ديو

معرف

ديو، عنوان گروهى از خدايان آريايى در ايران باستان، كه بهتدريج مقامشان تنزل يافت و به موجودات پليد اهريمنى بدل شدند؛ و در زبان و ادب فارسى نام موجودى افسانهاى كه با آدميان دشمنى دارد.

متن
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
(strong)ديو(/strong)، عنوان گروهى از خدايان آريايى در ايران باستان، كه به(span dir="LTR")‌(/span)تدريج مقامشان تنزل يافت و به موجودات پليد اهريمنى بدل شدند؛ و در زبان و ادب فارسى نام موجودى افسانه(span dir="LTR")‌(/span)اى كه با آدميان دشمنى دارد.(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
۱) (strong)در ايران(/strong) (strong)باستان. (/strong)واژة ديو برگرفته از واژة هندواروپايى (span dir="LTR")dei(/span)(span dir="LTR")û(/span)(span dir="LTR")o(/span)(sup)*(/sup)، به معناى خدا، مشتق از ريشة (span dir="LTR")dei-(/span)(sup)*(/sup) (درخشيدن) و در اصل به معناى درخشان بوده(span dir="LTR")‌(/span)است (← پوكورنى، ج۱، ص(span dir="LTR")‌(/span)۱۸۳، ۱۸۵). اين واژه در بسيارى از زبانهاى هندواروپايى معناى اصلى خود (خدا) را حفظ كرده(span dir="LTR")‌(/span)است (← باك، ستون ۱۴۶۴). نام خداى بزرگ يونانيان، زئوس، نيز بازماندة همين واژة هندواروپايى است (همانجا). واژة ديو، كه در زبانهاى ايرانى باستان و ايرانى ميانه بار معنايى منفى دارد، ابتدا به خدايان مطرود و سپس به موجودات پليد اهريمنى اطلاق شده(span dir="LTR")‌(/span)است. اين واژه در اوستايى به(span dir="LTR")‌(/span)صورت (span dir="LTR")da(/span)(span dir="LTR")ē(/span)(span dir="LTR")va-(/span) (← بارتولومه، ستون ۶۶۷)، در فارسى باستان (span dir="LTR")daiva-(/span) (كنت، ص(span dir="LTR")‌(/span)۱۸۸)، و در فارسى ميانه  (span dir="LTR")dēw(/span) (مكنزى، ص(span dir="LTR")‌(/span)۲۶) بوده(span dir="LTR")‌(/span)است.(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
آرياييان در آغاز دو گروه خدايان را مى(span dir="LTR")‌(/span)پرستيدند: اَسوره(span dir="LTR")‌(/span)ها/ اَهوره(span dir="LTR")‌(/span)ها (← مَكدانل، ص۳۵؛ بارتولومه، ستون ۲۸۵) و دِوَه(span dir="LTR")‌(/span)ها/ دَيوه(span dir="LTR")‌(/span)ها (مكدانل، ص(span dir="LTR")‌(/span)۱۲۴). در هند باستان، به(span dir="LTR")‌(/span)تدريج اَسوره معنايى تحقيرآميز به خود گرفت و به خدايان شرورى اطلاق شد كه در تقابل با دِوه(span dir="LTR")‌(/span)ها بودند. در ايران، اين تحول جهتى معكوس داشت، به اين معنا كه اهوره(span dir="LTR")‌(/span)ها و در رأس آنان، اَهوره(span dir="LTR")‌(/span)مَزدا (← كلنز و پيرار، ج۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۲۱۴، ۲۸۳؛ براندِنشتاين و مايرهوفر، ص(span dir="LTR")‌(/span)۱۰۸) شايستة پرستش دانسته شدند و مقام دَيوه(span dir="LTR")‌(/span)ها تنزل يافت و آنان به خدايان مطرود بدل شدند. اين نوآورى را بايد به زردشت نسبت داد، كه به روايتى، در اواخر عصر نوسنگى و در زمان پيدايش سلاحهاى مفرغى مى(span dir="LTR")‌(/span)زيست. او خدايان خشن طوايف جنگ(span dir="LTR")‌(/span)طلب، يعنى ديوه(span dir="LTR")‌(/span)ها، را موجوداتى شرور و غيرقابل پرستش دانست (← پانائينو، ص(span dir="LTR")‌(/span)۲۶۱). در اوستاى متأخر نيز زردشت نخستين كسى دانسته شده(span dir="LTR")‌(/span)است كه «دَيوه(span dir="LTR")‌(/span)ها را نفرين كرد» (← فروردين(span dir="LTR")‌(/span)يَشت، بند۸۹).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
كهن(span dir="LTR")‌(/span)ترين تلقى ايرانى از مفهوم ديو را در گاهان زردشت مى(span dir="LTR")‌(/span)توان يافت. زردشت خطاب به همه ديوان، آنان را «تخم (برخاسته) از انديشة بد» خوانده(span dir="LTR")‌(/span)است (← هومباخ، يسن ۳۲، بند۳) و گمراه(span dir="LTR")‌(/span)كردن آدمى را «از زندگى خوب و بى(span dir="LTR")‌(/span)مرگى» به آنان نسبت داده، چرا كه مينوىِ بد با انديشة بد، ديوان را از اين دو محروم كرده(span dir="LTR")‌(/span)است (← همان، يسن ۳۲، بند۵).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
در يَسنه هَپتَنگهايتى (يسن هفت(span dir="LTR")‌(/span)ها)، كه به لحاظ زمانى پس از گاهان سروده شده(span dir="LTR")‌(/span)است، نامى از ديوان نيست، اما در ديگر بخشهاى اوستا، ديوان سخت نكوهش شده(span dir="LTR")‌(/span)اند. به(span dir="LTR")‌(/span)علاوه، به وجود مادة(span dir="LTR")‌(/span)ديوان نيز اشاره شده(span dir="LTR")‌(/span)است (مثلاً ← يسن ۹، بند۳۲؛  يسن ۱۰، بند۱). در بند يك يسن دوازده، كه درواقع اقرارنامه(span dir="LTR")‌(/span)اى زردشتى است، فرد زردشتى ديوان را نكوهش مى(span dir="LTR")‌(/span)كند و خود را دشمن ديوان مى(span dir="LTR")‌(/span)نامد. ايزدان زردشتى نيز با ديوان سر ستيزه دارند، به اين ترتيب كه همة ديوان از ترس ايزد سروش مى(span dir="LTR")‌(/span)گريزند (← يسن ۵۷، بند۱۸)، ايزد مهر سر ديوان را مى(span dir="LTR")‌(/span)كوبد (← مهريَشت، بند۲۶)، فَرَوشيها براى نابودكردن هزاران ديو خنجر كشيده(span dir="LTR")‌(/span)اند (← فروردين(span dir="LTR")‌(/span)يَشت، بند۴۵)، حتى كمترين فشردن، ستودن و نوشيدن هوم براى كشتن هزار ديو بس است (← يسن ۱۰، بند۶). همچنين انسانهايى چون هوشنگ، طهمورث و جمشيد نيز بر ديوان غلبه كرده(span dir="LTR")‌(/span)اند (براى نمونه ← آبان(span dir="LTR")‌(/span)يَشت، بند۲۱ـ۲۳؛ زامياديَشت، بند۲۶، ۲۸ـ۲۹، ۳۱ـ۳۲). به روايت زامياديشت (بند۸۰ـ۸۱)، ديوان در آغاز آشكارا بر زمين در گردش بودند و ستم مى(span dir="LTR")‌(/span)كردند، اما پس از آنكه زردشت دعاى اَهونه وَيريه (دعاى اَهونَوَر) را تلاوت كرد، به زير زمين رفتند و پنهان شدند (قس (em)زند بهمن يَسن(/em)، فصل ۱، بند۸). جايگاه ديوان به روايت (em)وَنْديداد(/em) (فرگرد ۷، بند ۵۵ـ۵۹)، دخمه(span dir="LTR")‌(/span)ها و مكانهايى است كه مردگان را در آنها مى(span dir="LTR")‌(/span)نهند.(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
