زبان شناسی

معرف

علمِ به‌دست‌آوردن شناختى نظام‌يافته و قاعده‌مند از موضوع زبان در همه ابعاد، سطوح و جنبه‌هاى مختلف آن (رابينز[۱] ، ص ۱ـ۳).
متن

زبانشناسى، علمِ بهدستآوردن شناختى نظاميافته و قاعدهمند از موضوع زبان در همه ابعاد، سطوح و جنبههاى مختلف آن (رابينز[۱] ، ص ۱ـ۳). اين مقاله به پيشينه و تكوين  مباحث زبانشناسى در بين مسلمانان براساس زبان و متون عربى اختصاص دارد و شامل پنج بخش است : ۱) پيشينه ۲) آواشناسى ـ واجشناسى ۳) صرف ۴) نحو ۵) معنىشناسى


۱) پيشينه تاريخ زبانشناسى گواه آن است كه اين علم با انگيزهها و براساس نيازهاى متفاوتى در گوشهگوشه جهان شكل گرفتهاست: زمانى با نگرشى فلسفى و با نيت غلبه بر حريف در سخنورى، مكالمات و محاضرات منطقى؛ روزگارى ديگر و در  مكانى ديگر به قصد يافتن زبان مشترك براى تجارت و تعاملات بازرگانى با مردمانى با زبان و فرهنگى متفاوت؛ زمانى ديگر براى       درك و فهم سبكِ زندگى و پىبردن به نيازهاى مردمانى ديگر بهمنظور سلطه بر شئون مختلف حيات بشرى آنها. البته يكى از انگيزههاى مهم و تأثيرگذار در بين دانشمندان علوم زبانى در جهان اسلام انگيزه دينى بودهاست.


 الف) شكلگيرى زبانشناسى عربى. به دنبال پديدآمدن «لحن» در خوانش قرآن و همچنين اختلاف در تفسير بعضى كلمات و اصطلاحات قرآنى، كاربرد صحيح زبان عربى  مطمح نظر قرار گرفت. ادامه اين تلاشها موجب شكلگيرى  دو روند مطالعاتى شد: يكى گردآورى دايرهاى از كلمات  عربى، تا بر مبناى آنها كلمات اصيل عربى و معناى صحيح  آنها استخراج گردد؛ در پى اين روند، فرهنگهاى واژگانى  عام و علوم قرآنى تدوين شد كه مبناى استناد بسيارى از  عالمان قرار گرفت. ازجمله پيشگامان اين حوزه مُجاهدبن  جَبر مكى* (متوفى ۱۰۴)، محمدبن سائب كَلبى (متوفى ۱۴۶) و مُقاتلبن سليمان مروزى (متوفى ۱۵۰) بودند. روند ديگر، به تدوين اصول صرف و نحو* و اشتقاق* زبان عربى پرداخت كه به دنبال آن مكاتب نحوى شكل گرفت (خضر موسى محمد، ص ۱۴ـ ۱۵؛ ورستيگ[۲] ، ص ۴۱ـ۴۲).  علم نحو ابتدا در قالب شناخت يا تحليل زبان عربى مطرح شد. اميرمؤمنان عليهالسلام ابتدا مقدمات زبان عربى را به ابوالاسوَد دُؤَلى* (متوفى ۶۹) آموخت و چون در اين علم نحوه كاربرد زبان عربى بررسى مىشد، اصطلاح نحو براى آن بهكار رفت. در بعضى روايات، نَصْربن عاصم* ليثى (متوفى ۸۹) و عبدالرحمان ابنهُرمز را پايهگذار علم نحو دانستهاند (ابننديم، ج ۱، جزء۱، ص ۱۰۳ـ۱۰۴؛ سيرافى، ۱۳۷۴، ص ۱۰ـ۱۶؛ زُبَيدى، ص ۱۳ـ۱۴، ۱۹ـ۲۱). در قرن اول هجرى شهر بصره كانون شكلگيرى و شكوفايى اين علم شد. سپس در قرن دوم به پيروى از ابوالاسود عالمانى همچون يَحيَىبن يَعمَر*، ميمونبن أقرَن، عَنبَسةبن معدان  الفيل و عبداللّهبن ابىاسحاق حَضرِمى* اين علم را فراگرفتند.  نزد اين عالمان و قاريانى همچون ابوعَمروبن عَلاء* (متوفى ح ۱۵۴)، شاگردانى مانند يونسبن حبيب (متوفى ۱۸۲) و عيسىبن عُمر* ثَقَفى (متوفى ۱۴۹) نحو را آموختند كه عيسىبن عمر در دوره خود سرآمد اين علم شد. بعد از  آنان خليلبن احمد* (قرن دوم) و شاگردش عَمروبن عثمان سيبويه* (قرن دوم) ميراثدار اين علم شدند كه آن را شكوفا كردند. مكتب بصره را بيشتر با نام سيبويه مىشناسند كه  بعد از او شاگردان و پيروان ديگرش مانند ابوالحسن اَخْفَش*، معروف به اخفش اوسط (متوفى ۲۱۰ـ۲۲۱)، محمدبن يزيد  مُبَرَّد* (متوفى ۲۸۶)، محمدبن سرى ابنسَرّاج* (متوفى  ۳۱۶)، ابوالقاسم زَجّاجى* (متوفى ۳۳۹ يا ۳۴۰) به شرح  و تفصيل آراى وى پرداختند. بصريان بيشتر از راه قياس،  سماع، تعليل و استناد به قرآن و شعر اصيل عربى به استدلال مسائل پرداختهاند (ابننديم، ج ۱، جزء۱، ص ۱۰۶ـ۱۱۵،  ۱۴۲، ۱۶۹، ۱۸۱؛ سيوطى، ج ۲، ص ۳۹۸ـ ۴۰۰؛ شوقىضيف، ص ۴۶، ۸۰، ۱۵۹). ابوجعفر محمدبن حسن رُؤاسى* (قرن دوم) و مُعاذبن مسلم الهَراء (متوفى ۱۸۷) از بانيان مكتب كوفه بهحساب مىآيند. بعد از آنها شاگردانشان، علىبن حمزه كسايى* (متوفى ۱۸۹) و يحيىبن زياد فَرّاء* (متوفى ۲۰۷) پيروشان شدند و در  مقابل مكتب بصره، مكتب كوفه را بهوجود آوردند. هشامبن معاويه ضرير (متوفى ۲۰۹)، ابنسِكّيت* (متوفى ۲۴۴)، احمدبن يحيى ثَعْلَب* (متوفى ۲۹۱) و ابوالبركات عبدالرحمانبن محمد ابنانبارى* (متوفى ۵۷۷) از ديگر دانشمندان اين مكتباند. كوفيان براى حل مسائل از روش سماع و استناد به قرآن، شعر، احاديث و همچنين شواهدى از عربهاى باديهنشين استفاده مىكردند (ابننديم، ج ۱، جزء۱، ص۱۹۱ـ۱۹۸، ۲۱۰، ۲۱۹، ۲۲۵، ۲۲۸؛ سيوطى، ج۲، ص۴۰۰؛ شوقىضيف، ص ۱۵۹). در بغداد مكاتب كوفه و بصره بهتدريج درهم تجميع شدند و مكتب بغداد بهوجود آمد. دانشمندان اين دوره آثار ارزشمندى از خود برجاى گذاشتند. ابوسعيد حسنبن عبداللّه سيرافى* (متوفى ۲۸۴ يا ۳۶۸)، ابوعلى فارسى* (متوفى ۳۷۷)، ابنجِنّى (متوفى ۳۹۲)، و بعدها محمودبن عمر زمخشرى* (متوفى ۵۳۸) و ابنحاجب* (متوفى ۶۴۶) از نامداران اين مكتباند (طنطاوى، ص ۱۰۹، ۱۱۸ـ۱۲۱). علاوه بر بغداد، در جاهاى ديگرى مانند اندلس، مصر و شام هم مكتبهايى شكل گرفت. در اندلس دانشمندانى همچون قاسمبن احمد اَندَلُسى (متوفى ۶۶۱)، ابنعُصفور (متوفى  ۶۶۳ يا ۶۷۰)، محمدبن عبداللّهبن مالك (متوفى ۶۷۲)، ابوحَيان اندلسى (متوفى ۷۴۵) و در مصر ابننَحّاس (متوفى ۶۹۸)، ابنهِشام (متوفى ۷۶۱)، و جلالالدين سيوطى (متوفى ۹۱۱) اين مطالعات را ادامه دادند (همان، ص ۱۵۴ـ۱۵۶، ۱۶۲ـ۱۷۰؛ براى مطالعه بيشتر  ←نحو*، علم). در ابتداى بيشتر آثار زبانشناسانِ آن دوره، كلام تعريف شدهاست كه اصطلاحات به كار رفته در آن نشاندهنده  شناخت و رويكرد زبانشناختى مؤلفان آنهاست. سيبويه  در الكتاب (ج ۱، ص ۱۲)، اجزاى كلام را اسم و فعل و  حرف و هريك از آنها را به اعتبار معنى و ساختمانشان  (ابنيه) جداگانه معرفى كردهاست. اين رويكردى است كه   هم معنى و هم ساخت را در نظر دارد. زَجّاجى (۱۳۶۳ش، ص ۴۲، ۴۶) بين جنبه ذهنى و فيزيكى زبان تمايز قائل شده و آن را چنين شرح دادهاست: «خدا كلام را آفريد تا انسان با آن صحبت كند و آنچه را در ذهن  دارد با آن بيان كنددرواقع زجّاجى بين سطح ذهن و سطح  بيان تمايز قائل شدهاست. او به اين منظور فرق بين اَجناس  و فصول را مطرح كرده و تمايز آنها را تابع تمايز بين مواد و صورت دانستهاست؛ بهاينگونه كه مادّه شكلدهنده جنس است، اما صورت موجب تشكيل فصل مىشود. زجاجّى  به رويكردى فلسفى اشاره كردهاست كه داراى دو سطح بازنمودى است. منظور از جنس سطحى است كه فقط مادّه وجود دارد، ولى منظور از فصل سطحى است كه در آن ساختار و صورت براى مادّه تعيين مىشود. چنين تمايزى در زبانشناسى بااهميت است. ابنجِنّى در كتاب الخَصاِئص (ج ۱، ص ۵، ۱۷) بين كلام و قول تمايز گذاشتهاست: «كلام به لفظى گويند كه به ذات خود مستقل است و معنى يا منظور را افاده مىكنداين تعريف با آنچه عالمان نحو آن را جمله (جمع آن: جُمَل) ناميدهاند، برابر است. قول عبارت است از هر لفظى، معنىدار يا بىمعنى، كه بر زبان جارى شود. هر كلامى مىتواند قول باشد، اما هر قولى نمىتواند كلام باشد. رويكرد ابنجنّى در اين زمينه نظرى بوده، بهگونهاى كه بين دو سطح كلام و قول تمايز گذاشته و يكى را در سطح معنادارى و ديگرى را در سطح لفظى از هم متمايز كردهاست. ابوالبقاء عُكبَرى (متوفى ۶۱۶؛ ص ۱۱۳) بين دو سطح كلام و كلمه تمايز گذاشتهاست. او كلام را همسان جمله دانستهاست كه نقش و معناى كاملى دارد. او الفاظ مفرد را كلام بهحساب نياوردهاست، بلكه آنها را در زمره كلمه طبقهبندى كردهاست. در اين تعريف دو سطح ساختارى كلمه و كلام از هم متمايز شدهاست. ابنحاجِب (متوفى ۶۴۶؛ ج ۱، ص ۷) سطح كلمه و كلام  را متمايز دانستهاست. از نظر او كلمه، لفظ خاصى است  كه براى معنى خاصى وضع شده باشد. كلام مستلزم  اِسنادگذارى بين كلمات است و فقط بين چند اسم يا بين  اسم و فعل بهوجود مىآيد. در اين رويكرد علاوه بر تمايز سطح كلام و كلمه به وجود وابستگى و رابطه بين اجزاى كلام هم اشاره شدهاست.


