بایْچو
معرف
از امرای‌ بزرگ‌ مغول‌ که‌ مدتی‌ از سوی‌ خانان‌ بزرگ‌، حاکم‌ قفقاز و آذربایجان‌ و روم‌ (آسیای‌ صغیر) بود و بخش‌ مهمی‌ از آسیای‌ صغیر را برای‌ مغول‌ فتح‌ کرد
متن
بایْچو ، از امرای‌ بزرگ‌ مغول‌ که‌ مدتی‌ از سوی‌ خانان‌ بزرگ‌، حاکم‌ قفقاز و آذربایجان‌ و روم‌ (آسیای‌ صغیر) بود و بخش‌ مهمی‌ از آسیای‌ صغیر را برای‌ مغول‌ فتح‌ کرد. محمّد قزوینی‌ (ج‌ 3، ص‌ 282) می‌نویسد که‌ این‌ نام‌ در کتابهای‌ فارسی‌ گاهی‌ «تایجو» نوشته‌ شده‌ ولی‌ در بیشتر مآخذ عربی‌ و فارسی‌ «بایجو» آمده‌ است‌، و درست‌ همین‌ است‌، چنانکه‌ از مآخذ ارمنی‌ و فرنگی‌ آن‌ زمان‌ نیز برمی‌آید. کاترمر (رشیدالدّین‌ فضل‌اللّه‌، 1836، ج‌ 1، ص‌ 123، حاشیه‌) به‌ نقل‌ از تاریخ‌ ارمنی‌ اورپلیان‌ها ، گفته‌ است‌ که‌ در آنجا این‌ نام‌ پیوسته‌ به‌ صورت‌ «پاچو» آمده‌ است‌. در شرح‌ ماموریت‌ تبلیغی‌ ویلیام‌ آو روبروک‌، کشیش‌ فرانسیسکِن‌ که‌ در قلمرو مغول‌ به‌ مسافرت‌ پرداخته‌ بود، نام‌ بایچو (به‌ صورتهای‌ گوناگون‌ ) آمده‌ است‌ ( رجوع کنید به روبروک‌، فهرست‌) که‌ نشان‌ می‌دهد حرف‌ اول‌ هجای‌ آخر این‌ نام‌ «چ‌» است‌ نه‌ «ج‌». ناشر و مُحشّی‌ این‌ سفرنامه‌، از قول‌ پِلْیو، نقل‌ می‌کند که‌ نام‌ بایچو ممکن‌ است‌ صفت‌ فاعلی‌ از فعل‌ «بایی‌» مغولی‌ به‌ معنی‌ استقامت‌ و پایداری‌ باشد و بنابراین‌، بایچو یا بایچی‌ به‌ معنی‌ مقاوم‌ و پایدار است‌ (ص‌ 263، حاشیه‌). در تاریخ‌ مغول‌، کسان‌ دیگری‌ هم‌ نام‌ بایچو داشته‌اند، از جمله‌ بایچو پسر هشتم‌ چَغَتای‌، پسر چنگیز، و پسر اوّل‌ مواتوکان‌، پسر چغتای‌ (رشیدالدّین‌ فضل‌اللّه‌، 1911، ج‌ 2، ص‌ 163). هووُرت‌ (ج‌ 2، ص‌ 43)، به‌ نقل‌ از گراگوس‌ (یا کراکوس‌ گنجکچی‌ ) مورّخ‌ ارمنی‌، او را بایچو قُرچی‌، و ابن‌بی‌بی‌ (ص‌ 514) بایجو قُرجی‌ ایلچی‌ می‌خواند. قرچی‌ یا قورچی‌ به‌ معنی‌ ترکشدار است‌ که‌ در معنی‌ سرباز و حاجب‌ به‌ کار رفته‌ است‌. «نویان‌» یا «نوئین‌» به‌ معنی‌ امیر و فرمانده‌ است‌ و نام‌ بایچو غالباً با این‌ لقب‌ ذکر می‌شود. بایچو، به‌ گفتة‌ رشیدالدّین‌، از قوم‌ ییسوت‌، از شُعَب‌ مغول‌ (از پسر نهم‌ تومْنِنِه‌ خان‌) و از خویشانِ جِبه‌ سردار بزرگ‌ چنگیزخان‌ بود. اوگتای‌ * قاآن‌ او را با جُرماغون‌ ( رجوع کنید به چرماغون‌ * نویان‌) به‌ ایران‌ فرستاد و ابتدا رئیس‌ «هَزارِه‌» و سپس‌ رئیس‌ «تومان‌» کرد (1965، ج‌ 1، جزء 1، ص‌ 561). نیز رشیدالدّین‌ در احوال‌ جرماغون‌ از قوم‌ سونیت‌، گوید که‌ اوگتای‌ پس‌ از مرگ‌ چنگیز و بازگشت‌ جبه‌ و سوباتای‌ (سبتای‌) جرماغون‌ را با چهار تومان‌ لشکر به‌ رسم‌ «تُما» (در مغولی‌ به‌ معنی‌ برگزیدن‌ عدّه‌ای‌ از هزاره‌ها و صده‌هاست‌ که‌ به‌ ولایات‌ فرستند) معیّن‌ کرد و بعد از مرگ‌ جرماغون‌، بایچو را جای‌ او منصوب‌ کرد (همان‌، ج‌ 1، جزء 1، ص‌ 150ـ151). مرگ‌ جرماغون‌ در فاصلة‌ سالهای‌ 641 تا 644 (جوینی‌، ج‌ 3، ص‌ 467، حاشیه‌ قزوینی‌) و مرگ‌ اوگتای‌ قاآن‌ در 639 بوده‌ است‌؛ بنابر این‌ در زمان‌ مرگ‌ جرماغون‌، اوگتای‌ زنده‌ نبوده‌ است‌ تا بایچو را جای‌ او نصب‌ کند. گیْوک‌خان‌، پسر اوگتای‌، پس‌ از چند سال‌ فترت‌، در 643 به‌ مقام‌ خانی‌ بزرگ‌ رسید و بنابراین‌ حملة‌ بایچو به‌ ارزن‌الرّوم‌ (ارزروم‌) و جنگ‌ کوسه‌ داغ‌ (محرم‌ 641) در زمان‌ فترت‌، یعنی‌ فاصلة‌ میان‌ مرگ‌ اوگتای‌ و جلوس‌ گیوک‌، بوده‌ است‌. از سوی‌ دیگر، گیوک‌خان‌ پس‌ از جلوس‌ خود ایلچیکدای‌ (ایلچیکتای‌) را به‌ مغرب‌ قلمرو مغول‌ روانه‌ ساخت‌ و مخصوصاً روم‌، گُرج‌، موصل‌، حلب‌ و دیار بَکر را به‌ او محوّل‌ کرد تا کس‌ دیگر در آن‌ مداخله‌ نکند (رشیدالدّین‌ فضل‌اللّه‌، 1911، ج‌ 2، ص‌ 248). از این‌ مقدمات‌ برمی‌آید که‌ بایچو از فلج‌ شدن‌ جرماغون‌ استفاده‌ کرده‌ و در سالهای‌ فترت‌، که‌ هنوز خان‌ بزرگ‌ تعیین‌ نشده‌ بود، به‌ ممالک‌ و بلاد سلجوقیان‌ روم‌ حمله‌ کرد و همین‌ امر باعث‌ خشم‌ هولاگو * بر او شد. خشم‌ هولاگو به‌ جهت‌ خودسری‌ او بجا بود، اما بایچو، سلجوقیان‌ روم‌ را شکست‌ داده‌ و آنان‌ را مطیع‌ و باجگزار مغول‌ ساخته‌ بود. گیوک‌خان‌ ایلچیکدای‌ را مأمور ارمنستان‌ و ممالک‌ روم‌ کرده‌ بود ولی‌ در جلوس‌ منکوقاآن‌ در 648، ایلچیکدای‌ را با دو پسرش‌ هلاک‌ کردند (همان‌، ج‌ 2، ص‌ 297) و ظاهراً در مدت‌ فترت‌ میان‌ گیوک‌خان‌ و جلوس‌ منکوقاآن‌، ایلچیکدای‌ نتوانسته‌ بود در برابر بایچو کاری‌ بکند. گروسه‌ (ص‌ 448، حاشیه‌) می‌نویسد: «رابطة‌ اداری‌ بایجو با ایلچیگدای‌ به‌ طور واضح‌ و روشن‌ معلوم‌ نیست‌. معهذا به‌ نظر آقای‌ پلیو، اختیاراتی‌ را که‌ گیوک‌ به‌ ایلچیگدای‌ داده‌ بود از اختیارات‌ بایجو بیشتر بوده‌ است‌.» ولی‌ چنانکه‌ گفتیم‌، او از این‌ اختیارات‌ نتوانسته‌ بود استفاده‌ کند.در بلاد روم‌ (آسیای‌ صغیر)، سلجوقیان‌ معروف‌ به‌ سلاجقة‌ روم‌ سلطنت‌ می‌کردند. در 629، در زمان‌ علاءالدین‌ کیقباد * ، نخستین‌ حملة‌ مغولان‌، به‌ فرماندهی‌ جرماغون‌، به‌ نواحی‌ سیواس‌ صورت‌ گرفت‌. علاءالدین‌ در 634 درگذشت‌ و پسرش‌ غیاث‌الدین‌ کیخسرو لیاقت‌ و کفایت‌ او را نداشت‌. در این‌ میان‌ جرماغون‌ فلج‌ شد و ریاست‌ سپاه‌ مغول‌ به‌ بایچونویان‌ رسید. بایچو برای‌ خودنمایی‌، با سی‌ هزار سوار به‌ ارزن‌الرّوم‌ تاخت‌ که‌ در تصرّف‌ سلجوقیان‌ بود. سنان‌الدّین‌ یاقوت‌ با جمعی‌ از فرماندهان‌ مسلمان‌ و مسیحی‌ از شهر دفاع‌ کرد ولی‌ مغولان‌ به‌ بهانة‌ خیانت‌ شحنة‌ شهر، شرف‌الدّین‌ دَدینی‌، وارد آنجا شدند و پس‌ از کشتار و غارت‌، بازگشتند و راه‌ مغان‌ را، که‌ مقرّ فرماندهی‌ سپاه‌ مغول‌ بود، در پیش‌ گرفتند (سال‌ 640). غیاث‌الدّین‌ کیخسرو فرمان‌ داد تا سپاه‌ را از اطراف‌ مملکت‌ احضار کنند ولی‌ به‌ اغوای‌ اطرافیان‌ نزدیک‌ خود، که‌ بیشتر جوانان‌ ناآزموده‌ بودند، پیش‌ از رسیدن‌ قوا، آمادة‌ حمله‌ به‌ سپاه‌ مغول‌ شد. در این‌ میان‌ خبر رسید که‌ بایچونویان‌ با لشکر فراوان‌ به‌ دیار روم‌ روی‌ نهاده‌ است‌ (ابن‌بی‌بی‌، ص‌ 520). امرای‌ قدیم‌ و کارآزموده‌ مصلحت‌ دیدند که‌ سلطان‌ با سپاه‌ در سیواس‌ بماند ولی‌ سلطان‌ آن‌ را نپذیرفت‌ و به‌ اغوای‌ امرای‌ جوان‌ تازه‌ کار از سیواس‌ خارج‌ شد و به‌ مقابلة‌ سپاه‌ مغول‌ شتافت‌. در کوسه‌ داغ‌، نزدیک‌ سیواس‌، میان‌ سپاهیان‌ مغول‌ به‌ سرکردگی‌ بایچونویان‌ و سپاهیان‌ غیاث‌الدین‌ کیخسرو جنگی‌ سخت‌ روی‌ داد که‌ به‌ شکست‌ و فرار غیاث‌الدین‌ انجامید (11 محرم‌ 641). در پی‌ این‌ شکست‌، شهرهای‌ سیواس‌ و قیصریه‌ (قیساریه‌) هم‌ به‌ دست‌ سپاه‌ مغول‌ افتاد و آنها پس‌ از کشتار و غارت‌ در قیصریه‌، به‌ دشت‌ مُغان‌ بازگشتند. سپس‌ دو تن‌ از اعیان‌ دولت‌ غیاث‌الدین‌ به‌ نامهای‌ مهذّب‌الدین‌ و فخرالدین‌ قاضی‌ آماسیه‌، برای‌ صلح‌، با هدایای‌ فراوان‌ نزد بایچو رفتند. بایچو ایشان‌ را نزد جرماغون‌ برد که‌ قادر به‌ شنیدن‌ و گفتن‌ نبود و او را به‌ صلح‌ راضی‌ کرد و مقرّر شد که‌ غیاث‌الدین‌ هر سال‌ مبلغ‌ هنگفتی‌ به‌ مغولان‌ بپردازد (همان‌، ص‌ 534ـ535). غیاث‌الدّین‌ کیخسرو در 643 درگذشت‌ و پسرش‌ عزّالدّین‌ کیکاوس‌ * بر جای‌ او نشست‌. گیوک‌خان‌، برادر او رکن‌الدّین‌ قلج‌ ارسلان‌ را مأمور سلطنت‌ کرد ولی‌ او از عزّالدّین‌ شکست‌ خورد. بایچو، که‌ همچنان‌ فرمانده‌ سپاه‌ مغول‌ در آذربایجان‌ و ارمنستان‌ و آسیای‌ صغیر بود، از سلجوقیان‌ مبالغ‌ هنگفتی‌ مطالبه‌ می‌کرد که‌ هر ساله‌ ملزم‌ به‌ پرداخت‌ آن‌ بودند، ولی‌ سلجوقیان‌ در عمل‌ توانایی‌ پرداخت‌ آن‌ را نداشتند. ازینرو صلاح‌ در آن‌ دیدند که‌ از بایچو به‌ قاآن‌ بزرگ‌ شکایت‌ کنند و فخرالدّین‌ نامی‌ را، که‌ «امیرداد» بود به‌ حضور قاآن‌ فرستادند. قاآن‌ نیز حکم‌ کرد که‌ بایچو دست‌ از مطالبات‌ بردارد، اما بایچو تهدید کرد که‌: «محروم‌ ساختن‌ من‌ از روم‌ بر شما شوم‌ خواهد بود» (همان‌، ص‌ 617). سپس‌ در فرصتی‌ با لشکرهای‌ بیشمار، به‌ بلاد سلجوقیان‌ روی‌ نهاد و پیشروِ سپاهش‌ به‌ ارزنجان‌ رسید. عزّالدّین‌ کیکاوس‌، با شنیدن‌ این‌ خبر، عازم‌ مقابله‌ با او شد و هر چند ناصحان‌ او را از این‌ کار منع‌ کردند مفید نیفتاد و گوش‌ به‌ سخنان‌ جوانان‌ ناآزموده‌ کرد. و سرانجام‌ در 3 رمضان‌ 654، در جنگی‌ که‌ در کاروانسرا یا رُباط‌ علاءالدّین‌ درگرفت‌، شکست‌ سختی‌ خورد (همان‌، ص‌ 623). سپس‌ گریزان‌ شد و امرای‌ دولت‌، برادرش‌ رکن‌الدّین‌ را بر تخت‌ نشاندند. بایچو نبیرة‌ خود بیسوبای‌ (یا بیسوتای‌) را برای‌ احضار عزّالدّین‌ فرستاد ولی‌ عزّالدّین‌ او را فریب‌ داد و خود به‌ امپراتور روم‌ شرقی‌ پناه‌ برد. رکن‌الدّین‌ پس‌ از آنکه‌ به‌ سلطنت‌ رسید، به‌ ملاقات‌ بایچو شتافت‌ و بایچو او را گرامی‌ داشت‌. بایچو مدّتی‌ در قِزِل‌ ویران‌، از اطراف‌ آب‌ گرم‌ در حوالی‌ آقسرا اقامت‌ کرد و به‌ گفتة‌ منجّم‌باشی‌ (نسخه‌ عکسی‌) سپاه‌ مغول‌ را از افراط‌ در غارت‌ اموال‌ مردم‌ منع‌ کرد. سپس‌ رکن‌الدّین‌ به‌ قونیه‌ و بایچو به‌ دشت‌ مغان‌ بازگشت‌. پس‌ از آنکه‌ منکوقاآن‌ به‌ مقام‌ امپراتوری‌ سراسر متصرّفات‌ مغول‌ رسید، برادرش‌ هولاگو را با سپاهی‌ عظیم‌ و تجهیزات‌ فراوان‌ نامزد حرکت‌ به‌ ایران‌ و تصرّف‌ قلاع‌ اسماعیلیان‌ و جنگ‌ با خلیفة‌ عباسی‌ کرد و چون‌ جرماغون‌ هلاک‌ شده‌ بود، بایچو را به‌ سرپرستی‌ لشکرهای‌ او مأمور ساخت‌. هولاگو در 655 به‌ همدان‌ رسید و بایچو نیز از مغان‌ به‌ خدمت‌ او رفت‌. در اینجا هولاگو که‌ از او رنجیده‌ بود، وی‌ را در معرض‌ عتاب‌ آورد. علّت‌ رنجیدگی‌ هولاگو، علاوه‌ بر خودسریهای‌ بایچو، این‌ بود که‌ او به‌ فرمان‌ منکوقاآن‌ دایر بر عدم‌ مطالبات‌ از سلجوقیان‌ روم‌، وقعی‌ ننهاده‌ و با عزّالدّین‌ کیکاوس‌ جنگیده‌ بود. احتمالاً بدرفتاری‌ بایچو با سفیران‌ پاپ‌ هم‌ در ادامة‌ رنجیدگی‌ هولاگو مؤثر بوده‌ است‌ ( رجوع کنید به ادامة‌ مقاله‌). هولاگوخان‌ او را متهم‌ ساخت‌ که‌ لشکر مغول‌ را به‌ حشمت‌ و عظمت‌ خلیفه‌ می‌ترساند. بایچونویان‌ گفت‌ که‌ در خدمت‌ تقصیری‌ نکرده‌ و از ری‌ تا شام‌ و حدود روم‌ را به‌ اطاعت‌ مغول‌ درآورده‌ است‌. هولاگوخان‌ در ظاهر عذر او را پذیرفت‌ و گفت‌ باید آن‌ ولایات‌ را تا کنار دریای‌ مغرب‌، از دست‌ فرزندان‌ «اِفْرینس‌» و «لَنْکْتار» مستخلص‌ گردانی‌ (رشیدالدّین‌ فضل‌اللّه‌، 1957، ج‌ 3، ص‌ 39؛ مقصود از «افرینس‌»، فرانسیس‌ پادشاه‌ فرانسه‌، و مقصود از «لنکتار» یا اِلْکنتار، ظاهراً «لشکری‌» یا لاسکاریوس‌ امپراتور روم‌ شرقی‌ است‌). در آن‌ زمان‌، امپراتوری‌ روم‌ شرقی‌ در دست‌ خاندان‌ لاسکاریوس‌ بود که‌ مورّخان‌ مشرق‌ زمین‌ آن‌ را «لشکری‌» می‌خواندند. اینکه‌ رشیدالدّین‌ فضل‌اللّه‌ گفته‌ است‌ بایچو به‌ ولایت‌ روم‌ بازگشت‌ و با غیاث‌الدّین‌ کیخسرو در کوسه‌ داغ‌ جنگید و او را شکست‌ داد، چنانکه‌ محمد قزوینی‌ (جوینی‌، ج‌ 3، ص‌ 496، حاشیه‌) گفته‌ است‌، اشتباهی‌ بزرگ‌ است‌، زیرا بایچو به‌ روم‌ بازنگشت‌، بلکه‌ مأمور شد که‌، از راه‌ موصِل‌ و اِربیل‌، به‌ جانب‌ غربی‌ بغداد برود و در محاصرة‌ آن‌ شهر شرکت‌ کند. جنگ‌ کوسه‌ داغ‌ هم‌ سالها پیش‌ از آن‌ واقعه‌ بود و غیاث‌الدّین‌ در 643 درگذشته‌ بود. هولاگو در شوّال‌ 655 از حدود همدان‌ به‌ قصد بغداد حرکت‌ کرد و سوغونجاق‌ نویان‌ و بایچونویان‌ را مأمور کرد که‌ در مقدّمه‌ از راه‌ اربیل‌ و کوههای‌ شهر زور عبور کرده‌ از دجله‌ بگذرند و در جانب‌ غربی‌ بغداد فرود آیند (همان‌، ج‌ 3، ص‌ 282ـ284). سوغونجاق‌ نویان‌ در نزدیکی‌ بغداد از بغدادیان‌ شکست‌ خورد ولی‌ بایچو سپاه‌ فراری‌ را بازگردانید و بردَواتدارِ سردار خلیفه‌ حمله‌ کرد و او را شکست‌ داد (همان‌، ج‌ 3، ص‌ 285). بایچو و سوغونجاق‌ در جانب‌ غربی‌ بغداد دیواری‌ بلند ساختند و منجنیقها بر بالای‌ دیوار بردند. پس‌ از آنکه‌ بغداد فتح‌ شد، هولاگو بایچو و سَنْکَقور را برای‌ حمله‌ به‌ شام‌ در رمضان‌ 657، بر میمنت‌ خود تعیین‌ کرد (همان‌، ج‌ 3، ص‌ 470، حاشیه‌ قزوینی‌). به‌ گفتة‌ محمّد قزوینی‌، از آن‌ به‌ بعد دیگر در جامع‌التّواریخ‌ نامی‌ از بایچو نیست‌. باید گفت‌ که‌ در جزء اول‌ جلد اول‌ جامع‌التواریخ‌ (1965) دو خبر مختلف‌ از سرنوشت‌ بایچو آمده‌ است‌ که‌ ظاهراً هر کدام‌ از منبعی‌ جداگانه‌ است‌ و هر دو منبع‌ به‌ دلایل‌ انشایی‌ از مغولی‌ ترجمه‌ شده‌ است‌. در صفحة‌ 561 گوید: «بایچو روم‌ را ایل‌ گردانیده‌ و بدان‌ غرور و مباهات‌ نموده‌ که‌ روم‌ را من‌ ایل‌ کرده‌ام‌. هولاگوخان‌ او را طلب‌ داشته‌ و در گناه‌ آورده‌ به‌ یاسا رسانیده‌ و از مال‌ او یک‌ نیمه‌ تمام‌ بستد». بعد می‌گوید: «تومان‌ او را به‌ حکم‌ منکوقاآن‌، به‌ شیرامون‌ پسر جرماغون‌ داد». امّا در صفحة‌ 152 گوید: «بایجونویان‌ در استخلاص‌ بغداد سعی‌ تمام‌ نمود و کوچ‌ نیکو داده‌ (یعنی‌ خدمت‌ خوب‌ کرده‌) امیری‌ تومان‌ بر وی‌ مقرّر فرمود». اگر این‌ دو گزارش‌ با هم‌ تلفیق‌ و تطبیق‌ شود، باید نتیجه‌ گرفت‌ که‌ هولاگو پس‌ از فتح‌ بغداد، بایچو را به‌ جهت‌ خدماتش‌ پاداش‌ داده‌ و او را مأمور حمله‌ به‌ شام‌ کرده‌، ولی‌ بعد او را به‌ یاسا رسانیده‌ (کشته‌) و نیمی‌ از اموالش‌ را گرفته‌ است‌. مؤیّد این‌ نظر، قول‌ یونینی‌ (ج‌ 1، ص‌ 89) است‌ که‌ می‌گوید: «هولاگو پس‌ از فتح‌ بغداد گردن‌ بایچونویان‌ را زد؛ زیرا گفتند که‌ او هنگام‌ محاصرة‌ بغداد، که‌ در جانب‌ غربی‌ بود، با خلیفه‌ مکاتبه‌ کرده‌ است‌». شاید اصل‌ قضیه‌ چنین‌ بوده‌ است‌ که‌ هولاگو از بایچو ناراضی‌ بود، ولی‌ در فتح‌ بغداد به‌ معاونت‌ و کاردانی‌ او نیاز داشت‌. و چون‌ بایچو در فتح‌ بغداد سعی‌ وافی‌ کرد، هولاگو در ابتدا برای‌ ظاهرسازی‌ او را مورد شفقّت‌ قرار داد ولی‌ بعد تهمتی‌ بر او وارد ساخت‌ تا رنجش‌ خاطر خود را تسکین‌ دهد. رشیدالدّین‌ (1965، ج‌ 1، جزء1، ص‌ 152) گوید: «تومان‌ او پس‌ از مرگش‌ به‌ پسرش‌ اَداک‌ داده‌ شد» ولی‌ در جای‌ دیگر (ص‌ 562) گوید تومان‌ او را به‌ شیرامون‌ پسر جرماغون‌ داد و پسر بایچو که‌ «اوک‌» (اداک‌ در ص‌ 152) بود، رئیس‌ هزاره‌ شد و پسر اوک‌ سولامیش‌ نام‌ داشت‌ که‌ در روم‌ بود و غازان‌ * او را امیر تومان‌ کرد ولی‌ او با غازان‌ دل‌ بد کرد و به‌ «یاسا» رسید. ظاهراً تومان‌ او را به‌ پسر جرماغون‌ داده‌اند و پسرش‌ اداک‌ یا اوک‌ را رئیس‌ هزاره‌ کرده‌اند (ص‌ 153) زیرا تومان‌ بایچو قبلاً به‌ جرماغون‌ تعلّق‌ داشته‌ است‌ و دادن‌ این‌ تومان‌ به‌ پسر جرماغون‌ منطقی‌تر به‌ نظر می‌رسد. در اینجا باید این‌ نکته‌ را متذکّر شد که‌ مدّتها پیش‌ از فتح‌ بغداد، یعنی‌ در زمان‌ خلافت‌ مستنصر، به‌ گفتة‌ رشیدالدّین‌، مغولان‌، فوج‌ فوج‌، به‌ فرمان‌ بایچونویان‌، به‌ حدود بغداد تاخت‌ و تاز می‌کردند. چنانکه‌ اربیل‌ را محاصره‌ و تخریب‌ کردند تا آنکه‌ خلیفه‌ برای‌ کمک‌ به‌ مردم‌ اربیل‌ سپاهی‌ فرستاد و مغولان‌ چون‌ از وصول‌ او آگاه‌ شدند روی‌ به‌ فرار نهادند و بار دیگر به‌ سوی‌ بغداد شتافتند ولی‌ در جَبَل‌الحَمْرین‌ شکست‌ خورده‌ بازگشتند (رشیدالدّین‌ فضل‌اللّه‌، 1911، ص‌ 258ـ260). ابن‌ابی‌الحدید نیز شرح‌ حمله‌ به‌ اربیل‌ و بغداد را در زمان‌ مستنصر باللّه‌ نوشته‌ است‌ (ج‌ 8، ص‌ 238 به‌ بعد). همو از حملة‌ دیگر سپاه‌ مغول‌ به‌ بغداد در 643 در زمان‌ خلافت‌ مستعصم‌ باللّه‌ و وزارت‌ ابن‌العَلْقَمی‌ خبر می‌دهد که‌ سپاه‌ مغول‌ در نتیجة‌ مقاومت‌ سپاه‌ بغداد مجبور به‌ بازگشت‌ شدند (ج‌ 8، ص‌ 240). بنابراین‌، در عتاب‌ تهدیدآمیز هولاگو به‌ بایچو، مبنی‌ بر اینکه‌ لشکر مغول‌ را از هیبت‌ خلیفة‌ بغداد می‌ترساند، بایستی‌ اشاره‌ای‌ به‌ این‌ وقایع‌ باشد که‌ سپاهیان‌ بایچو در آن‌ شکست‌ خورده‌ بودند. ابن‌ابی‌الحدید فرمانده‌ سپاه‌ مغول‌ را در حملة‌ اخیر، جَکْتای‌ صغیر می‌داند که‌ با ده‌ هزار سوار از تبریز به‌ راه‌ افتاده‌ بود (ج‌ 8، ص‌ 239)؛ و مسلّماً حمله‌ به‌ امر بایچونویان‌ بوده‌ است‌ که‌ در آن‌ هنگام‌ فرمانده‌ قوای‌ مغول‌ در آذربایجان‌ و آسیای‌ صغیر بود.