نام برخى ديوها در بخشهايى از اوستا ذكر شده(span dir="LTR")‌(/span)است، اما عملكرد برخى از آنان مشخص(span dir="LTR")‌(/span) نيست. براى نمونه در بند ۴۳ از فرگرد ۱۹ (em)ونديداد(/em)، ديوانى كه پس از زاده(span dir="LTR")‌(/span)شدن زردشت گرد هم آمدند، نام برده شده(span dir="LTR")‌(/span)اند.(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
برخى از مهم(span dir="LTR")‌(/span)ترين ديوها در اوستا عبارت(span dir="LTR")‌(/span)اند از: آزَى ((span dir="LTR")ā(/span)(span dir="LTR")zay-(/span))، ديو آز (← بارتولومه، ستون ۳۴۳)؛ اپوشه ((span dir="LTR")apao(/span)(span dir="LTR")š(/span)(span dir="LTR")a-(/span))، ديو خشكسالى (همان، ستون ۷۲)؛ استويذاتو/ استويذتو ((span dir="LTR")ast(/span)(span dir="LTR")ō(/span)(span dir="LTR").v(/span)(span dir="LTR")ī(/span)(span dir="LTR")δ(/span)(span dir="LTR")ātav, astō.v(/span)(span dir="LTR")ī(/span)(span dir="LTR")δ(/span)(span dir="LTR")ōtu(/span))، به معناى جداكنندة استخوانها (همان، ستون ۲۱۴) يا ويزاتو ((span dir="LTR")v(/span)(span dir="LTR")ī(/span)(span dir="LTR")δ(/span)(span dir="LTR")ātav-(/span))، به معناى جداكننده، ديومرگ (همان، ستون ۱۴۴۳)؛ بوشيانستا ((span dir="LTR")b(/span)(span dir="LTR")ū(/span)(span dir="LTR")šyastā-(/span))، ماده(span dir="LTR")‌(/span)ديو كاهلى (همان، ستون ۹۷۰)؛ و نسو ((span dir="LTR")nasav-(/span))، ماده(span dir="LTR")‌(/span)ديو اجساد (همان، ستون ۱۰۵۷).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
در يكى از كتيبه(span dir="LTR")‌(/span)هاى خشايارشا در تخت جمشيد، معروف به كتيبة ديو، خشايارشا به سرزمينى اشاره كرده(span dir="LTR")‌(/span)است كه پيشتر، ديوان در آنجا پرستيده مى(span dir="LTR")‌(/span)شدند و او آن «ديودان» (فارسى باستان: (span dir="LTR")daivadāna-(/span)) را نابود كرده و فرمان داده بود كه ديوان پرستيده نشوند (كتيبه (span dir="LTR")XPh(/span)، سطرهاى ۳۵ـ۳۹؛ ← كنت، ص(span dir="LTR")‌(/span)۱۵۱).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
در متون پهلوى، بر تعداد ديوان و خويشكاريهاى آنان افزوده شده(span dir="LTR")‌(/span)است. ديوان در متون پهلوى منشأ همة فسادهاى كيهانى، جوّى، جسمى، اخلاقى و اجتماعى(span dir="LTR")‌(/span)اند ((em)د. ايرانيكا(/em)، ذيل (span dir="LTR")"Dēw"(/span)؛ براى نمونه ← (em)بندهشن(/em)، فصل ۲۷؛ (em)زند بهمن (/em)(em)يس(/em)،فصل ۴). مهم(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)ترين متن پهلوى كه اطلاعات زيادى دربارة ديوان به(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)دست مى(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)دهد، (em)بُندَهِشن (/em)است. به روايت آن (فصل ۱، بند ۵۴)، اهريمن براى مقابله با آفرينش اهوره(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)مزدا، نخست به(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)ترتيب اَكومَن، اَندَر، سَوول، نَنهَيس، تَرومَد، تَريز، و زَريز را آفريد و سپس ديگر ديوان را. در جايى ديگر (فصل ۵، بند۱)، ترومد نام ديگرِ ننهيس دانسته شده(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)است، كه در اين صورت عدد آنها به شش مى(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)رسد. اين شش ديو بزرگ را اهريمن درواقع براى مقابله با اَمشاسپَندان به(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)وجود آورده(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)است. اكومن (بدانديشى) دشمن بهمن است. اندر دشمن ارديبهشت و ضدنظم و ترتيب است و آدميان را از نيكى(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)كردن بازمى(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)دارد. سوول نماد ستمگرى و دشمن شهريور است. ترومد يا ننهيس دشمن سپندارمَد است و آدميان را از قناعت بازمى(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)دارد. تريز دشمن خرداد است و دام و گياه را به زهر مى(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)آلايد. زريز نيز دشمن اَمرداد است و سازنده زهر (← آموزگار يگانه، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۷ـ۳۸).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
