خلاصه نویسی
معرف
از انواع معمول نوشته‌ها در تمدن اسلامى به معناى پدید آوردن آثارى جدید از طریق کوتاه کردن کتابها به‌ویژه کتابهاى مفصّل
متن
خلاصه‌نویسى، از انواع معمول نوشته‌ها در تمدن اسلامى به معناى پدید آوردن آثارى جدید از طریق کوتاه کردن کتابها به‌ویژه کتابهاى مفصّل. از آنجا که یکى از اصلى‌ترین کارکردهاى کتابهاى مختصر در جهان اسلام، استفاده متعلمان و دانشجویان از این نوع از آثار بوده، مى‌توان تاریخ خلاصه‌نویسى را در پیوند با سرگذشت تعلیم و تربیت دانست و تاریخ آن را تا قرن نخست یا دست‌کم تا آغاز دوره نگارش در زمان اسلام به عقب برد. از سوى دیگر، مى‌توان ریشه‌هاى خلاصه‌نویسى را در مکاتب تعلیمى غیراسلامى و پیشا اسلامى نیز سراغ گرفت. ابن‌ندیم (رجوع کنید به ص 312، 314) شمارى از کتابها را برشمرده است که فلاسفه و دانشمندان یونانى خلاصه کرده بودند.فوهرمان با مطالعه جوامع یونانى و رومى و دریافت این نکته که دانشمند مى‌بایست نماینده تمام شاخه‌هاى فرهنگى باشد، خلاصه‌هاى عربى در حوزه فلسفى و علوم مرتبط با آن را ادامه چنین رویکردى در یونان دانسته است (رجوع کنید به د. اسلام، چاپ دوم، ذیل "Mukhtasar"). با این دیدگاه مى‌توان خلاصه‌نویسى را با ترجمه آثار یونانى به‌عربى کمابیش هم زمان دانست. ابن‌ندیم از اختصار کتابها در قرنهاى دوم تا چهارم بسیار سخن گفته است. در میان این آثار از خلاصه‌هاى زیادى از آثار یونانى در قرن دوم و سوم یاد شده که بیشتر آنها خلاصه‌هاى ترجمه‌هاى آثار فلسفى و منطقى یونانى بوده است (رجوع کنید به ابن‌ندیم، ص 309ـ 310).در قرنهاى بعد خلاصه کردن کتابها به نحو چشمگیرى افزایش یافت. این آثار با عناوین گوناگونى مانند اختیار، انتخاب، اختصار، مختصر، ایجاز، مختار، موجَز، مقتبس، منتقى، تهذیب، و خلاصه شناخته مى‌شوند. از این میان، تهذیب که عمومآ به هدف اصلاح و بهتر کردن کتاب اصلى صورت مى‌پذیرد و گاه حجم آن بر حجم اصل کتاب پیشى مى‌گیرد، از دایره کتابهاى خلاصه بیرون است. همچنین خلاصه‌هاى تلفیقى را که از آثار متعدد دیگر اقتباس شده و حتى عنوان خلاصه یا یکى از مترادفات آن را هم دارد، باید از این بحث بیرون نهاد (رجوع کنید به د.اسلام، همانجا). نمونه معتبر این‌گونه کتابها در عربى، المختصر فى اخبار البشر از ابوالفداء (متوفى 732) است که از تلخیص و تلفیق سیزده کتاب مفصّل فراهم آمده است (رجوع کنید به ابوالفداء، ج 1، جزء1، ص 3). نمونه برتر این‌گونه آثار در فارسى، کتاب مجمل‌التواریخ و القصص است که با بهره‌گیرى از کتابهاى پیشینیان تألیف شده است (رجوع کنید به مجمل‌التواریخ و القصص، ص 2).