸؛ نیز رجوع کنید به عاملى، ۱۴۱۴، ج ۱، ص ۳۹ـ۴۰؛ مطهرى، ص ۱۴۷ـ۱۵۱، ۱۷۴ـ۱۷۸).زمینه‌هاى شکل‌گیرى. برخى از نویسندگان منشأ خوارج را سالوکان و اعرابیان روزگار جاهلیت دانسته‌اند که بر سران قبایل خود و سنّتها و ارزشهاى قبیله‌اى مى‌شوریدند و براى کمترین چیزها به هیجان مى‌آمدند و دست به جنگ و قتل مى‌زدند. به عقیده آنان، کسانى که در جنگ صفّین بر امام على علیه‌السلام خروج کردند، از نسل همان اعرابیان و سالوکان بودند (رجوع کنید به احمد سلیمان معروف، ص ۲۱ـ۲۳؛ شلبى، ج ۲، ص ۲۱۰ـ۲۱۱؛ نیز رجوع کنید به اخبارالدولة‌العباسیة، ص ۳۳۵؛ ابن‌عبدربّه، ج ۱، ص ۱۸۶). شاید بتوان نخستین زمینه ظهور خوارج را در زمان پیامبر اسلام صلى‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم یافت؛ آنگاه که در تقسیم غنایم غزوه خیبر* یا حُنَین*، مردى با لحنى خشن آن حضرت را به رعایت نکردن عدالت متهم کرد و پیامبر در عین بردبارى و عفو، از ظهور جریانهایى نظیر خوارج در آینده خبر داد (ابن‌جوزى، ص ۱۰۴). به این ترتیب، این فرد معترض را نخستین خارجى دانسته‌اند. ولهاوزن (ص ۴۴ـ۴۵) این داستان را ساختگىدانسته است، اما این حادثه را علماى بزرگ و موثق مسلمان روایت کرده‌اند (رجوع کنید به ابن‌هشام، ج ۴، ص ۱۳۹؛ مبرّد، ج ۳، ص ۱۸۹ـ۱۹۰، ۲۲۰ـ۲۲۱؛ بخارى، ۱۴۰۱، ج ۴، ص ۱۷۸ـ ۱۷۹، ج ۷، ص ۱۱۱، ج ۸، ص ۵۲ـ۵۳؛ مسعودى، مروج، ج ۳، ص ۱۵۷ـ۱۵۸، ۲۴۰؛ شهرستانى، ج ۱، ص ۲۱، ۱۱۵ـ۱۱۶؛ ابن‌اثیر، ۱۹۷۰ـ۱۹۷۳، ج ۲، ص ۱۷۲).به نظر برخى محققان، اعتقادات منسوب به خوارج نخستین‌بار در میان بادیه‌نشینان عرب پدید آمد که پس از پیامبر اکرم از دین برگشتند و بار دیگر اسلام آوردند. اینان پس از فتوحات اسلامى، در شهرهاى نظامىِ تازه تأسیس اسلامى (کوفه و بصره) ساکن شدند و در پى برابرى قبیله‌اى بودند (رجوع کنید به ولهاوزن، ص ۳۲ـ۳۴؛ نیکلسون ، ص ۲۰۹؛ مادلونگ ، ص ۵۴ و پانویس ۳؛ دورى، ص ۵۹ـ۶۰). بیشتر شخصیتهاى برجسته خوارج از میان این اعرابیان برخاستند و به هیچ یک از قبایل مشهور عرب وابستگى نداشتند (عمر ابوالنصر، ص ۱۴، ۲۱؛ بابطین، ص ۲۵۰). خوارج عمدتآ از اعرابیان تمیم* و بکر ــاز قبایل ربیعه یمن ــ بودند (طبرى، ج ۵، ص ۶۶) که به‌ویژه قبیله بَکربن وائل* (از شاخه‌هاى ربیعه) و بنوحنیفه، از بطون آن، به بدویت، تعصب و تغییر سریع آراى خود شهرت داشتند (بابطین، ص ۲۴۹ـ۲۵۰؛ عمر ابوالنصر، ص ۱۲؛ نایف محمود معروف، ص ۲۷؛ احمد عوض ابوشباب، ص ۱۵ـ۱۷؛ نیز رجوع کنید به عاملى، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۱۱۱ـ۱۱۹). گروههایى از قبایل اَزْد (از جمله بنوراسِب)، هَمْدان، عَنَزَه و مراد نیز به خوارج پیوسته بودند (رجوع کنید به نصربن مزاحم، ص ۵۱۲ـ۵۱۳؛ دینورى، ص ۱۹۶ـ۱۹۷؛ نشوان‌بن سعید حمیرى، ص ۲۰۲ـ۲۰۳). در کل، نه تنها حتى یک صحابى از مهاجران و انصار به خوارج نپیوست، بلکه همه آنان در جنگ با خوارج اتفاق‌نظر داشتند و همین سببِ طعن به خوارج بوده است (رجوع کنید به جاحظ، ۱۳۸۵ـ ۱۳۸۹، ج ۶، ص ۴۵۵؛ طبرى، ج ۷، ص ۳۹۶؛ ابن‌جوزى، ص ۱۰۶، ۱۱۰؛ نایف محمود معروف، ص ۶۰).تعصب قبیله‌اى و پیروى کورکورانه از رؤساى قبایل را نیز از عوامل مهم و زمینه‌ساز شکل‌گیرى خوارج و استمرار آنها دانسته‌اند. رؤساى قبایلِ یارى‌دهنده امام على در جنگ جمل، از جمله اشعث‌بن قیس کِنْدى، رئیس قبیله یمنى کِنْده، بعدها در جنگ صفّین با نفوذ فراوانى که در افراد خود داشتند در برابر امام ایستادند و باتهدیدْ آن حضرت را به توقف جنگ و قبول تحکیم وادار کردند. سپس اشعث و جمعى از سران قبایل دیگر با این بهانه که نباید دو عرب مُضَرى عهده‌دار حکمیت شوند، امام را مجبور کردند ابوموسى اشعرى را که یمنى (قحطانى) بود، به جاى عبداللّه‌بن عباس، که مُضَرى قریشى بود، به نمایندگى خود براى حکمیت بفرستد (نصربن مزاحم، ص ۴۸۹ـ۴۹۰، ۴۹۹ـ۵۰۰؛ یعقوبى، ج ۲، ص ۱۸۸ـ۱۸۹؛ طبرى، ج ۵، ص ۵۱ـ۵۹؛ نیز رجوع کنید به سبحانى، ج ۵، ص ۷۵؛ نایف محمود معروف، ص ۲۵ـ۲۶، ۲۸؛ احمد عوض ابوشباب، ص ۱۴ـ۱۵، ۳۰ـ۳۱).خوارج در آغاز کار، در این اندیشه نبودند که آیا خلافت باید در میان قریش بماند یا نه، اما بعد از سر حسادت، و نگران و ناخشنود از استیلاى قریش بر امور مسلمانان، شرط قریشى بودن در خلافت را رد کردند (عمر ابوالنصر، ص ۲۱؛ محمد ابوزهره، ج ۱، ص ۶۹). در دوره طولانى از تاریخ این فرقه، حتى یک قریشى در میان آنان دیده نمى‌شود (نایف محمود معروف، ص ۲۷ـ۲۸؛ احمد عوض ابوشباب، ص ۳۱) و آنان همواره پرچمدار دشمنى با قریش بوده‌اند (رجوع کنید به بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۸، ص ۳۲، ۲۳۲؛ طبرى، ج ۷، ص ۳۹۳؛ ابن ابى‌الحدید، ج ۵، ص ۱۱۲ـ۱۱۳). قریش نیز قبایل دیگر، همچون خزاعه، را به همدستى با خوارج بر ضد خود متهم مى‌کردند (رجوع کنید به یعقوبى، ج ۲، ص ۳۳۹؛ طبرى، ج ۷، ص ۳۹۵؛ براى نظر خوارج درباره خلیفه و امامت رجوع کنید به بخش :۲ آرا و عقاید).از دیگر عوامل زمینه‌ساز ظهور خوارج، ماجراى قتل خلیفه سوم بود. قتل عثمان و سپس اختلاف صحابه درباره مسئله حکومت سبب طرح این رأى شد که مى‌توان خلیفه را در صورت مخالفت با رأى مردم و احکام دین و سوء تدبیر و رعایت نکردن عدل و انصاف برکنار کرد یا کشت (رجوع کنید به عمر ابوالنصر، ص ۲۱ـ۲۳؛ محمد ابوزهره، ج ۱، ص ۷۰ـ۷۱؛ نایف محمود معروف، ص ۲۱). چنان‌که نافع‌بن ازرق از سران خوارج، به گفته خود، در ماجراى قتل عثمان حضور داشته است (رجوع کنید به ابن‌عبدربّه، ج ۲، ص ۲۳۷ـ۲۳۸). رؤساى معترضان به رفتار و سیاست عثمان، که در حدود سى تن بودند، بعدآ هسته خوارج را تشکیل دادند. آنان در جنگ صفّین تهدید کردند اگر امام خواسته شامیان را نپذیرد، وى را تسلیم شامیان کنند، یا همچنان‌که عثمان را کشتند، او را نیز بکشند (طبرى، ج ۵، ص ۴۹؛ احمد سلیمان معروف، ص ۲۵ـ۲۶؛ قس لطیفه بکّاى، ص ۱۷؛ براى نام برخى از آنان رجوع کنید به نصربن مزاحم، ص ۴۸۹؛ طبرى، همانجا؛ احمد سلیمان معروف، ص ۲۶، ۳۴). از این‌رو برخى ظهور خوارج را امتداد شورش بر عثمان دانسته‌اند (رجوع کنید به ولهاوزن، مقدمه بدوى، ص ۱۳؛ احمد معیطه، ص ۱۷؛ نایف محمود معروف، ص ۵۵؛ شوقى ضیف، ص ۸۷).بعضى نیز گروه سبئیه را، که منسوب به عبداللّه‌بن سبأ* دانسته شده است، عامل شورش بر عثمان و قتل او و همچنین سرمنشأ خوارج دانسته‌اند (رجوع کنید به ولهاوزن، ص ۳۸؛ نایف محمود معروف، ص ۴۹ـ۶۰؛ احمد عوض ابوشباب، ص ۲۵ـ۲۹، ۳۷ـ۴۱؛ عامر نجار، ص ۱۱۱ـ۱۱۵). طبق پاره‌اى روایات، خوارج دشمنان خود را سبئیه مى‌نامیدند (رجوع کنید به طبرى، ج ۵، ص ۱۹۳)، اما برخى منابع نام سبئیه را در ردیف خوارج یاد کرده یا سبئیه را گروهى از خوارج به شمار آورده‌اند (رجوع کنید به همان، ج ۴، ص ۵۴۱؛ سمعانى، ج ۳، ص ۲۰۹؛ ابن‌حجرعسقلانى، ۱۳۸۳ـ ۱۳۸۶، قسم ۲، ص ۷۱۵). با وجود این، بعضى محققان درباره این نقش سبئیه و حتى وجود ابن‌سبأ تردید کرده‌اند (رجوع کنید به طه حسین، ج ۲، ص ۹۰ـ۹۳؛ جوادعلى، ص ۶۶ـ۱۰۰؛ عسکرى، ج ۲، ص ۱۱۱ به بعد؛ هلابى، ص ۱۳ـ۷۳).گذشته از این، در منطقه عراق و سرزمینهاى شرقى آن، که خوارج در آنجا پدید آمدند، حضور موالى و بردگان زردشتى و مسیحى ــکه مسلمان شدند یا برعقیده خود باقى‌ماندندــ و ارتباط آنها با گروههاى عرب مسلمان، در ظهور خوارج مؤثر بود. افزون بر این، شمار بسیارى از اصحاب به عراق رفتند و همه اینها به آشفتگیهاى فکرى و پیدایى حرکتهاى معارض و مذاهب فقهى و کلامى انجامید (عمر ابوالنصر، ص ۱۵ـ۱۶، ۱۹ـ۲۰). ظاهرآ برابرى‌جویى خوارج، از همان آغاز موالى غیرعرب را به سوى آنها کشاند (رجوع کنید به بخش :۳ در ایران). براى نمونه، بسیارى از سپاهیان ساسانى پس از پیروزیهاى مسلمانان، در بصره مستقر شدند و در زمره موالى قبیله عرب بنى‌تمیم درآمدند که بعدآ بسیارى از سران خوارج از میان این قبیله برخاستند و شمار فراوانى از یاران آنها از همین موالى بودند (بلاذرى، ۱۴۱۳، ص ۶۶، ۲۸۰، ۳۷۵؛ نیز رجوع کنید به عمرابوالنصر، ص ۱۸). در سال ۳۸، ابومریم از قبیله بنوسعد تمیمى با یارانى که بیشتر از موالى بودند، در کوفه قیام کرد. حضرت على آنها را شکست داد و ابومریم کشته شد. در حکومت مُغیüرة‌بن شُعبه در کوفه (۴۱ـ۵۰) نیز یکى از موالى به نام ابوعلى، از وابستگان بنوحارث‌بن کعب، همراه گروهى از خوارج عرب و موالى شورش کرد که سرکوب شد (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۲۴۷ـ۲۴۸، ج ۵، ص ۱۷۳ـ۱۷۴؛ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۲۱؛ ابن‌اثیر، ۱۳۸۵ـ۱۳۸۶، ج ۳، ص ۳۷۳). بلاذرى (۱۴۱۷، ج ۵، ص ۲۱۲) به نقل از زیادبن ابیه، والى امویان در عراق، گفته است خوارج به خاندانهاى اشرافى و ثروتمند و بعضآ اهل بیوتات (دودمانهاى کهن ایرانى) تعلق داشتند. همچنین در زمان شورش قَطَرى‌بن فُجاءة (مقتول ۷۸)، گروهى از زردشتیان که مسلمان شده بودند به خوارج پیوستند و خوارج براى هر یک از آنها پانصد درهم مقررى معیّن کردند و بدین سبب آنان پنجکیه نامیده مى‌شدند (مبرّد، ج ۳، ص ۳۵۵؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۴۱۵).در سالهاى ۸۱ـ۸۵ نیز گروههایى از شیعه، خوارج، ایرانیان و مسیحیان در کنار عربها به عبدالرحمان ابن‌اشعث در شورش بر حجاج، والى عراق، یارى کردند (عمرابوالنصر، ص ۱۹؛ نیز رجوع کنید به بخش :۳ خوارج در ایران). با این همه، احمد امین (فجرالاسلام، ص ۲۶۱ـ۲۶۲) تأثیر زیادى براى موالى در شکل‌گیرى خوارج قائل نیست و خوارج را از اعرابیان متعصب مى‌داند که موالى را تحقیر مى‌کردند. شاید این سخن راجع به آغاز کار خوارج باشد.حضور بردگان و افراد فرودست و کسانى از اصناف مختلف اجتماعى (رجوع کنید به جاحظ، ۱۳۸۴، ج ۱، ص ۵۱؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۲۴۸؛ مبرّد، ج ۳، ص ۳۱۴، ۳۱۶؛ ابن ابى‌الحدید، ج ۴، ص ۱۴۷ـ۱۴۸، ۲۰۴) و راهزنان و کسانى که در پى فرار از پرداخت خراج بودند (ثقفى، ج ۱، ص ۳۵۳؛ طبرى، ج ۵، ص ۱۲۲) در میان خوارج نشان‌مى‌دهد که برخلاف عقیده جاحظ (۱۳۸۴، همانجا) که دین و اعتقاد را عامل اتحاد خوارج با نژادها و قشرهاى اجتماعى و مذاهب گوناگون و انگیزه اصلى آنها در جنگها دانسته است (نیز رجوع کنید به ثعالبى، ص ۱۷۴، ۶۲۳ـ۶۲۴)، مطامع مادى و مظاهر فریبنده و تهور نیز از انگیزه‌هاى خوارج در جنگ بوده است (عاملى، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۱۳۳). به طور کلى، خوارج در امور سیاسى و نظامى داراى مجموعه‌اى منسجم از اصول نبودند و وحدت حقیقى نداشتند (د. اسلام، چاپ دوم، ذیل aKh"(ites"djri).درباره ارتباط قُرّاء* و خوارج اختلاف نظر بسیار است. به نظر برخى محققان، قرّاء نومسلمان که در حفظ و قرائت قرآن و کثرت تهجد و عبادت ممتاز بودند، به سبب شأن و جایگاه علمى و اجتماعى، خود را ذى‌حق در نقد سیره خلفا مى‌دانستند و گاه به مخالفت و دشمنى با شخص خلیفه مى‌پرداختند. از این‌رو آنان را از گروههاى تأثیرگذار در ظهور خوارج دانسته‌اند (رجوع کنید به ولهاوزن، ص ۳۲، ۳۶؛ لطیفه‌بکّاى، ص ۱۶ـ۱۸؛ هشام جعیط ، ص ۱۳۵ـ۱۳۷). همچنین ممکن است به‌سبب گزارش منابع متقدم مبنى بر حضور گروههایى پرشمار از قرّاء در میان سپاهیان حضرت على و معاویه در جنگ صفّین، و پیوستن هفت تن از قرّاء به خوارج (رجوع کنید به نصربن مزاحم، ص ۱۸۸ـ۱۹۰؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۶، ص ۱۵۱ـ۱۵۹؛ طبرى، ج ۵، ص ۱۱، ۳۴) و تأکید بر نقش آنها در اصرار بر ترک جنگ و پذیرش حکمیت از سوى امام على و سپس ردّ حکمیت (نصربن مزاحم، ص ۴۸۹ـ ۴۹۰، ۴۹۷، ۴۹۹؛ ابن‌قتیبه، ۱۳۸۷، ج ۱، ص ۱۱۱، ۱۱۴؛ دینورى، ص ۱۹۱؛ طبرى، ج ۵، ص ۴۹)، خوارج را قرّاء خوانده یا نام این دو گروه را در کنار یکدیگر ذکر کرده باشند (براى نمونه رجوع کنید به مسعودى، مروج، ج ۳، ص ۱۴۴؛ ابن‌کثیر، ج ۷، ص ۲۷۲، ج ۸، ص ۲۳۸).در برابر این قول، آرایى کاملا متفاوت مطرح شده است. محمود اسماعیل عبدالرازق (ص ۵۷ـ۶۹) با استناد به منابع خوارجى و روایات متأخر، هرگونه مسئولیت توقف جنگ در صفّین و قبول حکمیت را از قرّاء نفى کرده است. برخى دیگر از مؤلفان معاصر نیز گفته‌اند قرّاء جزو نخستین گروه خوارج نبوده‌اند بلکه بعدآ و پس از شکست گفتگوهاى حَکَمَین به خوارج پیوستند (احمدامین، فجرالاسلام، ص ۲۵۶؛ دورى، ص ۵۹). نُعَیْمى (ص ۲۷) نیز با تکیه بر روایتى از بلاذرى (۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۱ـ۱۱۲) گفته است که خوارج و قرّاء از آغاز با پذیرش حکمیت مخالفت کرده‌اند، اما در روایات متواتر بسیارى، از جمله از نصربن مزاحم، بلاذرى و طبرى، خوارج و قرّاء به اصرار بر قبول حکمیت متهم شده‌اند (لطیفه بکّاى، ص ۲۴ـ۲۵).افزون بر آنچه یاد شد، عوامل دیگرى نیز در پیدایى خوارج سهیم بود. رفتار حضرت على در تقسیم غنایم و عطایا براساس مساوات، گروهى را بر او ناخشنود ساخت. همچنین بروز جنگهاى داخلى جمل و صفّین که در آنها براى نخستین‌بار مسلمانان رویاروى یکدیگر قرار گرفتند، کار را بر توده‌هاى مسلمانى که فقط جنگ با کفار و مشرکان را روا مى‌دانستند، دشوار کرد. چنان‌که تصمیم امام على به جنگ با اصحاب جمل براى برخى یاران امام قابل فهم نبود و سیره امام در منع یارانش از گرفتن اسیر و غنیمت جنگى در جنگ جمل، بعدآ موجب اعتراض حروریه بر او شد و در جنگ صفّین نیز برخى کوفیان امام را همراهى نکردند (رجوع کنید به بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۳۵ـ۳۶، ۵۶ـ۵۷، ۱۳۴ـ۱۳۵؛ دینورى، ص۱۵۱ـ۱۵۲، ۱۶۴ـ ۱۶۵؛ طبرى، ج ۴، ص ۵۴۱ـ۵۴۲؛ نیز رجوع کنید به بابطین، ص ۲۹۳، ۲۹۹ـ ۳۰۲، ۳۰۴؛ لطیفه بکّاى، ص ۱۱ـ۱۵؛ عاملى، ۱۴۲۳، ج ۱، ص ۱۳۴ـ ۱۳۷).از نکات قابل ذکر، حضور چشمگیر زنان در جنگهاى خوارج بود (رجوع کنید به جاحظ، ۱۳۸۴، ج ۱، ص ۵۱؛ ثعالبى، ص ۱۷۴؛ ابن ابى‌الحدید، ج ۴، ص ۱۷۰ـ۱۷۱). نخستین کسى از خوارج که زنان (قَطام و کُحَیله) را در جنگها با خود همراه ساخت ابومریم بود، اما ابوبِلال مرداس‌بن اُدَیَّه آنها را بازگرداند (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۵، ص ۱۷۳ـ۱۷۴). در اردوگاه شبیب‌بن یزید شیبانى (متوفى ۷۷)، سرکرده خوارج جزیره، ۲۵۰ نفر از زنان خوارج از جمله غزاله، زن شبیب، حضور داشتند (رجوع کنید به ابن‌اعثم کوفى، ج ۷، ص ۶۰؛ ابن‌اثیر، ۱۳۸۵ـ۱۳۸۶، ج ۴، ص ۴۲۷ـ۴۳۰؛ ذهبى، ج ۴، ص ۱۴۶ـ۱۴۸). بَلْجَاء (شجاء؟)، حَمّاده، قَطام، امّحَکیم و جَهیزه (مادر شبیب) از دیگر زنان خارجى جنگجو بودند (رجوع کنید به جاحظ، ۱۳۶۷، ج ۱، ص ۳۶۵، ج ۳، ص ۳۱۶؛ همو، ۱۳۸۵ـ۱۳۸۹، ج۵، ص۵۹۰؛ مبرّد، ج۳، ص۲۴۷ـ۲۴۸؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۸، ص ۲۷؛ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۷۴؛ ابن‌اعثم کوفى، ج ۷، ص ۶۲).نامهاى خوارج. خوارج علاوه بر نام مشهورشان که در سخنان امام على نیز ذکر شده است (رجوع کنید به نهج‌البلاغة، خطبه ۶۱؛ طبرى، ج ۵، ص ۷۶)، به نامهاى متعدد خوانده شده‌اند. خوارج در لغت، جمع مکسّرِ خارجه (= جماعت خروج کننده) و برگرفته از فعل خرج (از مصدر خروج به معنى نَفاذ، ظهور، انفصال، انقلاب، تمرّد و جنگ و جهاد) است (رجوع کنید به ابن‌فارِس؛ فیروزآبادى، ذیل «خرج»؛ نیز رجوع کنید به سابعى، ص ۱۵۱ـ۱۵۲، ۱۵۴).خوارج خود این نام را موافق با عقیده و افکار خویش و خروج را حاکى از ایمان و امر به معروف و نهى از منکر و جدایى از مخالفان و شورش و انقلاب و انکار حکومت (=داورى) و حاکمیتِ جور تصور نموده و مشى خود را با هجرت پیامبر و مسلمانان از مکه به مدینه مقایسه کرده‌اند (رجوع کنید به صنعانى، ج ۱۰، ص ۱۵۲؛ ابن‌قتیبه، ۱۳۸۷، ج ۱، ص ۱۲۱؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۸، ص ۵۹؛ دینورى، ص ۲۶۹؛ اشعرى، ص ۸۸ـ۸۹). به نظر متکلمان و مورخان این نام به معناى خروج بر امام برحق (بَغْى)، یا خروج از دین با نوعى طعن و مفهوم سلبى همراه بوده است.مُحَکِّمَه نام دیگر خوارج است، زیرا در مخالفت با تحکیم، شعار «لاحُکمَ الّالِلّه» (هیچ فرمانى جز از آن خدا نیست) سر دادند (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۰ـ۱۱۱، ۱۲۱؛ یعقوبى، ج ۲، ص ۱۹۰؛ اشعرى، ص ۱۲۸؛ شهرستانى، ج ۱، ص ۱۱۵ـ ۱۱۶؛ ابن‌کثیر، ج ۷، ص ۲۷۷ـ۲۷۸) و در کوچه و بازار با مخالفان خود جنگیدند و آنها را به قتل رساندند تا خود نیز کشته شوند (مَلَطى شافعى، ص ۵۱). منسوب به آنها را مُحَکِّمى (رجوع کنید به سمعانى، ج ۵، ص ۲۱۴ـ۲۱۵) یا حَکَمیّه (مطهربن طاهر مقدسى، ج ۵، ص ۱۳۵؛ مَقریزى، ۱۴۲۲ـ۱۴۲۵، ج ۴، قسم ۱، ص ۴۲۸) نوشته‌اند. برخى مُحَکِّمه نخستین (المُحَکِّمَة‌الاولى) را از شاخه‌هاى خوارج شمرده‌اند (رجوع کنید به بغدادى، ص ۴۵ـ۴۶؛ شهرستانى، ج ۱، ص ۱۱۵ـ۱۱۸؛ فخررازى، ص ۴۹ـ۵۰). با این حال، مُحَکِّمَه به صورت مطلق عنوانى براى همه خوارج است (رجوع کنید به بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۲۱؛ اشعرى، ص ۱۲۷ـ۱۲۸؛ مسعودى، مروج، ج ۴، ص ۲۷؛ بغدادى، ص ۴۶)، گرچه ابن‌خلدون (ج ۳، ص ۲۷۸) اعتقاد محکِّمه به جنگ را نقطه افتراق آنها از خوارج دانسته است.گزارشهاى منابع تاریخى و کلامى درباره نخستین کسى که در مخالفت با تحکیم شعار داد، بسیار مختلف است. بیشتر منابع عُرْوَة‌بن اُدَیَّه (= عروة‌بن حُدَیر/ جدیر) تمیمى را نخستین کسى دانسته‌اند که شعار تحکیم داد (براى نمونه رجوع کنید به ابن‌قتیبه، ۱۹۶۰، ص ۴۱۰؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۰۹ـ۱۱۰؛ مبرّد، ج ۳، ص ۱۷۹؛ یعقوبى، ج ۲، ص ۱۹۰).حَروریّه، همچون محکِّمه، از نخستین نامهاى خوارج است، از آن‌رو که آنان پس از پذیرش تحکیم از سوى امام و بازگشت آن حضرت و لشکرش به کوفه، از امام جدا شدند و به قریه حروراء در دو میلى کوفه رفتند (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۴، ۱۲۲؛ یعقوبى، ج ۲، ص ۱۹۱؛ مبرّد، ج ۳، ص ۱۸۲ـ ۱۸۳؛ سمعانى، ج ۲، ص ۲۰۷؛ یاقوت حموى، ۱۹۶۵، ذیل «حروراء»). بنابراین، نام حروریه بیانگر اهداف فکرى، سیاسى یا اعتقادى خوارج نیست (نایف محمود معروف، ص ۱۸۸ـ۱۸۹). اگر چه برخى همچون مَلَطى شافعى (ص ۵۶)، حروریه را همچون محکِّمه از شاخه‌هاى خوارج شمرده‌اند که داراى عقاید خاص خود هستند، اما حروریه نامى فراگیر براى خوارج محسوب مى‌شود (رجوع کنید به ابن‌جوزى، ص ۲۷؛ نشوان‌بن سعید حمیرى، ص ۲۰۰).مارقه و مارقون نام مذمومى است که در احادیث و گزارشهاى تاریخى بر خوارج اطلاق شده است (رجوع کنید به یعقوبى، ج ۲، ص ۱۹۳؛ اشعرى، ص ۱۲۷؛ ابن‌بابویه، ص ۴۶۴؛ مطهربن طاهر مقدسى، ج ۵، ص ۱۳۵، ۲۲۴؛ ابن‌کثیر، ج ۷، ص ۳۰۴ـ۳۰۶، ج ۸، ص ۱۲۷). این نام از فعل مرق (از مصدر مروق به معنى خروج، به خطا رفتن و منحرف شدن) مشتق شده و حضرت على علیه‌السلام، براساس حدیثى از پیامبر اکرم، خوارج را مارقة (= منحرفان) نامید (رجوع کنید به بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۴۹؛ طبرى، ج ۵، ص ۹۱؛ ملطى شافعى، ص ۵۴؛ ابن‌کثیر، ج ۶، ص ۲۱۶ـ۲۱۷). این تنها نامى است که خوارج بر خود نمى‌پسندیدند (اشعرى، همانجا).شُراة (= فروشندگان) نامى است که خوارج براى خود برگزیدند (رجوع کنید به بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۲۷۲؛ مبرّد، ج ۳، ص ۱۶۴، ۲۱۴) و آن جمع شارى و برگرفته از قرآن کریم (بقره : ۲۰۷؛ توبه: ۱۱۱) و به معنى کسانى است که جان خود را در راه اطاعت از خدا و خشنودى او و در ازاى بهشت مى‌فروشند. همچنین شاید اسم فاعل شارى از لغت شَرى مشتق شده باشد که به معناى خشمگین شدن (بر مسلمانان) یا پافشارى و سرسختى نمودن (در راه دین و مبارزه با حاکمان جور)، یا بالا گرفتن شر است (اشعرى، ص ۱۲۸؛ جوهرى؛ ابن منظور، ذیل «شرى»؛ مقریزى، ۱۴۲۲ـ۱۴۲۵، ج ۴، قسم ۱، ص ۴۳۳). با وجود این، امام على آنها را مصداق زیانکارترین مردم (رجوع کنید به کهف: ۱۰۳ـ۱۰۴) دانسته است (مبرّد، ج ۳، ص ۱۸۸). گفته شده است در جنگ صفّین نخستین کسى از محکِّمه که در زمره شُراة درآمد، مردى از تیره بنویَشْکُر، از بزرگان قبیله بنوربیعه بود (مسعودى، مروج، ج ۳، ص ۳۴۶؛ قس ابن‌اعثم کوفى، ج ۴، ص ۲۰۵ـ۲۰۶؛ بغدادى، ص ۴۶). در روایات دیگر عروة‌بن اُدَیَّه را نخستین کسى از خوارج دانسته‌اند که شمشیر برکشید (رجوع کنید به شهرستانى، ج۱، ص۱۱۷ـ۱۱۸؛ ابن‌ابى‌الحدید، ج ۲، ص۲۷۴).گاه نیز خوارج به سبب کینه و دشمنى با حضرت على علیه‌السلام، ناصِبَه یا نَواصِب خوانده شده‌اند (رجوع کنید به مقریزى، ۱۴۲۲ـ۱۴۲۵، ج ۴، قسم ۱، ص ۴۲۸). از سوى دیگر، نخستین‌بار خوارج مرتکبِ گناهان کبیره و مسلمانان مخالف خود را تکفیر کردند، از این رو مُکَفِّرَه نیز نامیده شده‌اند (رجوع کنید به ابن‌تیمیه، ۱۴۲۱، ج ۴، جزء۷، ص ۲۶۱، ج ۷، جزء۱۲، ص ۲۰۸ـ۲۰۹). اهل‌النهر یا اهل‌النهروان نام دیگرى براى خوارج است (رجوع کنید به بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۵، ۲۴۷؛ طبرى، ج ۵، ص ۸۳، ۱۶۶).افتراق خوارج. چندى پس از کشته شدن ابوبِلال مرداس‌بن اُدَیَّه، از سران خوارج در سال ۶۱ (رجوع کنید به بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۵، ص ۱۸۸ـ۱۹۳)، عبداللّه‌بن زبیر در مکه سر به شورش برداشت و خوارج به او پیوستند تا با امویان مبارزه کنند. پس از مرگ یزیدبن معاویه اموى، ابن‌زبیر در حجاز ادعاى خلافت کرد، اما خوارج که ابن‌زبیر را با خود هم عقیده نیافتند از او جدا شدند. سپس در پى اختلاف در نحوه رویارویى با نظام حاکم و مسلمانان غیر خوارج، به چند حزب و فرقه تقسیم شدند. از این میان، برخى سران خوارج که همگى از قبیله بنوتمیم و پیرو عقاید ابوبِلال بودند، از جمله نافع‌بن اَزْرَق حَنْطَلى، عبداللّه‌بن صفار سعدى، عبداللّه‌بن اِباض، حنظله‌بن بَیْهس و بنوماحوز (عبداللّه، عبیداللّه و زبیر)، روانه بصره شدند. به‌دنبال شورش مردم بصره بر عبیداللّه‌بن زیاد، نافع‌بن ازرق در شوال ۶۴ با گروهى از خوارج به اهواز رفت (رجوع کنید به بخش :۳ در ایران). او با تندروى، همه مسلمانان مخالف را کافر مى‌دانست. قائل به قتل کودکان و استعراض (کافر و مرتد شمردن مسلمان مرتکب کبیره و واجب‌القتل دانستن او)، و تصرف امانات مخالفان بود و از خوارج میانه‌رو که از جهاد سرباز زدند و در شمار قَعَد/ قَعَده درآمدند، بیزارى نمود؛ از این‌رو ابوبَیْهَس هَیْصَم‌بن جابر (در روایت دیگر: عبداللّه‌بن صفار) و عبداللّه‌بن اِباض او را همراهى نکردند و هر یک از دیگرى و از نافع برائت جستند. نجدة‌بن عامر حنفى نیز که پس از شهادت امام حسین علیه‌السلام، در یَمامه (جنوب نجد در عربستان مرکزى) شورش کرده بود، روش معتدل‌ترى پیشه کرد و از ابن ازرق کناره گرفت و به یمامه بازگشت و در آنجا رهبرى خوارج را ــکه ابوطالوت را رها کرده بودندــ برعهده گرفت. به دنبال آن ابوطالوت و ابوفُدَیک عبداللّه‌بن ثَوْر، از سران قبیله بکربن وائل و عطیة‌بن اَسْوَد یَشکرى، از سران بنوحنیفه، به نجده پیوستند (مبرّد، ج ۳، ص ۲۷۵ـ۲۹۳؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۵، ص ۳۳۳، ۳۵۹ـ۳۶۰، ج ۷، ص ۱۴۳ـ۱۴۵؛ طبرى، ج ۵، ص ۴۷۹، ۴۹۷، ۵۰۱، ۵۶۳ـ ۵۶۸؛ بغدادى، ص ۵۲؛ ابن‌اثیر، ۱۳۸۵ـ۱۳۸۶، ج ۴، ص ۱۶۵ـ ۱۶۸، ۲۰۱؛ براى آرا و عقاید فرقه‌هاى خوارج رجوع کنید به بخش :۲ عقاید و آرا).پراکندگى خوارج. کوفه و بصره از پایگاههاى اصلى خوارج در آغاز ظهور آنان بود (رجوع کنید به طبرى، ج ۵، ص ۷۶). شمار خوارج بصره بیشتر از خوارج کوفه بود. خوارج کوفه تحت تأثیر حضور حضرت على علیه‌السلام در این شهر، براى گفتگو و مناظره آمادگى بیشترى داشتند و ازاین‌رو، شمار بیشترى از آنان به سوى امیرالمؤمنین بازگشتند (عاملى، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۱۰۴).پس از آن، خوارج در شهرها و نواحى بسیارى پراکنده شدند. برخى از مناطق استقرار آنها در نیمه نخست سده چهارم عبارت بود از: نواحى مختلف ایران (رجوع کنید به بخش :۳ در ایران)، عمان، بحرین، حضرموت، پاره‌اى نواحى یمن مانند خَولان و زَبید و صنعاء، زنگبار، شمال افریقا و بعضى نواحى مغرب اسلامى همچون تاهرت و سجلماسه (رجوع کنید به خلیفة‌بن خیاط، ص ۲۵۲؛ اشعرى، ص ۱۲۸؛ مسعودى، مروج، ج ۴، ص ۲۷؛ ملطى شافعى، ص ۵۵ـ۵۷؛ محمدبن احمد مقدسى، ص ۳۲۳؛ نشوان‌بن سعید حمیرى، ص ۲۰۲ـ۲۰۳).فرقه‌هاى خوارج در طول تاریخ منقرض شدند و فقط اباضیه که آراى آنان به عقاید سایر مسلمانان نزدیک است، در عمان، سیوَه، حضرموت، جربه، زنگبار، طرابلس غرب و الجزایر همچنان وجود دارند (رجوع کنید به احمدامین، ضحى‌الاسلام، ج ۳، ص ۳۳۶؛ بل ، ص۱۵۰؛ عاملى، ۱۴۲۳، ج ۲، ص۱۱۰، ۲۷۰؛ سبحانى، ج ۵، ص ۱۸۱).ویژگیها و خصلتها. علاوه بر اوصافى که از امام على‌علیه‌السلام درباره خوارج روایت شده است، مؤلفان آثار ادبى، تاریخى، روایى و ملل و نحل نیز ویژگیهایى براى آنان بیان کرده‌اند، از جمله: حفظ و قرائت قرآن، بى‌آنکه در آن تدبر نمایند و عبادت بسیار، اما عارى از حقیقت ایمان (رجوع کنید به نصربن مزاحم، ص ۴۹۱؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۵، ص ۲۱۲، ۴۱۷ـ۴۱۸؛ حاکم نیشابورى، ج ۲، ص ۱۴۷ـ۱۴۸؛ صالحى شامى، ج ۱۰، ص ۱۳۱ـ۱۳۲)؛ گرایش و تظاهر به زهد (نصربن مزاحم، ص ۴۹۱؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۱۱؛ ابن‌ماکولا، ج ۷، ص ۲۵۱ـ۲۵۲؛ ابن‌کثیر، ج ۹، ص ۱۱)؛ جهل و تنگ‌نظرى (از جمله کافر خواندن گناهکار و محدود کردن رحمت خداوند) و ناآشنایى به سنّت پیامبر و احکام دین (نهج‌البلاغة، خطبه ۳۶، ۱۲۷؛ حِمْیَرى، ص ۳۸۵؛ کلینى، ج ۲، ص ۴۰۵؛ ابن‌تیمیه، ۱۴۲۱، ج ۱۱، جزء۱۹، ص ۳۹ـ۴۰؛ عاملى، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۱۳، ۱۳۷ـ۱۴۱، ۱۶۷ـ۱۷۱)؛ سوء فهم قرآن و تطبیق نادرست آیات بر مقاصد خویش، همراه با سادگى و سطحى‌نگرى (بخارى، ۱۴۰۱، ج ۸، ص ۵۱؛ ابن‌تیمیه، ۱۴۲۱، ج ۸، جزء۱۳، ص ۱۶؛ نیز رجوع کنید به احمد عوض ابوشباب، ص ۵۹ـ۶۱؛ عامر نجار، ص ۱۴۲)؛ غرور و خودبرتربینى و کافر و گمراه دانستن عموم مسلمانان جز خویش (ابن‌تیمیه، ۱۴۲۱، ج ۱۶، جزء۲۸، ص ۲۲۱؛ نیز رجوع کنید به ناصربن عبدالکریم عقل، ص ۳۲ـ۳۳)؛ شک در اعتقاد، تمایل به جدل و مناظره و ضعف در احتجاج (مبرّد، ج ۳، ص ۱۶۵، ۲۳۸؛ ابن‌اعثم کوفى، ج ۴، ص ۲۶۱؛ مسعودى، التنبیه، ص ۲۹۶؛ ابوالفرج اصفهانى، ج ۶، ص ۱۴۹؛ ابن ابى‌الحدید، ج ۴، ص ۱۳۶ـ۱۳۹، ۱۶۹)؛ ستیزه‌جویى و لجاجت و تعصب و تندروى در آرا و عقاید (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۴۵؛ دینورى، ص ۲۰۷ـ۲۰۸؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۲۰؛ نیز رجوع کنید به عامر نجار، ص ۱۴۱ـ۱۴۲؛ احمد عوض ابوشباب، ص ۵۷ ـ۵۹)؛ نیک سخنى و بدکردارى توأم با خشونت (نصربن مزاحم، ص ۳۹۴؛ احمدبن حنبل، ج ۳، ص ۲۲۴، ج ۵، ص ۳۶)؛ تقدیس کشتنگاه یاران و قراردادن آنجا به منزله دارالهجره (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۸، ص ۵۹، ۳۵۳)؛ «عدالت»خواهى و امر به معروف و نهى از منکر و جهاد با حاکمان جور به مثابه والاترین آرمانهاى اجتماعى (ابن‌قتیبه، ۱۳۸۷، ج ۱، ص ۱۲۱؛ دینورى، ص ۲۰۲؛ بغدادى، ص ۴۵؛ ابن‌حزم، ص ۲۰۴)، به گونه‌اى که حتى قیام نکردن به امر به معروف، و قعود از جهاد را بعضآ کفر مى‌دانستند (رجوع کنید به اشعرى، ص ۸۷؛ ابن‌جوزى، ص۱۱۰؛ ابن‌اثیر، ۱۳۸۵ـ ۱۳۸۶، ج ۴، ص ۱۶۷؛ ابن حجرعسقلانى، ۱۳۰۰ـ۱۳۰۱، ج ۱۲، ص ۲۵۱)؛ فضیلت شمردن جهاد با اهل قبله و اسیرکردن یا کشتن کودکان و زنان آنها، و نرمش با اهل‌ذمّه و مشرکان (ابن‌شاذان، ص ۴۸؛ مبرّد، ج ۳، ص ۱۶۴ـ۱۶۵، ۲۱۲، ۲۹۳؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۱۴۴، ۱۴۶؛ طبرى، ج ۵، ص ۱۷۴، ج ۶، ص ۱۲۴)؛ نظم‌ناپذیرى و انشعابات پیاپى (ابن‌شاذان، همانجا؛ مبرّد، ج ۳، ص ۳۹۳؛ نیز رجوع کنید به عاملى، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۱۷، ۲۴ـ۲۶، ۱۵۰ـ۱۵۲؛ احمد عوض ابوشباب، ص ۶۸ـ ۶۹؛ عامر نجار، ص ۱۴۳)؛ دشمنى با امام على علیه‌السلام و کینه به ایشان حتى پس از شهادت آن حضرت (رجوع کنید به بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۲۸ـ ۱۲۹، ۲۵۷ـ۲۵۸)؛ جنگاورى و دلیرى و شکیبایى بر سختیها و انضباط نظامى (جاحظ، ۱۳۸۴، ج ۱، ص ۴۱ـ۴۶؛ همو، ۱۳۸۵ـ۱۳۸۹، ج ۱، ص ۱۳۶، ۱۸۵ـ۱۸۷؛ همو، ۱۳۶۷، ج ۱، ص ۱۲۸ـ۱۲۹؛ ابن‌قتیبه، ۱۳۸۷، ج ۱، ص ۱۲۸؛ دینورى، ص ۲۷۹؛ طبرى، ج ۶، ص ۳۰۲؛ ابن‌عبدربّه، ج ۱، ص ۱۸۳؛ بیهقى، ج ۱، ص ۲۱۷، ج ۲، ص ۳۹۱؛ ابن‌کثیر، ج ۹، ص ۱۲) که به همین سبب توانستند با وجود سپاهیانى کمتر، بارها بر سپاهیان بسیار امویان غلبه کنند، هرچند گزارشهایى از فرار آنان نیز در میدانهاى جنگ در دست است (عاملى، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۷۷ـ۸۲، ۱۵۲ـ۱۵۳). خوارج گاه اسبان خود را پى مى‌کردند نیام شمشیرها را مى‌شکستند و متهورانه و یکپارچه به لشکر دشمن خود حمله مى‌کردند و به هواى بهشت به سوى مرگ مى‌شتافتند (رجوع کنید به جاحظ، ۱۳۸۵ـ ۱۳۸۹، ج ۱، ص ۱۸۵ـ۱۸۷؛ ابن‌قتیبه، ۱۳۸۷، ج ۱، ص ۱۲۸؛ دینورى، ص ۲۷۹) و به این ویژگى (حملة خارجیة) معروف شدند (رجوع کنید به ابن‌اثیر، ۱۳۸۵ـ۱۳۸۶، ج ۶، ص ۲۴۴). آنان به نشان بندگى و آمادگى براى مرگ و جانبازى موى سر خود را مى‌تراشیدند (حلق/ تحلیق و تسبید/ تسبیت). از این‌رو، دیگرِ مسلمانان در مخالف با آنها موى خود را کوتاه نمى‌کردند (رجوع کنید به احمدبن حنبل، ج ۳، ص ۶۴، ۱۹۷؛ ابن‌منظور، ذیل «سبت»، «سبد»؛ ابن‌حجر عسقلانى، ۱۳۰۰ـ۱۳۰۱، ج ۸، ص ۵۴؛ عینى، ج ۲۲، ص ۶۸، ج ۲۵، ص ۳۰۱ـ۳۰۲). گاه نیز وسط سر خود را مى‌تراشیدند و موهاى اطراف آن را نگه مى‌داشتند (رجوع کنید به ابن‌ابى‌الحدید، ج ۸، ص ۱۲۳).تأثیر و اهمیت خوارج در تاریخ اسلام. دودستگى میان صفوف سپاهیان امام على نخستین پیامد ظهور خوارج بود (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۱۳؛ طبرى، ج ۵، ص ۶۳) و خوارج به منزله نخستین حزب سیاسى و فرقه دینى در تاریخ اسلام شکل گرفت (عامر نجار، ص ۱۴۴؛ احمد معیطه، ص ۱۴، ۱۷؛ ناصربن عبدالکریم عقل، ص ۲۴ـ۲۵). اهداف خوارج در آغاز کار، فقط سیاسى بود. بعدآ در زمان عبدالملک‌بن مروان، دعوت ساده و تعالیم سیاسى خود را با بحثهاى کلامى آمیختند (عمرابوالنصر، ص ۴۱، ۱۰۱ـ۱۰۲؛ نیز رجوع کنید به بخش :۲ آرا و عقاید).خوارج به منزله گروهى معارض در برابر امام دست به جنایاتى زدند و سرانجام امام را به قتل رساندند و فرصت را براى معاویه فراهم ساختند تا آرزوى خود در تشکیل پادشاهى به سبک کسرا و قیصر (رجوع کنید به طبرى، ج ۵، ص ۷۸؛ ابن‌اعثم کوفى، ج ۵، ص ۵۷ـ۵۸) را تحقق بخشد. در نتیجه، امام نتوانست معاویه را از حکومت شام برکنار کند و ریشه نفاق را برکند و معاویه افزون بر شام بر مناطق قلمرو امام نیز مستولى شد. پس از شهادت امام على علیه‌السلام، خوارج که به هر شکل خواهان ادامه جنگ با معاویة‌بن ابى‌سفیان بودند، به صف سپاهیان امام حسن پیوستند (مفید، ۱۴۱۴الف، ج ۲، ص ۱۰؛ بهاءالدین اربلى، ج ۲، ص ۱۶۲) و چون آن حضرت صلح با معاویه را پذیرفت، خوارج بى‌هیچ شکى مبارزه و جنگ با معاویه و امویان را سرلوحه اهداف خود قرار دادند (رجوع کنید به بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۵، ص ۱۶۹؛ طبرى، ج ۵، ص ۱۶۵ـ۱۶۶؛ نیز رجوع کنید به عاملى، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۵۱) و در شمار جدّى‌ترین و خطرناک‌ترین گروههاى سیاسى ـ نظامى معارض دولت اموى دمشق درآمدند و حتى دیگر گروهها و احزاب مخالف در دوره امویان همچون شیعیان و زبیریان را کافر و دشمن خواندند (قلماوى، ص ۱۵۰ـ۱۵۱) و جنگها و شورشهایى برپا کردند.خوارج امویان را کافر مى‌دانستند که حکومت ظالمانه و فاسد خود را به نام اسلام برپا کرده بودند. به عقیده خوارج، طرفداران امویان نیز کافر بودند. از این‌رو، همه‌جا را دارالکفر مى‌دانستند و معتقد بودند که براى بسط عدل و قسط و رفع ظلم باید با کافران جهاد کرد (رجوع کنید به سبحانى، ج ۵، ص ۱۵۸ـ۱۷۴). بنابراین انگیزه خوارج بیش از آنکه تازى مآب باشد، اسلامى بود. آنان با شعار خود (لاحکم‌الّاللّه) در پى اجراى اصل حکومت الاهى اسلام و تحقق عدالت و مساوات بودند. البته مساوات و برابرى‌خواهى خوارج با اعتقاد قبیله‌هاى بادیه‌نشین متفاوت بود. امام خارجیان مى‌بایست فقط براساس شایستگى مذهبى و صلاحیت برگزیده مى‌شد، نه همچون ریاست قبایل بادیه‌نشین براساس رابطه‌هاى خونى و نسبى و عضویت در خانواده مهم (رجوع کنید به اشعرى، ص ۴۶۱؛ بغدادى، ص ۲۱۱؛ شهرستانى، ج ۱، ص ۱۱۶؛ نیز رجوع کنید بهمادلونگ، ص ۵۴ـ۵۵).خوارج با قیامهاى مهمى که در مخالفت با امویان شکل گرفت، همراه شدند و به همین‌سبب به عبداللّه‌بن زبیر، زیدبن على و ابومسلم خراسانى یارى رساندند (بخارى، ۱۴۰۶، ج ۱، ص ۱۹۲ـ۱۹۳؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۵، ص ۳۶۰، ۳۷۳؛ اخبارالدولة العباسیة، ص ۲۹۷ـ۳۰۰؛ نشوان‌بن سعید حمیرى، ص ۱۸۵ـ۱۸۷).از دیگر اهداف خوارج از جنگ با خلفا دست یافتن به مال و غنیمت و از آن مهم‌تر، کسب قدرت بود. آنان در مواردى با خلفاى اموى سازش کردند و حکومت ناحیه، یا منصبى را از طرف آنان عهده‌دار شدند (رجوع کنید به مبرّد، ج ۳، ص ۲۶۱ـ۲۶۲؛ ابن‌اعثم کوفى، ج ۴، ص ۲۷۴؛ الاختصاص، ص ۱۲۲؛ عاملى، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۷۱ـ۷۶، ۹۴ـ۹۶). گاه نیز مستقلا زمام قدرت را در پاره‌اى شهرها به دست گرفتند و با عناوینى همچون امام، امیرالمؤمنین و خلیفه خوانده شدند (رجوع کنید به مسعودى، مروج، ج ۴، ص ۲۶ـ۲۷؛ ابن‌حزم، ص ۳۸۶؛ یاقوت حموى، ۱۹۹۳، ج ۱، ص ۲۸، ج۶، ص ۲۴۹۷؛ ابن‌کثیر، ج ۱۰، ص ۳۰؛ نیز رجوع کنید به بخش :۳ در ایران).عُمّال امویان به ویژه در عراق و ایران، با شدت و خشونت تمام براى سرکوب خوارج کوشیدند (رجوع کنید به بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۶، ص ۳۰؛ دینورى، ص ۲۷۰ـ۲۷۷). این جنگها از مهم‌ترین اسباب ضعف و سقوط دولت اموى بود (عاملى، ۱۴۱۴، ج ۱، ص ۳۹ـ۴۰؛ نیز رجوع کنید به اخبارالدولة العباسیة، ص ۲۵۱؛ مسعودى، مروج، ج ۴، ص ۷۹ـ۸۰). پس از روى کار آمدن عباسیان، خوارج در مناطق گوناگون و در جنگهاى متعدد با آنان نیز درگیر شدند و سرانجام بقایاى آنها در پاره‌اى نواحى استقرار یافتند (رجوع کنید به بخشهاى بعدى مقاله).علما و فقهاى اهل سنّت جنگیدن با خوارج را به دلیل بَغْى لازم دانسته، اما اغلب آنان را تکفیر نکرده و به فاسق دانستنشان بسنده کرده‌اند (رجوع کنید به جاحظ، ۱۳۶۷، ج ۳، ص ۱۳۰؛ ابن‌قدامه مقدسى، ج ۱۰، ص ۷۶؛ ابن‌تیمیه، ۱۴۰۶، ج ۵، ص ۲۴۷ـ۲۴۸؛ همو، ۱۴۲۱، ج ۴، جزء۷، ص ۱۲۴؛ قس ابن‌کثیر، ج ۶، ص ۲۱۶ـ۲۱۸؛ مقریزى، ۱۴۲۰، ج ۹، ص ۲۱۴). در مقابل، فقهاى شیعه با استناد به روایاتى از ائمه علیهم‌السلام (براى نمونه رجوع کنید به کلینى، ج ۲، ص ۳۸۷؛ مجلسى، ج ۳۳، ص ۳۲۵ـ ۳۴۲)، به اتفاق، خوارج را باغى و محکوم به کفر و خلود در آتش جهنم دانسته‌اند (رجوع کنید به مفید، ۱۴۱۴ب، ص ۴۳ـ۴۴؛ محقق حلّى، ۱۳۷۱ش، ص ۲۷۷؛ همو، ۱۴۰۹، قسم ۱، ص ۴۲؛ شهیدثانى، ۱۴۰۳، ج ۲، ص ۴۰۷ـ۴۰۸). به نظر آنان، شهادت خوارج مقبول نیست؛ خوردن ذبایح آنها حرام است؛ نکاح با آنان جایز نیست و نماز خواندن بر پیکر آنها واجب نیست (رجوع کنید به طوسى، ج ۶، ص ۳۰۰؛ علامه حلّى، ۱۴۲۰ـ۱۴۲۲، ج ۴، ص ۶۲۲؛ همو، ۱۴۱۴، ج ۲، ص ۲۵؛ شهید ثانى، ۱۴۱۳ـ ۱۴۱۹، ج ۷، ص ۴۳۲).آثار علمى و ادبى. در میان خوارجِ نخستین، گرایش به مباحث علمى به ندرت وجود داشته است. از جمله گفته شده که نافع‌بن ازرق درباره مسائلى از تفسیر و لغت با عبداللّه‌بن عباس بحث کرده است (رجوع کنید به مبرّد، ج ۳، ص ۱۸۴، ۲۲۲ـ۲۳۰). از نیمه سده دوم شعله قیامهاى خوارج به خاموشى گرایید و جنبه سیاسى و نظامى که بر حرکتهاى خوارج غالب بود، جاى خود را به تلاشهاى فکرى و فرهنگى داد و به تدریج خوارج به تألیف کتابهاى دینى، فقهى و تاریخى روى آوردند و راویان و عالمان و فقیهانى از میان آنان برخاستند (ماسه ، ص ۱۴۷؛ گولدتسیهر ، ص ۱۹۳؛ نایف محمود معروف، ص ۶۰؛ براى آثار کلامى و علمى آنان رجوع کنید به کشّى، ص ۲۲۹؛ ملطى شافعى، ص ۵۷؛ محمدبن احمد مقدسى، ص۳۷؛ ابن‌خلدون، ج۳، ص۲۱۳ـ ۲۱۴). آنان اهل نقل و روایت اخبار و احادیث نبودند و به ظاهرِ قرآن به منزله تنها منبع فقهى بسنده مى‌کردند (مفید، ۱۳۷۴ش، ص ۸۵). به این سبب، و نیز به دلیل جمود و سطحى‌نگرى، آراى آنها ساده است و مکتب فلسفى و فقه وسیع و منظمى از آنها در دست نیست. فقط از اباضیه کتابهایى در اصول اعتقادات و تعالیم فقهى در دست است (رجوع کنید به احمد امین، ضحى‌الاسلام، ج ۳، ص ۳۳۴ـ۳۳۷).ابن‌ندیم (ص ۲۳۳، ۲۹۵) در یادکرد از فقها و متکلمان خوارج گفته که به سبب مخالفت و فشار مردم، کتابهاى خوارج پنهان و مستور است. با این حال، نویسندگان خوارج از جمله ابوفِراس جُبَیربن غالب، ابوالفضل قرطلوسى، ابوبکر محمدبن عبداللّه بَرْدَعى و ابوالقاسم حدیثى در علوم قرآن، کلام، فقه و اصول فقه آثارى نوشته‌اند (رجوع کنید به همان، ص ۲۹۵).از متکلمان خارجى که صاحب تألیف بوده‌اند، مى‌توان به اینان اشاره کرد: یمان‌بن رباب/ رئاب، ابوعلى یحیى‌بن کامل‌بن طُلیحه جَحْذرى، ابوعلى محمدبن حرب صیرفى، عبداللّه‌بن یزید اباضى، حفص‌بن اشیم، ابراهیم‌بن اسحاق اباضى، صالح ناجى، هیثم‌بن هیثم ناجى و سعیدبن هارون. موضوعات تألیفات کلامى آنها از این قرار بوده است: توحید، مخلوق، مؤمن، امامت، استطاعت، و ردیه‌هاى بر مخالفان از جمله معتزله، مرجئه، شیعه و غلاة (رجوع کنید به اشعرى، ص ۱۲۰؛ مسعودى، التنبیه، ص ۳۹۵؛ ابن‌ندیم، ص ۲۳۳ـ۲۳۴).نام شمارى دیگر از مؤلفان خوارج که کتابهایى در موضوعات کلام، تاریخ، تراجم، فقه و فرق نوشته‌اند، از این قرار است: سالم‌بن عطیه هلالى (زنده در اوایل سده دوم)؛ ابوسفیان محبوب‌بن رحیل قرشى مخزومى (متوفى اواخر سده دوم)؛ ابوالحسن على‌بن محمد بسیَوى اباضى (سده چهارم)، گردآورنده چندین رساله از علماى خوارج سده‌هاى دوم ـ چهارم به نام السِیَر؛ محمدبن سعید اَزْدى قلهاتى (سده ششم)، مؤلف الکشف و البیان؛ ابوالعباس احمدبن سعید دُرجینى (متوفى ۶۷۰)، مؤلف طبقات‌المشائخ بالمغرب؛ ابوالقاسم‌بن ابراهیم بَرّادى (متوفى ۸۱۰)، مؤلف الجواهرالمنتقاة فى اتمام ما اخلّ به کتاب الطبقات و رسالة فى کتب الاباضیة؛ و احمدبن سعید شَمّاخى (متوفى۹۲۸)، مؤلف السیر که مشتمل بر سرگذشت‌نامه علما و بزرگان اباضى است (رجوع کنید به سابعى، ص ۲۸ـ ۳۹). نام بعضى از بزرگان علم و ادب در شمار کسانى یاد شده است که به افکار و عقاید خوارج گرایش داشته یا به آن متهم بوده‌اند. از آن جمله‌اند : ابوعُبَیده مَعْمَربن مثنى (متوفى ۲۰۹)، عالم لغت‌شناس و نسب‌شناس و راویه و اخبارى بزرگ (جاحظ، ۱۳۶۷، ج ۱، ص ۳۴۷؛ اشعرى، ص ۱۲۰؛ ابن‌ندیم، ص ۵۹؛ یاقوت حموى، ۱۹۹۳، ج ۶، ص ۲۷۰۴ـ۲۷۰۵)؛ نصربن عاصم لیثى (متوفى ۸۹ یا ۹۰)، فقیه و عالم نحوى و از تابعین (مبرّد، ج ۳، ص ۲۹۳؛ یاقوت حموى، ۱۹۹۳، ج ۶، ص ۲۷۴۹)؛ شُبَیل‌بن عَزْرَه ضُبَعى (متوفى ح ۱۴۰)، نسب‌شناس و راویه و خطیب و شاعر که به قولى نخست شیعه بود و در اواخر عمر به مذهب خوارج صفریه گروید (جاحظ، ۱۳۶۷، ج ۱، ص ۳۴۳؛ ابن‌ندیم، ص ۵۱؛ قس بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۲۶۳ که گفته است سخن وى در موافقت با خوارج از روى تقیه بود؛ ابن‌حجر عسقلانى، ۱۴۱۵، ج ۳، ص ۵۹۸ـ۵۹۹ که او را از خوارجى دانسته که بعدآ از این عقیده برگشت). برخى از اشراف و امرا و صاحب‌منصبان دیوانى نیز به خوارج گرایش داشته‌اند (رجوع کنید به جاحظ، ۱۳۶۷، ج ۱، ص ۳۴۷؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۱۵؛ اشعرى، همانجا؛ ابن‌حزم، ص۲۰۴؛ یاقوت‌حموى، ۱۹۹۳، ج۴، ص۱۶۲۸،ج۶، ص۲۴۹۹).خوارج خطیب و شاعر بسیار داشتند(مبرّد، ج ۳،ص ۲۲۰). برخى از آنان نیز در روایت ادبیات عرب نامبردار بودند (تنوخى، ج ۳، ص ۲۹۱).ادبیات خوارج از دو منبع مهم یعنى اعرابیگرى و دین تأثیر گرفته و در آن فصاحت لفظ با ایمانِ متأثر از روحیه ساده و متعصب اعرابى، توأم شده است (قلماوى، ص ۴۰ـ۴۱). شمار شعراى خوارج به ۹۷ مرد و زن (از آن جمله ده زن) مى‌رسد که اشعار ۵۴ تن از آنان از یک قصیده تجاوز نمى‌کند و از برخى از آنها فقط یک یا چند بیت شعر باقى است. بیشترین قصاید به‌جامانده از آنان از عِمران‌بن حِطّان و سپس قَطَرى‌بن فُجاءه، عُبیدة‌بن هلال یشکرى، حبیب‌بن خُدره هلالى و اعرج معنى و ملیکه شیبانى است (نایف محمود معروف، ص ۲۴۷ـ۲۴۸). شاعران خوارج از قبایل مختلف عربى، به‌جز قریش، و اندکى از موالى، و غالبآ جنگجو و دلیر در میدان رزم بوده‌اند. بیشتر این شاعران به ازارقه تعلق داشته‌اند که در پى ثبت قهرمانیها و پیروزیهاى جنگى خود بودند. صُفْریه که اغلب به شمار قَعَدَه درآمدند، اشعار رزمى اندکى دارند. بیشتر اشعار خوارج رجزهایى است که در جنگها براى برانگیختن سپاهیان، یا در رثاى یاران و کشتگان خود گفته‌اند. در این اشعار موضوعاتى همچون قضیه تحکیم، خروج تا کشته شدن در راه هدف و نایل شدن به بهشت، زهد و کوچک شمردن دنیا و زندگى، مدح، هجو و تفاخر آمده است (رجوع کنید به همان، ص ۲۵۰ـ۲۵۲، ۲۵۶ـ۲۵۸؛ شعرالخوارج، ص ۱۰ـ۲۷؛ قلماوى، ص ۴۶ـ۴۸، ۵۰).عَمْرو القنا، رُهَین مرادى، سمیرة‌بن جعد، ابوبلال مِرداس‌بن اُدیَّه و عیسى‌بن فاتک از دیگر شاعران مشهور خوارج‌اند که اشعار بسیار داشته‌اند، اما گاه اشعار باقى‌مانده از این شاعران همپاى شهرت آنها نیست (نایف محمود معروف، ص ۲۵۴ـ ۲۵۵). به هر روى، به نظر مى‌رسد اشعار خوارج زیبایى و نوآورى چندانى نداشته است که گردآورندگان شعر و ادب را به جمع‌آورى آنها برانگیزد (عاملى، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۲۵۴؛ قلماوى، ص ۵۴ـ۵۵؛ براى تحلیل محتوا و سطح ادبى اشعار خوارج رجوع کنید به عاملى، ۱۴۲۳، ج ۲، ص ۲۴۷ـ۲۵۴؛ قلماوى، ص ۵۶ـ۱۳۹).پاره‌اى از خطبه‌ها و نامه‌هاى خوارج نیز به‌جا مانده که منسوب به هجده تن از سران آنهاست. برخى از آنها بیش از چند سطر نیست و مفصّل‌ترین آنها از آن ابوحمزه خارجى است. مضامین آنها درباره دعوت و سلوک دینى و سیاسى خوارج و ترغیب به خروج و جهاد و امر به معروف و موضوعاتى همسان موضوعات مندرج در اشعار ایشان است (نایف محمود معروف، ص ۲۹۳ـ۳۰۲؛ براى برخى از خطبه‌ها و نامه‌هاى خوارج رجوع کنید به خلیفة‌بن خیاط، ص ۲۵۱ـ۲۵۲؛ جاحظ، ۱۳۶۷، ج ۲، ص ۱۲۶ـ۱۲۹،۳۱۰ـ۳۱۱؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۴۳۲ـ ۴۳۵؛ طبرى، ج ۷، ص ۳۹۴ـ۳۹۷).عمر ابن‌شَبّه (متوفى ۲۶۲)، ادیب و مورخ، کتابى با عنوان اشعارالشُراة تألیف کرده است (ابن‌ندیم، ص ۱۲۵). برخى از مورخان بزرگ کتابهایى با عنوان الخوارج و بعضآ تک‌نگاشته‌هایى درباره بعضى از سران خارجى و شورشهاى آنان در عصر امویان داشته‌اند، از جمله ابومِخْنَف لوط‌بن یحیى اَزْدى (متوفى ۱۵۷)، هَیثَم‌بن عَدى (متوفى ۲۰۷)، ابوعُبَیدَه مَعْمَربن مثنّى (متوفى ۲۰۹)، ابوالحسن على‌بن محمد مدائنى (متوفى ۲۲۵) و على‌بن حسین مسعودى (متوفى ۳۴۵؛ رجوع کنید به همان، ص ۱۱۲، ۱۱۵؛ یاقوت حموى، ۱۹۹۳، ج ۴، ص ۱۷۰۶، ۱۸۵۶، ۱۸۵۸، ج ۵، ص ۲۲۵۳، ج ۶، ص ۲۷۰۹، ۲۷۹۲؛ ابن‌کثیر، ج ۷، ص ۲۷۳، ۳۰۶).منابع : علاوه بر قرآن؛ ابن‌ابى‌الحدید، شرح نهج‌البلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ۱۳۸۵ـ۱۳۸۷/ ۱۹۶۵ـ۱۹۶۷، چاپ افست بیروت ]بى‌تا.[؛ ابن‌ابى‌شیبه، المصنَّف فى الاحادیث و الآثار، چاپ سعید محمد لحّام، بیروت ۱۴۰۹/۱۹۸۹؛ ابن‌اثیر، اسدالغابة فى معرفة الصحابة، چاپ محمد ابراهیم بنا و محمد احمد عاشور، قاهره ۱۹۷۰ـ۱۹۷۳؛ همو، الکامل فى التاریخ، بیروت ۱۳۸۵ـ۱۳۸۶/ ۱۹۶۵ـ۱۹۶۶، چاپ افست ۱۳۹۹ـ۱۴۰۲/ ۱۹۷۹ـ۱۹۸۲؛ ابن‌اعثم کوفى، کتاب الفتوح، چاپ على شیرى، بیروت ۱۴۱۱/۱۹۹۱؛ ابن‌بابویه، الامالى، قم ۱۴۱۷؛ ابن‌تیمیه، مجموع الفتاوى، چاپ مصطفى عبدالقادر عطا، بیروت ۱۴۲۱/۲۰۰۰؛ همو، منهاج‌السنة النبویة، چاپ محمد رشاد سالم، ]ریاض [۱۴۰۶/۱۹۸۶؛ ابن‌جوزى، تلبیس ابلیس، بیروت ۱۴۰۷/ ۱۹۸۷؛ ابن‌حجر عسقلانى، تبصیر المنتبه بتحریر المشتبه، چاپ محمدعلى نجار و على‌محمد بجاوى، ]قاهره ?۱۳۸۳ـ۱۳۸۶/ ۱۹۶۴ـ ۱۹۶۷[؛ همو، فتح‌البارى: شرح صحیح البخارى، بولاق ۱۳۰۰ـ۱۳۰۱، چاپ افست بیروت ]بى‌تا.[؛ همو، کتاب تهذیب التهذیب، چاپ صدقى جمیل عطار، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب‌العرب، چاپ عبدالسلام محمد هارون، قاهره ] ۱۹۸۲[؛ ابن‌خلدون؛ ابن‌شاذان، الایضاح، چاپ جلال‌الدین محدث ارموى، تهران ۱۳۶۳ش؛ ابن‌عبدربّه، العقد الفرید، ج ۱ و ۲، چاپ مفید محمد قمیحه، بیروت ۱۴۰۴/۱۹۸۳؛ ابن‌فارس؛ ابن‌قتیبه، الامامة و السیاسة، المعروف بتاریخ الخلفاء، چاپ طه محمد زینى، ]قاهره ۱۳۸۷/ ۱۹۶۷[، چاپ افست بیروت ]بى‌تا.[؛ همو، المعارف، چاپ ثروت عکاشه، قاهره ۱۹۶۰؛ ابن‌قدامه مقدسى، الشرح الکبیر، در ابن‌قدامه، المغنى، چاپ بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ ابن‌کثیر، البدایة و النهایة، بیروت ۱۴۰۷/۱۹۸۶؛ ابن‌ماکولا، الاکمال فى رفع الارتیاب عن المؤتلف و المختلف فى الاسماء و الکنى و الانساب، ج ۷، چاپ نایف عباس، بیروت: محمدامین دمج، ]بى‌تا.[؛ ابن‌منظور؛ ابن‌ندیم (تهران)؛ ابن‌هشام، السیرة‌النبویة، چاپ مصطفى سقا، ابراهیم ابیارى، و عبدالحفیظ شلبى، قاهره ۱۳۵۵/ ۱۹۳۶؛ ابوالفرج اصفهانى؛ احمدامین، ضحى‌الاسلام، بیروت: دارالکتاب العربى، ]بى‌تا.[؛ همو، فجرالاسلام: یبحث عن الحیاة العقلیة فى صدرالاسلام الى آخرالدولة الامویة، قاهره ۱۳۷۰/۱۹۵۰؛ احمدبن حنبل، مسندالامام احمدبن حنبل، بیروت: دارصادر، ]بى‌تا.[؛ احمد سلیمان معروف، قراءة جدیدة فى مواقف الخوارج و فکرهم و ادبهم، دمشق ۱۹۸۸؛ احمد عوض ابوشباب، الخوارج: تاریخهم، فرقهم، و عقائدهم، بیروت ۱۴۲۶/۲۰۰۵؛ احمد معیطه، الاسلام الخوارجى : قراءة فى الفکر و الفن و نصوص مختارة، دمشق ۲۰۰۶؛ اخبار الدولة العباسیة و فیه اخبار العباس و ولده، چاپ عبدالعزیز دورى و عبدالجبار مطلّبى، بیروت: دارالطلیعة للطباعة و النشر، ۱۹۷۱؛ الاختصاص، ]منسوب به [محمدبن محمد مفید، چاپ على‌اکبر غفارى، بیروت: مؤسسة‌الاعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۲/۱۹۸۲؛ محمدبن عبداللّه اسکافى، المعیار و الموازنة فى فضائل الامام امیرالمؤمنین على‌بن ابى‌طالب (صلوات‌اللّه علیه)، چاپ محمدباقر محمودى، بیروت ۱۴۰۲/۱۹۸۱؛ على‌بن اسماعیل اشعرى، کتاب مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین، چاپ هلموت ریتر، ویسبادن ۱۴۰۰/۱۹۸۰؛ یوسف بابطین، حرکة الخوارج: نشأتها و اسبابها، چاپ شاکر مصطفى، ]کویت[ ۱۴۰۹/۱۹۸۸؛ محمدبن اسماعیل بخارى، التاریخ الصغیر، چاپ محمود ابراهیم زاید، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛ همو، صحیح‌البخارى، ]چاپ محمد ذهنى‌افندى[، استانبول ۱۴۰۱/۱۹۸۱، چاپ افست بیروت ]بى‌تا.[؛ عبدالقاهربن طاهر بغدادى، الفرق بین الفرق، چاپ محمد زاهد کوثرى، ]قاهره [۱۳۶۷/۱۹۴۸؛ آلفرد بل، الفرق الاسلامیة فى الشمال الافریقى من الفتح العربى حتى الیوم، ترجمه عن الفرنسیة عبدالرحمان بدوى، بیروت ۱۹۸۷؛ احمدبن یحیى بلاذرى، کتاب جُمَل من انساب الاشراف، چاپ سهیل زکار و ریاض زرکلى، بیروت ۱۴۱۷/۱۹۹۷؛ همو، کتاب فتوح‌البلدان، چاپ دخویه، لیدن ۱۸۶۶، چاپ افست فرانکفورت ۱۴۱۳/۱۹۹۲؛ على‌بن عیسى بهاءالدین اربلى، کشف‌الغمّة فى معرفة الائمة، بیروت ۱۴۰۵/۱۹۸۵؛ ابراهیم‌بن محمد بیهقى، المحاسن و المساوى، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ?]۱۳۸۰/ ۱۹۶۱[؛ مُحَسّن‌بن على تنوخى، نشوار المحاضرة و اخبار المذاکرة، چاپ عبود شالجى، بیروت ۱۳۹۱ـ۱۳۹۳/ ۱۹۷۲ـ۱۹۷۳؛ عبدالملک‌بن محمد ثعالبى، ثمارالقلوب فى المضاف و المنسوب، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ] ۱۹۸۵[؛ ابراهیم‌بن محمد ثقفى، الغارات، چاپ جلال‌الدین محدث ارموى، تهران ۱۳۵۵ش؛ عمروبن بحر جاحظ، البیان و التبیین، چاپ عبدالسلام محمد هارون، بیروت ?] ۱۳۶۷/ ۱۹۴۸[؛ همو، رسائل الجاحظ، چاپ عبدالسلام محمد هارون، قاهره ۱۳۸۴؛ همو، کتاب الحیوان، چاپ عبدالسلام محمدهارون، مصر ?] ۱۳۸۵ـ۱۳۸۹/ ۱۹۶۵ـ ۱۹۶۹[، چاپ افست بیروت ]بى‌تا.[؛ جوادعلى، «عبداللّه‌بن سبأ»، مجلة المجمع العلمى العراقى، ج ۶ (۱۳۷۸)؛ اسماعیل‌بن حماد جوهرى، الصحاح: تاج‌اللغة و صحاح‌العربیة، چاپ احمد عبدالغفور عطار، بیروت ]بى‌تا.[، چاپ افست تهران ۱۳۶۸ش؛ محمدبن عبداللّه حاکم نیشابورى، المستدرک على الصحیحین، و بذیله التلخیص للحافظ الذهبى، بیروت: دارالمعرفة، ]بى‌تا.[؛ عبداللّه‌بن جعفر حِمْیَرى، قرب‌الاسناد، قم ۱۴۱۳؛ خطیب بغدادى؛ خلیفة‌بن خیاط، تاریخ خلیفة‌بن خیاط، چاپ مصطفى نجیب فوّاز و حکمت کشلى فوّاز، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵؛ عبدالعزیز دورى، مقدمة فى تاریخ صدرالاسلام، بیروت ] ۱۹۶۱[؛ احمدبن داوود دینورى، الاخبار الطِّوال، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ۱۹۶۰، چاپ افست قم ۱۳۶۸ش؛ ذهبى؛ ناصر سابعى، الخوارج و الحقیقة الغائبة، بیروت ۱۴۲۰/۲۰۰۰؛ جعفر سبحانى، بحوث فى الملل و النحل: دراسة موضوعیة مقارنة للمذاهب الاسلامیة، ج ۵، قم ۱۳۷۱ش؛ سمعانى، شعرالخوارج، جمع و تقدیم احسان عباس، بیروت: دارالثقافة، ۱۹۷۴؛ احمد شلبى، موسوعة التاریخ الاسلامى و الحضارة الاسلامیة، ج ۲، قاهره ۱۹۸۲؛ شوقى ضیف، التطور و التجدید فى الشعر الاموى، قاهره ] ۱۹۸۷[؛ محمدبن عبدالکریم شهرستانى، الملل و النحل، چاپ محمد سیدکیلانى، قاهره ۱۳۸۷/۱۹۶۷؛ زین‌الدین‌بن على شهیدثانى، الروضة البهیة فى شرح اللمعة الدمشقیة، چاپ محمد کلانتر، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ همو، مسالک الافهام الى تنقیح شرائع‌الاسلام، قم ۱۴۱۳ـ۱۴۱۹؛ محمدبن یوسف صالحى‌شامى، سبل الهدى و الرشاد فى سیرة خیرالعباد، چاپ عادل احمد عبدالموجود و على محمد معوض، بیروت ۱۴۱۴/۱۹۹۳؛ عبدالرزاق‌بن همام صنعانى، المصنَّف، چاپ حبیب‌الرحمان اعظمى، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ طبرى، تاریخ (بیروت)؛ محمدبن حسن طوسى، کتاب الخلاف، چاپ محمدمهدى نجف، جواد شهرستانى، و على خراسانى‌کاظمى، قم ۱۴۰۷ـ۱۴۱۷؛ طه حسین، الفتنة الکبرى، ج ۲، قاهره ] ۱۹۷۵[؛ عامر نجار، الخوارج: عقیدة و فکرآ و فلسفة، قاهره ۱۹۸۸؛ جعفر مرتضى عاملى، دراسات و بحوث فى التاریخ و الاسلام، بیروت ۱۴۱۴/۱۹۹۳؛ همو، على علیه‌السلام و الخوارج: تاریخ و دراسة، بیروت ۱۴۲۳/۲۰۰۲؛ مرتضى عسکرى، عبداللّه‌بن سبأ و اساطیر اخرى، ج ۲، تهران ۱۳۹۲/ ۱۹۷۲؛ عبدالرحمان‌بن احمد عضدالدین ایجى، المواقف فى علم الکلام، بیروت: عالم‌الکتب، ]بى‌تا.[؛ حسن‌بن یوسف علامه حلّى، تحریرالاحکام الشرعیة على مذهب الامامیة، چاپ ابراهیم بهادرى، قم ۱۴۲۰ـ۱۴۲۲؛ همو، تذکرة الفقهاء، قم ۱۴۱۴ـ؛ على‌بن ابى‌طالب (ع)، امام اول، نهج‌البلاغة، چاپ محمد عبده، بیروت ]بى‌تا.[؛ عمر ابوالنصر، الخوارج فى الاسلام، بیروت ?] ۱۹۴۹[؛ محمودبن احمد عینى، عمدة‌القارى: شرح صحیح البخارى، چاپ عبداللّه محمود محمد عمر، بیروت ۱۴۲۱/۲۰۰۱؛ محمدبن عمر فخررازى، اعتقادات فرق‌المسلمین و المشرکین، چاپ محمد معتصم‌باللّه بغدادى، بیروت ۱۴۰۷/۱۹۸۶؛ محمدبن یعقوب فیروزآبادى، القاموس المحیط، چاپ یوسف الشیخ محمد بقاعى، بیروت ۲۰۰۵؛ سهیر قلماوى، ادب الخوارج فى العصر الاموى، ]قاهره[ ۱۹۴۵؛ محمدبن عمر کشّى، اختیار معرفة الرجال، ]تلخیص[ محمدبن حسن طوسى، چاپ حسن مصطفوى، مشهد ۱۳۴۸ش؛ کلینى؛ ایگناتس گولدتسیهر، العقیدة و الشریعة فى‌الاسلام، نقله الى العربیة و علق علیه محمد یوسف موسى، على حسن عبدالقادر، و عبدالعزیز عبدالحق، بغداد ?] ۱۳۷۸/ ۱۹۵۹[؛ لطیفه بکّاى، حرکة الخوارج: نشأتها و تطورها الى نهایة العهد الاموى (۳۷ـ۱۳۲ه )، بیروت ۲۰۰۱؛ محمدبن یزید مبرّد، الکامل، ج ۳، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ]بى‌تا.[؛ محمدباقربن محمدتقى مجلسى، بحارالانوار، ج ۳۳، چاپ محمدباقر محمودى، تهران ۱۳۶۸ش؛ جعفربن حسن محقق حلّى، الرسائل التسع، چاپ رضا استادى، قم ۱۳۷۱ش؛ همو، شرائع‌الاسلام فى مسائل الحلال و الحرام، چاپ صادق شیرازى، تهران ۱۴۰۹؛ محمد ابوزهره، تاریخ المذاهب الاسلامیة، ]قاهره ۱۹۷۱[؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، جدل حول الخوارج و قضیة التحکیم، المجلة التاریخیة المصریة، ج ۲۰ (۱۹۷۳)؛ مسعودى، التنبیه؛ همو، مروج (بیروت)؛ مرتضى مطهرى، جاذبه و دافعه على علیه‌السلام، تهران ۱۳۷۰ش؛ محمدبن محمد مفید، الارشاد فى معرفة حجج‌اللّه على‌العباد، بیروت ۱۴۱۴الف؛ همو، اوائل المقالات، چاپ ابراهیم انصارى، بیروت ۱۴۱۴ب؛ همو، الجمل و النُصرة لسیدالعترة فى حرب البصرة، چاپ على میرشریفى، قم ۱۳۷۴ش؛ محمدبن احمد مقدسى؛ مطهربن طاهر مقدسى، کتاب البدء و التاریخ، چاپ کلمان هوار، پاریس ۱۸۹۹ـ۱۹۱۹، چاپ افست تهران ۱۹۶۲؛ احمدبن على مَقریزى، امتاع الاسماع بماللنبى صلى‌الله‌علیه و سلم من الاحوال و الاموال و الحفدة و المتاع، چاپ محمد عبدالحمید نمیسى، بیروت ۱۴۲۰/۱۹۹۹؛ همو، المواعظ و الاعتبار فى ذکر الخطط و الآثار، چاپ ایمن فؤاد سید، لندن ۱۴۲۲ـ۱۴۲۵/ ۲۰۰۲ـ۲۰۰۴؛ محمدبن احمد مَلَطى شافعى، التنبیه و الرد على اهل الاهواء و البدع، چاپ محمدزاهد کوثرى، ]قاهره[ ۱۳۶۹؛ ناصربن عبدالکریم عقل، الخوارج: اول الفرق فى تاریخ الاسلام، ریاض ۱۴۱۹/۱۹۹۸؛ نایف محمود معروف، الخوارج فى العصر الاموى : نشأتهم، تاریخهم، عقائدهم و ادبهم، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛ نشوان‌بن سعید حمیرى، الحورالعین، چاپ کمال مصطفى، چاپ افست تهران ۱۹۷۲؛ نصربن مزاحم، وقعة صفّین، چاپ عبدالسلام محمد هارون، قاهره ۱۳۸۲، چاپ افست قم ۱۴۰۴؛ سلیم نعیمى، «ظهور الخوارج»، مجلة المجمع العلمى العراقى، ج ۱۵ (۱۳۸۷)؛ حسن‌بن موسى نوبختى، فرق‌الشیعة، چاپ محمدصادق آل بحرالعلوم، نجف ۱۳۵۵/۱۹۳۶؛ یولیوس ولهاوزن، احزاب‌المعارضة السیاسیة الدینیة فى صدر الاسلام: الخوارج و الشیعة، ترجمه عن‌الالمانیة عبدالرحمان بدوى، کویت ۱۹۷۶؛ عبدالعزیز صالح هلابى، «عبداللّه‌بن سبأ: دراسة للروایات التاریخیة عن دورة فى الفتنة»، حولیات کلیة الآداب، ج ۸، رساله ۴۵ (۱۴۰۷)؛ یاقوت حموى، کتاب معجم البلدان، چاپ فردیناند ووستنفلد، لایپزیگ، ۱۸۶۶ـ۱۸۷۳، چاپ افست تهران ۱۹۶۵؛ همو، معجم‌الادباء، چاپ احسان عباس، بیروت ۱۹۹۳؛ یعقوبى، تاریخ؛aKhs.v. "(ites" (by G. Levi Della Vida);djri Hichem EI۲, Dja(t, La grande discorde: religion et politique dans l&۳۹;islam des origines, Paris ۱۹۸۹; Wilferd Madelung, Religious trends in early Islamic Iran, Albany, N.Y.۱۹۸۸; Henri Mass(, L&۳۹;islam, Paris ۱۹۴۵; Reynold Alleyne Nicholson, A literary history of the Arabs, Cambridge ۱۹۷۶.۲)



