تبت (تبت / تبت / تبت )
معرف
سرزمینی‌ در آسیای‌ مرکزی‌ (برای‌ تلفظهای‌ مختلف‌ رجوع کنید به یاقوت‌ حموی‌، ذیل‌ مادّه‌؛ همچنین‌ اظهارنظر مینورسکی‌ در حواشی‌ حدودالعالم‌ ، ص‌ 96ـ 105، و نیز در چاپ‌ و ترجمة‌ اثر مروزی‌ رجوع کنید به ادامة‌ مقاله‌)
متن
تَبَّت‌ (تُبَّت‌/ تِبَّت‌/ تِبَت‌)، سرزمینی‌ در آسیای‌ مرکزی‌ (برای‌ تلفظهای‌ مختلف‌ رجوع کنید به یاقوت‌ حموی‌، ذیل‌ مادّه‌؛ همچنین‌ اظهارنظر مینورسکی‌ در حواشی‌ حدودالعالم‌ ، ص‌ 96ـ 105، و نیز در چاپ‌ و ترجمة‌ اثر مروزی‌ رجوع کنید به ادامة‌ مقاله‌). ریشة‌ واژة‌ تبـّت‌ را اخیراً بازن‌ و همیلتون‌ در تحقیق‌ مفصّل‌ و عالمانة‌ > «ریشة‌ نام‌ تبت‌» < ، در نشریة‌ > مطالعات‌ تبت‌شناسی‌ و آیین‌ بودا در وین‌ < ، که‌ در > ترکها، واژه‌ها، آدمها < نوشتة‌ بازن‌ هم‌ آمده‌ است‌، بررسی‌ کرده‌اند. ایشان‌ معتقدند که‌ شکلهای‌ فارسی‌ ـ عربی‌، و ازینرو، شکلهای‌ غربی‌ این‌ نام‌ را در قدیمترین‌ نامِ چینی‌ این‌ سرزمین‌، یعنی‌ تئو ـ فان‌ ، به‌جای‌ توپن‌ مفروض‌ (آغاز سدة‌ هفتم‌ میلادی‌)، همچنین‌ در توپوت‌ ــ که‌ شکلِ ترکی‌ اورخون‌ (نیمة‌ اول‌ سدة‌ دوم‌/ اواسط‌ سدة‌ هشتم‌) است‌ ــ و در توپت‌ مفروض‌ سغدی‌ و ایرانی‌ میانه‌ (سدة‌ سوم‌/ نهم‌) می‌توان‌ پیدا کرد. همة‌ اینها به‌ واژة‌ تُپه‌ یا تُپو ی‌ ترکی‌ قدیم‌ به‌معنای‌ «بلندی‌» بازمی‌گردد که‌ با پسوند جمعِ ت‌ در ترکی‌ ـ مغولی‌ به‌ معنای‌ «بلندیها، سرزمینهای‌ بلند» است‌ و معادل‌ مفهوم‌ امروزی‌ «بام‌ دنیا» است‌. چینیها و ترکها این‌ جاینام‌ را احتمالاً از قوم‌ تئویو ـ هوئن‌ آلتایی‌ گرفته‌اند که‌ در منطقة‌ کوکونور ـ تسایدام‌ ، یعنی‌ شمال‌ تبّت‌، زندگی‌ می‌کردند تا اینکه‌ در سال‌ 12/ 633 از تبّتیها شکست‌ خوردند و به‌ سمت‌ شمال‌ رانده‌ شدند.تاریخ‌ و جغرافیای‌ تبّت‌ در منابع‌ قدیمی‌ اسلامی‌. نخستین‌ اطلاعات‌ در بارة‌ تبّت‌، در منابع‌ قدیم‌ جغرافیایی‌ و تاریخی‌ اسلامی‌، علی‌الاصول‌ از آسیای‌ مرکزی‌ و از طریق‌ ترکهای‌ ساکن‌ در سرزمین‌ مغولی‌ همسایة‌ تبّت‌ در شمال‌، به‌دست‌ آمده‌ است‌. نام‌ این‌ سرزمین‌ در کتیبة‌ بیلْگه‌ قاغان‌ در اورخون، به‌ صورت‌ توپوت‌ آمده‌ است‌. با توجه‌ به‌ دوری‌ تبّت‌ از سرزمینهای‌ مرکزی‌ جهان‌ اسلام‌، تعجبی‌ ندارد که‌ در اطلاعات‌ مسلمانان‌ از تبّت‌، نکاتی‌ دور از واقع‌ و افسانه‌وار وجود داشته‌ باشد. شباهت‌ ظاهری‌ ت‌ ب‌ ت‌ با تُبـّع‌ * سبب‌ شده‌ است‌ که‌ داستانهایی‌ در باب‌ اصل‌ یمنی‌ پادشاهان‌ تبّت‌ و مستعمرة‌ اعراب‌ حمیری‌ قبل‌ از اسلام‌ در آنجا، پدید آید (قس‌ طبری‌، ج‌ 1، ص‌ 566 ـ 567؛ گردیزی‌، ص‌ 263). در حکایتی‌ که‌ نخستین‌ بار ابن‌خرداذبه‌ (ص‌ 170) آورده‌ و در بسیاری‌ از منابع‌ بعدی‌ تکرار شده‌، تأکید شده‌ است‌ که‌ مردم‌ تبّت‌ زندگی‌ بسیار شادمانه‌ای‌ دارند و هر بیگانه‌ای‌ به‌آنجا می‌رود یکباره‌ سرشار از خنده‌ و خوشی‌ می‌شود.هم‌زمان‌ با فتوحات‌ اسلامی‌ در آسیای‌ مرکزی‌ (سده‌های‌ اول‌ و دوم‌)، پادشاهی‌ تبّت‌ اغلب‌ با چین‌ در جنگ‌ بود و در اواخر سدة‌ اول‌ «چهار پادگان‌» در حوضة‌ تاریم‌ چین‌ را تسخیر کرد. در کتابهای‌ تاریخ‌ چینیان‌ غالباً تبّتیها و اعراب‌ متحدانی‌ در برابر فرمانروایی‌ چین‌، احتمالاً در کاشغر * و محل‌ سین‌کیانگِ امروزی‌، تلقی‌ شده‌اند (رجوع کنید به شاوان‌ ، ص‌ 291؛ گروسه‌ ، ص‌ 150ـ151، 155، 164، ترجمة‌ انگلیسی‌، ص‌ 103، 107، 114ـ 115). مورخان‌ قدیم‌ مسلمان‌ از حضور گاه‌به‌گاه‌ تبّتیها در ماوراءالنهر در دورة‌ فتوحات‌ مسلمانان‌ سخن‌ گفته‌اند. به‌گفتة‌ طبری‌ (ج‌ 6، ص‌ 398، 404)، موسی‌بن‌ عبداللّه‌بن‌ خازم‌ در زمان‌ فرمانروایی‌ تِرمِذ در دورة‌ خلافت‌ عبدالملک‌ (65ـ86) با حملة‌ هیاطله‌ * (هپتالیان‌) و ترکها و تبّتیها مواجه‌ شد. در تاریخ‌ یعقوبی‌ (ج‌ 2، ص‌ 302) و همچنین‌ در البلدان‌ (ص‌ 301) آمده‌ است‌ که‌ در دورة‌ حکومت‌ عمربن‌ عبدالعزیز (99ـ101) سفیری‌ از تبّت‌ به‌ حضور حاکم‌ خراسان‌، جرّاح‌بن‌ عبداللّه‌، رسید که‌ خواستار اعزام‌ مبلّغانی‌ برای‌ آموزش‌ اسلام‌ در آنجا بود. در تاریخ‌ یعقوبی‌ (ج‌ 2، ص‌ 397ـ 398) پادشاه‌ تبّت‌ ] در متن‌ به‌ صورت‌ حهورن‌ آمده‌ است‌ [ از فرمانروایانی‌ خوانده‌ شده‌ است‌ که‌ به‌ اطاعت‌ مهدی‌ عباسی‌ (حک : 158ـ 169) درآمده‌ بودند. در جای‌ دیگری‌ از این‌ متن‌ (ج‌ 2، ص‌ 452) گفته‌ شده‌ که‌ پادشاه‌ تبّت‌ هنگام‌ خلافت‌ مأمون‌ (198ـ 218) اسلام‌ پذیرفته‌ و به‌ نشانة‌ نودینی‌ خود بت‌ زرینی‌ را بر تختی‌ گذاشته‌ و به‌ خراسان فرستاده‌ است‌، اما در اثر طبری‌ (ج‌ 8 ، ص‌ 403ـ404) «خاقان‌ صاحب‌ التبت‌» یکی‌ از دشمنان‌ مأمون‌ معرفی‌ شده‌ که‌ وی‌ ناگزیر بوده‌ است‌ پیش‌ از حمله‌ به‌ امین‌ با او سازش‌ کند (رجوع کنید به دانلپ‌، ص‌ 301ـ 318).از همة‌ این‌ اظهارات‌ گوناگون‌ برمی‌آید که‌ عموماً منظور اعراب‌ آن‌ دوره‌ از تبّت‌، منطقه‌ای‌ در جنوب‌ کوههای‌ قراقُروم‌ میان‌ گلگت‌ * و لَداخ‌ * در کنار سرچشمه‌های‌ رود سند، یعنی‌ بَلتستان‌ * ، بود که‌ اغلب‌ «تبّت‌ خُرد» و «بلور» (همان‌ «پولو» ی‌ منابع‌ چینی‌ مثل‌ هیوئن‌ تسانگ‌/ هسیوآن‌ دزانگ‌ )، خوانده‌ می‌شد (مارکوپولو نیز از بلور عبور کرده‌ است‌ رجوع کنید به پولو، ج‌ 1، ص‌ 172، 178ـ179 و نقشه‌). راههای‌ صعب‌العبوری‌ هم‌ برای‌ دسترسی‌ به‌ جنوب‌ منطقه‌ از کاشغر و خُتَن‌ * (از جمله‌ مسیر بزرگراه‌ کنونی‌ قراقروم‌) و نیز به‌ مشرق‌ منطقه‌ از بدخشان‌ از طریق‌ وَخان‌ * از میان‌ پامیر بود که‌ جغرافیدانان‌ مسلمان‌ به‌ همة‌ آنها اشاره‌ کرده‌اند. شرح‌ راه‌ بدخشان‌ در حدودالعالم‌ (ص‌ 44) و زین‌الاخبار گردیزی‌ (ص‌ 264ـ 265) و آثارالباقیة‌ ابوریحان‌ بیرونی‌ (ص‌ 271) و مروزی‌ (ص‌ 27ـ 28، حواشی‌، ص‌ 89 ـ 90)، تماماً به‌یک‌ منبع‌ مشترک‌ برمی‌گردد که‌ احتمالاً جیهانی‌، وزیر سامانیان‌، است‌. باب‌التُبَّـتَین‌ (دروازة‌ دو تبّت‌؛ احتمالاً تبّت‌ خُرد و تبّت‌ اصلی‌) میان‌ بدخشان‌ و جیحون‌علیا یا پنج‌رود قرار داشت‌، با پاسگاهی‌ که‌ در آن‌ اهالی‌ تبّت‌ برای‌ واردات‌ کالا معادل‌ 5ر2% عوارض‌ گمرکی‌ می‌گرفتند. همچنین‌ به‌ خطر بیماری‌ کوهستان‌، هنگام‌ عبور از گذرگاههای‌ مرتفع‌ اشاره‌ شده‌ است‌. به‌ نوشتة‌ ابوریحان‌ بیرونی‌ (همانجا) تبّتیها به‌ آن‌ «جَبَل‌السَّم‌» می‌گفتند. در روستایی‌ به‌ نام‌ سَمَرقَنداق‌ (احتمالاً به‌ معنای‌ «سمرقند کوچک‌»، ] سمرقندک‌ [ ) در منتهی‌الیه‌ ماوراءالنهر، هندیها و تبّتیها و وخیها/ وخانیها و مسلمانان‌ زندگی‌ می‌کردند ( حدودالعالم‌ ، ص‌ 50؛ مینورسکی‌ حدس‌ می‌زند که‌ این‌ روستا در منطقة‌ سرحد جدید وخان‌، در معابر گلگت‌ و مناطق‌ مجاور آن‌ قرار دارد رجوع کنید به حواشی‌، ص‌ 193).این‌ راهها برای‌ وارد کردن‌ مشک‌ گرانبها و ممتاز تبّت‌ ــ که‌ آهوی‌ مشک‌ در آن‌ پرورش‌ می‌یافت‌ ــ به‌جهان‌ اسلام‌ اهمیت‌ بسیار داشت‌. این‌ مشک‌ در تمامی‌ گزارشهای‌ مسلمانان‌ از تبّت‌ ذکر شده‌ است‌ (قس‌ مسعودی‌، ج‌ 1، ص‌ 189؛ ثعالبی‌، ص‌276؛ مروزی‌، ص‌ 28ـ29، حواشی‌، ص‌ 91ـ92).محصول‌ مشهور دیگر تبّت‌، قطعه‌های‌ طلا بود که‌ در افسانه‌هایی‌ که‌ سینه‌به‌سینه‌ نقل‌ شده‌، آمده‌ است‌ که‌ موران‌ از آنها محافظت‌ می‌کردند. این‌ داستان‌ را هرودوت‌ نقل‌ کرده‌ و در مهابهاراتا نیز آمده‌ است‌. توماشک‌ حدس‌ می‌زند که‌ ایسدن‌ های‌ استپ‌ اوراسیا در دورة‌ پیش‌ از مسیحیت‌، طلای‌ معروف‌ صادراتی‌ خود را از منطقة‌ پامیر و شمال‌ تبّت‌ به‌ دست‌ می‌آورده‌اند (ص‌ 752ـ753؛ قس‌ هرمان‌ ، ستون‌ 2235ـ 2246).