پهلوی‌ سلسله‌
معرف

آخرين‌ خاندان‌ شاهنشاهی ايران‌

متن


پهلوی، سلسله‌ ، آخرين‌ خاندان‌ شاهنشاهي‌ ايران‌. از اين‌ خاندان‌، دو تن‌ بر ايران‌ حكومت‌ كردند كه‌ دوران‌ حاكميت‌ آنها در مجموع‌ ۵۳ سال‌ (۱۳۰۴ـ۱۳۵۷ش‌) به‌ طول‌ انجاميد و به‌ سبب‌ اوضاع‌ و احوال‌ خاص‌ جهان‌ و شرايط‌ ويژه ايران‌ در اين‌ مقطع‌، دورانی مهم‌ در تاريخ‌ ايران‌ محسوب‌ مي‌شود. با پيروزی انقلاب‌ اسلامي‌ و خلع‌ دومين‌ شاه‌ اين‌ خاندان‌ از سلطنت‌، نظام‌ ديرپای شاهنشاهی در ايران‌ خاتمه‌ يافت‌.اين‌ مقاله‌ شامل‌ اين‌ بخشهاست‌:۱) پهلوی اول‌۲) پهلوی دوم‌۳) عصر پهلوی اول‌۴) عصر پهلوي‌ دوم‌الف‌) سياست‌ و مسائل‌ نظامي‌ب‌) اقتصادج‌) اجتماع‌ و فرهنگ‌۵) اعضاي‌ خاندان‌ پهلوی



‌۱) پهلوی اول‌، رضاشاه‌، بنيانگذار سلسله پهلوی. در عصر ناصری (۱۲۹۵/۱۲۵۶ش‌) در يك‌ خانواده نظامی در قريه آلاشت‌ سوادكوه‌ مازندران‌ به‌ دنيا آمد. وی سی ودومين‌ و آخرين‌ فرزند عباسعلي‌خان‌ (عباسقلي‌) معروف‌به‌ داداش‌بيگ‌ از افسران‌ هنگ‌ سوادكوه‌ بود. مادرش‌، نوش‌آفرين‌، از مهاجران‌ مسلمان‌ گرجستان‌ و پنجمين‌ همسر عباسعلي‌خان‌ بود (خليلي‌، ص‌ ۵۲) كه‌ پس‌ از درگذشت‌ همسر به‌ دنبال‌ نزاع‌ خانوادگي‌ بر سر وراثت‌، با فرزند خردسالش‌، رضا، راهي‌ تهران‌ شد (ارفع‌، ص‌ ۱۰۵). برخي‌ تبار رضاشاه‌ را ترك‌ خوانده‌اند (آبراهاميان‌، ص‌ ۱۴۷) كه‌ محل‌ ترديد است‌. رضا در دوران‌ نخست‌ زندگي‌ به‌ همراه‌ مادر در منزل‌ دايي‌اش‌، ابوالقاسم‌بيگ‌ كه‌ خياط‌ قزاقخانه‌ بود، در محلة‌ سنگلج‌ تهران‌ مأوا گزيد و تحت‌ سرپرستي‌ وي‌ بتدريج‌ زبان‌ روسي‌ را (در حد محاوره‌) آموخت‌ (خليلي‌، ص‌ ۵۶؛ بلوشر، ص‌ ۱۵۰).رضا در ۱۲۷۰ش‌ در سن‌ چهارده‌ سالگي‌ (محمدرضاپهلوي‌، ص‌ ۴۸؛ ارفع‌، همانجا) يا به‌ گفتة‌ بهار (ج‌ ۱، ص‌ ۷۰) در پانزده‌ سالگي‌ به‌ كمك‌ دايي‌اش‌ وارد «بريگاد قزاق‌» * شد. زندگي‌ نظامي‌ وي‌ ابتدا به‌ صورت‌ ذخيره‌ و به‌ عنوان‌ پيادة‌ قزاق‌ در فوج‌ اول‌ قزاقخانه‌ آغاز شد (همانجا). نخستين‌ منصب‌ او سمت‌ وكيل‌باشيِ (جانشين‌ و قائم‌مقام‌ فرمانده‌) گروهان‌ شصت‌تير بود كه‌ بعدها به‌ فرماندهي‌ آن‌ رسيد و به‌ رضاخان‌ شصت‌ تير معروف‌ شد (همان‌، ج‌۱، ص‌ ۷۰ـ۷۱) و در همين‌ دوران‌ بود كه‌ به‌ رسم‌ قزاقها با قمه‌كشي‌ و قرق‌ كردن‌ راهها به‌ خودنمايي‌ و ابراز رشادت‌ مي‌پرداخت‌ (مستوفي‌، ج‌۳، ص‌ ۳۲۴).زندگي‌ رضاخان‌ تا سنين‌ ميانه‌ در بي‌سوادي‌ گذشت‌ و از آن‌ پس‌ به‌ كمك‌ يكي‌ از دوستانش‌ در قزاقخانه‌ شروع‌ به‌ خواندن‌ و نوشتن‌ كرد (بني‌احمد، ج‌ ۲، ص‌ ۴۴۳). در اين‌ دوره‌ با اشخاصي‌ همچون‌ سردار اسعد بختياري‌ و يپرم‌خان‌ ارمني‌ در برخي‌ از مأموريتها همراهي‌ كرد. از جمله‌ مأموريتهاي‌ وي‌ دفع‌ شورش‌ سالارالدوله‌، برادر محمدعليشاه‌، در غرب‌ كشور بود كه‌ تحت‌ فرماندهي‌ عبدالحسين‌ ميرزاي‌ فرمانفرما به‌ مقابله‌ با وي‌ شتافت‌ (بهار، ج‌ ۱، ص‌ ۷۱ ـ ۷۲). مأموريتهاي‌ او در نقاط‌ مختلف‌ كشور و ارتقا تا درجة‌ سرتيپي‌ (ميرپنجي‌) از موفقيتهاي‌ نظامي‌ وي‌ در دوران‌ قزاقي‌ محسوب‌ مي‌شود. در دوره‌اي‌ كه‌ درجة‌ نايبي‌ (ستوان‌ سومي‌) داشت‌ به‌ دليل‌ مهارتش‌ در استفاده‌ از مسلسلهاي‌ ماكسيم‌ به‌ رضا ماكسيم‌ شهرت‌ يافت‌ (نيازمند، ص‌ ۵۲).در سالهاي‌ حكومت‌ محمدعلي‌شاه‌، به‌ سبب‌ اغتشاشهايي‌ كه‌ در تهران‌ و ساير نقاط‌ كشور وجود داشت‌، قزاقخانه‌ مسئوليت‌ حفاظت‌ سفارتخانه‌ها را به‌ عهده‌ گرفت‌ كه‌ همين‌ امر موجبات‌ نخستين‌ مأموريت‌ مستقل‌ رضاخان‌ در سفارت‌ بلژيك‌ و سپس‌ سفارت‌ آلمان‌ را فراهم‌ كرد (همان‌، ص‌ ۵۸، ۶۰). در جنگ‌ جهاني‌ اول‌، زماني‌ كه‌ وي‌ درجة‌ سرهنگي‌ و فرماندهي‌ گردان‌ پياده‌ همدان‌ را به‌ عهده‌ داشت‌ (پس‌ از وقوع‌ انقلاب‌ اكتبر روسيه‌)، با زمينه‌سازي‌ انگليسيها به‌ عنوان‌ مُهره‌اي‌ براي‌ تصفية‌ لشكر قزاق‌ از فرماندهي‌ هواخواه‌ حكومت‌ انقلابي‌ روسيه‌ (سرهنگ‌ كلرژه‌ ) وارد عمل‌ شد و با همكاري‌ معاون‌ بريگاد قزاق‌، ضمن‌ موفقيت‌ در كنار زدن‌ آنها در ۱۲۹۶ ش‌ به‌ رياست‌ فوج‌ تيراندازان‌ همدان‌ منصوب‌ شد (بهار، ج‌ ۱، ص‌ ۷۳ ـ ۷۵). اين‌ اقدام‌ رضاخان‌ كه‌ نخستين‌ مورد همكاري‌ وي‌ با انگليسيها بود، به‌ كودتاي‌ اول‌ رضاخان‌ معروف‌ شده‌ است‌ (همان‌، ج‌۱، ص‌ ۷۴ـ۷۷). در پي‌ اغتشاشات‌ گيلان‌ و وقوع‌ قيام‌ جنگل‌ در ۱۲۹۸ش‌، رضاخان‌ كه‌ درجة‌ سرتيپ‌ سومي‌ (ميرپنجي‌) داشت‌ از سوي‌ دولت‌ وثوق‌الدوله‌ به‌ همراه‌ ساير گروهها به‌ گيلان‌ اعزام‌ شد و پس‌ از شكست‌ ميرزا كوچك‌خان‌ * به‌ تهران‌ بازگشت‌ (نيازمند، ص‌ ۱۷۹ـ۱۸۱). اما نهضت‌ جنگل‌ همواره‌ موجب‌ نگراني‌ دولتهاي‌ وقت‌ بود، چنانكه‌ بارديگر در كابينة‌ حسن‌ پيرنيا (مشيرالدوله‌) رضاخان‌ كه‌ فرماندهي‌ پياده‌ اترياد تهران‌ را به‌ عهده‌ داشت‌، به‌ دستور دولت‌ به‌ همراه‌ ساير گروههاي‌ قزاق‌ راهي‌ سركوب‌ قيام‌ جنگل‌ شد، ولي‌ نيروهاي‌ قزاق‌ شكست‌ خوردند و ناگزير از عقب‌نشيني‌ و تجمع‌ در اردوگاه‌ آقابابا (اردوگاه‌ انگليسيها در نزديكي‌ قزوين‌ بر سر راه‌ منجيل‌) شدند. به‌نظر مي‌رسد كه‌ در همان‌ زمان‌ انگليسيها بارديگر براي‌ اجراي‌ مقاصد خود و تمهيد مقدمات‌ كودتا، با رضاخان‌ وارد مذاكره‌ شدند و وي‌ را نامزد براندازي‌ دولت‌ كردند (بهار، ج‌ ۱، ص‌ ۸۰ ـ ۸۱). رضاخان‌ بعدها اعتراف‌ كرد كه‌ انگليسيها او را بر سر كار آوردند، گرچه‌ انگيزه‌اش‌ را از كودتاي‌ سوم‌ حوت‌ ۱۲۹۹ وطن‌دوستي‌ خواند (دولت‌آبادي‌، ج‌ ۴، ص‌ ۳۴۳). در هر صورت‌، رضاخان‌ فردي‌ بود كه‌ سياسيون‌ انگليسي‌ براي‌ تحولات‌ آيندة‌ ايران‌ و رهايي‌ از شرايط‌ بغرنج‌ آن‌ روزگار برگزيدند ( رجوع كنيد به آيرونسايد، ص‌۷۹؛ سيروس‌ غني‌، ص‌۱۶۷ـ۱۸۳، ۲۱۶ـ۲۱۹؛ نيز رجوع كنيد به كودتاي‌ سوم‌ حوت‌ ).با وقوع‌ كودتا، نيروهاي‌ قزاق‌ پايتخت‌ را اشغال‌ و دولت‌ سپهدار رشتي‌ را ساقط‌ كردند. رهبر سياسي‌ كودتا، سيدضياءالدين‌ طباطبايي‌ * روزنامه‌نگار هواخواه‌ انگليس‌، با همراهي‌ رضاخان‌ ميرپنج‌ كه‌ به‌ عنوان‌ فرمانده‌ ديويزيون‌ قزاق‌ در رأس‌ قوة‌ نظامي‌ قرار داشت‌، حكومت‌ را به‌ دست‌ گرفت‌. در بيانيه‌هايي‌ كه‌ رضاخان‌ در روزهاي‌ نخست‌ كودتا صادر كرد، ضمن‌ تأكيد بر حفظ‌ سلطنت‌، خود را رئيس‌كل‌ قوا خواند و با عنوان‌ «حكم‌ مي‌كنم‌» بر لزوم‌ حفظ‌ انتظام‌ امور تأكيد كرد (دولت‌آبادي‌، ج‌ ۴، ص‌ ۲۲۹ـ۲۳۱). اندكي‌ بعد، وي‌ از سوي‌ احمدشاه‌ با لقب‌ سردارسپه‌ به‌ درجة‌ سرداري‌ نايل‌ شد (بهار، ج‌ ۱، ص‌ ۸۶).احراز پست‌ وزارت‌ جنگ‌ در كابينة‌ سيدضياء، كه‌ در كابينه‌هاي‌ بعدي‌ نيز تداوم‌ داشت‌، زمينة‌ كافي‌ را براي‌ افزايش‌ قدرت‌ رضاخان‌ فراهم‌ ساخت‌. گرچه‌ واگذاري‌ اين‌ پست‌ با تباني‌ محمدحسن‌ ميرزا (وليعهد) و گروهي‌ از مخالفان‌ به‌ منظور دل‌مشغولي‌ رضاخان‌ به‌ امر وزارت‌ و تقليل‌ قدرت‌ نظامي‌ وي‌ صورت‌ گرفت‌، اما نتيجة‌ عكس‌ داشت‌ (بهبودي‌، ص‌ ۲۵).اين‌ مرحله‌ از زندگي‌ رضاخان‌ ــ كه‌ از اين‌ پس‌ سردار سپه‌ خوانده‌ مي‌شد ــ بانفوذ به‌ قوة‌ اجرايي‌ كشور همراه‌ بود. نخستين‌ برنامة‌ او جمع‌آوري‌ قواي‌ پراكندة‌ قزاق‌، ساماندهي‌ آنان‌ و درنهايت‌ يكپارچه‌ كردن‌ تمام‌ قواي‌ نظامي‌ كشور بود (دولت‌آبادي‌، ج‌ ۴، ص‌ ۲۴۶). انحلال‌ ژاندارمري‌ و يكي‌ شدن‌ آن‌ با بريگاد قزاق‌ و ايجاد قشون‌ متحدالشكل‌ با لباس‌ واحد، به‌رغم‌ مخالفت‌ قوام‌السلطنه‌ نخست‌وزير، تحقق‌ يافت‌ (مكي‌، ج‌ ۱، ص‌ ۵۵۵ ـ۵۵۶)؛ سردارسپه‌ حتي‌ شاه‌ و وليعهد را نيز وادار به‌ پوشيدن‌ لباس‌ متحدالشكل‌ نظامي‌ كرد (بهار، ج‌ ۱، ص‌ ۱۸۱). در همين‌ دوران‌ (زمان‌ نخست‌وزيري‌ قوام‌السلطنه‌) بود كه‌ سردارسپه‌ در رأس‌ اردويي‌ به‌ سمت‌ گيلان‌ رفت‌ و نهضت‌ جنگل‌ را سركوب‌ كرد (براي‌ اطلاعات‌ بيشتر رجوع كنيد به فخرائي‌، ص‌ ۳۷۲ـ ۳۸۳؛ نيز رجوع كنيد به جنگل‌ * ، نهضت‌).با ايجاد تغييرات‌ در ارتش‌ و واگذاري‌ امور كشوري‌ به‌ صاحب‌ منصبان‌ قزاق‌، سردارسپه‌ پاية‌ قدرت‌ خود را مستحكم‌ كرد. ازجمله‌ اقدامات‌ او در اين‌ خصوص‌ بايد به‌ اين‌ موارد اشاره‌ كرد: ترفيع‌ و تشويق‌ افسران‌ ارتش‌، توسعة‌ مدارس‌ نظام‌، توجه‌ خاص‌ به‌ خوراك‌ و پوشاك‌ و حقوق‌ سپاهيان‌ و تجهيزات‌ نظامي‌، ايجاد كارخانه‌هاي‌ اسلحه‌سازي‌ (بني‌احمد، ج‌ ۲، ص‌ ۲۳۹ـ۲۴۰، ۲۵۲)، اعزام‌ افسران‌ به‌ اروپا براي‌ آشنايي‌ با فنون‌ و اطلاعات‌ جديد نظامي‌ و تأسيس‌ دفتر مخصوص‌ هواپيمايي‌ ارتش‌ در وزارت‌ جنگ‌ كه‌ با خريد يك‌ فروند هواپيما از كمپاني‌ يونكرس‌ آلمان‌ آغاز به‌ كار كرد (اسكندري‌ خوئيني‌، ص‌۱۴۳؛ حكمت‌، ص‌ ۲۶۸). همچنين‌ براي‌ تأمين‌ هزينة‌ قشون‌، ماليات‌ و عايدات‌ خالصه‌ و انبارغلة‌ دولتي‌ را در اختيار وزارت‌ جنگ‌ قرار داد (هدايت‌، ص‌ ۳۴۹؛ مكي‌، ج‌ ۱، ص‌ ۵۶۵).مداخلة‌ نظاميان‌ در مسائل‌ مالي‌ انتقاد جرايد را به‌ دنبال‌ داشت‌، اما رضاخان‌ با ضرب‌ و شتم‌ عده‌اي‌ از روزنامه‌نگاران‌ آنها را سركوب‌ كرد ( نوبهار ، سال‌۱۳، ش‌ ۳، ۱۶ ميزان‌ ۱۳۰۱، ص‌ ۴۸) و در سالگرد كودتا در پاسخ‌ به‌ ابهام‌ بسياري‌ از جرايد كه‌ در جستجوي‌ عامل‌ كودتا بودند، با انتشار اعلاميه‌اي‌ در اسفند۱۳۰۰ بدون‌ هيچ‌ واهمه‌اي‌ خود را مجري‌ كودتا خواند (مستوفي‌، ج‌ ۳، ص‌ ۴۸۶ ـ ۴۸۹؛ اعظام‌ قدسي‌، ج‌ ۲، ص‌ ۴۳ ـ ۴۸). درنتيجة‌ تداوم‌ حكومت‌ نظامي‌ ــ كه‌ از زمان‌ كودتا برقرار بود ــ و مداخلات‌ سردارسپه‌ در امور كشوري‌ و لشكري‌ و مالي‌، گروهي‌ از روزنامه‌نگاران‌، از جمله‌ فرخي‌ يزدي‌ * مدير روزنامة‌ طوفان‌، با اعتراض‌ به‌ روش‌ وزير جنگ‌ در سفارت‌ روس‌ متحصن‌ شدند. از طرفي‌ اعتراض‌ نمايندگان‌ مخالف‌ مجلس‌، از جمله‌ آيت‌الله‌ سيدحسن‌ مدرس‌ * ، به‌ قدرت‌طلبي‌ روزافزون‌ رضاخان‌، وي‌ را ناچار ساخت‌ تا به‌ حربة‌ استعفا توسل‌ جويد و از همين‌رو پس‌ از شرح‌ خدماتش‌ در شوراي‌ نظامي‌، استعفاي‌ خود را اعلام‌ كرد (بهار، ج‌ ۱، ص‌ ۲۲۶) ولي‌ تهديد نظاميان‌ و مخابرة‌ تلگرامهايي‌ از شهرستانها به‌ مجلس‌ و رياست‌ وزرا داير بر نپذيرفتن‌ استعفاي‌ سردارسپه‌ و اخلال‌ در امنيت‌ شهر ــ كه‌ تعمداً از سوي‌ وزير جنگ‌ پس‌ از تعطيلي‌ حكومت‌ نظامي‌ براي‌ ايجاد رُعب‌ به‌ وجود آمد ــ دربار و مجلس‌ را وادار به‌ مصالحه‌ ساخت‌. سردارسپه‌ نيز كه‌ در پي‌ چنين‌ فرصتي‌ بود، براي‌ اولين‌ بار در مجلس‌ حضور يافت‌ و الغاي‌ حكومت‌ نظامي‌ و انفكاك‌ ادارة‌ ماليات‌ و خالصجات‌ را از وزارت‌ جنگ‌ اعلام‌ كرد (همان‌، ج‌۱، ص‌ ۲۰۳، ۲۲۸؛ مستوفي‌، ج‌ ۳، ص‌ ۵۴۴). از آن‌ پس‌ وي‌، با توجه‌ به‌قدرت‌ مجلس‌، به‌گروه‌ سوسياليستهاي‌ مجلس‌ به‌رهبري‌ سليمان‌ميرزااسكندري‌ * نزديك‌ شد تا از حمايت‌ آنان‌ سود جويد (مستوفي‌،ج‌۳،ص‌۵۴۶ ـ۵۴۷) و به‌همين‌منظور تعهدنامه‌اي‌ سرّي‌ در ۱۳۰۲ش‌ بين‌ او و سوسياليستها منعقد شد كه‌ كماكان‌ رياست‌ عالية‌ وي‌ را در نظام‌ ايران‌ تضمين‌ مي‌كرد (بهبودي‌، ص‌ ۶۹).وي‌ همچنين‌ با نزديكي‌ به‌ ملّيون‌ كه‌ به‌سبب‌ انتظامات‌ قشوني‌ و امنيتي‌ مملكت‌ مورد توجه‌ آنان‌ قرار گرفته‌ بود، و تلاش‌ در جلب‌ نظر مخالفان‌ خود نظير مدرس‌ و شور و مشورت‌ با وي‌ در موضوعات‌ مختلف‌ (دولت‌آبادي‌، ج‌ ۴، ص‌ ۲۸۰، ۲۸۶) و با حضور در مجالس‌ مذهبي‌ و شركت‌ در مراسم‌ عزاداري‌ امام‌ حسين‌ عليه‌السلام‌ به‌ همراهي‌ دستة‌ قزاقها، كوشيد كه‌ افكار عمومي‌ را به‌ خود جلب‌ كند. در خرداد ۱۳۰۲، در پي‌ كشف‌ طرح‌ ترور سردارسپه‌ ــ كه‌ گفته‌ مي‌شد از سوي‌ قوام‌السلطنه‌ و محمدحسن‌ ميرزا طراحي‌ شده‌ است‌ ــ قوام‌، رقيب‌ سرسخت‌ وي‌، تبعيد شد (بهبودي‌، ص‌ ۲۶). با افتتاح‌ دورة‌ قانوني‌ مجلس‌ پنجم‌ كه‌ كانون‌ حاميان‌ وي‌ (شامل‌ اعضاي‌ فراكسيون‌ تجدد به‌ رهبري‌ سيدمحمد تدين‌ * و سوسياليستها به‌ رهبري‌ سليمان‌ميرزا) بود و تصميم‌ احمدشاه‌ براي‌ رفتن‌ به‌ فرنگ‌ زمينة‌ رياست‌ وزرائي‌ رضاخان‌ مهيا شد. در آبان‌ ۱۳۰۲ شاه‌ با امضاي‌ دو دست‌ خط‌ كه‌ يكي‌ حكم‌ رياست‌ وزرائي‌ سردارسپه‌ و ديگري‌ اعلام‌ مسافرتش‌ بود، عازم‌ فرنگ‌ شد (مستوفي‌، ج‌ ۳، ص‌ ۵۶۷، ۵۸۳) و متعاقب‌ آن‌ سردارسپه‌ برنامة‌ دولت‌ خود را با انتشار بيانيه‌اي‌ داير بر حفظ‌ حقوق‌ مملكت‌ و اجراي‌ قانون‌ ( ايران‌ ، سال‌۷، ش‌۱۴۷۱، ۶ عقرب‌ ۱۳۰۲، ص‌ ۱) آغاز كرد.در اواخر ۱۳۰۲ ش‌ نداي‌ جمهوريخواهي‌ برخاست‌ كه‌ گفته‌ مي‌شد برنامه‌اي‌ از سوي‌ رضاخان‌ براي‌ بر چيدن‌ سلسلة‌ قاجاريه‌ و مقدمات‌ سلطنتش‌ بوده‌ است‌ (دولت‌آبادي‌، ج‌۴، ص‌ ۳۴۵؛ مستوفي‌، ج‌ ۳، ص‌ ۵۸۴). همزمان‌، هواخواهان‌ رضاخان‌ در مجلس‌ طرحي‌ داير بر تبديل‌ رژيم‌ مشروطه‌ به‌ جمهوريت‌ ارائه‌ دادند (مكي‌، ج‌ ۲، ص‌ ۵۵۵)، ولي‌ در پي‌ تحريكات‌ دربار از يك‌ سو و مخالفت‌ گروه‌ اقليت‌ مجلس‌ به‌ رهبري‌ آيت‌الله‌ مدرس‌ از سوي‌ ديگر كه‌ منجر به‌ اهانت‌ تدين‌، از هواخواهان‌ رضاخان‌ در مجلس‌، به‌ او شد و نيز اعتراض‌ علماي‌ مهاجر بلاد در قم‌، اين‌ حركت‌ متوقف‌ شد. در پي‌ آن‌، رضاخان‌ كه‌ اهانت‌ طرفدارانش‌ به‌ مدرس‌ را خدمت‌ به‌ شاه‌ و دربار و دشمني‌ با خود قلمداد مي‌كرد، ضمن‌ ملاقات‌ با علما در قم‌، موافقت‌ كرد كه‌ دولت‌ از جمهوريت‌ جلوگيري‌ كند (بهار، ج‌۲، ص‌۴۲، ۶۲). دامنة‌ مخالفتها با تلگراف‌ احمدشاه‌ از اروپا به‌ مجلس‌ مبني‌ بر بي‌اعتمادي‌ وي‌ به‌ رئيس‌الوزرا بالا گرفت‌ و درنهايت‌ رضاخان‌ مجبور به‌ استعفا شد و به‌ رود هن‌ رفت‌. اما اين‌ استعفا با تهديد قشون‌ به‌ كودتا و عدم‌ اطاعت‌ از مركز همراه‌ بود و بناچار عده‌اي‌ از نمايندگان‌ به‌ رود هن‌ رفته‌ وي‌ را بازگرداندند (بهبودي‌، ص‌ ۱۳۱ـ۱۳۲).رضاخان‌ پس‌ از بازگشت‌، كابينه‌ را ترميم‌ كرد و براي‌ مقابله‌ با شاه‌ و وليعهد خواستار اختيارات‌ كامل‌ از مجلس‌ شد كه‌ اين‌ خواسته‌ با تصويب‌ مادة‌ واحده‌اي‌ مشعر بر رياست‌ عالية‌ وي‌ بر قواي‌ دفاعيه‌ و تأمينيه‌ مملكت‌ تحقق‌ يافت‌. گفتني‌ است‌ كه‌ رضاخان‌ قبل‌ از آن‌ نيز خود را فرمانده‌ كل‌ قوا مي‌دانست‌ و از اين‌ تاريخ‌ رسماً به‌اين‌ سمت‌ دست‌ يافت‌ (بهار، ج‌۲، ص‌ ۲۰۶، ۲۰۸).پس‌ از آن‌ رضاخان‌ با ايجاد حاكميت‌ قوي‌ و تمركز قدرت‌ در مركز، به‌تحكيم‌ پايه‌هاي‌ قدرت‌ خود پرداخت‌. او سانسور شديدي‌ بر جرايد حاكم‌ كرد و در اين‌ ميان‌ قتل‌ ميرزاده‌ عشقي‌ * ، شاعر مشهور و مدير روزنامة‌ قرن‌ بيستم‌ كه‌ بي‌محابا به‌ رضاخان‌ مي‌تافت‌ و جمهوريخواهي‌ او را به‌ سُخره‌ گرفته‌ بود، خشم‌ مردم‌ را برانگيخت‌ و تشييع‌ بي‌سابقة‌ جنازه‌اش‌ رضاخان‌ را آمر اين‌ قتل‌ قلمداد كرد (مستوفي‌، ج‌ ۳، ص‌ ۶۱۶؛ بهار، ج‌ ۲، ص‌ ۱۰۷ ـ ۱۰۸). واقعة‌ قتل‌ ماژور ايمبري‌ (كنسوليار دولت‌ امريكا) در سقاخانة‌ شيخ‌ هادي‌ موجب‌ تجديد حكومت‌ نظامي‌ شد. در پي‌ اين‌ امر، نظميه‌ تعداد زيادي‌ از طرفداران‌ مدرس‌ را به‌ بهانة‌ دست‌ داشتن‌ در واقعة‌ قتل‌ ايمبري‌ حبس‌ و تبعيد كرد (براي‌ اطلاع‌ بيشتر از واقعه‌ و عوامل‌ پنهان‌ و ريشه‌هاي‌ آن‌ رجوع كنيد به مستوفي‌، ج‌۳،ص‌۶۱۸ـ ۶۲۶؛ بهار، ج‌۲، ص‌ ۱۱۵ ـ ۱۲۲). وقايع‌ مذكور اقليت‌ مجلس‌ را برآن‌ داشت‌ تا به‌ پيشنهاد مدرس‌ دولت‌ را استيضاح‌ كنند.مواد استيضاح‌ شامل‌ سوء سياست‌ در امور داخلي‌ و خارجي‌، اقدام‌ بر ضد قانون‌ اساسي‌ و حكومت‌ مشروطه‌ و عدم‌ تحويل‌ اموال‌ مقصران‌ به‌ دولت‌ بود كه‌ شديدترين‌ حمله‌ به‌ دولت‌ محسوب‌ مي‌شد، ولي‌ ضرب‌ و جرح‌ نمايندگان‌ اقليت‌ و فقدان‌ امنيت‌ جاني‌ مانع‌ حضور آنان‌ در مجلس‌ و طرح‌ استيضاح‌ گرديد. پس‌ از اين‌ واقعه‌ رضاخان‌ براي‌ بار سوم‌ كابينه‌ را اصلاح‌ كرد و افرادي‌ چون‌ سرداراسعد و تيمورتاش‌ * وارد كابينه‌ شدند (مستوفي‌، ج‌ ۳، ص‌ ۶۲۶ ـ ۶۳۱؛ خواجه‌ نوري‌، ص‌ ۱۱۶ ـ ۱۱۹). بعلاوه‌، او چون‌ واقف‌ بود كه‌ مخالفت‌ با مدرس‌ سدّي‌ در برابر اجراي‌ منوياتش‌ خواهد بود، ضمن‌ مماشات‌ با وي‌ دو تن‌ از نامزدهاي‌ پيشنهادي‌ وي‌ (قوام‌الدوله‌ و نصرت‌الدوله‌ فيروز) را در كابينة‌ چهارم‌ خود وارد كرد (فرخ‌، ص‌ ۲۰۲).رضاخان‌ در پي‌ اجراي‌ سياست‌ انحلال‌ مراكز قدرت‌ و ايجاد حكومت‌ مركزي‌ مقتدر، به‌ تحديد قدرت‌ خانها و براندازي‌ ملكوك‌الطوايفي‌ پرداخت‌ (بصري‌، ص‌ ۱۲۹). وي‌ بسياري‌ از خوانين‌ چون‌ قوام‌الملك‌ و اسماعيل‌خانِ صولت‌الدوله‌ را به‌ بهانه‌هاي‌ مختلف‌ از جمله‌ نمايندگي‌ مجلس‌ از مراكز قدرت‌ خود دور كرد (دولت‌آبادي‌، ج‌ ۴، ص‌ ۲۵۹). تعدادي‌ از آنان‌ چون‌ اقبال‌السلطنه‌ ماكويي‌ سركوب‌ شدند (بهار، ج‌۲، ص‌۱۳۴) و خوانيني‌ چون‌ شيخ‌خزعل‌ * در پي‌ لشكركشي‌ رضاخان‌ به‌ قلمرو حكومتشان‌ از در اطاعت‌ درآمدند (لورين‌، ص‌ ۶۳، ۸۹). موفقيت‌ رضاخان‌ در سركوب‌ خوانين‌، بويژه‌ شيخ‌ خزعل‌، به‌سبب‌ سلب‌ حمايت‌ انگليسيها از آنان‌ بود (قاسم‌ غني‌، ج‌ ۳، ص‌ ۱۹۲). رضاخان‌ همچنين‌ پس‌ از مصوبة‌ مجلس‌ در خصوص‌ الغاي‌ القاب‌ اشرافي‌ و تعيين‌ نام‌ خانوادگي‌ و گرفتن‌ شناسنامه‌، نام‌ خانوادگي‌ پهلوي‌ را براي‌ خود برگزيد (آبراهاميان‌، ص‌۱۶۶) و به‌وزارتخانه‌ها ابلاغ‌ نمود كه‌ از آن‌ پس‌ در مكاتبات‌ دولتي‌ تنها به‌ ذكر نام‌ پهلوي‌ اكتفا كنند (سند ش‌ فيش‌ ۰۰۸۲۰۰۶۴ مربوط‌ به‌ ميكروفيلم‌ ش‌ ۲۴۰۰۰۴۵۰۱ موجود در آرشيو سازمان‌ اسناد ملي‌ ايران‌).اقامت‌ طولاني‌ احمدشاه‌ در اروپا كه‌ به‌ اجبار رضاخان‌ صورت‌ گرفته‌ بود (بصري‌، ص‌ ۴۱) و تبليغات‌ مداوم‌ جرايد كشور بر ضد شاه‌ و طرفداري‌ از اقدامات‌ رضاخان‌، خصوصاً به‌ دليل‌ ايجاد امنيت‌، در شرايطي‌ كه‌ بسياري‌ از جرايد مخالف‌ تعطيل‌ و منحل‌ شده‌ بود، و نيز تلاش‌ مستمر حاميان‌ رضاخان‌ در مجلس‌ سبب‌ شد تا براساس‌ طرح‌ تغيير سلطنت‌ از سوي‌ داور * (دشتي‌، ص‌ ۱۳۲)، در ۹ آبان‌ ۱۳۰۴ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ عزل‌ احمدشاه‌ و انقراض‌ سلسلة‌ قاجاريه‌ را اعلام‌ و حكومت‌ موقت‌ را تا تأسيس‌ مجلس‌ مؤسسان‌ به‌ رضاخان‌ بسپارد. هنگام‌ طرحِ مادة‌ واحدة‌ تغيير سلطنت‌، مدرس‌ با اعلام‌ اخطار و خلاف‌ قانون‌ خواندن‌ طرح‌ نسبت‌ به‌ آن‌ اعتراض‌ كرد (خواجه‌نوري‌، ص‌ ۱۵۵) ولي‌ با وجود مخالفت‌ او و چهار تن‌ ديگر از نمايندگان‌ (دكترمصدق‌، حسين‌ علاء، تقي‌زاده‌، دولت‌آبادي‌) طرح‌ با اكثريت‌ آرا به‌تصويب‌ رسيد. در آذر همان‌ سال‌، با تشكيل‌ مجلس‌ مؤسسان‌ و تغيير چند اصل‌ در متمم‌ قانون‌ اساسي‌ كه‌ ضامن‌ بقاي‌ سلطنت‌ در سلسله‌ قاجاريه‌ بود، سلطنت‌ به‌ رضاشاه‌ پهلوي‌ و نسل‌ او تفويض‌ شد (سند ش‌ فيش‌ ۰۰۳۸۰۰۳۰ مربوط‌ به‌ ميكروفيلم‌ ش‌ ۲۹۳۰۰۵۲۰۷ موجود در سازمان‌ اسناد ملي‌ ايران‌) و او در ۴ ارديبهشت‌ ۱۳۰۵ تاجگذاري‌ كرد.رضاشاه‌ كه‌ در آذر ۱۳۰۴ نخستين‌ كابينه‌اش‌ را به‌ رياست‌ ذكاءالملك‌ فروغي‌ تشكيل‌ داده‌ بود (هدايت‌، ص‌۳۷۰). سياست‌ واگذاري‌ مقام‌ نخست‌وزيري‌ به‌ رجال‌ قاجاريه‌ را تا سالهاي‌ ميانة‌ حكومت‌ كماكان‌ ادامه‌ داد كه‌ غالباً در ميان‌ چند تن‌ از آنان‌، از جمله‌ مستوفي‌الممالك‌ و مخبرالسلطنة‌ هدايت‌ و فروغي‌، در گردش‌ بود. او در عين‌ حال‌، از زمان‌ تشكيل‌ دومين‌ كابينه‌اش‌ به‌ رياست‌ مستوفي‌الممالك‌ تجددگراياني‌ چون‌ داور و فيروز را با تصدي‌ وزارت‌ عدليه‌ و ماليه‌ در ۱۳۰۵ وارد كابينه‌ كرد (همان‌، ص‌۳۷۳؛ نيز رجوع كنيد به بخش‌ سوم‌ مقاله‌، عصر پهلوي‌ اول‌) و در طول‌ شانزده‌ سال‌ حكومت‌ حدود ده‌ كابينه‌ تشكيل‌ داد.بعد از اعلام‌ جمهوريت‌ در تركيه‌ و پيروزي‌ تركها بر يونان‌، رضاشاه‌ هرچه‌ بيشتر به‌ حكومت‌ آن‌ كشور نزديك‌ شد («خاطرات‌ حسن‌ارفع‌»، ص‌۱۱، سند ش‌۲۷، پرونده‌ ش‌۳۳۱ موجود در آرشيو مركز اسناد انقلاب‌ اسلامي‌) و در ۱۳۱۳ش‌ به‌ منظور «تحكيم‌ دوستي‌» به‌ تركيه‌ سفر كرد (هدايت‌، ص‌ ۴۰۳)؛ اين‌ دومين‌ سفر خارجي‌ وي‌ بود (نخستين‌ سفر وي‌ به‌ عتبات‌ عاليات‌ پس‌ از پايان‌ غائلة‌ شيخ‌ خزعل‌ در دورة‌ رياست‌ وزرائي‌ صورت‌ گرفت‌). حاصل‌ اين‌ سفر (به‌ تعبير هدايت‌: «سوغات‌ آنكارا») اقدام‌ به‌ رفع‌ حجاب‌ اجباري‌ از بانوان‌ بود (همان‌، ص‌ ۴۰۵).تا سالهاي‌ ميانة‌ سلطنت‌، رجالي‌ چون‌ تيمورتاش‌ و فيروز و سردار اسعد و تقي‌زاده‌ در صحنة‌ سياست‌ حضور داشتند و گردانندة‌ امور كشور بودند، ولي‌ به‌ سبب‌ سوءظن‌ شاه‌ بتدريج‌ از چرخة‌ سياست‌ خارج‌ شدند و غالب‌ آنها به‌ نحو ذلت‌ باري‌ با طراحي‌ رضا شاه‌ به‌ قتل‌ رسيدند. از اين‌ مرحله‌ بود كه‌ وي‌ با قدرت‌ مطلق‌ و كاملاً مستبدانه‌ به‌ حكمراني‌ پرداخت‌. سوءظن‌ شديد وي‌ به‌ انگليس‌ ( رجوع كنيد به تقي‌زاده‌، ص‌۱۹۲) او را به‌ آلمانيها متمايل‌ كرده‌ بود. اين‌ امر در اشغال‌ كشور از سوي‌ متفقين‌ در شهريور ۱۳۲۰ بي‌تأثير نبود و با آنكه‌ وي‌ آمادة‌ همكاري‌ و واگذاري‌ تسهيلات‌ لازم‌ به‌ آنان‌ بود، دريافت‌ كه‌ خواست‌ و تصميم‌ متفقين‌ كناره‌گيري‌ وي‌ از سلطنت‌ است‌ (بني‌احمد، ج‌ ۳، ص‌ ۴۷۹، ۵۳۶؛ فرخ‌، ص‌ ۴۱۹)، ازينرو تصميم‌ به‌ استعفا به‌ سود پسر ارشدش‌، محمدرضا، گرفت‌ و ذكاءالملك‌ فروغي‌، را براي‌ تشكيل‌ كابينة‌ بحران‌ فراخواند. وي‌ استعفاي‌ شاه‌ را نوشت‌ و در ۲۵ شهريور ۱۳۲۰ آن‌ را به‌ اطلاع‌ نمايندگان‌ مجلس‌ رساند (فرخ‌، ص‌۴۲۲، ۴۵۱ـ۴۵۳).رضاشاه‌، بعد از استعفا، به‌ قصد خروج‌ از ايران‌ عازم‌ اصفهان‌ شد و در آنجا سند واگذاري‌ املاك‌ خود به‌ جانشينش‌ را امضا كرد (سپهر، ص‌۵۱). قصد وي‌ امريكاي‌ جنوبي‌ بود و از بندرعباس‌ با يك‌ كشتي‌ پستي‌ به‌ نام‌ «بندرا» كه‌ متعلق‌ به‌ انگليسيها بود، ايران‌ را ترك‌ كرد، اما انگليسيها پيشتر جزيرة‌ موريس‌ در اقيانوس‌ هند را براي‌ اقامت‌ وي‌ برگزيده‌ بودند و اعتراض‌ او در اين‌ خصوص‌ به‌ جايي‌ نرسيد (شمس‌ پهلوي‌، ص‌۴۱۵ـ۴۲۲). ظاهراً به‌ همين‌ سبب‌ بود كه‌ گفته‌اند پس‌ از ورود به‌ جزيرة‌ موريس‌ حاضر نشد مهمان‌ دولت‌ انگليس‌ باشد ( رجوع كنيد به استوارت‌، ص‌۳۴۸). پس‌ از مدتي‌ اقامت‌ در جزيره‌ رهسپار ژوهانسبورگ‌ در افريقاي‌ جنوبي‌ شد و تا زمان‌ مرگش‌ در مرداد ۱۳۲۳ به‌ حال‌ تبعيد در آنجا ماند (ايزدي‌، ص‌۴۶۵ـ۴۸۰).از خصايص‌ فردي‌ رضاشاه‌ اين‌ موارد را ذكر كرده‌اند: حفظ‌ ظاهر و پنهان‌ ساختن‌ مكنونات‌ قلبي‌ (ارفع‌، ص‌ ۳۱۵؛ هدايت‌، ص‌۳۸۶)، وقت‌شناسي‌ و نظم‌ در امور روزانه‌، طمع‌ و آزمندي‌ به‌ گردآوري‌ ثروت‌ كه‌ در دوران‌ سلطنت‌ به‌ شدت‌ بروز كرد و قسمت‌ اعظم‌ مازندران‌ را ضميمة‌ املاك‌ خود نمود (لمتون‌، ص‌۴۵۵؛ براي‌ اطلاعات‌ بيشتر از املاك‌ اختصاصي‌ و ثروت‌ رضاشاه‌ رجوع كنيد به گذشته‌ چراغ‌ راه‌ آينده‌ است‌ ، ص‌۱۰۲ـ ۱۱۸). سفيران‌ خارجي‌ معاصر وي‌، از جمله‌ سفير افغانستان‌، شاه‌ را مردي‌ خشن‌ و بيرحم‌ و بي‌وفا تصوير كرده‌اند (چنين‌ خصايصي‌ از نظر وي‌ به‌ صرفه‌ و صلاح‌ دولت‌ بوده‌ است‌)؛ سفير آلمان‌ نيز وي‌ را حيله‌گر خوانده‌ است‌ (بلوشر، ص‌۲۷۳، ۳۲۵). سياستهاي‌ شاه‌ در امور كشورداري‌ ناشي‌ از خصوصيات‌ فردي‌ او بود، نظير پرهيز جدّي‌ از مشاركت‌ سياسي‌ و رايزني‌ با سياستمداران‌ و رجال‌، با اين‌ شعار كه‌ «هر مملكتي‌ رژيمي‌ دارد، رژيم‌ ما يك‌ نفره‌ است‌» (هدايت‌، همانجا). خودداري‌ از سياست‌ تشويقي‌ خصوصاً در مورد هيئت‌ وزيران‌ كه‌ گاه‌ با تنبيه‌ نيز همراه‌ بود و استفاده‌ از تكيه‌ كلام‌ «معدوم‌» در مورد كساني‌ كه‌ قصد نابودي‌ آنان‌ را داشت‌ (تقي‌زاده‌، ص‌۲۳۳) از ديگر خصايص‌ وي‌ شمرده‌ شده‌ است‌.رضاشاه‌ چهار همسر اختيار كرد و يازده‌ فرزند (چهار دختر، هفت‌ پسر) داشت‌ ( رجوع كنيد به بخش‌ آخر مقاله‌، اعضاي‌ خاندان‌ پهلوي‌).



منابع‌: يرواند آبراهاميـان‌، ايـران‌ بين‌ دو انقـلاب‌: درآمـدي‌ بر جامعه‌شناسي‌ سياسي‌ ايران‌ معاصر ، ترجمة‌ احمد گل‌محمدي‌ و محمدابراهيم‌ فتّاحي‌ ولي‌لايي‌، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ ادموند آيرونسايد، خاطرات‌ و سفرنامة‌ ژنرال‌ آيرونسايد در ايران‌ ، ترجمة‌ بهروز قزويني‌، تهران‌ ۱۳۶۱ش‌؛ حسن‌ ارفع‌، در خدمت‌ پنج‌ سلطان‌ ، ترجمة‌ احمد نواب‌ صفوي‌، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ ريچارد آنتوني‌ استوارت‌، در آخرين‌ روزهاي‌ رضاشاه‌: تهاجم‌ روس‌وانگليس‌ به‌ايران‌ در شهريور۱۳۲۰ ،ترجمة‌ عبدالرضا هوشنگ‌ مهدوي‌ و كاوه‌ بيات‌، تهران‌ ۱۳۷۰ش‌؛ مهدي‌ اسكندري‌ خوئيني‌، قرن‌ پهلوي‌ ، تهران‌ ۱۳۳۵ش‌؛ حسن‌ اعظام‌ قدسي‌، خاطرات‌ من‌، يا، روشن‌ شدن‌ تاريخ‌ صدساله‌ ، تهران‌۱۳۴۹ش‌؛ علي‌ ايزدي‌، «خاطرات‌ علي‌ ايزدي‌: مرگ‌ رضاشاه‌»، در رضاشاه‌: خاطرات‌ سليمان‌ بهبودي‌، شمس‌ پهلوي‌، علي‌ ايزدي‌ ، چاپ‌ غلامحسين‌ ميرزا صالح‌، تهران‌ ۱۳۷۲ش‌؛ علي‌ بصري‌، بخوان‌ تاريخ‌ ايران‌ قرن‌ بيستم‌ را ، ترجمة‌ محمدحسين‌ استخر، ] بي‌جا، بي‌تا. [ ؛ ويپرت‌ فون‌ بلوشر، سفرنامة‌ بلوشر ، ترجمة‌ كيكاووس‌ جهانداري‌، تهران‌ ۱۳۶۳ش‌؛ احمد بني‌احمد، تاريخ‌ شاهنشاهي‌ پهلوي‌ ، ج‌۲ و ۳، تهران‌ ۱۳۵۶ش‌؛ محمدتقي‌ بهار، تاريخ‌ مختصر احزاب‌ سياسي‌ ايران‌ ، تهران‌ ۱۳۵۷ـ۱۳۶۳ش‌؛ سليمان‌ بهبودي‌، «خاطرات‌ سليمان‌ بهبودي‌: بيست‌ سال‌ با رضاشاه‌»، در رضاشاه‌: خاطرات‌... ؛ حسن‌ تقي‌زاده‌، زندگي‌ طوفاني‌: خاطرات‌ سيدحسن‌ تقي‌زاده‌ ، چاپ‌ ايرج‌ افشار، تهران‌ ۱۳۶۸ش‌؛ علي‌اصغر حكمت‌، سي‌ خاطره‌ از عصر فرخندة‌ پهلوي‌ ، ] تهران‌ [ ۱۳۵۵ش‌؛ رضا خليلي‌، بازگشت‌ ، تهران‌ ۱۳۲۹ش‌؛ ابراهيم‌ خواجه‌نوري‌، بازيگران‌ عصر طلائي‌: سيدحسن‌ مدرس‌ ، تهران‌ ۱۳۵۸ش‌؛ علي‌ دشتي‌، پنجاه‌ و پنج‌ ، تهران‌ ۱۳۵۴ش‌؛ يحيي‌ دولت‌آبادي‌، حيات‌ يحيي‌ ، تهران‌ ۱۳۶۲ش‌؛ احمدعلي‌ سپهر، ايران‌ در جنگ‌ دوم‌ جهاني‌ ، تهران‌ ۱۳۵۵ش‌؛ شمس‌ پهلوي‌، «خاطرات‌ شمس‌ پهلوي‌: تبعيد پدرم‌»، در رضاشاه‌: خاطرات‌... ؛ سيروس‌ غني‌، ايران‌: برآمدن‌ رضاخان‌، برافتادن‌ قاجار و نقش‌ انگليسيها ، ترجمة‌ حسن‌ كامشاد، تهران‌ ۱۳۷۷ ش‌؛ قاسم‌ غني‌، يادداشتهاي‌ دكتر قاسم‌ غني‌ ، چاپ‌ سيروس‌ غني‌، تهران‌ ۱۳۶۷ ش‌؛ ابراهيم‌ فخرائي‌، سردار جنگل‌: ميرزا كوچك‌خان‌ ، تهران‌ ۱۳۵۴ ش‌؛ مهدي‌ فرخ‌، خاطرات‌ سياسي‌ فرخ‌ ، تهران‌ ] ۱۳۴۵ ش‌ [ ؛ گذشته‌، چراغ‌ راه‌ آينده‌ است‌ ، ويراستار: بيژن‌ نيك‌بين‌، تهران‌ ۱۳۶۲ ش‌؛ آن‌كاترين‌ سواين‌ فورد لمتون‌، مالك‌ و زارع‌ در ايران‌ ، ترجمة‌ منوچهر اميري‌، تهران‌ ۱۳۶۲ش‌؛ سرپرسي‌ لورين‌، شيخ‌ خزعل‌ و پادشاهي‌ رضاخان‌ ، ترجمة‌ محمد رفيعي‌ مهرآبادي‌، تهران‌ ۱۳۶۳ش‌؛ محمدرضا پهلوي‌، شاه‌ مخلوع‌ ايران‌، مأموريت‌ براي‌ وطنم‌ ، تهران‌ ۱۳۵۳ش‌؛ عبدالله‌ مستوفي‌، شرح‌ زندگاني‌ من‌، يا، تاريخ‌ اجتماعي‌ و اداري‌ دورة‌ قاجاريّه‌ ، تهران‌ ۱۳۶۰ش‌؛ حسين‌ مكي‌، تاريخ‌ بيست‌سالة‌ ايران‌ ، تهران‌ ۱۳۶۲ـ ۱۳۶۴ش‌؛ رضا نيازمند، رضاشاه‌: از تولد تا سلطنت‌ ، لندن‌ ۱۳۷۵ ش‌؛ مهديقلي‌ هدايت‌، خاطرات‌ و خطرات‌ ، تهران‌ ۱۳۶۳ ش.‌



