پیر
معرف
پير ، # از اصطلاحات‌ عرفاني‌.
متن
پير ، از اصطلاحات‌ عرفاني‌.واژه‌شناسي‌ . پير در اصل‌ به‌ معناي‌ سالمند و كهنسال‌ و اصطلاحاً به‌ معناي‌ شيخ‌، مرشد و راهنما و انسان‌ باتجربه‌ است‌. براي‌ بن‌ و ريشة‌ اين‌ واژه‌ در زبانهاي‌ باستاني‌ دو نظريه‌ وجود دارد: برخي‌ آن‌ را از صورت‌ اوستايي‌ prvya/ paro به‌ معناي‌ پيشين‌ و مقدم‌ مأخوذ مي‌دانند (هوبشمان‌، ص‌38، نيز رجوع كنيد به ص‌131، 146) و گروهي‌ آن‌ را همريشة‌ پدر (در زبانهاي‌ ايراني‌ باستان‌: pitar و در فارسي‌ ميانه‌: pid و pidar و يا به‌ صورت‌ هزوارش‌: Abytl ) تصور كرده‌اند (هرن‌ و هوبشمان‌، ج‌1، ص‌350). در زبانهاي‌ ايراني‌ ميانه‌ اين‌ واژه‌ بي‌هيچ‌ تغييري‌ به‌ صورت‌ r ¦ i p ديده‌ مي‌شود ( كارنامة‌ اردشير بابكان‌ ، بخش‌ 5، بند 5؛ زادسپَرَم‌، فصل‌ 14، بند2).لفظ‌ پير در كتيبه‌هاي‌ ساساني‌ ديده‌ نشده‌ است‌، ولي‌ بر روي‌ مهرهاي‌ آن‌ روزگار و در تركيب‌ اعلام‌ منقوش‌ بر آنها مانند r-talm ¦ i p و § taxs ¦ r-a ¦ i § r-c ¦ i p (ژينيو، ج‌ 2، ص‌ 49) حضور دارد. وجود اصطلاح‌ پيرپيدا g ¦ pir payta به‌ معناي‌ پيرنما در دينكرد 7 (ترجمة‌ موله‌، بند12؛ ترجمة‌ مدن‌، بند 12) و تركيب‌ مردي‌ پير ، مردم‌ پير در كارنامة‌ اردشير بابكان‌ و گزيده‌هاي‌ زادسپرم‌ (همانجاها) درست‌ به‌ معناي‌ سالخوردگان‌ و هفتاد سالگان‌، شواهد خوبي‌ براي‌ معناي‌ اصلي‌ اين‌ واژه‌اند. به‌ اعتقاد دارمستتر لفظ‌ اوستايي‌ prvya بر مبناي‌ قاعدة‌ ميان‌ نهشت‌، يعني‌ افزوده‌ شدن‌ يك‌ مصوت‌ در ميان‌ كلمه‌، كه‌ قاعده‌اي‌ خاص‌ اوستايي‌ است‌، ابتدا به‌ صورت‌ paoirya و بعداً به‌ صورت‌ پير درآمده‌ است‌ (ج‌1، ص‌106، بند 82). در بخش‌ ششم‌ كتاب‌ بندهش‌ كه‌ اضداد دو جهان‌ برشمرده‌ شده‌اند، ذكر پيري‌ (البته‌ با لفظ‌ زرمانيه‌ ) بر ضدجواني‌ آمده‌ است‌ (بند 48).به‌ هر حال‌، گذشته‌ از معناي‌ اصلي‌ و اولية‌ پير (سالمند و سپيدموي‌)، اين‌ لفظ‌ در ادب‌ فارسي‌ بيش‌ از همه‌ مترادف‌ و هم‌معناي‌ شيخ‌ عربي‌ است‌ با تمام‌ وسعت‌ و گوناگوني‌ كاربرد اين‌ واژه‌ در زبان‌ عربي‌. پير نزد زرتشتيان‌ به‌ مفهوم‌ راهنما و نزد يهوديان‌ ايران‌ به‌ معناي‌ پيامبر نيز به‌ كار رفته‌ است‌.منابع‌: بندهش‌ ] گردآوري‌ [ فرنبغ‌ دادگي‌، ترجمة‌ مهرداد بهار، تهران‌ 1369ش‌؛ زادسپَرَم‌، گزيده‌هاي‌ زادسپرم‌ ، ترجمة‌ محمدتقي‌ راشد محصّل‌، تهران‌ 1366ش‌؛ كارنامة‌ اردشير بابكان‌، با متن‌ پهلوي‌، آوانويسي‌، ترجمه‌ فارسي‌ و واژه‌نامه‌ ، چاپ‌ بهرام‌ فره‌وشي‌، تهران‌ 1354ش‌؛ پاول‌ هرن‌ و يوهان‌ هاينريش‌ هوبشمان‌، اساس‌ اشتقاق‌ فارسي‌ ، ترجمة‌ جلال‌ خالقي‌ مطلق‌، تهران‌ 1356ش‌؛J. Darmesteter, Etudes iraniennes , Paris [n.d.]; De ¦ nkard , tr. and ed. D.M. Madan, Bombay 1911; Philippe Gignoux, Noms propres sassanides en moyen-perse إpigraphique , fascicule 2, Wien 1986; H. Hدbschmann, Persische Studien , Strassburg 1895; Marijan Molإ, La legende de Zoroastre , Paris 1967.در عرفان‌. به‌ معناي‌ كسي‌ است‌ كه‌ براي‌ شاگرد يا مريد يا سالك‌ در حكم‌ راهنما و مربي‌ و مرشد باشد. دقيقاً معلوم‌ نيست‌ كه‌ اين‌ لفظ‌ در دورة‌ اسلامي‌ از چه‌ زماني‌ در ميان‌ طريقه‌هاي‌ ايراني‌ در مناطق‌ مختلف‌ متداول‌ شده‌ است‌. به‌ نظر مي‌رسد كه‌ استعمال‌ اين‌ لفظ‌ در خراسان‌ پيش‌ از لفظ‌ عربي‌ شيخ‌ متداول‌ بوده‌ و به‌ احتمال‌ زياد ملامتيان‌ نيشابور در قرنهاي‌ سوم‌ و چهارم‌، كه‌ به‌ فارسي‌ سخن‌ مي‌گفتند، از لفظ‌ پير استفاده‌ مي‌كردند. رشيدالدين‌ ميبدي‌ از عبدالله‌ مُنازل‌، كه‌ يكي‌ از مشايخ‌ ملامتيان‌ در اواخر قرن‌ سوم‌ و اوايل‌ قرن‌ چهارم‌ بود، با عنوان‌ «پير اهل‌ ملامت‌» ياد كرده‌ است‌ (ج‌1، ص‌481). در ترجمة‌ رسالة‌ قشيريه‌ نيز، كه‌ ترجمه‌اي‌ است‌ كهن‌، ابومحمد عبدالله‌بن‌ منازل‌ «پير ملامتيان‌» خوانده‌ شده‌ است‌ (ص‌73). حتي‌ تا قرن‌ پنجم‌ و ششم‌ نيز صوفيان‌ خراساني‌ مرشد و مربي‌ خود را معمولاً «پير» مي‌ناميدند، چنانكه‌ مثلاً حجة‌الاسلام‌ ابوحامد محمد غزالي‌ (405ـ 505) در رسالة‌ «اي‌ فرزند»، از «پير» و «پير طريقت‌» و مرتبة‌ «پيري‌» سخن‌ مي‌گويد و لفظ‌ شيخ‌ را به‌ كار نمي‌برد (1333 ش‌، ص‌ 103). احمد جام‌ معروف‌ به‌ ژنده‌پيل‌ (440ـ536) نيز در باب‌ دهم‌ از