 ۲) آواشناسى ـ واجشناسى نحويان قديم، براى اشاره به آواهاى زبان از اصطلاح «حرف» استفاده كردهاند، هرچند آن را درباره حروف اضافه هم بهكار بردهاند (ورستيگ، ص ۱۰۳ـ۱۰۴). بهطور كلى پژوهشهاى  آوايى ـ واجى در ميان مسلمانان از ابتدا تا امروز از سه منظر قابل بررسى است :


 الف) از منظر نحويان. ساختار دستورى زبان عربى و تصريفىبودن آن، نقش بيناوندها و نوع عملكرد مصوتها در اشتقاق كلمات جديد موجب شدهاست كه هرگاه نحويان و دستورنويسان درصدد مطالعه و وصف دستور زبان عربى برآمدهاند، ناگزير ابتدا به بررسى ويژگيهاى آوايى ـ واجى اين زبان پرداختهاند. ازاينرو، آثار درخور توجهى در اين حوزه برجاى ماندهاست كه در بدو امر اثرى آوا ـ واجشناختى محسوب نمىشود، اما حاوى نكات بسيار مهمى درخصوص مسائل آوايى ـ واجى است. شيوه خليلبن احمد در نگارش العَين* و آرايش و دستهبندى كلمات نشاندهنده رويكردهاى واجشناختى او و همچنين تسلط وى بر آواشناسى توليدى است. او ترتيب الفبايى كلمات واژهنامه خود را با حرف «عين»، كه آوايى حلقى است، شروع كردهاست تا به حروف لبى مىرسد. خليل (ج ۱، ص ۵۷ـ ۵۸) حروف عربى را ۲۹ عدد بهشمار آوردهاست كه ۲۵ عدد از آنها صِحاح و چهار حرف ديگر (واو، ياء، الف لينَه و همزه) را جُوف (هوايى) ناميدهاست كه در هيچ گروه و جايگاه توليدى در دهان و حلق قرار نمىگيرند. او سپس نظر ديگران را يادآور شدهاست كه الف لينَه و واو و ياء را هوايى ناميدهاند. حروف صحاح عبارتاند از: حلقى شامل «ع»، «ح»، «ه »، «خ» و «غ»؛ لَهَوى (ملازى) شامل «ق» و «ك»؛ شَجْرى (كامى) شامل «ج» و «ش» و «ض»؛ اَسَلى (تيغه زبانى) شامل «ص»، «س» و «ز»؛ نِطْعى (پيشكامى) شامل «ط»، «ت» و «د»؛ لِثوَى (منسوب به لثه) شامل «ظ»، «ذ» و «ث»؛ ذَلَقى (روان) شامل «ر»، «ل» و «ن»؛ شَفَوى (لبى) شامل «ف»، «ب» و «م». سيبويه (ج ۴، ص ۴۳۱ـ۴۳۶) مطالبِ راجع به حروف و شرح آواشناسى را ذيل باب ادغام* آوردهاست، زيرا لازمه بررسى و شرح ادغام حروف را شناخت شباهتها و تفاوتهاى آنها دانستهاست. به همين سبب، در ذيل اين باب به طبقهبندى  ادغام براساس اشتراك و نزديكى مخارج و صفات حروف پرداختهاست. او حدود دوازده قرن پيش برطبق ملاكهايى صداها را وصف و طبقهبندى كردهاست كه با آواشناسى توليدى جديد مطابقت دارد. اين ملاكها عبارتاند از: مخارج حروف (واجگاه يا جايگاه توليد صداها)، صفات حروف (شيوه توليد صداها)، چگونگى ادا (هَمس و جَهر و به تعبير آواشناسى توليدىِ جديد بىواكى و واكدارى). سيبويه بين حروف اصلى  و فرعى تمايز گذاشتهاست كه بسيار مشابه تمايز بين واج و واجگونه در زبانشناسى معاصر است. او حروف عربى را ۲۹ حرف بهشمار آورده و شانزده  جايگاه توليد (موضع) را برشمردهاست: ۱) انتهاى حلق : «همزه»، «ه » و «الف»؛ ۲) وسط حلق: «ع» و «ح»؛ ۳)ابتداى حلق: «غ» و «خ»؛ ۴) انتهاى زبان و نقطه مقابل آن در كام دهان : «ق»؛ ۵) پايينتر از جايگاه توليدِ «ق» جايگاه توليدِ «ك» است؛ ۶) وسط زبان با قسمت ميانى كام دهان: «ج»، «ش» و «ى»؛ ۷)كناره زبان (حافَةاللسان) با دندانهاى آسيا: «ض»؛ ۸) كناره تيغه زبان و نوك زبان (طرفةاللسان) با قسمتهايى از كام تا دندانهاى جلو: «ن»؛ ۹) كمى عقبتر از جايگاه «ن» و متمايل به كناره زبان: «ل»؛ ۱۰) كمى عقبتر از جايگاه توليد «ن» و كمى هم برگشته به سمت «ل»: «ر»؛ ۱۱) تيغه زبان با پاى دندانهاى پيشين: «ط»، «د»، «ت»؛ ۱۲) نوك زبان با پشت دندانهاى پيشين : «ز»، «س» و «ص»؛ ۱۳) بين نوك زبان و سر دندانهاى پيشين : «ظ»، «ذ» و «ث»؛ ۱۴) لبِ پايين و دندانهاى پيشين بالا: «ف»؛ ۱۵) بين لبها (شفتين): «ب»، «م» و «و»؛ ۱۶) خيشوم: «ن» خفيف ( ←همانجا). سيبويه (همانجا) صفات مَجْهور (واكدار) و مَهْموس (بىواك) و همچنين شَديد (انسدادى) و رَخْو (سايشى) را در تقابل با هم تعريف كردهاست. يحيىبن زياد فَرّاء به جاى صفت شديد از «اَخرس» و به جاى صفت رخوَه از «مصوّت» استفاده كردهاست ( ←سيرافى، ۱۴۰۵، ص ۴۱). ابوالقاسمبن محمد مؤَدِّب (متوفى پس از ۳۳۸؛ ص ۵۲۵ـ۵۲۶) نيز از اصطلاح صُلْب بهجاى شديد استفاده كرده و در وجه اين نام گفتهاست كه چون در اين آواها كشش صوت (مَدّ) رخ نمىدهد پس صُلْب ناميده مىشوند. در مقابل، آواهاى رِخْو را مُجاز به كشش (مدّ) دانسته و نام رخْو را به همين سبب بهكار بردهاست. سيبويه (همانجا) از حروفى بينابين گروههاى شديد و رخو نام بردهاست، مانند حرف «ع» و تا حدودى «ح». صفت منحرف را براى گروهى از حروف شديد بهكار بردهاست كه زبان در جريان  توليد آن كج و متمايل به سمت خاصى مىشود. غُنهاى را  صفت گروهى از حروف شديد درنظر گرفتهاست كه زبان در جايگاه توليد حرف قرار مىگيرد، اما آوا در بينى (أنف) توليد مىشود، مانند حروف «ن» و «م». مُكَرَّر صفت گروهى از حروف شَديد است كه با لرزش (تكرير) و با انحراف بهصورت «ل» توليد مىشوند. ليّن (لطيف) صفتى است براى «و» و «ى» كه هوا در جايگاه توليد آنها بازتر و گستردهتر از جايگاه توليد ديگر آواهاست. سيبويه به صفت هاوى براى حرف «ا» هم اشاره كردهاست كه جايگاه توليد آن از «و» و «ى» هم گستردهتر است. او به حالتِ بستهبودن مجراى دهان (مُطبَّقَه) در توليد گروهى از حروف ازجمله «ص»، «ض»، «ط» و «ظ» در تقابل با حروفى با مجراىِ بازتر دهان (مُنفَتِحه) اشاره كردهاست (همانجا).  ابنسرّاج (ج ۳، ص ۴۰۳ـ۴۰۴) صفات ليّن و هاوى را از هم جدا كردهاست. او صفت ليّن را براى حروف «ى» و «و» بهكار بردهاست، زيرا جايگاه توليد آنها در قياس با ديگر حروف، غير از «ا» بازتر است، اما صفت هاوى را به گروه «ى» و «و» به اضافه «ا» نسبت دادهاست كه جايگاه توليد آنها بازتر از جايگاه  توليد حروف «ى» و «و» در گروه قبلى است. او حروف هاوى  را از نظر نحوه توليد درجهبندى كردهاست، به اين صورت كه حرف «الف» كيفيت توليد خفيفتر و جايگاه توليد بازترى نسبت به حرف «ى» دارد. اين ويژگيها در حرف «ى» نسبت به «و» بيشتر است. مُبَرَّد در كتاب المُقتَضَب (ج ۱، ص ۳۲۸) تعداد حروف زبان عربى را ۳۵ حرف آوردهاست كه ۲۸ حرف از آنها صورت مستقل دارد و هفت تاى ديگر فقط جارى بر زبان هستند و با نشانه در خط مشخص مىشوند. او (ج ۱، ص ۲۹۲) علت توليد «ا» را عبور جريان هوا در حلق وصف كردهاست كه به همين سبب به آن هوايى گفتهاند. ابنجنّى (سِرُّ صَناعةُ الاِعراب، ج ۱، ص ۱۸ـ۲۱) در طبقهبندى حروف از مدارج و صفاتى مانند مجهور و مهموس، شديد و رِخْو، صحيح و معتل، ساكن و متحرك، مَضْغوط و مَهْتوت، مُنْحَرف و مُشرَب، مُستَوى و مكرّر، و همچنين مُستَعلى و مُنخَفض نام بردهاست. او بين حروف و حركت هم تمايز گذاشتهاست و در توضيح صوت (آوا) گفتهاست كه بههمراه عبور هواى پيوسته و ممتدّ نَفَس (بازدم) از مقاطع (ناحيههاى) حلق و دهان و لبها شكل مىگيرد. او اصطلاح اجراس الحروف (طنين) را در اين زمينه بهكار بردهاست به اين صورت كه وقتى مقطع (ناحيه) توليد تغيير يابد، طنين آن هم تغيير مىكند. سپس شكل و حالات مختلف حلق و دهان در توليد «الف»، «و» و «ى» را توضيح دادهاست: در توليد «الف» دهان و حلق باز هستند، بهطورىكه هيچ انسداد يا فشارى بر صوت آن در معبرهاى حلق و دهان ايجاد نمىشود؛ در توليد «ى»، دندانهاى آسياى پايين تا كنارههاى زبان بالا مىآيند و زبان فشرده و جمع مىشود، سپس عقب زبان از انتهاى سقف دهان جدا شده و صوت از آن مىگذرد؛ در توليد «و» لبها جمع (گرد) مىشوند و بين آنها تا حدى باز گذاشته مىشود كه جريان هوا از آن بهصورت پيوسته عبور كند و صداى ضمه توليد شود. ابنجنّى در كتاب الخصائص (ج ۳، ص ۱۲۰ـ۱۲۴) نيز درباره كيفيت و طول (كشش) حركتها (مصوّتها) و تأثيرپذيرى آنها از اجزاى مجاورشان مطالبى آوردهاست. احمدبن محمد رازى (قرن هفتم؛ ص ۱۴۷) براى حروف سه سطح وجودى شناسايى كردهاست: ۱. مرتبه و سطح فكرى، شامل صورت ذهنى يا صورت ذاتى حرف قبل از خروج (توليد)  آن؛ ۲. مرتبه لفظى، كه صورتِ شكليافته حروف فكرى و شامل صوت منتشرشده در هواست كه به گوش مىرسد؛ و ۳. مرتبه كتابتى كه شامل نقشهايى خطى است كه بر الواح نگاشته و با چشم خوانده مىشوند. بهگفته او (همانجا)، حروف خطى صورت وضعشده براى حروف لفظى هستند.


