پزشکی‌
معرف

پزشكی، اين‌ مقاله‌ شامل‌ اين‌ بخشهاست‌:۱) واژگان‌۲) پزشکی ايرانيان‌ در دوره پيش‌ از اسلام‌۳) پزشكی اعراب‌ در دوره پيش‌ از اسلام‌۴) پزشكی در دوره اسلامی ۵)تكمله‌ (تأليفات‌ پزشكی)۶) مبادلات‌ پزشكی ميان‌ چين‌ و جهان‌ اسلام

 

متن


واژگان‌ . واژه پزشك‌ ، كه‌ پزشكی از آن‌ گرفته‌ شده‌، صورتی از بِزِشْكِ پهلوی (فارسی ميانه‌) است‌ (مك‌كنزي‌ ، واژه‌؛ نيبرگ‌ ، بخش‌ ۲، همين‌ واژه‌، ص‌ ۴۸)، كه‌، طِبق‌ رأي‌ نيبرگ‌، تحوّل‌ آن‌ در زبانهاي‌ (يا گويشهاي‌) ايراني‌ شمال‌غربي‌ و جنوب‌غربي‌ چنين‌ بوده‌ است‌ (همانجا): ايراني‌ باستان‌ مفروض‌ biىaz-ka- (قس‌ aj- ¤ bhis سانسكريت‌) bizaىka- * < (با قَلبِ ى و z ) در ايراني‌ شمال‌ غربيِ مفروض‌ biziىk < در فارسي‌ ميانه‌ < piziىk در فارسي‌ نو (قس‌ وامواژة‌ iىk § bz در ارمني‌ و اُستي‌)؛ و در زبانهاي‌ ايراني‌ جنوب‌ غربي‌: ايراني‌ مفروض‌ در biىadka- * < ka- q biىa * < biىihk ( رجوع كنيد به bىyhk در پَهلَويِ مانوي‌). واژه‌هاي‌ پزشك‌ و پزشكي‌ به‌گونة‌ بِجِشك‌ (محتملاً = پِجِشك‌ ) و بِجِشكي‌ (محتملاً = پِجِشكي‌ )، يعني‌ با تبدّل‌ / ز z / و / ج‌ j / (و محتملاً / چ‌ § c / و / ژ § z /)، كه‌ در تحوّل‌ فارسي‌ميانه‌ به‌ فارسي‌نو عادي‌ بوده‌ است‌ ( رجوع كنيد به لازار ، ج‌ ۱، ص‌ ۱۴۸، بند ۴)، در بعض‌ متنهاي‌ قديم‌ فارسي‌نو (سدة‌ چهارم‌) يافت‌ مي‌شود، مثلاً بِجِشك‌ (؟) در حدود العالم‌ (ص‌۱۴۲) و بِجِشكي‌ (شايد = پِجِشكي‌ ) در هداية‌ المتعلّمين‌ ِ اَخَويني‌ بُخاري‌ (ص‌ ۱۷).- aj ¤ bhis -/ bhishؤj مذكورِ هندي‌ باستان‌ كه‌ هم‌ (به‌عنوان‌ صفت‌) به‌معناي‌ «شِفابخش‌، درماني‌» و هم‌ (به‌عنوان‌ اسم‌) به‌معناي‌ «درمانگر، پزشك‌» و «دارو» است‌ (مونيرـ ويليامز ، ص‌ ۷۵۷، ستون‌ ۳، واژة‌ bhishؤj- ) با ىaza- ¦ bae كه‌ در زبان‌ اوستايي‌ متأخر به‌معناي‌ صفتيِ «درمان‌ بخش‌» و معناي‌ اسميِ «طبابت‌» و «دارو، درمان‌» به‌كار رفته‌ ( رجوع كنيد به بارتولومه‌ ، ستونهاي‌ ۹۱۴ـ۹۱۵) خويشاوند است‌، و واژه‌هاي‌ پَهلَويِ ظاهراً خويشاوند با biziىk ــ مثلاً، صفتِ z ¦ ىa ¦ be «درماني‌، شفابخش‌»، فعلِ tan ¦ i n) ¦ z(e ¦ ىa ¦ be «درمان‌ كردن‌» و اسمِ مصدرِ h ¦ i ziىn ¦ ىa ¦ be «درمان‌، عِلاج‌» ــ همگي‌ خود ظاهراً با واژة‌ اوستايي‌ مذكور، ىaza- ¦ bae ، خويشاوندي‌ اشتقاقي‌ دارند (براي‌ املا و معنيهاي‌ اين‌ واژه‌هاي‌ پهلوي‌ رجوع كنيد به مك‌كنزي‌، همين‌ واژه‌ها؛ نيبرگ‌، بخش‌ ۲، ص‌ ۴۷؛ هُرن‌ ] و [ هوبشمان‌ ، ج‌ ۱، ص‌ ۲۳۸ و تعليقات‌ خالقي‌ مطلق‌).در پهلوي‌ واژة‌ ديگري‌ هم‌، از ريشة‌ ديگري‌، يعني‌ درُشتَبِد drustabed به‌معناي‌ «(سَرْ) پزشك‌» به‌كار رفته‌ است‌ ( رجوع كنيد به مك‌كنزي‌، همين‌ واژه‌).



منابع‌: ربيع‌بن‌ احمد اخويني‌ بخاري‌، هداية‌المتعلمين‌ في‌الطب‌ ، چاپ‌ جلال‌ متيني‌، مشهد ۱۳۷۱ش‌؛ حدودالعالم‌ من‌المشرق‌ الي‌ المغرب‌ ، چاپ‌ منوچهر ستوده‌، تهران‌ ۱۳۶۲ش‌؛ پاول‌ هرن‌ ] و [ يوهان‌ هاينريش‌ هوبشمان‌، اساس‌ اشتقاق‌ فارسي‌ ، ترجمة‌ جلال‌ خالقي‌مطلق‌، تهران‌ ۱۳۵۶ش‌؛Christian Bartholomae, Altiranisches Wخrterbuch , Strasbourg ۱۹۰۴, repr. Berlin ۱۹۶۱; Gilbert Lazard, La langue des plus anciens monuments de la prose persane , Paris ۱۹۶۳; David N. MacKenzie, A concise Pahlavi dictionary , Oxford ۱۹۹۰; Sir Monier-Williams, A Sanskrit - English dictionary , ed. E.Leumann et al., Oxford ۱۹۷۹;Henrik Samuel Nyberg, A manual of Pahlavi , pt. ۲, Wiesbaden ۱۹۷۴.۲)



پزشكی ايرانيان‌ در دوره پيش‌ از اسلام‌ . قديمترين‌ اشاره‌ها به‌ پزشكي‌ و عملهاي‌ آن‌ در نوشته‌هاي‌ ايرانِ پيش‌ از اسلام‌، مطالبي‌ است‌ كه‌ در بخشهايي‌ از اوستا و بعض‌ متنهاي‌ فارسي‌ ميانه‌ (پهلوي‌) باز مانده‌ است‌. منابع‌ ديگر ما دربارة‌ پزشكي‌ در ايران‌ باستان‌ اشاره‌هاي‌ بعض‌ مورخان‌ يوناني‌ است‌ كه‌ بعض‌ پزشكان‌ يوناني‌ را كه‌ در ميان‌ هخامنشيان‌ زندگي‌ مي‌كردند ذكر كرده‌اند. مهمترين‌ و مشهورترينِ اينان‌، كتسياس‌ ، اديب‌ و پزشك‌ يوناني‌ (سدة‌ پنجم‌ پيش‌ از ميلاد) و پزشك‌ كوروش‌ هخامنشي‌ است‌، كه‌ گزنفون‌ (ص‌ ۱۳۱) نام‌ او را برده‌ است‌. هرودوت‌ نيز (ج‌ ۳، ص‌ ۷۳ـ۷۴) داستانهايي‌ دربارة‌ دموسِد ، پزشك‌ يوناني‌ متوطن‌ در ايران‌، نقل‌ كرده‌ است‌. اما در اين‌ نوشته‌ها اثري‌ از آراي‌ پزشكان‌ ايراني‌ ديده‌ نمي‌شود. آنچه‌ مي‌توان‌ آراي‌ پزشكان‌ ايراني‌ دانست‌ نوشته‌هاي‌ پليني‌ (پلينيوس‌ * ) در باره تعاليم‌ درماني‌ «مُغان‌» است‌ (از جمله‌، ج‌ ۸، كتاب‌ سي‌اُم‌، ش‌ ۸ ـ۱۰؛ ج‌ ۱۰، كتاب‌ سي‌وهفتم‌، ش‌ ۵۴، ۵۷) يعني‌ فوايد شفابخشي‌ كه‌ «مغان‌» براي‌ بعض‌ گياهان‌ دارويي‌ ذكر كرده‌اند. چون‌ پليني‌ استفاده‌ از گياهان‌ دارويي‌ را وظيفة‌ مغان‌ دانسته‌ است‌، مي‌توان‌ استنباط‌ كرد كه‌ اشتغال‌ به‌ پزشكي‌ نيز يكي‌ از وظايف‌ اين‌ روحانيان‌ بوده‌ است‌ (نيز رجوع كنيد به الگود، ص‌۲۸ـ ۲۹).در ونديداد ، كه‌ حاوي‌ اطلاعات‌ جالبي‌ دربارة‌ پزشكي‌ است‌، از اقسام‌ پزشكان‌، انواع‌ بيماريها، شرايط‌ اشتغال‌ پزشكان‌ و دستمزد آنان‌ برحسب‌ مقام‌ و موقعيت‌ بيماران‌ سخن‌ رفته‌ است‌. به‌ نوشتة‌ اين‌ كتاب‌ (ج‌ ۲، ص‌ ۷۴۷ـ۷۴۹؛ نيز رجوع كنيد به تاجبخش‌، ج‌ ۱، ص‌ ۳۵۴ـ ۳۵۵) پزشكان‌ و بخصوص‌ جرّاحان‌ تازه‌كار مي‌بايست‌ نخست‌ با معالجة‌ كافران‌ (ديويَسنان‌) پزشكي‌ را سه‌ بار بيازمايند، اگر بيمارشان‌ شفا مي‌يافت‌ به‌ درمان‌ كردن‌ مزداپرستان‌ مجاز مي‌شدند وگرنه‌ براي‌ هميشه‌ از شغل‌ پزشكي‌ بازداشته‌ مي‌شدند. دستمزد پزشكان‌ (و دامپزشكان‌) نيز بسته‌ به‌ جايگاه‌ افراد در خانواده‌، روستا، شهر و كشور تعيين‌ مي‌شده‌ و دستمزدهاي‌ گوناگوني‌ مانند ارزش‌ كوچكترين‌ ستور (چارپا)، ستور ميانه‌، ستور بزرگ‌، گردونة‌ چهار اسب‌، يك‌ خر ماده‌، يك‌ گاو ماده‌، يك‌ ماديان‌، يك‌ شتر ماده‌، و (براي‌ دامپزشكان‌) چارپاي‌ كوچك‌ و يك‌ خورش‌ گوشت‌ را دربر مي‌گرفته‌ است‌ ( ونديداد ، همانجا).از وضع‌ پزشكي‌ ايران‌ در دورة‌ اشكانيان‌ نيز اندك‌ اطلاع‌ در دست‌ است‌. مي‌دانيم‌ كه‌ در اين‌ دوره‌ بعض‌ آثار يوناني‌ به‌ زبانهاي‌ ايراني‌ ترجمه‌ شد، و شايد بتوان‌ اين‌ دوره‌ را مهمترين‌ زمان‌ آشنايي‌ ايرانيان‌ با كتابهاي‌ پزشكي‌ يوناني‌ دانست‌.دربارة‌ پزشكي‌ در دورة‌ ساسانيان‌ اطلاعات‌ خوبي‌ باقي‌ مانده‌ است‌. بنابر سنّت‌ افسانه‌اي‌ ايراني‌ كه‌ ضمن‌ كتابهاي‌ ديني‌ زرتشتي‌ و ساير كتابهاي‌ فارسي‌ ميانه‌ در اين‌ دوره‌ آمده‌ است‌، ايرانيان‌ پديدآمدن‌ پزشكي‌ را به‌ نخستين‌ انسان‌ ـ شهرياران‌ ايراني‌ منسوب‌ مي‌دانند. بنابر افسانه‌اي‌ كه‌ در شاهنامه‌ (ج‌۱، ص‌ ۴۱) آمده‌ است‌، جمشيد به‌ انسانها پزشكي‌ آموخت‌. اين‌ نخستين‌ آموزنده پزشكی به‌ انسانها در يشت‌ها (ج‌ ۲، ص‌ ۱۰۲) فريدون‌ ( ثْرَئيتَئونَه‌ ، بارتولومه‌، ستون‌ ۷۹۹) دانسته‌ شده‌ است‌.در سنّت‌ زرتشتي‌ پزشكان‌ به‌ سه‌ گروه‌ اصلي‌ تقسيم‌ شده‌اند: كاردْ پزشكان‌ (يعني‌ جراحان‌) با عنوان‌ كَرِتو ـ بَئِشَزَ ؛ گياهْپزشكان‌ يا داروپزشكان‌ با عنوان‌ اورْوَرُ ـ بَئِشَزَ ؛ و دعاپزشكان‌ يا روان‌پزشكان‌ با عنوان‌ مانْثْرُ ـ بَئِشَزَ ( يشت‌ها ، ج‌۱، ص‌۱۴۳). در بند ششم‌ از اردي‌ بهشت‌ يشت‌ (همانجا) از پزشكان‌ ديگري‌ به‌ نام‌ داتو ـ بَئِشَزَ ياد شده‌ است‌. معناي‌ قطعي‌ اين‌ عنوان‌ روشن‌ نيست‌ و به‌ احتمال‌ زياد به‌ موبداني‌ گفته‌ مي‌شده‌ كه‌ با ذكر و دعا و تعويذ افراد را درمان‌ مي‌كرده‌اند. به‌ موجب‌ همين‌ بند، از ميان‌ پزشكان‌ و درمانگران‌، درمان‌بخش‌ترين‌ كسي‌ است‌ كه‌ با كلام‌ مقدس‌ شفا مي‌دهد (همانجا). به‌ نوشتة‌ دينكرد (كتاب‌ ۸، فصل‌ ۳۷، فقره‌ ۱۴) ايرانيان‌ تنها در صورتي‌ مجاز بودند به‌ پزشك‌ غيرايراني‌ مراجعه‌ نمايند كه‌ پزشك‌ هموطن‌ در دسترس‌ آنان‌ نباشد و در غير اين‌ صورت‌ مرتكب‌ گناه‌ مي‌شدند.بنابرآنچه‌ در بندهش‌ (ص‌ ۱۲۴ـ ۱۲۵) آمده‌ است‌، علت‌ به‌ وجود آمدن‌ درد و بيماري‌ در بدن‌ انسان‌ غلبة‌ بادهايِ اهريمني‌ در آن‌ است‌. براساس‌ اين‌ نوشته‌، در بدن‌ انسان‌ دو باد وجود دارد، يكي‌ باد جاني‌ كه‌ جايگاه‌ آن‌ در مغز است‌ و ماهيتي‌ گرم‌ دارد و ديگري‌ باد بَزَغ‌ (؟) كه‌ جايگاه‌ آن‌ در نيمة‌ پايين‌ بدن‌ است‌ و ماهيتي‌ سرد دارد، و جمع‌ شدن‌ باد سرد در هر عضوي‌ از بدن‌ باعث‌ درد و بيماري‌ آن‌ عضو مي‌شود. ايرانيان‌ عواملي‌ چون‌ جوع‌، عطش‌، پيري‌ و رنج‌ را نيز سبب‌ بيماري‌ مي‌دانستند (كريستن‌سن‌، ص‌۵۵۳)، اما با توجه‌ به‌ ماهيت‌ ثنوی كه‌ در دين‌ زرتشت‌ اصلي‌ كلي‌ است‌، جدال‌ بين‌ بادها مهمترين‌ عامل‌ بيماري‌ درنظر گرفته‌ مي‌شد. مهمترين‌ پزشك‌ و رئيس‌ تمام‌ پزشكان‌ در ايران‌ «درست‌ بذ» يا «ايران‌ درست‌ بذ» خوانده‌ مي‌شده‌ است‌ (نيبرگ‌، ص‌۵۹ـ۶۰؛ نيز رجوع كنيد به كريستن‌سن‌، همانجا). از ميان‌ كساني‌ كه‌ اين‌ لقب‌ را داشتند، دست‌كم‌ يكي‌ از افراد خاندان‌ بختيشوع‌ * را مي‌شناسيم‌ كه‌ با نام‌ جبرائيل‌ درستاباذ (= درست‌بد) از او ياد شده‌ است‌ (قفطي‌، ص‌۱۳۳؛ نيز رجوع كنيد به اذكائي‌، ج‌ ۲، ص‌ ۳۵۷).از ميان‌ مكتبهاي‌ پزشكي‌ ايراني‌، مشهورترين‌ و تأثيرگذارترين‌ آنها بر پزشكي‌ اسلامي‌ مدرسة‌ پزشكي‌ جنديشاپور بوده‌ است‌ (براي‌ آگاهي‌ بيشتر رجوع كنيد به جنديشاپور * ). از ميان‌ متنهايي‌ كه‌ اثري‌ ولو اندك‌ در پزشكي‌ اسلامي‌ به‌ جاي‌ نهاده‌اند، بجز چند رسالة‌ كوتاه‌ كه‌ گفتگوهايي‌ بين‌ پادشاهان‌ ساساني‌ و چند پزشك‌ از جمله‌ پزشكي‌ يوناني‌ به‌ نام‌ تياذق‌ * / تياذوق‌ بوده‌ و متن‌ عربي‌ و فارسي‌ دري‌ آنها وجود دارد، چيز ديگري‌ باقي‌ نمانده‌ است‌.يكي‌ از جلوه‌هاي‌ مهم‌ اثر پزشكي‌ ايران‌ پيش‌ از اسلام‌ بر تكوين‌ پزشكي‌ دورة‌ اسلامي‌، واژگان‌ فارسي‌ است‌ كه‌ در شئون‌ مختلف‌ پزشكي‌ اسلامي‌ چون‌ نام‌ داروها، گياهان‌، بيماريها و مانند آن‌ وارد شده‌ است‌. از جملة‌ اين‌ واژگان‌ مي‌توان‌ به‌ دستكاري‌ (جراحي‌؛ رهاوي‌، ص‌ ۲۰۸)، شبكره‌ (بيماري‌ شبكوري‌؛ طبري‌، ج‌ ۱، ص‌ ۱۲۹) و نفس‌ بليدة‌ (نفس‌ پليد، در مقابل‌ نفس‌ زكي‌؛ همان‌، ج‌ ۱، ص‌ ۳۱) و نام‌ بسياري‌ از گياهان‌ اشاره‌ كرد (براي‌ آگاهي‌ از نمونة‌ اين‌ نامها رجوع كنيد به شاپور بن‌ سهل‌، گ‌۴۶ـ۵۰).