/پروین قدسی زاد/



۲) پهلوي‌ دوم‌، محمدرضا ، دومين‌ و آخرين‌ شاه‌ از سلسلة‌ پهلوي‌. وي‌ و اشرف‌، خواهر دوقلوي‌ او، در چهارم‌ آبان‌ ۱۲۹۸ (محمدرضاپهلوي‌، ۱۳۵۳ش‌، ص‌ ۸۲) در محلة‌ سنگلج‌ تهران‌ به‌دنيا آمدند. پدرش‌ رضاخان‌ ميرپنج‌ (سردارسپه‌ و رضاشاه‌ بعدي‌) و مادرش‌ تاج‌الملوك‌ دختر ميرپنج‌ تيمورخان‌ آيرملو بود (فردوست‌، ج‌۱، ص‌۷۳؛ شاهيد، ص‌۴۴۲).پس‌ از تغيير سلطنت‌ از قاجاريه‌ به‌ پهلوي‌ (۲۱ آذر ۱۳۰۴) محمدرضا طي‌ مراسمي‌ در هشتم‌ بهمن‌ ۱۳۰۴ به‌ وليعهدي‌ رسيد (نوبخت‌، ج‌۱، ص‌ ۶۷) و از اين‌ زمان‌ زندگي‌ جديد وي‌ آغاز شد. ابتدا براي‌ آموختن‌ دروس‌ مقدماتي‌ به‌ دبستان‌ نظام‌ رفت‌ و بانو ارفع‌ كه‌ فرانسوي‌ بود سرپرستي‌ او را بر عهده‌ گرفت‌ (محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۵۳ش‌، ص‌ ۸۴؛ فردوست‌، ج‌۱، ص‌ ۲۷) و چراغعلي‌خان‌ اميراكرم‌ به‌ پيشكاري‌ وي‌ تعيين‌ گرديد (فردوست‌، ج‌۱، ص‌ ۲۹).در شهريور ۱۳۱۰ محمدرضا همراه‌ برادرش‌، عليرضا، و حسين‌ فردوست‌ و مهرپور تيمورتاش‌ براي‌ ادامة‌ تحصيل‌ به‌ سويس‌ رفت‌. در اين‌ سفر دكتر علي‌اصغر مؤدب‌ نفيسي‌ پيشكار، و مستشارالملك‌ معلم‌ زبان‌ و ادبيات‌ فارسي‌ او بود (محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۵۳ش‌، ص‌ ۹۸ـ۹۹؛ فردوست‌، ج‌۱، ص‌ ۳۶ـ ۴۵). در همين‌ سفر تحصيلي‌ بود كه‌ محمدرضا در مدرسة‌ «له‌ روزه‌» با ارنست‌پرون‌ آشنا شد (فردوست‌، ج‌۱، ص‌ ۴۶). اين‌ رابطه‌ كه‌ در همان‌ زمان‌ نيز دربارة‌ آن‌ سخنهاي‌ بسيار بود، بعدها دستمايه‌اي‌ براي‌ رسوايي‌ شاه‌ نزد افكار عمومي‌ قرار گرفت‌ (براي‌ تفصيل‌ بيشتر رجوع كنيد به پوركيان‌، ۱۳۵۷ش‌). محمدرضا پس‌ از پايان‌ تحصيلات‌ مقدماتي‌ در ۱۳۱۵ش‌ به‌ ايران‌ بازگشت‌ و به‌ دستور رضاشاه‌ تحصيلات‌ عاليه‌ را در دانشكدة‌ افسري‌ انجام‌ داد كه‌ زيرنظر سرلشكر مرتضي‌ يزدان‌پناه‌ اداره‌ مي‌شد. معلم‌ مخصوص‌ او در اين‌ دوران‌ سروان‌ محمود اميني‌، برادر دكتر علي‌ اميني‌، بود كه‌ در همان‌ زمان‌ گزارشي‌ مبالغه‌آميز از دوران‌ تحصيل‌ وليعهد منتشر كرد ( رجوع كنيد به اميني‌ و لبيب‌، ۱۳۱۸ش‌). در ۱۳۱۷ش‌، اندكي‌ پس‌ از آنكه‌ محمدرضا دانشكدة‌ افسري‌ را با درجة‌ ستوان‌ دوم‌ پشت‌ سرگذاشت‌، رضاشاه‌ وي‌ را با ترفيع‌ به‌ درجة‌ سرواني‌ به‌ رياست‌ بازرسي‌ كل‌ ارتش‌ گماشت‌ (فردوست‌، ج‌۱، ص‌۵۶؛ محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۵۳ش‌، ص‌۱۰۷ـ ۱۰۸) و سرگرد اسدالله‌ صنيعي‌ (بعداً سپهبد) را به‌ عنوان‌ آجودان‌ مخصوص‌ وليعهد تعيين‌ كرد (فردوست‌، همانجا). در اين‌ هنگام‌ با اظهار علاقة‌ رضاشاه‌ براي‌ وصلت‌ او با يكي‌ از خانواده‌هاي‌ سلطنتي‌ ساير كشورها (غني‌، ج‌ ۲، ص‌۷ـ ۸؛ گلشائيان‌، ج‌ ۱، ص‌ ۳۶۰) فوزيه‌ دختر ملك‌ فؤاد و خواهر ملك‌ فاروق‌، پادشاه‌ وقت‌ مصر، به‌ همسري‌ او درآمد كه‌ نخستين‌ فرزند محمدرضا پهلوي‌، به‌نام‌ شهناز (متولد ۱۳۱۹ ش‌)، حاصل‌ اين‌ ازدواج‌ بود (محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۵۳ ش‌، ص‌ ۴۳۹ـ۴۴۲؛ غني‌، ج‌ ۲، ص‌ ۷ به‌ بعد؛ هدايت‌، ص‌۴۱۳ ـ۴۱۴؛ گلشائيان‌، ج‌ ۱، ص‌ ۳۶۲).در ۲۵ شهريور ۱۳۲۰، پس‌ از اشغال‌ ايران‌ از سوي‌ متفقين‌ و استعفاي‌ رضاشاه‌ از سلطنت‌، محمدرضا به‌ سلطنت‌ رسيد و در ۲۶ شهريور با حضور در مجلس‌ براي‌ حفظ‌ اصول‌ قانون‌ اساسي‌ و مشروطيت‌ سوگند ياد كرد ( اطلاعات‌ ، سال‌ ۱۶، ش‌ ۴۶۵۱، ۲۵ شهريور ۱۳۲۰، ص‌۱، ش‌۴۶۵۲، ۲۶ شهريور ۱۳۲۹، ص‌۱). اين‌ استعفا، و در واقع‌ عزل‌ رضاشاه‌ از سلطنت‌، از مهمترين‌ عوامل‌ روحي‌ مؤثر در گرايش‌ محمدرضاشاه‌ به‌ جلب‌ حمايت‌ قدرتهاي‌ بزرگ‌ بود.دوران‌ اولية‌ حكومت‌ محمدرضا در فاصلة‌ سالهاي‌ ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ش‌، با وجود فضاي‌ نسبتاً آزاد سياسي‌، دوران‌ كشمكش‌ قدرت‌ ميان‌ جناحهاي‌ سياسي‌ كشور بود كه‌ بيمها و اميدهاي‌ فراواني‌ براي‌ شاه‌ به‌ همراه‌ داشت‌ و حتي‌ زندگي‌ خصوصي‌ وي‌ را تحت‌ تأثير قرار داد. رقابتهاي‌ داخلي‌ دربار، كه‌ ارنست‌پرون‌ و اشرف‌ پهلوي‌ در آن‌ نقشي‌ بسزا داشتند، به‌ فروپاشي‌ زندگي‌ خصوصي‌ وي‌ انجاميد. اگرچه‌ خود شاه‌ علت‌ جدا شدن‌ از فوزيه‌ را نداشتن‌ فرزند پسر دانسته‌ است‌ (محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۵۳ش‌، ص‌۴۴۳)،اما ترك‌ تهران‌و در حقيقت‌فرار فوزيه‌از دربار(۱۳۲۴ش‌) و سرانجام‌ جدايي‌ وي‌ از شاه‌ در ۲۴ مهر ۱۳۲۷ (غني‌، ج‌ ۲، ص‌ ۱۸۷) مؤيد دخالتهاي‌ درباريان‌ در ماجراي‌ طلاق‌ فوزيه‌ است‌ (در اين‌ زمينه‌ رجوع كنيد به همان‌، ج‌۲؛ فردوست‌ ، ج‌۱، ص‌ ۱۹۳ـ۱۹۷).وجود رجال‌ قدرتمند سياسي‌ در اين‌ دوران‌، كه‌ شماري‌ از آنها از خوشنامي‌ نيز بهره‌اي‌ داشتند، و نگاه‌ تحقيرآميز آنان‌ به‌ شاه‌ (محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۵۳ش‌، ص‌ ۱۵۴) از جمله‌ عواملي‌ بود كه‌ در پيوند با پيشينة‌ خانوادگي‌ و تحصيلات‌ نظامي‌ وي‌ زمينه‌ساز گرايش‌ و اعتماد شاه‌ به‌ نظاميان‌ شد. اين‌ نكته‌ از آن‌ جهت‌ حائز اهميت‌ است‌ كه‌ شاه‌ بعدها در وجهه‌سازي‌ براي‌ خود كوشش‌ بسيار كرد تا حاصل‌ تلاش‌ اين‌ رجال‌ خوشنام‌ را به‌ نام‌ خود رقم‌ زند ( رجوع كنيد به همان‌، ص‌ ۱۳۹،۱۶۰ ـ ۱۶۴، ۲۱۴ ـ ۲۱۸) و در اين‌ كار چندان‌ پيش‌ رفت‌ كه‌ نه‌ تنها موفقيتهاي‌ رجال‌ ايراني‌، بلكه‌ پيروزي‌ ارتش‌ متفقين‌ بر آلمان‌ هيتلري‌ را هم‌ مرهون‌ راهنمايي‌ خود به‌ چرچيل‌ دانست‌ (همان‌، ص‌ ۱۳۹).از حوادث‌ سخت‌ اين‌ دورانِ شاه‌، ادامة‌ اشغال‌ آذربايجان‌ توسط‌ ارتش‌ شوروي‌ و غائلة‌ فرقة‌ دموكرات‌ آذربايجان‌ * بود كه‌ سرانجام‌ با تدبير احمد قوام‌ * ملقب‌ به‌ قوام‌السلطنه‌ و برخي‌ رجال‌ سياسي‌ پايان‌ يافت‌. اين‌ پيروزي‌ و اخراج‌ قواي‌ بيگانه‌ از كشور با استقبال‌ اكثريت‌ مردم‌، از قشرهاي‌ مختلف‌، روبرو و افتخار آن‌ به‌ نام‌ محمدرضا پهلوي‌ ثبت‌ شد ( رجوع كنيد به همان‌، ص‌۲۱۴ـ ۲۱۸؛ تحرير تاريخ‌ شفاهي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ ، ص‌۹۳ـ ۹۵). تلاش‌ شاه‌ براي‌ تكيه‌ بر قدرت‌ نظاميان‌ بيش‌ از هرچيز موجب‌ سياسي‌ شدن‌ ارتش‌ و تقسيم‌بندي‌ آن‌ به‌ گروههاي‌ متضادي‌ بود كه‌ در يك‌ سوي‌ آن‌ حزب‌ توده‌ و سازمان‌ نظامي‌ آن‌ قرار داشت‌ و در سوي‌ ديگر آن‌ حزب‌ نهضت‌ ملي‌ سرلشكر حسن‌ ارفع‌ به‌ طرفداري‌ از دربار و گروه‌ مستقل‌ سپهبد رزم‌آرا ( رجوع كنيد به خسروپناه‌، ص‌ ۱۴ـ۱۷). بنابه‌ برخي‌ روايات‌، ماجراي‌ ترور شاه‌ در ۱۵ بهمن‌ ۱۳۲۷، ريشه‌ در كشمكش‌ همين‌ گروههاي‌ دروني‌ ارتش‌ داشت‌ (عراقي‌، ص‌ ۳۴؛ اميرخسروي‌، ص‌ ۲۰۵ ـ ۲۰۸). شاه‌ اين‌ ماجرا را به‌ هواداران‌ حزب‌ توده‌ و نيروهاي‌ مذهبي‌ نسبت‌ داد (محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۵۳ش‌، ص‌ ۹۴)، اما خود بخوبي‌ مي‌دانست‌ كه‌ طراح‌ اصلي‌ اين‌ ترور سپهبد رزم‌آرا بوده‌ است‌ كه‌ با از ميان‌ رفتن‌ شاه‌ يكي‌ از مهمترين‌ اركان‌ قدرت‌ كشور يعني‌ ستاد ارتش‌ را كاملاً در اختيار مي‌گرفت‌ (علم‌، ۱۳۷۱ش‌ ب‌ ، ج‌ ۱، ص‌۳۷۳ـ۳۷۴؛ اميرخسروي‌، همانجا؛ گلشائيان‌، ج‌۲، ص‌۸۹۷) و به‌همين‌ سبب‌، برخي‌ مورخان‌ ترور رزم‌آرا در ۱۳۲۹ش‌ را اقدامي‌ از سوي‌ شاه‌ دانستند ( رجوع كنيد به اسرار قتل‌ رزم‌آرا ، ص‌ ۴۸۱ به‌ بعد).محمدرضاشاه‌، پس‌ از جدايي‌ فوزيه‌، ثريا اسفندياري‌ را به‌ همسري‌ انتخاب‌ كرد (۱۳بهمن‌ ۱۳۲۹). دوران‌ زندگي‌مشترك‌ آنان‌ با ترور رزم‌آرا آغاز شد و بخش‌ اعظم‌ آن‌ در زمان‌ اوج‌گيري‌ نهضت‌ ملي‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌ (۱۳۲۹ـ۱۳۳۲ ش‌)، كه‌ از رويدادهاي‌ بسيارمهم‌ دوران‌سلطنت‌ محمدرضاپهلوي‌ بود، گذشت‌؛ روزگاري‌ كه‌ در پايان‌ آن‌ قدرت‌ و محبوبيت‌ اندكي‌ كه‌ شاه‌ در ساية‌ حمايت‌ رجال‌ قدرتمندي‌ چون‌ فروغي‌ و قوام‌ و علا و دفع‌ بيگانگان‌ از ناحية‌ شمالي‌ كشور و پاره‌اي‌ اصلاحات‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ به‌دست‌ آورده‌ بود، به‌ علت‌ رويارويي‌ او با مصدق‌ و نهضت‌ ملي‌ شدن‌ نفت‌، رفته‌ رفته‌ روبه‌ كاهش‌ گذاشت‌ و سرانجام‌ به‌ فرار او از كشور، در روزهاي‌ آخر مرداد ۱۳۳۲، منتهي‌ شد. وي‌ ابتدا به‌ عراق‌ و سپس‌ به‌ ايتاليا رفت‌ و با دريافت‌ خبر موفقيت‌ نيروهاي‌ وفادار به‌ شاه‌ در ارتش‌ و پيروزي‌ كودتاي‌ ۲۸ مرداد به‌ ايران‌ بازگشت‌ (دربارة‌ شرح‌ وقايع‌ كودتا رجوع كنيد به گازيوروسكي‌، ص‌ ۳۰ به‌ بعد؛ اسفندياري‌ بختياري‌، ص‌ ۱۶۳ـ۱۸۶؛ وطن‌دوست‌، ص‌۸۱ به‌ بعد؛ نيز رجوع كنيد به كودتاي‌ ۲۸ مرداد * ).وي‌ پس‌ از بازگشت‌ به‌ كشور، با كمك‌ و طراحي‌ امريكاييها كه‌ پس‌ از كودتا در ايران‌ نفوذ و قدرت‌ فوق‌العاده‌ كسب‌ كرده‌ بودند، نيروهاي‌ طرفدار خود را منسجم‌ كرد و با استفاده‌ از توان‌ ارتش‌ به‌ سركوب‌ مخالفان‌ پرداخت‌. از سوي‌ ديگر با مرگ‌ يا كناره‌گيري‌ آخرين‌ پرورش‌يافتگان‌ سياسي‌ عصر قاجار، محمدرضا يكه‌تاز عرصة‌ سياسي‌ ايران‌ شد و براي‌ قدرت‌ خود حد و مرزي‌ نمي‌شناخت‌؛ با اينهمه‌، دغدغة‌ اصلي‌ او نداشتن‌ فرزند پسري‌ بود كه‌ بتواند در آينده‌ جانشين‌ وي‌ شود و اين‌ امر عامل‌ اصلي‌ جدايي‌ او از همسر دومش‌ بود (گلشائيان‌، ج‌۲، ص‌ ۸۹۱ ـ ۸۹۲). در ازدواج‌ بعدي‌ محمدرضا با فرح‌ ديبا و تولد رضاپهلوي‌ (۹ آبان‌ ۱۳۳۹) دوران‌ كامروايي‌ شاه‌ به‌ اوج‌ خود رسيد.فرمان‌ وليعهدي‌ رضاپهلوي‌ در ۱۴ آبان‌ ۱۳۳۹ از سوي‌ شاه‌ صادر شد (محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۴۳ش‌، متن‌ فرمان‌ ولايتعهدي‌) و تقريباً در همين‌ زمان‌، در پي‌ به‌قدرت‌ رسيدن‌ دموكراتها در امريكا، محمدرضا برنامه‌هاي‌ بلندپروازانة‌ اجتماعي‌ و اقتصادي‌ خود را با عنوان‌ «انقلاب‌ سفيد شاه‌ و ملّت‌» آغاز كرد ( رجوع كنيد به انقلاب‌ سفيد * ). اين‌ برنامه‌ها كه‌ با رايزني‌ و طراحي‌ عده‌اي‌ از رجال‌ دربار و مستشاران‌خارجي‌ طراحي‌ شده‌بود، بويژه‌از آن‌ جهت‌كه‌ مشتمل‌ بر موادّي‌ مخالف‌ با احكام‌ اسلام‌ بود و نشانه‌هاي‌ آشكاري‌ از رويكرد شاه‌ و اطرافيانش‌ به‌ اسلام‌زدايي‌ از يك‌سو و وابستگي‌ به‌ قدرتهاي‌ خارجي‌ از سوي‌ ديگر در آن‌ ديده‌ مي‌شد، مخالفت‌ شديد متدينان‌ و علما و مراجع‌تقليد و شمار زيادي‌ از روشنفكران‌ و دانشگاهيان‌ را برانگيخت‌ و كشور را به‌ التهاب‌ و ناآرامي‌ كشاند (نجاتي‌، ج‌۱، ص‌۲۱۴ـ۲۲۴؛ اميني‌، ص‌۱۳۳ به‌ بعد). علاوه‌ بر آن‌، نيروهاي‌ متخصص‌ طرفدار شاه‌ نيز اجراي‌ برنامة‌ مزبور را غيرممكن‌ و زيانبار مي‌دانستند ( رجوع كنيد به رام‌، «نامه‌ها»).از سوي‌ ديگر، تلاش‌ شاه‌ براي‌ جلوگيري‌ از ايجاد وجهة‌ سياسي‌ براي‌ مجريان‌ اصلاحات‌ ارضي‌ و ساير مواد انقلاب‌ سفيد، زمينة‌ بي‌اعتمادي‌ و سرخوردگي‌ طرفداران‌ او را فراهم‌ آورد (علم‌، ۱۳۷۱ش‌ ب‌ ، ج‌ ۱، مقدمة‌ عاليخاني‌، ص‌ ۷۱ـ۷۳؛ نجاتي‌، ج‌۱، ص‌۱۸۱، ۱۸۶، ۱۹۳). در اين‌ ميان‌، بيشترين‌ و صريحترين‌ مخالفان‌ انقلاب‌ سفيد شاه‌ نيروهاي‌ مذهبي‌، اعم‌ از روحانيان‌ و دانشگاهيان‌ و بازاريان‌ و كارگران‌، به‌ پيشگامي‌ مراجع‌ تقليد و از همه‌ مبرِّزتر امام‌ خميني‌ (ره‌) بودند؛ ابراز مخالفت‌ با ارسال‌ پيامهاي‌ كتبي‌ و شفاهي‌ به‌ مقامات‌ رسمي‌ و شخص‌ شاه‌ شروع‌ شد و با صدور اعلاميه‌ و دعوت‌ به‌ تجمع‌ و راهپيمايي‌ و سرانجام‌ تحريم‌ حضور در رفراندم‌ انقلاب‌ سفيد (۶ بهمن‌ ۱۳۴۱) استمرار يافت‌. فرمان‌ شاه‌ در ۹ بهمن‌ ۱۳۴۱ مُشعر بر اجراي‌ مواد انقلاب‌ سفيد نيز نتوانست‌ مانع‌ اين‌ مخالفت‌ شود. سرانجام‌ بعد از تظاهرات‌ گستردة‌ عاشورا در چند شهر ايران‌ در ۱۲ خرداد ۱۳۴۲ و سخنراني‌ امام‌ خميني‌ در قم‌، ايشان‌ را به‌ دستور شاه‌، دستگير كردند و همين‌ امر قيام‌ پانزدهم‌ خرداد را پديد آورد (براي‌ تفصيل‌ بيشتر رجوع كنيد به پانزده‌ خرداد * ، قيام‌). اگرچه‌ سركوبي‌ اين‌ قيام‌ در آن‌ مقطع‌ زماني‌ براي‌ شاه‌ يك‌ پيروزي‌ بزرگ‌ به‌ حساب‌ آمد، اما از ميان‌ رفتن‌ زمينة‌ گفتگو ميان‌ حاكميت‌ و نيروهاي‌ سياسي‌ موجود در جامعه‌ موجب‌ شد تا همة‌ گروههاي‌ مخالف‌ در نتيجه‌گيري‌ نهايي‌ خود شخص‌ شاه‌ را عامل‌ اساسي‌ در جلوگيري‌ از رشد و توسعة‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ و فرهنگي‌ جامعه‌ بدانند. در پي‌ اين‌ واقعه‌ بود كه‌ هسته‌هاي‌ اولية‌ گروهها و سازمانهاي‌ مبتني‌ بر مشي‌ مسلحانه‌ تشكيل‌ شد (براي‌ آگاهي‌ بيشتر رجوع كنيد به آبراهاميان‌، ص‌ ۵۹۶ ـ ۶۰۷؛ جزني‌؛ پويان‌؛ تحرير تاريخ‌ شفاهي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ ، ص‌۱۷۳ـ۱۸۱).حادثة‌ دومين‌ ترور شاه‌ در ۲۱ فروردين‌ ۱۳۴۴ نيز متأثر از همين‌ فضاي‌ سياسي‌ بود و به‌ دنبال‌ آن‌، محمدرضا براي‌ روشن‌ كردن‌ وضع‌ جانشيني‌ خود تا رسيدن‌ وليعهد به‌ سن‌ قانوني‌، با تغييراتي‌ در قانون‌ اساسي‌ فرح‌ پهلوي‌ را به‌ نيابت‌ سلطنت‌ انتخاب‌ كرد (علم‌، ۱۳۷۱ش‌ ب‌ ، ج‌ ۱، مقدمة‌ عاليخاني‌، ص‌ ۹۱) و طي‌ مراسمي‌ پرهزينه‌ كه‌ جشن‌ تاجگذاري‌ نام‌ گرفت‌ آن‌ را رسميت‌ بخشيد (۴ آبان‌ ۱۳۴۶). سفرهاي‌ متعدد شاه‌ به‌ اروپاي‌ شرقي‌، هند، ژاپن‌ و جز آنها، در سالهاي‌ بعد از تاجگذاري‌ باعث‌ فعال‌ شدن‌ وي‌ در عرصة‌ سياست‌ خارجي‌ شد كه‌ نتيجة‌ آن‌ گردآمدن‌ سران‌ كشورهاي‌ جهان‌ در جشنهاي‌ ۲۵۰۰ ساله‌ بود (مهدوي‌، ص‌۲۹۷ به‌بعد؛ عظيمي‌، ص‌۱۹۶ و جاهاي‌ ديگر). اين‌ جشنها از ۲۰ مهر ۱۳۵۰ به‌ مدت‌ يك‌هفته‌ برگزار گرديد (ايران‌. ارتش‌. ستاد ارتش‌، ص‌ ۱؛ نيز رجوع كنيد به تاج‌ * ، جشن‌ * ) كه‌ اگرچه‌ از نظر سياست‌ خارجي‌ و موفقيت‌ در گردآوردن‌ سران‌ بيش‌از پنجاه‌ كشور در ايران‌ پيروزي‌ بزرگي‌ تلقي‌ شد، اما هزينه‌هاي‌ گزاف‌ آن‌ بر بودجة‌ كشور سنگيني‌ كرد ( رجوع كنيد به بزم‌ اهريمن‌ ) و در صحنة‌ داخلي‌ كشور تأثيري‌ نداشت‌ بجز گسترش‌ نارضايتي‌ عمومي‌ كه‌ در پيوند با ساير نارضايتيهاي‌ مردم‌ رفته‌ رفته‌ به‌ انقلاب‌ اسلامي‌ منتهي‌ شد. شخص‌ شاه‌ در گسترش‌ اين‌ بحران‌ نقشي‌ اساسي‌ داشت‌ ( رجوع كنيد به كاتوزيان‌، ص‌ ۱۸ـ ۲۸)، زيرا از مدتها پيش‌ با قرار گرفتن‌ در رأس‌ هيئت‌ دولت‌ (احمدي‌، ج‌ ۱، ص‌ ۱۹) همة‌ امور كشوري‌ و لشكري‌ را شخصاً اداره‌ مي‌كرد و ترس‌ از دست‌ دادن‌ تاج‌ و تخت‌ عامل‌ اصلي‌ بي‌اعتمادي‌ وي‌ به‌ نزديكترين‌ و وفادارترين‌ يارانش‌ شده‌ بود به‌ گونه‌اي‌ كه‌ حتي‌ مرگ‌ ارتشبد خاتمي‌ (همسر فاطمة‌ پهلوي‌، خواهر شاه‌) را هم‌ متأثر از آن‌ دانستند (علم‌، ۱۳۷۱ش‌ ب‌ ، ج‌ ۱، مقدمة‌ عاليخاني‌، ص‌ ۸۸ ـ ۹۲).در اواخر دوران‌ پهلوي‌، بويژه‌ پس‌ از مرگ‌ اسدالله‌ علم‌، حتي‌ سران‌ دستگاه‌ امنيتي‌ شاه‌ (ساواك‌) نيز اعتمادي‌ به‌ رفتار او نداشتند ( رجوع كنيد به رفيع‌زاده‌، ص‌ ۳۱۸ ـ ۳۲۱). تظاهر وي‌ به‌ برخي‌ آيينهاي‌ عوامانة‌ دينداري‌ و داعية‌ حمايت‌ خداوندي‌ از او (محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۵۳ش‌، جاهاي‌ متعدد) نيز در عرصة‌ اجتماعي‌ كاركرد خود را از دست‌ داد و به‌ طنز زمانه‌ تبديل‌ شد. سرانجام‌ انتشار مقالة‌ «اتحاد ارتجاع‌ سرخ‌ و سياه‌» با امضاي‌ احمد رشيدي‌مطلق‌ در روزنامة‌ اطلاعات‌ ۱۷ دي‌ ۱۳۵۶ آتش‌ انقلاب‌ را برافروخت‌. انتشار اين‌ مقاله‌ ــ كه‌ موضوع‌ آن‌ بارها از سوي‌ شاه‌ بيان‌ شده‌ بود (براي‌ نمونه‌ رجوع كنيد به محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۴۳ش‌، ص‌ ۵۰ ـ ۵۱) ــ بويژه‌ در شرايطي‌ كه‌ همة‌ نيروهاي‌ سياسي‌ بر ضد وي‌ متحد شده‌ بودند و كارهاي‌ شاه‌ و دربار او گرايش‌ عمومي‌ مردم‌ را به‌ حكومت‌ به‌ نازلترين‌ حدّ رسانده‌ بود،نتيجه‌اي‌ جز تأييد سخن‌ امام‌ خميني‌ در مورد لزوم‌ بركناري‌ شاه‌ و خاندان‌ پهلوي‌ از سلطنت‌ نداشت‌.دامنة‌ قيام‌ عمومي‌ مردم‌ كه‌ از ۱۹ دي‌ ۱۳۵۶ در برخي‌ شهرها آغاز شده‌ بود، تا پايان‌ شهريور ۱۳۵۷ (مصادف‌ با ماه‌ رمضان‌) بيشتر شهرها و روستاها را دربرگرفت‌ و تمهيدات‌ مختلف‌، از جمله‌ تغيير چند نخست‌وزير و رئيس‌ ساواك‌، در فرونشاندن‌ قيام‌ مؤثر نيفتاد؛ اعلام‌ و برقراري‌ حكومت‌نظامي‌ نيز سود نبخشيد و سرانجام‌ شاه‌ با معرفي‌ شاپور بختيار * به‌ عنوان‌ نخست‌وزير، و تعيين‌ شوراي‌ نيابت‌ سلطنت‌ به‌ جاي‌ خود (از ۹ تا ۱۶ دي‌ ۱۳۵۷) در ۲۶ دي‌ ۱۳۵۷ براي‌ مدتي‌ نامعلوم‌ تهران‌ را به‌ مقصد مصر ترك‌ گفت‌ و با پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ در ۲۲ بهمن‌ همان‌ سال‌ رسماً از سلطنت‌ خلع‌ شد. وي‌ سپس‌ به‌ مراكش‌ رفت‌ (۲۶ بهمن‌ ۱۳۵۷) و پس‌ از آن‌ مدتي‌ ميان‌ باهاما (۱۰ فروردين‌ ۱۳۵۸) و مكزيك‌ (۲۰ خرداد ۱۳۵۸) و نيويورك‌ (۳۰ مهر ۱۳۵۸) و پاناما (۲۴ آذر ۱۳۵۸) سرگردان‌ بود. در پايان‌ به‌ قاهره‌ رفت‌ (۴ فروردين‌ ۱۳۵۹) و در همانجا بود كه‌ براثر بيماري‌ سرطان‌ در ۵ مرداد ۱۳۵۹ جان‌ سپرد و در مسجد رفاعي‌ آن‌ شهر به‌ خاك‌ سپرده‌ شد ( رجوع كنيد به روزنامه‌هاي‌ منتشره‌ در تاريخهاي‌ فوق‌؛ نيز رجوع كنيد به مسعود انصاري‌، ۱۳۷۱ش‌ الف‌ ، ص‌ ۱۵۹ـ۱۹۳).محمدرضاپهلوي‌ در دوران‌ حيات‌ خود كتابهايي‌ نوشت‌؛ نخستين‌ آنها مأموريت‌ براي‌ وطنم‌ (۱۳۴۰ش‌) بود كه‌ در آن‌ به‌ شرح‌ احوال‌ و اقدامات‌ خود پرداخته‌ است‌. پس‌ از آن‌ انقلاب‌ سفيد شاه‌ و ملت‌ (۱۳۴۵ش‌) را دربارة‌ اصلاحات‌ ارضي‌ و اصلاحات‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ دوران‌ خود نوشت‌. او با انتشار كتاب‌ به‌ سوي‌ تمدن‌ بزرگ‌ (۱۳۵۶ش‌) رؤياهاي‌ دور و دراز خود براي‌ جامعة‌ ايران‌ را تحرير كرد. در واپسين‌ روزهاي‌ حيات‌ نيز كتاب‌ پاسخ‌ به‌ تاريخ‌ را نوشت‌ (نيويورك‌ ۱۹۸۰) كه‌ درحقيقت‌ دفاعيات‌ اوست‌ از ۳۷ سال‌ پادشاهي‌ خود بر ايران‌. علاوه‌ بر اينها، مجموعة‌ بيانات‌ و مصاحبه‌ها و پيامهاي‌ وي‌ در ۱۳۵۶ش‌ در ده‌ جلد منتشر شد.شناخت‌ برخي‌ از جنبه‌هاي‌ شخصيتي‌ محمدرضا پهلوي‌ در تبيين‌ رفتار اجتماعي‌ و سياسي‌ وي‌ اهميت‌ دارد. نزديكان‌، وابستگان‌، معاصران‌ و آشنايانش‌ او را فردي‌ دانسته‌اند كه‌ در مقابل‌ مشكلات‌ و سختيها تاب‌ مقاومت‌ نداشت‌ و همواره‌ سعي‌ مي‌كرد در پناه‌ شخصيتي‌ قوي‌ و نيرومند قرار گيرد و درصورت‌ فقدان‌ چنين‌ اشخاصي‌ گرايش‌ به‌ فرار از ميدان‌ داشت‌ ( تحرير تاريخ‌ شفاهي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ ، ص‌۳۴۵، ۳۹۵ـ۳۹۶؛ زونيس‌، ص‌۱۹۵). او گريز از مسئوليت‌ را در شرايط‌ سخت‌ هنر مي‌دانست‌ و حاضر بود نزديكترين‌ يارانش‌ را قرباني‌ كند تا از خطر برهد (شوكراس‌، ص‌۲۶۹؛ علم‌، ۱۳۷۱ش‌ ب‌ ، ج‌۱، مقدمة‌ عاليخاني‌، ص‌۴۸؛ عبده‌، ج‌۲، ص‌۹۰۷). تثبيت‌ و افزايش‌ قدرت‌، او را به‌ شاهي‌ خودكامه‌ تبديل‌ كرد كه‌ غرور و تفرعن‌ ويژگي‌ بارز رفتارش‌ بود؛ خودباوري‌ كاذب‌ و بيش‌ از حدّ او همراه‌ با خودكامگي‌ بدانجا انجاميد كه‌ مخالف‌ هرگونه‌ مشاركت‌ مردم‌ در ادارة‌ امور كشور بود. بعدها اقرار كرد كه‌ حتي‌ در كنفرانسهاي‌ مطبوعاتي‌ و مصاحبه‌هايش‌ نيز بيش‌ از اندازه‌ تفرعن‌ نشان‌ داده‌ است‌ (آموزگار، ص‌۴۰۱ـ ۴۰۸؛ علم‌، ۱۳۷۱ش‌ ب‌ ، ج‌۱، مقدمة‌ عاليخاني‌، ص‌۶۸ـ ۱۱۵).تمايل‌ او به‌ مداخلة‌ مستقيم‌ در هر كاري‌ و نسبت‌ دادن‌ همة‌ امور به‌ خود، به‌ دخالت‌ خلاف‌ قانون‌ او در تمام‌ شئون‌ مملكتي‌ منتهي‌ شد، به‌ گونه‌اي‌ كه‌ حتي‌ با ناديده‌ گرفتن‌ نقش‌ دولت‌ رأساً به‌ ادارة‌ امور داخلي‌ و خارجي‌ كشور مي‌پرداخت‌ (علم‌، ۱۳۷۱ش‌ ب‌ ، ج‌ ۱، مقدمة‌ عاليخاني‌، ص‌ ۵۵ ، ۸۰ ، ۹۸؛ آموزگار، ص‌۴۰۲، اميني‌، ص‌۱۷۷). انتقاد جدّي‌ اطرافيان‌ و وابستگانش‌ از او، عدم‌تحمل‌ افراد مستقل‌ و نيرومند در مجموعة‌ دولتمردان‌ و مديريت‌ كشور بود و همين‌ خصلت‌ او را از وجود مشاوران‌ قوي‌ و صديق‌ بي‌بهره‌ ساخت‌ و بسياري‌ از اقدامات‌ او براي‌ مملكت‌ تنها مجموعه‌اي‌ از آرزوها و خواسته‌هاي‌ شخصي‌ شد كه‌ بدون‌ توجه‌ به‌ امكانات‌ و يا اولويت‌ نيازها اجرا مي‌شد (براي‌ اطلاعات‌ بيشتر رجوع كنيد به علم‌، ۱۳۷۱ش‌ ب‌ ، ج‌۱، مقدمة‌ عاليخاني‌ وزيراقتصاد در دوران‌ محمدرضا پهلوي‌، ص‌۸۱ به‌ بعد). نوشته‌اند كه‌ فضاي‌ پيرامون‌ او آكنده‌ از ريا و چاپلوسي‌ بود و كردار اشخاص‌ براساس‌ خوشايند وي‌ تنظيم‌ مي‌شد؛ به‌ خاك‌ افتادن‌ در مقابل‌ او امري‌ عادي‌ بود. محمدرضاشاه‌ مايل‌ بود كه‌ به‌ عنوان‌ بزرگترين‌ مرد تاريخ‌ ايران‌ و بالاتر از همة‌ شاهان‌ پيشين‌ شناخته‌ شود و همين‌ اشتياق‌ در تركيب‌ با خصلت‌ تفرعن‌ فضاي‌ ريا و تملّق‌ را دامن‌ مي‌زد (شوكراس‌، ص‌۴۹؛ اميني‌، ص‌۱۷۰؛ علم‌، ۱۳۷۱ش‌ ب‌ ، ج‌۱، مقدمة‌ عاليخاني‌، ص‌۱۱۴ـ۱۲۰).از سوي‌ ديگر، تذبذب‌ و بي‌ثباتي‌ فكري‌ همراه‌ با ذلت‌ روحي‌ محمدرضا مورد تأييد كساني‌ بوده‌ است‌ كه‌ از نزديك‌ با وي‌ آشنايي‌ داشتند (براي‌ نمونه‌ رجوع كنيد به فردوست‌، ج‌۱، ص‌۱۹۱؛ تحرير تاريخ‌ شفاهي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ ، ص‌۱۳۳ـ۱۳۴؛ آموزگار، همانجا). احساس‌ كوچكي‌ در برابر قدرتهاي‌ خارجي‌، بويژه‌ انگليس‌ و امريكا، و تلاش‌ جدي‌ براي‌ جلب‌ حمايت‌ آنان‌ از ديگر خصلتها و ويژگيهاي‌ او بود و بنابه‌ اظهار كريم‌سنجابي‌، شاه‌ حتي‌ از ساية‌ سياستهاي‌ بيگانه‌ وحشت‌ داشت‌ و يك‌ اشارة‌ سفارت‌ خارجي‌ نيز او را مضطرب‌ مي‌ساخت‌ ( رجوع كنيد به تحرير تاريخ‌ شفاهي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ ، ص‌۱۹۶). او حتي‌ اعتراضات‌ مردمي‌ و بروز ناآراميهاي‌ داخلي‌ را توطئة‌ دو قدرت‌ مي‌دانست‌ و سبب‌ آن‌ را قصور خود در انجام‌ كارهاي‌ مورد تأييد آن‌ قدرتها مي‌پنداشت‌. تهمت‌ انگليسي‌ بودن‌ دكتر مصدق‌ يا مطرح‌ كردن‌ حمايت‌ امريكا از اميني‌ و يا حتي‌ نسبت‌ دادن‌ حركت‌ امام‌ خميني‌ به‌ جريانهاي‌ خارجي‌ ناشي‌ از اين‌ پندار بود ( رجوع كنيد به همان‌، ص‌۴۰۰ـ۴۰۱؛ علم‌، ۱۳۷۱ش‌ ب‌ ، ج‌۱، مقدمة‌ عاليخاني‌، ص‌۱۰۴ـ ۱۰۵؛ آموزگار، ص‌۴۱۶ـ۴۲۲). در واپسين‌ روزهاي‌ حكومت‌، ضعف‌ و درماندگي‌ محمدرضا تا بدانجا رسيد كه‌ حتي‌ در كوچكترين‌ كارها منتظر تأييد امريكا بود و براي‌ بقاي‌ حكومتش‌ خود را نيازمند همه‌گونه‌ مساعدت‌ اين‌ دولت‌ مي‌ديد ( تحرير تاريخ‌ شفاهي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ ، ص‌۳۳۸؛ آموزگار، ص‌۴۲۲؛ مسعود انصاري‌، ۱۳۷۱ش‌ ب‌ ؛ ص‌۱۶۵ـ۱۶۶).محمدرضا پهلوي‌ به‌حفظ‌ اموال‌ عمومي‌ بي‌توجه‌بود و صرف‌ مبالغ‌ هنگفت‌، ولخرجي‌، برگزاري‌ جشن‌ و ضيافت‌، دادن‌ هداياي‌ گرانقيمت‌ و ايجاد كازينوها و تفريحگاههاي‌ بسيار پرهزينه‌ براي‌ او امري‌ عادي‌ بود. حتي‌ در روابط‌ با ساير كشورها (دادن‌ وام‌، خريد تجهيزات‌، ايجاد تأسيساتي‌ چون‌ مركز اتمي‌) منافع‌ ملي‌ را در نظر نمي‌گرفت‌. مال‌اندوزي‌ و تجمل‌پرستي‌ او و خانواده‌اش‌ مشهور بود. وي‌ به‌رغم‌ داشتن‌ كاخهاي‌ متعدد، به‌ ساختن‌ كاخهاي‌ بيشتر علاقه‌اي‌ ويژه‌ داشت‌ (علم‌، ۱۳۷۱ ش‌، ج‌ ۲، ص‌ ۶۰۳؛ هويدا، ص‌ ۹۶ـ۹۷، ۱۲۶ـ۱۳۱؛ بختيار، ص‌۱۰۵؛ نيز رجوع كنيد به گاهنامة‌ پنجاه‌سال‌ شاهنشاهي‌ پهلوي‌ ، ج‌ ۱، ص‌ ۵۶۹ ـ ۵۷۰، ۵۹۵).گذشته‌ از همة‌ اينها، محمدرضا پهلوي‌ از همان‌ آغاز جواني‌ دچار فساد اخلاقي‌ بود و تا واپسين‌ ماههاي‌ حياتش‌ خوشگذراني‌ و زنبارگي‌ مي‌كرد؛ دوستان‌ و نزديكان‌ او به‌ برخي‌ از اين‌ رفتارها كه‌ با شئون‌ سلطنت‌ نيز مناسبت‌ نداشت‌، اشاره‌ كرده‌اند (براي‌ نمونه‌ رجوع كنيد به مسعود انصاري‌، ۱۳۷۱ش‌ ب‌ ، ص‌۸۰، ۱۶۱؛ علم‌، ۱۳۷۱ش‌ الف‌ ، ج‌۲، ص‌۶۲۷ـ۶۲۹، ۶۳۸؛ فردوست‌، ج‌۱، ص‌۲۰۵ـ۲۰۹). باري‌، آموزگار (ص‌۴۰۱) در وصف‌ محمدرضا پهلوي‌ نوشته‌ است‌: «مورخان‌ آينده‌... به‌ احتمال‌ بسيار در حق‌ او از بابت‌ حكومت‌ فردي‌، رهبري‌ متمركز بر شخص‌ خويش‌، سطحي‌ بودن‌ و ابراز شجاعت‌ در فضاهاي‌ بي‌خطر، اسارت‌ بيخردانه‌ در دام‌ قدرت‌، تحمل‌ فساد از جانب‌ افراد خانواده‌ و دستياران‌ شخصي‌، تمايل‌ به‌ نشان‌ دادن‌ رفتاري‌ خالي‌ از انصاف‌ و تفاهم‌ نسبت‌ به‌ انتقادگران‌ و برخورد آميخته‌ به‌ سوءظن‌ و عدم‌ اعتماد به‌ آنها» قضاوتي‌ سخت‌ خواهند كرد.



منابع‌: يرواند آبراهاميان‌، ايران‌ بين‌ دو انقلاب‌: درآمدي‌ بر جامعه‌شناسي‌ سياسي‌ ايران‌ معاصر ، ترجمة‌ احمد گل‌محمدي‌ و محمدابراهيم‌ فتّاحي‌ ولي‌لايي‌، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ جهانگير آموزگار، فراز و فرود دودمان‌ پهلوي‌ ، ترجمة‌ اردشير لطفعليان‌، تهران‌ ۱۳۷۵ش‌؛ اشرف‌ احمدي‌، پنجسال‌ در حضور شاهنشاه‌ ، ج‌۱، تهران‌ ۱۳۴۱ش‌؛ اسرار قتل‌ رزم‌آرا ، به‌ كوشش‌ محمد تركمان‌، تهران‌ ۱۳۷۰ش‌؛ ثريا اسفندياري‌ بختياري‌، كاخ‌ تنهايي‌ ، ترجمة‌ نادعلي‌ همداني‌، تهران‌ ۱۳۷۰ش‌؛ بابك‌ اميرخسروي‌، نظر از درون‌ به‌ نقش‌ حزب‌ توده‌ ايران‌: نقدي‌ بر خاطرات‌ نورالدين‌ كيانوري‌ ، تهران‌ ۱۳۷۵ش‌؛ علي‌ اميني‌، خاطرات‌ علي‌ اميني‌ ، چاپ‌ حبيب‌ لاجوردي‌، تهران‌ ۱۳۷۶ش‌؛ محمود اميني‌ و حبيب‌الله‌ لبيب‌، والاحضرت‌ همايوني‌ دو سال‌ در دانشكده‌ افسري‌ ، تهران‌ ۱۳۱۸ش‌؛ ايران‌. ارتش‌. ستاد ارتش‌. ادارة‌ روابط‌ عمومي‌، برنامه‌ و وظايف‌ نيروهاي‌ سه‌گانة‌ ارتش‌ شاهنشاهي‌ در برگزاري‌ جشن‌ ۲۵۰۰ سالة‌ شاهنشاهي‌ ايران‌ و بخشي‌ از وظايف‌ ژاندارمري‌ و شهرباني‌ كل‌ كشور ، ] تهران‌ [ ۱۳۴۹ش‌؛ شاپور بختيار، يكرنگي‌ ، ترجمة‌ مهشيد اميرشاهي‌، ] بي‌جا، بي‌تا. [ ؛ بزم‌ اهريمن‌: جشنهاي‌ ۲۵۰۰ سالة‌ شاهنشاهي‌ به‌ روايت‌ اسناد ساواك‌ و دربار ، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ محمد پوركيان‌، ارنست‌ پرون‌ (فراش‌ دبيرستان‌) شوهر شاهنشاه‌ آريامهر ، برلين‌ ] ۱۳۵۷ش‌ [ ؛ اميرپرويز پويان‌، تئوري‌ مبارزه‌ براي‌ بقا ، ] بي‌جا، بي‌تا. [ ؛ تحرير تاريخ‌ شفاهي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌: مجموعه‌ برنامه‌ داستان‌ انقلاب‌ از راديو بي‌بي‌سي‌ ، همراه‌ با مقدمه‌ و توضيحات‌ ع‌. باقي‌، تهران‌ ۱۳۷۳ش‌؛ بيژن‌ جزني‌، تاريخ‌ سي‌ساله‌ ، ] بي‌جا، بي‌تا. [ ؛ محمدحسين‌ خسروپناه‌، سازمان‌ افسران‌ حزب‌ تودة‌ ايران‌: ۱۳۲۳ـ۱۳۳۳ ، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ هوشنگ‌ رام‌، «نامه‌هاي‌ هوشنگ‌ رام‌، مديرعامل‌ بانك‌ عمران‌ به‌ حسين‌ علا»، سند ش‌۳۲ـ۲۵۷۶ر، گ‌۳ـ۷ موجود در مؤسسه‌ مطالعات‌ تاريخ‌ معاصر ايران‌؛ منصور رفيع‌زاده‌، خاطرات‌ منصور رفيع‌زاده‌ ، ترجمة‌ اصغر گرشاسبي‌، تهران‌ ۱۳۷۶ش‌؛ ماروين‌ زونيس‌، شكست‌ شاهانه‌: روانشناسي‌ شخصيت‌ شاه‌ ، ترجمة‌ عباس‌ مخبر، تهران‌ ۱۳۷۰ش‌؛ جعفر شاهيد، دودمان‌ پهلوي‌: جريان‌ ملي‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌ در ايران‌ و تاريخ‌ و شرح‌ حال‌ خاندان‌ سلطنتي‌ ، ] بي‌جا، بي‌تا. [ ؛ ويليام‌ شوكراس‌، آخرين‌ سفر شاه‌ ، ترجمة‌ عبدالرضا هوشنگ‌ مهدوي‌، تهران‌ ۱۳۶۹ش‌؛ جلال‌ عبده‌، چهل‌ سال‌ در صحنة‌ قضايي‌، سياسي‌، ديپلماسي‌ ايران‌ و جهان‌ ، تهران‌ ۱۳۶۸ش‌؛ مهدي‌ عراقي‌، ناگفته‌ها: خاطرات‌ شهيد حاج‌ مهدي‌ عراقي‌، پاريس‌ ـ پائيز ۱۹۷۸ـ۱۳۵۷ ، به‌ كوشش‌ محمود مقدسي‌، مسعود دهشور، و حميدرضا شيرازي‌، تهران‌ ۱۳۷۰ش‌؛ عبدالرسول‌ عظيمي‌، سفر شاهنشاه‌ آريامهر و شهبانوي‌ ايران‌ به‌ اروپاي‌ شرقي‌: تجلي‌ سيماي‌ سياست‌ مستقل‌ ملي‌ ايران‌ ، ] بي‌جا، ۱۳۴۶ ش‌ [ ؛ اميراسدالله‌ علم‌، گفتگوهاي‌ من‌ با شاه‌، خاطرات‌ محرمانه‌ اميراسدالله‌ علم‌ ، ترجمة‌ گروه‌ مترجمان‌ انتشارات‌ طرح‌ نو، تهران‌ ۱۳۷۱ش‌ الف‌ ، همو، يادداشتهاي‌ علم‌ ، ويرايش‌ و مقدمه‌ از علينقي‌ عاليخاني‌، ج‌۱، تهران‌ ۱۳۷۱ش‌ ب‌ ؛ قاسم‌ غني‌، يادداشتهاي‌ دكتر قاسم‌ غني‌ ، چاپ‌ سيروس‌ غني‌، تهران‌ ۱۳۶۷ش‌؛ حسين‌ فردوست‌، خاطرات‌ ارتشبد سابق‌ حسين‌ فردوست‌ ، در ظهور و سقوط‌ سلطنت‌ پهلوي‌ ، ج‌۱، تهران‌ ۱۳۷۰ش‌؛ محمدعلي‌ كاتوزيان‌، «رژيم‌هاي‌ سلطاني‌: مورد رژيم‌ پهلوي‌ در ايران‌»، ترجمة‌ اميرمحمد حاجي‌يوسفي‌ و محمدسعيد قائني‌ نجفي‌، اطلاعات‌ سياسي‌ ـ اقتصادي‌ ، سال‌۱۴، ش‌۹ و ۱۰ (خرداد و تير ۱۳۷۹)؛ مارك‌ گازيوروسكي‌، كودتاي‌ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ، ترجمة‌ غلامرضا نجاتي‌، تهران‌ ۱۳۶۷ش‌؛ گاهنامة‌ پنجاه‌سال‌ شاهنشاهي‌ پهلوي‌: فهرست‌ روزبروزوقايع‌ سياسي‌، نظامي‌، اقتصادي‌ و اجتماعي‌ ايران‌ از ۱۳ اسفند ۲۴۷۹ تا ۳۰ اسفند ۲۵۳۵، ] تهران‌ ۱۳۵۵ش‌ [ ؛ عباسقلي‌ گلشائيان‌، گذشته‌ها و انديشه‌هاي‌ زندگي‌، يا، خاطرات‌ من‌ ، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ محمدرضا پهلوي‌، شاه‌ مخلوع‌ ايران‌، فرمايشات‌ تاريخي‌ شاهنشاه‌ ، گردآوري‌ عبدالله‌ ميرزا صفي‌، ] تهران‌ ۱۳۴۳ش‌ [ ؛ همو، مأموريت‌ براي‌ وطنم‌ ، تهران‌ ۱۳۵۳ش‌؛ احمدعلي‌ مسعود انصاري‌، پس‌ از سقوط‌: سرگذشت‌ خاندان‌ پهلوي‌ در دوران‌ آوارگي‌ ، تهران‌ ۱۳۷۱ش‌ الف‌ ؛ همو، من‌ و خاندان‌ پهلوي‌ ، تنظيم‌ و نوشته‌ محمد برقعي‌ و حسين‌ سرفراز، تهران‌۱۳۷۱ش‌ ب‌ ؛ عبدالرضاهوشنگ‌ مهدوي‌، سياست‌ خارجي‌ ايران‌ در دوران‌ پهلوي‌ ۱۳۵۷ـ۱۳۰۰ ، تهران‌ ۱۳۷۳ش‌؛ غلامرضا نجاتي‌، تاريخ‌ سياسي‌ بيست‌ و پنج‌ سالة‌ ايران‌: از كودتا تا انقلاب‌ ، تهران‌ ۱۳۷۱ش‌؛ دانش‌ نوبخت‌، عصر پهلوي‌ ، ج‌۱: رضاشاه‌ كبير، پهلوي‌ اول‌ ، تهران‌ ۱۳۴۶ش‌؛ غلامرضا وطن‌دوست‌، اسناد سازمان‌ سيا دربارة‌ كودتاي‌ ۲۸ مرداد و براندازي‌ دكتر مصدق‌ ، تهران‌ ۱۳۷۹ش‌؛ مهديقلي‌ هدايت‌، خاطرات‌ و خطرات‌ ، تهران‌ ۱۳۶۳ش‌؛ فريدون‌ هويدا، سقوط‌ شاه‌ ، ترجمة‌ ح‌. ا. مهران‌، تهران‌ ۱۳۶۵ ش.