فصل ۲۷ (em)بندهشن(/em) شرح وظايف اهريمن و ديوان است. در اين فصل، فهرستى از ديوان نر و ماده داده شده و وظايف هريك بيان گرديده(span dir="LTR")‌(/span)است. برخى از مهم(span dir="LTR")‌(/span)ترين ديوان اين فهرست عبارت(span dir="LTR")‌(/span)اند از: آز؛ اَپوش و همكارش سپينجَروش، ديوان خشكسالى؛ اَرِشك، ديو رشك، كينه و بدچشمى؛ اَستويهاد، ديو مرگ؛ اَگاش و سورچَشميه، ديوان شورچشمى؛ بوت، ديوى كه در هند پرستيده مى(span dir="LTR")‌(/span)شود (بودا)؛ بوشاسپ، ديو كاهلى؛ چيشمَگ، ديو پديدآورندة گردباد؛ خِشم، ديوخشم؛ زَرمان، ديو پيرى؛ سپَزگ، ديو سخن(span dir="LTR")‌(/span)چينى؛ سيج، ديو آسيب(span dir="LTR")‌(/span)رسانى و خطر؛ فريفتار، ديوفريب؛ نَس، ديو نجاست؛ نياز، ديو نياز و احتياج؛ وَرَن، ديو شهوت(span dir="LTR")‌(/span)رانى؛ و ويزَرش، ديوى كه در سه شب پس از مرگْ روان فرد درگذشته را مى(span dir="LTR")‌(/span)ترساند و با خود مى(span dir="LTR")‌(/span)برد، و بر در دوزخ مى(span dir="LTR")‌(/span)نشيند. براساس (em)وزيدگيهاى زادسپرَم (/em)(فصل ۳۴، بند۳۲)، اهريمن ديو آز را به سپهسالارى خويش برگزيده و چهار ديو خشم، زمستان، زرمان، و سيجرا سپاهبدان و همكاران او قرار داده(span dir="LTR")‌(/span)است.(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
ماده(span dir="LTR")‌(/span)ديو جِه نيز از ديوان پليدى است كه در آغاز آفرينش، اهريمن را از بى(span dir="LTR")‌(/span)هوشى به درآورد و با او نزديكى كرد (← (em)بندهشن(/em)، فصل ۴، بند ۱ـ۸). اين ديو نماد روسپيگرى و آلودگيهاى زنانه است (دربارة ديوان ← آموزگار يگانه، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۷ـ ۴۲). در (em)وزيدگيهاى زادسپرم(/em) (فصل ۸، بند۱) نيز آمده است كه اندكى پيش از زايش زردشت، اهريمن ديو تب، ديو درد و ديو باد را، هريك به همراه ۱۵۰ ديو ديگر، براى كشتن او روانه كرد.(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
بنابر باورهاى زردشتى، جايگاه اهريمن و ديوان در شمال است (دهالا، ص(span dir="LTR")‌(/span)(span dir="LTR")](/span) ۳۹۷(span dir="LTR")[(/span)). اهريمن و ديوان هر شب براى نابودى آفريدگان اهورايى از دوزخ هجوم مى(span dir="LTR")‌(/span)آورند، اما با برآمدن خورشيد از ايزدان شكست مى(span dir="LTR")‌(/span)خورند و به دوزخ بازمى(span dir="LTR")‌(/span)گردند ((em)روايت پهلوى(/em)، فصل ۶۵، بند۱۴).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
در برخى متون پهلوى، به جنبه(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)هاى مادّى ديوان اشاره شده(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)است و حتى در (em)اَرداويراف(/em)(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)(em)نامه(/em) (فصل ۷۰، بند۱ـ۲)، از نطفة ديوان سخن رفته(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)است كه در دوزخ به دهان و بينى زنان گناهكار ريخته مى(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)شود. حتى از نزديكى آدميان با ديوان نيز سخن گفته شده، مثلاً درنتيجه نزديكى جَمَگ (خواهر جم) با يك ديو، موجوداتى چون لاك(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)پشت، گربه، يوزپلنگ، قورباغه و زالو زاده شدند (← (em)روايت پهلوى(/em)، فصل ۸، بند ۹(span dir="LTR")e(/span)). عذاب(span dir="LTR")‌(/span)كردن دوزخيان در دوزخ نيز به اهريمن و ديوان نسبت داده شده(span dir="LTR")‌(/span)است (← (em)مينوى خرد(/em)، فصل ۶، بند۲۱ـ۲۶).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
در كلام زردشتى، ديوان ذاتاً ميرا هستند (← (em)كتاب سوم دينكَرد(/em)، فصل ۵۱). در پايان زمان، هريك از ايزدان، ديو رقيب خود را نابود مى(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)كند و تنها دو ديو باقى مى(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)ماند: اهريمن و آز. آن دو نيز به(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)ترتيب مغلوب اهوره(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)مزدا و سروش مى(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)شوند (همان، فصل ۴۸، بند۹۴) و از همان سوراخى كه از آسمان به زمين آمده بودند، به(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)سوى جهان تاريكى مى(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)گريزند ((em)بندهشن(/em)، فصل ۳۴، بند۲۷ـ۳۰).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
(strong)منابع:(/strong) ژاله (strong)آموزگاريگانه(/strong)، (em)تاريخ اساطيرى ايران(/em)، تهران ۱۳۸۳ش؛ (strong)اوستا(/strong)، (em)ونديداد: حصه سوم كتاب اوستا(/em)، ترجمه سيدمحمدعلى حسنى (داعى(em)(span dir="LTR")‌(/span)(/em)الاسلام)، حيدرآباد، دكن ۱۳۵۷/۱۹۴۸؛ همو، (em)يسنا(/em)، ج۱، تفسير و تأليف پورداود، تهران ۱۳۴۰ش، بخش ۲، گزارش پورداود، به كوشش بهرام فره(span dir="LTR")‌(/span)وشى، (span dir="LTR")](/span)تهران(span dir="LTR") [(/span)۱۳۲۷ش؛ همو، (em)يشت(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)ها(/em)، گزارش پورداود، چاپ بهرام فره(span dir="LTR")‌(/span)وشى، تهران ۱۳۵۶ش؛ (strong)زادسپرم(/strong)، (em)وزيدگيهاى زادسپرم(/em)، نگارش فارسى، آوانويسى، يادداشتها، واژه(span dir="LTR")‌(/span)نامه، تصحيح متن از محمدتقى راشد محصل، تهران ۱۳۸۵ش؛ (em)زند بهمن يسن(/em)، تصحيح متن، آوانويسى، برگردان فارسى و يادداشتها از محمدتقى راشد محصل، تهران ۱۳۷۰ش؛ (em)مينوى خرد(/em)، ترجمه احمد تفضلى، تهران: بنياد فرهنگ ايران، ۱۳۵۴ش؛(/p)
(p style="text-align: justify;")
