دَه‌بيديه
معرف

دَه‌بيديه، طريقت موروثى مخدوم‌زادگان نقشبندى.

متن


دَه‌بيديه، طريقت موروثى مخدوم‌زادگان نقشبندى. نخستين پير دَه‌بيديه، سيداحمد خواجگى‌بن جلال‌الدين كاسانى، معروف به مخدوم اعظم، در كاسانِ فرغانه به‌دنيا آمد. بنابر مشهور، مخدوم اعظم به دعوت والى سمرقند از كاسان به سمرقند آمد و در روستايى در يازده كيلومترىِ آنجا منزل گزيد و چون در آنجا ده نهال بيد نشاند، اين موضع به دَه‌بيد معروف شد (← هادى‌زاده، ص‌۳۱۲ـ۳۱۳). او خود را از اعقاب امام رضا عليه‌السلام مى‌دانست (نفيسى، ج‌۱، ص۴۰۰) و نسبش را با ۲۲ واسطه به پيامبر اكرم صلى‌اللّه‌عليه‌وآله‌وسلم مى‌رساند (فلشر،  ۱۹۹۵ج، ص‌۷).



مخدوم اعظم در طريقت، مريد محمد قاضى (متوفى ۹۲۱)، از خلفاى خواجه عبيداللّه احرار* (متوفى ۸۹۵)، بود (← سمرقندى، ص‌۹۶، قس ص‌۱۱۲ـ۱۱۳ كه گفته وى مريد خواجه عبيداللّه احرار بود؛ نيز ← وامبرى، ص‌۲۹۹). گفته‌اند  خواجه احرار در سفر به كاسان ظهور كاسانى را پيش‌بينى كرده بود (خواجه عبيداللّه احرار، مقدمه نوشاهى، ص‌۴۷). دوران شيخوخت مخدوم اعظم با حكومت شيبانيان در بخارا (۹۱۶ـ  ۱۰۰۶) مقارن بود. او توجه بسيارى از حاكمان آسياى مركزى، به‌ويژه حاكمان آلتى‌شهر (= شش شهر: كاشغر، ياركند، ختن، آق‌سو، اوچ تُورفان و كوچا) را به خود جلب كرد و از اين رهگذر، راه نفوذ خلفايش را به دستگاه حكومت آنان هموار ساخت (سوچك، ص‌۱۵۸، ۳۲۹؛ د.ايرانيكا، ذيل «احمد كاسانى»؛ بولر، ص۶۰). مخدوم اعظم در ۲۱ محرّم  ۹۴۹ درگذشت و در روستاى ده‌بيد، به خاك سپرده شد (سمرقندى، ص‌۱۱۳). مزار او مركز تجمع مشايخ و ارادتمندان ده‌بيدى است (← همانجا؛ نيز ← هادى‌زاده، ص‌۳۱۳ـ۳۱۴).



پس از وفات مخدوم اعظم طريقت ده‌بيديه به دو شاخه تقسيم شد :



۱) آفاقيه (يا خواجگان آق‌داغلى (= اهل كوه‌سفيد)؛ مشايخ مهم اين فرقه عبارت‌اند از: محمدامين، فرزند بزرگ مخدوم اعظم و مشهور به «ايشانِ كلان» (متوفى ۱۰۰۶)؛ محمديوسف (متوفى ۱۰۶۴)؛ هداية‌اللّه مشهور به خواجه‌آفاق/ آپاق (متوفى ۱۱۰۶)، كه عنوان آفاقيه از نام وى گرفته شده‌است؛ خانْخواجَم يحيى (متوفى ۱۱۰۸)؛ حسن بُغراخان (متوفى ۱۱۳۸)؛ احمد قليچ‌برهان‌الدين معروف به «خواجه كلان» (متوفى ۱۱۷۳) و خواجه جهان يحيى، معروف به «خواجه خرد» (متوفى ۱۱۹۳).



۲) اسحاقيه (يا خواجگان قره‌داغلى (= اهل كوه سياه) شايد چون اين دو شاخه از طريقت ده‌بيديه با بوداييان كوه سياه و كوه سفيد تبت حشر و نشر داشته‌اند، به آق‌داغلى و قره‌داغلى مشهور شده‌اند (سوچك، ص‌۲۲۹ـ۳۳۰؛ نيز ← شمس بخارائى، ص‌۹۸ـ ۱۰۷؛ فلشر، همانجا). مشايخ بزرگ اسحاقيه تا شش نسل عبارت‌اند از: اسحاق‌ولى، چهارمين فرزند مخدوم اعظم (متوفى ۱۰۱۴) كه عنوان اسحاقيه از نام وى گرفته شده‌است؛ خواجه شادى (متوفى ۱۰۶۶)؛ عبيداللّه معروف به خواجَم پادشاه (متوفى ۱۰۹۶)؛ دانيال (متوفى ۱۱۴۹)؛ يوسف (متوفى ۱۱۶۹) و يعقوب (متوفى ۱۱۶۹). انشعاب طريقت ده‌بيديه به دو شاخه آفاقيه و اسحاقيه از زمان اسحاق‌ولى آغاز شد. شاخه منسوب به او هم در زمان حياتش اسحاقيه خوانده مى‌شد، اما در مقابل، پس از درگذشت خواجه آفاق بود كه عنوان آفاقيه به شاخه ديگر داده شد (سوچك، همانجا).



