بربرها
معرف
نام‌ اقوامی‌ که‌ از مرز مصر (سیوه‌) تا سواحل‌ اقیانوس‌ اطلس‌ و انحنای‌ بزرگ‌ رود نیجر به‌ گویشهای‌ (یا بهتر بگوییم‌ صورتهای‌ محلّی‌) یک‌ زبان‌ واحد، یعنی‌ زبان‌ بربر، سخن‌ می‌گویند یا پیش‌ از پذیرش‌ زبان‌ عربی‌ سخن‌ می‌گفتند
متن
بَربَرها ، نام‌ اقوامی‌ که‌ از مرز مصر (سیوه‌) تا سواحل‌ اقیانوس‌ اطلس‌ و انحنای‌ بزرگ‌ رود نیجر به‌ گویشهای‌ (یا بهتر بگوییم‌ صورتهای‌ محلّی‌) یک‌ زبان‌ واحد، یعنی‌ زبان‌ بربر، سخن‌ می‌گویند یا پیش‌ از پذیرش‌ زبان‌ عربی‌ سخن‌ می‌گفتند. این‌ اصطلاح‌ احتمالاً عنوان‌ تحقیرآمیزی‌ است‌ که‌ در زبان‌ یونانی‌ (بارباروی‌ آنتیشان‌ ، رجوع کنید به ) و لاتینی‌ (بارباری‌ ) و همچنین‌ عربی‌ (بربر، مفرد آن‌: بربری‌، جمع‌ آن‌: بَرابِر و برابره‌) به‌ کار رفته‌ است‌، و به‌ خلاف‌ نامهای‌ نظر بعضی‌ ( جغرافیایی‌ بربر در نوبیا و بربرا در سومالی‌؛ نیز کولن‌ ، ص‌ 93ـ96). لفظ‌ اَمَزِغ‌/ اَمَهَغ‌ (و رجوع کنید به ص‌ 3)نام‌ قوم‌ نیست‌ ( صورتهای‌ مختلف‌ آنها) و (صیغة‌ جمع‌ اِمَزِغِن‌/ اِمُهَغ‌ (و صورتهای‌ مختلف‌ آنها) را می‌توان‌ دالّ بر بربرها به‌ طور کلّی‌ دانست‌، ولو آنکه‌ خود آنها، به‌ سبب‌ نداشتن‌ احساس‌ پیوستگی‌، معمولاً خود را به‌ نامهای‌ قبیله‌ای‌ خویش‌ می‌نامند یا کمابیش‌ به‌ دلخواه‌ نامهایی‌ را امزغ‌ به‌ معنی‌ «انسان‌ آزاد» رجوع کنید به پذیرفته‌اند که‌ خارجیها به‌ آنها داده‌اند («قبائل‌» ، چئوئیه‌ و مانند آنها). لفظ‌ سارنلی‌ ، ص‌ 131ـ 138) است‌ ( و هنوز در حوزة‌ نسبتاً وسیعی‌ به‌ کار می‌رود و صیغة‌ مؤنّث‌ «تَمَزِغْت‌» (تَمَزیخت‌) «تَمَهَقّ» (و صورتهای‌ آن‌) در آنجا به‌ زبان‌ بربر اطلاق‌ می‌شود.یگانه‌ اثر کلّی‌ دربارة‌ بربرها شرح‌ معروف‌ کوتاه‌ ولی‌ عالی‌ بوسکه‌ ، به‌ نام‌ بربرها ست‌.1) تاریخ‌الف‌) اصل‌ و نسب‌ب‌) پیش‌ از اسلام‌ج‌) دوران‌ اسلامی‌2) پراکندگی‌ کنونی‌ بربرها3) دین‌4) آداب‌ و رسوم‌ و سازمان‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌5) زبان‌الف‌) مسئله‌ تاریخی‌ب‌) گویشها و زبان‌6) ادبیات‌ و هنر1) تاریخ‌الف‌) اصل‌ و نسب‌. زبان‌ اکنون‌ یگانه‌ معیار تشخیص‌ بربرهاست‌؛ زیرا آنان‌ از لحاظ‌ انسان‌ شناسی‌ خصایص‌ صوری‌ بسیار متنوّع‌ و در واقع‌ بسیار متناقضی‌ دارند، به‌ طوری‌ که‌ نمی‌توان‌ سخن‌ از نژاد همگون‌ بربر به‌ میان‌ آورد. در عین‌ حال‌، بربرها از لحاظ‌ سیاسی‌ همواره‌ چنان‌ از هم‌ جدا بوده‌اند که‌ نمی‌توان‌ آنها را قوم‌ واقعاً متمایزی‌ شمرد. با وجود وفور نسبی‌ آثار پیش‌ از تاریخ‌ مکشوف‌ در سرزمین‌ پهناوری‌ که‌ برای‌ سهولت‌ «بربرستان‌» نامیده‌ می‌شود، و با وجود کتیبه‌ها و نوشته‌های‌ مؤلّفان‌ یونانی‌ و لاتینی‌ و عرب‌ زبان‌، بخش‌ اعظم‌ تاریخ‌ این‌ قوم‌، که‌ بیگمان‌ یکپارچه‌ نیست‌، هنوز بر ما مجهول‌ است‌. باید اذعان‌ داشت‌ که‌ اصل‌ زبان‌ بربر ـ که‌ وحدت‌ آن‌ هم‌ حتمی‌ بخش‌ 5) ـ برای‌ ما همچنان‌ ناشناخته‌ است‌،ازینرو تعیین‌ موطن‌ اصلی‌ کسانی‌ که‌ به‌ آن‌ زبان‌ سخن‌ می‌گویند فعلاً محال‌ است‌. اما در نوشته‌های‌ راجع‌ به‌ این‌ موضوع‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ کمبودی‌ نیست‌. دربارة‌ اصل‌ بربرها فرضیّات‌ بسیاری‌ هست‌ که‌ گاهی‌ به‌ صورت‌ قطعی‌ عرضه‌ شده‌ است‌. نویسندگان‌ دوران‌ باستان‌، با اقوال‌ گوناگون‌، آنان‌ را بومی‌ یا شرقی‌ یا آگیایی‌ (اژه‌ای‌) می‌شمارند. عربها معمولاً آنها را شرقی‌، کنعانی‌ یا حمیری‌ می‌دانند، و از فرضیّة‌ اخیر بتازگی‌ با دلایلی‌ قوی‌ پشتیبانی‌ شده‌ است‌ (هلفریتس‌ ). بعضی‌ از مؤلفان‌ جدید (آنتیشان‌، دوما ، اسلوچتس‌ ) اصل‌ کنعانی‌ را از نو مطرح‌ کرده‌اند؛ در حالی‌که‌ در نظر دیگران‌ بربرها یا بومی‌اند (کارت‌ ) یا بومی‌ آمیخته‌ با نژاد آسیایی‌ بویژه‌ فنیقی‌ (فورنل‌ ، مرسیه‌ ). بعضی‌، معمولاً اهل‌ تفنن‌، تا بدانجا پیش‌ می‌روند که‌ جمعیّت‌ باستانی‌ سرزمین‌ بربرها را با همة‌ عناصرش‌ بازسازی‌ می‌کنند (رن‌ ، 1889؛ لارتیگ‌ ، 1904) و میان‌ آنان‌ و اقوام‌ سلت‌ و باسک‌ و قفقازی‌ مناسباتی‌ برقرار می‌کنند که‌ بسیار بعید می‌نماید (کووه‌ ، 1925؛ همو، 1926)؛ حتی‌ آنها را با بومیان‌ آن‌ سوی‌ اقیانوس‌ اطلس‌ دارای‌ پیوندهایی‌ می‌دانند (همو، 1930). انسان‌ شناسان‌ در این‌ باره‌ حیران‌اند و وجود بربرهای‌ موبور حل‌ مسئله‌ را آسان‌ نمی‌کند. باصلاحیت‌ترین‌ دانشمندان‌ در عقیدة‌ خود محتاط‌اند و به‌ طور کلّی‌ می‌گویند که‌ عناصر گوناگونی‌ از جنوب‌ و مشرق‌ و شاید شمال‌ به‌ جمعیت‌ اصلی‌، که‌ بیشتر به‌ مردم‌ سواحل‌ شمالی‌ مدیترانه‌ شباهت‌ داشته‌اند، افزوده‌ شده‌اند؛ ولی‌ این‌ واقعه‌ در روزگاران‌ دیرین‌ روی‌ داده‌ و تاریخ‌ مهاجرتهای‌ گوناگون‌ را نمی‌توان‌ تعیین‌ کرد. به‌ هر تقدیر، اینها فرضیّه‌هایی‌ بیش‌ نیست‌؛ شاید تنها با معلومات‌ زبان‌ شناختی‌ بتوان‌ معمای‌ اصل‌ خاستگاه‌ بربرها را، که‌ در قرن‌ حاضر هنوز ناگشوده‌ مانده‌ است‌، حل‌ کرد.منابع‌:P.H. Antichan, La Tunisie , 1884; L. Balout, Prإhistoire de l'Afrique du Nord. Essai de chronologie, Paris 1955; Beguinot, "Chi sono i Berberi?", OM (1921); A. Bernard, L'Alge ¨ rie , Paris 1929, 81 ff.; Essad Bey, Allah est grand!, Paris 1937, 262; M. Boule, Les hommes fossiles , Paris 1921, 376 ff.; G. H. Bousquet, Les Berbةres, Paris 1957; Gen. Brإmond, Berbe © res et Arabes. La Berbإrie est un pays europإen , Paris 1942 (to be used with reserve); Carette, Origines et migrations des principales tribus de l'Algإrie, 24 ff.;Comm. Cauvet, Les Berbe © res en Amإrique, Algiers 1930; idem, "Les Origines caucasiennes des Touareg", Bull. Soc. Gإog. Alger . (1925); idem, "La formation celtique de la nation targuie", ibid., (1926); G. S.Colin, "Appellations donnإes par les Arabes aux peuples hإtإroglosses", in GLECS , v â â E. F. Gautier, L'Afrique blanche , Paris [1939], 170; S. Gsell, Histoire ancienne de l'Afrique du Nord, Paris 1913-1928, â , 275 ff.; S. Gsell, G. Marcais, and G. Yver, Histoire de l'Algإrie , Paris 1929, 6 ff.; A.C. Haddon, Les Races humaines , Paris 1930, 66 ff.; H. Helfritz, Le Pays sans ombre , Paris 1936, 53 ff.; Ch. A. Julien, Histoire de l'Afrique du Nord 2 , â , Paris 1951; Col. de Lartigue, Monographie de l'Aure © s , Constantine 1904; E. Leblanc, Le proble © me des Berbe © res , 1931; H. Lhote, Les Touaregs du Hoggar , Paris 1944, 76 ff.; Olivier, "Recherches sur l'origine des Berbe © res", Bull. Acad. d'Hippone (1868); R. Peyronnet, Le problةme nord-african 2 , Paris 1924, 104 ff.; V. Piquet Les civilisations de l'Afrique du Nord 3 , Paris 1931, 3 ff.; Rinn, Les origines berbةres, Algiers 1889; T. Sarnelli, "Sull'origine del nome Ima ¦ z i ¦ g  en", in Mإmorial Andrإ Basset, Paris 1957; Tissot , Gإographie comparإe de la Province Romaine, 1888, â , 402; R.Vaufrey , Pre ¨ histoire de l'Afrique , â , Le Maghreb , Paris [1955].ب‌) پیش‌ از اسلام‌. مسلّماً بربرها از روزگارانی‌ دیرین‌ در شمال‌ افریقا مستقر شده‌ بوده‌اند. تاریخ‌ نویسان‌ و جغرافیدانان‌ باستان‌ آنان‌ را به‌ نامهایی‌ گوناگون‌ نامیده‌اند که‌ چون‌ بیگمان‌ خود این‌ اقوام‌ بر خود ننهاده‌ بودند باقی‌ نمانده‌ است‌. این‌ نامها عبارت‌اند از: ناسامونها و پسیلها که‌ در سیرنائیک‌ (بَرقَه‌) و طرابلس‌ اقامت‌ داشتند؛ گارامانتها که‌ مانند بدویان‌ در صحرا می‌زیستند؛ ماشلیها و ماکسیها که‌ در ساحل‌ تونس‌ می‌زیستند؛ نومیدیاییها که‌ در بخش‌ شرقی‌ مغرب‌ سکونت‌ داشتند؛ ژتولها (گتولها) که‌ از مرزهای‌ صحرا و فلاتهای‌ مرتفع‌ دفاع‌ می‌کردند؛ و مورها که‌ در بخش‌ مرکزی‌ مغرب‌ و مغرب‌ اقصی‌ پراکنده‌ بودند. استقرار مهاجرنشینان‌ خارجی‌ (فنیقی‌ و کارتاژی‌ و یونانی‌) شاید جز در مورد ناحیة‌ هم‌ مرز با کارتاژ، تنها اثری‌ محدود بر این‌ اقوام‌ داشت‌. آنها به‌ قبایل‌ رقیب‌ متعددی‌ تقسیم‌ شده‌ بودند که‌ در عین‌ حال‌، می‌توانستند مدت‌ کوتاهی‌ در برابر بیگانگان‌ متحد شوند؛ اما این‌ اتحاد تا حدّی‌ نبود که‌ دولتهای‌ نیرومند و پایدار تشکیل‌ دهند. با وجود این‌، در زمان‌ جنگهای‌ پونی‌ میان‌ رومیها و کارتاژیها، با آنکه‌ هرج‌ و مرج‌ در بخش‌ شرقی‌ ادامه‌ داشت‌، تأسیس‌ تشکیلات‌ سیاسی‌ (به‌ وجود آمدن‌ کشورهای‌ سلطنتی‌ ماسیلها ، مازالزیلها ، موریتانیاییها) در بخشهای‌ مرکزی‌ و غربی‌ مشاهده‌ می‌شود. نبوغ‌ ماسی‌نیسا ، با کمک‌ روم‌، باعث‌ شد که‌ این‌ امیر سراسر نومیدیا را تحت‌ فرمان‌ خود متحد کند و ظرف‌ چند سال‌ کشوری‌ به‌ وجود آورد که‌ شامل‌ همة‌ اهالی‌ بربر، از سرزمینهای‌ مولویا تا سیرت‌ ، شود. ولی‌ این‌ پادشاهی‌ دیری‌ نپایید و در 46 ق‌ م‌ منقرض‌ شد و نومیدیای‌ شرقی‌ به‌ صورت‌ یکی‌ از ایالات‌ رومی‌ در آمد. چند سالی‌ بعد، پادشاهی‌ نومیدیا دوباره‌ تأسیس‌ و تحت‌ الحمایة‌ روم‌ شد. عمر پادشاهی‌ موریتانیا، که‌ آوگوستوس‌ آن‌ را در 17 م‌ به‌ سود یوبای‌ دوم‌ به‌ وجود آورد، کوتاهتر بود و از 42 م‌ به‌ صورت‌ یکی‌ از ایالات‌ رومی‌ در آمد.سلطة‌ روم‌ بر افریقا تا قرن‌ پنجم‌ میلادی‌ ادامه‌ یافت‌. در این‌ دوره‌ وضع‌ بربرها، ضمن‌ آنکه‌ در «ایالت‌ افریقا» و نومیدیا مستحیل‌ شده‌ بودند، در مناطق‌ کوهستانی‌ و فلاتهای‌ مرتفع‌ و در مرزهای‌ صحرا و موریتانیا تغییر چندانی‌ نکرد. رومیها غالباً به‌ این‌ قانع‌ بودند که‌ آنان‌ را به‌ پرداخت‌ خراج‌ و تهیة‌ قوای‌ امدادی‌ وادار سازند و ادارة‌ قبایل‌ را به‌ رؤسای‌ محلّی‌ (پرینکیپها و پرایفکتی‌ و رگولی‌ ) واگذار می‌کردند. روحیّة‌ استقلال‌ طلبی‌ بربرها به‌ هیچ‌ وجه‌ از میان‌ نرفته‌ بود؛ این‌ روحیه‌ گاهی‌ به‌ صورت‌ شورش‌، به‌ رهبری‌ بومیانی‌ کمابیش‌ رومی‌مآب‌ شده‌، مانند تاکفاریناس‌ (17ـ29 م‌) و زمانی‌ به‌ صورت‌ حملات‌ مردم‌ صحرانشین‌ یا قبایلی‌ که‌ هنوز متمدّن‌ نشده‌ بودند ظاهر می‌گشت‌؛ مانند حملاتی‌ که‌ به‌ رهبری‌ ناسامونها و گارامانتها در زمان‌ فرمانروایی‌ آوگوستوس‌ و دومیتیانوس‌ صورت‌ گرفت‌؛ شورشهای‌ مورها در عهد هادریانوس‌ و آنتونیوس‌ و کومودوس‌؛ شورشهای‌ ژتولها (گتولها) طیّ هرج‌ و مرج‌ نظامی‌؛ و آشوب‌ کوینکوه‌ گنتیان‌ («قبائل‌» جُرجُره‌) در پایان‌ قرن‌ سوم‌ میلادی‌. با زوال‌ تدریجی‌ قدرت‌ روم‌، بربرها واکنش‌ شدید نشان‌ دادند؛ آنان‌ با اختیار آیینهایی‌ غیر از کیش‌ رسمی‌، مانند دوناتیسم‌ ، جدایی‌خواهی‌ خود را اظهار کردند، به‌ طوری‌ که‌ نزاعهای‌ مذهبی‌ که‌ باعث‌ ویرانی‌ افریقا در قرن‌ چهارم‌ میلادی‌ شد، از بسیاری‌ جهات‌، جنگهای‌ نژادی‌ بود. قیام‌ کیرکوم‌ کلیونها ظاهراً نوعی‌ شورش‌ دهقانان‌ بربر بوده‌ است‌. آشوبهایی‌ مانند آشوب‌ فیرموس‌ (372ـ375) و گیلدون‌ (398) شواهد بسیاری‌ از طغیانهای‌ اقوام‌ بومی‌ به‌ دست‌ می‌دهد؛ اما بربرها، همچون‌ گذشته‌، نتوانستند در برابر دشمن‌ مشترک‌ متحد شوند و جای‌ او را بگیرند. خصومت‌ آنان‌ نسبت‌ به‌ رومیان‌ تنها غلبة‌ واندالها را آسان‌ کرد. این‌ مهاجمان‌ ژرمنی‌ مانند رومیان‌ مجبور بودند که‌ بربرها را به‌ حساب‌ آورند. هر چند گایزریک‌ با وارد کردن‌ بربران‌ در سپاه‌ خود موفّق‌ به‌ آرام‌ ساختن‌ آنان‌ شد، جانشینانش‌ پیوسته‌ با آنها در نزاع‌ بودند. موریتانیا، بلادالقبائل‌، اورس‌ ] اَوراس‌ [ وطرابلس‌ استقلال‌ خود را حفظ‌ کردند. رومیان‌ شرقی‌ نیز، که‌ پس‌ از شکست‌ دادن‌ واندالها یک‌ قرن‌ (531ـ642) بر شمال‌ افریقا مستولی‌ بودند، وضع‌ بهتری‌ نداشتند، رؤسای‌ بومی‌ قبایل‌، مانند آنتالاس‌ در بیزاسن‌ و یابداس‌ در اورِس‌ در برابر سلیمان‌ (فرماندار اعزامی‌ یوستی‌نیانوس‌) چنان‌ ایستادند که‌ وی‌ در شکستن‌ مقاومت‌ آنان‌ با دشواری‌ بسیار مواجه‌ شد. پس‌ از قتل‌ این‌ سردار، طی‌ لشکرکشی‌ بر سرِ لواتیها (لُواتَه‌) در طرابلس‌، وضع‌ متصرّفات‌ افریقایی‌ روم‌ شرقی‌ بسیار بحرانی‌ شد. جان‌ تروگلیتا تنها با کمک‌ بربرهای‌ اورس‌ توانست‌ از حملة‌ لواتیها جلوگیری‌ کند، ولی‌ همة‌ اقوام‌ بومی‌ سلطة‌ روم‌ شرقی‌ را نپذیرفته‌ بودند. گذشته‌ از بیزاسن‌، «ایالت‌ سابق‌ افریقا» (تونس‌) و بخش‌ شمالی‌ ایالت‌ کنستانتین‌، شهرهای‌ ساحلی‌ و بعضی‌ از استحکامات‌ داخلی‌، بربرها همه‌ جا استقلال‌ داشتند. بربرها در آن‌ زمان‌ سه‌ گروه‌ بودند: 1) در بخش‌ شرقی‌، لواته‌ (هَوّاره‌، اَوْریغه‌، نَفْزاوَه‌، اَوْرَبَه‌) که‌ تا طرابلس‌ و سیرنائیک‌، جَرید، و اورس‌ امتداد داشت‌؛ 2) در بخش‌ غربی‌، قبیلة‌ صَنهاجَه‌ در سراسر بخشهای‌ مرکزی‌ و مغرب‌ الاقصی‌ (کُتامَه‌ در بلادالقبائل‌ کوچک‌، زواوَه‌ در بلادالقبائل‌ بزرگ‌، زَناتَه‌ * در ساحل‌ الجزایر میان‌ بلادالقبائل‌ و شِلیف‌، ایفرِن‌ از شلیف‌ تا مُولُویَا، غُماره‌ در ریف‌، مَصمودَه‌ در کرانه‌های‌ اقیانوس‌ اطلس‌ مراکش‌، جِزوله‌ (رجوع کنید به جَزوله‌) در جبال‌ اطلس‌، لِمطَه‌ در بخش‌ جنوبی‌ مراکش‌، صنهاجه‌ «لثام‌ دار» ] دهان‌ بنددار [ که‌ به‌ صورت‌ بدوی‌ در غرب‌ صحرا زندگی‌ می‌کردند) پراکنده‌ بود؛ 3) زناته‌ که‌ به‌ فواصل‌ زیاد در طول‌ مرزهای‌ فلاتها از طرابلس‌ تا جبل‌ عَمور زندگی‌ می‌کنند و بتدریج‌ به‌ سوی‌ بخشهای‌ مرکزی‌ و غربی‌ و مغرب‌ الاقصی‌ پیش‌ می‌روند.