Christian(strong) Bartholomae(/strong), (em) Altiranisches W(/em)(em)ö(/em)(em)rterbuch(/em), Strasbourg ۱۹۰۴, repr. Berlin ۱۹۶۱; W.(strong) Brandenstein (/strong)and M. (strong)Mayrhofer(/strong), (em)Handbuch(/em) (em)des(/em) (em)Altpersischen(/em), Wiesbaden ۱۹۶۴; Carl Darling(strong) Buck(/strong),(em) A dictionary of selected synonyms in the principal Indo-European languages: a contribution to the history of ideas(/em), Chicago ۱۹۸۸;(em) Bundahišn: Zoroastrische Kosmogonie und Kosmologie(/em), vol.۱, [ed. and tr.] Fazlollah Pakzad, Tehran: Centre for the Great Islamic Encyclopaedia, ۲۰۰۵; Maneckji Nusservanji (strong)Dhalla(/strong),(em) History of Zoroastrianism(/em), New York ۱۹۳۸;(em) EIr(/em)., s.v. "Dēw" (by A. V. Williams); Helmut(strong) Humbach(/strong),(em) The Gāthās of Zarathushtra and the other old Avestan texts(/em), Heidelberg ۱۹۹۱; Jean(strong) Kellens(/strong) and Eric(strong) Pirart(/strong),(em) Les textes vieil-Avestiques(/em), Wiesbaden ۱۹۸۸-۱۹۹۱; Roland Grubb (strong)Kent(/strong),(em) Old Persian: grammar, texts, lexicon(/em), New Haven ۱۹۵۳;(em) Le livre d’Ardā V(/em)(em)ī(/em)(em)rāz(/em), translitèration, transcription et traduction du texte Pehlevi Philippe Gignoux, Paris: Institut français d’Iranologie de Tèhèran, ۱۹۸۴; Arthur Anthony(strong) MacDonell(/strong),(em) A practical Sanskrit dictionary: with transliteration, accentuation, and etymological analysis throughout(/em), Oxford ۱۹۶۵; David Neil(strong) MacKenzie(/strong),(em) A concise Pahlavi dictionary(/em), London ۱۹۷۱;(em) The Pahlavi rivāyat: accompanying the Dādestān(/em)(em)ī(/em)(em) Dēn(/em)(em)ī(/em)(em)g(/em), pt.۱, transliteration, transcription and glossary by A. V. Williams, Copenhagen ۱۹۹۰; A.(strong) Panaino(/strong), "La religione Zoroastriana", in (em)Vendidad(/em), tr. F. A. Cannizzaro, Milano: Associazione Culture Mimesis, ۱۹۹۰; Julius(strong) Pokorny(/strong), (em)Indogermanisches etymologisches Wörterbuch(/em), Vienna ۱۹۵۹-۱۹۶۹;(em) Le troisi(/em)(em)è(/em)(em)me livre du Dēnkart(/em), traduit du pehlevi par J. de Menasce, Paris: Librairie C. Klincksiech, ۱۹۷۳.(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
(strong)/  حسن رضايى باغ(/strong)(span dir="LTR")‌(/span)(strong)بيدى /(/strong)(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
 (/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
۲) (strong)در ادبيات فارسى. (/strong)(em)شاهنامة(/em) فردوسى از كهن(span dir="LTR")‌(/span)ترين متون ادبى است كه در آن از ديوهاى بسيار سخن گفته شده(span dir="LTR")‌(/span)است. اصولاً ديوهاى (em)شاهنامه(/em) و ديگر آثار حماسى فارسى سياه هستند (← (em)د. ايرانيكا(/em)، ذيل واژه؛ نيز ← ادامة مقاله). نخستين ديو (em)شاهنامه(/em)، ديوى سياه و فرزند اهرمن است كه سيامك، پسر كيومرث، را مى(span dir="LTR")‌(/span)كشد (دفتر۱، ص۲۲ـ۲۳). ديوها در (em)شاهنامه(/em) گاه صفت اهرمن را دارند (براى نمونه ← دفتر۱، ص(span dir="LTR")‌(/span)۲۳، ۳۶). در (em)كتاب سام(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه (/em)منسوب به خواجوى كرمانى نيز ديوها از تخم اهريمن(span dir="LTR")‌(/span)اند (ج۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۳۳) و ابرهاى(span dir="LTR")‌(/span)ديو به ابليس سوگند مى(span dir="LTR")‌(/span)خورد (همان، ج۲، ص۳۳۲). در قصة (em)اميرارسلان(/em)، از قصه(span dir="LTR")‌(/span)هاى عاميانه دورة قاجار، نيز فولادزره(span dir="LTR")‌(/span)ديو به روح ابليس سوگند ياد مى(span dir="LTR")‌(/span)كند و در جنگ با اميرارسلان، از روح ابليس مدد مى(span dir="LTR")‌(/span)خواهد (نقيب(span dir="LTR")‌(/span)الممالك، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۱۰، ۳۱۲، ۳۱۹).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
صفت نرّه در تركيب نرّه(span dir="LTR")‌(/span)ديو نيز در (em)شاهنامه(/em) (مثلاً دفتر۱، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۷) و (em)سام(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه(/em) (مثلاً ج۱، ص(span dir="LTR")‌(/span)۱۱۹، ۳۱۲) براى ديوها به(span dir="LTR")‌(/span)كار رفته(span dir="LTR")‌(/span)است.(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
در (em)شاهنامه(/em)، ديوها جادوگرى و افسون مى(span dir="LTR")‌(/span)دانند (← همانجا). در قصه (em)اميرارسلان (/em)(ص(span dir="LTR")‌(/span)۴۵۲) الهاك(span dir="LTR")‌(/span)ديو در ساحرى قرينه(span dir="LTR")‌(/span)اى ندارد. الهاك(span dir="LTR")‌(/span)ديوْ ملك شاپور، پسر پادشاه پريان، را با طلسمْ خواب(span dir="LTR")‌(/span)بند كرده(span dir="LTR")‌(/span)است و تا كشته نشود، ملك شاپور از خواب بيدار نمى(span dir="LTR")‌(/span)شود (همان، ص(span dir="LTR")‌(/span)۴۳۶).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