آرا و عقاید. خوارج همواره از فرقه‌هاى کلامى و سیاسى مهم در جهان اسلام بوده‌اند، اما به دلیل تقسیم به فرقه‌هایى با آراى منحصر به فرد، عقاید آنان مجموعه‌اى واحد و پیوسته نیست. با این حال، مى‌توان به پاره‌اى از آرا و عقاید مشترک میان همه یا اکثر فرقه‌هاى خوارج اشاره کرد. مسئله خوارج را از دو وجه سیاسى و کلامى مى‌توان بررسى کرد. در اوایل دوره بنى‌امیه، وجه سیاسى آن غالب بود، اما با گذشت زمان وجه کلامى برجسته شد (ایزوتسو ، ص ۳۴). از افکار و عقاید خوارجِ نخستین، به‌جز برخى آثار فقهى اِباضیّه* مانند سیرة سالم‌بن ذکوان (رجوع کنید به سالم‌بن ذکوان ، ص ۳۷ـ۱۴۵)، چیزى به دست ما نرسیده است و بنابراین باید اعتقادات آنان را از کتابهاى ملل و نحل استخراج کرد.الف) خوارج و مرتکب کبیره. نخستین اندیشه‌اى که خوارج بر آن اتفاق‌نظر داشته‌اند، تکفیر مرتکب گناه کبیره است (رجوع کنید به ابوحاتِم رازى، قسم ۳، ص ۲۸۲؛ بغدادى، کتاب اصول‌الدین، ص ۳۳۲؛ همو، الفرق‌بین‌الفرق، ص ۷۳؛ ابن‌حزم، ج ۲، ص ۱۱۳؛ ابن‌ابى‌الحدید، ج ۸، ص ۱۱۳). على‌بن اسماعیل اشعرى (ج ۱، ص ۱۵۷) و اسفراینى (ص ۲۶) فرقه نَجَدات /نجدیه را از این قول مستثنا دانسته‌اند. این عقیده باعث شد که آنان تعریف حداکثرى از ایمان مطرح کنند و علاوه بر معرفت قلبى و اقرار زبانى، عمل به جوارح را نیز در تعریف آن بگنجانند (رجوع کنید به ابن‌حزم، ج ۳، ص ۱۸۸). همین عقیده را بعدها یکى از شاخه‌هاى افراطى خوارج، یعنى اَزارقه*، به صورت اندیشه استعراض درآورد که طبق آن، در فردى که به این شکل کافر شود نمى‌تواند دوباره ایمان بیاورد و باید به سبب ارتداد همراه فرزندانش به قتل برسد و چنین کسى در آتش جهنم مخلّد خواهد بود (سعدبن عبداللّه اشعرى، ص ۸۵ـ۸۶؛ على‌بن اسماعیل اشعرى، ج ۱، ص ۱۵۹؛ بغدادى، الفرق‌بین‌الفرق، ص ۸۲ـ۸۳؛ شهرستانى، ج ۱، ص ۱۸۶؛ نیز رجوع کنید به خلود*). البته خوارج قبلا به استعراض عمل مى‌کردند، ولى ازارقه آن را به افراط به اجرا درآوردند (رجوع کنید به ابن‌ابى‌الحدید، همانجا؛ د. اسلام، چاپ دوم، ذیل aKh"(ites"djri). برخى فرقه‌هاى خوارج مانند اباضیّه، در کفرِ مرتکب کبیره این اندازه اغراق نمى‌کردند و کفر چنین فردى را کفرِ نعمت مى‌دانستند، نه خروج از ایمان (على‌بن اسماعیل اشعرى، ج۱، ص۱۷۵ـ۱۷۶، ج۲، ص۱۲۶؛ اسفراینى، همانجا).خوارج براى کفر مرتکب کبیره ادله‌اى هم آورده‌اند (رجوع کنید به ابن‌ابى‌الحدید، ج ۸، ص ۱۱۴ـ ۱۱۸؛ جرجانى، ج ۸، ص ۳۳۴ـ ۳۳۸). در این ادله، به‌جز برخى موارد معدودِ حدیثى (رجوع کنید به ابن‌حزم، ج ۳، ص ۲۳۷ـ۲۳۸؛ جرجانى، ج ۸، ص ۳۳۸) و احتجاجى (جرجانى، همانجا)، معمولا از آیات قرآن استفاده شده که از مهم‌ترین آنها آیه ۴۴ سوره مائده («وَ مَن لَم یَحکُم بِمآ أنزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الکافِروُن») است (رجوع کنید به سعدبن عبداللّه اشعرى، ص ۱۲؛ على‌بن اسماعیل اشعرى، ج ۲، ص ۱۲۶). البته هیچ‌یک از این آیات بر مراد آنان، یعنى کافر بودن مرتکب کبیره، صراحت ندارد، زیرا همان طور که شیخ طوسى (ذیل مائده: ۴۴) به نقل از جُبّائى آورده، در این آیه مقصود از کافران، یهودیان است. به علاوه، در نظر طوسى (۱۳۶۲ش، ص ۲۹۸)، کفرْ انکار قلبىِ امورى است که خدا بر بندگانش واجب کرده است، اما مرتکب کبیره فاسقى است که منکر اصول مسلّم دین نیست؛ ازاین‌رو لزومآ نمى‌توان او را کافر دانست، بلکه مى‌توان گفت که او مؤمنِ فاسق و گناهکار است (رجوع کنید به ادامه مقاله؛ براى نقد عقیده خوارج درباره کفر مرتکب کبیره رجوع کنید به ادامه مقاله).ب) خوارج و امامت. آراى خوارج درباره امامت، برگرفته از نظر آنان درباره مرتکب کبیره بود. بر اساس این آرا، کسى که مرتکب کبیره و در نتیجه کافر شده باشد، نباید امامت جامعه مسلمانان را برعهده بگیرد و اگر بر مسند امامت باشد، بر مؤمنان واجب است که بر او خروج کنند، زیرا کفر مهم‌ترین و ضرورى‌ترین حربه‌اى بود که با آن مى‌توانستند بسیارى از اصحاب پیامبر صلى‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم را تکفیر کنند (بغدادى، الفرق‌بین‌الفرق، ص ۷۳؛ ابن‌حزم، ج ۲، ص ۱۱۳؛ اسفراینى، همانجا). از نظر خوارج، محل حکومتِ چنین پیشوایى دارالکفر و ریختن خون مردم آن روا بود (بغدادى، الفرق‌بین‌الفرق، ص ۸۴). در موضوع نصب امام، خوارج (به‌جز فرقه نجدیه) آشکارا با نظریه نص و استخلاف مخالف و معتقد بودند هر کسى که قائم به کتاب و سنّت، و عالم به آنها باشد، شایستگى امامت را دارد و امامت با بیعت دو تن نیز منعقد مى‌گردد (سعدبن عبداللّه اشعرى، ص ۸؛ نوبختى، ص ۱۰). آنان به انتخابى بودن امام معتقد بودند (شهرستانى، ج ۱، ص ۱۷۴ـ ۱۷۵). برخلاف تلقى رایج و رسمى در آن زمان که بر اساس آن، امامان (خلفا) لزومآ مى‌بایست از قریش انتخاب مى‌شدند و برخلاف عقیده امامت منصوص که معتقدان به خلافت بلافصل على‌بن ابى‌طالب مدافع آن بودند، خوارج اعتقاد داشتند که هر فرد، چه قریشى و چه غیرقریشى، در صورت داشتن صلاحیت مى‌تواند امامت مسلمانان را به عهده بگیرد، حتى اگر این فرد برده یا نَبَطى باشد (نوبختى، همانجا؛ على‌بن اسماعیل اشعرى، ج ۱، ص ۱۸۹، ج ۲، ص ۱۳۴؛ ابن‌حزم، همانجا؛ شهرستانى، ج ۱، ص ۱۷۵). همچنین، اکثر خوارج معتقد بودند که نصب امام واجب نیست و مى‌توان بدون امام به سر برد (شهرستانى، همانجا؛ جرجانى، ج ۸، ص ۳۴۵). خوارج در مجموع، باتوجه به حوادث زمان خلفاى چهارگانه، عمر و ابوبکر را به عنوان امام و خلیفه رسول خدا پذیرفتند، ولى در مورد عثمان فقط شش سال نخست حکومت او، و در مورد على علیه‌السلام حکومت ایشان تا قبل از پذیرش حکمیت را صحیح شمردند و این دو را در مابقى دوران حکومتشان تکفیر کردند و معزول دانستند (ابوحاتم رازى، قسم ۳، ص ۲۸۲؛ على‌بن‌اسماعیل اشعرى، ج ۱، ص ۱۸۹، ج ۲، ص ۱۲۸؛ مَلَطى شافعى، ص ۵۱؛ ابن‌ابى‌الحدید، ج ۲، ص ۲۷۴). این نظر خوارج، درست در برابر عقیده شیعه قراردارد که امام على را مبرّا از گناه کبیره و صغیره و در پذیرفتن حکمیت بر صواب مى‌دانند (نوبختى، ص ۱۶؛ على‌بن اسماعیل اشعرى، ج ۲، ص ۱۲۶).از برخى فرقه‌هاى خوارج پاره‌اى آراى فقهىِ دیگر نقل شده است، از جمله: ردّ سنگسارِ زناکار، چون در قرآن ذکرى از آن به میان نیامده است؛ مباح‌بودن قتل اطفال مخالفان و زنان؛ اعتقاد به اینکه اطفال مشرکان نیز با پدرشان در آتش خواهند بود؛ و جایزندانستن تقیه در قول و عمل (شهرستانى، ج ۱، ص ۱۸۶؛ نیز رجوع کنید به ازارقه*؛ براى تفصیل بحثهاى فقهى خوارج رجوع کنید به اباضیه*).ج) خوارج و غیرمسلمانان. اندیشه خوارج درباره غیرمسلمانان (یهودیان، مسیحیان و زردشتیان) جالب توجه است. نقل شده است که ازارقه معتقد بودند باید مسلمانانى را که به اردوى آنان (یعنى خوارج) تعلق ندارند بکشند، ولى قتل مسیحیان، زردشتیان یا یهودیان حرام است (ابن‌حزم، ج ۴، ص ۱۸۹). از نظر ایشان فقط مسلمانانِ خارج از اردوى خوارج کافر به حساب مى‌آمدند. آنان در این اندیشه تا آنجا پیش رفتند که برخى از فرقه‌هایشان، آن دسته از پیروان ادیان را که شهادت مى‌دادند «محمد فرستاده خدا براى عربهاست نه براى ما»، مساوى با مسلمانان مى‌دانستند. بر اثر تمایل خوارج به مساوى انگاشتن عرب و موالى، که ریشه در دیدگاه آنان درباره مسئله امامت داشت، یزیدابن ابى‌انیسه، بنیادگذار فرقه یزیدیه*، مدعى شد خداوند پیامبرى به میان ایرانیان خواهد فرستاد که دین جدیدى براى آنان تأسیس کند و پیروان این دین صابئین نامیده مى‌شوند که با صابئینِ ذکرشده در قرآن متفاوت‌اند (على‌بن اسماعیل اشعرى، ج ۱، ص ۱۷۱؛ بغدادى، کتاب اصول‌الدین، ص ۳۳۲ـ۳۳۳؛ د. اسلام، همانجا).خوارج با مسائل و مباحثى مانند کفرِ مرتکبِ کبیره، مستقیم یا غیرمستقیم در پیدایى و تحول علم کلام مؤثر بودند (ولهاوزن ، ص ۴۶). بیشترین تأثیر خوارج در مسئله اسماء و احکام بود، زیرا آنان با تکفیر عده‌اى از مسلمانان و مؤمنان، بابِ بحثى درباره اسماء و اوصافى مانند ایمان، کفر، معصیت، طاعت، فسق، مؤمن، کافر و فاسق را گشودند که از آن پس، با تعیین حد و مرز هر کدام از اسماء و اوصاف و دانستن اینکه مؤمن، کافر، عاصى و فاسق به چه کسى دلالت دارد، حکم خاص هر کدام نیز مشخص مى‌شد (رجوع کنید به ابن فورک، ص ۱۴۹ـ ۱۵۷؛ نیز رجوع کنید بهاسماء و احکام*). به نظر مى‌رسد معتزله در برخى آراى خویش، مثلا گنجاندن عمل در تعریف ایمان (رجوع کنید به جرجانى، ج ۸، ص ۳۲۳) و قرار دادن مرتکب کبیره در جایگاهى میان ایمان و کفر (على‌بن اسماعیل اشعرى، ج ۱، ص ۳۰۵؛ ملطى شافعى، ص ۳۶ـ۳۷؛ جرجانى، ج ۸، ص ۳۳۴)، از خوارج تأثیر پذیرفته باشند. در بررسیهاى دهه‌هاى اخیر در غرب، توجهى جدّى به نزدیکى آراى کلامى اباضیّه با آراى کلامى معتزله شده است (د. اسلام، همانجا؛ نیز براى پاره‌اى از همانندیهاى آراى خوارج و معتزله رجوع کنید به على‌بن اسماعیل اشعرى، ج ۱، ص ۱۸۹، ۲۲۴، ۲۳۲ـ۲۳۳، ۲۳۵، ۲۶۵، ۳۲۰، ج ۲، ص ۳۱، ۱۰۴؛ ابن‌حزم، ج ۴، ص ۴۸، ۶۳، ۶۶).شرطِ اخلاصى که در بحث مفهوم ایمان در اندیشه‌هاى خوارج دیده مى‌شود، در اصول اخلاقى آنان نیز وجود دارد. از نظر خوارج، خلوصِ وجدان، مکملى براى طهارت بدنى در پذیرش اعمال عبادى است (د. اسلام، همانجا). ظاهرآ خوارج در این زمینه نیز مانند بحث ایمان نظریه‌اى سخت‌گیرانه داشته‌اند، چنان‌که حتى نقل شده است که پیروان یکى از فرق خوارج معتقد بودند سوره یوسف جزو قرآن نیست (على‌بن اسماعیل اشعرى، ج ۱، ص ۱۶۶؛ بغدادى، کتاب اصول‌الدین، ص ۳۳۲). اگرچه صحت این نقل قطعى نیست (على‌بن اسماعیل اشعرى، همانجا)، این گروه از خوارج (به فرض وجود) به دلیل این قول تکفیر شده‌اند (رجوع کنید به فخررازى، ص ۶۹ـ۷۰).نظریات دیگرى نیز به خوارج منسوب است که نمى‌توان آنها را ابتکار خوارج دانست، چرا که به فرق کلامى دیگر نیز منسوب‌اند، از جمله خلق قرآن (رجوع کنید به على‌بن اسماعیل اشعرى، ج ۱، ص ۱۸۹)، انکار قدرت خدا بر ظلم (همانجا)، رد شفاعت (ابن‌حزم، ج ۴، ص ۶۳)، انکار عذاب قبر (همان، ج ۴، ص ۶۶)، استفاده از شمشیر براى امر به معروف و نهى از منکر در صورتى که چاره دیگرى نباشد (همان، ج ۴، ص ۱۷۱)، و مشروط بودن صحت نماز جماعت به فاضل بودن امام (همان، ج ۴، ص۱۷۶).فِرَق خوارج. فرقه‌هاى فرعى خوارج مانند بسیارى از فرقه‌هاى فرعى مذاهب کلامى دیگر به دو دسته تقسیم مى‌شوند. برخى خصلت جمعى داشتند و برخى فقط مبیّن اختلاف‌نظر میان دو فرد از یک فرقه بودند (د. اسلام، همانجا). به‌طور کلى، گزارش منابع ملل و نحل درباره فرق خوارج بسیار آشفته و ناسازگار است. به همین سبب تمیز دادن میان فرق اصلى و فرعى کار آسانى نیست. در برخى منابع، فقط از چهار فرقه، یعنى خوارج نخستین (المُحَکِّمة‌الاولى، قائلان به سخن «لاحکمَ اِلّالِلّه»)، نجدیه (رجوع کنید به نَجْدة‌بن عامر*)، بَیهَسیه* و ازارقه یاد شده است (رجوع کنید به سعدبن عبداللّه اشعرى، ص۵، ۸، ۸۵؛ نوبختى، ص۱۰، ۷۵). در برخى منابع دیگر، از پنج تا بیست فرقه براى خوارج ذکر کرده‌اند (رجوع کنید به ابوحاتم رازى، قسم ۳، ص ۲۸۲ـ۲۸۵؛ مَلْطى شافعى، ص ۴۷ـ۵۴؛ بغدادى، الفرق بین الفرق، ص ۷۴ـ ۱۱۳؛ همو، کتاب اصول‌الدین، ص ۳۳۲ـ۳۳۳). در بعضى منابع هم، برخى فرق را اصلى و برخى دیگر را شاخه‌هاى فرعى آنها دانسته‌اند. در این منابع، غیر از محکِّمة‌الاولى (رجوع کنید به تحکیم*)، به فرقه‌هاى دیگرى نیز اشاره شده است، از جمله ازارقه، صُفریه*، بیهسیه، ثعالبه*، عَجارده*، نجدیه، اباضیّه و شبیبیّه (رجوع کنید به على‌بن اسماعیل اشعرى، ج ۱، ص۱۵۷ـ ۱۸۹؛ اسفراینى، ص۲۶ـ۳۶؛ شهرستانى، ج۱، ص۱۷۹ـ ۲۱۸؛ نیز براى آگاهى بیشتر رجوع کنید به احمد عوض ابوشباب، ص ۲۰۷ـ ۲۸۱).نقد عقاید خوارج. از هنگام پیدایش خوارج در طول تاریخ اسلام، ردیه‌هاى بسیارى بر سخنان و افعال آنان نوشته شده است. این ردیه‌ها به سه گروه حدیثى، تفسیرى و احتجاجى تقسیم مى‌شوند.در منابع روایى، روایاتى حاکى از پیشگوییهاى پیامبر اسلام در مورد خوارج و خروج آنان از دین وجود دارد. به‌طور کلى در این روایات، بیشتر شیوه دین‌دارى و عملکرد سیاسى و اجتماعى خوارج تقبیح شده و نیز پیکار با آنان و کشتن آنان داراى اجر دانسته شده است؛ مثلا طبق یکى از این احادیث، پیامبر فرموده است در آینده گروهى از دین خارج مى‌شوند، چنان‌که تیر از شکار با سرعتى مى‌گذرد که اگر در پر آن نگریسته شود، هیچ اثرى بر آن نیست و اگر تیزى نوک آن نیز دیده شود، چیزى یافت نمى‌شود، با آنکه تیر از سرگین و خون گذشته است (براى نمونه رجوع کنید به ابوحاتم رازى، قسم ۳، ص ۲۷۶؛ ملطى شافعى، ص ۵۰ـ۵۱؛ ابن‌حزم، ج ۴، ص ۱۶۱؛ ابن‌ابى‌الحدید، ج ۲، ص ۲۶۵ـ۲۶۷). همچنین علماى شیعه، از جمله شیخ مفید (ص ۴۳)، خواجه نصیرالدین طوسى (ص ۲۹۵) و علامه حلّى (ص ۵۴۰)، با استناد به این حدیث از پیامبر صلى‌اللّه‌علیه‌وآله‌و سلّم که خطاب به امام على فرموده است: «اى على! هر آن‌کس که با تو جنگ کند با من جنگ کرده»، به این عقیده قائل شده‌اند که کسانى که با امام على علیه‌السلام به محاربه پرداخته‌اند، از جمله خوارج، کافرند. به گفته فاضل مقداد (ص ۳۷۲) در کفر خوارج، به‌سبب دشمنى با امام على، هیچ تردیدى نیست.در ردیه‌هاى تفسیرى بر آثار خوارج، تلاش شده است تا به ادله‌اى که آنان از قرآن براى اثبات مباحث خویش مى‌آورند، پاسخ داده شود. بیشتر این ردیه‌ها بحث کفرِ مرتکبِ کبیره را مطرح کرده‌اند. به طور کلى، شیوه مفسران و متکلمان در این ردیه‌ها آن بوده است که نقص تفسیر خوارج از آیات مورد استشهادشان را نشان دهند، براى مثال یکى از آیاتى که خوارج در تأیید کفر کبیره مى‌آوردند، آیه «..لِلّه عَلَى‌النَّاسِ حِجُّ البَیتِ مَنِ استَطاعَ إلَیهِ سَبیلا وَ مَن کَفَرَ فَإنَّ اللّهَ غَنِىٌ عَنِ العالَمین» (آل‌عمران: ۹۷) بود. خوارج معتقد بودند که طبق این آیه، هر کس که حج نگزارد مرتکب کبیره و بنابراین کافر شده است. در جواب به این استدلال، گفته‌اند احتمالا مقصود آیه از «مَنْ کَفَرَ» کسى است که وجوب حج بر مستطیع را انکار مى‌کند (رجوع کنید به ابن‌ابى‌الحدید، ج ۸، ص ۱۱۴؛ جرجانى، ج ۸، ص ۳۳۵). به‌همین ترتیب، در بقیه موارد نیز تفاسیر خوارج بر آیات قرآنى رد شده است (رجوع کنید به مَلَطى شافعى، ص ۴۷ـ۵۰؛ ابن ابى‌الحدید، ج ۸، ص ۱۱۴ـ ۱۱۸؛ جرجانى، ج ۸، ص ۳۳۴ـ۳۳۸؛ نیز رجوع کنید به جعفرى، ص ۲۵۵ـ ۲۵۷). در برخى موارد نیز، به‌جاى آنکه تفاسیر خوارج از آیات رد شود، به آیاتى استشهاد شده است که بر چیزى خلاف مدَّعیات خوارج دلالت دارد (مثلا در باب کفر مرتکب کبیره رجوع کنید به ابن‌حزم، ج ۳، ص ۲۳۵ـ۲۴۳؛ جرجانى، ج ۸، ص ۳۲۴ـ۳۲۵).گاهى در منابع به نقدهایى برمى‌خوریم که نه بر امور نقلى بلکه تنها بر احتجاج و جدل تکیه دارند (براى نمونه رجوع کنید به مفید، ص ۴۲ـ۴۳؛ اسفراینى، ص ۲۶)، مثلا در مورد تکفیر حضرت على علیه‌السلام و عثمان (رجوع کنید به ملطى شافعى، ص۵۰)، عدم وجوب امامت (جرجانى، ج ۸، ص ۳۴۸ـ۳۴۹) و کفر مرتکب کبیره (همان، ج ۸، ص ۳۳۸)، برخى ادله عقلى در رد این آراى خوارج مطرح شده است، از جمله شیخ‌طوسى (۱۳۶۲ش، ص ۲۹۸) عقیده خوارج در مورد کفر مرتکب کبیره را باطل دانسته است زیرا کفر از نظر او، تکذیب قلبى واجبات است، اما فاسقِ مرتکبِ گناهِ کبیره، منکرِ معارف الهى و واجبات نیست، پس لزومآ کافر نیست، بلکه مى‌توان گفت که وى مسلمان به‌تمام معناى کلمه است ولى مؤمن به تمام معناى کلمه نیست، و مؤمنِ گناهکار است (رجوع کنید به مک‌درموت ، ص ۲۳۸). همچنین،یکى از دلایل خوارج در این خصوص این بوده است که دوستى و دشمنى با خدا دو ضدند که هیچ واسطه‌اى میان آنان وجود ندارد. دوستى خدا ایمان و دشمنى با او کفر است، پس میان ایمان و کفر هم واسطه‌اى وجود ندارد؛ مرتکب کبیره با خدا دشمنى کرده و درنتیجه کافر است (براى استدلال امام على در مقابل این رأى آنان رجوع کنید به تحکیم*). جرجانى (همانجا) در پاسخ به این دلیل، گفته است که سیاه و سفید متضادند، با این حال بین آنها واسطه‌هاى زیادى وجود دارد، بنابراین در مورد دوستى و دشمنى با خدا هم همین امر صادق است. علاوه بر آن، در برابرِ اعتقاد خوارج درباره عدم وجوب امامت، گفته شده است که خود آنان هیچگاه بدون امام و رئیس به سر نمى‌بردند (علم‌الهدى، ص ۴۱۱).نیز رجوع کنید به امامت*منابع : ابن ابى‌الحدید، شرح نهج‌البلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ۱۳۸۵ـ۱۳۸۷/ ۱۹۶۵ـ۱۹۶۷، چاپ افست بیروت ]بى‌تا.[؛ ابن‌حزم، کتاب‌الفصل فى‌الملل والاهواء والنحل، مصر ۱۳۱۷ـ۱۳۲۰، چاپ افست بیروت ]بى‌تا.[؛ ابن‌فورک، مجرد مقالات الشیخ‌ابى‌الحسن الاشعرى، چاپ دانیال ژیماره، بیروت ۱۹۸۷؛ ابوحاتم رازى، کتاب‌الزینة فى الکلمات الاسلامیة‌العربیة، قسم ۳، چاپ عبداللّه سلوم سامرائى، در عبداللّه سلوم سامرائى، الغلو و الفرق الغالیة فى‌الحضارة الاسلامیة، بغداد ۱۹۸۸؛ احمد عوض ابوشباب، الخوارج: تاریخهم، فرقهم، و عقائدهم، بیروت ۱۴۲۶/۲۰۰۵؛ شهفوربن طاهر اسفراینى، التبصیر فى‌الدین و تمییز الفرقة‌الناجیة عن الفرق الهالکین، چاپ محمدزاهد کوثرى، قاهره ۱۳۵۹/۱۹۴۰؛ سعدبن عبداللّه اشعرى، کتاب‌المقالات و الفرق، چاپ محمدجواد مشکور، تهران ۱۳۴۱ش؛ على‌بن اسماعیل اشعرى، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین، چاپ محمد محیى‌الدین عبدالحمید، قاهره ۱۳۶۹ـ۱۳۷۳/ ۱۹۵۰ـ۱۹۵۴؛ عبدالقاهربن طاهر بغدادى، الفرق بین‌الفرق، چاپ محمد محیى‌الدین عبدالحمید، قاهره ]بى‌تا.[؛ همو، کتاب اصول‌الدین، استانبول ۱۳۴۶/۱۹۲۸، چاپ افست بیروت ۱۴۰۱/۱۹۸۱؛ على‌بن محمد جرجانى، شرح‌المواقف، چاپ محمد بدرالدین نعسانى حلبى، مصر ۱۳۲۵/۱۹۰۷، چاپ افست قم ۱۳۷۰ش؛ یعقوب جعفرى، خوارج در تاریخ، تهران ۱۳۷۱ش؛ محمدبن عبدالکریم شهرستانى، الملل والنحل، چاپ احمد فهمى محمد، قاهره ۱۳۶۷ـ۱۳۶۸/ ۱۹۴۸ـ۱۹۴۹، چاپ افست بیروت ]بى‌تا.[؛ محمدبن حسن طوسى، التبیان فى تفسیرالقرآن، چاپ احمد حبیب قصیرعاملى، بیروت ]بى‌تا.[؛ همو، کتاب تمهیدالاصول فى علم‌الکلام، چاپ عبدالمحسن مشکوة‌الدینى، تهران ۱۳۶۲ش؛ حسن‌بن یوسف علامه حلّى، کشف‌المراد فى شرح تجریدالاعتقاد، چاپ حسن حسن‌زاده آملى، قم ۱۴۲۷؛ على‌بن حسین علم‌الهدى، الذخیرة فى علم‌الکلام، چاپ احمد حسینى، قم ۱۴۱۱؛ مقدادبن عبداللّه فاضل مقداد،اللوامع الالهیة فى‌المباحث الکلامیة، چاپ محمدعلى قاضى طباطبائى، قم ۱۳۸۰ش؛ محمدبن عمر فخررازى، اعتقادات فرق‌المسلمین والمشرکین، چاپ طه عبدالرؤوف سعد و مصطفى هوارى، قاهره ۱۳۹۸/ ۱۹۷۸؛ محمدبن محمد مفید، اوائل‌المقالات، چاپ ابراهیم انصارى، قم ۱۴۱۳؛ محمدبن احمد مَلَطى شافعى، التنبیه والرّد على اهل الاهواء والبدع، چاپ محمدزاهد کوثرى، قاهره ۱۴۱۸/۱۹۹۷؛ محمدبن محمد نصیرالدین طوسى، تجریدالاعتقاد، چاپ محمدجواد حسینى جلالى، ]قم[ ۱۴۰۷؛ حسن‌بن موسى نوبختى، فرق‌الشیعة، چاپ محمدصادق آل بحرالعلوم، نجف ۱۳۵۵/ ۱۹۳۶؛ یولیوس ولهاوزن، احزاب المعارضة السیاسیة الدینیة فى صدرالاسلام: الخوارج والشیعة، ترجمه عن‌الالمانیة عبدالرحمان بدوى، کویت ۱۹۷۶؛EI۲aKh, s.v. "(ites" (by G. Levi Della Vida); Toshihikodjri Izutsu, The concept of belief in Islamic theology: a semantic analysis of(m(n and Isl(m, Tokyo ۱۹۶۵; Martin J. McDermott, The theology of al-Shaikh al-Muf(d, Beirut ۱۹۷۸; Salim ibn Dhakwan, The epistle of Sa(lim ibn Dhakwa(n, [ed.] Patricia Crone and Fritz Zimmermann, Oxford ۲۰۰۱.۳)