منابع‌: پرويز اذكائي‌، فهرست‌ ماقبل‌ الفهرست‌: آثار مكتوب‌ ايراني‌ پيش‌ از اسلام‌ ، ج‌ ۲: پزشكي‌ در ايران‌باستان‌ ، مشهد ۱۳۷۸ ش‌؛ سيريل‌ لويد الگود، تاريخ‌ پزشكي‌ ايران‌ و سرزمين‌هاي‌ خلافت‌ شرقي‌ ، ترجمة‌ باهر فرقاني‌، تهران‌ ۱۳۵۶ ش‌؛ اوستا، ونديداد ، ترجمة‌ هاشم‌ رضي‌، تهران‌ ۱۳۷۶ ش‌؛ همو، يشت‌ها ، گزارش‌ پورداود، تهران‌ ۱۳۴۷ ش‌؛ بندهش‌ ، ] گردآوري‌ [ فرنبغ‌دادگي‌، ترجمة‌ مهرداد بهار، تهران‌ ۱۳۶۹ ش‌؛ حسن‌ تاجبخش‌، تاريخ‌ دامپزشكي‌ و پزشكي‌ ايران‌ ، تهران‌ ۱۳۷۲ـ۱۳۷۵ ش‌؛ اسحاق‌بن‌ علي‌ رهاوي‌، ادب‌ الطبيب‌ ، چاپ‌ عكسي‌ از نسخة‌ خطي‌ كتابخانة‌ سليمية‌ تركيه‌، ش‌ ۱۶۵۸، چاپ‌ فؤاد سزگين‌، فرانكفورت‌ ۱۹۸۵؛ شاپوربن‌ سهل‌، قرابادين‌ ، نسخة‌ خطي‌ كتابخانة‌ ملك‌، ش‌ ۴۲۳۴؛ احمدبن‌ محمد طبري‌، المعالجات‌ البقراطيه‌ ، نسخة‌ خطي‌ كتابخانة‌ ملك‌، ش‌ ۴۴۷۴؛ ابوالقاسم‌ فردوسي‌، شاهنامة‌ فردوسي‌ ، متن‌ انتقادي‌، ج‌ ۱، چاپ‌ ي‌. ا. برتلس‌، مسكو ۱۹۶۳؛ علي‌بن‌ يوسف‌ قفطي‌، تاريخ‌ الحكماء، و هو مختصر الزوزني‌ المسمي‌ بالمنتخبات‌ الملتقطات‌ من‌ كتاب‌ اخبار العلماء باخبار الحكماء ، چاپ‌ ليپرت‌، لايپزيگ‌ ۱۹۰۳؛ آرتور امانوئل‌ كريستن‌سن‌، ايران‌ در زمان‌ ساسانيان‌ ، ترجمة‌ رشيد ياسمي‌، تهران‌ ۱۳۷۰ ش‌؛ گزنفون‌، آناباسيس‌ ، ترجمة‌ احمد بيرشك‌، تهران‌ ۱۳۷۵ ش‌؛ هرودوت‌، تاريخ‌ هرودوت‌ ، ترجمة‌ هادي‌هدايتي‌، تهران‌ ۱۳۳۶ـ۱۳۴۰ ش‌؛Christian Bartholomae, Altiranisches Wخrterbuch , Strasbourg ۱۹۰۴, repr. Berlin ۱۹۶۱; De ¦ nkard , tr. and ed. D. M. Madan, Bombay ۱۹۱۱; Henrik Samuel Nyberg, Hilfsbuch des Pehlevi II , Uppsala ۱۹۳۱; Pliny [the Elder], Natural history , with an English translation, vol. VIII, ed. & tr. W. H. S. Jones, Cambridge, Mass. ۱۹۷۵, vol. X, ed. & tr. D. E. Eichholz, Cambridge, Mass. ۱۹۷۱.۳)



پزشكی اعراب‌ در دوره پيش‌ از اسلام‌ . عربهاي‌ مسلمان‌ همچون‌ روميان‌ علم‌ پزشكي‌ را، مانند بسي‌ از لوازم‌ زندگي‌ تمدني‌ و تجمّلي‌، از ملتهاي‌ مغلوبِ خود، آسوريها و ايرانيها و ديگران‌، گرفتند و همة‌ اين‌ مكتسبات‌ را با انديشه‌هايي‌ كه‌ دين‌ جديد، اسلام‌، به‌ ايشان‌ القا كرده‌ بود، انطباق‌ دادند. اعراب‌ باستان‌ هيچ‌ اطلاعي‌ از پزشكي‌ به‌ عنوان‌ علم‌، حتي‌ در مراتب‌ ابتدايي‌ آن‌، نداشتند.علاوه‌ بر فقدان‌ فرهنگي‌ عمومي‌، عللي‌ طبيعي‌ نيز وجود داشت‌ كه‌ مانع‌ از تحوّل‌ يا پذيرش‌ هرگونه‌ نظامِ پزشكي‌ در عربستان‌ باستان‌ بود. عادات‌ سادة‌ زندگي‌ در بيابان‌، خانه‌به‌دوشي‌ دايم‌ در فضاي‌ باز در جستجوي‌ اندك‌ گياه‌ و آبِ موجود، منازعة‌ دايم‌ ميان‌ قبايل‌ مختلف‌، و چند خصلت‌ برجستة‌ اعراب‌ جاهلي‌، مانند «دلاوري‌ در جنگ‌، بردباري‌ در سختيها، حمايت‌ از ضعفا و به‌ مبارزه‌ طلبيدن‌ اقويا» (نيكلسون‌، ص‌۱۲۰)، جسم‌ افراد نژادي‌ را كه‌ اساساً بنيه‌اي‌ صحيح‌ و سالم‌ داشت‌، از جواني‌ سخت‌تر مي‌ساخت‌. بروز بيماريهاي‌ واگير در ميان‌ آنها بسيار نادر و بيماريهاي‌ مزمن‌ تقريباً ناشناخته‌ بود. لذا ضرورت‌ يك‌ نظامِ درماني‌ در زندگي‌ اعراب‌ جاهلي‌ حس‌ نمي‌شد. ظاهراً به‌ اين‌ علّتها بود كه‌ دانشي‌ به‌ عنوان‌ «طب‌ عربي‌» در خودِ عربستان‌ پيش‌ از دورة‌ اسلامي‌ پديد نيامد و ساكنان‌ آن‌ هرگز نقشي‌ در پيشرفت‌ اين‌ علم‌ نداشتند (حارث‌ بن‌ كَلَده‌ * ، گرچه‌ عرب‌ بود و چند سال‌ آخر عمرش‌ را در عربستان‌ گذراند، ولي‌، به‌ عنوان‌ پزشك‌، رونقش‌ در ايران‌ بود نه‌ در عربستان‌؛ نيز رجوع كنيد به ادامة‌ مقاله‌).مع‌ذلك‌، ظاهراً بخشهايي‌ از عربستان‌ به‌ عنوان‌ نقاط‌ تب‌خيز در ميان‌ عرب‌ جاهلي‌ معروف‌ بود. اشاراتي‌ به‌ چنين‌ مكانها و تَب‌ رايج‌ در آنها و خصوصيات‌ اين‌ تَب‌ را در اشعار جاهلي‌ مي‌يابيم‌ ( رجوع كنيد به مفضّل‌ ضبّي‌، قصيدة‌ اَخْنَس‌ بن‌ شِهاب‌، ص‌ ۲۰۴، سطر ۲، و قصيدة‌ مُرَقِّش‌ اكبر، ص‌ ۲۳۱، سطر ۳). همة‌ جزئيات‌ ذكرشده‌ در اين‌ اشعار را كه‌ در كنار هم‌ بگذاريم‌، وصف‌ خوبي‌ از ويژگيهاي‌ تبي‌ كه‌ شايد در خيبر شايع‌ بوده‌ به‌ دست‌ مي‌آوريم‌: اين‌ تب‌ با نوبة‌ شديد، كه‌ زمان‌ آن‌ معمولاً صبح‌ زود بود، همراه‌ با سخت‌شدگي‌ بدن‌ و تعرّق‌، عارض‌ مي‌شد و سپس‌ به‌ كُندي‌ فرو مي‌نشست‌. اعراب‌ قديم‌ به‌ درمان‌ اين‌ تب‌ يا بيماري‌ ديگري‌ هرگز اشاره‌ نكرده‌اند. براي‌ يافتنِ چنين‌ اشاراتي‌ همة‌ مُعَلَّقات‌ سَبْعه‌ ، حماسة‌ مُفَضَّليّات‌ ، و بخشي‌ از اَصْمَعيّات‌ را جست‌ و جو كرديم‌، اما فقط‌ در مُفَضَّليات‌ اشاراتي‌ چند به‌ هاري‌ و درمان‌ آن‌ يافتيم‌، كه‌ خوردن‌ چند قطره‌ خون‌ مردي‌ از خاندان‌ حاكم‌ بود («دِماء القوم‌ لِكَلْبي‌ شفاء»؛ همان‌، قصيدة‌ عوف‌بن‌ اَحوَص‌، ص‌ ۱۷۵، سطر ۱۳ـ۱۴).اشارات‌ چندي‌ به‌ گياهان‌، گلها و دانه‌هاي‌ آنها (مثلاً، قَرَنفل‌، فلفل‌، گَز، اسكنبيل‌، عُنْصُل‌) در اشعار تازيان‌ قديم‌ يافت‌ مي‌شود اما هيچ‌ ذكري‌ از خواص‌ دارويي‌ اينها نرفته‌ است‌. لذا مي‌توان‌ چنين‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ حتي‌ پزشكي‌ عاميانه‌ نيز در دورة‌ جاهلي‌ عربستان‌ رشدي‌ نداشت‌. اين‌ را برخي‌ از امثالِ عرب‌ تأييد مي‌كند، مثلاً: «آخِر الدواء الكَيّ» (واپسين‌ درمان‌، داغ‌ كردن‌ است‌)، يا «إلي‌&۳۹; اَن‌ يجي‌ الترياق‌ من‌ العِراق‌ مات‌ المَلْسوع‌» (به‌ قول‌ سعدي‌ شيرازي‌، «تا ترياق‌ از عراق‌ آورند، مارگزيده‌، مُرده‌ باشد»). چون‌، به‌ نظر نيكلسون‌ (ص‌ ۴۶ـ۴۷)، اَمثال‌ و حِكَم‌ عربي‌ منبع‌ مهمي‌ براي‌ اطلاع‌ از همة‌ جنبه‌هاي‌ زندگي‌ تازيان‌ بت‌پرست‌ است‌، ما سراسرِ مجمع‌ الامثال‌ ِ ميداني‌ را بررسي‌ كرديم‌ اما نتيجه‌اي‌ درخور ملاحظه‌ دربارة‌ بيماريها و درمانها به‌دست‌ نياورديم‌. مع‌ذلك‌، در اين‌ مجموعه‌ مثلهايي‌ يافتيم‌ ــ مثلاً، «به‌ داءُ الظَبّي‌» («دچار بيماري‌ آهوست‌»، ج‌ ۱، ص‌ ۹۸)، و «رَماهُ اللهُ بداءِ الذِّئب‌» («خدا او را دچار بيماري‌ گُرگ‌ كرد/ كُنَد»، ج‌ ۱، ص‌ ۲۹۹) ــ كه‌ بعض‌ آنها شايد الگويي‌ براي‌ نخستين‌ مترجمان‌ عربيِ آثار پزشكي‌ در وضع‌ نامهايي‌ براي‌ بيماريها واقع‌ شده‌ باشند ــ مثلاً، داء الثعلب‌ (لفظاً، «بيماري‌ روباه‌»)، داء الحَيّة‌ (لفظاً، «بيماري‌ مار») و داء الفيل‌ (لفظاً، «بيماري‌ فيل‌»).چند درمانگر عامي‌ حتي‌ در اين‌ دوره‌ وجود داشتند. بَنومُهَلَّب‌، قبيله‌اي‌ از كفّار، در ميان‌ تازيان‌ به‌ درمان‌ بيماري‌ هاري‌ شهرت‌ داشتند (مفضل‌ ضبي‌، ص‌۳۳۲). ابن‌ ابي‌اُصَيْبِعَة‌ (ص‌ ۱۷۰) ابن‌ اَبي‌ رَمثَة‌، جراحي‌ را كه‌ تا زمان‌ حضرت‌ محمد صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم‌ مي‌زيست‌، ذكر كرده‌ است‌ (نيز رجوع كنيد به ادامة‌ مقاله‌). اما با توجه‌ به‌ وضع‌ عمومي‌ و فرهنگ‌ مردم‌ عربستان‌، بعيد است‌ كه‌ اين‌ درمانگران‌ عامي‌ اطلاعي‌ از علم‌ پزشكي‌ داشته‌ بوده‌ باشند، يا حتي‌ خواندن‌ و نوشتن‌ به‌ زبان‌ خودشان‌ را مي‌دانسته‌اند. ايشان‌ نامهاي‌ بعض‌ داروها و برخي‌ از خواص‌ آنها را مي‌دانستند و آنها را بي‌تفاوت‌ در همة‌ مواردي‌ كه‌ به‌ ايشان‌ رجوع‌ مي‌شد، به‌ كار مي‌بردند.پرستاري‌ از بيماران‌ ظاهراً حتي‌ در عربستان‌ باستان‌ بخشي‌ از كار زنان‌ بوده‌ است‌. اشاره‌اي‌ به‌ اين‌ موضوع‌ را در شعرِ مُزَرَّد بن‌ ضِرار، از شاعران‌ مُخَضْرَم‌، مي‌يابيم‌ (مفضل‌ ضبي‌، ص‌ ۷۵؛ نيز رجوع كنيد به نيكلسون‌، ص‌ ۹۰ـ۹۲).



منابع‌: ] ابن‌ابي‌اصيبعه‌، عيوان‌ الانباء في‌ طبقات‌ الاطباء ، بيروت‌، بي‌تا، مفضل‌ ضبي‌، المُفضَّليات‌ ، چاپ‌ احمد محمد شاكر و عبد السلام‌ محمد هارون‌، قاهره‌ ? ۱۳۸۳/۱۹۶۳؛ احمد بن‌ محمد ميداني‌، مجمع‌ الامثال‌ ، مشهد ۱۳۶۶ ش‌؛ رينولد الين‌ نيكلسون‌، تاريخ‌ ادبيات‌ عرب‌ قبل‌ از اسلام‌ ، ترجمة‌ كيواندخت‌ كيواني‌، تهران‌ ۱۳۶۹ ش‌ [ .۴)



پزشكی در دوره اسلامی . مراقبتهاي‌ پزشكي‌ در جهان‌ اسلام‌ متعدّد و چندگانه‌ و داراي‌ روشهاي‌ گوناگوني‌ براي‌ برآوردنِ نيازهاي‌ درماني‌ مختلف‌ بود، و اين‌ نظريه‌ها و شيوه‌هاي‌ درماني‌ گاهي‌ در هم‌ مي‌آميختند. اين‌ چندگانگي‌ پزشكي‌ امكان‌ داد كه‌ روشهاي‌ سنّتي‌ و جادويي‌ پيش‌ از اسلام‌ در كنار نظريه‌هاي‌ پزشكيِ برگرفته‌ از پزشكي‌ يوناني‌ و آگاهيهاي‌ دارويي‌ مكتسب‌ از هند و جايهاي‌ ديگر، رونق‌ داشته‌ باشند. ظاهراً تا اوايل‌ خلافت‌ اموي‌، روشهاي‌ درماني‌ عربستان‌ در دورة‌ جاهليّت‌ شيوة‌ اصلي‌ درمان‌ بود. ماهيّت‌ اين‌ مراقبتهاي‌ پزشكي‌ را در درجة‌ اول‌ از احاديث‌ گوناگون‌ مي‌شناسيم‌، كه‌ بعدها اساس‌ گونه‌اي‌ از نوشته‌هاي‌ پزشكي‌ معروف‌ به‌ «الطّب‌ النَبَوي‌» را تشكيل‌ دادند ( رجوع كنيد به ادامة‌ مقاله‌).منابع‌ موجود عملاً هيچ‌ اطلاعي‌ دربارة‌ مراقبتهاي‌ پزشكي‌ مربوط‌ به‌ خلفاي‌ راشدين‌ به‌ما نمي‌دهند و اطلاع‌ چنداني‌ هم‌ دربارة‌ خدمات‌ پزشكي‌ خارج‌ از دربار خلفا دربر ندارند. داستاني‌ در بارة‌ عربي‌ به‌نام‌ حارث‌بن‌ كَلَده‌ هست‌ كه‌ گويا بحثهاي‌ عالمانه‌اي‌ با خسرو انوشيروان‌، پادشاه‌ ساساني‌، مي‌داشته‌، پزشكي‌ را در جُنديشاپور (نيز رجوع كنيد به ادامة‌ مقاله‌) آموخته‌ بوده‌، چندان‌ در علم‌ خود شناخته‌ شده‌ بوده‌ كه‌ پيامبر بيماران‌ را به‌ او ارجاع‌ مي‌كرده‌ و، طبق‌ بعض‌ روايات‌، به‌ بيماري‌ موت‌ ابوبكر و عمر مرتبط‌ بوده‌ است‌. به‌گزارشِ تذكره‌نويسانِ سپسين‌، روشِ درمانيِ او بيشتر مبتني‌ بر شيوه‌هاي‌ سنّتي‌ استفاده‌ از گياهان‌ محلّيِ موجود بود تا بر سنّت‌ پزشكي‌ يوناني‌ كه‌ عموماً آن‌ را مرتبط‌ با مكتب‌ جنديشاپور مي‌پندارند. گزارشهاي‌ راجع‌ به‌ حارث‌بن‌ كلده‌ در طول‌ زمان‌ شرح‌ و تفصيل‌ بيشتري‌ يافت‌، شامل‌ عناصري‌ متضاد و متناقض‌، كه‌ ارزيابي‌ دانش‌ و كار اين‌ چهرة‌ تاريخي‌ را دشوار مي‌سازد. به‌ دلايل‌ مشابهي‌، تعيين‌ ميزان‌ درستي‌ گزارشهاي‌ راجع‌ به‌ ابن‌أبي‌رَمْثَة‌ نيز كه‌ مفروضاً معاصر پيامبر بوده‌ و گويا جراحي‌ نيز مي‌كرده‌، دشوار است‌. واضح‌ است‌ كه‌ توسل‌ به‌ گزارشهايي‌ دربارة‌ مراجعة‌ پيامبر صلي‌الله‌ عليه‌وآله‌وسلم‌ و اعضاي‌ قديم‌ جامعة‌ اسلامي‌ به‌ پزشكان‌، نيازي‌ بود كه‌ براي‌ توجيه‌ كاربرد پزشكي‌ و دفاع‌ از آن‌ احساس‌ مي‌شد.در بارة‌ پزشكانِ دربارِ نخستين‌ خلفاي‌ اموي‌ فقط‌ جزئياتِ ناچيزي‌ در دست‌ است‌. گفته‌ مي‌شود كه‌ معاويه‌، اولين‌ خليفة‌ اموي‌، يك‌ پزشك‌ مسيحيِ از اهل‌ دمشق‌ به‌نام‌ ابن‌ اُثال‌ را به‌خدمت‌ گرفته‌ بود. نيز گفته‌ مي‌شود كه‌ پزشك‌ خليفه‌ عمربن‌ عبد العزيز (۹۹ـ۱۰۱)، عبد الملك‌ بن‌ اَبْجَر كِناني‌، پزشكي‌ نومسلمان‌ بود كه‌ از قرار معلوم‌ در مكتب‌ پزشكي‌ اسكندريه‌ تحصيل‌ كرده‌ بود. يكي‌ از معدود پزشكان‌ دورة‌ اموي‌ كه‌ از طريق‌ نوشته‌هاي‌ موجود شناخته‌ شده‌ و احتمالاً نخستين‌ كسي‌ است‌ كه‌ رساله‌اي‌ پزشكي‌ را به‌ عربي‌ برگردانده‌، ماسَرْجُويَه‌ * ، يا ماسَرجيس‌، است‌ كه‌ پزشكي‌ يهودي‌ ايراني‌ و ساكن‌ بصره‌ بود. در حالي‌ كه‌ بنا بر بعض‌ گزارشها، ماسرجويه‌ در اواخر سدة‌ دوم‌ يا اوايل‌ سدة‌ سوم‌ زندگي‌ مي‌كرد، ديگران‌ قيد كرده‌اند كه‌ او كُنّاشِ اَهرُن‌ بن‌ اعين‌ القس‌ * را براي‌ مَروان‌ اوّل‌ يا عمر بن‌ عبد العزيز از سرياني‌ به‌عربي‌ برگرداند. اهرن‌ از پزشكان‌ مكتب‌ پزشكي‌ اسكندريه‌ در سدة‌ اول‌ بود.