/محمد مهدی امینی/‌



۳) عصر پهلوي‌ اول‌ ، دورة‌ سلطنت‌ رضاشاه‌ پهلوي‌ (۱۳۰۴ـ ۱۳۲۰ ش‌). اين‌ دوره‌ از جنبة‌ حكومتي‌ دورة‌ استقرار حاكميت‌ نظامي‌، و پيوند ديوانسالاري‌ سنّتي‌ با عناصر نوگرا و شكل‌گيري‌ نهادهاي‌ جديد و نظام‌ اداري‌ بود. اين‌ عصر از جنبة‌ اجتماعي‌ ـ سياسي‌، دورة‌ انتقال‌ از نظام‌ فئودالي‌ و حاكميت‌ چندگانه‌ به‌ حاكميت‌ متمركز و از جنبة‌ فرهنگي‌ ـ مذهبي‌، دورة‌ برخورد ارزشهاي‌ سنّتي‌ و مذهبي‌ با فرهنگ‌ وارداتي‌ غربي‌ و غيرديني‌ و از جنبة‌ اقتصادي‌، دورة‌ تكوين‌ صنايع‌ جديد برپاية‌ فن‌آوري‌ غرب‌ بود.عصر پهلوي‌ اول‌ از دو دورة‌ مشخص‌ تشكيل‌ مي‌شود. دورة‌ نخست‌ (۱۳۰۴ـ۱۳۱۲ش‌) پس‌ از گذر از يك‌ مقطع‌ كوتاه‌ (۱۲۹۹ـ۱۳۰۴ش‌) براي‌ دستيابي‌ به‌ حاكميت‌ و با انقراض‌ سلسلة‌ قاجاريه‌ و تاجگذاري‌ رضاشاه‌ شكل‌ گرفت‌. شاخص‌ اصلي‌ اين‌ دوره‌ حضور افراد نوگرا و تحصيل‌كردة‌ غرب‌ چون‌ علي‌اكبر داور * ، عبدالحسين‌ تيمورتاش‌ * و نصرت‌الدوله‌ فيروز ( رجوع كنيد به فرمانفرما * ، خاندان‌) است‌ كه‌ شاه‌ از طريق‌ آنان‌ موفق‌ به‌ اجراي‌ برنامه‌هاي‌ نوسازي‌ شد. اين‌ دوره‌ همچنين‌ دورة‌ آغاز طرحهاي‌ اقتصادي‌ بلندمدت‌ چون‌ طرح‌ احداث‌ راه‌آهن‌، شروع‌ تحول‌ در نظام‌ قضايي‌ و آموزشي‌، ايجاد تغيير در پوشش‌ سنّتي‌ و مقابله‌ با پوشش‌ ديني‌ و آغاز تحول‌ در آداب‌ و رسوم‌ سنّتي‌ و مذهبي‌ بود. دورة‌ دوم‌ (۱۳۱۲ـ۱۳۲۰ش‌)، به‌ بيان‌ صريح‌ رضاشاه‌، دورة‌ «رژيم‌ يك‌ نفره‌» (هدايت‌، ص‌۳۸۶) يا حاكميت‌ مطلق‌ بود. شاخصه‌هاي‌ اين‌ دوره‌ كنار گذاشتن‌ رجال‌ مقتدر دورة‌ نخست‌ چون‌ تيمورتاش‌ و داور، اجراي‌ سياستهاي‌ غيرديني‌ و غرب‌گرا و بهره‌برداري‌ از طرحهايي‌ بود كه‌ در دورة‌ نخست‌ سلطنت‌ به‌ اجرا درآمده‌ بود.شكل‌ اجرايي‌ حكومت‌، استبداد شرقي‌ در قالب‌ نظامي‌ غرب‌گرا بود؛ شاه‌ در رأس‌ هرم‌ قدرت‌ قرار داشت‌ و بر هر سه‌ قوة‌ مجريه‌ و مقننه‌ و قضائيه‌ رياست‌ مي‌كرد. در اوايل‌سلطنت‌، تأسيس‌ شوراهاي‌ دولتي‌ در دستور كار قرار داشت‌ ولي‌ از بدو تشكيل‌ نخستين‌ كابينه‌ به‌رياست‌ محمدعلي‌ فروغي‌ * (ذُكاءالملك‌) در ۱۳۰۴ش‌، وظيفة‌ وزرا تا حد رابط‌ بين‌ وزارتخانه‌ و شاه‌ و اطاعت‌ محض‌ از وي‌ تقليل‌ يافت‌ (همان‌، ص‌۳۷۰ـ۳۷۱) و قدرت‌ اجرايي‌ كابينه‌ از مرز تأييد و تصويب‌ دستورات‌ شاه‌ فراتر نرفت‌. دوام‌ كابينه‌ و مدت‌ زمان‌ خدمت‌ نخست‌ وزيران‌ بستگي‌ تام‌ به‌ رأي‌ شاه‌ داشت‌ و امر به‌ استعفا بي‌چون‌وچرا به‌ اجرا درمي‌آمد؛ كابينة‌ فروغي‌ نخستين‌ قرباني‌ اين‌ سياست‌ بود (مكي‌، ج‌۴، ص‌۱۰۵). فقدان‌ قدرت‌ در تصميم‌گيريها و لزوم‌ تأييد شاه‌ و حتي‌ بي‌خبر بودن‌ از عملكرد وزرا ادامة‌ انجام‌ خدمت‌ را براي‌ بسياري‌ از نخست‌وزيران‌ غيرممكن‌ ساخت‌؛ استعفاي‌ مهديقلي‌خان‌ هدايت‌ * (مخبرالسلطنه‌)، كه‌ به‌ گفتة‌ خودش‌ «در حاشيه‌ مَشْي‌ مي‌كرد» به‌ همين‌ دلايل‌ صورت‌ گرفت‌ (ص‌۳۹۲، ۳۹۷، ۴۰۱).هيئت‌ دولت‌ غالباً تركيبي‌ از نخبگان‌ و سياستمداران‌ دورة‌ قاجار نظير فروغي‌ و مستوفي‌الممالك‌ * و هدايت‌ ــ كه‌ معمولاً در رأس‌ كابينه‌ بودند ــ و گروهي‌ از تحصيلكردگان‌ غرب‌ با انديشه‌هاي‌ نوگرا نظير تيمورتاش‌ و فيروز و داور بود كه‌ مجريان‌ تحولات‌ عصر پهلوي‌ به‌ شمار مي‌رفتند. به‌ نظر مي‌رسد كه‌ هدف‌ شاه‌ از واگذاري‌ منصب‌ نخست‌وزيري‌ به‌ سياستمداران‌ دورة‌ قاجار، كسب‌ اعتبار و نفوذ اجتماعي‌ و سياسي‌ براي‌ حكومت‌ پهلوي‌ بود و در عين‌ حال‌، پذيرفتن‌ برنامه‌هاي‌ تجددگراي‌ شاه‌ نيز عامل‌ مهمي‌ در اين‌ انتخاب‌ به‌ شمار مي‌رفت‌. از سوي‌ ديگر، تحصيلكردگان‌ غرب‌ كه‌ در سرنگوني‌ قاجاريه‌ و استقرار سلطنت‌ پهلوي‌ نقش‌ مؤثري‌ داشتند با به‌دست‌ گرفتن‌ ابتكار عمل‌ در سياستگذاري‌ حكومت‌ پهلوي‌ نقش‌ تعيين‌كننده‌اي‌ داشتند. براي‌ مثال‌، داور با طرح‌ «دولت‌گرايي‌» در اقتصاد كشور، زمينة‌ ايجاد بخش‌ دولتي‌ و انحصارهاي‌ دولتي‌ را فراهم‌ كرد (طبري‌، ص‌۹۹) و تيمورتاش‌ از ۱۳۰۵ـ۱۳۱۰ش‌، در مقام‌ وزير دربار، با وجود تشكيلات‌ وزارت‌ امور خارجه‌، راهبر اصلي‌ سياست‌ خارجي‌ كشور بود ( رجوع كنيد به بيات‌، ۱۳۷۳ش‌، ص‌۱۳۲ به‌بعد).در دورة‌ دوم‌ سلطنت‌، گروهي‌ از سياستگران‌ قاجار و رجال‌ عصر جديد نظير مستوفي‌الممالك‌ و هدايت‌ از كار كناره‌ گرفتند و عده‌اي‌ از آنان‌ چون‌ سيدحسن‌ تقي‌زاده‌ * كنار گذاشته‌ شدند ( رستاخيزايران‌ ،ص‌۶۲۸) و گروهي‌ ديگر چون‌ تيمورتاش‌ و سردار اسعد بختياري‌ ( رجوع كنيد به بختياري‌(۳) * ) و نصرت‌الدولة‌ فيروز به‌دليل‌ سوءظني‌ كه‌ شاه‌ به‌ آنان‌ داشت‌ از كار كنار گذاشته‌ شده‌ سپس‌ به‌ قتل‌ رسيدند (هدايت‌، ص‌۳۸۵ـ۳۸۶،۳۹۴ـ۳۹۷،۴۰۳). از آن‌ پس‌ تا پايان‌ سلطنت‌، منصب‌ نخست‌ وزيري‌ به‌ افرادي‌ چون‌ محمود جم‌، متين‌دفتري‌ و علي‌ منصور سپرده‌ شد (مهدوي‌، ص‌ ۲۳). مجموعاً در فاصلة‌ ۱۳۰۴ـ۱۳۲۰ ش‌ نزديك‌ به‌ پنجاه‌ وزير در ده‌ كابينه‌ امور دولتي‌ را اداره‌ مي‌كردند (آبراهاميان‌، ص‌۱۸۶). با وجود نظامي‌ بودن‌ شكل‌ حكومت‌، اعضاي‌ هيئت‌ دولت‌، حتي‌ وزير جنگ‌، غالباً غيرنظامي‌ بودند (كرونين‌، ص‌ ۳۳۸).بنيان‌ ارتش‌ پهلوي‌ بر حول‌ محور شخص‌ شاه‌ بود و رشتة‌ امور كاملاً به‌ شخصيت‌ و نفوذ نظامي‌ وي‌ وابسته‌ بود (اميراحمدي‌، ص‌۲۳۱). نظاميان‌، علاوه‌ بر وظايف‌ نظامي‌، با در اختيار گرفتن‌ امور اداري‌، حوزة‌ دخالت‌ و اقتدار خود را وسيعتر كرد بودند، و چنانكه‌ گفته‌ مي‌شود به‌ دليل‌ فقدان‌ نظارت‌ صحيح‌ مركزي‌ بر امور ولايات‌، شماري‌ از آنان‌ از فرصتهاي‌ مناسب‌ براي‌ كسب‌ ثروت‌ بهره‌ مي‌جستند. از بين‌ رفتن‌ مرز ميان‌ حوزة‌ اقتدار نظاميان‌ و مقامات‌ كشوري‌، تنشي‌ در نظام‌ اداري‌ به‌وجود مي‌آورد كه‌ گاه‌ به‌ استعفاي‌ مقامات‌ اداري‌ منجر مي‌شد (كرونين‌، ص‌۲۰۹، ۳۶۲ـ۳۷۱). در اين‌ ميان‌، برخي‌ از امراي‌ ارتش‌ درصدد آباداني‌ مناطق‌ تحت‌ نفوذ خود بودند، با كارشكني‌ گروهي‌ از كارگزاران‌ نظام‌ پهلوي‌ و سوءظن‌ شاه‌ نسبت‌ به‌ موفقيتهاي‌ آنان‌ روبرو مي‌شدند (اميراحمدي‌، ص‌۳۳۷ـ۳۴۰)؛ چنانكه‌ محبوبيت‌ و نفوذ اخلاقي‌ عبدالله‌خان‌ طهماسبي‌، اميرلشكر شمال‌ در آذربايجان‌، بيم‌ و سوءظن‌ شاه‌ را برانگيخت‌ و شاه‌ با سفر به‌ منطقه‌، براي‌ جلوگيري‌ از نفوذ بيشتر وي‌ در آن‌ منطقه‌ او را به‌ مركز بازگرداند (بهار، ج‌۲، ص‌۲۱۹). اخلال‌ و دسيسه‌چيني‌ در سطح‌ فرماندهان‌ ارتش‌ همواره‌ وجود داشت‌. توطئة‌ همقطاران‌ ارتشي‌ براي‌ يكديگر در بسياري‌ از موارد به‌ سقوط‌ يا قتل‌ آنان‌ منجر مي‌شد (براي‌ مثال‌ رجوع كنيد به پولادين‌ * ، محمودخان‌؛ بوذرجمهري‌ ، كريم‌آقا).ارتش‌ ستون‌ اصلي‌ قدرت‌ شاه‌ بود و قسمت‌ اعظم‌ عايدات‌ دولتي‌ صرف‌ هزينه‌هاي‌ آن‌ مي‌شد، چنانكه‌ در فاصلة‌ سالهاي‌ ۱۳۰۴ـ۱۳۲۰ش‌ بودجة‌ دفاعي‌ ارتش‌ به‌ بيش‌ از پنج‌ برابر رسيد (آبراهاميان‌، ص‌۱۶۹). ارتش‌ پهلوي‌ با وجود تأمين‌ امكانات‌ فني‌ و اداري‌ و رفاهي‌ و آموزشي‌ نظير مجهز شدن‌ به‌ نيروي‌ هوايي‌ و دريايي‌، تأسيس‌ دانشگاه‌ جنگ‌ براي‌ آموزش‌ نظاميان‌، افزايش‌ نفرات‌ نظامي‌ با اجراي‌ قانون‌ نظام‌وظيفه‌ و ادعاي‌ شاه‌ مبني‌ بر اينكه‌ قادر به‌ بسيج‌ چهارصدهزار نيرو است‌ (ديگار و ديگران‌، ص‌۱۰۰ـ۱۰۲؛ بني‌احمد، ج‌۲، ص‌۲۳۹)، عملاً در زمان‌ ورود نيروهاي‌ متفقين‌ به‌ايران‌ ناتواني‌ خودرا نشان‌ داد و از درون‌ پاشيد.سركوب‌ و از بين‌ بردن‌ قدرت‌ عشاير و رؤساي‌ آنها و مبارزه‌ با نظام‌ زندگي‌ ايلي‌ به‌ انگيزة‌ جايگزين‌ كردن‌ نظام‌ نوين‌ زندگي‌ اجتماعي‌، يكي‌ ديگر از اهداف‌ و اقدامات‌ عصر پهلوي‌ اول‌ بود. خلع‌سلاح‌ عشاير در سطحي‌ گسترده‌ توسط‌ ارتش‌ صورت‌ گرفت‌ و در كنار آن‌، ارتش‌ براي‌ تأمين‌ نيروي‌ خود از ايلات‌، خصوصاً طوايف‌ شكست‌ خورده‌، سربازگيري‌ مي‌كرد تا به‌ گونه‌اي‌ خسارات‌ وارده‌ بر آنان‌ را جبران‌ كند (كرونين‌، ص‌۲۲۶). گفتني‌ است‌ كه‌ در سالهاي‌ آغازين‌ سلطنت‌ به‌ دليل‌ ناتواني‌ ارتش‌ در حراست‌ از مرزهاي‌ كشور، علاوه‌ بر مسلح‌ كردن‌ عشاير، تأمين‌ امنيت‌ منطقه‌ نيز عملاً به‌ نيروهاي‌ محلي‌ سپرده‌ شد (همان‌، ص‌۲۲۷ـ ۲۲۸). مخالفتها و شورشهاي‌ عشاير در برابر اين‌ اقدامات‌ تا سالهاي‌ ميانة‌ سلطنت‌ همچنان‌ ادامه‌ داشت‌. غائلة‌ ممسني‌ در۱۳۰۷ش‌، غائلة‌ بختياري‌ در ۱۳۰۸ش‌ و مهمتر از همه‌شورش‌ جنوب‌(۱۳۰۷ـ۱۳۰۹ش‌)،مناطق‌ وسيعي‌ازبخشهاي‌ جنوبي‌ و جنوب‌غربي‌ كشور را دربر گرفت‌. از جمله‌ اهداف‌ شورشيان‌ جلوگيري‌ از توسعة‌ قدرت‌ مركزي‌، ندادن‌ ماليات‌ به‌ دولت‌، حفظ‌ خودمختاري‌ داخلي‌ و ممانعت‌ از اجراي‌ طرح‌ خلع‌ سلاح‌ عشاير بود (« ] گزيدة‌ مطالب‌ [ مجله‌ ماهيانه‌ ژاندارمري‌ »، پروندة‌ ش‌۴۶۹، ۴۷۸، موجود در آرشيو مركز اسناد انقلاب‌ اسلامي‌). همچنين‌، يكي‌ از عوامل‌ مهم‌ بروز ناآراميهاي‌ عشاير، پافشاري‌ بر حفظ‌ و ادامة‌ زندگي‌ ايلي‌ بود. شورش‌ نيروهاي‌ عشايري‌ افغانستان‌ به‌فرماندهي‌ بچه‌ سقا * در ۱۳۰۷ش‌ در مقابل‌ امان‌الله‌خان‌، پادشاه‌ افغانستان‌، و پيروزيِ هرچند كوتاه‌ مدت‌ آنان‌ در تسلط‌ بر كابل‌، با توجه‌به‌ مشابهت‌ طرحهاي‌ امان‌الله‌خان‌ در افغانستان‌ و رضاشاه‌ در ايران‌، در مقابلة‌ سران‌ عشاير ايران‌ با قدرت‌ مركزي‌ اثر داشت‌. وضع‌ نابسامان‌ اقتصادي‌ ناشي‌ از بحران‌ اقتصادي‌ جهاني‌ نيز از عوامل‌ ديگر اين‌ ناآراميها بود (بيات‌، ۱۳۶۵ ش‌، ص‌ ۳۳).سياست‌ شاه‌ در تمركزگرايي‌ و برهم‌زدن‌ مراكز قدرت‌ سياسي‌ قرين‌ موفقيت‌ بود. مجلس‌ از جمله‌ كانونهاي‌ قدرت‌ بود كه‌ در عصر پهلوي‌ استقلال‌ خود را از دست‌ داد (دولت‌آبادي‌، ج‌ ۴، ص‌۴۰۳) و حكومت‌ فردي‌ جانشين‌ نظام‌ پارلماني‌ شد. شاه‌ كه‌ پيش‌ از سلطنت‌ از تواناييهاي‌ مجلس‌ در كسب‌ قدرت‌ بهره‌ جسته‌ و در واقع‌ مجلس‌ پنجم‌ را با اعمال‌ نفوذ، به‌ نفع‌ خود و براي‌ تغيير سلطنت‌، با خود همراه‌ كرده‌ بود (سيروس‌ غني‌، ص‌ ۳۹۰؛ خواجه‌نوري‌، ص‌ ۷۶ـ۷۷) پس‌ از سلطنت‌ با مداخله‌ در انتخابات‌، مجلس‌ را مطيع‌ اوامر خود ساخت‌. از آن‌ پس‌ مجلس‌ نقش‌ مستقل‌ خود را در قانونگذاري‌ از دست‌ داد. چنين‌ مجلسي‌ براي‌ نمايندگاني‌ چون‌ مشيرالدوله‌، مستوفي‌الممالك‌ و مؤتمن‌الملك‌ مناسب‌ نبود و از همين‌رو آنان‌ در مجلس‌ هفتم‌ با وجود اكثريت‌ آرا از نمايندگي‌ استعفا كردند (دولت‌آبادي‌، ج‌۴، ص‌۴۰۵). آيت‌الله‌ سيدحسن‌ مدرس‌، كه‌ در رأس‌ مخالفان‌ رضاشاه‌ قرار داشت‌، و تني‌ چند از همفكران‌ وي‌ تا مجلس‌ ششم‌ توانستند كرسي‌ نمايندگي‌ را به‌دست‌ آورند، اما در انتخابات‌ مجلس‌ هفتم‌ حتي‌ يك‌ رأي‌ نيز به‌ نام‌ مدرس‌ خوانده‌ نشد كه‌ او با عبارت‌ «پس‌ آن‌ يك‌ رأي‌ كه‌ خودم‌ داده‌ام‌ كجاست‌» به‌ فرمايشي‌ بودن‌ انتخابات‌ اعتراض‌ كرد (مكي‌، ج‌۵، ص‌۳۳، ۵۲). به‌ طوركلي‌، از مجلس‌ هفتم‌ شاه‌ از ورود اشخاصي‌ كه‌ مطيع‌ وي‌ نبودند ممانعت‌ كرد (تقي‌زاده‌، ص‌۲۰۹). به‌ همين‌ لحاظ‌ تنها يك‌ اقليت‌ دو نفره‌ (فرخي‌ يزدي‌ نماينده‌ يزد و محمودرضا طلوع‌ نمايندة‌ لاهيجان‌) در مجلس‌ هفتم‌ شكل‌ گرفت‌ كه‌ غالباً به‌ هنگام‌ انتقاد از وضع‌ موجود با هتاكي‌ اكثريت‌ نمايندگان‌ مواجه‌ مي‌شدند ( اطلاعات‌ در يكربع‌ قرن‌ ، ص‌۵۹). روحانيان‌ كه‌ در ۱۳۰۴ش‌، ۲۴% نمايندگان‌ مجلس‌ را تشكيل‌ مي‌دادند، در ۱۳۱۹ش‌ در مجلس‌ هيچ‌ حضوري‌ نداشتند (فوران‌، ص‌۳۳۴). در فاصلة‌ سالهاي‌ ۱۳۰۴ـ۱۳۲۰ش‌ هفت‌ دوره‌ قانونگذاري‌ (مجلس‌ ششم‌ تا دوازدهم‌) تشكيل‌ شد كه‌، برخلاف‌ دوره‌هاي‌ قبل‌، فراكسيونهاي‌ پارلماني‌ قابل‌ توجهي‌ در اين‌ دوره‌ها شكل‌ نگرفت‌ و فراكسيونهايي‌ نظير فراكسيون‌ ترقي‌ نيز جنبة‌ حزبي‌ نداشت‌ و همسو با دولت‌ عمل‌ مي‌كرد ( اطلاعات‌ در يكربع‌ قرن‌ ، ص‌۴۸؛ مكي‌، ج‌۵، ص‌۳۴).در عصر پهلوي‌ نهادهاي‌ سياسي‌ مستقل‌ امكان‌ فعاليت‌ نداشتند، چنانكه‌ به‌گفتة‌ هدايت‌ «اسم‌ حزب‌ پيش‌ پهلوي‌ نمي‌شود برد» (ص‌۳۸۶)؛ ازينرو اين‌ دوره‌ فاقد نظام‌ حزبي‌ بود. حتي‌ حزب‌ «ايران‌نو» كه‌ تيمورتاش‌ تأسيس‌ كرد و جنبة‌ دولتي‌ داشت‌ و انتظار مي‌رفت‌ كه‌ با نظارت‌ شاه‌ در چارچوب‌ قواعد دولتي‌ فعاليت‌ كند، منحل‌ شد ( رستاخيز ايران‌ ، ص‌۳۸۵). در اين‌ ميان‌، تنها نيروهاي‌ چپ‌ توانستند به‌ شكل‌ متمركزتري‌، هرچند مخفيانه‌، فعاليت‌ كنند.جنبش‌ سوسياليستي‌ تا پيش‌ از سلطنت‌ پهلوي‌ فعاليت‌ گسترده‌تري‌ داشت‌ و زمينة‌ مساعدي‌ نيز به‌ علت‌ تمايلات‌ ظاهري‌ رضاخان‌ به‌ آزاديخواهي‌ به‌وجود آمده‌ بود (كامبخش‌، ص‌۲۹). رضاشاه‌ براي‌ پيشبرد مقاصد خود ضمن‌ ائتلاف‌ با سوسياليستها ( رجوع كنيد به بخش‌ اول‌ مقاله‌) از وجود آنان‌ در روند قدرت‌گيري‌ خود بهرة‌ كامل‌ برد ولي‌ پس‌ از سلطنت‌ به‌ دليل‌ سياست‌ خودكامه‌ و تمركز قدرت‌، آزادي‌ عمل‌ آنان‌ به‌ پايان‌ رسيد. تلقي‌ مثبتي‌ كه‌ آنان‌ از رضاشاه‌ به‌ علت‌ مبارزات‌ وي‌ با نظام‌ فئودالي‌ خصوصاً در لشكركشي‌ عليه‌ شيخ‌ خزعل‌ * داشتند و آن‌ را اقدامي‌ بر ضد امپرياليسم‌ انگليس‌ قلمداد مي‌كردند، در همان‌ اوان‌ سلطنت‌ فرو ريخت‌ و عصر پهلوي‌ عرصة‌ تنش‌ ميان‌ حكومت‌ و فعالان‌ چپ‌ شد (همان‌، ص‌۳۳ـ۳۴). كنگرة‌دوم‌ حزب‌ كمونيست‌ (كنگرة‌ اروميه‌) در ۱۳۰۶ش‌ رضاشاه‌ را «سلطان‌ دست‌نشاندة‌ انگليس‌» و «نمونة‌ كامل‌ رژيم‌ سلطنت‌ مطلقة‌ اشرافي‌ و ملاّ كي‌ و دشمن‌ آزادي‌ سياسي‌ كارگران‌» معرفي‌ كرد و بدين‌گونه‌ خط‌مشي‌ خود را در قبال‌ حكومت‌ پهلوي‌ مشخص‌ كرد ( اسنادتاريخي‌ جنبش‌كارگري‌ ، ج‌۱،ص‌۹۶ـ۱۰۳). از آن‌ پس‌ حزب‌ باوجود شرايط‌ سخت‌، موفق‌به‌ساماندهي‌ تشكيلات‌ خود در ميان‌ ارتش‌، جوانان‌، زنان‌ و بخصوص‌ دهقانان‌ شد و با تشكيل‌ اتحاديه‌ در ميان‌ محصلان‌ و دانشجويان‌ خارج‌ از كشور و كارگران‌، اعتصابات‌ بيشماري‌ به‌ راه‌ انداخت‌ كه‌ گاه‌ نتايج‌ موفقيت‌آميزي‌ داشت‌ (كامبخش‌، ص‌۳۵ـ۳۷؛ زيبائي‌، ص‌۱۷۳). فعاليتهاي‌ زيرزميني‌ نيروهاي‌ چپ‌ كانون‌ مخالفت‌ با حكومت‌ بود.حكومت‌ پهلوي‌ براي‌ سركوب‌ مخالفان‌ سياسي‌، خصوصاً سوسياليستها، در ۱۳۱۰ ش‌ قانوني‌ از مجلس‌ گذراند كه‌ براساس‌ آن‌ فعاليت‌ گروههاي‌ چپ‌ غيرقانوني‌ اعلام‌ شد و عده‌اي‌ از رهبران‌ حزب‌ بازداشت‌ شدند. با وجود اين‌ نه‌تنها از موج‌ اعتصابات‌ كارگري‌، نظير اعتصاب‌ موفق‌ كارگران‌ ساختماني‌ نوشهر در ۱۳۱۱ش‌، كاسته‌ نشد بلكه‌ گروه‌ معروف‌ به‌ پنجاه‌ و سه‌ نفر * (گروه‌ اراني‌) نيز شكل‌ گرفت‌. در سالهاي‌ پاياني‌ حكومت‌ رضاشاه‌ و در پي‌ شناسايي‌ اين‌ گروه‌ در ۱۳۱۶ش‌، تشكيلات‌ فعالان‌ چپ‌ تا زمان‌ سرنگوني‌ رضاشاه‌ از هم‌ پاشيد و دچار ركود شد (لاجوردي‌، ص‌۳۸ـ۳۹؛ كيانوري‌، ص‌۵۱؛ زيبائي‌، ص‌۱۸۴ـ۱۸۵). به‌سبب‌ سركوب‌ شديد اعتصابات‌ و بازداشت‌ كارگران‌ اعتصابي‌ و رهبران‌ اتحاديه‌ها، مي‌توان‌ عصر پهلوي‌ را دورة‌ مناقشة‌ حكومت‌ با كمونيستها ناميد، همان‌طور كه‌ آن‌ را مي‌توان‌ عصر مبارزه‌ با روحانيت‌ نيز دانست‌ كه‌ به‌ روشهاي‌ ديگر صورت‌ گرفت‌.لازمة‌ ثبات‌ حكومت‌ ايجاد دستگاه‌ پليسي‌ متنفذ تحت‌ نظارت‌ مستقيم‌ شاه‌ بود. ازينرو شاه‌ در دوران‌ وزارت‌ جنگ‌، مستشاران‌ سوئدي‌ را از نظميه‌ (شهرباني‌) بركنار كرد و آن‌ را در حوزة‌ اختيار خود قرار داد (بهار، ج‌۱، ص‌۱۸۰). محمد درگاهي‌ كه‌ از وي‌ به‌ بدنامي‌ ياد شده‌ است‌ (مستوفي‌، ج‌۳، ص‌۶۲۹ـ ۶۳۰) نخستين‌ رئيس‌ شهرباني‌ بود كه‌ در بسياري‌ از زمينه‌سازيها براي‌ از ميان‌ برداشتن‌ مخالفان‌ سياسي‌ رضاشاه‌ نقش‌ مهمي‌ داشت‌. ظاهراً از همين‌ دوره‌ بود كه‌ نظميه‌ ضمن‌ دخالت‌ در امور سياسي‌، سازمان‌ پليس‌ مخفي‌ را براي‌ حفظ‌ رژيم‌ به‌ وجود آورد كه‌ تقليدي‌ از «ادارة‌ سياسي‌ دولتي‌» (گ‌. پ‌. او) در شوروي‌ بود (كرونين‌، ص‌۲۵۷ـ ۲۵۸ و پانويس‌). برقراري‌ فاشيسم‌ در اروپا، در روش‌ دستگاه‌ پليسي‌ ايران‌ نسبت‌ به‌ زندانيان‌ سياسي‌ اثر سوء و مؤثر داشت‌، چنانكه‌ از آن‌ پس‌ زندانيان‌ سياسي‌ را تحت‌ فشار زيادي‌ قرار دادند (پيشه‌وري‌، ص‌۱۱). دولت‌ تا دورة‌ كوپال‌ (دومين‌ رئيس‌ شهرباني‌) تا حدي‌ بر امور شهرباني‌ نظارت‌ مي‌كرد و گزارشهاي‌ رؤساي‌ شهرباني‌ در اختيار نخست‌وزير قرار مي‌گرفت‌، ولي‌ پس‌ از آن‌ مسئولان‌ از امور بي‌خبر و رؤساي‌ شهرباني‌ تنها در مقابل‌ شاه‌ پاسخگو بودند (هدايت‌، ص‌۴۰۲). بسياري‌ از كساني‌ كه‌ شاه‌ از وجود آنان‌ احساس‌ خطر مي‌كرد با اقدامات‌ نيروي‌ شهرباني‌ كه‌ بازوي‌ امنيتي‌ حكومت‌ بود از ميان‌ رفتند كه‌ از جملة‌ آنان‌ تيمورتاش‌، وزير قدرتمند دربار، سردار اسعد و نصرت‌الدوله‌ فيروز بودند. داور نيز چون‌ خود را در آستانة‌ چنين‌ سرنوشتي‌ مي‌ديد خودكشي‌ كرد. سوءقصد به‌ مدرس‌ در اوايل‌ سلطنت‌ (۱۳۰۶ش‌)، توقيف‌ و تبعيد وي‌ پس‌ از افتتاح‌ مجلس‌ هفتم‌ در ۱۳۰۷ش‌ كه‌ سرانجام‌ به‌ شهادتش‌ در ۱۳۱۶ش‌ (در تبعيدگاهش‌ كاشمر) انجاميد يكي‌ از اقدامات‌ شاه‌ براي‌ تصفية‌ مخالفان‌ و نيز تهديدي‌ براي‌ روحانيت‌ بود (همان‌، ص‌۳۷۲؛ مكي‌، ج‌۵، ص‌۴۱ـ۴۷، ۶۷ـ۷۰).برنامة‌ حكومت‌ براي‌ تحول‌ ساختار سنّتي‌ جامعه‌، اصلاحات‌ از بالا يا نوسازي‌ آمرانه‌ بود كه‌ بر بافت‌ قديمي‌ تحميل‌ شد. آهنگ‌ شتابان‌ فرآيند نوسازي‌ و تعارض‌ برنامه‌هاي‌ دولتي‌ با وضع‌ اجتماعي‌ و بويژه‌ با شعاير ديني‌، ناهمگوني‌ محسوسي‌ پديد آورد كه‌ پذيرش‌ عمومي‌ را به‌ همراه‌ نداشت‌ ( رجوع كنيد به ادامه‌ مقاله‌). رشد نهادهاي‌ اداري‌ به‌ تمركز امور اجرايي‌ در پايتخت‌ منجر شد كه‌ زايش‌ قشر جديد كارمند را درپي‌ داشت‌. بدين‌ ترتيب‌ طبقة‌ متوسط‌ جديدي‌ به‌ وجود آمد كه‌ در آغاز به‌ دليل‌ برنامه‌هاي‌ اصلاحي‌ شاه‌، پايگاه‌ اجتماعي‌ وي‌ محسوب‌ مي‌شد ولي‌ بتدريج‌ ديدگاه‌ آنان‌ نسبت‌ به‌ حكومت‌ پهلوي‌ تغيير يافت‌ و حتي‌ نسل‌ جوانتر اين‌ طبقه‌ در زمرة‌ مخالفان‌ شاه‌ قرار گرفتند (آبراهاميان‌، ص‌۱۹۰ـ۱۹۲). بسياري‌ از آنان‌ كه‌ براي‌ تحصيلات‌ عالي‌ به‌ اروپا اعزام‌ شدند، با مشاهدة‌ فضاي‌ باز كشورهاي‌ اروپايي‌ و مقايسه‌ آن‌ با شرايط‌ اختناق‌ و استبدادي‌ ايران‌، جذب‌ جنبشهاي‌ سوسياليستي‌ شدند (كاتوزيان‌، ص‌۱۷۰). طبقة‌ متوسط‌ قديمي‌ در تعارض‌ جدي‌ با حكومت‌ باقي‌ ماند. سياستهاي‌ اصلاحي‌ و غيرديني‌ حاكميت‌، مخالفت‌ اين‌ طبقه‌ و نارضايتي‌ عميق‌ علما و رهبران‌ ديني‌ را برانگيخت‌ و شاه‌ هرگز نتوانست‌ از حمايت‌ اين‌ طبقه‌ برخوردار شود، ولي‌ در همراه‌ كردن‌ قشري‌ از طبقة‌ بالاي‌ قديمي‌ موفقيت‌ داشت‌ (آبراهاميان‌، ص‌۱۸۸ـ۱۸۹).برنامة‌ نوسازي‌ در تركيب‌ جمعيتي‌ بي‌تأثير نبود. طبقات‌ شهري‌ خصوصاً در تهران‌ به‌ نحوي‌ فزاينده‌ رشد كرد. روند مهاجرت‌ به‌ پايتخت‌ به‌ دليل‌ تمركز امور اداري‌، اين‌ شهر را به‌ محل‌ اسكان‌ كاركنان‌ دولتي‌ و طبقة‌ نوپاي‌ متوسط‌ جديد تبديل‌ كرد. برحسب‌ برآورد جمعيت‌ تهران‌ در ۱۳۰۰ و ۱۳۱۱ش‌، افزايش‌ جمعيت‌ در فاصلة‌ يازده‌ سال‌ در حدود صدهزار تن‌ بوده‌ است‌، در حالي‌ كه‌ بنابر اولين‌ سرشماري‌ رسمي‌ در ۱۳۱۸ش‌ جمعيت‌ تهران‌ دويست‌ هزار تن‌ افزايش‌ يافته‌ بود ( تعقيب‌ دومين‌ سالنامة‌ احصائية‌ بلدي‌ ، ص‌۳۹؛ حكمت‌، ص‌۲۸۷). برآوردي‌ نيز از جمعيت‌كل‌كشور و ميزان‌رشد سالانة‌آن‌ صورت‌گرفت‌ كه‌ برحسب‌ آن‌ تعداد نفوس‌ در ۱۳۰۵ش‌ از ۰۰۰ ، ۴۵۶ ، ۱۰تن‌ به‌ ۰۰۰ ، ۸۳۳ ، ۱۲ تن‌ در ۱۳۲۰ش‌ رسيد و آهنگ‌ رشد سالانه‌ نيز از ۱۴ در هزار به‌ ۲۰ در هزار فزوني‌ يافته‌ بود (مركز آمار ايران‌، ص‌ ۱۶).رويكرد حكومت‌ نسبت‌ به‌ ادارة‌ جامعه‌، غيرديني‌ بود. هرچند در ايران‌ «جدايي‌ دين‌ از سياست‌ * » رسماً عملي‌ نشد، ولي‌ غيرديني‌ كردن‌ آموزش‌ و دادگستري‌ از اقدامات‌ بسيار مهم‌ اين‌ زمان‌ بود و براي‌ زدودن‌ مظاهر مذهب‌ از اركان‌ جامعه‌ برنامه‌هايي‌ به‌ كار گرفته‌ شد. اصلاح‌ نظام‌ قضايي‌ يكي‌ از برنامه‌هاي‌ شاه‌ به‌ منظور تصفية‌ اين‌ دستگاه‌ از روحانيان‌ و تجديد ساختار آن‌ براساس‌ نظامهاي‌ عرفي‌ اروپايي‌ (فرانسه‌ و بلژيك‌) بود (صدر، ص‌۲۸۸؛ بهنام‌، ص‌۵۸ ـ۵۹).عصر پهلوي‌ به‌ دليل‌ سياستهاي‌ ضدديني‌ شاه‌ دورة‌ برخورد حكومت‌ با مردم‌ متدين‌ و روحانيان‌ بود. يكي‌ از اين‌ موارد در نوروز ۱۳۰۷ش‌ روي‌ داد؛ حضور همسر رضاشاه‌ و چند تن‌ از زنان‌ دربار در حرم‌ حضرت‌ معصومه‌ همراه‌ با عدم‌رعايت‌ حجاب‌، اعتراض‌و سرزنش‌ مردم‌ و آيت‌الله‌محمدتقي‌بافقي‌ را درپي‌داشت‌. واكنش‌ تند بافقي‌ در اين‌ رويداد، به‌ زعم‌ برخي‌ از محققان‌، سبب‌ تأخير در كشف‌ حجاب‌ شد (براي‌ تفصيل‌ واقعه‌ رجوع كنيد به بافقي‌ * ، آيت‌الله‌ محمدتقي‌). شاه‌ برخلاف‌ ظاهرسازيهاي‌ سطحي‌ مذهبي‌ كه‌ قبل‌ از سلطنت‌ بدان‌ تظاهر مي‌كرد، در دوران‌ حكومت‌ خود بسياري‌از رسومات‌ مذهبي‌ را كه‌ ريشة‌ ديرينه‌ داشت‌ تضعيف‌ كرد. به‌ دستور وي‌ برگزاري‌ برخي‌ از آيينهاي‌ اسلامي‌ كه‌ به‌طور سنّتي‌ از سوي‌دربار انجام‌مي‌شد موقوف‌ شد(بهبودي‌،ص‌۲۹۹؛ هدايت‌، ص‌۳۸۵). واكنش‌ مردم‌ به‌ اين‌ امر، خصوصاً در ايام‌ محرم‌ كه‌ مأموران‌ مانع‌ تشكيل‌ دسته‌هاي‌ عزاداري‌ مي‌شدند، خشونت‌بار و همراه‌ با اغتشاش‌ و مقاومت‌ بود (بيگلري‌، ص‌۸۶).تغيير پوشش‌ مردم‌ به‌ سبك‌ فرنگي‌ و كشف‌ حجاب‌ از جمله‌ سياستهاي‌ غربگرا و ضدديني‌ رضاشاه‌ بود كه‌ با شدت‌ عمل‌ بيشتري‌ اعمال‌ شد (بهنام‌، ص‌۶۰). يكسان‌سازي‌ لباس‌ ايرانيان‌ در سال‌ سوم‌ سلطنت‌ (۱۳۰۷ش‌) از تصويب‌ مجلس‌ گذشت‌ كه‌ براساس‌ آن‌ تمام‌ اتباع‌ ايراني‌، به‌ استثناي‌ تعداد اندكي‌ از علما، به‌ پوشيدن‌ لباس‌ رسمي‌ (كت‌ و شلوار و كلاه‌ لبه‌دار) مكلّف‌ شدند و براي‌ متخلفان‌ آن‌ نيز جرايم‌ نقدي‌ و حبس‌ منظور شد (حكمت‌، ص‌۱۶۶). ممنوعيت‌ پوشيدن‌ لباسهاي‌ محلي‌ و نيز كشف‌ حجاب‌ از زنان‌ با مخالفت‌ روحانيان‌ و علماي‌ بلاد مواجه‌ شد (اسناد پروندة‌ ش‌۱۰، كارتن‌۳۲، سال‌ ۱۳۰۷ش‌، موجود در ادارة‌ كل‌ اسناد و آرشيو وزارت‌ امور خارجه‌). تغيير لباس‌ با انتقاد روزنامه‌هاي‌ كشورهاي‌ اسلامي‌ همسايه‌ نيز روبرو گرديد كه‌ حتي‌ در تحليلهاي‌ خود ايرانيان‌ را خارج‌ از دين‌ خواندند ( رجوع كنيد به همانجا؛ صدر، ص‌۲۹۲). از سوي‌ ديگر، اجبار دولت‌ براي‌ تغيير پوشش‌ موجب‌ اعتراض‌ مردم‌ و علما و بروز اغتشاش‌ در مشهد شد. در اين‌ واقعه‌ (۱۳۱۴ش‌) نيروهاي‌ دولتي‌ مردم‌ را بشدت‌ سركوب‌ كردند ( رجوع كنيد به بهلول‌، ۱۳۷۰ش‌؛ گوهرشاد * ، واقعه‌). پس‌ از اين‌ واقعه‌ بود كه‌ شاه‌ برنامة‌ كشف‌ حجاب‌ زنان‌ را، در ۱۷ دي‌ ۱۳۱۴، به‌ اجرا درآورد (حكمت‌، ص‌۲۱۱). به‌گفتة‌ هدايت‌ (ص‌۴۰۵) كشفِ حجاب‌ از زنان‌ «سوغات‌ آنكارا» بود و پس‌ از سفر شاه‌ به‌ تركيه‌ و تحت‌تأثير اقدامات‌ آتاتورك‌ صورت‌ گرفت‌. اين‌ واقعه‌ نيز با مقاومت‌ زنان‌ و مردم‌ متدين‌ روبرو شد و بارها به‌ درگيري‌ آنان‌ با مأموران‌ پليس‌ انجاميد (همان‌، ص‌۴۰۷). يكي‌ از توجيهات‌ حكومت‌ براي‌ تغيير پوشش‌ ديني‌ زنان‌، بهره‌گيري‌ از نيروي‌ آنان‌ بود (صديق‌، ۱۳۵۴ش‌، ج‌۲، ص‌۳۰۵ـ۳۰۶). پيش‌ از آن‌ نيز اقداماتي‌ نظير تشكيل‌ كنگرة‌ اتحاد زنان‌ شرق‌، با حضور نمايندگاني‌ از ده‌ كشور جهان‌ در ۱۳۱۱ش‌ در تهران‌ (همان‌، ج‌۲، ص‌ ۳۰۵)، صورت‌ گرفته‌ بود.اجراي‌ قانون‌ نظام‌ اجباري‌ (سربازگيري‌) عامل‌ ديگري‌ در رويارويي‌ حكومت‌ با مردم‌ بود. اين‌ لايحه‌ كه‌ در مجلس‌ پنجم‌ (خرداد ۱۳۰۴) به‌ تصويب‌ رسيده‌ بود (هدايت‌، ص‌۳۷۰) مقاومت‌ سخت‌ علما و مردم‌ تهران‌ و اراك‌ و اصفهان‌ را برانگيخت‌. در اصفهان‌ پس‌ از پاره‌ كردن‌ اعلانات‌ دولتي‌ دربارة‌ نظام‌ اجباري‌، تعطيل‌ عمومي‌ شد و علما ــ از جمله‌ حاج‌آقانورالله‌ اصفهاني‌ ــ در مسجدشاه‌ متحصن‌ شدند («خاطرات‌ سپهبد آق‌اولي‌»، ص‌۱ـ۴، سند ش‌۲۵، پروندة‌ ش‌۳۳۱، موجود در آرشيو مركز اسناد انقلاب‌ اسلامي‌). به‌دنبال‌ مراجعات‌ مكرر مردم‌، حاج‌آقانورالله‌ به‌ قم‌ مهاجرت‌ كرد و به‌ دعوت‌ وي‌ تعداد زيادي‌ از علما از شهرهاي‌ مختلف‌ در قم‌ تجمع‌ كردند و خواستار الغاي‌ اين‌ قانون‌ شدند (مكي‌، ج‌۴، ص‌۴۱۶ـ۴۱۹؛ براي‌ اطلاع‌ از دلايل‌ مخالفت‌ علما رجوع كنيد به هدايت‌، ص‌۳۷۵ـ ۳۷۸). كار مهاجرت‌ تا آنجا بالا گرفت‌ كه‌ تيمورتاش‌ پيشنهاد به‌ توپ‌ بستن‌ قم‌ را داد (هدايت‌، ص‌۳۷۵ـ۳۷۷). اعتراض‌ علما به‌ نتيجه‌ نرسيد و درنهايت‌ مهمترين‌ قيام‌ علما در نخستين‌ سالهاي‌ سلطنت‌ پهلوي‌ (۱۳۰۶ش‌) با مرگ‌ مرموز حاج‌آقانورالله‌ خاتمه‌ يافت‌ (مكي‌، ج‌۴، ص‌۴۳۲ـ ۴۳۸).ايرانيگري‌ افراطي‌ به‌ بهانة‌ احياي‌ عظمت‌ گذشته‌ در عصر پهلوي‌ نمود روشني‌ داشت‌. اين‌ رويكرد، كه‌ با اسلام‌زدايي‌ نيز همراه‌ بود، همة‌ ابعاد جامعه‌ بخصوص‌ مسائل‌ فرهنگي‌ را دربرمي‌گرفت‌. از آرمانها و انديشه‌هاي‌ ايران‌ قبل‌ از اسلام‌ براي‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ سياست‌ غيرديني‌ استفاده‌ مي‌شد و اسلام‌ به‌ نسل‌ جديد ديني‌ بيگانه‌ معرفي‌ مي‌شد كه‌ قومي‌ نامتمدن‌ آن‌ را به‌ ايران‌ تحميل‌ كرده‌ است‌ (فوران‌، ص‌۳۳۸). شماري‌ از تحصيل‌كردگان‌ جديد نيز در سوق‌ دادن‌ حكومت‌ به‌ اين‌ سمت‌ بسيار مؤثر بودند. در اين‌ ميان‌ قشر روشنفكر در عصر پهلوي‌، به‌رغم‌ پويايي‌ در دورة‌ مشروطه‌، خاموش‌ بود. گروهي‌ از آنان‌ در جريان‌ تحولاتِ صورت‌ گرفته‌ به‌ اميد ايراني‌ نو سكوت‌ كردند، اما عامل‌ اصلي‌ خاموشي‌ آنان‌ استبداد حاكم‌ و سرنوشت‌ افرادي‌ چون‌ فرخي‌، مدرس‌ و عشقي‌ بود. درواقع‌ جريان‌ باستان‌ستايي‌، جانشيني‌ براي‌ روشنفكري‌ و پركردن‌ خلأ ناشي‌ از آن‌ محسوب‌ مي‌شد (آل‌احمد، ص‌۳۹۳ـ۴۰۰). برنامة‌ دولت‌ آن‌ بود كه‌ با استفاده‌ از نظام‌ آموزشي‌، تفكر سياسي‌ آزاد را بازدارد و همگوني‌ را به‌ روشنفكران‌ تحميل‌ كند (فوران‌، ص‌۳۳۳).جنبش‌ تجددخواهي‌ در ادبيات‌ در اين‌ دوره‌ پاگرفت‌ و به‌ صورت‌ «شعر نو» و «نثر جديد» جايگاه‌ خود را در زبان‌ فارسي‌ يافت‌ و ماندگار شد؛ ولي‌ موسيقي‌ با وجود گامهاي‌ اوليه‌ براي‌ نوگرايي‌، نتوانست‌ همگام‌ با شعر و نثر تحول‌ يابد. برگزاري‌ اولين‌ كنسرتهاي‌ موسيقي‌، تأسيس‌ نخستين‌ مدرسة‌ موسيقي‌ ايراني‌ به‌ سبك‌ غربي‌ و تأسيس‌ كلوپ‌ موزيكال‌ براي‌ شناساندن‌ «موسيقي‌ نوين‌ و علمي‌» كه‌ تلفيقي‌ از موسيقي‌ ايراني‌ و غربي‌ بود، همچنين‌ تغيير موسيقي‌ ايراني‌ به‌ اروپايي‌ در ۱۳۱۷ش‌ كه‌ جزو برنامة‌ رسمي‌ دولت‌ بود، تشكيل‌ ادارة‌ مخصوص‌ در وزارت‌ فرهنگ‌ براي‌ ترويج‌ و تعميم‌ موسيقي‌ در آموزشگاهها در فاصلة‌ سالهاي‌ ۱۳۱۵ـ۱۳۱۷ش‌، حاصل‌ تلاش‌ تجددخواهي‌ در اين‌ دوره‌ بود (جعفرزاده‌، ص‌۳۱۹ـ۳۴۲؛ سالنامه‌ و آمار ، ص‌ ۲۲).در عصر پهلوي‌ آزادي‌ بيان‌ از حيات‌ مطبوعات‌ رخت‌ بربست‌ و درنتيجة‌ اختناق‌ كامل‌ در فضاي‌ مطبوعات‌، روزنامه‌نگاران‌ موظف‌ به‌ نشر افكار حكومتي‌ شدند. روزنامه‌نگاراني‌ نظير فرخي‌ يزدي‌ * ، مدير روزنامة‌ طوفان‌ ، كه‌ جرأت‌ انتقاد از عملكرد حكومت‌ را داشتند محبوس‌ شده‌ به‌ قتل‌ رسيدند. ديدگاه‌ شاه‌ نسبت‌ به‌ مطبوعات‌ و وضع‌ جرايد در عصر پهلوي‌ در سفر وي‌ به‌ تركيه‌ كاملاً مشهود است‌؛ وي‌ در ملاقات‌ با آتاتورك‌ ضمن‌ انتقاد از آزادي‌ جرايد تركيه‌، يادآور شد كه‌ وي‌ در ايران‌ اجازة‌ نگارش‌ آزاد و انتقاد از دولت‌ را به‌ روزنامه‌نگاران‌ نمي‌دهد ( مرد امروز ، سال‌۵، ش‌۱۰۹، ۹ خرداد ۱۳۲۶، ص‌۶). بدين‌ ترتيب‌ در فاصلة‌ زماني‌ ۱۳۰۴ـ۱۳۲۰ ش‌، در پي‌ توقيف‌ و تعطيل‌ تدريجي‌ روزنامه‌هاي‌ سابق‌ به‌ استثناي‌ دو سه‌ مورد، فقط‌ ۲۵۱ نشرية‌ جديد تحت‌ مقررات‌ تازه‌ به‌ وجود آمد (برزين‌، ص‌۱۸). سير نزولي‌ از ۱۳۰۵ش‌ شدت‌ گرفت‌ و از تعداد نشريات‌ جديد كاسته‌ شد، چنانكه‌ در ۱۳۱۸ش‌ فقط‌ دو نشرية‌ جديد به‌ مطبوعات‌ افزوده‌ شد (همان‌، ص‌۱۴).دولت‌ براي‌ نظارت‌ هرچه‌ بيشتر بر امور فرهنگي‌، در دي‌ ۱۳۱۷ اقدام‌ به‌ تأسيس‌ سازمان‌ پرورش‌ افكار كرد كه‌ شعبه‌هاي‌ مستقلي‌ در شهرستانها داشت‌. اين‌ سازمان‌ داراي‌ شش‌ كميسيون‌ بود كه‌ به‌ امور مربوط‌ به‌ موسيقي‌، سخنرانيها، كتب‌ درسي‌، مطبوعات‌، راديو و هنرهاي‌ نمايشي‌ رسيدگي‌ مي‌كرد. سياست‌ مطبوعاتي‌ اين‌ سازمان‌ تقويت‌ مطبوعات‌ وابسته‌ و انحصاري‌ كردن‌ مطبوعات‌ بود و براي‌ انتشارروزنامه‌اي‌ واحد به‌ ادغام‌ روزنامه‌هاي‌ مختلف‌ در يكديگر اقدام‌ كرد كه‌ موفقيتي‌ به‌ همراه‌ نداشت‌ (آشنا، ص‌۴ـ۹). در ۱۳۱۹ش‌ با تأسيس‌ ادارة‌ كل‌ انتشارات‌ و تبليغات‌، سازمان‌ پرورش‌ افكار و خبرگزاري‌ پارس‌ و راديو تهران‌ كه‌ در ارديبهشت‌ همان‌ سال‌ افتتاح‌ شده‌ بود، تحت‌ پوشش‌ اين‌ اداره‌ قرار گرفت‌. رعايت‌ سياست‌ دولت‌ در نشر اخبار از جمله‌ وظايف‌ اين‌ اداره‌ بود كه‌ در تير ۱۳۲۰ منحل‌ شد (صديق‌، ۱۳۵۳ش‌، ج‌۳، ص‌۱ـ۱۰).تأسيس‌ دانشگاه‌ تهران‌ * در بهمن‌ ۱۳۱۳ گامي‌ اساسي‌ در توسعة‌ آموزش‌ عالي‌ بود. پيش‌ از اين‌، اعزام‌ دانشجو به‌ اروپا براي‌ تحصيل‌ علوم‌ و فنون‌ ــ كه‌ از اوايل‌ قرن‌ سيزدهم‌ در عصر قاجار (تاريخ‌ نخستين‌ گروه‌ اعزامي‌ به‌ لندن‌: ۱۲۲۶) آغاز و با تصويب‌ قانون‌ اعزام‌ محصل‌ به‌ اروپا درمحرم‌ ۱۳۲۵ در مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ صورت‌ رسمي‌تر يافته‌ بود ــ در عصر پهلوي‌ با اهتمام‌ بيشتر پي‌گيري‌ شد و چند گروه‌ از جوانان‌ ايراني‌ در دانشگاههاي‌ فرانسه‌ و آلمان‌ و بلژيك‌ و انگلستان‌ تحصيل‌ كردند و پس‌ از بازگشت‌، اركان‌ اصلي‌ نظام‌ دانشگاهي‌ و سازماندهي‌ نهادهاي‌ جديد صنعتي‌ و اداري‌ شدند. نظام‌ آموزشي‌ به‌ سبك‌ جديد نيز گسترش‌ و توسعة‌ جدي‌ يافت‌.در زمينة‌ آموزش‌ بزرگسالان‌ نيز اقداماتي‌ صورت‌ گرفت‌. بسياري‌ از كاركنان‌ وزارتخانه‌ها در مدارس‌ فني‌ مشغول‌ تحصيل‌ شدند و تعليم‌ اكابر براساس‌ طرح‌ پيشنهادي‌ داور در ۱۳۱۵ش‌ به‌ تصويب‌ هيئت‌ وزيران‌ رسيد (حكمت‌، ص‌۳۷۷ـ۳۷۹). در ۱۳۱۷ ش‌، تجديدنظر وزارت‌ فرهنگ‌ در برنامة‌ آموزشي‌ كه‌ تقليد ناقصي‌ از فرانسه‌ بود، به‌ سير قهقرايي‌ در امر آموزش‌ انجاميد و به‌ رغم‌ افزايش‌ همه‌سالة‌ بودجة‌ وزارت‌ فرهنگ‌ (صديق‌، ۱۳۳۶ ش‌، ص‌ ۳۵۵ـ۳۵۶) در طول‌ سلطنت‌ رضاشاه‌ تنها چهار درصد از بودجة‌ كل‌ كشور به‌ امر تعليم‌ و تربيت‌ اختصاص‌ يافت‌ و به‌ دليل‌ محروميت‌ مناطق‌ روستايي‌ از آموزش‌، بيش‌ از نود درصد جمعيت‌ روستايي‌ بي‌سواد ماندند (كدي‌، ص‌۱۵۳؛ آبراهاميان‌، ص‌۱۸۱). توجه‌ به‌ ورزش‌ نيز در همين‌ عصر صورت‌ جدي‌ به‌ خود گرفت‌؛ در ۱۳۱۲ش‌ انجمن‌ تربيت‌بدني‌ و ورزشگاههاي‌ عمومي‌ تأسيس‌ شد و مسابقات‌ ورزشي‌ به‌ راه‌ افتاد (صديق‌، ۱۳۳۶ ش‌، ص‌ ۳۵۴).از ديگر اقدامات‌ فرهنگي‌ عصر پهلوي‌ اوّل‌ تغيير نام‌ كشور از پرشيا يا پارس‌ به‌ ايران‌ بود كه‌ ظاهراً بنابه‌ توصية‌ برلن‌ صورت‌ گرفت‌، و وزارت‌ خارجة‌ ايران‌ در ۱۳۱۳ ش‌، آن‌ را از طريق‌ نمايندگيهاي‌ ايران‌ در كشورهاي‌ ديگر به‌ دولتهاي‌ خارجي‌ اطلاع‌ داد. (صديق‌، ۱۳۵۴، ج‌ ۲، ص‌ ۲۳۶ـ۲۳۷؛ اسكندري‌ خوئيني‌، ص‌ ۱۳۴). همچنين‌ در ۱۳۱۴ ش‌، به‌ منظور پيرايش‌ زبان‌ فارسي‌ از لغات‌ دخيل‌، با تأكيد بر حذف‌ واژه‌هاي‌ عربي‌، «فرهنگستان‌» تأسيس‌ شد ( رجوع كنيد به فرهنگستان‌ * ). در زمينه‌ معماري‌ نيز چند ساختمان‌ جديد دولتي‌ به‌ سبك‌ معماري‌ دوران‌ باستان‌ بناشد كه‌ از جمله‌ مي‌توان‌ به‌ ساختمان‌ شهرباني‌ كل‌ كشور، باشگاه‌ افسران‌ و بانك‌ ملي‌ ايران‌ اشاره‌ كرد (ايوانف‌، ص‌ ۷۹). در ۱۳۱۶ ش‌ موزة‌ مردم‌شناسي‌ افتتاح‌ شد. هدف‌ از اين‌ اقدام‌ حفظ‌ آثار و فرهنگ‌ و تمدن‌ قديم‌، خصوصاً لباسهاي‌ كهن‌ محلي‌ بود كه‌ با تبديل‌ پوشش‌ بومي‌ مردم‌ به‌ جامة‌ اروپايي‌ بتدريج‌ روبه‌ نابودي‌ مي‌رفت‌ (حكمت‌، ص‌ ۳۶۸ـ ۳۷۵).در خصوص‌ بهداشت‌ نيز گامهاي‌ مؤثري‌ برداشته‌ شد. با تشكيل‌ ادارة‌ صحّيّه‌ در ۱۳۰۵ش‌، مؤسسات‌ صحّيِ مملكتي‌ متمركز و بعدها به‌ وزارت‌ بهداري‌ تبديل‌ شد ( گاهنامة‌ پنجاه‌ سال‌ شاهنشاهي‌ پهلوي‌ ، ج‌۱، ص‌۵۹؛ سيروس‌ غني‌، ص‌۴۱۹؛ نيز رجوع كنيد به بهداشت‌ و درمان‌ و آموزش‌ پزشكي‌ * ، وزارت‌). براي‌ طبابت‌ پزشكان‌ مقرراتي‌ وضع‌ گرديد كه‌ براساس‌ آن‌ دريافت‌ پروانة‌ پزشكي‌ موكول‌ به‌ گذراندن‌ امتحان‌ بود؛ داروفروشان‌ نيز مشمول‌ اين‌ مقررات‌ مي‌شدند (سيروس‌ غني‌، همانجا). همچنين‌ در غالب‌ مراكز استانها و شهرستانها بيمارستانهايي‌ ساخته‌ شد كه‌ بزرگترين‌ آنها در تهران‌ و مشهد بود (همان‌، ص‌ ۴۱۹ـ۴۲۰؛ نيز رجوع كنيد به بيمارستان‌ * ) و براي‌ تهيه‌ واكسن‌ و سرم‌سازي‌، انستيتو پاستور راه‌اندازي‌ شد (اسكندري‌ خوئيني‌، ص‌۱۷ـ ۱۸).سياستهاي‌ اقتصادي‌ برپاية‌ نوسازي‌ اقتصاد، و ايجاد تكنولوژي‌ مدرن‌ و وارداتي‌ طراحي‌ شده‌ بود. عايدات‌ دولتي‌ از طريق‌ درآمد نفت‌، گمركات‌ و ماليات‌ تأمين‌ و قسمت‌ اعظم‌ آن‌ صرف‌ هزينة‌ ارتش‌ و خريد تجهيزات‌ نظامي‌ مي‌شد. بودجة‌ دولتي‌ درنتيجة‌ طرحهاي‌ عظيمي‌ كه‌ براي‌ نوسازي‌ كشور به‌ اجرا درمي‌آمد تقريباً به‌ هجده‌ برابر رسيد، يعني‌ از حدود ۲۴۵ ميليون‌ ريال‌ در ۱۳۰۴ش‌ به‌ بيش‌ از ۳ر۴ ميليارد ريال‌ در ۱۳۲۰ش‌ (آبراهاميان‌، ص‌۱۸۴).مهمترين‌ اقدام‌ زيربنايي‌ حكومت‌ احداث‌ راه‌آهن‌ بود كه‌ در ۱۳۰۵ش‌ از سوي‌ هدايت‌ به‌ مجلس‌ پيشنهاد شد (هدايت‌، ص‌۳۷۲). مسير پيش‌بيني‌ شده‌ از شمال‌ مركزي‌ به‌ جنوب‌غربي‌ و محل‌ هزينة‌ آن‌ از محل‌ ماليات‌ ويژه‌ بر چاي‌ و قند و شكر بود. ساختمان‌ راه‌آهن‌ در ۱۳۰۶ش‌ آغاز و پس‌ از يازده‌سال‌ در ۱۳۱۷ش‌ تكميل‌ شد (كاتوزيان‌، ص‌۱۵۹ـ۱۶۰). اين‌ طرح‌ ضمن‌ ايجاد تسهيلات‌ ارتباطي‌، انتقاداتي‌ نيز به‌ دنبال‌ داشت‌ كه‌ مهمترين‌ آنها دربارة‌ هزينة‌ سنگين‌ و مسير غيرتجاري‌ آن‌ بود ( رستاخيز ايران‌ ، ص‌۶۵۴ـ ۶۵۵؛ كاتوزيان‌، ص‌۱۶۰). در مجموع‌ در اين‌ دوره‌ حدود ۰۰۰ ، ۱۳ كيلومتر جادة‌ جديد ساخته‌ شد كه‌ ارتباط‌ شهرها را با يكديگر امكان‌پذير مي‌ساخت‌ (كاتوزيان‌، ص‌۱۶۱).توسعة‌ صنايع‌ با افزايش‌ كارخانه‌هاي‌ جديد كه‌ شمار آنها از حدود بيست‌ كارخانه‌ در ۱۳۰۴ش‌ به‌ ۳۴۶ در ۱۳۲۰ش‌ رسيد، آغاز شد و درنتيجه‌ تعداد كارگران‌ شاغل‌ در كارخانه‌هاي‌ بزرگ‌ به‌ بيش‌ از ۰۰۰ ، ۵۰ تن‌ رسيد (آبراهاميان‌، ص‌۱۸۲). رويكرد دولت‌ پس‌ از گذر از بحران‌ جهاني‌ ۱۳۰۸ش‌/۱۹۲۹ كه‌ به‌ تجارت‌ خارجي‌ ايران‌ آسيب‌ رساند، دولتي‌ كردن‌ بازرگاني‌ خارجي‌ بود كه‌ برطبق‌ قانون‌ اسفند ۱۳۰۹ صورت‌ گرفت‌. انحصار تجارت‌ خارجي‌ به‌ دولت‌ اختيار انحصارات‌ متعدد ديگري‌ نظير انحصار در تجارت‌ پنبه‌، گندم‌، خشكبار، ترياك‌، ابريشم‌، قند و چاي‌ را داد (كدي‌، ص‌ ۱۶۵ـ۱۶۶؛ لمتون‌، ص‌۳۴۰ـ۳۴۱). اعمال‌ اين‌ سياست‌ ــ كه‌ بر طبق‌ آن‌ دولت‌ با همراهي‌ تجار بزرگ‌، هدايت‌ اقتصاد را به‌عهده‌ گرفت‌ ــ به‌ خارج‌ شدن‌ تجار كوچك‌ از گردونة‌ تجارت‌ و از بين‌ رفتن‌ رقابت‌ بين‌ قيمتها منجر شد، به‌طوري‌ كه‌ با توجه‌ به‌ سود انحصارگران‌، قيمت‌ كالاهاي‌ وارداتي‌ در سطح‌ معيني‌ ثابت‌ ماند (كدي‌، ص‌۱۶۷). تلاش‌ ديگر دولت‌ براي‌ مصون‌ ماندن‌ از عواقب‌ بحران‌ اقتصادي‌ جهاني‌ كه‌ موجب‌ تنزل‌ نرخ‌ نقره‌ شد تغيير پشتوانة‌ پولي‌ از نقره‌ به‌ طلا بود كه‌ در اسفند ۱۳۰۸ لايحة‌ آن‌ به‌ مجلس‌ ارائه‌ گرديد ( اطلاعات‌ ، سال‌۴، ش‌۹۹۰، ۱۹ اسفند ۱۳۰۸، ص‌۱)؛ ولي‌ به‌ علت‌ عدم‌امكانات‌ براي‌ خريد طلا به‌ عنوان‌ پشتوانه‌، عملاً تا چند سال‌ مبناي‌ پول‌ همچنان‌ نقره‌ بود و انتشار اسكناسهاي‌ بدون‌ پشتوانه‌ موجب‌ افزايش‌ تورم‌ شد (بيات‌، ۱۳۶۵ش‌، ص‌۳۳ـ۳۴).ساختار كشاورزي‌ بدون‌ اصلاح‌ و تغيير اساسي‌، به‌ سبك‌ سنّتي‌ باقي‌ ماند، دولت‌ روشهاي‌ قديمي‌ را تقويت‌ مي‌كرد و زمينداران‌ بزرگ‌ همچنان‌ نيمي‌ از زمينهاي‌ كشور را در اختيار داشتند در حالي‌ كه‌ ۹۵ تا ۹۸% كشاورزان‌ فاقد زمين‌ بودند (كدي‌، ص‌۱۶۱). بر اثر بي‌توجهي‌ دولت‌ به‌ اين‌ بخشِ اقتصادي‌ صادرات‌ محصولات‌ كشاورزي‌ پيشرفتي‌ نداشت‌. با وجود اين‌ كمبود جدي‌ در زمينة‌ مواد غذايي‌ به‌ وجود نيامد (كاتوزيان‌، همانجا). در آبان‌ ۱۳۱۶ براي‌ بهبود وضع‌ كشاورزي‌ «قانون‌ عمران‌» به‌ تصويب‌ رسيد كه‌ براساس‌ آن‌ مالك‌ مسئول‌ كشت‌ اراضي‌ خود بود و در صورت‌ مسامحة‌ مالك‌، زمين‌ تصاحب‌ مي‌شد؛ ولي‌ به‌ علت‌ مخالفت‌ مالكان‌ اين‌ قانون‌ هرگز به‌ اجرا درنيامد (لمتون‌، ص‌۳۵۳ـ۳۵۴). از اقدامات‌ مثبتي‌ كه‌ دولت‌ در زمينة‌ كشاورزي‌ صورت‌ داد مي‌توان‌ به‌ تأسيس‌ دانشكده‌ كشاورزي‌ در كرج‌، چند مدرسة‌ كشاورزي‌ و مزرعه‌هاي‌ آزمايشي‌ اشاره‌ كرد. همچنين‌ قانوني‌ براي‌ بالا بردن‌ بازدهي‌ زمينهاي‌ هرزه‌ و زمينهايي‌ كه‌ بد كشت‌ شده‌ بود، از طريق‌ اعطاي‌ وامهاي‌ كشاورزي‌، به‌ تصويب‌ رسيد (كدي‌، ص‌۱۶۴).سياست‌ عشايري‌ شاه‌ كه‌ به‌ «تخته‌قاپو * » شدن‌ (يكجانشيني‌) ايلات‌ و عشاير منجر شد، با هدف‌ تغيير زندگي‌ آنان‌ از دامداري‌ به‌ كشاورزي‌ و انحلال‌ تشكيلات‌ ايلي‌ به‌ منظور تطبيق‌ با سياست‌ تجددگرايي‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ به‌ دليل‌ عدم‌ تأمين‌ تسهيلات‌ لازم‌ براي‌ اسكان‌ و رفع‌ حوايج‌ آنان‌ به‌ فقر ايلات‌ و مرگ‌ومير چهارپايان‌ آنان‌ انجاميد. نتايج‌ منفي‌ اين‌ سياست‌ در اقتصاد كشور به‌ حدي‌ بود كه‌ شاه‌ در اواخر سلطنت‌ ناچار به‌ تعديل‌ آن‌ شد (لمتون‌، ص‌۵۰۱ ـ۵۰۲؛ حكمت‌، ص‌۲۵۸ـ۲۶۱). در اين‌ ميان‌، با مصادرة‌ املاك‌ خوانين‌ ايلات‌ و عشاير، مالكيت‌ جديدي‌ شكل‌ گرفت‌ و طبقه‌اي‌ از بازرگانان‌ و مقاطعه‌كاران‌ و نظاميان‌ جاي‌ مالكان‌ قديمي‌ را گرفتند (لمتون‌، ص‌۴۵۹).در ۱۳۱۰ش‌/ ۱۹۳۱ شركت‌ نفت‌ ايران‌ و انگليس‌ به‌ بهانة‌ بحران‌ اقتصادي‌ جهاني‌ سهم‌ ايران‌ را تقليل‌ داد. شاه‌ كه‌ تصور مي‌كرد حكومت‌ انگليس‌ به‌ دليل‌ نارضايتي‌ يا براي‌ تحت‌ فشار قرار دادن‌ وي‌ تعمداً دستور كاهش‌ پرداختها را داده‌ است‌، هيئتي‌ را به‌ رياست‌ تيمورتاش‌ مأمور مذاكره‌ با شركت‌ كرد. به‌ دليل‌ طولاني‌ شدن‌ مذاكرات‌ و سوءظني‌ كه‌ به‌ تيمورتاش‌ در جريان‌ مذاكرات‌ مخفيانه‌ وي‌ با شوروي‌ به‌وجود آمد و در نهايت‌ به‌ توقيف‌ و قتل‌ وي‌ در ۱۳۱۲ش‌ منجر شد (هدايت‌، ص‌۳۹۵ـ ۳۹۷)، شاه‌ به‌ طور يكجانبه‌ اقدام‌ به‌ لغو قرارداد دارسي‌ * كرد. به‌ اين‌ترتيب‌ ايران‌ موقعيت‌ خوبي‌ را كه‌ پيش‌ از اين‌ در قبال‌ شركت‌ داشت‌ از دست‌ داد (براي‌ اطلاع‌ از چگونگي‌ موقعيت‌ ايران‌ رجوع كنيد به فاتح‌، ص‌۲۹۳ـ۲۹۴). پس‌ از مذاكراتي‌، در ۱۳۱۲ش‌/ ۱۹۳۳ قرارداد تجديد شد و براساس‌ آن‌ سهم‌ ايران‌ از ۱۶% به‌ ۲۰% افزايش‌ يافت‌ اما افزايش‌ مدت‌ قرارداد از ۲۷ به‌ ۶۰ سال‌ نتايج‌ مثبت‌ آن‌ را تحت‌الشعاع‌ قرار داد (همان‌، ص‌۲۹۰ به‌ بعد؛ كاتوزيان‌، ص‌۱۶۲ـ۱۶۴؛ ديگار و ديگران‌، ص‌۱۲۰ـ۱۲۱).در زمينة‌ سياست‌ خارجي‌، سياست‌ بيطرفي‌ مبنايي‌ براي‌ روابط‌ و مناسبات‌ با ساير دول‌ بود (زرگر، ص‌۱۳۹). با اينهمه‌، براي‌ جلب‌ رضايت‌ دولتهاي‌ انگليس‌ و شوروي‌ تلاشهايي‌ صورت‌ مي‌گرفت‌ (دولت‌آبادي‌، ج‌۴، ص‌۴۰۶)؛ چنانكه‌ هدف‌ شاه‌ از تشكيل‌ كابينة‌ جديد در ۱۳۰۵ش‌، ايجاد توازن‌ در ميان‌ عناصر طرفدار اين‌ دو دولت‌ بود. انتصاب‌ وثوق‌الدولة‌ هواخواه‌ انگليس‌ به‌ وزارت‌ ماليه‌ و مشاورالممالك‌ عاقد معاهدة‌ ۱۳۰۰ش‌/۱۹۲۱ با شوروي‌ به‌ وزارت‌ امور خارجه‌، براي‌ برقراري‌ چنين‌ توازني‌ صورت‌ گرفت‌ (زرگر، ص‌۱۵۶).روابط‌ ايران‌ با دولت‌ شوروي‌ به‌ دليل‌ همجواري‌ و وابستگي‌ اقتصادي‌ مناطق‌ شمال‌ به‌ آن‌ كشور از اهميت‌ خاصي‌ برخوردار بود. دولت‌ شوروي‌ حاكميت‌ رضاشاه‌ را در آغاز جنبشي‌ آزاديخواهانه‌ و ضداستعماري‌ و نيمه‌ بورژوا قلمداد مي‌كرد (لنچافسكي‌، ص‌۱۱۵)؛ ولي‌ بعدها در واكنش‌ به‌ سياست‌ غربگراي‌ او و خودداري‌ ايران‌ از امضاي‌ معاهدة‌ مربوط‌ به‌ امتياز شيلات‌ شمال‌ كه‌ مجلس‌ آن‌ را ردّ كرده‌ بود، به‌ فشار اقتصادي‌ و تحريم‌ كالاهاي‌ ايران‌ دست‌ زد (زرگر، ص‌۱۴۹ـ۱۵۰). دولت‌ ايران‌ براي‌ ترميم‌ روابط‌ و بويژه‌ براي‌ صدور كالاهاي‌ ايران‌، مذاكراتي‌ با شوروي‌ انجام‌ داد كه‌ با موفقيت‌ توأم‌ بود. همزماني‌ اين‌ اقدامات‌ با تلاش‌ دولت‌ در خصوص‌ حل‌ و فصل‌ مسائل‌ مورد اختلاف‌ با تركيه‌ و افغانستان‌، موجبات‌ نگراني‌ انگليسيها را از نزديكي‌ اين‌ سه‌ كشور و بهره‌برداري‌ احتمالي‌ شوروي‌ از آن‌، فراهم‌ آورد. اين‌ امر مذاكرات‌ را از روال‌ پيشين‌ خارج‌ ساخت‌ (بيات‌، ۱۳۷۳ش‌، ص‌۱۳۳ـ۱۳۴). ايران‌ در جريان‌ اعمال‌ اين‌ وجه‌ از سياست‌ خارجي‌ خود كه‌ معطوف‌ به‌ واداشتن‌ حس‌ رقابت‌ بين‌ دو قدرت‌ به‌ منظور انعطاف‌ بيشتر رقيب‌ در قبال‌ خواسته‌هاي‌ خود بود، موفقيتي‌ نداشت‌ ( رجوع كنيد به همان‌، ص‌۱۳۳ـ ۱۳۵). بدين‌ترتيب‌، با وجود مقاومتهايي‌ كه‌ گاه‌ در برابر درخواستهاي‌ آنان‌ صورت‌ مي‌داد، درنهايت‌ با تن‌ دادن‌ به‌ آن‌ درخواستها از بروز بحران‌ جلوگيري‌ مي‌كرد، نظير انعقاد قرارداد شيلات‌ با شوروي‌ در ۱۳۱۳ش‌ به‌ مدت‌ ۲۵ سال‌ (سپهر، ۱۳۷۴ش‌، ص‌۲۰۹) و تجديد قرارداد نفت‌ با انگليس‌ در ۱۳۱۲ش‌ به‌ مدت‌ ۶۰ سال‌. هرگونه‌ مقاومتي‌ از جانب‌ ايران‌ به‌ لطمه‌هاي‌ سياسي‌ مي‌انجاميد؛ چنانكه‌ در مذاكرات‌ نفت‌، ايران‌ به‌ منظور مقاومت‌ در برابر انگليس‌، حاضر به‌ پذيرش‌ خواسته‌هاي‌ مرزي‌ دو كشور همسايه‌ شد تا حداقل‌ از نظر رفع‌ اختلافات‌ منطقه‌اي‌ آسوده‌ خاطر باشد، اما اين‌ امر به‌ واگذاري‌ بخشي‌ از ارتفاعات‌ سوق‌الجيشي‌ آرارات‌ به‌ تركيه‌ در ۱۳۱۰ش‌ (ارفع‌، ص‌۲۵۹ـ۲۶۱) و واگذاري‌ بخشي‌ از خاك‌ كشور به‌ افغانستان‌ منجر شد (بيات‌، ۱۳۷۳ ش‌، ص‌ ۱۳۷).برقراري‌ حسن‌ همجواري‌ و رفع‌ اختلافات‌ ديرينة‌ مرزي‌ خصوصاً با تركيه‌، از ديگر عوامل‌ عقب‌نشيني‌ ايران‌ به‌ منظور حفظ‌ فضاي‌ دوستي‌ با همسايگان‌ بود (ارفع‌، همانجا). شاه‌ در روند دوستي‌ خود خصوصاً با تركيه‌، ضمن‌ تبعيت‌ از اين‌ كشور به‌ توصيه‌هاي‌ آنان‌ نيز عمل‌ مي‌كرد؛ چنانكه‌ وصلت‌ با خانوادة‌ سلطنتي‌ مصر و ازدواج‌ وليعهد با فوزيه‌، خواهر ملك‌ فاروق‌ پادشاه‌ مصر بنا به‌ توصية‌ وزير امور خارجه‌ تركيه‌، رشدي‌ ارس‌، صورت‌ گرفت‌ (قاسم‌ غني‌، ج‌ ۲، ص‌ ۸ ـ۹).سياست‌ انگليس‌ همواره‌ در اين‌ عصر، سياست‌ مسلط‌ در منطقه‌ بود. ازينرو انگليسيها در فاصلة‌ دو جنگ‌ جهاني‌ پس‌ از توسعة‌ نفوذ شوروي‌، به‌ منظور حفظ‌ منافع‌ خود در خاورميانه‌ خصوصاً حوزه‌هاي‌ نفتي‌ در خليج‌ فارس‌، زمينه‌هاي‌ انعقاد پيمان‌ دفاعي‌ در ميان‌ كشورهاي‌ منطقه‌ را فراهم‌ كردند. پيمان‌ سعدآباد * در ۱۳۱۶ش‌ ميان‌ ايران‌ و تركيه‌ و عراق‌ و افغانستان‌ حاصل‌ تلاش‌ در اين‌ زمينه‌ بود (مهدوي‌، ص‌۳۷ـ۴۵). رويكرد ايران‌ با انعقاد اين‌ پيمان‌ دوري‌ از شوروي‌ و اتخاذ سياست‌ خصمانه‌ نسبت‌ به‌ آن‌ كشور بود (ايوانف‌، ص‌۹۰).بخشي‌ از روابط‌ خارجي‌ ايران‌، رابطة‌ اقتصادي‌ با آلمان‌ بود. درواقع‌، تمايل‌ ايران‌ در نزديكي‌ به‌ آلمان‌، براي‌ رهايي‌ از آسيب‌پذيري‌ از دو قدرت‌ رقيب‌ و برقراري‌ موازنة‌ قوا بود. ايران‌ به‌ اين‌ اميد كه‌ آلمان‌ بتواند نقش‌ نيروي‌ سوم‌ را ايفا كند، زمينه‌هاي‌ فعاليت‌ اقتصادي‌ اين‌ كشور را فراهم‌ آورد. با ورود آلمان‌ به‌ حيات‌ اقتصادي‌ ايران‌، روابط‌ دو كشور در فاصلة‌ دو جنگ‌ جهاني‌ به‌ حدي‌ رشد كرد كه‌ آلمان‌ به‌ صورت‌ بزرگترين‌ همكار ايران‌ درآمد (غازياني‌، ص‌۱۰۸ـ۱۱۱؛ زرگر، ص‌۳۵۱). با اينهمه‌، بسياري‌ از ملاحظات‌ سياسي‌ و سوءظن‌ شاه‌ به‌ بيگانگان‌ موجبات‌ شكاف‌ در روابط‌ ايران‌ با ساير دول‌ بويژه‌ آلمان‌ را فراهم‌ مي‌كرد. انتقاد جرايد خارجي‌ از رضاشاه‌ و فعاليت‌ مخالفان‌ پهلوي‌ در اروپا از جمله‌ عوامل‌ تنش‌ در روابط‌ خارجي‌ ايران‌ بود. براي‌ مثال‌، درج‌ مقاله‌اي‌ تحت‌ عنوان‌ «شاه‌ بي‌اصل‌ و نسب‌» در يكي‌ از جرايد آلمان‌ و انتشار نشريات‌ كمونيستي‌ پيكار * و نهضت‌ در اين‌ كشور به‌ تيرگي‌ روابط‌ دو دولت‌ و فراخواني‌ كاركنان‌ سفارت‌ ايران‌ از آلمان‌ منجر شد (بلوشر، ص‌۱۶۵ـ ۱۶۸، ۲۲۲). قطع‌ رابطه‌ ايران‌ با فرانسه‌، در دي‌ ۱۳۱۷، نيز به‌ دليل‌ انتقاد جرايد فرانسه‌ از نظام‌ حكومتي‌ ايران‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ حدود يك‌ماه‌ و نيم‌ به‌ طول‌ انجاميد (مكي‌، ج‌۶، ص‌۴۰۹ـ۴۱۰).پس‌ از شروع‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ در شهريور ۱۳۱۸/ سپتامبر ۱۹۳۹، موقعيت‌ ايران‌ در سطح‌ بين‌المللي‌ دستخوش‌ تحول‌ شد. واكنش‌ سريع‌ دولت‌ ايران‌ پس‌ از اطلاع‌ از آغاز جنگ‌ اعلام‌ بيطرفي‌ بود (سپهر، ۱۳۵۵ش‌، ص‌۲۷ـ۲۹). با وجود اين‌، نيروهاي‌ متفقين‌ در شهريور ۱۳۲۰ ايران‌ را اشغال‌ كردند (استوارت‌، ص‌۸۳ ـ۸۴، ۲۱۰ به‌بعد). ارتش‌ ايران‌، با آنكه‌ هزينة‌ سنگيني‌ براي‌ بازسازي‌ و مدرنيزه‌ كردن‌ آن‌ صرف‌ شده‌ بود، در همان‌ اوان‌ جنگ‌ از درون‌ پاشيد. بنا به‌ تصميم‌ شوراي‌ عالي‌ جنگ‌ دو روز پس‌ از اشغال‌ كشور، تمام‌ سربازخانه‌ها تخليه‌ شد (فرخ‌، ص‌۴۳۲) و با صدور فرمان‌ عدم‌ مقاومت‌، ايران‌ تسليم‌ خواسته‌هاي‌ متفقين‌ گرديد ( اطلاعات‌ ، سال‌۱۶، ش‌۳۶۳۷، ۶ شهريور ۱۳۲۰، ص‌۱؛ نيز رجوع كنيد به جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ * ). شاه‌ با ناباوري‌ تمام‌ از اشغال‌ ايران‌، تصور مي‌كرد كه‌ منظور متفقين‌ كناره‌گيري‌ وي‌ از سلطنت‌ است‌ از آن‌ رو كه‌ خود را «سدّراه‌ آنان‌» مي‌دانست‌ (فرخ‌، ص‌ ۴۱۹؛ بني‌احمد، ج‌ ۳، ص‌ ۵۳۶). در واقع‌ هدف‌ اصلي‌ متفقين‌ مداخلة‌ مستقيم‌ در امر حمل‌ونقل‌ تجهيزات‌ جنگي‌ بود و وجود شاه‌ را مانع‌ تحقق‌ مقاصد خود مي‌پنداشتند ( اطلاعات‌ در يكربع‌ قرن‌ ، ص‌ ۲۰۳). به‌ اين‌ ترتيب‌ رضاشاه‌ با اعلام‌ جانشيني‌ محمدرضا پهلوي‌، وليعهد، به‌ عنوان‌ پادشاه‌ قانوني‌، از سلطنت‌ استعفا كرد.سقوط‌ رضاشاه‌ را ظاهراً بايد پيامد حملة‌ متفقين‌ به‌ ايران‌ به‌ عنوان‌ عامل‌ خارجي‌ تلقي‌ كرد، ولي‌ در كُنه‌ اين‌ جريان‌ عوامل‌ داخلي‌ مؤثرترين‌ نقش‌ را در سرنگوني‌ وي‌ داشتند. مهمترين‌ عامل‌ داخلي‌، نداشتن‌ پايگاه‌ مردمي‌ بود. كناره‌گيري‌ وي‌ از سلطنت‌، نه‌تنها مردم‌ بلكه‌ نمايندگان‌ مجلس‌ ــ كه‌ منتخب‌ شاه‌ بودند ــ و متصديان‌ امور را نيز متأسف‌ نكرد ( اطلاعات‌ در يكربع‌ قرن‌ ، ص‌۲۰۶ـ۲۰۷). عوامل‌ ديگر را مي‌توان‌ در طمع‌ورزي‌ شاه‌ در گردآوري‌ املاك‌ و گسترش‌ املاك‌ خالصه‌ در نقاط‌ مختلف‌ كشور و ظلم‌ و اجحاف‌ مأموران‌ نسبت‌ به‌ مالكان‌ و مردم‌، و مخالفت‌ با دينداري‌ و اجراي‌ احكام‌ شرعي‌ و مبارزه‌ با شعاير و آداب‌ مذهبي‌ و نيز سقوط‌ اخلاق‌ و عفت‌ عمومي‌ و تشديد اختناق‌ و بيعدالتي‌ جستجو كرد (همان‌، ص‌۲۰۵؛ هاشمي‌ حائري‌، ص‌ ۱؛ هدايت‌، ص‌ ۴۰۳).فضاي‌ سياسي‌ كشور پس‌ از سرنگوني‌ شاه‌ به‌ يكباره‌ متحول‌ شد. مطبوعات‌ با شكست‌ سكوت‌ شانزده‌ساله‌، نظام‌ گذشته‌ را به‌ باد انتقاد گرفتند و بعضي‌ از آنان‌ خواستار بازگرداندن‌ شاه‌ و محاكمة‌ وي‌ شدند (فيروز، ص‌۱). احزاب‌ سياسي‌ بار ديگر به‌ فعاليت‌ پرداختند و حكومت‌ پارلماني‌ تجديد شد. خوانين‌ به‌ ايلات‌ خود بازگشتند و عشاير زندگي‌ بومي‌ خود را از سر گرفتند و ايران‌ وارد برهه‌اي‌ جديد از تاريخ‌ معاصر شد.



منابع‌: يرواند آبراهاميان‌، ايران‌ بين‌ دو انقلاب‌: درآمدي‌ بر جامعه‌شناسي‌ سياسي‌ ايران‌ معاصر ، ترجمة‌ احمد گل‌محمدي‌ و محمدابراهيم‌ فتّاحي‌ ولي‌لايي‌، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ حسام‌الدين‌ آشنا، «سياست‌ مطبوعاتي‌ در آخرين‌ سال‌هاي‌ حكومت‌ رضاشاه‌»، گنجينة‌ اسناد ، سال‌۱، دفتر۲ (تابستان‌۱۳۷۰)؛ جلال‌آل‌احمد، در خدمت‌وخيانت‌روشنفكران‌ ، تهران‌ ۱۳۷۴ش‌؛ حسن‌ ارفع‌، درخدمت‌ پنج‌ سلطان‌ ، ترجمة‌ احمد نواب‌ صفوي‌، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ ريچارد آنتوني‌ استوارت‌، در آخرين‌ روزهاي‌ رضاشاه‌: تهاجم‌ روس‌ و انگليس‌ به‌ ايران‌ در شهريور ۱۳۲۰ ، ترجمة‌ عبدالرضا هوشنگ‌ مهدوي‌ و كاوه‌ بيات‌، تهران‌ ۱۳۷۰ش‌؛ مهدي‌ اسكندري‌ خوئيني‌، قرن‌ پهلوي‌ ، تهران‌ ۱۳۳۵ش‌؛ اسناد تاريخي‌ جنبش‌ كارگري‌ سوسيال‌ دموكراسي‌ و كمونيستي‌ ايران‌ ، ج‌۱، فلورانس‌ ۱۹۷۴، چاپ‌ افست‌ تهران‌ ] بي‌تا. [ ؛ اطلاعات‌ در يكربع‌ قرن‌ ، تهران‌: روزنامه‌ اطلاعات‌، ۱۳۲۹ش‌؛ احمد اميراحمدي‌، خاطرات‌ نخستين‌ سپهبد ايران‌: احمد اميراحمدي‌ ، چاپ‌ غلامحسين‌ زرگري‌نژاد، تهران‌ ۱۳۷۳ش‌؛ ميخائيل‌ سرگي‌يويچ‌ ايوانف‌، تاريخ‌ نوين‌ ايران‌ ، ترجمة‌ هوشنگ‌ تيزابي‌ و حسن‌ قائم‌پناه‌، استكهلم‌ ۱۳۵۶ش‌؛ مسعود برزين‌، تجزيه‌ و تحليل‌ آماري‌ مطبوعات‌ ايران‌: ۱۳۵۷ـ ۱۲۱۵ش‌ ، تهران‌ ۱۳۷۰ش‌؛ ويپرت‌ فون‌ بلوشر، سفرنامة‌ بلوشر ، ترجمة‌ كيكاووس‌ جهانداري‌، تهران‌ ۱۳۶۳ش‌؛ احمد بني‌احمد، تاريخ‌ شاهنشاهي‌ پهلوي‌ ، ج‌ ۲ ، ۳، تهران‌ ۱۳۵۶ش‌؛ محمدتقي‌ بهار، تاريخ‌ مختصر احزاب‌ سياسي‌ ايران‌ ، تهران‌ ۱۳۵۷ـ ۱۳۶۳ش‌؛ سليمان‌ بهبودي‌، «خاطرات‌ سليمان‌ بهبودي‌: بيست‌ سال‌ با رضاشاه‌»، در رضاشاه‌:خاطرات‌ سليمان‌بهبودي‌، شمس‌پهلوي‌، علي‌ ايزدي‌، چاپ‌ غلامحسين‌ ميرزا صالح‌، تهران‌ ۱۳۷۲ش‌؛ محمدتقي‌ بهلول‌، خاطرات‌سياسي‌ بهلول‌،يا، فاجعة‌ مسجدگوهرشاد ، تهران‌۱۳۷۰ش‌؛ جمشيد بهنام‌، ايرانيان‌ و انديشة‌ تجدد ، تهران‌ ۱۳۷۵ش‌؛ كاوه‌ بيات‌، «رضاشاه‌، تيمورتاش‌ و سياست‌ شرقي‌ ايران‌»، گفتگو ، ش‌۶ (زمستان‌ ۱۳۷۳)؛ همو، شورش‌ عشايري‌ فارس‌: ۱۳۰۹ـ۱۳۰۷ه . ش‌. ، تهران‌ ۱۳۶۵ش‌؛ حيدرقلي‌ بيگلري‌، خاطرات‌ يك‌ سرباز ، تهران‌ ۱۳۵۰ش‌؛ ميرجعفر پيشه‌وري‌، يادداشتهاي‌ زندان‌ ، ] بي‌جا، بي‌تا. [ ؛ تعقيب‌ دومين‌ سالانة‌ احصائية‌ بلدي‌: سرشماري‌ نفوس‌ شهر طهران‌ در سنوات‌ ۱۲۶۲، ۱۲۷۰، ۱۳۰۱، ۱۳۱۱ ، ] بي‌جا [ ۱۳۱۲ش‌؛ حسن‌ تقي‌زاده‌، زندگي‌ طوفاني‌: خاطرات‌ سيدحسن‌ تقي‌زاده‌ ، چاپ‌ ايرج‌ افشار، تهران‌ ۱۳۶۸ش‌؛ خسرو جعفرزاده‌، «تجدد و تجددطلبي‌ در موسيقي‌ ايران‌»، ايران‌نامه‌ ، سال‌ ۱۲، ش‌۲ (بهار ۱۳۷۳)؛ علي‌اصغر حكمت‌، سي‌ خاطره‌ از عصر فرخندة‌ پهلوي‌ ، ] تهران‌ [ ۱۳۵۵ش‌؛ ابراهيم‌ خواجه‌نوري‌، بازيگران‌ عصر طلائي‌: سيدحسن‌ مدرس‌، تهران‌ ۱۳۵۸ ش‌؛ يحيي‌ دولت‌آبادي‌، حيات‌ يحيي‌ ، تهران‌ ۱۳۶۲ش‌؛ ژان‌ پي‌يرديگار، برنارهوركاد، ويان‌ ريشار، ايران‌ در قرن‌ بيستم‌: بررسي‌ اوضاع‌ سياسي‌، اجتماعي‌، اقتصادي‌ و فرهنگي‌ ايران‌ در يكصد سال‌ اخير ، ترجمة‌ عبدالرضا هوشنگ‌ مهدوي‌، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ رستاخيز ايران‌: مدارك‌ مقالات‌ و نگارشات‌ خارجي‌۱۲۹۹ـ۱۳۲۳، گردآورنده‌ فتح‌الله‌ نوري‌ اسفندياري‌، تهران‌ ?] ۱۳۵۳ش‌ [ ؛ علي‌اصغر زرگر، تاريخ‌ روابط‌ سياسي‌ ايران‌ و انگليس‌ در دورة‌ رضاشاه‌ ، ترجمة‌ كاوه‌ بيات‌، تهران‌ ۱۳۷۲ش‌؛ علي‌ زيبائي‌، كمونيزم‌ در ايران‌، يا، تاريخ‌ مختصر فعاليت‌ كمونيستها در ايران‌ ، تهران‌ ۱۳۴۴ش‌؛ سالنامه‌ و آمار ۱۳۱۵ـ ۱۳۱۶ و ۱۳۱۶ـ۱۳۱۷ ( مجموعة‌ قوانين‌ و مقررات‌ فرهنگي‌ )، تهران‌ ۱۳۵۵ش‌؛ احمدعلي‌ سپهر، ايران‌ در جنگ‌ دوم‌ جهاني‌، تهران‌۱۳۵۵ش‌؛ همو، خاطرات‌ سياسي‌ مورخ‌ الدوله‌ سپهر ، چاپ‌ احمد سميعي‌، تهران‌۱۳۷۴ش‌؛محسن‌ صدر، خاطرات‌ صدرالاشراف‌ ، تهران‌۱۳۶۴ش‌؛ عيسي‌ صديق‌، تاريخ‌ فرهنگ‌ ايران‌ ، تهران‌ ۱۳۳۶ش‌؛ همو، يادگار عمر ، تهران‌، ج‌۲، چاپ‌۲، ۱۳۵۴ش‌، ج‌۳، چاپ‌۱، ۱۳۵۳ش‌؛ احسان‌ طبري‌، جامعه‌ ايران‌ در دوران‌ رضاشاه‌ ، استكهلم‌ ۱۳۵۶ش‌؛ غازياني‌، «همكاريهاي‌ اقتصادي‌ ايران‌ و آلمان‌ در پنجاه‌ سال‌ اخير»، كاوه‌ ، سال‌ ۱۴، ش‌۶۵ (اسفند ۱۳۵۵ش‌)؛ سيروس‌ غني‌، ايران‌: برآمدن‌ رضاخان‌، برافتادن‌ قاجار و نقش‌ انگليسيها ، ترجمة‌ حسن‌ كامشاد، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ قاسم‌ غني‌، يادداشتهاي‌ دكتر قاسم‌ غني‌ ، چاپ‌ سيروس‌ غني‌، تهران‌ ۱۳۶۷ش‌؛ مصطفي‌ فاتح‌، پنجاه‌ سال‌ نفت‌ ايران‌ ، تهران‌ ۱۳۵۸ش‌؛ مهدي‌ فرخ‌، خاطرات‌ سياسي‌ فرخ‌ ، تهران‌ ] ۱۳۴۵ش‌ [ ؛ جان‌ فوران‌، مقاومت‌ شكننده‌: تاريخ‌ تحولات‌ اجتماعي‌ ايران‌ از سال‌ ۱۵۰۰ ميلادي‌ مطابق‌ با ۸۷۹ شمسي‌ تا انقلاب‌ ، ترجمة‌ احمد تدين‌، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ مظفر فيروز، «محاكمة‌ عمال‌ ديكتاتوري‌ يا محكوميت‌ رژيم‌ بيست‌ ساله‌: دولت‌ بايد استرداد رضاخان‌ را براي‌ محاكمه‌ بخواهد»، رعدامروز ، سال‌۱، ش‌۷۵، ۶ بهمن‌ ۱۳۲۲؛ محمدعلي‌ كاتوزيان‌، اقتصاد سياسي‌ ايران‌ از مشروطيت‌ تا پايان‌ سلسله‌ پهلوي‌ ، ترجمة‌ محمدرضا نفيسي‌ و كامبيز عزيزي‌، تهران‌ ۱۳۷۲ش‌؛ عبدالصمد كامبخش‌، شمه‌اي‌ دربارة‌ تاريخ‌ جنبش‌ كارگري‌ ايران‌: سوسيال‌ دمكراسي‌ انقلاب‌، حزب‌ كمونيست‌ ايران‌، حزب‌ تودة‌ ايران‌ ، تهران‌ ۱۳۶۰ش‌؛ نيكي‌ كدي‌، ريشه‌هاي‌ انقلاب‌ ايران‌ ، ترجمة‌ عبدالرحيم‌ گواهي‌، تهران‌ ۱۳۶۹ش‌؛ استفاني‌ كرونين‌، ارتش‌ و تشكيل‌ حكومت‌ پهلوي‌ در ايران‌ ، ترجمة‌ غلامرضا علي‌بابايي‌، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ نورالدين‌ كيانوري‌، خاطرات‌ نورالدين‌ كيانوري‌ ، تهران‌ ۱۳۷۲ش‌؛ گاهنامة‌ پنجاه‌ سال‌ شاهنشاهي‌ پهلوي‌: فهرست‌ روز بروز وقايع‌ سياسي‌، نظامي‌، اقتصادي‌ و اجتماعي‌ ايران‌ از ۱۳ اسفند ۲۴۷۹ تا ۳۰ اسفند ۲۵۳۵ ، ] تهران‌ ۱۳۵۵ش‌ [ ؛ حبيب‌ لاجوردي‌، اتحاديه‌هاي‌ كارگري‌ و خودكامگي‌ در ايران‌ ، ترجمة‌ ضياء صدقي‌، تهران‌ ۱۳۶۹ش‌؛ آن‌ كاترين‌ سواين‌ فورد لمتون‌، مالك‌ و زارع‌ در ايران‌ ، ترجمة‌ منوچهر اميري‌، تهران‌ ۱۳۶۲ش‌؛ جورج‌ لنچافسكي‌، غرب‌ و شوروي‌ در ايران‌: سي‌ سال‌ رقابت‌ ۱۹۱۸ـ۱۹۴۸ ، ترجمة‌ حورا ياوري‌، تهران‌ ۱۳۵۱ش‌؛ مركز آمار ايران‌، بيان‌ آماري‌ تحولات‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌ ايران‌ ، تهران‌ ۱۳۵۶ش‌؛ عبدالله‌ مستوفي‌، شرح‌ زندگاني‌ من‌، يا، تاريخ‌ اجتماعي‌ و اداري‌ دورة‌ قاجاريّه‌ ، تهران‌ ۱۳۶۰ش‌؛ حسين‌ مكي‌، تاريخ‌ بيست‌ سالة‌ ايران‌ ، تهران‌ ۱۳۶۲ـ۱۳۶۴ش‌؛ عبدالرضا هوشنگ‌ مهدوي‌، سياست‌ خارجي‌ ايران‌ در دوران‌ پهلوي‌ ۱۳۵۷ـ۱۳۰۰ ، تهران‌ ۱۳۷۳ش‌؛ ع‌ . هاشمي‌ حائري‌، «پس‌ از بيست‌ سال‌»، ايران‌ ، سال‌ ۲۵، ش‌۶۶۸۱، مهر ۱۳۲۰؛ مهديقلي‌ هدايت‌، خاطرات‌ و خطرات‌ ، تهران‌ ۱۳۶۳ش.