در ایران. تاریخ خوارج در ایران بعد از جنگ نهروان* (صفر سال ۳۸) آغاز شد. بنابر روایتى نمادین، از نُه نفر خارجى باقى‌مانده در جنگ نهروان، دو نفر به عُمان، دو نفر به سیستان، دو نفر به جزیره ابن‌عمر*، یک نفر به تلّمَوْزَن (شهرى در جزیره) و دو نفر به یمن گریختند و مذهب خوارج را در این سرزمینها بنا نهادند (رجوع کنید به ابن‌شهرآشوب، ج ۲، ص ۹۹؛ قس ابن‌اعثم کوفى، ج ۴، ص ۲۷۴ـ۲۷۵؛ شهرستانى، ج ۱، ص ۱۷۶ـ ۱۷۷).با این حال، به روایتى، نخستین فرد از خوارج که به سوى ایران فرار کرد، خِرّیت‌بن راشد ناجى* بود.او به همراه عده‌اى از بنوناجیه به اهواز (خوزستان) رفت و در آنجا دویست تن از یارانش به وى پیوستند (ابن‌اثیر، ج ۳، ص ۳۶۴ـ۳۶۶). او بسیارى از مردم را به عصیان بر امام على علیه‌السلام تحریک کرد و بسیارى از کافران اهل اهواز که مى‌خواستند خراج و زکات ندهند، دزدان و راهزنان و همچنین گروهى از اعراب هم عقیده با وى گرد او جمع شدند. مالکان در فارس هم از پرداخت مالیات خوددارى کردند. از سوى دیگر، او سعى کرد حمایت طرفداران عثمان و مسیحیان نومسلمانى را که مرتد شده بودند، به دست آورد و سپاهى تشکیل دهد، اما سپاهیان اعزامى از سوى امام على در سال ۳۸ آنها را سرکوب کردند و خرّیت و جمعى از یارانش در جنگ کشته شدند (رجوع کنید به بلاذرى، ج ۲، ص ۲۹۶ـ۳۰۰؛ طبرى، ج ۵، ص ۱۲۱ـ۱۲۸؛ ابن‌اثیر، ج ۳، ص ۳۶۷ـ۳۶۹؛ ابن‌ابى‌الحدید، ج ۳، ص ۱۳۶ـ۱۴۳). قیام خرّیت نشان داد که نواحى جنوبى ایران هم به‌لحاظ نزدیکى به عراق و هم به لحاظ نارضایى مردم از پرداخت خراج و زکات مى‌تواند پذیراى مخالفان دستگاه خلافت باشد.در همان سال ۳۸، اولین قیام خوارج که موالى در آن شرکت داشتند، به رهبرى ابومریم سعدى به‌وقوع پیوست. ابومریم از جمله سران خوارج بود که در نهروان بر امام على خروج کرد و با دویست تن از یارانش، که به‌جز شش تن عرب، بیشتر آنان از موالى بودند، به شَهْرزور رفت. در آنجا کسانى به وى پیوستند و سپس با چهارصد تن روانه مداین و کوفه شد و با استقرار در نزدیکى شهر عزم جنگ با امام کرد. سرانجام در رمضان ۳۸، او و یارانش به‌جز پنجاه تن که امان خواستند، کشته شدند (رجوع کنید به بلاذرى، ج ۲، ص ۳۴۷ـ۳۴۸؛ اشعرى، ص ۱۹۴، ۱۹۶؛ ابن‌اثیر، ج ۳، ص ۳۷۳).دوره امویان. در دوره معاویه (حک : ۴۱ـ۶۰) و تا اواخر حکومت وى، جنوب ایران (به‌خصوص اهواز) یکى از پایگاههاى خوارج بود که خوارج در عراق هنگام درگیریهاى خود به آنجا عقب‌نشینى مى‌کردند. در آغاز سال ۵۸، ابوبِلال مِرداس‌بن اُدَیَّه با چهل تن از خوارج به اهواز رفت و در آنجا اقامت گزید. قیام وى تا سال ۶۱ ادامه یافت. در این سال، سپاهیان اعزامى عُبیداللّه‌بن زیاد، والى عراق و خراسان، همه آنان را در جنگى در شهر تَوَّج* از پاى درآوردند (طبرى، ج ۵، ص ۳۱۳، ۴۷۰ـ۴۷۱؛ ابن‌اثیر، ج ۳، ص ۵۱۸ـ۵۱۹، ج ۵، ص ۹۴ـ۹۵؛ نیز رجوع کنید به مرداس‌بن ادیّه). با مرگ ابوبلال، مرحله‌اى از قیامهاى خوارج در ایران پایان گرفت. زیادبن اَبیه، حاکم پیشین عراق و خراسان، و سپس فرزند و جانشینش (عبیداللّه) گرچه نتوانستند براى همیشه خوارج را نابود کنند، اما شورش آنها را موقتآ سرکوب و زندانها را از آنان پر کردند (رجوع کنید به ابن‌اثیر، ج ۳، ص ۵۱۸؛ نیز رجوع کنید به مفتخرى، ص۸۰ـ۸۲).حرکت خوارج بعد از فترتى شش ساله، با مرگ یزیدبن معاویه در سال ۶۴، از نو آغاز شد. این مرحله از تاریخ خوارج را که در حدود پانزده سال (۶۴ـ۷۹) ادامه یافت و در طول آن، درگیریهاى مستمرى بین آنان و اعراب بصره و سپس عمال عبداللّه‌بن زبیر و عبدالملک‌بن مروان (حک : ۶۵ـ۸۶) روى داد، مى‌توان مرحله افتراق و انتشار قیامهاى خارجى دانست. از ویژگیهاى این مرحله، رشد کمّى و کیفى قیامها و پراکندگى خوارج در اکثر شهرها و ولایات ایران، از جمله اهواز، فارس، کرمان، سیستان، اصفهان، رى و طبرستان و افزایش شمار قیام‌کنندگان است. خوارج در سرزمینهاى تصرف شده جوامع مستقل تشکیل مى‌دادند و با اخذ خراج، درآمد کافى براى گذران امور و سازماندهى نظامى خویش فراهم مى‌کردند. همچنین، آنان دیگر با نام واحد خارجى مشخص نمى‌شدند، بلکه با انتساب به نام رهبر یا گروهى که در آن فعالیت داشتند، از یکدیگر متمایز مى‌گردیدند. به‌علاوه در این مرحله، با نفوذ افکار نسبتآ اصلاح‌طلبانه در عقاید خوارج، مشارکت موالى و نومسلمانان در قیامهاى آنان گسترده‌تر شد (مفتخرى، ص ۸۷؛ نیز رجوع کنید به بخش:۴ در عراق).ازارقه*، گروهى از خوارج افراطى به رهبرى نافع‌بن اَزْرَق*، در نواحى جنوب و جنوب‌شرقى ایران (از سال ۶۴ تا ۷۹) با نیروهاى خلافت اموى به کشمکش پرداختند. این فرقه که در آغاز، خوزستان و فارس مأمن و پایگاهشان بود، پس از تحمل هر ضربه پایگاه خویش را یک گام به عقب منتقل کردند و در دهه هفتاد به‌تدریج، طرفداران آن در نقاط مختلفى از ایران پراکنده شدند (همان، ص ۸۸ـ۹۱).پس از کشته شدن نافع‌بن ازرق (سال ۶۵)، عبداللّه‌بن ماحوز ریاست ازارقه را به دست گرفت. او و برادرانش قیام خود را در اهواز و فارس گسترش دادند (رجوع کنید به طبرى، ج ۶، ص ۱۱۹ـ۱۲۰؛ ابن‌عساکر، ج ۵۹، ص ۳۰۳؛ ابن‌اثیر، ج ۴، ص ۱۹۵، ۱۹۹ـ۲۰۰؛ ذهبى، حوادث و وفیات ۶۱ـ۸۰ه .، ص ۳۲، ۴۳). در هر منطقه، برخورد با ازارقه متفاوت بود، مثلا مردم رى در مخالفت با حاکم اموى به ازارقه کمک کردند (رجوع کنید به ابن‌اثیر، ج ۴، ص ۲۸۷؛ نیز رجوع کنید بهمبرّد، ج ۳، ص ۳۴۱ـ۳۴۲)، اما مردم و حاکم اصفهان در سال ۶۸، پس از تحمل محاصره‌اى سخت و طولانى به مدت هفت ماه، ازارقه را متوارى کردند (مبرّد، ج ۳، ص ۳۴۳؛ طبرى، ج ۶، ص ۱۲۵ـ۱۲۶).ظاهرآ فقط نواحى شرقى و جنوب‌شرقى ایران زمینه‌هاى مساعد پذیرش خوارج را براى مدت طولانى دارا بودند. ازاین‌رو، تا دهه هفتاد، کرمان و سیستان از کانونهاى دائمى خوارج بودند. کرمان محل تجمع و تجدید قواى خوارج پس از هر شکست و گریز بود و قَطَرى‌بن فُجاءه*، رهبر ازارقه، آنجا را مأمن خود قرار داد (رجوع کنید به طبرى، ج ۶، ص ۱۲۷) و سکه‌هایى (از جمله در اردشیرخرّه فارس در سال ۷۵ و در کرمان در سال ۷۷) ضرب کرد که داراى تصویر پادشاه ساسانى و آتشکده، و نوشته‌هایى به خط پهلوى و کوفى (شعار لاحُکمَالّا للّه) بود (رجوع کنید به وداد على قزاز، ص ۴۶ـ۴۷). حتى جنگ هجده‌ماهه مُهَلَّب‌بن ابى‌صُفره (فرمانده نیروهاى اعزامى حجّاج‌بن یوسف ثقفى*) با ازارقه در کرمان، نتوانست مقاومت ایشان را درهم شکند و سرانجام با بروز اختلاف میان ازارقه در سال ۷۷، مهلّب توانست آنها را تارومار کند. پس از آن، گروهى از خوارج به ریاست عبدربّه کبیر از قطرى جدا شدند و قطرى با گروهى دیگر به سوى طبرستان رفت (مبرّد، ج ۳، ص ۳۷۹، ۳۸۲ـ۳۸۳، ۳۹۰ـ۳۹۵؛ طبرى، ج ۶، ص ۳۰۱ـ۳۰۴)، که به دلیل موقعیت خاص جغرافیایى‌اش تا آن زمان فتح نشده بود. با سرکوب و قتل قطرى و عبدربّه کبیر در همان سال (یا سال ۷۸ یا ۷۹؛ رجوع کنید به یعقوبى، تاریخ، ج ۲، ص ۲۷۶؛ طبرى، ج ۶، ص ۳۰۸، ۳۱۸)، شورش ازارقه پایان یافت و خوارج براى مدت بیست سال از صحنه رقابتهاى سیاسى ـ نظامى خارج شدند. خاموشى و رکود نسبى جریان خوارج منحصر به ایران نبود، بلکه متأثر از رکود جریان عمومى خوارج در کل سرزمینهاى خلافت و آن هم ناشى از سیاستهاى خشن نظامى دولت اموى در دوران حکومت عبدالملک‌بن مروان بود (مفتخرى، ص ۱۰۵).بنابر منابع ملل و نحل، اصل و ریشه خوارج سیستان و خراسان به عَطَویّه بازمى‌گردد. عطویه فرقه‌اى از خوارج منسوب به عَطیّة‌بن اَسْوَد حنفى بود (رجوع کنید به بغدادى، ص ۵۲؛ شهرستانى، ج ۱، ص ۱۹۲؛ سمعانى، ج ۴، ص ۲۱۱). به گزارش بعضى منابع، عطیه پس از جداشدن از نَجْدة‌بن عامر*، از سران خوارج، به سیستان و ظاهرآ از آنجا به خراسان رفت (رجوع کنید به بغدادى، همانجا؛ نشوان‌بن سعید حمیرى، ص۱۷۰). بنا بر روایت ابن‌اثیر (ج ۴، ص ۲۰۳، ۲۰۵)، او از طریق عُمان با کشتى به کرمان رفت و آنجا را تصرف و به نام خود درهم ضرب کرد و آن را عَطَوى نامید. سفر عطیه به کرمان قطعآ قبل یا حدود سال ۷۳ صورت گرفته است، و چون در این هنگام ازارقه در منطقه کرمان فعالیت مى‌کردند، احتمالِ همکارى و حضور عطیة‌بن اسود در صفوف ازارقه ــکه ابن‌اعثم کوفى در چندین موضع (براى نمونه رجوع کنید به ج ۶، ص ۱۷۸، ۲۰۰، ۳۵۹، ج ۷، ص ۱۹، ۲۹ـ۳۰) به آن اشاره کرده است ــ قوت مى‌گیرد. با اتکا به مکتوبات همین مورخ (رجوع کنید به ج ۷، ص ۴۵)، هنگام افتراق بزرگ ازارقه، وقتى عطیة‌ابن‌اسود با عبدربّه کبیر به عنوان رئیس ازارقه بیعت نکرد، عبدربه وى را به قتل رساند. این عبارت با روایتى از ابن‌اثیر (ج ۴، ص ۲۰۳) مطابقت مى‌کند که گفته است خوارج عطیه را کشتند اما به نوشته یعقوبى (تاریخ، ج ۲، ص ۲۷۵)، مهلّب در تعقیب خوارج تا سیستان پیش رفت و در آنجا، او عطیه را کشت.بر اثر فعالیت بسیار و اقدامات تبلیغى عطیه، اصولِ فکرىِ فرق مختلف خارجى در سیستان، در نهایت به نظریات وى بازمى‌گردد. او در کرمان و قهستان و خراسان نیز پیروانى یافت (رجوع کنید به شهرستانى، ج ۱، ص ۱۹۳ـ۱۹۴). پس از وى، یکى از یارانش به نام عبدالکریم‌بن عَجْرَد، مذهب او را ترویج کرد که پیروانش عَجارده* نام گرفتند و به فرقه‌هایى منشعب شدند (بغدادى، ص ۵۶).از قیامهاى معدود خوارج در فاصله سالهاى ۸۰ تا ۱۰۰، قیام ابوخلده خارجى در سال ۸۶ علیه مِسْمَع، حاکم دست‌نشانده حجاج در سیستان، بود. گفته شده است مردم و بزرگان بسیارى به او پیوستند، اما روشن نیست که آنها از اعراب بودند یا از بومیان. این قیام با دستگیرى ابوخلده و فرستادن او نزد حجاج خاتمه یافت (رجوع کنید به تاریخ سیستان، ص ۱۱۸).از حدود سال ۱۰۰ به بعد، گروههاى خوارج دوباره سیستان و کرمان و جنوب خراسان را پناهگاه خویش قرار دادند و تا پایان دوره اموى (سال ۱۳۲) در این مناطق فعالیت مى‌کردند. در این هنگام، عباسیان در خراسان دعوت خویش را آغاز کردند. در آغاز فرمانروایى خالدبن عبداللّه قسرى* بر مشرق خلافت اموى در ۱۰۶، اوضاع سیستان ناآرام بود (همان، ص ۱۲۷). به نوشته مؤلف تاریخ سیستان (ص ۱۲۶)، خوارج در سال ۱۰۷ بشرالحوارى، رئیس شرطه شهر زرنج، را کشتند و بر سیستان غلبه پیدا کردند، اما معلوم نیست که این خوارج از کدام فرقه بودند. خوارج در سیستان، در زمان حکمرانى عبداللّه‌بن بلال اشعرى (۱۱۱ـ۱۱۶) نیز داراى قدرت بودند (رجوع کنید به همان، ص ۱۲۷).در اوایل قرن دوم، جنبش خوارج از سیستان به خراسان کشیده شد. اگرچه ظاهرآ آغاز حرکتهاى خوارج در خراسان به زمان عطیة‌بن اسود حنفى بازمى‌گردد، اما به‌طور دقیق‌تر، در حدود سال ۱۱۰ خوارج در خراسان حضور داشتند. هنگامى که تُرکان، نواده یا پسر یزدگرد سوم ساسانى را براى بازپس گرفتن پادشاهى یارى کردند و اعراب و مسلمانان را در شهر کَمَرچه، در ماوراءالنهر، به مدت ۵۸ روز محاصره کردند، گروهى از خوارج از جمله ابن‌شُنج، از موالى بنى‌ناجیه، نیز در دفاع از شهر، در کنار مردم کمرچه حضور داشتند (رجوع کنید به طبرى، ج ۷، ص۶۰ـ۶۶؛ ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۱۵۱). از روایت ابوالفرج اصفهانى (ج ۱۴، ص ۲۶۹ـ۲۷۰) نیز چنین پیداست که در عهد نصربن سیّار (حک : ۱۲۰ـ۱۳۰)، حاکم اموى خراسان، مجالس بحث و مناظره بین خوارج و مرجئه* در خراسان دایر بوده است. مهم‌ترین اقدامات خوارج در خراسان قیامهاى صُبَیْح و خالد خارجى بود. این قیامها در زمان فرمانروایى جُنَیدبن عبدالرحمان* بر خراسان (۱۱۱ـ۱۱۶) به وقوع پیوستند، اما تاریخ دقیق آنها معلوم نیست. صبیح در نوجوانى جزو ازارقه (و به قولى از فرقه صُفریه*) بود و ظاهرآ در سیستان به‌سر مى‌برد. او حدود چهارصد تن از خوارج را گرد آورد و پس از حمله به هرات آنجا را غارت کرد. سپس با ضِراربن هِلقام، از عاملان جنید در خراسان، جنگید و چون یارانش کشته شدند، به سیستان بازگشت. وى را سرانجام خالدبن عبداللّه قسرى به دار آویخت و اصحابش نیز در خراسان کشته شدند (رجوع کنید به العیون و الحدائق، ج ۳، ص ۱۰۸؛ ابن‌اثیر، ج ۴، ص ۴۴۳).اندکى بعد، خالد خارجى ظاهرآ به انتقام صبیح، در ناحیه بوشنج و هرات قیام کرد و جمع بسیارى به وى پیوستند. او به لشکریان ضراربن هلقام شبیخون زد و گروهى از آنها، از جمله خود وى، را به قتل رسانید. خالد نیز بر اثر جراحتى که به او وارد شد، یا به مرگ طبیعى، مرد (رجوع کنید به العیون والحدائق، ج ۳، ص ۱۰۸ـ۱۰۹). به‌رغم نفوذ و گسترشى که خوارج در سیستان داشتند، در خراسان نتوانستند پایگاه و هواداران بسیارى به دست آورند.در اوضاع آشفته اواخر عهد اموى، خوارج صُفریه (رجوع کنید به بخش :۱ کلیات) در جبهه‌اى گسترده به جنبش درآمدند. در دوره مروان‌بن محمد (۱۲۷ـ۱۳۲)، واپسین خلیفه اموى، مسافربن کثیر در نواحى بَیلقان و اردبیل قیام کرد. ظاهرآ او نماینده ضحّاک‌بن قَیس شیبانى* (سرکرده خوارج صفریه در جزیره) و در اصل از ناحیه بیلقان بود (رجوع کنید به خلیفة‌بن خیاط، ص ۲۶۶؛ ابن‌اعثم کوفى، ج ۸، ص ۳۰۷ـ۳۰۸؛ قس یعقوبى، تاریخ، ج ۲، ص ۳۵۷ـ۳۵۸).در سال ۱۲۸، قیام دیگرى به رهبرى بسطام‌بن لیث، از خوارج بَیْهسیه*، برپا شد. او پس از جنگ‌وگریزهایى در ارمنستان، آذربایجان، نَصیبَیْن و شهرزور به سوى عراق حرکت کرد، اما در جنگ با لشکر ضحاک‌بن قیس، وى و بیشتر یارانش به قتل رسیدند (خلیفة‌بن خیاط، ص ۲۴۸ـ۲۴۹؛ قس دانیل ،ص ۴۱؛ نیز رجوع کنید به ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۳۳۴ـ۳۳۵). کانون اصلى مبارزات خوارج در این دوره، که در ادامه به داخل ایران راه یافت، عراق و جزیره بود (طبرى، ج ۷، ص ۳۴۴ـ۳۴۷؛ مسعودى، ج ۴، ص۸۰؛ نیز رجوع کنید به صفریه*). پس از آنکه مروان‌بن محمد بر عراق چیره شد، شیبان‌بن عبدالعزیز، رهبر صفریه، و سپاهیانش به داخل ایران پناه بردند. آنها از طریق حُلوان به اهواز، سپس به فارس، جزیره ابن‌کاوان (قشم) و از آنجا به عمان رفتند (رجوع کنید به طبرى، ج ۷، ص ۳۴۹ـ۳۵۳؛ العیون و الحدائق، ج ۳، ص ۱۶۲ـ۱۶۳؛ نیز رجوع کنید به شیبان‌بن عبدالعزیز یشکرى*).سرانجام، عباسیان پس از سى سال فعالیت سیاسى و تبلیغى، با بهره‌بردارى از اوضاعى که درنتیجه قیامهاى خوارج و علویان به وجود آمده بود، حاکمیت سیاسى ـ مذهبى خود را در خراسان تثبیت کردند. افزون بر این، خوارج در قیام ابومسلم نقش داشتند. چنان‌که شیبان‌بن سَلَمه خارجى از فرقه ثعالبه، ابومسلم را در قیامش بر ضد بنى‌امیه یارى کرد (رجوع کنید به بغدادى، ص۶۰ـ۶۱؛ نیز رجوع کنید به شیبان‌بن سلمه*).دوره عباسیان. با استقرار و تثبیت خلافت عباسى، مبارزات خوارج با شدت قبل ادامه یافت، اما بر اثر عواملى، از وسعت و گستره قیامهاى آنان تا حدودى کاسته شد. زیرا موالى در تغییرات جدید به بخشى از خواستهاى خود رسیده بودند و انگیزه حضور آنها در صفوف خوارج کاهش یافته بود. عامل دیگر، اوج‌گیرى قیامهاى علویان بود که قیامهاى خوارج را تحت‌الشعاع خود قرار داد. پس از آنکه خوارج به تدریج از صحنه رقابتهاى نظامى ـ سیاسى خارج شدند، مدتها در نواحى شرقى و جنوب‌شرقى ایران از جمله سیستان، هرات، قُهستان و کرمان، تشکیلاتِ نظامى ـ سیاسى خود را مستحکم نگاه داشتند (مفتخرى، ص ۱۵۵ـ۱۵۶). در این دوره، فقط از یک قیام خوارج در فارس به رهبرىِ مُهَلْهَل خارجى، در زمان خلافت منصور (حک : ۱۳۶ـ۱۵۸) آگاهى داریم که نیروهاى حکومتى آن را سرکوب کردند و رهبرشان را کشتند (رجوع کنید به یعقوبى، تاریخ، ج ۲، ص ۳۸۳). خوارج خصوصآ در نواحى روستایى و مراکز غیرشهرى قدرت شایان‌توجهى داشتند و به همین سبب، درآمد خلافت از خراج روستاها دچار نقصان مى‌شد (رجوع کنید به تاریخ سیستان، ص ۲۷، ۱۵۸، ۱۶۱؛ نیز رجوع کنید به مفتخرى، ص ۱۵۶ـ۱۵۷). زیاده‌ستانى محصلان مالیاتى و تنفر مردم بومى از حکام اعزامى خلیفه سهم زیادى در گسترش قیامهاى خارجى در اوایل عهد عباسى داشت. قتل مَعْن‌بن زائده، حاکم سیستان، به دست خوارج در ۱۵۲ (رجوع کنید به تاریخ سیستان، ص ۱۴۶ـ۱۴۷)، سوءقصد نافرجام خوارجِ سیستان در بغداد به جان یزیدبن مَزْیَد، جانشین معزول معن‌بن زائده (همان، ص ۱۴۸)، و قتل حُضَیْن/ حصین‌بن محمد، عامل خراج سیستان، به دست خوارج در محرّم ۱۵۶ (همانجا)، نمونه‌هایى از نارضایى اجتماعى و نفوذ خوارج در بین مردم سیستان بود. خوارج مردم را به نپرداختن خراج تحریک مى‌کردند و ظاهرآ خود نیز از آنها چیز زیادى مطالبه نمى‌کردند (رجوع کنید به همان، ص ۱۵۸، ۱۷۶ـ۱۷۷).قبل از این حوادث، در سال ۱۴۱ سلیمان‌بن عبداللّه کِندى، والى عباسىِ سیستان، با قیام خارجیان به رهبرى حُضین‌بن رَقّاد روبه‌رو شد و گرچه مردم بسیارى به او پیوستند، اما سلیمان‌بن عبداللّه قیام حضین را سرکوب کرد و او را به قتل رساند (تاریخ سیستان، ص ۱۴۰). شهرستانى (ج ۱، ص ۲۰۳) از شخصى به نام حصین‌بن رقاد، که حمزه آذرک از اصحاب او بود، یاد کرده است. به نظر مى‌رسد این حُصین که در منابع دیگر، از او با نام حُضَین/ حصین خارجى یاد شده، غیر از حضین‌بن رقادِ پیشگفته باشد (رجوع کنید به حمزه آذرک*). حضین/ حصین خارجى که از موالى قَیس‌بن ثَعْلَبه بود، در ۱۷۵ در ناحیه بین بُسْت و زرنج قیام خود را آغاز کرد. قیام او با زدوخوردهایى با نیروهاى عثمان‌بن عُماره، حاکم سیستان، و پسرش صَدَقة‌بن عثمان همراه بود (تاریخ سیستان، ص ۱۵۲ـ۱۵۳؛ ابن‌اثیر، ج ۶، ص ۱۲۴). حضین پس از شکست‌دادن نیروهاى عثمان‌بن عماره، به بادغیس و بوشنج و سپس هرات رفت. دو سال در آن نواحى مقاومت کرد، تا جایى که خلیفه هارون‌الرشید از فعالیتهاى او بیمناک شد و از غِطریف‌بن عَطاء جرشى*، حاکم خراسان، خواست او را سرکوب کند، اما حضین خارجى با گروه ششصد و به قول سیصد نفرى خود سپاه دوازده‌هزار نفرى غطریف را شکست داد. وى در سال ۱۷۷ در اسفزار به قتل رسید (رجوع کنید به گردیزى، ص ۲۸۷؛ ابن‌اثیر، همانجا). در ۱۷۹، خارجى دیگرى به نامِ عمربن مروان در سیستان قیام کرد و پس از گردآوردن گروه بسیارى با ابراهیم‌بن جبرئیل، والى سیستان، به نبرد پرداخت (تاریخ سیستان، ص ۱۵۴).در حدود سال ۱۸۰، شاخه‌اى از خوارج عَجارِده به نام خَلَفیه*، تحت رهبرى خَلَف خارجى، در سیستان شورش کردند (رجوع کنید به همان، ص ۱۵۶). خوارج خلفیه در کرمان و مُکران نفوذ داشتند و در مسئله «قَدَر و استطاعت» پیرو نظر اهل سنّت بودند. ازاین‌رو، و نیز به دلیل رقابت در کسب رهبرى خوارج، حمزه آذرک، که نخست از خازمیه (پرشمارترین فرقه عجارده در سیستان) بود و سپس از آنان جدا شده بود، با خلفیه در کرمان نبرد کرد (بغدادى، ص ۵۶ـ۵۸؛ شهرستانى، ج ۱، ص ۲۰۴). به‌تدریج خوارجِ خلفیه با حمزه بیعت کردند (رجوع کنید به تاریخ سیستان، همانجا). حمزه آذرک در برخى مسائل با دیگر فرق خوارج سیستان، مانند بیهسیه و خازمیه، اختلاف‌نظر داشت و در جنگ با آنها شمارى از ایشان را از بین برد. حمزه آذرک تا سال ۲۱۳ (سال وفات وى)، خوارج را به قدرت اصلى در منطقه سیستان تبدیل کرد (رجوع کنید به حمزه آذرک*). به همین سبب، یکى از دلایل روى کار آمدن طاهریان (ح ۲۰۵ـ۲۵۹) در خراسان، قَلع و قمع خوارج و تسلط بر عیاران بود و در پى آن سیستان نیز ضمیمه قلمرو حاکم خراسان شد. جنگهاى پیاپى طاهریان و عمال آنان در سیستان با خوارج اقتدار خوارج را تضعیف کرد (رجوع کنید به یعقوبى، البلدان، ص ۲۸۶؛ ابن‌اثیر، ج ۶، ص۳۶۰ـ۳۶۱، ۴۱۴؛ نیز رجوع کنید به زرین‌کوب، ص ۵۰۳، ۵۰۵ـ۵۰۶).پس از مرگ حمزه آذرک، خوارج سیستان با ابواسحاق ابراهیم‌بن عُمَیْر جاشنى بیعت کردند، اما چون او با روش خوارج در قتل و غارت دیگر مسلمانان موافق نبود، از میان ایشان گریخت. درنتیجه، خوارج در جمادى‌الآخره ۲۱۵ با اباعَوْف‌بن عبدالرحمان بیعت کردند (تاریخ سیستان، ص۱۸۰ـ۱۸۱). به‌نظر مى‌رسد در این دوره، خوارج سیستان به دسته‌هاى آشوب‌طلب تبدیل شده بودند که اقدامات آنها نه تنها با تنفر بعضى از مردم مواجه بود، بلکه از درون خود خوارج نیز نغمه‌هاى مخالفت به گوش مى‌رسید. تا آنجا که برخى از آنها مانند یاسربن عمار از خوارج جدا شدند و به جناحهاى مخالف پیوستند (رجوع کنید به همان، ص ۱۸۱). با وجود این، قدرت خوارج هنوز به قدرى بود که در جنگهاى مکررى که در خلال ۲۱۳ تا ۲۱۶ بین ایشان و سپاهیان عبداللّه‌بن طاهر در سیستان روى داد، شکستهاى سختى بر نیروهاى حکومتى وارد کردند. آنان حتى عزیزبن نوح، فرمانده سپاهیان عبداللّه‌بن طاهر، را با گروه بسیارى از سپاهیانش به قتل رساندند و در جنگى که بلافاصله بعد از آن روى داد، بسیارى از بزرگان سیستان و نیروهاى دولتى در جنگ با اباعوف کشته شدند و عده‌اى نیز راه را میان ریگزارها گم کردند (همان، ص ۱۸۱ـ۱۸۳). خوارج در طول حکومت عبداللّه‌بن طاهر (۲۱۳ـ۲۳۰)، به مزاحمى واقعى براى وى تبدیل شده بودند و چون از سیستان درآمدى حاصل نمى‌شد، او مجبور بود مخارج سپاهیان اعزامى به سیستان را از خزانه پرداخت نماید (رجوع کنید به همان، ص ۱۸۲).در حدود ۲۲۰، فردى به نام ابى‌بن‌الحضین که خود از خوارج بود، عَلَم مخالفت با آنان برافراشت و مردم بسیارى گرد وى جمع شدند، اما چون اقدام وى خودسرانه بود، با مخالفت والى سیستان مواجه شد و در جنگى که روى داد، بسیارى از یاران وى کشته شدند (همان، ص ۱۸۴ـ۱۸۵).اندکى بعد در ۲۲۱، شهر بُست شاهد قیام خوارج به رهبرى عبداللّه جبلى بود. او سرانجام با نماینده والى سیستان به توافق رسید و از وى خلعت دریافت کرد. محمدبن یزید نیز، که بعد از عبداللّه رهبرى خوارج شهر بست را به عهده گرفت، کارى از پیش نبرد و شکست خورد. از ۲۲۷ تا ۲۳۰ (سال درگذشت عبداللّه‌بن طاهر)، به‌سبب نرمش ابراهیم القَوْسى، والى سیستان، خوارج بر قدرت خود افزودند (همان، ص ۱۸۶ـ۱۸۷، ۱۹۰).از ۲۳۰ به بعد، قدرت یعقوب‌لیث صفّارى در سیستان افزایش یافت، تا اینکه وى در سال ۲۴۷ پس از خلع درهم‌بن نصر از ریاست عیاران و مُطَوِّعَه* (گروه مسلمانان مسلح که براى ثواب با کفار مى‌جنگیدند)، موفق شد خود را در رأس تشکیلات عیاران (رجوع کنید به عیار/ عیاران*) سیستان و در مقام صاحب قدرت اصلى در این ناحیه مطرح کند. یعقوب قبل از تصاحب قدرت، براى کسب اعتبار سیاسى و به رسمیت شناخته‌شدن از طرف خلیفه و امیر طاهرى، به رویارویى با خوارج پرداخت (ابن‌اثیر، ج ۷، ص ۱۸۴ـ۱۸۵). او نخست خود را به خوارج نزدیک کرد و از قدرت آنها براى تثبیت موقعیت خویش بهره جست. بدین منظور، با ارسال نامه‌هایى به رهبران خوارج، آنان را تشویق کرد تا به وى بپیوندند (رجوع کنید به تاریخ سیستان، ص ۲۰۲ـ۲۰۵). سرانجام عده بسیارى از آنان با وى همراه شدند و او موجبات انشقاق داخلى آنان را فراهم ساخت. به این ترتیب، یعقوب به آسانى در سال ۲۴۹ قیام اسدویه و در ۲۵۱ قیام عمار خارجى را سرکوب کرد و به قدرتشان در سیستان پایان بخشید. در ۲۵۳ نیز، از یارى آنان در حمله به هرات و کشمکش با امیر طاهرى استفاده کرد (رجوع کنید به همان، ص ۲۰۵ـ۲۰۹). از سوى دیگر، یعقوب خوارج مخالف خود را سرکوب نمود، از جمله در ۲۵۴ در نبردى با خوارج کرمان عده بسیارى از آنها را کشت و اسیر کرد. با این حال، هنوز نفوذ خوارج برقرار بود، چنان‌که عبدالرحمان (یا عبدالرحیم) خارجى در ناحیه هرات مدعى خلافت بود و خود را امیرالمؤمنین و المتوکل على‌اللّه خوانده بود (رجوع کنید به طبرى، ج ۹، ص ۵۰۷؛ تاریخ سیستان، ص ۲۱۳، ۲۱۷). او که از کَروخ، از شهرهاى بزرگ و خوارج‌نشین هرات (رجوع کنید به ابن‌حوقل، ص ۴۳۹)، برخاسته بود، ده‌هزار تن از خوارج را گرد خویش جمع کرد و نواحى کوهستانى و صعب‌العبور خراسان، از جمله هرات و اسفزار، را تصرف کرد و به مخالفت با حکام طاهرى پرداخت. دولت طاهریان و نیروهاى محلى از سرکوب عبدالرحمان ناتوان بودند، ازاین‌رو در سال ۲۵۷ یعقوب لیث شخصآ به مقابله با وى شتافت، تا آنکه عبدالرحمان تسلیم شد و در عوض، یعقوب بار دیگر اسفزار و پاره‌اى نواحى دیگر را به وى سپرد (گردیزى، ص ۳۰۷؛ تاریخ سیستان، ص ۲۱۷ـ۲۱۸).شورش عبدالرحمان آخرین شعله قیام خوارج در خراسان بود. چیزى نگذشت که در بین آنان اختلاف بروز کرد و عبدالرحمان را کشتند و ابراهیم‌بن اخضر را به ریاست خویش برگزیدند (رجوع کنید به تاریخ سیستان، ص ۲۱۸). به روایت دیگر، شورش عبدالرحمان خارجى در هرات، پس از سى سال با قتل وى به دست یعقوب‌لیث در ۲۵۹ پایان یافت و یعقوب سر او را نزد خلیفه فرستاد (طبرى، همانجا).ابراهیم‌بن اخضر سیاست سازش با یعقوب را در پیش گرفت و به اتفاق سپاهیان خود، همراه با هدایاى بسیار به خدمت وى رفت. یعقوب نیز به او قول حمایت داد و گفت نامهاى آنها را در دیوان سپاه ثبت و براى آنها مواجب و مقررى تعیین کنند و آنها را جیش‌الشُراة (رجوع کنید به بخش :۱ کلیات) نامید. بدین ترتیب، شمار خوارج در میان سپاه یعقوب چندان زیاد شد که او اقرار مى‌کرد بیشترین سپاهیانش از خوارج‌اند و فرمانده لشکر طاهرى نیز دلیرى سپاه یعقوب را مرهون وجود خوارج در سپاه وى مى‌دانست (همان، ص ۲۰۸ـ۲۰۹، ۲۱۸). بعد از تحلیل‌رفتن خوارج در ارتش صفارى، دیگر اطلاعى از تحرکات نظامى خوارج در دست نیست. مؤلف تاریخ سیستان به یکباره درباره خوارج سکوت کرده است. ظاهرآ آخرین تحرک خوارج به زمان قدرت‌یافتن سامانیان در بخارا بازمى‌گردد. هنگامى که اسماعیل سامانى در ۲۶۰ در اندیشه تصرف بخارا بود، امیر آن شهر حسین‌بن محمد خوارجى بود که از طرف یعقوب بر آنجا حکومت مى‌کرد. در مذاکرات این شخص با نماینده اسماعیل، مقرر شد که اسماعیل امیربخارا و حسین‌بن محمد خوارجى جانشین او شود، اما امیراسماعیل پس از تسلط بر بخارا، حسین‌بن محمد را زندانى کرد (نرشخى، ص ۱۰۸ـ۱۰۹).پس از مرگ یعقوب در ۲۶۵، اطلاعات پراکنده‌اى از حضور غیرنظامى و غیرفعال خوارج در برخى شهرها در دست است. این اطلاعات عمدتآ متکى بر برخى منابع جغرافیایى‌اند که از قرن سوم به بعد نگارش یافته‌اند. براساس این منابع، در این دوران خوارج تقریبآ نوعى شیوه همزیستى مسالمت‌آمیز با دیگر مسلمانان در پیش گرفته بودند و ضمن حفظ هویت مذهبى خویش و تشکیل جماعات نیمه‌بسته، از رویارویى با مخالفان خود پرهیز مى‌کردند. به نوشته اصطخرى (ص ۱۴۳)، در شهر بم سه مسجدجامع بود که یکى از آنها مسجد خوارج نام داشت و در آنجا همچون دو مسجد دیگر نماز جمعه برپا مى‌شد. این خوارج گرچه اندک، اما توانگر بودند و بیت‌المالى براى صدقات در مسجدشان وجود داشت (ابن‌حوقل، ص ۳۱۲). نواحى کوهستانىِ اطراف هرات، از جمله کروخ و استربیان و بخشى از شهر فَرَه (در راه سیستان به هرات) نیز از دیگر کانونهاى مهم خوارج محسوب مى‌شدند (رجوع کنید به اصطخرى، ص ۲۱۱؛ مقدسى، ص ۳۰۶، ۳۵۰). با آنکه مردم بادغیس اهل سنّت و جماعت بودند، اهالى روستاى خُجستان در نزدیکى آن، همگى از خوارج بودند (اصطخرى، ص ۲۱۲). همچنین در اواخر قرن سوم، در دره‌هاى کوهستانى بین هرات و سیستان گروههایى از خوارج مى‌زیستند (رجوع کنید به ابن‌رسته، ص ۱۷۴). مردم شهر اسفزار (بین راه هرات به سیستان) نیز، گرچه به گفته اصطخرى (ص ۲۱۱) «اهل جماعت» بودند، اما مؤلف ناشناخته حدودالعالم (ص ۹۲) آنها را خوارج خوانده است. بنابر گزارشى در همین منبع (ص ۷۱)، شهرِ گردیز (میان غزنه و هندوستان) نیز سکونتگاه خوارج بود.در قرن هفتم، هنوز خوارج بسیارى در سیستان زندگى مى‌کردند که مذهب خویش را آشکارا اظهارمى‌داشتند و به خارجى‌بودن خود افتخار مى‌کردند (رجوع کنید به یاقوت حموى، ذیل «سجستان»). ساکنان کُرِنْک، در سه فرسخى مرکز سیستان، نیز همگى از خوارج بودند (همان، ذیل «کرنک»). بعد از این تاریخ، اطلاع دیگرى از حضور خوارج در ایران در دست نیست.منابع : ابن‌ابى الحدید، شرح نهج‌البلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ۱۳۸۵ـ۱۳۸۷/۱۹۶۵ـ۱۹۶۷، چاپ افست بیروت ]بى‌تا.[؛ ابن‌اثیر؛ ابن‌اعثم کوفى، کتاب‌الفتوح، چاپ على شیرى، بیروت ۱۴۱۱/۱۹۹۱؛ ابن‌حوقل؛ ابن‌رسته؛ ابن‌شهرآشوب، مناقب آل‌ابى‌طالب، نجف ۱۹۵۶؛ ابن‌عساکر، تاریخ مدینة دمشق، چاپ على شیرى، بیروت ۱۴۱۵ـ ۱۴۲۱/۱۹۹۵ـ۲۰۰۱؛ ابوالفرج اصفهانى؛ على‌بن اسماعیل اشعرى، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین، چاپ محمدمحیى‌الدین عبدالحمید، قاهره ۱۳۶۹ـ۱۳۷۳/۱۹۵۰ـ۱۹۵۴؛ اصطخرى، ترجمه فارسى؛ عبدالقاهربن طاهر بغدادى، الفرق بین‌الفرق، چاپ محمدزاهد کوثرى، ]قاهره[ ۱۳۶۷/۱۹۴۸؛ احمدبن یحیى بلاذرى، انساب‌الاشراف، چاپ محمود فردوس‌عظم، دمشق ۱۹۹۶ـ۲۰۰۰؛ تاریخ سیستان، چاپ محمدتقى بهار، تهران: زوار، ?] ۱۳۱۴ش[؛ حدودالعالم؛ خلیفة‌بن خیاط، تاریخ خلیفة‌بن خیاط، چاپ مصطفى نجیب فوّاز و حکمت کشلى فوّاز، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵؛ محمدبن احمد ذهبى، تاریخ‌الاسلام و وفیات‌المشاهیر والاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، حوادث و وفیات ۶۱ـ۸۰ه .، بیروت ۱۴۱۸/۱۹۹۸؛ عبدالحسین زرین‌کوب، تاریخ ایران بعد از اسلام، تهران ۱۳۸۰ش؛ سمعانى؛ محمدبن عبدالکریم شهرستانى، الملل و النحل، چاپ احمد فهمى محمد، قاهره ۱۳۶۷ـ۱۳۶۸/۱۹۴۸ـ۱۹۴۹، چاپ افست بیروت ]بى‌تا.[؛ طبرى، تاریخ (بیروت)؛ العیون والحدائق فى اخبارالحقائق، ج ۳، چاپ دخویه، لیدن: بریل، ۱۸۷۱، چاپ افست بغداد ]بى‌تا.[؛ عبدالحى‌بن ضحاک گردیزى، تاریخ گردیزى، چاپ عبدالحى حبیبى، تهران ۱۳۶۳ش؛ محمدبن یزید مبرّد، الکامل، ج ۳، چاپ ابوالفضل ابراهیم، قاهره ]بى‌تا.[؛ مسعودى، مروج (بیروت)؛ حسین مفتخرى، خوارج در ایران: تا اواخر قرن سوم هجرى، تهران ۱۳۸۵ش؛ مقدسى؛ محمدبن جعفر نرشخى، تاریخ بخارا، ترجمه ابونصر احمدبن محمدبن نصر قباوى، تلخیص محمدبن زفربن عمر، چاپ مدرس رضوى، تهران ۱۳۶۳ش؛ نشوان بن سعید حمیرى، الحورالعین، چاپ کمال مصطفى، چاپ افست تهران ۱۹۷۲؛ وداد على قزاز، «الدرهم الاسلامى المضروب على طراز ساسانى لقطرى‌بن فجاءة فى المتحف العراقى»، المسکوکات، ج ۱، ش ۳ (۱۹۷۲)؛ یاقوت حموى؛ یعقوبى، البلدان؛ همو، تاریخ؛Elton L. Daniel, The political and social history of Khurasan under Abbasid rule: ۷۴۷- ۸۲۰, Minneapolis ۱۹۷۹.۴)