ب) از منظر عالمان تجويد و لغويان. در مباحث تجويد* به جاى صامت و مصوت گاهى از نامهاى «جامد» و «ذائِب» نيز استفاده شدهاست (غانم قَدورى حَمد، ص ۱۳۵). بسيارى از عالمان تجويد در شناخت حروف از دستهبندى سيبويه پيروى كردهاند (همان، ص ۱۴۶). ابندُرَيد (متوفى ۳۲۱) در كتاب جَمْهَرةُاللُّغَة* (ج ۱، ص ۴۳ـ۴۵) حروف را به دو دسته  مُصْمَته و مُذلَقه دستهبندى كردهاست. از نظر او حروف  مصمته مشتملاند بر: حروف حلقى همزه»، «ه »، «ح»،  «ع»، «غ» و «خ»)؛ حروف انتهاى دهان و زبان ق»، «ك»،  «ج»، «ش»)؛ حروف وسط زبان كه موقع تلفظ آنها زبان  پايين مىماند س»، «ز» و «ص»)؛ حروف ابتداى دهان  ت»، «ط» و «د»)؛ و حروفى كه جايگاه توليدشان جلوتر  از حروفِ ذكرشده است ظ»، «ث»، «ذ» و «ض»). حروف مذلقه نيز در نگاه او عبارتاند از: حروف لبى (شفه: «ف»،  «م» و «ب»)، حروف بين تيغه زبان و ابتداى كام ر»،  «ن» و «ل»). ابنطَحان (متوفى ۵۶۰؛ ص ۷۹ـ۸۰) جايگاههاى توليد حروف را به سه ناحيه حلق و زبان و لبها تقسيم كردهاست. در حلق سه جايگاه توليد انتهاى حلق، ميانه حلق و جلوى حلق وجود دارد: «همزه» و «الف» و «ه » در انتهاى حلق، «ع» و «ح» در وسط حلق، «غ» و «خ» در مرز حلق و دهان. او از دَه جايگاه توليد روىِ بدنه زبان نام بردهاست كه در چهار ناحيه مىآيند : انتهاى زبان، «ق» و «ك» با حالتى افتادهتر از «ق»؛ ميانه زبان، «ج» و «ش» و «ى»؛ كناره زبان، «ض»؛ نوك زبان. ابنطحان (ص ۸۵ـ۹۷) همچنين طبقهبندى دقيقى از صفات حروف كردهاست: انطباق يا اطباق (بسته)، انفتاح (باز)، اِستعلاء (خيزان)، اِنسفال (افتان)، مدّ و لِين، صفير، تفشّى (پاشيدگى)، استطاله (يعنى در حرفى مانند «ض» جايگاه توليد از طول  بدنه جلو زبان توليد شروع مىشود تا به نزديك نوك زبان مىرسد)، تكرير، انحراف (آوايى كه در جريان توليدش  از صفتى به صفت ديگر گرايش دارد)، غُنّه (خيشومى)، قَلقَله (جهش) و نَفخ (دمش). صفتهاى قلقله و نفخ در جريان توليد يك حرف در حالت سكون بهوجود مىآيند و تمايزدهنده نيستند، بلكه صفتهايى فرعى بهحساب مىآيند، براى مثال  در توليد «ق» در حالت سكون وقتى هوا از انسداد آزاد مىشود صدايى فرعى شنيده مىشود كه صفت قلقله اشاره به تجويد   آن دارد. نفخ صفت صدايى است كه همچون قلقله در حالت سكون رخ مىدهد، اما شدت كمترى دارد، مانند تلفظ «ف» در كلمه كهف. از نظر عالمان لغت، در جريان ادغام تداخل حرفى در حرف ديگر پيش مىآيد و با اين روش يكى از آنها محو مىشود، درحالىكه از نظر نحويان در جريان ادغام، حروف مشابه طورى محكم بههم مىچسبند كه حرفى واحد بهنظر مىرسند، اما هيچكدام از آنها محو نمىشود (عبدالصبور شاهين، ص ۱۲۲ـ۱۲۳). در علم تجويد ادغام را به صغير و كبير طبقهبندى  كردهاند. ادغام صغير آن است كه حرف ادغامشده، ساكن  باشد، اما در نوع كبير حرف ادغامشده حركتدار است. در  ادغام كبير ابتدا بايد حركت (مصوّت) حرف ادغامشده حذف شود تا صامتها بهصورت مستقيم بههم بپيوندند، سپس صامت اول طبق مشابهت با صامت دوم تغيير يابد. عالمان تجويد همچنين به پيروى از سيبويه (ج ۴، ص ۴۳۷، ۴۴۵) ادغامهاى گوناگون را برحسب همسانبودن، نزديكى و همانندى جايگاه توليد و همچنين تجانسِ صامتها (يعنى شباهت در جايگاه  توليد و تفاوت در صفت) پذيرفتهاند (عبدالصبور شاهين، ص ۲۳۹ـ۲۴۳). در علم تجويد، گاهى به نوعِ ناقص و كامل از ادغام هم اشاره كردهاند كه با آنچه امروزه در مطالعات آواشناسى همگونى ناقص و كامل ناميده مىشود، مطابقت دارد (غانم قدورى حمد، ص ۳۳۵). همچنين در توضيح فرايند ادغام، آواهاى تلاقىكننده را بهصورت قوى و ضعيف از هم متمايز كردهاند كه درصورت تلاقى با هم صوت قوى بر ضعيف غالب مىشود، يعنى آواى ضعيف در قوى ادغام مىشود (همان، ص۳۴۰؛ عبدالصبور شاهين، ص ۱۸۷).