پس‌ از دورة‌ اولیة‌ مراوده‌های‌ گاه‌به‌گاهِ اعراب‌ و تبّتیها در ماوراءالنهر و کناره‌های‌ شرقی‌ آن‌، مسلمانان‌ اطلاعات‌ دقیقی‌ در بارة‌ تبّت‌ کسب‌ کردند. آنان‌ بدرستی‌ محل‌ تبّت‌ را میان‌ چین‌ و هند و سرزمین‌ ترکها تشخیص‌ دادند و دریافتند که‌ تبّت‌ پادشاه‌ و زبانی‌ خاص‌ دارد. ] به‌ نوشتة‌ مسعودی‌ در نیمة‌ اول‌ قرن‌ چهارم‌، تبّت‌ مملکتی‌ است‌ از چین‌ که‌ بیشتر مردم‌ آن‌ از قبیلة‌ حمیری‌اند و به‌ سبب‌ اعتبار و ثبات‌ حمیریها در آنجا «ثبت‌» نیز نامیده‌ می‌شد. در تبّت‌، هوا و دشت‌ و کوهستان‌ خاصیت‌ شگفت‌انگیز دارد و عجایب‌ انواع‌ میوه‌ها و گلها و چمنها و رودهای‌ آن‌ بی‌شمار است‌. این‌ سرزمین‌ مجاور چین‌، هند، خراسان‌ و صحراهای‌ ترک‌ است‌ و شهرها و آبادیهای‌ آن‌ محکم‌ است‌. در تبّت‌ بعضی‌ از اعقاب‌ تُبّعان‌ به‌ سر می‌برند که‌ در گذشته‌، به‌ پیروی‌ از اهل‌ یمن‌، پادشاهان‌ خویش‌ را تبّع‌ و بعدها خاقان‌ می‌نامیدند (ج‌ 1، ص‌ 186ـ189). [ در حدودالعالم‌ (ص‌ 32) آمده‌ است‌ که‌ لهاسا بتکده‌های‌ گوناگون‌ و نیز مسجدی‌ داشت‌ که‌ عبادتگاه‌ مسلمانانِ اندک‌ آنجا بود؛ این‌ نخستین‌ اشاره‌ به‌ پایتخت‌ تبّت‌ در منابع‌ اسلامی‌ است‌. دیگر نامهای‌ ذکر شده‌ را می‌توان‌ بر مناطق‌ کوکو نور ـ تسایدام‌ در شمال‌ تبّت‌ منطبق‌ دانست‌، اما ذکر منطقة‌ زاب‌ بر کرانة‌ رود عظیمی‌ که‌ مرز شرقی‌ تبّت‌ را تشکیل‌ می‌دهد، نشانة‌ آگاهی‌ اندک‌ در باب‌ مرزهای‌ تبّت‌ با ایالت‌ سچوان‌ و حوضة‌ یانگ‌تسة‌ علیا است‌.نام‌ فعلی‌ تبّت‌ به‌ شکلی‌ که‌ ویلیامِ روبروکی‌ و مارکوپولو (ج‌ 2، ص‌ 41) ثبت‌ کرده‌اند،یعنی‌ تِبِت‌، احتمالاً مستقل‌ از مسلمانان‌ و از طریق‌ مسافران‌ اروپایی‌ که‌ در سدة‌ هفتم‌/ سیزدهم‌ از اوراسیا به‌ مغولستان‌ رفتند، وارد اروپای‌ مسیحی‌ شده‌، هر چند که‌ در اواخر سدة‌ هشتم‌/ دوازدهم‌ بنیامین‌ تودلایی‌ ، که‌ هرگز در شرق‌ دورتر از بغداد نرفت‌، نام‌ آن‌ را توبّت‌ ذکر کرده‌ است‌ (ص‌ 59).در جامع‌التواریخ‌ رشیدالدین‌ فضل‌اللّه‌ اشاراتی‌ به‌ تبّت هست‌. تبّت‌ تا سدة‌ اول‌ به‌آیین‌ بودا گرایش‌ نداشت‌، اما از دورة‌ مغول‌ به‌ بعد مرکز مهمی‌ برای‌ اشاعة‌ اعتقادات‌ بودایی‌ شد و رشیدالدین‌ فضل‌اللّه‌ (ج‌ 2، ص‌ 930) بصراحت‌ می‌گوید که‌ راهبان‌ بودایی‌ تبّت‌ («بَخشی‌»ها) اعتبار بسیاری‌ داشتند (قس‌ برتشنایدر ، ج‌ 2، ص‌ 24ـ 25).هنگامی‌ که‌ مسلمانان‌ به‌ شمال‌ هند هجوم‌ بردند و در اواخر سدة‌ ششم‌ در سراسر دشت‌ گنگ‌ تا بنگال‌ و آسام‌ نفوذ کردند، امکان‌ آن‌ را داشتند که‌ به‌ تبّت‌ اصلی‌ حمله‌ کنند، اما این‌ سرزمین‌ چندان‌ جلب‌ توجه‌ نمی‌کرد. محمد بختیار خَلْجی‌ (متوفی‌ 602)، فرمانروای‌ غوریان‌، از پایگاه‌ خود در بنگال‌ ــ که‌ تازه‌ فتح‌ شده‌ بود ــ به‌جنگ‌ با بهوتان‌ و تبّت‌ از آسام‌ رفت‌، اما پیشرفتی‌ نکرد و ناگزیر به‌بنگال‌ بازگشت‌ (رجوع کنید به منهاج‌ سراج‌، ج‌ 1، ص‌ 426ـ432). پس‌ از استقرار اسلام‌ در کشمیر، یعنی‌ در اواسط‌ سدة‌ هشتم‌، به‌ تبّت‌ خرد هجومهایی‌ برده‌ شد. در اواخر سدة‌ نهم‌ حکام‌ مسلمان‌ به‌ تبّت‌، بویژه‌ تبّت‌ خرد، حمله‌ کردند. در این‌ زمان‌ همة‌ سرزمینهای‌ بلور و تبّت‌ میان‌ بدخشان‌ و کشمیر به‌ انقیاد میر وَلی‌ درآمد. او سردارِ ابوبکر، فرمانروای‌ کاشغر از خاندان‌ دوغلات‌، بود (دوغلات‌، ص‌ 160ـ161، 202). در 920 ابوبکر مغلوب‌ سعیدخان‌ شد و استحکامات‌ تبّت‌، واقع‌ در لداخ‌ ــ که‌ ساکنانش‌ آن‌ را ترک‌ گفته‌ بودند ــ به‌ همراه‌ خزاین‌ آن‌ به‌ تصرف‌ تبّتیها درآمد. در دورة‌ فرمانروایی‌ سعیدخان‌ (920ـ 939)، نخست‌ در 923 میر مزید و در 938 خود سعیدخان‌ به‌ یاری‌ حیدرمیرزا دوغلات‌ * ، به‌ تبّت‌ و لداخ‌ و سرزمینهای‌ مجاور آنها، حمله‌ کردند (همان‌، ص‌ 73 به‌ بعد، ترجمة‌ انگلیسی‌، ص‌ 403، پانویس‌ 1). در 939 حیدرمیرزا کوشید تا به‌ لهاسا که‌ آن‌ را اورسنگ‌ می‌نامید و بزرگترین‌ معبدها در آن‌ بود برسد، اما مجبور شد که‌ پس‌ از یک‌ هفته‌ به‌ اَسکابْرَک‌ عقب‌نشینی‌ کند. اورسنگ‌ احتمالاً همان‌ کرسانگ‌ مذکور در حدود العالم‌ (ص‌ 32) است‌ که‌ در آنجا بتخانه‌های‌ بزرگ‌ برپا بود. اینکه‌ کرسانگ‌ جدا از لهاسا نام‌ برده‌ شده‌ دلیلی‌ بر یکی‌ نبودن‌ آن‌ دو نیست‌؛ حدودالعالم‌ تماماً از منابع‌ مکتوب‌ گردآوری‌ شده‌، و اینکه‌ یک‌ نام‌ اغلب‌ به‌ دو شکل‌ در آن‌ آمده‌، نشان‌ می‌دهد که‌ از منابع‌ گوناگون‌ گرفته‌ شده‌ است‌. در 955 حیدرمیرزا، که‌ پس‌ از 947 حاکم‌ کشمیر شده‌ بود، با لداخ‌ و بلتستان‌ وارد جنگ‌ شد.