در عراق الف)کوفه. این شهر نخستین پایگاه و خاستگاه خوارج محسوب مى‌شود. شورش خوارج در کوفه از زمان حکمیت در سال ۳۷ شروع شد و در حدود ۵۹ در پى سرکوب شدید آنان از سوى والیان اموى و نیز به‌سبب حضور مؤثر و تعیین‌کننده شیعیان در این شهر، به پایان رسید (دجیلى، ص ۳۴).پس از جنگ نهروان، چند تن از خوارج در کوفه سر به شورش برداشتند که نخستین آنها اَشرَس‌بن عَوف شیبانى بود. او با دویست تن از یارانش در روستاى دَسکَره شورش کرد و به ناحیه انبار رفت تا آنکه در مصافى با یکى از سرداران امام على علیه‌السلام به نام أبرَش‌بن حَسّان، در ربیع‌الاول یا ربیع‌الآخر ۳۸ کشته شد. در جمادى الآخره و رجب همین سال نیز خوارج در جَرجَرایا* و اطراف مداین شوریدند که در نبرد با یاران امام سرکوب شدند (رجوع کنید به بلاذرى، ج ۳، ص ۲۳۹، ۲۴۳، ۲۴۵؛ ابن‌اثیر، ج ۳، ص ۳۷۲ـ۳۷۳).در رمضان ۳۸، ابومریم سعدى تمیمى در شهرزور شورید و به سوى کوفه حرکت کرد. اما بیشتر یارانش در جنگ با امام على کشته شدند (رجوع کنید به بلاذرى، ج ۳، ص ۲۴۷ـ۲۴۸؛ ابن‌اثیر، ج ۳، ص ۳۷۳).پس از صلح امام حسن علیه‌السلام با معاویه در ربیع‌الاول ۴۱، فَرْوَة‌بن نَوْفَل اشجعى همراه با پانصد تن از خوارج از شهرزور راهى کوفه شد و در نُخَیْله نزدیک شهر اردو زد. معاویه ابتدا گروهى از سپاهیان شامى را به جنگ با آنان فرستاد و چون این لشکر شکست خورد، از قبایل کوفه استمداد جست و سپس آنها را تهدید کرد که اگر به وى در سرکوب خوارج کمک نکنند، جیره آنها را قطع کند و امان خود را از آنها بردارد. در پى این تهدید، بسیارى از مردم کوفه به سرکردگى خالدبن عُرْفُطَه عُذرى، براى مقابله با خوارج به پاخاستند و برخى از قبایل توانستند فرزندانشان را که جزو خوارج بودند و قبیله اشجع نیز فروه را، از همراهى آنها بازدارند. ازاین‌رو، جانشین و قائم‌مقام او، عبداللّه‌بن ابى‌حَوساء/ ابى‌الحُرّ طائى، رهبرى یاران فروه را به عهده گرفت، اما آنان در جنگ با مردم کوفه شکست خوردند (ربیع‌الاول یا ربیع‌الآخر یا جمادى‌الاولى ۴۱) و بیشترشان کشته شدند (خلیفة‌بن خیاط، ص ۱۲۳ـ۱۲۴؛ بلاذرى، ج ۵، ص ۱۶۹ـ ۱۷۰؛ طبرى، ج ۵، ص ۱۶۵ـ۱۶۶؛ ابن‌اثیر، ج ۳، ص ۴۰۵، ۴۰۹ـ۴۱۰).به دنبال آن، ۱۵۰ تن از خوارج به سرکردگى حَوثَرَة‌بن وَداع/ ذراع‌بن مسعود اسدى در جمادى‌الآخره ۴۱ در بَرازالروز، از نواحى سواد کوفه، شوریدند و به نخیله رفتند و بقایاى یاران ابن‌ابى‌حوساء نیز به آنان پیوستند. معاویه هزار یا دو هزار سپاهى از مردم کوفه را به سرکردگى عبداللّه‌بن عوف‌بن احمر به جنگ با خوارج فرستاد. در این مصاف نیز، حوثره و بسیارى از خارجیان کشته شدند (خلیفة‌بن خیاط، ص ۱۲۴؛ بلاذرى، ج ۵، ص ۱۷۱؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۳۹ـ۲۴۱).در همان سال، فروة‌بن نَوفَل اشجعى بار دیگر بر امویان شورید. مُغیرة‌بن شُعبه، والى کوفه، لشکرى به فرماندهى شَبَث‌بن رِبعى و به روایتى مَعْقِل‌بن قَیس به جنگ آنان فرستاد. این لشکر در شهرزور یا نواحى سواد کوفه با خوارج مصاف داد که در آن فروه و جمعى از یارانش کشته شدند (بلاذرى، ج ۵، ص ۱۷۲).در اوایل دوره امارت مُغیüرة‌بن شعبه بر کوفه (سال ۴۱ـ۵۰)، شَبیب‌بن بَجَرة اشجعى خارجى که در قتل حضرت على دست داشت، در ناحیه قُفّ نزدیک کوفه شورش کرد. مغیره گروهى را به سرکردگى خالدبن عُرْفُطه یا مَعْقِل‌بن قیس به جنگ با او فرستاد. در این جنگ، شبیب و یارانش کشته شدند و شورش آنها سرکوب شد (همان، ج ۵، ص ۱۷۲؛ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۲۰ـ۲۲۱؛ ابن‌اثیر، ج ۳، ص ۴۱۱ـ۴۱۲؛ قس خلیفة‌بن خیاط، ص ۱۲۸، که سال شورش شبیب را ۴۹ ذکر کرده است).در سال ۴۲، یکى از موالى به نام ابولیلى خارجى با سى نفر از موالى در ناحیه سواد کوفه شورید که حاکم کوفه لشکرى به فرماندهى معقل‌بن قیس فرستاد و فتنه آنان را فرونشاند (بلاذرى، ج ۵، ص ۱۷۴؛ ابن‌اثیر، ج ۳، ص ۴۱۳). در همین سال ابومریم مولاى بنى‌حارث‌بن کعب، از اهالى کوفه، سر به شورش برداشت اما در جنگى که در بادوریا* روى داد، شکست خورد و کشته شد (بلاذرى، ج ۵، ص ۱۷۳ـ۱۷۴؛ ابن‌اثیر، ج ۳، ص ۴۱۲ـ ۴۱۳؛ قس یعقوبى، ج ۲، ص :۲۲۱ ابوعلى به جاى ابومریم). این دو شورش اخیر خوارج پس از مدتى آرامش در کوفه برپا شد و موالى در آنها سهم عمده‌اى داشتند (لطیفه بکّاى، ص ۶۲).در جمادى‌الآخره ۴۲ یا ۴۳، سران خوارج در کوفه در خانه حَیّان‌بن ظَبیان سُلَمى، از زخمیان جنگ نهروان، جمع شدند و مُستَورِدبن عُلَّفَه تَیْمى را به رهبرى خود برگزیدند. چون مغیرة‌بن شعبه از تجمع خوارج مطّلع شد، گروهى را براى دستگیرى آنان فرستاد. مستوردبن علّفه متوارى شد و جمعى از سران دیگر آنان براى فریب سپاهیان مغیره ماندند و ادعا کردند که براى فراگیرى قرآن در خانه حیّان جمع شده‌اند. مغیرة‌بن شعبه آنان را زندانى و سران قبایل کوفه را تهدید کرد که خوارجِ قبایل خود را معرفى و تعقیب کنند. مستوردبن علّفه که در حیره مخفیانه فعالیت مى‌کرد، به همراه سیصد تن از خوارج راهى مداین شد و در آنجا سپاه کوفه را شکست داد. سپس به نواحى صَراة، بَهُرَسیر (نزدیک مداین) و مَذار (میان واسط و بصره) رفت؛ در حالى‌که، سپاه مغیره به فرماندهى معقل‌بن قیس در تعقیب آنان بود. سرانجام در دَیلَمایا، نزدیک ساباط مداین، دو گروه باهم روبه‌رو شدند. در جنگى سخت، معقل و مستورد کشته شدند و سپاه مغیره در شعبان ۴۳ موفق شد تمام خوارج را، به جز چند تن، به قتل رساند (بلاذرى، ج ۵، ص ۱۷۵ـ۱۷۷؛ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۲۱؛ طبرى، ج ۵، ص ۱۷۴ـ۱۷۶، ۱۸۱ـ۲۰۹؛ ابن‌اثیر، ج ۳، ص ۴۲۱، ۴۲۵ـ۴۳۵).در سال ۵۲، زیادبن خِراش عِجلى شورش کرد و به مسکن در ناحیه سواد رفت. زیادبن ابیه، حاکم کوفه، گروهى از سوارانش را به فرماندهى سعدبن حُذَیفه فرستاد و آنان را به قتل رساند (بلاذرى، ج ۵، ص ۱۸۵؛ ابن‌اثیر، ج ۳، ص ۴۹۱).در همین سال، مُعاذبن جُوَیْن طائى در بانِقیا در اطراف کوفه شورش کرد و سپاه زیادبن ابیه آنان را در جوخى (حوالى کوفه) از میان برد (بلاذرى، ج ۵، ص ۱۷۸ـ۱۷۹، ۱۸۶).در سال ۵۸، جمعى از خوارج به رهبرى حیّان‌بن ظبیان سلمى در همین شهر شوریدند که همگى در جنگ با سپاهیان حاکم کوفه کشته شدند (طبرى، ج ۵، ص ۳۰۹ـ۳۱۱).برخى از مورخان معاصر معتقدند که نفوذ و تسلط شیعیان بر کوفه، کم‌بودن شمار خوارج در این شهر و نداشتن برنامه روشن براى شورش، و همچنین سیاست ظالمانه و سختگیرانه والیان اموى در تعقیب و کشتن خوارج، سبب شد که قیام مستورد و به روایتى، قیام حیّان‌بن ظبیان سلمى واپسین قیام خوارج در کوفه باشد (رجوع کنید به خلیفات، ص ۶۴؛ ولهاوزن ، ص ۵۹).