میزان کتابهاى تلخیصى در هر رشته با حجم تألیفات در همان رشته تناسب تام دارد. از همین‌رو با اینکه بیشتر کتابها در موضوعات علمىِ شناخته شده در دوره اسلامى، خلاصه مى‌شدند، اما خلاصه‌نویسى در حوزه‌هاى ادبیات، حدیث، تفسیر قرآن، فقه، تذکره و تا حدى فلسفه رشد چشمگیرترى داشته است. از میان این همه، آنچه خلاصه‌نویسى را به صورت رویّه‌اى ثابت و منظم اجتناب‌ناپذیر کرد، ضرورت آموزش مذاهب فقهى بود، زیرا بسیارى از این آثار تلخیص شده فقهى در شمار کتابهاى درسى طلاب بود و آموزش سریع‌تر را تسهیل مى‌کرد. این ضرورت در همه مذاهب فقهى نیز یکسان بود. مثلا در فقه حنفى ابوجعفر طَحاوى (متوفى 321) کتابى به نام مختصر دارد که درواقع خلاصه‌اى از فقه حنفى بر پایه تعالیم ابوحنیفه (متوفى 150)، ابویوسف یعقوب انصارى (متوفى 182) و محمدبن حسن شیبانى (متوفى 189) است (رجوع کنید به عبداللّه نذیر احمد، ص210؛ قس د. اسلام، همانجا، که این کتاب را خلاصه المبسوط محمدبن حسن شیبانى برشمرده است). این اثر منبع نگارش شرحهاى فراوانى شده است (رجوع کنید به حاجى‌خلیفه، ج 2، ص 1627).از این قبیل کتابهاى آموزشى در حوزه‌هاى علمى شیعه، یکى مختصر نافع محقق حلّى (متوفى 676) است که خلاصه‌اى است از کتاب مفصّل‌تر خود او به نام شرائع‌الاسلام فى مسائل الحلال و الحرام. نام کامل مختصر نافع، آن چنان‌که محقق حلّى در کتاب دیگرش آورده، اختصار کتاب الشرایع بالمختصر النافع است (رجوع کنید به محقق حلّى، 1318، ص 3؛ همو، 1362ش، پیشگفتار دانش‌پژوه، ص بیست‌وشش). اختصار بیش از اندازه این اثر و ضرورت شرح مباحث آن براى دانشجویان، محقق حلّى را بر آن داشت تا بر مختصر خود شرحى بنویسد. این شرح با نام المعتبر فى شرح المختصر در فقه شیعى چندان اهمیت یافت که خود مولد حواشى و شروح بسیارى شد (رجوع کنید به محقق حلّى، 1362ش، همان پیشگفتار، ص بیست‌وهفت ـ سى‌وسه).جز ضرورت آموزش، علتهاى دیگرى نیز روند خلاصه‌نویسى را سرعت بخشیده است، چنان‌که گاه صاحبان مناصب حکومتى از نویسنده‌اى مى‌خواستند که اثر نویسنده دیگر را تلخیص کند (براى نمونه رجوع کنید بهزَبیدى، ج 1، ص 65؛ یاقوت حموى، 1993، ج 6، ص 2458ـ2459).این احتمال نیز هست که خلاصه‌نویسان به خوبى دریافته بودند که حمل کتابهاى خلاصه، به‌ویژه در مسافرتها، آسان‌تر است. ابراهیم‌بن مصطفى (متوفى 1060) که وفیات الاعیان را خلاصه کرده، در تعلیل تلخیص خود نوشته است که کتاب ابن‌خلّکان مفصّل و درنتیجه گران‌بها بود و او براى چاره این مشکل آن را خلاصه کرده است (ابن‌خلّکان، ج 4، مقدمه احسان عباس، ص د ـ ه).گسترش روزافزون خلاصه‌نویسى به زودى این شیوه از نگارش را به روشى مستقل و رویّه‌اى معتنابه تبدیل کرد. ابن‌حزم (متوفى 456) که براى نخستین‌بار تألیفات را به اعتبار در نظر گرفتن اهداف آنها به هفت دسته تقسیم کرده خلاصه‌ها را در شمار این انواعِ هفت‌گانه آورده است (رجوع کنید به ج 2، ص 186، ج 4، ص 103). همین تقسیم‌بندى را نویسندگان بعدى نیز کم‌وبیش تکرار کرده‌اند (براى نمونه رجوع کنید به خازن، ج 1، ص 4؛ ابن‌طَیِّب، ج 2، ص 