منابع‌:E. Albertini, L'Afrique romaine , 1937, 2 1955; Berthelot, L'Afrique saharienne et soudanaise. Ce qu'en ont connu les Anciens , Paris 1927; J. Carcopino, L'Aptitude des Berbةres ب la civilisation , VIII Convegno "Volta", Rome 1938; C. Courtois, Les Vandales et l'Afrique , Paris [1955]; Diehl, L'Afrique byzantine , Paris 1896; E. F.Gautier, Gensإric, roi des Vandales , Paris 1935; S. Gsell, Histoire ancienne de l'Afrique du Nord , Paris 1913-1928; idem, Textes relatifs a © l'Afrique du Hإrodote , Alger-Paris 1916; C. A. Julien, Histoire de l'Afrique du Nord 2 , I, Paris 1951; Dureau de La Malle, L'Algإrie , Paris 1852; P. Monceaux, Histoire littإraire de l'Afrique chrإtienne depuis l'origine jusqu'a © l'invasion arabe , Paris 1900-1923; R. Roget, Le Maroc chez les auteurs anciens, Paris [n.d.];(نیز رجوع کنید به مآخذ تاریخی‌ مندرج‌ در منابع‌ مقالات‌ «الجزیره‌»، «مراکش‌»، «تونس‌»، همچنین‌ منابع‌ قسمت‌ 1).ج‌) دوران‌ اسلامی‌. ورود عربها در وضع‌ پیشین‌ چندان‌ تغییری‌ نداد. در حقیقت‌، نخستین‌ لشکرکشیهای‌ آنان‌ یورشهایی‌ بیش‌ نبود و اثری‌ جز خرابیهایی‌ که‌ به‌ بار آمد نداشت‌. درست‌ است‌ که‌ تأسیس‌ قیروان‌ (50/670) پایگاه‌ عملیاتی‌ دایمی‌ در اختیار عربها نهاد، ولی‌ لشکرکشیهای‌ عُقبَة‌بن‌ نافع‌ * به‌ سراسر مغرب‌ بیشتر به‌ تاخت‌ و تاز شباهت‌ داشت‌ تا فتح‌ واقعی‌. او نتوانست‌ بر شهرهایی‌ که‌ هنوز در تصرف‌ روم‌ شرقی‌ بود یا بر ساکنان‌ نواحی‌ کوهستانی‌ غلبه‌ کند. در حقیقت‌، سلطه‌ بر آنان‌ چندان‌ ضعیف‌ بود که‌ یکی‌ از رهبرانشان‌ به‌ نام‌ کُسَیْلَه‌ پس‌ از غافلگیرکردن‌ و کشتن‌ عقبه‌ در تَهوذه‌، عربها را از افریقیه‌ بیرون‌ راند و حکومتی‌ بربر بنیان‌ نهاد که‌ شامل‌ اورس‌، جنوب‌ ایالت‌ کنونی‌ کنستانتین‌ و بخش‌ اعظم‌ تونس‌ می‌شد (68ـ 71/687ـ 690). اما کسیله‌ دیری‌ نپایید و با وجود مقاومت‌ بربرهای‌ اورس‌، که‌ «کاهِنه‌» شخصیت‌ افسانه‌ای‌ مظهر آن‌ بود، مسلمانان‌ سرانجام‌ در پایان‌ قرن‌ اول‌ پیروز شدند. اسلام‌ آوردن‌ بربرها، که‌ در زمان‌ عقبه‌ آغاز یافته‌ ولی‌ با توفیق‌ چندانی‌ مواجه‌ نشده‌ بود، در آغاز قرن‌ بعد صورت‌ گرفت‌. انگیزة‌ آن‌ بیشتر منفعت‌ و مصلحت‌ جویی‌ بود تا ایمان‌ واعتقاد، زیرا سرداران‌ عرب‌ عقیده‌ داشتند که‌ بومیان‌ به‌ امید سهیم‌ شدن‌ در غنایم‌ وارد لشکر ایشان‌ خواهند شد و بدین‌سان‌ به‌ آیین‌ آنان‌ در خواهند آمد. بربرها هستة‌ لشکرهایی‌ را تشکیل‌ دادند که‌ به‌ رهبری‌ عربها، یا حتی‌ خود بربرها، مانند طارق‌بن‌زیاد * طیّ چند سال‌ مغرب‌ را کاملاً مطیع‌ ساختند و در کمتر از نیم‌ قرن‌ اسپانیا را فتح‌ کردند.اما هماهنگی‌ میان‌ عربها و بربرها دیری‌ نپایید. بربرها شکایت‌ داشتند که‌ در ازای‌ خدمات‌، پاداش‌ ناچیزی‌ به‌ آنان‌ داده‌ شده‌ و، به‌ رغم‌ مسلمان‌ بودن‌، بیشتر به‌ منزلة‌ زیردست‌ با آنها رفتار شده‌ است‌ تا همطراز. بنابراین‌، پس‌ از آنکه‌ از مذهب‌ تسنّن‌ بریدند و به‌ خوارج‌ پیوستند (رجوع کنید به بخش‌ 3)، بر ضد عربها قیام‌ کردند. این‌ نهضت‌ در غرب‌ (122/740) به‌ تحریک‌ مردی‌ از مَطغاره‌ به‌ نام‌ مَیْسَره‌ آغاز شد و بعدها، با وجود قتل‌ او به‌ دست‌ پیروانش‌، در سراسر مغرب‌ گسترش‌ یافت‌ و حتی‌ به‌ اسپانیا کشیده‌ شد. عربها شکستهای‌ سختی‌ خوردند، مانند شکست‌ کلثوم‌بن‌ عیاض‌ * در 123/741؛ و از قیروان‌، که‌ ورفَجّومَه‌ (پیروان‌ صُفریه‌) آن‌ را غارت‌ کردند (139/756)، رانده‌ شدند؛ سپس‌ نَوّاره‌ (اباضیها) به‌ رهبری‌ ابوخَطّاب‌ ورفجومه‌ را شکست‌ دادند و دولتی‌ اباضی‌ به‌ وجود آوردند که‌ به‌ طرابلس‌ وتونس‌ شرقی‌ الجزایر تسلّط‌ داشت‌. تا مدتی‌ خلیفة‌ عباسی‌ در افریقا قدرتی‌ نداشت‌؛ اما بربرها، که‌ پیوسته‌ با یکدیگر اختلاف‌ داشتند، قادر به‌ بهره‌برداری‌ از موفقیّت‌ خود نبودند. در نتیجة‌ شکست‌ خوردن‌ لشکر ابوخطّاب‌ از قوای‌ سوریّه‌، افریقیّه‌ به‌ عربها باز گردانده‌ شد (144/761). بر اثر چهل‌ سال‌ کشمکشهای‌ خونین‌ و درگیریهای‌ بیشمار (به‌ گفتة‌ ابن‌ خلدون‌، سیصدبار)، آنان‌ توانستند بار دیگر بر بخش‌ شرقی‌ مغرب‌ مسلط‌ شوند. بقیّة‌ آن‌ سرزمین‌ از دست‌ آنها رفت‌. در نقاط‌ گوناگون‌، چندین‌ کشور پدید آمد، که‌ رؤسایی‌ از نژاد عرب‌ آنها را اداره‌ می‌کردند ولی‌ ساکنان‌ آنها بربرهایی‌ بودند که‌ بیشترشان‌ اهل‌ بدعت‌ بودند و فرمان‌ خلیفة‌ عباسی‌ را گردن‌ نمی‌نهادند؛ از جمله‌: دولت‌ سلطنتی‌ تاهَرت‌ (144ـ 296/761ـ 908) که‌ امام‌بن‌ رستم‌ با کمک‌ اباضیهای‌ مشرق‌ که‌ به‌ مغرب‌ مرکزی‌ پناهنده‌ شده‌ بودند آن‌ را تأسیس‌ کرد ] رجوع کنید به رستمیان‌ * [ ؛ دولت‌ سِجِلماسَه‌ که‌ در آنجا بنی‌ مِدرار حکومت‌ می‌کردند (155ـ 366/771ـ 977)؛ دولت‌ تِلمْسان‌ که‌ به‌ دست‌ ابوقُرّه‌ سرکردة‌ بنی‌ اِفرِن‌ بنیان‌ نهاده‌ شد؛ دولت‌ نَکور در ریف‌؛ دولت‌ بَرغَواطه‌ در ساحل‌ اقیانوس‌ اطلس‌؛ و سرانجام‌، در آغاز قرن‌ سوم‌/نهم‌، دولت‌ فاس‌، که‌ ادریس‌ اول‌ از اعقاب‌ علی‌بن‌ ابیطالب‌ علیه‌السّلام‌ با کمک‌ طوایف‌ بربر (مِکناسَه‌، سَدراتَه‌، زواغَه‌) آن‌ را به‌ وجود آورد. تنها سلسلة‌ نیمه‌ مستقل‌ اغلبیان‌ * (184ـ296/ 800 ـ909) بود که‌ سلطة‌ عباسیان‌ را قبول‌ داشت‌. آنان‌ برای‌ فتح‌ سیسیل‌ از سربازان‌ بربر استفاده‌ کردند، ولی‌ مجبور شدند که‌ شورشهای‌ متعدد ساکنان‌ بومی‌ طرابلس‌ و جنوب‌ تونس‌ و زاب‌ و هُدنَه‌ را فرونشانند.در واقع‌، مخالفت‌ با عربها همچنان‌ دوام‌ یافت‌ و حتی‌ چندان‌ شدت‌ گرفت‌ که‌ باعث‌ پیروزی‌ مذهب‌ شیعه‌ در مغرب‌ شد، حال‌ آنکه‌ شیعیان‌ با اعتقادات‌ خوارج‌، که‌ در قرن‌ پیش‌ بربرها آن‌ را پذیرفته‌ بودند، سخت‌ مخالف‌ بودند. کُتامه‌ سربازانی‌ در اختیار داعی‌ ابوعبداللّه‌ * شیعی‌ قرار دادند و او با اغلبیان‌ جنگید و دولت‌ فاطمیان‌ را به‌ سود مهدی‌ عُبیداللّه‌ (297/910) تأسیس‌ کرد. فاطمیان‌ البته‌ موفّق‌ نشدند که‌ بر همة‌ بربرها غلبه‌ کنند و هر چند از عهدة‌ محو امام‌ نشین‌ تاهَرت‌ بر آمدند، نتوانستند ادریسیان‌ * را در مغرب‌ الاقصی‌ شکست‌ دهند؛ مَغْراوه‌ و زناته‌ را نیز، که‌ به‌ سبب‌ تنفّر از فاطمیان‌ در کنف‌ حمایت‌ امویان‌ اسپانیا قرار داشتند، تنوانستند مطیع‌ سازند و سرانجام‌ مجبور به‌ فرونشاندن‌ شورش‌ خوارج‌ شدند که‌ ابویزید «مرد الاغ‌ سوار» آن‌ را رهبری‌ می‌کرد. این‌ شورش‌ که‌ قدرت‌ آنان‌ را به‌ خطر انداخت‌ تنها با کمک‌ صَنهاجة‌ بخش‌ مرکزی‌ مغرب‌ سرکوب‌ شد. گذشته‌ از این‌، در همان‌ اوایل‌، فاطمیان‌ به‌ جانب‌ مشرق‌ توجه‌ کردند و به‌ محض‌ آنکه‌ خلیفه‌ المُعِزّ در مصر استقرار یافت‌ (362/973)، علاقة‌ خود را نسبت‌ به‌ مغرب‌ از دست‌ دادند. شمال‌ افریقا بار دیگر در معرض‌ کشمکش‌ قبایل‌ گوناگون‌ بربر قرار گرفت‌، و هیچیک‌ از آنها چندان‌ نیرومند نبود که‌ بر دیگران‌ تفوّق‌ یابد. در بخش‌ شرقی‌، صنهاجه‌ جای‌ کتامه‌ را گرفت‌ و از دولت‌ زیریان‌ * که‌ بر افریقیه‌ و طرابلس‌ حکومت‌ می‌کردند (362ـ563/ 973ـ1167) پیروی‌ کرد؛ در بخش‌ غربی‌، پس‌ از انقراض‌ ادریسیان‌، قدرت‌ به‌ دست‌ زناته‌ افتاد که‌ در ابتدا حکّامی‌ محلّی‌ از سوی‌ امویان‌ بیش‌ نبودند و بعدها با ظهور مُرابِطون‌ * ، به‌ صورت‌ امیرانی‌ مستقل‌ در فاس‌، در آمدند (455/1063).در آغاز قرن‌ پنجم‌/ یازدهم‌، دولت‌ زیریان‌ منقرض‌ شد؛ در بخش‌ مرکزی‌ مغرب‌، دولت‌ حمادی‌ (حمادیان‌ * ) به‌ وجود آمد که‌ فرمانروایانش‌ قدرت‌ خلیفة‌ بغداد را قبول‌ داشتند و نخست‌ «قلعه‌» و سپس‌ بِجایَه‌ را پایتخت‌ خود ساختند (405ـ 547/1014ـ 1152). هرج‌ و مرج‌ ناشی‌ از کشمکشهای‌ خونین‌، در نیمة‌ قرن‌ براثر حملة‌ قبایل‌ هلالی‌ وضع‌ پیچیده‌تری‌ یافت‌، و نتیجة‌ عاجل‌ آن‌ خرابی‌ افریقیّه‌ و بخشی‌ از مغرب‌، و پی‌ آمد آجل‌ آن‌ بروز تغییری‌ عمیق‌ در ترکیب‌ قومی‌ مردم‌ شمال‌ افریقا بود.اما درست‌ در اوج‌ هرج‌ و مرج‌، دو سلسلة‌ بربر (مرابطون‌ و مُوَحّدون‌ * ، که‌ هر دو مدّعی‌ اصلاح‌ آیین‌ مذهبی‌ بودند)، موقتاً در شمال‌ افریقا تفوّق‌ یافتند. پیروزی‌ مرابطون‌ به‌ منزلة‌ پیروزی‌ قبیلة‌ لَمتْونه‌ بود که‌ تا آن‌ زمان‌ در جنوب‌ مراکش‌ و کرانه‌های‌ رود سنگال‌ و رودخانة‌ نیجر چادرنشین‌ بودند. این‌ قبیله‌ که‌ در قرن‌ سوم‌/ نهم‌ به‌ اسلام‌ گرویده‌ بود، تا دیر زمانی‌ فقط‌ به‌ اسم‌، مسلمان‌ بود. افراد آن‌، که‌ اصول‌ و شرایع‌ مذهب‌ سنّت‌ را از عبداللّه‌بن‌ یاسین‌ (متوفی‌ 451/1059) فرا گرفته‌ بودند، بر آن‌ شدند که‌ اسلام‌ را در میان‌ سیاهپوستان‌ سودان‌ و اقوام‌ جاهل‌ جنوب‌ مراکش‌ رواج‌ دهند. دیری‌ نگذشت‌ که‌ پیروزیهای‌ آنها از این‌ حدود فراتر رفت‌. ابوبکربن‌ عمر مراکش‌ را بنیان‌ نهاد (462/1070) و یوسف‌بن‌ تاشْفین‌ (تاشُفین‌) طی‌ چند سال‌ سراسر مراکش‌ و بخش‌ مرکزی‌ مغرب‌ را تا مرزهای‌ دولت‌ حمادی‌ مطیع‌ خود ساخت‌، با پیروزی‌ در زَلاّ قه‌ پیشرفت‌ عیسویان‌ شبه‌ جزیرة‌ ایبریا را متوقف‌ کرد (479/1086)، امیران‌ اندلسی‌ را از تخت‌ بر انداخت‌ و یگانه‌ فرمانروای‌ سراسر اسپانیای‌ مسلمان‌ شد. زوال‌ دولت‌ مرابطون‌ همچون‌ اعتلای‌ آنها سریع‌ بود. بربرهای‌ صحرا، که‌ بر اثر کشمکشهای‌ پیروزمندانة‌ خود و در نتیجه‌ تماس‌ با تمدّنی‌ عالیتر فرسوده‌ شده‌ بودند، بسرعت‌ محو گشتند. خلفای‌ مرابطون‌ ، مجبور شدند که‌ مزدوران‌ عیسوی‌ را به‌ جای‌ ایشان‌ استخدام‌ کنند، در حالی‌ که‌، بدون‌ توجه‌ به‌ مقتضیات‌ دینی‌، مسلمانان‌ متعصّب‌ را بر اثر رفتارشان‌ از خود منزجر ساختند. مصمودة‌ ناحیة‌ اطلس‌، پس‌ از آنکه‌بر اثر تعلیمات‌ ابن‌ تومَرت‌ به‌ موحدین‌ پیوستند، به‌ ضد آنها سر به‌ شورش‌ بر داشتند و، به‌ سرکردگی‌ نابغه‌ای‌ از میان‌ بربرهای‌ کومیّه‌ به‌ نام‌ عبدالمؤمن‌ * ، به‌ آسانی‌ بر مرابطون‌ غلبه‌ کردند (541/1147). قلمروی‌ که‌ به‌ دست‌ موحدین‌ تأسیس‌ یافت‌ پهناورتر از قلمرو اسلاف‌ آنها بود. درست‌ است‌ که‌ عبدالمؤمن‌ موفّق‌ به‌ مطیع‌ ساختن‌ سراسر اسپانیا نشد، ولی‌ دولت‌ حمادی‌ بِجایه‌ و دولت‌ زیری‌ افریقیه‌ را از میان‌ برداشت‌، مسیحیان‌ را از بندرهایی‌ که‌ اشغال‌ کرده‌ بودند بیرون‌ راند و بر سراسر اراضی‌ میان‌ سیرت‌ و اقیانوس‌ اطلس‌ تسلّط‌ یافت‌. بدین‌سان‌، دولت‌ عظیم‌ بربر در سراسر شمال‌ افریقا به‌ وجود آمد، ولی‌ طولی‌ نکشید که‌ رو به‌ انقراض‌ گذاشت‌. خلفای‌ موحدون‌ بیشتر از مرابطون‌ به‌ مذهب‌ سنّت‌ وفادار نماندند، و حتی‌ یکی‌ از آنها به‌ نام‌ مأمون‌ علناً به‌ لعن‌ و سبّ ابن‌تومرت‌ پرداخت‌ و با مؤمنان‌ بسختی‌ رفتار کرد. رقابت‌ میان‌ گروههای‌ گوناگون‌ بربر، عامل‌ دیگر انقراض‌ دولت‌ عبدالمؤمن‌ بود. منازعات‌ مصموده‌ و کومیّه‌ به‌ خونریزی‌ مستمر در دربار مراکش‌ می‌انجامید؛ قبایل‌ بخش‌ مرکزی‌ مغرب‌ از اقدامات‌ بنی‌غانیه‌ * حمایت‌ یا برای‌ رسیدن‌ به‌ استقلال‌ کوشش‌ می‌کردند. یک‌ قرن‌ پس‌ از وفات‌ عبدالمؤمن‌ آخرین‌ فرد سلسله‌ به‌ نام‌ ابودَبوّس‌ ـ که‌ به‌ درجة‌ سردستگی‌ راهزنان‌ تنزّل‌ کرده‌ بود ـ در گمنامی‌ در گذشت‌ (668/1269). در این‌ زمان‌، مغرب‌ میان‌ دولتهای‌ جدید تقسیم‌ شده‌ بود: مَرینیان‌ در فاس‌، عبدالوادیان‌ در تلمسان‌، و حَفصیان‌ در تونس‌ مستقر شده‌ بودند. هیچیک‌ از این‌ سلسله‌های‌ جدید قادر نبود بر دیگران‌ فایق‌ آید، حتی‌ نمی‌توانست‌ احترام‌ اتباع‌ خود را جلب‌ کند. در مراکش‌، قبایل‌ مناطق‌ کوهستانی‌ پیوسته‌ بر مرینیان‌ می‌شوریدند؛ در بخش‌ مرکزی‌ مغرب‌، بنی‌وَمانّو از اوارسنیس‌ (وانشریش‌) زواوه‌ از جرجره‌، «قبائل‌» ایالت‌ کنستانتین‌ و اقوام‌ زاب‌ و جَرید خارج‌ از حیطة‌ قدرت‌ فرمانروایان‌ کنستانتین‌ و بجایه‌ و تونس‌ بودند؛ این‌ معنی‌ دربارة‌ واحه‌های‌ جبل‌ نَفوسه‌ واورِس‌ نیز صدق‌ می‌کرد. ناتوانی‌ بربرها در تشکیل‌ دولتی‌ بزرگ‌ بخوبی‌ آشکار است‌.