صفت ديگر ديو در (em)شاهنامه(/em) (دفتر۱، ص(span dir="LTR")‌(/span)۲۳) وارونه است. اميرارسلان نيز فولادزره(span dir="LTR")‌(/span)ديو را «واژگون كردار» خطاب مى(span dir="LTR")‌(/span)كند (نقيب(span dir="LTR")‌(/span)الممالك، ص۳۱۸).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
مطابق (em)شاهنامه(/em) (دفتر۱، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۷)، طهمورث(sup)*(/sup) به خون(span dir="LTR")‌(/span)خواهى پدرش (سيامك)، سپاه ديوها به سركردگى سياه(span dir="LTR")‌(/span)ديو را درهم مى(span dir="LTR")‌(/span)شكند و ديوهاى بسيارى را دربند مى(span dir="LTR")‌(/span)كند و ديوها نوشتنِ نزديك به سى زبان را به طهمورث ياد مى(span dir="LTR")‌(/span)دهند. ازاين(span dir="LTR")‌(/span)رو، طهمورث ديوبند لقب مى(span dir="LTR")‌(/span)گيرد (← همان، دفتر۱، ص(span dir="LTR")‌(/span)۴۱).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
در (em)شاهنامه(/em)، مازندران جايگاه ديوهاست (← دفتر۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۶). ديوهاى مازندرانْ ارزنگ، ديوسپيد، سَنجه، كولادغندى، و بيد نام دارند (← همان، دفتر۲، ص۲۰، ۳۷؛ نيز ← همان، دفتر۴، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۵۳ـ۳۵۴) و ديوى به نام گُنارَنگ نگهبان سنگلاخ ديوان است (همان، دفتر۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۶). در رفتن كيكاووس به مازندران، ديو سپيد بر فراز سپاه ايران خود را به(span dir="LTR")‌(/span)صورت ابرى سياه درمى(span dir="LTR")‌(/span)آورد و بدين(span dir="LTR")‌(/span)طريق همة آنان را نابينا مى(span dir="LTR")‌(/span)كند (همان، دفتر۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۱۵؛ نيز ← ادامة مقاله، كه ابرهاى(span dir="LTR")‌(/span)ديو در (em)سام(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه(/em) نيز به شكل ابر درمى(span dir="LTR")‌(/span)آيد). رستم در خوان هفتم به جنگ ديوسپيد مى(span dir="LTR")‌(/span)رود، او را مى(span dir="LTR")‌(/span)كشد و جگرش را درمى(span dir="LTR")‌(/span)آورد و از خون آن چشم كيكاووس بينا مى(span dir="LTR")‌(/span)شود (دفتر۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۴۳ـ۴۴).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
در (em)شاهنامه (/em)هيئت و شكل ديوان به(span dir="LTR")‌(/span)ندرت وصف شده، اما دربارة ديو سپيد آمده(span dir="LTR")‌(/span)است كه بدنش مانند كوه، رنگش سياه و موى سرش مانند برف سفيد است (دفتر۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۴۲). كشتن ديو سپيد و ديگر ديوان مازندران از افتخارات رستم است (براى نمونه ← دفتر۳، ص(span dir="LTR")‌(/span)۱۴۵، ۲۷۰، دفتر۵، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۴۱، ۳۴۸، ۳۵۳). اكوان(span dir="LTR")‌(/span)ديو، از ديگر ديوان مشهور (em)شاهنامه(/em)، به شكل گورخرى ظاهر مى(span dir="LTR")‌(/span)شود كه مانند خورشيد طلايى(span dir="LTR")‌(/span)رنگ است و خطى مشكين بر يال دارد (دفتر۳، ص(span dir="LTR")‌(/span)۲۸۹، ۲۹۱). اكوان(span dir="LTR")‌(/span)ديو زمينى را كه رستم در آن خوابيده بود به(span dir="LTR")‌(/span)صورت گِرد مى(span dir="LTR")‌(/span)بُرد و او را بر هوا بلند مى(span dir="LTR")‌(/span)كند و از رستم مى(span dir="LTR")‌(/span)پرسد كه او را به دريا بيندازد يا خشكى. رستم كه مى(span dir="LTR")‌(/span)داند ديو وارونه(span dir="LTR")‌(/span)كار است، مى(span dir="LTR")‌(/span)گويد خشكى و اكوان او را به دريا مى(span dir="LTR")‌(/span)اندازد و رستم نجات مى(span dir="LTR")‌(/span)يابد (همان، دفتر۳، ص(span dir="LTR")‌(/span)۲۹۲ـ۲۹۳). در روايات عاميانه، نام ديگر اكوان(span dir="LTR")‌(/span)ديو «آلابرزنگى» است (← انجوى شيرازى، ص۶۲).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
در منابع كهن، از جمله (em)شاهنامه(/em)، ديوان از لحاظ ظاهر با آدميان تفاوت چندانى ندارند (متينى، ص۱۳۲). آنچه از ديوان مازندران در (em)كوش(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه(/em)، منظومه(span dir="LTR")‌(/span)اى از قرن ششم، ذكر شده، نشان مى(span dir="LTR")‌(/span)دهد كه سنجه شاه مازندران بوده(span dir="LTR")‌(/span)است و ديوان مردمانى قوى و تنومند و سياه(span dir="LTR")‌(/span)پوست بوده(span dir="LTR")‌(/span)اند (← همان، ص۱۳۰)، چنان(span dir="LTR")‌(/span)كه در (em)سام(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه(/em) (ج۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳) تن ابرهاى(span dir="LTR")‌(/span)ديو مانند نيل سياه است. در (em)داراب(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه (/em)طرسوسى (ج۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۴۶۷) اسكندر در سفر به زنگبار با ديوهايى روبه(span dir="LTR")‌(/span)رو مى(span dir="LTR")‌(/span)شود كه رئيس آنها، مهكال، زنگى است و در جايى اسكندر او را «اى ملعون سياه» خطاب مى(span dir="LTR")‌(/span)كند (← همان، ج۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۴۷۲). نام آلابرزنگى براى اكوان(span dir="LTR")‌(/span)ديو نيز به ارتباط ديو با زنگ و زنگبار و رنگ سياه اشاره دارد.(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