288). خلاصه‌نویسى که به نظر ابن‌حزم (همانجاها) براى زدودن زوائد و کوتاه‌تر کردن آثار مفصّل امرى مطلوب و حتى خردپسند بوده، علاوه بر فواید آموزشى آثار مطلوب دیگرى نیز داشته است. خلاصه‌ها برخى مواقع در حفظ میراث مکتوب تمدن و فرهنگ اسلامى سهیم بودند. بدین معنى که در مواردى که کتاب اصل از میان رفته و اثرى از آن نمانده، خلاصه برجاى مانده، نشانى از آن ولو به‌صورت ناقص و کم‌رنگ، برجاى گذاشته است. نمونه این آثار در فارسى، تاریخ بخارا اثر نرشخى است که اصل عربى و ترجمه فارسى آن از دست رفته و آنچه در دست مانده، تلخیص محمدبن زفر از ترجمه فارسى آن است (رجوع کنید به تاریخ بخارا*). در زبان عربى شمار این دست خلاصه‌ها بسیار افزون‌تر از زبان فارسى است؛ از جمله التاریخ‌المنصورى که محمدبن على حموى (نیمه اول قرن هفتم) آن را از روى کتاب دیگر خود، الکشف و البیان فى حوادث الزمان که دیگر در دست نیست، تلخیص کرده است (رجوع کنید به یاقوت حموى، ص 79، 148).در کنار این نوع از فایده خلاصه‌نوشتها، این نکته را نیز باید در نظر داشت، که خلاصه‌نویسى گاه موجدِ آثارى پر ارج و اعتبار حتى برتر از کتاب اصل شده است (براى نمونه‌هایى از این دست خلاصه‌ها رجوع کنید بهسیوطى، ج 1، ص 87).در کنار این فوایدى که براى خلاصه‌نویسى بیان شده، باید اذعان کرد که گاه سؤالات جدّى در برابر اصل ضرورت خلاصه‌نویسى قرار مى‌گیرد، چنان‌که پاره‌اى از عواقب و لوازم این کار نیز سخت محل انتقاد و خرده‌گیرى است. خلاصه‌ها از یک‌سو متن مشروح و مبسوط را کوتاه مى‌کنند، اما از دیگر سو در بسیارى از موارد خود نیاز به شرح پیدا مى‌کنند. با آنکه خلاصه‌نویسى ذاتآ با شرح تضاد دارد و بر آن است تا تفصیل ناضرورى را بزداید، در عمل، نگاشتن شرحهاى دیگر را ضرورى مى‌کند و بدین‌ترتیب نه تنها فلسفه وجودى خود را نقض مى‌کند که به نقیض خود (شرح‌نویسى) مى‌پیوندد. شاهد جالب این موضوع کتاب مفتاح‌العلومِ سکاکى (متوفى 626) در حوزه علم بلاغت است. این کتاب را ابتدا خطیب قزوینى (متوفى 739) با نام تلخیص‌المفتاح خلاصه کرد، اما چون دریافت که در اختصار کتاب افراط کرده است، با توجه به جایگاه آن به عنوان کتاب تعلیمى، براى جبران آن شرحى بر تلخیص خود نوشت با نام الایضاح فى المعانى و البیان (رجوع کنید به حاجى‌خلیفه، ج 1، ستون210، 473ـ474). علاوه بر خود خطیب، نویسندگان دیگرى نیز تلخیص‌المفتاح را شرح کرده‌اند که از همه مشهورتر دو شرح مطوّل و مختصر تفتازانى است (رجوع کنید به همان، ج 1، ستون 474ـ476).نمونه دیگر مختصر قُدورى تألیف احمدبن محمد قدورى (متوفى 428) است. یکى از شروح فراوانى که بر این مختصر نوشته‌اند، از آنِ ابوبکر حدّادى عَبّادى است به نام السّراج‌الوهّاج الموضع لکلّ طالب محتاج (سال شرح: 800). حدّادى چون شرح خود را بر مختصر قدورى مفصّل تشخیص داد، آن را مختصر کرد و الجوهرة النیّرة نامید. در واقع الجوهرة‌النیّرة مختصرِ شرحِ مختصر است (رجوع کنید به همان، ج 2، ص 1631).