/پروین قدسی زاد/‌



۴) عصر پهلوي‌ دوم‌ ، دوره‌اي‌ در تاريخ‌ معاصر ايران‌ از آغاز سلطنت‌ محمدرضا پهلوي‌ (۲۶ شهريور ۱۳۲۰) تا پايان‌ سلطنت‌ او و سقوط‌ سلسلة‌ پهلوي‌ و پايان‌ حكومت‌ شاهنشاهي‌ در ايران‌ (۲۲ بهمن‌ ۱۳۵۷)



الف‌) وضع‌ سياسي‌ ـ نظامي‌دورة‌ سي‌ و هفت‌ سالة‌ پهلوي‌ دوم‌ را به‌ جهت‌ شاخصهاي‌ سياسي‌ مي‌توان‌ به‌ چهار دورة‌ فرعي‌ تقسيم‌ كرد: دورة‌ اول‌، از ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵ش‌؛ دورة‌ دوم‌، از ۱۳۲۵ تا ۱۳۳۲ش‌؛ دورة‌ سوم‌، از ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۲ش‌؛ دورة‌ چهارم‌، از ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۷ش‌.دوره اول‌ (۱۳۲۰ـ ۱۳۲۵ش‌). محمدرضا پهلوي‌ در اوضاع‌ و احوالي‌ به‌ سلطنت‌ رسيد كه‌ پدر وي‌ از سلطنت‌ خلع‌ و از ايران‌ اخراج‌ شده‌ و كشور از دو سو به‌ اشغال‌ نيروهاي‌ متفقين‌ ( رجوع كنيد به جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ * ) درآمده‌ بود. حكومت‌ شاهي‌ جوان‌ و بي‌تجربه‌ و در عين‌ حال‌ ضعيف‌النفس‌ و سست‌ اراده‌، از پي‌ حكومت‌ ديكتاتوري‌ خوفناك‌ و ساقط‌ شده‌، آن‌ هم‌ در حالي‌ كه‌ انگلستان‌ و شوروي‌ عملاً و مستقيماً در امور داخلي‌ و خارجي‌ كشورِ اشغال‌ شده‌ مداخله‌ مي‌كردند، و پيامدهاي‌ ناشي‌ از خلأ قدرت‌ نيز نظام‌ سياسي‌ و اداري‌ و تشكيلات‌ ارتش‌ را به‌ هم‌ ريخته‌ بود، آغاز نويدبخشي‌ براي‌ عصر سياسي‌ جديد نبود. دولت‌ حتي‌ از عهدة‌ ادارة‌ امور جاري‌ مملكت‌ و تأمين‌ هزينه‌هاي‌ اوليه‌ و خواستهاي‌ سادة‌ مردم‌ برنمي‌آمد. آشفتگي‌ اوضاع‌ و ناتواني‌ در تمشيت‌ امور به‌ حدّي‌ رسيده‌ بود كه‌ تشكّلهاي‌ سياسي‌ فراوان‌، چه‌ به‌ نيّت‌ نجات‌ كشور و چه‌ به‌ مقاصد ديگر، ازجمله‌ تصرّف‌ قدرت‌، در هيئت‌ احزاب‌ و گروهها و دسته‌هاي‌ سياسي‌، درمدتي‌ كوتاه‌ ظاهر شد (براي‌ تفصيل‌ بيشتر رجوع كنيد به مديرشانه‌چي‌، ص‌۵۷ ـ۸۷). طيف‌ گسترده‌اي‌ از گرايشهاي‌ سياسي‌، از راست‌ افراطي‌ گرفته‌ تا چپ‌ راديكال‌، كه‌ عمدتاً هم‌ از پشتيباني‌ حقيقي‌ مردم‌ برخوردار نبودند، دربرابر هم‌ صف‌آرايي‌ كردند. گستردگي‌ اين‌ طيف‌ پرتعارض‌ را شايد فقط‌ تضاد منافع‌ گروهي‌، وابستگي‌ به‌ مطامع‌ خارجي‌ و فرصت‌طلبي‌ در اوضاع‌ آشفته‌ توجيه‌ مي‌كرد. در ميان‌ تشكّلهاي‌ سياسي‌، از همه‌ بزرگتر و فعالتر و سازمان‌ يافته‌تر و نيز مؤثرتر حزب‌ تودة‌ ايران‌ بود كه‌ چند روز پس‌ از آزادي‌ رهبران‌ آن‌ از زندان‌ رضاشاه‌، در مهرماه‌ ۱۳۲۰ تشكيل‌ يافته‌ بود (نيز رجوع كنيد به پنجاه‌وسه‌ نفر * ). اين‌ حزب‌ در بخشهايي‌ از جامعه‌ بسرعت‌ نفوذ كرد و با پشتيباني‌ مستقيم‌ و غيرمستقيم‌ اتحاد شوروي‌، زمينه‌ را براي‌ تقويت‌ نفوذ اين‌ كشور در ايران‌ فراهم‌ ساخت‌. جنبشهاي‌ سياسي‌ جدايي‌خواه‌ در آذربايجان‌ و كردستان‌ و متمايل‌ به‌ شوروي‌، در نهان‌ از پشتيباني‌ فكري‌ و تشكيلاتي‌ اين‌ حزب‌ بهره‌مند بودند ( رجوع كنيد به توده‌ * ، حزب‌). دفاع‌ آشكارا از اعطاي‌ امتياز نفت‌ شمال‌ ايران‌ به‌ اتّحاد شوروي‌ در نشريات‌ وابسته‌ به‌ حزب‌، يكي‌ از نشانه‌هاي‌ وابستگي‌ اين‌ تشكيلات‌ سياسي‌ بود كه‌ در جبهة‌ مخالفان‌ واكنشهاي‌ تندي‌ برمي‌انگيخت‌ و مآلاً تشنّجهاي‌ داخلي‌ و برخوردهاي‌ سياسي‌ را تشديد مي‌كرد.دولت‌ امريكا از همان‌ آغاز حضور متفقين‌ در ايران‌، به‌ جلب‌ نظر دولت‌ ايران‌ به‌ سوي‌ خود و در جهت‌ منافعي‌ كه‌ داشت‌ اقدام‌ كرد و در ۲۰ اسفند ۱۳۲۰/۱۰ مارس‌ ۱۹۴۲ ايران‌ را براي‌ بهره‌مندي‌ از كمكهاي‌ وام‌ و اجاره‌ واجد شرايط‌ شناخت‌ ( تاريخ‌ مستند روابط‌ دو جانبة‌ ايران‌ و ايالات‌ متحدة‌ امريكا ، ص‌۱۴۸). فرانكلين‌ روزولت‌ در يادداشتي‌ خطاب‌ به‌ مدير اجرايي‌ «وام‌ و اجاره‌» نوشت‌ كه‌ «دفاع‌ از دولت‌ ايران‌» باتوجه‌ به‌ موضوع‌ دفاع‌ از امريكا «امري‌ حياتي‌» است‌ (همانجا). دو سال‌ بعد دو قرارداد نظامي‌ ميان‌ ايران‌ و امريكا منعقد شد كه‌ به‌ موجب‌ آنها دو هيئت‌ مستشاري‌ نظامي‌ براي‌ بازسازي‌ ارتش‌ و ژاندارمري‌ از امريكا به‌ ايران‌ آمدند. گرچه‌ به‌نظر مي‌رسيد كه‌ امريكاييان‌ مطامع‌ استعماري‌ انگليس‌ و اغراض‌ سياسي‌ شوروي‌ را در ايران‌ ندارند، ورود آنها به‌ ارتش‌ و پرداختن‌ به‌ جزئيات‌ مسائل‌ محرمانة‌ نظامي‌، آن‌ هم‌ در بالاترين‌ رده‌هاي‌ سياستگذاري‌ و برنامه‌ريزي‌ و ادارة‌ نظامي‌، عملاً آغاز مداخله‌ در يكي‌ از حسّاسترين‌ مقدرات‌ كشور بود، بويژه‌ آنكه‌ ورود هيئت‌ نظامي‌ امريكا به‌ ايران‌ با ورود هيئت‌ امريكايي‌ ديگري‌ به‌ سرپرستي‌ دكتر ميلسپو ــ كه‌ سابقة‌ خدمت‌ در ايران‌ داشت‌ و به‌ مسائل‌ اقتصادي‌ ايران‌ تا حدّ زيادي‌ مسلّط‌ بود ــ مقارن‌ شد و به‌ حضور امريكاييان‌ در ايران‌ معناي‌ ديگري‌ بخشيد (براي‌ اطلاع‌ از سياست‌ امريكا در اين‌ برهه‌ رجوع كنيد به همان‌، ص‌۱۲۶، ۱۴۸ـ ۱۷۸). دولت‌ اتحاد شوروي‌ و ايادي‌ و وابستگان‌ آن‌ نيز از طريق‌ جرايدي‌ كه‌ در اختيار داشتند، از هيچگونه‌ تبليغ‌ عليه‌ همكاري‌ ايران‌ و امريكا و اعمال‌ فشار براي‌ به‌ دست‌ آوردن‌ امتيازات‌ بيشتر فروگذار نمي‌كردند. بحران‌ آذربايجان‌ و كردستان‌، و اين‌ كه‌ شاه‌ و هيئت‌ حاكمه‌ اين‌ دو بخش‌ حساس‌ كشور را با تهديد جدّي‌ جدايي‌خواهي‌ روبرو مي‌ديدند (محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۵۳ش‌، ص‌۲۱۱ـ ۲۱۸) و كمونيسم‌ جوان‌ و مهاجم‌ و درحال‌ پيشرويِ روسي‌ را از هرحيث‌ خطر مهلكي‌ براي‌ ايران‌ مي‌دانستند، انديشة‌ تقويت‌ قواي‌ نظامي‌ را تشديد كرد و سياست‌ نظامي‌ ايران‌ را به‌ سمت‌ اتحاد با امريكا براي‌ دفع‌ تهديدات‌ و دريافت‌ كمكها و تجهيزات‌ نظامي‌ سوق‌ داد (ازغندي‌، ص‌۴۴ـ۴۵). اين‌ سياست‌ گرچه‌ در سالهاي‌ بحران‌، از ديدگاه‌ هيئت‌ حاكمه‌ نجات‌ بخش‌ مي‌نمود، در بلندمدت‌ موجبات‌ وابستگي‌ سياست‌ ايران‌ و مآلاً پيروي‌ از سياستهاي‌ خارجي‌ را فراهم‌ آورد و اساس‌ استقلال‌ و حاكميت‌ ملّي‌ را از همان‌ سالهاي‌ آغازين‌ عصر پهلوي‌ دوم‌ متزلزل‌ كرد (گازيوروسكي‌، ص‌۹۴ به‌ بعد؛ ازغندي‌، ص‌۱۷۵ به‌ بعد).دولتمردان‌ ايراني‌ كه‌ از جنگ‌ جهاني‌ اول‌ (۱۹۱۴ـ ۱۹۱۸)، اشغال‌ ايران‌ و تأثيرهاي‌ ناگوار و ناخواستة‌ اين‌ جنگ‌ بر كشور خاطرات‌ بسيار ناخوشايندي‌ داشتند (براي‌ جزئيات‌ رجوع كنيد به جنگ‌ جهاني‌ اول‌ * )، كوشيدند كه‌ كشور را از معركة‌ جنگ‌ هرچه‌ سريعتر بيرون‌ بكشند و ازينرو در ۱۷ شهريور ۱۳۲۰ به‌ آلمان‌، كه‌ درعصر پهلوي‌ اول‌ روابط‌ بسيار نزديكي‌ با ايران‌ داشت‌، اعلان‌ جنگ‌ دادند (گاهنامة‌ پنجاه‌ سال‌ شاهنشاهي‌ پهلوي‌ ، ج‌۱، ص‌۲۸۶). در ۲۰ شهريور نيز الحاق‌ ايران‌ را به‌ اعلامية‌ ملل‌ متحد رسماً اعلام‌ كردند ( كيهان‌ ، سال‌۲، ش‌۳۰۶، ۲۰ شهريور ۱۳۳۲، ص‌۲). در آذر ۱۳۲۲/۱۹۴۳ كنفرانس‌ تاريخي‌ و مهم‌ رهبران‌ سه‌ كشور متفق‌، با حضور روزولت‌ و چرچيل‌ و استالين‌، در تهران‌ تشكيل‌ شد. اين‌ كنفرانس‌ با صدور «اعلامية‌ تهران‌» از همكاري‌ ايران‌ با متفقين‌ قدرداني‌ و بر تماميّت‌ ارضي‌ و استقلال‌ ايران‌ و احترام‌ به‌ آن‌ تأكيد كرد. در ضمن‌ شاه‌ با اين‌ رهبران‌ جداگانه‌ ديدار نمود (براي‌ جزئياتي‌ از ديدار رجوع كنيد به محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۵۳ش‌، ص‌۱۴۰ـ۱۴۳؛ نيز رجوع كنيد به روزنامه‌هاي‌ آن‌ دوره‌). كنفرانس‌ و اعلامية‌ تهران‌ در عين‌حال‌ تأييدي‌ بر اين‌ نكته‌ بود كه‌ پس‌ از پايان‌ يافتن‌ جنگ‌، ايران‌ از قواي‌ نظامي‌ اشغالگر تخليه‌ خواهد شد كه‌ به‌ سهم‌ خود قوت‌ قلب‌ و نقطة‌ اميدي‌ براي‌ كشور بود.جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ در ۲۴ مرداد ۱۳۲۴ پايان‌ يافت‌ و دولت‌ ايران‌ در ۲۰ شهريور ۱۳۲۴/۱۱ سپتامبر ۱۹۴۵ از دولتهاي‌ سه‌ كشور متفق‌ خواست‌ كه‌ نيروهاي‌ نظامي‌ خود را از ايران‌ خارج‌ كنند ( كيهان‌ ، سال‌۴، ش‌۷۵۸، ۲۰ شهريور ۱۳۲۴، ص‌۱). نيروهاي‌ امريكايي‌ و انگليسي‌ و قواي‌ تحت‌ امر آنان‌ ايران‌ را بتدريج‌ تخليه‌ كردند، اما دولت‌ شوروي‌ به‌ بهانه‌هاي‌ مختلف‌ تأخير مي‌كرد و در عين‌حال‌ با تشديد بحران‌ در آذربايجان‌ و كردستان‌ و به‌ كمك‌ دسته‌هاي‌ سياسي‌ داخلي‌ وابسته‌ سعي‌ داشت‌ اين‌ دو بخش‌ را از ايران‌ جدا كند و در آنها دولتهاي‌ وابسته‌اي‌، نظير دولتهاي‌ اقماري‌ در اروپاي‌ شرقي‌، بر سركار آورد (محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۵۳ش‌، ص‌۲۱۱ـ۲۱۶؛ براي‌ تفصيل‌ بيشتر رجوع كنيد به زهتاب‌ فرد، ص‌۱۴۶ به‌ بعد). دولت‌ ايران‌ به‌ سياست‌ و روش‌ دولت‌ شوروي‌ مكرراً اعتراض‌ كرد و سرانجام‌ كار به‌ شوراي‌ امنيت‌ سازمان‌ ملل‌ متحد كشيد. حمايتهاي‌ امريكا و انگلستان‌ در شوراي‌ امنيت‌ از ايران‌ و تلاشها و ابتكارهاي‌ احمد قوام‌ * ، نخست‌وزير، و همكاران‌ او بالاخره‌ به‌ خروج‌ قواي‌ ارتش‌ سرخ‌ شوروي‌ از ايران‌ انجاميد و تقريباً همزمان‌ با آن‌، حكومتهاي‌ جدايي‌خواهي‌ كه‌ در آذربايجان‌ و كردستان‌ بر سركار آمده‌ بودند، بسرعت‌ فرو پاشيدند و غائله‌ در اين‌ دو استان‌ پايان‌ يافت‌ (عظيمي‌، ص‌۱۹۴ـ۲۱۶). ارتش‌ ايران‌ با تصرف‌ كامل‌ نواحي‌ از دست‌ رفته‌ در آذر ۱۳۲۵، پس‌ از سالها تماميّت‌ ارضي‌ ايران‌ را اعاده‌ كرد.سالهاي‌ ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵ش‌ دورة‌ دشواري‌ در تاريخ‌ ايران‌ و نيز دورة‌ تعيين‌كننده‌اي‌ در عصر پهلوي‌ دوم‌ بود. جنگ‌، اشغال‌ نظامي‌، جنبشهاي‌ وابستة‌ جدايي‌خواه‌، ركود اقتصادي‌ و فقر، جدال‌ داخلي‌ بر سر قدرت‌، مداخلات‌ خارجي‌ و بسياري‌ عوامل‌ ديگر سبب‌ شد كه‌ دولت‌ ناتوان‌ و غيرمتكي‌ به‌ آراي‌ مردم‌، تداوم‌ بقاي‌ خود را در وابستگي‌ به‌ قدرتهاي‌ خارجي‌ بيابد. نكتة‌ ديگري‌ نيز خود شاه‌ را به‌ سمت‌ وابستگي‌ متمايلتر مي‌ساخت‌؛ او موقعيت‌ سياسي‌اش‌ را در برابر گروههاي‌ بانفوذ سياسي‌ ـ اقتصادي‌ و عمدتاً منسوب‌ به‌ خاندان‌ قاجار و طبقات‌ اشراف‌، ضعيف‌ مي‌ديد و در عين‌حال‌ از گرايشهاي‌ ضدسلطنتي‌ و سوسياليستي‌ قشرهايي‌ از طبقة‌ متوسط‌ و پايين‌ جامعة‌ ايراني‌ ــ كه‌ وضع‌ نابسامان‌ اقتصادي‌ كشور و تبليغات‌ گستردة‌ حزب‌ توده‌، بازتاب‌ گسترده‌تري‌ به‌ آن‌ مي‌داد ــ بسيار بيمناك‌ بود. از همه‌ مهمتر، هنوز خاطرة‌ پدرش‌ در ذهن‌ مردم‌ بود و بسياري‌ از مردم‌، مخصوصاً قشرهاي‌ متديّن‌، با توجه‌ به‌ ذهنيت‌ منفي‌ نسبت‌ به‌ رضاشاه‌، به‌ او نيز گرايشي‌ نداشتند. اين‌ نيز بر نگراني‌ شاه‌ مي‌افزود. تقويت‌ همين‌ نگرانيها وي‌ را به‌ سمت‌ تقويت‌ نيروي‌ نظامي‌ قابل‌ اعتماد و درعين‌ حال‌ متكي‌ به‌ قدرت‌ حامي‌ خارجي‌ سوق‌ داد و درحقيقت‌ پاية‌ اصلي‌ سياست‌ او را در تمامي‌ عصر سلطنت‌ وي‌ تشكيل‌ داد (كدي‌، ص‌۱۷۶ به‌ بعد).حوادث‌ و رويدادهاي‌ سالهاي‌ ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵ش‌، تجربه‌هايي‌ تعيين‌كننده‌ بود كه‌ سياست‌ و نگرش‌ دفاعي‌ و تهاجمي‌ شاه‌ را برپاية‌ تقويت‌ نيروهاي‌ مسلح‌ از راه‌ اتحاد با قدرتهاي‌ بزرگ‌ و جلب‌ كمك‌ از آنان‌ شكل‌ بخشيد. نخستين‌ گروه‌ مستشاري‌ نظامي‌ ايالات‌ متحده‌ در ايران‌ در سالهاي‌ اشغال‌ ايران‌ از سوي‌ متفقين‌، هيئت‌ مستشاري‌ ژاندارمري‌ بود كه‌ رياست‌ آن‌ را سرهنگ‌ نورمن‌شوارتسكف‌ به‌ عهده‌ داشت‌ و مأموريت‌ اصلي‌ آن‌، تجديد سازمان‌ ژاندارمري‌ ايران‌ بود. قرارداد مربوط‌ به‌ اين‌ هيئت‌ در آذر ۱۳۲۲/ نوامبر ۱۹۴۳ در دورة‌ نخست‌وزيري‌ علي‌ سهيلي‌ به‌ وسيلة‌ محمد ساعد، وزير خارجه‌ ايران‌، و لوئي‌ دريفوس‌، وزير مختار ايالات‌ متحده‌ امريكا در تهران‌، به‌ امضا رسيد. اين‌ هيئت‌ پس‌ از خروج‌ متفقين‌ از كشور جنبة‌ عملياتي‌ يافت‌ و به‌ آرميش‌ (هيئت‌ مستشاري‌ ارتش‌ ايران‌) تغيير نام‌ داد. آرميش‌ مطابق‌ قراردادي‌ كه‌ در مهر ۱۳۲۶/ اكتبر ۱۹۴۷ بين‌ دولت‌ ايران‌ و ايالات‌ متحده‌ امريكا، در خصوص‌ اعزام‌ هيئت‌ مستشاري‌ از امريكا براي‌ بالا بردن‌ سطح‌ كارايي‌ ارتش‌ ايران‌ به‌ امضا رسيد، تأسيس‌ يافت‌. به‌ موجب‌ اين‌ موافقتنامه‌ كه‌ بين‌ محمود جم‌ وزير جنگ‌ و جورج‌ آلن‌ سفير ايالات‌ متحده‌ در ايران‌ به‌ امضا رسيد (وبه‌ جم‌ ـ آلن‌ مشهور است‌)، دولت‌ ايران‌ تمام‌ اسرار و اطلاعات‌ فني‌ خود را در اختيار مستشاران‌ امريكايي‌ قرار مي‌داد؛ رسيدگي‌ به‌ امور اساسي‌ ستاد ارتش‌ و وزارت‌ جنگ‌، بجز نقشه‌هاي‌ تاكتيكي‌ و استراتژيك‌، ازجمله‌ وظايف‌ هيئت‌ بود. همچنين‌ اعضاي‌ هيئت‌ حق‌ بازرسي‌ كلية‌ تأسيسات‌ نظامي‌ ايران‌ را داشتند. افسران‌ ارتش‌ ايران‌ بايد طرحها و اسناد نظامي‌ مورد درخواست‌ نظاميان‌ عضو هيئت‌ را در اختيار آنها قرار مي‌دادند. اين‌ موافقتنامه‌ بدون‌ اجازه‌ و تصويب‌ مجلس‌ به‌ مرحلة‌ اجرا گذاشته‌ شد و در سالهاي‌ بعد با تغييرات‌ مختصر مرتباً تمديد گرديد و تا اواخر ۱۳۵۷ش‌ كه‌ اوضاع‌ ايران‌ با انقلاب‌ اسلامي‌ دگرگون‌ شد، همچنان‌ به‌ قوت‌ خود باقي‌ بود (نجاتي‌، ۱۳۷۱ش‌، ج‌۱، ص‌۵۰۸ ـ۵۰۹؛ تاريخ‌ مستند روابط‌ دو جانبة‌ ايران‌ و ايالات‌ متحدة‌ امريكا ، ص‌ ۱۹۵ـ ۲۰۲؛ هاليدي‌، ص‌۹۹؛ مهدوي‌، ص‌۴۳ـ۴۴).دوره دوم‌ (۱۳۲۵ـ۱۳۳۲ش‌). اين‌ دورة‌ هفت‌ ساله‌ با خروج‌ نيروهاي‌ اشغالگر از ايران‌ و پايان‌ گرفتن‌ غائله‌هاي‌ آذربايجان‌ و كردستان‌ آغاز مي‌شود و با كودتاي‌ نظامي‌ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بر ضد حكومت‌ ملّي‌ و مردمي‌ دكتر محمدمصدق‌ پايان‌ مي‌يابد. در اين‌ دوره‌، پهلوي‌ دوم‌ توانست‌ موقعيت‌ متزلزل‌ خود را تثبيت‌ كند و تا حد زيادي‌ بر دولت‌ و مجلس‌ تسلّط‌ يابد. در اين‌ دوره‌ مجلس‌ مؤسسان‌ تشكيل‌ شد و اعضاي‌ آن‌ همگي‌ به‌ ايجاد مجلس‌ سنا ــ كه‌ نيمي‌ از اعضايش‌ را شاه‌ تعيين‌ مي‌كرد ــ رأي‌ دادند و به‌ او حق‌ دادند هروقت‌ بخواهد مجلس‌ را منحل‌ كند. او از طريق‌ انتصاب‌ افرادي‌ مطيع‌، وابسته‌ يا طرفدار خود به‌ نخست‌وزيري‌، نظير ابراهيم‌ حكيمي‌ و ساعد مراغه‌اي‌ و عبدالحسين‌ هژير، حكومتهاي‌ فرمانبردار را بر سركار آورد و بر سركار نگاه‌ داشت‌، اما همين‌ حكومتها نتوانستند بر بحرانهاي‌ ناشي‌ از سوء عمل‌ نظام‌ سياسي‌ چيره‌ شوند و تداوم‌ سلسلة‌ بحرانها سرانجام‌ به‌ بحران‌ بزرگ‌ سالهاي‌ ۱۳۳۰ـ ۱۳۳۲ ش‌ انجاميد.پايان‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌، آغاز دو قطبي‌ شدن‌ جهان‌ بود. قدرتهاي‌ غربي‌ به‌ سركردگي‌ امريكا و انگلستان‌ يك‌ جبهه‌ و اتحاد شوروي‌ و اقمارش‌ جبهة‌ ديگري‌ مقابل‌ آن‌ تشكيل‌ دادند. ايران‌ به‌ لحاظ‌ موقعيت‌ سوق‌الجيشي‌ حساس‌ و همسايگي‌ با اتّحاد شوروي‌، در مركز توجه‌ جبهة‌ غرب‌ قرار گرفت‌. حفظ‌ كردن‌ ايران‌، بويژه‌ در برابر تهديدهاي‌ شوروي‌، و پيوسته‌ نگه‌ داشتن‌ آن‌ با جهان‌ آزاد، از جمله‌ سياستهاي‌ ثابت‌ جهان‌ غرب‌ بود (هاليدي‌، ص‌۲۵۹ـ۲۶۰). امريكا و انگلستان‌ اين‌ هدف‌ را از راه‌ حمايتهاي‌ نظامي‌ و اعطاي‌ كمكهاي‌ اقتصادي‌، بويژه‌ به‌ منظور تقويت‌ نيروهاي‌ تدافعي‌ كشورهايي‌ نظير ايران‌ در برابر نفوذ كمونيسم‌، دنبال‌ مي‌كردند (گازيوروسكي‌، ص‌۹۷ـ۱۰۴).ساختار سياسي‌ كشور كه‌ از حضور و فعاليت‌ احزاب‌ سياسي‌ ريشه‌دار و قدرتمند بهره‌مند نبود، زمينه‌ را براي‌ تمركز بيشتر قدرت‌ و به‌ همين‌ نسبت‌ فساد بيشتر، فراهم‌ مي‌ساخت‌، بويژه‌ آنكه‌ افراد پايبند به‌ معتقدات‌ مذهبي‌ و اصول‌ اخلاقي‌ يا حتي‌ به‌ آرمانهاي‌ ملّي‌ دشوار مي‌توانستند بر مسند سمتهاي‌ حسّاس‌ قرار گيرند. استبداد و خفقان‌ حاكم‌ بر عصر پهلوي‌ اول‌ نه‌ تنها مجالي‌ براي‌ رشد سازمانهاي‌ سياسي‌ نگذاشته‌ بود كه‌ بازماندة‌ آزاديهاي‌ عصر مشروطيت‌ را هم‌ برچيده‌ بود. با شروع‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ و اشغال‌ كشور و بروز آشفتگي‌ در اركان‌ كشور، شمار زيادي‌ حزب‌ و گروه‌ و تشكّل‌ سياسي‌ در ايران‌ به‌ وجود آمد (براي‌ تفصيل‌ بيشتر رجوع كنيد به سازمان‌ اسناد ملي‌ ايران‌، ج‌ ۱، مقدمة‌ طيراني‌، ص‌ هجده‌ به‌ بعد). اما اين‌ نهادهاي‌ سياسي‌ در جامعه‌اي‌ پديدار شد كه‌ دوسوم‌ جمعيت‌ آن‌ را در آن‌ زمان‌ روستاييان‌ تشكيل‌ مي‌دادند كه‌ بندرت‌ در ميان‌ آنها باسواد و برخودار از معيشت‌ مناسب‌ يافته‌ مي‌شد (برزين‌، اطلاعات‌ سياسي‌ ـ اقتصادي‌ ، سال‌ ۸۵، ش‌۹ و ۱۰، ص‌۱۷ـ۱۹). از يك‌ سوم‌ جمعيت‌ شهرنشين‌، تقريباً نيمي‌ كارگر بي‌سواد و مردم‌ خرده‌پاي‌ تهيدست‌ شهري‌ بودند كه‌ تصوّر روشني‌ از مشاركت‌ در زندگي‌ سياسي‌ نداشتند و معمولاً در غوغاها دنباله‌رو بودند. بقية‌ جمعيت‌ (حدود يك‌ ششم‌ نفوس‌ كشور) را مالكان‌، صاحبان‌ سرمايه‌ و صنعت‌، فن‌ سالاران‌، فرهنگيان‌، دانشجويان‌ و دانش‌آموزان‌ و حرفه‌مندان‌ باسواد يا نسبتاً باسواد تشكيل‌ مي‌دادند. در رأس‌ اين‌ هرم‌ اجتماعي‌، اقليتي‌ نزديك‌ به‌ يك‌ درصد كل‌ جمعيت‌ كشور قرار داشت‌ كه‌ از سوادكافي‌ و رفاه‌ برخوردار بود و اهرمهاي‌ قدرت‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ را به‌ دست‌ داشت‌ (همان‌، ش‌ ۱۱ و ۱۲، ص‌۲۲ـ۲۷). حتي‌ كساني‌ كه‌ به‌ نمايندگي‌ از مردم‌ به‌ مجلس‌ شورا راه‌ يافتند، از ميان‌ همين‌ اقليت‌ بودند (شجيعي‌، ج‌۴، ص‌۳۱۳ به‌ بعد).با خروج‌ رضاشاه‌ از صحنة‌ قدرت‌ سياسي‌ ايران‌ و به‌ وجود آمدن‌ هرج‌ و مرج‌ ناشي‌ از خلا قدرت‌، اشراف‌ و زمينداران‌ بزرگ‌ و خوانين‌ و حكومتگران‌ قدرت‌ سياسي‌ را به‌ دست‌ گرفتند. روشنفكران‌ مذهبي‌ و غيرمذهبي‌، به‌ نمايندگي‌ از طبقة‌ متوسط‌ و پايين‌، ازوضع‌ موجود راضي‌ نبودند. روحانيان‌ و عموم‌ مردم‌ پايبند به‌ معتقدات‌ ديني‌ هم‌ به‌ لحاظ‌ سياستهاي‌ مذهب‌ ستيز رضاشاه‌ و تلاشي‌ كه‌ حكومت‌ او براي‌ خارج‌ كردن‌ دين‌ از صحنة‌ زندگي‌ اجتماعي‌ داشت‌، و هم‌ به‌ لحاظ‌ پيامدهاي‌ اين‌ سياست‌، از اوضاع‌ ناراضي‌ بودند. شماري‌ از روشنفكران‌ هم‌ كه‌ از نفوذ كمونيسم‌ بيمناك‌ بودند و نيز روشنفكران‌ ملي‌گرا، درصدد يافتن‌ تكيه‌گاهي‌ مطمئن‌ براي‌ حفظ‌ كشور و انجام‌ اصلاحات‌ به‌ شيوة‌ دلخواه‌ خود برآمدند. ناخوشنودي‌ سياسي‌ زمينه‌ را براي‌ تشكيل‌ و فعاليت‌ احزاب‌ و گروههاي‌ سياسي‌ مختلف‌ فراهم‌ ساخت‌. از شهريور ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ ش‌ بيش‌ از ۶۰ حزب‌ و گروه‌ و تشكّل‌ سياسي‌ به‌ وجود آمد (مديرشانه‌چي‌، ص‌۵۷ـ۸۷). از ميان‌ اين‌ همه‌ تشكّل‌ سياسي‌ ــ كه‌ با ظرفيت‌ سياسي‌ كشور تناسبي‌ نداشت‌ ــ هيچكدام‌ توان‌ ايجاد جنبش‌ همة‌ جانبة‌ سياسي‌ را نداشتند و در مجلس‌ شوراي‌ ملّي‌ هم‌ از گروه‌ منسجم‌ مشخص‌ يا تأثيرگذار برخوردار نبودند. درك‌ سياسي‌ جامعه‌ هم‌ درحدّي‌ نبود كه‌ به‌ گرايشهاي‌ مختلف‌ سياسي‌ جهت‌ بدهد و نيروهاي‌ سياسي‌ را در راستاي‌ آمال‌ مشترك‌ ملت‌ به‌ سوي‌ عمليات‌ سياسي‌ هماهنگ‌ سوق‌ دهد. همين‌ امر سبب‌ شد تا بيشتر روشنفكران‌، نوميد از اين‌ تشكّلها، به‌ حزب‌ تودة‌ ايران‌ روي‌ آورند كه‌ ساختار منسجم‌، نظام‌ آموزشي‌، برنامة‌ عملي‌ و فعاليت‌ مطبوعاتي‌ ـ تبليغاتي‌ داشت‌ و از سوي‌ ديگر از حمايت‌ بين‌المللي‌ و تبليغيِ يكي‌ از دو اردوي‌ جهان‌ برخوردار بود.تشكّلهاي‌ سياسي‌ دهة‌ ۱۳۲۰ش‌ را از حيث‌ گرايش‌ به‌ قطبهاي‌ قدرت‌ داخلي‌، به‌ چهار گروه‌ مي‌توان‌ تقسيم‌ كرد: ۱) گرايش‌ به‌ حفظ‌ و تقويت‌ نظام‌ سلطنت‌ و حمايت‌ از شاه‌، مانند گرايش‌ احزاب‌ آريا و سومكا؛ ۲) گرايش‌ به‌ نخبگان‌ قديمي‌ بازمانده‌ از عصر قاجار، مانند احزاب‌ ارادة‌ ملّي‌، دموكرات‌ ايران‌، مردم‌ و عدالت‌؛ ۳) گرايش‌ به‌ نخبگان‌ روشنفكر، مانند حزب‌ ايران‌ و حزب‌ سوسياليستهاي‌ خداپرست‌؛ ۴) گرايش‌ به‌ آرمانهاي‌ مذهبي‌ و هدايت‌ سياستهاي‌ ملّي‌ در پرتو برداشتهاي‌ اسلامي‌، همچون‌ حزب‌ مسلمانان‌ مجاهد و جمعيت‌ فدائيان‌ اسلام‌ (براي‌ اطلاعات‌ بيشتر رجوع كنيد به سازمان‌ اسناد ملي‌ ايران‌، ج‌ ۱، مقدمة‌ طيراني‌، ص‌ سي‌ويك‌ به‌ بعد؛ مديرشانه‌چي‌، ص‌۵۵ ـ۸۷). اين‌ گرايشها نتوانستند بر سر سياستي‌ همگرا به‌ توافق‌ برسند و تشتّت‌ آنها همچنان‌ ادامه‌ داشت‌. تيراندازي‌ به‌ شاه‌ در ۱۳۲۷ ش‌ دستاويزي‌ براي‌ نيروي‌ حاكم‌ شد كه‌ مخالفان‌ را قلع‌وقمع‌ كند، حكومت‌ نظامي‌ اعلام‌ نمايد و آيت‌الله‌ سيّدابوالقاسم‌ كاشاني‌ را از ايران‌ به‌ لبنان‌ تبعيد كند. احزاب‌ مخالف‌ و در رأس‌ آنها حزب‌ توده‌، يا غيرقانوني‌ شناخته‌ شدند يا موقتاً تعطيل‌ گرديدند (گازيوروسكي‌، ص‌۹۰). شاه‌ گام‌ ديگري‌ به‌ سوي‌ كسب‌ بيشتر قدرت‌ برداشت‌ و با تشكيل‌ مجلس‌ مؤسسان‌ در ارديبهشت‌ ۱۳۲۸ و تغيير اصل‌ ۴۸ قانون‌ اساسي‌ اختيار انحلال‌ مجلس‌ شوراي‌ ملّي‌ و سنا، هردو، را به‌ دست‌ آورد و مجلس‌ مؤسسان‌ حق‌ خلع‌ كردن‌ شاه‌ را از سلطنت‌ از دست‌ داد ( رجوع كنيد به اطلاعات‌ ، ش‌۶۹۲۸، ۱۹ ارديبهشت‌ ۱۳۲۸، ص‌۱؛ محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۷۶ش‌، ص‌۱۱۵، پانويس‌۵). در پنجم‌ بهمن‌ همان‌ سال‌ اولين‌ دورة‌ مجلس‌ سنا، كه‌ نيمي‌ از نمايندگان‌ آن‌ را شاه‌ منصوب‌ كرده‌ بود، به‌ رياست‌ سيدحسن‌ تقي‌زاده‌ تشكيل‌ شد ( اطلاعات‌ ، ش‌۷۱۳۸، ۶ بهمن‌۱۳۲۸، ص‌۱).شاه‌ پس‌ از تارومار كردن‌ احزاب‌ سياسي‌ و اعمال‌ تسلّط‌ خود بر قوّة‌ مقنّنه‌ و در اختيار گرفتن‌ اوضاع‌، در ۱۳۲۸ش‌ به‌ امريكا سفر كرد و كوشيد تا نظر دولتمردان‌ امريكا را به‌ ايران‌ و حمايت‌ از نظام‌ حاكم‌ بر اين‌ كشور و اعطاي‌ كمكهاي‌ نظامي‌ و مالي‌ جلب‌ كند. او در اين‌ سفر توفيقي‌ به‌ دست‌ نياورد، اما مقامات‌ امريكايي‌ وعده‌ دادند كه‌ از طريق‌ برنامة‌ اصل‌ چهار به‌ايران‌ كمك‌ كنند ( تاريخ‌ مستند روابط‌ دوجانبة‌ ايران‌ و ايالات‌ متحدة‌ امريكا ، ص‌ ۳۱۸ـ ۳۲۰). شاه‌ پس‌ از بازگشت‌ از اين‌ سفر و براي‌ جبران‌ شكست‌، با مقامات‌ اتّحاد شوروي‌ مذاكره‌ كرد و توانست‌ قراردادي‌ به‌ مبلغ‌ يكصد ميليون‌ تومان‌ منعقد كند. دولت‌ اتّحاد شوروي‌ با فروش‌ يك‌ ميليون‌ تُن‌ گندم‌ به‌ ايران‌ موافقت‌ كرد و سياست‌ خود را در قبال‌ حكومت‌ شاه‌ تغيير داد (ازغندي‌، ص‌۱۵۸ـ ۱۵۹). اين‌ نخستين‌ چرخش‌ سياست‌ شوروي‌ نسبت‌ به‌ ايران‌ پس‌ از پايان‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ و خروج‌ قواي‌ شوروي‌ از ايران‌ بود. درضمن‌ انگليسيها به‌ سياست‌ نزديكي‌ ايران‌ به‌ امريكا با حساسيّت‌ و سوءظن‌ مي‌نگريستند و نمي‌خواستند نفوذ خود را در ايران‌ از دست‌ بدهند. ظاهراً تلاش‌ آنها براي‌ به‌ قدرت‌ رساندن‌ و بر سر قدرت‌ نگاه‌ داشتن‌ سياستمداراني‌ با نفوذ نظير رزم‌آرا و هژير، در تداوم‌ همين‌ سياست‌ بود (گازيوروسكي‌، ص‌۸۹ ـ۹۲). درعين‌حال‌ هرگونه‌ بهبود در روابط‌ ميان‌ ايران‌ و اتّحاد شوروي‌ نيز ممكن‌ بود به‌ زيان‌ سياستهاي‌ انگلستان‌ در ايران‌ باشد.به‌ نظر مي‌رسد كه‌ پس‌ از بهبودي‌ نسبي‌ در روابط‌ اتّحاد شوروي‌ و ايران‌، امريكا در سياست‌ خود در قبال‌ ايران‌ تجديد نظر كرد. اعزام‌ هنري‌گريدي‌ ، سياستمدار باتجربه‌اي‌ كه‌ با نظر مساعد به‌ ايران‌ مي‌نگريست‌، به‌ عنوان‌ سفير جديد امريكا در تهران‌، سرآغازي‌ براي‌ تقويت‌ روابط‌ از جهات‌ مختلف‌ بود. قرارداد همكاري‌ دفاعي‌ دو جانبة‌ ايران‌ و امريكا، در ۲ خرداد ۱۳۲۹/ ۲۳ مه‌ ۱۹۵۰ به‌ منظور اعطاي‌ كمكهاي‌ نظامي‌ امريكا به‌ ايران‌، گامي‌ بلند در جهت‌ نزديك‌ ساختن‌ ايران‌ به‌ سياستهاي‌ امريكا بود ( تاريخ‌ مستند روابط‌ دوجانبة‌ ايران‌ و ايالات‌ متحدة‌ امريكا ، ص‌۳۲۰ به‌ بعد). اين‌ قرارداد، استفادة‌ مشروط‌ ايران‌ از كمكهاي‌ نظامي‌ امريكا را مقرّر مي‌كرد. براساس‌ شروط‌ مزبور، تجديد برنامه‌ يا قطع‌ كمكها موكول‌ به‌ تشخيص‌ و تصميم‌ ايالات‌ متحده‌ بود. پس‌ از امضاي‌ موافقتنامة‌ مزبور، مقاديري‌ اسلحه‌ و تجهيزات‌ نظامي‌ به‌ ايران‌ داده‌ شد، ولي‌ شاه‌ انتظار دريافت‌ جنگ‌افزارهاي‌ بيشتري‌ داشت‌. با شروع‌ جنگ‌ كره‌ در ۴ تير ۱۳۳۰/۲۶ ژوئن‌ ۱۹۵۱ و عبور نيروهاي‌ مسلّح‌ ارتش‌ كرة‌ شمالي‌ از مرز جغرافيايي‌ ۳۸ درجه‌ به‌ جنوب‌، استراتژي‌ كمكهاي‌ سياسي‌ ـ اقتصادي‌ ايالات‌ متحده‌ به‌ كشورهاي‌ دوست‌، به‌ استراتژي‌ «دفاعي‌ ـ نظامي‌» موسوم‌ به‌ «دفاع‌ از پيرامون‌» تبديل‌ شد. مطابق‌ اين‌ استراتژي‌ به‌ كشورهايي‌ مانند ايران‌ كه‌ در پيرامون‌ حوزة‌ نفوذ شوروي‌ و چين‌ جاي‌ داشتند به‌ طور جدي‌ بايد كمك‌ اقتصادي‌ و نظامي‌ ارسال‌ مي‌شد. همزمان‌ با اين‌ تحولات‌، اوضاع‌ داخلي‌ ايران‌ روز به‌ روز حادتر مي‌شد. (نجاتي‌، ۱۳۷۱ش‌، ج‌۱، ص‌۵۱۳ ـ۵۱۴؛ گازيوروسكي‌، ص‌ ۱۰۱ـ۱۰۴). صحنة‌ سياسي‌ ايران‌ براثر موج‌ توفندة‌ جنبش‌ ملي‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌ و حركتهاي‌ استقلال‌ خواهانه‌ و ملّي‌گرايانه‌ بكلّي‌ تغيير كرد. شماري‌ از احزاب‌ و تشكّلهاي‌ سياسي‌ براي‌ نجات‌ كشور از آفت‌ استبداد و خطر استعمار، باهم‌ متحد شدند و در ۱۳۲۸ش‌ جبهه‌ ملّي‌ ايران‌ را تشكيل‌ دادند ( رجوع كنيد به عطار ، ش‌۳۲، ۲ آبان‌ ۱۳۲۸، ص‌۱). اين‌ جبهه‌ در مدتي‌ كوتاه‌در عرصة‌ سياست‌ داخلي‌ به‌ فعاليت‌ چشمگيري‌ پرداخت‌ و پشتيباني‌ بي‌سابقة‌ قشرهاي‌ مختلف‌ مردم‌ را به‌ دست‌ آورد و جامعه‌ را براي‌ حركت‌ سياسي‌ متحد و گسترده‌ آماده‌ ساخت‌ و در انتخابات‌ مجلس‌ شوراي‌ ملّي‌ در دورة‌ شانزدهم‌ پيروزي‌ مهمّي‌ به‌ دست‌ آورد ( صفير ، ش‌۱۲۳، ۸ خرداد ۱۳۲۹، ص‌۴). اين‌ جبهه‌ دكتر محمد مصدق‌ را به‌ رياست‌ خود برگزيد و مطبوعات‌ وابسته‌ به‌ آن‌ به‌ روشنگري‌ و تبليغات‌ وسيعي‌ پرداختند و افكار عمومي‌ را براي‌ مبارزه‌ در جهت‌ تحقق‌ هدفهاي‌ جبهه‌ آماده‌ ساختند. آيت‌الله‌ كاشاني‌ از حاميان‌ اصلي‌ جبهه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ اهداف‌ آن‌، خصوصاً ملّي‌ شدن‌ نفت‌، بود. وي‌ در اعلاميه‌اي‌ تلاش‌ براي‌ ملّي‌ شدن‌ را «تكليف‌ ديني‌ و وطني‌ ملت‌ مسلمان‌ ايران‌» اعلام‌ كرد و در پي‌ آن‌ تعدادي‌ از علما، از جمله‌ آيت‌الله‌ سيدمحمدتقي‌ خوانساري‌ و آيت‌الله‌ بهاءالدين‌ محلاتي‌، با صدور اعلاميه‌، نظر آيت‌الله‌ كاشاني‌ را تأييد كردند ( روحانيّت‌ و اسرار فاش‌ نشده‌ از نهضت‌ ملّي‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌ ، ص‌۱۵). نيروهاي‌ ملّي‌گرا جملگي‌ و نيروهاي‌ مذهبي‌ عمدتاً از جبهه‌، تا زماني‌ كه‌ ابتكار عمل‌ سياسي‌ را از دست‌ نداده‌ بود، حمايت‌ كردند. گسترش‌ دامنة‌ قدرت‌ جبهه‌ سرانجام‌ دكترمصدّق‌ را در ارديبهشت‌ ۱۳۳۰ به‌ قدرت‌ رساند و حكومت‌ ملي‌گراي‌ او براي‌ تحقّق‌ دو هدف‌ اصلي‌ (ملّي‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌ ايران‌ و اصلاح‌ قانون‌ انتخابات‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ و شهرداريها) بر سركار آمد ( اطلاعات‌ ، ش‌ ۷۵۰۹، ۱۲ ارديبهشت‌ ۱۳۳۰، ص‌۱). مبارزات‌ مردم‌ ايران‌ براي‌ اعادة‌ حقوق‌ خود در گستره‌اي‌ بي‌سابقه‌ آغاز شد و ايران‌ به‌ عنوان‌ پيشگام‌ كشورهايي‌ كه‌ براي‌ كسب‌ حقوق‌ خود در برابر انگليسِ استعمارگر ايستادند، موضوع‌ خبر صفحة‌ اول‌ بسياري‌ از روزنامه‌هاي‌ جهان‌ قرار گرفت‌ و توجه‌ استقلال‌خواهان‌ و آزادي‌طلبان‌ جهان‌، بويژه‌ در منطقة‌ خاورميانه‌ و كشورهاي‌ آسيايي‌ و افريقايي‌، به‌ مبارزات‌ سياسي‌ ايران‌ جلب‌ شد. از ارديبهشت‌ ۱۳۳۰ تا مرداد ۱۳۳۲ ــ كه‌ حكومت‌ ملّي‌ دكتر مصدّق‌ براثر كودتاي‌ نظامي‌ مشترك‌ امريكا و انگليس‌ ساقط‌ شد ــ ايران‌ صحنة‌ نبرد در راه‌ استقلال‌، احقاق‌ حق‌ و نيز مبارزه‌ با استبداد داخلي‌ بود (براي‌ جزئيات‌ چگونگي‌ سقوط‌ مصدّق‌ رجوع كنيد به گازيوروسكي‌، ص‌۱۲۹ـ۱۴۲؛ نيز رجوع كنيد به مصدّق‌ * ، محمد؛ جبهة‌ ملي‌ ايران‌ * ، ملي‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌ * ، كودتاي‌ ۲۸ مرداد * ؛ و ساير مدخلهاي‌ وابسته‌).كوششهاي‌ بسياري‌ براي‌ واداشتن‌ ايران‌ به‌ مصالحة‌ سياسي‌ با انگليس‌ به‌ عمل‌ آمد، و دسيسه‌هاي‌ فراواني‌ چيده‌ شد تا جنبش‌ ملّي‌ به‌ رهبري‌ دكتر مصدّق‌ در قبضة‌ قدرت‌ جناح‌ سلطنت‌طلب‌ قرار گيرد. همة‌ اين‌ تلاشها بي‌نتيجه‌ ماند و براي‌ درهم‌ شكستن‌ جنبش‌ ملّي‌ راهي‌ جز كودتاي‌ نظامي‌ باقي‌نماند. از نظر مقامات‌ رسمي‌ امريكا، وضع‌ كشور «خطرناك‌ و انفجارآميز» بود و بيم‌ آن‌ مي‌رفت‌ كه‌ مسير حوادث‌ به‌ گونه‌اي‌ باشد كه‌ ايران‌ «چين‌» ديگري‌ شود. در آستانة‌ انتصاب‌ مصدّق‌ به‌ نخست‌وزيري‌ در ارديبهشت‌ ۱۳۳۰، ايالات‌ متحده‌ براي‌ بازي‌ كردن‌ نقشي‌ عمده‌ در سياست‌ داخلي‌ ايران‌ آماده‌ شد (گازيوروسكي‌، ص‌۱۰۲ـ۱۰۴). بدين‌ترتيب‌، با دخالت‌ آشكار نظامي‌ و مستشاري‌ امريكا، كودتاي‌ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شكل‌ گرفت‌ كه‌ به‌ سرنگوني‌ دولت‌ مصدّق‌ و تحكيم‌ بعدي‌ حكومت‌ شاه‌ انجاميد.دوره سوم‌ (۱۳۳۲ـ۱۳۴۲ش‌). كودتاي‌ نظامي‌ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به‌ استقرار حكومت‌ نظامي‌، نخست‌وزير شدن‌ سرلشكر فضل‌الله‌ زاهدي‌، سركوب‌ مخالفان‌ و محو آزاديهاي‌ سياسي‌ منجر شد؛ دكترمصدّق‌ و شماري‌ از همكاران‌ و ياران‌ نزديك‌ او دستگير، زنداني‌ و محاكمه‌ شدند (مصدق‌، ص‌۳۳۹ـ ۳۴۰؛ كاتوزيان‌، ص‌۳۴۲ـ۳۵۱، ۳۵۵؛ نجاتي‌، ۱۳۶۸ش‌، ص‌۴۸۷ـ ۴۸۹)؛ دكتر سيدحسين‌ فاطمي‌، وزير خارجة‌ دولت‌ مصدق‌ و يار و همكار نزديك‌ او، دستگير و تيرباران‌ شد (نجاتي‌، ۱۳۶۸ش‌، ص‌۴۸۷)، دفترهاي‌ احزاب‌ و گروههاي‌ سياسي‌ و روزنامه‌هاي‌ مخالف‌، غارت‌ و ويران‌ يا سوزانده‌ شدند و هرگونه‌ تشكل‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ كه‌ حكومت‌ نظامي‌ آن‌ را مخالف‌ مصالح‌ خود تشخيص‌ مي‌داد، غيرقانوني‌ اعلام‌ گرديد و منحل‌ يا تعطيل‌ شد. سرتيپ‌ تيمور بختيار، فرمانده‌ نظامي‌ تهران‌، كه‌ بعداً به‌ رياست‌ سازمان‌ اطلاعات‌ و امنيت‌ كشور منصوب‌ شد، به‌ وحشيانه‌ترين‌ صورت‌ به‌ تعقيب‌، آزار، شكنجه‌ و سركوب‌ مخالفان‌ پرداخت‌ و فضاي‌ رعب‌ و وحشت‌ را بر ايران‌ حاكم‌ كرد (براي‌ جزئيات‌ رجوع كنيد به بختيار * ، تيمور). هسته‌هاي‌ سياسي‌ يا افرادي‌ كه‌ از حكومت‌ نظامي‌ جان‌ سالم‌ به‌ در برده‌ بودند، به‌ سازماندهي‌ تشكيلات‌ خود و اتخاذ شيوه‌هاي‌ مبارزاتي‌ روي‌ آوردند (براي‌ فعاليت‌ بقية‌السيف‌ نيروهاي‌ ملّي‌ رجوع كنيد به نهضت‌ آزادي‌ ايران‌، ج‌۱، ص‌۱۹ـ۳۷). حزب‌ تودة‌ ايران‌ كه‌ از ۱۳۲۷ش‌ غيرقانوني‌ اعلام‌ شده‌ بود و شماري‌ از اعضاي‌ آن‌، بويژه‌ شاخة‌ نظامي‌ آن‌، كه‌ در جريان‌ كودتا تقريباً دست‌ نخورده‌ باقي‌ مانده‌ بود، بسرعت‌ مخفي‌ شد و تشكيلات‌ خود را متناسب‌ با فعاليتهاي‌ پنهاني‌ سازمان‌ داد (خسرو پناه‌، ص‌۱۷۷ به‌ بعد). تعطيل‌ شدن‌ احزاب‌، گروهها، اجتماعات‌ و روزنامه‌ها، از ابزارهاي‌ تحكيم‌ استيلاي‌ دولت‌ نظامي‌ و ايجاد جوّ تحميلي‌ اطاعت‌ و تمكين‌ بود. دولت‌ زاهدي‌ در پي‌ اين‌ سركوبها توانست‌ راه‌ را براي‌ اجراي‌ سياستهاي‌ حكومت‌ و برگزاري‌ انتخابات‌ مجلس‌ دورة‌ هجدهم‌ ــ مجلسي‌ كه‌ قانونگذار و صحه‌گذار حكومت‌ كودتا باشد ــ بازكند (گذشته‌، چراغ‌ راه‌ آينده‌ است‌ ، ص‌۶۹۷؛ نيز رجوع كنيد به زاهدي‌ * ، فضل‌الله‌).در فروردين‌ ۱۳۳۴، شاه‌ كه‌ از ثبات‌ نسبي‌ اوضاع‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ كشور مطمئن‌ شده‌ بود، زاهدي‌ را كه‌ بسيار قدرتمند شده‌ بود و تهديدي‌ براي‌ او به‌ شمار مي‌آمد، وادار به‌ استعفا كرد و حسين‌ علاء را بر سر كار آورد (آبراهاميان‌، ص‌۵۱۷). به‌ برآورد شاه‌، كشور به‌ آرامش‌ بيشتر، كاستن‌ از خشونت‌ و نزديكي‌ بيشتر به‌ غرب‌ نياز داشت‌ و گمان‌ مي‌رفت‌ كه‌ علاء براي‌ تأمين‌ كردن‌ اين‌ مقاصد مناسب‌ باشد ( رجوع كنيد به علاء * ، حسين‌). دولت‌ امريكا كه‌ پس‌ از سقوط‌ دكترمصدّق‌ ۴۵ ميليون‌ دلار به‌ عنوان‌ «تأمين‌ نيازهاي‌ اضطراري‌ و موقت‌ غذايي‌ و غيره‌ ايران‌ به‌ طور رايگان‌» در اختيار دولت‌ ايران‌ قرار داده‌ بود ( تاريخ‌ مستند روابط‌ دو جانبة‌ ايران‌ و ايالات‌ متحدة‌ امريكا ، ص‌۳۸۳ـ۳۸۶)، در ۱۳۳۴ش‌ چهل‌ درصد سهام‌ كنسرسيوم‌ بين‌المللي‌ نفت‌ ايران‌ را به‌ دست‌ آورد. انعقاد قرارداد كنسرسيوم‌ و نسبت‌ درصد سهامي‌ كه‌ امريكا و انگلستان‌ و ساير كشورهاي‌ غربي‌ از منافع‌ نفت‌ ايران‌ به‌ دست‌ آوردند، نشان‌ مي‌دهد كه‌ براي‌ آرامش‌ سياسي‌ در ايران‌ چه‌ بهايي‌ پرداخت‌ شده‌ است‌ (براي‌ جزئيات‌ قراردادهاي‌ مربوط‌ به‌ نفت‌ رجوع كنيد به شركت‌ ملي‌ نفت‌ ايران‌، ص‌۱۶ به‌ بعد؛ نيز رجوع كنيد به رزاقي‌، ص‌۳۷ـ۵۱). در همان‌ سال‌ ايران‌ به‌ پيمان‌ بغداد پيوست‌ و با پذيرفتن‌ عضويت‌ در اين‌ پيمان‌، به‌ يكي‌ از حلقه‌هاي‌ زنجيره‌اي‌ تبديل‌ شد كه‌ غرب‌ به‌ عنوان‌ خط‌ تدافعي‌ در برابر اتحاد شوروي‌ و هم‌ پيمانان‌ آن‌ و خطر كمونيسم‌ كشيد، و در عين‌ حال‌ به‌ سلك‌ متحدان‌ همبسته‌ با جهان‌ غرب‌ و هماهنگ‌ با سياستهاي‌ نظامي‌ آنان‌ درآمد. پس‌ از كودتاي‌ ۲۳ تير ۱۳۳۷/ ۱۴ ژوئية‌ ۱۹۵۸ به‌ فرماندهي‌ سرهنگ‌ عبدالكريم‌ قاسم‌ در عراق‌، اين‌ كشور از پيمان‌ بغداد خارج‌ شد و ايران‌ با پذيرش‌ عضويت‌ در سازمان‌ پيمان‌ مركزي‌ (سنتو) عملاً جاي‌ عراق‌ را تا حدّي‌ پر كرد و نقش‌ فعالتري‌ در همكاري‌ نظامي‌ با غرب‌ در پيش‌ گرفت‌؛ سياست‌ نادرستي‌ كه‌ ايران‌ را از نيرومندترين‌ و مؤثرترين‌ كشورهاي‌ عربي‌ و شماري‌ از كشورهاي‌ اسلامي‌ دور كرد و به‌ بيطرفي‌ در سياست‌ خارجي‌ ايران‌ آسيب‌ جدّي‌ رساند (مهدوي‌، ص‌۱۲۷ـ۱۳۱، ۱۴۶ـ ۱۴۸؛ براي‌ جزئيات‌ و پيامدها رجوع كنيد به بغداد * ، پيمان‌؛ پيمان‌ مركزي‌ * ، سازمان‌). در حقيقت‌، سياست‌ خارجي‌ ايران‌ پس‌ از بركناري‌ دكترمصدّق‌ به‌ سياست‌ شخصيِ شاه‌ تبديل‌ شد. از نظر شاه‌ امنيت‌ ملّي‌ از امنيت‌ داخلي‌ تفكيك‌ناپذير بود و امنيت‌ داخلي‌ نيز با امنيت‌ پادشاهي‌ و دودمان‌ پهلوي‌ درآميخته‌ بود؛ تنها تهديدكنندة‌ بالقوه‌ و بالفعل‌ خارجي‌ امنيت‌ ملّي‌ ايران‌ نيز حكومت‌ شوروي‌ و مهمترين‌ عامل‌ تهديدكنندة‌ داخل‌، خطر كمونيستها بود. به‌ اعتقاد محمدرضاشاه‌ مهمترين‌ و اساسيترين‌ وسيله‌ مقابلة‌ با اين‌ دو نوع‌ تهديد داخلي‌ و خارجي‌، وجود نيروهاي‌ مسلّح‌ با توان‌ كامل‌ دفع‌ خطر شورشهاي‌ داخلي‌، همراه‌ با برخورداري‌ از حمايت‌ يك‌ قدرت‌ برتر خارجي‌ بود و تنها دولتي‌ كه‌ مي‌توانست‌ و تمايل‌ داشت‌ به‌ شاه‌ كمك‌ كند تا امنيت‌ داخلي‌ كشور را تأمين‌ كند، ايالات‌ متحدة‌ امريكا بود. كودتاي‌ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، عقد قرارداد كنسرسيوم‌ و عضويت‌ ايران‌ در پيمان‌ بغداد، بتريتب‌ نشانة‌ گستردگي‌ روابط‌ سياسي‌ و نفتي‌ و نظامي‌ ايران‌ با ايالات‌ متحده‌ و تبديل‌ حكومت‌ شاه‌ به‌ «رژيمي‌ دست‌ نشانده‌» بود (ازغندي‌، ص‌۲۷۱؛ گازيوروسكي‌، ص‌۱۶۴ـ ۱۶۵، ۲۰۸؛ نجاتي‌، ۱۳۷۱ ش‌، ج‌ ۱، ص‌۵۱۶ ـ۵۱۷).در ۱۳۳۵ش‌، در پي‌ استعفاي‌ حسين‌ علاء، شاه‌ دكترمنوچهر اقبال‌ را كه‌ از سياستمداران‌ فرمانبردار و از محارم‌ او بود، به‌ نخست‌وزيري‌ برگزيد. اقبال‌ روابط‌ بسيار نزديكي‌ با محافل‌ سياسي‌ غرب‌ داشت‌ و به‌ آزاد شدن‌ نظام‌ اقتصادي‌ كشور از نظارت‌ دولت‌ معتقد بود. وي‌ بر آن‌ بود كه‌ محيط‌ ايران‌ را براي‌ سرمايه‌گذاري‌ شركتهاي‌ غربي‌ مساعد سازد. سياستهاي‌ او، كه‌ مجموعاً پيامدهاي‌ ناگواري‌ براي‌ جامعة‌ ايران‌ داشت‌، از مصاديق‌ بارز شتاب‌ به‌ سمت‌ وابستگي‌ بيشتر به‌ غرب‌ و ناديده‌گرفتن‌ نيازها و ويژگيهاي‌ ملّي‌ و مقتضيات‌ بومي‌ است‌. تغييراتي‌ كه‌ حكومت‌اقبال‌ در ساختار و تشكيلات‌ سياسي‌ دولت‌ داد، در راستاي‌ همان‌ سياست‌ كلّي‌ بود. به‌ دستور شاه‌ دو حزب‌ سياسي‌ جديد تشكيل‌ شد: حزب‌ ملّيون‌ به‌ رهبري‌ اقبال‌ و حزب‌ مردم‌ به‌ رهبري‌ اسداللّه‌ علَم‌، كه‌ قرار بود نقش‌ حزب‌ مخالف‌ و منتقد دولت‌ را ايفا كند. در صحنة‌ بين‌المللي‌ نيز تحوّلات‌ مهمّي‌ در شرف‌ وقوع‌ بود كه‌ بر اوضاع‌ ايران‌ تأثير مستقيم‌ مي‌گذاشت‌. در اواخر دهة‌ ۱۳۳۰ ش‌/ ۱۹۵۰ جنگ‌ سرد به‌ اوج‌ خود رسيد. از يك‌سو، اتّحاد شوروي‌ ايران‌ را به‌ عنوان‌ متّحد نزديك‌ امريكا آماج‌ حمله‌هاي‌ تبليغاتي‌ شديد قرار داد و از سوي‌ ديگر، حزب‌ دموكرات‌ امريكا ــ كه‌ براي‌ پيروزي‌ در انتخابات‌ رياست‌ جمهوري‌ بشدت‌ مبارزه‌ مي‌كرد ــ از مواضع‌ سياسي‌ حزب‌ جمهوريخواه‌ در قبال‌ كشورهاي‌ جهان‌ سوم‌، بويژه‌ ايران‌، انتقاد كرد و عملاً شاه‌ و هيئت‌ حاكمة‌ ايران‌ را با دشواري‌ جدّي‌ روبرو ساخت‌ (روبين‌، ص‌۸۷ ـ ۹۲).با پيروزي‌ جان‌ كِنِدي‌ در امريكا، ترديدي‌ نماند كه‌ حكومت‌ ايران‌ براي‌ تداوم‌ بقاي‌ خود و هماهنگي‌ با سياستهاي‌ حزب‌ پيروز در انتخابات‌ امريكا (حزب‌ دموكرات‌) ناگزير از اصلاحات‌ و تغييرات‌ است‌. انجام‌ اصلاحات‌ جنبه‌هاي‌ نظامي‌ و سياسي‌ و اقتصادي‌ را دربر مي‌گرفت‌. بخشي‌ از انتقادات‌ امريكا متوجه‌ نيروهاي‌ نظامي‌ و ارتش‌ بود. در واكنش‌ به‌ اين‌ انتقادات‌، شاه‌ اقدام‌ به‌تغييراتي‌ كرد؛ صدها افسر ارتش‌ را به‌عنوان‌ مبارزه‌ با فساد بركنار كرد و تعداد رسمي‌ نيروهاي‌ نظامي‌ را كاهش‌ داد. بااينهمه‌، ترديدي‌ وجود نداشت‌ كه‌ نقش‌ ارتش‌ در سركوب‌ و ايجاد اختناق‌ كمرنگ‌ نشده‌ است‌؛ سركوب‌ قيام‌ پانزده‌ خرداد و مقاومت‌ عشاير استان‌ فارس‌ نشانة‌ اين‌ نقش‌ ارتش‌ شاه‌ بود (هاليدي‌، ص‌۱۰۰ـ۱۰۱).از جنبة‌ سياسي‌، شاه‌ باتوجه‌ به‌ وضع‌ سياسي‌ جديد، در شهريور ۱۳۳۹ مهندس‌ جعفر شريف‌ امامي‌ را به‌ جاي‌ اقبال‌ به‌ نخست‌وزيري‌ برگزيد. وي‌ در سياست‌ از اقبال‌ معتدلتر و منعطفتر و از معتمدان‌ شاه‌ بود. اين‌ تغيير، نشانه‌اي‌ از ظهور تحوّل‌ سياسي‌ بود (كدي‌، ص‌۲۳۰ـ۲۳۱).عمر حكومت‌ شريف‌ امامي‌ كوتاه‌ بود. بحراني‌ كه‌ در جريان‌ اعتصاب‌ فرهنگيان‌ و براثر كشته‌ شدن‌ يكي‌ از معلمان‌ در جريان‌ تظاهرات‌ و راهپيمايي‌ معترضانه‌ روبه‌ گسترش‌ بود، ابعاد گسترده‌اي‌ يافت‌ و سبب‌ فعاليت‌ جريانها و جنبشهاي‌ سياسي‌ شد كه‌ هفت‌ سال‌ حكومت‌ استبداد و اختناق‌ آنان‌ را از فعاليت‌ بازداشته‌ بود. مشي‌ معتدلتر حكومت‌ شريف‌ امامي‌، كه‌ شاه‌ گمان‌ مي‌كرد با وضع‌ سياسي‌ روز تناسب‌ دارد، پاسخگوي‌ جامعة‌ خشمگين‌ دربند نبود و شاه‌ ناچار براي‌ تسكين‌ بحران‌ داخلي‌ و همراهي‌ با سياستهاي‌ طرفدار تغيير و اصلاح‌ دموكراتهاي‌ امريكا، و به‌رغم‌ ميل‌ باطني‌ خود، با انتصاب‌ علي‌ اميني‌ به‌ نخست‌وزيري‌ موافقت‌ كرد (براي‌ جزئيات‌ رجوع كنيد به شريف‌ امامي‌ * ، جعفر). شاه‌ براثر فشارهاي‌ خارجي‌ ناگزير از تغيير و اصلاح‌ در اوضاع‌ داخلي‌ بود و در ۱۳۴۰ش‌ فرمان‌ اجراي‌ قانون‌ اصلاحات‌ ارضي‌ * را صادر كرد و براي‌ مدتي‌ كوتاه‌ به‌ خارج‌ از كشور رفت‌. علي‌ اميني‌ مجلس‌ شوراي‌ ملّي‌ را منحل‌ اعلام‌ نمود و به‌كمك‌ حسن‌ ارسنجاني‌، كه‌ نقش‌ مبتكرانه‌ و مؤثري‌ در اصلاح‌ نظام‌ زمينداري‌ و توزيع‌ زمين‌ ميان‌ دهقانان‌ داشت‌، اجراي‌ برنامة‌ اصلاحات‌ ارضي‌ را آغاز كرد. حكومت‌ اميني‌ در اجراي‌ اين‌ برنامه‌ نسبتاً موفق‌ بود، هرچند كه‌ پيامدهاي‌ برنامة‌ اصلاحات‌ و تغييراتي‌ كه‌ در بافت‌ اجتماعي‌ روستاها و در ساختار توزيع‌ قدرت‌ و تأثيرهاي‌ عميقي‌ كه‌ بر همة‌ جنبه‌هاي‌ زندگي‌ جامعة‌ ايران‌ مي‌گذاشت‌، درست‌ در نظر گرفته‌ نشده‌ بود (اميني‌، ص‌۱۲۸ـ۱۳۹؛ فوران‌، ص‌۴۷۲ـ۴۷۳؛ فيوضات‌، ص‌۱۰۶ـ ۱۰۸).حكومت‌ اميني‌ سياست‌ انقباض‌ اقتصادي‌ را در پيش‌ گرفت‌ و درصدد برآمد با فساد مالي‌ و اداري‌ در دولت‌، كه‌ در دورة‌ حكومت‌ منوچهر اقبال‌ به‌ طرز بي‌سابقه‌اي‌ گسترش‌ يافته‌ بود، مبارزه‌ كند؛ شماري‌ از افراد بانفوذ به‌ اتهام‌ فساد و حيف‌ و ميل‌ اموال‌ عمومي‌ دستگير شدند و هزينه‌هاي‌ ارتش‌ و دولت‌ محدود شد، اما براثر اين‌ سياست‌، يا سوء اجراي‌ آن‌، در بخشهايي‌ از جامعه‌ نارضايتي‌ شدّت‌ گرفت‌. ركود اقتصادي‌ به‌ حدّ خطرناكي‌ رسيد و عدة‌ بسياري‌ از بازرگانان‌ و كاسبان‌ جزء ورشكسته‌ شدند يا در آستانة‌ ورشكستگي‌ قرار گرفتند و به‌ اين‌ ترتيب‌ موقعيت‌ دولت‌ مدعي‌ اصلاحات‌ اميني‌ متزلزل‌ شد، بويژه‌ آنكه‌ ارتش‌ و بخشهايي‌ از حكومت‌ از سياستهاي‌ دولت‌ اميني‌ ناخرسند بودند. زمينداران‌ بزرگ‌ و مقتدر هم‌ در برابر دولت‌ او ايستادند و دامنة‌ مخالفت‌ گسترده‌تر شد. از سوي‌ ديگر، جبهة‌ ملّي‌ دوم‌ ( رجوع كنيد به جبهة‌ ملّي‌ ايران‌ * ) كه‌ با تشكيلات‌ و هيئت‌ تازه‌اي‌ به‌ رهبري‌ اللهيار صالح‌ احيا شده‌ بود و پس‌ از ضربه‌هاي‌ هولناكي‌ كه‌ در جريان‌ كودتاي‌ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ از سر گذرانده‌ بود، بار ديگر به‌ ميدان‌ عملي‌ سياست‌ پاي‌ نهاده‌ و بخشي‌از طبقة‌ متوسط‌ و روشنفكر، و شمار كثيري‌ از دانشجويان‌ و دانش‌آموزان‌ را به‌ سوي‌ خود جذب‌ كرده‌ بود، رو در روي‌ حكومت‌ اميني‌ قرار گرفت‌ و به‌ بازماندة‌ اندك‌ اعتبار او بشدّت‌ آسيب‌ رساند. شاه‌ و حاكمان‌ وابسته‌ به‌ او و نظاميان‌ فرمانبردار وي‌ نيز از اين‌ رويارويي‌ سود بردند و از راههاي‌ مختلف‌ ــ از جمله‌ حملة‌ بسيار وحشيانه‌ و بي‌سابقة‌ نيروهاي‌ نظامي‌ به‌ دانشگاه‌ تهران‌، به‌ فرماندهي‌ منوچهر خسروداد در اول‌ بهمن‌ ۱۳۴۰، نقار ميان‌ آن‌ دو (حكومت‌ اميني‌ و جبهة‌ ملّي‌ دوم‌ و دانشجويان‌ و دانش‌آموزان‌) را به‌ مرحلة‌ آشتي‌ناپذيري‌ و تخاصم‌ رودررو كشاندند و حكومت‌ اميني‌ و نيروهاي‌ مخالف‌ او، هردو، را بسيار محيلانه‌ به‌ حاشيه‌ راندند (اميني‌، ص‌ ۱۴۰ـ ۱۶۹؛ جزني‌، ج‌۲، ص‌۸۰ ـ ۸۸؛ نجاتي‌، ۱۳۷۱ش‌، ج‌۱، ص‌۱۸۲ـ ۱۹۴). دولت‌ اتحاد شوروي‌ هم‌ با حكومت‌ اميني‌ موافق‌ نبود و مقامات‌ امريكايي‌ كه‌ اوضاع‌ ايران‌ را زير نظر داشتند، بهبودي‌ در روند اجراي‌ برنامه‌هاي‌ حكومت‌ اصلاح‌طلب‌ اميني‌ نمي‌ديدند. شاه‌ با استفاده‌ از موقعيت‌ و در سفر خود به‌ امريكا توانست‌ حمايت‌ جان‌ كندي‌ و ديگر مقامات‌ دولت‌ امريكا را جلب‌ و در ۲۷ تير ۱۳۴۱ اميني‌ را از كار بركنار كند و اسداللّه‌ علم‌ را، كه‌ از وفادارترين‌ دولتمردان‌ او بود، به‌ نخست‌وزيري‌ برگزيند و ادارة‌ سياست‌ اصلاحات‌ را خود به‌ دست‌ بگيرد. شاه‌ از آن‌ پس‌ به‌ گونة‌ كاملاً آشكار وارد صحنة‌ سياسي‌ كشور شد و در كسوت‌ «منجي‌» كشور و مردم‌ و شخصيتِ وراي‌ قانون‌ و كاملاً مبّرا از هرگونه‌ مسئوليت‌ و بازخواست‌، زمام‌ همة‌ امور كشور را در دست‌ گرفت‌. دستگاه‌ تبليغاتي‌ دولت‌ هم‌ به‌ طرز بي‌سابقه‌اي‌ به‌ كار افتاد و شاه‌ را اصليترين‌ محور كشور معرفي‌ كرد. تقابل‌ نيروهاي‌ سياسي‌ معتقد به‌ قانون‌ اساسي‌ ايران‌ و پايبند به‌ نظام‌ مشروطيت‌ ــ نظير احزاب‌ و سازمانهاي‌ وابسته‌ به‌ جبهة‌ ملّي‌ ايران‌ ــ با شاه‌ وارد مرحلة‌ جديدي‌ شد. نهضت‌ آزادي‌ ايران‌ به‌ رهبري‌ شخصيتهايي‌ كه‌ هم‌ به‌ مباني‌ اسلام‌ پايبند بودند و هم‌ به‌ اصول‌ قانون‌ اساسي‌، و در عين‌ حال‌ سياست‌ جبهة‌ ملي‌ را محتاطانه‌ و سازشكارانه‌ مي‌دانستند، در همان‌ اوضاع‌ سياسي‌ تشكيل‌ يافت‌. نهضت‌ با اتّخاذ مواضع‌ صريح‌ و دفاع‌ از موازين‌ قانون‌ اساسي‌ و مخالفت‌ آشكار با دخالتهاي‌ شاه‌ در امور، به‌ نيروي‌ سياسي‌ مهمي‌ در كشور تبديل‌ شد و از آن‌ پس‌ تا پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ در ۱۳۵۷ش‌، در معادلات‌ سياسي‌ داخلي‌ تأثير نسبي‌ داشت‌ ( رجوع كنيد به اميني‌، ص‌ ۱۶۹ـ۱۷۰؛ عاقلي‌، ص‌۹۱۳ـ ۹۱۴، ۹۲۰ـ۹۲۱؛ بازرگان‌، ۱۳۷۵ـ۱۳۷۷ش‌).شاه‌، مطمئن‌ از پشتيباني‌ خارجي‌ و نيروهاي‌ سياسي‌ هوادار خود و بي‌اعتنا به‌ ويژگيهاي‌ فرهنگي‌ ـ اجتماعي‌ و ساختار جامعة‌ تحت‌ فرمانش‌، يكه‌تاز ميدان‌ شد. وي‌ در ۱۹ دي‌ ۱۳۴۱ در اجتماعي‌ به‌ نام‌ «كنگرة‌ آزاد مردان‌ و آزاد زنان‌» ــ كه‌ با حضور عدة‌ بسياري‌ از صنوف‌ مختلف‌ جامعه‌ و از نقاط‌ مختلف‌ كشور در تهران‌ تشكيل‌ يافت‌ ــ شركت‌ و نطق‌ مفصلي‌ كرد و اصول‌ تازه‌اي‌ به‌ نام‌ «اصول‌ ششگانة‌ انقلاب‌ سفيد» ارائه‌ داد، كه‌ بعداً به‌ «انقلاب‌ شاه‌ و ملت‌» معروف‌ شد ( گاهنامة‌ پنجاه‌ سال‌ شاهنشاهي‌ پهلوي‌ ، ج‌ ۲، ص‌ ۱۶۰۶ـ۱۶۰۷؛ نيز رجوع كنيد به محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۷۶ش‌، ص‌۱۶۵ـ۱۶۹). به‌ موازات‌ اين‌ اقدامات‌، شماري‌ از فن‌سالاران‌ و ديوانسالاران‌ تحصيل‌ كرده‌ در غرب‌ و فارغ‌التحصيل‌ از دانشگاههاي‌ امريكا تشكّل‌ داده‌ شدند تا به‌ عنوان‌ چهره‌هاي‌ سياسي‌ جديدِ دولت‌ و مجريان‌ امور، بتدريج‌ جاي‌ سياستمداران‌ قديمي‌ را بگيرند. هستة‌ اصلي‌ حزب‌ ايران‌ نوين‌، كه‌ رهبري‌ آن‌ با حسنعلي‌ منصور بود، از اين‌ افراد تشكيل‌ گرديد. شماري‌ از اينان‌ (نظير جمشيد آموزگار) متخصصين‌ برجسته‌ بودند، اما ناآشنايي‌ آنها با ويژگيهاي‌ فرهنگي‌ ـ اجتماعي‌ جامعة‌ ايران‌، از عمده‌ترين‌ علتهاي‌ دور شدن‌ ساختار دولتي‌ از بدنة‌ اصلي‌ كشور، ناديده‌ گرفتن‌ عواطف‌ مذهبي‌ و ملّي‌ مردم‌ و در نهايت‌ جدا شدن‌ قدرت‌ حاكم‌ از پيكر جامعه‌ بود (نجاتي‌، ۱۳۷۱ ش‌، ج‌ ۱، ص‌ ۳۱۷ـ ۳۲۰؛ صارمي‌ شهاب‌، ص‌ ۱۳۵ـ۱۳۷؛ بشيريه‌، ص‌ ۲۵۹ـ۲۶۰).شاه‌ براي‌ تحقق‌ برنامة‌ اصلاحات‌، به‌ حمايت‌ همة‌ كشورهاي‌ متنفذ، از جمله‌ اتّحاد شوروي‌، نياز داشت‌. ازينرو، پس‌ از آنكه‌ حمايت‌ اكراه‌آميز دولت‌ كندي‌ را به‌ دست‌ آورد و موقعيت‌ داخلي‌ خود را بهبود بخشيد، در اقدامي‌ تاكتيكي‌ به‌ اتّحاد شوروي‌ اطمينان‌ داد كه‌ هيچگونه‌ پايگاه‌ نظامي‌ در اختيار هيچ‌ كشوري‌ قرار نخواهد داد (ازغندي‌، ص‌۲۵۵ـ۲۶۸). اين‌ اطمينان‌ خاطر، كه‌ بعداً با قرارداد همكاري‌ ميان‌ اتّحاد شوروي‌ و ايران‌ در زمينة‌ ايجاد كارخانة‌ ذوب‌ آهن‌ ايران‌ و خريدن‌ تجهيزات‌ نظامي‌ از آن‌ كشور و برنامه‌هاي‌ ديگر همكاري‌ صنعتي‌ ـ اقتصادي‌ همراه‌ شد، به‌ بهبود روابط‌ دو كشور و توقف‌ مخالفت‌ اتحاد شوروي‌ و بلوك‌ شرق‌ با شاه‌ انجاميد. شاه‌ طي‌ سفرهاي‌ متعدد به‌ كشورهاي‌ بلوك‌ شرق‌ در دهة‌ ۱۳۴۰ش‌ و در سفرهاي‌ متقابل‌ سران‌ آن‌ كشورها به‌ ايران‌ و از طريق‌ عقد قراردادهاي‌ صنعتي‌ ـ اقتصادي‌، به‌ نوعي‌ تعادل‌ رابطه‌ ميان‌ ايران‌ و غرب‌، ايران‌ و شرق‌ دست‌ يافت‌. اين‌ تعادل‌ به‌ حفظ‌ حكومت‌ او و تخفيف‌ مخالفت‌ با او كمك‌ كرد (مهدوي‌، ص‌۱۸۰ـ ۱۸۸). اما به‌رغم‌ برنامة‌ اصلاحات‌ ــ كه‌ گمان‌ مي‌رفت‌ كشور را به‌ سمت‌ پيشرفت‌ و توسعه‌ سوق‌ مي‌دهد ــ و موفقيتهايي‌ كه‌ در سياستهاي‌ خارجي‌ و برنامه‌هاي‌ همكاري‌ به‌ نظر مي‌رسيد، وقايعي‌ در جامعة‌ ايران‌ در حال‌ تكوين‌ بود كه‌ حكومت‌ از آن‌ كاملاً بي‌اطّلاع‌ بود ( رجوع كنيد به ادامة‌ مقاله‌). شاه‌ كه‌ وجود آيت‌اللّه‌ بروجردي‌ را مانعي‌ بر سر راه‌ طرح‌ و اجراي‌ هرگونه‌ اقدام‌ اصلاحي‌ تجويزي‌ از سوي‌ امريكا مي‌دانست‌، تا پيش‌ از فوت‌ آيت‌اللّه‌ بروجردي‌ در فروردين‌ ۱۳۴۰ از اين‌ اقدام‌ خودداري‌ كرد و پس‌ از رحلت‌ ايشان‌ فرصت‌ را مغتنم‌ شمرد و «اصول‌ ششگانه‌ انقلاب‌ سفيد» را مطرح‌ كرد.دوره چهارم‌ (۱۳۴۲ـ۱۳۵۷ش‌). شاه‌ لايحه‌هاي‌ ششگانة‌ خود را در بهمن‌ ۱۳۴۱ به‌ همه‌پرسي‌ گذاشت‌ و به‌ ادعاي‌ دستگاههاي‌ تبليغي‌ حكومت‌، بيش‌ از ۹۹% مردم‌ به‌ آن‌ رأي‌ مثبت‌ دادند ( اطلاعات‌ ، سال‌ ۳۷، ش‌ ۱۱۰۱۰، ۸ بهمن‌ ۱۳۴۱، ص‌۱). اين‌ همه‌پرسي‌ از هر حيث‌ ساختگي‌ و فرمايشي‌ بود و هيچ‌ يك‌ از موازين‌ رأي‌گيري‌ آزاد در آن‌ مراعات‌ نشده‌ بود؛ علما و مراجع‌ تقليد و جمعي‌ از روشنفكران‌ ديني‌ رسماً با آن‌ مخالفت‌ كردند و مردم‌ را به‌ عدم‌ شركت‌ در همه‌پرسي‌ فراخواندند، امّا شاه‌ بيش‌ از آنكه‌ به‌ افكار عمومي‌ جامعة‌ خود توجه‌ داشته‌ باشد، به‌ بازتاب‌ موفقيت‌ اين‌ همه‌پرسي‌ در محافل‌ و رسانه‌هاي‌ خارجي‌ مي‌انديشيد. ناخرسندي‌ مردم‌ مسلمان‌ ايران‌ از اين‌ گونه‌ تحريف‌ حقايق‌ و بازي‌ رذيلانه‌ با عواطف‌ و آمال‌ جامعه‌ از چند ماه‌ پيش‌ از همه‌پرسي‌ آشكار شد و در ماههاي‌ بعد از آن‌ شدت‌ گرفت‌. علما و روحانيان‌ در كنار مردم‌ سياستهاي‌ شاه‌ و دربار و هيئت‌ حاكمه‌ را مورد انتقاد شديد قرار دادند. اوج‌ اين‌ اعتراضات‌ در خرداد ۱۳۴۲ مصادف‌ با روزهاي‌ عزاداري‌ امام‌ حسين‌ عليه‌السلام‌، بويژه‌ تاسوعا و عاشورا، بود؛ اعتراضاتي‌ كه‌ به‌ سبب‌ حضور مراجع‌ و رهبران‌ ديني‌ در پيشاپيش‌ آن‌ بسيار گسترده‌ بود و به‌ قيام‌ خودانگيختة‌ پانزده‌ خرداد انجاميد؛ آيت‌اللّه‌ سيّدروح‌الله‌ خميني‌ (بعدها: امام‌ خميني‌) در پي‌ مبارزات‌ آشكارش‌ با حكومت‌ شاه‌ و اعتراضهايش‌ به‌ تخلفات‌ دولت‌ از قانون‌ اساسي‌، نقض‌ موازين‌ استقلال‌ و حاكميت‌ سياسي‌ كشور، تن‌ دادن‌ به‌ وابستگي‌ و پذيرش‌ خفت‌ و خواري‌ در برابر مطامع‌ خارجي‌، و نقض‌ موازيني‌ از شريعت‌ اسلام‌ كه‌ در قانون‌ اساسي‌ به‌ آن‌ تصريح‌ شده‌ بود، در نيمه‌شب‌ پانزده‌ خرداد دستگير شد. همسويي‌ شماري‌ از روحانيان‌ با مشي‌ فكري‌ و سياسي‌ امام‌ خميني‌(ره‌)، تظاهرات‌ و راهپيماييهاي‌ مردم‌ در تهران‌، قم‌، مشهد، اصفهان‌، شيراز و چند شهر بزرگ‌ و كوچك‌ ديگر در واكنش‌ به‌ دستگيري‌ امام‌ خميني‌ به‌ قيامي‌ خودانگيخته‌ انجاميد كه‌ در جريان‌ آن‌ شماري‌ از معترضان‌ كشته‌ و مجروح‌ شدند. اين‌ قيام‌، شديدترين‌ برخورد ميان‌ مردم‌ و نيروهاي‌ دولتي‌ پس‌ از ۱۳۳۲ش‌، و در عين‌ حال‌ نخستين‌ واكنش‌ نيرومند نيروهاي‌ سازمان‌نيافتة‌ مردم‌مذهبي‌ و معتقد بود. نيروهاي‌ ملّي‌ با گرايشهاي‌ سياسي‌ ديگر در اين‌ قيام‌ شركت‌ نداشتند، تا بدان‌ حدّ كه‌ خود را در برابر سير حوادث‌ غافلگير شده‌ احساس‌ مي‌كردند. ديگر تشكّلها و گرايشهاي‌ سياسي‌، نظير حزب‌ توده‌، نيز هيچ‌ مشاركتي‌ در اين‌ قيام‌ نداشتند و حتي‌ در برابر آن‌ موضع‌ گرفتند (مركز اسناد انقلاب‌ اسلامي‌، آرشيو، پروندة‌ ش‌۱۱۸، ص‌۱۷۹؛ طبري‌، ص‌۲۱). با اينهمه‌، اين‌ قيام‌ هشداري‌ به‌ دولتمردان‌ بود كه‌ غليان‌ عواطف‌ ديني‌ را در اعماق‌ جامعه‌ نشان‌ مي‌داد، هرچند كه‌ نظام‌ شاه‌ از اين‌ رويداد درس‌ نگرفت‌ و به‌ جاي‌ آنكه‌ اين‌ پديدة‌ بي‌سابقه‌ در جامعة‌ ايران‌ را درست‌ بشناسد، به‌ سياست‌ سركوب‌ خشن‌، ايراد اتهام‌، انتساب‌ واقعه‌ به‌ عوامل‌ خارجي‌ و تحريك‌ برخي‌ كشورهاي‌ بانفوذ در منطقه‌ و مخالف‌ با سياست‌ خارجي‌ شاه‌ و نظاير اينها متوسل‌ شد. در هرصورت‌، اقدامات‌ يكپارچة‌ علما و مهاجرت‌ شماري‌ از مراجع‌ تقليد به‌ تهران‌، به‌ منظور آزادسازي‌ امام‌ خميني‌ و دو تن‌ از مراجع‌ تقليد و حمايت‌ قاطع‌ آنان‌ از حركت‌ اعتراض‌آميز ايشان‌، سبب‌ شد كه‌ هيئت‌ حاكمه‌ و شخص‌ شاه‌ سرانجام‌ در فروردين‌ ۱۳۴۳ امام‌ خميني‌ را آزاد كند و به‌ قم‌ بازگرداند (نجاتي‌، ۱۳۷۱ ش‌، ج‌ ۱، ص‌۲۳۴ـ۲۴۰؛ نيز ( رجوع كنيد به پانزده‌ خرداد * ، قيام‌).شماري‌ از روحانيان‌ و مخالفان‌ مذهبي‌ مبارز نيز در وقايع‌ خرداد ۱۳۴۳ دستگير و زنداني‌ يا تبعيد شدند و به‌ گمان‌ هيئت‌ حاكم‌ خطر نيروهاي‌ مذهبي‌ معترض‌ برطرف‌ گرديد. شاه‌ سياست‌ جديد خود را ــ كه‌ اجراي‌ آن‌ از ۱۳۴۱ش‌ آغاز شده‌ بود ــ پس‌ از اين‌ رويداد با شدّت‌ و قدرت‌ بيشتري‌ ادامه‌ داد. در همان‌ زمان‌، انتخابات‌ مجلس‌ بيستم‌ شوراي‌ ملّي‌ تحت‌ حمايت‌ ارتش‌ با مداخلة‌ آشكار ساواك‌ و ايادي‌ حكومت‌ به‌گونه‌اي‌ برگزار شد كه‌ افرادِ از پيش‌ تعيين‌ شده‌ همة‌ كرسيهاي‌ نمايندگي‌ را اشغال‌ كردند. مجلس‌ بيستم‌ به‌ اين‌ ترتيب‌ به‌ دستگاه‌ تصويب‌ بي‌چون‌ و چراي‌ لايحه‌هاي‌ دولت‌ تبديل‌ شد (جزني‌، ج‌ ۲، ص‌ ۸۰).در فضاي‌ پس‌ از قيام‌ پانزده‌ خرداد، چند تشكّل‌ سياسي‌ ـ ديني‌ و نهاد با خط‌مشي‌ مخفي‌ و مسلحانه‌ برضد رژيم‌ شاه‌ به‌وجود آمد. اين‌ تشكلّها غالباً استمرار «فدائيان‌ اسلام‌»، و مهمترين‌ آنها هيئتهاي‌ مؤتلفة‌ اسلامي‌ و حزب‌ ملل‌ اسلامي‌ بود (صارمي‌ شهاب‌، ص‌۵۹ ـ۶۰). شاه‌ پس‌ از سركوب‌ مخالفان‌ و در اختيار گرفتن‌ همة‌ قواي‌ كشور و تعويض‌ اسدالله‌ علم‌ در پايان‌ سال‌ ۱۳۴۲ش‌ ــ كه‌ پس‌ از وقايع‌ خونين‌ پانزده‌ خرداد به‌ مهرة‌ سياسي‌ بي‌استفاده‌اي‌ تبديل‌ شده‌ بود ــ با حسنعلي‌ منصور، دولتمرد جوان‌ و جاه‌طلبي‌ كه‌ شماري‌ از فن‌سالاران‌ را سازمان‌ داده‌ بود، خود را براي‌ هدايت‌ كردن‌ كشور در مسيري‌ كه‌ در نظر داشت‌، مهيّا ساخت‌. او پس‌ از وقايع‌ ۱۳۴۲ش‌ قدرت‌ مطلق‌ و بي‌معارض‌ و خودكامة‌ صحنة‌ سياسي‌ ايران‌ شد و كمتر رهبري‌ در جهان‌ آن‌ روز از اختيارات‌ خارج‌ از نظارت‌ قانون‌ او برخوردار بود (گازيوروسكي‌، ص‌۳۱۳ـ۳۱۶؛ نجاتي‌، ۱۳۷۱ش‌، ج‌۱، ص‌ ۲۹۴ـ ۲۹۹، ۴۸۸ـ۴۹۰).حسنعلي‌ منصور، دبيركل‌ حزب‌ ايران‌ نوين‌ بود؛ حزبي‌ كه‌ جاي‌ دو حزب‌ ملّيون‌ و مردم‌ را گرفته‌ و به‌ دستگاه‌ اجراي‌ منويات‌ شاه‌ براي‌ پيشرفت‌ و توسعه‌ تبديل‌ شده‌ بود. منصور كه‌ از خبرگي‌ كافي‌ سياسي‌ برخوردار نبود، با بي‌پروايي‌ و با موافقت‌ شاه‌ به‌ تهيه‌ و تصويب‌ لوايحي‌ اقدام‌ كرد كه‌ امتيازاتي‌ خلاف‌ قانون‌ اساسي‌ را به‌ خارجيان‌ اعطا مي‌كرد. اعطاي‌ كاپيتولاسيون‌ از آن‌ جمله‌ بود. در ۲ مهر ۱۳۴۳/۱۳ اكتبر ۱۹۶۴ مجلس‌ شوراي‌ ملّي‌، پس‌ از مذاكرات‌ طولاني‌ بين‌ سفارت‌ امريكا و دولت‌ ايران‌، قانوني‌ تصويب‌ كرد كه‌ براساس‌ آن‌ به‌ نظاميان‌ امريكاييِمأمور در ايران‌ و بستگانشان‌ هماننداعضاي‌ نمايندگيهاي‌ سياسي‌ مصونيت‌ سياسي‌ اعطا مي‌گرديد. واگذاري‌ اين‌ امتياز به‌ امريكاييها و افشاگري‌ امام‌خميني‌ در اين‌ خصوص‌، اعتراض‌ طبقات‌ مختلف‌ مردم‌ را برانگيخت‌؛ امام‌ خميني‌ در چهارم‌ آبان‌ ۱۳۴۳ سخنراني‌ شديداللحني‌ در قم‌ در مخالفت‌ با كاپيتولاسيون‌ ايراد كرد و اين‌ اقدام‌ را موجب‌ پايمال‌ شدن‌ عزت‌ ايران‌ و عظمت‌ ارتش‌ دانست‌. به‌ دنبال‌ اين‌ سخنراني‌، بارديگر امام‌ خميني‌ دستگير و به‌ تركيه‌ تبعيد شد و سپس‌ در عراق‌ (نجف‌) سكنا گزيد (ازغندي‌، ص‌۲۸۴ـ۲۸۶؛ مهدوي‌، ص‌۲۰۴، ۳۰۷؛ امام‌ خميني‌، ج‌۱، ص‌۱۳۹). اما منصور، عامل‌ اصلي‌ اين‌ امتياز، پس‌ از حدود يك‌ سال‌ نخست‌وزيري‌، در بهمن‌ ۱۳۴۳ به‌ ضرب‌ گلولة‌ يكي‌ از نيروهاي‌ مذهبي‌ وفادار به‌ نهضت‌ امام‌ خميني‌ به‌ قتل‌ رسيد. اين‌ واقعه‌، نشانة‌ ديگري‌ از مخالفت‌ عميق‌ نيروهاي‌ مذهبي‌ با سياستهاي‌ نظام‌ حاكم‌ و فرونخفتن‌ تحرّكات‌ سياسي‌ مخالفان‌ مذهبي‌ دولت‌ پس‌ از وقايع‌ خرداد ۱۳۴۲ بود (عراقي‌، ص‌۲۰۷ـ۲۱۲؛ نيز رجوع كنيد به منصور * ، حسنعلي‌). در پي‌ قتل‌ منصور، اميرعباس‌ هويدا كه‌ از نزديكترين‌ دوستان‌ منصور بود و در دولت‌ او سمت‌ وزارت‌ دارايي‌ داشت‌، به‌ نخست‌وزيري‌ رسيد و بيش‌ از سيزده‌ سال‌ (بهمن‌ ۱۳۴۳ـ مرداد ۱۳۵۶) در اين‌ سمت‌ ماند. هويدا به‌ كمك‌ همكاران‌ خود از حزب‌ ايران‌ نوين‌، همان‌ مشي‌ سياسي‌ را دنبال‌ كرد. وي‌ با اتكا به‌ درآمدهاي‌ نفتي‌، كه‌ هر سال‌ بيشتر مي‌شد، و به‌ كمك‌ فن‌سالاران‌ تحصيل‌ كرده‌ و تجربه‌ اندوخته‌ در غرب‌، برنامة‌ نوسازي‌ اقتصادي‌ ـ صنعتي‌ كشور را ادامه‌ داد. اجراي‌ طرحهاي‌ توسعة‌ اقتصادي‌ ـ صنعتي‌، بدون‌ توجه‌ به‌ جنبه‌هاي‌ اجتماعي‌ ـ فرهنگي‌ و رشد سياسي‌، ساختار كشور را با عدم‌ توازني‌ روبرو ساخت‌ كه‌ نشانه‌هاي‌ جدّي‌ آن‌ سرانجام‌ در ۱۳۵۶ش‌ آشكار شد (آبراهاميان‌، ص‌ ۵۲۴ ـ ۵۵۳؛ عاقلي‌، ص‌ ۹۹۰، ۹۹۵ـ۹۹۶، ۱۰۳۸؛ كدي‌، ص‌ ۲۵۴ـ۲۵۶).شاه‌ در سيزدهم‌ اسفند ۱۳۵۳ اقدام‌ به‌ تأسيس‌ حزب‌ رستاخيز كرد كه‌ جايگزين‌ احزاب‌ فرمايشي‌ قبلي‌ گرديد. او گمان‌ مي‌كرد كه‌ چنين‌ حزبي‌ مي‌تواند «اعضاي‌ همة‌ طبقات‌ اجتماعي‌ و مردماني‌ از هر نوع‌ عقيده‌» را دربرگيرد و از تعارض‌ ميان‌ جناحها بكاهد و احياناً زمينه‌ را براي‌ مشاركت‌ گروههاي‌ وسيعتري‌ فراهم‌ سازد (محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۷۶ش‌، ص‌۳۰۵ـ ۳۰۶). بدون‌ ترديد در تأسيس‌ اين‌ حزب‌ به‌ الگوي‌ حزب‌ واحد كمونيست‌ شوروي‌ و حزب‌ بعث‌ عراق‌، دو كشور همساية‌ ايران‌ كه‌ با نظام‌ تك‌ حزبي‌ اداره‌ مي‌شوند، توجه‌ شده‌ بود (حتي‌ نام‌ رستاخيز ترجمة‌ دقيق‌ كلمة‌ بعث‌ بود)؛ بويژه‌ آنكه‌ شماري‌ از ماركسيستها و چپگرايان‌ كه‌ به‌ خدمت‌ حكومت‌ شاه‌ درآمده‌ بودند اما از حيث‌ تفكر همچنان‌ امور را با اصول‌ فكري‌ گذشتة‌ خود تحليل‌ مي‌كردند، در سازماندهي‌ و ادارة‌ حزب‌ رستاخيز همكاري‌ مؤثر داشتند و بعضي‌ از آنان‌ نيز به‌ سمتهاي‌ مهم‌ حزبي‌ دست‌ يافتند (براي‌ تفصيل‌ بيشتر رجوع كنيد به آبراهاميان‌، ص‌۵۴۲ ـ۵۴۹). اين‌ حزب‌ در مدت‌ كوتاهي‌ با ناكامي‌ آشكار و شكستي‌ مفتضحانه‌ روبرو شد. خود شاه‌ به‌ « غلط‌ بودن‌ فكر ايجاد اين‌ حزب‌» صراحتاً اعتراف‌ كرد و گفت‌ كه‌ انور سادات‌ «نظام‌ تك‌ حزبي‌ مصر را از ميان‌ برداشت‌ و راه‌ را براي‌ پيدايش‌ احزاب‌ باز كرد، و به‌نظرم‌ عمل‌ او درست‌ بود» (محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۷۶ش‌، ص‌۳۰۶). شكست‌ اين‌ حزب‌ سياسي‌ نشانة‌ گويايي‌ از بن‌بست‌ سياسي‌ نظام‌ و عجز آن‌ در سازمان‌ دادن‌ وابسته‌ترين‌ عناصر خود بود، وگرنه‌ مردم‌ نه‌ در تأسيس‌ اين‌ حزب‌ نقشي‌ داشتند، نه‌ در آن‌مشاركتي‌، و نه‌ حتي‌ براي‌ انحلال‌ آن‌ كاري‌ كردند ( رجوع كنيد به صارمي‌ شهاب‌، ص‌۱۴۱ـ ۱۴۸).دگرگوني‌ در نوع‌ فعاليتهاي‌ سياسي‌ گروههاي‌ مخالف‌ دولت‌، بويژه‌ از اوايل‌ دهة‌ ۱۳۴۰ش‌ به‌ بعد، از عاملهاي‌ مؤثر ديگري‌ است‌ كه‌ نظام‌ شاه‌ را به‌ بن‌بست‌ كشاند. بسته‌ شدن‌ راه‌ هرگونه‌ فعاليت‌ سياسي‌ بر جبهة‌ ملّيِ احيا شده‌ پس‌ از حكومت‌ علي‌ اميني‌، سبب‌ شد كه‌ نيروهاي‌ ملّي‌گرا عمدتاً بتدريج‌ از جبهة‌ ملّي‌ جدا و دور شوند و به‌ تندروي‌ سياسي‌ روي‌ بياورند. حتي‌ گروههايي‌ از جبهة‌ ملّي‌ به‌ انديشه‌هاي‌ تندروانة‌ چپ‌ و فعاليتهاي‌ چريكي‌ روي‌ آوردند ( رجوع كنيد به جزني‌، ج‌۲، ص‌۷۱ـ۷۹، ۸۴، ۹۴ـ ۹۷). پس‌ از وقايع‌ خرداد ۱۳۴۲، نيروهاي‌ ملّي‌ ـ مذهبي‌ و مذهبي‌ نيز هيچ‌ راهي‌ براي‌ فعاليت‌ آزاد سياسي‌ در چارچوب‌ قانون‌ اساسي‌ پيش‌ روي‌ نديدند و از آن‌ سال‌ به‌ بعد، هرچه‌ زمان‌ گذشت‌، شاخه‌هاي‌ تندرو از نيروهاي‌ ملّي‌ ـ مذهبي‌ و مذهبي‌ جدا شدند و به‌ مشي‌ مسلّحانه‌ روي‌ آوردند. سازمان‌ مجاهدين‌ خلق‌ ايران‌، به‌ عنوان‌ يكي‌ از گروههاي‌ سياسي‌ تندرو، كه‌ از نيروهاي‌ ملّي‌ ـ مذهبي‌ جدا شد و به‌ مشي‌ مسلّحانه‌ گرايش‌ يافت‌، از مصداقهاي‌ بارز گروههايي‌ است‌ كه‌ فعاليت‌ سياسي‌ در چارچوب‌ قانون‌ اساسي‌ را ترك‌ و طرد كردند (آبراهاميان‌، ص‌۵۹۱ ـ۶۱۱). نيروهاي‌ چپگرا كه‌ از ديرباز با منع‌ فعاليت‌ سياسي‌ روبرو بودند و در وقايع‌ كودتاي‌ ۱۳۳۲ش‌ متحمّل‌ تلفات‌ بسيار سنگيني‌ شده‌ بودند، هيچگونه‌ مجالي‌ براي‌ فعاليت‌، ولو در مقياسهاي‌ محدود، نداشتند. نتيجة‌ عملي‌ سياست‌ مخالفت‌ و مقابلة‌ نظام‌ شاه‌ با گروههاي‌ سياسي‌ دگرانديش‌ به‌ اينجا ختم‌ شد كه‌ سه‌ گرايش‌ اصلي‌ در گروههاي‌ سياسي‌ (گرايش‌ ملّي‌گرايانه‌، گرايش‌ مذهبي‌ در طيفي‌ گسترده‌، و گرايش‌ چپگرايانه‌) به‌عوض‌ تفاهم‌، گفتگو، همكاري‌، يا حتي‌ بازي‌ جدال‌ بر سر قدرت‌، به‌ تندروي‌ و سازش‌ناپذيري‌ روي‌ بياورند. نظام‌ شاه‌ بر اثر سوء سياست‌ در برخورد با گروههاي‌ سياسي‌ مخالف‌ و دگرانديش‌، آنها را به‌ افراطيترين‌ و سازش‌ناپذيرترين‌ مواضع‌ عليه‌ خود كشاند، و زماني‌ كه‌ حزب‌ رستاخيز ايران‌ به‌ نهادي‌ ورشكسته‌ تبديل‌ شد و حكومت‌ به‌ بحران‌ سياسي‌ گرفتار آمد، هيچ‌ راهي‌ براي‌ بازي‌ مبادله‌ و جابه‌جايي‌ قدرت‌ با گروههاي‌ سياسي‌ باقي‌ نماند و تقابل‌ اجتناب‌ناپذير بود. حكومت‌ شاه‌ از اين‌ حيث‌ هم‌ به‌ بن‌بست‌ رسيد ( رجوع كنيد به رستاخيز * ، حزب‌). از ويژگيهاي‌ عمدة‌ حكومت‌ شاه‌ در اين‌ دوره‌ تقويت‌ هرچه‌ بيشتر نيروي‌ نظامي‌ براي‌ حفظ‌ بقاي‌ خود بود، ازينرو بيشتر به‌ امريكا گرايش‌ پيدا كرد. در ۱۳۵۰ش‌، براساس‌ «سياست‌ دوپاية‌ نيكسون‌ »، امريكا با ارسال‌ كمكهاي‌ نظامي‌ فراوان‌ به‌ دو قدرت‌ منطقه‌اي‌ ايران‌ و عربستان‌ سعودي‌، مسئوليت‌ حفظ‌ و امنيت‌ خليج‌فارس‌ را به‌ آنها واگذار كرد. «سياست‌ دو پاية‌» نيكسون‌ در منطقة‌ خليج‌فارس‌ بخشي‌ از نظريه‌اي‌ كلي‌ بود كه‌ سياست‌ خارجي‌ و استراتژي‌ دفاعي‌ جديد امريكا را تعيين‌ مي‌كرد و مشتمل‌ بود بر تغيير سياست‌ تهاجمي‌ به‌ سياست‌ مذاكره‌، محدود كردن‌ حضور ارتش‌ امريكا در جهان‌، محول‌ ساختن‌ يك‌ رشته‌ وظايف‌ و تكاليف‌ نيروهاي‌ مسلّح‌ امريكا به‌ متحدان‌ خود و فروش‌ پرسود و سرسام‌آور تسليحات‌ به‌ كشورهاي‌ متحد (ازغندي‌، ص‌ ۳۳۶ـ۳۳۷؛ مهدوي‌، ص‌۲۴۵ـ۲۴۶؛ گراهام‌، ص‌ ۲۱۵ـ۲۱۶).بدين‌ترتيب‌، ايالات‌ متحده‌ در مورد ايران‌ سه‌ هدفِ خود را عملي‌ مي‌ساخت‌: تبديل‌ كمك‌ تسليحاتي‌ به‌ فروش‌ اسلحه‌، بازگرداندن‌ دلارهاي‌ نفتي‌ به‌ امريكا از طريق‌ فروش‌ تسليحات‌ به‌ ايران‌، و به‌ اجرا در آوردن‌ سياست‌ «جنگ‌ براي‌ امريكا اما به‌ دست‌ ديگران‌» . شركت‌ ايران‌ در جنگ‌ ظفار يكي‌ از مظاهر عملي‌ سياست‌ ياد شده‌ بود (مهدوي‌، ص‌۲۵۰؛ براي‌ تفصيل‌ بيشتر رجوع كنيد به جبهة‌ آزاديبخش‌ خلق‌ ظفار * ). شاه‌ كه‌ در انديشة‌ تبديل‌ ارتش‌ ايران‌ به‌ يكي‌ از پيشرفته‌ترين‌ ارتشهاي‌ جهان‌ بود تا ضامن‌ حفظ‌ و بقاي‌ سلطنت‌ و برتري‌ كشور باشد، و در پي‌ فرصتي‌ بود تا اين‌ خواستة‌ جاه‌طلبانه‌ را عملي‌ كند، فرصت‌ موجود را مغتنم‌ شمرد و به‌ خريد اسلحه‌ و تقويت‌ بنية‌ نظامي‌ ايران‌ در مقياس‌ گسترده‌ و بي‌سابقه‌ مبادرت‌ كرد؛ در ارديبهشت‌ ۱۳۵۱/ مه‌ ۱۹۷۲ نيكسون‌ از تهران‌ بازديد كرد و ضمن‌ موافقتنامه‌اي‌ سرّي‌ ــ كه‌ در تاريخ‌ روابط‌ امريكا با كشورهاي‌ غيرصنعتي‌ جهان‌ بي‌نظير است‌ ــ اجازه‌ داد كه‌ دولت‌ ايران‌ هرنوع‌ اسلحة‌ غيراتمي‌، ازجمله‌ پيشرفته‌ترين‌ هواپيماهاي‌ جنگي‌ را كه‌ مايل‌ باشد از امريكا بخرد. اين‌ رويداد كه‌ با پنج‌ برابر شدن‌ قيمت‌ نفت‌ در اواخر ۱۳۵۳ش‌ همزمان‌ بود، موجب‌ جهش‌ درآمد ايران‌ شد و ابعاد تازه‌ و بي‌سابقه‌اي‌ به‌ خريد تسليحاتي‌ ايران‌ بخشيد. فروش‌ جنگ‌افزارهاي‌ امريكايي‌ به‌ ايران‌ كه‌ در سال‌ مالي‌ ۱۳۵۱ش‌/۱۹۷۲ بالغ‌ بر ۵۲۴ ميليون‌ دلار بود، در ۱۳۵۳ش‌/ ۱۹۷۴ بيش‌ از هفت‌ برابر، يعني‌ ۹۱ر۳ ميليارد شد. ايران‌ در اواسط‌ دهة‌ ۱۳۵۰ش‌/۱۹۷۰ بزرگترين‌ خريدار اسلحه‌ و مهمات‌ امريكايي‌ در جهان‌ بود (آموزگار، ص‌ ۳۰۳؛ هاليدي‌، ص‌ ۱۰۲ـ۱۰۳ ؛ نجاتي‌، ۱۳۷۱ ش‌، ج‌ ۱، ص‌ ۵۲۰).به‌رغم‌ دفاع‌ سرسختانة‌ شاه‌ از سياست‌ نظامي‌ خود مبني‌ بر تبديل‌ ايران‌ به‌ ابرقدرت‌ منطقه‌اي‌ از طريق‌ افزايش‌ قدرت‌ نظامي‌ و تقدم‌ امنيت‌ خارجي‌ بر رشد اقتصادي‌، هيچ‌ جنبه‌اي‌ از برنامة‌ بلندمدت‌ دفاعي‌ شاه‌ بيش‌ از خريد سلاحهاي‌ پيشرفته‌ مورد انتقاد همة‌ جانبة‌ محافل‌ خارجي‌ و رسانه‌ها نبود. منتقدان‌ برنامة‌ نظامي‌ شاه‌ را وسيع‌، به‌ هدردهنده‌، افراطي‌، فاقد كارايي‌ و آن‌ را براي‌ كشوري‌ با وضع‌ اقتصادي‌ و نظامي‌ ايران‌ بيش‌ از حد سنگين‌ و پيچيده‌ وصف‌ مي‌كردند (آموزگار، ص‌۳۰۵).سرازير شدن‌ سيل‌ تسليحات‌ امريكايي‌ به‌ ايران‌، بويژه‌ طي‌ دهة‌ ۱۳۵۰ش‌/ ۱۹۷۰، مشكلات‌ حادي‌ درپي‌ داشت‌؛ مسئوليت‌ مطلق‌ خريدهاي‌ عمده‌ فقط‌ با شخص‌ شاه‌ بود و او هم‌ كوچكترين‌ توجهي‌ به‌ جزئيات‌ خريدهاي‌ ايران‌ نداشت‌. خريد و نگهداري‌ اسلحه‌ و مهمات‌ بررسي‌ و حسابرسي‌ نمي‌شد و در يك‌ كلام‌، برنامة‌ خريدهاي‌ تسليحاتي‌ تحت‌ نظارت‌ نبود. بزرگترين‌ مشكل‌ وقتي‌ بروز كرد كه‌ ارتش‌ ايران‌ براي‌ به‌كارگيري‌ و حفظ‌ و تعمير انبوهي‌ از تجهيزات‌ پيشرفته‌ با كمبود عظيم‌ كاركنان‌ ماهر و متخصص‌ ايراني‌ روبرو شد، ازينرو شاه‌ خيل‌ مستشاران‌ و كاركنان‌ نظامي‌ امريكايي‌ را با حقوق‌ و مزاياي‌ فوق‌العاده‌ و هزينة‌ بسيار گزاف‌ جذب‌ كرد. افزايش‌ شمار اين‌ كاركنان‌ در ايران‌ ــ كه‌ با تبعات‌ مختلف‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ نيز همراه‌ بود ــ به‌ نوبة‌ خود احساسات‌ خصمانه‌ و ضد امريكايي‌ مخالف‌ با حكومت‌ شاه‌ و منافع‌ امريكا را دامن‌ مي‌زد، اين‌ در حالي‌ بود كه‌ ارتش‌ ايران‌ سخت‌ به‌ خدمات‌ فني‌ مستشاران‌ وابسته‌ شده‌ بود. ارتش‌ ايران‌، در واقع‌ بعد از ۱۳۳۲ش‌/۱۹۵۳ و استقرار حكومت‌ كودتا، از لحاظ‌ تسليحات‌ و تجهيزات‌ به‌ طور عمده‌ براساس‌ الگوي‌ امريكايي‌ سازمان‌ يافته‌ بود و در طرز تفكر نظامي‌، مسائل‌ تعليماتي‌ و آمادگي‌ رزمي‌ از اصول‌ امريكايي‌ پيروي‌ مي‌كرد. وابستگي‌ نظامي‌ به‌ امريكا ابعاد گسترده‌اي‌ داشت‌؛ خريداري‌ قطعات‌، آموزش‌، كمك‌ فني‌، سرويس‌ و نگهدراي‌ تجهيزات‌. بنابراين‌، سياست‌ دفاعيِ ادعايي‌ شاه‌، يعني‌ ارتقاي‌ ايران‌ به‌ ابرقدرت‌ منطقه‌اي‌، باتوجه‌ به‌ وابستگي‌ همه‌ جانبه‌ به‌ امريكا و فقدان‌ نيروي‌ انساني‌ ماهر و آموزش‌ ديده‌ و داراي‌ قابليتهاي‌ مديريتي‌ براي‌ ادارة‌ ماشين‌ نظامي‌ جديد، دور از واقع‌ بود و انباشت‌ حجم‌ فزاينده‌اي‌ از تجهيزات‌ و تسليحات‌ پيشرفته‌ قدرت‌ دفاعي‌ ايران‌ را افزايش‌ نداده‌ بود، و نسبت‌ به‌ كارايي‌ چنين‌ ارتشي‌ در مواجهه‌ با موقعيتهاي‌ بحراني‌ و جنگهاي‌ احتمالي‌ ترديد جدّي‌ وجود داشت‌. همچنين‌ رونق‌ خريد اسلحه‌ و مهمات‌ با فساد ماليِ رشوه‌گيري‌ كلان‌ واسطه‌ها و دلالان‌ امريكايي‌ و ايراني‌ كه‌ عمدتاً از نزديكان‌ شاه‌ و مقامات‌ عالي‌ نظامي‌ بودند، توأم‌ بود (هاليدي‌، ص‌۱۰۶ـ ۱۰۸؛ گراهام‌، ص‌ ۲۲۵، ۲۳۲ـ۲۳۶؛ آموزگار، ص‌۳۰۶ـ۳۰۷).شاه‌ كه‌ به‌موجب‌ قانون‌ اساسي‌ علاوه‌ بر فرماندهي‌ كل‌قوا فرماندهي‌ عملياتي‌ را نيز بر عهده‌ داشت‌، نيروهاي‌ مسلح‌ را از نظر مالي‌ و اداري‌ و رواني‌ كاملاً وابسته‌ به‌ خود نگاه‌ داشته‌ بود. براي‌ شاه‌ وجود ارتشي‌ بزرگ‌ و بوروكراتيك‌ و بدون‌ ابتكار مزيت‌ تلقي‌ مي‌شد. سازمان‌ وسيع‌ ارتش‌ به‌ شاه‌ اجازه‌ مي‌داد كه‌ مراكز قدرت‌ را از هم‌ مجزا و پراكنده‌ كند و سازماندهي‌ نيروي‌ مخالف‌ را در نيروهاي‌ مسلح‌ بسيار مشكل‌ سازد. در ارتش‌ شاه‌ عنصر وفاداري‌ به‌ شخص‌ شاه‌ در نقطة‌ مقابل‌ نبوغ‌ و قابليت‌ نظامي‌ قرار داشت‌ و وفاداري‌ محض‌ به‌ دربار استقلال‌ رأي‌ و عمل‌ را از ارتش‌ گرفته‌ بود (گراهام‌، ص‌۲۲۹ـ۲۳۰؛ آموزگار، ص‌۳۱۰ـ ۳۱۲). در حالي‌ كه‌ افسران‌ ارشد و اُمراي‌ ارتش‌ به‌ تاج‌ و تخت‌ وفادار بودند، در ميان‌ سربازان‌ وظيفه‌ و درجه‌داران‌ و شمار زيادي‌ از افسران‌ چندان‌ احساس‌ دلبستگي‌ و وفاداري‌ نسبت‌ به‌ دستگاه‌ سلطنت‌ وجود نداشت‌ و عواطف‌ مذهبي‌ همچنان‌ بر آنها حاكم‌ بود (آموزگار، ص‌۳۰۹؛ قره‌باغي‌، مقدمه‌، ص‌ پانزده‌ ـ شانزده‌). اين‌ واقعيت‌ بعدها در پيوستن‌ نسبتاً يكپارچة‌ ارتش‌ به‌ انقلاب‌ اسلامي‌ آشكار شد.عصر پهلوي‌ دوم‌ در عرصة‌ سياست‌ خارجي‌ ظاهراً موفقيتهاي‌ بيشتري‌ كسب‌ كرده‌ بود. اين‌ موفقيتها بيشتر به‌ لحاظ‌ شرايط‌ بين‌المللي‌، موقعيّت‌ سوق‌الجيشي‌ ايران‌، همكاري‌ دولت‌ ايران‌ با قدرتهاي‌ جهاني‌ و منافعي‌ بود كه‌ آنها در ايران‌ داشتند و دولت‌ ايران‌ از آنها حمايت‌ مي‌كرد. روابط‌ ايران‌ با كشورهاي‌ همسايه‌ براساس‌ پرهيز از تنش‌ بود. مناسبات‌ با پاكستان‌ و تركيه‌ در چارچوب‌ پيمان‌ سنتو و سازمان‌ همكاريهاي‌ منطقه‌اي‌ بسيار نزديك‌ و دوستانه‌ بود. رابطه‌ با افغانستان‌، كه‌ همواره‌ بر سر چگونگي‌ استفاده‌ از آب‌ هيرمند با مشكل‌ روبرو بود، پس‌ از تشكيل‌ هيئت‌ حل‌ اختلاف‌ و توافق‌ دراين‌باره‌، عادي‌ شد. رابطه‌ با اتّحاد شوروي‌ هم‌ پس‌ از عقد قراردادهاي‌ همكاري‌ اقتصادي‌ ـ صنعتي‌ و آسوده‌شدن‌ خاطر سران‌شوروي‌ از بابت‌ اين‌كه‌ از سوي‌ ايران‌ يا از طريق‌ ايران‌ هيچ‌ خطري‌ متوّجه‌ شوروي‌ نخواهد بود، عادي‌ شد. روابط‌ با عراق‌، كه‌ پس‌ از الغاي‌ نظام‌ سلطنتي‌ در عراق‌ و روي‌ كارآمدن‌ حكومتهاي‌ ملّي‌گرا يا متمايل‌ به‌ سياستهاي‌ مصر و شوروي‌، به‌تيرگي‌ گراييده‌ و درجريان‌ شورش‌ كردهاي‌ عراق‌ و حمايت‌ دولت‌ ايران‌ از آنان‌ به‌ مرحلة‌ بسيار بحراني‌ رسيده‌ بود ( رجوع كنيد به بارزانيها * )، پس‌ از وساطت‌ دولت‌ الجزاير و عقد قراردادِ الجزاير * در ۱۳۵۳ش‌/۱۹۷۵ به‌ حال‌ عادي‌ درآمد. رابطه‌ با كشورهاي‌ حاشية‌ خليج‌فارس‌ هم‌ بعضاً دوستانه‌ و نزديك‌ و بعضاً عادي‌ بود؛ بويژه‌ پس‌ از آنكه‌ ايران‌ نتيجة‌ انتخابات‌ را در بحرين‌ پذيرفت‌ و از دعاوي‌ تاريخي‌ خود در مورد اين‌ جزيره‌ صرف‌نظر كرد و به‌ استقلال‌ كشور تازه‌ تأسيس‌ بحرين‌ احترام‌ گذارد، كشورهاي‌ حاشية‌ خليج‌فارس‌ به‌ ايران‌ نزديكتر شدند(ازغندي‌، ص‌۳۷۴ـ۴۰۹، ۴۴۷ـ ۴۴۸؛ مهدوي‌، ص‌ ۲۲۷ـ۲۳۰).رابطة‌ ايران‌ با مصر و اسرائيل‌ دستخوش‌ نوسان‌ بود. پس‌ از قدرت‌ گرفتن‌ جمال‌ عبدالناصر در مصر و رشد سياستهاي‌ ملّي‌گرايانه‌ و اتّحاد عربي‌ در آن‌ كشور، روابط‌ ايران‌ و مصر بسيار تيره‌ شد، تا بدان‌ حد كه‌ سياستهاي‌ اين‌ دو كشور بزرگ‌ و قدرتمند منطقه‌ در قلمروهاي‌ نفوذ خود رودرروي‌ هم‌ قرار گرفت‌ (مهدوي‌، ۲۲۰ـ۲۲۱)، اما در پي‌ شكست‌ مصر از اسرائيل‌ در «جنگ‌ شش‌ روزه‌» و تغيير مواضع‌ عبدالناصر از موضع‌ تهاجمي‌ به‌ تدافعي‌، شرايط‌ جهت‌ برقراري‌ مجدد روابط‌ مساعد شد (شهريور ۱۳۴۹). اندكي‌ بعد، با مرگ‌ عبدالناصر و روي‌ كار آمدن‌ انورسادات‌، روابط‌ دو كشور دوستانه‌ و گرمتر شد (ايران‌. رياست‌ جمهوري‌. اداره‌ كل‌ آرشيو، اسناد و موزه‌، مقدمه‌، ص‌ ۲۵ـ۲۷).ايران‌ حكومت‌ اسرائيل‌ را در ۲۴ اسفند ۱۳۲۸/۱۵ مارس‌ ۱۹۵۰ به‌ صورت‌ دوفاكتو به‌ رسميت‌ شناخت‌. در حكومت‌ ملّي‌ دكترمحمد مصدّق‌، رابطة‌ ميان‌ دو كشور گسيخته‌ شد و پس‌ از كودتاي‌ مرداد ۱۳۳۲ رابطه‌ مجدداً برقرار گرديد و روبه‌ گسترش‌ گذاشت‌. روابط‌ ايران‌ و اسرائيل‌ در دهه‌هاي‌ ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ش‌، از پيچيده‌ترين‌ و پنهانيترين‌ مناسبات‌ سياسي‌ است‌ و تا اسناد موثق‌ و محرمانة‌ اين‌ مناسبات‌ بررسي‌ نشود، نمي‌توان‌ به‌ همة‌ خفاياي‌ آن‌ پي‌ برد ( رجوع كنيد به همان‌، مقدمه‌، ص‌۹ـ۲۹). بنابه‌ اسنادي‌، ارتش‌ و دستگاه‌ امنيتي‌ اسرائيل‌ روابط‌ بسيار نزديكي‌ با ارتش‌ شاهنشاهي‌ و ساواك‌ داشته‌ است‌ و شماري‌ از نيروهاي‌ نظامي‌ و امنيتي‌ تحت‌ نظر مأموران‌ اسرائيلي‌ دوره‌هاي‌ ويژه‌ مي‌ديده‌اند. نظام‌ حاكم‌ بر اسرائيل‌ براي‌ حفظ‌ كردن‌ حكومت‌ شاه‌ در جريان‌ انقلاب‌ اسلامي‌، از هيچ‌ كوششي‌ كوتاهي‌ نكرد. بدون‌ ترديد، آسيبي‌ كه‌ اين‌ نظام‌ از سقوط‌ حكومت‌ متحد خود مي‌ديد، بسادگي‌ جبران‌پذير نبود. نقشي‌ كه‌ اسرائيل‌ در حمايت‌ از حكومت‌ شاه‌ و مقابله‌ با انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ اختيار كرد، از حيث‌ مناسبات‌ خاص‌ سياسي‌ ميان‌ دو كشور قابل‌ مطالعه‌ است‌ ( رجوع كنيد به همان‌، مقدمه‌، ص‌۱۱ـ۲۹).مناسبات‌ بسيار نزديك‌ دولت‌ ايران‌ با اسرائيل‌، گذشته‌ از تأثير آن‌ در روابط‌ ايران‌ با جهان‌ اسلام‌ و ايجاد تلّقي‌ منفي‌ از مردم‌ مسلمان‌ ايران‌ در اذهان‌ عموم‌ مسلمانان‌، در داخل‌ كشور نيز آثار جدي‌ گذاشت‌ و اساساً يكي‌ از موارد جدي‌ اعتراض‌ مردم‌ و علما و روشنفكران‌ به‌ حكومت‌ شاه‌ همين‌ مناسبات‌ بود؛ بويژه‌ در تجمعات‌ و راهپيماييهاي‌ خرداد ۱۳۴۲، يك‌ انتقاد جدي‌ از هيئت‌ حاكمه‌ موضوع‌ همگامي‌ با اسرائيل‌ بود (براي‌ تفصيل‌ بيشتر رجوع كنيد به پانزده‌ خرداد * ، قيام‌).محور اصلي‌ سياست‌ خارجي‌ ايران‌، بويژه‌ پس‌ از كودتاي‌ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، بر رابطه‌ با ايالات‌ متحدة‌ امريكا و همسويي‌ با سياستهاي‌ آن‌، بويژه‌ در خاورميانه‌،استوار بود. اين‌ رابطه‌ به‌رغم‌ فراز و فرودهايي‌ كه‌ داشت‌، تا انقلاب‌ اسلامي‌ ۱۳۵۷ش‌ همچنان‌ در گسترش‌ بود. ايران‌ درواقع‌ يكي‌ از نزديكترين‌ و مهمترين‌ متّحدان‌ امريكا در خاورميانه‌ به‌ شمار مي‌رفت‌. توسعة‌ مناسبات‌ اقتصادي‌ و گسترش‌ همكاريهاي‌ ديگر ميان‌ دو كشور، به‌ مناسبات‌ سياسي‌ تحكيم‌ مي‌بخشيد (ازغندي‌، ص‌۲۶۸ـ۲۸۱، ۲۸۳ـ۲۹۴، ۳۳۴ـ۳۶۳). رابطة‌ سياسي‌ ايران‌ با ساير كشورهاي‌ نيرومند جهان‌، نظير آلمان‌، انگلستان‌، فرانسه‌، ايتاليا و ژاپن‌، بسيار نزديك‌ بود. روابط‌ با كشورهايي‌ كه‌ نظام‌ سلطنتي‌ بر آنها حاكم‌ بود، مانند بلژيك‌ و سوئد و نروژ و هلند و دانمارك‌ در اروپا و ساير نظامهاي‌ سلطنتي‌ در آسيا وافريقا نزديك‌ بود و دربار شاه‌ ايران‌ سعي‌ داشت‌ كه‌ مناسبات‌ دولت‌ ايران‌ با آنها صميمانه‌تر از كشورهاي‌ ديگر باشد (مهدوي‌، ص‌۳۱۰ـ۳۲۰). روابط‌ دولت‌ ايران‌ با كشورهاي‌ كمونيستي‌، نظير اتّحاد شوروي‌ و چين‌ و كشورهاي‌ ديگر بلوك‌ شرق‌، عمدتاً تابع‌ سياستهاي‌ كلي‌ ايالات‌ متحدة‌ امريكا بود و رابطه‌ با چين‌ در پي‌ برقراري‌ رابطة‌ سياسي‌ آن‌ با امريكا، عادي‌ شد، هرچند كه‌ اتباع‌ كشورهاي‌ شوروي‌ و چين‌، مانند ديگر كشورها، آزادي‌ رفت‌ و آمد نداشتند (همان‌، ص‌۳۰۷ـ۳۱۰). تلاش‌ حكومت‌شاه‌ براي‌ جلب‌ حمايت‌ كشورهاي‌قدرتمند جهان‌، در نهايت‌ بي‌نتيجه‌ ماند. بحران‌ بزرگي‌ كه‌ ايران‌ را فراگرفت‌ و كشور را بسرعت‌ به‌ سوي‌ انقلاب‌ راند، به‌ دخالت‌ و تأثير هيچ‌ يك‌ از مناسبات‌ خارجي‌ ايران‌ با كشورهاي‌ ديگر ميدان‌ نداد، هرچند كه‌ منافع‌ بسياري‌ از كشورهاي‌ جهان‌ اقتضا مي‌كرد كه‌ نظام‌ شاه‌ دستخوش‌ بحران‌ و با انقلاب‌ روبرو نشود.دربارة‌ اين‌ كه‌ عصر پهلوي‌ دوم‌ دچار بحرانهاي‌ سنگين‌ بوده‌ و سرانجام‌ نيز در برابر آنها از پاي‌ درآمده‌ است‌، ميان‌ صاحب‌نظران‌ اختلاف‌ نيست‌، اما دربارة‌ نسبت‌ تأثير بحرانها و اين‌ كه‌ بحران‌ از چه‌ زماني‌ آغاز شده‌، تفاوت‌ عقيده‌ وجود دارد. مشكل‌ جدّي‌ سياسي‌ ايران‌، در ۱۳۵۶ش‌ كاملاً نمايان‌ شد. در ۱۵ مرداد ۱۳۵۶ اميرعباس‌ هويدا پس‌ از سيزده‌ سال‌ نخست‌وزيري‌ كنار رفت‌ و رقيب‌ ديرين‌ او، جمشيد آموزگار ــ كه‌ در امور اقتصادي‌ و نفت‌ باتجربه‌ بود، اما در زمينة‌ سياسي‌ ورزيدگي‌ نداشت‌ ــ بر سر كار آمد. آموزگار كوشيد تا به‌ كمك‌ سياست‌ انقباضي‌، محدود كردن‌ هزينه‌هاي‌ سنگين‌ دولتي‌ و دور كردن‌ افراد فاسد از قدرت‌، به‌ نابسامانيهايي‌ كه‌ بشدّت‌ رو به‌ گسترش‌ بود سامان‌ دهد، اما موفق‌ نشد و سرانجام‌ در ۵ شهريور ۱۳۵۷ از صحنة‌ سياست‌ كناره‌ گرفت‌ و پس‌ از چندي‌ ايران‌ را ترك‌ گفت‌. در دورة‌ نخست‌وزيري‌ او دامنة‌ نارضايتيها در سراسر كشور گسترش‌ يافت‌ و براي‌ نخستين‌ بار در ايران‌ نشانه‌هاي‌ شورش‌ عمومي‌ و ناتواني‌ نيروهاي‌ دولتي‌ در مقابله‌ با اين‌ شورشها ديده‌ شد. تداوم‌ ناآراميها در سراسر كشور، بر شدت‌ و وسعت‌ فعاليتهاي‌ نيروهاي‌ انقلاب‌ افزود. در پي‌ استعفاي‌ آموزگار، جعفر شريف‌ امامي‌ بر سر كارآمد. گرچه‌ او سياستمدار با تجربه‌تري‌ بود و تا حدودي‌ به‌ نكاتي‌ كه‌ آموزگار توجه‌ نداشت‌ توجه‌ نشان‌ داد، نتوانست‌ با بحران‌ رويارويي‌ كند و ظرف‌ مدت‌ كوتاهي‌ پس‌ از هفتاد روز حكومت‌ (۵ شهريور ـ ۱۴ آبان‌ ۱۳۵۷) و به‌ دنبال‌ وقايع‌ خونين‌ ۱۷ شهريور و وسعت‌ گرفتن‌ دامنة‌ شورش‌ در ۱۴ آبان‌، صحنة‌ سياست‌ را ترك‌ كرد. پس‌ از وي‌، بترتيب‌ ارتشبد غلامرضا ازهاري‌ و شاپور بختيار * مدت‌ كوتاهي‌ بر سركار آمدند، اما آنان‌ نيز نتوانستند حكومت‌ پهلوي‌ را حفظ‌ كنند (عاقلي‌، ص‌ ۱۰۸۶ـ۱۱۳۳؛ نيز رجوع كنيد به آبراهاميان‌، ص‌ ۶۱۲ ـ ۶۵۲) و سرانجام‌ عمر عصر پهلوي‌ و بلكه‌ عمر حكومت‌ سلطنتي‌ با انقلاب‌ سراسري‌ مردم‌ ايران‌ به‌ رهبري‌ امام‌ خميني‌ * (ره‌) در ۲۲ بهمن‌ ۱۳۵۷ به‌ پايان‌ آمد و نظام‌ شاهنشاهي‌ در ايران‌ برچيده‌ شد ( رجوع كنيد به انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ ).