شاخه جويبارى نقشبنديه نيز، به رهبرى محمداسلام جويبارى (متوفى ۹۷۱)، مريد خواجه محمدامين، در بخارا گسترش يافت. مشايخ جويبارى تا پيش از ۹۴۹، مخدوم اعظم را «شيخ الكُلّ» مى‌دانستند، اما پس از وفات او از رقباى سرسخت اسحاقيه شدند (فلشر،  ۱۹۹۵ج، ص‌۷، ۹، همو، ۱۹۹۵الف، ص‌۸۶؛ مك‌چسنى، ص‌۶۹ـ۷۰؛ >فرهنگ جهانى مكانهاى تاريخى<، ج‌۵، ص‌۱۶۵).



پس از مدتى، يكى از مريدان محمداسلام به‌نام احمدصادق تاشكندى (متوفى ۹۹۴)، به موجب رؤيايى، براى ترويج‌اين طريقت به استانبول و سپس به حجاز رفت (لگال، ص‌۲۲، ۴۴، ۱۶۲). ديگر افراد خاندان كاسانى كه به قصد اشاعه طريقت نقشبنديه از ماوراءالنهر به استانبول و مكه و دمشق سفر كردند، عبارت بودند از: حيدر رَسا (متوفى ۱۱۱۲)، محمدنياز، محمدحسين خوافى (متوفى ۱۰۸۷) و ابوسعيد بلخى (متوفى ۱۰۹۱؛ همان، ص‌۲۲، ۹۰).



گذشته از رقابت اسحاقيه و جويباريه، تا نيمه قرن سيزدهم اسحاقيه و آفاقيه نيز در ماوراءالنهر به‌شدت باهم رقابت مى‌كردند (ميلوارد و پردو، ص‌۴۷ـ۴۸). اسحاق‌ولى، همراه چند تن از مريدانش براى گسترش اسلام در ميان ساكنان شمنى، بودايى و كافر قرقيزى و ازبكى آن مناطق، عازم آلتى‌شهر شد. كار اسحاق در ياركند چنان بالا گرفت كه به سلطه عبدالكريم‌خان مغول (متوفى ۱۰۰۰) خاتمه داد و به جاى وى محمدخان (متوفى ۱۰۱۸)، از مريدان اسحاق، به سلطنت رسيد. اسحاقيان، محمدخان، حاكم و امير ياركند، را غوث يا قطب خود نيز خواندند. همين امر موقعيت ويژه‌اى به اين شاخه بخشيد، چنان‌كه هيچ‌يك از ديگر شاخه‌هاى نقشبنديه هرگز چنين موقعيتى به دست نياوردند (فلشر،  ۱۹۹۵ج، ص‌۷ـ۹). اسحاق را در روستاى باغ بلند، نزديك سمرقند، به خاك سپردند (سمرقندى، ص‌۸۹).



محمديوسف، دومين پير آفاقيه، نيز همانند اسحاق‌ولى در آلتى‌شهر اقامت كرد و جايگاه ممتازى در ميان مشايخ ده‌بيدى كسب كرد، آن‌چنان كه برخى از اهالى آلتى‌شهر، مخدوم‌زادگانِ آفاقى را حاكمان مشروع آن خطه و قدرت برتر كاشغر مى‌دانستند (فلشر،  ۱۹۹۵ج، ص‌۳۵؛ >فرهنگ جهانى مكانهاى تاريخى<، همانجا). محمديوسف به اويغورستان و چين نيز سفر كرد و در ميان سالار*ها و هويى*هاى (مسلمانان چينى‌زبان) چينگهاى  و كانسو  در شمال‌غرب چين مريدان زيادى به دست آورد (د.ايرانيكا، همانجا).