ج) دانشى مستقل. سومين گروه از عالمان كه به مطالعات آوايى علاقهمند بوده و آثار مستقلى در حوزه آواشناسى  و واجشناسى از خود بهجاى گذاشتهاند، عالمانى هستند  كه آوازه آنها منحصر به مطالعات زبانى يا تجويد و علم  قرائت نيست، و در زمان خود جامع علوم مختلف محسوب مىشدهاند؛ ابونصر فارابى* (متوفى ۳۳۹)، ابنسينا* (متوفى ۴۲۸) و نصيرالدين طوسى* (متوفى ۶۷۲) ازجمله اين نامداراناند. از نظر فارابى، آواها با كوبيدن اعضا در حلق يا دريچه مجراى بينى يا بين لبها بهوجود مىآيند. به گفته او كوبنده اول نيرويى است كه در ريه هوا را به سمت حلق و بينى و لبها مىآورد، كوبنده ديگر بدنه زبان است كه بر قسمتهايى از دهان و دندان فشرده مىشود و با كوبيدن بر آن آوا توليد مىشود. او  يادآور شدهاست كه انسان تمايل دارد تا ابتدا آن آواهايى را كه توليدشان آسانتر است بسازد، سپس به توليد آواهاى سختتر روى آورد (۱۹۷۰، ص ۱۳۶). ابنسينا (۱۳۴۸ش، ص ۵) پيدايش آوا را از نظر طبيعى حاصل دو پديده قَرع (كوب) و قَلع (كَند) دانستهاست.  قرع آن است كه جسمى به جسم ديگر كوبيده مىشود و سپس قلع رخ مىدهد به اين صورت كه آنها از هم كنده و جدا مىشوند. او به بررسى ويژگى اصوات بهويژه امواج صوتى  نيز پرداخته و اين نكته مهم را ذكر كردهاست كه موج بهعنوان عامل اصلى توليد آوا در مخرج حروف توليد مىشود. او  زيرىِ اصوات را حاصل وابستگى و پيوستگى امواج و بمى را بهسبب شكافتگى و پراكندگى دانستهاست. از نظر او، حروف مفرد ناشى از حبس تام (گيرش كامل) و رهش ناگهانى هوا هستند، درحالىكه حروف مركّب حاصل حبس غيرتام (گيرش ناقص) و رهش پياپى و تدريجى هوايند (همان، ص ۷).  ديگر اينكه ساختمان حنجره و زبان سه قسمت است : غضروفهاى دَرَقى و تُرسى؛ بىنام؛ مِكَبّى و طَرجَهالى. او،  سپس چگونگى عملكرد عضلههاى حلق و زبان را شرح دادهاست (همان، ص ۱۱ـ۱۴). ابنسينا در بررسيهاى آواشناختى چند ويژگى مهم را شرح دادهاست، ازجمله شيوه توليد صداها كه ناظر بر دو مشخصه حبس تام و حبس غيرتام است، مخرج يا جايگاه توليد و ويژگيهايى فيزيكى مانند فشار هوا، رطوبت و لزجى و چگونگى حركت و گردش هوا. او زبان عربى را داراى ۲۸ حرف دانسته و مشخصههاى آوايى آنها را نيز توضيح دادهاست (همان، ص ۱۵ـ۲۲). آنگاه از دشوارىِ وصف مصوتها سخن گفته و درعينحال، چند ويژگى را در وصف مصوتها شناساندهاست : ضرورت نبودِ مانع در توليد اين صداها؛ تغيير شكل لبها  در توليد مصوتهاى «ى» كشيده و «و» كشيده؛ و اينكه مصوتهاى كشيده را تلفظ طولانى مصوتهاى كوتاه بهحساب آوردهاست (همان، ص ۲۲). اين نكته نيز درخور دقت است كه ابنسينا از محدوده بررسى نظام آوايى زبان عربى فراتر رفته و روش آواشناسى عمومى را پيش گرفته و تلفظ حروف برخى زبانهاى غيرعربى مانند فارسى، خوارزمى، تركى و چند زبان ديگر را نيز بررسى كردهاست. او برخى مشابهتهاى بين صداهاى گفتارى و غيرگفتارى موجود در طبيعت را بيان كرده و از اصطلاح «حرف» براى صداهاى غيرگفتارى استفاده كرده كه نشاندهنده توجه او به اهميت قوه شنيدارى در شناسايى صداها و اهميت تشخيص طبيعى آنهاست (همان، ص ۲۳ـ۲۹). نصيرالدين طوسى در معيارالاشعار (ص ۹ـ۱۰) حروف را   به دو دسته مُصَوّت و مُصَمِّت تقسيم كردهاست. به نظر  او، مصوتها يا مقصورند (كوتاه) يا ممدود (كشيده). او از  لفظ مُقَطَّع براى اشاره به هجا استفاده كرده و همچنين بين  مقاطع مقصور و ممدود هم تمايز گذاشته كه مشابه تمايز هجاى كوتاه و بلند است.