از این‌ توضیحات‌ چنین‌ برمی‌آید که‌ بلتستان‌ در سدة‌ دهم‌ جزو تبّت‌ بوده‌ و طبق‌ تاریخ‌ رشیدی‌ (دوغلات‌، ص‌75) «میان‌ تبّت‌ و بلور» قرار داشته‌، اما هنوز سرزمینی‌ مسلمان‌نشین‌ نبوده‌ است‌.در نیمة‌ دوم‌ سدة‌ دهم‌ اسلام‌ در تبّتِ خرد نیرویی‌ سیاسی‌ شده‌ بود. علی‌میر شیرخان‌، فرمانروای‌ کاپولو ، کل‌ بلتستان‌ را زیر سیطرة‌ خود درآورد، و این‌ سرزمین‌ از وجود بتها و دیگر آثار آیین‌بودا پاک‌ شد. او بعدها لداخ‌ را نیز، البته‌ به‌طور موقت‌، فتح‌ کرد. شیرخان‌ بنیانگذار اسکاردو ، پایتخت‌ بلتستان‌، نیز بود. در تاریخ‌ رشیدی‌ (ص‌ 276) ذکر شده‌ که‌ اسکاردو معبری‌ در راه‌ کشمیر بوده‌ و دیگر وجود ندارد. بلتستان‌ تنها سرزمین‌ مسلمان‌ با سکنة‌ تبّتی‌ باقی‌ ماند و از 1257 جزو کشمیر شد. گفته‌ می‌شود که‌ آثاری‌ تاریخی‌ به‌ زبان‌ بلتیها وجود دارد. آنان‌ از خطی‌ استفاده‌ می‌کنند که‌ گمان‌ می‌رود پیدایش‌ آن‌ از روزگار پذیرش‌ اسلام‌ باشد. حروف‌ این‌ خط‌ که‌ احتمالاً اصل‌ تبّتی‌ دارد، اگرچه‌ از عربی‌ هم‌ تأثیر پذیرفته‌ است‌، از چپ‌ به‌ راست‌ نوشته‌ می‌شود (گریرسن‌ ، ج‌ 3، ص‌ 32ـ33؛ فرانک‌ ، ص‌ 89 ـ 90). بلتیها از همان‌ آغاز مذهب‌ شیعه‌ را پذیرفتند، اما از بحرالاسرار محمود بن‌ ولی‌ (مندرج‌ در > نشریة‌ بخش‌ خاورشناسی‌ انجمن‌ باستان‌شناسی‌ امپراتوری‌ روسیه‌ < ، ج‌ 15، ص‌ 235) درمی‌یابیم‌ که‌ در سالهای‌ آغازین‌ سدة‌ یازدهم‌، تسنن‌، شاید فقط‌ مدت‌ کوتاهی‌، مذهب‌ غالب‌ بوده‌ است‌.در 1093 هنگامی‌ که‌ کلموکها (رجوع کنید به قلموق‌ * ) بر تبّت‌ مرکزی‌ فرمان‌ می‌راندند، خوجه‌آپاقِ مشهور که‌ با خان‌اسماعیل‌ (حک : 1081ـ1093) جنگیده‌ بود، به‌ لهاسا رفت‌ و از روی‌ مجسمة‌ عظیم‌ بودا نام‌ این‌ شهر را «جوشهری‌» (شهرِ جو) گذاشت‌. قبر خوجه‌آپاق‌ در کاشغر هنوز محترم‌ شمرده‌ می‌شود. بنا به‌تقاضای‌ او دالایی‌لاما (در نسخة‌ ترکی‌ به‌ شکل‌ جمع‌: «دالایی‌لامالار») امان‌نامه‌ای‌ به‌ او داد تا نزد خانِ کلموک‌، گلدن‌ بوشوکتو ، برود. خان‌ در رأس‌ سپاهی‌ که‌ خوجه‌ هم‌ جزو آن‌ بود، به‌ کاشغریه‌ هجوم‌ برد. اسماعیل‌خان‌ دستگیر شد و حکومت‌ آنجا به‌خوجه‌ داده‌ شد (هارتمان‌ ، ج‌ 1، ص‌ 210، 212، 321، 326؛ > نشریة‌ بخش‌ خاورشناسی‌ انجمن‌ باستان‌شناسی‌ امپراتوری‌ روسیه‌ < ، ج‌ 15، ص‌ 250).منابع‌: ابن‌خرداذبه‌؛ ابوریحان‌ بیرونی‌، آثار الباقیة‌ ؛ ] عبدالملک‌بن محمد ثعالبی‌، لطائف‌ المعارف‌ ، ترجمة‌ علی‌اکبر شهابی‌خراسانی‌، مشهد 1368 ش‌؛ حدودالعالم‌ من‌ المشرق‌ الی‌ المغرب‌ ، با مقدمة‌ بارتولد و حواشی‌ و تعلیقات‌ مینورسکی‌، ترجمة‌ میرحسین‌ شاه‌، کابل‌ 1342 ش‌؛ رشیدالدین‌ فضل‌اللّه‌؛ محمدحیدر دوغلات‌، تاریخ‌ رشیدی‌ ، چاپ‌ عکسی‌ از نسخة‌ خطی‌ کتابخانة‌ انستیتو ابوریحان‌ بیرونی‌ (تاشکند)، ش‌ 1430، تهران‌ 1378 ش‌؛ طبری‌، تاریخ‌ (بیروت‌) [ ؛ عبدالحی‌بن‌ ضحاک‌ گردیزی‌، زین‌الاخبار ، چاپ‌ عبدالحی‌ حبیبی‌، چاپ‌ افست‌ تهران‌ 1347 ش‌؛ ] مسعودی‌، مروج‌ (بیروت‌)؛ عثمان‌بن‌ محمد منهاج‌ سراج‌، طبقات‌ ناصری‌، یا، تاریخ‌ ایران‌ و اسلام‌ ، چاپ‌ عبدالحی‌ حبیبی‌، تهران‌ 1363 ش‌؛ یاقوت‌ حموی‌؛ یعقوبی‌، البلدان‌ ، همو، تاریخ‌ [ ؛Benjamin of Tudela, The itinerary of Benjamin of Tudela , tr. M. N. Adler, London 1907; E. Bretschneider, Mediaeval researches from eastern Asiatic sources , London 1910; E. Chavannes, Documents sur les Tou-kiue ) Turcs ) occidentaux , St. Petersburg 1903; [Muh ¤ammad H ¤ayder