منابع‌: يرواندآبراهاميان‌، ايران‌ بين‌ دو انقلاب‌: درآمدي‌ بر جامعه‌شناسي‌ سياسي‌ ايران‌ معاصر، ترجمة‌ احمد گل‌محمدي‌ و محمدابراهيم‌ فتّاحي‌ ولي‌لايي‌، تهران‌ ۱۳۷۷ ش‌؛ جهانگير آموزگار، فراز و فرود دودمان‌ پهلوي‌ ، ترجمة‌ اردشير لطفعليان‌، تهران‌ ۱۳۷۵ ش‌؛ عليرضا ازغندي‌، روابط‌ خارجي‌ ايران‌: دولت‌ دست‌ نشانده‌، ۱۳۲۰ـ۱۳۵۷ ، تهران‌ ۱۳۷۶ش‌؛ علي‌ اميني‌، خاطرات‌ علي‌ اميني‌ ، چاپ‌ حبيب‌ لاجوردي‌، تهران‌ ۱۳۷۶ش‌؛ ايران‌. رياست‌ جمهوري‌. اداره‌ كل‌ آرشيو، اسناد و موزه‌، روابط‌ ايران‌ و اسرائيل‌: ۱۳۵۷ـ۱۳۲۷ه . ش‌، به‌ روايت‌ اسناد نخست‌وزيري‌ ، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ مهدي‌ بازرگان‌، خاطرات‌ بازرگان‌: شصت‌ سال‌ خدمت‌ و مقاومت‌، گفتگو با غلامرضا نجاتي‌، تهران‌ ۱۳۷۵ـ۱۳۷۷ش‌؛ سعيد برزين‌، «ساختار سياسي‌ ـ طبقاتي‌ و جمعيتي‌ در ايران‌»، اطلاعات‌ سياسي‌ ـ اقتصادي‌ ، سال‌ ۸ ، ش‌۹ و ۱۰ (خرداد و تير ۱۳۷۳)، ش‌۱۱ و ۱۲ (مرداد و شهريور ۱۳۷۳)؛ حسين‌ بشيريه‌، جامعه‌شناسي‌ سياسي‌: نقش‌ نيروهاي‌ اجتماعي‌ در زندگي‌ سياسي‌، تهران‌ ۱۳۷۴ش‌، تاريخ‌ مستند روابط‌ دو جانبة‌ ايران‌ و ايالات‌ متحدة‌ امريكا ، گردآورندگان‌ يوناه‌ الكساندر و الن‌ نانز، ترجمة‌ سعيده‌ لطفيان‌ و احمد صادقي‌، تهران‌ ۱۳۷۸ش‌؛ بيژن‌ جزني‌، تاريخ‌ سي‌ساله‌ ، ] بي‌جا، بي‌تا. [ ؛ محمدحسين‌ خسروپناه‌، سازمان‌ افسران‌ حزب‌ تودة‌ ايران‌: ۱۳۲۳ـ۱۳۳۳ ، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ روح‌الله‌ خميني‌، رهبر انقلاب‌ و بنيانگذار جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌، صحيفة‌ نور ، ج‌۱، تهران‌ ۱۳۷۰ش‌؛ ابراهيم‌ رزاقي‌، قراردادهاي‌ نفتي‌، يا، اسناد خيانت‌ ، تهران‌ ۱۳۵۸ش‌؛ باري‌ روبين‌، جنگ‌ قدرتها در ايران‌ ، ترجمة‌ محمود مشرقي‌، ] بي‌جا [ ۱۳۶۳ش‌؛ روحانيّت‌ و اسرار فاش‌ نشده‌ از نهضت‌ ملّي‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌ ، به‌ كوشش‌ گروهي‌ از هواداران‌ نهضت‌ اسلامي‌ ايران‌ در اروپا، قم‌: دارالفكر ?] ۱۳۵۸ش‌ [ ؛ رحيم‌ زهتاب‌فرد، خاطرات‌ در خاطرات‌ ، تهران‌ ۱۳۷۳ش‌؛ سازمان‌ اسناد ملي‌ ايران‌، اسناد احزاب‌ سياسي‌ ايران‌: ۱۳۲۰ـ۱۳۳۰ش‌ ، به‌ كوشش‌ بهروز طيراني‌، تهران‌ ۱۳۷۶ش‌؛ زهرا شجيعي‌، نخبگان‌ سياسي‌ ايران‌ از انقلاب‌ مشروطيت‌ تا انقلاب‌ اسلامي‌ ، ج‌۴: نمايندگان‌ مجلس‌ شوراي‌ ملّي‌ ، تهران‌ ۱۳۷۲ش‌؛ شركت‌ ملي‌ نفت‌ ايران‌، كتاب‌ سفيد: تاريخچه‌ و متن‌ قراردادهاي‌ مربوط‌ به‌ نفت‌ ايران‌ ، تهران‌ ۱۳۴۴ش‌؛ اصغر صارمي‌ شهاب‌، احزاب‌ دولتي‌ و نقش‌ آنها در تاريخ‌ معاصر ايران‌ ، تهران‌ ۱۳۷۸ش‌؛ احسان‌ طبري‌، كژ راهه‌: خاطراتي‌ از تاريخ‌ حزب‌ توده‌ ، تهران‌ ۱۳۶۷ش‌؛ باقر عاقلي‌، نخست‌ وزيران‌ ايران‌ از مشروطه‌ تا انقلاب‌ اسلامي‌ ، ] تهران‌ [ ۱۳۷۴ش‌؛ مهدي‌ عراقي‌، ناگفته‌ها: خاطرات‌ شهيد حاج‌ مهدي‌ عراقي‌، پاريس‌ ـ پائيز ۱۹۷۸ ـ ۱۳۵۷ ، به‌ كوشش‌ محمود مقدسي‌، مسعود دهشور، و حميدرضا شيرازي‌، تهران‌ ۱۳۷۰ش‌؛ فخرالدين‌ عظيمي‌، بحران‌ دموكراسي‌ در ايران‌: ۱۳۲۰ـ۱۳۳۲ ، ترجمة‌ عبدالرضا هوشنگ‌ مهدوي‌ و بيژن‌ نوذري‌، تهران‌ ۱۳۷۲ش‌؛ جان‌ فوران‌، مقاومت‌ شكننده‌: تاريخ‌ تحولات‌ اجتماعي‌ ايران‌ از سال‌ ۱۵۰۰ ميلادي‌ مطابق‌ با ۸۷۹ شمسي‌ تا انقلاب‌، ترجمة‌ احمد تدين‌، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ ابراهيم‌ فيوضات‌، دولت‌ در عصر پهلوي‌ ، تهران‌ ۱۳۷۵ش‌؛ عباس‌ قره‌باغي‌، اعترافات‌ ژنرال‌: خاطرات‌ ارتشبد عباس‌ قره‌باغي‌ ، تهران‌ ۱۳۶۴ش‌؛ محمدعلي‌ كاتوزيان‌، مصدق‌ و نبرد قدرت‌ در ايران‌ ، ترجمة‌ احمد تدين‌، تهران‌ ۱۳۷۱ش‌؛ نيكي‌ كدي‌، ريشه‌هاي‌ انقلاب‌ ايران‌ ، ترجمة‌ عبدالرحيم‌ گواهي‌، تهران‌ ۱۳۶۹ش‌؛ مارك‌ گازيوروسكي‌، سياست‌ خارجي‌ آمريكا و شاه‌: بناي‌ دولتي‌ دست‌نشانده‌ در ايران‌ ، ترجمة‌ فريدون‌ فاطمي‌، تهران‌ ۱۳۷۱ش‌؛ گاهنامة‌ پنجاه‌ سال‌ شاهنشاهي‌ پهلوي‌: فهرست‌ روزبروز وقايع‌ سياسي‌، نظامي‌، اقتصادي‌ و اجتماعي‌ ايران‌ از ۳ اسفند ۲۴۷۹ تا ۳۰ اسفند ۲۵۳۵ ، ] تهران‌ ۱۳۵۵ش‌ [ ؛ گذشته‌، چراغ‌ راه‌ آينده‌ است‌ ، ويراستار: بيژن‌ نيك‌بين‌، تهران‌ ۱۳۶۲ش‌؛ رابرت‌ گراهام‌، ايران‌: سراب‌ قدرت‌ ، ترجمة‌ فيروز فيروزنيا، تهران‌ ۱۳۵۸ش‌؛ محمدرضا پهلوي‌، شاه‌ مخلوع‌ ايران‌، پاسخ‌ به‌ تاريخ‌ ، ترجمة‌ حسين‌ ابوترابيان‌، ] تهران‌ [ ۱۳۷۶ش‌؛ همو، مأموريت‌ براي‌ وطنم‌ ، تهران‌ ۱۳۵۳ش‌؛ محسن‌ مديرشانه‌چي‌، احزاب‌ سياسي‌ ايران‌ با مطالعة‌ موردي‌ نيروي‌ سوم‌ و جامعة‌ سوسياليستها ، تهران‌ ۱۳۷۵ش‌؛ محمد مصدّق‌، خاطرات‌ و تألمات‌ دكتر محمدمصدق‌ ، به‌ كوشش‌ ايرج‌ افشار، تهران‌ ۱۳۶۵ش‌؛ عبدالرضا هوشنگ‌ مهدوي‌، تاريخ‌ روابط‌ خارجي‌ ايران‌: از پايان‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ تا سقوط‌ رژيم‌ پهلوي‌: ۱۳۲۴ـ۱۳۵۷ ، ] تهران‌ [ ۱۳۶۸ش‌؛ غلامرضا نجاتي‌، تاريخ‌ سياسي‌ بيست‌ و پنج‌ سالة‌ ايران‌: از كودتا تا انقلاب‌ ، تهران‌ ۱۳۷۱ش‌؛ همو، جنبش‌ ملّي‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌ ايران‌ و كودتاي‌ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ، تهران‌ ۱۳۶۸ش‌؛ نهضت‌ آزادي‌ ايران‌، صفحاتي‌ از تاريخ‌ معاصر ايران‌: اسناد نهضت‌ آزادي‌ ايران‌، ۱۳۴۰ـ۱۳۴۴، ج‌۱: بيانيه‌ها و تفسيرهاي‌ سياسي‌ ، تهران‌ ۱۳۶۱ش‌؛ فرد هاليدي‌، ديكتاتوري‌ و توسعة‌ سرمايه‌داري‌ در ايران‌ ، ترجمة‌ فضل‌الله‌ نيك‌آيين‌، تهران‌ ۱۳۵۸ش.