 ۳) صرف در قرن اخير دو حوزه صرف و نحو بهطور مجزا مطالعه و بررسى شدهاند ( ←تصريف*؛ نحو*، علم)؛ ليكن در ادوار گذشته و حتى در برخى رويكردهاى زبانشناختى معاصر اين دو حوزه همواره در كنار يكديگر زير عنوان دستور زبان* مطرح بودهاند. در سنّت مطالعاتى جهان اسلام نيز بررسى صرف و نحو به همين منوال انجام گرفتهاست. خليلبن احمد (ج ۱، ص ۲۸)، كلمات را طبق حروف سازنده ريشه بهصورت ثنايى (دوحرفى)، ثلاثى (سهحرفىِ)، رباعى (چهارحرفى) و خماسى (پنجحرفى) دستهبندى كردهاست. ابوعلى قالى در قرن چهارم اين دستهبندى خليل  را پذيرفته و در ضمنِ مطالب يادآور شدهاست كه طبق  خط واژههاى دو حرفى وجود دارد، اما درحقيقت ثلاثى است ( ←ص ۷۱). سيبويه (ج ۱، ص ۱۲) اقسام كلام را به سه دسته اسم و فعل و حرف تقسيم كرده و واحدهاى دوجزئى[۳]  را با توجه به  موضعشان[۴]  (جايگاهشان) به چهار گروه تقسيم كردهاست :  الف) واحدهاى مطابقه[۵] . صفتها و كميتنماهاى وصفى كه  در حالت شخص، شمار و جنس با اسم خود مطابقت ايجاد مىكنند، مانند «بيت كبيرٌ» كه اجزاى آن در جنس (مذكر و مؤنث)، شمار (مفرد و تثنيه و جمع)، و عامبودن مطابقت دارند؛ ب) واحدهاى الحاقى يا اضافهاى[۶] . اين واحدها شامل دو عنصر  غيرفعالاند، مثل مضاف و مضافاليه يا انضمام كه نوعآ بيانكننده ساختِ ملكى يا اضافى است و هر دو عنصر، تشكيلدهنده واحدى جدايىناپذير است و عنصر اول هيچگاه حرف تعريف معرفه يا پسوند تنوين نمىگيرد و عنصر دوم كل واحد را معرفه مىكند؛ ج) ساختهاى غيرمطابقهاى[۷] . در اين  ساختها عنصر وابسته عنصرى است كه مطابقه برايش ممنوع است. مفعول مستقيم و گروههاى قيدىِ نشاندهنده زمان، مكان و حالت در اين گروه جاى دارند؛ و د) واحدهاى مركّب[۸] .  واحدهايى هستند كه گرچه بهلحاظ ساختارى بيش از يك جز هستند، اما منزلتى همچون يك واحد بسيط را دارند ( ←كارتر[۹] ، ص ۹۰ـ۹۳).      سيبويه (ج ۴، ص ۲۴۲) محور كار تصريف را شناخت  مادّه اسم، صفت و فعلِ معتل يا غيرمعتل در زبان عربى  و همچنين شناسايى كلماتى معرفى كردهاست كه در قياس  با كلمات غيرعربى ساخته شدهاند. او (ج ۴، ص ۳۲۸ـ  ۳۲۹) تمايز مادّههاى رباعى و خماسى از مادّههاى ثلاثى  را توضيح داده و روش تشخيص و تعيين حروف زائد از حروف غيرزائد را بيان كردهاست. او (ج ۴، ص ۴۱۷) فرايند تضعيف (ناهمگونى) را نيز مطرح كردهاست كه در آن ثقل (سنگينى) تلفظ براى زبان در بعضى مواضع اتفاق مىافتد و باعث  اخفاى (پنهانشدن) بعضى حروف مىشود. چنين فرايندى امروزه معمولا ناهمگونى خوانده مىشود. سيبويه (ج ۲، ص ۲۳۹ـ۲۴۰) ترخيم كلمات را بهعنوان فرايندى تعريف كردهاست كه به حذف پايان اسامى مفرد و سبكشدن آنها، بهخصوص در حالت ندا، مىانجامد. ترخيم در مضافاليه و صفت رخ نمىدهد. سيبويه (ج ۳، ص ۳۳۵) فرايند اضافهشدن «ى» به انواع كلمه را بيان كردهاست. او (ج ۳، ص ۴۲۳ـ۴۲۶، ۴۴۸ـ۴۵۰)  از فرايندهاى حذف و تصغير/ تحقير هم نام بردهاست كه بر حروف اصلى يا حروف زائد اثر مىگذارند و موجب حذف  يا عدم مشاركت آنها در صرف كلمه مىشوند. او (ج ۴، ص ۲۳۵ـ۲۴۱) همچنين حروف زائد و بدل را معرفى كردهاست. از نظر وى، در اِبدالْ حرفى در حرف ديگر ادغام نمىشود. به اين منظور او حروف زائدى را مشخص كردهاست كه در جاهاى مختلف به اسم يا فعل افزوده مىشوند و در  ابدال دخالت دارند. مبرّد (ج ۱، ص ۲۰۹ـ۲۱۷) حروف ريشه و زوائد فعل  را در قالب ساختهاى مختلف كلمه نشان دادهاست. او اسامى را براساس اشتقاقشان چنين دستهبندى كردهاست : اسمهاى غيرمشتق مانند حجَر و جبَل؛ اسمهاى مشتقِ نَعتى (وصفى)، مانند طويل و قصير كه از ريشه فعلى مشتق شدهاند؛  و اسمهاى غيرنعتى (غير وصفى) مانند حنيفه كه از حنيف مشتق شدهاست. سپس او انواع ديگرِ اسم را چنين ذكر كردهاست: اسمهاى مبهم كه خاصيت اشارى دارند، اسم  عَلَم (خاص) مانند زيد و عمرو؛ اسمهاى مُضْمَر؛ اسمهاى  نكره و اسمهاى معرفه (ج ۳، ص ۱۸۵ـ۱۸۶). او انواع فعل  را برحسب لازم و متعدىبودن و همچنين تعداد مفعولها طبقهبندى كردهاست. همچنين از سازههايى نام بردهاست  كه در نقش فعل ظاهر مىشوند و از نظر لفظى يا معنايى   به فعل شباهت دارند، مانند «ما» كه حرف نفى و از نظر  معنى شبيه فعل است، اما «كان»، «إنَّ» و امثال آن كه بر  مبتدا و خبر داخل مىشوند از نظر لفظى شبيه فعلاند (ج ۳، ص ۱۸۷ـ۱۹۰). ابنسرّاج (ج ۳، ص ۱۷۹ـ۱۸۱) ريشه كلمات را به  انواع ثلاثى، رباعى و خماسى تقسيم كردهاست كه در آنها  هيچ حرف زائدى وجود ندارد. بهگفته او، از ثلاثى، دَه ساختمانِ كلمه (ابنيه) و از رباعى و خماسى فقط پنج ساختمان وجود دارد. او (ج ۳، ص ۲۳۱) علم صرف را محدود به ساختمانهاى مختلف كلمه دانسته كه صورتهاى مختلف از يك ريشه را مىسازد و زياده، ابدال، حذف، تغيير به حركت و سكون،  و ادغام را فرايندهايى صرفى معرفى كردهاست. ابنسراج  فعلها را به مُعرَب و مَبنى متمايز كرده و اقسام مبنى را  بهصورت مبنى بر حركت و مبنى بر سكون برشمردهاست.  او موارد شمول اين طبقهبنديها را برحسب تمايز زمان و  مواضعشان از هم جدا كردهاست (ج ۱، ص ۱۴۵ـ۱۴۶). زجّاجى (۱۴۰۵، ص ۲) بين اِعراب اسم (رفع، نصب،  جر) و اعراب فعل (رفع، نصب، جزم) تفاوت گذاشتهاست. فعل از نظر او (۱۴۰۵، ص ۷، ۳۲) به يكى از سه زمان  ماضى و آينده و حال تعلق دارد و همه فعلها متعدى يا نامتعدىاند. ابوعلى فارسى (ص ۸۳) به رفع، نصب و جر «ان» اسم  مثنى اشاره كرده و حالتهاى مختلف آن را برشمردهاست : «شَجَرَتان»، «رَأيْتُ رَجُلَينِ». درباره جنس دستورى،  زمخشرى بين دو نوع مؤنث (مؤنث حقيقى و مؤنث مجازى) تمايز گذاشتهاست. او همچنين مؤنث حقيقى را از مؤنث مجازى قوىتر دانستهاست (ص ۸۲). ابنيعيش در قرن هفتم، در شرح آن گفتهاست كه مؤنث حقيقى هم از نظر لفظ و هم از  نظر معنى مؤنث است، مانند «المرأة»، درحالىكه مؤنث  مجازى فقط بهصورت لفظى (بهواسطه نشانه دستورى) مؤنث است و صورت معنايى آن مطرح نمىشود، مانند «ظلمة» (ج ۵، ص ۹۱ـ۹۲). ابنجنّى تصريف را اضافه و كمكردن اجزايى بر حروف ريشه (اصول) و براساس وزنهاى مختلف كلمه تعريف كردهاست، اما در معنايى عام، تصريف را بازى با حروف  ريشه كلمه براى افاده معنى و غير آن تعريف كردهاست (التصريف الملوكى، ص ۲ـ۳). او فرايندهاى صرفى را  ــكه پيشتر معرفى شده بودندــ بهترتيب زياده، بدل، حذف، تغيير به حركت يا سكون و ادغام برشمردهاست. ابنجنّى  بين حروف ريشه و زائد تمايز گذاشته و اين نكته را يادآور شدهاست كه حروف اصلى در هر موضع از تصريف بايد در  كلمه موجود باشند (التصريف الملوكى، ص ۵). ابنجنّى (الخصائص، ج ۱، ص ۶۱ـ۶۴)، همچنين به پيروى از خليل (ج ۱، ص ۵۹)، بهصورت رياضىگونه به امكان توليد صورتهاى مختلف از مجموعه حروف سهتايى و چهارتايى از طريق تركيب آنها در ترتيبهاى مختلف اشاره كردهاست كه با اصطلاح «زايايى» در زبانشناسى جديد تناسب دارد. به اين صورت كه از تركيب سه حرف، شش صورت كلمه (اصل) پديد مىآيد، اما از تركيب چهار حرف ۲۴ صورت كلمه بهدست مىآيد كه حاصل ضرب عدد چهار (تعداد حروف چهارتايى) در تعداد صورتهاى بهدستآمده از ريشههاى سهحرفى (يعنى عدد شش) است. او همچنين به مقايسه دشوارى و سادگىِ تلفظ و تركيب دوحرفيها، سهحرفيها، چهارحرفيها و پنجحرفيها پرداخته و توان سه حرفيها را از لحاظ تركيبپذيرى بالاتر از بقيه دانستهاست. تقسيمبندى عبدالقاهر جُرجانى* (متوفى ۴۷۱ يا ۴۷۴؛ ۱۴۰۵، ص ۲۶) از تصريف در سطح كلمه و در سطح پايينتر از كلمه جالب توجه است. او فرايندهاى صرفى صحيح و اعلال، قلب، ابدال، وزن، تمثيل را در مورد فعلها و اسمها در سطح كلمه مطرح كردهاست و سپس به طبقهبندى عناصر كلمه در سطح پايينتر از كلمه (يعنى در سطح حروف بهصورت ثلاثى، رباعى و خماسى) پرداختهاست (۱۴۰۵، ص ۲۷). ابنعصفور (ج ۱، ص ۴۷ـ۴۸) تقسيمبندى زجّاجى از نشانههاى رفع و نصب را در مورد اسم و فعل چنين معرفى كردهاست: نشانههاى رفع (ضمه و نون در فعل؛ ضمه و الف تثنيه و واو جمع در اسم)، نشانههاى نصب (الف، ياء ساكنِ تثنيه و جمع مذكر سالم، و فتحه در اسم؛ حذف نون و فتحه در فعل؛ براى مشاهده مثالها  ←همانجا). او (ج ۱، ص ۴۹ـ۵۰) علامت جر (خَفْض) را مختص اسم دانسته و فرايند جزم را در فعلهايى مطرح كردهاست كه مضارعاند، اما با قرارگرفتن يك جزمدهنده مانند «لم» بر سرِ آنها مجزوم مىشوند. او (ج ۱، ص ۵۸) ديدگاههايى متفاوت درباره طبقهبندى انواع زمان ذكر كردهاست: اين موضوع كه زمان به ماضى و آينده تقسيم شود، اشتراك نظر همگانى بودهاست؛ اما درباره زمان حال گروهى قائل به وجود آن نبودهاند و گروه ديگر آن را مهم پنداشته و در بين زمانهاى ماضى و آينده قرار دادهاند. او (ج ۱، ص۹۰) ديدگاههاى متفاوت را درباره «نونِ» مثنى و جمع برشمردهاست، گروهى بر اين باور بودند كه «ن» فقط صورتى از تنوين است، ولى طبق نظر گروه ديگر، حركتى است بههمراه «الف» و «لام» و صورتى از تنوين بههمراه اضافه. گروهى ديگر نيز آن را نشانه رفع اسم مثنى و جمع براى تمايز آن با نصب مفرد در هنگام وقف معرفى كردهاند. ابنعصفور ضماير را برحسب اول شخص (متكلم)، دوم شخص (مخاطب) و سوم شخص  (غايب) طبقهبندى كرده و سپس براى هر كدام از آنها، انواعِ مرفوع، منصوب و مجرور را جدا كردهاست. او براى هر  كدام از انواع مرفوع و منصوب، صورتهاى منفصل و متصل  را عرضه كردهاست درحالىكه همه ضماير مجرور از نوع متصلاند و بعد از عامل جر قرار مىگيرند، مانند «بهِ»،  «بها»، «بِهِم» (ج ۱، ص ۱۴۸ـ۱۴۹). او (ج ۱، ص ۱۴۹)  اسم اشاره را نيز در سه گروه دور، متوسط و نزديك قرار دادهاست. هركدام از اين اسمهاى اشاره را هم براساس  جنس (مذكر و مؤنث) و شمار (مفرد، مثنى و جمع) متمايز كردهاست. فعلها را نيز به متعدى و نامتعدى تقسيم كردهاست. فعلهاى متعدى را در سه نوع متعدىِ ذاتى؛ متعدى به حرف  جر؛ و متعدى گاه ذاتى و گاهى به حرف جر جدا كردهاست (همان، ج ۱، ص ۲۷۳ـ۲۷۴). ابنعصفور همچنين به تمايز  بين اسمهاى صرفپذير و صرفناپذير پرداختهاست.  اسمهاى صرفپذير تنوين و جر مىگيرند، اما دسته ديگر  به نُه علتِ عدل (عدول)، تعريف، صفت، عجمىبودن،  تركيب، تأنيث، الف و نون زياده، وزن فعل و برخى صيغههاى جمع صرفناپذير مىشوند (ج۲، ص ۳۲۷ـ ۳۲۸). او (ج ۲، ص ۳۳۱)، سپس اسمهاى صرفناپذير را براساس معرفهبودن  در سه قسم از هم جدا كردهاست. البته اين طبقهبندى  را پيشتر ابنسراج در قرن چهارم عرضه كرده بود ( ← ج ۲، ص ۸۰). ابنهشام كلمه را بهصورت «قولى مفرد» تعريف كردهاست. از نظر او «قول» لفظى است كه بر معنى دلالت كند و لفظ  نيز همان صوت است كه مشتمل بر چند حرف است، خواه معنىدار يا بىمعنى. «مفرد» نيز آن است كه اجزاى سازندهاش بر اجزاى معنايى آن دلالت نكند. در اينجا تقطيعى تقريبآ مشابه تكواژ[۱۰]  عرضه شده و سپس صورتهاى مركّب را در تقابل با مفرد  مطرح كردهاست (ص ۱۳ـ۱۴). رويكردهاى مختلفى درباره مبدأ اشتقاق صورتهاى مختلف يك ريشه واژگانى در زبان عربى وجود دارد. پيروان مكتب  كوفه مصدر را مشتق از فعل مىدانستند، اما پيروان مكتب  بصره فعل را مشتق از مصدر بهحساب مىآوردند. براى  نمونه طبق يكى از استدلالهاى مكتب بصره، مصدر محدود  به زمان خاصى نيست و فعل محدود به زمان خاص است؛ مصدر از لحاظ زمان عامتر از فعل است و فعل جزئى از آن مىشود. به همين سبب، مصدر براى فعل اصل قرار مىگيرد (ابنانبارى، ص ۱۹۲ـ۱۹۳). ابنجنّى رويكردى را بيان كرده كه در زبانشناسى معاصر نيز       پذيرفته شدهاست. به نظر او، تصريف* در مقايسه با اشتقاق،  به نحو نزديكتر است و اشتقاق به صورتهاى واژگانى (لغات) نزديكتر است (المُنصِف، ج ۱، ص ۴). او  به اشتقاق و اقسام آن شامل صغير و كبير و اكبر نيز توجه كردهاست: در اشتقاق كبير از تغيير ترتيب سه حرف اصلى ريشه، تركيبهاى واژگانى متفاوتى بهدست مىآيد كه از  نظر معنايى قرابت دارند، مانند القسوة، القوس، الوقس  و الوسق؛ در اشتقاق اكبر ممكن است يك حرف نيز تغيير  كند و همان معنا يا معناى نزديك فهميده شود. اما اشتقاق  صغير (اصغر) فقط تركيبهايى با ترتيب يكسان و معنى  مشابه از حروف مىسازد، مانند تركيب «س ل م» و توليد كلمههاى سلم و يسلم، سالم، سلمان، سليم با حفظ معناى اصلى كلمه در همه آنها (الخصائص، ج ۲، ص ۱۳۳ـ ۱۳۶؛  نيز  ←اشتقاق*). بهنظر ابنفارِس (ج ۱، ص ۳۲۸ـ۳۲۹)، بيشتر ريشههاى ثلاثى و خماسى حاصل فرايند نَحت* (واژهآميزى) هستند. مراد از واژهآميزى، ادغام دو كلمه بهمنظور ساخت كلمه جديد است. شايان ذكر آنكه بهگفته ابنفارس (همانجا) پيش از وى خليلبن احمد اين فرايند را معرفى كرده بود.