Du ¦g ¢h ¢la ¦t, Tarikh-i-Rashidi , Engl. trans. by E. Denison Ross, Delhi 1991]; D. M. Dunlop, "Arab relations with Tibet in the eighth and early ninth centuries A. D"., Isla ªm Tetkikleri Enstitدsد Dergisi , V (1973); A. Francke, A history of Western Tibet; Grierson, Linguistic survey of India ; R. Grousset, L'empire des steppes , 4 Paris 1951, Eng. tr. The empire of the steppes. A history of Central Asia , New Brunswick , N. J. 1970; M. Hartmann, Der islamische Orient ; Herrmann, "Issedoi", in PW , IX /2 ; Sharaf al-Zama ¦n T ¤a ¦hir Marwaz ¦â, Marvaz ¦âon China , the Turks and India , ed. and tr. Minorsky, London 1942; Marco Polo, The book of Ser Marco Polo the Venetian concerning the kingdoms and marvels of the East , translated and edited, with notes by Henry Yule, 1871, 3rd. ed. by Henri Cordier, 1903-1920, repr., London 1975; W. Tomaschek, "Kritik der جltesten Nachrichten دber den Skythischen Norden", SBWAW , CXVI (1888).تاریخ‌ و اقوام‌ جدید و معاصر تبّت‌. تبّت‌ ــ که‌ سکنة‌ مسلمان‌، آن‌ را در فارسی‌ یا اردو تِبَّت‌ می‌نامند ــ منطقه‌ای‌ فرهنگی‌ در مرزهای‌ هندوچین‌ (میان‌ ْ27 تا ْ38 عرض‌ شمالی‌ و ْ74 تا ْ103 طول‌ شرقی‌) است‌. مردم‌ آن‌ به‌زبانهای‌ تبّتی‌ (از گروه‌ زبانهای‌ تبّتی‌ ـ برمه‌ای‌) سخن‌ می‌گویند و پیرو فرقة‌ دالایی‌لاما از آیین‌ بودا هستند. امروزه‌ این‌ منطقه‌ از نظر سیاسی‌ تقسیم‌ شده‌ است‌. از یک‌سو تبّت‌ اصلی‌، فعلاً ایالت‌ خودمختار تبّت‌ در جمهوری‌ خلق‌ چین‌ را تشکیل‌ می‌دهد و از سوی‌ دیگر در دو مسیر گسترده‌ است‌: در مشرق‌ و شمال‌شرقی‌، تا ایالتهای‌ چینی‌ سچوان‌ ، کانسو/ گانسو ، چینگهای‌ و یونّان‌ گسترش‌ می‌یابد که‌ در این‌ نواحی‌ نزدیک‌ به‌ دو میلیون‌ سکنة‌ تبّتی‌، یعنی‌ به‌ تعداد سکنة‌ منطقة‌ خودمختار، زندگی‌ می‌کنند؛ در سوی‌ دیگر تا منطقه‌ای‌ سیاسی‌ امتداد دارد که‌ بتناوب‌ در دست‌ مغولها و بعد در دست‌ هند دورة‌ بریتانیا بود، اما امروزه‌ جدا شده‌ است‌. صدها هزار تبّتی‌ در این‌ منطقه‌ سکونت‌ دارند. در مغرب‌، در امتداد جبال‌ قراقروم‌، تبّتیها در شمال‌ کشمیر زندگی‌ می‌کنند و در دو منطقه‌، یکی‌ منطقة‌ پاکستانی‌ تماماً مسلمان‌ و دیگری‌ منطقة‌ هندی‌ با حدود 48% مسلمان‌، پراکنده‌ شده‌اند. در جنوب‌، در عرض‌ رشته‌ کوههای‌ هیمالیا، منطقة‌ فرهنگ‌ تبّتی‌، که‌ یکسره‌ بودایی‌ باقی‌ مانده‌ است‌، در شمال‌ تا نپال‌ * و بهوتان‌ و دره‌های‌ علیای‌ هند از جمله‌ سِکِّم‌ ــ که‌ در طرف‌ دیگر این‌ کشورها واقع‌ است‌ ــ گسترش‌ می‌یابد.سرزمین‌ اصلی‌ تبّت‌ به‌ کمک‌ مغولان‌ سده‌های‌ نهم‌ تا یازدهم‌/ پانزدهم‌ تا هفدهم‌، و با اقتدار رهبری‌ هم‌ روحانی‌ و هم‌ دنیوی‌ به‌نام‌ دالایی‌لاما، رفته‌ رفته‌ به‌وحدت‌ دست‌ یافت‌. پس‌ از 1132/ 1720 عملاً چین‌ بر آن‌ سلطه‌ داشت‌. انگلیس‌ در پی‌ لشکرکشی‌ یانگهازبند در 1322/ 1904 نماینده‌ای‌ سیاسی‌ به‌ لهاسا تحمیل‌ کرد که‌ تا 1368 (1328 ش‌)/ 1949 در آنجا بود. در عمل‌، تبّت‌ در فاصلة‌ میان‌ اعلام‌ جمهوری‌ چین‌ در 1329/ 1911، و به‌ قدرت‌ رسیدن‌ ارتش‌ سرخ‌ در 1368 (1328 ش‌)/ 1949، مستقل‌ بود. حکومت‌ کمونیستی‌ چین‌ استیلای‌ خود را بر ایالت‌ خودمختار تبّت‌ در 1338ش‌/1959 گسترش‌ داد که‌ منجر به‌ فرار دالایی‌لاما و دولتش‌ و جمعی‌ از نخبگان‌ کشور به‌ هند شد. چینیان‌ برای‌ تثبیت‌ سلطة‌ خود بر تبّت‌، مهاجرنشینهای‌ چینی‌ بسیاری‌ ایجاد کردند. آزارهای‌ مذهبی‌، بویژه‌ در طی‌ انقلاب‌ فرهنگی‌، فراوان‌ بود و در مورد مسلمانها نیز اعمال‌ می‌شد.