اگر مانند ابن‌حزم (ج 2، ص 186، ج 4، ص 103)، کتابهاى بدیع و جدید را به لحاظ اعتبار بر صدر انواع تألیفات بگذاریم، خلاصه‌نویسى در مرتبه پایین است. درواقع چنانچه حاشیه‌نویسى* را همانند شرح‌نویسى به سبب آنکه بر مدار متون اصلى شکل گرفته و هویت مستقلى ندارد، در مسیر تولید علمى یک گام به عقب بدانیم، خلاصه‌نویسى و پیامدهاى آن چندگام به عقب است. چه ــهرچه باشدــ در نوع اول (حواشى و شروح)، محور اصلى (متنى که بر آن حاشیه و شرح نوشته شده) همچنان معتبر و مرکز توجه است و حاشیه‌ها و شروح بر مدار آن مى‌گردد و نقطه عزیمت و منبع الهام متن اصلى است. اما خلاصه‌نویسى در نفس خود به معناى به فراموشى سپردن متن است؛ چیزى که در عمل و در جریان آموزش هم اتفاق افتاده است. شرح و حاشیه نوشتن بر خلاصه‌ها نیز به منزله بازنشاندن فرع و حاشیه (خلاصه‌نوشتها) برجاى اصل (متن اصلى) است و البته حاصل طبیعى این روند، ایجاد انقطاع میان محصلان و دانشمندان با کتابهاى اصلى و محروم ماندن از سرچشمه‌ها و عادت کردن متعلمان، همانند نویسندگان، به پخته‌خوارى و بالمآل رکود علمى است. ابن‌خلدون (ج :1 مقدمه، ص 733) گرایش به کتابهاى مختصر را به سبب دشوارفهم و دیریاب بودن، مایه فساد تعلیم و آسیب تحصیل دانسته است.مقایسه خلاصه‌نویسى با دانشنامه‌نویسى/ موسوعه‌نویسى نیز مى‌تواند دلالت خلاصه‌نویسى بر رکود علمى را بازتاباند. درواقع خلاصه‌نویسى با موسوعه‌نویسى کمابیش ماهیتى یکسان و زمینه‌هایى همگون و دلالتهایى مشابه داشته‌اند. بسیارى از موسوعه‌ها چیزى بیشتر از خلاصه‌هایى که از تلخیص کتابهاى متعدد در موضوعات متنوع پدید آمده‌اند، نیستند. به همین سبب است که همانند موسوعه‌نویسى، خلاصه‌نویسى نیز در عصر ممالیک (حک : 648ـ922) مصر رونقى بسیار چشمگیر داشته است. در این دوره شمارى از مؤلفان به تلخیص آثار دیگران اشتغال داشتند. مثلا در قرن هشتم پرکارترین دانشمند مسلمان در حوزه خلاصه‌نویسى، شمس‌الدین ذهبى بود. بشار عوّاد معروف در مقدمه سِیَرُ اعلام‌النبلاء (ج 1، ص 83ـ88) بیش از پنجاه کتاب از مختصرنوشتهاى او را نام برده است (براى آثار خلاصه‌نوشت نویسندگان پرکار قرون بعد، چون ابن‌حجر عسقلانى، جلال‌الدین سیوطى و شاگردش ابن‌طولون صالحى رجوع کنید به سخاوى، ج 2، ص 660ـ661، 664، 666ـ667، 669، 680، 683، 690، 692ـ693؛ ابن‌طولون، ص 73ـ148؛ طبّاع، ص 332، 335ـ336، 343، 371، 386ـ388، 396).