ب) بصره. این شهر دومین پایگاه تشکیلات خوارج (اباضیه) بود و بیشترین شمار خوارج از آنجا برخاستند. داعیان خارجى از آنجا به شهرهاى دیگر رفتند و آرا و عقاید خوارج را نشر دادند.در فاصله سالهاى ۴۱ تا ۶۴، خوارج چند بار در بصره خروج کردند که همگى به‌سبب تندروى و کشتار مردم بى‌گناه، نداشتن وحدت و تشکیلات منظم، و سرکوب آنان از سوى حاکمان اموى، به شکست انجامید (دجیلى، ص ۳۶؛ خلیفات، همانجا). از جمله قیام خوارج به رهبرى سهم‌بن غالب هُجَیمى و زیاد/ یزیدبن مالک مشهور به خَطیم باهلى در اواخر سال ۴۱ که سرکوب شد (خلیفة‌بن خیاط، ص ۱۲۴؛ طبرى، ج ۵، ص ۱۷۰ـ ۱۷۱؛ قس بلاذرى، ج ۵، ص :۱۷۹ سال ۴۴).سهم و خطیم بار دیگر در دوره زیادبن ابیه، حاکم بصره، شوریدند. سهم به اهواز رفت و سپس همراه یارانش به بصره بازگشت، اما یارانش از دور او پراکنده شدند. او مدتى پنهان شد و از زیاد درخواست امان کرد که زیاد موافقت نکرد و پس از مدتى او را دستگیر کرد و به دار آویخت (سال ۴۵ یا ۴۶). به روایتى، او همچنان پنهان ماند تا آنکه عبیداللّه‌بن زیاد او را یافت و در ۵۴ مصلوب کرد. خطیم نیز دستگیر و به بحرین تبعید شد، سپس، زیاد به او اجازه داد به بصره بازگردد. چندى بعد در سال ۴۹، وى را به بهانه اخلال در شرط امان به قتل رسانید (خلیفة‌بن خیاط، ص ۱۲۶، ۱۲۸؛ بلاذرى، ج ۵، ص ۱۷۹ـ۱۸۰؛ طبرى، ج ۵، ص ۲۲۸؛ ابن‌اثیر، ج ۳، ص ۴۱۷ـ۴۱۸).در ۵۰ یا ۵۳، دو تن از سران خوارج به نامهاى قُرَیب/ قَریب‌بن مُرّه اَزدى و زَحّاف‌بن زَحرطائى در بصره شوریدند و دست به کشتار مردم زدند. این امر خشم مردم را برانگیخت تا جایى که ابوبلال مِرداس‌بن اُدَیّه، عالم خوارج، از آنان تبرى جست. مردم بصره به مقابله خوارج رفتند و آنان را کشتند (خلیفة‌بن خیاط، ص ۱۳۵ـ۱۳۶؛ بلاذرى، ج ۵، ص ۱۸۲ـ۱۸۴؛ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۳۲؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۴۴ـ۲۴۵؛ طبرى، ج ۵، ص ۲۳۷ـ۲۳۸). پس از آن، زیادبن ابیه در سیاست سرکوب خوارج شدت عمل به خرج داد و به جانشین خود، سَمُرة‌بن جُنْدَب، دستور داد هر کجا که خوارج را بیابد آنها را بکشد (خلیفة‌بن خیاط، ص ۱۳۶؛ طبرى، ج ۵، ص ۲۳۸).زیادبن ابیه نه تنها مردان بلکه زنان خوارج را که در قیامها شرکت مى‌کردند، مى‌کشت و بعضى را عریان به دار مى‌آویخت. همین امر باعث شد زنان خوارج از بیم این مجازات از شرکت در قیامهاى خوارج خوددارى کنند (بلاذرى، ج ۵، ص ۱۸۱، ۱۸۵؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۴۶).عبیداللّه‌بن زیاد هم که در سال ۵۵ والى بصره شد، با خوارج سیاستى خشن پیش گرفت و در تعقیب و زندانى کردن و قتل آنان پافشارى مى‌نمود. او برخى از خوارج زندانى را وادار کرد در برابر آزادى خود، هم‌قطاران دربندشان را بکشند. این خوارجِ آزادشده که دوازده تن بودند، بعدآ به رهبرى طَوّاف‌بن عَلّاق، با یارانش از بنى‌عبدالقَیْس به قصد قتل عبیداللّه‌بن زیاد خروج کردند که همگى آنان را در عید فطر ۵۸ شُرطه ابن‌زیاد و مردم بصره کشتند. با وجود این، خوارج از شورش بازنایستادند تا جایى که ابن‌زیاد در کار آنان درماند (بلاذرى، ج ۵، ص ۱۸۶ـ ۱۸۷، ۱۸۹ـ۱۹۰؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۴۸ـ۲۴۹، ۲۶۰؛ طبرى، ج ۵، ص ۲۹۹ـ۳۰۰؛ ابن‌اثیر، ج ۳، ص ۵۱۶ـ۵۱۷).در سال ۵۸، مهم‌ترین جنبش خوارج بصره که تأثیر به‌سزایى در روند جنبش آنان داشت، به رهبرى ابوبِلال مِرداس‌بن اُدَیَّه تمیمى برپا شد. شاید بتوان او و یارانش را نخستین هسته خوارج در بصره به شمار آورد. مرداس از جنگ و فتنه و کشتار میان مسلمانان متنفر بود و بر این باور بود که براى متقاعد کردن دیگران، از راه صلح بهتر مى‌توان به نتیجه رسید (خلیفات، ص ۶۵؛ مهدى طالب هاشم، ص۶۰ـ۶۱). او پس از آنکه به شفاعت زندانبان نزد ابن‌زیاد، از زندان بصره آزاد شد، در سایه حمایت قبیله بزرگ تمیم شروع به ترویج اندیشه‌هاى خوارج میانه‌رو کرد و در پى فشار شدید عبیداللّه‌بن زیاد، در سال ۶۰ خروج کرد، اما سپاه اعزامى ابن‌زیاد، در حوالى دارابگرد یا تَوَّج (در فارس)، مرداس و یارانش را هنگام نماز کشتند (ابن‌قتیبه، ص۴۱۰؛ بلاذرى، ج ۵، ص ۱۸۸ـ۱۹۳؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۴۸ـ ۲۵۴؛ طبرى، ج ۵، ص ۳۱۳ـ۳۱۴، که حوادث را ذیل سال ۵۸ نقل کرده است؛ ابن‌عبدربّه، ج ۲، ص۲۴۰ـ۲۴۲؛ درجینى، ج ۲، ص ۲۱۷ـ۲۲۲).خوارج بصره براثر سیاست سرکوبگرانه عبیداللّه‌بن زیاد چند سال منزوى شدند. با این حال، از هر فرصتى براى کشتن مخالفان بهره مى‌جستند (رجوع کنید به مبرّد، ج ۳، ص ۲۵۶ـ۲۵۷، ۲۶۳، ۲۷۴). پس از آنکه عبداللّه‌بن زبیر به ادعاى خلافت در مکه قیام کرد، خوارج بصره به پیشنهاد نافع‌بن ازرق راهى مکه شدند تا چنانچه نظر ابن‌زبیر با آنان همخوانى داشت، با وى بیعت کنند. پس از مرگ یزید و بازگشت سپاه اموى به شام و رفع محاصره مکه، خوارج ابن‌زبیر را آزمودند و چون نظر او را درباره خلفاى پیشین با اعتقاد خود مخالف یافتند، از او جدا شدند و تبرى جستند (بلاذرى، ج ۵، ص ۳۳۳، ۴۲۳ـ۴۲۵، ج ۷، ص ۱۴۴ـ ۱۴۶؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۷۶ـ۲۸۳؛ طبرى، ج ۵، ص ۵۶۳ـ۵۶۷؛ ابن‌اثیر، ج ۴، ص ۱۶۵ـ۱۶۷).در پى مرگ یزید و ضعف عبیداللّه‌بن زیاد، پاره‌اى از مردم بصره به خوارج پیوستند و شمارشان فزونى یافت. حدود چهارصد نفر از خوارج که در زندان بصره بودند، به روایتى به دستور عبیداللّه‌بن زیاد یا به دست بستگانشان از بنى‌تمیم، آزاد شدند و به کشتن مردم دست یازیدند (بلاذرى، ج ۷، ص ۱۴۳ـ ۱۴۴؛ دینورى، ص۲۷۰؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۸۳؛ طبرى، ج ۵، ص ۵۶۷). سرانجام مردم بصره علیه خوارج متحد شدند. ابن‌ازرق در اواخر شوال ۶۴ با حدود ۳۵۰ تن از خوارج از بصره راهى اهواز شد و سپس، با استفاده از اختلاف و درگیریهاى قبیله‌اى بصره به آنجا بازگشت. مردم بصره خوارج را تا ناحیه دولاب (واقع در چهار فرسخى اهواز) وادار به عقب‌نشینى کردند؛ سپس در جمادى‌الآخره ۶۵، در کنار رود دُجَیل با آنان جنگیدند. در این جنگ، خوارج مردم بصره را شکست دادند و راهى این شهر شدند (بلاذرى، ج ۷، ص ۱۴۴، ۱۴۶ـ۱۵۰؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۹۳ـ۲۹۶؛ طبرى، ج ۵، ص ۵۶۷، ۶۱۳ـ۶۱۵؛ قس یعقوبى، ج ۲، ص ۲۷۲؛ مسعودى، مروج، ج ۳، ص ۳۰۱).سرانجام در سال ۶۵، مُهَلَّب‌بن ابى‌صُفره به تقاضاى مردم بصره و به دستور عبداللّه‌بن زبیر، سپاهى از قبایل شهر از جمله اَزْد، گرد آورد. این سپاهیان خوارج را در کنار رود فرات شکست دادند. بعد از آن، مهلّب در حملاتى، خوارج را در نهر تیرى (یا نهر تُستر) و سوق‌الاهواز (یعنى شهر اهواز کنونى) و دیگر شهرهاى آن حدود مغلوب ساخت و خطر آنان را از بصره دفع کرد و بقایاى آنان به نواحى داخلى ایران، مانند کرمان و اصفهان متوارى شدند (رجوع کنید به دینورى، ص ۲۷۱ـ۲۷۳؛ مبرّد، ج ۳، ص۳۱۰ـ ۳۲۹؛ طبرى، ج ۵، ص ۶۱۵ـ۶۲۰؛ ابن‌اعثم کوفى، ج ۶، ص ۱۸۱ـ۱۹۰؛ نیز رجوع کنید به بخش :۳ در ایران).بعدها برخى خوارج از قبیله بنى‌عبدالقیس ساکن بحرین، در اطراف بصره دست به حملاتى زدند. از آن جمله ابومَعبد شنى بود که تا نزدیک بصره پیشروى کرد و حَکَم‌بن ایوب جانشین حجاج در بصره او را سرکوب نمود (بلاذرى، ج ۸، ص ۴۳؛ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۷۵؛ قس یاقوت حموى، ذیل «مَوقوع» : ابوسعید مثنّى عبدى).در سال ۷۵ و به روایتى ۸۶ نیز، داودبن نُعمان از خوارج بنى‌عبدالقیس بحرین با چهل نفر در بصره شورید، که حکم‌بن ایوب با فرستادن لشکرى او را از میان برداشت (خلیفة‌بن خیاط، ص۱۷۰ـ۱۷۱؛ بلاذرى، ج ۸، ص ۵۵ـ۵۷). از این تاریخ به بعد، خوارج در بصره فعالیت چندانى نداشتند و دامنه شورشهاى آنان به شهرها و نواحى داخلى ایران کشیده شد.



ج) جزیره ابن‌عمر. جزیره ابن‌عمر یا جزیره فراتیه از دیرباز اقامتگاه قبیله ربیعه بود و بیشتر ساکنان آن به‌ویژه در شهرهاى موصل، سِنْجار، و تلّاَعْفَر از خوارج بودند (ابن‌عبدربّه، ج ۷، ص ۲۷۶؛ مسعودى، مروج، ج ۳، ص ۳۰۲؛ نشوان‌بن سعید حمیرى، ص ۲۰۲). نخستین قیام خوارج صُفریه در نواحى جزیره ابن‌عمر به رهبرى ابومالک صالح‌بن مُسَرِّح تمیمى بود. او در اول صفر ۷۶ در جزیره خروج کرد و سپاه عَدِىّبن عُمَیْرَه کِندى را در سوق دوغان (قریه‌اى بزرگ واقع بر سر راه رأس‌العین به نصیبین) شکست داد، اما سرانجام در شهر آمِد (بزرگ‌ترین شهر دیاربکر در منطقه جزیره ابن‌عمر) از سپاه فرماندهان اموى شکست خورد و با همراهانش به دَسْکَره (روستایى بزرگ در غرب بغداد) رفت. وقتى حَجّاج‌بن یوسف ثقفى (در روایتى، بِشربن مروان)، حاکم عراق، از آمدن خوارج مطّلع شد، سپاهى از مردم کوفه به فرماندهى حارث‌بن عمیره هَمْدانى را به جنگ با خوارج فرستاد. در نبردى که در رجب ۷۶ در روستاى مُدَبَّج، میان موصل و جوخى، رخ داد، صالح‌بن مسرِّح با نود تن از خوارج کشته شدند و بقیه آنان به سرکردگى ابوصحارى شبیب‌بن یزید شیبانى به قلعه‌اى پناه بردند. خوارج پس از بیعت با شبیب به عنوان امیرالمؤمنین، به جنگ با سپاه اموى رفتند. در این نبرد حارث‌بن عمیره، فرمانده سپاه اموى، کشته شد و سپاهیانش پراکنده شدند و این نخستین پیروزى شبیب خارجى بود (رجوع کنید به بلاذرى، ج ۸، ص ۷ـ ۱۰؛ طبرى، ج ۶، ص ۲۱۶ـ۲۲۳؛ ابن‌اثیر، ج ۴، ص ۳۹۳ـ ۳۹۷). پس از آن نیز در سالهاى ۷۶ و ۷۷، میان شبیب و حجاج جنگهایى روى داد و سرانجام پس از نبردهاى بسیار، شبیب در سال ۷۷ در رود دُجَیْل غرق شد (بلاذرى، ج ۸، ص۲۰ـ۲۱؛ یعقوبى، ج۲، ص۲۷۴ـ۲۷۵؛ طبرى، ج ۶، ص ۲۲۶ـ ۲۳۰؛ مسعودى، مروج، ج ۳، ص ۳۴۶ـ۳۴۷؛ نیز رجوع کنید به شبیب‌بن یزید*). بدین‌ترتیب، حجاج جنبش خوارج را در جزیره ابن‌عمر سرکوب و آنان را براى سالیان دراز مجبور به عزلت و خاموشى کرد (نایف محمود معروف، ص ۱۷۱).در سال ۱۰۰، در دوره خلافت عمربن عبدالعزیز، یکى از خوارج به نام شَوْذَب در ناحیه جوخى شورش کرد که مَسْلَمة‌بن عبدالملک، کارگزار عراق، وى را سرکوب کرد و به قتل رساند (رجوع کنید به شوذب خارجى*).در ۱۱۹، بهلول‌بن بِشر معروف به کَثّاره شیبانى که ادعاى خدایى مى‌کرد، از مکه به موصل رفت و همراه با چهل تن خارجى شورید. ازاین‌رو، خالدبن عبداللّه قَسرى*، کارگزار وقت عراق سپاهى به مصافشان فرستاد، اما بهلول این لشکر و سپاه بعدى را شکست داد و راهى موصل شد. والیان عراق و جزیره و خود خلیفه هشام‌بن عبدالملک (حک : ۱۰۵ـ۱۲۵) در ناحیه کُحَیل (در جنوب موصل) به مصاف بهلول و یارانش رفتند و همگى آنان را کشتند. پس از کشته شدن بهلول، گروهى از خوارج به سرکردگى عَمْرو یشکُرى خروج کردند که در اندک زمانى بعد، کشته شدند. سپس عَنزى معروف به صاحب‌الاشهب با شصت تن خروج کرد. خالدبن عبداللّه قسرى چهار هزار سپاهى به فرماندهى سِمط‌بن مسلم بَجَلى به مقابله آنان فرستاد و همه خوارج در کرانه فرات به قتل رسیدند (طبرى، ج ۷، ص۱۳۰ـ۱۳۴؛ مسکویه، ج ۳، ص ۱۰۵ـ۱۰۹؛ ابن‌جوزى، ج ۷، ص ۱۹۴ـ۱۹۵).در جمادى‌الآخره ۱۲۶، سعیدبن بَهدَل شیبانى با دویست تن از اهالى جزیره در کَفَرتوثا (از روستاهاى بزرگ جزیره ابن‌عمر) خروج کرد. او در مسیرش به سوى کوفه، بسطام بَیْهَسى را که با گروهى از خوارج ربیعه خروج و با وى مخالفت کرده بود، از بین برد؛ اما خودش هم پیش از رسیدن به کوفه براثر طاعون درگذشت و یکى از یارانش، ضحاک‌بن قَیس شیبانى، جانشین وى گردید (طبرى، ج ۷، ص ۳۱۶ـ۳۱۷؛ قس بلاذرى، ج ۸، ص ۳۵۷، که خروج سعیدبن بهدل را قبل از شورش بهلول‌بن بشر ذکر کرده است). ضحاک یاران بسیار یافت. حتى سلیمان‌بن هشام اموى با مَوالى‌اش به وى پیوست. ضحاک با توجه به ضعف و دودستگى در خاندان اموى و اختلاف و نزاع سپاهیان شامى در عراق، با سه هزار تا پنج هزار سپاهى که از موصل و جزیره گردآورد، رهسپار عراق شد و تکریت، حَولایا و دَسکره را تصرف و به سوى مداین پیشروى کرد و در رجب ۱۲۷ با شکست دادن سپاه اموى، بر کوفه مستولى شد. او سپس واسط را محاصره کرد و از عبداللّه‌بن عمربن عبدالعزیز، حاکم عراق که در آنجا بود، به زور بیعت گرفت و پس از اقامتى کوتاه در مداین، به نصیبین بازگشت. مروان‌بن محمد، واپسین خلیفه اموى (حک : ۱۲۷ـ۱۳۲)، در کفرتوثا با ضحاک روبه‌رو شد. در این نبرد، ضحاک شیبانى کشته شد و خوارج شکست خوردند (بلاذرى، ج ۹، ص ۲۵۳ـ۲۶۷؛ طبرى، ج ۷، ص ۳۱۶ـ۳۲۳، ۳۴۴ـ ۳۴۶؛ مسعودى، مروج، ج ۴، ص۸۰؛ ابن‌کثیر، ج ۵، جزء۱۰، ص ۲۷، ۳۰).پس از مرگ ضحاک، خوارج با خیبرى (از دیگر یاران سعیدبن بهدل) بیعت کردند. او نیز به اردوگاه مروان‌بن محمد حمله کرد و کشته شد. پس از خیبرى، دیگر رهبران خوارج همچون یعقوب تَغلبى و مسکین یَشکُرى نیز در جنگ با امویان کشته شدند و آنگاه در ۱۲۸، خوارج با شَیبان‌بن عبدالعزیز یشکرى (در پاره‌اى روایات، شیبان‌بن سَلَمه) بیعت کردند. پس از نبردى میان خوارج به رهبرى شیبان و سپاهیان اموى، خوارجِ جزیره ابن‌عمر که به روایتى مبالغه‌آمیز چهل هزار تن بودند، به چند دسته تقسیم شدند و هر کدام به سمتى رفتند. از آن میان، پنج هزار تن در کنار شیبان‌بن سلمه یشکرى ماندند و ماهها در ناحیه زاب با سپاه خلیفه اموى دلیرانه جنگیدند تا سرانجام مروان به کمک سپاهیان یزیدبن عمربن هُبَیْره، والى عراق، آنان را از منطقه جزیره بیرون راند. در پى این شکست، شیبان با جمعى از یارانش راهى عمان شد و بعدآ در آنجا (به روایتى در بحرین) کشته شد (رجوع کنید به بلاذرى، ج۹، ص ۲۶۷ـ۲۶۸، ۲۷۱ـ ۲۷۵؛ طبرى، ج ۷، ص ۳۴۹ـ۳۵۳؛ فاروق عمر فوزى، ج ۱، ص ۲۴۷).هنوز یک سال از تأسیس دولت عباسى (۱۳۲) نگذشته بود که بریکه/ بَکربن حمید شیبانى، از سران قبیله ربیعه و سرکرده گروهى از خوارج جزیره ابن‌عمر، همراه با برخى امیران اموى همچون محمدبن سعیدبن عبدالعزیز، در ۱۳۳ بر سفّاح، خلیفه عباسى، خروج کرد. ابوجعفر منصور، برادر خلیفه که کارگزار جزیره بود، بریکه و یارانش را سرکوب کرد و به قتل رساند (بلاذرى، ج ۴، ص ۱۹۸؛ طبرى، ج ۷، ص ۴۴۷).در ۱۳۷ و به قولى ۱۳۸، در آغاز خلافت منصور، مُلَبَّدبن حَرْمَلة‌بن مَعدان شیبانى در جزیره ابن‌عمر شورش کرد و بیست تن از خوارج با وى بیعت کردند. او در نخستین اقدام، گروه مسلح خلیفه به سرکردگى بَکّار مروزى را کشت و به موصل رفت و عامل آن، عبدالحمیدبن رِبعى، را از شهر بیرون کرد. سپس، نزدیک تکریت با ابوالازهر مُهَلَّب، از سرداران منصور، جنگید و او را شکست داد. آنگاه در ناحیه باجَرمى*، سپاهیان عباسى به فرماندهى زیادبن مشکان را به شدت درهم کوبید. منصور پیاپى چندین لشکر براى سرکوب ملبّد فرستاد، اما همگى شکست خوردند و کار ملبّد بالا گرفت تا آنکه سرانجام، منصور در ۱۳۸، خازم‌بن خزیمه* را با شش هزار سپاهى زبده فرستاد و این لشکر در موصل ملبّد و بسیارى از خوارج را به قتل رساند و قیام آنها را سرکوب کرد (رجوع کنید به خلیفة‌بن خیاط، ص ۲۷۳؛ بلاذرى، ج ۴، ص ۳۳۵ـ۳۳۷؛ طبرى، ج ۷، ص ۴۹۵ـ۴۹۶، ۴۹۸ـ۴۹۹؛ ازدى، ص ۱۶۶، ۱۷۷). همچنین، عطیّة‌بن بَعْثَر تغلبى در موصل به همراه صد تن از خوارج قیام کرد که پس از درگیریهایى، ابوحمید مروزى/ مروروذى سرکرده لشکریان منصور او و یارانش را غافلگیرانه کشت (بلاذرى، ج ۴، ص ۳۳۸).در ۱۴۸، حَسّان‌بن مُجالدبن یحیى هَمْدانى در روستاى بافَخّارى موصل، نزدیک رود دجله، شورید و سپاه صَقربن نَجده، حاکم موصل، را منهزم ساخت و راهى شهر رَقّه شد. از آنجا به سرزمین سند رفت و پس از مدتى به موصل بازگشت و به روایتى، در موصل کشته شد (ازدى، ص ۲۰۳ـ۲۰۴؛ ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۵۸۴؛ قس بلاذرى، ج ۴، ص ۳۳۸ـ۳۳۹).در ۱۶۰، عبدالسلام‌بن هاشم یشکرى در جزیره شورش کرد و دامنه شورش او تا قِنّسرین و حلب در شمال شام کشیده شد. او طى دو سال سپاهیان خلیفه عباسى را یکى پس از دیگرى شکست داد تا آنکه مهدى عباسى لشکرى به فرماندهى شبیب‌بن واج مروروذى به مصاف آنها فرستاد. این سپاه در قنسرین پس از کشتن عبدالسلام یشکرى و جمعى از یارانش شورش آنها را سرکوب کرد (طبرى، ج ۸، ص ۱۴۲؛ ذهبى، حوادث ۱۶۱ـ۱۷۰ه .، ص۱۰؛ قس خلیفة‌بن خیاط، ص ۲۹۲ـ۲۹۳).در ۱۶۸، یاسین موصلى تمیمى، از پیروان صالح‌بن مسرّح، در موصل سر به شورش برداشت. او سپاه موصل را شکست داد و نفوذ خود را در منطقه وسیعى از جزیره ابن‌عمر و دیار ربیعه گسترش داد. مهدى عباسى سپاهى به سرکردگى ابوهُرَیره محمدبن فَرّوخ و هَرْثَمة‌بن اَعْیَن به جنگ با او فرستاد و یاسین موصلى و خوارجِ همراه او را از میان برداشت (ازدى، ص ۲۵۱ـ۲۵۲؛ ابن‌اثیر، ج ۶، ص ۷۸).در ۱۶۹، در دوران خلافت هادى، خارجى دیگرى به نام حمزه در جزیره شورید. حاکم آنجا، حمزة‌بن مالک خزاعى، لشکرى براى سرکوب خوارج فرستاد، که در باعَرْبایا* بیشتر آنها از جمله حمزه کشته شدند (ازدى، ص ۲۵۷ـ۲۵۸؛ قس ابن‌اثیر، ج ۶، ص ۹۵).در ۱۷۱، صَحْصَح حَرورى خروج کرد و بر ناحیه وسیعى از جزیره ابن‌عمر و دیار ربیعه تسلط یافت. سپاه خلیفه هارون‌الرشید به سرکردگى نصربن عبداللّه ضَبّى در روستاى الخصوص خوارج را سرکوب کرد و صحصح را کشت (خلیفة‌بن خیاط، ص۳۰۰؛ ازدى، ص ۲۶۷؛ ابن‌اثیر، ج ۶، ص ۱۱۲).در ۱۷۶ یا ۱۸۰، فضل/ فُضَیْل‌بن ابى‌سعید که اهل راذان (از نواحى بغداد) و هواخواه بنى‌شیبان بود، خروج کرد و با یاران خود به شهرهاى مختلف جزیره همچون نُعمان، نَصیبَین، دارا، آمِد، مَیّافارقین، أرزن و اَخلاط حمله نمود و پس از گرفتن اموالى بسیار با مردمان آن صلح کرد. سپاه دوازده هزار نفره خلیفه به فرماندهى مَعْمَربن عیسى عبدى پس از چندى تعقیب خوارج در ناحیه زاب با آنان مصاف داد و شکست خورد، اما در دومین نبرد، لشکریان عباسى موفق شدند فضیل و جمعى از یارانش را بکشند و بقیه را پراکنده سازند (خلیفة‌بن خیاط، همانجا؛ ابن‌اثیر، ج ۶، ص ۱۳۳ـ۱۳۴).در ۱۷۷، عَطّاف‌بن سفیان اَزْدى بر هارون‌الرشید شورید و حاکم موصل را از شهر بیرون کرد و دو سال بر شهر چیره شد. در ۱۸۰، هارون‌الرشید به موصل رفت و باروى آن را ویران کرد. عطاف به ارمنستان گریخت و شورش او سرکوب شد (ابن‌اثیر، ج ۶، ص۱۴۰، ۱۵۲).در ۱۷۸ (و به قولى ۱۷۷)، ولیدبن طریف شیبانى با سى نفر در جزیره ابن‌عمر شورش کرد و جمع بسیارى به او پیوستند. او شهرهاى رأس‌العین، باعربایا، نصیبین، اَخلاط، دارا، أرزن، حُلوان، آمد تا میّافارقین را تصرف کرد و قلمرو خود را تا آذربایجان و ارمنستان بسط داد. ولید هنگام فتح نصیبین پنج هزار تن از مردم را کشت و شهر را پنج روز در اختیار خوارج قرار داد. هارون‌الرشید که از خطر ولید و خوارج جزیره آگاه بود، لشکریانى به سرکردگى یزیدبن مَزْیَد شیبانى* گسیل داشت. یزید در رمضان ۱۷۹ (و به روایتى ۱۸۰) با ولیدبن طریف روبه‌رو شد و او و جمعى از خوارج را کشت (رجوع کنید به خلیفة‌بن خیاط، ص ۲۹۸ـ۲۹۹؛ یعقوبى، ج ۲، ص۴۱۰؛ طبرى، ج ۸، ص ۲۵۶، ۲۶۱؛ ابن‌شدّاد، ج ۳، قسم ۱، ص ۲۱ـ۲۲).در ۱۷۹، خراشه/ جراشه شیبانى خارجى در جزیره ابن‌عمر شورید. هارون‌الرشید لشکرى به سرکردگى مسلم‌بن بَکّاربن مسلم عقیلى فرستاد و در ۱۸۰ او را به قتل رساند و یارانش را سرکوب کرد (طبرى، ج ۸، ص ۲۶۶؛ براى جزییات شورش وى رجوع کنید به خلیفة‌بن خیاط، ص۳۰۰ـ۳۰۱).در دوره واثق باللّه عباسى (حک : ۲۲۷ـ۲۳۲)، محمدبن عَمرو شیبانى از خوارجِ دیار ربیعه سر به شورش برداشت. کارگزار جزیره، محمدبن یوسف، وى را تعقیب و اسیر کرد و نزد واثق فرستاد (یعقوبى، ج ۲، ص ۴۸۳).شورش ابوصالح مُساوِربن عبدالحمید بَجَلى شیبانى از طولانى‌ترین شورشهاى خوارج بود. او در اواخر خلافت مستعین‌باللّه (حک : ۲۴۸ـ۲۵۲) شورش کرد که چندین سال تا دوره معتز به درازا کشید. مساور که دهقانى ساکن ده بَوازیج (نزدیک تکریت) بود، در نخستین اقدام در رجب ۲۵۲، براى نجات پسرش که در زندان بود، با بسیارى از کردها و عربهاى دیار ربیعه به شهر حَدیثه از توابع موصل حمله کرد و سپس به موصل رفت و آنجا را گرفت. آنگاه بر جاده خراسان مسلط شد و جلولاء، حلوان، تکریت، نصیبین و سایر شهرهاى جزیره تا نزدیک سامرا را تصرف کرد. در ۲۵۴ حاکم جدید موصل، ایوب‌بن احمدبن عمر تغلبى، سپاهى به سرکردگى پسرش حسن به جنگ مساور فرستاد. این سپاه در مصاف با خوارج در ناحیه زاب شکست خورد و به اربیل عقب‌نشینى کرد. خوارج از ضعف خلافت عباسى که با خطر عظیم قیام زنگیان در بصره روبه‌رو شده بود و از ناتوانى کارگزار موصل بهره جستند و از ۲۵۴ تا ۲۵۶ بر قلمرو وسیعى از جزیره ابن‌عمر تسلط یافتند. در جمادى‌الاولى ۲۵۶ یا ۲۵۷، مساور و گروهى از خوارج مخالف وى به سرکردگى عبیده عَمرَوى/ عَمْروسى در کُحَیْل مصاف دادند که در این نبرد عبیده و یارانش کشته شدند. مساور همچنان بر موصل و نواحى مختلف جزیره حکومت کرد تا اینکه در ۲۶۳ وفات یافت (یعقوبى، ج ۲، ص ۵۰۲؛ طبرى، ج ۹، ص ۳۷۴ـ۳۷۶، ۳۷۸، ۴۰۵، ۴۵۵ـ۴۵۶، ۴۷۳ـ۴۷۴، ۵۳۲؛ مسعودى، التنبیه، ص ۳۶۶؛ ابن‌اثیر، ج ۷، ص ۱۷۴ـ۱۷۵، ۱۷۹ـ۱۸۰، ۱۸۸، ۱۹۰، ۲۰۵، ۲۱۵، ۲۲۶ـ۲۲۷، ۲۴۰).پس از مرگ مساور، میان خوارج جزیره کشمکش و اختلاف درگرفت. در ۲۶۳، هارون‌بن عبداللّه بَجَلى، سرکرده گروهى از خوارج، رقیب خود محمدبن خرزاد را کنار زد. سپس با هوشمندى، حمدانیان و بنى‌تغلب را به خود جذب کرد و با گروههاى مختلف خوارج که هر کدام در گوشه‌اى از جزیره پراکنده بودند، مبارزه کرد. همین امر باعث تضعیف و تشتت و سرانجام سرکوب تمام آنها در منطقه به دست خلافت عباسى گردید (رجوع کنید به ابن‌اثیر، ج ۷، ص ۳۰۹ـ۳۱۰، ۳۵۹ـ۳۶۰، ۴۶۲ـ۴۶۳؛ محمدیوسف غندور، ص ۵۲ـ۵۳). معتضد، خلیفه عباسى، در ۲۸۲ موصل را به حسن‌بن على سپرد و به او دستور داد به کمک سایر حاکمان محلى به خوارج حمله کند. حسن‌بن على در نزدیکى زاب سپاه خوارج را به‌شدت سرکوب کرد. هارون فرار کرد و یارانش از خلیفه عباسى امان گرفتند. معتضد که در ۲۸۳ براى فرونشاندن فتنه هارون به تکریت رفته بود، حسین‌بن حمدان* تغلبى را مأمور دستگیرى هارون خارجى کرد. حسین‌بن حمدان، هارون را دستگیر کرد و به دستور خلیفه او را به دار آویختند (ابن‌اثیر، ج ۷، ص۴۷۰ـ۴۷۲، ۴۷۶ـ۴۷۷).از آن پس، جنبش خوارج در جزیره ابن‌عمر رو به اضمحلال نهاد. با این حال، پاره‌اى شورشهاى پراکنده و کم‌تأثیر به‌وقوع پیوست. از جمله، در جمادى‌الاولى ۳۱۸ در دوران امارت حمدانیان بر جزیره ابن‌عمر، گروهى از خوارج به رهبرى صالح‌بن محمود بَجَلى، در حدیثه و سنجار شورش کردند که نصربن حمدان، امیر موصل، در شعبان ۳۱۸ در بوازیج آنان را شکست داد و صالح‌بن محمود و فرزندانش را اسیر کرد و نزد خلیفه عباسى فرستاد (همان، ج ۸، ص۲۲۰).شورشى دیگر نیز در موصل روى داد که به محاصره نصیبین انجامید و سرانجام ناصرالدوله حمْدانى آن را سرکوب کرد (رجوع کنید به ابن‌کثیر، ج ۶، جزء۱۱، ص ۱۷۶ـ۱۷۷)؛ همچنین، در شعبان ۳۱۸ اَغَرّبن مطره ثعلبى در ناحیه رأس‌العین موصل دست به شورش زد که آن را نیز ناصرالدوله حمدانى سرکوب کرد (ابن‌اثیر، ج ۸، ص ۲۲۱).منابع : ابن‌اثیر؛ ابن‌اعثم کوفى، کتاب الفتوح، چاپ على شیرى، بیروت ۱۴۱۱/۱۹۹۱؛ ابن‌جوزى، المنتظم فى تاریخ الملوک و الامم، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفى عبدالقادر عطا، بیروت ۱۴۱۲/۱۹۹۲؛ ابن‌شدّاد، الاعلاق الخطیرة فى ذکر امراءالشام و الجزیرة، ج ۳، قسم ۱، چاپ یحیى زکریا عبّاره، دمشق ۱۹۷۸؛ ابن‌عبدربّه، العقد الفرید، بیروت ۱۴۰۴/۱۹۸۳؛ ابن‌قتیبه، المعارف، چاپ ثروت عکاشه، قاهره ۱۹۶۰؛ ابن‌کثیر، البدایة و النهایة، چاپ احمد ابوملحم و دیگران، ج ۵ و ۶، بیروت ۱۴۰۷/۱۹۸۷؛ یزیدبن محمد ازدى، تاریخ‌الموصل، چاپ على حبیبه، قاهره ۱۳۸۷/۱۹۶۷؛ احمدبن یحیى بلاذرى، کتاب جُمَل مِن انساب‌الاشراف، چاپ سهیل زکّار و ریاض زرکلى، بیروت ۱۴۱۷/۱۹۹۶؛ عوض محمد خلیفات، نشأة‌الحرکة الاباضیة، ]عَمّان[ ۱۹۷۸؛ خلیفة‌بن خیاط، تاریخ خلیفة‌بن خیاط، چاپ مصطفى نجیب فوّاز و حکمت کشلى فوّاز، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵؛ محمدرضا حسن دُجَیلى، فرقة‌الازارقة، نجف ۱۳۹۳/۱۹۷۳؛ احمدبن سعید درجینى، کتاب طبقات المشائخ بالمغرب، چاپ ابراهیم طَلّاى، الجزایر ?]۱۳۹۴/ ۱۹۷۴[؛ احمدبن داوود دینورى، الاخبار الطِّوال، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ۱۹۶۰، چاپ افست قم ۱۳۶۸ش؛ محمدبن احمد ذهبى، تاریخ‌الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، حوادث و وفیات ۱۶۱ـ۱۷۰ه .، بیروت ۱۴۱۴/۱۹۹۳؛ طبرى، تاریخ (بیروت)؛ فاروق عمر فوزى، العباسیون الاوائل : ۹۷ـ۱۷۰ه /۷۱۶ـ۷۸۶م، بیروت ۱۳۹۰ـ۱۳۹۲/ ۱۹۷۰ـ۱۹۷۳؛ لطیفه بکّاى، حرکة‌الخوارج: نشأتها و تطورها الى نهایة‌العهد الاموى (۳۷ـ۱۳۲ه )، بیروت ۲۰۰۱؛ محمدبن یزید مبرّد، الکامل، ج ۳، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ]بى‌تا.[؛ مسعودى، التنبیه؛ همو، مروج (بیروت)؛ محمدیوسف غندور، تاریخ جزیرة ابن‌عمر: منذ تأسیسها حتى‌الفتح العثمانى، نحو ۲۰۰ـ۹۲۱ه / ۸۱۵ـ۱۵۱۵م، بیروت ۱۹۹۰؛ مسکویه؛ مهدى طالب هاشم، الحرکة الاباضیة فى المشرق العربى: نشأتها و تطورها حتى نهایة‌القرن الثالث الهجرى، ]قاهره[ ۱۴۰۱/۱۹۸۱؛ نایف محمود معروف، الخوارج فى العصر الاموى : نشأتهم، تاریخهم، عقائدهم و ادبهم، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛ نشوان‌بن سعید حِمْیَرى، الحورالعین، چاپ کمال مصطفى، چاپ افست تهران ۱۹۷۲؛ یولیوس ولهاوزن، احزاب المعارضة السیاسیة الدینیة فى صدرالاسلام: الخوارج و الشیعة، ترجمه عن‌الالمانیة عبدالرحمان بدوى، کویت ۱۹۷۶؛ یاقوت حموى؛ یعقوبى، تاریخ.