۴) نحو  سيبويه، در الكتاب به چگونگى قرارگرفتن عناصر در زنجيره گفتار، يا به عبارت ديگر به جايگاه كلمات  اشاره كردهاست. او از سه اصطلاح موقع (توزيع كلمات[۱۱] )   و موضع كه ناظر بر جايگاه كلمه در زنجيره همنشينىاند و منزلت (وضع[۱۲] ) كه ناظر بر وضع كلمه در محور جانشينى و  عمودى است، استفاده كردهاست (كارتر، ص ۷۶؛ نيز  ←سيبويه، ج ۱، ص ۱۶). سيبويه از همراهى وصف با سازه موصوف سخن گفتهاست. او به تشابه مجموع وصف و موصوف از لحاظ نحوى به اسمى واحد، نيز اشاره كردهاست (ج ۱، ص ۴۲۱). همچنين به اين نكته پرداختهاست كه در جملهاى مانند  «هذا الرجلُ منطلِقٌ» كلمه «الرجل» در نقش صفت براى  «هذا» است و اين دو كلمه با هم در نقش اسمى واحد عمل مىكنند (ج ۲، ص ۸۶). سيبويه (ج ۲، ص ۲۰۴) همسانى  تنوينِ صفت و اسم را دليلى براى تلقى آنها در منزلت يك  اسمى بهحساب آوردهاست. در اين زمينه بعدها مبرّد (ج ۴، ص ۲۳۱) درباره وابستگى نحوى دو اسم به هم گفتهاست كه اسم دوم در نقش صفت (نعت) براى اسم اول است. درواقع، اين دو اسم با هم مانند يك واحد رفتار مىكنند. ابنسرّاج با  معرفى سازههاى وابسته (تابع) اسم (صفت، بدل، عطف) گفتهاست كه تقدم آنها بر اسم مجاز نيست. استدلال او اين  است كه اسم و صفت با هم و هر آنچه به آنها متصل است،  مانند يك واحد عمل مىكنند. او عملكرد صفت و اسم را بهصورت يك واحد معرفى كردهاست درحالىكه اين ويژگى را براى حرف عطف «واو» ذكر نكردهاست. اين مىتواند نشانهاى از تمايز ميان عناصر سازنده يك گروه نحوى و عناصر ديگر باشد (ج ۲، ص ۲۲۵ـ۲۲۶). سيبويه براى حركت حروف آخر كلمات از چهار عنوانِ ضمه، فتحه، كسره و سكون استفاده كردهاست كه اينها معرف نوع اعراب كلمه (رفع، نصب، جر و جزم)اند. درواقع، اگر عناوينِ پيشگفته در انتهاى كلماتِ معرب باشند نشانه موقعيت نحوى كلمهاند كه تحتتأثير عامل نحوى در سطح ساختارى جمله شكل مىگيرد، اما اگر در انتهاى كلماتِ مبنى باشند فقط در سطح آوايى ظاهر مىشوند و ماهيت آوايى دارند نه نحوى ( ←ج ۱، ص ۱۳). ابنجنّى در بررسى كلمات معرب، گونهاى از آنها را كه همه نشانههاى اعراب را نمىپذيرند با عنوان «غيرمنصرف» معرفى كرده و موانع صرف را كه مانع بروز صورتهاى صرفى كلمه مىشود نام بردهاست (الخصائص، ج ۱، ص ۱۰۹؛ نيز  ←اِعراب*). سيبويه بين سطوح نحوى و آوايى تمايز گذاشتهاست. او حتى بين سطوح معنايى و نحوى نيز تمايز گذاشته و در قالب آن به شرح فرايندهاى نحوى تنازع* و اشتغال در زبان عربى پرداختهاست. هرگاه سازهاى همزمان معمول براى دو عامل واقع شود مسئله تنازع پيش مىآيد، مانند «ضربتُ و ضربنى زيدٌ» و «ضربنى و ضربتُ زيدآ». در هر كدام از اين جملهها «زيد» در سطح معنايى از عمل هر دو فعل «ضربتُ» و «ضربنى» نقش مىپذيرد، اما در سطح ساختار نحوى، اعراب آن توسط نزديكترين عامل تعيين مىشود. به همين سبب است كه سيبويه از دو عامل لفظى و معنايى نام بردهاست (ج ۱، ص ۷۳ـ۷۴). در همين سياق، سيبويه (ج ۱، ص ۲۲۸ـ۲۲۹) از اشتغال سخن گفتهاست كه اگر معمول (مثلا مفعول) به پيش از عامل خود (مثلا فعل) منتقل شود و ضميرى به جاى آن بنشيند دراينصورت گويند كه عامل به ضمير مشغول است و بنابراين نمىتواند نقش عامل را براى معمول ايفا كند و ناگزير بايد  عامل ديگرى را در تقدير گرفت. اهميت زبانشناختى بحث اشتغال چنين است كه سيبويه تعامل كلمات سازنده جمله  را در دو سطح معنايى «زيرين» و ساختارى نحوى «زبرين»  شرح دادهاست. بهعنوان مثال، او مفعول را در جايگاههاى مختلفى در جمله تأثيرپذير از عمل فعل دانسته، اما از نظر ساختارى فعل را عاملى معرفى كرده كه بر مفعول (معمول) تسلط مستقيم دارد. اكنون اگر مفعول به پيش از فعل منتقل   شود امكان تسلط ساختارى عامل (فعل) بر آن وجود ندارد.  در اين حالت ضميرى راجع به آن پس از فعل قرار مىگيرد  كه عامل (فعل) به آن مشغول مىشود (نيز  ←زجّاجى،  ۱۴۰۵، ص ۳۹). اما سيبويه به جابهجايى بعضى سازهها در جمله اشاره كردهاست كه تفاوتى در صحت دستورى آن ايجاد نمىكند مانند «ضَرَبَ زيدٌ عمرآ» و «ضَرَبَ عمرآ زيدٌ». چنين تحليلى نشان مىدهد كه سيبويه بين سطح ظاهرى و سطح دستورى جمله نيز تمايز گذاشتهاست، بهطورىكه در مواردى ترتيب ظاهرى كلمات در ساختار جمله تأثيرى بر صحت دستورى آن نمىگذارد، بلكه روابطِ بينِ كلمات در سطح دستورى تعيينكننده نقش نحوى آنها و سرانجام صحت دستورى جمله است (ج ۱، ص ۸۰ـ۸۱). رويكرد پيروان مكتب كوفه اين بوده كه مبتدا عامل رفع خبر و خبر عامل رفع مبتداست، اما پيروان مكتب بصره ضمن آنكه ابتدا را عامل رفع مبتدا مىدانستهاند، آراى متفاوتى درباره  عامل رفع خبر داشتهاند؛ به باور گروهى از آنان، عامل رفعِ  خبر ابتداست، گروه ديگر گفتهاند عامل رفعْ هم ابتدا و  هم مبتداست، از نظر گروه سوم عامل رفعْ مبتداست. استدلال پيروان مكتب كوفه اين بوده كه «ابتدا» عاملِ لفظى نيست  و به اين سبب نمىتواند عاملِ رفع باشد. پيروان مكتب  بصره «ابتدا» را يك عامل لفظى دانستهاند. باور آنها بر اين  بوده كه وجود عامل بهصورت ضمنى از اثرات آن محسوس است، همانطور كه از حرارت به وجود آتش مىتوان پى برد (ابنانبارى، ص ۴۰ـ۴۲). بهنظر مىرسد پيروان مكتب  كوفه عامل را در سطح لفظ بررسى كردهاند، درحالىكه  پيروان مكتب بصره عامل را در سطحى انتزاعى تلقى كردهاند  كه بر لفظ و صورت بيرونى (يعنى آنچه مشاهدهپذير است)  تأثير مىگذارد. به گفته زجّاجى (۱۴۰۵، ص ۳۶ـ۳۷) مبتدا با چهار نوع  خبر مرتبط مىشود: اسم، مانند «زَيْدٌ قائِمٌ»؛ فعل يا آنچه فاعل و مفعول را به هم مرتبط سازد، مانند در «زَيْدٌ خَرَجَ  أبُوهُ»؛ ظرف، مانند «زيدٌ فى الدَّارِ»؛ و جمله، مانند «زَيْدٌ أبُوهُ قائِمٌ». ابوعلى فارسى خبر را براساس وابستگى به مبتدا به دوگونه مفرد و جمله تقسيم كرده و سپس اقسام خبر مفرد را برحسب جامد و مشتقبودن ازهم جدا كردهاست (براى تفصيل و مثال  ←ص ۹۰ـ۹۲). او (ص ۹۹ـ۱۰۱) همچنين اسمها را در جايگاه ابتدا از لحاظ معنى به دو گونه عارى از معناى شرط و جزا و متضمن معناى شرط و جزا (مثلا اسمهاى موصول) دستهبندى كرده و تفاوتهاى آنها را از حيث قرارگرفتن در كنار خبر توضيح دادهاست. او (ص ۲۱۵) يكنواختى صفت و اسم در معرفهبودن  و نكرهبودن را يادآور شده و گفتهاست كه صفت نكره اسم معرفه را وصف نمىكند كه عكس آن نيز صادق است. ابنانبارى (ص ۶۱ـ۶۲) درباره تقابل آراى پيروان مكتب  كوفه و بصره در زمينه تقدم و تأخر مبتدا و خبر گفتهاست  كه از نظر پيروان مكتب كوفه تقدمِ خبر بر مبتدا جايز نيست،  اما پيروان مكتب بصره آن را جايز شمردهاند. استدلال پيروان مكتب كوفه اينگونه بودهاست كه در چنين كاربردى ضمير  قبل از اسمِ هممرجعش قرار مىگيرد و تقدم ضمير بر اسمِ هممرجعش جايز نيست. البته به نظر پيروان مكتب بصره،  در كلام و شعر عرب اين تقدم رخ مىدهد و آنچه بهصورت  تقدم ضمير بر اسم مشاهده مىشود، فقط ظاهرِ آن است.  آنان جملههايى همچون «فى بَيْتهِ يُؤْتَى الحَكَمْ» را نمونه آوردهاند كه در صورت اصلى خود بهصورت «الحكمُ يُؤْتَى فى بَيْتهِ» بودهاست. در اينجا آشكارا بهصورت زيرساختى جمله اشاره شدهاست. پيروان مكتب كوفه، عامل نصب مفعول را چنين شرح دادهاند كه مفعول به مجموع فعل و فاعل منصوب مىشود،  اما پيروان مكتب بصره عاملِ نصب مفعول را عملِ فعل  بدون فاعل دانستهاند، با اين استدلال كه فاعل در اصل  يك اسم است و جزئى از عمل نيست، بلكه بهواسطه عمل  فعل در آن دخيل مىشود (همان، ص ۷۲ـ۷۵). در اينجا بهصورت ضمنى به ظرفيت و نقشهاى معنايى فعل اشاره شدهاست. ابنجنّى به تقدم و تأخر جايگاه سازههاى نحوى نسبتبه هم و اِعراب آنها در اين تواليها توجه كردهاست، مثلا قرارگرفتن مفعول قبل از فاعل يا فعل در جمله. او جايزنبودن تقدم بعضى سازهها بر سازههاى مجاورشان را يادآور شدهاست، مثلا مُجازنبودن تقدم مستثنا بر فعل نصبدهنده آن. چنين مواردى نشاندهنده آگاهى او از اهميت ساختار در تحليلهاى نحوى است (الخصائص، ج ۲، ص ۳۸۲). ابويعقوب سكّاكى (متوفى ۶۲۶) نحو را متشكل از سه ركن دانستهاست، قابل، كه همان مُعْرَب (كلماتى كه تحتتأثير موقعيتهاى خاص حركت پايانى آنها تغيير مىكند) است؛ فاعل يا عامل، كه بر قابل اثر مىگذارد و حركت آخر آن را تغيير مىدهد؛ و اثر، كه اعراب ناميده مىشود. او، در ادامه توضيح دادهاست كه برخى از كلمات مُعْرب نيستند و به آنها مبنى مىگويند، يعنى كلماتى كه حركت آخرشان ثابت است و تغيير نمىكند، اين كلمات خود شامل دو دستهاند: كلمات غيرقابل شمارش، كلماتِ مبنى قابل شمارش. سكّاكى بقيه كلمات را معرب دانسته و اسمهاى معرب را به دو گروه منصرف و غيرمنصرف تقسيم كردهاست. او نُه عامل را كه وجودشان باعث تلقى اسم بهعنوان  غيرمنصرف است، برشمرده و سپس به طبقهبندى مُعْربها پرداختهاست (ص ۳۷ـ۳۹).