به‌طورکلى پاره‌اى از محاسن و معایب خلاصه‌نویسى به روشهاى ویژه یا عمومى خلاصه‌نویسان بازمى‌گردد. وجه مشترک خلاصه‌ها همان کوتاه کردن و حذف بخشهایى از متن اصلى است، اما در همین موضوع، هم خلاصه‌نویسان و هم همه اجزاى یک خلاصه‌نوشتِ نویسنده وحدت‌رویّه و روش یکسان ندارند. به‌طور کلى تلخیصِ عباراتِ یک کتاب دست‌کم دو صورت داشته: یکى اینکه خلاصه‌نویس با حذفها و دگرگون کردنها، جملات را به انشاى خود بازمى‌نوشته است. صورت دیگر این است که برخى از عبارات را حذف و برخى دیگر را عینآ نقل مى‌کرده است. شمّاع حلبى (متوفى 936) خلاصه‌کننده الضوء اللّامعِ سخاوى (متوفى 902)، هرجا که عین عبارت صاحبِ اصل کتاب را نقل کرده، در انتهاى عبارت، جمله «انتهى بحروفه» (عین سخنان صاحب کتاب پایان یافت) را افزوده و هرجا که عبارت کتاب اصل را تلخیص کرده، عبارت «انتهى ملخّصاً» (چکیده کلام صاحب کتاب پایان یافت) را آورده است (رجوع کنید به ج 1، ص 32). پیداست خلاصه‌هاى نوع اول مى‌توانند حتى به مثابه نسخه دومى براى کتاب اصل در نظر گرفته شوند و در تصحیح انتقادى آن به‌کار آیند. روش ساده و عمومى در خلاصه‌نویسى به ویژه در کتابهاى حدیث و تفسیر و برخى از آثار تاریخى، حذف سلسله اَسناد است. مثلا خازن در خلاصه‌اى که از تفسیر معالم‌التنزیل بغوى فَرّاء* عرضه کرده، مثل قاطبه خلاصه‌نویسان به همین راه رفته و حتى از این هم پیش‌تر آمده، چنان‌که براى رعایت جانب اختصار به‌جاى ذکر پاره‌اى اسامى خاص، حروف اختصارى وضع کرده، مثلا به‌جاى آوردن نام بخارى، حرف «خ» آورده است (رجوع کنید به خازن، ج 1، ص 4). خلاصه‌نویسان در ترتیب مطالب و ابواب کتابها نیز معمولا تصرفاتى کرده‌اند. مثلا مطالبى را که در کتاب اصل در ذیل دو یا چند عنوان آمده است، همه را در یک باب گرد آورده‌اند (براى نمونه رجوع کنید به ابن‌عدى، ج 1، ص 91ـ92؛ مَقریزى، ص 41، 43).واحد نبودن رویّه خلاصه‌ها با بررسى میزان اختصار مطالب و حذفها در خلاصه‌هاى مختلف، نیز شناسایى مى‌شود. مثلا شمار افرادى که شرح احوالشان به‌طور مستقل در الکامل فى ضعفاء الرجالِ ابن‌عَدِىّ و مختصر مقریزى از آن آمده تقریباً یکسان است (رجوع کنید به ابن‌عدى، ج 9، ص 208؛ مقریزى، ص 843)، اما در مختصر شمّاع حلبى از الضوءاللّامعِ سخاوى، بیش از یک هفتم افرادِ مذکور در کتاب الضوءاللّامع حذف شده‌اند. در عین حال، شمّاع حلبى مانند بسیارى دیگر از خلاصه‌نویسان در ازاى این تلخیص و حذف، سرگذشت 78 تن از مشایخ خود را ــکه نامى از آنها در الضوءاللّامع نبوده ــ افزوده است (رجوع کنید به ج 1، ص 33ـ37).در کنار اختلافات روشىِ خلاصه‌نویس با صاحب کتاب اصل، ملاحظات مذهبى و احیانآ صوابدیدهاى اخلاقى نیز باید در نظر گرفته شود. مثلا مقریزى در خلاصه خود از کتاب الکامل ابن‌عدى، در هر جاى کتاب که حاوى مذمّتى بر ابوحنیفه بوده، جاى «حنیفه» را تعمداً خالى گذاشته است (مقریزى، مقدمه دمشقى، ص 34). او با همین رویکرد، شرح‌حال مفصّل ابوحنیفه مذکور در الکامل (ج 8، ص 235ـ 246) را به‌طور کامل حذف و فقط به ذکر نام او بسنده کرده است (رجوع کنید به مقریزى، ص 755). نمونه دیگر خلاصه‌اى است که شمّاع حلبى از الضوءاللّامع عرضه کرده و به صوابدید خویش از بیان شرح‌حال افرادى که به‌زعم وى متصف به اوصاف قبیح بوده‌اند یا اشخاص کم اهمیت، یکسره چشم پوشیده است (رجوع کنید به ج 1، ص 28ـ32).