بنابراین‌، پیگیری‌ تاریخ‌ آنان‌ جز با بررسی‌ تاریخیِ سهم‌ قبایل‌ گوناگون‌ محال‌ است‌. بعلاوه‌، این‌ کار بر اثرِ تغییراتی‌ که‌ ناشی‌ از حملة‌ هلالیهاست‌ بی‌نهایت‌ پیچیده‌ خواهد بود. اقوام‌ بربر در دشتها و فلاتها با عربها درآمیختند، و بتدریج‌ زبان‌ و آداب‌ و حتی‌ نام‌ پیشین‌ خود را از دست‌ دادند و به‌ جای‌ آن‌ نام‌ شخصیتی‌ که‌ خود را از اعقاب‌ او می‌دانستند برگزیدند و قومیت‌ عربی‌ را پذیرفتند. گروههای‌ دیگری‌ چون‌ قبایل‌ اورس‌، بلادالقبائل‌، ریف‌، و اطلس‌ بر اثر دورافتادگی‌ زیستگاهشان‌ از این‌ استحاله‌ در امان‌ ماندند. شمار اعضای‌ آنها در نتیجة‌ ورود پناهندگان‌ افزایش‌ یافت‌. سرانجام‌، بعضی‌ از آنها به‌ داخل‌ صحرا رانده‌ شدند، به‌ طوری‌ که‌ از قرن‌ هشتم‌/چهاردهم‌، «بربرها در مرز سرزمین‌ سیاهپوستان‌ به‌ صورت‌ کمربندی‌ بودند شبیه‌ آنچه‌ عربها در مرزهای‌ دو مغرب‌ و افریقیّه‌ پدید آورده‌ بودند» (ابن‌خلدون‌، ترجمة‌ فرانسه‌، ج‌ 2، ص‌ 104). این‌ تجزیه‌ با افول‌ موقت‌ تمدن‌ اسلامی‌ همراه‌ بود. اگر بگوییم‌ شماری‌ از گروههای‌ بربر تا حدّی‌ به‌ حالت‌ نیمه‌ وحشی‌ بازگشتند، و تنها تصوراتی‌ بسیار ابتدایی‌ از اسلام‌ در ذهنشان‌ باقی‌ ماند، غلّو نکرده‌ایم‌. اسلام‌ آوردن‌ دوبارة‌ آنها در قرون‌ نهم‌ و دهم‌ /پانزدهم‌ و شانزدهم‌ حاصل‌ مرابطون‌ بود که‌ بیشتر اوقات‌، خود را اهل‌ جنوب‌ مراکش‌ و ساقیة‌الحمرای‌ افسانه‌ای‌ معرفی‌ می‌کردند که‌، در تصوّر عامه‌، پرورشگاه‌ مبلّغان‌ دینی‌ و اولیا بوده‌ است‌. نفوذ این‌ مردان‌ پرهیزگار به‌ اندازه‌ای‌ بود که‌ امروزه‌ قبایلی‌ بتمامی‌ خود را از اعقاب‌ آنان‌ می‌دانند؛ تنها چند گروه‌ نادر از تأثیر و نفوذ آنان‌ بر کنار مانده‌اند.منابع‌: ابن‌خلدون‌، کتاب‌ العبر و دیوان‌ المبتدأ و الخبر ، بولاق‌ 1284، به‌ این‌ منبع‌، آثار سایر مورخان‌ عرب‌ شمال‌ افریقا که‌ در منابع‌ مقالات‌ «الجزیره‌»، «مراکش‌»، و «تونس‌» درج‌ شده‌ است‌، باید اضافه‌ گردد؛P. Amilhat, "Petite chronique des Id ou Aich, hإritiers guerriers des Almoravides Sahariens" REI , II (1937), 41-130; R. Basset, Les Sanctuaires du Djebel Nefousa , Paris 1899; S.A. Boulifa, Le Djurdjura ب travers l'histoire , Algiers 1925; H. Fournel, Les Berbةres , Paris 1875; E. F. Gautier, Les Siةcles obscurs , Paris 1927; IbnKhaldu ¦ n, Histoire des Berbةres , French trans. de Slane, Algiers 1852-1856; C. A. Julien, Histoire de l'Afrique du Nord 2 , II; Col. Justinard, Le Tazeroualt , Paris [1954]; F. de La Chapelle, "Esquisse d'une histoire du Sahara occidental", Hesp. , II (1930), 35-95;E. Lإvi-Provenµal (ed.), Fragments historiques sur les Berbةres au moyen a ª ge , Rabat 1934; idem, Histoire de l'Espagne musulmane , nouv. إd., Leiden-Paris 1950-1953, index; T. Lewicki, A. Basset, "De quelques textes inإdits en vieux Berbةre provenant d'une chronique Iba ¦ d ¤ ite anonyme", REI, 8 (1934), 275-305; G. Marµais, "La Berbإrie au IX e siةcle d'aprةs El-Ya ف qou ª b ª â ", RAfr ., 85 (1941), 40-61; idem, "La Berbإrie du VII e au xv â e sie © cle", in Mإl. d'hist. et d'archإol ., Algiers 1957, 17-22; idem, La Berbإrie musulmane et l'Orient au moyen a ª ge , Paris 1946; W. Marµais, "Comment l'Afrique du Nord a e ¨ te ¨ arabise ¨ e", I, AIEO Alger, (1938), II, ibid., (1956); E. Masqueray, Chronique d'Abou Zakaria , Algiers 1878; R. Montagne, Les Berbe © res et le Makhzen dans le Sud du Maroc , Paris 1930; idem, "Un e ¨ pisode de la ، siba' berbe re au xv â â â e sie cle, d'apre s la ، rihla' de Sidi Mohammed ez-Zerhouni de Tasaft", tr. Justinard, Hesp ., 28 (1941), 85-98; H. Terrasse, Histoire du Maroc , Paris 1951.2) پراکندگی‌ کنونی‌ بربرهاهرچند امروزه‌ بربرها پایه‌ و اساس‌ جمعیت‌ افریقای‌ شمالی‌اند، دیر زمانی‌ است‌ که‌ گروهی‌ متجانس‌ به‌ شمار نمی‌روند و در نهایت‌ فقط‌ کسانی‌ را می‌توان‌ بربر دانست‌ که‌ به‌ زبان‌ بربری‌ سخن‌ می‌گویند. شمار این‌ گروه‌ احتمالاً به‌ بیش‌ از پنج‌ میلیون‌ تن‌ می‌رسد. بسیاری‌ از آنها دو زبانه‌ و حتی‌ سه‌ زبانه‌اند، اما هنوز تعداد کسانی‌ که‌، چه‌ بسا بعمد، همة‌ آثار اصل‌ و نسب‌ و عادات‌ و زبان‌ خود را به‌ فراموشی‌ سپرده‌اند و در بیشتر مواقع‌ آشکارا برای‌ خود شجره‌نامة‌ عربی‌ فراهم‌ کرده‌اند بسیار زیاد است‌. بر عکس‌، تعداد اندکی‌ از بربرهای‌ پراکنده‌ نیز هستند که‌ هر چند دیگر به‌ زبان‌ نیاکان‌ خود سخن‌ نمی‌گویند، ادعای‌ اصل‌ و نسب‌ بربری‌ دارند. رویهمرفته‌ زبان‌ بربری‌ پیوسته‌ در برابر پیشروی‌ زبان‌ عربی‌ عقب‌نشینی‌ کرده‌ و حوادث‌ اخیر یا رخدادهای‌ امروزی‌ وسعت‌ خطه‌ای‌ را که‌ زبان‌ قدیمی‌ ] بربری‌ [ در آن‌ به‌ کار می‌رود محدودتر کرده‌ است‌. از میان‌ رفتن‌ حوزه‌های‌ مختلف‌ بربری‌ زبان‌، بویژه‌ در ممالک‌ بربر شرقی‌، پدیده‌ای‌ معاصر است‌. به‌ نظر می‌رسد که‌ وضع‌ سیاسی‌ در افریقای‌ شمالی‌ احتمالاً در آیندة‌ نزدیک‌ نیز به‌ نفع‌ توسعة‌ قلمرو زبان‌ عربی‌ ادامه‌ یابد.چندین‌ گروه‌ بزرگ‌ از بربرها در کوهستانها و صحرا، یعنی‌ مناطقی‌ که‌ اعراب‌ فقط‌ به‌ صورت‌ ظاهری‌ در آنها نفوذ کرده‌اند، به‌ زندگی‌ خود ادامه‌ می‌دهند. این‌ گروهها در حوزه‌هایی‌ کمابیش‌ نزدیک‌ به‌ هم‌ زندگی‌ می‌کنند و با یکدیگر ارتباط‌ دارند و همچنان‌ نمونه‌ و شاهد الگوی‌ قومی‌ و زبانی‌ قدیم‌اند. به‌ طور کلی‌ می‌توان‌ گفت‌ که‌ تراکم‌ گروههای‌ بربر از مشرق‌ به‌ مغرب‌ افزایش‌ می‌یابد. این‌ گروهها در سراسر ناحیه‌ای‌ وسیع‌ ـ از سرحد مصر (سیوه‌ و جَرَبُب‌) تا اقیانوس‌ اطلس‌ واز صخرة‌ هُمبوری‌ در جنوب‌ نیجر تا دریای‌ مدیترانه‌ ـ پراکنده‌اند.لیبی‌. گروههای‌ مختلفی‌ در کوهستانهای‌ سرزمین‌ بَرْقه‌ و در کوههای‌ غوریان‌ و ایْفرِن‌ و نَفوسه‌ به‌ سر می‌برند. همچنین‌ آنها در واحه‌های‌ اَوْجِله‌ و سُقْنه‌ و تِمِسّا، و در کنار دریا در زواره‌ نیز دیده‌ می‌شوند. بعضی‌ از اهالی‌ اوجله‌ و اورفِلّه‌ در حوالی‌ طرابلس‌ (حدود 23% جمعیت‌)، هر چند به‌ عربی‌ سخن‌ می‌گویند، خود را بربر می‌دانند.تونس‌. شش‌ دهکده‌ در جزیرة‌ جِرْبه‌، و هفت‌ دهکده‌ در داخل‌ خاک‌ تونس‌ هنوز تا حدّی‌ به‌ زبان‌ بربری‌ سخن‌ می‌گویند. این‌ بربرها ـ که‌ بسیاری‌ از آنان‌ بیشتر ایام‌ در شهرهای‌ شمال‌ بویژه‌ در شهر تونس‌ به‌ سر می‌برند و در آنجا در رأس‌ کارهای‌ حسّاس‌اند ـ به‌ گویش‌ خود، که‌ در ضمن‌ برای‌ آنها به‌ منزلة‌ لوترات‌ (زبان‌ سرّی‌) است‌، بسیار علاقه‌مندند (کلاّ 1% بربری‌ زبان‌اند).الجزایر. بلادالقبائل‌ در شمال‌ و اورِس‌ (اوراس‌) در جنوب‌ شرقی‌ دو قطب‌ مقاومت‌ بربرها بوده‌ است‌. اکنون‌ این‌ مناطق‌ تنها با ناحیة‌ نسبتاً باریک‌ عربی‌ زبانی‌ که‌ تا سِطیف‌ امتداد دارد از هم‌ جدا می‌شوند. در الجزایر و تلّ و هران‌، شمار بربران‌ تنها در ناحیة‌ کوهستانی‌ بِلیده‌ و چِلیف‌ (وانْشریش‌ ] اوارسنیس‌ [ ، جَندَل‌، بنی‌مَناصِر، چِنُوَه‌) نسبتاً زیاد است‌. بالاخره‌ چندین‌ گروه‌ بربر نیز در امتداد مرز الجزایر و مراکش‌ (بنی‌ سنوس‌ نزدیک‌ تلمسان‌) زندگی‌ می‌کنند (کلاً حدود 30% بربری‌ زبان‌اند).مراکش‌. موقعیت‌ جغرافیایی‌ مراکش‌ بویژه‌ برای‌ بقای‌ جماعات‌ بربر مساعد بوده‌ است‌. هر چند تعدادی‌ از قبایل‌ بربر دیگر به‌ زبان‌ بربری‌ سخن‌ نمی‌گویند، زبان‌ گروههای‌ بزرگی‌ از زَناته‌ و مَصمْوده‌ و صَنْهاجه‌ در ریف‌ و در رشته‌ جبال‌ اطلس‌ متوسط‌ و اطلس‌ عظمی‌ و ماورای‌ اطلس‌، و نیز در سوس‌ همچنان‌ بربری‌ است‌. مونتانی‌ (ص‌ 17) تخمین‌ زده‌ است‌ که‌ از جمعیت‌ مراکش‌ 10 - 15% عرب‌اند و 40 - 45% بربرهای‌ عرب‌ شده‌؛ 40 - 45% بقیه‌ هم‌ بربرهایی‌ هستند که‌ نمی‌توانند اصل‌ خود را انکار کنند.صحرا. در صحرای‌ مراکش‌ و الجزایر، در واحه‌های‌ وادی‌ ریغ‌، وارْجلا ] وارقَله‌ [ و نغوسَه‌، و هفت‌ شهر مزاب‌، «قصور» غُراره‌، توآت‌، تِدیکِلْت‌ و ] واحه‌های‌ [ فجیج‌ و تافیلات‌ و دادِس‌، و بعد در ناحیة‌ بسیار پهناوری‌ به‌ شکلی‌ سه‌ گوشه‌ در میان‌ غَدامِس‌ در شمال‌ و تُمْبوکْتو در جنوب‌ غربی‌ و زِنْدِر در جنوب‌ شرقی‌ شامل‌ غات‌ و جِنِت‌ و اَهَگَّر گروههای‌ متعددی‌ از طوارق‌ * زندگی‌ می‌کنند. همچنین‌ حدود 000 ، 25 تن‌ از ساکنان‌ موریتانیا (زِناجَه‌؛ بویژه‌ قبیله‌ تْرارْزَه‌) نیز به‌ زبان‌ بربری‌، و مردم‌ ناحیة‌ وَدَه‌ به‌ گویش‌ آزِر، گویشی‌ از زبان‌ سونِنکْه‌ آمیخته‌ با بربری‌، سخن‌ می‌گویند.دسته‌های‌ پراکنده‌. علاوه‌ بر مناطق‌ یاد شده‌، باید به‌ مهاجرت‌ بربرها به‌ شهرهای‌ بزرگ‌ مراکش‌ (مانند کازابلانکا) و الجزایر (مانند الجزیره‌) توجه‌ کرد؛ مردمی‌ که‌ قبیلة‌ خود را از دست‌ داده‌اند و از حیطة‌ نظارت‌ این‌ اجتماع‌ طبیعی‌ بیرون‌ مانده‌اند، (رجوع کنید به بخش‌ 4) رفته‌ رفته‌ به‌ صورت‌ طبقة‌ کارگر فقیری‌ در می‌آیند که‌ برای‌ قبول‌ هر سرنوشتی‌ آماده‌اند. خارج‌ از ممالک‌ بربرنشین‌ نیز گروههایی‌ یافت‌ می‌شوند؛ مثلاً کُتامَه‌ که‌ همراه‌ با فاطمیان‌ وارد لبنان‌ شدند، و بربرهای‌ الجزایری‌ که‌ در آغاز فتح‌ دمشق‌ به‌ آن‌ شهر مهاجرت‌ کردند، یا بربرهایی‌ که‌ به‌ امیر عبدالقادر * یا فرزندانش‌ پیوستند. پس‌ از جنگ‌ جهانی‌ دوم‌، بعضی‌ از بربرها در کشورهای‌ مختلف‌ اروپایی‌ باقی‌ ماندند. حتی‌ ظاهراً تعداد کمی‌ نیز در امریکا زندگی‌ می‌کنند. اما مهمتر از همه‌، بیشترین‌ تعداد بربرها را در شهرهای‌ بزرگ‌ فرانسه‌ می‌توان‌ یافت‌. اکثریت‌ این‌ بربرها «قبایلی‌» هستند که‌ موقتاً، و گاهی‌ همیشگی‌، خاک‌ بایر وطنشان‌ را در جستجوی‌ وسیلة‌ سودمندتری‌ برای‌ معیشت‌ در خارج‌، ترک‌ کرده‌اند. این‌ گروه‌ نیز به‌ صورت‌ طبقة‌ کارگری‌ در آمده‌اند که‌ در تطبیق‌ خود با اوضاع‌ زندگی‌ در شهرها با مشکل‌ روبرو هستند.منابع‌ :A. Basset, Initiation ب la Tunisie , Paris 1950, 220-226; idem, "Les Ksours berbe ¨ rophones du Gourara", in â â â e Congrةs Soc. sav. de l'Af. du N.; idem, "La langue berbةre au Sahara", in Cahiers Ch. de Foucauld , 1948; idem, "La langue berbةre dans les territoires du Sud", RAfr ., (1941), 62 ff.; idem, "Parlers touaregs du Soudan et du Niger", in Bull. E ¨ t.hist.et إc. de l'AOF (1935); A. Bernard, P. Moussard, "Arabophones et berbe ¨ rophones au Maroc", in Ann. de Ge ¨ og . 1924; E. Douttإ, E.F. Gautier, Enque ª te sur la dispersion de la langue berbةre en Algإrie , Algiers 1910; L. Justinard, "Les Chleuh de la banlieue de Paris", in REI (1928); E. Laoust, in Initiation au Maroc , Paris 1945, 191-219; L. Massignon, Annuaire du Monde musulman 4 , Paris 1955, index; idem, "Cartes de rإpartition des Kabyles dans la rإgion parisienne", REI (1930); R. Montagne, La vie sociale et la vie politique des Berbةres , Paris 1931, 9 ff.; Rإpertoire alphabإtique des confإdإrations de tribus ... de la zone fran µ aise de l'empire chإrifien , Casablanca 1939;نیز رجوع کنید به منابع‌ بخش‌ 5 همین‌ مقاله‌.3) دین‌در زمانهای‌ قدیم‌، دین‌ بربرها ظاهراً به‌ کیشهای‌ محلی‌ متعددی‌ تقسیم‌ می‌شده‌که‌ با شعبات‌ قبیله‌ مطابقت‌ داشته‌ است‌. پیروان‌ این‌ کیش‌، که‌ دربارة‌ آن‌ اطلاعات‌ ناچیز و ناقصی‌ داریم‌، پدیده‌هایی‌ طبیعی‌ مانند غارها، صخره‌ها، چشمه‌ها،رودخانه‌ها و کوهها، و نیز اجرام‌ سماوی‌ یا لااقل‌ خورشید و ماه‌ و بعضی‌ ستارگان‌ را می‌پرستیده‌اند. احترام‌ بربرهابه‌این‌ پدیده‌ها، هنوز در بعضی‌ از افسانه‌ها و باورها و مناسک‌ و مراسم‌ دینی‌ آنان‌ باقی‌ است‌. هرچند بربرهابه‌ اسلام‌ گرویده‌اند و به‌ جامعة‌ اسلامی‌ تعلّق‌ خاطر عمیقی‌احساس‌ می‌کنند، هنوز مجموعه‌ای‌ از مراسم‌ آیین‌ پیشین‌ خود را حفظ‌ کرده‌اندکه‌ برخی‌ از آنها کمابیش‌ با اسلام‌ سازگار شده‌ و برخی‌ دیگر در تضاد مستقیم‌ با احکام‌ اسلامی‌ است‌. چنین‌ مراسمی‌ بویژه‌ در آداب‌ و جشنهای‌ کشاورزی‌ (مانند مراسم‌ دعای‌ باران‌ و آداب‌ خرمن‌ کردن‌ و افروختن‌ آتشهای‌ بزرگ‌، عَنْصْره‌ * ) و در مفهوم‌ بَرَکت‌ * و آیین‌ پرستش‌ اولیا و غیره‌ آشکار است‌.