كتاب‌ انس‌التائبين‌ به‌ طور طبيعي‌ لفظ‌ پير را به‌ كار مي‌برد. اين‌ دو نويسندة‌ خراساني‌ البته‌ هيچ‌ اصراري‌ براي‌ استعمال‌ لفظ‌ فارسي‌ نداشته‌اند و اگر لفظ‌ عربي‌ شيخ‌ در ميان‌ صوفيان‌ خراسان‌ و خوانندگان‌ و مريدان‌ ايشان‌ بيشتر متداول‌ مي‌بود، حتماً آن‌ را به‌ كار مي‌بردند. البته‌ از قرن‌ پنجم‌، لفظ‌ عربي‌ شيخ‌ نيز در آثار فارسي‌ صوفيه‌، مانند كشف‌ المحجوب‌ هجويري‌، به‌ كار مي‌رفت‌، ولي‌ در همين‌ آثار نيز لفظ‌ پير فراوان‌ به‌ كار رفته‌ است‌. از نيمة‌ دوم‌ قرن‌ ششم‌ است‌ كه‌ لفظ‌ شيخ‌ در كتابهاي‌ صوفية‌ خراسان‌ بيشتر متداول‌ مي‌شود، ولي‌ باز هم‌ لفظ‌ پير در ميان‌ خراسانيان‌ رواج‌ خود را از دست‌ نمي‌دهد. مترجم‌ خراساني‌ رسالة‌ قشيريه‌ براي‌ خوانندگان‌ فارسي‌زبان‌ خود لفظ‌ شيخ‌ را به‌ «پير» و مشايخ‌ را به‌ «پيران‌» ترجمه‌ مي‌كند. در اسرارالتوحيد ، محمدبن‌ منوّر با اين‌ كه‌ ابوسعيد ابوالخير (متوفي‌ 440) را با عنوان‌ «شيخ‌» ياد مي‌كند، باز بكرّات‌ از لفظ‌ پير و تركيباتي‌ كه‌ با اين‌ لفظ‌ ساخته‌ مي‌شده‌ است‌، مانند «پير صحبت‌» و «پير جمع‌» و «پير طريقت‌» استفاده‌ مي‌كند (بخش‌1، ص‌26، 167، 296). در زمان‌ ابوسعيد ابوالخير و پيش‌ از او، « پير » عنوان‌ احترام‌آميزي‌ بوده‌ كه‌ براي‌ رهبران‌ ديني‌ و معنوي‌ به‌ كار مي‌رفته‌ است‌، چنانكه‌ در اسرارالتوحيد از ابوعلي‌ سياه‌ مروزي‌ با عنوان‌ «پير بوعلي‌ سياه‌» (بخش‌1، ص‌167ـ 168) و از ابوالفضل‌ سرخسي‌، كه‌ «پير صحبت‌» ابوسعيد ابوالخير بوده‌، با عنوان‌ «پير بُلفضل‌» ياد شده‌ است‌ (بخش‌1، ص‌26ـ27). رشيدالدين‌ ميبدي‌ بارها در كشف‌الاسرار خواجه‌ عبدالله‌ انصاري‌ را كه‌ ملقب‌ به‌ «شيخ‌الاسلام‌» بود «پير طريقت‌» خوانده‌ و فريدالدين‌ عطار نيز از خواجه‌ با عنوان‌ «پير هِري‌'» ياد كرده‌ است‌ (1360ش‌، ص‌658)، ولي‌ در مناطق‌ غرب‌ ايران‌، در آذربايجان‌ و جبال‌ و فارس‌، از عنوان‌ «بابا * » استفاده‌ مي‌شده‌ است‌، همچنانكه‌ در اسامي‌ معروفي‌ چون‌ باباكويي‌ يا باباكوهي‌، باباطاهر همداني‌ ، بابافرج‌ تبريزي‌ * باباافضل‌ كاشي‌ * و بابا ركن‌الدين‌ شيرازي‌ ديده‌ مي‌شود.پير براي‌ سالك‌ و مريد مي‌توانسته‌ است‌ به‌ منزلة‌ استاد و معلم‌ باشد، ولي‌ شأن‌ پير بكلي‌ معلمي‌ و استادي‌ نبوده‌ است‌. در تصوف‌، ميان‌ شيخِ تعليم‌ و شيخِ تربيت‌ تفاوتي‌ قائل‌ شده‌اند و در ميان‌ طريقه‌هاي‌ ايراني‌، بخصوص‌ نزد ملامتيان‌ نيشابور، بر جنبة‌ تربيت‌ تأكيد مي‌ورزيده‌اند و وظيفة‌ كسي‌ كه‌ مربي‌ و راهنماي‌ سالك‌ بوده‌، دور كردن‌ خلق‌ و خوي‌ بد از وي‌ و جايگزين‌ كردن‌ آنها با اخلاق‌ نيكو و پسنديده‌ بوده‌ ( رجوع كنيد به ماير، ص‌190ـ192) و عنوان‌ «پير» نيز بيشتر حاكي‌ از همين‌ جنبة‌ تربيتي‌ بوده‌ است‌.محمد غزالي‌ پير را به‌ برزگري‌ شبيه‌ مي‌كند كه‌ غلّه‌ را تربيت‌ كند تا پرورده‌ شود و نيكو برآيد و هر كسي‌ البته‌ شايستگي‌ اين‌ كار را ندارد. پيري‌ شرايطي‌ دارد، از جمله‌ اين‌ كه‌ پير بايد حبّ دنيا و حبّ جاه‌ نداشته‌ باشد و رياضت‌ كشيده‌ و داراي‌ محاسن‌ اخلاق‌ باشد و با طمأنينه‌ و وقار باشد و از علم‌ بهرة‌ كافي‌ برده‌ باشد (1333ش‌، ص‌102ـ103). از جمله‌ چيزهايي‌ كه‌ از پيران‌ طلب‌ مي‌كردند پند بود. كتاب‌ پند پيران‌ كه‌ در حدود قرن‌ پنجم‌ نوشته‌ شده‌ است‌ كلاً حاوي‌ حكايتهاي‌ پندآموز مشايخ‌ يا پيران‌ تصوف‌ و عرفان‌ است‌. همين‌ پندهاي‌ پيران‌ است‌ كه‌ نويسندگان‌ سرگذشتنامه‌هاي‌ مشايخ‌ و اوليا سعي‌ مي‌كردند كه‌ در كتابهاي‌ خود درج‌ كنند. خواندن‌ و شنيدن‌ اين‌ نوع‌ سخنان‌ و پندها خود نوعي‌ عبادت‌ و وسيلة‌ تربيت‌ محسوب‌ مي‌شد. محرّر طبقات‌ الصوفية‌ خواجه‌ عبدالله‌ انصاري‌ مي‌گويد كه‌ «شيخ‌الاسلام‌ ما را گفت‌ و نصيحت‌ كرد ـ قدس‌ الله‌ روحه‌ ـ كه‌ از هر پيري‌ سخني‌ يادگيريت‌ ] = گيريد [ و اگر نتوانيد نام‌ ايشان‌ ياد داريد» (ص‌4). بعضي‌ از پيران‌، مانند پير بوعلي‌ سياه‌ مروزي‌ كه‌ از او ياد كرديم‌، حتي‌ سواد خواندن‌ و نوشتن‌ هم‌ نداشتند، ولي‌ همين‌ پيران‌ مي‌توانستند علم‌ باطن‌ و اسرار سلوك‌ را به‌ سالكان‌ بياموزند و آنان‌ را تربيت‌ كنند. شيخ‌ اشراق‌ شهاب‌الدين‌ سهروردي‌ در رسالة‌ في‌ حالة‌ الطفولية‌ دقيقاً به‌ تفاوت‌ ميان‌ استاد و معلم‌، از يك‌ سو، و شيخي‌ كه‌ مربي‌ و آموزندة‌ اسرار طريقت‌ است‌، از سوي‌ ديگر، اشاره‌ كرده‌، طالبان‌ علم‌ را كودكاني‌ خوانده‌ است‌ كه‌ براي‌ تحصيل‌ به‌ مكتب‌ مي‌روند، ولي‌ خود او نزد شيخي‌ مي‌رود كه‌ از اسرار طريقت‌ و «ذوق‌» با او سخن‌ مي‌گويد (ج‌ 3، ص‌ 252ـ266).