خلاصه‌نویسان با این مایه آزادى عمل در حذف مطالب، ترتیب‌بندى مباحث کتاب و ایجاد تغییرات و دخل و تصرفها، در عمل نشان دادند که در بسیارى از موارد نظر و سلیقه مؤلف اصلى را نمى‌پسندیدند و این خوشایند صاحبان کتابهاى اصلى نبود. البته بسیارى از مؤلفان آثار، مانند جاحظ (رجوع کنید به یاقوت حموى، 1965، ج 1، ص 11ـ12)، مسعودى (ج 1، ص 22ـ 23) و یاقوت حموى (همانجا) با اصلِ تلخیص و نیز با خلاصه‌کنندگان تألیفات خویش سخت مخالفت مى‌کردند. اما این مخالفتها و تحذیرها اثر نبخشید. کتاب الحیوان جاحظ دست‌کم چهار بار در قرنهاى مختلف تلخیص شد (رجوع کنید به ابن‌منظور، مقدمه عبدالحمید، ص 129). کتاب معجم البلدان را یک قرن بعد از یاقوت حموى، صفى‌الدین عبدالمؤمن بغدادى (متوفى 739) با نام مراصدالاطّلاع على أسماء الامکنةو البقاع تلخیص کرد. مروج‌الذهب مسعودى را نیز به‌رغم همه انذارها و نفرینهاى او، ابتدا محمدبن على شاطبى (متوفى 684) با نام عُقودالجمان فى مختصر اخبار الزمان و سپس ابراهیم اَبشیهى در 1118 خلاصه کردند (بروکلمان، ج 3، ص 58ـ59).درواقع مؤلفان آثار از یک سو علاقه‌اى به خلاصه شدن کتابهایشان نداشتند و از سوى دیگر، به تجربه، خلاصه شدن آثار خویش را پیش‌بینى مى‌کردند. ازاین‌رو برخى از آنان، خود به تلخیص آثار خویش پرداختند. مثلا به گفته حاجى‌خلیفه (ج 2، ستون 1933)، ابن‌تغرى بردى (متوفى 874) از بیم خلاصه کردن دیگران، خود النجوم‌الزاهرة را تلخیص کرد و آن را الکواکب‌الباهرة من النجوم‌الزاهرة نامید. همچنین در قرن پنجم، ابوالحسن على‌بن احمد واحدى نیشابورى، تفسیر قرآنى در سه نسخه به صورت بسیط، وسیط و وجیز نوشت (ابن‌خلّکان، ج 3، ص 303). او با این کار هم نیاز دانشجویان و آسان‌گیران را برآورد و هم کتابش را از خطر تلخیص به دست دیگران دور نگاه داشت. ابن‌کثیر نیز اثر معتبر خویش البدایة و النهایة را با عنوان الکواکب الدّرارى خلاصه کرد (حاجى‌خلیفه، ج 2، ص 1521). در این موارد نیز خلاصه‌نوشتهاى یک مؤلف همیشه صرفآ اثرى تلخیصى نیست، چرا که مؤلفى ممکن است در مرحله خلاصه‌نویسى در مطالب کتابش تجدیدنظر کند و مطالبى را افزون بر کتاب اصل در خلاصه‌اش بیاورد. مثلا رایات المبرّزینِ ابن‌سعید مغربى (متوفى 685) برگزیده‌اى است از کتاب دیگر او با نام المُغرِب فى حُلَى‌المَغرب (رجوع کنید به ابن‌سعید مغربى، 1987، ص 38)، با این همه در مواردى مطالب کتاب رایات المبرّزین افزون‌تر از کتاب اصل است (براى نمونه رجوع کنید بههمان، ص 183ـ185؛ همو، 1964، ج 1، ص 55ـ56).