در جزیرة‌العرب الف) بحرین و یمامه. پس از جدایى خوارج از عبدالله‌بن زبیر* در سال ۶۴ و پراکنده شدن آنان، گروهى همراه ابوطالوت سالم‌بن مَطَر و ابوفُدَیک عبدالله‌بن ثَوْر و عَطیّة‌بن اَسْوَد* حَنَفى راهى یمامه شدند. در پى بروز اختلافات مذهبى میان نجدة‌بن عامر حنفى و نافع‌بن ازرق که با یکدیگر در بصره همکارى داشتند، نجده به یمامه رفت و در ناحیه مهجور اُباض که مردمانش از حکومت ناراضى بودند، اقامت گزید. سپس در سال ۶۵ به ابوطالوت پیوست. ابوطالوت در این سال حضرموت را تصرف کرد و چند ماه در آن ناحیه مقیم شد تا یارانش افزون شدند. بعدآ خوارج از ابوطالوت روگردان شدند و در سال ۶۶ با نجده بیعت کردند. ابوطالوت و ابوفدیک و عطیه نیز به نجده پیوستند. این دسته از خوارج به نَجَدات معروف شدند (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۱۴۵، ۱۷۳ـ۱۷۴؛ مبرّد، ج ۳، ص ۲۸۵؛ طبرى، ج ۵، ص ۵۶۶؛ سمعانى، ج ۵، ص ۴۶۱).در سال ۶۷، شمار یاران نجدة‌بن عامر به سه هزار رسید و او راهى فتح بحرین شد. قبیله أزد که از ستم والیان خود به ستوه آمده بودند، از این امر ابراز رضایت کردند، اما عبدالقیس و دیگر قبایل بحرینِ مخالفِ حکومت خوارج، در قَطیف با نجده و یارانش جنگیدند. آنان شکست خوردند و نجده بحرین را گشود. او در ۶۹ سپاه بصره را که براى سرکوبش گسیل شده بود، با حمله‌اى غافلگیرکننده شکست داد (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۱۷۶ـ۱۷۸؛ ابن‌اثیر، ج ۴، ص ۲۰۲؛ قس طبرى، ج ۶، ص ۱۱۷، که آن را ذیل وقایع سال ۶۷ ذکر کرده است). او چندین سپاه دیگر زبیریان را نیز یکى پس از دیگرى منهزم ساخت (یعقوبى، ج ۲، ص ۲۷۲).نجده پس از تسلط بر بحرین، عطیة‌بن اسود را روانه عمان کرد، که مدتى بر آنجا مستولى شد (رجوع کنید به بخش ج: عمان) و به کاظمه (در راه بحرین به بصره) و طُوَیْلِع (دره‌اى میان راه بصره به یمامه) نیز حمله کرد و با لشکرکشى به صنعا و حضرموت، نفوذ و تسلط خود را بر این نواحى بسط داد (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۱۸۰؛ ابن‌اثیر، ج ۴، ص ۲۰۳).در فاصله سالهاى ۶۸ تا ۷۰ (به اختلاف روایات)، نجدة‌بن عامر با گروهى از پیروانش به مکه رفت و در کنار سه گروه رقیب (پیروان محمدبن حنفیه، پیروان ابن‌زبیر، و گروه امویان)، جداگانه و با اقتدار مراسم حج را برگزار کرد (رجوع کنید به بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۱۸۰ـ۱۸۱؛ طبرى، ج ۶، ص ۱۳۸ـ۱۳۹؛ ابن‌اثیر، ج ۴، ص ۲۰۳، ۲۹۶؛ قس خلیفة‌بن خیاط، ص :۱۶۴ سال ۶۶). سپس راهى طائف شد و از مردم آنجا بیعت گرفت. بدین ترتیب، افزون بر بحرین و یمامه، سلطه خوارجِ تحت حاکمیت نجدة‌بن عامر، عمان، هجر، قسمتهایى از سرزمین عِرض، و طائف تا نجران را نیز در برمى‌گرفت (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۱۸۱ـ۱۸۲؛ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۷۲ـ۲۷۳؛ ابن‌اثیر، ج ۴، ص ۲۰۳ـ۲۰۴).چون نجده به خیانت و انحراف از آیین خوارج متهم شد، خوارج بحرین وى را خلع و با ثابت تَمّار، از موالى، بیعت کردند، اما به زودى او را نیز کنار زدند و دامادش، ابوفُدَیک عبدالله‌بن ثور را به امارت برگزیدند. نجدة‌بن عامر گریخت و به دستور ابوفدیک، او را در ۶۹ یا ۷۰ یا ۷۲ در یمامه کشتند. قتل وى باعث جدایى جمعى از خوارج و سوءقصد به جان ابوفدیک شد و او از بیم هواداران نجده، از یمامه به بحرین رفت و در جواثا مستقر شد (رجوع کنید به خلیفة‌بن خیاط، ص ۱۶۷؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۱۸۱، ۱۸۴ـ۱۸۷، ۴۴۵، ۴۴۸؛ طبرى، ج ۶، ص ۱۷۴؛ ذهبى، حوادث و وفیات ۶۱ـ۸۰ ه .، ص ۲۶۰؛ نیز رجوع کنید به ولهاوزن ، ص ۷۲ـ۷۳). عطیة‌بن اسود نیز که راهى عمان شده بود، با ابوفدیک بیعت نکرد (اشعرى، ص ۹۲).مصعب‌بن زبیر لشکرى براى سرکوب ابوفدیک به بحرین فرستاد، اما از خوارج شکست خورد (خلیفة‌بن خیاط، همانجا؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۴۴۸ـ۴۴۹). پس از کشته شدن مصعب (سال ۷۲) و تسلط امویان بر عراق، خالدبن عبدالله (والى بصره) در ۷۳، به دستور خلیفه عبدالملک‌بن مروان، سپاهى به فرماندهى برادرش امیة‌بن عبدالله به مصاف ابوفدیک و خوارج به بحرین فرستاد، اما ابوفدیک با یارانى بسیار کمتر در نبرد معروف به یوم مَرْداء مُضَر، سپاه اموى را شکست داد (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۶، ص ۷۵ـ۷۶، ۸۹ـ۹۰، ج ۷، ص ۴۴۵ـ ۴۴۶، ۴۵۰؛ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۷۳؛ طبرى، ج ۶، ص ۱۷۴؛ یاقوت حموى، ذیل «مرداء»). عبدالملک‌بن مروان بار دیگر در ۷۳ یا ۷۴، سپاه بزرگى به فرماندهى عمربن عبیداللّه براى جنگ با آنان گسیل کرد که خوارج در این نبرد شکست خوردند و ابوفدیک و جمع بسیارى از یارانش کشته شدند (رجوع کنید به بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۴۴۶، ۴۵۱ـ۴۶۲؛ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۷۳؛ طبرى، ج ۶، ص ۱۹۳).با کشته شدن ابوفدیک، دولتِ خوارج نجدات که نزدیک هفت سال بر بیشتر نواحى جزیرة‌العرب تسلط داشت، سقوط کرد و سلطه امویان بر این مناطق باز برقرار شد. با این حال، چندین شورش به وقوع پیوست، از جمله شورش بنى‌عبدالقیس در بحرین. آنان که قبلا مخالف خوارج بودند، به دلایلى در واپسین شورشهاى خوارج شرکت کردند (رجوع کنید به نایف محمود معروف، ص۱۵۰؛ عبدالرحمان عبدالکریم عانى، ص ۱۸۳، ۱۸۷ـ۱۸۸).در سال ۷۸ نیز مردى خارجى از بنى‌مُحارب‌بن عَمرو (از تیره‌هاى بنى‌عبدالقیس) در بحرین دست به شورش زد و محمدبن صَعصَعه کِلابى، از مقابله با او عاجز ماند. در پى آن، ابراهیم‌بن عربى، والى یمامه، به دستور عبدالملک‌بن مروان شورش بنى‌محارب را در بحرین سرکوب کرد و به یمامه بازگشت (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۸، ص ۴۷).در سال ۷۹، گروهى از خوارج به همراه رَیّان نُکرى (منسوب به نُکرة‌بن لُکَیْز، از دیگر تیره‌هاى بنى عبدالقیس) در روستاى طاب بحرین شورش کردند و شخصى به نام میمون و یارانش از عمان به وى پیوستند. بنى عبدالقیس نیز از خوارج حمایت کردند. محمدبن صَعصَعه، والى بحرین، لشکرى به مصاف خوارج فرستاد، اما شکست خورد و بحرین را ترک کرد. بعدآ، میان میمون و ریّان اختلاف افتاد و میمون با یارانش به عمان بازگشتند. ریّان نیز در مقابله با سپاه حجاج‌بن یوسف کشته شد. چندى بعد، داودبن عامربن حارث از خوارج بنى عبدالقیس در بحرین قیام کرد و قطیف را مرکز فعالیت خود قرار داد و در جنگ با عمال امویان به پیروزیهایى دست یافت، اما اتحاد قبیله ازد با مردم قطیف بر ضد عبدالقیس به کشته شدن داود و یارانش منجر شد (رجوع کنید به خلیفة‌بن خیاط، ص ۱۷۴ـ۱۷۶؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۸، ص ۴۹ـ۵۱).در ۹۶، مسعودبن ابى‌زینب محاربى، از بنى‌عبدالقیس یا از موالى آنها، در بحرین شورید و کارش چنان بالا گرفت که اشعث‌بن عبداللّه‌بن جارود، والى بحرین، فرار کرد. مسعود محاربى پس از نوزده سال تسلط بر بحرین به یمامه حمله کرد. سفیان‌بن عمرو عقیلى، والى یمامه، به همراه بنى‌حنیفه در ناحیه خِضْرِمه یا بُرقان با مسعود و خوارج جنگید. در این جنگ، مسعود محاربى و جمع بسیارى از خوارج کشته و بقیه پراکنده شدند. جانشین مسعود، هلال‌بن مُدْلِج، نیز که با گروهى از خوارج در دژى پناه گرفته بود، به دست بنى حنیفه کشته شد و یارانش پراکنده شدندو برخى امان یافتند (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۸، ص ۳۵۴ـ۳۵۵؛ یاقوت حموى، ذیل «برقان»؛ ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۱۱۸ـ۱۱۹).پس از آن سعیدبن ابى‌زینب، برادر مسعود، در هَجَر شورید اما با مخالفت عَوْن‌بن بِشر، از سران قبیله بنى‌حارث‌بن عامربن حنیفه، که از پیروان نامدارش بود روبه‌رو شد. در پى آن، یاران سعید دو دسته شدند: یک دسته با وى در هجر ماندند و دسته دیگر، با عون‌بن بشر به قطیف رفتند و آنجا را مرکز خود قرار دادند. سعید با توطئه‌اى عون را کشت و خود همچنان در هجر ماند (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۸، ص ۳۵۵ـ۳۵۶). از سرنوشت وى و یارانش آگاهى دیگرى در دست نیست.



ب) یمن و حَضْرَمَوْت. آغاز و چگونگى رواج مذهب خوارج در یمن و حضرموت تا حدودى مبهم است. به روایتى، چون خوارج در سال ۷۲ به صنعا حمله کردند و مردم توان مقابله نداشتند، با پرداخت صدهزار دینار با آنان مصالحه کردند (رجوع کنید به عصام‌الدین عبدالرؤف فقى، ص ۶۳ـ۶۴).در ۱۰۷، عَبّاد رُعَیْنى خارجى برضد کارگزار اموى یمن، یوسف‌بن عمر ثقفى، قیام کرد اما قیامش به سرعت سرکوب شد و او و سیصد تن از یارانش کشته شدند (طبرى، ج ۷، ص ۴۰؛ ابن‌جوزى، ج ۷، ص ۱۱۷).نشانه‌هایى در دست است که مناسبات داعیان خوارج بصره و حضرموت بسیار قوى بوده و دیدارهایى میان ابوعبیده مسلم‌بن ابى‌کریمه، فقیه و امام اباضى در بصره، و بزرگانى از فقهاى حضرموت انجام گرفته است (رجوع کنید به درجینى، ج ۲، ص ۲۴۲ـ۲۴۳؛ مهدى طالب هاشم، ص ۹۸).ابوایوب وائل‌بن ایوب حضرمى، که در قیام خوارج یمن در ۱۲۹ شرکت داشت (خلیفات، ص ۱۱۷)، به داعیان برجسته‌اى پیش از خود در حضرموت اشاره کرده است که توانایى علمى و اجرایى در خورى داشته‌اند (رجوع کنید به شماخى، ج ۱، ص ۹۷). از این مطلب مى‌توان دریافت که اندیشه و دعوت خوارج اِباضى پیش از ۱۲۹ در یمن و حضرموت نفوذ داشته است.نارضایى شدید مردم یمن از عمال ستمگر اموى، وضع مالیات سنگین بر مردم، اختلاف افراد خاندان اموى، دلمشغولى مروان دوم، واپسین خلیفه اموى (حک : ۱۲۷ـ۱۳۲)، به سرکوب قیام عباسیان در خراسان و بى‌توجهى حکومت به مناطق دوردست و محروم، زمینه را براى قیام بزرگ خوارج در یمن و حضرموت مهیّا ساخت (خلیفات، ص ۱۱۶ـ۱۱۷؛ نیز رجوع کنید به مهدى طالب هاشم، ص ۱۰۲ـ۱۰۳؛ لطیفه بکّاى، ص ۲۷۲ـ۲۷۳).باتوجه به چنین اوضاعى، ابویحیى عبداللّه‌بن یحیى‌بن عمر کِنْدى معروف به طالب‌الحق*، که در حمایت قبیله قدرتمندش (کِنْدَه) بود و پنهانى براى ترویج مذهب خوارج فعالیت مى‌کرد، به دنبال مکاتبه با ابوعبیده مسلم، رهبرى خوارج اباضى یمن و حضرموت را برعهده گرفت و در ۱۲۹ قیام خود را آغاز کرد (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۲۸۵؛ ازدى، ص ۷۷؛ ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۳۵۱؛ ابن‌قاسم، ج ۱، ص ۱۲۴).ابوعبیده گروهى از مشایخ اباضیه بصره، از جمله مختاربن عَوف* معروف به ابوحمزه خارجى و بَلْج‌بن عُقبَه، از اَزْدیان عمان، را با پول و تجهیزات و سیصد نفر جنگجو به یارى طالب‌الحق روانه یمن کرد (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۲۸۵ـ۲۸۶؛ ابوالفرج اصفهانى، ج ۲۳، ص ۲۲۴ـ۲۲۵؛ شماخى، ج ۱، ص ۹۱؛ سیابى، ۱۴۰۰، ص ۶۶ـ۶۷، ۱۳۷).خوارج بصره نیز براى پیروزى قیام خوارج یمن و حضرموت دست به کار شدند و ابومودود حاجب‌بن مودود طائى، متصدى امور جنگى و مالى خوارج، به جمع‌آورى پول از افراد توانمند پرداخت (درجینى، ج ۲، ص ۲۶۲؛ شماخى، ج ۱، ص ۸۴ـ۸۶).طالب‌الحق با سپاهى که اکثر آنان از خوارج بصره بودند، در ۱۲۹، بدون کوچک‌ترین مقاومتى در برابرشان، سرزمین حضرموت را تصرف کرد (خلیفة‌بن خیاط، ص۲۵۰؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۲۸۶). او پس از این پیروزى، در حضرموت اقامت گزید و خوارج اباضى از نواحى مختلف نزد وى رفتند و شروع به فعالیت و تبلیغ مذهب خود در میان قبایل کردند، که منجر به گرایش بسیارى از مردم یمن به این مذهب شد (عصام‌الدین عبدالرؤف فقى، ص ۶۶؛ مهدى طالب هاشم، ص ۱۰۵ـ۱۰۶).طالب‌الحق سپس در همان سال، با سپاهى که شمار آن را حدود دو تا چهارهزار نفر نوشته‌اند، براى تصرف صنعا راهى این شهر شد و والى اموى یمن، قاسم‌بن عمر ثقفى، را (که به روایتى مبالغه‌آمیز حدود سى‌هزار سرباز همراه داشت) در حوالى شهر اَبین شکست داد. قاسم‌بن عمر ثقفى به صنعا گریخت و سپس لشکرى به جنگ طالب‌الحق فرستاد، اما این لشکر نیز از طالب‌الحق شکست خورد. طالب‌الحق صنعا راگرفت و اموال و خزاین آنجا را به دست آورد و طى چند ماه اقامتش در صنعا، به نیکى و داد با مردم رفتار کرد و آنان را به مذهبش فراخواند (رجوع کنید به خلیفة‌بن خیاط، ص۲۵۰ـ۲۵۱؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۲۸۶ـ۲۸۹؛ شماخى، ج ۱، ص ۹۱ـ۹۲؛ حارثى، ص ۱۸۹ـ۱۹۴؛ نیز رجوع کنید به مهدى طالب هاشم، ص ۱۰۶ـ۱۱۸).رواج مذهب خوارج در منطقه حجاز و به ویژه مکه و مدینه، به دلیل ترکیب اجتماعى و حضور طبقه اشراف قریش در آن، که به‌شدت با جنبش خوارج مخالف بودند، بسیار محدود بود. با وجود این، تشکیلات تبلیغاتى خوارج در حجاز به سرکردگى فقیه اباضى، ابوحُرّ على‌بن حُصَین، برپا بود. او مخفیانه روزهاى دوشنبه و پنجشنبه درس مى‌گفت و خانه‌اش را در مکه، هنگام حج در اختیار خوارج قرار مى‌داد و هزینه‌هاى تبلیغ را پرداخت مى‌کرد. فعالیت رو به افزایش ابوحرّ در ۱۲۹ باعث شد مروان دوم دستور دهد او را دستگیر کنند و به شام بفرستند، اما در راه گروهى از خوارج وى را نجات دادند و به مکه بازگرداندند (درجینى، ج ۲، ص ۲۶۲ـ۲۶۳، ۲۶۹ـ۲۷۰؛ شماخى، ج ۱، ص ۹۲ـ۹۴؛ نیز رجوع کنید به مهدى طالب هاشم، ص۱۲۰ـ۱۲۱).برخى از بزرگان و امامان خوارج همچون جابربن زید و ابوحمزه خارجى، به طور مداوم و چشمگیر در موسم حج به تبلیغ مذهب خوارج و قیام بر ضد امویان مى‌پرداختند (رجوع کنید به طبرى، ج ۷، ص ۳۴۸؛ درجینى، ج ۲، ص ۲۰۸). طالب‌الحق در حج سال ۱۲۹ لشکرى به فرماندهى ابوحمزه خارجى براى فتح مکه فرستاد. ابوحمزه از راه طائف به مکه رسید و در آنجا هواداران ابوحرّ به وى پیوستند. عبدالواحدبن سلیمان‌بن عبدالملک، عامل امویان در حجاز، به وساطت برخى از نوادگان صحابه و در رأس آنان، عبداللّه‌بن حسن نواده امام حسن مجتبى علیه‌السلام، با ابوحمزه به توافق رسید که دو گروه جداگانه مناسک حج را برپا دارند و آنگاه عبدالواحد پس از به جاآوردن مناسک حج، مکه را ترک کرد و سپاه اباضیان یمن بدون جنگ وارد مکه شدند و ابوحمزه به مردم مکه و طائف امان داد. مروان عبدالواحد را عزل و عبدالعزیزبن عمربن عبدالعزیز را به حکومت حجاز گماشت و به جنگ با خوارج مأمور کرد.در صفر ۱۳۰، ابوحمزه در روستاى قُدَید در میانه راه مکه به مدینه، سپاهى را که حاکم حجاز از مدینه فرستاده بود، شکست داد. سپاه اموى به مدینه عقب‌نشینى کرد، و چون اباضیان زخمیها را نکشتند و به تعقیب فراریها نرفتند، مردم مدینه جرأت یافتند و بار دیگر با خوارج جنگیدند، اما این بار هم به سختى شکست خوردند و خوارج مدینه را نیز گرفتند. در پى نبرد قُدَید، مروان چهارهزار سپاهى به فرماندهى عبدالملک‌بن محمدبن عطیه سعدى راهى حجاز کرد. در جمادى‌الاولى ۱۳۰، در منطقه وادى‌القرى جنگ روى داد و سپاه ششصد نفره اباضى شکست خورد و بیشتر آنها از جمله بلج‌بن عقبه ازدى به قتل رسیدند. خوارجِ باقى‌مانده در مدینه نیز در حمله مردم شهر، کشته و تارومار شدند و تسلط سه‌ماهه آنان بر این شهر پایان یافت (مصعب‌بن عبداللّه، ص ۱۱۴، ۱۶۶، ۲۵۰؛ خلیفة‌بن خیاط، ص ۲۵۱ـ۲۵۲، ۲۵۵ـ۲۵۶؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۲۸۹ـ ۳۰۱؛ طبرى، ج ۷، ص ۳۷۴ـ۳۷۶، ۳۹۳ـ۳۹۹؛ مسعودى، ج ۴، ص ۸۲).چون طالب‌الحق از شکست خوارج در وادى‌القرى مطّلع شد، براى مقابله با سپاه شام، از یمن راهى مکه شد و از ابوحمزه نیز خواست به وى ملحق شود. در ۱۳۰، سپاه شام به فرماندهى ابن‌عطیه، پیش از رسیدن طالب‌الحق، به مکه رسیدند و در جنگى سخت لشکریان اندک خوارج (حدود هزار تن) را شکست دادند. در این جنگ، سران خوارج از جمله أبرهة‌بن صباح حِمْیَرى، ابوحمزه خارجى و همسرش، و ابوحر على‌بن حصین کشته شدند. چهارصد تن از اسراى خوارج را به دستور ابن‌عطیه گردن زدند و بقیه به موصل گریختند و عده‌اى به طالب‌الحق که در راه حجاز بود، پیوستند. بدین‌گونه، سلطه هفت ماهه خوارج بر حجاز (ذیحجه ۱۲۹ ـ جمادى‌الآخره یا اوایل رجب ۱۳۰) پایان یافت. سپس، ابن‌عطیه به دستور خلیفه اموى براى سرکوب طالب‌الحق و اباضیان راهى یمن شد. دو سپاه در صَعْده، در شصت فرسخى شمال صنعا، روبه‌رو شدند و پس از چند نبرد، سرانجام طالب‌الحق و بسیارى از خوارج کشته شدند. سر طالب‌الحق را نزد خلیفه اموى به شام فرستادند و ابن‌عطیه، چون وارد صنعا شد، سیصد تن از خوارج را به قتل رساند و بدین ترتیب، امامت اباضیه پس از حدود شانزده ماه در یمن سقوط کرد (خلیفة‌بن خیاط، ص۲۵۶ـ۲۵۷؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج۹، ص۳۰۱ـ۳۰۴؛ طبرى، ج۷، ص ۳۹۹ـ ۴۰۰؛ مسعودى، همانجا؛ درجینى، ج ۲، ص ۲۶۰).با وجود این، گروهى از خوارج به رهبرى یحیى‌بن عبداللّه‌بن عمروبن سَیّاق/ سبّاق حِمْیَرى در حومه صنعا قیام کردند. ابن‌عطیه از صنعا لشکرى فرستاد و آنان را شکست داد که به شهر عَدَن اَبیَن عقب نشستند. چون یحیى در آنجا حدود دو هزار خارجى گردآورد، ابن‌عطیه خود با سپاهیانش به جنگ با آنها رفت و یحیى و جمعى از یارانش را کشت و بقیه آنان را پراکنده کرد (خلیفة‌بن خیاط، ص ۲۵۷؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۳۰۴ـ۳۰۵؛ العیون و الحدائق، ج ۳، ص ۱۷۶).در ۱۳۰، خوارج بار دیگر به رهبرى یحیى‌بن کَرِب/ حَرِب حِمْیَرى در جنوب یمن در ساحل دریا قیام کردند و ابن‌عطیه گروهى را به جنگ آنها فرستاد. در این نبرد نیز خوارج شکست خوردند. خوارج در حضرموت با عبداللّه‌بن سعید/ مَعبَد حضرمى، که طالب‌الحق وى را به جانشینى خود تعیین کرده بود، به عنوان «امام دفاع» بیعت کردند. چون ابن‌عطیه دریافت که همه بقایاى خوارج یمن در حضرموت به منزله آخرین پایگاه تجمع کرده‌اند، با سپاهى راهى آنجا شد. او نخست شهر مستحکم شِبام را، که خوارج پر از آذوقه کرده بودند، تصرف کرد و بعد از چند جنگ و محاصره، با خوارج صلح کرد، اما در راه بازگشت به مکه به دست گروهى از آنان کشته شد. در پى آن، ولیدبن عروة‌بن عطیه که از سوى مروان به ولایت یمن تعیین شده بود، به حضرموت لشکرکشى کرد و یحیى‌بن کرب و عبداللّه‌بن سعید حضرمى و شمار بسیارى از خوارج را کشت و آخرین قیام آنان در یمن و حضرموت را سرکوب کرد (خلیفة‌بن خیاط، همانجا؛ بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۹، ص ۳۰۵ـ۳۰۷؛ طبرى، ج ۷، ص ۴۰۰؛ العیون و الحدائق، ج ۳، ص ۱۷۷ـ۱۷۹). بدین ترتیب، جنبش اباضیه در محرّم یا صفر ۱۳۲ در سرزمین یمن و حضرموت تقریبآ از بین رفت (براى دلایل این امر رجوع کنید به مهدى طالب‌هاشم، ص ۱۶۲ـ۱۶۴؛ عصام‌الدین عبدالرؤف فقى، ص۷۰ـ۷۲).برخى بر این باورند که مذهب اباضى پس از مرگ طالب‌الحق همچنان تا سده‌هاى بعد در یمن و حضرموت ادامه داشت (رجوع کنید به مسعودى، ج ۴، ص ۸۲؛ ابن‌قاسم، ج ۱، ص ۱۲۵؛ حارثى، ص ۲۲۹؛ سیابى، ۱۴۰۰، ص ۷۲ـ۷۴). وقتى مَعْن‌بن زائده شیبانى در ۱۴۰ یا ۱۴۲ از سوى منصور، خلیفه عباسى، به ولایت‌دارى یمن تعیین شد، به شدت به تعقیب خوارج پرداخت و هزاران تن از آنان را دستگیر و سرکوب کرد و به قتل رساند (یعقوبى، ج ۲، ص ۳۷۲؛ یمانى، ص ۲۹ـ۳۱؛ ابن‌قاسم، ج ۱، ص ۱۳۰).



ج) عمان. جنبش خوارج در عُمان، کمى دیرتر از بحرین و یمامه پدیدار گشت. هرچند مردم عمان در برابر خوارج نَجَدات (رجوع کنید به بخش الف: بحرین و یمامه) مقاومت کردند، اما بعدآ مذهب اباضیه به‌طور گسترده در این سرزمین رواج یافت.به نظر مى‌رسد، مردم عمان از زمان خلافت حضرت على علیه‌السلام (۳۵ـ۴۰) با اندیشه‌هاى خوارج آشنا بودند (رجوع کنید به یعقوبى، ج ۲، ص ۱۹۴ـ۱۹۵). نخستین بار، نجدة‌بن عامر حنفى رهبر نجدات، براى تسلط بر عمان تلاش کرد و در سال ۶۹ سپاهى را به فرماندهى عطیّة‌بن اسود حنفى براى تصرف عمان فرستاد. در این مصاف، عبادبن عبداللّه جُلَندى اَزْدى، حاکم عمان، کشته شد و این سرزمین جزو قلمرو نجدات شد. عطیه پس از چند ماه، کارگزارى به نام ابوالقاسم را جایگزین خود کرد و از عمان خارج شد. با رفتن او، سعید و سلیمان پسران متوارى عبادبن عبداللّه جلندى به کمک مردم عمان بر نجدات شوریدند و ابوالقاسم را کشتند و از نو به قدرت بازگشتند. این امر نشان‌دهنده آن است که مردم عمان تندرویهاى نجدات را نمى‌پذیرفتند. عطیه کوشید براى دومین بار عمان را تصاحب کند، اما براثر مقاومت مردم عمان، به رهبرى سعید و سلیمان، ناگزیر به کرمان کوچ کرد (بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۷، ص ۱۷۹؛ ابن‌اثیر، ج ۴، ص ۲۰۲ـ۲۰۳؛ ویلکینسون ،ص ۱۶ـ۱۷؛ عبدالرحمان عبدالکریم عانى، ص ۱۱۸ـ۱۱۹؛ مسرى، ص ۱۶۸ـ۱۶۹). به نظر مى‌رسد پیش از خلافت عبدالملک‌بن مروان در سال ۶۵، دعوت خوارج را تجار یا حجاج در عمان رواج داده‌اند (رجوع کنید به خلیفات، ص ۱۲۸؛ فاروق عمر فوزى، ۲۰۰۰، ص ۸۴).بنابر منابع اباضى، ظهور خوارج در عمان به دوران حکومت حَجاج‌بن یوسف ثقفى* در عراق بازمى‌گردد. حجاج براى تصرف عمان، چندین لشکر به این سرزمین فرستاد. در پى پیروزى لشکر حجاج، سلیمان و سعید، حاکمان خارجى عمان، ناگزیر به زنگبار در مشرق افریقا رفتند (رجوع کنید به ابن‌حبیب، ص ۴۸۴؛ ازکوى، ص۴۰ـ۴۲؛ ابن‌رُزَیق، ۱۴۱۲، ص ۲۱۳ـ۲۱۶؛ خَروصى، ص۱۰۰ـ۱۰۱؛ مایلز ، ص ۶۵ـ۶۶).بنابر روایات اباضى، حجاج، ابوشَعثاء جابربن زید* (متوفى ۹۳) را که در بصره به تبلیغ و فعالیت پنهانى مشغول بود، همراه یکى دیگر از داعیان فعال اباضى به نام هُبَیره به عمان تبعید کرد و با این کار ندانسته به شکل‌گیرى جنبش خوارج در عمان کمک بزرگى کرد (رجوع کنید به درجینى، ج ۲، ص ۲۰۱ـ۲۱۴؛ شماخى، ج ۱، ص ۷۱). جابر در عمان به ترویج اباضیه پرداخت و عواملى از جمله اندیشه‌هاى متعادل این مذهب، وابستگى به قبیله اَزد که اکثر مردم عمان را دربرمى‌گرفت و همشهرى‌بودن با مردم عمان در موفقیت او مؤثر بود (درجینى، ج ۲، ص ۲۰۵؛ سیابى، ۱۹۷۹، ص ۱۳ـ۳۲).عِمران‌بن حِطّان* شیبانى (متوفى ۸۴ یا ۸۹)، شاعر نامدار اباضى، پس از آزادى یا فرار از دست حجاج‌بن یوسف ثقفى به عمان نزد قبیله ازد رفت. او که دید مردم عمان اندیشه‌هاى ابوبِلال مِرداس‌بن اُدَیَّه* (از بزرگان خوارج) را بزرگ مى‌دارند و نادانسته اشعارش را مى‌خوانند، آنان را به مذهب خوارج دعوت کرد (مبرّد، ج ۳، ص ۱۷۲؛ درجینى، ج ۲، ص ۲۲۶ـ۲۳۲؛ شماخى، ج ۱، ص ۷۳ـ۷۴؛ خلیفات، ص ۱۲۷).نخستین بار، ابوعبیده مسلم‌بن ابى‌کریمه در نیمه اول سده دوم، افرادى از خوارج را به عنوان حاملان علم از بصره راهى عمان کرد (رجوع کنید به مهدى طالب هاشم، ص ۱۷۳، ۳۲۵ـ۳۲۶؛ سیده اسماعیل کاشف، ص ۶۷ـ۶۸؛ حارثى، ص ۱۵۴؛ کدمى، ج ۲، ص ۹۱). تلاشهاى حاملان علم براى ترویج مذهب اباضیه موفقیت‌آمیز بود و پس از کمتر از نیم قرن از رفتن خوارج به عمان، آنان چنان بر اوضاع سیاسى تسلط یافتند که هیچ امام خارجى بدون موافقت آنان برگزیده نمى‌شد (مهدى طالب هاشم، ص ۱۷۴).در ۱۳۲، جناح‌بن عبادة‌بن قیس هنائى/ هناوى و بعد از او پسرش، محمد، که کارگزاران اَزْدىِ عباسیان در عمان بودند و ظاهرآ خود نیز به مذهب خوارج تمایل داشتند، از بیم بستگانشان اجازه دادند خوارج اباضى با آزادى کامل اندیشه‌هایشان را تبلیغ کنند (ازکوى، ص ۴۳؛ ابن‌رزیق، ۱۴۱۲، ص ۲۲۱؛ خلیفات، ص ۱۲۹؛ عقیلى، ص ۱۳، ۲۰).به دنبال شکست جنبش خوارج در حضرموت و یمن، سران خوارج بصره و جزیرة‌العرب به‌سبب موقعیت حساس جغرافیایى و اوضاع سیاسى و اقتصادى عمان، به آنجا چشم دوختند و عمان مقر دعوت علنى خوارج شد (رجوع کنید به خلیفات، ص۱۳۰؛ فاروق عمر فوزى، ۲۰۰۰، ص ۸۷ـ۸۸). در ۱۳۲، اباضیان عمان با جلندى‌بن مسعود* به عنوان نخستین امام خوارج اباضى در عمان بیعت کردند (ابن‌رزیق، ۱۴۰۴، ص ۲۱؛ سالمى، ج ۱، ص ۸۵؛ خلیفات، ص ۱۲۹ـ۱۳۱؛ سیابى، ۱۴۲۱، ج ۱، ص ۲۲۷، ۲۲۹).در پى آن، خلیفه عباسى، سفّاح، در ۱۳۴ سپاهى به سرکردگى خازم‌بن خُزَیمه* تمیمى براى سرکوب آنان فرستاد. خوارج پس از نبردى سخت ناگزیر به منطقه جُلفار، در شمال‌شرقى عمان، گریختند (ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۴۵۱ـ۴۵۲؛ سالمى، ج ۱، ص ۹۶؛ فاروق عمر فوزى، ۱۳۹۰ـ۱۳۹۲، ج ۱، ص ۲۵۲؛ خلیفات، ص ۱۳۱). اباضیان عمان از حضور خوارج صُفریه در منطقه جلفار ابراز نارضایتى کردند. از این‌رو، جلندىبن مسعود لشکرى به آنجا اعزام کرد. در این مصاف که در ۱۳۴ رخ داد، صفریه پس از هفت سال فعالیت در شرق جزیرة‌العرب شکست خوردند و سرکرده آنان، شیبان‌بن عبدالعزیز یشکرى، کشته شد (العیون و الحدائق، ج ۳، ص ۱۶۳؛ ازکوى، همانجا؛ ابن‌رزیق، ۱۴۱۲، ص ۲۲۲؛ مهدى طالب هاشم، ص ۱۸۳ـ۱۸۵).پس از آن، خازم‌بن خزیمه در تعقیب جلندى و یارانش به عمان رفت و از جلندى خواست از خلیفه عباسى حتى به صورت اسمى فرمان‌بردارى نماید، اما جلندى این پیشنهاد را نپذیرفت و جنگ جلفار دوم میان طرفین درگرفت. پس از هفت روز جنگ سخت و پیروزى ابتدایى اباضیان، سپاهیان خلیفه آنان را شکست دادند و بسیارى (رجوع کنید به طبرى، ج ۷، ص :۴۶۳ حدود ده‌هزار) از آنان را کشتند که واپسین آنان جلندى‌بن مسعود و هلال‌بن عطیه خراسانى بودند. بدین‌گونه، نخستین امامت اباضیان عمان در ۱۳۴ از بین رفت (ازکوى، ص ۴۳ـ ۴۴؛ سالمى، ج ۱، ص ۹۳ـ۹۷؛ فاروق عمرفوزى، ۲۰۰۰، ص ۹۲ـ۹۴).پس از این حادثه، گروهى از بنى‌جلندى که هوادار عباسیان و مخالف امامت خوارج بودند، بیش از چهل سال بر عمان حکم راندند در ۱۷۷ کاملا منقرض گردیدند (ازکوى، ص ۴۴؛ سالمى، ج ۱، ص ۹۵، ۱۰۵ـ۱۰۶؛ سیابى، ۱۴۲۱، ج ۱، ص۲۶۰ـ۲۶۱).براثر تبلیغات وسیع داعیان اباضى و بهره‌گیرى از کشمکش میان قبایل، اوضاع براى اعلان دومین امامت اباضیان مهیّا شد. آنان از روستاهاى مختلف عمان در منطقه الظاهرة، در شمال‌غربى شهر نَزْوى، گرد آمدند و به فرماندهى محمدبن مُعَلّى کِندى، به جنگ با راشدبن نظر جلندى در ناحیه مجازه رفتند و او و سپاهیانش را در رمضان ۱۷۷ شکست دادند (سالمى، ج ۱، ص ۱۰۷ـ۱۰۹؛ مهدى طالب هاشم، ص ۲۰۰؛ سیابى، ۱۴۲۱، ج ۱، ص ۲۷۱، ج ۲، ص ۹ـ۱۰؛ نایف عید جابر سهیل، ص ۶۶). نبرد مجازه که به زوال سلطه عباسیان و هم‌پیمانانشان (آل‌جلندى) در عمان منجر شد، به منزله آغاز دومین دولت خوارج اباضى عمان بود که بیش از یک سده برپا ماند (رجوع کنید به عقیلى، ص ۲۶ـ۲۸).خوارج در نزوى گرد آمدند تا امام جدید اباضیه را مشخص کنند و براى جلوگیرى از هر اختلافى، هریک از سران اباضى را بر یک ناحیه منصوب کردند. ناحیه ساحلى صُحار (در ۱۲۵ میلى شمال‌غربى مسقط) به محمدبن معلى و ناحیه داخلى نزوى و روستاهاى جوف به محمدبن عبداللّه‌بن ابى‌عفان یَحْمُدى‌اَزْدى سپرده شد. شیخ‌موسى‌بن ابى‌جابر ازکوى، فقیه بزرگ اباضى، از تصدى امامت خوددارى کرد و ناگزیر امامت را به محمدبن عبداللّه‌بن ابى‌عفان سپرد. سپس در ۱۷۷، خوارج با او بیعت کردند (ازکوى، ص ۴۵؛ سالمى، ج ۱، ص ۱۰۸ـ۱۰۹؛ سیابى، ۱۴۲۱، ج ۱، ص ۲۵۶، ۲۷۱ـ۲۷۲، ج ۲، ص۱۰؛ براى تفصیل بیشتر رجوع کنید به مهدى طالب هاشم، ص ۲۰۱ـ۲۰۷).ابن‌ابى‌عفان، سعیدبن زیاد بَکرى را مأمور سرکوب مخالفان در مشرق عمان کرد. او نیز آنجا را به تصرف درآورد. ابن‌ابى‌عفان با مسلمانان با خشونت و انتقام‌جویانه رفتار کرد و به مشایخ خوارج جفا نمود و همین امر باعث نارضایى آنان شد. ازاین‌رو در ۱۷۹، آنان با نیرنگ ابن‌ابى‌عفان را پس از دو سال و یک ماه حکومت از امامت معزول ساختند و به جایش، وارث‌بن کعب خَروصى یحمدى را به امامت برگزیدند (ازکوى، ص ۴۵ـ۴۶؛ سالمى، ج ۱، ص ۱۰۹ـ۱۱۲؛ فاروق عمر فوزى، ۲۰۰۰، ص ۱۰۱ـ۱۰۲؛ خروصى، ص ۱۰۷ـ۱۰۸؛ نیز رجوع کنید به خروص*). دوران امامت وارث‌بن کعب یکى از پررونق‌ترین دوران خوارج عمان محسوب مى‌شود و گفته شده است که وى امنیت را برقرار نمود و با عدل و داد با مردم رفتار کرد (ازکوى، ص ۴۶؛ فاروق عمر فوزى، ۲۰۰۰، ص ۱۰۳).هارون‌الرشید (حک : ۱۷۰ـ۱۹۳) در اواخر خلافت خود، سپاهى به سرکردگى پسرعمویش، عیسى‌بن جعفر، براى سرکوب دولت خوارج به عمان فرستاد اما این سپاه به‌سبب فسق و فساد در عمان، با مقاومت مردم این سرزمین روبه‌رو شدند و شکست خوردند و عیسى‌بن جعفر به دست آنان کشته شد (ابن‌حبیب، ص ۴۸۸؛ بلاذرى، ۱۴۱۳، ص ۷۷؛ عقیلى، ص ۳۲؛ فیلیپس ، ص ۱۹). این پیروزى باعث استحکامپایه‌هاى حکومت امامان اباضى عمان شد.وارث‌بن کعب در جمادى‌الاولى ۱۹۲، هنگام تلاش براى نجات گروهى از زندانیان که در سیل گرفتار شده بودند، غرق شد و بزرگان خوارج عمان غَسّان‌بن عبداللّه یحمدى ازدى را به امامت برگزیدند. امامت غسان با مخالفت دیرین آل‌جلندى و بنى‌هُناءَة روبه‌رو شد. او نیروى دریایى نیرومندى براى دفاع از سواحل طولانى عمان در برابر دزدان دریایى هندى و سایر متجاوزان تأسیس کرد. در دوران امامت غسان، قدرت خوارج به اوج خود رسید و آنان نَزْوى، پایتخت امامان اباضى عمان، را «بیضة‌الاسلام» نامیدند. غسان در ذیقعده ۲۰۷ درگذشت (ازکوى، ص ۴۶ـ۴۸؛ سالمى، ج ۱، ص ۱۱۸ـ۱۲۴؛ براى تفصیل بیشتر رجوع کنید به مهدى طالب هاشم، ص۲۲۰، ۲۲۴ـ۲۳۳؛ سیابى، ۱۴۲۱، ج ۲، ص ۳۴ـ۴۷، ۵۰).پس از مرگ غسان، امامت در شوال ۲۰۸ به عبدالملک‌بن حمید ازدى رسید. گفته شده است او در دوران امامتش با عدل و داد حکومت کرد و آرامش و امنیت را در عمان و به‌ویژه مناطق جنوبى آن، که اقامتگاه قبایل سرکش و غارتگر مَهْره* بود، برقرار کرد. در رجب ۲۲۶، مشایخ بزرگ اباضى به اتفاق، امامت خوارج عمان را به مُهَنّابن جَیفَر یحمدى ازدى سپردند. در دوران امامت مهنّا نیز آرامشى نسبى بر عمان حکمفرما بود. در دوران وى سپاه و نیروى دریایى قدرت بسیار یافت و جمعیت شهرها، به دلیل آرامش داخلى و رونق تجارى، رو به افزایش نهاد. مهنّا، وسیم‌بن جعفر، از قبیله مهره، را که از پرداخت مالیات خوددارى و شورش کرده بود، سرکوب نمود. او همچنین، واپسین قیام بزرگ آل‌جلندى در سده سوم را با اعزام دوازده هزار سپاهى ناکام ساخت. مهنّا که در مقابل هرگونه تلاش براى برکنارى‌اش به علت سالخوردگى، مقاومت سرسختانه نشان مى‌داد و مخالفانش را زندانى مى‌کرد، سرانجام در ربیع‌الآخر ۲۳۷ درگذشت (ازکوى، ص ۴۸ـ۵۱؛ ابن‌رزیق، ۱۴۱۲، ص ۲۲۸ـ ۲۳۲؛ سالمى، ج ۱، ص ۱۳۲ـ۱۳۴، ۱۴۸ـ ۱۵۳؛ مهدى طالب هاشم، ص ۲۳۴ـ۲۴۲؛ فاروق عمر فوزى، ۲۰۰۰، ص ۱۱۲ـ۱۱۶).پس از مرگ مهنّا، بزرگان و سران اباضیه صَلت‌بن مالک را به امامت برگزیدند (ازکوى، ص ۵۱ ـ۵۲؛ سالمى، ج ۱، ص۱۶۰). صلت‌بن مالک جزیره سُقُطرى (واقع در بحر عرب، میان زنگبار و عمان، در مشرق افریقا) را که اباضیه در آن رواج یافته و داراى موقعیت تجارى مهمى بود، با فرستادن صد کشتى جنگى فتح کرد و آن را از دست حبشیان درآورد (ابن‌حائک، ص ۹۳ـ۹۴؛ سالمى، ج ۱، ص ۱۶۴ـ۱۶۶؛ مهدى طالب هاشم،ص ۲۴۷ـ ۲۵۳؛ فاروق عمر فوزى، ۲۰۰۰، ص ۱۱۸). در اواخر دوران امامت وى، اباضیه در عمان دچار ضعف و دودستگى شدند و همین امر باعث کناره‌گیرى یا برکنارى صلت از مقام امامت خوارج شد. حمایت نکردن از صلت‌بن مالک، برخلاف آموزه‌هاى مذهب اباضى، به انشعاب و تفرقه شدید میان مشایخ خوارج، آشوب و درگیرى میان قبایل عمانى و سرانجام زوال امامت خوارج (۲۸۰) و استیلاى دوباره عباسیان بر عمان منجر شد. راشدبن نظر/ نضر یحمدى به کمک موسى‌بن موسى ازکوى و جمعى از شخصیتهاى مهم اباضى، در ذیحجه ۲۷۲ یا ۲۷۳ در منطقه فَرْق، در جنوب نزوى، به امامت رسید (ازکوى، ص ۵۲؛ نیز رجوع کنید به سالمى، ج ۱، ص ۱۹۴ـ۲۱۲؛ مهدى طالب هاشم، ص ۲۵۸ـ۲۶۴؛ سیابى، ۱۴۲۱، ج ۲، ص ۱۲۵ـ۱۲۹). در دوره حکومت راشد، میان قبایل عمانى به بهانه‌هاى اعتقادى کشمکش رخ داد و بر مذهب اباضیان عمان اثر سوء نهاد. از آن جمله بود جنگ روضه یا تَنوف که در آن، شمارى از قبایل مخالف راشدبن نظر شکست خوردند (ازکوى، همانجا؛ ابن‌رزیق، ۱۴۰۴، ص ۵۳؛ سالمى، ج ۱، ص ۲۱۸، ۲۲۸ـ۲۳۰؛ فاروق عمر فوزى، ۲۰۰۰، ص ۱۲۳ـ۱۲۶). این نبرد باعث تقویت تعصب و دسته‌بندى میان قبایل عمان گردید و ابن‌دُرید اَزْدى، لغت‌شناس معروف عرب، قصایدى در رثاى کشتگان این نبرد سرود و مردان قبیله‌اش را به خون‌خواهى دعوت کرد (رجوع کنید به ص ۸۹ ـ۹۷؛ نیز رجوع کنید به سالمى، ج ۱، ص ۲۳۱ـ۲۳۶؛ مهدى طالب هاشم، ص۲۷۰ـ۲۷۱).موسى‌بن موسى ازکوى راشد را فاسق و گمراه خواند و پس از این نبرد، از مخالفان امامت راشد حمایت کرد. او و شاذان‌بن صلت (فرزند امام صلت) و جمعى از مشایخ، یاران راشد را شکست دادند و نزوى را گرفتند و راشد را در صفر ۲۷۷ از امامت خوارج خلع و زندانى کردند و به جایش، عَزّان‌بن تمیم خروصى، را به امامت برگزیدند (ازکوى، ص ۵۲ـ۵۳؛ ابن‌رزیق، ۱۴۰۴، همانجا؛ سالمى، ج ۱، ص ۲۳۷، ۲۴۱؛ مهدى طالب هاشم، ص ۲۷۱ـ۲۷۲).عزّان‌بن تمیم عاملان راشد در ولایات عمان را عزل و گروهى از یارانش را جانشین آنان کرد و موسى‌بن موسى را در مقام قضا نگه داشت، اما پس از یک سال وى را عزل کرد. بعضى از سپاهیان عزّان از موسى‌بن موسى، که به شهر اَزْکى رفته بود، جانبدارى کردند. عزّان سپاهى از زندانیان و اوباش و سایر مردم تدارک دید و به جنگ با مخالفان رفت و در شعبان ۲۷۸ بر آنان پیروز شد. در این جنگ، موسى‌بن موسى کشته و اهالى ازکى کشتار و غارت شدند (ازکوى، ص ۵۳؛ ابن‌رزیق، ۱۴۱۲، ص ۲۳۳ـ۲۳۴؛ سالمى، ج ۱، ص ۲۴۱؛ مهدى طالب هاشم، ص ۲۷۳ـ۲۷۴). پس از آن نیز، عزّان در شوال ۲۷۸ در جنگ اَلْقاع، در ناحیه صحار، خوارج مخالف خود را شکست داد. در پى آن، سران شکست خورده خوارج نزد والى بحرین، محمدبن بور/ نور/ ثَور، گریختند و وى را تشویق کردند به عمان حمله و آنجا را تصرف کند. حاکم بحرین به آنان توصیه کرد به بغداد نزد خلیفه المعتضدباللّه عباسى روند و از او استمداد جویند. در پى آن، محمدبن ]ابى[القاسم، از سران خوارج، به بغداد رفت و با کسب موافقت خلیفه براى حمله به عمان و با منشور حکومت این سرزمین براى ابن‌بور، به بحرین بازگشت. سپس، ابن‌بور با سپاهى مجهز راهى عمان شد. این سپاه پس از نبردهاى متعدد، جلفار، تَوام و نزوى را گرفت و در سَمَدالشّان، با لشکر عزّان‌بن تمیم جنگید و پس از نبردى سخت، در ۲۵ صفر ۲۸۰ امام خوارج را کشت و بر سرزمین عمان مستولى شد (مسعودى، ج ۵، ص ۱۴۹؛ ازکوى، ص ۵۳ـ۵۶؛ ابن‌رزیق، ۱۴۱۲، ص ۲۳۴ـ ۲۳۶؛ سالمى، ج ۱، ص۲۵۰ـ۲۵۹).به این ترتیب، امامت خوارج اباضى عمان پس از حدود صد سال عملا منقرض گردید و تلاشهاى بعدى نیز نتیجه نداشت (رجوع کنید به ازکوى، ص ۵۶؛ مهدى طالب هاشم، ص ۲۸۴؛ عقیلى، ص۴۰؛ براى اطلاع بیشتر درباره دلایل سقوط رجوع کنید به مهدى طالب هاشم، ص ۲۸۵ـ۲۸۷).خوارج از این پس حضور چندانى در صحنه سیاسى عمان نداشتند. به‌جز آنکه گاه‌گاهى در اعتراض به حاکمان عباسى و فرمانروایانِ پس از آنان، دست به شورشهاى محلى و پراکنده کم‌اهمیتى مى‌زدند. تا اینکه سرانجام در سده یازدهم دولت آل‌یعرب اباضى بر سر کار آمد (رجوع کنید به اباضیه*؛ عُمان*).