مورخان‌ جديد معمولاً نقش‌ برجسته‌اي‌ در تحول‌ پزشكي‌ اسلامي‌ براي‌ شهر جنديشاپور در جنوب‌ غربي‌ ايران‌ قائل‌ شده‌اند، كه‌ در سدة‌ ششم‌ از دورترين‌ پايگاههاي‌ يوناني‌گرايي‌ بود. به‌ تأكيد گفته‌ شده‌ است‌ كه‌ جنديشاپور يك‌ بيمارستان‌ و يك‌ دانشكدة‌ پزشكي‌ مهم‌ داشت‌ كه‌ طرفدار ترجمة‌ متون‌ پزشكي‌ يوناني‌ و احتمالاً سانسكريت‌ به‌ فارسي‌ ميانه‌ و سرياني‌ بود، اما اين‌ نظر را بعض‌ مورخان‌ اخير مورد سؤال‌ قرار داده‌اند. ظاهراً شاهدي‌ براي‌ وجود يك‌ بيمارستان‌ يا يك‌ مدرسة‌ رسمي‌ پزشكي‌ در جنديشاپور وجود ندارد ] رجوع كنيد به جنديشاپور * ؛ بيمارستان‌ * [ . شايد درمانگاه‌ كوچكي‌ در آنجا وجود داشته‌ كه‌ در آن‌ پزشكي‌ يوناني‌ ـ رومي‌ را به‌كار مي‌بستند و نيز همايشگاهي‌ كه‌ مي‌شد كتابهاي‌ پزشكي‌ را در آن‌ مطالعه‌ كرد (نظير آنچه‌ در شهرهايي‌ ديگر چون‌ شوش‌ وجود داشت‌). اهميتي‌ كه‌ به‌ جنديشاپور به‌ عنوان‌ يك‌ مركز پزشكي‌ داراي‌ بيمارستان‌ نسبت‌ داده‌اند احتمالاً به‌ دليل‌ تفوق‌ مسيحيان‌ نسطوري‌ در ميان‌ پزشكان‌ اولية‌ دربار عباسيان‌ بوده‌ كه‌ مايل‌ بودند بيمارستان‌ را از ابتكارهايِ خود معرفي‌ كنند و تاريخچه‌اي‌ براي‌ اعتبار پزشكي‌ خود بسازند. البته‌ انحصار پزشكي‌ اوليه‌ در بغداد به‌ نسطوريان‌ بدين‌ معني‌ بود كه‌ طبّ ادّعايي‌ ايشان‌ (يعني‌ طب‌ مبتني‌ بر متنهاي‌ يوناني‌) را بر شيوه‌هاي‌ رقيبان‌ پزشكي‌، يعني‌ پزشكي‌ زرتشتيان‌ و هندوان‌ يا طب‌ بومي‌ عربستان‌، رجحان‌ مي‌دادند.تأثير جنديشاپور بر پزشكي‌ اولية‌ دورة‌ عباسيان‌ (اگر منابع‌ ما معتبر باشند)، نظر به‌ نقش‌ برجسته‌اي‌ كه‌ به‌ خانوادة‌ بُختيشوع‌ (همگي‌ پزشكان‌ مسيحي‌ نسطوري‌) داده‌ شده‌ بود، آشكار است‌. دوازده‌ عضو اين‌ خاندان‌ براي‌ هشت‌ نسل‌، از اواسط‌ سدة‌ دوم‌ تا نيمة‌ دوم‌ سدة‌ پنجم‌، پزشك‌ و مشاور خلفا و غالباً باني‌ ترجمة‌ متنهاي‌ پزشكي‌ و تأليف‌ رسالات‌ جديد بودند. در ۱۴۸ خليفه‌ منصور، كه‌ دچار درد معده‌ بود، جُرجيس‌بن‌ جبرائيل‌بن‌ بختيشوع‌، سَرپزشك‌ و مؤلف‌ كنّاشي‌ به‌ سرياني‌، را از جنديشاپور به‌ بغداد فراخواند. جرجيس‌ سرانجام‌ به‌ جنديشاپور بازگشت‌ و پس‌ از ۱۵۱ در آنجا فوت‌ كرد، اما پسرش‌ در ۱۷۱ به‌عنوان‌ پزشك‌ خليفه‌ هارون‌ الرشيد به‌ بغداد فراخوانده‌ شد و تا زمان‌ مرگش‌ در ۱۸۵ در آنجا ماند. نسلهاي‌ سپسينِ پزشكان‌ خانوادة‌ بختيشوع‌ در بغداد مقيم‌ شدند. گفته‌ شده‌ كه‌ شاپور بن‌ سَهْل‌ * ، پزشك‌ مسيحي‌ دربار متوكل‌ خليفة‌ عباسي‌، نيز پيش‌ از آمدن‌ به‌ بغداد در جنديشاپور به‌ كار پزشكي‌ مشغول‌ بود.در اوايل‌ خلافت‌ عباسي‌، توجه‌ و علاقه‌مندي‌ به‌ آثار پزشكي‌ و علمي‌ فرهنگهاي‌ قديمتر، بويژه‌ يوناني‌، معطوف‌ گشت‌؛ بي‌شك‌ به‌تشويق‌ پزشكان‌ مسيحي‌ درباري‌ كه‌ به‌ سرياني‌ و يوناني‌ مي‌خواندند يا سخن‌ مي‌گفتند. پس‌ از آن‌ كه‌ كار ترجمه‌ در مقياسي‌ بزرگ‌ رونق‌ گرفت‌، نظريه‌ها و اَعمال‌ پزشكي‌ يونان‌ و روم‌ شرقي‌ كاملاً پذيرفته‌ شد و در روش‌ پزشكي‌ افراد مهذَّب‌ آن‌ روزگار جاي‌ گرفت‌. مؤثرترين‌ نوشته‌هاي‌ يوناني‌ كه‌ به‌عربي‌ ترجمه‌ شد عبارت‌ بود از تأليف‌ ديوسكوريدس‌ * در بارة‌ مفردات‌ پزشكي‌ ، رسالات‌ مختلف‌ روفس‌ افسيسي‌ * ، فصل‌ مربوط‌ به‌ جراحي‌ از دانشنامة‌ يونانيِ تأليفِ بولسِ اَجانيطي‌ * كه‌ در سدة‌ هفتم‌ در اسكندريه‌ كار مي‌كرد و، بويژه‌، نوشته‌ها و شرح‌ حجيم‌ جالينوس‌ * دربارة‌ طب‌ بقراطي‌. هرچند نوشته‌هاي‌ بقراطي‌ ( رجوع كنيد به بقراط‌ * ) به‌طور گسترده‌اي‌ مورد استفادة‌ بعض‌ پزشكان‌ دورة‌ اسلامي‌ قرار گرفتند، اما به‌طور كلي‌ تأثير تعيين‌ كننده‌ و مستقيم‌ نوشته‌هاي‌ جالينوسي‌ را نداشتند.در اوايل‌ سدة‌ سوم‌، بنيادي‌ به‌ نام‌ بيت‌ الحكمه‌ * براي‌ پيشبرد امر ترجمة‌ متنهاي‌ خارجي‌ در بغداد تأسيس‌ يافت‌؛ پركارترين‌ مترجم‌ بيت‌ الحكمة‌ نيز مسيحي‌ نسطوري‌، حنين‌بن‌ اسحاق‌ * عِبادي‌ بود (گرچه‌ رابطة‌ او با اين‌ بنياد نامشخص‌ است‌) كه‌ اصلاً اهلِ حيرَه‌ در جنوب‌ عراق‌ بود. او متنها را اغلب‌ با همكاري‌ ديگران‌، از جمله‌ با پسرش‌ اسحاق‌ بن‌ حنين‌ * و برادرزاده‌اش‌ حُبيش‌ كار كرده‌ به‌ سرياني‌ و عربي‌ برمي‌گرداند. برادرزادة‌ او گاهي‌ متنهايي‌ را كه‌ حنين‌ به‌ سرياني‌ برگردانده‌ بود به‌ عربي‌ ترجمه‌ مي‌كرد. حنين‌ ده‌ سال‌ پيش‌ از مرگش‌ نوشت‌ كه‌ فقط‌ از آثار جالينوس‌ ۹۵ اثر را به‌ سُرياني‌ و ۳۴ اثر را به‌ عربي‌ برگردانده‌ بود. حنين‌ نوشته‌هاي‌ پزشكي‌ بديعي‌ نيز تأليف‌ كرد، از جمله‌، رسالة‌ بسيار پرنفوذ كتاب‌ المسائل‌ في‌ الطّب‌ للمتعلمين‌ و رسالة‌ چشم‌پزشكي‌ كتاب‌ العَشر مقالات‌ في‌ العين‌ . حنين‌ و مترجمان‌ ديگري‌، مثلاً قُسطابن‌ لوقا * ي‌ ملكائي‌، به‌عنوان‌ مشاور و دانشمند به‌ دربار راه‌ داشتند و از طريق‌ ترجمه‌ها و نيز تأليفات‌ بديع‌ خود نقشي‌ اساسي‌ در تكوين‌ واژگان‌ علمي‌ و پزشكي‌ كلاسيك‌ عربي‌ ايفا كردند.شماري‌ از پزشكان‌ اوليه‌ هستند كه‌ معلوم‌ نيست‌ خودشان‌ ترجمه‌ كرده‌ باشند اما نوشته‌هايشان‌ بازتابندة‌ نخستين‌ دورة‌ پذيرش‌ مواد و مطالب‌ ] علمي‌ [ خارجي‌ است‌. مهمترينِ آنان‌ مسيحي‌ نسطوري‌ ديگري‌ به‌نام‌ ابن‌ ماسويه‌ * است‌ كه‌ پدرش‌ پيش‌ از رفتن‌ به‌ بغداد از پزشكان‌ جنديشاپور بود. ابن‌ ماسويه‌ شمار در خورِ توجهي‌ تك‌نگاري‌ به‌ عربي‌ دارد كه‌ در بارة‌ موضوعهايي‌ چون‌ تبها، جذام‌، ماليخوليا، مسائل‌ تغذيه‌، بيماريهاي‌ چشم‌ و اصول‌ پزشكي‌ است‌. گفته‌ مي‌شد كه‌ ابن‌ ماسويه‌ مرتّباً نوعي‌ «مجلس‌» تشكيل‌ مي‌داد كه‌ بيماران‌ در آن‌ با وي‌ مشورت‌ مي‌كردند و مسائل‌ را با شاگردانش‌ (ازجمله‌، حنين‌ بن‌ اسحاق‌) درميان‌ مي‌گذاشت‌. ظاهراً ابن‌ ماسويه‌ به‌ دليل‌ اشتهار به‌ حاضرجوابي‌ گاهي‌ شنوندگانِ بسياري‌ را جلب‌ مي‌كرد. شخصيت‌ مهم‌ ديگر علي‌ بن‌ سَهْل‌ رَبَّنِ طبري‌ * بود كه‌ كمي‌ پس‌ از ۲۴۰ درگذشت‌. او نه‌ فقط‌ در فردوس‌ الحكمة‌ خود (كه‌ در ۲۳۵ آن‌ را به‌ خليفه‌ متوكل‌ اهدا كرد) روشهاي‌ پزشكي‌ يوناني‌ ـ رومي‌ را خلاصه‌ كرد، بلكه‌ فصل‌ جداگانه‌اي‌ نيز به‌ پزشكي‌ هندي‌ اختصاص‌ داد. اما او يا نويسندگانِ سپسين‌، هيچكدام‌ واقعاً نكوشيدند كه‌ مطالب‌ و تجارب‌ هندي‌ را با پزشكي‌ يوناني‌ ـ رومي‌ تلفيق‌ كنند. تقريباً سي‌ پزشك‌ ديگر كه‌ پيش‌ از ربع‌ آخر سدة‌ سوم‌ به‌كار درمان‌ اشتغال‌ داشتند، با نام‌ و برخي‌ با نوشته‌هاي‌ به‌جاي‌ مانده‌شان‌ شهرت‌ دارند. در پايان‌ اين‌ سده‌، نظام‌ بقراطيِ آسيب‌شناسي‌، بويژه‌ آنچنانكه‌ جالينوس‌ مروّج‌ آن‌ بود، اساس‌ تقريباً همة‌ مباحث‌ علمي‌ پزشكي‌ دورة‌ اسلامي‌ را تشكيل‌ مي‌داد.همچنين‌ در سدة‌ سوم‌ نوع‌ تازه‌اي‌ از نوشته‌هاي‌ پزشكي‌ پديد آمد كه‌ الطّب‌ النّبوي‌ ناميده‌ مي‌شد و هدف‌ از تدوين‌ آنها ارائة‌ راه‌ ديگري‌ در برابر نظامهاي‌ پزشكي‌ موجودِ منحصراً مبتني‌ بر پزشكي‌ يونان‌ بود. مؤلفان‌ اين‌ نوع‌ نوشته‌ها بيشتر عالمان‌ دين‌ بودند تا پزشك‌، و ادّعاي‌ برتري‌ روشهاي‌ پزشكي‌ سنّتي‌ روزگار پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم‌ و روشهاي‌ مذكور در قرآن‌ و حديث‌ بر نظريات‌ درماني‌ برگرفته‌ از جامعة‌ يوناني‌گرا مي‌نمودند و گاهي‌ دو رويكرد را درهم‌ مي‌آميختند. يكي‌ از قديمترين‌ نمونه‌هاي‌ اين‌ نوع‌ مجموعة‌ طب‌ الائمّه‌ شيعيان‌ است‌ كه‌ به‌ سدة‌ سوم‌ بازمي‌گردد. تقريباً در همان‌ زمان‌، ابن‌حَبيبِ اندلسي‌ رسالة‌ مُختصرفي‌الطّب‌ را تأليف‌ كرد كه‌ بر احاديث‌ داير بر پزشكي‌ مبتني‌ بود و در همان‌ حال‌ ابن‌ السُنّي‌ (متوفي‌ ۳۶۴) در سدة‌ بعد رساله‌اي‌ در همين‌ باب‌ تأليف‌ كرد كه‌ نويسندگان‌ سپسين‌ از آن‌ بهره‌ گرفتند. اين‌ نوع‌ آثار پزشكي‌ در سده‌هاي‌ هفتم‌ و هشتم‌ كاملاً مقبوليت‌ يافته‌ بود و تاكنون‌ نيز چنين‌ مانده‌ است‌. رسالات‌ ذهبي‌، مورخ‌ و فقيه‌ حنبلي‌، ابن‌قَيِّمِ جَوزيّة‌ * و جلال‌الدين‌ سُيوطي‌ * (متوفي‌ ۹۱۱) هنوز با چاپهاي‌ جديد در دسترس‌اند. رساله‌هاي‌ مربوط‌ به‌ طبّ نبوي‌ قرنها در كنار رساله‌هاي‌ مبتني‌ بر نظام‌ اخلاطي‌ يوناني‌ رونق‌ داشت‌. ما از وجود شمار بزرگي‌ از رسالات‌ در بارة‌ طب‌ نبوي‌ مطلعيم‌، اما نام‌ حتي‌ يكي‌ از كساني‌ را كه‌ به‌ كاربرد اين‌ نوع‌ پزشكي‌ شناخته‌ شده‌ باشند در دست‌ نداريم‌. دليل‌ آن‌ شايد اين‌ باشد كه‌ بيشترِ منابع‌ مكتوبِ ما به‌ نظام‌ مبتني‌ بر نظريات‌ پزشكي‌ يوناني‌ متمايل‌اند و به‌ جزئيات‌ راجع‌ به‌ روشهاي‌ ديگر توجهي‌ ندارند. چنين‌ به‌نظر مي‌رسد كه‌ رسالات‌ مربوط‌ به‌ طب‌ نبوي‌ براي‌ روشهاي‌ درمانيِ عمدتاً مبتني‌ بر پزشكي‌ اخلاطي‌ يوناني‌، زيان‌آور و رقيب‌ دانسته‌ نمي‌شدند. كانون‌ اصلي‌ توجه‌ نوشته‌هاي‌ اسلامي‌ مربوط‌ به‌ وبا و نيز گردآوري‌ و تفسير احاديث‌ گوناگون‌ مربوط‌ به‌ مفاهيم‌ سرايت‌ و شيوع‌ بيماري‌ و واكنش‌ مناسب‌ به‌ اين‌ حوادث‌ بود ( رجوع كنيد به وبا * ). نويسندگان‌ رساله‌هاي‌ مربوط‌ به‌ وبا همچنين‌ مي‌كوشيدند تا توضيحات‌ و درمانهايي‌ طبّي‌ براي‌ وبا و گاهي‌ تاريخچه‌اي‌ از وبا تا زمان‌ تأليف‌ خود ارائه‌ كنند.در پي‌ اقتباس‌ نسبتاً سريع‌ پزشكي‌ يوناني‌ (با معدودي‌ عناصر ايراني‌ و هندي‌) كه‌ در سدة‌ سوم‌ روي‌ داد، سازماندهيِ مجموعة‌ وسيع‌ دانش‌ پزشكيِ موجود در قالبي‌ منطقي‌ و سهل‌ الوصول‌، هدف‌ اوليه‌ شد. در سدة‌ چهارم‌ و اوايل‌ سدة‌ پنجم‌ تأليف‌ چهار دانشنامة‌ جامع‌ پزشكي‌ به‌ عربي‌ تأثير ويژه‌اي‌ داشت‌، مع‌ذلك‌ هيچ‌ ويرايش‌ يا ترجمة‌ جديد انتقادي‌ از اين‌ دانشنامه‌ها به‌عمل‌ نيامده‌ است‌. دو تا از اين‌ آثار بنيادي‌ را ابوبكر محمدبن‌ زكرياي‌ رازي‌ * نوشته‌ است‌: كتاب‌ المنصوري‌ في‌الطّب‌ و كتاب‌ الحاوي‌ . اثر نخست‌ ــ كه‌ مؤلف‌ آن‌ را در ۲۹۰ به‌ شاهزادة‌ ساماني‌، ابوصالح‌ منصور بن‌ اسحاق‌، فرماندار ري‌، اهدا كرده‌ ــ كتاب‌ آموزشي‌ عمومي‌ نسبتاً كوتاهي‌ است‌، ولي‌ اثر دوم‌ را ] شاگردان‌ رازي‌ [ پس‌ از مرگ‌ او از تلفيق‌ يادداشتهاي‌ او از خوانده‌ها و مشاهدات‌ شخصي‌ وي‌ تدوين‌ كرده‌اند. الحاوي‌ در تأليفات‌ تاريخ‌ پزشكي‌ اثري‌ يگانه‌ است‌ و، گرچه‌ آن‌ قدر مفصّل‌ بود كه‌ معدودي‌ توانايي‌ تهية‌ نسخه‌اي‌ از آن‌ را داشتند و ساختارش‌ با دانشنامه‌هاي‌ پزشكي‌ متعارف‌ «سده‌هاي‌ ميانه‌» متفاوت‌ بود و مانند آنها نظم‌ و ترتيب‌ سفت‌ و سختي‌ نداشت‌، مع‌ذلك‌ پزشكان‌ سپسين‌ غالباً از آن‌ استفاده‌ كردند. اما اين‌ تأليف‌ بدون‌ منتقد هم‌ نبود و، در واقع‌، كتاب‌ كامل‌ الصناعة‌ الطبّية‌ را «علي‌بن‌ عبّاس‌ مَجوسي‌ * » تا حدي‌ براي‌ جبران‌ فقدان‌ ساختار مناسب‌ و توجه‌ ناكافي‌ به‌ تشريح‌ و جراحي‌ كه‌ در الحاوي‌ بارز است‌، تأليف‌ كرد. مجوسي‌ اين‌ يگانه‌ تأليف‌ خود را به‌ حكمران‌ آل‌ بويه‌، عضد الدوله‌ فَنا خسرو، اهدا كرد. اين‌ كتاب‌ يكي‌ از جامعترين‌ و سازمان‌ يافته‌ترين‌ مجموعه‌هاي‌ پزشكي‌ آثار اولية‌ پزشكي‌ است‌. تقسيم‌ آن‌ به‌ دوبخش‌ متمايز نظري‌ و عملي‌، قالب‌ مناسبي‌ براي‌ همة‌ نوشته‌هاي‌ پزشكي‌ سپسين‌ در سده‌هاي‌ ميانة‌ اسلامي‌ پديد آورد.چهارمين‌ دانشنامة‌ پزشكي‌ كه‌ اهميت‌ اساسي‌ يافت‌، كتاب‌ القانون‌ في‌ الطّب‌ * ابن‌سيناست‌. اين‌ مجموعه‌ كه‌ در طي‌ دوره‌اي‌ طولاني‌ و در جريان‌ حركت‌ مؤلف‌ آن‌ به‌سوي‌ غرب‌، از گرگان‌ به‌ ري‌ و سپس‌ به‌ همدان‌، تأليف‌ شد، مشتمل‌ بر پنج‌ «كتاب‌» است‌: ۱) اصول‌ عمومي‌ پزشكي‌؛ ۲) «مفردات‌ پزشكي‌»؛ ۳) بيماريهايِ مخصوص‌ بخشهايي‌ از بدن‌؛ ۴) بيماريهايي‌ مانند تب‌ كه‌ خاصِّ بخش‌ ويژه‌اي‌ از بدن‌ نيستند؛ و ۵) نسخه‌هايي‌ براي‌ تهية‌ داروهاي‌ مركّب‌. نخستين‌ «كتاب‌» القانون‌ گاهي‌ جداگانه‌ تحت‌ عنوان‌ كليّات‌ دست‌ به‌ دست‌ مي‌گشت‌. ابن‌ سينا، برخلاف‌ رازي‌ يا مجوسي‌، منابعي‌ را كه‌ مطالب‌ خود را از آنها گرفته‌ ذكر نكرده‌ است‌. اين‌ چهار كوشش‌ براي‌ گردآوري‌ و تنظيم‌ متونِ پزشكيِ تقريباً نامنظمِ يوناني‌گرا و بيزانسي‌، توفيق‌ عظيمي‌ در ايجاد نظام‌ پزشكي‌ منسجم‌ و مرتّب‌ داشت‌. صِرفِ حجمِ اين‌ كتابها حاكي‌ از تأكيدي‌ بر اعتبار آنها بود و عناويني‌ نظير قانون‌ نيز اين‌ اعتبار را بالا مي‌برد.