جامعة‌ امروز تبّت‌، در دل‌ تبّت‌ اصلی‌ و نیز در اطراف‌ آن‌، در حد بالایی‌ بودایی‌ است‌. این‌ جامعه‌ به‌طور سنّتی‌ عشیره‌ای‌ است‌، برخی‌ کوچگر و برخی‌ یکجانشین‌اند. ساختار این‌ جامعه‌ سلسله‌ مراتبی‌ است‌. یکی‌ از ویژگیهای‌ مهم‌ این‌ جامعه‌، چند شوهری‌ است‌ که‌ بخشی‌ از یک‌ نوع‌ نظام‌ اجتماعی‌ را می‌سازد که‌ «نظام‌ خانه‌ها» خوانده‌ می‌شود. «خانه‌» واحد اصلی‌ است‌ که‌ مالکیتش‌ تقسیم‌ناپذیر است‌؛ برادرها ناگزیرند که‌ پیرامون‌ یک‌ زوجه‌ خانوادة‌ واحدی‌ تشکیل‌ دهند تا بتوانند از این‌ مالکیت‌ بهره‌ گیرند. این‌ جامعة‌ عامی‌ را طبقه‌ای‌ مذهبی‌ پوشش‌ می‌داد که‌ نوعی‌ جامعة‌ روحانی‌ متشکل‌ از راهبان‌ بود، راهبانی‌ که‌ داوطلبانه‌ به‌عضویت‌ درمی‌آمدند و جزو سلکهای‌ مختلف‌ قرار می‌گرفتند. این‌ گروه‌ حدود یک‌ پنجم‌ جمعیت‌ بود.در برابر این‌ اکثریت‌ بودایی‌، اقلیت‌ بسیار اندک‌ مسلمانان‌ تبّتی‌ قرار دارد. این‌ عنوان‌ به‌ چندین‌ گروه‌ مختلف‌ اشاره‌ دارد: در تبت‌ اصلی‌، مسلمانان‌ بیشتر خارجی‌تبارند. در غرب‌، در بلتستان‌ و لَداخ‌، می‌توان‌ مسلمانانی‌ با تبار و فرهنگ‌ تبّتی‌ یافت‌؛ در شمال‌شرقی‌، درون‌ قلمرو چین‌، هم‌ تبّتیهای‌ مسلمان‌ و هم‌ مسلمانانی‌ با فرهنگ‌ چینی‌ هستند. مسلمانان‌ را می‌توان‌ به‌سه‌ گروه‌ تقسیم‌ کرد: کشمیریها، چینیها و «غریب‌»ها.کشمیریها، قدیمترین‌ و شناخته‌شده‌ترین‌ گروه‌اند. در تبّتی‌ آنان‌ را «خا ـ چه‌» (از خواجة‌ فارسی‌ به‌معنای‌ تاجر و نیز شاید صوفی‌) نامیده‌اند و این‌ نام‌ توسّعاً به‌ همة‌ مسلمانان‌ نیز اشاره‌ دارد. کشمیریها ابتدای‌ ورود خود را به‌ این‌ سرزمین‌ در زمان‌ فرمانروایی‌ دالایی‌لامای‌ پنجم‌ (1052ـ1093/ 1642ـ1682)، سازمان‌دهندة‌ تبّت‌ جدید، می‌دانند. به‌ موجب‌ روایتی‌ شفاهی‌ که‌ در اوایل‌ سدة‌ چهاردهم‌/ پایان‌ نوزدهم‌ گرد آمد، فردی‌ به‌ نام‌ خیرالدین‌ پس‌ از مسابقة‌ جادوگری‌ با دالایی‌لاما اجازه‌ یافت‌ که‌ مسلمانان‌ را در تبّت‌ مستقر کند. این‌ روایت‌ یادآور روایتهایی‌ از کرامات‌ خوجه‌ آفاق‌/ خوجه‌ آپاق‌ کاشغری‌ مشهور است‌ که‌ به‌ نوعی‌ رقابت‌ جادویی‌ با دالایی‌لاما اشاره‌ دارد. نخستین‌ مبشران‌ کلیسای‌ کاتولیک‌ رومی‌ که‌ وارد تبّت‌ شده‌اند، به‌ حضور بازرگانان‌ مسلمان‌ در لهاسا و شهرهای‌ عمدة‌ تبّت‌ مرکزی‌ و غربی‌ از نیمة‌ سدة‌ یازدهم‌/ هفدهم‌ به‌ بعد گواهی‌ داده‌اند. این‌ بازرگانان‌، رقیب‌ تاجران‌ هندی‌ و نپالی‌ و ارمنی‌ بودند. آنان‌ گاهی‌ مستقیماً از کشمیر از طریق‌ لداخ‌ می‌آمدند، اما بیشترشان‌ جزو شبکة‌ تاجرانی‌ بودند که‌ بین‌ هند و چین‌ تجارت‌ می‌کردند. آنان‌ پس‌ از روانه‌ شدن‌ از بنارس‌ و پَتْنه‌ در هند، مهاجرنشینهایی‌ در کاتماندو در نپال‌، کوتی‌ و گیانتسه‌ و شیگاتسه‌ و لهاسا در تبّت‌، تا سینینگِ چین‌ ایجاد کردند. حضور آنان‌ در گارتاک‌ ، در غرب‌ تبّت‌ هم‌ گواهی‌ شده‌ است‌. آنان‌ هم‌ به‌ تجارت‌ کلان‌ و هم‌ خرد، مانند خرید و فروش‌ لباس‌ و زیورآلات‌، اشتغال‌ داشتند و به‌ عنوان‌ بانکدار برای‌ صومعه‌ها نیز کار می‌کردند. در میان‌ آنان‌ سه‌ قشر متمایز وجود داشت‌: اکثریت‌ «زائیدة‌» تبّت‌ که‌ از خاندانهای‌ قدیمی‌ بودند و در بالاترین‌ مرتبه‌ قرار داشتند؛ پس‌ از آن‌ اقلیتی‌ ثروتمند و متنفذ به‌ نام‌ «لادا ـ خا ـ چه‌» اهل‌ لداخ‌ که‌ انحصار بسیار سودآورِ هدایتِ «لوپ‌ ـ چاک‌» (کاروانهایی‌ که‌ هر سه‌ سال‌ یک‌ بار خراج‌ مهاراجة‌ کشمیر را به‌ دالایی‌لاما می‌رساندند) را در دست‌ داشتند؛ گروه‌ سوم‌ سیرینگ‌ ـ پا بودند که‌ از مناطق‌ دیگر هند آمده‌ بودند و پایینترین‌ قشر اجتماع‌ به‌ شمار می‌رفتند. کشمیریها از استقلال‌ در ادارة‌ مساجد و گورستانهای‌ خود به‌ نحو احسن‌ بهره‌مند بودند، و همچنین‌ در زمینة‌ قضاوت‌، مقامی‌ اجتماعی‌ به‌ نام‌ «گو ـ پا» یا «دپون‌ ـ پو» مسئولیت‌ داشت‌ که‌ حکومت‌ دالایی‌لاما آن‌ را به‌ رسمیت‌ شناخته‌ بود و زیر نظر وزارت‌ دارایی‌ (رچیس‌ ـ خان‌ لاس‌ خون‌ ) قرار داشت‌. در 1338ش‌/1959 که‌ چینیها دیگر بار بر چین‌ مسلط‌ شدند، شمار کشمیریها حداکثر چند هزار تن‌ بود. سپس‌ اغلب‌ آنان‌ به‌ هند گریختند و خواستار ملیت‌ هندی‌ شدند که‌ بی‌نتیجه‌ ماند، سپس‌ به‌عنوان‌ مردمی‌ فاقد تابعیت‌، به‌ اردوگاه‌ پناهندگان‌ در سرینَگَر کشمیر پیوستند که‌ هنوز هم‌ شمار زیادی‌ از آنان‌ در آنجا به‌سر می‌برند. آنانی‌ که‌ تحصیلات‌ بیشتر یا موقعیت‌ بهتری‌ داشتند، شغلهایی‌ در هند و پاکستان‌ و عربستان‌ سعودی‌ پیدا کردند؛ چند صد تن‌ در تبّت‌ ماندند یا، در مواردی‌، به‌ تبّت‌ بازگشتند و به‌ نگهداری‌ عبادتگاههای‌ خود همت‌ گماردند.