اهميت‌ پير به‌ معناي‌ راهنماي‌ ديني‌ و مربي‌ سالك‌ تا جايي‌ است‌ كه‌ صوفيه‌ پيران‌ خود را به‌ منزلة‌ جانشينان‌ پيامبر اكرم‌ صلّي‌اللّه‌عليه‌وآله‌وسلّم‌ دانسته‌اند. ابوحامد غزالي‌ در رسالة‌ «اي‌ فرزند» منزلت‌ پير را در ميان‌ مريدانش‌ همان‌ منزلت‌ پيامبر در ميان‌ پيروانش‌ دانسته‌ است‌ و مي‌گويد: همان‌گونه‌ كه‌ خداي‌ متعال‌ پيامبران‌ را فرستاد تا راهنماي‌ خلق‌ باشند، در غياب‌ پيامبران‌ نايبان‌ ايشان‌اند كه‌ دليل‌ و راهنماي‌ خلق‌اند و نايب‌ پيامبر در ميان‌ هر قومي‌ و گروهي‌ از سالكان‌ پير ايشان‌ است‌، چه‌ «پير نايب‌ رسول‌ خداي‌ باشد» (1333ش‌، ص‌103). از همين‌ روست‌ كه‌ احمد غزالي‌، برادر ابوحامد، در يكي‌ از نامه‌هايش‌ از پير به‌ عنوان‌ «نبيّ نقد» ياد مي‌كند (ص‌8). صوفيه‌ در اين‌ باره‌ به‌ حديثي‌ هم‌ استناد مي‌كردند كه‌ البته‌ جزو احاديث‌ موضوع‌ است‌ و مي‌گويد: «الشيخ‌ في‌ قومه‌ كالنّبي‌ في‌ امّته‌»، پير در ميان‌ پيروانش‌ به‌ منزلة‌ پيامبر است‌ در ميان‌ امّتش‌ (ژنده‌پيل‌، ج‌1، ص‌126). به‌ همين‌ دليل‌، بدترين‌ چيزها براي‌ شخص‌ «بي‌پير بودن‌» است‌ كه‌ همانند بي‌پيغمبر و بي‌دين‌ و لامذهب‌ بودن‌ است‌. در اين‌ مورد جمله‌اي‌ هم‌ به‌ عربي‌ از بعضي‌ مشايخ‌ نقل‌ كرده‌اند كه‌ «من‌ لاشيخ‌ له‌ لادين‌ له‌» (عين‌القضاة‌، ص‌28). اهميت‌ پير را در ميان‌ پيروانش‌ مي‌توان‌ در سوگند «به‌ پير، به‌ پيغمبر» كه‌ تا حدودي‌ وارد زبان‌ عامّه‌ شده‌ است‌ ملاحظه‌ كرد. پير را همچنين‌ به‌ طبيب‌ حاذق‌ تشبيه‌ كرده‌اند كه‌ مريد دردمند براي‌ علاج‌ خود به‌ او نيازمند است‌ (همان‌، ص‌9ـ10). نسبت‌ پير و مريد را با تشبيهات‌ و تعبيرات‌ شاعرانه‌ نيز بيان‌ كرده‌اند؛ يكي‌ از آنها تشبيه‌ پير به‌ ماه‌ است‌ و مريد به‌ راهروي‌ كه‌ در شب‌ محتاج‌ مهتاب‌ است‌ (همان‌، ص‌28). مولوي‌ نيز گاه‌ پير را «نردبان‌ آسمان‌» معرفي‌ مي‌كند (ج‌3، دفتر ششم‌، بيت‌ 4125) و او را در ميان‌ مردم‌ عين‌ روشنايي‌ مي‌داند و مي‌گويد «خلق‌ مانند شب‌اند و پير ماه‌» (ج‌1، دفتر اول‌، بيت‌ 2939). هيچكس‌ بدون‌ پير نمي‌تواند سالم‌ در اين‌ سفر پرآفت‌ و مخاطره‌انگيز به‌ مقصد برسد، و كسي‌ كه‌ قدم‌ در اين‌ راه‌ مي‌گذارد، ولو اينكه‌ پير در طول‌ سفر با او نباشد، باز هم‌ «به‌ ياري‌ دل‌ پيران‌» به‌ مقصد مي‌رسد: «دست‌ پير از غايبان‌ كوتاه‌ نيست‌/ دست‌ او جز قبضة‌ الله‌ نيست‌» (ج‌1، دفتر اول‌، بيت‌ 2975). به‌ همين‌ جهت‌ است‌ كه‌ مريدان‌ حتي‌ در غياب‌ پير هم‌ از باطن‌ او همت‌ مي‌طلبند.چون‌ پير نايب‌ پيامبر و نبيّ وقت‌ است‌، بايد از فرمان‌ او نيز اطاعت‌ كرد و در ظاهر و باطن‌ براي‌ او احترام‌ قائل‌ شد. احترام‌ پير در ظاهر رعايت‌ ادب‌ ظاهري‌ است‌ كه‌ مريد با وي‌ مجادله‌ نكند و هرچه‌ كرد اعتراض‌ نكند و چون‌ و چرا نگويد و به‌ قول‌ ابوحامد غزالي‌ «هر چه‌ شنود از پير كه‌ وجه‌ آن‌ بنداند، بايد كه‌ از قصة‌ موسي‌ و خضر ـ عليهماالسلام‌ ـ ياد آورد كه‌ براي‌ حكايت‌ پير و مريد است‌» (1361 ش‌، ج‌ 2، ص‌ 34). مريد همچنين‌ بايد پيش‌ پير خودنمايي‌ نكند و حتي‌ سجاده‌ پهن‌ نكند و در همه‌ حال‌ حرمت‌ او را نگاه‌ دارد و احترام‌ در باطن‌ آن‌ است‌ كه‌ درون‌ مريد با بيرون‌ او موافق‌ باشد (همو، 1333ش‌، ص‌ 103ـ104) و در غيبت‌ پير آنچنان‌ مراقب‌ باشد كه‌ گويي‌ وي‌ حاضر است‌ (عين‌القضاة‌، ص‌33). مريد همچنين‌ بايد در ارادت‌ خود ثابت‌قدم‌ باشد (نجم‌ رازي‌، ص‌265) و، به‌ قول‌ نظامي‌ گنجوي‌، به‌ بادي‌ روي‌ از پير نگرداند (ص‌ 160ـ161) و از جمله‌ وظايف‌ مريد اين‌ است‌ كه‌ احوال‌ خود را و بخصوص‌ رؤياي‌ خود را كه‌ به‌ آن‌ واقعه‌ مي‌گويند براي‌ پير بيان‌ كند (عين‌القضاة‌، ص‌32).