 ۵) معنىشناسى رويكردهاى معنىشناختى دانشمندان مسلمان عبارتاند از :


الف) معنىشناسى فلسفى و منطقى. به اعتقاد فارابى علم زبان نزد هر ملتى متشكل از هفت بخش است: علم الفاظ مفرد معنىدار؛ علم الفاظ مركّب؛ علم قوانين الفاظ مفرد؛ علم قوانين الفاظ مركّب؛ علم قوانين درستنوشتن؛ علم قوانين درستخواندن؛ و علم قوانين اشعار. در اين ميان، بخش نخست يعنى علم الفاظ مفرد معنىدار به مبحث دلالت و معنى الفاظ مرتبط و همان علم لغت است و به شناخت حدود دلالت الفاظ معنىدار مىپردازد (۱۳۵۰، ص ۵ـ۶). فارابى (۱۳۵۰، ص ۵؛ ۱۹۷۰، ص ۱۳۷ـ۱۴۱) كوچكترين واحد معنايى را كلمه درنظر گرفتهاست كه از آن به لفظ مفرد تعبير مىكند. بر مبناى بعضى سخنان فارابى (۱۹۷۰، ص ۶۵ـ ۶۶، ۷۶ـ۷۷، ۱۰۱، ۱۳۹) مىتوان گفت او نظريه رابطه ساده كلمه با شىء خارجى را نپذيرفته و رابطه ميان لفظ و معنى  را شامل سه ركن دانستهاست: لفظ، مشارٌاليه محسوس كه معقول اول است، مفهوم كه معقول ثانى است يا به تعبير ساده واژه و شىء و مفهوم ذهنى. در اين نظريه اعتقاد او به كليات مشهود است (نيز  ←مفهوم و مصداق*). نظريه صدق فارابى همان نظريه ارسطو يعنى مطابقت است ( ←فارابى، ۱۹۷۰، ص ۶۵، ۱۰۱، ۱۱۷). فارابى (۱۹۷۰، ص ۱۱۲ـ۱۱۳) همچون استادش ابوبشر متّىبن يونس* منطق را اعم از زبانهاى بشرى دانستهاست و نه محدود به يونانى. دفاع او از وجود رابط در عربى اعتقاد وى را به نوعى منطق زيربناى زبانهاى مختلف بشرى يا فرازبانى منطقى نشان مىدهد (براى برخى شواهد ديگر  ←همان، ص ۶۱ـ۶۲، ۱۱۳ـ۱۱۴). آراى معنىشناختى ابنسينا، بهويژه در منطق موجَّهات  او، در توضيح معانى ضرورت و امكان، يافت مىشود (براى نمونه  ۱۳۸۱ش، ص ۸۷ـ۱۰۲). در نظر ابنسينا (۱۳۸۱ش، ص ۳۹ـ۴۰، ۶۵) پيوند لفظ و شىءْ غيرطبيعى  يعنى وضعى است و پيوند حقيقى ميان معنى و خود شىء است. نظر ابنسينا درباره صدقْ همان نظريه مطابقت است  (۱۳۸۳ش، ص۱۰، ۳۲ـ۳۳). ابنسينا برخلاف فارابى  كه كوشيد ميان منطق و نحو عربى تناظر برقرار كند، موضوع بحث منطق را نه الفاظ بلكه معانى مىدانست. او هم منطق  را نوعى فرازبان شمردهاست كه مقيد به زبان خاصى نيست.  در اين باره او تعبير لفظ مطلق را بهكار بردهاست (۱۳۸۳ش، ص ۱۳؛ ۱۳۸۱ش، ص۴۰). از ساير موضوعات  معنىشناختى در فلسفه ابنسينا بحث تابعيت دلالت از  اراده (۱۳۸۱ش، ص ۴۳ـ۴۴؛ نيز  ←دلالت*) و تقسيم اقسام دلالت لفظ بر معنى به مطابقت و تضمن و التزام ( ←همان، ص۴۲ـ۴۳) درخور ذكر است. ابنسينا در شرح علم منطق، لفظ را به دو نوع مفرد (كلمه) و مركّب (جمله و شبهجمله) تقسيم و تأكيد كردهاست كه تا زمانى كه معنى لفظهاى مفرد مشخص نباشد، فهم لفظهاى مركّب ميسر نخواهد شد. سپس توضيح داده كه هر لفظ مفرد يا كلى است يا جزئى؛ كلى شامل مصداقهاى بسيار است و جزئى فقط يك مصداق دارد مانند اسمهاى اَعلام. او روابط معنايى واژگانى را نيز مطرح كرده است (۱۳۸۳ش، ص ۱۱ـ۱۵، ۲۵ـ۲۸). نصيرالدين طوسى (۱۳۵۵ش، ص ۷) دلالت الفاظ بر معانى را مطرح و آن را به دو دسته كلى تقسيمبندى كردهاست: دلالت تواطى و دلالت طبعى. دلالت تواطى امرى قراردادى و خاص انسان است. اما دلالت طبعى از سنخ دلالت آواها به حالتى خاص است؛ مانند دلالت سرفه به وجود سرماخوردگى. اين دلالت طبيعى است و بين انسان و حيوان مشترك است. او پس از توضيح رابطه معنايىِ مطابقى و تضمنى و التزامى ( ←دلالت*)، از منظرى ديگر، چهار نوع رابطه بين لفظ و معنى را نام برده و سپس آنها را به اقسام جزئىترى تقسيم كردهاست : الف) دلالت چند لفظ بر يك معنى كه مترادف ناميده مىشود؛ ب) دلالت چند لفظ بر چند معنى كه خود بر دو قسم است. در قسم اول كلمه و معنى شباهتى با هم ندارند؛ مانند انسان و اسب. اين قسم را اسماى متباين مىنامد، گويا او خواستهاست كلماتى را كه در يك مفهومِ پايه مشتركاند جزء اين دسته  قرار دهد. در قسم دوم كلمات به هم شباهت دارند و دو  گونهاند. اگر بهسبب شباهت لفظ، معانى نيز به هم شبيه  باشند، آن را اسماى مشتق مىگويند، مانند ناصر، نصير و منصور كه همه اينها از «ن ص ر» مشتق شدهاند. اگر شباهت فقط در  لفظ باشد، آن را واژههاى متجانس مىگويند، مانند بِشر  و بشر؛  ج) دلالت يك لفظ بر چند معنى كه آن را اسماى متفق ناميدهاست. اسماى متفق بر دو قسماند: متشابه و مشترك. اسماى متشابه خود بر سه قسماند: اگر معناى اصل بر معناهاى ديگر اولويت داشته باشد، به آن معنا حقيقت و به معناهاى  ديگر مجاز گفته مىشود كه شامل مجاز مرسل، تشبيه*،  تمثيل* و استعاره* است (براى تفصيل  ←ذيل مدخلهاى مذكور). دو قسم ديگر عبارتاند از اسماى متعارف و مصطلح و اسماى منقول. اسماى مشترك به كلمههاى چندمعنايى گفته مىشود كه بين معانى آنها اولويتى وجود نداشته باشد و  همه معانى آنها مساوى باشند؛ مانند اطلاق «چشمه» به چشمه آب، چشمه ترازو و چشمه آفتاب؛  د)دلالت يك لفظ فقط بر  يك معنى شامل اسم خاص و اسم عام، با اين ملاحظه كه اسم عام بر دوگونه است: اسماى متواطى و اسماى مُشكّك. اگر اسم عام بدون اولويت به مصداقهاى آن نسبت داده شود، آن را اسماى متواطى مىگويند، مانند كلمه مردم كه بر اشخاص بسيارى بدون هيچ اولويتى دلالت دارد. اگر با اولويت نسبت داده شود، آن را اسماى مشكك مىنامند، مانند اطلاق سفيد بر برف و عاج (همان، ص ۹ـ۱۲). نصيرالدين طوسى (۱۳۵۵ش، ص ۱۳) همچنين قراين را به سه نوع ازهم جدا كردهاست: نوع اول كه در جايى تضاد محسوب مىشود و در جايى ديگر چنين نيست، مانند كلمه «طاق» كه در مقابل «جفت» تضاد است، اما در مورد ابنيه تضاد نيست؛ نوع دوم در هر دو حالت تضاد محسوب مىشود، اما معانى مختلفى دارد، مانند «تيز» كه در آواز مقابل «گران» و در بُرندگى مقابل «كند» است يا كلمه «گران» كه جايى مقابل «سبك» و جايى ديگر مقابل «تيز» است؛ نوع سوم در هر دو حالت تضاد محسوب مىشود، اما متوسطى هم دارد؛ مانند زاويه «حاده» كه مقابلش «منفرجه» است، اما ميان اين دو، متوسطى نيز وجود دارد كه «قائمه» است، اما در اينكه يك ضلع مستقيم باشد و ضلعى گرد (مستدير) حد وسطى وجود ندارد. او (۱۳۵۵ش، ص ۱۴) لفظ را به دو گونه مفرد و مؤلَّف تقسيم كردهاست. لفظ «انسان» كه بر مردم دلالت مىكند مفرد و «هذا الانسان» مؤلّف درنظر گرفته مىشود. گاهى برخى حروف با لفظ قرين مىگردند و بر معنى آن مىافزايند. در اينجا گفته مىشود كه آن حروف با لفظ مؤلّف شدهاند. در خلال بحث الفاظ مفرد و مؤلّف، نصيرالدين طوسى به تقسيمبندى كوچكترى از الفاظ پرداخته و تعريفى از اسم، فعل و حرف دادهاست. اگر معنى كلمهاى را بتوان تصور كرد و درعينحال معنى آن بر زمانى معيّن دلالت نكند، آن كلمه اسم است. اگر معنى كلمهاى را بتوان تصور كرد، اما بر زمان معيّنى (گذشته، حال، آينده) دلالت كند، آن كلمه فعل است. اگر معنى كلمهاى، بهتنهايى تصوركردنى نباشد، آن كلمه حرف است. درواقع، وجه تمايز حرف با اسم و فعل تصورپذيرنبودنِ معنىِ آن بهتنهايى است، بلكه در ساختار جمله معناى آن آشكار مىشود. در كنار اين تعاريف، اهل منطق فعل را كلمه و حرف را ادات مىنامند (۱۳۵۵ش، ص ۱۵ـ۱۶). نصيرالدين طوسى (۱۳۵۵ش، ص ۱۵) اسم را از لحاظ معنى به پنج نوع تقسيم كردهاست: اسمى كه به خود يك چيز دلالت مىكند، مانند انسان؛ اسمى كه به صفات مجرد معقول دلالت مىكند، مانند نطق؛ اسمى كه هم به خود چيز و هم به صفتى از آن چيز دلالت مىكند، مانند ناطق؛ اسمى كه بر خودِ زمان دلالت مىكند، مانند روز و سال؛ و اسمى كه هم بر زمان و  هم معنى ديگرى دلالت كند، مانند تقدم. ابنحزم (متوفى ۴۵۶)، هرچند در شمار فيلسوفان نيست، اما چون به مسئله زبان و نظريه وضع به روش تحليلى و استدلالى توجه كردهاست، قول او در اين بخش ذكر خواهد شد. او راجع به ظهور لغات يا همان وضع الفاظ* دو نظر را برشمردهاست. يك نظر اين است كه خدا واضع بنيان كلام و الفاظ است كه بهواسطه وحى يا الهام به انسان رسيدهاست. استدلال پيروانِ اين نظر آيه «وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسْمَاء كُلَّهَا» است كه طبق آن، خدا نامهاى چيزها و حقايق را به انسان آموخت (درباره تعليم اسماء  ←آدم*). نظر ديگر آن است كه كلام و الفاظ ساخته انساناند. پيروان اين نظر به آيه ۳۶ نحل استدلال كردهاند. ابنحزم سپس به عالمان و فيلسوفانى از اقوام  مختلف يا پيرو اديان مختلف اشاره كردهاست كه هر كدام  زبان دينى يا قومى خود را برتر دانستهاند. او همچنين گفتهاست كه هيچ زبانى بر ديگرى برترى ندارد. ابنحزم از پيدايش و تكوين زبانهاى سريانى، عبرى و عربى از يك نياى واحد سخن گفته و سپس اختلاف اين سه زبان بهواسطه تحولات زمانى و تأثيرپذيرى آنها از همديگر را ذكر كردهاست (ج ۱، ص ۲۹ـ۳۵؛ نيز  ←وضع الفاظ* و دلالت*).