منابع : ابن‌اثیر؛ ابن‌جوزى، المنتظم فى تاریخ الملوک و الامم، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفى عبدالقادر عطا، بیروت ۱۴۱۲/۱۹۹۲؛ ابن‌حائک، صفة‌جزیرة‌العرب، چاپ محمدبن على اکوع، صنعا ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ ابن‌حبیب، کتاب المُحَبَّر، چاپ ایلزه لیشتن اشتتر، حیدرآباد، دکن ۱۳۶۱/ ۱۹۴۲، چاپ افست بیروت ]بى‌تا.[؛ ابن‌دُرَید، دیوان، چاپ عمربن سالم، تونس ۱۹۷۳؛ ابن‌رُزَیق، الشعاع الشائع باللمعان فى ذکر ائمة عُمان، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ۱۴۰۴/۱۹۸۴؛ همو، الفتح المبین فى سیرة السادة آلبوسعیدیین، چاپ عبدالمنعم عامر و محمد مرسى عبداللّه، ]مسقط [۱۴۱۲/۱۹۹۲؛ ابن‌قاسم، غایة‌الامانى فى اخبار القطر الیمانى، چاپ سعید عبدالفتاح عاشور، قاهره ۱۳۸۸/۱۹۶۸؛ ابوالفرج اصفهانى؛ یزیدبن محمد ازدى، تاریخ الموصل، چاپ على حبیبه، قاهره ۱۳۸۷/۱۹۶۷؛ سرحان‌بن سعید ازکوى، تاریخ عُمان: المقتبس من کتاب کشف الغُمَّة الجامع لاخبار الامة، چاپ عبدالمجید حسیب قیسى، ]مسقط [۱۴۱۲/۱۹۹۲؛ على‌بن اسماعیل اشعرى، کتاب مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین، چاپ هلموت ریتر، ویسبادن ۱۴۰۰/۱۹۸۰؛ احمدبن یحیى بلاذرى، کتاب جُمَل من انساب‌الاشراف، چاپ سهیل زکار و ریاض زرکلى، بیروت ۱۴۱۷/۱۹۹۶؛ همو، کتاب فتوح‌البلدان، چاپ دخویه، لیدن ۱۸۶۶، چاپ افست فرانکفورت ۱۴۱۳/۱۹۹۲؛ سالم‌بن حمد حارثى، العقود الفضیة فى اصول الاباضیة، ]مسقط[ ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ سلیمان‌بن خلف خروصى، ملامح من التاریخ العمانى: وفاءً لعُماننا و انصافآ لتاریخنا، السیب، عمان ۱۴۲۲/۲۰۰۲؛ عوض محمد خلیفات، نشأة‌الحرکة الاباضیة، ]عَمّان[ ۱۹۷۸؛ خلیفة‌بن خیاط، تاریخ خلیفة‌بن خیاط، چاپ مصطفى نجیب فوّاز و حکمت کشلى فوّاز، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵؛ احمدبن سعید درجینى، کتاب طبقات المشائخ بالمغرب، چاپ ابراهیم طَلّاى، الجزایر ?]۱۳۹۴/ ۱۹۷۴[؛ محمدبن احمد ذهبى، تاریخ‌الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمرى، حوادث و وفیات ۶۱ـ۸۰ ه .، بیروت ۱۴۱۰/۱۹۹۰؛ عبداللّه‌بن حمید سالمى، تحفة‌الاعیان بسیرة اهل عُمان، السیب، عمان ۲۰۰۰؛ سمعانى؛ سالم‌بن حمود سیابى، ازالة الوعثاء عن اتباع ابى‌الشعثاء، چاپ سیده‌اسماعیل کاشف، ]مسقط[ ۱۹۷۹؛ همو، طلقات المعهد الریاضى فى حلقات المذهب الاباضى، ]مسقط[ ۱۴۰۰/۱۹۸۰؛ همو، عُمان عبر التاریخ، ]مسقط[ ۱۴۲۱/۲۰۰۱؛ سیده‌اسماعیل کاشف، عُمان فى فجرالاسلام، ]مسقط[ ۱۹۸۲؛ احمدبن سعید شماخى، کتاب السیر، چاپ احمدبن سعود سیابى، مسقط ۱۴۰۷/۱۹۸۷؛ طبرى، تاریخ (بیروت)؛ عبدالرحمان عبدالکریم عانى، البحرین فى صدرالاسلام، بیروت ۱۴۲۱/۲۰۰۰؛ عصام‌الدین عبدالرؤف فقى، الیمن فى ظل الاسلام منذ فجره حتى قیام دولة بنى‌رسول، ]قاهره ? ۱۹۸۱[؛ محمدرشید عقیلى، الاباضیة فى عُمان و علاقاتها مع الدولة العباسیة فى عصرها الاول، ]مسقط[ ۱۹۸۴؛ العیون و الحدائق فى اخبار الحقائق، ج ۳، چاپ دخویه، لیدن: بریل، ۱۸۷۱، چاپ افست بغداد ]بى‌تا.[؛ فاروق عمر فوزى، العباسیون الاوائل : ۹۷ـ۱۷۰ ه / ۷۱۶ـ۷۸۶م، بیروت ۱۳۹۰ـ۱۳۹۲/۱۹۷۰ـ۱۹۷۳؛ همو، الوسیط فى تاریخ الخلیج العربى فى العصر الاسلامى الوسیط، عَمّان ۲۰۰۰؛ وندل فیلیپس، تاریخ عُمان، ترجمة محمد امین عبداللّه، ]مسقط [۱۴۲۴/۲۰۰۳؛ محمدبن سعید کدمى، الاستقامة، ]مسقط[ ۱۴۰۵/۱۹۸۵؛ لطیفه بکّاى، حرکة‌الخوارج: نشأتها و تطورها الى نهایة العهد الاموى (۳۷ـ۱۳۲ه )، بیروت ۲۰۰۱؛ سمیوئل بارت مایلز، الخلیج: بلدانه و قبائله، ترجمة محمد امین عبداللّه، ]مسقط[ ۱۴۰۲/۱۹۸۲؛ محمدبن یزید مبرّد، الکامل، ج ۳، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ]بى‌تا.[؛ حسین مسرى، تاریخ البحرین و عُمان من عصر النبوة الى نهایة‌العصر الاموى، کویت ۲۰۰۰؛ مسعودى، مروج (بیروت)؛ مصعب‌بن عبداللّه، کتاب نسب قریش، چاپ لوى پرووانسال، قاهره ۱۹۵۳؛ مهدى طالب هاشم، الحرکة الاباضیة فى المشرق العربى : نشأتها و تطورها حتى نهایة القرن الثالث الهجرى، ]قاهره[ ۱۴۰۱/۱۹۸۱؛ نایف عید جابر سهیل، الاباضیة فى الخلیج العربى فى القرنین الثالث و الرابع الهجریین، مسقط ۱۴۱۸/۱۹۹۸؛ نایف محمود معروف، الخوارج فى العصر الاموى: نشأتهم، تاریخهم، عقائدهم، ادبهم، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛ جان کریون ویلکینسون، بنوالجلندى فى عمان، ]مسقط[ ۱۹۸۲؛ یولیوس ولهاوزن، احزاب المعارضة السیاسیة الدینیة فى صدرالاسلام: الخوارج و الشیعة، ترجمه عن‌الالمانیة عبدالرحمان بدوى، کویت ۱۹۷۶؛ یاقوت حموى؛ یعقوبى، تاریخ؛ عبدالباقى‌بن عبدالمجید یمانى، بهجة‌الزمن فى تاریخ الیمن، چاپ عبداللّه محمد حبشى و محمد احمد سنبانى، صنعا ۱۴۰۸/۱۹۸۸.۶)