حفظ‌ حرمت‌ پير در باطن‌ و به‌ طوركلي‌ توجه‌ باطني‌ و قلبي‌ به‌ پير در آثار صوفيانه‌اي‌ كه‌ از قرن‌ ششم‌ به‌ بعد تأليف‌ شده‌ بيش‌ از پيش‌ مورد تأكيد قرار گرفته‌ است‌. همچنانكه‌ پير نايب‌ پيامبر است‌ و حتي‌ در حكم‌ نبيّ نقد است‌ و هدايت‌ و رستگاري‌ مريد در گرو اوست‌، همان‌ علاقه‌ و محبتي‌ هم‌ كه‌ شخص‌ نسبت‌ به‌ پيامبر اكرم‌ دارد بايد به‌ پير خود احساس‌ و ابراز كند. پير براي‌ مريد همچنين‌ مظهر ولايت‌ * و داراي‌ كرامت‌ است‌، بخصوص‌ براي‌ مريدانش‌. پير بتدريج‌ آنچنان‌ قدرتي‌ در باطن‌ مريدان‌ پيدا مي‌كند كه‌ شأن‌ او حتي‌ بالاتر از يك‌ مربي‌ و راهنما مي‌شود. پير قادر است‌ كه‌ مريد را بدون‌ اين‌ كه‌ وادار كند كه‌ رياضت‌ بكشد و به‌ خلوت‌ بنشيند با يك‌ نظر از گردنه‌ها و مهلكه‌هاي‌ راه‌ باطني‌ نجات‌ دهد. به‌ همين‌ جهت‌ است‌ كه‌ مريد بايد در همة‌ احوال‌ به‌ پير متوسل‌ شود. پير تنها رفيق‌ راه‌ براي‌ مريد و سالك‌ است‌، رفيقي‌ كه‌ در باطن‌ با اوست‌. در بعضي‌ طريقه‌ها از مريد مي‌خواسته‌اند كه‌ دل‌ خود را دايم‌ بر شيخ‌ ببندد، كاري‌ كه‌ به‌ آن‌ «ربط‌ القلب‌ بالشيخ‌» مي‌گفتند (نجم‌الدين‌ كبري‌، 1364ش‌، ص‌57). بعضي‌ نيز از مريدان‌ مي‌خواسته‌اند كه‌ صورت‌ پير را در دل‌ نقش‌ كنند و پيش‌ از ذكر گفتن‌ به‌ اين‌ صورت‌ قلبي‌ كه‌ به‌ آن‌ صورت‌ فكريه‌ مي‌گفتند توجه‌ كنند (صاحب‌ جهان‌ آبادي‌، ص‌17).پير به‌ عنوان‌ يك‌ شخص‌ واقعي‌ كه‌ در زاويه‌ يا خانقاهي‌ اقامت‌ دارد و راهنمايي‌ مريدان‌ خود را به‌ عهده‌ مي‌گيرد نخستين‌ معنايي‌ است‌ كه‌ از اين‌ لفظ‌ اراده‌ مي‌شده‌ است‌، ولي‌ از قرن‌ پنجم‌ به‌ بعد معناي‌ ديگري‌ نيز براي‌ اين‌ لفظ‌ در نظر گرفته‌ مي‌شود و آن‌، پير به‌ معناي‌ راهنمايي‌ دروني‌ است‌. اين‌ پير در عالم‌ مثال‌ يا ملكوت‌ ديده‌ مي‌شود و فلاسفه‌ اصطلاحاً به‌ او «عقل‌ فعال‌» مي‌گويند. قديمترين‌ مأخذي‌ كه‌ دربارة‌ اين‌ معني‌ در دست‌ است‌ رسالة‌ «حيّبن‌ يقظان‌ * » ابن‌سينا و ترجمه‌ و شرح‌ فارسي‌ آن‌ است‌ كه‌ ظاهراً به‌ قلم‌ يكي‌ از شاگردان‌ شيخ‌الرئيس‌ در قرن‌ پنجم‌ نوشته‌ شده‌ است‌. ابن‌سينا در اين‌ رساله‌ ارتباط‌ نفس‌ ناطقه‌ را با عقل‌ فعال‌ از طريق‌ داستان‌ و تمثيل‌ بيان‌ مي‌كند. نفس‌ ناطقة‌ نويسنده‌ كه‌ همان‌ سالك‌ است‌ روزي‌ از شهر خويش‌ بيرون‌ مي‌آيد و از دور پيري‌ را مي‌بيند «زيبا و فره‌مند و سالخورده‌» كه‌ در عين‌ كهن‌سالي‌ تازگي‌ و طراوت‌ جواني‌ با اوست‌ و از پيري‌ جز شكوه‌ پيران‌ هيچ‌ نشاني‌ در او نيست‌ (ص‌3). اين‌ پير را كه‌ همان‌ عقل‌ فعال‌ است‌، به‌ قول‌ شارح‌، «به‌ زبان‌ شريعت‌ جبرئيل‌ عليه‌السلام‌ خوانند» (ص‌6). علت‌ اين‌ كه‌ ابن‌سينا عقل‌ فعال‌ يا جبرائيل‌ را پير خوانده‌ است‌ اين‌ است‌ كه‌ او يكي‌ از فرشتگان‌ است‌ و «فرشتگان‌ را دير است‌ كه‌ بيافريدند، پس‌ ديرينه‌اند» (ص‌7). نام‌ اين‌ پير «حيّبن‌ يقظان‌» است‌، يعني‌ زنده‌ پسر بيدار. و بيدار نيز مانند پسرش‌ زنده‌ يكي‌ از فرشتگان‌ كرّوبي‌ است‌ و نخستين‌ چيزي‌ است‌ كه‌ ايزد متعال‌ آفريده‌ است‌ و او همان‌ عقل‌ نخستين‌ است‌. سالك‌ از اين‌ پير سؤالهايي‌ مي‌كند و پير دانا به‌ او پاسخ‌ مي‌گويد و علمهايي‌ به‌ وي‌ مي‌آموزد، كه‌ يكي‌ از آنها علم‌ فراست‌ است‌. پير همچنين‌ به‌ سالك‌ توصيه‌ مي‌كند كه‌ برود سر و تن‌ خود را در چشمة‌ آب‌ روان‌ كه‌ به‌ همسايگي‌ چشمه‌ زندگاني‌ است‌ بشويد و از آن‌ آب‌ بنوشد تا قوّتي‌ پيدا كند كه‌ بتواند بيابانهاي‌ دراز درنوردد و در درياي‌ محيط‌ غرق‌ نشود و از بالارفتن‌ از كوه‌ قاف‌ رنجشي‌ به‌ وي‌ دست‌ ندهد (ص‌36ـ37).پير به‌ معنايي‌ كه‌ ابن‌سينا در رسالة‌ حيّبن‌ يقظان‌ معرفي‌ كرده‌ است‌ در آثار رمزي‌ و عرفاني‌ شيخ‌ اشراق‌ شهاب‌الدين‌ سهروردي‌، از جمله‌ رساله‌هاي‌ عقل‌ سرخ‌ و في‌ حالة‌ الطفولية‌ و آواز پر جبرئيل‌ نيز ديده‌ مي‌شود. در عقل‌ سرخ‌ هنگامي‌ كه‌ سالك‌ در صورت‌ باز در صحرا رود، پيري‌ مي‌بيند با محاسن‌ و رنگ‌ و روي‌ سرخ‌؛ ابتدا مي‌پندارد كه‌ جوان‌ است‌، و از او مي‌پرسد: «جوان‌ از كجا مي‌آيي‌؟» پير مي‌گويد: «من‌ اولين‌ فرزند آفرينشم‌، تو مرا چون‌ جوان‌ همي‌ خواني‌؟» و چون‌ سالك‌ مي‌پرسد كه‌ پس‌ چرا محاسن‌ او سپيد نگشته‌ است‌، پاسخ‌ مي‌دهد كه‌ «من‌ پيري‌ نورانيم‌» (سهروردي‌، ج‌3، ص‌228). در رسالة‌ في‌ حالة‌ الطفولية‌ نيز سالك‌ پيري‌ را مي‌بيند در صدر خانقاه‌ با خرقه‌اي‌ كه‌ نيمي‌ از آن‌ سپيد است‌ و نيمي‌ سياه‌ (همان‌، ج‌3، ص‌254). اين‌ پير همان‌ جبرئيل‌ يا روح‌القدس‌ است‌ كه‌ سهروردي‌ در آواز پر جبرئيل‌ (همان‌، ج‌3، ص‌220) در وصف‌ او مي‌نويسد كه‌ در دو طرف‌ راست‌ و چپش‌ دو بال‌ يا پر دارد؛ پر راست‌ او نور محض‌ است‌، به‌ دليل‌ اينكه‌ اين‌ پر نمايندة‌ رويي‌ است‌ كه‌ جبرئيل‌ با حق‌ تعالي‌ دارد، ولي‌ پر چپ‌ او كاملاً نوراني‌ نيست‌ بلكه‌ پاره‌اي‌ نشان‌ تاريكي‌ در آن‌ هست‌، و اين‌ به‌ دليل‌ آن‌ است‌ كه‌ اين‌ پر نمايندة‌ رويي‌ است‌ كه‌ جبرئيل‌ به‌ ذات‌ خود دارد. در همين‌ رساله‌، سالك‌ ده‌ پير خوب‌سيما را در صحرا مي‌بيند كه‌ در صفه‌اي‌ متمكن‌ شده‌اند، و اين‌ ده‌ پير را همان‌ عقلهاي‌ دهگانه‌ در حكمت‌ مشائي‌ دانسته‌اند (پورنامداريان‌، ص‌226ـ267). آخرين‌ آنها كه‌ بر كنار صفه‌ است‌ عقل‌ فعال‌ است‌ و وقتي‌ سالك‌ مي‌پرسد كه‌ ايشان‌ از كجا آمده‌اند؟ همين‌ پير پاسخ‌ مي‌دهد كه‌ ما جماعتي‌ مجرّدانيم‌ از جانب‌ ناكجاآباد مي‌رسيم‌ (سهروردي‌، ج‌3، ص‌211). موضوعات‌ و مسائلي‌ را كه‌ ابن‌سينا در حيّبن‌ يقظان‌ مطرح‌ كرده‌ است‌ سهروردي‌ نيز كم‌وبيش‌ در رسائل‌ رمزي‌ خود مطرح‌ كرده‌ است‌، از جمله‌ موضوع‌ چشمة‌ زندگاني‌ را. در عقل‌ سرخ‌ پير به‌ سالك‌ مي‌گويد براي‌ اينكه‌ از رنج‌ سفر كاسته‌ شود بايد چشمة‌ زندگاني‌ به‌ دست‌ آورد و از آن‌ چشمه‌ آب‌ بر سر خود ريزد. اين‌ چشمه‌ در ظلمات‌ است‌ و سالك‌ بايد خضروار راه‌ توكل‌ در پيش‌ گيرد تا پس‌ از سرگرداني‌ بسيار به‌ آن‌ برسد (ج‌3، ص‌237).پير به‌ معناي‌ عقل‌ فعال‌ و راهنماي‌ باطني‌ سالك‌ پيش‌ از سهروردي‌ از راهي‌ ديگر وارد ادبيات‌ عرفاني‌ و صوفيانة‌ فارسي‌ شده‌ بود و شاعري‌ كه‌ اين‌ كار را كرده‌ بود حكيم‌ سنايي‌ بود. سنايي‌ در مثنوي‌ فلسفي‌ ـ عرفاني‌ سيرالعباد كه‌ تحت‌تأثير جهان‌شناسي‌ و روانشناسي‌ ابن‌سيناست‌ از عقل‌ فعال‌ به‌ عنوان‌ پير ياد مي‌كند. شاعر روزي‌ كه‌ از ماندن‌ در نهاد خويش‌ در ميان‌ ديو و دد و ستوراني‌ كه‌ در عالم‌ سفلي‌ و زميني‌ همراه‌ انسان‌اند حيران‌ و دلخسته‌ شده‌ است‌ ناگهان‌ در ميان‌ تاريكي‌ «پيرمردي‌ لطيف‌ و نوراني‌» مي‌بيند كه‌ گرچه‌ كهن‌سال‌ است‌، ليكن‌ از بهار تازه‌تر و نوتر است‌ ( شرح‌ سيرالعباد الي‌المعاد ، ص‌ 253ـ 255). شاعر كه‌ از فرّ و جمال‌ و زيبايي‌ و لطف‌ و كمال‌ و والايي‌ پير شگفت‌زده‌ شده‌ است‌ به‌ او مي‌گويد: «چاه‌ تيره‌ چه‌ جاي‌ چون‌ تو مه‌ است‌؟» و آنگاه‌ پير دربارة‌ خود مي‌گويد كه‌ از گوهر و جاي‌، يعني‌ از عالم‌ جسماني‌ و مكان‌، برتر است‌ و ملكوتي‌ است‌ و پدرش‌ «كاردار خداي‌» است‌ و «اول‌ نتيجة‌ قِدَم‌ است‌»، و به‌ فرمان‌ اوست‌ كه‌ وي‌ به‌ زمين‌ آمده‌ است‌ (همان‌، ص‌256). مشخصاتي‌ كه‌ در اينجا از پير ذكر شده‌ است‌ همان‌ است‌ كه‌ ابن‌سينا در حيّبن‌ يقظان‌ گفته‌ است‌. در اينجا نيز پير همان‌ عقل‌ فعال‌ است‌ كه‌ راهنماي‌ سالك‌ در سفر روحاني‌ او مي‌شود و به‌ پرسشهاي‌ او پاسخ‌ مي‌گويد.فريدالدين‌ عطار در مثنوي‌ مصيبت‌نامه‌ پير را به‌ عنوان‌ راهنماي‌ سالك‌ در طول‌ سفر باطني‌ و معنوي‌ او معرفي‌ مي‌كند. عطار سالك‌ اين‌ راه‌ را «فكرت‌» مي‌خواند، و تأكيد مي‌كند كه‌ مراد او فكرت‌ عقلي‌ كه‌ كفّار گرفتار آن‌اند نيست‌، بلكه‌ فكرت‌ قلبي‌ است‌. پير اين‌ سالك‌ نيز راهنمايي‌ است‌ كه‌ در قلب‌ او خود را نشان‌ مي‌دهد. هنگامي‌ كه‌ سالك‌ خاك‌ عالم‌ را در غربال‌ ريخته‌ و صدهزار بار آن‌ را بيخته‌، ناگهان‌ در غربال‌ كه‌ نمودگار قلب‌ است‌ پيري‌ پيدا مي‌شود كه‌ از او دستگيري‌ مي‌كند. اين‌ پير را عطار عقل‌ فعال‌ نمي‌خواند و او را با جبرئيل‌ و روح‌القدس‌ يكي‌ نمي‌داند، ولي‌ يك‌ خصوصيت‌ دارد كه‌ در پير ابن‌سينا و سهروردي‌ نيز هست‌ و آن‌ نوراني‌ بودن‌ اوست‌: «آفتابي‌ در دو عالم‌ تافته‌/ عالمي‌ اختر ازو ره‌ يافته‌» (ص‌59، 62). پير به‌ معناي‌ شخصي‌ نوراني‌ كه‌ در دل‌ سالك‌ پيدا مي‌شود، موضوعي‌ است‌ كه‌ قبل‌ از عطار نجم‌الدين‌ كبري‌ نيز از آن‌ سخن‌ گفته‌ است‌. اين‌ شخص‌ نوراني‌ كه‌ به‌ او «شيخ‌الغيب‌» مي‌گويند كسي‌ است‌ كه‌ سالك‌ را به‌ آسمان‌ مي‌برد، آسماني‌ كه‌ در درون‌ سالك‌ است‌ (1957، ص‌ 32ـ33). اين‌ پير غيبي‌ با كسوتي‌ صوفيانه‌ در مثنوي‌ مصباح‌الارواح‌ كه‌ به‌ شمس‌الدين‌ محمد بردسيري‌ نسبت‌ داده‌ شده‌ است‌، بر سالكاني‌ كه‌ از شهر به‌ سوي‌ باغ‌ و از باغ‌ به‌ راغ‌ رفته‌اند ظاهر مي‌شود، در حالي‌ كه‌ «مي‌تافت‌ چنانكه‌ بر فلك‌ هور/ از ناصية‌ مباركش‌ نور» (بردسيري‌ كرماني‌، ص‌2). پير پس‌ از اينكه‌ براي‌ سالكان‌ ساز مي‌نوازد و سخناني‌ چون‌ دُر به‌ ايشان‌ مي‌گويد صدگونه‌ شراب‌ به‌ هريك‌ مي‌دهد و همه‌ را مست‌ مي‌كند؛ وي‌ سپس‌ راهنماي‌ سالك‌ مي‌شود و به‌ سؤالات‌ فلسفي‌ ـ عرفاني‌ او پاسخ‌ مي‌گويد و عجايب‌ عالم‌ را به‌ وي‌ نشان‌ مي‌دهد. پير به‌ عنوان‌ راهنماي‌ سالك‌ در مثنوي‌ اسكندرنامه‌ نيز كه‌ يكي‌ از آثار حروفيه‌ است‌ ظاهر مي‌شود و به‌ سؤالات‌ اسكندر كه‌ در جستجوي‌ آب‌ حيات‌ است‌ پاسخ‌ مي‌دهد (فضل‌الله‌ حروفي‌، ص‌103ـ125).