منکر نمی‌توان‌ شد که‌ از دوران‌ کارتاژ، بربرها تعدادی‌ ایزد بیگانه‌ را اقتباس‌، و در واقع‌ با ایزدان‌ قومی‌ تلفیق‌ کرده‌اند (رجوع کنید به باسه‌ ، 1921). عده‌ای‌ از بربرها نیز به‌ دین‌ یهود درآمده‌اند. اگر دین‌ یهود ] درمیان‌ آنان‌ [ حتی‌ اهمیتی‌ را که‌ برخی‌ بدان‌ نسبت‌ می‌دهند پیدا نکرد، این‌ اندازه‌ مسلّم‌ است‌ که‌ در سراسر افریقای‌ شمالی‌ رواج‌ یافت‌. در واقع‌، به‌ استثنای‌ فرزندان‌ یهودیانی‌ که‌ در قرن‌ نهم‌/پانزدهم‌ از اسپانیا بیرون‌ رانده‌ شدند، اکثریت‌ یهودیان‌ بومی‌ از نسل‌ کسانی‌ هستند که‌ پیش‌ از ظهور اسلام‌ به‌ دین‌ یهود درآمده‌اند (رجوع کنید به اسلوشتس‌ ، 1909؛ سیمون‌ ، 1946؛ ووآنو ، 1948؛ فلامان‌ ، 1950، ص‌ 363 به‌ بعد؛ همو، 1952؛ همو، 1957).دین‌ یهود راه‌ را برای‌ مسیحیت‌ هموار کرد. دین‌ مسیحی‌، به‌ رغم‌ مبارزة‌ سخت‌ قهری‌ خود با شرک‌پرستی‌ و درگیریهای‌ داخلی‌ که‌ پس‌ از اندک‌ زمانی‌ دچار آن‌ شد، پیشرفت‌ کرد. در این‌ باره‌ کافی‌ است‌ اشاره‌ کنیم‌ که‌ مسیحیت‌ به‌ بربرها فرصت‌ داد تا با یکدیگر برضد فرمانروایی‌ روم‌ متّحد شوند و بدعتهایی‌ (مانند آریانیسم‌ و دوناتیسم‌ و غیره‌) را که‌ مخالف‌ اصول‌ کلیسای‌ روم‌ بود مشتاقانه‌ بپذیرند (رجوع کنید به مناژ ، 1902؛ همو، 1915؛ آلبرتینی‌ ، ص‌ 55 به‌ بعد؛ لکلرک‌ ، 1904؛ مونسو ، 1900ـ1923).همین‌ امر در زمان‌ پیروزی‌ مسلمانان‌ نیز رخ‌ داد؛ فقط‌ نام‌ دشمنان‌ آنها تغییر یافت‌. از جزئیات‌ چگونگی‌ اسلام‌ آوردن‌ بربرها بیخبریم‌، اما بنابر روایات‌ موجود بربرها دوازده‌ بار از اسلام‌ برگشتند و سرانجام‌ اسلام‌ در قرن‌ ششم‌/دوازدهم‌ پیروز شد. در این‌ تاریخ‌، آخرین‌ مسیحیان‌ بومی‌ از میان‌ رفتند، ولی‌ اجتماعات‌ یهودی‌ تا روزگار ما باقی‌ مانده‌اند. در آغاز پیروزی‌ اسلام‌، بربرهای‌ نومسلمان‌ به‌ مذهب‌ اهل‌ سنّت‌، یگانه‌ مذهبی‌ که‌ می‌شناختند، گرویدند، اما چندی‌ نگذشت‌ که‌ روحیة‌ استقلال طلب‌ خود را با پیوستن‌ به‌ خوارج‌، که‌ تساوی‌ خواهانه‌ترین‌ عقاید را ارائه‌ می‌کردند، نشان‌ دادند (رجوع کنید به اباضیّه‌ * ، خوارج‌ * ، و آثار لویکی‌ ؛ نیز رجوع کنید به شیخ‌ بکری‌، ص‌ 55 ـ 108). از این‌ حیث‌ حمایت‌ دسته‌ای‌ از ایشان‌ از شیعیان‌ نیز نشانه‌ روشنی‌ است‌. این‌ حمایت‌، از ادریسیهای‌ فاس‌ بود و حتی‌ از شیعیانی‌ بود که‌ نگرش‌ ایرانی‌ در آنان‌ نفوذ یافته‌ بود. بدین‌سان‌ فاطمیان‌ به‌ موازات‌ خوارج‌ (مانند صُفریه‌ و اباضیه‌) پدیدار گشتند و قبیلة‌ کُتامَه‌ حامیان‌ عمدة‌ مَهدی‌ عبیدالله‌ شدند. این‌ تمایل‌ به‌ مواضع‌ افراطی‌، باردیگر با پیروزی‌ مذهب‌ اهل‌ سنّت‌ به‌ وسیلة‌ قبیلة‌ لَمتونه‌ (مرابطون‌) صحرا، که‌ در قرن‌ پنجم‌ به‌ دین‌ اسلام‌ درآمده‌ بودند، بروز کرد و در زمانی‌ که‌ قبیلة‌ مصمودَة‌ * جبال‌ اطلس‌ حکومت‌ موحدون‌ را بنیاد نهاد، استحکام‌ بیشتری‌ یافت‌. مصموده‌ مخالفان‌ بازماندة‌ مسیحی‌ یا شیعه‌ را، به‌ استثنای‌ چند گروه‌ از خوارج‌ که‌ در پناه‌ کوهستان‌ و بیابان‌ یا دریا بودند، از میان‌ بردند. این‌ گرایش‌ بار دیگر با تشکیل‌ دولتهای‌ کوچک‌ مرابطی‌، که‌ از قرن‌ پنجم‌ به‌ این‌ سو در مراکش‌ پدید آمد، ظاهر شد (رجوع کنید به مونتانی‌ ، ص‌ 22 به‌ بعد).در میان‌ واکنشهایی‌ که‌ برضد اسلام‌ رسمی‌ پدید آمد باید از دو جنبش‌ دیگر در جهت‌ ایجاد دینی‌ تازه‌ در مراکش‌ یاد کرد: در ریف‌، جنبش‌ حامیم‌ * مُفْتَری‌ در قرن‌ چهارم‌، و جنبش‌ صالح‌ * بن‌ طَریف‌ در ساحل‌ اقیانوس‌ اطلس‌.در دورة‌ اسلامی‌، بربرها ـ که‌ یکی‌ از آبای‌ کلیسا، قدیس‌ آوگوستینوس‌ (متولد در سوق‌ احرس‌ )، از میانشان‌ برخاسته‌ است‌ ـ فقط‌ حکیمانی‌ پروردند که‌ در بحث‌ و جدل‌ مهارت‌ داشتند، ولی‌ متفکران‌ بزرگی‌ نبودند. در ] قلمرو بربرها [ هر جا که‌ اسلامِ اهل‌ سنّت‌ پیروز گشت‌ از فقه‌ مالکی‌ پیروی‌ شد. این‌ مذهب‌ هنوز هم‌ در ممالک‌ بربرنشین‌ غلبه‌ دارد، گو اینکه‌ بعضی‌ از جماعات‌ خوارج‌ (اباضی‌) نیز در جبال‌ نَفوسه‌ و جِربه‌ و تونس‌ جنوبی‌ و مْزاب‌ یافت‌ می‌شود.منابع‌: درباره‌ دین‌ قدیم‌ بربرها و بقاء آن‌، منابع‌ متعددی‌ وجود دارد که‌ مهمترین‌ آنها عبارتند از:E. Albertini, L'Afrique romaine ; H. Basset, Le culte des grottes au Maroc , Algiers 1920; idem, "Influences puniques chez les Berbةres", RAfr ., (1921); R. Basset, Recherches sur la religion des Berbةres , Paris 1910 (extract from the RHR ); A. Bel, "Quelques rites pour la pluie", in x â v e Congrةs Orient ., Algiers 1905; idem, in Mإl. Gaudefroy-Demombynes , Cairo 1935; L. Brunot,"Cultes naturistes ب Sefrou", in Arch. Berb ., 1918/2; E. Destaing, Fءtes et coutumes saisonniةres chez les Ben ¦ â -Snous", RAfr ., (1906); E. Douttإ, En Tribu , Paris 1914; idem, Magie et religion dans l'Afr. du N ., Algiers 1909; P. Flamand, "Les Communautإs israإlites du Sud marocain" thesis, Sorbonne 1957. idem, Un Mellah en pays berbةre: Demnate , Paris 1952; idem, "Population israإlite du Sud marocain", Hesp .,(1950); Dr. Foley, Moeurs et mإdecine des Touareg de l'Ahaggar , Algiers 1930; L. Joleaud, "Gravures rupestres et rites de l'eau", in J. Soc. Africanistes , 1933-1934; E. Laoust, Mots et choses berbةres, Paris 1920; idem, Noms et cإrإmonies des feux de joie, Hesp ., (1921); Dom Leclercq, L'Afrique chrإtienne , Paris 1904; G.Marcy, "grigine et signification des tatouages des tribus berbةres", RHR (1930), P. S. Mesnage, Le christianisme en Afrique , Algiers 1915; idem, ـtude sur l'influence du christianisme sur les Berbةres , Paris 1902; Monceaux, Histoire littإraire de l'Afrique chrإtienne. Paris 1900-1923; Montet, Destaing, Le Culte des saints en Af. du N ., Paris; Mouliإras, Le Maroc inconnu , Paris 1895-1899; F. Nicolas, "Les industries de protection chez les Twareg de l'Azawagh", in Hesp ., 1938; Probst- Biraben, "Les Rites d'obtention de la pluie", J.Soc. Africanistes 1932-1933; Rahmani, Le mois de mai chez les Kabyles , Algiers 1935-1939; idem, Notes eth. , Constantine 1933; J. Servier, "Jeux rituels et rites agraires des Berbةres d'Algإrie", thesis, Sorbonne 1955; M.A. Simon, "Le Judaفsme berbةre dans l'Afrique ancienne", in Rev. Hist. et Philos. Fac. thإol. protestante de Strasbourg , 1946; Slouschz, Hebraeo-Phإniciens et Judإo-Berbةres, Paris 1909; L. Voinot, Pةlerinages judإo-musulmans du Maroc , Paris 1948; E.Westermarck, Ceremonies and beliefs connected with agriculture, Helsingfors 1913; idem, Marriage ceremonies in Morocco , London 1914 (French trans. F. Arin, Paris 1921); idem, "Midsummer customs in Morocco", in Folk-lore , 1905; idem, The Moorish conception of Holiness (Baraka) , Helsingfors 1916; idem Ritual and belief in Morocco, London 1926 (partial trans. R. Godet, Survivances paفennes dans la civilisation mahomإtane, Paris 1935);دربارة‌ دین‌ اسلام‌ در ممالک‌ بربرنشین‌:Chikh Bإkri, "Le Kharijisme berbةre AIEO Alger (1957); A. Bel, La religion musulmane en Berbإrie , â (only published), Paris 1938; G.H. Bousquet, L'Islam maghrإbin , Algiers 1942; H. Douttإ, L'Islam algإrien , Algiers 1900; T. Lewicki, Etudes iba ¦ d ¤ ites nord-africaines, Warsaw 1955; idem, "La rإpartition gإographique des groupements iba ¦ d ¤ ites dans L'Afrique du Nord au moyen ہge", in Rocznik Orientalistyczny , 1957; R. Montagne, La vie sociale et la vie politique des Berbةres , Paris 1931; Ã also J.D. Pearson, Index Islamicus, 1906-1955 , Cambridge 1958, nos. 12517-12840 and 12841-13568, Passim.4) آداب‌ و رسوم‌ و سازمان‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌همة‌ ناظران‌ تحت‌ تأثیر کردار و عادات‌ بربرها قرار گرفته‌اند. این‌ کردار و عادات‌ در بسیاری‌ از زمینه‌ها، بویژه‌ دربارة‌ زنان‌، با منش‌ و عادات‌ اعراب‌ فرق‌ دارد. زنان‌ بربر عموماً از آزادی‌ و احترام‌ بیشتری‌ برخوردارند (مثلاً رجوع کنید به «مجالس‌ عاشقانه‌» در میان‌ (اهل‌) طوارق‌، لوت‌ ، ص‌ 288 به‌بعد؛ دربارة‌ احترام‌ به‌ زنان‌ رجوع کنید به گودری‌ ، 1929؛ گواشُن‌ ، 1927-1931؛ بوسکه‌ ـ لوفور ، 1939؛ دربارة‌ مادر سالاری‌ رجوع کنید به مارسی‌ ، 1941، ص‌ 3-4). با توجه‌ به‌ تنوّع‌ بسیارِ گروههای‌ بربر، چون‌ ارائة‌ خلاصه‌ای‌ از این‌ آداب‌ و رسوم‌ میسّر نیست‌، تنها به‌ تعدادی‌ تک‌ نگاری‌ و آثار مردم‌ نگاری‌ مختص‌ افریقای‌ شمالی‌ اشاره‌ می‌کنیم‌. بربرها (جز بربرهای‌ مزاب‌) اساساً مردمی‌ روستایی‌ و چادرنشین‌ یا ده‌نشین‌اند. چادرنشینان‌ در چادرهایی‌ مختلف‌ زندگی‌ می‌کنند که‌ انواع‌ مختلف آنها بارها وصف‌ شده‌ است‌. مردم‌ یکجانشین‌ در خانه‌ یا حتی‌ در قصبه‌های‌ با عظمتی‌ زندگی‌ می‌کنند که‌ از بعضی‌ لحاظ‌ یادآور سبک‌ قصبه‌های‌ عربستان‌ جنوبی‌ است‌.یکی‌ از خصوصیات‌ ممالک‌ بربرهای‌ مسلمان‌ حفظ‌ قانون‌ عرفی‌ است‌ (رجوع کنید به عادت‌ * ) که‌ هنوز به‌ طور رسمی‌ یا غیر رسمی‌ در دو کشور الجزایر و مراکش‌ مرسوم‌ است‌ (دربارة‌ قانون‌ عرفی‌ در تونس‌ رجوع کنید به بوسکه‌، ص‌ 248ـ249). این‌ رسوم‌ و عادات‌ (عاده‌، عرف‌، ازرف‌ ، اتفاقات‌) عمدتاً غیر مدوّن‌ است‌، ولیکن‌ در سالهای‌ اخیر بعضی‌ قبایل‌ ضرورت‌ ضبط‌ مکتوب‌ برخی‌ از قوانین‌ و فهرستهایی‌ ساده‌ از خلافها را همراه‌ با میزان‌ جرایم‌ مناسب‌ برای‌ هر یک‌ (حبس‌ امری‌ ناشناخته‌ است‌) به‌ زبان‌ عربی‌ و حتی‌ فرانسوی‌، ولی‌ ندرتاً به‌ زبان‌ بربری‌، احساس‌ کرده‌اند. عدالت‌ براساس‌ عرف‌ در امور مدنی‌ و جنایی‌ یا از طریق‌ نوعی‌ حَکَم‌ (به‌ صورت‌ انفرادی‌) یا توسط‌ «جماعة‌» قضایی‌ اجرا می‌شود. این‌ جماعتها یا دادگاهها مخفی‌ و غیر قانونی‌ بوده‌اند (مثلاً در جبال‌ اورِس‌ که‌ تابع‌ قانون‌ فرانسه‌ است‌) یا برعکس‌ شخصیتی‌ قانونی‌ داشته‌اند (مانند دهیر مشهور 26 اردیبهشت‌ 1309/16 مه‌ 1930، به‌ نام‌ «دَهیر ] = ظهیر [ بربری‌» در مراکش‌، که‌ چون‌ متضمن‌ تأسیس‌ دادگاههای‌ عرفی‌ بود به‌ اعتراضات‌ بیشمار انجامید). نیازی‌ به‌ گفتن‌ نیست‌ که‌ قانون‌ عرف‌ در همه‌ جا یکسان‌ نیست‌ و از گروهی‌ به‌ گروه‌ دیگر تفاوت‌ فاحش‌ دارد. این‌ قانون‌ که‌ در سنتهای‌ عامه‌ ریشه‌ دارد و به‌ صورت‌ شفاهی‌ انتقال‌ یافته‌ دستخوش‌ تغییراتی‌ شده‌ است‌ (رجوع کنید به هاکون‌ ـ کمپردون‌ ، 1921).سازمان‌ اجتماعی‌ بربرها نیز در بسیاری‌ از زمینه‌ها با سازمان‌ اجتماعی‌ عربها فرق‌ دارد. بنیاد این‌ سازمان‌ بر پیوندهای‌ خونی‌ واقعی‌ یا ساختگی‌ نهاده‌ شده‌ است‌. کوچکترین‌ واحد اجتماعی‌ «اجاق‌» است‌. تعدادی‌ اجاق‌ در میان‌ مردم‌ یکجانشین‌ دهکده‌ و در میان‌ چادرنشینان‌، «دُوَر» (اَسُن‌، تیگمِّه‌ و غیره‌) را تشکیل‌ می‌دهد. چند دهکده‌ یا دُوَر گروهی‌ پدید می‌آورد که‌ حکومتی‌ در مقیاس‌ کوچک‌ است‌. قبیله‌ متشکل‌ از چند گروه‌ است‌ ولی‌ هویت‌ سیاسی‌ ضعیفتری‌ دارد. اتحادیة‌ قبایل‌، اتحادّی‌ موقّت‌ و تشکیل‌ آن‌ مستلزم‌ اوضاعی‌ خاص‌ و مهم‌ است‌ که‌ غالباً در جنگها پیش‌ می‌آید.مفهوم‌ مناسبات‌ میان‌ اعضای‌ گروه‌، با احترام‌ نهادن‌ به‌ نوعی‌ اخلاق‌ جمعی‌ و انسجام‌ پایدار میان‌ اعضا ملازمت‌ دارد. اعضای‌ گروه‌ خصوصاً بیگاری‌ جمعی‌ (یعنی‌ تِویزی‌) انجام‌ می‌دهند، امنیت‌ بیگانگانی‌ را که‌ زیر حمایت‌ یکی‌ از اعضای‌ گروه‌ قرار گرفته‌اند تضمین‌ می‌کنند، انبارهای‌ غلّة‌ جمعی‌ (رجوع کنید به آغادیر) دارند، و جز آنها.