موفقيت محمديوسف حسادت اسحاقيه را برانگيخت، پس او را مسموم كردند. جهانگير، برادر كوچك‌تر محمديوسف، با كمك اقوام قرقيز سپاهى تشكيل داد و بر ضد حكومت وقت قيام كرد؛ او در ۱۱۷۳ حكومت اسلامى مستقلى تشكيل داد، اما حكومتش دولت مستعجل بود (فلشر،  ۱۹۹۵ج، ص‌۹ـ۱۰، ۳۶، همو،  ۱۹۹۵الف، ص‌۸۸؛ >فرهنگ جهانى مكانهاى تاريخى<، همانجا). پس از وفات محمديوسف، اسحاقيان به كمك خان چغْتاى، خواجه آفاق (فرزند و خليفه محمديوسف) را از كاشغر بيرون راندند. او به تبت رفت و به دالايي‌لاماى پنجم پناه برد. ديرى نپاييد كه رهبرى مدرسه اصلاح‌طلب غُلوغپا يا زردكلاه بوداييان تبت به او رسيد و چهره برتر آن منطقه شد (ميلوارد و پردو، ص‌۴۸).



آوازه و نفوذ مخدوم‌زادگان نقشبندى به بلخ و بدخشان نيز رسيد. در نيمه اول قرن دوازدهم، مردم بدخشان، به سبب تعدى و ظلم اهالى قَطَغان، يكى از افراد خاندان مخدوم اعظم به نام يارى‌بيگ (متوفى ۱۱۱۸) را به اميرى برگزيدند و دست قطغانيان را از بدخشان كوتاه كردند. در زمان حكمرانى امير يارى‌بيگ چند تن از مشايخ ده‌بيدى به دليلى نامعلوم قصد داشتند خرقه‌اى را، كه بنابر ادعا از آنِ پيامبر بود، از سمرقند به هندوستان ببرند. يارى‌بيگ آنان را در بدخشان متوقف ساخت و در همانجا موضعى بنا كرد و خرقه را در آن نهاد و آن سه شيخ را متولى و صاحب‌الدعوه آنجا ساخت (بدخشى، ص‌۱ـ۷، ۹ـ۱۲؛ محمد نادرخان، ص‌۱۰۹؛ نيز ← بدخشان*، بخش ۲). چون بدخشان، شغنان، روشان و واخان، از مراكز مهم اسماعيليه نزارى بوده‌اند (بدخشى، تتمه فضل على‌بيك سرخ افسر، ص‌۲۳۳)، چه‌بسا عنوان صاحب‌الدعوه مأخوذ از سلسله‌مراتب اسماعيليه باشد، زيرا در طريقت نقشبنديه، كه از حنفيان به‌شمار مى‌روند، چنين عناوين و القابى وجود ندارد (مك‌چسنى، ص‌۲۲۴ـ۲۲۵). احمدشاه درّانى (حك : ۱۱۶۰ـ۱۱۸۶) در ۱۱۸۲ وزير خود، ولى‌خان، را به بدخشان فرستاد تا آن خرقه را به قندهار منتقل سازد. احمدشاه موضعى در دو طبقه بنا كرد و خرقه را در طبقه فوقانى جاى داد و قبر خود را در طبقه تحتانى تعبيه كرد (فيض‌محمد، ج‌۱، ص‌۳۶ـ۳۸؛ محمد نادرخان، ص‌۱۱۵).



آداب طريقت ده‌بيديه با طريقت نقشبنديه* چندان تفاوت ندارد و منابع در اين باره چيزى گزارش نكرده‌اند، جز اينكه برخلاف اعتقاد عمومِ نقشبنديان آن دوره به ذكر خفى، ظاهرآ مخدوم اعظم معتقد به ذكر جهر (اَرَّه) بوده‌است و پس از او نيز مخدوم‌زادگان طريق جد خود را در پيش گرفتند (← فلشر،  ۱۹۹۵ب، ص‌۱۱۵ـ۱۱۷).



اولين بار حاكم سمرقند يَلَنْگتوش‌بيگ آتاليق (متوفى ۱۰۴۶)، كه مريد خواجه‌محمدهاشم، فرزند مخدوم اعظم، بود خانقاه وسيعى در كنار مزار مخدوم اعظم بنا كرد. در كنار اين خانقاه قبرستانى به‌وجود آمد و مدفن مخدوم‌زادگان و حكمرانان اُشْتُرخانى شد. يلنگتوش‌بيگ را نيز بنابه وصيت خودش در همانجا به خاك سپردند (سمرقندى، ص‌۱۱۳ـ۱۱۴؛ نيز ← هادى‌زاده، ص‌۳۱۳). بعدها دخمه بزرگى از سنگ مرمر بر مقبره مخدوم اعظم ساخته شد و قبور برخى از اعقابش نيز در همين دخمه قرار داشت و حق ورود به آنجا نيز مخصوص‌احفاد مخدوم اعظم بود (د.ايرانيكا، ذيل مادّه). بعد از انقلاب اكتبر ۱۹۱۷/ ۱۲۹۶ روسيه، بسيارى از نمايندگان خواجگان مخدوم‌زاده تحت تعقيب حكومت شوروى قرار گرفتند و مقبره مخدوم اعظم و مسجدجامع آن رو به ويرانى نهاد. به‌تازگى عمارات مخروبه آن را مرمت كرده‌اند و اكثر مسافرانى كه از آنجا مى‌گذرند به زيارت آن مى‌روند. امروزه افراد بسيارى از خاندان مخدوم اعظم در ده‌بيد زندگى مى‌كنند و مردم آنجا برايشان احترام قائل‌اند (← هادى‌زاده، ص‌۳۱۴).