/ایرج ذوقی و گروه اسلام معاصر/‌



ب‌) اقتصاد . عصر پهلوي‌ دوم‌ را از لحاظ‌ اقتصادي‌ مي‌توان‌ به‌ شش‌ دوره‌ تقسيم‌ كرد: دورة‌ اول‌ از ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵ش‌؛ دورة‌ دوم‌ از ۱۳۲۵ تا ۱۳۳۲ش‌؛ دورة‌ سوم‌ از ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۰ش‌؛ دورة‌ چهارم‌ از ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۲ش‌؛ دورة‌ پنجم‌ از ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۴ش‌؛ دورة‌ ششم‌ از ۱۳۵۴ تا ۱۳۵۷ش‌.دورة‌ اول‌ (۱۳۲۰ـ ۱۳۲۵ش‌ ). آغاز اين‌ عصر با اوضاع‌ اقتصادي‌ ويران‌كننده‌اي‌ همراه‌ بود. حضور نيروهاي‌ اشغالگر پيامدهاي‌ مخربي‌ به‌ جاي‌ گذاشت‌. نيروهاي‌ متفقين‌ به‌ مواد غذايي‌ و موادخام‌ بسياري‌ نياز داشتند و دولت‌ ايران‌ را عملاً وادار كردند تا منابع‌ اقتصادي‌ خود را در اختيار آنان‌ قرار دهد. آنها براي‌ تأمين‌ مايحتاج‌ خود در ايران‌، سياستي‌ بر نظام‌ پولي‌ ايران‌ تحميل‌ كردند كه‌ براثر آن‌ ارزش‌ پول‌ ايران‌ تاحدود ۱۰۰% كاهش‌ يافت‌ و نرخ‌ برابري‌ ريال‌ و ليرة‌ استرلينگ‌ از ۶۸ ريال‌ به‌ ۱۴۰ ريال‌ رسيد. كاهش‌ ارزش‌ پول‌، درآمد كشور را از فروش‌ كالا و خدمات‌ يا صادرات‌ به‌ متفقين‌ به‌ نصف‌ تقليل‌ داد و درآمد صادراتي‌ و تراز پرداختهاي‌ آن‌ بشدت‌ تحت‌تأثير قرار گرفت‌ و اثر تورمي‌ شديدي‌ بر اقتصاد گذارد. علاوه‌ بر اين‌، افزايش‌ عرضة‌ پول‌ به‌ ميزان‌ چهار برابر در اين‌ دوره‌، تورم‌ را تشديد كرد. افزايش‌ عرضة‌ پول‌ نيروهاي‌ اشغالگر را قادر مي‌ساخت‌ كه‌ هزينة‌ مخارجشان‌ را به‌ ريال‌ بپردازند. همچنين‌ بر پاية‌ توافقهاي‌ جداگانه‌ با انگليس‌ و شوروي‌، ۶۰% از مازاد سالانة‌ تجاري‌ ايران‌ با انگليس‌ و كل‌ اعتبارات‌ سالانة‌ داده‌ شده‌ به‌ شوروي‌ تا پايان‌ جنگ‌ بازپرداخت‌ نمي‌شد. به‌ عبارتي‌، متفقين‌ ابتدا كاهش‌ ارزش‌ پول‌ را بر ايران‌ تحميل‌ كردند تا بهاي‌ كالاها و خدمات‌ دريافتي‌ را به‌ نصف‌ تقليل‌ دهند و پس‌ از جنگ‌، كالا و خدمات‌ خود را به‌ دو برابر ارزش‌ آنها به‌ ايران‌ بفروشند (كاتوزيان‌، ص‌۱۸۷ـ ۱۸۸).كسري‌ بودجه‌ كه‌ از سالهاي‌ قبل‌ دامنگير اقتصاد ايران‌ شده‌ بود، پس‌ از جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ همچنان‌ ادامه‌ يافت‌. طيّ ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵ ش‌، كشور گرفتار كسري‌ بودجه‌ شديدي‌ بود كه‌ عمدتاً از تحولات‌ جنگ‌ ناشي‌ مي‌شد (بارير، ص‌ ۶۹). درآمد دولت‌ از ۸۳ ميليون‌ دلار در نه‌ ماهة‌ ۱۳۲۱ ش‌ به‌ ۲۳ ميليون‌ دلار در مدت‌ مشابه‌ در ۱۳۲۲ ش‌ كاهش‌ يافت‌. در همين‌ سال‌ كسري‌ بودجه‌ دولت‌ از ۷ ميليون‌ دلار به‌ ۸ ميليون‌ دلار افزايش‌ پيدا كرد. اين‌ وضع‌ در سالهاي‌ بعد نيز ادامه‌ داشت‌ (رزاقي‌، ۱۳۶۷ش‌، ص‌۲۴؛ بارير، ص‌۶۹ به‌ بعد).اقتصاد ايران‌ در آن‌ دوره‌ هنوز اقتصادي‌ كشاورزي‌ بود و نفت‌ به‌ عنوان‌ ماده‌اي‌ درآمدزا تأثير چنداني‌ در آن‌ نداشت‌ (بارير، ص‌ ۱۳۱). نظام‌ زمينداري‌ به‌ همان‌ شيوة‌ قديم‌ باقي‌ مانده‌ بود و با آنكه‌ ۸۵% جمعيت‌ شانزده‌ ميليون‌ نفري‌ ايران‌ در روستاها زندگي‌ مي‌كردند و عموماً به‌ كشاورزي‌ مي‌پرداختند، بازدهي‌ زمين‌ بسيار اندك‌ بود و علاوه‌ بر اين‌ زارع‌ از محصولات‌ كشاورزي‌ بين‌ يك‌ تا دو پنجم‌ محصول‌ سهم‌ مي‌برد (رزاقي‌، ۱۳۶۷ش‌، همانجا). اين‌ نظام‌ توزيع‌ درآمد در بخش‌ كشاورزي‌، به‌ فقر عمومي‌ دامن‌ مي‌زد.رشد صنايع‌ نيز در اين‌ دوره‌ بسيار محدود بود. تا ۱۳۲۶ش‌ تنها ۵% از كل‌ رشد توليد ناخالص‌ ملّي‌ به‌ بخش‌ صنعتي‌ كشور مربوط‌ مي‌شد (بارير، ص‌ ۱۸۱) و رقم‌ كل‌ شاغلان‌ صنعتي‌ از دويست‌ هزار نفر تجاوز نمي‌كرد (رزاقي‌، ۱۳۶۷ش‌، همانجا). در چنين‌ وضعي‌، سرعت‌ گرفتن‌ تورم‌ به‌ جيره‌بندي‌ دولتي‌ كالاهاي‌ مصرفي‌ منجر شد، قحطي‌ گسترش‌ يافت‌ و دولت‌ براي‌ مبارزه‌ با اين‌ اوضاع‌ ناگزير به‌ نظام‌ برنامه‌ريزي‌ اقتصادي‌ روي‌ آورد كه‌ براساس‌ آن‌ دو هدف‌ اصلي‌ را در دستور كار خود قرار داد: سازماندهي‌ دوبارة‌ همة‌ اقدامات‌ اقتصادي‌ دولت‌، و اجراي‌ طرح‌ برنامه‌ريزي‌ توسعة‌ملّي‌. در ۱۳۲۵ش‌ برنامه‌ريزي‌ اقتصادي‌ نسبتاً گسترده‌اي‌ انجام‌ شد كه‌ موفقيت‌ چنداني‌ به‌ بار نياورد. بهره‌گيري‌ از كمكها و سرماية‌ كشورهاي‌ خارجي‌ براي‌ سامان‌ دادن‌ به‌ اقتصاد كشور از مواد برنامه‌ بود (بارير، ص‌۸۸، ۹۰). در ۱۳۲۲ ش‌ امور اقتصادي‌ كشور به‌ ميلسپو ، كارشناس‌ اقتصادي‌ امريكايي‌ كه‌ سابقة‌ خدمات‌ مديدي‌ در ايران‌ داشت‌ و به‌ امور مالي‌ و اقتصادي‌ ايران‌ مسلط‌ بود، سپرده‌ شد. با اين‌ حال‌، در مدت‌ دو سالي‌ كه‌ او در مقام‌ مدير كلي‌ دارايي‌ كشور بر امور مالي‌ و اقتصادي‌ ايران‌ نظارت‌ مي‌كرد، مشكل‌ اختلال‌ و عدم‌ تعادل‌ مالي‌ و اقتصادي‌ ايران‌ برطرف‌ نشد (رزاقي‌، ۱۳۶۷ش‌، همانجا).دورة‌ دوم‌ (۱۳۲۵ـ۱۳۳۲ ش‌). پس‌ از پايان‌ جنگ‌ و خروج‌ بخشي‌ از نيروهاي‌ متفقين‌ از ايران‌، وضع‌ اقتصادي‌ تا اندازه‌اي‌ تغيير كرد؛ پيامدهاي‌ منفي‌ اقتصادي‌ اشغال‌ كمتر شد، برنامه‌ريزي‌ اقتصادي‌ براي‌ غلبه‌ بر مشكلات‌ اقتصادي‌ در دستور كار دولت‌ قرار گرفت‌، كمكهاي‌ نقدي‌ و سرمايه‌گذاري‌ كشورهاي‌ صنعتي‌ بيشتر شد و تلاشهايي‌ نيز براي‌ توسعة‌ بخش‌ صنعت‌ و حمل‌ونقل‌ و ارتباطات‌ انجام‌ گرفت‌ ( رجوع كنيد به ادامه‌ مقاله‌)، اما تورم‌ همچنان‌ باقي‌ بود و كسري‌ بودجه‌ نيز ادامه‌ يافت‌. درنتيجه‌ دولت‌ براي‌ برطرف‌ كردن‌ كسريِ بودجه‌ در قالب‌ برنامه‌هاي‌ اقتصادي‌ به‌ جذب‌ كمكهاي‌ خارجي‌ روي‌ آورد. برنامه‌ريزي‌ گسترده‌ اقتصادي‌ كه‌ از ۱۳۲۵ش‌ شروع‌ شد، بيشتر با دخالت‌ مستقيم‌ شركتهاي‌ امريكايي‌ پيش‌ مي‌رفت‌. در ۱۳۲۶ش‌ شركت‌ موريسون‌ نادسن‌ اينترنشنال‌ به‌ عنوان‌ مشاور برنامه‌ريزي‌ اقتصادي‌ ايران‌ سه‌ برنامة‌ مختلف‌ اقتصادي‌ به‌ دولت‌ پيشنهاد داد تا يكي‌ از آنها را انتخاب‌ كند. در اوايل‌ ۱۳۲۷ش‌/ ۱۹۴۸ هيئت‌ برنامه‌ريزي‌ عالي‌ اين‌ طرحها را بررسي‌ كرد و سال‌ بعد طرحي‌ كلي‌ براي‌ تصويب‌ به‌ مجلس‌ فرستاد. سازمان‌ برنامه‌ريزي‌ به‌عنوان‌ سازمان‌ جديد دولتي‌ براي‌ اجراي‌ برنامة‌ اقتصادي‌ ايجاد شد و براي‌ استفاده‌ از خدمات‌ فنّي‌ بيشتر، دومين‌ شركت‌ امريكايي‌ به‌نام‌ شركت‌ مشاوران‌ ماوراءبحار را به‌ همكاري‌ فراخواند. در اين‌ برنامه‌، كه‌ اولين‌ برنامة‌ هفت‌ سالة‌ اقتصادي‌ نيز بود، از بانك‌ جهاني‌ وامي‌ گرفته‌ نشد و بانك‌ ملّي‌ ايران‌ نيز كمك‌ مختصري‌ كرد. تا ۱۳۳۰ش‌ منبع‌ اصلي‌ مالي‌ اين‌ برنامه‌ از محل‌ درآمدهاي‌ نفتي‌ بود و در جريان‌ ملّي‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌ اصلاحاتي‌ در آن‌ صورت‌ گرفت‌. قطع‌ درآمدهاي‌ نفتي‌ مانع‌ عمده‌اي‌ در راه‌ دست‌ يافتن‌ به‌ اهداف‌ اصلي‌ برنامه‌ بود (بارير، ص‌۸۸ ـ۹۰؛ براي‌ اطلاعات‌ بيشتر درباره‌ سازمان‌ برنامه‌ريزي‌ رجوع كنيد به ابتهاج‌، خاطرات‌ ). دولت‌ دكتر مصدّق‌ براي‌ مقابله‌ با قطع‌ درآمد نفت‌ و پاسخگويي‌ به‌ نيازهاي‌ ضروري‌ وارداتي‌ به‌ سهميه‌بندي‌ و طبقه‌بندي‌ واردات‌ و صادرات‌ و محدوديت‌ واردات‌ و تشويق‌ صادرات‌ اقدام‌ كرد. پشتوانة‌ طلا و ارز كشور با انتشار اوراق‌ قرضه‌ و افزايش‌ حجم‌ انتشار اسكناس‌ دستخوش‌ تغييراتي‌ شد و پشتوانة‌ طلا از ۳ر۵۵% در ۱۳۲۹ش‌ به‌ ۷۶ر۳۷% در ۱۳۳۲ش‌ رسيد. از ديگر اقدامات‌ دولت‌ به‌ منظور غلبه‌ بر پيامدهاي‌ ناشي‌ از حذف‌ درآمد نفت‌، اعمال‌ سياستهاي‌ جديد اقتصادي‌، بويژه‌ سياستهاي‌ گمركي‌، بود كه‌ مازاد تراز بازرگاني‌ را موجب‌ شد (رزاقي‌، ۱۳۶۷ ش‌، ص‌ ۲۵). دكتر مصدّق‌ در خلال‌ ۱۳۳۱ـ ۱۳۳۲ ش‌، با اعمال‌ سياست‌ مستقل‌ ملّي‌ و تلاش‌ در راه‌ استقلال‌ كشور، اقتصاد وابسته‌ و ورشكسته‌ را به‌ سمت‌ اقتصادي‌ متعادل‌ هدايت‌ كرد. در آن‌ سالها كه‌ كشور جز نفت‌ منبع‌ درآمدي‌ نداشت‌ و با متوقف‌ شدن‌ صادرات‌ نفت‌، اقتصاد كشور عملاً متوقف‌ مي‌شد؛ همين‌ كه‌ او توانست‌ به‌ تعبيري‌ چرخ‌ مملكت‌ را بچرخاند و آن‌ را نگه‌ دارد، معجزة‌ اقتصادي‌ بود. طي‌ سالهاي‌ بحران‌ نفت‌، او فقط‌ سيصد ميليون‌ تومان‌ اسكناس‌ تازه‌ منتشر كرد كه‌ آن‌ هم‌ به‌ صورتي‌ عاقلانه‌ انتشار يافت‌ و مصرف‌ شد، به‌گونه‌اي‌ كه‌ كوچكترين‌ اثري‌ در تورم‌ و افزايش‌ قيمتها نداشت‌ (سنجابي‌، ص‌۱۹۵ـ۱۹۶). دولت‌ مصدّق‌ بخصوص‌ در زمينة‌ تجارت‌ خارجي‌ موفق‌ بود و توانست‌ واردات‌ را بدون‌ كاهش‌ شديد آن‌ محدود كند. درنتيجه‌ ايران‌ توانست‌ در حساب‌ مبادلات‌ غيرنفتي‌ مازاد تجارتي‌ به‌ دست‌ آورد كه‌ حتي‌ در دومين‌ و آخرين‌ سال‌ دولت‌ مصدّق‌ اين‌ مازاد قابل‌ توجه‌ بود. كوشش‌ براي‌ افزايش‌ صادرات‌ غيرنفتي‌ بخصوص‌ براي‌ فرش‌ بسيار موفق‌ بود. در ۱۳۳۱ش‌ ارزش‌ صادرات‌ فرش‌ دو برابر صادرات‌ آن‌ در دو سال‌ قبل‌ بود. آمار و ارقام‌ اقتصادي‌ دو سال‌ دورة‌ مصدّق‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ چگونه‌ با وجود شرايط‌ بد اقتصادي‌، وضع‌ كشور نسبت‌ به‌ سالهاي‌ قبل‌ از آن‌ بهتر بوده‌ است‌ (كاتوزيان‌، ص‌۲۲۹).دورة‌ سوم‌ (۱۳۳۲ـ۱۳۴۰ش‌). پس‌ از كودتاي‌ ۲۸ مرداد * ۱۳۳۲ و انعقاد قراردادهاي‌ جديد نفتي‌ ( رجوع كنيد به كنسرسيوم‌ * ، قرارداد) دريافت‌ كمكهاي‌ خارجي‌، سرمايه‌گذاري‌ خارجي‌، توسعة‌ بخش‌ صنعتي‌ و اجراي‌ برنامه‌هاي‌ گسترده‌تر اقتصادي‌ با دخالت‌ مستقيم‌ دولت‌ آغاز شد كه‌ تا اندازه‌اي‌ به‌ بهبود اقتصاد كشور، اما به‌ ثروتمندتر شدن‌ بخشي‌ از قشرها و تشديد اختلاف‌ طبقاتي‌ و سطح‌ زندگي‌ مردم‌ انجاميد. اولين‌ تغيير در ساختار اقتصادي‌ و صنعتي‌ كشور و تبديل‌ آن‌ به‌ اقتصاد سرمايه‌داري‌ صنعتي‌ متكي‌ بر ائتلاف‌ سه‌گانه‌ ميان‌ دولت‌ و سرمايه‌هاي‌ داخلي‌ و سرمايه‌هاي‌ خارجي‌، پس‌ از كودتا آغاز شد ( رجوع كنيد به ادامة‌ مقاله‌). اقتصاد ايران‌ از ۱۳۳۲ش‌ به‌ بعد در چارچوب‌ مشي‌ سنّتگرايانه‌ در بخشهاي‌ اقتصاد ملّي‌، كه‌ راهبرد نسبتاً نوگرايانة‌ سرمايه‌گذاري‌ دولتي‌ در كنار آن‌ جريان‌ داشت‌، با آهنگي‌ كند رو به‌ عادي‌ شدن‌ نهاد. كمكهاي‌ امريكا و درآمدهاي‌ نفتي‌ در همان‌ سالهاي‌ نخست‌، اقتصاد را از ركود شديد بيرون‌ آورد و از آن‌ پس‌ درآمدهاي‌ نفتي‌ و نيز كمكهاي‌ امريكا، افزايشي‌ بي‌سابقه‌ يافت‌ (همان‌، ص‌۲۴۶). در ۱۳۳۴ش‌ برنامة‌ هفت‌ سالة‌ دوم‌، كه‌ در سازمان‌ برنامه‌ تنظيم‌ شده‌ بود ــ سازماني‌ كه‌ ظرف‌ مدت‌ نسبتاً كوتاهي‌ تقويت‌ و به‌ نهادي‌ دايمي‌ و گسترده‌ بدل‌ شده‌ بود ــ به‌ اجرا گذارده‌ شد (همان‌، ص‌۲۴۸). اين‌ برنامه‌ تقريباً مشابه‌ برنامة‌ قبل‌ بود، اما چهار بخش‌ كشاورزي‌، ارتباطات‌، صنايع‌ و خدمات‌ در آن‌ از هم‌ تفكيك‌ شده‌ و براي‌ هر بخش‌ هزينة‌ سالانه‌اي‌ پيش‌بيني‌ شده‌ بود. هزينة‌ اين‌ بخشها از محل‌ درآمدهاي‌ نفتي‌ تأمين‌ مي‌شد (بارير، ص‌۹۰).در همين‌ دوره‌، سرمايه‌گذاري‌ در بخش‌ صنعت‌ بيشتر از دوره‌هاي‌ قبل‌ بود. توسعة‌ صنايع‌ از دهة‌ ۱۳۳۰ش‌ به‌ بعد با كمك‌ و حمايت‌ دولت‌ بود. پيش‌ از آن‌، سرماية‌ خارجي‌ و نظام‌ سرمايه‌داري‌ داخلي‌ هيچكدام‌ نتوانستند يا نخواستند كشور را صنعتي‌ كنند، ولي‌ در اوضاع‌ جديد سياسي‌ كه‌ بخش‌ خصوصي‌ در فعاليتهاي‌ صنعتي‌ شركت‌ داده‌ شد و منافع‌ آن‌ به‌ منافع‌ و سرمايه‌گذاري‌ خارجي‌ وابسته‌ بود، تغييرات‌ صنعتي‌ آغاز شد. علاوه‌ بر اين‌، چند عامل‌ ديگر روند صنعتي‌ شدن‌ را تقويت‌ مي‌كرد؛ ايران‌ برعكس‌ بسياري‌ از كشورهاي‌ جهان‌ سوم‌ سرماية‌ لازم‌ را براي‌ سرمايه‌گذاري‌ در اختيار داشت‌ و ازينرو براي‌ تأمين‌ سرمايه‌ نيازي‌ به‌ وامهاي‌ خارجي‌ نداشت‌. از طرف‌ ديگر، انواع‌ مواد خام‌ و معدني‌ و كشاورزي‌ در كشور موجود بود. علاوه‌ بر اين‌، حكومت‌ بر اجراي‌ برنامة‌ صنعتي‌ كردن‌ كشور تأكيد داشت‌ (هاليدي‌، ص‌ ۱۴۷). سرمايه‌هاي‌ خارجي‌ نيز در روند صنعتي‌ كردن‌ كشور مؤثر بود. نخستين‌ اقدامات‌ براي‌ تشويق‌ سرمايه‌گذاري‌ خارجي‌ در بخش‌ غيرنفتي‌ پس‌ از ۱۳۳۲ش‌ انجام‌ گرفت‌. در ۱۳۳۴ ش‌ «مركز جذب‌ و حمايت‌ از سرمايه‌گذاري‌ خارجي‌» ايجاد شد و به‌ شركتهاي‌ خارجي‌ تضمينهايي‌ داده‌ شد. هدف‌ مركز اين‌ بود كه‌ سرمايه‌هاي‌ خارجي‌ را در رشته‌هايي‌ به‌ كاراندازد كه‌ ايرانيها در آن‌ مهارت‌ و تخصص‌ نداشتند ( رجوع كنيد به همان‌، ص‌۱۵۳ به‌ بعد). صنايع‌ نساجي‌ و غذايي‌ در اين‌ دوره‌ توسعة‌ بيشتري‌ يافت‌ و بيش‌ از ۷۰% نيروي‌ كار را به‌ خود اختصاص‌ داد (بارير، ص‌۱۸۸).با اينهمه‌، موانع‌ زيادي‌ بر سر راه‌ صنعتي‌ شدن‌ ايران‌ وجود داشت‌؛ صنعت‌ ايران‌ فاقد نيروي‌ ماهر و مديريت‌ لازم‌ براي‌ صنايع‌ بود و ازينرو بازده‌ مناسب‌ و كارآيي‌ كافي‌ نداشت‌. توزيع‌ درآمد نيز روزبروز نابرابرتر مي‌شد و درنتيجه‌ منافع‌ بازارِ رو به‌ رشد صنعتي‌ فقط‌ از آنِ بخش‌ بسيار كوچكي‌ از جمعيت‌ كشور بود. شكست‌ بخش‌ كشاورزي‌ نيز مانعي‌ در برابر حركت‌ صنعتي‌شدن‌ بود، زيرا كشاورزي‌ خود محتاج‌ سرمايه‌هاي‌ دولتي‌ بود و نمي‌توانست‌ موادخام‌ مورد نياز صنايع‌ را تأمين‌ كند (هاليدي‌، ص‌۱۴۷ـ ۱۴۸؛ بارير، ص‌ ۱۹۱). بخش‌ كشاورزي‌ در سراسر اين‌ دوره‌ روبه‌ تحليل‌ مي‌رفت‌. تا ۱۳۲۹ش‌ بخش‌ كشاورزي‌ حدود ۵۰% توليد ناخالص‌ ملي‌ را تشكيل‌ مي‌داد. اين‌ رقم‌ تا ۱۳۳۸ ش‌ به‌ ۳۳% كاهش‌ يافت‌. ساختار كشاورزي‌ در اين‌ زمان‌ سنّتي‌ باقي‌ ماند و روابط‌ ارباب‌ ـ رعيتي‌ ادامه‌ داشت‌ (بارير، ص‌ ۱۳۱، ۱۳۶). برنامة‌ دوم‌ درمجموع‌ اگرچه‌ نتوانست‌ انتظارات‌ اوليه‌ را برآورده‌ نمايد، اما زمينه‌ را براي‌ تحولات‌ اساسيتر اقتصادي‌ در دوره‌هاي‌ بعد فراهم‌ ساخت‌. رشد توليد ناخالص‌ ملّي‌ در اين‌ دوره‌ افزايش‌ يافت‌ و از ۱۵۶ ميليارد ريال‌ در ۱۳۳۴ ش‌ به‌ ۱۷۹ ميليارد ريال‌ در ۱۳۳۵ ش‌ و ۱۹۱ ميليارد ريال‌ در ۱۳۳۶ش‌ رسيد و در دهة‌ ۱۳۴۰ ش‌ ميانگين‌ رشد سالانة‌ آن‌ حدود ۸ تا ۹% تخمين‌ زده‌ شده‌ است‌ (همان‌، ص‌ ۴۳ـ ۴۵).كسري‌ بودجه‌اي‌ كه‌ در سالهاي‌ قبل‌ كشور گرفتار آن‌ بود، با افزايش‌ قيمت‌ نفت‌ در ۱۳۳۷ ش‌ تاحدودي‌ رفع‌ شد و در اواخر اين‌ دوره‌ بكلي‌ از بين‌ رفت‌ (همان‌، ص‌۷۰) و رونقي‌ در واردات‌ و اندكي‌ نيز در صادرات‌ ظاهر شد، اما موج‌ تازه‌اي‌ در مصرف‌ كالاهاي‌ جديد وارداتي‌ در جامعه‌ پديد آمد. در فاصلة‌ زماني‌ كوتاهي‌ نشانه‌هايي‌ از عبور از مرحلة‌ سنّتي‌ به‌ مرحلة‌ گذار و سپس‌ مرحلة‌ مصرف‌ انبوه‌ پديدار شد، لكن‌ هيچ‌ نشانه‌اي‌ از رشد و توسعة‌ صنعتي‌ بروز نكرد. ظهور دوگانگي‌ شهري‌ و اختلاف‌ ميان‌ روستا و شهر از پيامدهاي‌ ديگر اين‌ تحولات‌ بود. در نظام‌ زندگي‌ سنّتي‌ نوعي‌ همزيستي‌ طبقات‌ پايين‌ و بالا در كنار هم‌ برقرار بود، اما با اولين‌ نشانه‌هاي‌ گذار از مرحلة‌ سنّتي‌ فاصلة‌ طبقاتي‌ شدت‌ گرفت‌ كه‌ نمود آن‌ تقريباً در همه‌ جاي‌ جامعه‌ ديده‌ مي‌شد. مناطق‌ بالاي‌ شهرها و نقاط‌ مرتفع‌ رفته‌رفته‌ غالباً به‌ محل‌ سكونت‌ طبقات‌ بالا، و مناطق‌ پايين‌ و مناطق‌ كم‌ارتفاع‌ شهرها بيشتر به‌ محلّ سكونت‌ طبقات‌ پايين‌ اختصاص‌ يافت‌ (كاتوزيان‌، ص‌۲۵۳ـ۲۵۴). برنامه‌هاي‌ دولت‌ براي‌ جذب‌ سرماية‌ خارجي‌ موفق‌ نبود، زيرا ناامني‌ سياسي‌ و نظام‌ اختناق‌ و سركوب‌، بويژه‌ پس‌ از كودتاي‌ ۱۳۳۲ش‌، تأثير نامناسبي‌ در نظام‌ اقتصادي‌ گذاشت‌. پس‌انداز ناخالص‌ از محل‌ توليدات‌ غيرنفتي‌ عموماً ناچيز و پس‌انداز خالص‌ منفي‌ بود، و اين‌ خود نشانة‌ گويايي‌ از بي‌اعتمادي‌ عمومي‌، ميل‌ به‌ خروج‌ سرمايه‌ از كشور و سرمايه‌گذاري‌ روي‌ زمين‌ و مستغلات‌ بود. حتي‌ سرمايه‌گذاري‌ دولت‌، كه‌ علاوه‌ بر مالياتهاي‌ مستقيم‌ و غيرمستقيم‌ تمامي‌ عوايد نفت‌ را نيز جذب‌ مي‌كرد، به‌ ميزان‌ قابل‌ملاحظه‌اي‌ از سرمايه‌گذاري‌ بخش‌ خصوصي‌ كمتر بود (همان‌، ص‌۲۷۴).دورة‌ چهارم‌ (۱۳۴۰ـ۱۳۴۲ش‌). در ۱۳۳۸ش‌ توليد ناخالص‌ ملي‌ از ۵ر۲۷۵ ميليارد ريال‌ و درآمد ملي‌ از حدود ۲۴۴ ميليارد ريال‌ و درآمد سرانة‌ هر نفر از ۹۰۰ ، ۱۱ ريال‌ در سال‌ تجاوز نمي‌كرد. فقط‌ ۳% جمعيت‌ كشور ۹۰% منابع‌ آن‌ را در اختيار گرفته‌ بودند و اكثريت‌ قريب‌ به‌ اتفاق‌ از امكانات‌ كشور بي‌نصيب‌ بودند (سوداگر، ص‌۱۶۱).در پايان‌ دهة‌ ۱۳۳۰ ش‌ وضع‌ كشور به‌ مرحلة‌ وخيمي‌ رسيده‌ بود و شاه‌ براي‌ نجات‌ سلطنت‌، برنامة‌ اصلاحات‌ اميني‌ ـ ارسنجاني‌ را كه‌ با منافع‌ و مصالح‌ خود ناسازگار مي‌ديد، پذيرفت‌ ( رجوع كنيد به اصلاحاتِارضي‌ * ؛ انقلاب‌سفيد * ؛ اميني‌ * ، علي‌). پس‌ از اعلام‌ اصلاحات‌ و اجراي‌ مرحله‌اي‌ از آن‌، شاه‌ اميني‌ را از كار بركنار كرد و ابتكار برنامة‌ اصلاحات‌ («انقلاب‌ سفيد») را خود به‌ دست‌ گرفت‌. شاه‌ گمان‌ مي‌كرد كه‌ اين‌ برنامه‌ در همة‌ شئون‌ جامعه‌، ازجمله‌ در عرصة‌ اقتصادي‌، تحوّلي‌ عميق‌ ايجاد مي‌كند ( رجوع كنيد به محمدرضا پهلوي‌، مقدمه‌). برنامة‌ اصلاحات‌ ارضي‌ كه‌ با هدف‌ تغيير در ساختار مالكيت‌ و ايجاد عدالت‌ اجتماعي‌ و رفاه‌ عمومي‌ صورت‌ گرفت‌، در عمل‌ نتايج‌ معكوسي‌ به‌ دنبال‌ آورد. بي‌عدالتي‌، ازدياد فاصلة‌ طبقاتي‌ در روستاها، فقر و سقوط‌ اقتصاد كشاورزي‌ از جمله‌ نتايج‌ منفي‌ آن‌ بود ( رجوع كنيد به مؤمني‌، ص‌۲۲۵ـ ۴۳۵). نوسازي‌ و عمران‌ شهري‌، كه‌ از اصول‌ ديگر «انقلاب‌ سفيد» بود، اساساً به‌ اجرا درنيامد. اصل‌ سهيم‌ كردن‌ كارگران‌ در سود كارخانه‌ها، صرف‌نظر از فقدان‌ آزاديهاي‌ كارگري‌ و صنفي‌، كه‌ مانع‌ جدّي‌ بر سر راه‌ اجراي‌ اين‌ طرح‌ بود، اثر چنداني‌ در افزايش‌ درآمد كارگران‌ نداشت‌ و فرار بيشتر سرمايه‌ها از بخش‌ صنعت‌ را نيز عملاً موجب‌ شد. اصل‌ تعيين‌ و تثبيت‌ قيمتها نه‌ تنها در افزايش‌ قيمتها وقفه‌ ايجاد نكرد، بلكه‌ به‌ علت‌ بي‌توجهي‌ به‌ علل‌ بنيادي‌ تورم‌، نتيجة‌ معكوس‌ به‌ بار آورد و به‌ سير صعودي‌ قيمتها منجر شد. «انقلاب‌ سفيد» كه‌ مدعي‌ بود پاسخي‌ به‌ نيازها و الزامات‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌ حادّ جامعة‌ آن‌ روز ايران‌ است‌ و موانع‌ را از سر راه‌ رشد و گسترش‌ نظام‌ اقتصادي‌ كشور برمي‌دارد، با تشديد شرايط‌ توسعة‌ ناموزون‌ نيروهاي‌ توليد، تضادها و ناهماهنگيها را در سراسر جامعه‌ شدت‌ بخشيد (سوداگر، ص‌۱۶۶ـ۱۶۹).دورة‌ پنجم‌ (۱۳۴۲ـ۱۳۵۴ش‌). برنامه‌هاي‌ عمراني‌ سوم‌ و چهارم‌ براثر افزايش‌ درآمدهاي‌ دولت‌ در مقايسه‌ با برنامه‌هاي‌ اول‌ و دوم‌، با جدّيت‌ و قاطعيت‌ بيشتري‌ به‌ اجرا گذاشته‌ شد. ايران‌ مهمترين‌ مرحلة‌ رشد اقتصادي‌ خود را در اين‌ دوره‌ گذراند. افزايش‌ ناگهاني‌ و چشمگير در قيمت‌ نفت‌، زمينه‌ساز طرحهاي‌ بلندپروازانة‌ اقتصادي‌ شد. درآمدهاي‌ نفتي‌ از طرفي‌ باعث‌ جلب‌ سرمايه‌هاي‌ خارجي‌ شد و از طرف‌ ديگر روند صنعتي‌ شدن‌ ايران‌ را تقويت‌ كرد. رشد اقتصاد ايران‌ در اين‌ سالها داراي‌ پيامدهاي‌ مثبت‌ و منفي‌ بود ( رجوع كنيد به ادامة‌ مقاله‌).رشد اقتصادي‌ ايران‌ در فاصلة‌ سالهاي‌ ۱۳۳۸ـ۱۳۴۹ ش‌ به‌ بيش‌ از دوبرابر رسيد (لوني‌، ۱۹۷۳، ص‌۱) و بويژه‌ در فاصلة‌ ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۵ ش‌ فوق‌العاده‌ بود. در اين‌ هفت‌ سال‌، محصول‌ ملّي‌ ايران‌ با كل‌ رشد اقتصادي‌ آن‌ در ادوار گذشته‌ برابري‌ مي‌كرد. چنين‌ آهنگ‌ رشدي‌ در آن‌ زمان‌ در شمار بسيار اندكي‌ از كشورهاي‌ جهان‌ ديده‌ مي‌شد (همو، ۱۹۷۷، ص‌۱). تا ۱۳۴۹ش‌ ميزان‌ درآمد واقعي‌ سالانه‌ تا ۷ر۷% در سال‌ رشد داشت‌ و درآمد سرانه‌ تا ۵% افزايش‌ يافت‌ و ميزان‌ رشد محصولات‌ صنعتي‌ و همچنين‌ حمل‌ونقل‌ و ساير خدمات‌ به‌ بيش‌ از دو تا چهار برابر نرخ‌ رشد آنها قبل‌ از دهة‌ ۱۳۴۰ش‌ رسيد. بهبود در فن‌آوري‌، توسعة‌ سريع‌ ابزارهاي‌ ارتباطاتي‌ و بالا رفتن‌ ظرفيت‌ قدرت‌ برق‌، زمينه‌هاي‌ ساختاري‌ همة‌ بخشهاي‌ اقتصاد را بارور كرد و توليد و درآمد را افزايش‌ داد. توسعة‌ صنعتي‌ نيز قابل‌ توجه‌ بود. شمار كارخانجات‌ افزايش‌ يافت‌ و كاربرد تجهيزات‌ و ماشين‌آلات‌ افزون‌ شد. اولين‌ گامها به‌ طرف‌ توليد وسايل‌ نقليه‌ برداشته‌ شد و تنوع‌ كالاهاي‌ مصرفي‌ فزوني‌ يافت‌. رشد و پيشرفت‌ صنعت‌ در عين‌ حال‌ با بهبود آموزش‌ و تحصيلات‌ و بهداشت‌ نيز همراه‌ بود. خدمات‌ اجتماعي‌ نيز تا اندازة‌ زيادي‌ توسعه‌ پيدا كرد و كارگران‌ از امنيت‌ شغلي‌ بيشتري‌ برخوردار شدند (همو، ۱۹۷۳، ص‌ ۱ـ۳). از ۱۳۳۸ تا ۱۳۵۳ش‌ وضع‌ بهتر از پيش‌ شد. كل‌ هزينه‌هاي‌ بخش‌ عمومي‌ در ۱۳۵۳ش‌ نسبت‌ به‌ قبل‌ از دهة‌ ۱۳۴۰ش‌ حدود پنج‌ برابر رشد داشت‌. سهم‌ توليد ناخالص‌ ملي‌ از ۱۷% سالهاي‌ پاياني‌ دهة‌ ۱۳۳۰ش‌ به‌ ۳۰% در اوايل‌ دهة‌ ۱۳۵۰ش‌ رسيد. اين‌ نرخ‌ در آن‌ زمان‌ بالاتر از معيارهاي‌ بين‌المللي‌ بود (همو، ۱۹۷۷، ص‌۳۰).عاملهايي‌ كه‌ اين‌ رشد اقتصادي‌ كلان‌ را موجب‌ شد، عبارت‌ بود از: ۱. منابع‌ طبيعي‌ فراوان‌ كشور كه‌ ساختار اصلي‌ توسعه‌ را تشكيل‌ مي‌داد و در اين‌ ميان‌ نقش‌ درآمدهاي‌ نفتي‌ تعيين‌ كننده‌ بود؛ ۲. اجراي‌ سياستها و راهبردهاي‌ توسعه‌؛ ۳. نقش‌ قدرت‌ و حكومت‌ در برنامه‌ريزي‌ و اجراي‌ طرحهاي‌ اقتصادي‌؛ ۴. سرمايه‌گذاريهاي‌ گستردة‌ زيربنايي‌؛ ۵. مشاركت‌ مستقيم‌ دولت‌ در فعاليتهاي‌ تجارتي‌ (همان‌، ص‌۱۵، ۱۸). مهمترين‌ عامل‌ رشد اقتصادي‌ كشور در اين‌ دوره‌، افزايش‌ درآمدهاي‌ نفتي‌ بود؛ عوايد نفت‌ كه‌ در ۱۳۴۲ش‌ برابر ۴۰ ميليارد ريال‌ يا كمي‌ بيش‌ از ۱۲% توليد ناخالص‌ ملّي‌ بود، با نرخ‌ بالايي‌ افزايش‌ يافت‌ و در ۱۳۵۰ـ۱۳۵۱ش‌ به‌ بيش‌ از يك‌ چهارم‌ توليد ناخالص‌ ملّي‌ رسيد. در ۱۳۵۲ش‌ انفجار قيمت‌ نفت‌، سقف‌ آن‌ را به‌ ۳۰۰ ، ۳۳۳ ، ۱ ميليون‌ ريال‌ (تقريباً معادل‌ با ۰۰۰ ، ۱۸ ميليون‌ دلار) افزايش‌ داد و سهم‌ عوايد نفت‌ به‌ واسطة‌ چهار برابر شدن‌ قيمت‌ آن‌ به‌ ۵۰% توليد ناخالص‌ ملّي‌ رسيد (كاتوزيان‌، ص‌۳۰۲).بر پاية‌ همين‌ درآمدهاي‌ نفتي‌ سومين‌ برنامة‌ اقتصادي‌ (۱۳۴۱ـ۱۳۴۶ ش‌) در قالب‌ سياستها و راهبردهاي‌ توسعه‌ جامعتر بود، به‌طوري‌ كه‌ براي‌ رشد توليد ناخالص‌ ملّي‌ نرخ‌ ۶% در نظر گرفته‌ شد. اهداف‌ برنامة‌ چهارم‌ (۱۳۴۶ـ۱۳۵۱ش‌) وسيعتر و گسترده‌تر بود. دراين‌ برنامه‌ ۷ تا ۸% رشد براي‌ توليد ناخالص‌ ملّي‌ در نظر گرفته‌ شده‌ بود كه‌ بعداً به‌ ۹% افزايش‌ يافت‌ (بارير، ص‌۹۵ـ۹۶، ۹۹). بخش‌ صنعت‌ در طول‌ برنامه‌هاي‌ سوم‌ و چهارم‌ به‌ رشد قابل‌ ملاحظه‌اي‌ دست‌ يافت‌ و درواقع‌ با افزايش‌ درآمد عمومي‌ مردم‌، حمايتهاي‌ نامحدود دولت‌ از سرمايه‌داران‌ خصوصي‌، سرمايه‌گذاريهاي‌ بزرگ‌ در صنعت‌، اعطاي‌ معافيتهاي‌ گمركي‌، افزايش‌ بهاي‌ فروش‌ كالاها وخدمات‌ و بالاخره‌ راه‌ پيدا كردن‌ برخي‌ از محصولات‌ كارخانه‌اي‌ به‌ بازار كشورهاي‌ منطقه‌، امكانات‌ وسيعي‌ براي‌ پيشرفت‌ و تحول‌ صنايع‌ به‌ وجود آمد؛ شمار زيادي‌ از بانكهاي‌ تخصصي‌، ادارات‌ فني‌ و صنعتي‌، آموزشگاهها و دانشكده‌هاي‌ فني‌ تأسيس‌ شد و مراكز و قطبهاي‌ صنعتي‌ مختلفي‌ شكل‌ گرفت‌ (سوداگر، ص‌۴۱۴).مقدار و سهم‌ صنايع‌ و معادن‌ در تشكيل‌ سرماية‌ ثابت‌ ناخالص‌ ملّي‌ در اين‌ دوره‌ بيانگر تبديل‌ بخش‌ صنايع‌ به‌ يكي‌ از پايه‌هاي‌ اقتصاد ايران‌ است‌. از ۱۳۴۴ تا ۱۳۵۶ش‌ ميزان‌ تشكيل‌ سرماية‌ ثابت‌ صنعت‌ و معدن‌ به‌ بيش‌ از ده‌ برابر افزايش‌ يافت‌ (همان‌، ص‌۴۱۵). با رونق‌ گرفتن‌ بازار صنعتي‌ و افزايش‌ فرآيند تشكيل‌ سرماية‌ ثابت‌ صنعتي‌، بر تعداد شركتهاي‌ ثبت‌ شدة‌ صنعتي‌ و ميزان‌ سرماية‌ آنها به‌نحو چشمگيري‌ افزوده‌ شد. صنايع‌ سنگين‌ و ماشين‌سازي‌ به‌وجود آمد. در اين‌ دوره‌ كارخانة‌ ذوب‌ آهن‌ اصفهان‌ و نخستين‌ واحد از مجتمع‌ فولاد اهواز به‌ مرحلة‌ بهره‌برداري‌ رسيد. كارخانه‌هاي‌ ماشين‌سازي‌ تبريز و آلومينيم‌ اراك‌ آغاز به‌ كار كرد. پالايشگاههاي‌ نفت‌ تهران‌ و اصفهان‌ و تبريز ساخته‌ شد و طرحهاي‌ بزرگ‌ پتروشيمي‌ به‌ مرحلة‌ اجرا درآمد. ارزش‌ توليدات‌ صنعتي‌ از ۹۹ ميليارد ريال‌ در ۱۳۴۲ش‌ حدوداً با ۱۱ برابر افزايش‌ به‌ ۰۵۹ ، ۱ ميليارد ريال‌ در ۱۳۵۶ش‌ رسيد ( رجوع كنيد به همان‌، ص‌۴۱۵ به‌ بعد). هدفهاي‌ صنعتي‌ برنامة‌ سوم‌ ايجاد صنايع‌ كمكي‌ و حمايت‌ از صنايع‌ كوچك‌ و متوسط‌ بود. در طول‌ برنامة‌ چهارم‌ سرمايه‌گذاري‌ در صنايع‌ فلزات‌ اساسي‌ و سپس‌ صنايع‌ مكانيكي‌ و برق‌ و شيميايي‌ از بالاترين‌ آهنگ‌ رشد سالانة‌ خود برخوردار بود. صنايع‌ موادغذايي‌ و نساجي‌، به‌رغم‌ كاهش‌ نسبي‌ جمع‌ سهم‌ آنها، در هر دو برنامه‌ از نظر ارزش‌ همچنان‌ در رديف‌ اول‌ جاي‌ داشت‌ (همان‌، ص‌۴۳۷ـ۴۴۰). در بخش‌ كشاورزي‌ با اينكه‌ ميزان‌ هزينه‌هاي‌ سرمايه‌گذاري‌ شده‌ نسبت‌ به‌ بخش‌ خدمات‌ بسيار كمتر بود، منابع‌ بزرگي‌ از سوي‌ دولت‌ و نيز بخش‌ خصوصي‌ سرمايه‌گذاري‌ شد. سهم‌ بخش‌ كشاورزي‌ در برنامة‌ سوم‌ تا پنجم‌ كاهش‌ پيدا كرد (همان‌، ص‌۳۴۵ـ۳۴۶؛ بارير، ص‌۱۳۰ـ۱۴۹).آغاز برنامة‌ سوم‌ با اصلاحات‌ ارضي‌ همزمان‌ شد. دگرگوني‌ در نظام‌ كشاورزي‌ نياز روستاييان‌ را به‌ اعتبارات‌ مالي‌ بيشتر كرد، درحالي‌ كه‌ اعتبارات‌ پرداختي‌ سازمانهاي‌ كشاورزي‌ به‌ هيچ‌وجه‌ پاسخگوي‌ نيازهاي‌ فزايندة‌ كشاورزان‌ نبود. در برنامة‌ سوم‌ براي‌ كشاورزي‌ رشدي‌ معادل‌ ۴% در سال‌ در نظر گرفته‌ شد، كه‌ تحقق‌ نيافت‌. در برنامة‌چهارم‌ نيز اين‌وضع‌ ادامه‌يافت‌ (سوداگر، ص‌۳۴۶ـ ۳۴۸).از اصلاحات‌ارضي‌ به‌بعد هرچند ساختار كشاورزي‌ و روستايي‌ سنّتي‌ دگرگون‌ شد، ولي‌ تغييرات‌ چنداني‌ صورت‌ نپذيرفت‌؛ به‌طوري‌ كه‌ در اواسط‌ دهة‌ ۱۳۴۰ش‌ تنها كمتر از ۴% روستاييان‌ از برق‌ و كمتر از ۱% آنها از آب‌ لوله‌كشي‌ استفاده‌ مي‌كردند. در واقع‌، كشاورزي‌ به‌رغم‌ داعيه‌هاي‌ اصلاحات‌ در زمينة‌ زندگي‌ كشاورزان‌، به‌عنوان‌ يكي‌ از توسعه‌نيافته‌ترين‌ بخشهاي‌ اقتصادي‌ ايران‌ باقي‌ ماند (بارير، ص‌۱۳۹ـ۱۴۹).خدمات‌، بخش‌ ديگري‌بود كه‌ در فاصلة‌ اين‌سالها رشد سريعي‌ يافت‌. در فاصلة‌ سالهاي‌ ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۷ش‌ رشد بخش‌ خدمات‌ از هر فعاليت‌ اجتماعي‌ ـ اقتصادي‌ ديگر در كشور سريعتر بود. سرمايه‌گذاري‌ در بخش‌ خدمات‌، بويژه‌ در بخشهايي‌ مانند بهداشت‌ و آموزش‌، فاصلة‌ طبقاتي‌ را روزبه‌روز بيشتر ساخت‌ و عمدة‌ هزينه‌ها به‌ نفع‌ قشر محدودي‌ از جامعه‌، كه‌ بيشتر شامل‌ طبقات‌ بالاي‌ شهرنشين‌ و ديوانسالاران‌ بود، سرمايه‌گذاري‌ مي‌شد ( رجوع كنيد به كاتوزيان‌، ص‌۳۳۳ـ۳۴۱). وقتي‌ كشور به‌ تعبير شاه‌ به‌ آستانة‌ «دروازه‌هاي‌ تمدن‌ بزرگ‌» رسيده‌ بود، سهم‌ كل‌ توليدات‌ صنعتي‌، شامل‌ توليدات‌ دستي‌ روستايي‌ و سنّتي‌، در توليد ناخالص‌ داخلي‌ غيرنفتي‌ ۲۰% بود، و حال‌ آنكه‌ سهم‌ خدمات‌ به‌ ۵۶% مي‌رسيد. با اينهمه‌، وضع‌ حمل‌ونقل‌ شهري‌ در همه‌ جا نابسامان‌ بود و مسكن‌ و ساير خدمات‌ درماني‌ و بهداشتي‌، جز براي‌ وابستگان‌ دولت‌ و به‌ طوركلي‌ طبقات‌ بالا، مطلوب‌ نبود (همان‌، ص‌ ۳۲۳). رشد و توسعة‌ اقتصادي‌ در اين‌ دوره‌ درنهايت‌ به‌ افزايش‌ درآمدهاي‌ واقعي‌ همة‌ طبقات‌ جامعه‌ منجر نشد.تعداد اندكي‌ از كارگران‌ تا ۱۳۵۰ش‌ از درآمدهاي‌ واقعي‌ بهره‌مند مي‌شدند. سهم‌ ۲۰% ثروتمندترين‌ بخش‌ جامعة‌ شهري‌ در ۱۳۵۲ش‌ از كل‌ هزينه‌هاي‌ پولي‌ ۵۶ر۵۵% را شامل‌ مي‌شد. درآمد طبقات‌ شهرنشين‌ با سرعتي‌ بمراتب‌ بيش‌ از طبقات‌ روستانشين‌ در حال‌ افزايش‌ بود. كساني‌ كه‌ داراي‌ تحصيلات‌ دانشگاهي‌ بودند، درآمد بيشتري‌ داشتند. در شهرها هم‌ هزينه‌ها به‌ طور نابرابر توزيع‌ شده‌ بود: در ۱۳۵۰ ش‌، سهم‌ ۲۰% فقيرترين‌ شهرنشينان‌ ۷ر۵% و سهم‌ ۲۰% ثروتمندترينِ آنان‌ ۳ر۴۸% بود؛ در همان‌ زمان‌، ۲۰% فقيرترين‌ روستانشينان‌ از ۶ر۶% و ۲۰% ثروتمندترينِ آنان‌ از ۷ر۴۵% برخوردار بودند. از اواخر دهة‌ ۱۳۴۰ش‌ به‌ بعد، اين‌ نابرابريها افزايش‌ بيشتري‌ يافت‌ (لوني‌، ۱۹۷۷، ص‌۴۵ـ۴۷). رشد اقتصادي‌ ايران‌ در فاصلة‌ ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۴ش‌ مبتني‌ بر اصول‌ شناخته‌ شدة‌ توسعه‌ نبود. درآمدهاي‌ دولت‌ عمدتاً به‌ واسطة‌ افزايش‌ ناگهاني‌ قيمت‌ نفت‌ طي‌ اين‌ سالها، و بخصوص‌ از ۱۳۵۲ش‌ به‌ بعد، به‌ شيوة‌ صحيح‌ سرمايه‌گذاري‌ نشد و همين‌ امر پيامدهاي‌ منفي‌ آن‌ را تشديد كرد (كاتوزيان‌، ص‌۳۰۰ـ۳۱۹). با كاهش‌ قيمت‌ نفت‌ در ۱۳۵۴ش‌ و تنزل‌ بيش‌ از حد درآمدهاي‌ دولت‌، كه‌ به‌ ايجاد نارضايتيهاي‌ عمده‌اي‌ در جامعه‌ منجر شد، بطلان‌ افسانة‌ رشد اقتصادي‌ سريع‌ و كوتاه‌مدت‌ بر همگان‌ آشكار شد ( رجوع كنيد به ادامه‌ مقاله‌).دورة‌ ششم‌ (۱۳۵۴ تا ۱۳۵۷ش‌). كاهش‌ تقاضاي‌ جهاني‌ نفت‌ از ۱۳۵۴ش‌ به‌ علت‌ افزايش‌ زياد قيمت‌ آن‌ و حل‌ شدن‌ بحران‌ نفتي‌ غرب‌ از طريق‌ سياستهاي‌ جايگزين‌سازي‌، بحران‌ اقتصادي‌ شديدي‌ در ايران‌ به‌ وجود آورد. وابسته‌ شدن‌ بيشتر اقتصاد كشور و بودجة‌ دولت‌ به‌ درآمد نفت‌، و به‌ تبع‌ آن‌ به‌ اقتصاد جهاني‌، آن‌ را بيش‌ از پيش‌ آماج‌ خطر نوسانهاي‌ قيمت‌ و تهديد ركود اقتصادي‌ بازارهاي‌ نفت‌ قرار داد (سوداگر، ص‌۶۳۲ـ۶۳۳). در ۱۳۵۳ش‌ اميدهاي‌ شاه‌ به‌ افزايش‌ درآمد نفت‌ به‌ يأس‌ مبدل‌ شد. توليد نفت‌ ابتدا ۸ر۱۱% كاهش‌ يافت‌، و پس‌ از تصويب‌ شدن‌ ۱۰% افزايش‌ بهاي‌ نفت‌ از سوي‌ اعضاي‌ اوپك‌، ميزان‌ توليد نفت‌ بارديگر كاهش‌ داده‌ شد به‌ طوري‌ كه‌ از توليد روزانة‌ ۱۳۵۳ش‌ ۲۰% كمتر بود. ايران‌ براثر كاهش‌ تقاضاي‌ نفت‌ مجبور شد به‌ دنبال‌ عربستان‌ سعودي‌ و كويت‌ بهاي‌ نفت‌ خود را كاهش‌ دهد (لوني‌، ۱۹۷۷، ص‌ ۶۲).كاهش‌ درآمد نفت‌، برنامه‌هاي‌ اقتصاي‌ ـ عمراني‌ شاه‌ را مختل‌ كرد. برنامة‌ عمراني‌ پنجم‌ (۱۳۵۲ـ۱۳۵۶ش‌) كه‌ همزمان‌ با افزايش‌ قيمت‌ نفت‌ آغاز شده‌ بود و عمدة‌ هزينه‌هاي‌ آن‌ بر درآمدهاي‌ نفتي‌ مبتني‌ بود، با كاهش‌ شديد تقاضاي‌ جهاني‌ نفت‌ و پايين‌ آمدن‌ صادرات‌ آن‌، از رسيدن‌ به‌ اهداف‌ اصلي‌ خود بازماند (سوداگر، ص‌۴۴۱ـ۴۴۶). افزايش‌ سرمايه‌گذاري‌ دولتي‌ و خصوصي‌، رشد مصرف‌ خصوصي‌ و دولتي‌ براي‌ بالابردن‌ سطح‌ زندگي‌، افزايش‌ هزينه‌هاي‌ نظامي‌ و سرمايه‌گذاري‌ در خارج‌ از كشور به‌ صورت‌ خريد سهام‌ شركتها و نظاير اينها، به‌ عنوان‌ مهمترين‌ اهداف‌ برنامة‌ عمراني‌ پنجم‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ «دروازده‌هاي‌ تمدن‌ بزرگ‌» بود. مهمترين‌ هدف‌ برنامة‌ پنجم‌، نيل‌ به‌ ۹ر۲۵% رشد سالانة‌ درآمد ناخالص‌ ملّي‌ تعيين‌ شده‌ بود. در اين‌ برنامه‌ بر صنعتي‌ شدن‌ سريع‌ كشور، و بخصوص‌ توسعة‌ صنايع‌ سنگين‌ و سرمايه‌بر و همچنين‌ تأمين‌ حداكثر رشد بخش‌ كشاورزي‌ تأكيد مي‌شد (همان‌، ص‌ ۴۴۱).افزايش‌ قيمت‌ نفت‌ كه‌ از ۱۳۵۲ ش‌ شروع‌ شده‌ بود، در ابتدا تأثير شديدي‌ بر تسريع‌ روند صنعتي‌ شدن‌ و اتخاذ سياستهاي‌ رفاهي‌ داشت‌، اما با كاهش‌ قيمت‌ نفت‌ بحران‌ اقتصادي‌ آغاز شد. در نتيجه‌، تورمي‌ كه‌ از ۱۳۵۰ش‌ همزمان‌ با افزايش‌ قيمت‌ نفت‌ شروع‌ شده‌ بود، روبه‌ گسترش‌ نهاد و تأثير مستقيم‌ و كاملاً محسوسي‌ بر افزايش‌ قيمتها گذاشت‌. طي‌ ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۶ش‌ روند صعودي‌ قيمتها، كه‌ از آغاز برنامة‌ چهارم‌ به‌ طور خفيف‌ آغاز شده‌ بود، شدت‌ گرفت‌. بيشترين‌ ميزان‌ تورّم‌ قيمت‌ در زمينة‌ مسكن‌، حمل‌ونقل‌، ارتباطات‌، وسايل‌ خانگي‌، دارو و درمان‌، بهداشت‌، پوشاك‌ و خوراك‌ بود (رزاقي‌، ۱۳۷۵ش‌، ص‌۲۰۷ـ۲۵۹). ازينرو، مردم‌ فشار اقتصادي‌ را بر جنبه‌هاي‌ مختلف‌ زندگي‌ خود احساس‌ مي‌كردند. رشد اقتصادي‌ آن‌ سالها، كه‌ در عين‌ حال‌ باعث‌ بالارفتن‌ انتظارات‌ و توقعات‌ طبقات‌ مختلف‌ اجتماعي‌ شده‌ بود، پس‌ از برخورد با بحران‌ قيمتها جاي‌ خود را به‌ ركود و تنزّل‌ داد و در نتيجه‌ انتظار و اميد مردم‌ را به‌ يأس‌ و سرخوردگي‌ تبديل‌ كرد. بحران‌ اقتصادي‌ كه‌ از ۱۳۵۴ ش‌ شدت‌ گرفت‌، تأثيرها و پيامدهاي‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ به‌ دنبال‌ داشت‌ و چون‌ حكومت‌ توان‌ مقابله‌ با بحران‌ را از دست‌ داده‌ بود، سير زوال‌ و فروپاشي‌ آن‌ آغاز شد، و اين‌ به‌ سهم‌ خود يكي‌ از علل‌ عمدة‌ پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ بود (بشيريه‌، ص‌۸۵).منابع‌: ابوالحسن‌ ابتهاج‌، خاطرات‌ ابوالحسن‌ ابتهاج‌ ، چاپ‌ عليرضا عروضي‌، تهران‌ ۱۳۷۱ش‌؛ ابراهيم‌ رزاقي‌، اقتصاد ايران‌ ، تهران‌ ۱۳۶۷ش‌؛ همو، گزيدة‌ اقتصاد ايران‌ ، تهران‌ ۱۳۷۵ش‌؛ كريم‌ سنجابي‌، اميدها و نااميدي‌ها: خاطرات‌ سياسي‌ دكتر كريم‌ سنجابي‌ ، لندن‌ ۱۳۶۸ش‌؛ محمدرضا سوداگر، رشد روابط‌ سرمايه‌داري‌ در ايران‌: مرحلة‌ گسترش‌، ۱۳۴۲ـ۱۳۵۷، تهران‌ ۱۳۶۹ش‌؛ محمدعلي‌ كاتوزيان‌، اقتصاد سياسي‌ ايران‌: از مشروطيت‌ تا پايان‌ سلسلة‌ پهلوي‌ ، ترجمة‌ محمدرضا نفيسي‌ و كامبيز عزيزي‌، تهران‌ ۱۳۷۲ ش‌؛ محمدرضا پهلوي‌، شاه‌ مخلوع‌ ايران‌، انقلاب‌ سفيد ، تهران‌ ۱۳۴۵ش‌؛ محمدباقر مؤمني‌، مسئلة‌ ارضي‌ و جنگ‌ طبقاتي‌ در ايران‌ ، تهران‌ ۱۳۵۹ش‌؛Hossein Bashiriyeh, State and revolution in Iran: ۱۹۶۲-۱۹۸۲ , London ۱۹۸۴; Julian Bharier, Economic development in Iran: ۱۹۰۰-۱۹۷۰ , London ۱۹۷۱; Fred Halliday, Iran: dictatorship and development , Middlesex, England ۱۹۷۹; Robert E. Looney, A development strategy for Iran through the ۱۹۸۰s , New York ۱۹۷۷; idem, The economic development of Iran: a recent survey with projection to ۱۹۸۱ , New York ۱۹۷۳.