گروه‌ دوم‌ مسلمانان‌ چینی‌اند که‌ به‌آنها هو ـ پا ـ لینگ‌ خا ـ چه‌ می‌گویند و نام‌ خود را از محلة‌ زندگی‌ خود در لهاسا یا بهتر گفته‌ شود از «گیا (؟)خاچه‌» یا در نهایت‌ از «هوئی‌ »، اصطلاح‌ عمومی‌ در چین‌ برای‌ مسلمانان‌ چینی‌زبان‌ (رجوع کنید به چین‌ * ، مسلمانان‌)، برگرفته‌اند. آنان‌ مدعی‌اند که‌ آغاز ورودشان‌ سدة‌ دوازدهم‌/ هجدهم‌ بوده‌ است‌. حضور آنان‌ در لهاسا و شیگاتسه‌ و کنار راههای‌ شمال‌شرقی‌ منتهی‌ به‌ چین‌ گواهی‌ شده‌ است‌. آنان‌ به‌ طور سنّتی‌ سفره‌خانه‌ داشتند یا قصاب‌ بودند، زمینهایی‌ هم‌ در اختیارشان‌ بود که‌ در آن‌ سبزی‌ می‌کاشتند و چهارپایانی‌ برای‌ ذبح‌ پرورش‌ می‌دادند. آنان‌ همچنین‌ به‌ رهبری‌ هو ـ پا ـ لینگ‌ دپون‌پو در مذهب‌ و قانون‌ استقلال‌ داشتند و این‌ شخص‌ در برابر وزارت‌ کشاورزی‌ (سو ـ نام‌ لاس‌ خون‌ ) مسئول‌ بود. از آنجا که‌ آنان‌ شهروندان‌ چینی‌ به‌ حساب‌ می‌آمدند، در 1338 ش‌/ 1959 ] در جریان‌ شورش‌ ضدچینی‌ (رجوع کنید به د. فارسی‌ ، ذیل‌ مادّه‌) [ ، در خانه‌های‌ خود باقی‌ ماندند. تعداد آنان‌ در آن‌ زمان‌ نامعلوم‌ است‌. آنچه‌ می‌دانیم‌ این‌ است‌ که‌ از دهة‌1360 ش‌/ 1980 سیلی‌ از مسلمانان‌ چینی‌ به‌ تبّت‌ سرازیر شده‌ است‌. در واقع‌، مسلمانان‌ غرب‌ چین‌ با بهره‌گیری‌ از آزادی‌ اقتصادی‌ در اقتصاد تبّت‌ سرمایه‌گذاری‌ کرده‌اند؛ امروز بر پایة‌ برآورد حداقلی‌، 000 ، 5 مسلمان‌ چینی‌، تنها در خود شهر لهاسا هستند (برخی‌ مقامات‌ این‌ رقم‌ را 000 ، 20 تا 000 ، 30 تن‌ ذکر کرده‌اند).این‌ تاجران‌ جدید با مسلمانان‌ قدیم‌ چینی‌ بدشواری‌ کنار آمدند، با جمعیت‌ بودایی‌ نیز، که‌ این‌ تاجران‌ را افرادی‌ فرصت‌طلب‌ می‌دانستند، روابط‌ پرتشنجی‌ داشتند. گروه‌ جالب‌ توجه‌ و کم‌تعداد سوم‌ که‌ از لحاظ‌ اجتماعی‌ فرودست‌ تلقی‌ می‌شدند، «غریب‌»ها (در اینجا به‌معنای‌ فقیر) بودند. در سدة‌ سیزدهم‌/ نوزدهم‌ شمارشان‌ زیاد بود، اما در 1338 ش‌/ 1959 فقط‌ دوازده‌ خانوار از آنها باقی‌مانده‌ بود. آنان‌ از دولت‌ تبّت‌ کمک‌ مالی‌ سالانه‌ دریافت‌ می‌کردند. این‌ مسلمانان‌ ــ که‌ با زندگی‌ تبّتی‌ سازگار شده‌ و اغلب‌ با زنان‌ تبّتیِ مسلمان‌ شده‌ ازدواج‌ کرده‌ بودند و به‌ تبّتی‌ همچون‌ زبان‌ مادری‌ خود سخن‌ می‌گفتند ــ آداب‌ و رسوم‌ تبّتی‌ را پذیرفته‌ بودند، اما به‌سبب‌ اعتقاد به‌شرع‌ اسلام‌، چند شوهری‌ را رد می‌کردند. جماعتهای‌ مسلمان‌ در حکومت‌ دالایی‌لاما، در مذهب‌ و قانون‌، استقلال‌ داشتند و به‌طور رسمی‌ در کاخ‌ دالایی‌لاما، هنگام‌ مراسم‌ سال‌ نو حاضر می‌شدند. به‌طور کلی‌ بیشتر بوداییان‌ تا حد زیادی‌ با این‌ مسلمانان‌ مدارا می‌کردند. پس‌ از 1338 ش‌/ 1959 این‌ جماعتهای‌ مسلمان‌، ثروتمند شده‌اند؛ امکانات‌ مسلمانان‌ کشمیری‌ کاهش‌ یافته‌ و امکانات‌ مالی‌ مسلمانان‌ چینی‌ رو به‌ افزایش‌ است‌.