بایچو در جهان‌ مسیحیّت‌ هم‌ معروف‌ است‌. پس‌ از فتوحات‌ مغول‌ در مغرب‌ امپراتوری‌ و حمله‌ به‌ لهستان‌ و مجارستان‌، جهان‌ مسیحیّت‌ از وجود نیرویی‌ بسیار مقتدر در آسیا آگاهی‌ یافت‌؛ بخصوص‌ که‌ شایع‌ شده‌ بود بعضی‌ از فرمانروایان‌ مغول‌، مسیحی‌ هستند یا به‌ مسیحیّت‌ علاقه‌ دارند. در انجمن‌ بزرگ‌ دینی‌ که‌ در 644 و 645/1247 در لیون‌ تشکیل‌ یافت‌، تصمیم‌ گرفته‌ شد که‌ دو هیئت‌ مبلّغ‌ مسیحی‌، برای‌ دعوت‌ «تاتارها» به‌ مسیحیّت‌، به‌ آن‌ سرزمین‌ فرستاده‌ شود. در آن‌ زمان‌، جنگهای‌ صلیبی‌ در شرق‌ نزدیک‌ ادامه‌ داشت‌ و اولیای‌ مسیحیّت‌ امیدوار بودند که‌ بتوانند با برانگیختن‌ مغولان‌ بر ضدّ مسلمانان‌ و یاری‌ آنان‌، موقعیّت‌ مجاهدان‌ اسلام‌ را در جنگهای‌ صلیبی‌ ضعیف‌ سازند. یکی‌ از این‌ هیئتها از برادران‌ (فرایارهای‌ ) طریقت‌ دومینیکن‌ تشکیل‌ شده‌ بود و ریاست‌ آن‌ را آسِلین‌ نامی‌ داشت‌ که‌ مدّتی‌ در اردوی‌ بایچو، در محلی‌ به‌ نام‌ سیسیان‌ بود که‌ امروز در جمهوری‌ ارمنستان‌ واقع‌ است‌ (روبروک‌، ص‌ 31). شرح‌ این‌ مأموریت‌، به‌ نقل‌ از منابع‌ آن‌، در کتاب‌ هنری‌ هووُرت‌ (ج‌ 3، ص‌ 72 به‌ بعد) آمده‌ است‌. اعضای‌ هیئت‌ به‌ مأموران‌ بایچو گفته‌ بودند که‌ از جانب‌ پاپ‌ آمده‌اند که‌ از همة‌ مردم‌ بالاتر است‌. این‌ جواب‌ به‌ فرستادگان‌ بایچو خوش‌ نیامده‌ بود و گفته‌ بودند که‌ قاآن‌ از همه‌ بالاتر است‌. سپس‌ پرسیده‌ بودند که‌ پاپ‌ چه‌ هدیه‌ای‌ فرستاده‌ است‌؛ و فرایارها گفته‌ بودند که‌ پاپ‌ هدیه‌ نمی‌دهد بلکه‌ هدیه‌ می‌گیرد! پس‌ از گفتگویی‌ چند، مغولان‌ گفته‌ بودند که‌ اگر فرایارها می‌خواهند به‌ حضور بایچو راه‌ یابند باید سه‌ بار در برابر او زانو بزنند. فرایارها از این‌ کار امتناع‌ کرده‌ بودند و بایچو سخت‌ خشمگین‌ شده‌ بود، به‌ طوری‌ که‌ می‌خواست‌ همه‌ را بکشد. اما زن‌ و حاجبش‌ او را از این‌ کار باز می‌دارند و پس‌ از مدتی‌ گفتگو، بایچو اجازه‌ می‌دهد که‌ فرایارها بازگردند. هیئت‌ دیگر فرایارهای‌ طریقت‌ فِرانسیسکِن‌، به‌ ریاست‌ ویلیام‌ آوروبروک‌ بودند، که‌ در بازگشت‌ از نزد قاآن‌ یا خان‌ بزرگ‌، در کنار اَرَس‌، از اردوی‌ بایچو دیدن‌ کردند. به‌ گفتة‌ روبروک‌، خان‌ بزرگ‌ در تبریز نمایندة‌ دیگری‌ داشت‌ به‌ نام‌ اَرغون‌ که‌ امور مالی‌ در دست‌ او بود. منکوقاآن‌ هر دو را فراخواند تا برادر خود را جانشین‌ او سازد (ص‌ 263). این‌ گفته‌ در تواریخ‌ شرقی‌ به‌ این‌ صورت‌ نیامده‌ است‌ ولی‌ ابن‌عبری‌ (ص‌ 264) می‌گوید که‌ در 653 بایچونویان‌ کس‌ نزد عزّالدّین‌ کیکاوس‌ فرستاد و از او طلب‌ موضعی‌ برای‌ قرارگاه‌ زمستانی‌ (مَشْتی‌') کرد؛ زیرا صحرای‌ مغان‌ که‌ قرارگاه‌ زمستانی‌ او بود از آنِ هولاگو شده‌ است‌. هولاگو در آن‌ زمان‌ در مغان‌ نبوده‌ است‌، ولی‌ ظاهراً بایچو از شنیدن‌ خبر حرکت‌ هولاگو و اینکه‌ حکومت‌ آن‌ نواحی‌ همگی‌ به‌ او واگذار شده‌ است‌، این‌ پیغام‌ را فرستاده‌ بود که‌ نتیجة‌ آن‌ همان‌ جنگ‌ رباط‌ یا کاروانسرای‌ علاءالدّین‌ بود.