در منظومه(span dir="LTR")‌(/span)هاى حماسى(span dir="LTR")‌(/span)اى كه به پيروى از (em)شاهنامه(/em) سروده شده(span dir="LTR")‌(/span)اند نيز ديوها حضور دارند و پهلوانان ايرانى دائم با آنها در ستيزند. مثلاً، در (em)گرشاسب(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه (/em)اسدى طوسى (ص(span dir="LTR")‌(/span)۲۸۲ـ۲۸۳)، گرشاسب مِنهَراس(span dir="LTR")‌(/span)ديو را مى(span dir="LTR")‌(/span)كشد و سام در (em)سام(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه(/em)، به(span dir="LTR")‌(/span)ترتيب، مَكوكال ديو (ج۱، ص(span dir="LTR")‌(/span)۱۲۴ـ۱۲۵)، ابرهاى(span dir="LTR")‌(/span)ديو (ج۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۳۳) و نَهَنكال(span dir="LTR")‌(/span)ديو (ج۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۵۶) را مى(span dir="LTR")‌(/span)كشد. در (em)سام(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه(/em) (ج۱، ص(span dir="LTR")‌(/span)۲۳۶ـ۲۳۷) همچنين از موجودى ديوزاده به نام فرهنگ ياد شده(span dir="LTR")‌(/span)است.(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
در (em)گرشاسب(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه(/em)، اندكى بيشتر از (em)شاهنامه(/em) شكل ديو وصف شده(span dir="LTR")‌(/span)است: پهناى منهراس(span dir="LTR")‌(/span)ديو سه برابر آدمى و بلندى(span dir="LTR")‌(/span)اش چهل اَرَش و تنش نيلگون است. با سنگى كوه را با زمين هموار مى(span dir="LTR")‌(/span)كند. هنگامى(span dir="LTR")‌(/span)كه مى(span dir="LTR")‌(/span)غرد، هوش و جان از شير مى(span dir="LTR")‌(/span)بَرَد. از نَفَسَش ابر و از دندانش برقِ رعد پديد مى(span dir="LTR")‌(/span)آيد. با جستى عقاب را از آسمان و نهنگ را از قعر دريا مى(span dir="LTR")‌(/span)گيرد و نهنگ را در برابر خورشيد بريان مى(span dir="LTR")‌(/span)كند و مى(span dir="LTR")‌(/span)خورد. در غار زندگى مى(span dir="LTR")‌(/span)كند و اگر از دور كشتى(span dir="LTR")‌(/span)اى ببيند مردم آن را مى(span dir="LTR")‌(/span)گيرد و مى(span dir="LTR")‌(/span)خورد (اسدى طوسى، ص۲۷۳، ۲۸۱، ۲۸۳). وصف ديو در (em)سام(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه(/em) از اين هم واضح(span dir="LTR")‌(/span)تر است: نهنكال(span dir="LTR")‌(/span)ديو شاخ دارد و مى(span dir="LTR")‌(/span)خواهد شاخش را در بدن سام فرو ببرد (ج۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۵۶). صورتِ ابرهاى(span dir="LTR")‌(/span)ديو مانند آدمى و بدنش مانند نرّه(span dir="LTR")‌(/span)ديو است، دو دندان پيشش مانند گراز و همة پيكرش مانند نيل سياه است (ج۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳) و به شكل ابر درمى(span dir="LTR")‌(/span)آيد و پريدخت، معشوقه سام، را مى(span dir="LTR")‌(/span)ربايد (ج۱، ص(span dir="LTR")‌(/span)۴۳۲).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
در قصه(span dir="LTR")‌(/span)هاى عاميانه، شكل و هيئت و خصوصيات ديوان دقيق(span dir="LTR")‌(/span)تر وصف شده(span dir="LTR")‌(/span)است: ديوان در آب غوطه مى(span dir="LTR")‌(/span)خورند و در هوا پرواز مى(span dir="LTR")‌(/span)كنند (← (em)اسكندرنامه(/em)، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۷۸؛ طرسوسى، ج۲، ص۴۷۳؛ (em)هفت لشكر(/em)، ص(span dir="LTR")‌(/span)۶۷). هنگامى(span dir="LTR")‌(/span)كه به هوا مى(span dir="LTR")‌(/span)روند، تنوره مى(span dir="LTR")‌(/span)كشند ((em)هفت لشكر(/em)، ص(span dir="LTR")‌(/span)۶۸) و تنومند و كوه(span dir="LTR")‌(/span)پيكرند (نقيب(span dir="LTR")‌(/span)الممالك، ص۴۷۰). در (em)اميرارسلان(/em) در وصف كشته(span dir="LTR")‌(/span)شدن الهاك(span dir="LTR")‌(/span)ديو آمده(span dir="LTR")‌(/span)است كه پيكرش چون دو پارچه كوه بر زمين افتاد (← ص(span dir="LTR")‌(/span)۴۷۱). در (em)هفت لشكر(/em)، عرض و طول مَكوكال(span dir="LTR")‌(/span)ديو نيم(span dir="LTR")‌(/span)فرسنگ است و شاخهاى بلند از سرش به(span dir="LTR")‌(/span)در رفته(span dir="LTR")‌(/span)است. طول ديوسپيد از فرق سر تا پاشنه پا ۲۵۰ اَرَش است، شاخ بر سر دارد، از سر تا پا مثل شير سفيد است و نقطه(span dir="LTR")‌(/span)هاى رنگارنگ بر تن دارد (ص(span dir="LTR")‌(/span)۶۷، ۱۷۲؛ قس ديوسپيد در (em)شاهنامه(/em)، دفتر۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۴۲، كه سياه(span dir="LTR")‌(/span)رنگ است). ديوى ديگر سرش مانند گنبد دوار (چرخ، آسمان) است، شاخهاى بلندى بر سر دارد، تنوره (دامن) چرمين از چرم نهنگ (= تمساح) بر دور كمر و خلخالهاى طلا بر دست و پا و ميان شاخهاى خود دارد ((em)هفت لشكر(/em)، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۰۹ـ ۳۱۰). در قصه(span dir="LTR")‌(/span)هاى عاميانه، سلاح خاص(span dir="LTR")‌(/span) ديوان «دار شمشاد» (تنه درخت شمشاد) است كه گاه چند سنگ آسياب هم بر آن تعبيه شده(span dir="LTR")‌(/span)است (براى نمونه ← نقيب(span dir="LTR")‌(/span)الممالك، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۱۴؛ (em)هفت لشكر(/em)، ص(span dir="LTR")‌(/span)۱۷۳).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