سازمان‌ سیاسی‌ بربرها دارای‌ دو نظام‌ سخت‌ متضاد است‌ که‌ در عین‌حال‌ ناسازگار نیستند؛ این‌ دو نظام‌ ظاهراً گواهی‌ دیگر بر تنوع‌ عناصر قومی‌ است‌ که‌ زیر نام‌ بربر فراهم‌ آمده‌اند: از سویی‌، نوعی‌ اشرافیتِ مشتمل‌ برطبقه‌ای‌ از اشراف‌ سلحشور، یک‌ کاسْت‌ دینی‌، یک‌ طبقة‌ خراجگزار و بالاخره‌ رعایا. این‌ نظام‌ رایج‌ در میان‌ مردم‌ طُوارِق‌ است‌ که‌ یک‌ اَمِنُکَل‌ * ] = گروه‌ امرا [ بر آنها حکومت‌ می‌کند و هر قبیله‌ تحت‌ نظر یک‌ اَمْغَر * قرار دارد. از سوی‌ دیگر در بقیة‌ ممالک‌ بربر نوعی‌ مردم‌ سالاری‌ می‌یابیم‌. این‌ سنخ‌ مردم‌ مجلسی‌ منتخب‌ (جماعَه‌، اِنْفلَس‌، اَیْت‌ اَربَعین‌) دارند که‌ تمام‌ قدرت‌ (قانونگذاری‌ و قضایی‌ و اجرایی‌) را به‌ دست‌ دارد. مجالس‌ گروههای‌ کوچکتر، اعضایی‌ را به‌ نمایندگی‌ خود به‌ مجالس‌ بالاتر می‌فرستند؛ ولی‌ به‌ طور کلی‌، جماعه‌ در شعبة‌ قبیله‌ از بیشترین‌ اهمیت‌ سیاسی‌ برخوردار است‌. این‌ نظام‌ مردم‌ سالاری‌ ـ لااقل‌ در مناطقی‌ که‌ شعبه‌های‌ مستقل‌ قبیله‌ در انجمنهای‌ داخلی‌ (لِفّ) متحد می‌شوند ـ معمولاً در عمل‌ به‌ حکومت‌ گروهی‌ قلیل‌ می‌انجامد و مانع‌ پیشرفت‌ قدرت‌ شخصی‌ نیز نمی‌شود (در این‌ انجمنها نه‌ تنها دهکده‌ها یا بخشهایی‌ از دهکده‌ها، بلکه‌ صُفّها * ، آنچنانکه‌ در بلاد قبایل‌ دیده‌ می‌شود، متحد می‌شوند). مونتانی‌ (ص‌ 91 به‌ بعد) مراحل‌ رشد این‌ قدرت‌ رهبران‌ غیردینی‌ را که‌ «ارباب‌ جبال‌ اطلس‌» نامیده‌می‌شوند، تحلیل‌ کرده‌ است‌.منابع‌:Abes, "Les Ait Ndhir, Arch. Berb., 11/2 (1917); idem, Les Izayan d'Oulmes, Arch. Berb., ¼ (1916); A. Adam La maison et le village dans quelques tribus de l'anti-atlas, Hesp., (1950) R. Basset, Nedromah et les Traras , Paris 1901; Benhazera, Six mois chez les Touaregs du Ahaggar , Algiers 1908; J. Berque, Les Seksawa, recherches sur les structures sociales du haut atlas occidental , Paris 1954; S. Biarnay, Notes d'ethn. et de ling. nord-africaines, Paris 1924; Comm. Bissuel, Les Touareg de l'Ouest , Algiers 1888; J. Bourrilly, Elments d'ethnographie marocaine , Paris 1932; G.H. Bousquet, "Le Droit coutumier des Ait Haddidou...", AIEO Alger (1956), 113-230; idem, "Notesur la survivance du droit coutumier berbere en Tunisie", Hesp ., 1-2 (1952), 508 ff. (critical bibliography); L.Bousquet-Lefevre, La femme kabyle , Paris 1939; H. Bruno, in Rev. Algإienne , 1920, I, 94 ff. (a bibliography); K.A.C. Creswell, "A Bibliog. of Muslim arch". in North Africa , Paris 1954; C. Devaux, Les Keba i « les du Djerdjera , Marseilles-Paris 1859; Duveyrier, Les Touaregs du Nord , Paris 1864; M.Gaudry, La femme chaouia de l'Aurةs , Paris 1929; A. M. Goichon, La vie fإminine au Mzab , Paris 1927-1931; Hacoun-Campredon, Etude sur l'إvolution des coutumes kabyles , Algiers 1921; Hanoteau, Letourneux, La Kabylie et les coutumes kabyles 2 , Paris 1893; E. Laoust, "L'habitation chez les transhumants du Maroc central", Hesp ., (1930 ff.): H. Lhote, Les Touaregs du Hoggar , Paris 1944 (with a very copious bibl.); Ph. Marµais, in Mإmorial A. Basset , 69-82; G. Marcy, "Les Ait Warain", Hesp .,(1929); idem, Le droit coutumier Zemmoأr , Algiers- Paris 1949; idem, "Les vestiges de la parentإ maternelle en droit coutumier berbةre", RAfr ., 3-4 (1941): Masqueray, De aurasio monte , Paris 1886; idem, Formation des citإs... , Paris 1886; R. Maunier, Mإlanges de sociol. nord-africaine , Paris 1930; M. Mercier, La civilisation urbaine au Mzab , Algiers 1923; R. Montagne, Les Berbةres et le makhzen dans le sud du Maroc , Paris 1930; idem, La vie sociale et la vie politique des Berbةres , Paris 1931; idem, Villages et kasbas berbةres , Paris 1930; V. Monteil, Note sur Ifni et les Ait Ba- ـ amra ¦ n , Paris 1948; idem, Note sur les Tekna , Paris 1948; F. Nicolas, "Notes sur la sociإtإ et l'إtat des Touareg du Dinnik", Bull. IFAN (1939), 579 ff.; A. Paris, Documents d'architecture berbةre , Paris 1925; A. Richer, Les Touareg du Niger , Paris 1924; H. Terrasse, Kasbas berbةres de l'Atlas et des oasis. Les grandes architectures du sud marocain , Paris 1938; L. Voinot, Le Tidikelt , Oran 1909.5) زبان‌پنجاه‌ سال‌ پیش‌، رنه‌ باسه‌ با اطمینان‌ از زبان‌ بربری‌ (در د.اسلام‌ ، چاپ‌ اول‌، ذیل‌ «بربرها: زبان‌ و ادبیات‌») تصویری‌ ترسیم‌ کرد. پژوهش‌ در زبان‌ بربرها، در عین‌ حال‌ که‌ پاره‌ای‌ توهمات‌ را از میان‌ برده‌، پرسشهای‌ زیادی‌ نیز مطرح‌ کرده‌ که‌ به‌ همة‌ آنها پاسخ‌ داده‌ نشده‌، ولی‌ در مجموع‌، حاصل‌ تحقیقات‌ مثبت‌ بوده‌ است‌: انبوهی‌ از مواد جمع‌آوری‌، طبقه‌بندی‌ و تحلیل‌ آنها آغاز شده‌ و در مواردی‌ نیز پیشرفتهای‌ مهمی‌ حاصل‌ آمده‌ است‌؛ حتی‌ اندره‌ باسه‌، برای‌ فراهم‌ آوردن‌ تصویری‌ جامع‌، کوششهایی‌ کرده‌، ولی‌ چون‌ پژوهنده‌ای‌ محتاط‌ است‌، نتوانسته‌ است‌ که‌ فرضیه‌ را به‌ جای‌ امری‌ محقّق‌ بپذیرد.الف‌) مسئلة‌ تاریخی‌1. تاریخ‌ زبان‌. بربری‌ زبانی‌ تقریباً فاقد کتابت‌ است‌ و تاریخ‌ آن‌ حتی‌ در دورة‌ اخیر به‌ سبب‌ فقدان‌ اسناد کتبی‌ تا حدی‌ ناشناخته‌ مانده‌ است‌؛ تنها در قرن‌ سیزدهم‌/نوزدهم‌ متنهایی‌ که‌ اروپاییان‌ به‌ طور شفاهی‌ از بربرها گرد آوردند، رو به‌ افزایش‌ گذاشت‌. اسناد بومی‌ نیز نادر و محدود است‌. در مراکش‌ جنوبی‌ دستنوشته‌هایی‌ ] بربری‌ [ به‌ خط‌ عربی‌ و دربارة‌ تعالیم‌ دینی‌ پدید آمده‌ (رجوع کنید به بخش‌ 6) که‌ فقط‌ بخشی‌ از آنها را در دست‌ داریم‌ و آنها هم‌ با نسخه‌های‌ اصلی‌ تفاوت‌ بسیار دارند. ضمناً زبان‌ این‌ آثار، به‌ رغم‌ فایدة‌ مسلّمشان‌، تا حدودی‌ ساختگی‌ به‌ نظر می‌آید. نویسندگان‌ عرب‌، کلمات‌ و عباراتی‌ از زبان‌ بربری‌ نقل‌ کرده‌اند که‌ هنوز دقیقاً بررسی‌ نشده‌ است‌. مشهورترین‌ و نیز کهنترین‌ نمونه‌، عباراتی‌ از قرن‌ ششم‌/ دوازدهم‌ است‌ که‌ لِوی‌ ـ پرووانسال‌ (پاریس‌ 1928) منتشر کرده‌ است‌ (رجوع کنید به مارسی‌، 1932، ص‌ 61ـ77). چنین‌ می‌نماید که‌ این‌ عبارات‌ مؤید استحکام‌ نسبی‌ زبان‌ بربری‌اند. تعدادی‌ نامهای‌ قومی‌ و اسامی‌ جغرافیایی‌ به‌ زبان‌ بربری‌ نیز در متون‌ عربی‌ ضبط‌ شده‌ که‌ هنوز بررسی‌ نشده‌ است‌.عموماً بقایای‌ گویش‌ گوانش‌ را که‌ تا قرن‌ یازدهم‌/ هفدهم‌ در جزایر قناری‌ به‌ آن‌ تکلّم‌ می‌شد، زبانی‌ بربری‌ به‌ شمار می‌آورند؛ ولی‌ ولفل‌ ، پس‌ از بررسی‌ بسیار مفصّل‌، فقط‌ بخشی‌ از صورتهای‌ آن‌ را با زبان‌ بربری‌ مربوط‌ می‌داند.از دوران‌ پیش‌ از دورة‌ موحدون‌، اسنادی‌ که‌ بواقع‌ بتوان‌ آنها را بربری‌ نامید یافت‌ نمی‌شود. قرون‌ اولیة‌ پس‌ از پیروزی‌ عرب‌، برای‌ زبانشناس‌ حتی‌ «مبهم‌»تر است‌ تا برای‌ تاریخنویس‌. دوران‌ باستان‌ هم‌ ما را با تعدادی‌ مسائل‌ بسیار مشکل‌ روبرو می‌کند. اسناد و مدارکی‌ هم‌ که‌ به‌ ما رسیده‌ همان‌ اندازه‌ مرموز و پیچیده‌اند که‌ خود گویشهای‌ افریقایی‌.الف‌. بیش‌ از یک‌ هزار کتیبة‌ لیبیایی‌ چاپ‌ شده‌ (رجوع کنید به بخش‌ 6) که‌ الفبای‌ آنها، دست‌ کم‌ در کتیبه‌های‌ دو زبانی‌، کاملاً مشخص‌ است‌، اما تفسیرهای‌ پیشنهادی‌ مبیّن‌ اختلافهایی‌ جدّی‌ است‌، و هیچیک‌ قانع‌کننده‌ نیست‌. به‌ طور کلی‌، هنوز رمز زبان‌ لیبیایی‌ گشوده‌ نشده‌ است‌.ب‌. در شرق‌، بویژه‌ در طرابلس‌ غرب‌، دسته‌ای‌ کتیبه‌ به‌ حروف‌ لاتینی‌ کشف‌ شده‌ است‌ که‌ معنی‌ آنها معلوم‌ نیست‌. یک‌ یا دو کلمه‌ به‌ زبان‌ لاتینی‌ است‌ و کلماتی‌ را هم‌ می‌توان‌ به‌ زبان‌ کارتاژی‌ نسبت‌ داد، اما هویت‌ بقیة‌ کلمات‌ هنوز مشخص‌ نشده‌است‌.ج‌. دسته‌ای‌ از کلمات‌ افریقایی‌، که‌ بیشتر آنها اسامی‌ خاص‌اند، به‌ صورت‌ پراکنده‌ در تمام‌ کتیبه‌های‌ کارتاژی‌ و یونانی‌ و بویژه‌ لاتینی‌ و نیز در نوشته‌های‌ نویسندگان‌ دوران‌ باستان‌ یافت‌ می‌شوند بعضی‌ از این‌ کلمات‌ کارتاژی‌ است‌، اما دربارة‌ بیشتر آنها توضیحاتی‌ مبهم‌ ارائه‌ شده‌ است‌.بدین‌ سان‌، از این‌ مواد کهن‌ کمتر چیزی‌ فهمیده‌ شده‌ است‌؛ زیرا پژوهشگرانی‌ که‌ در این‌ زمینه‌ کار می‌کنند، معدودند، و آن‌ معدود نیز زمینة‌ اصلی‌ تحقیقشان‌ بیشتر در رشته‌های‌ علمی‌ دیگری‌ است‌. ضمناً وحدت‌ این‌ اسناد، که‌ به‌ زمانها و مکانهای‌ متعدد تعلق‌ دارند، خالی‌ از مشکل‌ نیست‌؛ کتیبه‌های‌ طرابلس‌ غرب‌ به‌ یک‌ دورة‌ قدیم‌ متعلق‌اند؛ کتیبه‌های‌ لیبیایی‌ به‌ تونس‌ و الجزایر و مراکش‌، در چند قرن‌ مختلف‌، تعلق‌ دارند؛ تنها یکی‌ از آنها که‌ تاریخ‌ دارد به‌ 139 پیش‌ از میلاد متعلق‌ است‌. بعضی‌ دیگر ظاهراً از عهد فرمانروایی‌ رومیان‌ است‌. اکثریت‌ کتیبه‌ها را نمی‌توان‌ تاریخگذاری‌ کرد. پراکندگی‌ مواد متعلق‌ به‌ اسامی‌ خاص‌ حتی‌ از آنها بیشتر است‌. این‌ مواد که‌ در متونی‌ از دورة‌ هرودوت‌ تا آخرین‌ دورة‌ باستانی‌ آمده‌ به‌ سرزمینهایی‌ مربوط‌ می‌شود که‌ میان‌ مصر و اقیانوس‌ اطلس‌ قرار دارند. شواهدی‌ با این‌ تنوّع‌ مطمئناً چندین‌ مرحله‌ از تحوّل‌ زبانی‌ یا حتی‌ چندین‌ زبان‌ را دربر می‌گیرند. تفسیر و تأویل‌ این‌ متون‌ مستلزم‌ آن‌ است‌ که‌ در فهرست‌ کردن‌ و بررسی‌ انتقادی‌ آنها کارهای‌ مقدماتی‌ صورت‌ پذیرفته‌ باشد، ولی‌ هنوز فهرست‌ راهنمای‌ اسامی‌ عام‌ نیز تهیه‌ نشده‌ است‌. بیشتر اوقات‌ تصور می‌شود که‌ به‌ رغم‌ وفور این‌ مواد کهن‌، گویشهای‌ بربری‌ جدید بتوانند برای‌ گشودن‌ همة‌ درهای‌ بسته‌ کلیدی‌ معجزه‌گر باشند. از واژه‌نامه‌ها نیز استفادة‌ وسیعی‌ می‌شود؛ اما استفاده‌ از آنها فقط‌ برای‌ این‌ است‌ که‌ به‌ قیاسهای‌ موضعی‌ استشهاد شود یا روساختی‌ از حدسیات‌ بنا گردد، در صورتی‌ که‌ تنها، واژه‌نامة‌ مدون‌ بسامدی‌ و تطبیقی‌ می‌تواند در این‌ مورد حجّت‌ باشد. میان‌ زبان‌ لیبیایی‌ و بربری‌ نیز رابطه‌ای‌ مستقیم‌ فرض‌ شده‌ است‌ و آنها را همچون‌ دو مرحله‌ از یک‌ زبان‌ به‌ شمار می‌آورند. این‌ فرض‌ مبتنی‌ بر تاریخ‌ است‌ که‌ وجود جماعات‌ بربر را در افریقا از روزگاران‌ قدیم‌ کشف‌ می‌کند و نتیجه‌ می‌گیرد که‌ همزمان‌ به‌ زبان‌ بربری‌ نیز در افریقا تکلم‌ می‌کرده‌اند. ولیکن‌ آیا بربری‌ یگانه‌ زبان‌ بوده‌ است‌؟ آیا زبان‌ کتیبه‌های‌ لیبیایی‌ واقعاً بربری‌ است‌؟ نتیجه‌گیریهای‌ مبتنی‌ بر همزمانی‌ بندرت‌ مطمئن‌اند. شباهت‌ میان‌ دستخطهای‌ لیبیایی‌ و طوارقی‌ (رجوع کنید به بخش‌ 6) نشان‌ نمی‌دهد که‌ این‌ زبانها به‌ یکدیگر مربوط‌ باشند. این‌ اشکالات‌ مقتضی‌ بحث‌ و انتقاد است‌. باسه‌ توجه‌ ما را به‌ این‌ واقعیت‌ جلب‌ کرده‌ است‌ که‌ دلیل‌ مأخوذ از تاریخ‌ منفی‌ است‌. پیکارد در این‌ باره‌ شک‌ بیشتری‌ دارد. این‌ نمونة‌ کم‌نظیر احتیاط‌ و هوشیاری‌ محصول‌ متخصصان‌ بربرشناس‌ است‌. ولفل‌، متخصص‌زبانشناسی‌ تطبیقی‌ و مردم‌نگار، زبانهای‌ لیبیایی‌ و بربری‌ را با یکدیگر گروه‌بندی‌ می‌کند، اما در ملحوظ‌ داشتن‌ این‌ زبانها به‌ عنوان‌ یک‌ زبان‌ واحد تردید دارد. فوریه‌ می‌پرسد که‌ آیا نمی‌توان‌ زبان‌ لیبیایی‌ را «نوعی‌ زبان‌ ما قبل‌ بربری‌» به‌ شمار آورد؟ اما او به‌ خود اجازة‌ پاسخ‌ دادن‌ به‌ این‌ پرسش‌ را نمی‌دهد. چنین‌ شک‌ معقولی‌که‌ نه‌ متضمن‌ چشم‌پوشی‌ از پژوهش‌ است‌ و نه‌ هرگونه‌ پیوند میان‌ زبان‌ لیبیایی‌ و بربری‌ را رد می‌کند، بر شناخت‌ توهمی‌ ترجیح‌ دارد. این‌ شک‌ صرفاً از ما می‌خواهد تا فراموش‌ نکنیم‌ که‌ آنچه‌ برای‌ تاریخنویس‌ یقین‌آور است‌ برای‌ زبانشناس‌ فقط‌ فرضیه‌ای‌ برای‌ ادامة‌ تحقیق‌ است‌.2. زبانهای‌ همریشه‌ یا همسایه‌. مقایسة‌ زبان‌ بربری‌ با زبانهای‌ دیگر تاکنون‌ فقط‌ نتایجی‌ نسبتاً محدود داشته‌ است‌. بعضی‌ رسالاتِ بیش‌ از حد تفننی‌ نیز ارزش‌ یادکردن‌ ندارد. نظریة‌ پیوند میان‌ زبان‌ بربری‌ و زبانهای‌ باسکی‌ و هائوسایی‌ نیز همچنان‌ ناقص‌ است‌. نظر روسلر که‌ زبان‌ بربر را زبانی‌ سامی‌ و نزدیک‌ به‌ اکدی‌ دانسته‌ است‌ باید با احتیاط‌ تلقی‌ شود. ظاهراً نظریة‌ حامی‌ ـ سامی‌ بودن‌ بربری‌، که‌ این‌ زبان‌ را در گروهی‌ شامل‌ زبان‌ مصری‌ باستان‌ و زبانهای‌ کوشیتی‌ حبشه‌ و زبانهای‌ سامی‌ قرار می‌دهد، ثمربخشترین‌ نظریه‌ است‌. به‌ نظر مارسل‌ کوهن‌، نام‌ حامی‌ ـ سامی‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ نشانة‌ وجود یک‌ شاخه‌ زبان‌ حامی‌ در مقابل‌ سامی‌ نیست‌. وضعی‌ که‌ هر یک‌ از اعضا در خانوادة‌ زبان‌ حامی‌ ـ سامی‌ دارند هنوز درست‌ مشخص‌ نیست‌. حتی‌ در 1260/ 1844 نیومن‌ بربری‌ را زبانی‌ «عبری‌ ـ افریقایی‌» می‌پنداشت‌. بعضی‌ مشابهتها در نقشهایی‌ که‌ صامتها و مصوّتها، هر یک‌ به‌ نوبة‌ خود، در این‌ زبانها ایفا می‌کنند، همچنین‌ شباهتهایی‌ که‌ در ماهیّت‌ و نقش‌ تکواژی‌ گوناگون‌ این‌ زبانها وجود دارد، لزوم‌ تحقیق‌ مداوم‌ در این‌ موضوع‌ را تأیید می‌کند. وامگیری‌ از زبانهای‌ دیگر و تأثیرات‌ متقابل‌ زبانها نیز باید معلوم‌، شباهتها مشخص‌، و به‌ واژگان‌ بسط‌ داده‌ شود. مارسل‌ کوهن‌ (1947) تأکید می‌کند که‌ حلقه‌های‌ واسط‌ میان‌ زبان‌ بربری‌ و زبانهای‌ مورد نظر،تاحدودی‌ متکلّفانه‌ است‌.علاوه‌ بر کوششهایی‌ که‌ برای‌ تعیین‌ پیوند میان‌ زبانها صورت‌ گرفته‌، باید به‌ زمینة‌ کلی‌ مطالعاتی‌ اشاره‌ کنیم‌ که‌ ممکن‌ است‌ نام‌ مطالعات‌ «مدیترانه‌ای‌» به‌ آن‌ داده‌ شود؛ زیرا این‌ مطالعات‌ دربارة‌ تمدنی‌ است‌ که‌ پیش‌ از ورود مردم‌ هند و اروپایی‌ به‌ سواحل‌ مدیترانه‌ رشد و نما کرده‌ بود. در اینجا واژگان‌ بر تکواژشناسی‌ (سازه‌های‌ صرفی‌) مقدم‌ شمرده‌ می‌شود؛ هدف‌ از این‌ مطالعات‌ بیشتر تعیین‌ یک‌ اجتماع‌ فرهنگی‌ است‌ تا برقراری‌ قرابتی‌ زبانی‌. غالباً به‌ علم‌ اسامی‌ جغرافیایی‌ افریقا و بربر باستانی‌، که‌ از آنها به‌ مثابة‌ شاهدی‌ برای‌ این‌ دورة‌ دیرینه‌ یاد می‌شود، و نیز به‌ زبانهای‌ ایبری‌ و باسکی‌ و جز آن‌ استناد می‌شود. پس‌ به‌ این‌ دلیل‌ است‌ که‌ این‌ زبانها در آثار مختص‌ به‌ «زیر لایة‌ مدیترانه‌ای‌» (باتیستی‌، برتولدی‌ و غیره‌)، و عناصر غیر هند و اروپایی‌ در لاتین‌ (نانچیونی‌)، و زبان‌ ساردنیایی‌ (تراچینی‌، واگنر)، و مناطق‌ کوهستانی‌ الپ‌ و پیرنه‌ (هوبشمید) و به‌ طور عام‌تر تمدن‌ «اروپایی‌ ـ افریقایی‌» (ولفل‌) جای‌ کمابیش‌ مهمی‌ یافته‌اند.به‌ رغم‌ بسیاری‌ از اشتباهات‌ و زیاده‌رویهای‌ اجتناب‌ناپذیر، تحقیق‌ دربارة‌ این‌ موضوعات‌ حساس‌ را نمی‌توان‌ بیش‌ از این‌ به‌ فراموشی‌ سپرد.موضوع‌ ضروریتر برای‌ شناخت‌ گویشهای‌ افریقای‌ شمالی‌، تعیین‌ دقیق‌ زمینه‌های‌ تأثیر زبانهای‌ بربری‌ و عربیِ مغربی‌ بر یکدیگر است‌؛ و این‌، بحثی‌ است‌ بر حسب‌ مورد دربارة‌ زیر لایه‌ یا هملایه‌ . در این‌ زمینه‌ کمبود سند وجود ندارد، اما هنوز از مرحلة‌ توجّه‌ به‌ آشکارترین‌ خصوصیات‌ فراتر نرفته‌ایم‌. لغتنامه‌های‌ بربری‌ صرفاً به‌ بعضی‌ وامگیریها از زبان‌ عربی‌ اشاره‌ می‌کنند. بعضی‌ از متخصصان‌ زبان‌ عربی‌ (مانند برونو، کلین‌، پلا، مارسه‌) هم‌ به‌ موضوعات‌ زبان‌ بربری‌ عنایت‌ کرده‌اند.ما نمی‌دانیم‌ که‌ زبان‌ بربری‌ چه‌ دینی‌ به‌ زبانهای‌ افریقای‌ استوایی‌ دارد؛ و این‌ را شاید بتوان‌ نقیصة‌ بزرگی‌ شمرد.ب‌) گویشها و زبان‌(دربارة‌ توزیع‌ جغرافیایی‌ گویشها رجوع کنید به بخش‌ 2). چیزی‌ که‌ در چند دهة‌ اخیر، و بویژه‌ به‌ اهتمام‌ باسه‌، بیش‌ از همه‌ به‌ نتایج‌ مثبت‌ رسیده‌ مطالعه‌ و بررسی‌ گویشهای‌ کنونی‌ است‌. با این‌ حال‌، در این‌ باره‌ هنوز هم‌ باید از پاره‌ای‌ توهّمات‌ بر حذر بود، زیرا هیچیک‌ از طبقه‌بندیهای‌ پیشنهادی‌ برای‌ گویشها واقعاً رضایتبخش‌ نیست‌. دراین‌ بخش‌بندیها، باز هدف‌ رسیدن‌ به‌ همان‌ تقسیم‌ سنّتی‌ جمعیت‌ به‌ مصموده‌، صنهاجه‌ و زناته‌ بوده‌ است‌ (رجوع کنید به بخش‌ 1) و این‌ خود توسل‌ جستن‌ به‌ تاریخی‌ تاریک‌ و پرابهام‌ است‌. ازینرو بهتر است‌ که‌ بررسی‌ را از داده‌ها و واقعیتهای‌ زبانشناختی‌ آغاز کنیم‌: اما کدامین‌ را معتبر بشماریم‌؟ یکی‌ از راههارا تمایز میان‌ «گویشهای‌ انسدادی‌» و «گویشهای‌ سایشی‌» دانسته‌اند، در صورتی‌ که‌ میان‌ گویشهای‌ شِلّوح‌، که‌ خود گروهی‌ مشخص‌ پدید می‌آورند (رجوع کنید به ادامة‌ مقاله‌)، در نحوة‌ تولید بعضی‌ از واجهااختلافاتی‌ وجود دارد؛دراین‌ صورت‌،آیااین‌ گروهها را نیز بایدبه‌ چندین‌ شاخه‌ تقسیم‌ کرد؟ آواشناسی‌ (بُنواج‌ شناسی‌) همانطور که‌ پیکار نیز یادآوری‌ کرده‌، تنهایکی‌ از نماهای‌ زبان‌ زنده‌ است‌. طبقه‌بندی‌ بر پایة‌ دستگاه‌ واجی‌، احتمالاً جالبتر، ولی‌ به‌ همان‌ اندازه‌ دلبخواهی‌ و بی‌دلیل‌، خواهد بود.جغرافیای‌ زبانی‌ به‌ ما می‌آموزد که‌ هر پدیده‌، حوزه‌ای‌ خاص‌ خود دارد. باسه‌ این‌ معنی‌ را دربارة‌ زبان‌ بربری‌ به‌ کیفیتی‌ قانع‌کننده‌ ثابت‌ کرده‌ ولی‌ از مفهوم‌ گویش‌ در این‌ زمینه‌ چشم‌ پوشیده‌ است‌: به‌ اعتقاد او این‌ زبان‌، بی‌هیچ‌ واسطه‌، به‌ چهار تا پنج‌ هزار گویش‌ محلّی‌ تجزیه‌ می‌شود. با این‌ حال‌، بدشواری‌ می‌توان‌ این‌ نکته‌ را نادیده‌ گرفت‌ که‌ در بعضی‌ از مناطقِ جغرافیایی‌، که‌ پیوند بس‌ نزدیکی‌ با یکدیگر دارند، نظیر سرزمین‌ شلّوح‌، بلادالقبائل‌ و اورس‌ و جز آنها، نوعی‌ هماهنگی‌ زبانی‌ بر تقسیم‌ زبان‌ به‌ گویشهای‌ محلی‌ پراکنده‌ سایه‌ افکنده‌ بی‌آنکه‌ آن‌ را محو سازد؛ در درون‌ هر منطقه‌ تفهیم‌ و تفهم‌ مستقیم‌ و بلاواسطه‌ میان‌ گویندگان‌ صورت‌پذیر است‌ و بربری‌ زبانها خود نیز این‌ پیوستگیهای‌ گروهی‌ را احساس‌ می‌کنند (رجوع کنید به رو، 1954، ص‌ 269). اما حتی‌ در این‌ موارد خاص‌ و برجسته‌ نیز زبان‌ مشترکی‌ وجود ندارد. باید گفت‌ که‌ شعرای‌ دوره‌گرد منطقة‌ اطلس‌ میانة‌ مغربی‌، که‌ رو از آنها یاد کرده‌ است‌ (رجوع کنید به بخش‌ 6)، آثار خود را در نوعی‌ گویش‌ واسط‌ پدید می‌آورند؛ بعلاوه‌، حق‌ این‌ بود که‌ دربارة‌ زبان‌ بربری‌ شهرهای‌ بزرگ‌ نیز، که‌ مهاجران‌ در آنها فراهم‌ می‌آیند، تحقیق‌ می‌شد. اما تاکنون‌ اوضاع‌ سیاسی‌، اقتصادی‌ و فرهنگی‌ دست‌ به‌ دست‌ هم‌ داده‌ مانع‌ ایجاد وحدتی‌ در این‌ زمینه‌ شده‌اند و آنان‌ که‌ نفعشان‌ در این‌ یگانگی‌ بوده‌ است‌ ظاهراً نیازی‌ بدان‌ احساس‌ نمی‌کنند؛ بدین‌ معنی‌ که‌ در مواقع‌ ضروری‌، به‌ یاری‌ زبان‌ دیگری‌ میان‌ خود ارتباط‌ برقرار می‌سازند که‌ آن‌ هم‌ بر حسب‌ تداول‌، زبان‌ عربی‌ است‌. لذا تعریف‌ جامعی‌ از گویشهای‌ بربری‌ همه‌ جا با عوامل‌ محلی‌ برخورد می‌کند که‌ حوزة‌ کاربرد آن‌ را مدام‌ محدودتر می‌سازند. با این‌ حال‌، یگانگی‌ زبان‌، که‌ به‌ رغم‌ گوناگونی‌ آن‌ همچنان‌ بارز است‌، این‌ تعریف‌ را توجیه‌ می‌کند.1) آواشناسی‌ و واج‌شناسی‌. با اینکه‌ آواهای‌ تعدادی‌ از گویشها تاکنون‌ معلوم‌ و محقق‌، و در تک‌نگاریها کمابیش‌ بدرستی‌ تعریف‌ شده‌اند، هنوز جدول‌ کاملی‌ از مناسبات‌ دستگاهی‌ آنها در دست‌ نیست‌. از این‌ گذشته‌، هیچیک‌ از این‌ گویشها به‌ تجزیه‌ و تحلیل‌ واجی‌ در نیامده‌اند. با این‌ حال‌، از راه‌ تطبیق‌، خصوصیات‌ عمدة‌ دستگاهی‌ واجی‌ را، که‌ ظاهراً پایه‌ و اساس‌ دستگاههای‌ واجی‌ گویشهای‌ گوناگون‌ محلی‌ است‌، می‌توان‌ به‌ دست‌ داد. جدول‌ پیشنهادی‌ باسه‌، با مختصر دستکاری‌، چنین‌ است‌:لبی‌ m f bدندانی‌ d t d (ض‌) r l nهمخوانها صفیری‌ s z z (ظ‌)صامتها صفیری‌ کامی‌ s (ش‌) z (ژ)نرمکامی‌ g k (گ‌)ملازی‌ g (غ‌)نیم‌ واکه‌ها y (یا)، w (و)(سایواکها)واکه‌ها u i(مصوّتها)]   [ ـَ ی‌ مسترقه‌a ـَپیش‌ از این‌ یادآور شده‌ایم‌ که‌ در بسیاری‌ از گویشها (ریف‌، اطلس‌ میانة‌ مغربی‌، بلادالقبائل‌ و غیره‌) گرایشی‌ به‌ تبدیل‌ بستواجهای‌ کوتاه‌ به‌ سایواجها دیده‌ می‌شود. این‌ پدیده‌ ممکن‌ است‌ جای‌ جای‌ سبب‌ پیدایش‌ واجهای‌ جدید و دگرگونی‌ دستگاه‌ واجی‌ شود. این‌ دستگاه‌ تقریباً در همه‌ جا، به‌ سبب‌ وامگیریهایی‌ از زبان‌ عربی‌ به‌ مقیاس‌ وسیع‌، دچار پیچیدگی‌ و دگرگونی‌ شده‌ است‌ و احتمالاً حضور واجهای‌ حلقی‌ «ح‌» و «ع‌» و چاکنایی‌ «ه‌» در اغلب‌ گویشها ناشی‌ از همین‌ معنی‌ است‌.این‌ نکته‌ شایان‌ توجه‌ است‌ که‌ زبان‌ بربری‌ دارای‌ همخوانهای‌ مفخّم‌ است‌. علاوه‌ بر d (ض‌) و z (ظ‌)، همخوانهای‌ دیگری‌ مانند ] s [ (ص‌) و ] r [ (ر مفخّم‌) و ] l [ (ل‌ مفخّم‌) و حتی‌ ] s [ (ش‌ مفخّم‌) و ] § z [ (ژ مفخّم‌)، نیز در آن‌ قایل‌ شده‌اند. ولی‌ به‌ صرف‌ این‌ معنی‌، نمی‌توان‌ این‌ آواها (بُنواجها) را واج‌ نامید. تفخیم‌ همواره‌ صرفاً به‌ واجِ مربوط‌ تعلق‌ ندارد (درباره‌ ] t = ط‌ [رجوع کنید به سطور پایین‌).y و w ، به‌ اقتضای‌ موضع‌، گاهی‌ مثل‌ همخوانهای‌ ] y [ ، ] w [ و گاهی‌ مانند واکه‌های‌ ] i [ و ] u [ تلفظ‌ می‌شوند و ماهیّت‌ آنها بر حسب‌ الگوی‌ هجایی‌ فرق‌ می‌کند. صرفنظر از وقوع‌ آوا (بنواج‌) های‌ ] i [ و ] u [ در بافتهای‌ هجایی‌، تکواژشناسی‌ نیز لزوم‌ پذیرش‌ i و u را به‌ عنوان‌ واکه‌های‌ مستقل‌ القا می‌کند که‌ خالی‌ از مشکلات‌ نیست‌. هر یک‌ از واکه‌های‌ سه‌گانه‌، a و i و u ، به‌ مقتضای‌ فراگویی‌ همخوانهای‌ مجاور، شامل‌ سلسله‌ درجاتی‌ هستند که‌ ارزش‌ واجی‌ ندارند، اما واکة‌ ]   [ (ـَـ ی‌ مسترقه‌) اصولاً عنصری‌ صرفاً بنواجی‌ است‌ که‌ وقوع‌ آن‌ تابع‌ قوانینی‌ است‌ حاکم‌ بر هجابندی‌ و ساختار کلمات‌، ولی‌ این‌ قوانین‌ هنوز درست‌ شناخته‌ نشده‌اند. این‌ واکه‌، که‌ در گویش‌ مراکش‌ مرکزی‌ و جنوبی‌ بسیار ناپایا و بی‌ثبات‌ است‌، احتمالاً در گویش‌ بلادالقبائل‌ قوام‌ بیشتری‌ دارد؛ به‌ رغم‌ برخی‌ از اشارات‌ فوکو، که‌ باید بررسی‌ و بخصوص‌ تفسیر شود، مسلم‌ نیست‌ که‌ ]   [ در گویش‌ طوارق‌ منزلت‌ واجی‌ داشته‌ باشد.ارزش‌ کمّی‌ همخوانها نیز مهم‌است‌. هر همخوان‌ یا نیم‌ واکه‌ ممکن‌ است‌ «کوتاه‌» یا «بلند» باشد که‌ خود، ایجاد نوعی‌ تقابل‌ می‌کند و از آن‌ در واژگان‌ زبان‌، و به‌ مقیاس‌ وسیعتری‌ در ساخت‌ واژه‌، بهره‌برداری‌ می‌شود.2) صیغه‌ها و نقشهای‌ آنها.الف‌) واژة‌ بربری‌. واژه‌ها از یک‌ ماده‌ در صور تصریفی‌ گوناگون‌ ساخته‌ می‌شوند. ماده‌ از ترکیب‌ ریشه‌ و «صیغه‌» پدید آمده‌ است‌. ریشه‌ مفهومی‌ هرچه‌ محدودتر، صرفنظر از مقولات‌ دستوری‌، دارد و همواره‌ همخوانی‌ (بدون‌ مصوّت‌) و متشکّل‌ از یک‌ تا چهار همخوان‌ و بیشتر دو یا سه‌ همخوان‌ است‌ و با تعداد همخوانها و ترتیب‌ آنها مشخص‌ می‌شود. اصطلاح‌ «صیغه‌» که‌ از عربی‌دانها (کانتینو ) به‌ عاریت‌ گرفته‌ شده‌ بر ساخت‌ ماده‌ دلالت‌ دارد و نشان‌ دهندة‌ جزئی‌ از هویّت‌ دستوری‌ کلمه‌ است‌؛ مثلاً تا به‌ درجه‌ای‌ که‌ در حالات‌ مختلف‌ فرق‌ می‌کند، اسم‌ یا فعل‌ بودن‌، شمار اسم‌، صیغة‌ فعل‌ و جز آن‌ را نشان‌ می‌دهد. صیغه‌ با بودن‌ یا نبودن‌ همخوانهای‌ ریشه‌، تعداد این‌ همخوانها، بودن‌ یا نبودن‌ و محل‌ و نوع‌ واکه‌ها تعریف‌ می‌شود. تصریفها مکمل‌ توصیف‌ دستوری‌ کلمه‌اند و ظاهراً چه‌ پیشوندی‌ باشند چه‌ پسوندی‌ یا پیشوندی‌ و پسوندی‌، اساساً از همخوانها تشکیل‌ شده‌اند. در بعضی‌ موارد شناسه‌ ندارند.بربری‌ دارای‌ جنس‌ مذکر و مؤنث‌ و شمار مفرد و جمع‌ است‌.ب‌) فعل‌. یا جامد (بسیط‌) است‌ یا مشتق‌. فعل‌ بسیط‌ اصولاً با مفعول‌ یا بدون‌ آن‌ ساخته‌ می‌شود و در ترجمه‌ گاهی‌ به‌ وجه‌ معلوم‌ و گاهی‌ به‌ وجه‌ مجهول‌ در می‌آید. اشتقاق‌ در افعال‌ بیشتر با پیشوند صورت‌ می‌گیرد. فعل‌ مشتق‌ سه‌ صیغة‌ اصلی‌ دارد که‌ گاهی‌ با هم‌ ترکیب‌ می‌شوند و اغلب‌ بر حسب‌ ظاهرترین‌ معنایی‌ که‌ از آنها بر می‌آید، سببی‌، مجهول‌ و متقابل‌ خوانده‌ می‌شوند. این‌ عناوین‌ خیلی‌ با واقعیّات‌ مطابقت‌ ندارند وامروزه‌ به‌ جای‌ آنها، بر حسب‌ نحوة‌ تلفظ‌ پیشوند، اصطلاحات‌ صیغة‌ صفیری‌، صیغة‌ دندانی‌ و صیغة‌ خیشومی‌ را به‌ کار می‌برند؛ مثال‌: واژة‌ طوارقی‌ ber g e «باپازدن‌»؛ ber g se «به‌ زدن‌ واداشتن‌»؛ ber g te «زده‌ شدن‌»؛ ber g ne «یکدیگر را زدن‌». در واقع‌ تمام‌ افعال‌ صیغه‌های‌ ساده‌ و مشتق‌ ندارند. در طوارقی‌ وجود نوعی‌ اشتقاق‌ به‌ کمک‌ پسوند t ـ مسلّم‌ شده‌ و در گویشهای‌ دیگر نیز از خود آثاری‌ به‌ جا نهاده‌ است‌.ماده‌ها. هر یک‌ از صیغه‌های‌ جامد و مشتق‌ فعل‌، دارای‌ سه‌ ماده‌ یا گروههایی‌ از موادند: 1. مادة‌ مضارع‌ (نامعین‌)؛ 2. مادة‌ مضارع‌ مؤکد؛ 3. مادة‌ ماضی‌ مطلق‌. این‌ ماده‌ها ممکن‌ است‌ با نوع‌ واکه‌ها، یا کمیّت‌ و کشش‌ همخوانها یا افزوده‌ شدن‌ پیشاوند tt ـ (تنها در صیغة‌ مضارع‌ مؤکد) یا با ترکیب‌ دو یا بندرت‌ هر سه‌ شیوه‌ای‌ که‌ بر شمردیم‌ در تباین‌ با یکدیگر قرار گیرند.