/رسول افضلی/



ج‌) وضع‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌. فرآيند نوسازي‌ به‌ شيوة‌ غربي‌ كه‌ در عصر رضاشاه‌ توسعه‌ يافته‌ و در برخي‌ زمينه‌ها آغاز شده‌ بود، در دورة‌ محمدرضا شاه‌ ادامه‌ يافت‌ و دگرگونيهاي‌ عمده‌اي‌ در عرصه‌هاي‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ جامعه‌ بر جاي‌ گذاشت‌. با گسترش‌ نوسازي‌ و صنعتي‌ شدن‌ كشور، ساختار جمعيتي‌ متحول‌ شد و به‌ تبع‌ آن‌ تحولاتي‌ فرهنگي‌ پديد آمد. طبقات‌ سنّتي‌ رو به‌ افول‌ نهادند و قشرهاي‌ جديد اجتماعي‌ با تكيه‌ بر جنبه‌هاي‌ مختلف‌ تجدّد وارد صحنه‌ شدند. زندگي‌ سياسي‌ و فرهنگي‌ برپايه‌ ديدگاههاي‌ غيرسنّتي‌ بنيان‌ گذاشته‌ شد و روند اصلي‌ زندگي‌ فرهنگي‌ اين‌ قشرها متمايل‌ به‌ تجدّدخواهيِ سكولار گرديد تا آنجا كه‌ واكنش‌ پيكرة‌ اصلي‌ جامعه‌ را برانگيخت‌؛ بومي‌گرايي‌، بويژه‌ با تأكيد بر ارزشهاي‌ ديني‌، بارزترين‌ وجهة‌ اين‌ واكنش‌ بود ( رجوع كنيد به ادامة‌ مقاله‌).طبقة‌ مرفّه‌ جديد به‌ عنوان‌ يك‌ گروه‌ برجسته‌ اجتماعي‌ ـ اقتصادي‌ شامل‌ صدها تن‌ از صنعتگران‌ بزرگ‌ و بانكداران‌ و صاحبان‌ سرمايه‌ و صادركنندگان‌ و واردكنندگان‌ و پيمانكاران‌ و مهندسان‌ مشاور توسعه‌ يافت‌. اين‌ طبقه‌ از اواخر دهة‌ ۱۳۳۰ش‌ رشد خود را شروع‌ كرد و بعد از اصلاحات‌ ارضي‌ ۱۳۴۱ش‌ بر آهنگ‌ رشد آن‌ افزوده‌ شد و صدها تن‌ از زمينداران‌ بزرگ‌ كه‌ به‌ كشاورزي‌ مكانيزه‌ كشانده‌ شده‌ بودند، به‌ اين‌ جرگه‌ پيوستند (آبراهاميان‌، ص‌۵۲۷ ـ۵۳۱؛ بشيريه‌، ص‌۱۵۷). گروه‌ اجتماعي‌ جديد آنچنان‌ با عناصر درونيِ اقتدارِ سنّتي‌ (نظام‌ سلطنت‌) تركيب‌ شده‌ بود كه‌ به‌ آن‌ بورژوازي‌ سلطنتي‌ نيز مي‌گفتند و تا پايان‌ عصر پهلوي‌ دوم‌ همچنان‌ به‌ ساختار قدرت‌ وابسته‌ ماند و بندرت‌ سياستهاي‌ دولت‌ را به‌چالش‌ كشيد (مشيرزاده‌،ص‌۲۹ـ۵۷).رشد طبقة‌ متوسط‌ جديد از ديگر پيامدهاي‌ فرآيند نوسازي‌ محمدرضاشاه‌ بود. تقاضاي‌ روزافزون‌ براي‌ فن‌آگاهان‌ و مديران‌ در سطوح‌ گوناگون‌ بخشهاي‌ عمومي‌ و خصوصي‌ و گسترش‌ سريع‌ آموزش‌ به‌ سبك‌ غربي‌، به‌ پيدايي‌ اين‌ طبقة‌ متشكل‌ از متخصصان‌ آزاد و كارمندان‌ و نيروهاي‌ نظامي‌ و فن‌آگاهان‌ در بخش‌ خصوصي‌ و روشنفكران‌ منجر شد. در حالي‌ كه‌ نسلِ قبلي‌ طبقة‌ متوسط‌ جديد تا مقدار زيادي‌ پيوند خود را با فرهنگ‌ سنّتي‌ حفظ‌ كرده‌ بود، نسل‌ بعد از دورة‌ رضاشاه‌ به‌ طور فزاينده‌اي‌ غربي‌ شد و از فرهنگ‌ بومي‌، بويژه‌ از ارزشها و شيوه‌هاي‌ رفتاري‌ اسلامي‌، فاصله‌ گرفت‌. اين‌ رويگرداني‌، كه‌ مجموعة‌ اركان‌ دولت‌ در فضاسازي‌ براي‌ آن‌ سهم‌ مؤثري‌ داشتند، به‌ حاشيه‌ رانده‌ شدن‌ تدريجي‌ كساني‌ را به‌ دنبال‌ داشت‌ كه‌ به‌ باورها و آداب‌ ديني‌ ملتزم‌ بودند، و در نتيجه‌ بتدريج‌ دايرة‌ فعاليت‌ و حضور اداري‌ و اجتماعي‌ افراد اين‌ قشر تنگتر شد. در واقع‌، نوسازي‌ به‌ شيوة‌ غربي‌ به‌ گونه‌اي‌، و توسط‌ اشخاصي‌، طرح‌ و اجرا شده‌ بود كه‌ حضور متديّنان‌ را در سطوح‌ مختلف‌ مديريت‌ كشور كمرنگ‌ و بي‌تأثير مي‌كرد. اين‌ وضع‌، كه‌ با واقعيت‌ و بافت‌ اجتماعي‌ سازگار نبود، در تشديد شكاف‌ بين‌ مردم‌ و اركان‌ حكومت‌ تأثير گذاشت‌. گفتني‌ است‌ كه‌ طبقة‌ متوسط‌ جديد در زمان‌ سلطنت‌ پهلوي‌ از موقعيت‌ و امكانات‌ خوبي‌ بهره‌مند شد. با اينهمه‌، بعد از كودتاي‌ مرداد ۱۳۳۲ حكومت‌ پهلوي‌ در برخورداري‌ از حمايت‌ همين‌ طبقه‌ متوسط‌ جديد نيز با مشكل‌ مواجه‌ گرديد؛ شمار زيادي‌ از نويسندگان‌ و شاعران‌ و استادان‌ و وكلا و پزشكان‌ و مهندسان‌ و دانشجويان‌ يا مخالف‌ حكومت‌ و يا نسبت‌ به‌ آن‌ دلسرد بودند (اشرف‌ و بنوعزيزي‌، ص‌ ۱۰۸ـ۱۰۹).افزايش‌ جمعيت‌ شهرنشين‌ و رشد آموزش‌ عالي‌ از مهمترين‌ عوامل‌ افزايش‌ طبقة‌ متوسط‌ جديد بود. افزايش‌ درآمد و مصرف‌ در شهر و زوال‌ كشاورزي‌ و روستانشيني‌ و زندگي‌ عشايري‌ و ايلي‌، به‌ مهاجرت‌ جمعيِ روستاييان‌ به‌ شهرها انجاميد. گسترش‌ ديوانسالاري‌ دولتي‌ و تمركز بيش‌ از پيش‌ تصميمات‌ اجرايي‌ در تهران‌ و مراكز استانها، موجب‌ سيل‌ مهاجرت‌ از شهرهاي‌ كوچك‌ به‌ شهرهاي‌ بزرگ‌ شد (كاتوزيان‌، ص‌۳۲۲)؛ مهاجرت‌ از روستا به‌ شهر از ۳۰ هزار تن‌ در ۱۳۱۰ش‌ به‌ سالي‌ ۳۳۰ هزار تن‌ در ۱۳۴۶ـ ۱۳۵۵ش‌ رسيد و در اواخر دهة‌ ۱۳۵۰ش‌ حدود ۳ ميليون‌ مهاجر روستايي‌ در شهرها به‌سر مي‌بردند (فوران‌، ص‌۵۰۰ ـ۵۰۴). طي‌ ده‌ سال‌ از ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۵ش‌ تعداد شهرهاي‌ با بيش‌ از ۵ هزار نفوس‌ از ۲۴۹ شهر به‌ ۳۷۳ شهر و شمار شهرهاي‌ با بيش‌ از ۵۰ هزار تن‌ از ۲۹ شهر به‌ ۴۵ شهر رسيد (سعيد برزين‌، ص‌ ۱۹). اين‌ حجم‌ رو به‌ افزايش‌ جمعيت‌ شهري‌ كه‌ عمدتاً از ۱۳۴۱ش‌ به‌ بعد صورت‌ گرفت‌، موجب‌ پيدايي‌ مشكلات‌ گوناگون‌ منطقه‌اي‌ و زيستي‌ از حيث‌ كار و مسكن‌ و حمل‌ و نقل‌ شهري‌ و ساير خدمات‌ عمومي‌ شد (كاتوزيان‌، ص‌۳۰۴).علاوه‌بر افزايش‌ جمعيت‌ شهرنشين‌، گسترش‌ مراكز آموزشي‌ و توسعة‌ آموزش‌ از ديگر عوامل‌ مؤثر در رشد طبقة‌ متوسط‌ جديد بود. تحولات‌ اساسي‌ در اين‌ زمينه‌ از ۱۳۴۱ش‌ به‌ بعد صورت‌ پذيرفت‌ (خاقاني‌، ص‌۳۹). در ۱۳۴۳ش‌ محمدرضاشاه‌ وزراي‌ فرهنگ‌ كلية‌ كشورها را براي‌ برگزاري‌ كنگرة‌ جهاني‌ مبارزه‌ با بيسوادي‌ به‌ تهران‌ دعوت‌ كرد (محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۴۳ ش‌، ص‌ ۱۴۴) و هزينة‌ يك‌ روز از بودجة‌ نظامي‌ ارتش‌ ايران‌ را براي‌ مبارزه‌ با بيسوادي‌ در اختيار يونسكو گذارد. تشكيل‌ سپاه‌ دانش‌ براي‌ ريشه‌كن‌ كردن‌ بيسوادي‌ و گسترش‌ تحصيل‌ در روستاهاي‌ كشور، تشكيل‌ كميتة‌ ملي‌ پيكار با بيسوادي‌ به‌ منظور بسيج‌ تمام‌ نيروهاي‌ مالي‌ و معنوي‌ در راه‌ ريشه‌كن‌ كردن‌ بيسوادي‌ و اضافه‌ كردن‌ اصل‌ «انقلاب‌ اداري‌ و آموزشي‌» به‌ اصول‌ نه‌گانة‌ انقلاب‌ در ۱۴ مهر ۱۳۴۶ همه‌ از برنامه‌هاي‌ حكومت‌ محمدرضا پهلوي‌ براي‌ گسترش‌ سواد در جامعه‌ بود (حكيم‌ الهي‌، ص‌۳۴۹ـ۳۵۵). در ۱۳۴۷ش‌ كنفرانس‌ «انقلاب‌ آموزشي‌» رامسر تشكيل‌ شد و منشور انقلاب‌ آموزشي‌ را مدون‌ ساخت‌ (مرزبان‌، ص‌۶۵). اجراي‌ قانون‌ خدمات‌ اجتماعي‌ بانوان‌، نظام‌ تعليمات‌ عشايري‌، طرح‌ تغذية‌ رايگان‌ در مدارس‌ و تأسيس‌ مراكز دانشسراهاي‌ راهنمايي‌ در استانها به‌ منظور تربيت‌ معلم‌ موردنياز براي‌ مدارس‌ از مهمترين‌ طرحها جهت‌ اجراي‌ اين‌ انقلاب‌ آموزشي‌ بود ( رجوع كنيد به ايران‌. وزرت‌ آموزش‌ و پرورش‌، ص‌۸ ـ ۱۵). به‌ رغم‌ تمام‌ اين‌ تلاشها، كه‌ با تبليغات‌ فراوان‌ صورت‌ مي‌گرفت‌، آمار افراد باسواد كل‌ كشور در ۱۳۴۷ ش‌ و ۱۳۵۰ ش‌ بترتيب‌ ۴ر۳۳% و ۹ر۳۶% كل‌ جمعيت‌ را نشان‌ مي‌داد و طبعاً ميزان‌ بيسوادي‌ در روستاها بسيار بيشتر از شهرها بود؛ در گزارش‌ رسمي‌ حزب‌ رستاخيز به‌ محمدرضا شاه‌، آمار بيسوادي‌ ۶۰% جمعيت‌ ايران‌ اعلام‌ شد و تأكيد گرديد كه‌ ريشه‌كن‌ شدن‌ بيسوادي‌ در زماني‌ بسيار دور صورت‌ خواهد پذيرفت‌ (كنفرانس‌ ارزشيابي‌ انقلاب‌ آموزشي‌، ص‌ ۷۰ـ۷۲؛ مركز آمار ايران‌، ص‌ ۱).افزايش‌ مراكز تحصيلات‌ عالي‌، بستر مناسبي‌ براي‌ رشد طبقة‌ متوسط‌ جديد بود. از آغاز دهه‌ ۱۳۴۰ش‌ تحولاتي‌ اساسي‌، چه‌ در رشد تعداد مراكز آموزش‌ عالي‌ و چه‌ در كيفيت‌ آموزش‌، پديد آمد و به‌ منظور تأمين‌ نيروي‌ لازم‌ براي‌ انجام‌ برنامه‌هاي‌ توسعه‌اي‌، دانشگاهها و ساير مراكز آموزشي‌ رشد چشمگيري‌ يافت‌ ( رجوع كنيد به جدول‌).از ۱۳۴۰ش‌ نظام‌ آموزش‌ دانشگاهها نيز تغيير كرد و نظام‌ فرانسوي‌ جاي‌ خود را به‌ نظام‌ امريكايي‌ داد (بهنام‌، ص‌۱۰۲). به‌اين‌ترتيب‌، شهرنشيني‌ و سواد و آموزش‌ و نيز وسايل‌ ارتباط‌ جمعي‌ ــ كه‌ بر اثر بالا رفتن‌ درآمدهاي‌ نفتي‌ بويژه‌ در اواخر دورة‌پهلوي‌ گسترش‌ پيدا كرده‌بود ــ صورت‌ نويني‌ به‌زندگي‌ اجتماعي‌ بخشيد و طبقة‌ متوسط‌ جديد شهري‌ را افزايش‌ داد.ديوانسالاران‌ و متخصصان‌ جديد از ديگر قشرهاي‌ رو به‌ رشد دورة‌ پهلوي‌ بودند. اين‌ دو گروه‌ كه‌ در توسعة‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌ نقش‌ محوري‌ ايفا مي‌كردند، سمتهاي‌ كليدي‌ را در درون‌ دستگاه‌ حكومتي‌ در اختيار داشتند. در فاصلة‌ ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۷ش‌، اعضاي‌ اين‌ دو قشر هيئت‌ دولت‌ و مجلس‌ و مناصب‌ اصلي‌ در احزاب‌ سياسيِ تحت‌ حمايت‌ دولت‌ و صنايع‌ دولتي‌ را اشغال‌ كردند (اشرف‌ و بنوعزيزي‌، ص‌۱۰۴). اين‌ افراد غالباً با رويكرد كلي‌ حكومت‌ در فاصله‌ گرفتن‌ از ارزشها و نهادهاي‌ ديني‌ و بومي‌ همراهي‌ داشتند.جابه‌جايي‌ قدرت‌ از اعيان‌ زميندار به‌ عناصر متخصص‌ و ديوانسالارِ رو به‌ رشد از تركيب‌ در حال‌ تغيير نخبگان‌ سياسي‌ بين‌ اواسط‌ دهة‌ ۱۳۰۰ش‌ تا اواخر دهة‌ ۱۳۵۰ش‌ مشهود است‌؛ در ۱۳۰۴ـ۱۳۴۰ش‌ ۷۰ـ۸۰% از كل‌ نمايندگان‌ مجلس‌ بترتيب‌ از زمينداران‌ (۳۰ـ۴۰% )، ديوانسالاران‌ (۳۰%) و متخصصان‌ (۹ـ۱۳%) بود، درحالي‌ كه‌ در آخرين‌ دورة‌ مجلس‌ در حكومت‌ پهلوي‌ (۱۳۵۴ـ۱۳۵۷ش‌) تقريباً ۳۴ نمايندگان‌ از گروههاي‌ متخصص‌ و ديوانسالار و كارفرما بودند. سطح‌ آموزش‌ در ميان‌ نخبگان‌ سياسي‌ جديد نيز براساس‌ بررسيهاي‌ انجام‌ شده‌ در دهه‌هاي‌ ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ ش‌ نسبتاً بالا بود. حدود ۹۰% از مديران‌ مراكز دولتي‌ و بيش‌ از ۷۰% از نمايندگان‌ مجلس‌ و تقريباً تمام‌ اعضاي‌ كابينه‌ حداقل‌ مدرك‌ كارشناسي‌ داشتند (همان‌، ص‌۱۰۴ـ۱۰۵).نخبگان‌ ديوانسالار، كه‌ به‌ منظور اجراي‌ برنامه‌هاي‌ نوسازي‌ غربگراي‌ شاه‌ برگزيده‌ شده‌ بودند، مستقيماً در معرض‌ خودكامگي‌ روزافزون‌ حكومت‌ قرار داشتند. وزرا و مقامات‌ و مديران‌ آزادانديش‌ جاي‌ خود را به‌ افرادي‌ ضعيف‌ و مطيع‌ دادند. مقامات‌ جديد اغلب‌ بي‌تجربه‌ و عاجز از تصميم‌گيري‌ مستقل‌ بودند. بعلاوه‌، نه‌ پايگاه‌ سياسي‌ قدرتمند داشتند و نه‌ با فرهنگ‌ سياسي‌ مردم‌ آشنا بودند، همچنانكه‌ با بسياري‌ از جنبه‌هاي‌ ديگر فرهنگ‌ جامعه‌ نيز بيگانه‌ بودند (همان‌، ص‌۱۰۷).قشر كارگر صنعتي‌ از ديگر قشرهايي‌ بود كه‌ در اين‌ عصر رشدي‌ سريع‌ كرد؛ در فاصلة‌ ۱۳۲۰ـ۱۳۳۵ش‌، تعداد كارگران‌ تأسيسات‌ صنعتي‌ بزرگ‌ از ۴۰ هزار به‌ ۷۰ هزار تن‌ افزايش‌ يافت‌. بيست‌ و پنج‌ سال‌ بعد يك‌ گام‌ شتابان‌ در جهت‌ صنعتي‌ شدن‌ برداشته‌ شد و تعداد كارگران‌ شاغل‌ در تأسيسات‌ صنعتي‌ بزرگ‌ از ۷۰ هزار تن‌ به‌ ۴۰۰ هزار تن‌ افزايش‌ يافت‌ (همان‌، ص‌۱۱۵). از مجموع‌ نيروي‌ كارگري‌ ۶ر۱۰ ميليوني‌ در ۱۳۵۵ش‌، نزديك‌ به‌ ۸ر۶ ميليون‌ تن‌ در بخشهاي‌ غيركشاورزي‌ و از اين‌ تعداد بيش‌ از ۵ر۲ ميليون‌ تن‌، يعني‌ نزديك‌ به‌ يك‌ چهارم‌ كل‌ نيروي‌ كار، در استخدام‌ انواع‌ مختلف‌ فعاليتهاي‌ صنعتي‌ بودند. بسط‌ و گسترش‌ قشر كارگر صنعتي‌ در درجة‌ اول‌ ناشي‌ از روند نوسازي‌ و توسعة‌ اقتصادي‌ شاه‌ بود كه‌ با افزايش‌ درآمدهاي‌ نفتي‌ و برنامه‌هاي‌ صنعتي‌ كلان‌ بر تعداد آنان‌ نيز افزوده‌ شد (هاليدي‌، ص‌ ۱۷۳ـ۱۷۵).از نظر منزلت‌ اجتماعي‌ و امنيت‌ شغلي‌ و ميزان‌ دستمزد، همة‌ افراد طبقة‌ كارگر يكسان‌ نبودند؛ در بالاي‌ هرم‌، گروهي‌ از كارگران‌ صنعتي‌ قرار داشتند كه‌ تقريباً۱۳ نيروي‌ كار را در ۱۳۵۵ ش‌ تشكيل‌ مي‌دادند و از دستمزدي‌ حدود پنج‌ برابر ميانگين‌ دستمزد اكثريت‌ كارگران‌ صنعتي‌ بهره‌مند بودند. اين‌ گروه‌ در تأسيسات‌ بزرگ‌ صنعتي‌ جديد كار مي‌كردند و در واقع‌ «اريستوكراسي‌ نيروي‌ كار» به‌ شمار مي‌رفتند؛ ۲۳ باقيماندة‌ نيروي‌ كار را كارگران‌ غيرماهر و نيمه‌ماهر در ساختمان‌، معدن‌، صنايع‌ كوچك‌ و خدمات‌ شهري‌ تشكيل‌ مي‌دادند. در رده‌هاي‌ پايين‌تر نيروي‌ كار، بخش‌ به‌ اصطلاح‌ غيررسمي‌ و خدمات‌ با دستمزد پايين‌، نزديك‌ به‌ نيم‌ ميليون‌ كارگر تهيدست‌ وجود داشتند كه‌ در مناطق‌ آسيب‌پذير و حاشية‌ شهرها، در كنار مهاجران‌ بسيار كم‌درآمد زندگي‌ مي‌كردند (اشرف‌ و بنوعزيزي‌، ص‌ ۱۱۵).شاه‌ در كنار پيش‌ بردن‌ برنامه‌هاي‌ اقتصادي‌ خود طبقة‌ كارگر را تحت‌ نظارت‌ درآورد و از ۱۳۴۳ش‌ اتحاديه‌هاي‌ كارگري‌، با نظارت‌ وزارت‌ كار مجاز به‌ فعاليت‌ شدند. دولت‌ براي‌ تسلط‌ بر اتحاديه‌هاي‌ كارگري‌ سازماني‌ به‌ نام‌ سازمان‌ كارگري‌ ايران‌ تشكيل‌ داد كه‌ اين‌ اتحاديه‌ها را زير پوشش‌ خود داشت‌. در اين‌ بين‌ گروههاي‌ مخالف‌ همچنان‌ به‌ فعاليت‌ خود عليه‌ دولت‌ در مراكز كارگري‌ ادامه‌ دادند؛ براي‌ مثال‌ ۱۴۰ اعتصاب‌ كارگري‌ در فاصلة‌ ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۶ش‌ انجام‌ شد كه‌ ۸۳% آن‌ در تأسيسات‌ بزرگ‌ صنعتي‌ با بيش‌ از صد كارگر بود. ۷۰% اين‌ اعتصابها مسالمت‌آميز بود و در بيش‌ از نيمي‌ از آنها تقاضاهاي‌ كارگران‌ برآورده‌ شد (همان‌، ص‌۱۱۶). فرآيند نوسازي‌، بويژه‌ بعد از اجراي‌ اصلاحات‌ ارضي‌، ملاّ كين‌ و زمينداران‌ بزرگ‌ را كه‌ تا اواخر دهه‌ ۱۳۳۰ش‌ نقش‌ فعالي‌ در سياستگذاريهاي‌ ملّي‌ و محلي‌ ايفا مي‌كردند، از جايگاه‌ و كاركرد ديرين‌ خود دور كرد و به‌ تبع‌ آن‌ مناسبات‌ سنّتي‌ را در روستاها حذف‌ نمود (همان‌، ص‌۱۰۳). نابودي‌ طبقة‌ سنّتي‌ زميندار تحولات‌ وسيعي‌ در ساختار اجتماعي‌ به‌وجود آورد. در واقع‌، گرايش‌ جامعه‌ به‌ سوي‌ صنعتي‌ شدن‌ و حمايتهاي‌ مالي‌ و سياسي‌ دولت‌ از نوسازي‌ صنعتي‌ موجب‌ شد كه‌ نقش‌ صاحبان‌ سرمايه‌ و نخبگان‌ مالي‌ صنعتي‌ افزايش‌ يابد و جانشين‌ نقش‌ زمينداران‌ بزرگ‌ شود.بازار و بازاريان‌ نيز از دو جهت‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌، در عصر پهلوي‌ دوم‌ با مشكل‌ روبرو شدند؛ تا اواخر دهة‌ ۱۳۳۰ش‌ شاه‌ سعي‌ داشت‌ آنها را جذب‌ و مهار نمايد، اما از اوايل‌ دهة‌ ۱۳۴۰ش‌ به‌ بعد اين‌ سياست‌، بر اثر ناكامي‌، تغيير كرد و آنان‌ بشدت‌ تحت‌فشار قرار گرفتند و با تشكيل‌ حزب‌ رستاخيز فشار دولت‌ بر بازاريان‌ چند برابر شد، فشاري‌ كه‌ در تاريخ‌ ايران‌ بي‌سابقه‌ بود. سياستهاي‌ نوسازي‌ و تأكيد شديد دولت‌ بر جنبه‌هاي‌ مختلف‌ آن‌، از جمله‌ دگرگوني‌ در نظامهاي‌ بازرگاني‌، بازاريان‌ را در حوزة‌ اقتصادي‌ به‌ حاشيه‌ راند. ايجاد فروشگاههاي‌ زنجيره‌اي‌ و تصميم‌ شهرداري‌ بر تخريب‌ بازار تهران‌، دخالت‌ دولت‌ در بازرگاني‌ و ايجاد مجاري‌ توزيع‌ دولتي‌ همگي‌ حكايت‌ از سياست‌ كلي‌ دولت‌ در محدود نگاه‌ داشتن‌ و تضعيف‌ نظام‌ سنّتي‌ بازار داشت‌، هرچند اجراي‌ اين‌ سياستها موجب‌ ازهم‌ پاشيدن‌ كلي‌ بازار نشد (آبراهاميان‌، ص‌ ۵۱۸، ۵۴۵ ـ۵۴۶). از نظر اجتماعي‌ نيز پيوند ديرين‌ بازار با نهادهاي‌ ديني‌، عملاً آنها را در جبهة‌ مخالف‌ دولت‌ قرار داد؛ پافشاري‌ بازاريان‌ بر حفظ‌ مظاهر مذهبي‌ و مقابله‌ با حركتها و اقدامات‌ فرهنگي‌ حكومت‌، اين‌ گروه‌ اجتماعي‌ را به‌ تشكّل‌ به‌هم‌ پيوسته‌اي‌ تبديل‌ كرد كه‌ دگرگونيهاي‌ حاصل‌ از اقدامات‌ اجتماعي‌ دولت‌ بر آن‌ كمترين‌ اثر را گذاشت‌ و بازار همچنان‌ به‌ عنوان‌ مركز اشاعه‌ و ترويج‌ فرهنگ‌ ديني‌ باقي‌ ماند به‌ نحوي‌ كه‌ مستقل‌ از مراكز قدرت‌ حكومتي‌ و به‌ صورت‌ خودمختار عمل‌ مي‌كرد. براي‌ مثال‌، تعطيلات‌ رسمي‌ بازار رنگ‌ كاملاً ديني‌ داشت‌ و غالباً با تقويم‌ تعطيلات‌ حوزة‌ علميه‌ هماهنگ‌ بود كه‌ هنوز نيز همين‌ سنّت‌ استمرار دارد. تظاهرات‌ و اعتصابات‌ و اقدامات‌ مشابه‌ كه‌ در مقاطع‌ حساس‌ ازجمله‌ در وقايعي‌ كه‌ به‌ نخست‌وزير شدن‌ دكتر مصدّق‌ منتهي‌ شد و در اعتراض‌ به‌ بركناري‌ دكتر مصدّق‌ و ماجراي‌ انجمنهاي‌ ايالتي‌ و ولايتي‌ و رفراندم‌ انقلاب‌ سفيد و پانزده‌ خرداد، نشانه‌هاي‌ آشكار اين‌ استقلال‌ رأي‌ در برابر ابلاغيه‌ها و حتي‌ تهديدهاي‌ حكومت‌ شاه‌ بوده‌ است‌ (نيز رجوع كنيد به بازار * ، بخش‌ ۷).روحانيت‌، كه‌ در سالهاي‌ پاياني‌ عصر پهلوي‌ اول‌ از چند جهت‌ در تنگنا قرار گرفته‌ بود و، بويژه‌ حوزة‌ نوپاي‌ علمية‌ قم‌ با درگذشت‌ مؤسس‌آن‌، آيت‌الله‌عبدالكريم‌ حائري‌يزدي‌ (۱۳۱۵ش‌) در معرض‌ خطر از هم‌گسيختگي‌ بود، با سقوط‌ رضاشاه‌ فرصتي‌ نو به‌ دست‌ آورد ( رجوع كنيد به نامة‌ امام‌ خميني‌ كه‌ در همان‌ روزها علما را به‌ اغتنام‌ فرصت‌ از اوضاع‌ و احوال‌ موجود فراخوانده‌ است‌؛ صحيفة‌ نور ، ج‌۱، ص‌۲۴ـ۲۶). روحانيان‌ بار ديگر از آزارهاي‌ مأموران‌ حكومت‌ و سختگيريهاي‌ آنان‌ نسبت‌ به‌ لباس‌ رسمي‌ ديني‌ رستند و جز قضاوت‌ و نظارت‌ بر اوقاف‌، كه‌ عملاً از اختيار آنان‌ خارج‌ شده‌ و زيرنظر دولت‌ قرار گرفته‌ بود، بار ديگر فعاليتهاي‌ تبليغي‌ و ارشادي‌ را از سر گرفتند. در آغاز عصر پهلوي‌ دوم‌، كه‌ تبليغات‌ ضددينيِ جريانهاي‌ طرفدار يا وابسته‌ به‌ كمونيسم‌ و نيز فعاليتهاي‌ فرقة‌ ضالّه‌ و برخي‌ حركتهاي‌ ديگر رونق‌ و رواج‌ داشت‌، حضور اجتماعي‌ براي‌ روحانيان‌ بسيار مهم‌ و ضروري‌ بود.در هر حال‌، حوزة‌ قم‌ و حوزه‌هاي‌ برخي‌ شهرهاي‌ بزرگ‌ (مشهد، تبريز، تهران‌، اصفهان‌) فعاليت‌ آموزشي‌ و تربيتي‌ و اِفتايي‌ خود را با تلاش‌ بيشتر ادامه‌ دادند. در قم‌ سه‌ مرجع‌ تقليدِ جانشينِ آيت‌الله‌ حائري‌، با تدبير و شكيبايي‌، به‌ تقويت‌ بنية‌ حوزه‌ و حمايت‌ از طلاب‌ علوم‌ ديني‌ پرداختند، اما روند رو به‌ رشداين‌ حوزه‌ با ورود آيت‌الله‌ حاج‌آقا حسين‌ بروجردي‌ به‌ اين‌ شهر سرعت‌ و شتاب‌ بيشتري‌ گرفت‌. آيت‌الله‌ بروجردي‌، كه‌ از مراجع‌ متنفّذ تقليد در ناحية‌ غرب‌ ايران‌ و از بزرگترين‌ فقهاي‌ عصر خود بود، به‌ دعوت‌ و پافشاري‌ فضلا و علماي‌ قم‌، كه‌ آيت‌الله‌ حاج‌آقا روح‌الله‌ خميني‌ از مؤثرترين‌ آنان‌ در اين‌ دعوت‌ بود، از بروجرد به‌ اين‌ شهر آمد (۱۳۲۳ش‌) و با توجه‌ به‌ نفوذ و اعتبار فوق‌العادة‌ علمي‌، رياست‌ حوزه‌ به‌ او انتقال‌ يافت‌ و در پي‌ درگذشت‌ مراجع‌ بزرگ‌ تقليد نجف‌ به‌ مرجعيّت‌ علي‌الاطلاق‌ شيعيان‌ رسيد (۱۳۲۶ش‌). اين‌ نخستين‌ بار بود كه‌ در دورة‌ اخيرِ مرجعيت‌ شيعه‌ (از زمان‌ شيخ‌ مرتضي‌ انصاري‌، متوفي‌ ۱۲۸۴) قم‌ چنين‌ منزلتي‌ مي‌يافت‌. به‌ اين‌ ترتيب‌، بر اقتدار و اعتبار ديني‌ قم‌ افزوده‌ شد و در پرتو اين‌ اقتدار، روحانيان‌، بويژه‌ در برابر مأموران‌ و مقامات‌ حكومت‌، موقعيت‌ بهتري‌ كسب‌ كردند و دامنة‌ فعاليت‌ آنان‌ گسترش‌ يافت‌. آيت‌الله‌ بروجردي‌ حتي‌ نمايندگاني‌ به‌ كشورهاي‌ اروپايي‌ و امريكا براي‌ ادارة‌ امور شيعيان‌ گسيل‌ كرد و طرح‌ تقريب‌ بين‌ مذاهب‌ اسلامي‌ با ابتكار ايشان‌ سامان‌ يافت‌؛ شماري‌ از روحانيان‌، با احساس‌ ضرورت‌ نسبت‌ به‌ مقتضيات‌ اجتماعي‌، به‌ جمع‌ تحصيل‌كردگان‌ و دانشگاهيان‌ براي‌ تحصيل‌ و تدريس‌ و تبليغ‌ پيوستند (از افراد شاخص‌ اين‌ گروه‌ سيدمحمود طالقاني‌ * ، محمدتقي‌ شريعتي‌ * ، مرتضي‌ مطهري‌ * ، محمدتقي‌ جعفري‌ * ، محمد مفتح‌ ، محمد بهشتي‌ * و محمدجواد باهنر * بودند)؛ تأليف‌ كتابهاي‌ ديني‌ براي‌ نسل‌ جديد و با زبان‌ مناسب‌، بويژه‌ در دفاع‌ از باورهاي‌ ديني‌ در برابر تبليغات‌ ضداسلام‌، رواج‌ يافت‌؛ چند نشرية‌ علمي‌ و تبليغي‌ ديني‌ (از جمله‌ نشرية‌ ماهانة‌ مكتب‌ اسلام‌ و فصلنامة‌ مكتب‌ تشيع‌ ) منتشر شد و مؤسسات‌ جديد، بويژه‌ مدارس‌ ابتدايي‌ و متوسطه‌، به‌همت‌ برخي‌ روحانيان‌ تأسيس‌ گرديد ( رجوع كنيد به بروجردي‌ * ، حاج‌آقا حسين‌؛ جامعة‌ تعليمات‌ اسلامي‌ * ). از سوي‌ ديگر، شخص‌ شاه‌ و اركان‌ دولت‌، در برابر آيت‌الله‌ بروجردي‌ با نگراني‌ نسبت‌ به‌ نفوذ معنوي‌ وي‌، سلوكي‌ محتاطانه‌ و احترام‌آميز داشتند.با درگذشت‌ آيت‌الله‌ بروجردي‌ در فروردين‌ ۱۳۴۰، حوزة‌ علمية‌ قم‌ همچنان‌ در يكي‌ از بالاترين‌ جايگاههاي‌ مرجعيت‌ شيعه‌ ماند و چند مرجع‌ تقليد طراز اول‌ در اين‌ حوزه‌ به‌ ادارة‌ امور ديني‌ پرداختند، همچنانكه‌ مراجع‌ طراز اول‌ ديگري‌ نيز در تهران‌ و مشهد و شيراز و اصفهان‌ حضور داشتند. گفته‌ مي‌شود كه‌ شاه‌ و اطرافيان‌ او بعد از درگذشت‌ آيت‌الله‌ بروجردي‌، درصدد تضعيف‌ حوزة‌ قم‌ برآمدند ولي‌ توفيق‌ نيافتند.گرايش‌ به‌ تحصيل‌ در حوزه‌هاي‌ علميه‌ و پيوستن‌ به‌ روحانيان‌ روندي‌ رو به‌ رشد داشت‌ و براي‌ نمونه‌ رقم‌ كمتر از ۸۰۰ تن‌ روحاني‌ در حوزة‌ علمية‌ قم‌ در ۱۳۲۰ ش‌ به‌ حدود ۰۰۰ ، ۷ تن‌ در ۱۳۵۴ ش‌ تغيير كرد (اشرف‌ و بنوعزيزي‌، ص‌۱۱۱). به‌طوركلي‌، مجموعة‌ روحانيت‌، گذشته‌از جهتگيريهاي‌ سياسي‌ كه‌ با فراز و فرود و در مواردي‌ با برخي‌ اختلاف‌ روشها همراه‌ بود، از نظر كاركرد تبليغي‌ ـ ديني‌ در عصر پهلوي‌ دوم‌ به‌ صورت‌ كلِّ به‌ هم‌ پيوسته‌ و مستقل‌ فعاليت‌ مي‌كرد و به‌ دليل‌ عملكرد غيرديني‌ دولت‌ در عرصة‌ فرهنگ‌ ( رجوع كنيد به ادامة‌ مقاله‌)، كمترين‌ ارتباط‌ را با دستگاه‌ حكومت‌ داشت‌؛ اين‌ ارتباط‌ نيز فقط‌ در جهت‌ حفظ‌ مصالح‌ ديني‌ جامعه‌ و پيشگيري‌ از برخي‌ اقدامات‌ مخالف‌ دينِ مقامات‌ دولتي‌ بود. به‌ همين‌ سبب‌، به‌ موازات‌ فاصله‌ گرفتن‌ حكومت‌ از شاخصهاي‌ ديني‌، بويژه‌ بعد از ۱۳۴۲ش‌، اين‌ ارتباط‌ قطع‌ شد.روحانيت‌ در اين‌ دوره‌، با حفظ‌ نظام‌ آموزشي‌ و ساختاري‌ خود، به‌ اصلاحاتي‌ دروني‌ نيز دست‌ زد و برخي‌ روشهاي‌ نوين‌ آموزشي‌ را به‌كار بست‌. بر اساس‌ همين‌ رهيافت‌ چند مدرسة‌ علمي‌ به‌ سبكي‌ نو و با مديريت‌ متناسب‌ با زمان‌ تأسيس‌ شد. در اين‌ مدارس‌، علوم‌ و مسائل‌ جديد مورد توجه‌ قرار گرفت‌ و بر آشنايي‌ طلاب‌ با مباحث‌ فلسفي‌ نوين‌ و دانش‌ روز و روشهاي‌ عرضه‌ و تبادل‌ آرا تأكيد گرديد. حاصل‌ اين‌ اقدامات‌ اصلاحي‌، حضور شماري‌ در خور توجه‌ از روحانيان‌ فاضل‌ و جوان‌ در مساجد و مدارس‌ و نهادهاي‌ ديگر بود كه‌ در رويكرد نسل‌ جديد به‌ دين‌ تأثيري‌ جدي‌ داشت‌.پيوند عميق‌ و ناگسستني‌ مردم‌ با دين‌، و از رهگذر آن‌ با روحانيت‌، شكل‌ حضور اجتماعي‌ افراد اين‌ طبقه‌ را به‌ تبع‌ تحولات‌ ساختاري‌ جامعه‌ دگرگون‌ كرد. با افزايش‌ جمعيت‌ شهرها، كه‌ غالباً مهاجراني‌ از روستاها يا شهرهاي‌ كوچك‌ بودند، تعداد مساجد و تشكلهاي‌ صرفاً ديني‌ در شهرهاي‌ بزرگ‌ رو به‌ رشد نهاد و افراد روحاني‌ در اين‌ مراكز به‌ فعاليت‌ پرداختند. اين‌ حضور و ارتباط‌ عميق‌ فرهنگي‌، يكي‌ از عوامل‌ عدم‌ موفقيت‌ حكومت‌ در وابسته‌ كردن‌ طبقة‌ جديد شهري‌، اعم‌ از كارگران‌ و فن‌سالاران‌ و جز آنها، به‌ خود بود. روحانيان‌ كه‌ ظاهراً در مناصب‌ رسمي‌ نقشي‌ نداشتند و فقط‌ تعداد اندكي‌ از آنان‌ جذب‌ آموزش‌ و پرورش‌ و بعضاً دانشگاهها شده‌ بودند، در يك‌ ارتباط‌ سازمان‌يافتة‌ سنّتي‌ پيوند خود را با قشرهاي‌ مختلف‌ حفظ‌ كردند كه‌ در تقويت‌ گرايش‌ مذهبي‌ مردم‌ و مقابله‌ با دين‌گريزي‌ و دين‌ستيزي‌، چه‌ اقدامات‌ غيررسمي‌ حكومت‌ و چه‌ جريانهاي‌ ضددين‌، سهم‌ مؤثري‌ داشت‌. علاوه‌ بر اين‌، حضور و نفوذ برخي‌ روحانيون‌، در سالهاي‌ دهة‌ پنجاه‌، در بخش‌ برنامه‌ريزي‌ و تأليف‌ كتابهاي‌ ديني‌ درسي‌، در سطح‌ وسيعي‌ از نظر آشنايي‌ نسل‌ جوان‌ با انديشه‌هاي‌ اسلامي‌ مؤثر بود. اين‌ نكته‌ را نيز بايد افزود كه‌ به‌ موازات‌ رشد مراكز آموزش‌ عالي‌ و افزايش‌ تعداد دانشجويان‌ و دانش‌ آموختگان‌ دانشگاهها، مراكز نوين‌ تبليغ‌ ديني‌ نيز به‌ پايمردي‌ شماري‌ از روحانيان‌ و دانشگاهيان‌ تأسيس‌ شد كه‌ برنامه‌هاي‌ فرهنگي‌ و علمي‌ آن‌ با توجه‌ به‌ مخاطبان‌ تنظيم‌ گرديده‌ بود (براي‌ مثال‌: حسينيه‌ ارشاد، كانون‌ نشر حقايق‌ اسلامي‌، مسجد هدايت‌ و مسجدالجواد). حاصل‌ اين‌ اقدامات‌، احيا و تقويت‌ روح‌ ديني‌ دانشجويان‌ و دانشگاهيان‌ و رشد قشر جديد «روشنفكران‌ مذهبي‌» بود كه‌ افرادي‌ چون‌ مهدي‌ بازرگان‌ * و علي‌ شريعتي‌ * از شاخصترين‌ آنان‌ بودند. بدين‌ترتيب‌، هرچه‌ بر تعداد مراكز آموزش‌ عالي‌ افزوده‌ مي‌شد فعاليتها و تشكلهاي‌ ديني‌ نيز در مراكز دانشگاهي‌، در قالب‌ انجمنهاي‌ اسلامي‌ دانشجويي‌، توسعه‌ مي‌يافت‌ (براي‌ تفصيل‌ بيشتر رجوع كنيد به حوزة‌ علميه‌ * ؛ دانشگاه‌ ).سياست‌ فرهنگي‌. برنامة‌ فرهنگي‌ شاه‌ از دو عنصر كاملاً متضاد تشكيل‌ مي‌شد: از يك‌سو، احياي‌ فرهنگ‌ كهن‌ ايراني‌ و تلاش‌ همه‌ جانبه‌ در بزرگنمايي‌ آن‌ در دورانهاي‌ گذشتة‌ تاريخ‌ اين‌ سرزمين‌ و معرفي‌ آن‌ به‌ عنوان‌ «زيباترين‌ بخش‌ فرهنگِ منحصراً ايراني‌» و همچنين‌ ترويج‌ ايدئولوژي‌ «بازگشت‌ به‌ خويشتن‌ باستاني‌» (ستاري‌، ص‌۲۳۶)؛ از سوي‌ ديگر، اقبال‌ شديد اولياي‌ امور به‌ ترويج‌ مظاهر و ظواهر فرهنگي‌ غربي‌. به‌زعم‌ شاه‌ و متوليان‌ حكومت‌ و مشاوران‌ او، «شاهنشاهي‌» يكي‌ از اركان‌ اصلي‌ اين‌ مملكت‌ (علم‌، ج‌ ۲، ص‌ ۷۰۷) و «شاهنشاهي‌گرايي‌ آرمان‌ ايرانيان‌» (حديدي‌، ص‌ ۱۰۵) بود كه‌ اينك‌ به‌ دست‌ آنان‌ با جنبه‌هاي‌ ظاهري‌ تجدّد غرب‌ تركيب‌ مي‌شد و حاصل‌ آن‌ فرهنگي‌ بود كه‌ «با مردم‌ ايران‌ چسبندگي‌ نداشت‌» (اسلامي‌ ندوشن‌، ص‌ ۵). اين‌ رويكرد در نخستين‌ دهة‌ حكومت‌ پهلوي‌ دوم‌، باتوجه‌ به‌ اوضاع‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ و واكنش‌ منفي‌ مردم‌ به‌ سياست‌ ايرانيگرايي‌ افراطي‌ رضاشاه‌، چندان‌ بروز و ظهور نداشت‌، اما پس‌ از كودتاي‌ ۱۳۳۲ ش‌ اقدامات‌ تجدّد خواهانة‌ غربي‌ حكومت‌ همراه‌ با نمادهايي‌ از فرهنگ‌ كهنسال‌ استبداد ايراني‌ به‌ جامعه‌ تحميل‌ و «ايران‌، طي‌ ۲۵ سال‌، با روحيه‌ و فرهنگ‌ غيرايراني‌ اداره‌ شد» (همانجا). به‌ تعبير ديگر، حكومتگران‌ از دو جنبة‌ نظري‌ و عملي‌ در تقابل‌ با فرهنگ‌ جامعة‌ ايراني‌ ــ كه‌ عنصر دين‌ از بارزترين‌ و عمومي‌ترين‌ وجهه‌هاي‌ آن‌ است‌ ــ قرار گرفتند و «بيگانگي‌ ميان‌ دستگاه‌ حاكمه‌ و مردم‌» به‌ حد اعلي‌ رسيد (همانجا).تأكيد بر سنن‌ و هنجارهاي‌ پيش‌ از اسلام‌، به‌ مثابة‌ تقابل‌ اعلام‌ نشده‌ با فرهنگ‌ ديرپاي‌ اسلامي‌ جامعة‌ ايراني‌ و ناديده‌ گرفتن‌ و پشت‌ كردن‌ به‌ فرهنگ‌ مردم‌ ايران‌ بود؛ همچنانكه‌ پذيرش‌ عناصر و نمادهاي‌ فرهنگ‌ غربي‌ و ترويج‌ جنبه‌هايي‌ از ابتذال‌ و بي‌بندوباري‌، مانند اشاعة‌ فيلمهاي‌ غيراخلاقي‌، آزادي‌ فروش‌ و مصرف‌ مشروبات‌ الكلي‌، تأييد (و در مواردي‌ تشويق‌ و حمايت‌) از مراكز فساد و غيره‌، با مجموعة‌ تعاليم‌ و تربيتهاي‌ ديني‌ و اخلاقي‌ مردم‌ ايران‌ ناسازگار بود. اين‌ دو، اساس‌ سياست‌ فرهنگي‌ شاه‌ را تشكيل‌ مي‌داد.از آغاز دهة‌ ۱۳۴۰ش‌ و در پي‌ واقعة‌ پانزدهم‌ خردادِ همان‌ سال‌، حكومت‌ پهلوي‌ در مقابلة‌ آشكار با مرجعيت‌ و روحانيت‌ و عموم‌ متديّنان‌ قرار گرفت‌ و از همان‌ تاريخ‌ دامنة‌ فعاليتهاي‌ فرهنگي‌ آن‌ حكومت‌ در تبليغ‌ و ترويج‌ فرهنگ‌ شاهنشاهي‌ شدت‌ و قوت‌ يافت‌. برگزاري‌ جشنهاي‌ مختلف‌ به‌ مناسبتهاي‌ گوناگون‌ (جشن‌ بيست‌ و پنجمين‌ سال‌ سلطنت‌ محمدرضا پهلوي‌ در شهريور ۱۳۴۵، جشن‌ تاجگذاري‌ در آبان‌ ۱۳۴۶، جشن‌ پنجاهمين‌ سال‌ سلطنت‌ در فروردين‌ ۱۳۵۵ و...) حول‌ محور شاه‌ و شاهنشاهي‌ نمودي‌ از اين‌ سياست‌ بود كه‌ در جشنهاي‌ ۲۵۰۰ سالة‌ شاهنشاهي‌ به‌ اوج‌ خود رسيد. كوششي‌ نافرجام‌ به‌كار بسته‌ شد تا نهادهاي‌ شاهنشاهي‌ در كانون‌ توجه‌ مردم‌ قرار گيرد و مجد و عظمت‌ باستاني‌ ايران‌ احيا شود. شاه‌ در عطف‌ توجه‌ به‌ ايران‌ باستان‌ ــ كه‌ روية‌ ديگر آن‌ ناديده‌ انگاشتن‌ چهارده‌ قرن‌ فرهنگ‌ دورة‌ اسلامي‌ بود ــ تا آنجا پيش‌ رفت‌ كه‌ خود را حافظ‌ ميراث‌ كوروش‌ خواند (محمدرضا پهلوي‌، ۱۳۵۵ ش‌، ج‌ ۹، ص‌ ۸۴۱۲)؛ هرچند در منش‌ و رفتار او آنچه‌ بيشتر جلوه‌ داشت‌ خودباختگي‌ و ضعف‌ در برابر قدرتهاي‌ بزرگ‌ جهاني‌ و شيفتگي‌ نسبت‌ به‌ ظواهر فرهنگ‌ غرب‌ بود. شكستن‌ حريمهاي‌ اخلاقي‌ جامعه‌، از رهگذر ترويج‌ فرآورده‌هاي‌ فرهنگ‌ غربي‌ ــ كه‌ وزارت‌ فرهنگ‌ و هنر متولي‌ و مجري‌ آن‌ بود ــ به‌ بهانة‌ «آشنا كردن‌ مردم‌ ايران‌ با آخرين‌ تحولات‌ هنري‌ جهان‌»، از آن‌ دست‌ كه‌ در جشن‌ هنر شيراز در ۱۳۵۶ ش‌ به‌ نمايش‌ گذاشته‌ شد، براي‌ عموم‌ مردم‌ ايران‌ پذيرفتني‌ نبود و نه‌ تنها شكاف‌ ميان‌ مردم‌ و حكومت‌ را بيشتر مي‌كرد، كه‌ ادعاي‌ احياي‌ عظمت‌ ايران‌ را نيز غيرواقعي‌ و پوششي‌ براي‌ فاصله‌ گرفتن‌ از فرهنگ‌ اسلامي‌ مي‌نماياند (براي‌ آشنايي‌ با جنبه‌هاي‌ مختلف‌ اين‌ جشنها و جشنواره‌هاي‌ فرهنگي‌ و هنري‌ رجوع كنيد به ستاري‌، ص‌۱۷۸ـ۲۱۹).شاه‌ با اجراي‌ برنامه‌هاي‌ نوسازي‌ غربگرايانه‌ و شاهنشاهي‌ خود، سامانه‌هاي‌ زندگي‌ فرهنگي‌ را از بين‌ برد و سبب‌ نابودسازي‌ فضاي‌ فرهنگي‌ و گسترده‌ترشدن‌ جوّ استبداد در اين‌ عرصه‌ شد (آشتياني‌، ص‌۶۹۵)، مطبوعات‌ آزادي‌ خود را از دست‌ دادند و امتيازات‌ مطبوعاتي‌ برحسب‌ صلاحديد دولت‌ صادر مي‌شد. تعداد نشريات‌ دولتي‌ پس‌ از ۱۳۳۲ ش‌ تا پايان‌ ۱۳۵۶ش‌ به‌ حدود ۴۶۳ عنوان‌ رسيد كه‌ بيش‌ از ۶۳% همة‌ عناوين‌ اين‌ دوره‌ بود و غالباً از مباحث‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ فاصله‌ گرفته‌ فقط‌ به‌ برخي‌ جنبه‌هاي‌ خبري‌ و اجتماعي‌ مي‌پرداخت‌ (مسعود برزين‌، ص‌۲۲). سانسور كتب‌ و جرايد نيز در طول‌ اين‌ دوره‌ بشدت‌ انجام‌ مي‌گرفت‌؛ در فاصلة‌ ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۷ش‌ شديدترين‌ سانسورها اعمال‌ مي‌شد و انتشار كتاب‌ كه‌ تا ۱۳۴۹ ش‌ رشد كمّي‌ مثبت‌ داشت‌، از اين‌ سال‌ سير نزولي‌ پيدا كرد به‌ طوري‌ كه‌ عدد ۲۱۵ ، ۴ كتاب‌ در ۱۳۴۹ ش‌ به‌ ۰۰۰ ، ۲ كتاب‌ در هريك‌ از سالهاي‌ ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۷ ش‌ تقليل‌ يافت‌. اين‌ عدد حتي‌ از تعداد كتب‌ منتشره‌ در ۱۳۴۵ ش‌ نيز كمتر است‌ (براي‌ تفصيل‌ بيشتر رجوع كنيد به ستاري‌، ص‌۱۳۲ـ۱۵۱). ادارة‌ نگارش‌ مهمترين‌ مرجع‌ سانسور (مميّزي‌) پيش‌ از انتشار بود و هر كتاب‌ قبل‌ از انتشار به‌ بهانة‌ گرفتن‌ شمارة‌ ثبت‌ كتابخانة‌ ملي‌ به‌ ادارة‌ نگارش‌ تحويل‌ داده‌ مي‌شد و ساواك‌ تنها سازماني‌ بود كه‌ رسماً كار سانسور بعد از انتشار را برعهده‌ داشت‌ (خسروي‌، ص‌۱۶۶ـ۱۷۰).آنچه‌ در اين‌ ميان‌ بيش‌ از همه‌ موجب‌ ايجاد نفرت‌ عمومي‌ از حكومت‌ پهلوي‌ شد، تغيير تقويم‌ از هجري‌ به‌ شاهنشاهي‌ بود. بسياري‌ از مردم‌، اين‌ اقدام‌ را صرفاً يك‌ جابه‌جايي‌ در مبدأ تقويم‌ نمي‌دانستند، بلكه‌ آن‌ را به‌ منزلة‌ حذف‌ يكي‌ از شاخصهاي‌ اصلي‌ جامعة‌ اسلامي‌ ايران‌ تلقي‌ مي‌كردند. ازينرو، وقتي‌ در روزهاي‌ پاياني‌ ۱۳۵۴ش‌ در روزنامه‌ها خواندند و از رسانه‌هاي‌ جمعي‌ شنيدند كه‌ از آغاز ۱۳۵۵ شمسي‌ به‌ جاي‌ تاريخ‌ هجري‌ شمسي‌، تاريخ‌ شاهنشاهي‌ به‌كار خواهد رفت‌، به‌رغم‌ كارهاي‌ گوناگوني‌ كه‌ براي‌ تثبيت‌ آن‌ به‌ كار گرفته‌ شده‌ بود، آن‌ را برنتافتند و حتي‌ در اوراق‌ رسمي‌ كه‌ چاره‌اي‌ جز نوشتن‌ تاريخ‌ شاهنشاهي‌ نبود، غالباً تاريخ‌ هجري‌ را نيز در كنار آن‌ نگاشتند. شاه‌ نه‌ تنها از اين‌ اقدام‌ ــ كه‌ از مدتها پيش‌ انديشة‌ اجراي‌ آن‌ را داشت‌ و حتي‌ برخي‌ مشاوران‌ به‌ او توصيه‌ كرده‌ بودند كه‌ تاريخ‌ بيگانه‌ (تاريخ‌ هجري‌) را حذف‌ كند ــ سودي‌ نبرد، بلكه‌ بر تزلزل‌ سلطنتش‌ افزوده‌ شد و در آخرين‌ سال‌ حكومت‌، آن‌ هنگام‌ كه‌ نخستين‌ بارقه‌هاي‌ قيام‌ مردم‌ زده‌ شد، در مقام‌ جبران‌ خطاي‌ گذشته‌، از نخستين‌ كارهايش‌ بازگرداندن‌ تقويم‌ به‌ همان‌ صورت‌ پيشين‌ بود ( رجوع كنيد به اطلاعات‌ ، ش‌ ۱۵۶۹۶، ۵ شهريور ۱۳۵۷، ص‌۴).منابع‌: يرواند آبراهاميان‌، ايران‌ بين‌ دو انقلاب‌: درآمدي‌ بر جامعه‌شناسي‌ سياسي‌ ايران‌ معاصر ، ترجمة‌ احمد گل‌محمدي‌ و محمدابراهيم‌ فتّاحي‌ ولي‌لايي‌، تهران‌ ۱۳۷۷ ش‌؛ علي‌ آشتياني‌، «جامعه‌شناسي‌ سه‌ دوره‌ در تاريخ‌ روشنفكري‌ ايران‌ معاصر»، در ايرانيان‌ خارج‌ از كشور ، ج‌ ۲: سنت‌ و تجدد ، تهيه‌ و تنظيم‌ از اكبر گنجي‌، تهران‌ ۱۳۷۳ ش‌؛ محمدعلي‌ اسلامي‌ ندوشن‌، «بر ايران‌ چه‌ گذشت‌(۳): اداره‌ ايران‌ با فرهنگ‌ غيرايراني‌»، اطلاعات‌ ، ش‌ ۱۵۷۷۱، ۹ بهمن‌ ۱۳۵۷؛ احمد اشرف‌ و علي‌ بنوعزيزي‌، «طبقات‌ اجتماعي‌ در دوره‌ پهلوي‌»، ترجمة‌ عماد افروغ‌، راهبرد ، ش‌ ۲ (زمستان‌ ۱۳۷۲)؛ ايران‌. وزارت‌ آموزش‌ و پرورش‌، پيشرفت‌هاي‌ وزارت‌ آموزش‌ و پرورش‌ سالهاي‌ بعد از انقلاب‌ سفيد ايران‌ ، ] تهران‌ [ ۱۳۵۱ ش‌؛ سعيد برزين‌، «ساختار سياسي‌ ـ طبقاتي‌ و جمعيتي‌ در ايران‌»، اطلاعات‌ سياسي‌ ـ اقتصادي‌ ، سال‌ ۸ ، ش‌ ۹ و ۱۰ (خرداد و تير ۱۳۷۳)؛ مسعود برزين‌، تجزيه‌ و تحليل‌ آماري‌ مطبوعات‌ ايران‌: ۱۳۵۷ـ۱۲۱۵ ش‌ ، تهران‌ ۱۳۷۰ ش‌؛ حسين‌ بشيريه‌، جامعه‌شناسي‌ سياسي‌: نقش‌ نيروهاي‌ اجتماعي‌ در زندگي‌ سياسي‌ ، تهران‌ ۱۳۷۴ ش‌؛ جمشيد بهنام‌، «نگاهي‌ به‌ تجربة‌ شصت‌سالة‌ نظام‌ دانشگاهي‌ در ايران‌»، گفتگو ، ش‌ ۵ (زمستان‌ ۱۳۷۳)؛ مختار حديدي‌، «پهلويِ دوم‌ و نمونة‌ انديشه‌هاي‌ باستانگرايانه‌»، تاريخ‌ معاصر ايران‌ ، سال‌۲، ش‌ ۵ (بهار ۱۳۷۷)؛ نصرت‌الله‌ حكيم‌الهي‌، عصر پهلوي‌ و تحولات‌ ايران‌ ، ] تهران‌، بي‌تا. [ ؛ عباس‌ خاقاني‌، بررسي‌ تحولات‌ آموزش‌ و پرورش‌ ايران‌ ، تهيه‌ شده‌ در دانشكدة‌ علوم‌ اجتماعي‌ و تعاون‌ دانشگاه‌ تهران‌، ۱۳۵۲ ش‌ (منتشر نشده‌)؛ فريبرز خسروي‌، سانسور: تحليلي‌ بر سانسور كتاب‌ در دورة‌ پهلوي‌ دوم‌ ، تهران‌ ۱۳۷۸ ش‌؛ روح‌الله‌ خميني‌، رهبر انقلاب‌ و بنيانگذار جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌، صحيفة‌ نور ، ج‌ ۱، تهران‌ ۱۳۷۰ ش‌؛ جلال‌ ستاري‌، دربي‌ دولتي‌ فرهنگ‌: نگاهي‌ به‌ برخي‌ فعاليتهاي‌ فرهنگي‌ و هنري‌ در بازپسين‌ سالهاي‌ نظام‌ پيشين‌ ، تهران‌ ۱۳۷۹ ش‌؛ اميراسدالله‌ علم‌، گفتگوي‌ من‌ با شاه‌: خاطرات‌ محرمانه‌ اميراسدالله‌ علم‌ ، ترجمة‌ گروه‌ مترجمان‌ انتشارات‌ طرح‌نو، تهران‌ ۱۳۷۱ ش‌؛ جان‌ فوران‌، مقاومت‌ شكننده‌: تاريخ‌ تحولات‌ اجتماعي‌ ايران‌ از سال‌ ۱۵۰۰ ميلادي‌ مطابق‌ با ۸۷۹ شمسي‌ تا انقلاب‌ ، ترجمة‌ احمد تدين‌، تهران‌ ۱۳۷۷ ش‌؛ محمدعلي‌ كاتوزيان‌، اقتصاد سياسي‌ ايران‌: از مشروطيت‌ تا پايان‌ سلسله‌ پهلوي‌ ، ترجمة‌ محمدرضا نفيسي‌ و كامبيز عزيزي‌، تهران‌ ۱۳۷۲ ش‌؛ كنفرانس‌ ارزشيابي‌ انقلاب‌ آموزشي‌ (هشتمين‌: ۱۳۵۴: رامسر)، هشتمين‌ كنفرانس‌ ارزشيابي‌ انقلاب‌ آموزشي‌ ، ] تهران‌ [ ۱۳۵۴ ش‌؛ محمدرضا پهلوي‌، شاه‌ مخلوع‌ ايران‌، فرمايشات‌ تاريخي‌ شاهنشاه‌ ، گردآوري‌ عبدالله‌ ميرزاصفي‌، ] تهران‌ ۱۳۴۳ ش‌ [ ؛ همو، مجموعة‌ تأليفات‌، نطقها، پيامها، مصاحبه‌ها و... بيانات‌ اعليحضرت‌ همايون‌ محمدرضاشاه‌ پهلوي‌ آريامهر شاهنشاه‌ ايران‌ ، ج‌ ۹، تهران‌ ?] ۱۳۵۵ ش‌ [ ؛ رضا مرزبان‌، تحول‌ آموزش‌عالي‌ در پنجاه‌ سال‌ شاهنشاهي‌ پهلوي‌ ، تهران‌ ۱۳۵۵ ش‌؛ مركز آمار ايران‌، پيش‌بيني‌ جمعيت‌ لازم‌التعليم‌ در شهر و روستا تا سال‌ ۱۳۷۰ ، ] تهران‌ ۱۳۵۴ ش‌ [ ؛ حميرا مشيرزاده‌، «ساختار استبدادي‌ حكومت‌ پادشاهي‌ و عدم‌رشد بورژوازي‌ در ايران‌»، راهبرد ، ش‌ ۶ (بهار ۱۳۷۴)؛Fred Halliday, Iran: dictatorship and development , Middlesex, England ۱۹۷۹.۵) اعضاي‌