در برخى قصه(span dir="LTR")‌(/span)هاى عاميانه، ديو مانند اژدهاست. مثلاً در (em)داراب(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه (/em)طرسوسى (ج۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۴۶۳ـ۴۶۴) ديو مانند مارى بال(span dir="LTR")‌(/span)دار است كه آتش از دهانش مشتعل مى(span dir="LTR")‌(/span)شود، كه مطابق با ويژگيهاى اژدهاست (← اژدها(sup)*(/sup)). يكى از بن(span dir="LTR")‌(/span)مايه(span dir="LTR")‌(/span)هاى قصه(span dir="LTR")‌(/span)ها اين است كه اژدهايى دخترى را اسير مى(span dir="LTR")‌(/span)كند و جوانى بيگانه به سرزمين دختر مى(span dir="LTR")‌(/span)رود و اژدها را مى(span dir="LTR")‌(/span)كشد و با دختر ازدواج مى(span dir="LTR")‌(/span)كند (← افشارى، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۸ـ۴۳). در بعضى قصه(span dir="LTR")‌(/span)هاى عاميانه فارسى، به(span dir="LTR")‌(/span)جاى اژدها، ديوى دخترى را مى(span dir="LTR")‌(/span)ربايد و از او تمناى وصال دارد، اما دختر، كه گاه پرى است، از ازدواج با ديو امتناع مى(span dir="LTR")‌(/span)كند و جوانى از راه دور به نجات دختر مى(span dir="LTR")‌(/span)رود و ديو را مى(span dir="LTR")‌(/span)كشد و با دختر ازدواج مى(span dir="LTR")‌(/span)كند (براى نمونه ← (em)قصه(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)هاى ايرانى(/em)، ج۱، ص(span dir="LTR")‌(/span)۸۵ـ۸۶). در قصه (em)اميرارسلان (/em)(ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۲۸ـ۳۲۹) نيز فولادزره(span dir="LTR")‌(/span)ديوْ فرخ(span dir="LTR")‌(/span)لقا (معشوقه اميرارسلان)، منظربانو (دختر ملك شاهرخ(span dir="LTR")‌(/span)پرى) و گوهرتاج (دختر ملك لعل(span dir="LTR")‌(/span)شاه) را در شب عروسى او با ملك فيروز (پسر اقبال شاه(span dir="LTR")‌(/span)پرى) مى(span dir="LTR")‌(/span)ربايد. الهاك(span dir="LTR")‌(/span)ديو نيز ماه(span dir="LTR")‌(/span)منير، همسر ملك شاپور، را مى(span dir="LTR")‌(/span)دزدد و از او كام مى(span dir="LTR")‌(/span)طلبد، اما كامروا نمى(span dir="LTR")‌(/span)شود (همان، ص(span dir="LTR")‌(/span)۴۳۵ـ۴۳۶).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
در (em)اسكندرنامه(/em) (چاپ ایرج افشار براساس نسخه سعيد نفيسى، ص(span dir="LTR")‌(/span)۳۷۸ـ۳۷۹) ديوها يار پريان(span dir="LTR")‌(/span)اند، اما در بيشتر قصه(span dir="LTR")‌(/span)ها ديوها و پريان باهم دشمن(span dir="LTR")‌(/span)اند و پريان براى رهايى از آزار ديوان، از آدميان يارى مى(span dir="LTR")‌(/span)خواهند. در (em)داراب(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه (/em)طرسوسى (ج۲، ص۴۵۴)، مَلِكِ پريان، براى رهايى از مهكال(span dir="LTR")‌(/span)ديو و ديوان ديگر، از اسكندر يارى مى(span dir="LTR")‌(/span)خواهد و در (em)قصه حمزه(/em) (ج۱، ص(span dir="LTR")‌(/span)۲۱۸ـ۲۲۳، ۲۳۱ـ۲۳۳)، اميرالمؤمنين حمزه در كوه قاف به كمك پريان مى(span dir="LTR")‌(/span)رود تا شهرستان آنها را از ديوان پس بگيرد. در (em)داراب(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه (/em)طرسوسى (ج۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۴۷۱) خضر(sup)*(/sup) به اسكندر مى(span dir="LTR")‌(/span)آموزد كه از خاكِ جايى كه پيامبر آخر زمان صلى(span dir="LTR")‌(/span)اللّه(span dir="LTR")‌(/span)عليه(span dir="LTR")‌(/span)وآله(span dir="LTR")‌(/span)وسلم متولد مى(span dir="LTR")‌(/span)شود، مشتى خاك به چشم ديوان بپاشد تا كور شوند. در (em)اسكندرنامه كبير(/em) (ج۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۱۵۸)، هر ديوى كه كشته شود و خونش بر زمين بريزد، از هر قطره خون او ديوى ديگر پديد مى(span dir="LTR")‌(/span)آيد؛ ازاين(span dir="LTR")‌(/span)رو، هنگامى كه قهرمان داستان بر ديو ضربه مى(span dir="LTR")‌(/span)زند بايد مشتى خاك هم بر دهان ديو بيفكند تا ديو به جهنم واصل شود. اسكندر همچنين از اسم اعظم خدا (نامِ مِهين)، كه طهمورث ديوبند آن را مى(span dir="LTR")‌(/span)دانست، آگاه بود. طهمورث ديوبند به بركت دانستن آن، همه ديوها را تحت فرمان خود درآورد (طرسوسى، ج۲، ص۴۶۵).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
ديو در بعضى از متون فارسى، از جمله در بعضى از ترجمه(span dir="LTR")‌(/span)هاى كهن فارسى قرآن مجيد، به معناى جنّ است (← (em)فرهنگنامه قرآنى(/em)، ج۲، ص۶۲۲). باب چهارم (em)مرزبان(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه (/em)سعدالدين وراوينى (ج۱، ص(span dir="LTR")‌(/span)۱۴۷ـ۱۹۲) به مناظرة ديوِ گاوْپاى و داناى نيكْدين اختصاص(span dir="LTR")‌(/span) دارد كه باتوجه به اينكه پاى اين ديو مانند گاو سمّ دارد، بايد جنّ باشد؛ چنان(span dir="LTR")‌(/span)كه نويسندة كتاب نيز او را از «مَرَده عفاريت» معرفى مى(span dir="LTR")‌(/span)كند (← ج۱، ص(span dir="LTR")‌(/span)۱۴۸) و عفريت نام ديگر جنّ است (← جنّ(sup)*(/sup)). همچنين اينكه در حكايتى از (em)مرزبان(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه (/em)(ج۱، ص(span dir="LTR")‌(/span)۱۰۱) ديوى در تن شاهزاده مى(span dir="LTR")‌(/span)رود و در رگهاى او جارى مى(span dir="LTR")‌(/span)شود و او را ديوانه يا مجنون مى(span dir="LTR")‌(/span)كند، نشان مى(span dir="LTR")‌(/span)دهد كه ديو در (em)مرزبان(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه (/em)به معناى جنّ به(span dir="LTR")‌(/span)كار رفته(span dir="LTR")‌(/span)است (قس شميسا، ص(span dir="LTR")‌(/span)۱۲۸۱ـ۱۲۸۲، كه باب چهارم (em)مرزبان(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه(/em) را مربوط به اختلاف آرياييان با مازندرانيان ديوپرست مى(span dir="LTR")‌(/span)داند). در (em)اسكندرنامه(/em) نيز ديو و جنّ يكسان دانسته شده(span dir="LTR")‌(/span)اند، چنان كه اسكندر فرمان مى(span dir="LTR")‌(/span)دهد تا همة فيلها را در آهن بگيرند، زيرا ديوان ــ مانند جنّهاــ از آهن بسيار مى(span dir="LTR")‌(/span)ترسند (← ص۳۷۸؛ نيز ← جنّ(sup)*(/sup)). در (em)داراب(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه بيغمى (/em)(ج۲، ص(span dir="LTR")‌(/span)۷۲۴، ۷۲۶) خنّاسِ جنّى، پسر شَطلاطِ جنّى، در كوه قاف پادشاه همة ديوان و پريان است. دختر او، مه(span dir="LTR")‌(/span)لقا، پرى است. برادر خناس جنّى نيز ملك قبط(span dir="LTR")‌(/span)پرى است و به اين ترتيب، جنّ و ديو و پرى يكسان(span dir="LTR")‌(/span)اند.(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
در ادب فارسى، ديو در معناى شيطان هم بسيار به(span dir="LTR")‌(/span)كار رفته (مثلاً مولوى، دفتر۱، ص(span dir="LTR")‌(/span)۹۳، دفتر۲، ص۱۱۴؛ سعدى، ص(span dir="LTR")‌(/span)۱۱۵) و گذشته از تعبير «ديونفس»، ديو در متون اخلاقى و عرفانى مجازاً به معناى نفس اماره است (← دهخدا، ذيل واژه).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: justify;")
(strong)منابع:(/strong) على(span dir="LTR")‌(/span)بن احمد (strong)اسدى طوسى(/strong)، (em)گرشاسب(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه(/em)، چاپ حبيب يغمائى، تهران ۱۳۵۴ش؛ (em)اسكندرنامه(/em)، چاپ ایرج افشار، تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ۱۳۴۳ش؛ (em)اسكندرنامه كبير(/em)، چاپ سنگى تهران: شركت طبع كتاب، ۱۳۱۷ش؛ مهران (strong)افشارى(/strong)، (em)تازه به تازه، نو به نو: مجموعه مقاله(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)ها دربارة اساطير، فرهنگ مردم و ادبيات عاميانه ايران(/em)، تهران ۱۳۸۵ش؛ ابوالقاسم (strong)انجوى شيرازى(/strong)، (em)مردم و شاهنامه(/em)، تهران ۱۳۵۴ش؛ محمدبن احمد (strong)بيغمى(/strong)، (em)داراب(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه(/em)، چاپ ذبيح(span dir="LTR")‌(/span)اللّه صفا، تهران ۱۳۸۱ش؛ (strong)دهخدا(/strong)؛ (strong)سعدالدين وراوينى(/strong)، (em)مرزبان(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه(/em)، چاپ محمد روشن، تهران ۱۳۶۷ش؛ مصلح(span dir="LTR")‌(/span)بن عبداللّه (strong)سعدى(/strong)، (em)بوستان(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)سعدى: سعدى(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه(/em)، چاپ غلامحسين يوسفى، تهران ۱۳۶۳ش؛ سيروس (strong)شميسا(/strong)، «(em)مرزبان(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه (/em)و خاطره شكست ديوان»، (em)چيستا(/em)، سال ۱، ش ۱۰ (خرداد ۱۳۶۱)؛ محمدبن(br clear="all" /)
حسن (strong)طرسوسى(/strong)، (em)داراب(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه طرسوسى(/em)، چاپ ذبيح(span dir="LTR")‌(/span)اللّه صفا، تهران ۱۳۵۶ش؛ ابوالقاسم (strong)فردوسى(/strong)، (em)شاهنامه(/em)، چاپ جلال خالقى مطلق،  نيويورك ۱۳۶۶ش ـ؛ (em)فرهنگنامه قرآنى: فرهنگ برابرهاى فارسى قرآن براساس ۱۴۲ نسخه خطى كهن محفوظ در كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى(/em)، با نظارت محمدجعفر ياحقّى، مشهد: بنياد پژوهشهاى اسلامى، ۱۳۷۲ـ۱۳۷۴ش؛ (em)قصّه حمزه (/em)((em)حمزه(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه(/em))، چاپ جعفر شعار، تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۴۷ش؛ (em)قصه(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)هاى ايرانى(/em)، گردآورى و تأليف ابوالقاسم انجوى شيرازى، تهران: اميركبير، ۱۳۵۲ـ۱۳۵۳ش؛ (em)كتاب سام(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه(/em)، (span dir="LTR")](/span)منسوب به(span dir="LTR")[(/span) محمودبن على خواجوى كرمانى، چاپ اردشير بنشاهى، چاپ سنگى بمبئى ۱۳۱۹ش؛ جلال (strong)متينى(/strong)، «روايتى ديگر از ديوان مازندران»، (em)ايران(/em)(span dir="LTR")‌(/span)(em)نامه(/em)، سال ۳، ش ۱ (پاييز ۱۳۶۳)؛ جلال(span dir="LTR")‌(/span)الدين محمدبن محمد (strong)مولوى(/strong)، (em)مثنوى(/em)، چاپ محمد استعلامى، تهران ۱۳۶۰ـ۱۳۷۰ش؛ محمدعلى (strong)نقيب(/strong)(span dir="LTR")‌(/span)(strong)الممالك(/strong)، (em)اميرارسلان(/em)، چاپ محمدجعفر محجوب، تهران ۱۳۴۰ش؛ (em)هفت لشكر: طومار جامع نقّالان، از كيومرث تا بهمن(/em)، چاپ مهران افشارى و مهدى مداينى، تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، ۱۳۷۷ش؛(/p)
(p)
(em)EIr.(/em), s.v. "Dīv" (by Mahmoud Omidsalar).(/p)
(p dir="RTL" style="text-align: left;")
(strong)                                                                                                    / مهران افشارى /(/strong)(/p)
نظر شما
مولفان
حسن رضايى باغ بيدى/مهران افشاری ,
گروه
رده موضوعی
جلد18
تاریخ1392
وضعیت چاپ
  • چاپ شده