معاني‌ يا جنبه‌هاي‌ دوگانة‌ پير، يكي‌ مرشد بيروني‌ و ديگر راهنماي‌ دروني‌ و قلبي‌، گاهي‌ آنچنان‌ به‌ هم‌ مي‌آميزند، بخصوص‌ در شعر، كه‌ تفكيك‌ آنها از هم‌ دشوار مي‌شود. پيري‌ كه‌ در غزلهاي‌ عرفاني‌، از جمله‌ غزلهاي‌ حافظ‌، پير مغان‌ يا پير مي‌فروش‌ يا پير خرابات‌ ناميده‌ مي‌شود، خصوصياتي‌ دارد كه‌ حكما و شعرا و صوفيه‌ براي‌ پير دروني‌ و قلبي‌ قائل‌ شده‌اند. صفت‌ پير مغان‌ در اشعار حافظ‌ دانايي‌ و رازداني‌ است‌؛ او كسي‌ است‌ كه‌ شاعر مشكل‌ خويش‌ را نزد او مي‌برد و او به‌ «تأييد نظر حل‌ معما» مي‌كند. او صاحب‌ جام‌ جهان‌بين‌ است‌ كه‌ همه‌ اسرار جهان‌ در آن‌ پيداست‌؛ اوست‌ كه‌ شاعر را از جهل‌ مي‌رهاند. پير خرابات‌ و پير باده‌فروش‌ نيز از نظر بعضي‌ همان‌ پير باطني‌ است‌ كه‌ در مصباح‌الارواح‌ (بردسيري‌ كرماني‌، ص‌3) سالكان‌ را با صدگونه‌ شراب‌ مست‌ مي‌كند. در عين‌ حال‌، بعضي‌ هم‌ اين‌ پير را به‌ معناي‌ مرشد بيروني‌ يا شيخ‌ خانقاه‌ درنظر گرفته‌اند، و بسياري‌ از معاصران‌ نيز براي‌ پير باده‌فروش‌ معنايي‌ كاملاً صوري‌ درنظر گرفته‌ و او را كسي‌ پنداشته‌اند كه‌ در ميخانه‌ و خرابات‌ باده‌ و شراب‌ مي‌فروشد. كساني‌ كه‌ پير خرابات‌ و باده‌فروش‌ را به‌ معناي‌ باطني‌ درنظر گرفته‌اند، باده‌ را نيز بادة‌ عشق‌ الهي‌ دانسته‌اند. بنابراين‌، پير است‌ كه‌ سالك‌ را مي‌تواند از شراب‌ شوق‌ و بادة‌ عشق‌ الهي‌ مست‌ كند. پاره‌اي‌ از صوفيه‌ از همين‌ عشقي‌ كه‌ سالك‌ را به‌ معشوق‌ الهي‌ مي‌رساند به‌ عنوان‌ «پير» و راهنما و استاد ياد كرده‌اند. عين‌القضاة‌ همداني‌ از قول‌ شيخ‌ خود (ظاهراً احمد غزالي‌) نقل‌ كرده‌ است‌ كه‌ گفت‌: «لاشيخَ ابلغُ من‌العشق‌»؛ هيچ‌ پير سالك‌ را كاملتر از عشق‌ نيست‌ (ص‌283). مولوي‌ نيز در مثنوي‌ (ج‌3، دفتر پنجم‌، بيت‌ 3276) مي‌گويد: «پير عشق‌ تُست‌ نه‌ ريش‌ سپيد/ دستگير صدهزاران‌ نااميد».پير در ميان‌ اديان‌ و مذاهب‌ و فرقه‌هاي‌ ايراني‌ ديگر نيز كم‌وبيش‌ به‌ همان‌ معناي‌ شيخ‌ و راهنما و مربي‌ به‌ كار مي‌رفته‌ است‌. «پير مغان‌» كه‌ در شعر عرفاني‌ معناي‌ مجازي‌ پيدا كرده‌ است‌ دراصل‌ به‌ پيشواي‌ دين‌ زرتشتي‌ اطلاق‌ مي‌شده‌ است‌. عنوان‌ «پير دير» را نيز ظاهراً خود راهبان‌ و مسيحيان‌ در مورد سران‌ دير به‌ كار مي‌برده‌اند. اسماعيليان‌ نزاري‌ در قرن‌ دهم‌، در زمان‌ خيرخواه‌ هراتي‌، تحت‌تأثير زبان‌ و اصطلاحات‌ صوفيان‌ ايراني‌، عنوان‌ پير را در مورد داعيان‌ و سران‌ اسماعيلي‌ و حتي‌ شخص‌ امام‌ و حجّت‌ او به‌ كار مي‌برده‌اند (دفتري‌، ص‌450ـ451، 535). در عهد صفويه‌ نيز اين‌ عنوان‌ در ميان‌ اسماعيليه‌ معمول‌ بوده‌ است‌ (معين‌، ذيل‌ مادّه‌). قلندران‌ نيز كه‌ از جهاتي‌ چند متأثر از صوفيه‌ و ملامتيه‌ بودند، از اين‌ عنوان‌ استفاده‌ مي‌كردند. در مناقب‌ جمال‌الدين‌ ساوي‌، سرودة‌ خطيب‌ فارسي‌، بارها از شيخ‌ جمال‌الدين‌ و مشايخ‌ ديگر با عنوان‌ پير ياد شده‌ است‌. در ميان‌ جوانمردان‌ ايراني‌ نيز كاربرد پير كاملاً متداول‌ بوده‌ است‌. ملاّ حسين‌ واعظ‌ كاشفي‌ سبزواري‌ (متوفي‌ 906 يا 910) در فتوت‌نامة‌ سلطاني‌ لفظ‌ شيخ‌ را به‌ پير معني‌ مي‌كند و مي‌گويد: «اگر پرسند كه‌ شيخ‌ چه‌ معني‌ دارد؟ بگوي‌ شيخ‌ در لغت‌ پير را گويند» (ص‌65). اهل‌ فتوت‌ پير را به‌ معنايي‌ عامّ به‌ كار مي‌بردند، به‌ طوري‌ كه‌ نه‌ فقط‌ شيخ‌ خود را بلكه‌ پيامبر اكرم‌ صلّي‌اللّه‌عليه‌وآله‌وسلّم‌ و علي‌بن‌ ابيطالب‌ عليه‌السلام‌ را نيز پير طريق‌ مي‌خواندند: «بدان‌ كه‌ در طريق‌ طريقت‌ به‌ پير احتياج‌ تمام‌ است‌ و پير طريق‌ حضرت‌ رسالت‌ پناه‌ است‌ و شاه‌ ولايت‌ و فرزندان‌ بزرگوار ايشان‌، و چون‌ حالي‌ از روي‌ صورت‌ در پرده‌اند مردي‌ و جوانمردي‌ كه‌ قدم‌ بر جادة‌ متابعت‌ ايشان‌ نهاده‌ باشد و به‌ صفات‌ كمال‌ آراسته‌ و پيراسته‌ بُوَد مي‌شايد كه‌ پير طريق‌ باشد» (همان‌، ص‌61). كاشفي‌ خضر را هم‌ پير موسي‌ عليه‌السلام‌ و جبرئيل‌ را پير و راهنماي‌ پيامبر صلّي‌اللّه‌عليه‌وآله‌ وسلّم‌ معرفي‌ مي‌كند (همانجا).