اما قانون‌ همه‌جا مورد استقبال‌ قرار نگرفت‌. در اندلس‌، هنگامي‌ كه‌ نسخه‌اي‌ از قانون‌ را به‌ ابوالعلاء زُهر ( رجوع كنيد به ابن‌زهر * ) (متوفي‌ ۵۲۵) تقديم‌ كردند، از اين‌ كتاب‌ چندان‌ بدش‌ آمد كه‌ حتي‌ حاضر نشد آن‌ را در كتابخانه‌اش‌ جاي‌ دهد و ترجيح‌ داد حواشي‌ آن‌ را بِبُرَّد و از آنها براي‌ نوشتن‌ نسخه‌ براي‌ بيمارانش‌ استفاده‌ كند. او همچنين‌ رساله‌اي‌ در نقد مفردات‌ پزشكيِ قانون‌ نوشت‌. شاگردان‌ زُهر، پس‌ از مرگش‌ در اشبيليه‌، همچون‌ شاگردان‌ رازي‌، روشهاي‌ درماني‌ و موردشناسيهاي‌ او را در كتاب‌ المُجَرَّبات‌ گردآوردند. پسر او، ابو مَروان‌ بن‌ زُهر، چندين‌ اثر مهم‌ نوشت‌، از جمله‌، كتاب‌ الاقتصاد كه‌ براي‌ عموم‌ تأليف‌ كرده‌ است‌، و كتاب‌ التَيْسير در بارة‌ درمانهاي‌ دارويي‌. هموطن‌ او، ابن‌ رشد * (متوفي‌ ۵۹۵)، نيز كتاب‌ الكُليّات‌ را نوشت‌ كه‌ يكي‌ از مؤثرترين‌ نوشته‌هاي‌ پزشكيِ اندلس‌ گرديد. اما اين‌ كه‌ آيا پزشكي‌ دورة‌ اسلامي‌ در اندلس‌ نسبت‌ به‌ جاهاي‌ ديگر اتكاي‌ كمتري‌ به‌ نظريات‌ ابن‌ سينا داشته‌ است‌ يا نه‌، موضوعي‌ است‌ كه‌ بايد بررسي‌ كرد. از شواهد موجود چنين‌ برمي‌آيد كه‌ پيش‌ از آنكه‌ ابن‌ تلميذ * (متوفي‌ ۵۶۰) در نيمة‌ دوم‌ قرن‌ ششم‌ حاشيه‌اي‌ بر قانون‌ بنويسد، نفوذ اين‌ اثر در عراق‌ و مصر و سوريه‌ اندك‌ بود. ابن‌تلميذ حاشيه‌اش‌ را بر نسخه‌اي‌ نگاشت‌ كه‌ خود استنساخ‌ كرده‌ بود و بخشهايي‌ از آن‌ هنوز در كيمبريج‌ ( ] مجموعة‌ [ براون‌، نسخة‌ خطي‌ ش‌ (۱۰) ۵ p ) و كتابخانة‌ پزشكي‌ دانشگاه‌ كاليفرنيا در لس‌آنجلس‌ (مجموعة‌ ۱۰۶۲، نسخة‌ خطي‌ ش‌۱۰۸) باقي‌ است‌. تأثير قانون‌ بر كتاب‌ المختارات‌ في‌الطّب‌ قابل‌ تشخيص‌ است‌. اين‌ كتاب‌ را ابن‌هُبَل‌ * در ۵۶۰ در موصل‌ نوشته‌ است‌. در ايران‌ تأثير قانون‌ از پيشتر معلوم‌ است‌، زيرا كتاب‌ ذخيرة‌ خوارزمشاهي‌ * نوشتة‌ اسماعيل‌ جرجاني‌ كه‌ به‌ قطب‌الدين‌ محمد خوارزمشاه‌ (۴۹۰ـ۵۲۱) اهدا كرده‌ سخت‌ متكي‌ به‌ قانون‌ است‌.هم‌ رازي‌ و هم‌ ابن‌سينا رسائلي‌ در بارة‌ موضوعهايي‌ خاص‌ نگاشته‌اند. رازي‌ تك‌نگاري‌ مهمي‌ دربارة‌ آبله‌ و سرخك‌ نوشت‌، هرچند قديمترين‌ مقاله‌ در بارة‌ اين‌ موضوع‌ از آنِ ثابت‌ بن‌ قُرّة‌ حراني‌ * بود. در ميان‌ ديگر مقالات‌ رازي‌ نوشته‌اي‌ است‌ در بارة‌ قولنج‌ و رساله‌اي‌ در انتقاد از فلسفة‌ طبّي‌ جالينوس‌ ( كتاب‌ الشُكوك‌ عَلي‌&#۳۹; جالينوس‌ ). برخي‌ از درمانهاي‌ موردي‌ او در كتاب‌ الحاوي‌ مذكور است‌، اما شمار بسيار بيشتري‌ (تقريباً ۹۰۰ مورد) را پس‌ از مرگ‌ او شاگردانش‌ تحت‌ عنوان‌ كتاب‌ التجارب‌ گردآوري‌ و ثبت‌ كرده‌اند. تك‌نگاريهاي‌ پزشكي‌ ابن‌ سينا مشتمل‌ است‌ بر رساله‌هايي‌ در بارة‌ قولنج‌، داروي‌ بيماريهاي‌ قلبي‌ ( الادوية‌ القلبيّة‌ ) و فَصْد، و همچنين‌ يك‌ منظومة‌ آموزشي‌ پزشكي‌ ( اُرجُوزَة‌ في‌ الطّب‌ ) كه‌ رواج‌ ويژه‌اي‌ يافت‌ (اين‌ مطلب‌ از كثرت‌ نسخه‌هاي‌ خطي‌ آن‌ و شرحهايي‌ كه‌ به‌ جا مانده‌ است‌، از جمله‌، شرح‌ ابن‌ رشد، معلوم‌ مي‌شود). نوشته‌هاي‌ اسحاق‌بن‌ سليمان‌ اسرائيلي‌ در سدة‌ چهارم‌، بويژه‌ نوشتة‌ او دربارة‌ تبها خوانندة‌ بسيار داشت‌. نوشته‌هاي‌ شاگرد او، پزشك‌ تونسي‌، ابن‌جَزّار، نيز چنين‌ بود. ابوالقاسم‌ زَهراوي‌، پزشك‌ دربار عبدالرحمان‌ سوم‌، دانشنامه‌اي‌ سي‌ مجلّدي‌ تحت‌ عنوان‌ كتاب‌ التصريف‌ لِمَن‌ عَجَزَ عَنِ التأليف‌ در قُرطبه‌ تأليف‌ كرد كه‌ به‌دليل‌ آخرين‌ مُجلّدش‌ كه‌ به‌ جراحي‌ اختصاص‌ داشت‌، اعتبار بسيار كسب‌ كرد. در نيمة‌ دوم‌ سدة‌ چهارم‌ اخويني‌ بخاري‌، شاگرد يكي‌ از شاگردان‌ محمد زكرياي‌ رازي‌، نخستين‌ پزشكي‌ نامة‌ (موجود) به‌ فارسي‌، هداية‌ المتعلّمين‌ في‌الطّب‌ * ، را تأليف‌ كرد. دستنوشته‌هايِ عديد بازمانده‌ از كتاب‌ درسي‌ عمومي‌ پزشكي‌ به‌ عربي‌، كتاب‌ المعالجات‌ البُقراطيّة‌ ، نوشتة‌ احمدبن‌ محمد طبري‌، پزشك‌ دربار رُكن‌الدولة‌ ديلمي‌، سزاوار توجه‌ بيشتري‌ از سوي‌ مورخان‌ است‌. همچنين‌ چندين‌ رسالة‌ سعيد بن‌ هِبة‌ الله‌ (متوفي‌ ۴۹۵)، پزشك‌ دربار خلفاي‌ عباسي‌ المقتدي‌ و المستظهر، بويژه‌ كتاب‌ المُغني‌ في‌ تدبير الامراض‌ و رسالة‌ طبّي‌ ـ فلسفي‌ في‌ خلق‌ الانسان‌ در خورِ توجه‌ دقيق‌ است‌.در سدة‌ پنجم‌ مباحثه‌اي‌ تُند ميان‌ دوپزشك‌ مهم‌ روي‌ داد. علي‌بن‌ رضوان‌ پزشكي‌ خودآموخته‌، سخت‌ خودخواه‌ و تندخو بود. المستنصر، خليفة‌ فاطمي‌، او را به‌عنوان‌ سرپزشك‌ دربار منصوب‌ نمود و او قدرت‌ سياسي‌ بزرگي‌ در مصر كسب‌ كرد. وي‌ همچنين‌ در اين‌ كشور چندين‌ رساله‌، از جمله‌ كتاب‌ دفع‌ مَضارِّ الابدان‌ بأرضِ مصر ، نگاشت‌ كه‌ بحثي‌ در بارة‌ ويژگيهاي‌ اقليمي‌ مصر و رابطة‌ آنها با بهداشت‌ و بيماريهاي‌ عمومي‌، بويژه‌ وباست‌. هنگامي‌ كه‌ ابن‌بُطلان‌، مسيحي‌ نسطوري‌ بغدادي‌ كه‌ زير دست‌ پزشك‌ مهم‌ آن‌ روزگار آموزش‌ ديده‌ بود، در ۴۴۱ وارد فُسطاط‌ مصر شد و به‌ موضع‌ و نظرية‌ ابن‌رضوان‌ تحدّي‌ كرد، ده‌ مقالة‌ تند ميان‌ آن‌ دو مبادله‌ شد، كه‌ به‌طور فزاينده‌اي‌ تندتر و گزنده‌تر گرديد. بحث‌ ظاهراً دربارة‌ موضوعي‌ در زيست‌شناسي‌ ارسطويي‌ بود، اما در واقع‌، انگيزة‌ آن‌ خصومت‌ و نيز ميل‌ به‌ كسب‌ جايگاه‌ اجتماعي‌ برتر يا حفظ‌ آن‌ بود. سرانجام‌، ابن‌بطلان‌ مجبور به‌ ترك‌ آنجا شد، اما، به‌جاي‌ بازگشت‌ به‌ بغداد، نخست‌ به‌ قسطنطينيه‌ و سپس‌ به‌ صومعه‌اي‌ رفت‌ و راهب‌ شد. ابن‌ بطلان‌ كتابي‌ طبّي‌ براي‌ استفادة‌ راهبان‌، رساله‌اي‌ در بارة‌ چگونگي‌ تشخيص‌ بيماريهاي‌ بَردگانِ فروشي‌، طنزي‌ در بيان‌ كاستيهاي‌ يك‌ پزشك‌ و ديگر كاركنان‌ پزشكي‌ ( دعوة‌ الاطبّاء )، و كتاب‌ تقويم‌ الصحّة‌ را تأليف‌ كرد. در كتاب‌ اخير، كه‌ بسيار مورد توجه‌ و مقبولِ اهل‌ حرفه‌ واقع‌ شد، وي‌ در چهل‌ جدول‌، ۲۱۰ مادة‌ گياهي‌ و جانوري‌ و هفتاد قلم‌ ديگر را كه‌ براي‌ حفظ‌ تندرستي‌ مفيدند، مرتّب‌ كرده‌ است‌. ظاهراً نه‌ ابن‌بطلان‌ از وجود قانون‌ ابن‌سينا اطلاع‌ داشته‌ است‌ و نه‌ ابن‌رضوان‌.شايد به‌تقليد الگوي‌ تقويم‌ ابن‌ بطلان‌، جدولهاي‌ جامع‌ جزء آموزشي‌ رايج‌ در ادبيات‌ پزشكي‌ دورة‌ اسلامي‌ شده‌ باشد. مثلاً، جدولهايي‌ در كتابهاي‌ راهنماي‌ درمان‌ ابن‌جَزْله‌ و سعيدبن‌ هبة‌ الله‌ و در رساله‌هاي‌ مفردات‌ پزشكي‌ ابراهيم‌بن‌ ابي‌سعيد عَلايي‌ مغربي‌ (رونقش‌ در اواسط‌ سدة‌ ششم‌) و حُبَيش‌ بن‌ ابراهيم‌ تفليسي‌ (رونقش‌ در اواخر سدة‌ ششم‌) يافت‌ مي‌شود. از همان‌ سدة‌ سوم‌ براي‌ نشان‌ دادن‌ رابطة‌ ميان‌ افكار يا بيماريهاي‌ مرتبط‌ به‌ هم‌ نمودارهاي‌ شاخه‌ شاخه‌ به‌ كار مي‌رفت‌. هرچند اين‌ نمودارها در بعض‌ نسخه‌هاي‌ عربيِ «جوامع‌» رسالات‌ جالينوسي‌ ديده‌ مي‌شود، ظاهراً ابن‌ماسويه‌ از نخستين‌ كساني‌ بوده‌ كه‌ از آنها استفاده‌ كرده‌ است‌. قالب‌ رايج‌ ديگري‌ براي‌ بحث‌ پزشكي‌ شيوة‌ پرسش‌ و پاسخ‌ بود. حنين‌بن‌ اسحاق‌ اين‌ روش‌ را در كتاب‌ المسائل‌ في‌الطّب‌ للمتعلمين‌ و نيز در المسائل‌ في‌ العين‌ خود به‌كار برده‌ است‌. كسان‌ ديگري‌، مثلاً سعيد بن‌ أبي‌الخَير مسيحي‌ (متوفي‌ ۵۸۹)، پزشك‌ دربار ناصر خليفة‌ عباسي‌، در كتاب‌ الاقتضاب‌ كه‌ مدخلي‌ است‌ بر پزشكي‌، اين‌ روش‌ را دنبال‌ كردند. منظومه‌هاي‌ آموزشي‌ پزشكي‌ نيز ابزار رايجي‌ بود، گرچه‌ نويسندگان‌ امروزي‌ تاريخ‌ پزشكي‌ توجه‌ چنداني‌ به‌ آن‌ نكرده‌اند.سلسله‌هاي‌ ايّوبي‌ و مَمْلوك‌ به‌سبب‌ حمايت‌ از پزشكان‌ و بيمارستانها شهرت‌ داشتند. گفته‌ شده‌ است‌ كه‌ ملك‌ ناصر اول‌، صلاح‌ الدين‌ يوسف‌ بن‌ ايوب‌، كمتر از هجده‌ پزشك‌ در خدمت‌ خود نداشت‌، كه‌ هشت‌ تن‌ از آنان‌ مسلمان‌، پنج‌ تن‌ يهودي‌، چهار تن‌ مسيحي‌ و يكي‌ سامري‌ بودند. از جملة‌ اين‌ پزشكان‌، پزشك‌ و فيلسوف‌ مشهور يهودي‌، ابن‌ مَيمون‌، و ابن‌ جُمَيع‌ (ابن‌جامع‌) بودند. ابن‌ جميع‌ شماري‌ شاگرد داشت‌، از جمله‌، ابن‌ أبي‌البَيان‌ اسرائيلي‌، مؤلف‌ دُستور البيمارستان‌ ، كه‌ آن‌ را براي‌ استفاده‌ در بيمارستان‌ ناصري‌ نوشته‌ بود.نورالدين‌ محمود بن‌ زَنگي‌ بيمارستاني‌ در دمشق‌ تأسيس‌ كرده‌ بود كه‌ به‌ نام‌ او بيمارستان‌ نوري‌ خوانده‌ شد، و ملك‌ناصر اول‌ (صلاح‌الدين‌ ايوبي‌) با تأسيس‌ بيمارستاني‌ در قاهره‌ به‌نام‌ «بيمارستان‌ ناصري‌» در ۵۶۷ از او پيروي‌ كرد. توسعة‌ بيمارستانهاي‌ شهري‌ دستاوردي‌ مهم‌ در جامعة‌ اسلامي‌ بود ( رجوع كنيد به بيمارستان‌ * ). رابطة‌ طرح‌ و توسعة‌ آنها با تسهيلات‌ كمك‌ به‌ فقرا و بيماران‌ كه‌ پيشتر بعض‌ صومعه‌هاي‌ مسيحي‌ فراهم‌ مي‌كردند، هنوز كاملاً بررسي‌ نشده‌ است‌، اما آشكار است‌ كه‌ بيمارستان‌ اسلامي‌ قرون‌ وسطي‌ نهادي‌ مفصّلتر با وظايف‌ گوناگونتري‌ بود.بيمارستان‌ اسلامي‌ چندين‌ وظيفه‌ داشت‌: مركز درمان‌، آسايشگاه‌ براي‌ ناقهان‌، تيمارستان‌ و جايي‌ براي‌ نگهداري‌ سالمندان‌ و بيماراني‌ كه‌ خانواده‌اي‌ نداشتند كه‌ از آنها نگهداري‌ كند. بعيد است‌ كه‌ افرادِ واقعاً ثروتمند به‌ بيمارستان‌ مي‌رفتند، مگر اين‌ كه‌ در سفر و دور از خانه‌ بيمار مي‌شدند. جز در موارد و اوضاع‌ غيرعادي‌، همة‌ نيازهاي‌ درماني‌ ثروتمندان‌ و قدرتمندان‌ محتملاً در خانه‌هايشان‌ برآورده‌ مي‌شد. هرچند وجود پزشكان‌ يهودي‌ و مسيحي‌ در بيمارستانها غيرعادي‌ نبود، نمي‌دانيم‌ چه‌نسبتي‌ از بيماران‌ محتملاً غيرمسلمان‌ بوده‌اند. ظاهراً ارتباط‌ با يك‌ بيمارستان‌ براي‌ پزشكان‌ بسيار مطلوب‌ بود و برخي‌ آموزشها، بويژه‌ در بغداد و بعدها در دمشق‌ و قاهره‌، در بيمارستانها داده‌ مي‌شد. اما بيشتر معلومات‌ پزشكي‌ محتملاً از طريق‌ آموزش‌ خصوصي‌ و كارآموزي‌ نزد استادان‌ كسب‌ مي‌شد.ثابت‌ شده‌ كه‌ نسبت‌ دادن‌ تأسيس‌ نخستين‌ بيمارستان‌ در دورة‌ اسلامي‌ به‌ وَليد اول‌، خليفة‌ اموي‌، ناموجّه‌ بوده‌ است‌ و در بارة‌ نقش‌ سازندة‌ جنديشاپور در تحول‌ بيمارستانها نيز مبالغه‌ كرده‌اند. شواهد موجود دالّ بر اين‌ است‌ كه‌ نخستين‌ بيمارستان‌ اسلامي‌ به‌ فرمان‌ هارون‌الرشيد در بغداد تأسيس‌ يافت‌. مهمترين‌ بيمارستان‌ بغداد را در ۳۷۲ عضدالدولة‌ ديلمي‌ تأسيس‌ كرد ( رجوع كنيد به عضدي‌، بيمارستان‌) و ما كاملترين‌ اطلاعات‌ را در بارة‌ بيمارستانهاي‌ بزرگ‌ سوري‌ ـ مصري‌ سدة‌ ششم‌ و هفتم‌ داريم‌.در پي‌ مرگ‌ ابن‌تلميذ، رئيس‌ بيمارستان‌ عضدي‌ در بغداد در ۵۶۰، چندين‌ پزشك‌ بغداد را ترك‌ كرده‌ عازم‌ دمشق‌ و بيمارستان‌ نوري‌ شدند. يكي‌ از شاگردان‌ ابن‌ تلميذ كه‌ مهاجرت‌ كرد، پزشك‌ مسيحي‌ مسلمان‌شده‌ ابن‌مَطْران‌ (متوفي‌ ۵۸۷) بود. حمايت‌ سخاوتمندانة‌ صلاح‌ الدين‌ ايّوبي‌ به‌ او امكان‌ داد كتابخانه‌اي‌ شخصي‌ فراهم‌ سازد كه‌ گويا شامل‌ ده‌ هزار جلد كتاب‌ بود. اثر عمدة‌ ابن‌ مطران‌ كتاب‌ بُستان‌ الاطبّاء و رَوضة‌ الالِبّاء است‌، حاوي‌ نقل‌ قولهاي‌ بسياري‌ از صاحبنظران‌ پيشين‌، كه‌ نظريات‌ خود او نيز در آن‌ پراكنده‌ است‌، تا حدّي‌ به‌ سبك‌ حاوي‌ رازي‌، اما در مقياسي‌ كوچكتر و منظمتر. چهرة‌ اصلي‌ آموزش‌ پزشكي‌ علمي‌ در سوريه‌ و مصر در سدة‌ هفتم‌، مهذّب‌ الدين‌ عبد الرحيم‌ بن‌ علي‌، مشهور به‌ دَخْوار * (متوفي‌ ۶۲۸)، است‌ كه‌ پزشكي‌ را نزد ابن‌ مطران‌ آموخته‌ و به‌ نوبة‌ خود به‌ شاگردان‌ بسياري‌ در دمشق‌ تعليم‌ داده‌ بود، و در آنجا با بيمارستان‌ نوري‌ مربوط‌ بود. او اندك‌ زماني‌ پيش‌ از وفات‌ مدرسه‌اي‌ تأسيس‌ كرد كه‌ منحصراً به‌ آموزش‌ پزشكي‌ اختصاص‌ داشت‌. اين‌ مدرسه‌ در ۶۲۸ حدود يك‌ ماه‌ پس‌ از مرگ‌ دخوار گشايش‌ يافت‌ و تا ۸۲۰ كه‌ آن‌ را تعمير و مرمت‌ كردند هنوز وجود داشت‌.دو شاگردِ مشهورترِ او، ابن‌ أبي‌اُصيبعه‌ * و ابن‌ نفيس‌ * بودند. ابن‌ ابي‌ اصيبعه‌ در خانواده‌اي‌ از پزشكان‌ دمشقي‌ به‌دنيا آمد و در دورة‌ خود چشم‌پزشك‌ معروفي‌ در بيمارستان‌ نوري‌ بود. امروز نامش‌ بيشتر با كتاب‌ عُيون‌ الانباء في‌ طبقاتِ الاطبّاء او پيوند دارد، كه‌ در آن‌ شرح‌ احوال‌ بيش‌ از ۳۸۰ پزشك‌ و دانشمند را به‌ دست‌ مي‌دهد. اين‌ اثر، تأليف‌ ابن‌قفطي‌ ( رجوع كنيد به قفطي‌ * ) در همين‌ زمينه‌ را بسطِ بسيار داده‌ است‌.