به‌ مناسبت‌ نزدیکی‌ مغول‌ با دنیای‌ مسیحیّت‌ و نزدیکی‌ ایلچیکدای‌ با بایچو باید گفته‌ شود که‌ ایلچیکدای‌ فرستادگانی‌ مسیحی‌ به‌ نامهای‌ داود و مارکوز به‌ قبرس‌ نزد پادشاه‌ فرانسه‌ روانه‌ کرده‌ بود. او برخلاف‌ معهود، لحنی‌ دوستانه‌ و ملایم‌ داشت‌ و شاه‌ فرانسه‌ را به‌ اتّحاد با مغول‌ و جنگ‌ با مسلمانان‌ تشویق‌ می‌کرد. فرستادگان‌ گفته‌ بودند که‌ ایلچیکدای‌ از سالها پیش‌ به‌ مسیحیّت‌ گراییده‌ است‌ و مادر خان‌ بزرگ‌ نیز مسیحی‌ است‌. آنها رفتار بایچو را با فرستادگان‌ پاپ‌ سرزنش‌ کرده‌ و گفته‌ بودند که‌ اطرافیان‌ بایچو بت‌پرست‌ یا مسلمان‌ هستند و او (ایلچیکدای‌) اکنون‌ جانشین‌ بایچو است‌ و می‌خواهد به‌ بغداد حمله‌ کند و خلیفه‌ را از میان‌ بردارد (روبروک‌، ص‌ 33ـ34).این‌ اختلاف‌ میان‌ مأموران‌ مغول‌، ناشی‌ از دوری‌ مَقرّ خان‌ بزرگ‌ از متصرّفات‌ آنان‌ در مغرب‌ و نیز نتیجة‌ سالهای‌ فترتی‌ است‌ که‌ معمولاً میان‌ جلوس‌ و وفات‌ دو خان‌ پیش‌ می‌آمد.منابع‌ : ابن‌ابی‌الحدید، شرح‌ نهج‌البلاغه‌ ، چاپ‌ محمدابوالفضل‌ابراهیم‌، بیروت‌ 1385ـ1387/1965ـ1967؛ ابن‌بی‌بی‌، الاوامر العلائیة‌ فی‌الامور العلائیة‌ ، چاپ‌ نجاتی‌ لوغال‌ و عدنان‌ صادق‌ ارزی‌، آنکارا 1956؛ ابن‌عبری‌، تاریخ‌ مختصرالدول‌ ، بیروت‌ ] بی‌تا. [ ؛ عطاملک‌بن‌محمد جوینی‌، کتاب‌ تاریخ‌جهانگشای‌ ،چاپ‌ محمدبن‌عبدالوهاب‌قزوینی‌،لیدن‌ 1911ـ1937 (مخصوصاً حواشی‌ و تعلیقات‌ محمد قزوینی‌)؛ رشیدالدّین‌ فضل‌اللّه‌، جامع‌ التواریخ‌ ، چاپ‌ بلوشه‌، لیدن‌ 1911؛ همان‌، چاپ‌ آ. آ. روماسکویچ‌، ل‌. آ. ختاقوروف‌، و ع‌. ع‌. علی‌زاده‌، مسکو 1965؛ همان‌، چاپ‌ عبدالکریم‌ علی‌اوغلی‌ علیزاده‌، باکو 1957؛ همان‌، چاپ‌ کاترمر، ج‌ 1، پاریس‌ 1836؛ رنه‌ گروسه‌، امپراطوری‌ صحرانوردان‌ ، ترجمة‌ عبدالحسین‌ میکده‌، تهران‌ 1365 ش‌ (در فهرست‌ نام‌ بایجو و بایجونویان‌ دو نام‌ فرض‌ شده‌ است‌)؛ احمدبن‌لطف‌اللّه‌ منجم‌باشی‌، جامع‌ الدول‌ ، نسخه‌ عکسی‌ از روی‌ نسخة‌ کتابخانة‌ عمومی‌ بایزید؛ موسی‌بن‌ محمد یونینی‌، ذیل‌ مرآة‌ الزمان‌ ، حیدرآباد دکن‌ 1374ـ 1375/ 1954ـ1955؛G. Doerfer, Tدrkische und mongolische Elemente im Neupersischen, Wiesbaden 1963-1976; Henry H.Howorth, History of the Mongols, London 1888; William of Robruck, The mission of friar William of Robruck , London 1990.
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

عباس زریاب

حوزه موضوعی

تاریخ

رده های موضوعی
جلد 2
تاریخ چاپ 93
وضعیت انتشار
  • چاپ شده