منابع : سنگ‌محمد بدخشى، تاريخ بدخشان، چاپ آلكساندر نيكالايويچ بولديريف، لنينگراد ۱۹۵۹؛ خواجه عبيداللّه احرار، احوال و سخنان خواجه عبيداللّه احرار، مشتمل بر ملفوظات احرار به تحرير ميرعبدالاول نيشابورى، ملفوظات احرار (مجموعه ديگر) رقعات احرار، خوارق عادات احرار تاليف مولانا شيخ، چاپ عارف نوشاهى، تهران ۱۳۸۰ش؛ ابوطاهربن ابوسعيد سمرقندى، سمريه: در بيان اوصاف طبيعى و مزارات سمرقند، چاپ ايرج‌افشار، تهران ۱۳۴۳ش؛ شمس بخارائى، تاريخ بخارا، خوقند و كاشغر، چاپ محمداكبر عشيق، تهران ۱۳۷۷ش؛ فيض‌محمد، سراج‌التواريخ، تهران ۱۳۷۲ش؛ محمد نادرخان، راهنماى قطغن و بدخشان، تهذيب برهان‌الدين كوشككى، چاپ منوچهر ستوده، تهران ۱۳۶۷ش؛ سعيد نفيسى، تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان فارسى تا پايان قرن دهم هجرى، تهران ۱۳۶۳ش؛ رسول هادى‌زاده، سمرقندنامه، دوشنبه ۱۳۸۱ش؛



Arthur F. Buehler, Sufi heirs of the prophet: the Indian Naqshbandiyya and the rise of the mediating sufi shaykh, Columbia, S.C. ۱۹۹۸; EIr., svv. "Aħmad Kāsānī" (by J. Fletcher), "Dahbīdīya" (by Hamid Algar); Joseph F. Fletcher, "Central Asian sufism and Ma Ming-hsin’s New Teaching", in Proceedings of the Fourth East Asian , ed. Ch’en Chieh-hsien, Taipei: Altaistic Conference National Taiwan University, ۱۹۷۵, repr. in Joseph F. Fletcher, Studies on Chinese and Islamic inner Asia, ed. Beatrice Forbes Manz, Aldershot, Engl.۱۹۹۵a; idem, "The Naqshbandiyya and the dhikr-i arra", Journal of Turkish studies, I (۱۹۷۷), repr. in ibid, ۱۹۹۵b; idem, "The  Naqshbandiyya in northwest China", ed. Jonathan N.  dictionary of historic Lipman, in ibid, ۱۹۹۵c; International places, vol.۵, ed. Paul E. Schellinger and Robert M. Salkin, Chicago: Fitzroy Dearborn Publishers, ۱۹۹۶, s.v. "Bukhara (Bukhara, Uzbekistan)" (by S.A.M. Adshead); Dina Le Gall, A culture of sufism: Naqshbandīs in the  Ottoman world, ۱۴۵۰-۱۷۰۰, Albany, N.Y. ۲۰۰۵; R.D. McChesney, Waqf in Central Asia: four hundred years in the history of a Muslim shrine, ۱۴۸۰-۱۸۸۹, Princeton, N.J. ۱۹۹۱; James A. Millward and Peter C. Perdue, "Political and cultural history of the Xinjiang region through the late nineteenth century", in Xinjiang: China’s Muslim borderland, ed. S. Frederick Starr, New York: Central Asia-Caucasus Institute, ۲۰۰۴; Svat Soucek, A history of inner Asia, Cambridge ۲۰۰۱; Armin VambÅry, History of Bokhara: from the earliest period down to the present, London ۱۸۷۳.



/ سعيد كريمى /


نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

سعيد كريمى

حوزه موضوعی

عرفان

رده های موضوعی

عرفان - مکاتب و طریقتها

جلد 18
تاریخ چاپ 1392
وضعیت انتشار
  • چاپ شده