در شمال افریقا. تاریخ شروع و رواج دعوت خوارج در شمال افریقا به طور دقیق معلوم نیست. ابن‌حوقل (ص ۹۵ـ۹۶) در روایتى ضعیف، حضور نخستین خوارج در جبل نفوسه* در سرزمین مغرب را در دوران خلافت حضرت على علیه‌السلام دانسته و نوشته است که عبداللّه‌بن وَهْب راسبى* و عبدالله‌بن اباض و جمعى از یارانشان پس از جنگ نهروان* در صفر ۳۸ در جبل نفوسه سکنا گزیدند و همانجا وفات یافتند، حال آنکه به گفته مورخان، عبداللّه‌بن وهْب در نهروان کشته شد (رجوع کنید به بلاذرى، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۱۳۶؛ دینورى، ص ۲۱۰؛ طبرى، ج ۵، ص ۸۷). ابن‌حوقل (ص ۳۷) در روایت دیگرى گفته است، ابن‌اباض در ناحیه مُذَیخِرَه واقع در جنوب یمن وفات یافت. با وجود این، احتمال دارد برخى از خوارج فرارى نهروان به جبل نفوسه پناه برده باشند (محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۴۳).برخى از مورخان معاصر احتمال داده‌اند، گروهى از خوارج اِباضى که همراه با فاتحان نخستینِ شمال افریقا در نیمه دوم سده اول به این منطقه رفتند، مذاهب خوارج را به طور نامنظم در غرب لیبى کنونى رواج داده باشند (عمرو خلیفه نامى، ص ۱۱۱؛ لطیفه بکّاى، ص ۲۲۹ و پانویس ۱). از جمله طریف‌بن مالک، از سرداران سپاه مَیْسَره مَطغَرى/ مدغرى (رجوع کنید به بکرى، ج ۲، ص ۸۱۹؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۵۶ـ۵۷؛ نیز رجوع کنید به ادامه مقاله).گفته شده است بربرها پس از ورود طارق‌بن زیاد و موسى‌بن نُصَیر به اندلس در سال ۹۲، مسلمان و چندى بعد پیرو مذاهب گوناگون خوارج از جمله صُفریه* گردیدند (ابن‌خلدون، ج :۱ مقدمه، ص ۲۰۶، ج ۶، ص ۱۴۴). بر اساس این روایت و برخى قراین دیگر، ظهور واقعى خوارج در شمال افریقا به اواخر سده اول و اوایل سده دوم بازمى‌گردد (رجوع کنید به ورجلانى، ج ۱، ص ۴۲؛ ناصرى، ج ۱، ص ۱۳۹؛ بوزیانى دراجى، ج ۱، ص ۲۲ـ۲۳).دوره امویان. ناکامیهاى خوارج در مشرق جهان اسلام و سرکوب آنان به دست خلفاى اموى از یکسو و مناسب‌بودن اوضاع سیاسى و اجتماعى افریقیه و مغرب جهان اسلام از سوى دیگر، به انتشار مذاهب خوارج در آنجا کمک کرد. بربرها اصول و تعالیم خوارج را با اهداف سیاسى و تمایلات قومى خود همخوان دیدند و آمادگى آنها براى پذیرش آموزه‌هاى مبتنى بر آزادى و عدالت و قیام در برابر ستم والیان اموى (رجوع کنید به احمدامین، ج ۳، ص ۳۳۲ـ۳۳۴؛ سعد زغلول عبدالحمید، ج ۱، ص ۲۸۵؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۲۴، ۳۱، ۴۱؛ بوزیانى دراجى، ج۱، ص ۲۴؛ قس زاوى، ص ۱۲۵، ۱۴۵ـ۱۴۶) باعث شد پیروان و داعیان فرق مختلف خوارج (به‌ویژه صُفریه و اباضیه) در شمال افریقا به ترویج مذاهب خود بپردازند و زمینه را براى قیام بزرگ بربرهاى خارجى مذهب بر ضد امویان، و عربها به طور کلى، مهیّا سازند (ابن‌خلدون، ج ۶، ص ۱۴۴؛ حسین مونس، ص ۱۴۸ ـ ۱۴۹؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۴۴؛ عبادى، ص ۴۵). قراین حکایت از این دارند که داعیان خوارج بصره و مشرق جهان اسلام در زمان خلافت هشام‌بن عبدالملک اموى (حک : ۱۰۵ـ۱۲۵) به افریقیه و مغرب رفتند. به عقیده حسین مونس (ص ۱۸۷)، این داعیان نقش و تأثیرى بزرگ در ترویج اسلام در مغرب اقصى و ناحیه سوس داشتند. آنان مخفیانه به تبلیغ مى‌پرداختند و دعوت خود را بدون ذکر نام مذهب آشکار مى‌کردند (سعد زغلول عبدالحمید، ج ۱، ص ۲۸۶).در منابع اباضیان، سَلَمَة/ سلامة‌بن سعید/ سَعْدبن على حَضْرَمى نخستین داعى خوارج اباضى دانسته شده است که وى را دومین امام اباضیهاى بصره، ابوعُبَیده مُسْلِم‌بن ابى کَرِیمه تَمیمى(براى اطلاع از زندگى وى رجوع کنید به درجینى، ج ۲، ص ۲۳۸ـ ۲۴۶) که در ۹۵ به امامت رسیده بود، به افریقیه (کشور تونس فعلى، واقع در مغرب ادنى) فرستاد (رجوع کنید به ورجلانى، ج ۱، ص ۴۲ـ۴۳؛ درجینى، ج ۱، ص ۱۱، ج ۲، ص ۲۳۸ـ۲۴۶؛ شماخى، ج ۱، ص ۷۸ـ۸۰، ۹۰ـ۹۱؛ صالح مصطفى مفتاح، ص ۷۳؛ براى اطلاع درباره بنو سلمة‌بن سعد رجوع کنید به ابن‌حزم، ص ۳۵۸ـ۳۵۹).سلمه همراه عِکْرِمه، غلام عبداللّه‌بن عباس، که به خوارج صفریه متمایل بود (براى اطلاع از زندگى عکرمه رجوع کنید به ابن‌سعد، ج ۵، ص ۲۸۷ـ۲۹۳؛ابن‌قتیبه، ص ۴۵۵ـ۴۵۷) و خاستگاه بربرى داشت و در فقه و حدیث و تفسیر نامبُردار بود (طبرى، ج ۱۱، ص ۶۳۳؛ مالکى، ج ۱، ص ۱۴۶)، در فاصله سالهاى ۹۵ تا ۱۱۰ به‌افریقیه رفت (رجوع کنید به ورجلانى، ج ۱، ص ۴۲؛ ابن‌حجر عسقلانى، ج ۵، ص ۶۳۰ـ۶۳۸؛ بارونى، ج ۲، ص ۳۵؛ عمرو خلیفه نامى، ص ۱۱۰). سفر این دو داعى همراه یکدیگر (رجوع کنید به درجینى، ج ۱، ص ۱۱) نشان‌دهنده آن است که خوارج اعم از اِباضى یا صُفرى، در آغاز دعوت داراى اصول مذهبى مشترک بودند و همگى بر اصولى همچون برابرى، که هواخواهان بسیارى میان بربرها یافته بود، تأکید داشتند (خلیفات، ص ۱۳۴).سلمه و عکرمه سپس از هم جدا شدند. عکرمه در قَیْروان ماند و با سران قبایل بربرِ مغرب اقصى تماس گرفت و مخفیانه به تعلیم و ترویج مذهب صفریه پرداخت. این در حالى بود که سَلَمَه مذهب اباضى را در میان قبایل بربر مغرب اَدنى و جبل نفوسه در منطقه طرابلس ترویج مى‌کرد (ابوالعرب تمیمى، ص ۸۲ـ ۸۳؛ مالکى، ج ۱، ص ۱۴۶؛ بارونى؛ خلیفات، همانجاها؛ قس حسین مونس، ص ۱۴۹، که نسبت دادن جنبشهاى شمال افریقا را به خوارج رد کرده است؛ لطیفه بکّاى، ص ۲۲۹، که به همکارىِ دو داعى خارجى شک کرده است).در پى تلاشهاى تبلیغى عکرمه، مَیْسره مطغرى، رهبر قبیله مطغره که در قیروان نزد او تلمذ کرده بود، آموزه‌هاى صُفریه را میان افراد قبیله‌اش و قبایل مجاور رواج داد و سالها بعد رهبرى نخستین قیام خوارج در شمال افریقا را برعهده گرفت (محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۴۷؛ خلیفات، همانجا). همچنین، ابوالقاسم سَمْکو/ سمغو/ سمجو بن واسول مِکْناسى، رئیس قبیله بربرى مکناسه، اصول مذهب صفریه را از عکرمه فرا گرفت و تا هنگام مرگ وى در کنارش ماند. او عقاید صفریه را میان افراد قبیله‌اش و سپس میان سیاهان مقیم در واحه تافیلالت در جنوب صحراى مغرب رواج داد (بکرى، ج ۲، ص ۸۳۷؛ ابن‌خلدون، ج ۶، ص ۱۷۲؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۴۸؛ خلیفات، ص ۱۳۴ـ۱۳۵).عده بسیارى از قبیله بَرَغْواطه، ساکن تامَسنا در مغرب اقصى، نیز به دست رهبرشان طریف‌بن مالک به صفریه گرویدند (رجوع کنید به بکرى، ج ۲، ص ۸۱۹؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۵۶ـ۵۷؛ ابن‌خلدون،ج ۶، ص ۲۷۶). مذهب صفریه همچنین میان قبایل بربرى زناته، به‌ویژه یَفرن* که بیش از دیگر قبایل بربرى اشتیاق نشان دادند، رواج یافت (ابن‌خلدون، ج ۳، ص ۲۱۳، ج ۷، ص ۱۶؛ خلیفات، ص ۱۳۵). رهبر افارقه (گروهى از بربرها)، عبدالاعلى‌بن جُرَیج/ حُدَیج، غلام رومى تبار موسى‌بن نصیر، نیز اصول این مذهب را نزد عکرمه در قیروان فراگرفت و سپس میان قومش رواج داد. او در قیام بزرگ میسره مطغرى در ۱۲۲ شرکت کرد و از سوى وى حاکم طنجه شد (ابن عبدالحکم، ص ۳۶۴؛ ناصرى، ج ۱، ص ۱۴۰). به این ترتیب، صفریه به سرعت در سراسر مغرب اقصى و برخى نواحى افریقیه و مغرب ادنى و جنوب صحرا هواداران بسیار یافت (رجوع کنید به ابن‌رقیق، ص ۷۳ـ۷۴؛ نُوَیرى، ج ۲۴، ص ۷۳؛ ابن‌خلدون، ج ۷، ص ۱۶؛ سیدعبدالعزیز سالم، ج ۲، ص ۳۰۱ـ۳۰۳).رهبرى خوارج صُفریه در مغرب پس از مرگ عِکْرِمَه به مَیسَره مَطغَرى رسید و قبایل بربرى همچون نفزه، زناته، مِکناسَه، بَرغَواطَه وى را به خلافت برگزیدند و امیرالمؤمنین خواندند (ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۱۹۱؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۵۲ـ ۵۳؛ ابن‌خلدون، ج ۴، ص ۲۴۱، ج ۶، ص ۱۴۴ـ۱۴۵؛ لطیفه بکّاى، ص ۲۱۹).میسره چون دریافت هشام‌بن عبدالملک حامى عبیداللّه‌بن حَبْحاب، والى افریقیه و مسبب اصلى کشتار بربرهاست، در ۱۲۲ قیام کرد و شهرهاى طَنجه و سوس و سراسر مغرب اقصى را فتح نمود و براى تصرف قیروان لشکر کشید؛ اما ظاهرآ از سپاهیان ابن‌حبحاب شکست خورد و چندى بعد، به سبب بى‌سیاستى و بدرفتاریهایش، بربرهاى صفریه او را کشتند و به جایش خالدبن حُمَید زَناتى را گماشتند (ابن‌رقیق، ص ۷۳ـ۷۴؛ ابن‌اثیر، ج ۳، ص ۹۲ـ۹۳، ۱۹۱ـ۱۹۲؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۵۱ـ۵۳؛ قس ابن عبدالحکم، ص ۳۶۳ـ۳۶۴).در اواخر ۱۲۲ یا اوایل ۱۲۳، سپاه صفریان به رهبرى خالدبن حُمَید سپاه ابن‌حبحاب را در نبرد غزوة‌الاشراف شکست داد (رجوع کنید به ابن‌رقیق، ص ۷۴ـ۷۵؛ قس خلیفة‌بن خیاط، ص ۲۲۹). این پیروزى باعث شورش عمومى بربرها در سراسر مغرب و اندلس و خشم هشام و فراخوانى عبیداللّه‌بن حبحاب به دمشق شد (ابن‌رقیق، ص ۷۵).هشام، سپس کلثوم‌بن عِیاض قُشَیرى* را به ولایت افریقیه گمارد و با سپاهى بزرگ به افریقیه و مغرب فرستاد، اما اختلاف عمیق میان افراد این سپاه که از قبایل قَیسى و یمنى و داوطلب و مزدور بودند و اختلاف‌نظر کلثوم و بیشتر فرماندهان اموى باعث بروز ضعف در سپاه اموى گردید و در مصاف با خوارج بربر در بَقْدوره، به شدت شکست خوردند (ابن‌عبدالحکم، ص ۳۶۵ـ۳۶۷؛ اخبار مجموعة فى فتح‌الاندلس، ص ۳۶ـ۴۰؛ ابن قوطیه، ص ۳۹ـ۴۱؛ ابن‌رقیق، ص ۷۶ـ۷۷؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۵۴ـ۵۵). صفریان با این پیروزى بزرگ بر مغرب اقصى مسلط شدند و سلطه آنان تا مغرب اوسط (الجزایر) و مغرب ادنى امتداد یافت (محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۶۹).هم‌زمان با حرکت کلثوم‌بن عیاض به سوى مغرب، عُکّاشة‌بن ایّوب فزارى/ نفزاوى و عبدالواحدبن یزید هوارى، از سران صفریه، رهبرى خوارج بربر در مغرب ادنى و مغرب اوسط را برعهده گرفتند و شهر قابِس را تصرف کردند. سپس در چند مصاف دیگر نیز لشکریان اموى را شکست دادند (رجوع کنید به ابن عبدالحکم، ص ۳۶۵، ۳۶۹؛ ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۱۹۳ـ۱۹۴؛ لطیفه بکّاى، ص ۲۲۰).هنگامى که عکاشه و عبدالواحد سرگرم مرتب‌کردن اوضاع صفریان در ناحیه زاب و استمداد از قبیله زناته بودند، حنظلة‌بن صفوان کلبى* در ۱۲۴، در رأس سپاهى به عنوان والى افریقیه از طرف هشام‌بن عبدالملک، وارد قیروان شد (اخبار مجموعة فى فتح‌الاندلس، ص ۴۱). عکاشه، سردار اعزامى حنظله به ناحیه زاب را از میان برداشت و حاکم طرابلس را، که به دستور حنظله قصد سرکوب صفریان قبیله نفزه را داشت، به قتل رساند و براى تصرف قیروان حرکت کرد. عبدالواحد نیز با بسیج‌کردن صفریان تِلِمسان به رهبرى ابوقُرَّه/ ابوعُمره مغیلى، سپاهى بزرگ گردآورد و در سه میلى قیروان اردو زد تا به اتفاق عکاشه به قیروان حمله کنند. اما حنظله از اختلاف‌نظر دو رهبر خوارج بهره جست و در دو جنگ، عکاشه و سپس عبدالواحد را از میان برداشت و بسیارى از خوارج بربر را کشت (ابن عبدالحکم، ص ۳۶۹ـ۳۷۱؛ ابن‌رقیق، ص ۷۹ـ۸۵؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۵۸ـ ۵۹؛ نیز رجوع کنید به مالکى، ج ۱، ص ۱۰۲ـ۱۰۳، ۲۱۵ـ۲۱۶؛ حنظلة‌بن صفوان کلبى*).درباره خوارج اباضى شمال افریقا، گفتنى است که پیش از ورود سَلَمة‌بن سعید حضرمى به این منطقه، عقاید آنان فقط نزد اندکى از مردم قبایل هَواره، نَفوسه، لَواته و زَناته که در جبل نفوسه سکونت داشتند، شناخته شده بود. سلمه پس از ده سال تبلیغ و تلاش پیگیر، موفق شد پیروان بسیارى در منطقه کسب کند و مذهب اباضى را از طرابلس تا قابس و از تِلِمْسان تا سُرْت ترویج کند، به گونه‌اى که اغلب مردم سرزمینهایى که امروز لیبى، تونس و الجزایر خوانده مى‌شوند، این مذهب را پذیرفتند (ورجلانى، ج ۱، ص ۴۲؛ سعد زغلول عبدالحمید، ج ۱، ص ۳۱۹؛ برغوثى، ص ۱۱۱؛ صالح مصطفى مفتاح، ص ۷۳ـ۷۵).در پى تشویقهاى سلمة‌بن سعید، برخى از اباضیان جبل نفوسه براى کسب علم راهى بصره شدند تا علوم و اصول این مذهب را در محضر امام وقت اباضیها، ابوعبیده مسلم‌بن ابى‌کریمه تمیمى، فراگیرند. یکى از آنان ابوعبداللّه محمدبن عبدالحمیدبن مُغَیطر/ مَغْطیر نفوسى جَنّاونى بود، که پس از آن به مغرب بازگشت و به تبلیغ آموزه‌هاى اباضیه در جبل نفوسه پرداخت (ورجلانى، ج ۱، ص ۱۱۷ـ۱۱۸؛ شماخى، ج ۱، ص ۱۲۸؛ خلیفات، ص ۱۳۶؛ دَبوز، ج ۳، ص ۱۸۸؛ عمرو خلیفه نامى، ص ۱۱۰ـ۱۱۲).پس از مرگ سلمه یا بازگشت او به مشرق اسلامى، محمدبن عبدالحمید جانشین وى شد. در دوران تبلیغ وى، که به بردبارى و پشتکار شهره بود، مذهب اباضى در ثلث اول سده دوم هجرى میان بربرهاى جبل نفوسه رواج بسیار یافت و از آن زمان، جبل نفوسه پایگاه اصلى خوارج اباضى در سرزمین مغرب شد (ابن‌حوقل، ص ۳۷؛ شماخى؛ خلیفات، همانجاها؛ صالح مصطفى مفتاح، ص ۷۴). در طرابلس، اباضیه به طور موروثى بین بربرها شیوع یافت و این مذهب تا کنون در جبل نفوسه، زواره، مْزاب، و برخى از شهرهاى لیبى رواج دارد (زاوى، ص ۱۲۸؛ عبادى، ص ۴۸ـ۴۹؛ بل ، ص ۱۴۵).ظاهرآ موفقیتهاى نسبى قیامهاى خوارج صفریه در مغرب اقصى، خوارج اباضى مغرب ادنى را به قیامهاى مشابه تحریک کرد، اما جنبشهاى نخستین آنها به سبب نزدیکى‌شان به قیروان و مراکز قدرت خلافت به آسانى سرکوب شدند (محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۸۲).پس از مرگ هشام‌بن عبدالملک در ۱۲۵، عملا خلافت در شرق اسلامى رو به افول نهاد و عباسیان قدرت یافتند (ابن‌خلدون، ج ۶، ص ۱۴۵). در دوره امارت عبدالرحمان‌بن حبیب‌بن ابى‌عبیده فِهرى بر افریقیه (۱۲۷ـ۱۳۷)، چندین قیام خوارج تمامآ سرکوب شدند. عبدالرحمان با نیرنگ و گاه با خشونت جنبشهاى خوارج را تارومار کرد. او قیام عروة‌بن ولید صدفى صُفرى را در تونس فرونشاند (ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۶۰ـ۶۱) و اتحاد خوارج صفریه (عبداللّه‌بن سَکَرْدید و ثابت‌بن زیدون صنهاجى) در شهر باجه را از بین برد (ابن‌خلدون، ج ۴، ص ۲۴۳، ج ۶، ص ۱۴۶).در ۱۲۷، صالح‌بن طریف‌بن مالک بَرَغْواطى، از خوارج صفریه و از سپاهیان میسره مطغرى، در شهر تامسنا جانشین پدرش و مدعى پیامبرى شد و آیین جدیدى به وجود آورد و دولتى برپا کرد (رجوع کنید به بکرى، ج ۲، ص ۸۱۹ـ۸۲۰، ۸۲۴ـ۸۲۷؛ کتاب‌الاستبصار، ص ۱۹۷ـ۲۰۰؛ محمدبن‌تاویت، ص ۲۷۱ـ ۲۷۲؛ نیز رجوع کنید به بل، ص ۱۷۳ـ۱۸۰، ۱۹۰ـ۱۹۳).در طرابلس، اباضیان قبایل هواره و زناته که به ریاست عبداللّه‌بن مسعود تُجیبى قیام کرده بودند، در ۱۲۷ یا ۱۲۹ به دست الیاس، برادر عبدالرحمان فهرى و حاکم طرابلس، سرکوب شدند (ابن عبدالحکم، ص ۳۷۳؛ خلیفات، ص ۱۳۸؛ قس خلیفة‌بن خیاط، ص :۲۵۳ سعدبن مسعود).پس از قتل عبداللّه‌بن مسعود تجیبى، قبایل اباضى هواره به رهبرى عبدالجباربن قیس/ مَعْن مرادى و حارث‌بن تَلید حضرمى که ظاهرآ یکى امور مذهبى و دیگرى امور نظامى را برعهده داشت، شهر طرابلس را محاصره و آن را تصرف کردند و سپاه عبدالرحمانِ فهرى* را شکست دادند، اما بعدآ دو رهبر اباضى در کشمکش براى تصاحب قدرت یا به سبب اختلاف بر سر مسائل فقهى، یکدیگر را کشتند و به روایاتى، با توطئه فهرى یا در جنگ با وى در ۱۳۱ (یا ۱۲۹) کشته شدند (خلیفة‌بن خیاط؛ ابن عبدالحکم، همانجاها؛ ابن‌رقیق، ص ۹۱ـ۹۲؛ خلیفات، ص ۱۳۹ـ۱۴۱).بر اثر این حادثه، جامعه اباضیها در مغرب اقصى دچار آشفتگى و نزاع شد تا آنکه به دستور ابوعبیده، امام اباضى، خوارج بربر از نو متحد شدند (خلیفات، ص ۱۴۲). در ۱۳۲، خوارج طرابلس اسماعیل‌بن زیاد نفوسى، رهبر قبیله اباضى نفوسه، را به امامت برگزیدند. او پس از اینکه قدرت کافى یافت، شهرهاى قابس و تلمسان را تصرف کرد. عامل عبدالرحمان فهرى در طرابلس نفوسى و شمارى از اباضیان را به قتل رساند (ابن‌عبدالحکم، ص ۳۷۳ـ۳۷۴؛ صالح مصطفى مفتاح، ص ۸۱ـ۸۲؛ قس ابن‌خلدون، ج ۶، ص :۱۴۶ در ۱۳۵).دوره عباسیان. سختگیرى عبدالرحمان فهرى و عاملانش در طرابلس خوارج را در مغرب ادنى تضعیف کرد و اتحاد خوارج آنجا را گسست؛ به گونه‌اى که رهبران خوارج اباضیه به مدت هشت سال (از ۱۳۲ تا ۱۴۰) به فعالیت پنهانى روى آوردند (محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۸۵؛ خلیفات، همانجا). با وجود این و برخلاف نظر برخى مورخان، قیامهاى خوارج در مغرب از بین نرفت، بلکه در پى بروز کشمکش در خاندان فهرى بر سر قدرت و پس از کشته شدن عبدالرحمان فهرى (سال ۱۳۷؛ رجوع کنید به ابن‌رقیق، ص ۹۷ـ۱۰۲؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۶۷ـ۶۹)، شدت بیشترى یافت. به ویژه که دولت نوپاى عباسى سرگرم مشکلات خود بود و هنوز استقرار کامل نداشت.عاصم‌بن جمیل، رهبر وَرْفَجومه (از تیره‌هاى قبیله نفزاوه) و از خوارج صفریه، که بعضآ او را کاهن و مدعى پیامبرى دانسته‌اند، سران تیره‌هاى نفزاوه را با خود متحد ساخت و عده بسیارى از مردم قیروان به گمان اینکه او هوادار خلافت عباسى است، به وى پیوستند. حبیب‌بن عبدالرحمان فهرى (حک : ۱۳۸ـ۱۴۰)، والى عباسیان در افریقیه، با لشکرى براى جنگ با عاصم ــکه از تحویل‌دادن عموى وى (عبدالوارث) و یارانش خوددارى کرده بودــ از قیروان خارج شد. حبیب در جنگ با خوارج صفریه شکست خورد و به قابس گریخت و عاصم همراه بربرها و عربهایى که به وى پناه برده بودند، در ۱۳۸ به سوى قیروان حرکت کرد. قاضى ابوکُرَیب، جانشین حبیب فهرى در قیروان، به مصاف عاصم رفت، اما بیشتر سپاهیان ابوکریب به تحریک دوستانشان به صفریان پیوستند و او با حدود هزار نفر از یارانش با خوارج جنگید و همگى کشته شدند. خوارج صفریه در ۱۳۹ قیروان را تصرف کردند و بنا به روایتهایى که بعضآ مبالغه‌آمیزند، فجایع تلخى پدید آوردند تا جایى که فقها و بزرگان شهر به منصور خلیفه عباسى شکایت کردند. عاصم سپس براى نبرد با حبیب‌بن عبدالرحمان راهى قابس شد. در این جنگ، خوارج پیروز شدند و حبیب ناگزیر به اوراس گریخت، اما در نبردى دیگر بر خوارج پیروز شد و عاصم‌بن جمیل و بسیارى از افراد قبیله‌اش را به قتل رساند. سپس در محرّم ۱۴۰ براى بازپس گرفتن قیروان راهى این شهر شد، اما در جنگ با عبدالملک‌بن ابى جَعْد نفزى، جانشین عاصم در قیروان، کشته شد و سپاهیانش شکست خوردند. خوارج صفریه پس از این پیروزى، خاندان فهرى را در مغرب از بین بردند و بر قیروان و سراسر افریقیه تسلط یافتند (ابن‌رقیق، ص ۱۰۲ـ۱۰۴؛ ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۳۱۵ـ۳۱۶؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۷۰؛ ابن‌خلدون، ج ۴، ص ۲۴۴، ج ۶، ص ۱۴۶،۱۵۰).بر اثر رواج مذهب اباضیه میان قبایل بربر مغرب ادنى و اوسط و نیاز مردم به آموختن بیشتر آموزه‌هاى دینى، چهار تن از بزرگان اباضیه از مناطق مختلف مغرب در ۱۳۵ راهى بصره شدند و پنج سال به صورت پنهانى در بصره به فراگیرى علوم دینى در محضر ابوعبیده مسلم‌بن ابى‌کریمه تمیمى پرداختند. این افراد عبارت بودند از: عبدالرحمان‌بن رستم فارسى (که بعدآ دولت رستمیان* اباضى را در تاهرت بنیان گذارد) از قیروان، عاصم سِدراتى از سدراته در غرب اوراس، ابوداود قَبَلى نفزاوى از نفزاوه در جنوب تونس (افریقیه)، و ابودُرار اسماعیل‌بن درار غدامسى از غدامس واقع در جنوب طرابلس (ورجلانى، ج ۱، ص ۵۷ـ۵۸؛ شماخى، ج ۱، ص ۱۱۳، ۱۲۶ـ۱۲۹؛ دبّوز، ج ۳، ص ۱۸۸؛ سیابى، ص ۵۱ـ۶۲؛ خلیفات، ص ۱۳۷). در هنگام بازگشت این چهار تن (سال ۱۴۰)، ابوعبیده یکى دیگر از پیروانش به نام ابوالخطاب عبدالاعلى‌بن سَمْح مَعافرى (براى اطلاع از زندگى او رجوع کنید به ورجلانى، ج ۱، ص ۶۱ـ۷۴) را که از عربهاى یمن بود، نیز همراه آنان به مغرب فرستاد. ابوعبیده توصیه کرد چنانچه خوارج توانستند حکومتى در مغرب تأسیس کنند، امامت آن به ابوالخطاب معافرى، که در اداره امور حکومت توانا بود، سپرده شود. این پنج نفر که در تاریخ اباضیان به «حَمَله علم» معروف شدند، به طرابلس رفتند و در آنجا مجالس خصوصى براى آموزش اصول اباضى برپا کردند تا قبایل بربر اباضى‌مذهب را براى قیام آماده کنند. عده‌اى از شاگردان محلى آنان به «شاگردان حَمَله علم» معروف شدند که از آن میان، عمربن یَمْکِتْن مدرسه‌اى براى آموزش قرآن کریم و احتمالا تبلیغ تعالیم اباضى در جبل نفوسه تأسیس کرد (ورجلانى، ج ۱، ص ۵۹ـ۶۰؛ درجینى، ج ۱، ص ۲۰ـ۲۱؛ شماخى، ص ۱۱۴؛ خلیفات، ص ۱۳۷، ۱۴۷).در ۱۴۰، رهبران اباضى با ابوالخطاب به عنوان امامِ ظهور بیعت کردند و قبایل بربر همچون نفوسه، هواره و زناته به وى پیوستند (ابن‌سلام اباضى، ص ۱۱۷؛ یعقوبى، ج ۲، ص ۳۸۶؛ ورجلانى، ج ۱، ص ۶۱ـ۶۴). حکومت ابوالخطاب به مدت چهار سال پابرجا ماند و بنا به روایتى، با عدل و داد همراه بود (رجوع کنید به درجینى، ج ۱، ص ۲۶). در منابع اباضى، قیام ابوالخطاب معافرى در سال ۱۴۰ آغاز «مرحله ظهور» و او نخستین امام اباضیها در شمال افریقا شناخته شده است (رجوع کنید به محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۸۲).ابوالخطاب طرابلس را تصرف و عامل منصور عباسى را از آنجا بیرون کرد. همچنین جزیره جَرْبه، ناحیه جبل دَمّر، شهر قابس و عملا بیشتر سرزمین مغرب ادنى را به تصرف درآورد (ورجلانى، ج ۱، ص ۶۴ـ۶۵، ۶۸ و پانویس ۴۲؛ بارونى، ج ۲، ص ۳۵) و در نامه‌اى به ابوعبیده گزارش داد (رجوع کنید به ابوعبیده مسلم‌بن ابى کریمه، ص ۳ به بعد).ظاهرآ تسلط صفریه بر مغرب اقصى و اوسط و به‌ویژه ستمکاریها و رفتارهاى زشت خوارج قبیله ورفجومه در قیروان، اباضیان مغرب ادنى را به خشم آورد واین امر موجب کشمکش میان این دو فرقه خارجى و قیام ابوالخطاب معافرى براى بیرون‌راندن خوارج صفریه از قیروان شد (سعد زغلول عبدالحمید، ج ۱، ص ۳۴۰ـ۳۴۱؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۷۵؛ نیز رجوع کنید به ابن‌رقیق، ص ۱۰۳ـ۱۰۴؛ ورجلانى، ج ۱، ص ۶۵ـ۶۶). با وجود این، علاقه ابوالخطاب به توسعه قلمرو خود را باید مهم‌ترین دلیل براى حمله او به قیروان به حساب آورد (رجوع کنید به یعقوبى، ج ۲، ص ۳۸۶؛ ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۳۱۷). او با شش‌هزار سپاهى قیروان را محاصره کرد. پس از مدتى، در رقّاده میان دو فرقه خارجى جنگ رخ داد. عبدالملک کشته شد و ابوالخطاب همراه خوارج اباضى در صفر ۱۴۱ وارد قیروان گردید (ورجلانى، ج ۱، ص ۶۷ـ۶۹؛ ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۳۱۶ـ ۳۱۷؛ درجینى، ج ۱، ص ۲۸ـ۲۹).استیلاى خوارج بر قیروان و بیشتر نواحى افریقیه و مغرب ادنى، منصور عباسى را بر آن داشت تا آنان را از این نواحى خارج کند. از این رو، محمدبن اشعث خُزاعى را در ۵ ذیحجه ۱۴۱ به ولایت مصر و آزادسازى افریقیه مأمور کرد (کندى، ص۱۳۰؛ مالکى، ج ۱، ص ۱۶۰؛ ابن‌خلدون، ج ۴، ص ۲۴۵). ابوالخطاب معافرى نیز قیروان را به عبدالرحمان‌بن رستم اباضى سپرد و خود براى مقابله با سپاهیان عباسى راهى شد (ابن‌سلام اباضى، ص ۱۲۶ـ۱۲۷؛ ابن‌خلدون، ج ۴، ص ۲۴۴ـ ۲۴۵، ج ۶، ص ۱۴۶).ابن‌اشعث پس از استقرار در مصر، نخست سپاهى به سوى ابوالخطاب فرستاد که اباضیان در ناحیه وِدْراسه/ وِرْداسه آن را تارومار کردند (ابن‌رقیق، ص ۱۰۴؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۷۱؛ شماخى، ج ۱، ص ۱۱۸). سپس سپاه دیگرى در ۱۴۲ گسیل داشت که آن نیز در مَغْمَداس (واقع در سُرت) شکست خورد (کندى، ص ۱۳۰ـ۱۳۱؛ ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۳۱۷؛ قس خلیفة‌بن خیاط، ص ۲۷۵ـ:۲۷۶ نزدیک برقه؛ ورجلانى، ج ۱، ص ۸۲، که نام ابوحاتم ملزوزى را به جاى ابوالخطاب ذکر کرده است؛ نیز رجوع کنید به ابن‌سلام اباضى، ص ۱۱۷ـ۱۲۱). در پى این شکستها، به دستور خلیفه عباسى، محمدبن اشعث خود در رأس چهل تا هفتاد هزار سپاهى راهى افریقیه شد (بلاذرى، ۱۴۱۳، ص ۲۳۲؛ ورجلانى، ج ۱، ص ۷۱).چون ابن‌اشعث از شمار بسیار خوارج که به روایتى حدود نودهزار (رجوع کنید به درجینى، ج ۱، ص ۳۳) و به روایتى دیگر، حدود دویست‌هزار تن (ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۷۱) بودند، مطّلع شد و دانست که آنان کاملا مجهزند، وانمود کرد به مصر بازمى‌گردد و همین امر باعث پراکندگى اباضیان شد. سپس به سرعت به سوى طرابلس رفت و در صفر یا ربیع‌الاول ۱۴۴ در تَوَرغا، نزدیک طرابلس، سپاه ابوالخطاب معافرى را شکست داد. در این نبرد، ابوالخطاب و دوازده‌هزار تا چهارده‌هزار تن از اباضیان به قتل رسیدند (ابن‌سلام اباضى، ص ۱۲۱، ۱۲۵ـ۱۲۷؛ ورجلانى، ج ۱، ص ۷۱ـ۷۵؛ ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۳۱۷؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۷۱ـ۷۲؛ قس نویرى، ج ۲۴، ص ۷۴ـ۷۵).چند روز پس از نبرد تورغا، ابن‌اشعث با سپاه شانزده‌هزار نفره خوارج قبیله زناته، به رهبرى ابوهُرَیرَه زَنّاتى، که به کمک سپاهیان ابوالخطاب رفته بودند، جنگید و همه آنان را کشت (ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۷۲). محمدبن اشعث در اول جمادى‌الاولى ۱۴۴ وارد قیروان شد و پس از مستحکم کردن شهر، به تعقیب و سرکوب خوارج در سراسر افریقیه و مغرب ادنى پرداخت. او لشکرى به وَدَّان و زَویله فرستاد و اباضیان آنجا را به‌شدت سرکوب و تارومار کرد و عده بسیارى از آنان را کشت (ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۳۱۸؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۷۲ـ۷۳).عبدالرحمان‌بن رستم (جانشین ابوالخطاب در قیروان) که با لشکرى براى یارى ابوالخطاب به قابس رفته بود، چون از کشته‌شدن وى خبر یافت، لشکر همراهش را مرخص کرد و به قیروان بازگشت و پس از تعیین جانشین خود، مخفیانه به مغرب اوسط گریخت. بعدآ، مردم قیروان عامل اباضیها را دستگیر کردند (ورجلانى، ج ۱، ص ۷۵ـ۷۷؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۷۲).اقدامات ابن‌اشعث قدرت عباسیان را در افریقیه تثبیت کرد و در دل خوارج ترس انداخت و آنان را به فرمان‌بردارى از خلافت یا کوچ به مناطق دوردست وادار کرد (ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۷۲ـ۷۳). به دنبال کشته‌شدن ابوالخطاب، اباضیان باقى‌مانده در افریقیه و مغرب ادنى ناگزیر بار دیگر به فعالیتهاى پنهانى روى آوردند، که اصطلاحآ به «امامت دفاع» معروف است (محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۸۹).اباضیهاى طرابلس در رجب ۱۴۵ مخفیانه در حومه شهر جمع شدند و ابوحاتم یعقوب‌بن لبیب مَلْزوزى را به عنوان «امام دفاع» برگزیدند (ورجلانى، ج ۱، ص ۷۸ـ۷۹؛ درجینى، ج ۱، ص ۳۶ـ۳۷؛ قس ابن‌سلام اباضى، ص :۱۲۸ به اشتباه سال ۱۵۴). ظاهرآ ابوحاتم ملزوزى، عبدالرحمان‌بن رستم را به سبب جایگاه رفیعش، امام اباضیه مى‌شناخت واز این رو، تمام اموال زکات را برایش مى‌فرستاد. ابوحاتم به مدت چهار سال پنهانى مشغول گردآورى و متحد کردن اباضیان در ولایت طرابلس بود (رجوع کنید به ورجلانى، ج ۱، ص ۷۸).به نظر مى‌رسد، خوارج صفریه پس از شکست در افریقیه بار دیگر در مغرب اوسط قدرت یافتند. از آن میان، ابوقُرَّة‌بن دوناس یَفرنى یا مَغیلى توانست در ناحیه برغواطه واقع در تِلِمسان، امارت مستقلى برپا کند. ابوالقاسم سَمجوبن واسول پایه‌هاى دولت بنى مِدرار* را در سجلماسه پى‌ریزى کرد. ابوقره پس از خالدبن حُمَید زناتى، رهبرى خوارج صفریه در مغرب اوسط و اقصى را برعهده گرفت تا آنکه خوارج مغرب ادنى و بخشهاى ساحلى و غربىِ مغرب اوسط در ۱۴۸ با وى به عنوان امام صفریه بیعت کردند (ابن‌خلدون، ج ۶، ص ۱۴۷، ۱۷۲، ج ۷، ص ۱۷ـ۱۸؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۷۶ـ۷۷).در ۱۴۸، محمدبن‌اشعث خزاعى، پس از سرکوب اباضیان، لشکرى براى سرکوبى ابوقره و خوارج بنویفرن به سوى تلمسان فرستاد. ابوقره به مغرب اقصى گریخت، اما شورش سپاهیان ابن‌اشعث و برکنارى او مانع سرکوب کامل خوارج شد و ابوقره پس از بازگشت به موطن خود، قصد حمله به قیروان نمود (رجوع کنید به ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۷۳؛ ابن‌خلدون، ج ۶، ص ۱۴۷، ج ۷، ص ۱۷).اغلب‌بن سالم، والى افریقیه (حک : ۱۴۸ـ۱۵۰)، در حمله به خوارج پیشدستى کرد. ابوقره به تلمسان گریخت. اغلب تصمیم داشت او را تعقیب کند، اما سپاهیانش مخالفت کردند و به قیروان بازگشتند و اندکى بعد، اغلب در جنگ با یکى از سران سپاهش به قتل رسید (ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۵۸۶ـ۵۸۷؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۷۴ـ۷۵). پس از آن، جانشینش عمربن حفص مُهَلَّبى مشهور به هزارمرد، شهر مهم طُبْنَه در ناحیه زاب را مستحکم نمود و پایگاهى براى حمله به تلمسان و نیز تاهرت، مقر عبدالرحمان‌بن رستم (رهبر خوارج اباضى) قرار داد. از این رو، خوارج مغرب، اعم از صفریه و اباضیه تصمیم گرفتند براى نخستین بار متحد شوند و پیش از اقدام عمربن حفص، به طبنه حمله کنند. در این هنگام، عامل عباسیان در طرابلس با اطلاع از قصد آنان، لشکرى به سویشان فرستاد. خوارج در ظاهر اعلام اطاعت کردند و آن لشکریان بازگشتند. به روایتى، اباضیه طرابلس به رهبرى ابوحاتم ملزوزى آنان را درجنگ کشتند و سپاه دیگرِ حاکم طرابلس را در میان راه شکست دادند. ابوحاتم ملزوزى همچنین سپاه مشترک حاکم طرابلس و والى جدید افریقیه را (که در طبنه مستقر بود) شکست داد و طرابلس را به تصرف درآورد و عامل عباسیان را وادار به فرار به سوى قابس کرد. لشکر ابوحاتم فراریان را تا قابس تعقیب کرد و در آنجا، لشکر دیگرى از عباسیان را شکست داد. سپس، قیروان را محاصره کرد. در پى تصمیم سران خوارج مبنى بر لزوم محاصره عمربن حفص در طُبنه، ابوحاتم محاصره قیروان را رها کرد و با سپاهیانش راهى طبنه شد. برخى دیگر از رهبران خوارج همچون عبدالرحمان‌بن رستم، مِسْوَربن هانى زناتى، ابوقرّه، عبدالملک‌بن سَکردید صنهاجى و جریربن مسعود مدیونى نیز در آنجا گرد آمدند و جمعآ دوازده لشکر خارجى با حدود هفتادهزار سپاهى اعم از اباضى و صُفرى در سال ۱۵۳ شهر طُبنه را محاصره کردند، در حالى که عمربن حفص با ۵۰۰، ۱۵ تن درون شهر بود. عمربن حفص که توان مقاومت نداشت، سعى کرد با ارسال پول و هدایایى کم‌ارزش ابوقرّه صُفرى را تطمیع کند و میان خوارج تفرقه اندازد. گویند او، یا به روایتى برادرش، این پیشنهاد را پذیرفت و دست از محاصره کشید و همراه صفریه به تلمسان بازگشت. عقب‌نشینى ابوقرّه صُفریه تأثیر بدى در روحیه اباضیه گذاشت و عملا محاصره طبنه پایان یافت. عبدالرحمان‌بن رستم به تَهُوده عقب‌نشینى کرد. در حالى که ابوحاتم ملزوزى و اباضیه طرابلس و تونس شتابان راهى قیروان شدند تا شاید پیش از رسیدن عمربن حفص، آن شهر را تصرف کنند. عمربن حفص سپاهى ۱۵۰۰ نفره به مصاف عبدالرحمان‌بن رستم که پانزده هزار سپاهى همراه داشت، به تهوده فرستاد و شمارى از خوارج اباضى را کشت و عبدالرحمان‌بن رستم نیز به تاهرت فرار کرد. عمربن حفص سپس براى نجات مرکز حکومتش (قیروان)، به سرعت به آنجا بازگشت. در این اثنا، ابوقرّه به طبنه حمله کرد، اما با مقاومت سرسختانه مهنّابن مُخارِق، جانشین ابن‌حفص، شکست خورد و به تلمسان گریخت. ابوحاتِم ملزوزى با سپاه انبوه خوارج اباضى که عده آن را ۰۰۰،۱۳۰ تا ۰۰۰،۳۵۰ تن نوشته‌اند، قیروان را هشت ماه محاصره کرد. مردم شهر به سختى افتادند و بعضى براى نجات خویش به آنان پیوستند. اما با نزدیک‌شدن سپاه عمربن حفص، خوارج محاصره قیروان را رها کردند و به مصاف وى رفتند. ابن‌حفص راهش را تغییر داد و وارد قیروان شد و استحکامات شهر را تقویت کرد و در آنجا پناه گرفت. ابوحاتم قیروان را دوباره محاصره کرد تا اینکه پس از یک سال، بر اثر تمام‌شدن آذوقه و اختلاف‌نظر میان سرداران عمربن حفص و حرکت سپاه یزیدبن حاتِم مهلّبى براى نجات وى و محاصره‌شدگان ــکه بر ابن‌حفص گران آمدــ با گروهى از یارانش از قیروان خارج شد و با اباضیان جنگید و در نیمه ذیقعده یا ذیحجه ۱۵۴ در مصاف با خوارج کشته شد. ابوحاتم ملزوزى چون از نزدیک‌شدن سپاه بزرگ خلیفه عباسى به فرماندهى یزیدبن حاتم به افریقیه مطّلع شد، با شرایط آسانى با جمیل‌بن صَخْر/ حُجر، برادر ناتنى عمربن حفص و عامل او در قیروان، صلح نمود و استحکامات شهر را ویران کرد تا پناهگاهى محکم براى دیگران نشود. سپس، عبدالعزیزبن سَمح معافرى، برادر ابوالخطاب معافرى، را حاکم این شهر کرد و براى مصاف با سپاه یزیدبن حاتم که در راه افریقیه بود، به سوى طرابلس رفت. در غیاب وى، عربهاى قیروان بر خوارج شوریدند و آنان را کشتند. ابوحاتم نیز که از اختلاف میان سپاهیانش احساس خطر مى‌کرد، به جبل نفوسه که از دیرباز پناهگاه امن دعوت خوارج اباضى بود، پناه برد. ابوحاتم و خوارج در ربیع‌الاول ۱۵۵، جنگهاى سختى در جبل نفوسه با سپاه یزیدبن حاتم کردند که در آنها حدود سى‌هزار تن از خوارج از جمله خود ابوحاتم ملزوزى کشته شدند. یزیدبن حاتم حدود یک ماه در طرابلس اقامت کرد و خوارج اباضى را به خون‌خواهى عمربن حفص در هر ناحیه‌اى که مى‌یافت، مى‌کشت و سپس به قیروان رفت (رجوع کنید به ابن‌سلام اباضى، ص ۱۲۸ـ۱۳۱؛ ابن‌رقیق، ص۱۰۵ـ۱۱۱، ۱۲۳ـ۱۲۴؛ ورجلانى، ج ۱، ص ۷۹ـ۸۴؛ ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۵۹۸ـ۶۰۱؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۷۵ـ۷۹؛ ابن‌خلدون، ج ۴، ص ۲۴۶ـ۲۴۷، ج ۶، ص ۱۴۷ـ۱۴۸، ج ۷، ص ۱۷).جنگهاى فراوان و مداوم خوارج اباضى با سپاهیان خلافت اموى و عباسى بخش بزرگى از خوارج را نابود ساخت و آنان را به اضمحلال و پراکندگى کشاند و رهبرانشان دریافتند که سلطه خلافت عباسى بر افریقیه و مغرب ادنى چنان قدرتمند شده که هرگونه اقدامى بر ضد آن بیهوده است (خلیفات، ص ۱۶۶). پیروزى قاطع یزیدبن حاتم ضربه مهلکى بر خوارج وارد ساخت تا جایى که مى‌توان آن را پایان فعالیتهاى منظم و فراگیر اباضیان در افریقیه و مغرب ادنى شمرد، زیرا پس از آن، خوارج به نواحى دیگر کوچ کردند و دیگر نتوانستند قیام وسیع و سازمان‌یافته‌اى برپا کنند. اوضاع منطقه در زمان جانشینان یزیدبن حاتم روى هم رفته آرام بود (نویرى، ج ۲۴، ص ۸۹؛ ابن‌خلدون، ج ۴، ص ۲۴۷، ج ۶، ص ۱۴۸، ۱۵۱؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۹۴)، به جز پاره‌اى شورشهاى پراکنده که در ادامه از آنها یاد مى‌شود :در ۱۵۵، خوارج صفریه سِجِلماسه بر امیر خود، عیسى‌بن یزید، شوریدند و او را از میان برداشتند و سمجوبن واسول مِکناسى را به امامت برگزیدند. در ۱۵۶، اباضیان طرابلس، به‌رغم شکست سنگین در جبل نفوسه، به رهبرى ابویحیى‌بن فانوس/ فوناس هوارى قیام کردند که لشکریان یزیدبن حاتم در جنگى سخت آنان را سرکوب نمودند (ابن‌اثیر، ج ۶، ص ۸، ۱۱، پانویس ۱؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۷۹).در ۱۵۷، خوارج صُفرى قبیله ورفجومَه به رهبرى ابوزرجونه قیام کردند که مهلّب‌بن یزیدبن حاتم آنان را سرکوب کرد (ابن‌رقیق، ص ۱۲۵ـ۱۲۶؛ ابن‌خلدون، ج ۶، ص ۱۴۸؛ ناصرى، ج ۱، ص ۱۸۶).در سالهاى ۱۶۰ تا ۱۶۲، عبدالرحمان‌بن رستم که بار دیگر به امامت اباضیان رسیده بود، در تاهرت دولت رستمیان را تأسیس کرد (ورجلانى، ج ۱، ص ۸۵؛ شماخى، ج ۱، ص ۱۲۴ـ ۱۲۵؛ نیز رجوع کنید به رستمیان*). در ۱۶۴، قیام خوارج صفریه به رهبرى ایوب هوارى در ناحیه زاب را، علاءبن سعید مهلّبى، فرونشاند (ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۶۰۲؛ نیز رجوع کنید به ابن‌رقیق، ص ۱۲۵).در دوران حکومت داودبن یزیدبن حاتم مهلّبى بر افریقیه (حک : ۱۷۰ـ۱۷۱)، اباضیانِ قبیله نَفْزَه/ نفزاوه در کوههاى باجه به رهبرى صالح‌بن نُصَیر (یا نصیربن صالح) نَفْزى اِباضى قیام کردند. داود پسرعمویش، سلیمان‌بن صِمَّه مهلّبى (یا سلیمان‌بن یزید)، را با ده هزار سپاهى فرستاد و آنان را به شدت سرکوب کرد. صالح از باجه به کوه اوراس گریخت و اباضیان را در آن ناحیه جمع کرد، اما در نبرد سختى با سلیمان در دامنه اوراس همراه با سایر خوارج کشته شد (ابن‌رقیق، ص ۱۳۲؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۸۲؛ نویرى، ج ۲۴، ص ۸۸؛ ابن‌خلدون، ج ۴، ص ۲۴۷، ج ۶، ص ۱۴۸).در پى تأسیس دولت اباضى رستمیان در مغرب اوسط، شمارى از اباضیان مغرب ادنى که به شدت زیر فشار عمال عباسیان قرار داشتند، به مغرب اوسط کوچ کردند تا تحت حمایت آنان قرار گیرند و گروههاى دیگر خوارج که در مناطق دورافتاده، همچون جبل نفوسه در طرابلس و سرزمین جرید در جنوب تونس، مانده بودند، خود را جزو اتباع دولت رستمیان مى‌دانستند (خلیفات، ص ۱۶۶؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، ص ۱۱۰ـ۱۱۱؛ نیز رجوع کنید به صالح باجیه، ص ۱۴ـ۲۲، ۴۰ـ۴۱).اباضیان جبل نفوسه در طرابلس در ۱۸۹ بر ابراهیم‌بن اغلب، والى عباسیان در افریقیه، شوریدند اما در مقابل سپاه اعزامى اغلبیان تسلیم شدند (ابن‌اثیر، ج ۶، ص ۱۹۲ـ۱۹۳؛ ابن‌خلدون، ج ۴، ص ۲۵۰ـ۲۵۱؛ سعد زغلول عبدالحمید، ج ۲، ص ۳۶). در ۱۹۶، طرابلس به محاصره اباضیان به رهبرى عبدالوهاب‌بن عبدالرحمان‌بن رستم درآمد و پس از مصالحه میان بربرها و عبداللّه‌بن ابراهیم‌بن اغلب محاصره این شهر به پایان رسید (ابن‌صغیر، ص ۴۵؛ ابن‌اثیر، ج ۶، ص ۲۷۰؛ شماخى، ج ۱، ص ۱۴۱).در ۲۲۴، امیر اغلب‌بن ابراهیم‌بن اغلب براى فرونشاندن فتنه خوارج سپاهى فرستاد و خوارج بربر را در نواحى قَفصَه تا حدود قَسْطیلیه کشتار کرد (ابن‌اثیر، ج ۶، ص ۵۰۸؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۱۰۷). در ۲۸۳، در نبرد سنگین ناحیه مانو که میان بربرهاى خارجى طرابلس و ابراهیم دوم (ابراهیم‌بن احمد) اغلبى رخ داد، اباضیان به شدت سرکوب شدند. گفته شده است، در این نبرد بیش از چهارصد عالم و فقیه اباضى کشته شدند. ابراهیم دوم اغلبى سپس به قَنطَراره رفت و باقى‌مانده خوارج ساکن در آنجا، از جمله هشتاد فقیه اباضى را به قتل رساند (ورجلانى، ج ۱، ص ۱۵۰ـ۱۵۶؛ کتاب العیون والحدائق، ج ۴، قسم ۱، ص ۸۵ـ۸۶؛ درجینى، ج ۱، ص ۸۷ـ۹۱؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۱۲۹ـ۱۳۰) ).دوره فاطمیان و پس از آن. در ۲۹۶، دولت رستمیان در تاهرت به دست فاطمیان سقوط کرد و اباضیان به نواحى و شهرهاى دیگر افریقیه گریختند و پراکنده شدند (ابن‌اثیر، ج ۸، ص ۴۹؛ صالح باجیه، ص ۱۱۱ـ۱۱۲). بدون شک، جنبش خوارج اباضیه با سقوط تاهرت و دولت رستمیان کاملا رو به خاموشى نگذاشت (بل، ص ۱۵۰). آنان در نیمه اول سده چهارم تلاشهاى بسیارى براى برپایى دولت اباضى انجام دادند که بى‌نتیجه ماند (د. اسلام، چاپ دوم، ذیل «اباضیه»).مهم‌ترین و شاید واپسین قیام بزرگ و فراگیر خوارج در شمال افریقا جنبش ابویزید مَخْلَدبن کَیْداد یَفرنى زَناتى ملقب به صاحب‌الحمار بود. او از ۳۳۳ تا ۳۳۵ بر حکومت فاطمیان شورید و بیشتر قبایل خارجى بربر همچون مزاته و نفزه و نفوسه از وى حمایت کردند، اما بر اثر رفتارهاى ناشایست وى، این قبایل از گرد وى پراکنده شدند و در محرّم ۳۳۶، لشکریان فاطمى او را کشتند و قیامش را سرکوب کردند (ورجلانى، ج ۱، ۱۶۸ـ۱۷۷؛ ابن‌حَمّاد، ص ۲۳ـ۳۳؛ ابن‌عذارى، ج ۱، ص ۲۱۶ـ ۲۲۰؛ ابن‌اثیر، ج ۸، ص ۴۲۲ـ۴۴۱). پس از کشته‌شدن ابویزید، فاطمیان پسرش فضل‌بن یزیدبن مخلد را که در کوه‌هاى اوراس و قفصه قیام کرده بود، کشتند (ورجلانى، ج ۱، ص ۱۷۵ـ۱۷۷؛ صالح باجیه، ص ۱۲۲، ۱۴۰).خوارج در ۳۵۸ قیام دیگرى به رهبرى ابوخِزْربن یعلا و ابونوح سعیدبن زَنْغیل برپا کردند که آن نیز به نتیجه‌اى نرسید و باعث ضعف بیشتر آنان شد (رجوع کنید به ورجلانى، ج ۱، ص ۲۰۱ـ ۲۳۸؛ درجینى، ج ۱، ص ۱۱۹ـ۱۵۷؛ شماخى، ج ۲، ص ۳۳ـ ۴۵؛ صالح باجیه، ص ۱۲۵ـ۱۳۵). بعد از آن، اباضیها راه مخفى‌کارى پیش گرفتند و در مغرب و افریقیه به صورت تشکیلاتى سیاسى ـ مذهبى درآمدند (د. اسلام، همانجا).در اواسط سده چهارم، دولت خارجى بنى‌مدرار نیز از بین رفت و اثرى از آنان نماند (ابن‌خطیب، ج ۲، ص ۳۵۵ـ۳۵۶؛ د. اسلام، چاپ دوم، ذیل «صفریه»؛ قس ابن‌خلدون، ج ۷، ص :۵۱ در ۳۶۷).منابع اباضى پس از سقوط تاهرت و دولت رستمیان در ۲۹۶، به دست فاطمیان تنها از ابویحیى زکریا اَرَّجانى که به حاکم یا امامِ دفاع ملقب است، سخن مى‌گویند که او در جبل نفوسه مى‌زیست و در ۳۱۱ وفات یافت. ارّجانى در جبل نفوسه به استقلال حکومت مى‌کرد و بعد از او، جانشینانش که به (حاکم) ملقب بودند، در آن نواحى حکومت محلى داشتند، تا اینکه در حدود نیمه سده پنجم زیر سلطه زیریان قرار گرفتند و حکومتى نیمه‌مستقل در جبل نفوسه تشکیل دادند که تا قرن هشتم پابرجا بود (د. اسلام، چاپ دوم، «اباضیه»).پس از حمله قبایل بنى‌هلال به شمال افریقا، اباضیه رو به اضمحلال نهاد و خوارج از سده ششم به مناطق دورافتاده چون واحه وَرْقَله و مزاب و بعد به جبل نفوسه رفتند و در آنجا سکنا گزیدند (همانجا).در اوایل سده هشتم، در جنوب قابس برخى خوارج بربر سکنا داشتند که خون سایر مسلمانان را مباح مى‌دانستند (تجانى، ص ۱۱۹). خوارج همچنین در مناطق و شهرهاى بِجایه، قُسَنْطینه، بونه و بعضآ در نفطه ونفزاوه و جزیره جربه پراکنده شدند و در این مناطق اقامت کردند (همان، ص ۱۲۲ـ ۱۲۳؛ صالح باجیه، ص ۷۵ـ۷۶، ۱۴۷ـ۱۴۹).در سده چهاردهم، اباضیان در مناطق مشخصى از شمال افریقا همچون مزاب و ساحل غربى طرابلس و بخشهایى از جبل نفوسه و جنوب تونس و الجزایر در محیطهاى کاملا منزوى و بسته به سر مى‌بردند (بل، ص ۱۴۴، ۱۶۲؛ على یحیى معمر، حلقه ۲، قسم ۱، ص ۷۵؛ د. اسلام، چاپ دوم، ذیل «اباضیه»، «مزاب»، «تاهرت»؛ جلالى مقدم، ص ۹۹).منابع: ابن‌اثیر؛ ابن‌حجر عسقلانى، کتاب تهذیب‌التهذیب، چاپ صدقى جمیل عطار، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵؛ ابن‌حزم، جمهرة انساب‌العرب، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳؛ ابن‌حمّاد، اخبار ملوک بنى عبید و سیرتهم، الجزایر ۱۳۴۶/۱۹۲۷؛ ابن‌حوقل؛ ابن‌خطیب، اعمال‌الاعلام فیمن بویع قبل‌الاحتلام من ملوک‌الاسلام و ما یتعلّق بذلک من‌الکلام، چاپ سید کسروى حسن، بیروت ۱۴۲۴/۲۰۰۳؛ ابن‌خلدون؛ ابن‌رقیق، قطعة من تاریخ افریقیة والمغرب، چاپ عبداللّه على زیدان و عزالدین عمر موسى، بیروت ۱۹۹۰؛ ابن‌سعد (بیروت)؛ ابن‌سلام اباضى، کتاب فیه بدءالاسلام و شرائع‌الدین، چاپ ورنر شوارتز و سالم‌بن یعقوب، ویسبادن ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛ ابن‌صغیر، اخبارالائمة الرستمیین، چاپ محمدناصر و ابراهیم بحاز، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶؛ ابن عبدالحکم، کتاب فتوح مصر و اخبارها، چاپ محمد حجیرى، بیروت ۱۴۱۶/۱۹۹۶؛ ابن‌عذارى، البیان‌المُغرِب فى اخبارالاندلس والمَغرِب، ج ۱، چاپ ژ. س. کولن و ا. لوى ـ پرووانسال، بیروت ۱۴۰۰/۱۹۸۰؛ ابن‌قتیبه، المعارف، چاپ ثروت عکاشه، قاهره ۱۹۶۰؛ ابن‌قوطیه، تاریخ افتتاح‌الاندلس، چاپ ابراهیم ابیارى، قاهره ۱۴۱۰/۱۹۸۹؛ ابوالعرب تمیمى، طبقات علماء افریقیة و تونس، چاپ على شابّى و نعیم حسن یافى، تونس ۱۹۶۸؛ ابوعبیده مسلم‌بن ابى کریمه، رسالة ابى‌کریمة فى‌الزکاة للامام ابى‌الخطاب المعافرى، ]مسقط[ ۱۹۸۲؛ احمد امین، ضحى الاسلام، بیروت: دارالکتاب العربى، ]بى‌تا.[؛ اخبار مجموعة فى فتح الاندلس، چاپ ابراهیم ابیارى، قاهره: دارالکتاب‌المصرى، ۱۴۱۰/۱۹۸۹؛ سلیمان بارونى، الازهار الریاضیة فى ائمة و ملوک‌الاباضیة، ج ۲، چاپ محمدعلى صلیبى، ]مسقط [۱۴۰۷/۱۹۸۷؛ عبداللطیف محمود برغوثى، تاریخ لیبیا الاسلامى من‌الفتح الاسلامى حتى بدایة العصر العثمانى، بیروت] ۱۳۹۳[؛ عبداللّه‌بن عبدالعزیز بکرى، کتاب‌المسالک والممالک، چاپ ادریان فان لیوفن و اندرى‌فرى، تونس ۱۹۹۲؛ آلفرد بل، الفرق الاسلامیة فى‌الشمال‌الافریقى من‌الفتح العربى حتى‌الیوم، ترجمه عن‌الفرنسیة عبدالرحمان بدوى، بیروت ۱۹۸۷؛ احمدبن یحیى بلاذرى، کتاب جُمَل من انساب‌الاشراف، چاپ سهیل زکار و ریاض زرکلى، بیروت ۱۴۱۷/۱۹۹۶؛ همو، کتاب فتوح البلدان، چاپ دخویه، لیدن ۱۸۶۶، چاپ افست فرانکفورت ۱۴۱۳/ ۱۹۹۲؛ بوزیانى دراجى، العصبیة القبلیة :دول‌الخوارج والعلویین، الجزایر۲۰۰۲؛ عبداللّه‌بن محمد تجانى، رحلة التجانى، چاپ حسن حسنى عبدالوهاب، تونس ۱۹۸۱؛ مسعود جلالى‌مقدم، تنها بازماندگان خوارج: جستارى در تاریخ و معتقدات اباضیه، تهران ۱۳۷۹ش؛ حسین مونس، فجرالاندلس: دراسة فى تاریخ‌الاندلس من‌الفتح الاسلامى الى قیام‌الدولة‌الامویة (۷۱۱ـ۷۵۶م)، قاهره ۱۹۵۹؛ عوض محمد خلیفات، نشأة‌الحرکة الاباضیة، ]عَمّان [۱۹۷۸؛ خلیفة‌بن‌خیاط، تاریخ خلیفة‌بن خیاط، چاپ مصطفى نجیب فوّاز و حکمت کشلى فوّاز، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵؛ محمدعلى دَبّوز، تاریخ‌المغرب الکبیر، ]قاهره[ ۱۳۸۲ـ۱۳۸۴/۱۹۶۳ـ۱۹۶۴؛ احمدبن سعید درجینى، کتاب طبقات المشائخ بالمغرب، چاپ ابراهیم طَلّاى، الجزایر ?]۱۳۹۴/ ۱۹۷۴[؛ احمدبن داوود دینورى، الاخبارالطِّوال، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ۱۹۶۰، چاپ افست قم ۱۳۶۸ش؛ طاهر احمد زاوى، تاریخ‌الفتح‌العربى فى لیبیا، بیروت ۲۰۰۴؛ سعد زغلول عبدالحمید، تاریخ‌المغرب العربى، اسکندریه ۱۹۷۹ـ۱۹۹۰؛ سالم‌بن حمود سیابى، طلقات‌المعهدالریاضى فى حلقات‌المذهب الاباضى، ]مسقط [۱۴۰۰/۱۹۸۰؛ سیدعبدالعزیز سالم، ]المغرب فى [العصرالاسلامى، در المغرب‌الکبیر، ج ۲، ]قاهره[۱۹۶۶؛ احمدبن سعید شماخى، کتاب‌السیر، چاپ احمدبن سعودسیابى، مسقط ۱۴۰۷/۱۹۸۷؛ صالح باجیه، الاباضیة بالجرید فى العصور الاسلامیة الاولى، تونس ]۱۳۹۶/ ۱۹۷۶[؛ صالح مصطفى مفتاح، لیبیا منذالفتح العربى حتى انتقال الخلافة الفاطمیة الى مصر، ]طرابلس[۱۹۷۸؛ طبرى، تاریخ (بیروت)؛ احمد مختار عبادى، دراسات فى تاریخ‌المغرب والاندلس، اسکندریه: مؤسسة شباب‌الجامعة، ]بى‌تا.[؛ على‌یحیى معمر، الاباضیة فى موکب‌التاریخ، قاهره ۱۳۸۴/ ۱۹۶۴؛ عمروخلیفه نامى، دراسات عن الاباضیة، ترجمة میخائیل خورى، بیروت ۲۰۰۱؛ کتاب‌الاستبصار فى عجائب‌الامصار، چاپ سعد زغلول عبدالحمید، دارالبیضاء: دارالنشرالمغربیة، ۱۹۸۵؛ کتاب‌العیون والحدائق فى اخبارالحقائق، ج ۴، قسم ۱، چاپ عمر سعیدى، دمشق : المعهدالفرنسى بدمشق للدراسات العربیة، ۱۹۷۲؛ محمدبن یوسف کندى، ولاة مصر، چاپ حسین نصّار، بیروت ۱۳۷۹/ ۱۹۵۹؛ لطیفه بکّاى، حرکة‌الخوارج: نشأتها و تطورها الى نهایة‌العهد الاموى (۳۷ـ ۱۳۲ه )، بیروت ۲۰۰۱؛ عبداللّه‌بن محمد مالکى، کتاب ریاض‌النفوس، چاپ بشیر بکوش، بیروت ۱۴۰۱ـ۱۴۰۳/ ۱۹۸۱ـ۱۹۸۳؛ محمدبن تاویت، «نشاة دولة‌الخوارج بالمغرب»، البحث‌العلمى، سال ۲، ش ۴ و ۵ (شوال ـ ربیع‌الآخر ۱۳۸۴ـ۱۳۸۵)؛ محمود اسماعیل عبدالرازق، الخوارج فى بلادالمغرب حتى منتصف‌القرن‌الرابع‌الهجرى، دارالبیضاء ۱۴۰۶/ ۱۹۸۵؛ احمدبن خالد ناصرى، کتاب الاستقصا لاخبار دول المغرب الاقصى، چاپ احمد ]بن جعفر [ناصرى، دارالبیضاء ۲۰۰۱ـ۲۰۰۵؛ احمدبن عبدالوهاب نُوَیرى، نهایة الارب فى فنون‌الادب، قاهره ] ۱۹۲۳[ـ۱۹۹۰؛ یحیى‌بن ابوبکر ورجلانى، کتاب السیرة و اخبارالائمة، چاپ عبدالرحمان ایوب، تونس ۱۴۰۵/۱۹۸۵؛ یعقوبى، تاریخ؛b" (by M. EI۲, s. vv. "Al- Iba(d(iyya" (by T. Lewicki), "Mza( ufriyya. ۲:in North Africa" (by K. Rouvillois- Brigol), "S( hart" (by Mohamed Talbi). Lewinstein), "Ta(


نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

محمدرضا ناجی

وحید صفری و محمد زار

حسین مفتخری

ستار عودی

ستار عودی

ستار عودی

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 16
تاریخ چاپ 93
وضعیت انتشار
  • چاپ شده