ابن‌نفيس‌، كه‌ در منابع‌ عربي‌ معمولاً به‌ صفت‌ نسبِ «القُرَشي‌» معروف‌ است‌، فقيهي‌ معروف‌ و نيز نويسنده‌اي‌ پركار در زمينة‌ پزشكي‌ بود. وي‌ تأليف‌ دايرة‌المعارف‌ پزشكي‌ بسيار حجيمي‌، باعنوان‌ كتاب‌ الشامل‌ في‌الصناعة‌ الطبية‌ ، را پيش‌ گرفت‌ كه‌ بنا بود بالغ‌ بر سيصد جلد شود، اما فقط‌ هشتاد جلد آن‌ را تكميل‌ كرد (بخشهايي‌ از اين‌ تأليف‌ در نُه‌ نسخة‌ خطي‌ محفوظ‌ مانده‌ است‌ كه‌ يكي‌ از آنها به‌ خط‌ خود اوست‌ ] نسخة‌ خطي‌ كتابخانة‌ پزشكي‌ لينِ دانشگاه‌ استنفرد در پالوآلتو ، ش‌ ۲۷۶ [z ). همچنين‌ در بارة‌ چشم‌ پزشكي‌ و شرحي‌ بر كتاب‌ المسائل‌ في‌الطّب‌ حنين‌بن‌ اسحاق‌ نوشت‌.ظاهراً قديمترين‌ تلخيص‌ قانون‌ كتابي‌ بود كه‌ ايلاقي‌ (رونقش‌ در ۴۶۰)، از شاگردان‌ ابن‌سينا، نوشت‌، اما واقعاً تا اواخر سدة‌ ششم‌ نياز جدّي‌ به‌ كمك‌ براي‌ فهم‌ قانون‌ احساس‌ نشد. ابن‌جُمَيع‌، پزشك‌ يهودي‌ مصري‌ كه‌ در ۵۹۴ درگذشت‌، محتملاً قديمترين‌ شرح‌ را بر قانون‌ نوشته‌ است‌. در سده‌هاي‌ هفتم‌ و هشتم‌ شرحها و خلاصه‌هايي‌ يكي‌ پس‌ از ديگري‌ در اين‌ باره‌ نگاشته‌ شد و همين‌كار تلخيص‌ و شرح‌ قانون‌ بود كه‌ موقعيت‌ برتر قانون‌ را در پزشكي‌ قرون‌ وسطي‌ تضمين‌ كرد.پرخواننده‌ترين‌ تلخيص‌ قانون‌ ، كتاب‌ الموجز ابن‌نفيس‌ بود. او شرحي‌ نيز بر كُلّ قانون‌ نوشت‌ كه‌ خود كار معتبري‌ است‌. ابن‌ نفيس‌ در اين‌ كتاب‌ از ابن‌سينا انتقاد كرده‌، از جمله‌ اين‌ كه‌ مي‌گويد مبحث‌ كالبدشناسي‌ به‌ چندين‌ بخش‌ مختلف‌ قانون‌ گسترده‌ شده‌ است‌. ابن‌نفيس‌ سپس‌ شرح‌ جداگانه‌اي‌ در بارة‌ كالبدشناسي‌ نگاشت‌ كه‌ در چندين‌ نسخه‌ باقي‌ مانده‌ است‌. يكي‌ از اين‌ نسخه‌ها در ۶۴۰، يعني‌ در حدود ۴۶ سال‌ پيش‌ از مرگ‌ او، نوشته‌ شده‌ است‌ (نسخة‌ خطي‌ كتابخانة‌ پزشكي‌ دانشگاه‌ كاليفرنيا در لس‌آنجلس‌، مجموعة‌ ۱۰۶۲، ش‌ ۸۰). او در اين‌ كتاب‌ گردش‌ ريوي‌ خون‌ را در حدود سه‌ قرن‌ پيش‌ از آن‌ كه‌ اين‌ جريان‌ را اروپاييها كشف‌ كنند، توصيف‌ كرده‌ است‌. ابن‌ نفيس‌ ساليان‌ درازي‌ از عمرش‌ را در قاهره‌ گذراند، در ۶۸۷ در قاهره‌ درگذشت‌ و پيش‌ از وفات‌، خانه‌ و كتابخانه‌اش‌ را به‌ بيمارستان‌ جديد الاحداث‌ منصوري‌ در قاهره‌ اهدا كرد.در دمشق‌، پزشك‌ مسيحي‌ ابن‌قُفّ * ، يكي‌ از شاگردان‌ مهم‌ ابن‌نفيس‌ و ابن‌ابي‌اُصيبعه‌، تدريس‌ مي‌كرد. وي‌ مؤلف‌ كتابي‌ است‌ كه‌ ظاهراً تنها رسالة‌ عربي‌ قرون‌ وسطي‌ است‌ كه‌ منحصراً به‌ جراحي‌ اختصاص‌ دارد. اين‌ اثر ( كتاب‌ العُمدَة‌ في‌ صِناعة‌ الجَراحة‌ ) به‌ همة‌ جنبه‌هاي‌ جراحي‌ به‌ استثناي‌ چشم‌پزشكي‌ مي‌پردازد، زيرا او جراحي‌ چشم‌ را تخصصي‌ با روش‌ خاصّ خود مي‌دانست‌.فقط‌ در دو رشتة‌ پزشكي‌، متون‌ تخصصي‌ گسترده‌اي‌ به‌وجود آمد: چشم‌پزشكي‌ و داروشناسي‌. تقريباً همة‌ مجموعه‌هاي‌ پزشكي‌ فصلهايي‌ در بارة‌ اين‌ دو موضوع‌ دربر داشت‌، اما جامعترين‌ بحث‌ و وصف‌ در تك‌نگاريهاي‌ متعدّدي‌ يافت‌ مي‌شد كه‌ منحصراً به‌ بيماريهاي‌ چشم‌ يا داروهاي‌ ساده‌ و مركّب‌ اختصاص‌ داشت‌.چشم‌پزشكي‌ موضوعي‌ بود كه‌ نويسندگان‌ دورة‌ اسلامي‌ در قرون‌ وسطي‌ خلاقيت‌ در خورِ ملاحظه‌اي‌ در آن‌ نشان‌ دادند ( رجوع كنيد به چشم‌پزشكي‌ * ). در اوايل‌ سدة‌ سوم‌، هم‌ ابن‌ ماسويه‌ و هم‌ شاگردش‌ حنين‌بن‌ اسحاق‌ تك‌نگاريهاي‌ معتبري‌ در بارة‌ اين‌ موضوع‌ نوشتند. هرچند نوشته‌هاي‌ آنها تا حدّ زيادي‌ مبتني‌ بر منابع‌ يوناني‌ است‌، اما دانش‌ آنها پيشرفت‌ زيادي‌ نسبت‌ به‌ آثار يوناني‌ موجود نشان‌ مي‌دهد، از جمله‌، شناخت‌ بعض‌ بيماريهايِ قبلاً ناشناخته‌ از قبيلِ آماس‌ غشاي‌ چشم‌ (در عربي‌: سَبَل‌)، كه‌ بزودي‌ روشهاي‌ جراحي‌ پيچيده‌اي‌ براي‌ آنها به‌وجود آمد. يكي‌ از معتبرترين‌ كتابهاي‌ چشم‌پزشكي‌ نوشتة‌ علي‌بن‌ عيسي‌ بود در وصف‌ ۱۳۰ بيماري‌ چشم‌. نام‌ كتاب‌ علي‌ بن‌ عيسي‌ كه‌ در سدة‌ چهارم‌ در بغداد به‌ كار چشم‌پزشكي‌ مشغول‌ بود تذكرة‌ الكحّالين‌ * است‌. از پزشكان‌ تقريباً معاصرِ وي‌، عَمّار مَوْصِلي‌ * است‌ كه‌ اصلاً عراقي‌ بود، اما به‌مصر رفت‌ و در آنجا تنها اثرش‌، رساله‌اي‌ دربارة‌ بيماريهاي‌ چشم‌، را به‌ حكمران‌ فاطمي‌، الحاكم‌ تقديم‌ كرد. رسالة‌ عمّار فقط‌ دربارة‌ ۴۸ بيماري‌ بحث‌ مي‌كند، اما حاوي‌ برخي‌ موارد باليني‌ جالب‌، و اين‌ ادّعاست‌ كه‌ سوزني‌ توخالي‌ براي‌ درآوردن‌ آب‌ مرواريد (كاتاراكت‌) از راه‌ مَكِش‌ طراحي‌ كرده‌ بود. رازي‌ در الحاوي‌ خود اين‌ روش‌ را به‌ يك‌ پزشك‌ يوناني‌ به‌ نام‌ آنتيلوس‌ (سدة‌ دوم‌ ميلادي‌) نسبت‌ داده‌ است‌؛ كسان‌ ديگري‌، چون‌ زَهراوي‌، گفته‌اند كه‌ وصف‌ چنين‌ روشي‌ را شنيده‌ بودند، اما آن‌ را در عمل‌ نديده‌ بودند. تاريخچه‌ و كارآيي‌ اين‌ روش‌ مفروض‌ براي‌ درآوردن‌ آب‌ مرواريد موضوع‌ بررسيهاي‌ جديدي‌ بوده‌ است‌. روش‌ درمان‌ آب‌ مرواريد كه‌ بي‌شك‌ از عهد باستان‌ بسيار زياد به‌ كار مي‌رفت‌ «قدح‌» بود، كه‌ عدسي‌ كدرشدة‌ چشم‌ را برنمي‌داشتند، بلكه‌ آن‌ را به‌ كنار مي‌زدند. بنابر شواهدي‌، در بعض‌ نقاط‌ كساني‌ بودند كه‌ كاري‌ جز قدح‌ آب‌ مرواريد نمي‌كردند؛ آنان‌ محتملاً درمانگران‌ سيّاري‌ بودند و مهارتي‌ در ديگر زمينه‌هاي‌ درماني‌ نداشتند. مثلاً، قطب‌الدين‌ شيرازي‌ * در ۶۸۲ در شرحش‌ بر قانون‌ ابن‌ سينا نوشته‌ است‌ كه‌ خود وي‌ روشهايي‌ چون‌ فصد، بخيه‌زني‌، و رفع‌ ناخنك‌ به‌ كمك‌ جراحي‌ را به‌ كار مي‌برد اما چون‌ شيوة‌ قدح‌ را شايستة‌ خود نمي‌دانست‌ به‌ آن‌ عمل‌ نمي‌كرد.به‌عللي‌ هنوز نامعلوم‌، در سده‌هاي‌ ششم‌ و هفتم‌ علاقة‌ بي‌سابقه‌اي‌ به‌ تأليف‌ رساله‌هاي‌ عربي‌ در بارة‌ چشم‌پزشكي‌ وجود داشت‌. در اندلس‌ محمد بن‌ قَسّوم‌ بن‌ اَسْلم‌ غافِقي‌ * ، كه‌ اطلاعي‌ اساسي‌ از او نداريم‌، كتاب‌ المُرشد في‌ طب‌ العين‌ را نوشت‌، شامل‌ نُه‌ فصل‌ كه‌ به‌ همة‌ جنبه‌هاي‌ طبّي‌ و جراحي‌ و دارويي‌ درمان‌ بيماريهاي‌ چشم‌ كه‌ تا آن‌ زمان‌ شناخته‌ شده‌ بودند، مي‌پرداخت‌. فصل‌ نخست‌ اين‌ كتاب‌ به‌ سبب‌ بحث‌ در بارة‌ اخلاق‌ حرفه‌اي‌ چشم‌ پزشكان‌ و تفسير نكته‌هايي‌ از «سوگند بُقراطي‌» اهميت‌ ويژه‌اي‌ دارد. در قاهره‌، فتح‌ الدين‌ قَيْسي‌ (متوفي‌ ۶۵۷) كتاب‌ چشم‌پزشكي‌ خود را به‌ مَلِك‌ صالح‌ دوم‌، نجم‌الدين‌ ايوب‌، اهدا كرد. رسالة‌ او، نتيجة‌ الفِكَر في‌ عِلاج‌ امراض‌ البَصَر ، مشتمل‌ بر هفده‌ فصل‌ است‌ راجع‌ به‌ تشريح‌ و فيزيولوژي‌ چشم‌ و علل‌، علامتها و درمان‌ ۱۲۴ ناراحتي‌ چشم‌ كه‌ بعض‌ آنها ظاهراً براي‌ نخستين‌ بار در اين‌ كتاب‌ مطرح‌ شده‌اند. تقريباً يك‌ دهة‌ بعد، كتاب‌ جامع‌ ديگري‌ در بارة‌ بيماريهاي‌ چشم‌ را خليفة‌بن‌ ابي‌المَحاسنِ حلبي‌ * در سوريه‌ تأليف‌ كرد، كه‌ منابع‌ و مآخذ خود را با وسواس‌ ِ بسيار در آن‌ ذكر كرده‌ است‌. رسالة‌ قيسي‌ از جملة‌ اين‌ منابع‌ نيست‌، لذا ناچار نتيجه‌ مي‌گيريم‌ كه‌ اين‌ رساله‌ هنوز به‌شمال‌ سوريه‌، كه‌ خليفة‌ بن‌ أبي‌المحاسن‌ ظاهراً در آنجا كار مي‌كرد، نرسيده‌ بود. كتاب‌ خليفه‌ حاوي‌ مقدار در خورِ توجهي‌ مطالب‌ جديد، از جمله‌ نمودارهاي‌ ابزارهاي‌ چشم‌پزشكي‌ و نخستين‌ مورد ثبت‌ شدة‌ كاربرد آهنربا براي‌ بيرون‌ كشيدن‌ يك‌ شي‌ء خارجي‌ از چشم‌ بود (در اين‌ مورد، تكّة‌ سوزني‌ كه‌ به‌ هنگام‌ قدح‌ آب‌ مرواريد شكسته‌ بود).ديگر رسالة‌ مهم‌ چشم‌پزشكي‌ سدة‌ هفتم‌ كتاب‌ نور العُيون‌ و جامع‌ الفنون‌ است‌ كه‌ مؤلف‌ آن‌ را عموماً صلاح‌ الدين‌ بن‌ يوسف‌ الكحّال‌ الحَمَوي‌ مي‌دانند، اما ثابت‌ شده‌ است‌ كه‌ اين‌ رساله‌ را شخصي‌ به‌نام‌ ابو زكريّا يحيي‌ بن‌ أبي‌الرَجاء نوشته‌ است‌ ( رجوع كنيد به گ‌. شولر ، در مجلة‌ Isl. ، سال‌ ۶۴ ] ۱۹۸۷ [ ، ص‌ ۸۹ـ۹۷). اين‌ كتاب‌ از اين‌ لحاظ‌ غيرمعمولي‌ است‌ كه‌ بتفصيل‌ فرايند ديدگاني‌ بينايي‌ را بررسي‌ مي‌كند، و نيز از اين‌ حيث‌ كه‌ تصويرهايي‌ از ابزارهاي‌ چشم‌پزشكي‌ دارد و نمودار جالبي‌ كه‌ رُبع‌ مقطع‌ يك‌ چشم‌ را در دو سطح‌ مختلف‌ نشان‌ مي‌دهد. توضيحي‌ كامل‌ و روشمند از دانش‌ چشم‌پزشكيِ سدة‌ هفتم‌ را ابن‌ نفيس‌ در كتاب‌ المُهذَّب‌ في‌ طبّ العين‌ داده‌ است‌. ابن‌ ابي‌اصيبعة‌ دو فصل‌ را به‌ معاصرانش‌ در سوريه‌ و مصر اختصاص‌ داده‌، اما قيسي‌ تنها فردي‌ از چشم‌پزشكان‌ سوري‌ ـ مصري‌ معاصر او بود كه‌ توجه‌ او را جلب‌ كرده‌ است‌. شگفتا كه‌ او از ذكر ابن‌ نفيس‌ يا خليفه‌ يا ابن‌ ابي‌الرجاء (يا صلاح‌ الدين‌) غفلت‌ كرده‌ است‌. گرچه‌ نسخه‌اي‌ خطي‌ از عيون‌ الانباء ابن‌ ابي‌اصيبعة‌ در دمشق‌ وجود دارد (نسخة‌ خطي‌ كتابخانة‌ ظاهريه‌، ] بخش‌ [ طب‌، ش‌ ۴۸۸۳، گ‌۱۰۴پ‌) حاوي‌ بندي‌ در آخر آن‌ در بارة‌ ابن‌ نفيس‌، اما ظاهراً اين‌ مطلبي‌ است‌ كه‌ به‌ يك‌ نسخة‌ جديد عيون‌ الانباء افزوده‌ شده‌ است‌. در سدة‌ بعد، دانشمند مصري‌ ابن‌ اَكْفاني‌ رساله‌اي‌ در چشم‌پزشكي‌ نوشت‌ به‌ نام‌ كتاب‌ كشف‌الرَّين‌ في‌ أحوال‌ العَين‌ و سپس‌ خلاصه‌اي‌ از آن‌ تهيه‌ كرد. در سدة‌ هشتم‌، صَدَقة‌ بن‌ ابراهيم‌ شاذِلي‌ كتاب‌ العُمدة‌ الكُح ْ ليّة‌ في‌ الامراض‌ البَصَريّة‌ را نوشت‌ كه‌ حاوي‌ بعض‌ شواهد جالب‌ در بارة‌ سطح‌ علمي‌ و بسامد جراحي‌ چشم‌ در روزگار اوست‌. اُفت‌ نوآوري‌ را، كه‌ شاخصة‌ بيشتر تأليفات‌ پزشكي‌ پس‌ از سدة‌ هشتم‌ است‌، در كتابي‌ كه‌ چشم‌پزشك‌ مصري‌، نور الدين‌ علي‌ بن‌ مُناوي‌ در سدة‌ نهم‌ نوشته‌ است‌، مي‌توان‌ ديد. زيرا اين‌ كتاب‌ در واقع‌ خلاصه‌اي‌ است‌ كه‌ ابن‌اكفاني‌ از رسالة‌ خود تهيه‌ كرده‌ بود و مناوي‌ در كنار آن‌، متن‌ كتاب‌ مفصّلتر ابن‌ اكفاني‌ و نيز بخشهاي‌ مربوط‌ از رسالة‌ ابن‌نفيس‌ در بارة‌ چشم‌پزشكي‌ را گنجانده‌ است‌.در داروشناسي‌، نويسندگان‌ دورة‌ اسلامي‌ از الگوهاي‌ پيشين‌ فراتر رفتند، نخست‌ به‌ اين‌ علت‌ كه‌ گسترة‌ جغرافيايي‌ وسيعترشان‌ آنها را با داروهايي‌ آشنا كرد كه‌ براي‌ ملتهاي‌ پيشين‌ ناشناخته‌ بود. اطلاع‌ در بارة‌ مواد دارويي‌ در آغاز مبتني‌ بر حدود پانصد مادّه‌اي‌ بود كه‌ ديوسكوريدس‌ وصف‌ كرده‌ بود. از بررسي‌ قرابادينهاي‌ شاپور بن‌ سهل‌ * و ابويوسف‌ يعقوب‌ كِنْدي‌ * ، و از بررسي‌ رساله‌اي‌ در بارة‌ رژيم‌ درماني‌ براي‌ زايران‌ كعبه‌ ( رسالة‌ في‌ تدبير سفر الحجّ ) نوشتة‌ قُسطابن‌ لوقا، آشكار مي‌شود كه‌ از سدة‌ سوم‌ داروهاي‌ بسياري‌ به‌كار مي‌رفت‌ كه‌ در پزشكي‌ يوناني‌ ناشناخته‌ بود، از جمله‌ كافور * ، مُشك‌ * ، نُشادر * ، و نيز كالاهايي‌ كه‌ پيشتر در اروپا ناشناخته‌ بودند، مثلاً پنبه‌ * (براي‌ داروهاي‌ مركّب‌ ديگر رجوع كنيد به قرابادين‌ * ). در بارة‌ مفردات‌ پزشكي‌ رسالات‌ متعددي‌ نوشته‌ شد كه‌ مؤلفان‌ آنها غالباً علاقة‌ گسترده‌اي‌ به‌نامهاي‌ داروها و مُرادفهاي‌ آنها داشتند ( رجوع كنيد به گياهشناسي‌ * ؛ دارو/ داروسازي‌ * ). معتبرترينِ اين‌ تأليفات‌ الجامع‌ لِمفردات‌ الادوية‌ و الاغذية‌ * ابن‌بيطار بود. الجامع‌ راهنمايي‌ است‌ الفبايي‌ براي‌ بيش‌ از ۴۰۰ ، ۱ دارو در ۳۲۴ ، ۲ مدخل‌ مجزّا، برگرفته‌ از مشاهدات‌ خود او و نيز از بيش‌ از ۲۶۰ منبع‌ مكتوب‌ ديگري‌ كه‌ او از آنها نقل‌ كرده‌ است‌. اين‌ تأليف‌ عظيم‌ اساس‌ بسياري‌ از كتابهاي‌ سپسين‌ در بارة‌ مواد دارويي‌ گرديد. تجهيزات‌ تازه‌اي‌ نيز براي‌ داروسازي‌ به‌وجود آمد. «البارلّو» نامي‌ است‌ كه‌ امروز در اروپا به‌ شيشه‌هاي‌ كمرباريك‌ براي‌ حفظ‌ داروها اطلاق‌ مي‌شود و قديمترين‌ نمونه‌هاي‌ آنها در سدة‌ ششم‌ در سوريه‌ شناخته‌ شدند. همچنين‌ صنعت‌ متنوع‌ و گسترده‌اي‌ براي‌ طراحي‌ و توليد هاون‌ و دسته‌ هاون‌ وجود داشت‌.موضوع‌ زهرها هم‌ در عهد باستان‌ يونان‌ و روم‌ و هم‌ در سده‌هاي‌ ميانة‌ اسلامي‌ سخت‌ مورد توجه‌ بود. نيش‌ مار و گاز سگ‌ و همچنين‌ آثار سوء نيش‌ عقرب‌ و عنكبوت‌ و ديگر جانوران‌ زيانكار باعث‌ نگراني‌ بسيار بود، در حالي‌ كه‌ از خواصّ سمّي‌ بعض‌ كانيها و گياهان‌ مختلف‌، نظير بيش‌ * و مِهرگياه‌ و خَرْبَق‌ سياه‌ ] براي‌ از ميان‌ بردن‌ دشمنان‌ و رقيبان‌ [ سوءاستفاده‌ مي‌كردند. علي‌ بن‌ عبد العظيم‌ انصاري‌ رساله‌اي‌ عربي‌ در بارة‌ پادزهرها در ۶۶۹ در سوريه‌ نوشت‌ كه‌ اهميت‌ ويژه‌اي‌ دارد (نسخة‌خطي‌ يگانة‌ كتابخانة‌ ملي‌ پزشكي‌ در بثزدا ، مريلند ، ش‌ ۶۴ A ). اين‌ رساله‌ نه‌ فقط‌ گياهان‌ موجود در سوريه‌ در آن‌ زمان‌ را وصف‌ مي‌كند، بلكه‌ شامل‌ نقل‌ قولهاي‌ مفصّلي‌ از رسالات‌ ديگري‌ است‌، از جمله‌ بعض‌ رسالاتي‌ كه‌ امروز از ميان‌ رفته‌اند، مثلاً رساله‌اي‌ در بارة‌ ترياقات‌ نوشتة‌ تَميمي‌، پزشك‌ مصري‌ (متوفي‌ ۳۷۰)، و كتابي‌ مصوّر در بارة‌ گياهان‌ دارويي‌ تأليف‌ رشيد الدين‌ منصور بن‌ سوري‌ (متوفي‌ ۶۴۱؛ براي‌ اطلاع‌ بيشتر رجوع كنيد به زَهر * ؛ نيز رجوع كنيد به پادزهر * ).