منابع‌: ابوبکر امیرالدین‌ تبتی‌ ندوی‌، تبت‌ اور تبتی‌ مسلمان‌ ، لکهنو 1979؛ ] د. فارسی‌ [ ؛B. N. Aziz, Tibetan frontier families. Reflections on three generations of D'ing-ri , Delhi 1978; L. Deshayes, Historie du Tibet , Paris 1997; H. Didier, Les Portugais au Tibet: les premiةres relations jةsuites ) 1624-1635 ), Paris 1996; P. Dollfus, "The history of Muslims in central Ladakh", The Tibet journal , XX /3 (1995), 35-58; idem, Lieu de neige et de genإvriers. Organisation sociale et religieuse des communautإs bouddhistes du Ladakh , Paris 1989; EI 1 , s.v. "Tibet" (by W. Barthold); Fang Jiangchang, "Research on the Huis and their mosques in Tibet and on the spread and influence of Islam in Tibet" ( در بارة‌ مسلمانان‌ چینی‌ تبّت‌) , Tibet studies , (Lhasa), no. 2 (1989), 202-222; M. Gaborieau, "Pouvoirs et autoritإ des soufis dans l'Himalaya", in Prإtrise, pouvoirs et autoritإ en Himalaya , ed. V. Bouillier and G. Toffin, Paris 1989, 215-238; idem, Rإcit d'un voyageur musulman au Tibet , Paris 1973, 14-30; K ¢h ¢w a ¦ ¢d ¢j ¢a G ¢h ¢ula ¦m Muh ¤ammad, Rإcit d'un voyageur musulman au Tibet , ed., tr. and comm. Gaborieau, Paris 1973 (سرگذشتنامة‌ خودنوشت‌ یک‌ بازرگان‌ مسلمان‌ نپالی‌) ; D. C. Gladney, Muslim Chinese, ethnic nationalism in the People's Republic , Cambridge, Mass. and London 1991 (شامل‌ مطالبی‌ در بارة‌ فرهنگ‌ مسلمانان‌ تبّت‌) ; N. Grist, "Muslim kinship and marriage in Ladakh", in Anthropology of Tibet and the Himalaya , ed. C. Ramble and M. Brauen, Zurich 1993, 80-92, idem, "Muslims in western Ladakh, The Tibet journal , XX /3 (1995), 59-70; C. Jest, Kha-che and Gya Kha-che. Muslim communities in Lhasa ) 1990 ), 8-20; Khace Phalu's advice on the art of living , tr. Dawa Norbu, Delhi 1994 (در بارة‌ تأثیر ادبی‌ مسلمانان‌ بویژه‌ سعدی‌ شاعر ایرانی‌) ; C. Moevus, " The Chinese Hui Muslims' trade in Tibetan areas" (شامل‌ مطالبی‌ در بارة‌ فرهنگ‌ مسلمانان‌ تبّت‌) , The Tibet journal , XX /3 (1995), 113-123; L. Petech, Aristocracy and government in Tibet, 1728-1959 , Rome 1973; Prince Peter of Greece and Denmark, "The Moslems of Central Tibet", in Royal Central Asian journal ., XXXIX /3-4 (1962), 233-240; Abdul Wahid Radhu, Caravane tibإtaine , Paris 1981; G. Samuel, Civilized shamans: Buddhism in Tibetan societies , Washington D. C. 1993; T. Shakapa, Tibet: a political history , New Haven 1967; D. Snellgrove and H. E. Richardson, A cultural history of Tibet , 2 Boston and London 1995; S. Srinivas, "Conjunction, parallelism and cross-cutting ties among the Muslims of Ladakh", The Tibet journal , (Dharamsala-Delhi) XX /3 (1995), 71-95; R. A. Stein, La civilisation tibإtaine , 2 Paris 1981, Eng. tr. Tibetan civilization , London 1972; "Tibetan Muslim refugees in Kashmir", Tibetan review , Delhi (May 1976), 15-17; Tibetan Muslims , ed. Gaborieau, special no. of The Tibet journal , XX /3 (1995); T. Tsering, "The advice of the Tibetan Muslim ، Phalu , . A preliminary discussion of a popular Buddhist /Islamic literary treatise". in Tibetan review , (February 1988), 10-15, (March 1988), 18-21; C. Wessels, Early Jesuit travellers in Central Asia , The Hague 1924(شامل‌ گزارشهای‌ مبلّغان‌ مذهبی‌ در بارة‌ مسلمانان‌ تبّت‌) ; T. Zarcone, "Soufis d'Asie centrale au Tibet aux XVI e et XVII e siةcles",, (شامل‌ مطالبی‌ در بارة‌ فرهنگ‌ مسلمانان‌ تبّت‌ و نیز شرح‌ ملاقات‌ خوجه‌ آفاق‌ با دالایی‌لاما)،Cahiers d'Asie centrale , Tashkent-Aixen -Provence, I - II (1996), 325-344.
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

و . بارتولد و ک . ا. باسورث ، با اندکی تلخیص از ( د.اسلام )

م . گابوریو ، با اندکی تلخیص از ( د.اسلام )

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 6
تاریخ چاپ 93
وضعیت انتشار
  • چاپ شده