/گروه اسلام معاصر/



۵)خانواده پهلوي‌همسران‌ رضاشاه‌. رضاشاه‌ چهار همسر داشت‌. نخستين‌ همسر وي‌ صفيه‌، كه‌ از او به‌ نام‌ مريم‌ و تاجماه‌ نيز ياد كرده‌اند، در ۱۲۸۲ش‌ درگذشت‌. فاطمه‌، ملقب‌ به‌ همدم‌السلطنه‌ نخستين‌ فرزند رضاشاه‌، از او بود (نيازمند، ص‌۴۸). فاطمه‌ در ۱۲۹۵ش‌ با هادي‌ آتاباي‌، افسر پزشك‌ قزاق‌، ازدواج‌ كرد و او پس‌ از سقوط‌ رضاشاه‌ فاطمه‌ را طلاق‌داد (همان‌،ص‌۴۸ ۵۰ ـ۵۱). همدم‌السلطنه‌ با پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ از ايران‌ رفت‌ (مسعود انصاري‌، ص‌۱۶۹). گويا هود فرزند ديگر رضاشاه‌ نيز از صفيه‌ بوده‌، اما در منابع‌ اشاره‌اي‌ به‌ او نشده‌ است‌ ( رجوع كنيد به رضاشاه‌ ، ص‌ ۶۰۸).تاج‌الملوك‌، همسر دوم‌ وي‌، دختر يكي‌ از افسران‌ مهاجر قفقاز، ميرپنج‌ تيمورخان‌ آيرملو، بود و نسبت‌ به‌ رضاخان‌ خاستگاه‌ و موقعيت‌ اجتماعي‌ برتري‌ داشت‌. او مادر شمس‌، محمدرضا، اشرف‌ و عليرضا است‌ و چون‌ نخستين‌ فرزند ذكور و وليعهد شاه‌ را به‌ دنيا آورده‌ بود نسبت‌ به‌ ساير زنان‌ شاه‌ موقعيت‌ برتري‌ داشت‌ و به‌ ملكة‌ مادر ملقب‌ بود (شاهيد، ص‌ ۴۴۲). تاج‌الملوك‌ تا زمان‌ تبعيد رضاشاه‌ دخالتي‌ در سياست‌ نداشت‌ (بهزادي‌، ج‌۳، ص‌۲۲۵) و تنها عملكرد اجتماعي‌ او در اين‌ دوران‌ پيشگامي‌ و شركت‌ در مراسم‌ كشف‌ حجاب‌ بود (شاهيد، ص‌۴۴۴)، اگرچه‌ وي‌ از چند سال‌ پيش‌ تلاش‌ خود را براي‌ كنار نهادن‌ حجاب‌ آغاز كرده‌ بود ( رجوع كنيد به بافقي‌ * ، محمدتقي‌). اما پس‌ از شهريور ۱۳۲۰، مصدق‌ او را به‌ سبب‌ دخالتها و زدوبندهايش‌ در امور سياسي‌، تبعيد كرد. وي‌ پس‌ از مرگ‌ رضاشاه‌ به‌ ازدواج‌ غلامحسين‌ صاحبديواني‌ درآمد و در دي‌ ۱۳۵۷ و در آستانة‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ را ترك‌ كرد ( پهلوي‌ها ، ج‌۱، ص‌۹، ۲۵۸؛ از ظهور تا سقوط‌ ، ج‌۱، ص‌۴۳). تاج‌الملوك‌ چند ماه‌ پس‌ از مرگ‌ محمدرضا، در حالي‌ كه‌ از سقوط‌ سلسلة‌ پهلوي‌ و مرگ‌ پسرش‌ بي‌خبر بود، از دنيا رفت‌. گفته‌ مي‌شود هيچ‌يك‌ از افراد خانواده‌ عهده‌دار مخارج‌ خاكسپاري‌ او نشد (شوكراس‌، ص‌۶۶؛ مسعود انصاري‌، ص‌۱۶۸).ملكه‌ توران‌ همسر سوم‌ رضاشاه‌ دختر عيسي‌خان‌ مجدالسلطنة‌ اميرسليماني‌، از درباريان‌ قاجار، بود. ازدواج‌ آنان‌ اندكي‌ پس‌ از تولد غلامرضا در خرداد ۱۳۰۲ به‌ متاركه‌ انجاميد (اميرسليماني‌، ص‌۱۴۹ـ۱۵۰؛ بهبودي‌، ص‌۲۷؛ پهلوي‌ها، ج‌۱، ص‌۱۲). وي‌ پس‌ از جدايي‌، با فرزندش‌ غلامرضا در خانه‌اي‌ كه‌ رضاشاه‌ در جوار دربار به‌ او اختصاص‌ داده‌ بود زندگي‌ مي‌كرد. ازدواج‌ مجدد او تنها پس‌ از مرگ‌ رضاخان‌ ميسر شد. همسر دوم‌ او ذبيح‌الله‌ ملك‌پور، بازرگاني‌ ثروتمند و از فعالان‌ لژ پهلوي‌ و از گردانندگان‌ فراماسونري‌ در ايران‌، بود ( رجوع كنيد به رائين‌، ج‌۳، ص‌۲۸، ۳۵). ملكه‌ توران‌ در آستانة‌ پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ چون‌ ديگر درباريان‌ به‌ خارج‌ از كشور گريخت‌ ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۹).عصمت‌الملوك‌ همسر چهارم‌ رضاشاه‌، دختر مجلل‌الدوله‌ دولتشاهي‌ بود. رضاشاه‌ از او صاحب‌ چهار پسر به‌ نامهاي‌ عبدالرضا، احمدرضا، محمودرضا و حميدرضا و دختري‌ به‌ نام‌ فاطمه‌ شد. او همسر سوگلي‌ و مورد توجه‌ رضاشاه‌ بود كه‌ از آزار تاج‌الملوك‌ در امان‌ نبود (نيازمند، ص‌۳۸۴ـ ۳۸۵؛ پهلوي‌ها ، ج‌۱، ص‌۱۴، ۲۳۳). رضاخان‌ به‌ هنگام‌ تبعيد به‌ موريس‌ عصمت‌الملوك‌ را با خود برد، ليكن‌ او پس‌ از مدتي‌ به‌ ايران‌ بازگشت‌ (نيازمند، ص‌ ۳۸۵).فرزندان‌ رضاشاه‌ . شمس‌ پهلوي‌ متولد ۱۲۹۶ش‌، اولين‌ فرزند رضاشاه‌ از تاج‌الملوك‌ بود. زيرنظر معلمان‌ خصوصي‌ دربار تربيت‌ و پرورش‌ يافت‌ و در ۲۱ ارديبهشت‌ ۱۳۱۴ كه‌ «كانون‌ بانوان‌ ايران‌» زير نظر وزارت‌ معارف‌ تأسيس‌ شد، شمس‌ به‌ رياست‌ عالية‌ آن‌ برگزيده‌ شد. هدف‌ اين‌ كانون‌ پيشبرد آزادي‌ زنان‌ ايران‌ بود و اعضاي‌ آن‌ براي‌ كشف‌ حجاب‌ فعاليت‌ مي‌كردند ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۹۵ـ۹۶؛ بامداد، ص‌۸۹ ـ۹۰). در نخستين‌ تظاهر علني‌ به‌ كشف‌ حجاب‌، شمس‌ همراه‌ با مادر و خواهرش‌ بدون‌ حجاب‌ در مراسم‌ ويژة‌ فارغ‌التحصيلي‌ دختران‌ دانشسرايعالي‌ حضور يافتند (شاهيد، همانجا). شمس‌ با فريدون‌ جم‌ ازدواج‌ كرد ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۹۶) و در زمان‌ تبعيد رضاشاه‌ مدتي‌ همراه‌ پدر و همسرش‌ در موريس‌ به‌ سر برد. او پس‌ از بازگشت‌ به‌ ايران‌، در ۱۳۲۲ش‌، رسماً از جم‌ جدا شد و علي‌رغم‌ ميل‌ برادرش‌، محمدرضا، در قاهره‌ با عزت‌الله‌ مين‌باشيان‌، كه‌ بعدها نام‌ مهرداد پهلبد را براي‌ خود برگزيد، ازدواج‌ كرد (همان‌، ج‌۲، ص‌۹۷، ۱۰۴). آن‌ دو سالها در تبعيد بودند و تنها پس‌ از تولد دومين‌ فرزندشان‌، محمدرضاشاه‌ با بازگشت‌ آنها به‌ ايران‌ موافقت‌ كرد. شمس‌ تمايلي‌ به‌ دخالت‌ در امور سياسي‌ نداشت‌ اما با خواهرش‌، اشرف‌، بر سر گسترش‌ حوزة‌ نفوذ بر محمدرضا و همسرش‌ رقابت‌ مي‌كرد. انتخاب‌ ثريا براي‌ همسري‌ محمدرضا به‌ پيشنهاد شمس‌ صورت‌ گرفت‌ (اسفندياري‌ بختياري‌، ص‌۴۹ـ ۵۸). همچنين‌ تلاش‌ وي‌ براي‌ ازدواج‌ محمدرضا با يك‌ شاهزادة‌ ايتاليايي‌، بي‌ثمر ماند ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۱۱۸).ماجراي‌ تغيير دين‌ شمس‌ و گرويدن‌ او به‌ مسيحيت‌ براي‌ شاه‌ وجهة‌ خوبي‌ نداشت‌ (عَلَم‌، ۱۳۷۱ ش‌، ج‌ ۲، ص‌ ۷۰۶، پانويس‌). وي‌ فراتر از تغيير دين‌، به‌ عنوان‌ مسيونر مذهبي‌ فعاليت‌ مي‌كرد كه‌ تأسيس‌ يك‌ مدرسة‌ مذهبي‌ مسيحي‌ و كليساي‌ كوچكي‌ در مهرشهر كرج‌ از آن‌ جمله‌ بود. به‌ پيروي‌ از او همسر و فرزندانش‌ شهباز، شهيار و شهرآزاد نيز مسيحي‌ شدند ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۱۱۳ـ۱۱۴، ۱۶۶).شمس‌ رياست‌ جمعيت‌ شيروخورشيد سرخ‌ و چندين‌ مؤسسه‌ و سازمان‌ خيريه‌ را به‌ عهده‌ داشت‌ (شاهيد، ص‌۴۵۲). او همراه‌ پهلبد در زمان‌ نخست‌وزيري‌ دكتر مصدق‌ (۱۳۲۸ـ ۱۳۳۲ش‌) در امريكا زندگي‌ مي‌كرد (همان‌، ص‌۱۱۸) و پس‌ از بازگشت‌ به‌ ايران‌، با بهره‌گيري‌ از امكانات‌ دولتي‌ به‌ سرمايه‌گذاريهاي‌ سودآور اقتصادي‌ اقدام‌ كرد (راجي‌، ص‌۳۲ـ۳۳). شمس‌ اندكي‌ پيش‌ از به‌ ثمر رسيدن‌ انقلاب‌ اسلامي‌، ايران‌ را ترك‌ كرد و در ۱۳۷۴ش‌ در ۷۸ سالگي‌ درگذشت‌ ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۱۲۶ـ۱۲۷).اشرف‌ سومين‌ فرزند رضاشاه‌ از تاج‌الملوك‌ در ۴ آبان‌ ۱۲۹۸ و به‌ فاصلة‌ چند ساعت‌ پس‌ از محمدرضا به‌ دنيا آمد (اشرف‌ پهلوي‌، ص‌۲۱؛ نيازمند، ص‌۱۸۳). كودكي‌ او در شرايطي‌ سپري‌ شد كه‌ تمام‌ توجة‌ خانواده‌ و اطرافيان‌ معطوف‌ برادر دوقلوي‌ او بود كه‌ رسماً در مراسم‌ تاجگذاري‌ رضاشاه‌ به‌ عنوان‌ وليعهد معرفي‌ شده‌ بود (اشرف‌ پهلوي‌، ص‌۲۲، ۳۲). اشرف‌ به‌ همراه‌ خواهرش‌ شمس‌ در مدرسة‌ زرتشتيها تحصيل‌ كرد و زبان‌ فرانسه‌ را فراگرفت‌ ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۲۵۳). ازدواج‌ او در هفده‌ سالگي‌ كه‌ به‌ اجبار و به‌ صلاحديد رضاشاه‌ با علي‌ قوام‌ فرزند قوام‌الملك‌ شيرازي‌ صورت‌ گرفت‌، تأثيري‌ منفي‌ بر او نهاد (اشرف‌ پهلوي‌، ص‌۵) و برخي‌، رفتارهاي‌ خلاف‌ اخلاق‌ او را ناشي‌ از آن‌ مي‌دانند. حاصل‌ اين‌ ازدواج‌ پسري‌ به‌ نام‌ شهرام‌ بود كه‌ بعدها نام‌ خانوادگي‌ پهلوي‌نيا را براي‌ خود برگزيد و دنباله‌رو مادرش‌ در امور تجاري‌ بود ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۲۶۰). اشرف‌ به‌ هنگام‌ تبعيد رضاخان‌ موافقت‌ او را براي‌ جداشدن‌ از قوام‌ كسب‌ كرد (اشرف‌پهلوي‌، ص‌۷۱). پس‌ از اين‌ جدايي‌ مرحلة‌ جديدي‌ در زندگي‌ اشرف‌ آغاز شد. او پس‌ از مدتي‌ با جواني‌ مصري‌ به‌ نام‌ احمد شفيق‌ ازدواج‌ كرد ( رجوع كنيد به همان‌، ص‌۸۰ ـ۱۱۴). تزلزل‌ شخصيت‌ محمدرضا پهلوي‌، فرصت‌ حضور قدرتمندانه‌ در صحنة‌ سياست‌ را به‌ اشرف‌ داد، به‌طوري‌ كه‌ روزنامه‌هاي‌ اروپايي‌ به‌ او لقب‌ «پلنگ‌ سياه‌» دادند (همان‌، ص‌۱۱۲). سرآغاز مأموريتهاي‌ سياسي‌ خارجي‌ او سفر به‌ شوروي‌ و ملاقات‌ با استالين‌ براي‌ متقاعد كردن‌ او به‌ عدم‌ حمايت‌ از جمهوري‌ خودمختار آذربايجان‌ بود (همان‌، ص‌۱۲۰ـ ۱۲۵). او در عزل‌ و نصب‌ شخصيتهاي‌ سياسي‌ و اداري‌ مؤثر بود و در بركناري‌ كابينة‌ قوام‌، كه‌ نخستين‌ نمايش‌ عملي‌ قدرت‌ شاه‌ در مقابله‌ با مخالفانش‌ بود، نقش‌ جدي‌ داشت‌. مذاكرات‌ او با برخي‌ نمايندگان‌ مجلس‌ و سازماندهي‌ رأي‌ عدم‌ اعتماد مجلس‌ به‌ كابينة‌ قوام‌ زمينه‌ساز اين‌ امر بود (همان‌، ص‌۱۳۰). دكتر مصدق‌ از همان‌ آغاز روي‌ كار آمدن‌، با سيطرة‌ قدرت‌ اشرف‌ در عرصة‌ سياست‌ ايران‌ به‌ مخالفت‌ برخاست‌ و از شاه‌ خواست‌ كه‌ اشرف‌ را از ايران‌ دور كند. شاه‌ با اكراه‌ اين‌ امر را پذيرفت‌ و اشرف‌ به‌ تبعيدي‌ سه‌ ساله‌ رفت‌ (همان‌، ص‌۱۷۱ـ۱۷۲). او در اروپا نيز دست‌ از مخالفت‌ برنداشت‌ و به‌ مبارزه‌ با حكومت‌ مصدق‌ ادامه‌ داد. مخالفت‌ اين‌ دو به‌ منازعات‌ گسترده‌اي‌ در عرصة‌ مطبوعات‌ منجر شد. دوستان‌ اشرف‌ در اروپا مقالاتي‌ برضد مصدق‌ منتشر كردند (مكي‌، ص‌۲۹۴) و مطبوعات‌ ايران‌ در فضايي‌ مساعد به‌ افشاگريهاي‌ گسترده‌اي‌ برضد اشرف‌ و ساير افراد خاندان‌ پهلوي‌ دست‌ زدند (براي‌ نمونه‌ رجوع كنيد به روزنامة‌ شورش‌ ، سال‌۱، ش‌۴، ۱۴ اسفند ۱۳۲۹، ش‌۸، اول‌ خرداد ۱۳۳۰، ش‌۱۱، ۲۰ خرداد ۱۳۳۰، سال‌۲، ش‌۴۲، ۲۵ مرداد ۱۳۳۱).تحريكات‌ مداوم‌ اشرف‌ برضد مصدق‌ و برانگيختن‌ حس‌ بدبيني‌ شاه‌ نسبت‌ به‌ او، در كنار عوامل‌ ديگر، به‌ استعفاي‌ مصدق‌ و روي‌ كار آمدن‌ كابينة‌ يك‌ روزة‌ قوام‌ در ۳۰ تير ۱۳۳۱ انجاميد، ليكن‌ ايستادگي‌ و قيام‌ مردم‌ اين‌ نقشه‌ را با شكست‌ روبرو ساخت‌ و فرداي‌ قيام‌، اشرف‌ دوباره‌ تبعيد شد (مكي‌، ص‌۲۹۵). اشرف‌ از پا ننشست‌ و با همكاري‌ امريكا و انگليس‌ مقدمات‌ بزرگترين‌ كودتاي‌ سياسي‌ ـ نظامي‌ تاريخ‌ ايران‌ را فراهم‌ آورد (اشرف‌ پهلوي‌، ص‌۱۸۶ـ ۱۹۸؛ مكي‌، ص‌۲۹۷؛ عِلْم‌، ص‌۴۶۸؛ نيز رجوع كنيد به كودتاي‌ ۲۸ مرداد * ). پايان‌ دوران‌ تبعيد سه‌ سالة‌ اشرف‌ با پايان‌ يافتن‌ زندگي‌ مشتركش‌ با احمد شفيق‌ همزمان‌ بود. حاصل‌ اين‌ ازدواج‌ يك‌ دختر و يك‌ پسر به‌ نامهاي‌ شهريار و آزاده‌ بود. اشرف‌ پس‌ از جدايي‌ از شفيق‌ با مهدي‌ بوشهري‌، فرزند جواد بوشهري‌ وزير و سناتور دورة‌ محمدرضا پهلوي‌، ازدواج‌ كرد ( رجوع كنيد به اشرف‌ پهلوي‌، ص‌۱۷۲ـ۲۲۴؛ الموتي‌، ج‌۱۶، ص‌۳۰۲).سالهاي‌ ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ش‌ دورة‌ حضور قدرتمندانة‌ اشرف‌ در عرصة‌ سياست‌ است‌. از آن‌ پس‌ نفوذ اشرف‌ به‌ موازات‌ قدرتمندشدن‌ شاه‌، كاهش‌ يافت‌. يكي‌ از دلايل‌ اين‌ امر حضور مقتدرانة‌ فرح‌، سومين‌ همسر محمدرضاشاه‌، در صحنة‌ سياست‌ ايران‌ بود. برخورد اشرف‌ با مخالفانش‌ بسيار بيرحمانه‌ بود و براي‌ سركوب‌ آنان‌ به‌ شيوه‌هاي‌ خشن‌ متوسل‌ مي‌شد. مجازات‌ كريمپور شيرازي‌، روزنامه‌نويس‌، كه‌ به‌ جرم‌ مخالفت‌ با او به‌ طرز فجيعي‌ سوزانده‌ شد از اين‌ قبيل‌ است‌ (رفيع‌زاده‌، ص‌۱۷۷).اشرف‌ رسماً مشاغل‌ متعددي‌ برعهده‌ داشت‌، از جمله‌ رياست‌ سازمان‌ زنان‌ ايران‌، نيابت‌ رياست‌ كميتة‌ ملي‌ پيكار جهاني‌ با بيسوادي‌، رياست‌ هيئت‌ نمايندگي‌ ايران‌ در سازمان‌ ملل‌، نمايندگي‌ و رئيس‌ كميسيون‌ برگزاري‌ كنفرانس‌ سال‌ بين‌المللي‌ زن‌ (۱۳۵۴ش‌)، رياست‌ سازمان‌ خدمات‌ شاهنشاهي‌، سرپرستي‌ نمايندگان‌ ايران‌ در نيويورك‌ و رياست‌ كميسيون‌ حقوق‌ بشر كه‌ البته‌ انتصاب‌ او به‌ سمت‌ اخير با توجه‌ به‌ سابقه‌اش‌ جنجال‌ فراواني‌ در سطح‌ بين‌المللي‌ برانگيخت‌ (اشرف‌ پهلوي‌، ص‌۱۳؛ رفيع‌زاده‌، ص‌۲۱۳؛ پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۲۶۵). گويا مناصب‌ اخير اشرف‌ بدان‌ مناسبت‌ به‌ وي‌ داده‌ شد كه‌ شاه‌ مايل‌ بود به‌ طريقي‌ او را از كشور دور و فعاليتش‌ را محدود كند. اشرف‌ در انواع‌ تجارتهاي‌ سودآور نيز دست‌ داشت‌؛ ازجمله‌، سود حاصل‌ از فروش‌ بليطهاي‌ بخت‌آزمايي‌ و نيز قمار در محافل‌ گوناگون‌ از منابع‌ درآمد وي‌ بود. او از موقعيتش‌ براي‌ افزايش‌ درآمد بهره‌ مي‌برد (براي‌ نمونه‌ رجوع كنيد به اسناد موجود در آرشيو مؤسسة‌ مطالعات‌ تاريخ‌ معاصر، از جمله‌ سند ش‌ ۲ـ۲۳ـ۱۱۵ آ، از اشرف‌ كه‌ طي‌ نامه‌اي‌ به‌ آموزگار، نخست‌وزير وقت‌، از او خواسته‌ است‌ دولت‌ مقرري‌ ماهانه‌ به‌ بنياد شخصي‌ او پرداخت‌ كند و نامه‌ را نيز از بين‌ ببرد؛ نيز رجوع كنيد به پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۲۷۸ـ۲۷۹، ۳۴۳؛ عَلَم‌، ۱۳۷۱ ش‌، ج‌۲، ص‌۶۴۷). اخبار شركت‌ او در كار قاچاق‌ مواد مخدر، بارها به‌ رسوايي‌ بين‌المللي‌ انجاميد و هربار شاه‌ با پرداخت‌ هزينه‌هاي‌ گزاف‌ از انتشار اين‌ خبرها جلوگيري‌ مي‌كرد (كوچكيان‌فرد، ص‌۱۵۰ـ۱۵۱؛ الموتي‌، ج‌۱۰، ص‌۴۱). اشرف‌ و پسرش‌ شهرام‌ در قاچاق‌ اشياي‌ عتيقه‌ و آثار باستاني‌ نيز فعال‌ بودند ( اسناد لانة‌ جاسوسي‌ ، ج‌۲۰، ص‌۴۵، ج‌۷، ص‌۵۰). وي‌ را ثروتمندترين‌ فرد خانوادة‌ پهلوي‌ مي‌دانند كه‌ در اغلب‌ تجارتهاي‌ خصوصي‌ دست‌ داشت‌ و بيشتر اموالش‌ را به‌ بانكهاي‌ خارج‌ از كشور سپرده‌ بود (مسعود انصاري‌، ص‌۱۶۶). وضع‌ اخلاقي‌ اشرف‌ نقطة‌ ضعفي‌ اساسي‌ در شخصيت‌ او بود. دربارة‌ او گفته‌اند كه‌ از پول‌ و مرد سير نمي‌شد، در زمره‌ فاسدترين‌ زنان‌ دنيا به‌شمار مي‌آمد و افراد زيادي‌ از اين‌ ضعف‌ او بهره‌برداري‌ مي‌كردند. كساني‌ كه‌ مورد توجه‌ او قرار مي‌گرفتند به‌ مشاغل‌ و مناصب‌ مهم‌ سياسي‌ و اداري‌ دست‌ مي‌يافتند و از نظر مالي‌ نيز رشد مي‌كردند. روابط‌ غيراخلاقي‌ او حتي‌ در سنين‌ بالا مشهور بود (فردوست‌، ج‌۱، ص‌۲۳۷ـ ۲۳۸؛ اشرف‌ پهلوي‌، ص‌۲۰۸).اشرف‌ چند ماه‌ پيش‌ از پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ از ايران‌ خارج‌ شد. پس‌ از پيروزي‌ انقلاب‌، تحريكات‌ او عليه‌ جمهوري‌ اسلامي‌ و حمايتهاي‌ ماليش‌ از گروههاي‌ طرفدار سلطنت‌ آغاز شد (مسعود انصاري‌، ص‌۱۷۸ـ۱۸۰). در ۱۳۵۸ش‌ پسرش‌ شهريار شفيق‌ در پاريس‌ به‌ قتل‌ رسيد (اشرف‌ پهلوي‌، ص‌۲۹۰؛ مسعود انصاري‌، ص‌۱۶۷؛ الموتي‌، ج‌۱۵، ص‌۱۲۶). اشرف‌ در ۱۳۵۹ش‌ كتاب‌ چهره‌هايي‌ در يك‌ آينه‌ را منتشر كرد كه‌ خاطرات‌ و ديدگاههاي‌ او دربارة‌ ايران‌ و انقلاب‌ اسلامي‌ است‌.عليرضا پهلوي‌، برادر تني‌ محمدرضا و آخرين‌ فرزند رضاخان‌ از تاج‌الملوك‌، در ۱۳۰۱ش‌ در تهران‌ به‌ دنيا آمد. وي‌ مدتي‌ در سويس‌ به‌ همراه‌ برادرانش‌ تحصيل‌ كرد و پس‌ از بازگشت‌ به‌ تهران‌ در ۱۳۱۵ش‌ در دبيرستان‌ نظام‌ و دانشكدة‌ افسري‌ به‌ تحصيل‌ ادامه‌ داد و در ۱۳۲۰ش‌ فارغ‌التحصيل‌ شد. با تبعيد رضاشاه‌ او نيز همراه‌ پدر و برادرانش‌ به‌ موريس‌ رفت‌ و تا هنگام‌ مرگ‌ رضاشاه‌ در آنجا بود و در سالهاي‌ ۱۳۲۳ـ۱۳۲۶ش‌ به‌ تكميل‌ تحصيلات‌ نظامي‌ در فرانسه‌ پرداخت‌. عليرضا را فردي‌ متهور و بي‌پروا و به‌ لحاظ‌ خصوصيات‌ اخلاقي‌ نزديكترين‌ فرزند به‌ رضاشاه‌ معرفي‌ كرده‌اند (الموتي‌، ج‌۲، ص‌۲۶۲؛ فردوست‌، ج‌۱، ص‌۱۰۵؛ پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۴۹۱). به‌ تشريفات‌ درباري‌ علاقه‌اي‌ نداشت‌ و در ميان‌ درباريان‌ فردي‌ منزوي‌ محسوب‌ مي‌شد. وي‌ در دوران‌ اقامت‌ در فرانسه‌ با زني‌ لهستاني‌الاصل‌ ازدواج‌ كرد كه‌ حاصل‌ آن‌ ازدواج‌ فرزندي‌ به‌ نام‌ علي‌ پاتريك‌ بود (فردوست‌، ج‌۱، ص‌۱۹۹ـ۲۰۰).از آنجا كه‌ عليرضا برادر تني‌ محمدرضا بود، مهمترين‌ نامزد ولايتعهدي‌ محسوب‌ مي‌شد. به‌ لحاظ‌ قانوني‌ چنانچه‌ محمدرضا صاحب‌ فرزند ذكور نمي‌شد، عليرضا جانشين‌ او مي‌گرديد. ولايتعهدي‌ عليرضا دوبار مطرح‌ شد: هنگام‌ تبعيد رضاشاه‌، كه‌ انگليسيها براي‌ مطيع‌ ساختن‌ محمدرضاشاه‌ اين‌ حربه‌ را به‌ كار بردند؛ و در دوران‌ حكومت‌ مصدق‌ كه‌ مسئلة‌ خروج‌ شاه‌ از ايران‌ پيش‌ آمده‌ بود ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۴۹۴). در نهضت‌ ملي‌شدن‌ نفت‌ عليرضا با تشكيل‌ ستادي‌ از افسران‌ شاغل‌ و بازنشسته‌ و تعدادي‌ از مسئولان‌ حكومتي‌ به‌ مبارزه‌ با نهضت‌ ملي‌ ايران‌ و تلاش‌ براي‌ سرنگون‌ ساختن‌ دولت‌ مصدق‌ پرداخت‌. مشاركت‌ در قتل‌ سرتيپ‌ افشار طوس‌ را به‌ اين‌ ستاد نسبت‌ داده‌اند. اين‌ ستاد در جريان‌ كودتاي‌ ۲۸ مرداد با همكاري‌ سرلشكر زاهدي‌ و حركت‌ دادن‌ نيروهاي‌ زرهي‌ ارتش‌ در شهر به‌ سرنگوني‌ حكومت‌ مصدق‌ كمك‌ مؤثري‌ كرد ( گذشته‌، چراغ‌ راه‌ آينده‌ است‌ ، ص‌۶۴۷، ۶۵۸ـ۶۶۱؛ پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۴۹۷). وي‌ در جريان‌ فرار شاه‌ پيش‌ از كودتاي‌ مذكور در مقام‌ فرمانده‌ سرّي‌ ارتش‌ از برادرش‌ دفاع‌ كرد (رفيع‌زاده‌، ص‌ ۱۷۹).عليرضا در چهارم‌ آبان‌ ۱۳۳۳ به‌ هنگام‌ پرواز با هواپيماي‌ شخصي‌ خود به‌ منظور شركت‌ در جشن‌ تولد شاه‌، در نزديكي‌ تهران‌ به‌ علت‌ نامعلومي‌ با كوه‌ برخورد كرد و كشته‌ شد. گفته‌ مي‌شد كه‌ شاه‌ از ترس‌ وليعهدي‌ و جانشيني‌ او، يا از ترس‌ نفوذ او در ميان‌ فرماندهان‌ ارتش‌ در مرگ‌ برادرش‌ نقش‌ اساسي‌ داشته‌ و عوامل‌ شاه‌ با خرابكاري‌ در هواپيماي‌ او موجب‌ سقوط‌ آن‌ شده‌اند (الموتي‌، ج‌۲، ص‌۲۶۳ـ۲۶۴). به‌ گفتة‌ فردوست‌ (ج‌۱، ص‌۲۴۱) خانوادة‌ پهلوي‌ شاه‌ را عامل‌ مرگ‌ عليرضا مي‌دانستند و خود شاه‌ هميشه‌ در اين‌ باره‌ سكوت‌ مي‌كرد.غلامرضا پهلوي‌ پنجمين‌ فرزند رضاشاه‌ از توران‌ اميرسليماني‌، در ۱۳۰۲ش‌ به‌ دنيا آمد. وي‌ تحصيلات‌ ابتدايي‌ را در ايران‌ گذراند و پس‌ از مدتي‌ همراه‌ سه‌ تن‌ از برادرانش‌ براي‌ تحصيل‌ به‌ سويس‌ رفت‌. در ۱۳۱۵ش‌ به‌ ايران‌ بازگشت‌ و در دبيرستان‌ نظام‌ مشغول‌ تحصيل‌ شد. در ۱۳۲۰ش‌ به‌ همراه‌ پدرش‌ به‌ تبعيد رفت‌. پس‌ از مرگ‌ رضاشاه‌، غلامرضا اجازة‌ بازگشت‌ به‌ ايران‌ را نيافت‌ و بناچار به‌ امريكا رفت‌ و در آنجا در يكي‌ از مدارس‌ مشغول‌ تحصيل‌ شد. پس‌ از موافقت‌ محمدرضا با بازگشت‌ او به‌ ايران‌، غلامرضا وارد دانشكدة‌ افسري‌ شد و در سالهاي‌ بعد به‌ درجة‌ سرتيپي‌ رسيد ( پهلوي‌ها ، ج‌ ۲، ص‌ ۱۱ـ۱۲). وي‌ پس‌ از مرگ‌ عليرضا عهده‌دار بسياري‌ از وظايف‌ تشريفاتي‌ ولايتعهدي‌ بود و در سالهاي‌ ۱۳۳۳ـ ۱۳۳۸ش‌ شايعة‌ وليعهدي‌ او بر سر زبانها بود و برخي‌ از سياستمداران‌ و نظاميان‌ ارتش‌ تلاش‌ كردند او را به‌ ولايتعهدي‌ برسانند، اما با تولد رضا پهلوي‌ اين‌ موضوع‌ منتفي‌ شد (همان‌، ج‌۲، ص‌۱۲؛ از ظهور تا سقوط‌ ، ج‌۱، ص‌۱۱۱). غلامرضا را از فعالان‌ فراماسونري‌ در ايران‌ و استاد اعظم‌ لژ ماسوني‌ دانسته‌اند (لاريجاني‌، ص‌۸). او همچون‌ ديگر اعضاي‌ خاندان‌ پهلوي‌ به‌ فعاليتهاي‌ اقتصادي‌ و سرمايه‌گذاري‌ در شركتهاي‌ خارجي‌ و داخلي‌، شهرك‌سازي‌، ايجاد كازينو، تأسيس‌ شركتهاي‌ تجاري‌ و بازرگاني‌ و غيره‌ مشغول‌ بود و شركتهاي‌ خارجي‌ با استفاده‌ از نفوذ او موفق‌ به‌ كسب‌ مجوز در امور تجاري‌ و بازرگاني‌ مي‌شدند ( رجوع كنيد به پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۱۷ـ۲۱). مهمترين‌ مشاغل‌ او تا پيش‌ از خروج‌ از كشور در زمان‌ انقلاب‌ اسلامي‌، رياست‌ كميتة‌ المپيك‌، رياست‌ باشگاه‌ سواركاران‌، آجوداني‌ ويژة‌ شاه‌، رياست‌ عالي‌ بازرسي‌ ويژة‌ ستاد فرماندهي‌ عالي‌ و عضويت‌ در شوراي‌ نيابت‌ سلطنت‌ بود ( از ظهور تا سقوط‌ ، ج‌۱،ص‌۱۱۱).عبدالرضا متولد ۱۳۰۳ش‌ اولين‌ فرزند رضاشاه‌ از عصمت‌الملوك‌ دولتشاهي‌ بود. او پس‌ از گذراندن‌ دورة‌ تعليمات‌ ابتدايي‌ براي‌ ادامة‌ تحصيل‌ به‌ سويس‌ رفت‌ و پس‌ از بازگشت‌ به‌ ايران‌ در ۱۳۱۵ش‌ به‌ تحصيل‌ در دبيرستان‌ نظام‌ و دانشكدة‌ افسري‌ پرداخت‌. عبدالرضا نيز از همراهان‌ رضاشاه‌ در موريس‌ بود. پس‌ از مرگ‌ پدر به‌ دانشگاه‌ هاروارد امريكا رفت‌ و در رشتة‌ اقتصاد فارغ‌التحصيل‌ شد ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۴۷۱). پس‌ از بازگشت‌ به‌ ايران‌ در ۱۳۲۶ش‌، شاه‌ هيچ‌ شغل‌ مهمي‌ به‌ او ارجاع‌ نكرد و فقط‌ رياست‌ افتخاري‌ برنامة‌ هفت‌ سالة‌ دولت‌ را به‌ او سپرد (همانجا؛ از ظهور تا سقوط‌ ، همانجا). چندي‌ بعد او از همين‌ مقام‌ تشريفاتي‌ نيز بركنار شد و طي‌ ساليان‌ طولاني‌ پس‌ از آن‌ تنها سمت‌ رسمي‌اش‌ رياست‌ شوراي‌ شكار ايران‌ با مسئوليت‌ حراست‌ از زندگي‌ وحوش‌ بود ( از ظهور تا سقوط‌ ، ج‌۱، ص‌۱۱۴). او تنها عضو خانوادة‌ پهلوي‌ است‌ كه‌ يك‌ بار ازدواج‌ كرد ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۴۸۰) و از منتقدان‌ خاندان‌ پهلوي‌ بود، به‌طوري‌ كه‌ خانوادة‌ سلطنتي‌ را فاسد مي‌شمرد و از عضويت‌ در آن‌ ابراز شرمساري‌ مي‌كرد ( از ظهور تا سقوط‌ ، همانجا).عبدالرضا وارث‌ قسمتي‌ از ثروت‌ هنگفت‌ پدرش‌ بود و علاوه‌ بر دريافت‌ مستمري‌ از دربار، زمينهاي‌ وسيعي‌ را در مازندران‌ و ساري‌ تحت‌ تملك‌ داشت‌ و در همانجا كاخي‌ براي‌ پذيرايي‌ از درباريان‌ بنا كرده‌ بود كه‌ مجهز به‌ كلية‌ تجهيزات‌ رفاهي‌ و فرودگاهي‌ اختصاصي‌ بود ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۴۸۷ـ ۴۸۸؛ مسعود انصاري‌، ص‌۷۴ـ ۷۵). علاوه‌ بر آن‌، او از سهامداران‌ عمدة‌ كارخانه‌هاي‌ نورد آلومينيوم‌ و شركت‌ ماشين‌آلات‌ كشاورزي‌ جاندير و مالك‌ شركت‌ شكار ايران‌ بود ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۴۸۸). شركت‌ در معاملات‌ غيرقانوني‌ و گرفتن‌ پول‌ از شركتهاي‌ خارجي‌ براي‌ بستن‌ قراردادهاي‌ هنگفت‌ سودآور مكمل‌ فعاليتهاي‌ اقتصادي‌ او بود (همانجا؛ نراقي‌، ص‌۱۰۶ـ۱۰۷). عبدالرضا اندكي‌ پيش‌ از پيروزي‌ انقلاب‌ همراه‌ با خانواده‌اش‌ ايران‌ را ترك‌ كرد ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۴۸۹).احمدرضا دومين‌ فرزند رضاشاه‌ از عصمت‌الملوك‌ متولد ۱۳۰۴ش‌ بود. او در خانوادة‌ پهلوي‌ فردي‌ منزوي‌ به‌ شمار مي‌آمد و چندان‌ اهميتي‌ به‌ او نمي‌دادند. به‌ امور سياسي‌ هيچ‌ علاقه‌اي‌ نشان‌ نمي‌داد. وي‌ نيز همزمان‌ با پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ از ايران‌ رفت‌ و خارج‌ از كشور درگذشت‌ (همان‌، ج‌ ۲، ص‌ ۵۰۴ ـ ۵۰۵).محمودرضا سومين‌ فرزند رضاشاه‌ از عصمت‌الملوك‌ در آبان‌ ۱۳۰۵ در تهران‌ به‌ دنيا آمد. وي‌ تحصيلكردة‌ امريكا در رشتة‌ مديريت‌ بازرگاني‌ و صنعتي‌ بود (شاهيد، ص‌۵۰۲) و با استفاده‌ از موقعيت‌ خانوادگي‌ خود، به‌ چهرة‌ سرمايه‌دار شاخص‌ در بخش‌ صنعت‌ و معدن‌ كشور تبديل‌ شد. افزون‌ بر آن‌، با دريافت‌ مجوز رسمي‌ كشت‌ و فروش‌ ترياك‌ رقيب‌ جدّي‌ اشرف‌ در قاچاق‌ مواد مخدر شد ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۳۵۷؛ سيف‌زاده‌، ص‌۲۹۵ـ ۲۹۸؛ هويدا، ص‌۹۴ـ ۹۵؛ ظهور و سقوط‌ سلطنت‌ پهلوي‌ ، ج‌۲، ص‌۴۶۲ـ۴۶۳).فاطمه‌ پهلوي‌ تنها دختر رضاشاه‌ از عصمت‌الملوك‌، در ۱۳۰۷ش‌ متولد شد. در ۱۳۲۷ش‌ در سفرش‌ به‌ امريكا با وينسنت‌ هيلر ازدواج‌ كرد. بر اثر واكنش‌ و فشار جدي‌ افكار عمومي‌ مردم‌ ايران‌ نسبت‌ به‌ ازدواج‌ فاطمه‌ با فردي‌ غيرمسلمان‌ شاه‌ به‌ناچار اعلام‌ كرد كه‌ چون‌ فاطمه‌ بدون‌ اجازة‌ دربار ازدواج‌ كرده‌ است‌، تمامي‌ امتيازات‌ خاندان‌ سلطنتي‌ از او سلب‌ مي‌شود. هيلر ناگزير با تغيير نام‌ خود به‌ علي‌ اسلام‌ پذيرفت‌. فاطمه‌ از هيلر صاحب‌ دو فرزند شد، اما اين‌ ازدواج‌ به‌ متاركه‌ انجاميد ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۳۴۹ـ۳۵۱؛ صولت‌ قشقائي‌، ص‌۵۲؛ الموتي‌،ج‌۲، ص‌۴۵۹). پس‌ از اين‌ جدايي‌، فاطمه‌ با فرمانده‌ نيروي‌ هوايي‌ وقت‌، تيمسار محمد خاتمي‌، ازدواج‌ كرد. پيوند خاتمي‌ با فردي‌ از خاندان‌ پهلوي‌، به‌ ارتقاي‌ درجة‌ او به‌ ارتشبدي‌ و فراهم‌ شدن‌ موقعيت‌ براي‌ انجام‌ معاملات‌ غيرقانوني‌ و پرسود اسلحه‌ منجر شد. زندگي‌ مشترك‌ توأم‌ با سوءظن‌ و درگيري‌ آن‌ دو، كه‌ گفته‌ شده‌ علت‌ آن‌ فساد اخلاقي‌ فاطمه‌ بوده‌ است‌، با مرگ‌ خاتمي‌ بر اثر سانحة‌ مشكوك‌ هوايي‌ پايان‌ گرفت‌ ( اسناد لانة‌ جاسوسي‌ ، ج‌۶۷، ص‌۳۷ به‌بعد؛ نجاتي‌، ج‌۱،ص‌۵۴۰ ـ ۵۴۱؛ پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۳۵۱، ۴۱۸ـ۴۲۴؛ دربارة‌ مشكوك‌ بودن‌ مرگ‌ خاتمي‌ رجوع كنيد به عَلَم‌، ۱۳۷۱ش‌، ج‌۲، ص‌۷۰۷، پانويس‌). فاطمه‌ در آستانة‌ پيروزي‌ انقلاب‌ از ايران‌ رفت‌ و در ۱۳۶۶ش‌ بر اثر سرطان‌ در لندن‌ درگذشت‌ (الموتي‌، ج‌ ۲، ص‌ ۲۵۹).حميدرضا كوچكترين‌ فرزند رضاشاه‌ از آخرين‌ همسرش‌ عصمت‌الملوك‌، در ۱۳۱۱ش‌ به‌ دنيا آمد. به‌ هنگام‌ اشغال‌ ايران‌ در شهريور ۱۳۲۰ حميدرضاي‌ نه‌ساله‌ يكي‌ از كانديداهاي‌ جانشيني‌ براي‌ سلطنت‌ بود (بولارد، ص‌ ۱۸۴ـ ۱۸۵). تبعيد اجباري‌ به‌ همراه‌ پدر، دوري‌ از خانواده‌ و عدم‌ سرپرستي‌ صحيح‌، از او شخصيتي‌ عياش‌ و فاسد و خودسر و دردسرآفرين‌ براي‌ خاندان‌ پهلوي‌ ساخته‌ بود ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۴۲۷ـ ۴۲۸؛ غفاري‌، ص‌۷۵؛ فردوست‌، ج‌۱، ص‌۱۱۶) و بر اثر پخش‌ اخبار مربوط‌ به‌ فساد اخلاقي‌، اعتياد و اشتغالش‌ به‌ قاچاق‌ مواد مخدر، و رسوايي‌ حاصل‌ از آن‌، محمدرضاشاه‌ ناگزير از طرد او از دربار شد (كردي‌، ص‌۱۵۵ به‌ بعد؛ پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۴۲۹ به‌ بعد). پس‌ از انقلاب‌ اسلامي‌، حميدرضا با تغيير شهرت‌ خود همچنان‌ به‌ فساد و قاچاق‌ موادمخدر ادامه‌ داد و سرانجام‌ به‌ همين‌ جرم‌ دستگير و زنداني‌ شد و در ۱۳۷۰ش‌ از دنيا رفت‌ (نيازمند، ص‌۲۳؛ پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۴۴۳).همسران‌ محمدرضا پهلوي‌ . رضاشاه‌ مايل‌ بود كه‌ همسر وليعهدش‌ را از خانواده‌هاي‌ سلطنتي‌ دنيا انتخاب‌ كند؛ ازينرو، فوزيه‌ خواهر ملك‌ فاروق‌ پادشاه‌ مصر را براي‌ همسري‌ او برگزيد. فردوست‌ (ج‌۱، ص‌۶۰ـ۶۱) ازدواج‌ محمدرضا با فوزيه‌ را خواست‌ انگليسيها مي‌داند. از آنجا كه‌ براساس‌ اصل‌ ۳۷ متمم‌ قانون‌ اساسي‌ مادر وليعهد بايد ايراني‌ مي‌بود، در ۱۴ آبان‌ ۱۳۱۷ مجلس‌ شورا در تفسير اصل‌ مذكور اعلان‌ داشت‌ كه‌ مادر ايراني‌الاصل‌ كسي‌ است‌ كه‌ نسب‌ ايراني‌ داشته‌ باشد يا قبل‌ از عقد ازدواج‌ با پادشاه‌ ايران‌ يا وليعهد، به‌ اقتضاي‌ مصالح‌ عالية‌ كشور به‌ پيشنهاد دولت‌ و تصويب‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ به‌ موجب‌ فرمان‌ پادشاه‌ عصر، صفت‌ ايراني‌ به‌ او اعطا شده‌ باشد (غني‌، ج‌۲، ص‌۳۲ـ۳۳؛ محمدرضا پهلوي‌، ص‌۴۴۰). با انجام‌ اين‌ امور و تهيه‌ مقدمات‌، ازدواج‌ فوزية‌ شانزده‌ ساله‌ و محمدرضاي‌ بيست‌ ساله‌ محقق‌ شد. فوزيه‌ در ايران‌ با درباري‌ مواجه‌ شد كه‌ قابل‌ مقايسه‌ با دربار پرشكوه‌ قاهره‌ نبود و بزودي‌ به‌ كنج‌ انزوا رفت‌ و روابطش‌ را محدود به‌ تني‌ چند از خويشان‌ و دوستان‌ مصري‌ خويش‌ كرد. او حتي‌ تلاش‌ نكرد كه‌ فارسي‌ ياد گيرد و هميشه‌ به‌ فرانسه‌ صحبت‌ مي‌كرد (فردوست‌، همانجا). فوزيه‌ در ۱۳۱۹ش‌ شهناز را به‌ دنيا آورد، در ۱۳۲۴ش‌ به‌ منظور ديدار خانواده‌ به‌ مصر رفت‌، در همانجا ماندگار شد و به‌ درخواستهاي‌ مكرر شاه‌ براي‌ بازگشت‌ به‌ ايران‌ توجهي‌ نكرد. علاوه‌ بر اختلافات‌ دروني‌ فوزيه‌ و شاه‌، برخي‌ به‌ نقش‌ اشرف‌ در اين‌ جدايي‌ اشاره‌ كرده‌اند (سند وزارت‌ امور خارجه‌، ادارة‌ كل‌ اسناد و آرشيو، سال‌ ۱۳۳۱ش‌، كارتن‌ ۵۱، پروندة‌ ش‌۱؛ اشرف‌ پهلوي‌، ص‌۶۲؛ اسفندياري‌ بختياري‌، ص‌۵۷). متاركة‌ محمدرضا و فوزيه‌ براي‌ دربار ايران‌ سنگين‌ بود، لذا تمامي‌ تلاشها به‌ كار گرفته‌ شد تا وي‌ به‌ ايران‌ بازگردد. قاسم‌ غني‌ نيز به‌ همين‌ منظور سفير ايران‌ در مصر شد و ماجرا را در كتاب‌ خاطرات‌ خود، كه‌ بعد از پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ به‌ چاپ‌ رسيد، شرح‌ داد. سرانجام‌ علي‌رغم‌ تمامي‌ تلاشها طلاق‌ در ۲۷ آبان‌ ۱۳۲۷ محقق‌ شد. پس‌ از متاركة‌ اين‌ دو، شهناز تحت‌ سرپرستي‌ خانوادة‌ پدرش‌ قرار گرفت‌. او در ۱۳۳۶ش‌ به‌ عقد اردشير زاهدي‌ درآمد و مهناز را به‌ دنيا آورد، ليكن‌ اين‌ ازدواج‌ دوامي‌ نيافت‌ و در ۱۳۴۳ش‌ به‌ جدايي‌ انجاميد ( ظهور و سقوط‌سلطنت‌ پهلوي‌ ، ج‌۲، ص‌۲۵۹). شهناز به‌رغم‌ مخالفت‌ شاه‌، در ۱۳۴۹ش‌ با خسرو جهانباني‌ ازدواج‌ كرد و به‌ همين‌ سبب‌ آن‌ دو مغضوب‌ شاه‌ بودند، تاجايي‌ كه‌ شاه‌ تهديد كرد كه‌ او را از ارث‌ محروم‌ مي‌كند (عَلَم‌، ۱۳۷۷ ش‌، ج‌۲، ص‌۹۶، ۱۰۷، ۱۲۳، ۱۴۴، ۱۸۶، ۲۲۳). خسرو و شهناز، قبل‌ از پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌، براثر ارشاد يكي‌ از علما، گرايش‌ ديني‌ پيدا كردند و شهناز نام‌ خود را به‌ هاجر تغيير داد و همراه‌ فرزندانش‌ كيخسرو و فوزيه‌ به‌ سويس‌ رفت‌. افراد خانوادة‌ آنان‌ متدين‌اند و خود وي‌ به‌ حجاب‌ پايبند است‌ (مسعود انصاري‌، ص‌ ۱۷۰ـ۱۷۱؛ عَلَم‌، ۱۳۷۱ ش‌، ج‌ ۱، ص‌ ۱۰۹؛ الموتي‌، ج‌۴، ص‌۷۲).ثريا همسر دوم‌ محمدرضاشاه‌، چندي‌ پس‌ از جدايي‌ فوزيه‌ به‌ عقد شاه‌ درآمد ( پهلوي‌ها ، ج‌۲، ص‌۱۱۷). ثريا فرزند خليل‌ و نوة‌ سردار اسعد بختياري‌ متولد ۱۳۱۱ش‌ بود (محمدرضا پهلوي‌، ص‌۴۴۴ـ ۴۴۵). گويا اين‌ ازدواج‌ در وهلة‌ نخست‌ صبغه‌اي‌ سياسي‌ داشت‌، چرا كه‌ پس‌ از سركوب‌ بختياريها توسط‌ رضاشاه‌ و قلع‌وقمع‌ بسياري‌ از سران‌ و خوانين‌ آنان‌، دولت‌ مايل‌ به‌ دلجويي‌ از ايشان‌ بود (امان‌، ص‌۹۷ـ۹۹). بدين‌ منظور، ثريا اسفندياري‌ كه‌ بيشتر عمر خود را در اروپا گذرانده‌ و تحت‌ سرپرستي‌ مادر آلماني‌اش‌ با فرهنگ‌ آنجا مأنوس‌ شده‌ بود، به‌ دربار وارد شد. او مديريت‌ بيمارستانهاي‌ دولتي‌ و انجمن‌ حمايت‌ مادران‌ و كودكان‌ را برعهده‌ گرفت‌ و بر سازمانهاي‌ شير و خورشيد سرخ‌ و سازمان‌ خدمات‌ اجتماعي‌ شاهنشاهي‌، كه‌ بترتيب‌ تحت‌ رياست‌ شمس‌ و اشرف‌ بود، نظارت‌ مي‌كرد (اسفندياري‌ بختياري‌، ص‌۱۳۶، ۱۹۷). به‌رغم‌ بي‌علاقگي‌ ثريا به‌ مسائل‌ سياسي‌، هنگام‌ نخست‌وزيري‌ مصدق‌ كه‌ شاه‌ عملاً به‌ حاشيه‌ رانده‌ شده‌ و زمزمه‌هاي‌ استعفا را سرداده‌ بود، پشتيباني‌ ثريا از او مانع‌ انجام‌ اين‌ امر شد (همان‌، ص‌۱۶۷، ۱۷۲). ثريا از دسيسه‌هاي‌ خانوادة‌ پهلوي‌ ايمن‌ نبود و زماني‌ كه‌ نازا بودنش‌ محرز شد موقعيت‌ او متزلزل‌ گرديد. با مرگ‌ عليرضا كه‌ مي‌توانست‌ جانشين‌ شاه‌ باشد، آخرين‌ اميد ثريا قطع‌ شد و بناچار دربار را ترك‌ كرد و يك‌ ماه‌ بعد، جدايي‌ او از شاه‌ رسماً اعلان‌ شد (همان‌، ص‌۲۱۰، ۲۳۳). ثريا پس‌ از جدايي‌ در اروپا ماند و با گرفتن‌ لقب‌ و مقام‌ شاهدختي‌ و گذرنامة‌ سياسي‌ زندگي‌ جديدي‌ را آغاز كرد، هرچند همواره‌ تحت‌ نظر بود تا مبادا برخلاف‌ شئونات‌ سلطنتي‌ عمل‌ كند (همان‌، ص‌۲۴۲، ۲۵۲).فرح‌ ديبا سومين‌ همسر محمدرضاشاه‌، در ۱۳۱۷ش‌ در خانواده‌اي‌ متوسط‌ به‌ دنيا آمد. مرگ‌ زودهنگام‌ پدرش‌ كه‌ سروان‌ فارغ‌التحصيل‌ مدرسة‌ سن‌سير فرانسه‌ بود، مادرش‌ فريده‌ ديبا را ناچار ساخت‌ كه‌ با كار كردن‌ در خانة‌ برادرش‌ مهندس‌ محمدعلي‌ قطبي‌ هزينة‌ زندگي‌ خود و دخترش‌ را تأمين‌ كند. قطبي‌ بعدها فرح‌ را به‌ فرانسه‌ فرستاد تا در دانشكدة‌ هنرهاي‌ زيبا تحصيل‌ كند (فردوست‌، ج‌۱، ص‌۲۱۰). در آنجا فرح‌ ضمن‌ تحصيل‌ با تفكرات‌ كمونيستي‌ آشنا شد و به‌ محافل‌ حزب‌ توده‌ رفت‌وآمد داشت‌ (طبري‌، ص‌۲۲۰). تنگدستي‌ فرح‌ گرايش‌ او به‌ انديشه‌هاي‌ چپ‌ را تقويت‌ كرد، پس‌ از مدتي‌ از فرط‌ استيصال‌ نزد زاهدي‌ رفت‌ تا با كمك‌ گرفتن‌ از او به‌ تحصيل‌ و زندگي‌ در پاريس‌ ادامه‌ دهد. زاهدي‌ پس‌از ديدن‌ فرح‌، توسط‌ همسرش‌شهناز، او را براي‌ ازدواج‌ به‌ شاه‌ معرفي‌ كرد (فردوست‌، ج‌۱، ص‌۲۱۰ـ۲۱۱). ازدواج‌ او با شاه‌، به‌سبب‌ خانوادة‌ متوسط‌ وي‌ و نيز چهرة‌ معمولي‌ او تاحدي‌ غريب‌ مي‌نمود، ليكن‌ او با به‌ دنيا آوردن‌ پسري‌ به‌ نام‌ رضا در آبان‌ ۱۳۳۹ و سپس‌ سه‌ فرزند ديگر به‌ نامهاي‌ فرحناز (۱۳۴۲) و عليرضا (۱۳۴۵) و ليلا (۱۳۴۹) موقعيت‌ خود را در دربار تثبيت‌ كرد (الموتي‌، ج‌۱۰، ص‌۱۰۶). درپي‌ ازدواج‌ فرح‌ با محمدرضاشاه‌ موقعيت‌ خانوادة‌ او عميقاً دگرگون‌ شد. دايي‌اش‌ قطبي‌، از طريق‌ مقاطعه‌كاريهاي‌ سازمان‌ برنامه‌ ثروت‌ هنگفتي‌ اندوخت‌. پسردايي‌اش‌ رضا قطبي‌كه‌ از نظر تفكر شبيه‌ به‌ فرح‌ بود و رياست‌ سازماني‌ راديووتلويزيون‌ ملي‌ايران‌ را برعهده‌ داشت‌ عملاً مشاور و همه‌كارة‌ او شد (فردوست‌، ج‌۱، ص‌۲۱۲؛ عَلَم‌، ۱۳۷۷ش‌، ج‌۲، ص‌ ۳۴۱؛ مسعود انصاري‌، ص‌۱۳۳ـ۱۳۶). فرح‌ به‌ فعاليتهاي‌ اجتماعي‌ و رفاهي‌ و خيريه‌ در سازمانهايي‌ چون‌ «بنياد امور خيريه‌ فرح‌ پهلوي‌» و فعاليتهاي‌ فرهنگي‌ مثل‌ انجمن‌ شاهنشاهي‌ فلسفه‌ و بنياد فرهنگ‌ ايران‌ نيز مي‌پرداخت‌ ( از ظهور تا سقوط‌ ، ج‌۱، ص‌۲۸۱). به‌ فرهنگ‌ و هنر ايراني‌ علاقه‌مند بود و به‌ هنر سنّتي‌ و آثار هنري‌ اعم‌ از معماري‌ و موسيقي‌ و هنرهاي‌ نمايشي‌ و نقاشي‌ توجه‌ مي‌كرد، دلبستگي‌ عميقي‌ نيز به‌ فرهنگ‌ و هنر غرب‌ داشت‌. برپايي‌ نمايشگاهها و موزه‌ها و جشنواره‌هاي‌ بين‌المللي‌ هنري‌ كه‌ با صرف‌ مخارج‌ سنگين‌ همراه‌ بود، اعتراضاتي‌ را در داخل‌ كشور برانگيخت‌ و حتي‌ مورد انتقاد ناظران‌ خارجي‌ واقع‌ شد (بيل‌، ص‌۴۸۰؛ پارسونز، ص‌۲۹۲ـ ۲۹۳؛ الموتي‌، ج‌۴،ص‌۱۱۳؛ بختيار،ص‌۱۱۹).پس‌ از تيراندازي‌ به‌ شاه‌ در ۱۳۴۶ش‌، مجلس‌ مؤسسان‌ اصلاحاتي‌ در قانون‌ اساسي‌ به‌ عمل‌ آورد و شهبانو، مادر وليعهد، را نايب‌السلطنه‌ كرد. اين‌ امر موقعيت‌ فرح‌ را در برابر ساير اعضاي‌ خاندان‌ سلطنتي‌ استحكام‌ بخشيد و به‌ اختلاف‌ او با خواهران‌ شاه‌، بويژه‌ اشرف‌، دامن‌ زد. فرح‌ در تاريخ‌ معاصر ايران‌ نقش‌ مهمي‌ داشت‌ و شاه‌ در امور مختلف‌ با او مشورت‌ مي‌كرد. به‌ سبب‌ گرايش‌ فرح‌ به‌ افكار چپ‌، كه‌ يادگار دورة‌ دانشجويي‌ او بود، برخي‌ روشنفكران‌ ماركسيست‌ با حمايت‌ فرح‌ جذب‌ دفتر او و نهادهاي‌ ديگر شدند. فرح‌ در توجيه‌ اين‌ امر اشاعة‌ بخشي‌ از مطالب‌ ماركسيستي‌ را به‌ نفع‌ سلطنت‌ مي‌دانست‌. اما طرحهاي‌ فرح‌ براي‌ برگزاري‌ جشنهاي‌ پرهزينه‌، مانند جشنهاي‌ ۲۵۰۰ ساله‌ و جشن‌ تاجگذاري‌ و جشن‌ هنر شيراز، با تمايلات‌ ماركسيستي‌ و ادعاي‌ او به‌ واسطه‌ بودن‌ ميان‌ مردم‌ و دربار ناهمخوان‌ بود (صميمي‌، ص‌۱۵۱ـ۱۵۲؛ الموتي‌، ج‌۱۰، ص‌۱۳۰، ۱۴۰، ۱۶۰؛ نيز رجوع كنيد به دوهزار و پانصد ساله‌، جشن‌ * ). دفتر فرح‌ تشكيلاتي‌ وسيع‌ با بودجة‌ سنگيني‌ بود (فردوست‌، ج‌۱، ص‌۲۱۳) و او نيز مانند شمار زيادي‌ از اعضاي‌ خاندان‌ سلطنت‌، در بانكهاي‌ خارجي‌ حساب‌ شخصي‌ داشت‌ ( رجوع كنيد به «اسناد مالي‌ فرح‌» موجود در آرشيو اسناد مركز اسناد انقلاب‌ اسلامي‌) و برخي‌ دوران‌ فرح‌ را اوج‌ فساد مالي‌ دربار پهلوي‌ دانسته‌اند (افراسيابي‌، ص‌۲۶۱، ۲۶۵).در سالهاي‌ آخر سلطنت‌ محمدرضا شاه‌، فرح‌ و هوادارانش‌ با گرايش‌ ليبراليستي‌ تلاش‌ مي‌كردند با برخي‌ اصلاحات‌، فضاي‌ اعتراض‌آميز مردمي‌ را عوض‌ كنند (اندرماني‌زاده‌، ص‌۱۵۷ـ ۱۶۰). عزل‌ و دستگيري‌ برخي‌ رجال‌ درباري‌ همچون‌ هويدا، نيك‌پي‌ و ارتشبد نصيري‌، با همين‌ هدف‌ و به‌ ادعاي‌ مبارزه‌ با فساد صورت‌ گرفت‌. از سوي‌ ديگر، كوشش‌ مي‌شد كه‌ چهرة‌ ليبرال‌ فرح‌ جايگزين‌ تصوير ديكتاتور شاه‌ شود (هويدا، ص‌۱۹۷؛ از ظهور تا سقوط‌ ، ج‌۱، ص‌۲۸۱ به‌بعد). در ماههاي‌ آخر سلطنت‌، فرح‌ عملاً كلية‌ وظايف‌ شاه‌ را انجام‌ مي‌داد و جرأت‌ و عزم‌ او جايگزين‌ تزلزل‌ و ضعف‌ شاه‌ شده‌ بود (زونيس‌، ص‌۴۶۳ـ۴۶۴، ۴۷۴). در آذر ۱۳۵۷ تلاش‌ شد تا فرح‌ كه‌ نايب‌السلطنه‌ بود، همراه‌ با شوراي‌ سلطنت‌ حكومت‌ را تا بيست‌ سالگي‌ وليعهد به‌ دست‌ گيرد ( اسناد لانة‌ جاسوسي‌ ، ج‌۲۶، ص‌۸۲). لذا فرح‌ و همفكرانش‌ به‌ اين‌ منظور بختيار را مأمور تشكيل‌ كابينه‌ كردند. بختيار نيز تلاش‌ كرد كه‌ طرح‌ تشكيل‌ شوراي‌ سلطنت‌ را هرچه‌ زودتر عملي‌ سازد، اما به‌رغم‌ تشكيل‌ شوراي‌ سلطنت‌، شاه‌ با درخواست‌ فرح‌ براي‌ ماندن‌ در تهران‌ مخالفت‌ كرد و او ناگزير همراه‌ شاه‌ تهران‌ را در ۲۶ دي‌ ۱۳۵۷ ترك‌ كرد؛ هرچند مشاوران‌ نزديك‌ او، رضا قطبي‌ و فريدون‌ جوادي‌، براي‌ پيشبرد اهدافش‌ در تهران‌ باقي‌ ماندند (مسعود انصاري‌، ص‌۱۴۷ـ ۱۴۸). پيشتر در گزارشهاي‌ محرمانة‌ سفارت‌ امريكا در ايران‌ به‌ واشنگتن‌ پيش‌بيني‌ شده‌ بود كه‌ فرح‌ با آنكه‌ بهتر از ساير اعضاي‌ خاندان‌ سلطنتي‌ رابطة‌ ميان‌ مردم‌ و سلطنت‌ را حفظ‌ كرده‌ و زمينة‌ تداوم‌ آن‌ را فراهم‌ آورده‌ است‌، به‌سبب‌ در اختيار نداشتن‌ شبكه‌اي‌ از افراد متنفذ و نيرومند، قدرت‌ حكومتي‌ او محدود است‌ و به‌ عنوان‌ رهبر واقعي‌ يا نيروي‌ سياسي‌ برجسته‌ قابل‌ اطمينان‌ نيست‌ ( از ظهور تا سقوط‌ ، ج‌۱، ص‌ ۲۸۵، ۲۸۸).پس‌ از مرگ‌ شاه‌، در حاليكه‌ هجده‌ ماه‌ از پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ و برچيده‌ شدن‌ نظام‌ سلطنت‌ مي‌گذشت‌، فرح‌ به‌ عنوان‌ نايب‌السلطنه‌ رهبري‌ مبارزة‌ سلطنت‌طلبان‌ را با نظام‌ جمهوري‌ اسلامي‌ به‌ دست‌ گرفت‌. هنگامي‌ كه‌ رضا پهلوي‌، وليعهد محمدرضا، به‌ بيست‌ سالگي‌ رسيد، فرح‌ دفتري‌ براي‌ او تشكيل‌ داد و او نيز در ۹ آبان‌ ۱۳۵۹ اعلان‌ سلطنت‌ كرد و رسماً عهده‌دار مبارزه‌ با انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ شد. براي‌ هركس‌ كه‌ كمترين‌ شناختي‌ از ايران‌ و مردم‌ ايران‌ داشت‌، فرجام‌ اين‌ اقدامات‌ معلوم‌ بود؛ ده‌ سال‌ گذشت‌ و كساني‌ كه‌ به‌ طمع‌ مال‌ و با آرزوهاي‌ دور و دراز نزد اين‌ مادر و پسر گرد آمده‌ بودند بتدريج‌ پراكندند و دفتر رضا در ۱۳۶۹ش‌ برچيده‌ شد (مسعود انصاري‌، ص‌۱۹۵، ۱۹۸، ۲۱۲، ۲۷۴ـ ۲۷۵، ۳۴۱).فرح‌ در زمان‌ نگارش‌ اين‌ مقاله‌، همراه‌ با ساير فرزندانش‌ در فرانسه‌ و امريكا، و رضا پهلوي‌ نيز با دو فرزند و همسرش‌ در امريكا زندگي‌ مي‌كنند.



منابع‌: از ظهور تا سقوط‌: مجموعه‌ اسناد لانة‌ جاسوسي‌ آمريكا ، ج‌۱، تهران‌ ۱۳۶۶ش‌؛ ثريا اسفندياري‌ بختياري‌، كاخ‌ تنهايي‌ ، ترجمة‌ نادعلي‌ همداني‌، تهران‌ ۱۳۷۰ش‌؛ اسناد لانه‌ جاسوسي‌ ، ج‌۷ : روابط‌ آمريكا و شاه‌ ، تهران‌ ] بي‌تا. [ ، ج‌۲۰: احزاب‌ سياسي‌ در ايران‌ (۱) ، تهران‌ ] بي‌تا. [ ، ج‌۲۶: خط‌ ميانه‌ (۲) ، تهران‌ ] بي‌تا. [ ، ج‌۶۷: دلالان‌ اسلحه‌: واسطه‌هاي‌ نفوذ ، تهران‌ ۱۳۶۸ش‌؛ اشرف‌ پهلوي‌، چهره‌هايي‌ در يك‌ آينه‌: خاطرات‌ اشرف‌ پهلوي‌ ، ترجمة‌ هرمز عبدالهي‌، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ بهرام‌ افراسيابي‌، آخرين‌ ملكه‌ ، ] تهران‌ [ ۱۳۷۵ش‌؛ مصطفي‌ الموتي‌، ايران‌ در عصر پهلوي‌ ، لندن‌ ۱۳۶۹ـ۱۳۷۳ش‌؛ ديتر امان‌، بختياريها: عشاير كوه‌نشين‌ ايراني‌ در پوية‌ تاريخ‌ ، ترجمة‌ محسن‌ محسنيان‌، مشهد ۱۳۷۴ش‌؛ توران‌ (قمرالملوك‌) اميرسليماني‌، «خاطرات‌ ملكه‌ توران‌»، در تاريخ‌ معاصر ايران‌: مجموعه‌ مقالات‌ ، كتاب‌ دوم‌، تهران‌ ۱۳۶۹ش‌؛ جلال‌ اندرماني‌زاده‌، «در آستانة‌ انقلاب‌ اسلامي‌: اسنادي‌ از آخرين‌ تلاشهاي‌ كارگزاران‌ حاكميت‌ پهلوي‌»، تاريخ‌ معاصر ايران‌ ، سال‌۲، ش‌۸ (زمستان‌ ۱۳۷۷)؛ بدرالملوك‌ بامداد، زن‌ ايراني‌ از انقلاب‌ مشروطيت‌ تا انقلاب‌ سفيد ، تهران‌ ۱۳۴۷ش‌؛ شاپور بختيار، يكرنگي‌ ، ترجمة‌ مهشيد اميرشاهي‌، ] بي‌جا، بي‌تا. [ ؛ ريدر ويليام‌ بولارد، نامه‌هاي‌ خصوصي‌ و گزارشهاي‌ محرمانه‌ سرريدر بولادر سفير انگلستان‌ در ايران‌ ، ترجمة‌ غلامحسين‌ ميرزاصالح‌، ] تهران‌ [ ۱۳۷۱ش‌؛ سليمان‌ بهبودي‌، «خاطرات‌ سليمان‌ بهبودي‌: بيست‌ سال‌ با رضاشاه‌» در رضاشاه‌: خاطرات‌ سليمان‌ بهبودي‌، شمس‌ پهلوي‌، علي‌ ايزدي‌ ، چاپ‌ غلامحسين‌ ميرزا صالح‌، تهران‌ ۱۳۷۲ش‌؛ علي‌ بهزادي‌، شبه‌ خاطرات‌ ، ج‌۳، تهران‌ ۱۳۷۸ش‌؛ جيمز بيل‌، شيروعقاب‌: روابط‌ بدفرجام‌ ايران‌ و آمريكا ، ترجمة‌ فروزنده‌ برليان‌ (جهانشاهي‌)، تهران‌ ۱۳۷۱ ش‌؛ آنتوني‌ پارسونز، غرور و سقوط‌ ، در خاطرات‌ دو سفير ، نوشتة‌ ويليام‌ سوليوان‌ و آنتوني‌ پارسونز، ترجمة‌ محمود طلوعي‌، تهران‌ ۱۳۷۲ ش‌؛ پهلوي‌ها: خاندان‌ پهلوي‌ به‌ روايت‌ اسناد ، ج‌۱: رضاشاه‌ ، به‌ كوشش‌ فرهاد رستمي‌، ج‌۲: فرزندان‌ رضاشاه‌ ، به‌ كوشش‌ جلال‌ اندرماني‌زاده‌ و مختار حديدي‌، تهران‌ ۱۳۷۸ش‌؛ پرويز راجي‌، خدمتگزار تخت‌طاووس‌ ، ترجمة‌ ح‌.ا. مهران‌، تهران‌ ۱۳۶۴ش‌؛ اسماعيل‌ رائين‌، فراموشخانه‌ و فراماسونري‌ در ايران‌ ، تهران‌ ۱۳۷۸ش‌؛ رضاشاه‌: خاطرات‌ سليمان‌ بهبودي‌، شمس‌ پهلوي‌، علي‌ ايزدي‌ ، چاپ‌ غلامحسين‌ ميرزاصالح‌، تهران‌ ۱۳۷۲ ش‌؛ منصور رفيع‌زاده‌، خاطرات‌ منصور رفيع‌زاده‌ ، ترجمة‌ اصغر گرشاسبي‌،تهران‌۱۳۷۶ش‌؛ ماروين‌ زونيس‌، شكست‌شاهانه‌:روانشناسي‌ شخصيت‌ شاه‌ ، ترجمة‌ عباس‌ مخبر، تهران‌۱۳۷۰ش‌؛ حميد سيف‌زاده‌، دفاع‌ از تاريخ‌ ، ] بي‌جا [ ۱۳۷۰ش‌؛ جعفر شاهيد، دودمان‌ پهلوي‌: جريان‌ ملي‌ شدن‌ صنعت‌نفت‌ در ايران‌ و تاريخ‌ و شرح‌حال‌ خاندان‌ سلطنتي‌، ] بي‌جا،بي‌تا. [ ؛ ويليام‌ شوكراس‌، آخرين‌ سفر شاه‌ ، ترجمة‌ عبدالرضا هوشنگ‌ مهدوي‌، تهران‌ ۱۳۶۹ ش‌؛ مينو صميمي‌ (ريوز)، پشت‌ پردة‌ تخت‌ طاووس‌ ، ترجمة‌ حسين‌ ابوترابيان‌، تهران‌ ۱۳۶۸ش‌؛ محمدناصر صولت‌قشقائي‌، سالهاي‌بحران‌:خاطرات‌ روزانه‌ محمدناصر صولت‌ قشقائي‌ از فروردين‌ ۱۳۲۹ تا آذر ۱۳۳۲ ، چاپ‌ نصرالله‌ حدادي‌، تهران‌ ۱۳۶۶ش‌؛ احسان‌ طبري‌، كژراهه‌: خاطراتي‌ از تاريخ‌ حزب‌ توده‌ ، تهران‌ ۱۳۶۷ش‌؛ ظهور و سقوط‌ سلطنت‌ پهلوي‌ ، ج‌۲: جُستارهايي‌ از تاريخ‌ معاصر ايران‌ ، تهران‌ ۱۳۷۰ش‌؛ امير اسدالله‌ علم‌، گفتگوي‌ من‌ با شاه‌: خاطرات‌ محرمانة‌ اميراسدالله‌ علم‌ ، ترجمة‌ گروه‌ مترجمان‌ انتشارات‌ طرح‌ نو، تهران‌ ۱۳۷۱ش‌؛ همو، يادداشتهاي‌ علم‌ ، ويرايش‌ و مقدمه‌ از علينقي‌ عاليخاني‌، ج‌ ۲، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ مصطفي‌ عِلْمْ، نفت‌، قدرت‌ و اصول‌: ملي‌ شدن‌ نفت‌ ايران‌ و پيامدهاي‌ آن‌ ، ترجمة‌ غلامحسين‌ صالحيار، تهران‌ ۱۳۷۷ش‌؛ پروين‌ غفاري‌، تا سياهي‌ ( در دام‌ شاه‌ )، تهران‌ ۱۳۷۸ش‌؛ قاسم‌ غني‌، يادداشتهاي‌ دكتر قاسم‌ غني‌ ، چاپ‌ سيروس‌ غني‌، تهران‌ ۱۳۶۷ش‌؛ حسين‌ فردوست‌، خاطرات‌ ارتشبد سابق‌ حسين‌ فردوست‌ ، در ظهور و سقوط‌ سلطنت‌ پهلوي‌ ، ج‌۱، تهران‌ ۱۳۷۰ش‌؛ علي‌ كردي‌، «اسناد از فساد سخن‌ مي‌گويند»، ۱۵ خرداد ، سال‌۵، ش‌۲۴ (زمستان‌۱۳۷۵)؛ حسين‌ كوچكيان‌فرد، «رسوايي‌ در سوئيس‌: اسنادي‌ از دربار شاهنشاهي‌ دربارة‌ قاچاق‌ موادمخدر اميرهوشنگ‌ دولو قاجار»، تاريخ‌ معاصر ايران‌ ، سال‌۱، ش‌۴ (زمستان‌ ۱۳۷۶)؛ گذشته‌، چراغ‌ راه‌ آينده‌ است‌ ، ويراستار: بيژن‌ نيك‌بين‌، تهران‌ ۱۳۶۲ش‌؛ محمدرضا لاريجاني‌، فراماسون‌: اسرار سازمان‌ ماسون‌ در ايران‌ به‌ مناسبت‌ كشف‌ مخفي‌گاه‌ فراموسونها ، ] تهران‌ [ ۱۳۵۸ش‌؛ محمدرضا پهلوي‌، شاه‌ مخلوع‌ ايران‌، مأموريت‌ براي‌ وطنم‌ ، تهران‌۱۳۵۳ش‌؛ احمدعلي‌مسعود انصاري‌، من‌ و خاندان‌پهلوي‌ ، تنظيم‌ و نوشتة‌ محمد برقعي‌ و حسين‌ سرفراز، تهران‌ ۱۳۷۱ش‌؛ حسين‌ مكي‌، وقايع‌ ۳۰ تير ۱۳۳۱، تهران‌ ۱۳۶۰ش‌؛ غلامرضا نجاتي‌، تاريخ‌ سياسي‌ بيست‌ و پنج‌سالة‌ ايران‌: از كودتا تا انقلاب‌ ، تهران‌ ۱۳۷۱ش‌، احسان‌ نراقي‌، از كاخ‌ شاه‌ تا زندان‌ اوين‌ ، ترجمة‌ سعيد آذري‌، تهران‌ ۱۳۷۳ش‌؛ رضا نيازمند، رضاشاه‌: از تولد تا سلطنت‌ ، لندن‌ ۱۳۷۵ش‌؛ فريدون‌ هويدا، سقوط‌ شاه‌، ترجمة‌ ح‌.ا. مهران‌، تهران‌ ۱۳۶۵ش‌.



/محبوبه جودکی/


نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

پروين‌ قدسي‌زاد

محمدمهدي‌ اميني‌

پروين‌ قدسي‌زاد

ايرج‌ ذوقي‌ و گروه‌ اسلام‌ معاصر

رسول‌ افضلي‌

گروه‌ اسلام‌ معاصر

محبوبه‌ جودكي‌

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 5
تاریخ چاپ
وضعیت انتشار
  • چاپ نشده