ب) آراى معنىشناختى مفسران و اديبان. ابوهلال عسكرى (متوفى ح ۴۰۰) در كتاب الفروق اللغوية به مطالعه تحليلىِ دلالت زبانى توجه كرده و با درنظرگرفتن خصوصيات و نقشهاى كاربردى كلمات، به تحليل و شرح معانى و گسترش و كاهش حدود معنى هر كلمه پرداختهاست. او (ص ۱۱ـ۱۲) پديده هممعنايى را مردود دانسته و اشتراك لفظى (همآوايى) را نيز نپذيرفته و معتقد است هر گاه در يك زبان دو اسم برحسب ظاهر بيانكننده يك معنى باشند، هممعنى بهشمار نمىروند، بلكه هريك معنايى را اقتضا مىكند كه با ديگرى متفاوت است و درغيراينصورت كلمه دوم زائد است. جرجانى نظم را مختص معنى دانسته و لفظ را تابع آن قرار دادهاست. طبق نظر او، نظم در سطح معنى شكل مىگيرد و سپس لفظ بر آن منظم و مرتب مىشود. طبق اين ديدگاه الفاظ در خدمت معانىاند (۱۴۱۳، ص ۵۱ـ۵۴؛ ۱۹۵۴، ص ۲ـ۳، ۵؛ براى جزئيات نظريه نظم جرجانى  ←جرجانى*، عبدالقاهر). به عقيده سكّاكى در علم معانى به بررسى ويژگيهاى تركيب كلام در افاده معنى پرداخته مىشود. او در اين بررسى درباره مناسب و متناسببودن با شرايط و اقتضا در هنگام سخنگفتن مطالبى آورده و به ارزيابى اين ويژگيها پرداختهاست و پس از طرح اين بحث، به بررسى انواع جمله و تقسيمبندى خبر پرداختهاست (ص ۷۷، ۷۹). در ادامه مبحث علم معانى، سكّاكى (ص ۱۱۹ـ۱۲۲) اصطلاحاتى همچون ايجاز، اِطناب،  اِستيناف را بررسى كردهاست. سكّاكى در بخشى از مفتاحالعلوم به تبيين انواع دلالت، تشبيه، مجاز و استعاره پرداختهاست (ص ۱۵۶ـ۱۵۷). سكّاكى ايجاز و اطناب را امرى نسبى دانستهاست و بر اين باور است كه بهگونهاى مستقل نمىتوان كلامى را مُوْجَز يا مُطْنَب ناميد، اما بهطور كلى دو معيار را براى سنجش ايجاز و اطناب ارائه كردهاست. يكى «متعارف اوساط» و ديگرى «مقتضاى حال و مقام». منظور از متعارف اوساط، كلامى است كه در حد معمول و به اندازه عرف باشد. بنابراين، اگر گوينده در موضوع خاصى از حد متعارف كوتاهتر سخن گفت، آن كلام موجز است و اگر طولانىتر بود، مطنب است. مراد از مقتضاى حال و مقام آن است كه طول كلام با موقعيت زمان و مكان تناسب داشته باشد (ص ۱۲۱ـ۱۲۲، ۱۳۳). در اينجا سكاكى اهميت بافت و موقعيت بيان كلام در تعبير معنى را مطرح كردهاست.


ج) معنىشناسى دستورى. سيبويه (ج ۱، ص ۲۴)، انواعى از رابطه بين لفظ و معنى را در كلام عربى نام بردهاست: لفظهاى مختلف با معنيهاى متفاوت، لفظهاى مختلف با معنى يكسان، لفظ مشترك با معنيهاى متفاوت. او (ج ۱، ص ۲۵ـ۲۶) درجاتى از درستى و نادرستى كلام را برشمردهاست: ۱. مستقيم حسن، كه هم از لحاظ معنايى و هم دستورى درست است، مانند «أتيتُك أمسِ» و «سآتيك غدآ»؛ ۲. محال، آن است كه قسمت ابتداى كلام قسمت آخر را نقض كند، يعنى عدم تطابق اجزاى جمله با هم مانند «أتيتك غدآ»، و «سآتيك أمس»؛ ۳. مستقيم كذب، آنچه از نظر دستورى درست است، اما به عملى اشاره مىكند كه در جهان بيرون ناممكن و كذب باشد مانند «حَمَلتُ الجَبَل»؛ ۴. مستقيم قبيح، آن است كه لفظى در غيرجايگاه (موضع) خود ظاهر شود، مانند «قد زيدآ رأيت»؛ ۵. محال كذب، آنچه هم از نظر رابطه اجزاى جمله مناسب نباشد و هم از نظر تطابق با واقعيات جهان بيرون كذب باشد، مانند «