از بررسی‌ دقیق‌ همة‌ ماده‌های‌ فعلی‌، ناگزیر به‌ این‌ نتیجه‌ می‌رسیم‌ که‌ فعل‌ انواع‌ بسیار دارد.شناسه‌های‌ فعل‌. نخستین‌ گروهِ هر چند ناقصِ شناسه‌های‌ شخصی‌ پیشوندی‌، برای‌ ساختن‌ صیغه‌های‌ امر و امر مؤکد، به‌ ماده‌های‌ مضارع‌ و مضارع‌ مؤکد می‌پیوندند. این‌ شناسه‌ در صیغة‌ دوم‌ شخص‌ مفرد صفر است‌ و دستوریان‌ این‌ صیغه‌ را در امر غیرمؤکد به‌ کار می‌برند تا فعل‌ بودن‌ آن‌ را نشان‌ دهند.شناسه‌های‌ غیرشخصی‌ y- -n ( در جمع‌ گاهی‌ به‌ صورت‌ صفر nin- - ) در شرایط‌ نحوی‌ کاملاً مشخص‌ (رجوع کنید به سطور پایین‌) به‌ هر یک‌ از ماده‌های‌ فعل‌ که‌ باشد افزوده‌ می‌شوند تاصیغه‌ای‌ بسازند که‌ به‌ آن‌ «وجه‌ وصفی‌» گفته‌ می‌شود.علاوه‌ بر این‌ موارد، دستة‌ سومی‌ از شناسه‌ها هستند که‌ با پیشوند یا پسوند یا هر دو، همراه‌ همة‌ ماده‌های‌ فعلی‌ دیده‌ می‌شوند که‌ شخص‌ و شمار فعل‌ و در صیغه‌های‌ سوم‌ شخص‌ مفرد و دوم‌ شخص‌ و سوم‌ شخص‌ جمع‌، جنس‌ (مؤنث‌ و مذکر بودن‌) فاعل‌ را می‌رسانند. با این‌حال‌، وجود نوعی‌ صرف‌ فعل‌ بدون‌ پیشوند، هم‌ در لهجة‌ قبائلی‌ (با شناسه‌هایی‌ که‌ در سه‌ شخص‌ جمع‌ یکسان‌ است‌) و هم‌ در طوارقی‌ (برای‌ ماضی‌ افعالی‌ که‌ به‌ آنها «کیفی‌» گفته‌ می‌شود یعنی‌ بیشتر افعال‌ دال‌ بر صیرورت‌ نه‌ دال‌ بر وضع‌ و حالت‌)، محقق‌ شده‌ و از بقایای‌ تقابل‌ قدیمی‌ میان‌ شناسه‌های‌ مضارع‌ و شناسه‌های‌ ماضی‌ است‌.کارکرد دستگاه‌ فعل‌. تعیین‌ معنای‌ صیغه‌ها و ماده‌های‌ فعل‌ از طبقه‌بندی‌ صوری‌ آنها دشوارتر است‌. دربارة‌ صیغه‌های‌ جامد و مشتق‌ اطلاعات‌ مختصری‌ داده‌ شد؛ می‌ماند توصیف‌ مختصر اینکه‌ صیغة‌ مورد نظر از میان‌ ماده‌های‌ گوناگون‌ فعل‌ چگونه‌ انتخاب‌ می‌شود. یک‌ نکته‌ مسلم‌ است‌ و آن‌ اینکه‌ مفهوم‌ زمان‌ در دستگاه‌ فعلی‌ دخالتی‌ ندارد و زبان‌ بربری‌ مانند زبانهای‌ سامی‌ اولویت‌ را به‌ وجه‌ فعل‌ می‌دهد، ولی‌ زمان‌ مکانیسمهای‌ خاص‌ خود را دارد. در اینجا نباید فریب‌ اصطلاحاتی‌ را خورد که‌ از حوزه‌های‌ دیگر زبان‌ شناختی‌ به‌ عاریت‌ گرفته‌ شده‌اند. همانگونه‌ که‌ پیش‌ از این‌ دربارة‌ صرف‌ اشاره‌ کرده‌ایم‌، میان‌ نقشهای‌ صیغه‌های‌ مضارع‌ و صیغه‌های‌ ماضی‌ تضاد اساسی‌ وجود دارد.فعل‌ هر گاه‌ در جملة‌ صله‌ واقع‌ شود که‌ نهاد و مرجع‌ ضمیر در آن‌ یکی‌ باشد (جملة‌ صله‌ وصف‌ نهاد باشد)، هر چه‌ باشد، صورت‌ «وجه‌ وصفی‌» به‌ خود می‌گیرد.اقمار فعل‌. ازادات‌ مضارع‌ در بالا یاد کردیم‌. ادات‌ دیگری‌ ( ar ، da ، lla و جز آن‌) نیز ممکن‌ است‌ همراه‌ مضارع‌ مؤکد یا ماضی‌ بیایند؛ فهرست‌ آنها و شرایط‌ کاربردشان‌ بر حسب‌ گویشها بس‌ متفاوت‌ است‌ و در بعضی‌ از گویشها اصلاً وجود ندارند. ادات‌ نفی‌ اصلی‌ ur ( ul ، ud ، u ) است‌ که‌ همیشه‌ پیش‌ از صیغة‌ فعل‌ می‌آید. در آخر این‌ صیغة‌ فعل‌ و در گویشهای‌ گوناگون‌ (قبائل‌، اورس‌ و جز آن‌)، ممکن‌ است‌ ادات‌ دیگری‌ ( ara ( a ) § s و جز آن‌) جای‌ گیرد؛ ur با همة‌ ماده‌های‌ فعلی‌ می‌آید، ولی‌ ساختمان‌ صیغه‌های‌ سلبی‌ در همه‌ جا یکسان‌ نیست‌.اغلب‌ اوقات‌ ادات‌ d برای‌ دلالت‌ بر «نزدیکی‌» و گاهی‌ ادات‌ ( n ) n برای‌ دلالت‌ بر «دوری‌» به‌ آخر فعل‌ می‌پیوندند و جهت‌ آن‌ را تعیین‌ می‌کنند. و سرانجام‌ ضمایر شخصی‌ و متممهای‌ فعل‌ (مفعول‌ صریح‌ و مفعول‌ باواسطه‌؛ رجوع کنید به سطور پایین‌) با فعل‌ جوش‌ می‌خورند. ضمایر شخصی‌ و ادات‌ نزدیکی‌ یا دوری‌، اگر با هم‌ به‌ کار روند، به‌ ترتیب‌ از پی‌ هم‌ می‌آیند.ج‌)اسم‌. همة‌ اسمها را نمی‌شود به‌ لحاظ‌ ساخت‌ صرفی‌ از یک‌ نوع‌ دانست‌، بعضی‌ از عربی‌ (یا از زبانهای‌ دیگر) به‌ عاریت‌ گرفته‌ شده‌اند و به‌ الگوی‌ بربری‌ درنیامده‌اند. حرف‌ تعریف‌ عربی‌ را حفظ‌ کرده‌اند.اصولاً بیشتر اسمهای‌ بربری‌ یا بربری‌ شده‌ اگر مذکر باشند با - a ، - i یا- u و اگر مؤنث‌ باشند با - ta ،- ti یا tu آغاز می‌شوند؛ این‌ حروف‌ آغازی‌ را با عناصر اشاره‌ای‌ در ارتباط‌ دانسته‌اند که‌ بعید هم‌ نیست‌. گاه‌ مصوّت‌ این‌ گروه‌، در بعضی‌ الگوها حذف‌ می‌شود. -t به‌ صورت‌ پیشوند نشانة‌ مؤنث‌ است‌؛ بسیاری‌ از نامهادر مفرد مؤنث‌ پسوند -t نیز دارند.گروه‌ سومِ نسبتاً بیقاعده‌ و سماعی‌، گروهی‌ از اسمها هستند که‌ با همخوانی‌ کوتاه‌، غیر از t- (پیشوند تأنیث‌) یا حرف‌ تعریف‌ عربی‌، آغاز می‌شوند. بعضی‌ از این‌ اسمها شاید از لحاظ‌ تاریخی‌ با همان‌ مقولة‌ پیشین‌ یا با قشرهای‌ دیگری‌ از واژگان‌ مربوط‌ باشند. از سلسله‌ «نامهای‌ خویشاوندی‌» دیگری‌ نیز باید یاد کرد که‌ هم‌ از لحاظ‌ شکل‌ و هم‌ از نظر ساختمان‌ در خور توجه‌اند.د)صفت‌. معمولاً همان‌ خصوصیات‌ صرفی‌ اسم‌ را دارد.هـ)ضمیر. در ضمایر شخصی‌، از نظر صورت‌ و کاربرد، چند دسته‌ تشخیص‌ داده‌اند: ضمایر «گسسته‌» که‌ در بافت‌ سخن‌ کمابیش‌ استقلال‌ دارند و حتی‌ می‌توانند پارة‌ کاملی‌ از گفتار باشند. از ضمایر پیوسته‌ به‌ فعل‌، که‌ مفعول‌ صریح‌ یا با واسطة‌ آن‌اند، پیش‌ از این‌ یاد کردیم‌. بیشتر حرفهای‌ اضافه‌ با ضمایر شخصی‌ خاصّی‌ به‌ کار می‌روند که‌ پس‌ از نامهای‌ نسبت‌ و خویشاوندی‌ نیز می‌آیند زبان‌ بربری‌ فاقد صفات‌ و ضمایر ملکی‌ است‌. در هر شخص‌، عناصر صرفی‌ معینی‌ میان‌ چندین‌ گروه‌ ضمیری‌ یا تمام‌ آنها مشترک‌اند.و)ادات‌ اشاره‌. جزء اساسی‌ ادوات‌ اشاره‌، واکه‌های‌ u / a و i است‌ که‌ همچون‌ ضمیر یا مخصّص‌ (صفت‌) عمل‌ می‌کند. این‌ جزء اساسی‌، اگر در نقشِ ضمیر باشد، بویژه‌ دومین‌ عضو آن‌ ساختی‌ است‌ که‌ «تقدیم‌ تأکیدی‌» خوانده‌ می‌شود.ز) جمله‌. زبان‌ بربری‌ همة‌ ویژگیهای‌ زبان‌ محاوره‌ را به‌ اعلا درجه‌ داراست‌، و پیوسته‌ از راه‌ و روشهای‌ بیانی‌ و بخصوص‌ از «تقدیم‌ اجزای‌ جمله‌» کمک‌ می‌گیرد (باسه‌) و هر یک‌ از عناصر جمله‌ را در صورت‌ لزوم‌ جدا می‌سازد و در آغاز جمله‌ قرار می‌دهد و اگر لازم‌ باشد، ضمیر شخصی‌ راجع‌ به‌ آن‌ را نیز تکرار می‌کند. «تقدیم‌ تأکیدی‌» رواج‌ فراوان‌ دارد. جمله‌های‌ پیرو، به‌ نسبت‌، چندان‌ پرورده‌ نشده‌اند و غلبه‌ با حذف‌ حروف‌ ربط‌ (نقش‌ نمای‌ پیرو و پایه‌) است‌ هر چند تعیین‌ دقیق‌ مرز میان‌ این‌ دو نوع‌ ساخت‌ همواره‌ میسر نیست‌.یگانه‌ نشانة‌ صوری‌ فراکردهای‌ پیرو ـ آن‌ هم‌ در صورت‌ لزوم‌ ـ تصریفهای‌ وجه‌ وصفی‌ یا محل‌ اقمار (متممهای‌ ) فعل‌ است‌ (رجوع کنید به بند ب‌). ضمایر ربطی‌ اصلاً وجود ندارد؛ با این‌حال‌، در بسیاری‌ از گویشها گرایشی‌ به‌ تعیین‌ مرجع‌ با ادات‌ اشاره‌ دیده‌ می‌شود و کاربرد آن‌ در چنین‌ حالتهایی‌ کمابیش‌ به‌ صورت‌ قاعدة‌ دستوری‌ در آمده‌ است‌.در زبان‌ بربری‌ هم‌ جملة‌ اسمی‌ وجود دارد و هم‌ جملة‌ فعلی‌. میان‌ دو بخش‌ جملة‌ اسمی‌، غالباً ادات‌ d جای‌ دارد که‌ چه‌ بسا با ادات‌ اشاره‌ به‌ نزدیک‌ بی‌رابطه‌ نباشد.3) واژگان‌. واژگان‌ شاید جنبه‌ای‌ از زبان‌ بربری‌ باشد که‌ بیشترین‌ کنجکاوی‌ را در پژوهشگران‌ برانگیخته‌، اما از دیگر جنبه‌ها کمتر معروض‌ مطالعات‌ دقیق‌ قرار گرفته‌ است‌. از واژگان‌ این‌ زبان‌ برآورد آماری‌ در دست‌ نیست‌. لغتنامة‌ فوکو برای‌ لهجة‌ اهگّر (شاخة‌ اصلی‌ طوارقی‌) و لغتنامة‌ کشیش‌ داله‌ برای‌ گویش‌ قبائلی‌، که‌ هر دو را می‌توان‌ تقریباً مقرون‌ به‌ استقصای‌ تام‌ تلقی‌ کرد، بترتیب‌ حاوی‌ 400 ، 1 و 500 ، 3 ریشة‌ فعل‌اند. واژگان‌ بربری‌ دارای‌ مجموعه‌ای‌ از واژه‌های‌ مشترک‌ میان‌ همة‌ گویشهاست‌، اما همچنانکه‌ باسه‌ تأکید کرده‌ است‌، صورت‌ زندة‌ هر واژه‌ باید جداگانه‌ مطالعه‌ شود. نکتة‌ جالب‌ توجه‌ دیگر اینکه‌ تعداد واژه‌های‌ قرضی‌ و دخیل‌، جز در طوارقی‌، زیاد است‌. پیشتر از این‌ دیدیم‌ که‌ واژه‌های‌ مأخوذ از عربی‌ در واج‌ شناسی‌ و حتی‌ تکواژشناسی‌ این‌ زبان‌ رخنه‌ کرده‌ و شکافی‌ پدید آورده‌ است‌. با این‌حال‌، این‌ زبان‌ توان‌ جذب‌ و همگونسازی‌ فوق‌العاده‌ای‌ داشته‌ است‌. بیشتر واژگان‌ زبان‌ بربری‌، کلمات‌ ذات‌ است‌. هر جا که‌ فعالیت‌ حیاتی‌ (مانند پرورش‌ شتر در میان‌ طوارق‌ و آبیاری‌ در منطقة‌ اطلس‌ کبیر و جز آن‌) وجود داشته‌ باشد، غنای‌ واژگان‌ و دقت‌ و روشنی‌ آنها نظرگیر است‌. زبان‌ حیات‌ معنوی‌ و دینی‌ فقیرتر است‌ و از زبان‌ عربی‌ وام‌ فراوان‌ می‌گیرد. با اینهمه‌، بعضی‌ شواهد از وجود منابعی‌ مکتوب‌ خبر می‌دهند که‌ باید از آنها به‌ بهره‌برداری‌ پرداخت‌.منابع‌:A. Basset, in Initiation a la Tunisie , Paris 1950, 220-226; idem, "Les e ¨ tudes linguistiques berbe res depuis le congrةs de Paris (1948-1954)", in Proceedings of the 23 rd Intern. Cogress of Orientalists , Cambridge 1954, 377-378; idem, "La langue berbe re", in Handbook of African languages , Oxford 1952, 72; idem, La langue berbe re, morphologie, le verbe, e ¨ tude de the mes , Paris 1929, â â â , 268; idem, "Sur la voyelle initiale en berbةre", RAfr ., (1945), 82-88; A. Basset, A. Picard, Ele ¨ ments de grammaire berbe re (Kabylie-Irjen) , Algiers 1948, 328; M. Cohen, Essai comparatif sur le vocabulaire et la phone ¨ tique du chamito-se ¨ mitique , Paris 1947, xi and 248; Comptes rendus du groupe linguistique d'e ¨ tudes chamito-se ¨ mitiques , Paris, from 1931; Father J ¤ -M. Dallet, Le verbe kabyle (Lexique partiel du parler des At-Mangellat) , 1, simple forms (only published), Fort-National 1953, xxv â â â , 491; EI 1 , s. v. "Berbers: language and literature" (by Rene ¨ Basset); J. G. Fe ¨ vrier, "La prononciation punique des noms propres latins en -us et en -ius", JA (1953), 465-471; idem, "Que savons-nous du libyque?", RAfr ., 1956, 263-273; Father de Foucauld, Dictionnaire touareg-fran µ ais ( Dialecte de l'Ahaggar ), Paris 1951-1952, x â â â + 2028; L. Galand, "La phone ¨ tique en dialectologie berbe © re", in Orbis , â â , 1953, 225-236; The Inscriptions of Roman Tripolitania , ed. by J. M. Reynolds and J. B. Ward Perkins, Rome and London 1952, v â â , 286; E. Laoust, in Initiation au Maroc , new ed. Paris 1945, 191-219; E. Le ¨ vi-Proven µ al, Documents inإdits d'histoire almohade , Paris 1928; G.Marcy, "Les phrases berbe res des ، documents ine ¨ dits d'histoire almohade", Hesp. , (1932); The Mإmorial Andrإ Basset (1895-1956) , Paris 1957, 159; T. F. Mitchell, "Long consonants in phonology and phonetics", in Studies in linguistic analysis , Oxford 1957, 182-205; idem, "Particle-noun complexes in a Berber dialect (Zuara)", BSOAS (1953), 375-390; Orbis , 1956, 575-579, on the publications by A. Basset himself, (a bibliography); Ch. Pellat, Textes berbةres dans le parler des A i «t Seghrouchen de la Moulouya , Paris 1955; A. Picard, in Initiation ب l'Algإrie, Paris 1957, 197-214; idem, "Du pre ¨ te ¨ rit intensif en berbe re", Me ¨ morial Andre ¨ Basset (1957); idem, ـtude de linguistique sur le parler berbe re des Irjen (kabyle) , Algiers 1959; idem, Textes berbe res dans le parler des Irjen (Kabylie-Algإrie) , Algiers 1958; O. Ro « ssler, "Der semitische Charakter der libyschen Sprache", ZA , n.s. 16, 121-150; A. Roux, in Hesp ., 1954; idem, La vie berbe © re par les textes , Paris 1955; W. Vycichl, "Der Umlaut im Berberischen des Djebel Nefusa in Tripolitanien", AIUON , n.s.,(1954), 145-152; J.D. Wo « lfel, Eurafrikanische Wortschichten als Kulturschichten , Salamanca 1955, 189 (Acta Salmanticensia) ; idem, "Le proble me des rapports du guanche et du berbe © re", Hesp ., (1953).6) ادبیات‌ و هنراز روزگاران‌ دیرین‌، یگانه‌ زبان‌ فرهنگی‌ بربرستان‌ (سرزمین‌ آماج‌ تاخت‌ و تاز کشور گشایان‌) زبان‌ فاتحان‌ بیگانه‌ بوده‌ است‌؛ ازینرو، نویسندگان‌ بربر، اگر زبان‌ کارتاژی‌ را به‌ کار نبرده‌ باشند، دست‌کم‌ از زبانهای‌ لاتینی‌ (نویسندگانی‌ چون‌ آپولئوس‌ و قدیس‌ آوگوستینوس‌)، یونانی‌ (؟)