موضوعات‌ ديگري‌ نيز گاهي‌ در تك‌نگاريهايي‌ مورد بحث‌ واقع‌ مي‌شدند، اما آثار تخصصي‌ وسيعي‌ پديد نياوردند ــ موضوعهايي‌ چون‌ كالبدشناسي‌، قولنج‌، بواسير، بيماريهاي‌ پوست‌، نسيان‌، سردرد، ماليخوليا، تبها، فَصْد، جنين‌شناسي‌ ( رجوع كنيد به عَريب‌ بن‌ سَعد كاتب‌ قُرطبي‌ * ) و مراقبت‌ از كودكان‌. در مورد جراحي‌، كتاب‌ ابن‌قُفّ اهميتي‌ به‌ اندازة‌ فصل‌ جراحي‌ در دايرة‌ المعارف‌ زَهْراوي‌ نداشت‌، كه‌ با نگاره‌هايي‌ از ابزارهاي‌ جرّاحي‌ مصوّر شده‌ بود و غالباً جدا از دايرة‌ المعارف‌ دست‌ به‌ دست‌ مي‌گشت‌. ترجمه‌اي‌ تركي‌ از فصل‌ جراحي‌ زهراوي‌ براي‌ محمد دوم‌ فاتح‌ انجام‌ گرفت‌، اما تصويرهاي‌ تن‌ آدمي‌ در آن‌ به‌ تصاوير ابزارها افزوده‌ شده‌ و بدينسان‌ اهميت‌ ابزارها را سخت‌ از نظر انداخته‌ است‌؛ احتمالاً منظور از اين‌ ترجمه‌ تهيه راهنمايي‌ براي‌ پزشكان‌ نبوده‌، بلكه‌ تهيه هديه سرگرم‌كننده‌اي‌ براي‌ سلطان‌ بوده‌ است‌. موضوعات‌ ديگري‌ چون‌ جذام‌ * و مالاريا * در دايرة‌المعارفها مورد بحث‌ قرار مي‌گرفتند، كه‌ توجه‌ محققان‌ جديد را جلب‌ كرده‌اند، اما خود موضوع‌ تك‌ نگاريها نبودند.در بعض‌ مناطق‌ يك‌ «رئيس‌ الاطبّاء» و يا يك‌ «مُحتَسِب‌» بر كار پزشكان‌ نظارت‌ داشت‌. گرچه‌ اطلاع‌ چنداني‌ در بارة‌ وظايف‌ عملي‌ رئيس‌الاطّباء در دست‌ نيست‌، اما كتابهايي‌ براي‌ راهنمايي‌ مُحتسبان‌ ( رجوع كنيد به حِسْبه‌ * ) نوشته‌ شده‌ است‌. پيش‌ از سدة‌ ششم‌، اين‌گونه‌ كتابهاي‌ حسبه‌ حرفة‌ پزشكي‌ را فقط‌ به‌ اختصار ذكر مي‌كردند و بيشتر به‌ داروها، اوزان‌ و مقادير مي‌پرداختند. شَيْزَري‌ (متوفي‌ ۵۸۹)، پزشكي‌ كه‌ در حَلَب‌ كار مي‌كرد، كتابي‌ نوشت‌ كه‌ در آن‌ پزشكان‌ را مُلزَم‌ مي‌ساخت‌ «سوگند بقراط‌» را ادا كنند، چشم‌پزشكان‌ از روي‌ كتاب‌ العشر مقالات‌ في‌العين‌ حنين‌بن‌اسحاق‌ و شكسته‌بندها با استفاده‌ از ترجمة‌ عربي‌ فصل‌ جراحي‌ بولس‌ اجانيطي‌ امتحان‌ بدهند و جراحان‌ مطالب‌ كتاب‌ خاصي‌ از جالينوس‌ را بدانند. كتابهاي‌ سپسين‌ حسبه‌ اين‌ شرطها را تكرار كردند، اما در بارة‌ اين‌ كه‌ چنين‌ امتحاناتي‌ تا چه‌ حد واقعاً برگزار مي‌شد، شواهد كمي‌ در دست‌ است‌. همچنين‌ به‌ تأكيد گفته‌ شده‌ است‌ كه‌ يك‌ پزشك‌ پس‌ از اتمام‌ تحصيلاتش‌ «اجازه‌»اي‌ دريافت‌ مي‌كرد، اما هيچ‌ شاهدي‌ بر وجود يك‌ نظام‌ يكسان‌، معيار شده‌ يا تحت‌ نظارت‌ در آموزش‌ پزشكي‌ وجود ندارد، گرچه‌ امروزه‌ نسخه‌هايي‌ از رسالاتي‌ هست‌ كه‌ در انتهاي‌ آنها كسي‌ گواهي‌ و امضا كرده‌ كه‌ فلان‌ دانشجو متن‌ معيّني‌ را در محضر مؤلف‌ آن‌ رساله‌ يا پزشك‌ معتبري‌ خوانده‌ و فهميده‌ بوده‌ است‌. چنين‌ تصديقهايي‌ معادل‌ مجوّزي‌ نيست‌ كه‌ فلان‌ پزشك‌ پس‌ از اتمام‌ يك‌ دورة‌ آموزشيِ مصوّب‌ دريافت‌ مي‌كرد، و اصطلاح‌ «اجازه‌» نيز در چنان‌ مداركي‌ يافت‌ نمي‌شود.درمانهاي‌ ساحرانه‌ و عاميانه‌، و طبابت‌ مبتني‌ بر طالع‌بيني‌ نيز بخشي‌ از تطبّب‌ چندگانه‌ بود. يكي‌ از آشكارترين‌ موارد استعمال‌ تعويذها و اَوراد و اَدعيه‌، حراست‌ از افراد در برابر بيماريهاي‌ همه‌گير بود كه‌ وقوع‌ آنها مصيبت‌بار و پيش‌بيني‌ نكردني‌ بود و شناخت‌ چنداني‌ در بارة‌ آنها وجود نداشت‌؛ اما تعويذ را همچنين‌ براي‌ محافظت‌ افراد از همه‌گونه‌ بيماري‌ و بلا و نيز چشم‌زخم‌ به‌كار مي‌بردند. بعض‌ آيات‌ قرآني‌ را داراي‌ سودمندي‌ ويژه‌اي‌ از اين‌ حيث‌ مي‌دانستند، و الفباهاي‌ جادويي‌ و علايم‌ اختصاري‌ ديگري‌ را باهم‌ تركيب‌ كرده‌ تعويذهايي‌ از آنها مي‌ساختند، كه‌ (پس‌ از سدة‌ ششم‌) شايد شامل‌ «مربّعهاي‌ وَفْقي‌» نيز مي‌شد ( رجوع كنيد به وَفق‌ * ). اين‌ كه‌ اين‌گونه‌ كارها و روشها اختصاص‌ به‌ مستمندان‌ نداشت‌ از وجود جامهايي‌ جادويي‌ـ درماني‌ كه‌ براي‌ حُكّام‌ ايّوبي‌ و مملوك‌ ساخته‌ شده‌ آشكار است‌. بر روي‌ جامهاي‌ جادويي‌ـ درمانيِ بسياري‌ كه‌ هنوز به‌جا مانده‌، نمادهاي‌ سحرآميز و آيات‌ قرآني‌ منقوش‌ است‌. بنا بر كتيبه‌هاي‌ منقوش‌ بر روي‌ نمونه‌هاي‌ قديم‌ اين‌ جامها، اين‌ علايم‌ و آيات‌ را براي‌ رفع‌ بيماريهاي‌ مختلف‌ سودمند مي‌دانستند، از جمله‌ براي‌ ناراحتيهاي‌ معده‌، سردرد، خونريزي‌ بيني‌، نيش‌ عقرب‌، مارگزيدگي‌، گاز سگهاي‌ هار و تسهيل‌ زايمان‌. عجيب‌ اين‌ كه‌ در آثار مكتوب‌ مورد بررسي‌، نه‌ از جامهاي‌ جادويي‌ ـ درماني‌ ذكري‌ رفته‌ است‌، و نه‌ از پيراهنهاي‌ منقوش‌ به‌ اوراد و دعاها و طلسمها (كه‌ تعداد در خورِ ملاحظه‌اي‌ از آنها از دورة‌ صفويه‌، عثماني‌ و مغول‌ باقي‌ مانده‌ است‌). نوشته‌هاي‌ پزشكان‌ عالمي‌ نظير رازي‌ نيز كاملاً خالي‌ از جادو جنبل‌ نيست‌، زيرا در آنها گاه‌ و بيگاه‌ ارجاعاتي‌ به‌ درمانهاي‌ جادويي‌ يافت‌ مي‌شود. در سراسر جامعه‌، به‌ درجات‌ مختلف‌، جا براي‌ توجيهات‌ عاميانه‌ در كنار روشهاي‌ عالمانه‌تر وجود داشت‌.مي‌توان‌ تأثيرات‌ اروپاي‌ متجدد را در پزشكي‌ دوران‌ صفويه‌ ديد. قديمترين‌ رساله‌ دربارة‌ «آتِشك‌» (سيفيليس‌) ظاهراً رساله‌اي‌ فارسي‌ است‌ نوشتة‌ عمادالدين‌ محمود شيرازي‌ در ۹۷۷ كه‌ رسالة‌ جداگانه‌اي‌ نيز دربارة‌ «چوب‌ چيني‌» نوشت‌ («چوب‌ چيني‌» ساقة‌ زيرزميني‌ گياهي‌ از جنس‌ اسميلاكس‌ بَرِّ قديم‌ است‌ كه‌ مي‌گفتند درماني‌ براي‌ سيفيليس‌ و نيز نوشدارويي‌ عمومي‌ است‌). اين‌ داروي‌ جديد براي‌ درمان‌ يك‌ بيماري‌ جديد بسرعت‌ به‌ نوشته‌هاي‌ عربي‌ پزشكي‌ راه‌ يافت‌. مثلاً، «داودِ انطاكي‌ * » توصيف‌ مشابهي‌ از سيفيليس‌ و «چوب‌ چيني‌» را در تذكرة‌ خود گنجانيده‌ است‌. انطاكي‌ همچنين‌ بر نويسندگان‌ دورة‌ اسلامي‌ و منابع‌ يوناني‌ اوليه‌ سخت‌ متكي‌ بود و زبان‌ يوناني‌ آموخت‌ تا از اين‌ منابع‌ مستقيماً استفاده‌ كند.در سدة‌ يازدهم‌/ هفدهم‌ مفهوم‌ اروپايي‌ «پزشكيِ شيميايي‌» مربوط‌ به‌ اوايل‌ دورة‌ جديد، از طريق‌ نوشته‌هاي‌ پزشك‌ دربار محمد چهارم‌، صالح‌ بن‌ نصر بن‌ سَلّوم‌، به‌ دربار عثماني‌ وارد شد. صالح‌ چندين‌ كتاب‌ لاتيني‌ نوشتة‌ اسوالد كرول‌ (متوفي‌ ۱۶۰۹ ميلادي‌)، استاد پزشكي‌ دانشگاه‌ ماربورگ‌ ، و دانيل‌ زنرت‌ (متوفي‌ ۱۶۳۷ ميلادي‌)، استاد پزشكي‌ در ويتنبرگ‌ ، را ترجمه‌ كرد. اين‌ هردو پيرو پاراسلسوسِ نامدار (متوفي‌ ۱۵۴۱ ميلادي‌) بودند، كه‌ در توليد داروها اسيدهاي‌ كاني‌، نمكهاي‌ غيرآلي‌ و شيوه‌هاي‌ كيمياگري‌ به‌كار مي‌برد. تهية‌ بسياري‌ از اين‌ داروها به‌ فرايندهاي‌ تقطير و نيز به‌ گياهاني‌ چون‌ گواياكوم‌ و عشبه‌ نياز داشت‌ كه‌ بومي‌ برِّ جديد بودند. رسالات‌ ابن‌سلّوم‌ نه‌ فقط‌ «پزشكيِ شيميايي‌ جديد» را منعكس‌ مي‌كرد، بلكه‌ همچنين‌ براي‌ نخستين‌بار به‌زبان‌ عربي‌ شماري‌ از بيماريهاي‌ «جديد»، مانند اسكوربوت‌ ، كم‌خوني‌، كلروز ، «عَرَق‌ انگليسي‌» (نوعي‌ انفلوآنزا) و «پليكا پولونيكا» (نوعي‌ بيماري‌ همه‌گير موي‌ سر ناشي‌ از شپش‌) را وصف‌ مي‌كردند. آشكار است‌ كه‌ از اوايل‌ سدة‌ يازدهم‌/ هفدهم‌ كتاب‌ كالبدشناسي‌ > ساختار تن‌ انسان‌ < نوشتة‌ وساليوس‌ (چاپ‌ ۱۵۴۲،بازِل‌/ بال‌) در قلمروهاي‌ صفوي‌ و عثماني‌ شناخته‌ شده‌ بود. در همان‌ روزگار، در دربار عثماني‌ علاقة‌ مجدّدي‌ به‌ استفاده‌ از تِرّا لِمنيا (خاكي‌ طبي‌ كه‌ در يونان‌ باستان‌ به‌كار مي‌رفت‌) براي‌ درمان‌ طاعون‌ پديد آمد.در اوايل‌ سدة‌ دوازدهم‌/ هجدهم‌ توجه‌ و علاقه‌ به‌ پزشكي‌ پاراسلسوسي‌ در قلمرو عثماني‌ دوام‌ داشت‌، گرچه‌ عاملان‌ به‌ طب‌ اخلاطي‌ بقراطي‌ با آن‌ مخالفت‌ مي‌كردند. هنگامي‌ كه‌ طاعون‌ در استانبول‌ روي‌ داد، مصطفاي‌ سوّم‌ دستور داد كه‌ دو رسالة‌ هرمان‌ بوئرهاوه‌ (متوفي‌ ۱۷۳۸ ميلادي‌)، پزشك‌ اصلاح‌طلب‌ هلندي‌، به‌تركي‌ ترجمه‌ شود. صُبحي‌زاده‌ عبد العزيز، پزشك‌ دربار، كه‌ با همكاري‌ مترجم‌ اتريشي‌ توماس‌ فن‌ هربرت‌ آنها را ترجمه‌ كرد، كوشيد كه‌ با توضيحات‌ و تفسيرهايي‌، پزشكي‌ اروپايي‌ را با پزشكي‌ سنّتي‌ هماهنگ‌ سازد.در سدة‌ سيزدهم‌/ نوزدهم‌ تغييرات‌ عميقي‌ در آموزش‌ پزشكي‌ روي‌ داد و با ورود پزشكي‌ اروپايي‌ در مقياسي‌ گسترده‌، بسياري‌ از متنهاي‌ اروپايي‌ به‌عربي‌ و فارسي‌ ترجمه‌ شد. در ۱۲۴۴ يك‌ مدرسة‌ پزشكي‌ نزديك‌ قاهره‌ تأسيس‌ يافت‌ كه‌ در آن‌ استادان‌ فرانسوي‌، ايتاليايي‌ و آلماني‌ پزشكي‌ اروپايي‌ تعليم‌ مي‌دادند، و در ۱۲۶۷ يك‌ شعبة‌ پزشكي‌ در دار الفنون‌ * در تهران‌ بنيان‌ يافت‌ كه‌ در آن‌ استادان‌ ] فرانسوي‌ و [ اتريشي‌ و ايتاليايي‌ به‌زبان‌ فرانسه‌ درس‌ مي‌دادند. با وجود اين‌، تكثّر شيوه‌هاي‌ پزشكي‌ تا به‌ امروز باقي‌ است‌ و روشهاي‌ سنّتي‌ و عاميانه‌ و رساله‌هاي‌ مبتني‌ بر «طبّ نَبَوي‌» هنوز بخشي‌ از طيف‌ خدمات‌ درماني‌ را تشكيل‌ مي‌دهد.در سدة‌ پنجم‌/ يازدهم‌ نفوذ نظريه‌ها و روشهاي‌ درماني‌ دانشمندان‌ دورة‌ اسلامي‌ به‌ اروپا آغاز يافت‌. يكي‌ از نخستين‌ آثاري‌ كه‌ به‌ لاتيني‌ ترجمه‌ شد، خلاصه‌اي‌ از كتاب‌ المسائل‌ في‌ الطّب‌ حنين‌ بن‌ اسحاق‌ بود كه‌ در زبان‌ لاتيني‌ به‌ ايساگوگه‌ معروف‌ است‌ و نقش‌ اساسي‌ در استقرار چارچوب‌ نظري‌ بنيادي‌ پزشكي‌ در اروپا داشت‌. تا اواسط‌ سدة‌ هفتم‌/ سيزدهم‌ نوشته‌هاي‌ عمدة‌ علي‌ بن‌ عبّاس‌ مَجوسي‌، رازي‌ و ابن‌ سينا همه‌ به‌ لاتيني‌ ترجمه‌ شده‌ بود. نامِ «مسوئه‌» وابسته‌ به‌ چندين‌ رسالة‌ معتبر لاتيني‌ شده‌ بود كه‌ فقط‌ بعض‌ آنها واقعاً نوشتة‌ ابن‌ ماسويه‌ است‌. نوشته‌هاي‌ اسحاق‌ بن‌ سليمان‌ اسرائيلي‌ و ابن‌ جَزّار و نيز كتاب‌ الكليّات‌ ابن‌ رشد از طريق‌ نسخه‌هاي‌ ترجمه‌ شده‌ به‌ لاتيني‌ رواجِ بسيار داشت‌. فصل‌ جراحي‌ از كتاب‌ زهراوي‌ محبوبيتِ بسياري‌ در اروپا يافت‌؛ همچنين‌ تقويم‌ الصحة‌ ابن‌ بطلان‌ كه‌ به‌ تاكوئيم‌ يا تاكوئينيوم‌ سانيتاتيس‌ مشهور بود. بجز چند استثنا، اثر هيچ‌يك‌ از مؤلفان‌ آثار پزشكي‌ اسلامي‌ كه‌ پس‌ از ابن‌ بطلان‌ مي‌زيستند، به‌ لاتيني‌ ترجمه‌ نشده‌ است‌. يكي‌ از موضوعات‌ بحث‌ كنوني‌ اين‌ است‌ كه‌ آيا در سدة‌ دهم‌/ شانزدهم‌ ترجمه‌اي‌ لاتيني‌ از شرح‌ ابن‌ نفيس‌ در بارة‌ گردش‌ خون‌ ريوي‌ وجود داشته‌ است‌ يا نه‌.در سدة‌ دهم‌/ شانزدهم‌ اروپاييان‌ دوباره‌ به‌ روشهاي‌ درماني‌ در جهان‌ اسلام‌ علاقه‌مند شدند. مثلاً، لئونهارد راووُلف‌ از ۹۸۱/ ۱۵۷۳ تا ۹۸۳/ ۱۵۷۵ براي‌ گردآوري‌ نمونة‌ گياهان‌ و ثبت‌ سنتهاي‌ پزشكي‌ محلّي‌ به‌ سوريه‌، عراق‌ و فلسطين‌ سفر كرد. او پيش‌ از سفر ترجمه‌هاي‌ لاتيني‌ آثار ابن‌ سينا، رازي‌ و ابن‌ رشد را خوانده‌ بود. در سدة‌ سپسين‌، ژوزف‌ لابرُس‌ (معروف‌ به‌ نام‌ مذهبي‌ «برادر آنژلوسِ قِدّيسْ يوسف‌» ) در ۱۰۷۲/ ۱۶۶۲ به‌مدت‌ دو سال‌ براي‌ آموختن‌ عربي‌ به‌ رُم‌ و سپس‌ براي‌ يادگيري‌ فارسي‌ به‌ اصفهان‌ رفت‌ و در آنجا طبابت‌ را براي‌ تبليغ‌ مسيحيت‌ به‌كار برد. پس‌ از بازگشت‌ به‌ فرانسه‌، > مجموعة‌ داروهاي‌ ايران‌ < را در ۱۰۹۲/ ۱۶۸۱ منتشر كرد كه‌ ترجمة‌ لاتيني‌ طب‌ شفائي‌ مظفّر بن‌ محمد حسيني‌ شفائي‌ (متوفي‌ ۹۷۴) همراه‌ با تفاسير خود لابرُس‌ بود. در سدة‌ دوازدهم‌/ هجدهم‌ دو ترجمة‌ لاتيني‌ رسالة‌ رازي‌ در بارة‌ آبله‌ و سرخك‌ انجام‌ گرفت‌. انتشار اين‌ ترجمه‌ها در پي‌ توصيف‌ بانو مِري‌ وُرتلي‌ مونتاگو ، زن‌ سفير ويژة‌ انگلستان‌ در دربار عثماني‌، در ۱۱۳۲/ ۱۷۲۰ از شيوة‌ مايه‌كوبي‌ يا آبله‌كوبي‌ در عثماني‌ كه‌ توجه‌ و علاقة‌ بسياري‌ به‌ آبله‌كوبي‌ پديد آورده‌ بود، صورت‌ گرفت‌. فهرستهاي‌ رسمي‌ داروهاي‌ ساده‌ و مركّب‌ به‌ زبانهاي‌ بومي‌ اروپا نفوذ داروشناسي‌ اسلامي‌ را همچنان‌ نشان‌ مي‌داد.