معناي‌ عام‌ پير نزد اصناف‌ مختلف‌ جوانمردان‌ وجود داشته‌ است‌. در فتوت‌نامة‌ چيت‌سازان‌ از قول‌ امام‌ جعفر صادق‌ عليه‌السلام‌ آمده‌ است‌ كه‌ استادان‌ كامل‌ چيت‌ساز دوازده‌ تن‌ بودند كه‌ پير ايشان‌ حضرت‌ اميرالمؤمنين‌ علي‌ عليه‌السلام‌ بود (ص‌ 226ـ227). در همين‌ كتاب‌ يك‌ جا آمده‌ است‌ كه‌ عدة‌ پيران‌ در صنف‌ چيت‌سازان‌ دوازده‌ پير بوده‌ است‌: چهار پير شريعت‌، چهار پير طريقت‌، و چهار پير حقيقت‌. چهار پير شريعت‌ چهار پيغمبر مرسل‌اند كه‌ عبارت‌اند از آدم‌ و ابراهيم‌ و موسي‌ و محمد صلّي‌اللّه‌عليه‌وآله‌وسّلم‌؛ چهار پير طريقت‌ جبرئيل‌ و ميكائيل‌ و اسرافيل‌ و عزرائيل‌اند؛ و چهار پير حقيقت‌ پدر و معلم‌ و استاد و پدر عروس‌. نويسنده‌ سپس‌ چهار پير معرفت‌ هم‌ به‌ ايشان‌ اضافه‌ مي‌كند كه‌ عبارت‌اند از شيخ‌ عطار و حافظ‌ شيرازي‌ و شمس‌ تبريزي‌ و مولانا جلال‌الدين‌ رومي‌. در همين‌ كتاب‌ از شيث‌ به‌ عنوان‌ پير دوم‌ ياد شده‌ و از سه‌ «نيم‌ پير» هم‌ ياد شده‌ است‌ (ص‌231ـ232). در رسالة‌ فتوت‌نامة‌ آهنگران‌ نيز از چهار پير شريعت‌ و چهار پير طريقت‌ و چهار پير حقيقت‌ و پنج‌ پير معرفت‌ يادشده‌ است‌، كه‌ پيران‌ شريعت‌ آدم‌ و نوح‌ و ابراهيم‌ و محمد صلّي‌اللّه‌عليه‌وآله‌وسلّم‌اند؛ پيران‌ طريقت‌ خواجه‌ محمد يسومي‌، علي‌بن‌ موسي‌الرضا عليه‌السلام‌، پير كوهستان‌ شاه‌ ناصور، و پير هندوستان‌ شيخ‌ فريد گنج‌ شكر؛ و پيران‌ حقيقت‌ همان‌ فرشتگان‌اند و پنج‌ پير معرفت‌ عبارت‌اند از شاه‌ قاسم‌ انوار و مولانا جلال‌الدين‌ و شمس‌ تبريزي‌ و عطار و سعدي‌. در اين‌ رساله‌ از پدر و پدر عروس‌ و سرتراش‌ و صاحب‌ نيز به‌ عنوان‌ نيم‌ پير يادشده‌ است‌ (ص‌58ـ59). پير به‌ عنوان‌ كسي‌ نيز كه‌ وظيفة‌ خاصي‌ در صنف‌ جوانمردان‌ عهده‌دار بوده‌ است‌ به‌ كار مي‌رفته‌ است‌، چنانكه‌ شخصي‌ را كه‌ متصدي‌ شدّ بستن‌ بوده‌ «پير شدّ» مي‌خوانده‌اند.طريقه‌هاي‌ عرفاني‌ و صوفيانة‌ ايراني‌ در دوره‌هاي‌ متأخر نيز لفظ‌ و معناي‌ پير را همچنان‌ حفظ‌ كرده‌اند. در ميان‌ اهل‌ حق‌، هريك‌ از افراد لازم‌ است‌ كه‌ پادشاه‌ و پير و دليل‌ (راهنما) داشته‌ باشد (الهي‌، ص‌60). پادشاه‌ در نزد ايشان‌ به‌ كسي‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ مراحل‌ سلوك‌ را طي‌ كرده‌ و با تأييد از جانب‌ خداوند به‌ آخرين‌ مرحله‌ رسيده‌ باشد و «آينه‌وار مظهر جلوة‌ نور الهي‌» شده‌ باشد (همان‌، ص‌54). پير يك‌ مرتبه‌ پايين‌تر از پادشاه‌ است‌؛ كسي‌ است‌ كه‌ با اجازة‌ پادشاه‌ سرسپردگان‌ را ارشاد مي‌كند. و دليل‌ پايين‌تر از پير است‌؛ كسي‌ است‌ كه‌ با اجازة‌ پادشاه‌ و پير «واردين‌ به‌ مسلك‌ اهل‌ حق‌ را هدايت‌ و دستگيري‌ نموده‌ سپس‌ به‌ پير بسپارد» (همان‌، ص‌53ـ54). اهل‌ حق‌ پير بنيامين‌ را پير ازلي‌ مي‌دانند، و در ضمن‌ از پيران‌ متعدد ياد مي‌كنند و به‌ چهار پير خاوندگار (= خداوند) كه‌ عبارت‌اند از اسرافيل‌ و ميكائيل‌ و عزرائيل‌ و جبرئيل‌، و چهار پير شريعت‌ كه‌ عبارت‌اند از محمد صلّي‌اللّه‌عليه‌وآله‌وسلّمان‌ و قنبر و بلال‌، و نيز چهار پير شاه‌ خوشين‌ و چهار پير سلطان‌ صحاك‌ نيز قائل‌اند (خواجه‌الدين‌، 1362ش‌، ص‌30، 42). بعضي‌ از صوفيه‌ نيز در دوره‌هاي‌ متأخر به‌ چهار پير قائل‌ بوده‌اند، و اين‌ چهار پير عبارت‌اند از «چهار شخص‌ كه‌ حضرت‌ علي‌ كرم‌الله‌ وجهه‌ خرقة‌ خلافت‌ فقر كه‌ اولاً از رسول‌ ] صلّي‌اللّه‌عليه‌وآله‌ [ به‌ او رسيده‌ بود به‌ ايشان‌ ارزاني‌ فرمود: اول‌ حضرت‌ امام‌ حسن‌، دوم‌ حضرت‌ امام‌ حسين‌ ] عليهماالسلام‌ [ ، سوم‌ خواجه‌ كميل‌بن‌ زياد، چهارم‌ خواجه‌حسن‌ بصري‌ (تهانوي‌، ج‌1، ص‌737).در ميان‌ درويشان‌ معاصر ايران‌، كاربرد عنوان‌ «پير» هنوز هم‌ رواج‌ دارد. در سلسلة‌ خاكساريه‌ * بزرگترين‌ مقام‌ و مرتبه‌ از آنِ پير است‌. درويشان‌ خاكسار چند نوع‌ پير دارند؛ يكي‌ پير صحبت‌ است‌ كه‌ همان‌ پير دليل‌ است‌ و وظيفه‌اش‌ تلقين‌ ذكر و تعليم‌ و تربيت‌ مريد است‌ و مراقبت‌ كردن‌ از كردار و گفتار او؛ ديگر پير خرقه‌ است‌ كه‌ به‌ دست‌ خود خرقه‌ در بر سالك‌ مي‌كند؛ و ديگر پير طريقت‌ است‌ كه‌ بالاترين‌ مقام‌ را داراست‌ (خواجه‌الدين‌، 1360ش‌، ص‌143).