، و عربی‌ (ابن‌خلدون‌ و بسیاری‌ دیگر از نویسندگان‌ مراکشی‌) استفاده‌ کرده‌اند و امروزه‌، بیش‌ از هر زبان‌ دیگری‌، آثار خود را به‌ زبان‌ فرانسه‌ می‌نویسند. با اینهمه‌، گونه‌ای‌ «ادبیات‌ بربری‌» کتبی‌ و شفاهی‌ وجود دارد که‌ نشانه‌های‌ آن‌، اگرچه‌ در سنگنبشته‌ها دیده‌ نمی‌شود، در آثار دینی‌ و ادعیة‌ ملهم‌ از زبان‌ عربی‌ و در متون‌ یا داستانهایی‌ که‌ به‌ درخواست‌ پژوهشگران‌ اروپایی‌ به‌ نگارش‌ درآمده‌ و همچنین‌ در قوانین‌ (که‌ مقدار آنها بر روی‌ هم‌ چندان‌ زیاد نیست‌)، و سرانجام‌ در فرهنگ‌ مردم‌ (فولکلور) و شعر پدیدار است‌.با وجود حمیّت‌ و همّت‌ در مطالعه‌ و بررسی‌ سنگنبشته‌های‌ لیبیایی‌ (رجوع کنید به بخش‌ 5)، هنوز راز و رمز آنها کشف‌ نشده‌ و زبان‌ بربری‌، تا آنجا که‌ خبر داریم‌، به‌ خواندن‌ آنها کمکی‌ نکرده‌ است‌. با این‌ حال‌، الفبای‌ لیبیایی‌، که‌ استخراج‌ آن‌ به‌ کمک‌ سنگنبشته‌های‌ دو زبانی‌ میسر شده‌ است‌، به‌ نظام‌ الفبایی‌ قدیمی‌ ( tifinagh ، مفرد آن‌: ? , تاریخ‌ بربرها < به‌ طبع‌ رسانیده‌ است‌ (ج‌ 4، ص‌ 552 ـ562، تصحیح‌ و ترجمة‌ کامل‌ این‌ اثر به‌ اهتمام‌ استریکر در دست‌ چاپ‌ است‌)؛ قرآن‌ حامیم‌ و قرآن‌ صالح‌بن‌ طریف‌ نیز به‌ یک‌ معنی‌ از همین‌ دسته‌ آثارند ولی‌ بکلی‌ مفقود شده‌اند؛ متن‌ بربری‌ سه‌ رساله‌ای‌ که‌ ابن‌ تومَرْت‌ به‌ گویش‌ تَشِلْحِت‌ تالیف‌ کرده‌ است‌ همین‌ حال‌ را دارد. از متون‌ متعلّق‌ به‌ خوارج‌ که‌ احتمالاً فراوان‌ بوده‌ رسالة‌ ابن‌ غانم‌ موسوم‌ به‌ المدّونة‌ (رجوع کنید به موتیلینسکی‌ ، ج‌ 2، ص‌ 64ـ 78) برجای‌ مانده‌ است‌. تعدادی‌ از این‌ آثار دینی‌ (بخصوص‌ حَوْض‌ و بعضی‌ دیگر که‌ به‌ صورت‌ دستنویس‌ موجودند رجوع کنید به رو ، 1949، ص‌ 316ـ317) به‌ نظم‌ نوشته‌ شده‌اند تا آسانتر به‌ حافظه‌ سپرده‌ شوند، ولی‌ متأسفانه‌ پر از لغات‌ عربی‌اند. در ردیف‌ همین‌ آثارند اشعار مذهبی‌ چون‌ اشعار صبی‌ که‌ موضوعش‌ سرگذشت‌ مرد جوانی‌ است‌ که‌ به‌ جستجوی‌ پدر ومادر خویش‌ به‌ درکات‌ جهنم‌ می‌رود (ر. باسه‌، 1879؛ گالان‌ ـ پِرْنه‌، ص‌ 39ـ49)، اشعار سیدی‌ حمّو (اشتومه‌، 1895؛ جانستن‌، 1909، ج‌ 2، ص‌ 100ـ101؛ همو، 1907؛ ژوستینار، 1928)؛ افسانة‌ منظوم‌ یوسف‌ (لوبینیاک‌، ص‌ 359 به‌ بعد)، روایتی‌ از معراج‌ پیامبر و تحریری‌ از قصیدة‌ بُرْدَه‌ بوصیری‌ * . ترجمه‌های‌ عهد عتیق‌ و عهد جدید به‌ قلم‌ مبلّغان‌ پروتستان‌ یا کاتولیک‌ را نیز می‌توان‌ در همین‌ گروه‌ جای‌ داد.اما آثار غیردینی‌ بسیار نادرند؛ علاوه‌ بر واژه‌نامه‌های‌ عربی‌/بربری‌ و کتب‌ طبّ عامیانة‌ متضمن‌ فایدة‌ عملی‌، نوشته‌های‌ موجود همه‌ به‌ راهنمایی‌ محققّان‌ اروپایی‌ به‌ نگارش‌ درآمده‌اند؛ مانند > سفرنامة‌ سیدی‌ ابراهیم‌ < به‌ گویش‌ تَشِلْحِتی‌ دربارة‌ افریقای‌ غربی‌ (نیومن‌، ص‌ 215ـ260، ترجمة‌ باسه‌، 1882)، یا وصف‌ جبل‌ نَفُوسَه‌ به‌ گویش‌ نفوسی‌ به‌ قلم‌ الشَّماخی‌ (تصحیح‌ و ترجمة‌ موتیلینسکی‌ ، الجزیره‌ 1885). مجموعة‌ قصه‌ای‌ به‌ نام‌ کتاب‌ الشِلحَه‌ (دستنویس‌ کتابخانة‌ ملی‌ پاریس‌) را نیز می‌توان‌ به‌ این‌ دسته‌ افزود که‌ تا حد زیادی‌ مقتبس‌ از بختیارنامه‌ * و > صد شب‌ < به‌ نظر می‌آید (ر.باسه‌، 1891؛ مستخرجی‌ از آن‌ به‌ همت‌ دوسلان‌، دوروشمونتکس‌، ر.باسه‌، انتشار یافته‌ است‌). دستة‌ دیگری‌ که‌ به‌ این‌ نوع‌ نوشته‌ها تعلق‌ دارند، روایات‌ و متون‌ مردم‌ شناختی‌ است‌ که‌ به‌ درخواست‌ پژوهشگران‌ به‌ نگارش‌ درآمده‌ است‌ و آنان‌ این‌ نوشته‌ها را یا در بررسیهای‌ خود دربارة‌ گویشها درج‌ کرده‌اند یا به‌ صورت‌ مجموعه‌های‌ مستقل‌ درآورده‌اند، از جمله‌: > نوشته‌های‌ منثور طوارقی‌ < از دوفوکو ، الجزیره‌ 1922. در این‌ خصوص‌ بیفایده‌ نخواهد بود که‌ از نشریة‌ > مجموعة‌ اسناد و مدارک‌ بربری‌ < نیز یاد کنیم‌ که‌ به‌ مدیریت‌ عالیجناب‌ پدر روحانی‌ داله‌ در فورناسیونال‌ (بلاد القبائل‌) از 1326 ش‌/1947، علاوه‌ بر مدارک‌ زبان‌شناختی‌ و مردم‌شناختی‌، متون‌ و حتی‌ نمایشنامه‌های‌ کوچک‌ به‌ زبان‌ بربری‌ منتشر می‌کند.از قوانین‌ جاری‌ و معمول‌ در میان‌ بعضی‌ از مردم‌ بربر، تعداد اندکی‌ به‌ زبان‌ اصلی‌ انتشار یافته‌اند (رجوع کنید به بخش‌ 4)؛ از این‌ دسته‌، آثار زیر را می‌توان‌ نام‌ برد: (بن‌ سدیره‌، > دورة‌ زبان‌ کبیلی‌ < ، ص‌ 295ـ355)؛ بولیفه‌، «قانون‌ ادئنی‌»، در > مجموعه‌ خطابه‌ها... چهاردهمین‌ کنگرة‌ خاورشناسان‌ < ، الجزیره‌ 1905، ص‌ 152ـ 178).آثار فرهنگ‌ عامه‌ غنی‌ و پرمایه‌ نیست‌، اما قصه‌های‌ شگفت‌ و مطایبه‌آمیز، حکایات‌، داستان‌ جانوران‌، افسانه‌های‌ تاریخی‌ و دینی‌ را زنانی‌ که‌ در شب‌نشینیها نقّالی‌ می‌کنند سینه‌ به‌ سینه‌ نقل‌ و حفظ‌ کرده‌اند و پژوهشگران‌ همین‌ نوع‌ از فرهنگ‌ مردم‌ را آسانتر توانسته‌اند گرد آورند. علاوه‌ بر مجموعه‌هایی‌ از متون‌ فرهنگ‌ مردم‌ که‌ به‌ صورت‌ اسناد زبان‌شناختی‌ عرضه‌ شده‌اند، پژوهشنامه‌هایی‌ نیز تهیه‌ شده‌ که‌ چند تا از این‌ قصه‌ها یا معماها در آنها وجود دارند.سرانجام‌، شعر غیردینی‌ هرچند که‌ سادگی‌ بدوی‌ خود را در ظاهر حفظ‌ کرده‌، احتمالاً اصیلترین‌ فرآوردة‌ ادبی‌ است‌. ترانه‌هایی‌ که‌ جمع‌، به‌ هنگام‌ رقصهای‌ مذهبی‌ (اَحیدو)، به‌ ارتجال‌ می‌سراید، لالاییها، نوحه‌ها و ذکر مصیبتها و سرودهای‌ مذهبی‌ بخش‌ بزرگی‌ از سنتها را دربردارند، لیکن‌ در میان‌ بربرها شاعران‌ حرفه‌ای‌ تمام‌ عیار نیز هستند که‌ عموماً فقط‌ در بارة‌ عشق‌ و جنگ‌ شعر می‌گویند. در مراکش‌ شعرایی‌ به‌ نام‌ اِمْدیازن‌ n   imdyaz (رجوع کنید به رو، 1928، ج‌ 2، ص‌ 237ـ242) سرتاسر کشور را در می‌نوردند و مانند خنیاگران‌، رویدادهای‌ مهم‌ را به‌ شعر درمی‌آورند، ولینعمتان‌ احتمالی‌ خود را می‌ستایند و کسانی‌ را که‌ نومیدشان‌ کرده‌اند، ملامت‌ و هجو می‌کنند. شاعرانی‌ چون‌ مُحَنْد او مُحَنْدِ قبائلی‌ و داسِن‌، شاعرة‌ طوارقی‌، شهرتی‌ به‌ دست‌ آورده‌اند که‌ محلی‌ و البته‌ گذرا است‌، زیرا در سرزمینی‌ که‌ در آن‌ راویان‌ وجود ندارند آثار اینگونه‌ شاعران‌ که‌ به‌ کتابت‌ درنیامده‌ زود فراموش‌ می‌شود.هنر بربری‌ نیز چندان‌ شایان‌ ذکر نیست‌؛ شک‌ نیست‌ که‌ کنده‌کاریها و نقاشیهای‌ روی‌ صخره‌ها به‌ هیچ‌ رو از کیفیت‌ ذوقی‌ و هنری‌ خالی‌ نیستند ولی‌ این‌ سؤال‌ پیش‌ می‌آید که‌ آیا پدید آورندگان‌ این‌ آثار نیاکان‌ همین‌ بربرهای‌ کنونی‌اند؟ به‌ رغم‌ آثار بزرگ‌ معماری‌ که‌ بدانها اشاره‌ کردیم‌ (رجوع کنید به بخش‌ 4) هیچ‌ هنرِ واقعاً بربری‌ که‌ با هنر عربی‌ واندلسی‌ ـ مغربی‌ قابل‌ قیاس‌ باشد وجود ندارد. حقیقت‌ این‌ است‌ که‌ بربر روستایی‌ و در واقع‌ بادیه‌نشین‌ تنها در جستجوی‌ به‌ دست‌ آوردن‌ مایحتاج‌ جاری‌ سهل‌الانتقال‌ است‌؛ لذا هنرش‌ محدود به‌ تزیین‌ لوازم‌ روزانه‌ است‌ و از آن‌ مهارت‌ صنعتی‌ فراتر نمی‌رود که‌ بیشتر ناظر به‌ تأمین‌ رفاه‌ است‌ تا حصول‌ لذّت‌ بصر. فرآورده‌های‌ هنری‌ این‌ قوم‌، که‌ گهگاه‌ مشتریانی‌ سخت‌ مشتاق‌ غرابت‌ و سادگی‌ دارد و در افریقای‌ شمالی‌ مراجع‌ دولتی‌، برای‌ حفظ‌ و بهبود سنتها و فنون‌، از آن‌ حمایت‌ می‌کردند، محدود است‌ به‌ فرش‌، چادر، حصیر، ابریشم‌دوزی‌، حاشیه‌دوزی‌، چینی‌آلات‌ و ظروف‌ سفالی‌، آبنوسکاری‌، زرگری‌، ظروف‌ برنجی‌ و زرکوبی‌ و نقره‌کوبی‌. ویژگی‌ این‌ تزیینات‌ آن‌ است‌ که‌ در آنها صرفاً از خطوط‌ مستقیم‌ (مثلث‌، راه‌ راه‌، لوزی‌، و خانه‌های‌ شطرنجی‌) استفاده‌ شده‌ است‌. مجسمه‌های‌ چوبی‌ کوچک‌ واقع‌نما را، که‌ با حرمت‌ ساختن‌ صور مجسم‌ در اسلام‌ مغایرت‌ دارند، باید به‌ آنها افزود.منابع‌:H. Balfet, "La Poterie des Ait Smail du Djurdjura," RAfr ., (1955), 289-340; A. Basset, "ـcritures libyque et touarةgue ", in Notices sur les caractةres إtrangers , by Ch. Fossey, Paris 1948; idem, "Littإrature berbةre", in Hist. des Litt ., Paris 1955, I, 886-890; H. Basset, Essai sur la littإrature des Berbةres , Algiers 1920; R. Basset, in Revue des traditions popul ., 1891; idem, Contes populaires berbةres , Paris 1887; idem, L'Insurrection algإrienne de 1871 dans les chansons kabyles , Louvain 1892; idem, Loqman berbةre , Paris 1890; idem, Nouveaux contes berbةres , Paris 1897; idem, Le poةme de ´abi , Paris 1879; Abbإ Chabot, Recueil des inscriptions libyques , Paris 1940; G. Chantrإaux, "Les Tissages dإcorإs chez les Beni-Mgild", Hesp ., (1945); idem, "Les Tissages sur mإtier de haute lisse ب Ait-Hichem et dans le Haut Sebaou", RAfr ., 1941-1942; J. M. Dallet, "Trois contes berbةrs", IBLA (1944); E. Dermenghem, Contes kabyles , Algieres 1945; E. Destaing, Textes berbةres en parler des Chleuh ¤ s du Sous , Paris 1940; Ch. de Foucauld, Poإsies touargues , Paris 1925-1930; P. Galand-Pernet, in Mإmorial A. Basset , Paris 1957; G. de Gironcourt, "L'Art chez les Touareg", in Rev. d'Eth. et de Sociol ., Jan.-Feb. 1914; A. Hanoteau, Essai de grammaire de la langue tamachek' , Paris 1860; A. Hanoteau, Poإsies populaires de la Kabylie du Jurjura , Paris 1867; Johnston, "Fad ¤ ma Tagurramt", in Actes du XIV e Congrةs des Orient , Algiers 1909.; idem, The songs of Sidi Hammou , London 1907; L. Justinard, "Poةmes chleuhs", RMM , 1925/2; idem, "Posies en dial. du Sous marocain d'aprةs un ms. arabico-berbةre", JA (1928); E. Laoust, "Chants berbةres contre l'occupation franµaise", in Mmorial R. Basset , Paris 1928; idem, Contes berbةrs du Maroc, Paris 1949; Loubignac, Dial. des Zaian , Paris 1924-1925, Luciani, Chansons kabyles de Smail Azikkiou , Algiers 1899; G. Marµais, L'Art des Berbةres , Algiers 1956;G. Marcy, "ـtude des doc. إpigraphiques recueillis par M. Reygasse", RAfr ., (1937); idem, Les inscriptions libyques bilingues de l'Af. du N ., Paris 1936; idem,"Introd. ب un dإchiffrement mإthodique des inscriptions "tifinagh" du Sahara central", Hesp ., 1937/1-2; Th. Monod, L'Adrar Ahnet , Paris 1932, 135-139; idem, Gravures, peintures et inscriptions rupestres , Paris 1938; Motylinski, "Chanson berbةre de Djerba", in Bull. Corr. Afr ., 1885; idem, "Le manuscrit arabo-berbةre de Zouagha", in Actes du XIV e Congrةs des Orient. , Algiers 1909; Mouliإras, Les fourberies de Si Djeh'a, Oran 1891; idem, Lإgendes et contes merveilleux de la grande Kabylie , Paris 1893-1898; F.W. Newman, in JRAS (1848), tr. R. Basset, Paris 1882; F. Nicolas, "Poةmes touareg" in ETI , 1941-1942; L. Paul- Margueritte, Chants berbةres du Maroc, 1935; V. Piquet, Le peuple marocain, chap. xv â â â ; Leblanc de Prإbois, Essai de contes kabyles , Batna 1897; M. Reygasse, Contrib. ب l'إtude des gravures rupestres et inscrip. tifinar' du Sahara, central, Algiers 1932; P. Ricard, "Tissages berbةres des Ait Aissi", Hesp ., (1925); Riviةre , Recueil de contes populaires de la Kabylie du Jurjura , Paris 1882; A. Roux, in Actes du XXI e Congrةs des Orient ., Paris 1949; idem, "Un chant d'amdyaz, l'aةde berbةre du groupe linguistique beraber", in Mإm. H. Basset , Paris 1928; J. Servier, Chants des femmes de l'Aurةs , thesis, Sorbonne 1955 (unpublished); H. Stumme, Dichtkunst und Gedichte der Schlu ¦ h ¤ , Leipzig 1895; idem, "Elf Stدcke im Schilh ¤ a- Dialekt von Tazerwalt", ZDMG (1894); idem, Mجrchen der Berbern von Tamazratt, Leipzig 1900; idem, Mجrchen der Schluh ¤ von Tazerwalt , Leipzig 1895; A. Tovar, "Papeletas de epigrafia libica", in Bol del Semin. de Est. de Arte y Arquelogia , Valla dolid 1943-1944- and 1944-1945.
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

د. اسلام / ش . پل

ژ. ایور ( د. اسلام )

/ د. اسلام / ژ. ایو

ژ. ایور، ش . پلا ( د. اسلام )

ر.باسه ، ش . پلا ( د.اسلام )

ش . پلا ( د. اسلام

ل . گالان ( د. اسلام )

د.اسلام / ر. باسه ، ش . پل

حوزه موضوعی

ادبیات و زبان ها

تاریخ اجتماعی

هنرومعماری

جغرافیا

تاریخ

رده های موضوعی
جلد 2
تاریخ چاپ 93
وضعیت انتشار
  • چاپ شده