منابع‌: براي‌ هر موضوع‌ و نيز پزشكان‌ خاص‌ رجوع كنيد به كتابشناسي‌ جامع‌ زير:M. Ullmann, Die Medizin im Islam , Leiden ۱۹۷۰,و براي‌ پزشكاني‌ كه‌ تا پيش‌ از ۴۳۰/۱۰۳۸ مي‌زيسته‌اند (رجوع كنيد به Fuat Sezgin, Geschichte des arabischen Schrifttums , vol. III: Medizin, Pharmazie, Zoologie, Tierheilkunde bis ca . ۴۳۰ H. , Leiden ۱۹۷۰.براي‌ منابع‌ فارسي‌ (رجوع كنيد به E. and L. Richter-Bernburg, Persian medical manuscripts at the University of California, Los Angeles. A descriptive catalogue , Malibu, Calif. ۱۹۷۸; Charles Ambrose Storey, Persian literature: bio-bibliographical survey , vol. II/۲, London ۱۹۷۱.نيز ؤE. Savage-Smith, "Islamic science and medicine", in Information sources in the history of science and medicine , ed. P. Corsi and P. Weindling, London ۱۹۸۳, ۴۳۶-۴۵۵.براي‌ بررسيهاي‌ كلي‌ در بارة‌ طب‌ اسلامي‌:L. I. Conrad, "The Arab-Islamic medical tradition", in Conrad, M. Neve et al ., The western medical tradition, ۸۰۰ B. C. to A. D. ۱۸۰۰ , Cambridge ۱۹۹۵, ۹۳-۱۳۸; M. W. Dols, Medieval Islamic medicine. Ibn Ridwa ¦ n&#۳۹;s treatise "On the prevention of bodily ills in Egypt" , Berkeley ۱۹۸۴, ۳-۷۲; H. D. Isaacs, "Arabic medical literature", in Camb. hist. Ar. lit , III, ۳۴۲-۳۶۳; F. Klein-Franke, Vorlesungen دber die Medizin im Islam , Wiesbaden ۱۹۸۲; Savage- Smith, "Medicine", in Encyclopedia of the history of Arabic science , ed. R. Rashed, London ۱۹۹۶, III, ۹۰۳-۹۶۲; Ullmann, Islamic medicine , Edinburgh ۱۹۷۸.نيز (رجوع كنيد به E. G. Browne, Arabian medicine , Cambridge ۱۹۲۱; D. M. Dunlop, Arab civilization to A. D. ۱۵۰۰ , London ۱۹۷۱, ۲۰۴-۲۵۰; C. Elgood, A medical history of Persia and the Eastern Caliphate , Cambridge ۱۹۵۱; idem, Safavid medical practice , London ۱۹۷۰; L. Leclerc, Histoire de la mإdecine arabe , Paris ۱۸۷۶; M. Plessner, "The natural sciences and medicine", in The legacy of Islam , ۲nd ed., ed. J. Schacht and C. E. Bosworth, Oxford ۱۹۷۴.آثار مهمي‌ كه‌ طيفي‌ از موضوعات‌ را در بر مي‌گيرند عبارت‌اند از:M. Meyerhof, Studies in medieval Arabic medicine. Theory and practice , ed. P. Johnstone, London ۱۹۸۴; F. Rosenthal, Science and medicine in Islam. A collection of essays , Aldershot ۱۹۹۰; F. Sezgin, ed., Beitrجge zur Geschichte der arabisch-islamischen Medizin. Aufsجtze aus den Jahren ۱۸۱۹-۱۹۲۰ , Frankfurt-am-Main ۱۹۸۰.در فرانكفورت‌ ـ آم‌ ـ ماين‌ ، مؤسسة‌ تاريخ‌ علوم‌ عربي‌ـ اسلامي‌ نيز مجموعه‌هايي‌ (چاپ‌ فؤاد سزگين‌ در سري‌ «متنها و بررسيها») از مطالعات‌ ثانوي‌ تجديد چاپ‌ شده‌ منتشر كرده‌ است‌ كه‌ به‌ پزشكاني‌ خاص‌، از جمله‌ علي‌ بن‌ عباس‌ مجوسي‌ (۱۹۹۶)، رازي‌ (۴ ج‌، ۱۹۹۶)، ابن‌ سينا (۴ ج‌، ۱۹۹۶)، زهراوي‌ (۲ ج‌، ۱۹۹۶)، موسي‌ بن‌ ميمون‌ (۵ ج‌، ۱۹۹۶) و ابن‌ نفيس‌ (۱۹۹۷)، اختصاص‌ دارد.براي‌ پزشكي‌ در دورة‌ امويان‌ و اوايل‌ دورة‌ عباسي‌ و نيز منشأ بيمارستان‌: حنين‌ بن‌ اسحاق‌، المسائل‌ في‌ الطب‌ ، چاپ‌ محمدعلي‌ ابوريّان‌ و ديگران‌، قاهره‌ ۱۹۷۸؛M.-G. Balty-Guesdon, "Le Bayt al-h ¤ ikma de Baghdad", Arabica , XXXIX (۱۹۹۲), ۱۳۱-۱۵۰; Conrad, "Did al-Wal ¦ â d I found the first Islamic hospital?", ARAM , VI (۱۹۹۴), ۲۲۵-۲۴۴; Dols, "The origins of the Islamic hospital. Myth and reality", Bull. of the hist. of medicine , lXI (۱۹۸۷), ۳۶۷-۳۹۰; Encyclopaedia Iranica , s.v. "Bok ¢ t ¦ â s § u ¦ Ü " (by Lutz Richter-Bernburg); G. R. Hawting, "The development of the biography of al-H ¤ a ¦ rith ibn Kalada and the relationship between medicine and Islam", in The Islamic world from classical to modern times. Essays in honor of Bernard Lewis , ed. C. E. Bosworth, C. Issawi et al ., Princeton ۱۹۸۹, ۱۲۷-۱۴۰; H ¤ unayn b. Ish ¤ a ¦ k ¤ , Questions on medicine for scholars , tr. P. Ghalioungui, Cairo ۱۹۸۰; F. Micheau, "The scientific institutions in the medieval Near East", in Encyclopedia of the history of Arabic science , III, ۹۸۵-۱۰۰۷.براي‌ «طب‌ نبوي‌» :ابن‌حبيب‌، مختصر في‌ الطب‌ ، چاپ‌ آلوارث‌ دِ مُرالس‌ و خيرون‌ ايروسته‌، مادريد ۱۹۹۲؛ محمد بن‌ احمد ذهبي‌، الطب‌ النبوي‌ ، در حاشية‌ ابراهيم‌ بن‌ عبد الرحمان‌ ازرقي‌، تسهيل‌ المنافع‌ في‌ الطب‌ و الحكمة‌ ، بولاق‌ ۱۳۰۴/۱۸۸۷، قاهره‌ ۱۳۶۷/۱۹۴۸؛ عبد الرحمان‌ بن‌ ابي‌ بكر سيوطي‌، المنهج‌ السوي‌ و المنهل‌ الروي‌ في‌ الطب‌ النبوي‌ ، چاپ‌ حسن‌ مقبولي‌، بيروت‌ ۱۹۸۶؛ طب‌ الائمة‌ ، بيروت‌ ] بي‌تا. [ ؛G. Bos, "The Miswa ¦ k: an aspect of dental care in Islam", Medical history , XXXVII (۱۹۹۳), ۶۸-۷۹; J. C. Bدrgel, "Secular and religious features of medieval Arabic medicine", in Asian medical systems , ed. C.Leslie, Berkeley ۱۹۷۶, ۴۱-۶۲; Dols, Majnu ¦ n. The madman in medieval Islamic society , Oxford ۱۹۹۲, ۲۱۱-۲۶۰; Elgood, "T ¤ ibb-ul-Nabbi or medicine of the prophet, Osiris , XIV (۱۹۶۲), ۳۳-۱۹۲(الگود رسالة‌ ذهبي‌راترجمه‌كرده‌ولي‌اشتباهاً آن‌ را به‌ سيوطي‌نسبت‌ داده‌است‌) ؛Fazlur Rahman, Health and medicine in the Islamic tradition. Change and identity , New York ۱۹۸۷ (see review in History of science , XXVI (۱۹۸۸), ۴۱۸-۴۲۵); Islamic medical wisdom. The T ¤ ibb al-a&#۳۹;imma , tr. Batool Ispahany, London ۱۹۹۱; The Oxford encyclopedia of the modern Islamic world , ed. J. L. Esposito, New York- Oxford ۱۹۹۵, s.v. "Medicine. Traditional practice" (by Conrad); I. Perho, The Prophet&#۳۹;s medicine. A creation of the Muslim traditionalist scholars , Helsinki ۱۹۹۵.براي‌ نواحي‌ طاعون‌ خيز و نظريه‌هاي‌ مربوط‌ به‌ سرايت‌ آن‌:Conrad, "Epidemic disease in formal and popular thought in early Islamic society", in Epidemic and ideas. Essays on the historical perception of pestilence , ed. T. Ranger and P. Slack, Cambridge ۱۹۹۲, ۷۷-۹۹; idem, "T ¤ a ¦ Ü u ¦ n and waba ¦ Ý : conceptions of plague and pestilence in early Islam", Jourual of the economic and social history of the Orient , XXV (۱۹۸۲), ۲۶۸-۳۰۷; Dols, The Black Death in the Middle East , Princeton ۱۹۷۷.براي‌ پزشكان‌ سده‌هاي‌ چهارم‌/ دهم‌ و پنجم‌/ يازدهم‌:ابو العلاء زهر، كتاب‌ المُجَرَّبات‌ ، چاپ‌ آلوارث‌ ميلان‌، مادريد ۱۹۹۴؛C. Burnett and D. Jacquart, eds., Constantine the African and `Al i ¦ ibn al-`Abba ¦ s al-Mag § u ¦ s i ¦ . The "Pantegni" and related works , Leiden ۱۹۹۴; Conrad, "Scholarship and social context. A medical case from the eleventh-century Near East", in Knowledge and the scholarly medical traditions , ed. D. Bates, Cambridge ۱۹۹۵, ۸۴-۱۰۰; Dols, Medieval Islamic medicine; Encyclopaedia Iranica , s.vv. "Ak ¢ awayn ¦ â Bok ¢ a ¦ r ¦ â ", and "`Al ¦ â b. `Abba ¦ s" (by Richter- Bernburg); Ibn But ¤ la ¦ n, The Physicians&#۳۹; dinner party , ed. and tr. Klein-Franke, Wiesbaden ۱۹۸۵; idem, Le "Taqw i ¦ m al-s ¤ ih ¤ h ¤ a" ( Tacuini sanitatis ) d&#۳۹;Ibn But ¤ la ¦ n , ed. and tr. H. Elkhadem, Leuven ۱۹۹۰; A. Z. Iskandar, "Another fragment from the autogragh of Ibn al- Tilm ¦ â dh&#۳۹;s `Marginal commentary&#۳۹;", BSOAS , XLIV (۱۹۸۱), ۲۵۳-۲۶۱; idem, "An autograph of Ibn al-Tilm ¦ â dh&#۳۹;s Marginal commentary on Ibn S ¦ â na ¦ &#۳۹;s Canon of Medicine&#۳۹;", Le Musإon , XC (۱۹۷۷), ۱۷۷-۲۳۶; idem, "al-Ra ¦ z ¦ â ", in Camb. hist. Ar. lit , III, ۳۷۰-۳۷۷; J. L. Janssens, An annotated bibliography of Ibn S i ¦ na ¦ (۱۹۷۰- ۱۹۸۹) , Leuven ۱۹۹۱; R. Kuhne, "El `Sirr s ¤ ina ¦ Ü at al-t ¤ ibb&#۳۹; de Abu ¦ Bakr Muh ¤ ammad b.Zakariyya ¦ Ý al-Ra ¦ z ¦ â ", al-Qant ¤ ara , III (۱۹۸۲), ۳۴۷-۴۱۴, V (۱۹۸۴), ۲۳۵-۲۹۲, VI (۱۹۸۵), ۳۶۹-۳۹۵.براي‌ پزشكان‌ دورة‌ ايوبيان‌ و مملوكها:D. Behrens-Abouseif, Fath ¤ Alla ¦ h and Abu ¦ Zakariyya. Physicians under the Mamluks , Cairo ۱۹۸۷; Ibn Djumay ـ , Treatise to S ¤ ala ¦ h ¤ ad-D i ¦ n on the revival of the art of medicine , ed. and tr. H. Fجhndrich, Wiesbaden ۱۹۸۳.براي‌ شروح‌ قانون‌ (رجوع كنيد به Iskandar, A catalogue of Arabic manuscripts on medicine and science in the Wellcome Historical Medical Library , London ۱۹۶۷, ۳۳-۶۴.براي‌ چشم‌پزشكي‌ و فيزيولوژي‌ بينايي‌:M. Feugةre, E. Kunzel and U. Weisser, "Les aiguilles ب cataracte de Montbellet (Saآne-et-Loire). Contribution ب l&#۳۹;إtude de- l-ophtalmologie antique et islamique", Jahrbuch d.Rخmisch-Germanischen Zentralmuseums Mainz , XXXII (۱۹۸۵), ۴۳۶-۵۰۸; G. Russell, "The emergence of physiological optics", in Encyclopedia of the history of Arabic science , II, ۶۷۲-۷۱۵; Savage-Smith, "Ibn al-Naf ¦ â s&#۳۹;s `Perfected book on ophthalmology&#۳۹;", J. for the history of Arabic science , IV (۱۹۸۰), ۱۴۷-۲۰۶; F. Sezgin, ed., Augenheilkunde im Islam. Texte, Studien und غbersetzungen , Frankfurt am Main ۱۹۸۶; C. A. Wood, Memorandum book of a tenth-century oculist , Chicago ۱۹۳۶, repr. Birmingham, Alabama ۱۹۸۵;براي‌ چاپهاي‌ جديد پنج‌ اثر (رجوع كنيد به Savage-Smith [ ند كتاب‌ ] in Bull. of the hist. of medicine , lXVI (۱۹۹۲), ۲۹۶-۳۰۰.براي‌ داروشناسي‌:G. Bos, "The treatise of Ahrun on lethal drugs", Zeitschrift fدr Geschichte der Arabisch-Islamischen Wissenschaften , VII (۱۹۹۱-۱۹۹۲), ۱۳۶-۱۷۱; Dioscurides Triumphans. Ein anonymer arabischer Kommentar ( End ۱۲. Jahrh. n. Chr ) zur Materia medica , ed. and tr. A. Dietrich, Gخttingen ۱۹۸۸; Encyclopaedia Iranica , s.vv. "Botanical studies on Iran. I:The Greco-Islamic trad" (by Hu ¦ s § ang A ـ lam), "Botanical studies on Iran. II: The Western tradition" (by S.-W.B. Breckle), "Botanical studies on Iran. III: Persian studies in the Western tradition" (by Hu ¦ s § ang A`lam and Ah ¤ mad Qahrama ¦ n); Ibn Bayt ¤ a ¦ r, Die Dioskurides-Erklجrung des Ibn Baitar , ed. and tr. A. Dietrich, Gخttingen ۱۹۹۱; Ibn Juljul, Die Erganzung Ibn G § ulg § ul&#۳۹;s zur Materia medica des Dioscurides , Gخttingen ۱۹۹۴; K ¤ us ¤ ta ¦ B. Lu ¦ k ¤ a ¦ , Qust ¤ a ¦ ibn Lu ¦ qa ¦ &#۳۹;s medical regime for the pilgrims to Mecca , ed. and tr. G. Bos, Leiden ۱۹۹۲; M. M. Sadek, The Arabic materia medica of Dioscorides , Quebec ۱۹۸۳.براي‌ تجهيزات‌ داروسازي‌ (رجوع كنيد به F. Maddison and Savage-Smith, Science, tools and magic , London-Oxford ۱۹۹۷, I, ۴۲-۵۷, II, ۲۹۰-۳۱۸.براي‌ مطالعات‌ جديد در بارة‌ موضوعاتي‌ خاص‌:Dols, "Leprosy in medieval Arabic medicine", J. of the hist. of medicine , XXXIV (۱۹۷۹), ۳۱۴-۳۳۳; idem, Majnu ¦ n ; Encyclopaedia Iranica , s.v. "Cholera. I: in Persia" (by Xavier de Planhol); A. Giladi, Children of Islam , London ۱۹۹۲; idem, "Some observations on infanticide in medieval Muslim society", IJMES , XXII (۱۹۹۰), ۱۸۵-۲۰۰; U. Weisser, Zeugung , Vererbung und prجnatale Entwicklung in der Medizin des arabisch- islamischen Mittelalters , Erlangen ۱۹۸۳.براي‌ جراحي‌:Encyclopaedia Iranica , s.v. "Bloodletting" (by W. Floor); S. K. Hamarneh, "Excavated surgical instruments from old Cairo, Egypt", Annali dell&#۳۹;Istituto a Museo di Storia della Scienze di Firenze , II (۱۹۷۷), ۳-۱۳; F. Sanagustin, "La chirurgie dans le Canon de la mإdecine (al-Qa ¦ nu ¦ n f ¦ â -t ¤ -t ¤ ibb) d&#۳۹;Avicenna (Ibn S ¦ â na ¦ )", Arabica , XXXIII (۱۹۸۶), ۸۴-۱۲۲; Abu&#۳۹;l- K ¤ a ¦ sim Khalaf ibn ـ Abba ¦ s Zahra ¦ w ¦ â , Albucasis, On surgery and instruments , ed. and tr. M. S. Spink and G. L. Lewis, Berkeley-London ۱۹۷۳ (cf. rev. in History of science , XIV [۱۹۷۶], ۲۴۵-۲۶۴).براي‌ آموزش‌:اسحاق‌بن‌ علي‌ رُهاوي‌، ادب‌ الطبيب‌ ، چاپ‌ عكسي‌ از نسخة‌خطي‌ كتابخانة‌ سليمية‌ تركيه‌، ش‌ ۱۶۵۸، چاپ‌ فؤاد سزگين‌، فرانكفورت‌ ۱۹۸۵؛H. H. Biesterfeldt, "Some opinions on the physician&#۳۹;s remuneration in medieval Islam", Bull. of the history of medicine , lVIII (۱۹۸۴), ۱۶-۲۷; R. P. Buckley, "The Muh ¤ tasib", Arabica , XXXIX (۱۹۹۲), ۵۹-۱۱۷; J. Chr. Bدrgel, "Adab und i ـ tida ¦ l in al-Ruha ¦ w ¦ â &#۳۹;s Adab at ¤ -t ¤ ab ¦ â b", ZDMG , CXVII (۱۹۶۷), ۹۰-۱۰۲; G. Leiser, "Medical education in Islamic lands from the seventh to the fourteenth century", J. of the hist. of medicine , XXXVIII (۱۹۸۳), ۴۸-۷۵; M. Levey, "Medical ethics of medieval Islam, with special reference to al-Ruha ¦ w ¦ â &#۳۹;s `Practical ethics of the physician&#۳۹; ", in Trans. Amer. Philosophical Soc ., N. S. lVII/۳, Philadelphia ۱۹۶۷.براي‌ پزشكي‌ آميخته‌ به‌ جادو و اختربيني‌:G. C. Anawati, "Trois talismans musulmans en arabe provenant du Mali (Marchإ de Mopti)", Annales islamologiques , XI (۱۹۷۲), ۲۸۷-۳۳۹; C. Burnett, Magic and divination in the Middle Ages. Texts and techniques in the Islamic and Christian worlds , Aldershot ۱۹۹۷; Dols, Majnu ¦ n , ۲۶۱-۳۱۰; P. Johnstone, "Tradition in Arabic medicine", Palestine exploration quarterly (۱۹۷۵), ۲۳-۳۷; Klein-Franke, Iatromathematics in Islam. A study on Yuh ¤ anna Ibn as ¤ -S ¤ alt&#۳۹;s book on "Astrological medicine" , Hildesheim ۱۹۸۴; Maddison and Savage-Smith, Science, tools and magic , I, ۵۹-۱۴۷; J. A. Navarro and J. Martصnez Ruiz, Medicina, farmacopea y magia en el "Miscelؤneo de Salomئn" , Granada ۱۹۸۷.براي‌ تأثيرات‌ اولية‌ پزشكي‌ غربي‌ در دوران‌ معاصر:J. W. Estes and L. Kuhnke, "French observations of disease and drug use in late eighteenth-century Cairo", J. of the hist. of medicine , XXXIX (۱۹۸۴), ۱۲۱-۱۵۲; N. E. Gallagher, Egypt&#۳۹;s other wars. Epidemics and the politics of public health , Syracuse ca . ۱۹۹۰; Kuhnke, Lives at risk. Public health in nineteenth-century Egypt , Berkeley ۱۹۹۰; Leiser and Dols, "Evliya ¦ Chelebi&#۳۹;s description of medicine in seventeenth-century Egypt", Sudhoffs Archiv , LXXII (۱۹۸۷), ۱۹۷-۲۱۶, XXIII (۱۹۸۸), ۴۹-۶۸; J. Raby, "Terra lemnia and the potteries of the Golden Horn. An antique revival under Ottoman auspices", in Byzantinische Forschungen , XXI (۱۹۹۵), ۳۰۵-۳۴۲; Savage-Smith, "Drug therapy of eye diseases in seventeenth-century Islamic medicine", Pharmacy in history , XXIX (۱۹۸۷), ۳-۲۸; H. Ziai, UCLA Bio-Medical Library, ۱۹th-century Persian medical manuscripts. A description , typescript, Los Angeles ca. ۱۹۹۰.براي‌ تأثير در اروپا :D. Jacquart, "The influence of Arabic medicine in the medieval West", in Encyclopedia of the history of Arabic science , III, ۹۶۳-۹۸۴; idem and F. Micheau, La mإdecine arabe et l&#۳۹;occident mإdiإval , Paris ۱۹۹۰; S. Lieberknecht, Die Canones des Pseudo-Mesue, eine mittelalterliche Purgantien-Lehre , Stuttgart ۱۹۹۵; D. C. Lindberg, "The Western reception of Arabic optics", in Encyclopedia of the history of Arabic science , II, ۷۱۹-۷۲۰; Savage-Smith, "Europe and Islam", in Western medicine. An illustrated history , ed. I. Loudon, Oxford ۱۹۹۷, ۴۰-۵۳; idem, "John Channing, eighteenth-century apothecary and arabist", Pharmacy in history , XXX (۱۹۸۸), ۶۳-۸۰; N. G. Siraisi, Avicenna in Renaissance Italy , Princeton ۱۹۸۷.