منابع‌: ابن‌سينا، حيّبن‌ يقظان‌ ، ترجمه‌ و شرح‌ فارسي‌ منسوب‌ به‌ جوزجاني‌، چاپ‌ هانري‌ كوربن‌، تهران‌ 1366ش‌؛ نورعلي‌ الهي‌، برهان‌الحق‌ ، ] بي‌جا [ ، 1366ش‌؛ عبدالله‌بن‌ محمد انصاري‌، طبقات‌الصوفيه‌ ، چاپ‌ محمدسرور مولائي‌، تهران‌ 1362ش‌؛ محمدبن‌ ايلطغان‌ بردسيري‌ كرماني‌، مصباح‌الارواح‌ ، چاپ‌ بديع‌الزمان‌ فروزانفر، تهران‌ 1349ش‌؛ پند پيران‌ ، متني‌ فارسي‌ به‌ ظاهر از قرن‌ پنجم‌ هجري‌، چاپ‌ جلال‌ متيني‌، تهران‌ 1357ش‌؛ تقي‌ پورنامداريان‌، رمز و داستانهاي‌ رمزي‌ در ادب‌ فارسي‌: تحليلي‌ از داستانهاي‌ عرفاني‌ ـ فلسفي‌ ابن‌سينا و سهروردي‌ ، تهران‌ 1346ش‌؛ محمد اعلي‌بن‌ علي‌ تهانوي‌، كتاب‌ كشاف‌ اصطلاحات‌ الفنون‌ ، چاپ‌ محمد وجيه‌... ] و ديگران‌ [ ، كلكته‌ 1862، چاپ‌ افست‌ تهران‌ 1967؛ خطيب‌ فارسي‌، قلندرنامة‌ خطيب‌ فارسي‌، يا، سيرت‌ جمال‌الدين‌ ساوجي‌ ، چاپ‌ حميد زرين‌كوب‌، تهران‌ 1362ش‌؛ محمدعلي‌ خواجه‌الدين‌، سرسپردگان‌: تاريخ‌ و شرح‌ عقائد ديني‌ اهل‌ حق‌ ، تهران‌ 1362ش‌؛ همو، كشكول‌ خاكساري‌: تاريخ‌ و شرح‌ عقايد ديني‌ و آداب‌ و رسوم‌ خاكساريه‌ ، تبريز 1360ش‌؛ فرهاد دفتري‌، تاريخ‌ و عقايد اسماعيليه‌ ، ترجمة‌ فريدون‌ بدره‌اي‌، تهران‌ 1375ش‌؛ احمدبن‌ ابوالحسن‌ ژنده‌پيل‌، انس‌التائبين‌ و صراط‌الله‌ المبين‌ ، چاپ‌ علي‌ فاضل‌، ج‌1، تهران‌ 1350ش‌؛ يحيي‌بن‌ حبش‌ سهروردي‌، مجموعة‌ مصنفات‌ شيخ‌ اشراق‌ ، ج‌3: مجموعة‌ آثار فارسي‌ شيخ‌ اشراق‌ ، چاپ‌ حسين‌ نصر، تهران‌ 1373ش‌؛ شرح‌ سيرالعباد الي‌ المعاد ، در مجدودبن‌ آدم‌ سنايي‌، مثنويهاي‌ حكيم‌ سنائي‌ ، چاپ‌ محمدتقي‌ مدرس‌ رضوي‌، تهران‌ 1348ش‌؛ كليم‌الله‌ صاحب‌ جهان‌ آبادي‌، كشكول‌ كليمي‌ فارسي‌ ، چاپ‌ سنگي‌ لاهور 1914؛ محمدبن‌ ابراهيم‌ عطار، تذكرة‌ الاولياء ، چاپ‌ محمد استعلامي‌، تهران‌ 1360ش‌؛ همو، مصيبت‌نامه‌ ، چاپ‌ نوراني‌ وصال‌، تهران‌ 1356ش‌؛ عبدالله‌بن‌ محمد عين‌القضاة‌، تمهيدات‌ ، چاپ‌ عفيف‌ عسيران‌، تهران‌ ?] 1341ش‌ [ ؛ احمدبن‌ محمد غزالي‌، مكاتبات‌ خواجه‌ احمد غزالي‌ با عين‌القضات‌ همداني‌ ، چاپ‌ نصرالله‌ پورجوادي‌، تهران‌ 1356ش‌؛ محمدبن‌ محمد غزالي‌، كيمياي‌ سعادت‌ ، چاپ‌ حسين‌ خديوجم‌، تهران‌ 1361ش‌؛ همو، مكاتيب‌ فارسي‌ غزالي‌ ، بنام‌ فضائل‌ الانام‌ من‌ رسائل‌ حجة‌الاسلام‌ ، چاپ‌ عباس‌ اقبال‌، تهران‌ 1333ش‌؛ فتوت‌نامة‌ آهنگران‌ ، چاپ‌ ايرج‌ افشار، در فرخنده‌ پيام‌: يادگارنامة‌ استاد دكتر غلامحسين‌ يوسفي‌ ، مشهد 1360ش‌؛ فتوت‌نامة‌ چيت‌سازان‌ ، در رسايل‌ جوانمردان‌: مشتمل‌ بر هفت‌ فتوت‌نامه‌ ، چاپ‌ مرتضي‌ صراف‌، تهران‌ 1370ش‌؛ فضل‌الله‌ حروفي‌، اسكندرنامه‌ ، در مجموعه‌ رسائل‌ حروفيّه‌ ، چاپ‌ كلمان‌ هوار، ليدن‌ 1909، چاپ‌ افست‌ تهران‌ ] بي‌تا. [ ؛ عبدالكريم‌بن‌ هوازن‌ قشيري‌، ترجمة‌ رسالة‌ قشيريه‌ ، چاپ‌ بديع‌الزمان‌ فروزانفر، تهران‌ 1361ش‌؛ حسين‌بن‌ علي‌ كاشفي‌، فتوت‌نامة‌ سلطاني‌ ، چاپ‌ محمد جعفر محجوب‌، تهران‌ 1350ش‌؛ محمدبن‌ منوّر، اسرارالتوحيد في‌ مقامات‌ الشيخ‌ ابي‌سعيد ، چاپ‌ محمدرضا شفيعي‌ كدكني‌، تهران‌ 1366ش‌؛ محمد معين‌، فرهنگ‌ فارسي‌ ، تهران‌ 1371ش‌؛ جلال‌الدين‌ محمدبن‌ محمد مولوي‌، مثنوي‌ معنوي‌ ، تصحيح‌ رينولد ا. نيكلسون‌، چاپ‌ نصرالله‌ پورجوادي‌، تهران‌ 1363ش‌؛ احمدبن‌ محمد ميبدي‌، كشف‌الاسرار و عدة‌الابرار ، چاپ‌ علي‌اصغر حكمت‌، تهران‌ 1361ش‌؛ احمدبن‌ عمر نجم‌الدين‌ كبري‌، رسالة‌ الي‌الهائم‌ الخائف‌ من‌ لومة‌ اللائم‌ ، چاپ‌ توفيق‌ سبحاني‌، تهران‌ 1364ش‌؛ همو، فوائح‌ الجمال‌ و فواتح‌ الجلال‌ ، چاپ‌ فريتز ماير، ويسبادن‌ 1957؛ عبدالله‌بن‌ محمد نجم‌ رازي‌، مرصادالعباد ، چاپ‌ محمد امين‌ رياحي‌، تهران‌ 1352ش‌؛ الياس‌بن‌ يوسف‌ نظامي‌، مخزن‌الاسرار ، چاپ‌ حسن‌ وحيد دستگردي‌، تهران‌ 1343ش‌؛ علي‌بن‌ عثمان‌ هجويري‌، كشف‌المحجوب‌ ، چاپ‌ و. ژوكوفسكي‌، لنينگراد 1926، چاپ‌ افست‌ تهران‌ 1358ش‌؛Fritz Meier, Essays on Islamic piety and mysticism: "Khura ¦ sa ¦ n and the end of classical sufism", tr. John O'Kane, Leiden 1999.
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

ايرج‌ پروشاني‌

نصرالله‌ پورجوادي‌

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 5
تاریخ چاپ
وضعیت انتشار
  • چاپ نشده