منابع :ابن‌حزم، رسائل ابن‌حزم الاندلسى، چاپ احسان عباس، بیروت 1980ـ1983؛ ابن‌خلدون؛ ابن‌خلّکان؛ ابن‌سعید مغربى، رایات المبرّزین و غایات الممیزین، چاپ محمد رضوان دایه، دمشق 1987؛ همو، المُغرِب فى حُلَى المَغرب، چاپ شوقى ضیف، قاهره 1964؛ ابن‌طولون، الفُلک المسْحون فى احوال محمدبن طولون: سیرة ذاتیة للمؤلف و بیان بمؤلفاته البالغة ( 753) کتابا!، چاپ محمد خیر رمضان یوسف، بیروت 1416/1996؛ ابن‌طَیِّب، اضاءة الراموس و اضافة‌الناموس على اضاءةالقاموس، چاپ عبدالسلام فاسى و تهامى راجى هاشمى، محمدیه، مغرب ]1403ـ1405/1983ـ 1985[؛ ابن‌عدى، الکامل فى ضعفاءالرجال، چاپ عادل احمد عبدالموجود و على محمد معوض، بیروت 1418/1997؛ ابن‌منظور، تهذیب حیوان‌الجاحظ، چاپ زهران محمدجبر عبدالحمید، بیروت 1413/1992؛ ابن‌ندیم (تهران)؛ اسماعیل‌بن على ابوالفداء، المختصر فى اخبارالبشر: تاریخ ابى‌الفداء، بیروت: دارالمعرفة للطباعة والنشر، ]بى‌تا.[؛ کارل بروکلمان، تاریخ الادب‌العربى، ج 3، نقله الى العربیة عبدالحلیم نجار، قاهره ] 1974[؛ حاجى خلیفه؛ محمدبن على حموى، التاریخ‌المنصورى: تلخیص الکشف و البیان فى حوادث‌الزمان، چاپ ابوالعید دودو، دمشق 1401/1981؛ على‌بن محمد خازن، تفسیرالخازن، المسمى لباب التأویل فى معانى التنزیل، چاپ عبدالسلام محمدعلى شاهین، بیروت 1425/2004؛ ذهبى؛ محمدبن حسن زَبیدى، مختصرالعین، چاپ صلاح مهدى فرطوسى، بغداد 1991؛ محمدبن عبدالرحمان سخاوى، الجواهر و الدرر فى ترجمة شیخ‌الاسلام ابن‌حجر، چاپ ابراهیم باجس عبدالمجید، بیروت 1419/1999؛ عبدالرحمان‌بن ابى‌بکر سیوطى، المزهر فى علوم اللغة و انواعها، چاپ محمد احمد جادالمولى، على‌محمد بجاوى، و محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره ]بى‌تا.[؛ عمربن احمد شمّاع حلبى، القبس‌الحاوى لغرر ضوءالسخاوى، چاپ حسن اسماعیل مروه و خلدون حسن مروه، بیروت 1998؛ ایادخالد طبّاع، الامام الحافظ جلال‌الدین السیوطى: معلمة‌العلوم الاسلامیة، دمشق 1417/1996؛ عبداللّه نذیر احمد، ابوجعفر الطحاوى: الامام المحدث الفقیه (239ه ـ321ه )، دمشق 1411/1991؛ مجمل‌التواریخ و القصص، چاپ سیف‌الدین نجم‌آبادى و زیگفرید وبر، نکارهاوزن 1378ش؛ جعفربن حسن محقق حلّى، مختصر نافع: ]ترجمه فارسى[، چاپ محمدتقى دانش‌پژوه، تهران 1362ش؛ همو، المعتبر فى شرح‌المختصر، چاپ سنگى ]تهران[ 1318؛ مسعودى، مروج (پاریس)؛ احمدبن على مَقریزى، مختصرالکامل فى‌الضعفاء و علل‌الحدیث لابن عدى، چاپ ایمن‌بن عارف دمشقى، قاهره 1415/1994؛ یاقوت حموى، کتاب معجم‌البلدان، چاپ فردیناند ووستنفلد، لایپزیگ 1866ـ1873، چاپ افست تهران 1965؛ همو، معجم‌الادباء، چاپ احسان عباس، بیروت 1993؛EI2, s.v."Mukhtasr", (by A. Arazi and H. Ben Shammai).
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

قنبرعلی رودگر

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 15
تاریخ چاپ 93
وضعیت انتشار
  • چاپ شده