تكمله‌ (تأليفات‌ پزشكي‌) . مهمترين‌ آثار پزشكي‌ يوناني‌ در بيت‌ الحكمة‌ به‌ عربي‌ ترجمه‌ شد. قديمترين‌ اثر يوناني‌ كه‌ به‌ عربي‌ ترجمه‌ شد، في‌إبدال‌ الادوية‌ المفردة‌ منسوب‌ به‌ فيثاغورس‌ (قرن‌ ششم‌ پيش‌ از ميلاد) است‌ كه‌ حنين‌ بن‌ اسحاق‌ آن‌ را ترجمه‌ كرد (سزگين‌، ج‌۳، ص‌۲۰ـ۲۲). مشهورترين‌ كتابي‌ كه‌ به‌ شرح‌ اصول‌ و مبادي‌ پزشكي‌ از ديد بقراط‌ پرداخته‌ است‌، المعالجات‌ البقراطيه‌ از ابوالحسن‌ احمدبن‌ محمد طبيب‌ طبري‌ * (متوفي‌ ۳۷۵) است‌ (سزگين‌، ج‌۳، ص‌۳۰۸؛ ششن‌ و ديگران‌، ص‌۲۸۲ـ۲۸۳).مؤثرترين‌ بخش‌ از آثار جالينوس‌ در پزشكي‌ دورة‌ اسلامي مجموعه‌اي‌ است‌ مشتمل‌ بر شانزده‌ اثر موسوم‌ به‌ «جوامع‌ اسكندرانيين‌» كه‌ هفت‌ دانشمند يوناني‌ آن‌ را بازنويسي‌ كردند (ابن‌ابي‌اصيبعه‌، ص‌۱۵۱). اين‌ مجموعه‌ بعدها به‌ عربي‌ ترجمه‌ شد. كساني‌ كه‌ در دورة‌ اسلامي‌ قصد اشتغال‌ به‌ پزشكي‌ داشتند، حتماً مي‌بايست‌ اين‌ آثار شانزدهگانه‌ را به‌ ترتيب‌ خاصي‌ بياموزند (ابن‌ نديم‌، ص‌۵۷۸ ـ۵۷۹).از مهمترين‌ انواع‌ كتابهاي‌ پزشكي‌ دورة‌ اسلامي‌ كُنّاش‌ * ها هستند كه‌ عموماً شامل‌ ده‌ مقاله‌اند. از جمله‌ معروفترين‌ آنها الكُنّاش‌ الفاخرِ رازي‌ (افشار و دانش‌پژوه‌، ج‌ ۱، ص‌۶۰۷) و كنّاش‌ الساهر از ساهر (همان‌، ج‌ ۷، ص‌ ۴۳۳) بود.از ديگر انواع‌، الادوية‌ المفردة‌ يا مفردات‌ براي‌ شناسايي‌ داروهاي‌ ساده‌ و غيرتركيبي‌ و قرابادين‌ ها براي‌ داروهاي‌ تركيبي‌ و سموم‌ است‌. از جمله‌ مفردات‌، مي‌توان‌ الرحلة‌ النباتية‌ ابن‌ روميه‌ (متوفي‌ ۶۳۷) و در زمينة‌ داروهاي‌ تركيبي‌ مي‌توان‌ اقراباذين‌ شاپور بن‌ سهل‌ را كه‌ به‌ القراباذين‌ الكبير نيز مشهور است‌ (سزگين‌، ج‌۳، ص‌۲۴۴) نام‌ برد. علاوه‌ بر ترجمة‌ كتاب‌ بسيار مهم‌ حشائش‌ ديوسكوريدس‌ و تفسير كتاب‌ جالينوس‌ دربارة‌ سمها و پادزهرها توسط‌ يحيي‌ نحوي‌ ( كتاب‌ الترياق‌ لجالينوس‌ بتفسير يحيي‌ النحوي‌ ؛ همان‌، ج‌ ۳، ص‌ ۱۵۹) مي‌توان‌ به‌ كتاب‌ السموم‌ ابن‌ وحشية‌ و رسالات‌ ابن‌ جُلجُل‌ (همان‌، ج‌ ۳، ص‌ ۳۰۹ـ۳۱۰؛ ششن‌ و ديگران‌، ص‌۳۳، ۱۰۹) اشاره‌ كرد.از مهمترين‌ تلخيصهاي‌ قانونِ ابن‌سينا، علاوه‌ بر آنچه‌ در قسمت‌ پيشين‌ مقاله‌ ذكر شده‌ است‌، بايد به‌ قانونچة‌ شرف‌ الدين‌ ابوعلي‌ محمود بن‌ محمود چغميني‌ * اشاره‌ كرد.گروه‌ ديگر از كتابهاي‌ پزشكي‌ اسلامي‌، كتابهاي‌ « مِحْنَة‌ » (= امتحان‌) براي‌ آزمودن‌ دانشجويان‌ پزشكي‌ بوده‌ است‌. اين‌ كتابها مبتني‌ بر كتاب‌ جالينوس‌ بوده‌اند كه‌ ترجمة‌ عربي‌ آن‌ با عنوان‌ المحنة‌ التي‌ يعرف‌ بها افاضل‌ الاطباء (ليزر، ص‌۸۴) يا كتاب‌ في‌ محنة‌ افضل‌ الاطباء (سزگين‌، ج‌۳، ص‌۱۲۵) معروف‌ است‌؛ از جمله‌ محنة‌ الاطباءالطبيب‌ ابن‌ماسويه‌ (همان‌، ج‌ ۳، ص‌ ۲۳۵) و محنة‌ الطبيب‌ رازي‌ (همان‌، ج‌ ۳، ص‌ ۲۸۸) و معرفة‌ محنة‌ الكحالين‌ (براي‌ آزمودن‌ چشم‌پزشكان‌) از ابن‌ ماسويه‌ (همان‌، ج‌ ۳، ص‌ ۲۳۳؛ براي‌ اطلاع‌ از اين‌ گونه‌ كتابها رجوع كنيد به ششن‌ و ديگران‌، ص‌۲۵۱؛ سزگين‌، ج‌۳، ص‌۲۶۴، ۳۲۳). همچنين‌ علي‌بن‌ احمد نسوي‌ * كتاب‌ التسويه‌ را براي‌ راهنمايي‌ كساني‌ كه‌ خود را براي‌ آزمون‌ پزشكي‌ آماده‌ مي‌كردند، نوشت‌ (سزگين‌، ج‌ ۳، ص‌ ۳۱۱).قديمترين‌ رسالة‌ پزشكي‌ به‌ فارسي‌ گفتگوي‌ حكيمي‌ به‌ نام‌ تياذق‌/ تياذوق‌ با خسرو انوشيروان‌ شاه‌ ساساني‌ است‌ (پرچ‌ ، ص‌۴۴؛ استوري‌ ، ج‌۲، بخش‌ ۲، ص‌۱۹۵). در ميان‌ آثار ترجمه‌شده‌ از عربي‌ به‌ فارسي‌، دانشنامة‌ حكيم‌ ميسري‌ (قرن‌ چهارم‌) اهميت‌ دارد، كه‌ ترجمة‌ فارسي‌ و منظوم‌ كنّاش‌ المنصوري‌ رازي‌ است‌ (منزوي‌، ج‌ ۱، ص‌ ۵۰۴) و كهنترين‌ منظومة‌ طبي‌ فارسي‌ موجود است‌. قديمترين‌ پزشكي‌نامة‌ فارسي‌ هداية‌ المتعلمين‌ في‌ الطب‌ اخويني‌ بخاري‌، و قديمترين‌ كتاب‌ فارسي‌ موجود در داروشناسي‌ ابدال‌ الادويه‌ از شاپور بن‌ سهل‌ (فكرت‌، ص‌ ۱۵) و كتاب‌ الابنية‌ عن‌ حقايق‌ الادوية‌ موفق‌الدين‌ علي‌ هروي‌ (قرن‌ پنجم‌) است‌.از قرن‌ پنجم‌ به‌ بعد منظومه‌ هاي‌ بسياري‌ در پزشكي‌ به‌ فارسي‌ تأليف‌ شد. از جمله‌ تشريح‌ منظوم‌ ، دربارة‌ كالبد شناسي‌ (منزوي‌، ج‌ ۱، ص‌ ۵۰۹ ـ۵۱۰)، دربارة‌ جنين‌ و خلق‌ انسان‌ (دانش‌پژوه‌ و افشار، ج‌ ۳، ص‌ ۳۳۲) و نيز نظم‌ بخشي‌ از قانون‌ ابن‌سينا (منزوي‌، ج‌۴، ص‌۲۹۹۳). از قرن‌ هشتم‌ به‌بعد در شبه‌ قارة‌ هند كتابهاي‌ پزشكي‌ زيادي‌ به‌ فارسي‌ تأليف‌ شد. نخستين‌ اين‌ كتابها مجموع‌ ضيايي‌ تأليف‌ ضياء محمد رشيد زنگي‌ غزنوي‌ در ۷۳۰ مي‌باشد (نيّر واسطي‌، ص‌۸۴). يكي‌ از مهمترين‌ كتابهاي‌ پزشكي‌ اين‌ دوره‌، شرحي‌ است‌ كه‌ حكيم‌ علي‌ گيلاني‌ (متوفي‌ ۱۰۱۸)، پزشك‌ دربار جهانگير، بر قانون‌ ابن‌ سينا نوشت‌. اين‌ شرح‌، به‌ همراه‌ شرح‌ ابن‌ نفيس‌، تنها شرحهايي‌ هستند كه‌ بر تمامي‌ قانون‌ نوشته‌ شده‌اند (ظل‌ الرحمان‌، ص‌ ۶). از آخرين‌ كتابهاي‌ مهم‌ پزشكي‌ تأليف‌ شده‌ در شبه‌ قاره‌ نيز، مخزن‌ الادويه‌ تأليف‌ ميرمحمدحسين‌ علوي‌ شيرازي‌ است‌ كه‌ آن‌ را در ۱۱۸۳ تأليف‌ كرده‌ است‌ (همان‌، ص‌ ۹).تا پيش‌ از ورود دانش‌ پزشكي‌ جديد غربي‌ به‌ ايران‌ توسط‌ معلمان‌ دار الفنون‌، نخستين‌ آشنايي‌ با پزشكي‌ غربي‌ از طريق‌ ترجمة‌ كتاب‌ كيمياء باسيليقا كه‌ زين‌ العابدين‌ مشهدي‌ در ۱۲۰۶ از تركي‌ به‌ فارسي‌ ترجمه‌ كرده‌ بود، صورت‌ گرفت‌. در دورة‌ قاجار، ظاهراً نخستين‌ كتاب‌ پزشكي‌ نوين‌ كه‌ در ايران‌ ترجمه‌ شد و به‌ چاپ‌ رسيد تعليم‌نامه‌ در اعمال‌ آبله‌ زدن‌ يا رسالة‌ آبله‌كوبي‌ نوشتة‌ ج‌. كرميك‌ ، پزشك‌ عباس‌ميرزا، بود كه‌ ميرزا محمد بن‌ عبد الصبور خويي‌ به‌ فارسي‌ ترجمه‌ كرد (كيان‌فر، ص‌۲۴) و در ۱۲۴۵ در تبريز به‌ چاپ‌ رسيد (استوري‌، ج‌۲، بخش‌۲، ص‌۲۹۱) و بعدها در زمان‌ صدارت‌ اميركبير دوباره‌ چاپ‌ شد و لذا نخستين‌ كتاب‌ تجديد چاپ‌ شده‌ در ايران‌ است‌ (كيان‌فر، همانجا). در دار الفنون‌ چندين‌ كتاب‌ پزشكي‌ به‌ فارسي‌ ترجمه‌ شد، از جمله‌: چند كتاب‌ از پولاك‌ * ، مثلاً رسالة‌ علاج‌ الا سقام‌ ، چند كتاب‌ از شليمر ، از جمله‌ پاتولوژي‌ (افشار و دانش‌پژوه‌، ج‌ ۲، ص‌ ۶۷) و ادويه‌ و نسخه‌جات‌ در بارة‌ داروهاي‌ گياهي‌ (همان‌، ج‌ ۲، ص‌ ۲۰)، و بدايع‌ الحكمة‌ ناصري‌ از طولوزان‌ * پزشك‌ فرانسوي‌ (همان‌، ج‌ ۹، ص‌ ۲۳۷). در قرن‌ حاضر، بسياري‌ از كتابهاي‌ پزشكي‌ اسلامي‌ را تصحيح‌ كرده‌ و به‌ چاپ‌ رسانيده‌اند (براي‌ آگاهي‌ از زمان‌ و محل‌ چاپ‌ برخي‌ از اين‌ كتابها رجوع كنيد به محقق‌، ص‌ ۷۳ـ ۷۵). نسخة‌ خطي‌ بسياري‌ از آثار پزشكي‌ را نيز مؤسسة‌ تاريخ‌ علوم‌ اسلامي‌ و عربي‌ (در فرانكفورت‌) به‌ شيوة‌ اُفست‌ منتشر كرده‌ است‌ (براي‌ آگاهي‌ از نام‌ و زمان‌ چاپ‌ اين‌ آثار رجوع كنيد به مؤسسة‌ تاريخ‌ علوم‌ اسلامي‌ و عربي‌، ص‌ ۴۳۳ـ۴۷۱).



منابع‌: ابن‌ ابي‌ اصيبعة‌، عيون‌ الانباء في‌ طبقات‌ الاطباء ، چاپ‌ نزار رضا، بيروت‌ ] بي‌تا. [ ؛ ابن‌ نديم‌، الفهرست‌ ، چاپ‌ ناهد عباس‌ عثمان‌، دوحه‌ ۱۹۸۵؛ ايرج‌ افشار و محمدتقي‌ دانش‌پژوه‌، فهرست‌ كتابهاي‌ خطي‌ كتابخانة‌ ملي‌ ملك‌ ، تهران‌ ۱۳۵۲ ش‌ ـ ؛ محمدتقي‌ دانش‌پژوه‌ و ايرج‌ افشار، ج‌ ۳، تهران‌ ۱۳۴۲ ش‌؛ رمضان‌ ششن‌، جميل‌ آقپنار، و جواد ايزگي‌، فهرس‌ مخطوطات‌ الطب‌ الاسلامي‌ باللغات‌ العربية‌ و التركية‌ و الفارسية‌ في‌ مكتبات‌ تركيا ، استانبول‌ ۱۴۰۴/ ۱۹۸۴؛ حكيم‌ سيدظل‌الرحمان‌، سهم‌ بزرگي‌ دانشوران‌ ايران‌ در ترويج‌ و توسعة‌ طب‌ اسلامي‌ در هند (سخنراني‌ ارائه‌ شده‌ در كنگرة‌ بين‌ المللي‌ تاريخ‌ پزشكي‌ در اسلام‌ و ايران‌، تهران‌، ۱۱ تا ۱۳ مهر ۱۳۷۱)، عليگره‌: دانشگاه‌ اسلامي‌ عليگره‌، ] بي‌تا. [ ؛ محمدآصف‌ فكرت‌، فهرست‌ الفبائي‌ كتب‌ خطي‌ كتابخانة‌ مركزي‌ آستان‌ قدس‌ رضوي‌ ، مشهد ۱۳۶۹ ش‌؛ جمشيد كيان‌فر، «ترجمه‌ در عهد قاجار از آغاز تا دورة‌ ناصرالدين‌ شاه‌»، نشر دانش‌ ، سال‌ ۱۰، ش‌ ۱ (آذر و دي‌ ۱۳۶۸)؛ گري‌ ليزر ، «آموزش‌ پزشكي‌ در سرزمينهاي‌ اسلامي‌ از قرن‌ اول‌ تا هشتم‌ هجري‌»، ترجمة‌ هوشنگ‌ اعلم‌، تحقيقات‌ اسلامي‌ ، سال‌ ۱، ش‌ ۱ (بهار ـ تابستان‌ ۱۳۶۵)؛ مهدي‌ محقق‌، «گذري‌ بر كتابشناسي‌ پزشكي‌ اسلامي‌»، كتابداري‌ ، دفتر ۱۶ (۱۳۶۹ ش‌)؛ احمد منزوي‌، فهرست‌ نسخه‌هاي‌ خطي‌ فارسي‌، تهران‌ ۱۳۴۸ـ۱۳۵۳ ش‌؛ حكيم‌ نيّر واسطي‌، تاريخ‌ روابط‌ پزشكي‌ ايران‌ و پاكستان‌ ، راولپندي‌ ۱۳۵۳ ش‌؛Institute for the History of Arabic-Islamic Science, Publications: ۱۹۸۴ - Summer ۱۹۹۹ , Frankfurt ۱۹۹۹; Wilhelm Pertsch, Verzeichniss der persischen Handschriften der kخniglichen Bibliothek zu Berlin , Berlin ۱۸۸۸; Fuat Sezgin, Geschichte des arabischen Schrifttums , vol. III: Medizin, Pharmazie, Zoologie, Tierheilkunde bis ca. ۴۳۰ H. , Leiden ۱۹۷۰; Charles Ambrose Storey, Persian literature: a bio-bibliographical survey , vol. II/۲, London ۱۹۷۱.۶) مبادلات‌ پزشكی ميان‌ چين‌ و جهان‌ اسلام‌ . غالباً چنين‌ فرض‌ كرده‌اند كه‌ نبردِ نزديك‌ تلس‌ كه‌ در آن‌ تركهاي‌ غربي‌ و اعراب‌ سپاه‌ چين‌ را منهدم‌ كردند، نشانة‌ پايان‌ نفوذ مستقيم‌ چين‌ در آسياي‌ مركزي‌ و غربي‌ بوده‌، اما بايد در اين‌ فرض‌ تجديد نظر كرد.دو مجراي‌ اصلي‌ تماس‌ ميان‌ چينيها و مسلمانان‌ در طول‌ سده‌هاي‌ ميانه‌ يكي‌ «جادة‌ ابريشم‌» بود كه‌ از شمال‌ ـ غرب‌ چين‌ به‌ سوي‌ غرب‌ مي‌رفت‌. ديگري‌، «راه‌ ابريشم‌ اقيانوسي‌» بود كه‌ ساحل‌ جنوب‌ غربي‌ چين‌ را به‌ هند و ايران‌ مي‌پيوست‌. اين‌ مسير دوم‌ خصوصاً براي‌ مبادلة‌ داروهاي‌ گياهي‌ و دانش‌ پزشكي‌ به‌كار مي‌رفت‌. اين‌ موضوع‌ تا جايي‌ كه‌ به‌ چين‌ مربوط‌ است‌، در كتابِ هاي‌ يائو بن‌ تسائو («مفردات‌ پزشكي‌ از راه‌ اقيانوس‌») نوشتة‌ لي‌شون‌ مشهود است‌. لي‌شون‌، ايرانيي‌ بود كه‌ زبان‌ چيني‌ را خوب‌ مي‌دانست‌ و به‌عنوان‌ شاعري‌ چيني‌ نيز شهرت‌ يافت‌. او در سدة‌ نهم‌/ دهم‌ ميلادي‌ مي‌زيست‌. بسياري‌ از انواع‌ گياهان‌ دارويي‌ كه‌ از ايران‌ و ديگر كشورهاي‌ مسلمان‌ وارد چين‌ مي‌شد و نيز نامهاي‌ گياهان‌ دارويي‌ چيني‌ كه‌ به‌اين‌ كشورها صادر مي‌شد در سونگ‌ خوي‌ يائو («گزارشهاي‌ تاريخي‌ سلسلة‌ سونگ‌») ثبت‌ شده‌ است‌. استفادة‌ گستردة‌ پزشكان‌ مسلمان‌ از گياهان‌ دارويي‌ چين‌ در قراباذين‌ كِنْدي‌ (سدة‌ سوم‌/نهم‌) مشهود است‌.ديري‌ نگذشت‌ كه‌ پزشكيِ چين‌ نفوذ فزاينده‌اي‌ يافت‌. ابن‌ سينا در القانون‌ في‌الطب‌ ، هفده‌ گياه‌ دارويي‌ را ذكر و تجويز كرده‌ است‌ كه‌، به‌ گفتة‌ او، «از چين‌ آورده‌ مي‌شود» («يُؤتي‌&#۳۹; مِن‌ بِها ] تُجْلَب‌ [ بِلاد الصّين‌»). اين‌ شاهد ديگري‌ از مبادلة‌ گياهان‌ دارويي‌ ميان‌ چين‌ و جهان‌ اسلام‌ در آن‌ روزگار است‌. در حالي‌ كه‌ پزشكان‌ دورة‌ اسلامي‌ عموماً پيرو مكتب‌ جالينوس‌ بودند، نظرية‌ نبض‌ ابن‌ سينا و تشخيص‌ او از روي‌ نبض‌ به‌ تشخيص‌ بيماري‌ به‌ سبك‌ چيني‌ از روي‌ نبض‌ كه‌ وانگ‌ شوـ هه‌ در كتاب‌ ماي‌ جينگ‌ («رساله‌ در انواع‌ نبض‌»»، سدة‌ دوم‌ ميلادي‌) بيان‌ كرده‌ است‌ نزديكتر بود. شباهتهاي‌ بسياري‌ ميان‌ قانون‌ ابن‌ سينا و نظريه‌هاي‌ پزشكي‌ چيني‌ وجود دارد، مثلاً: اين‌ نظريه‌ كه‌ تنِ آدمي‌ كلّي‌ است‌ كه‌ عملكرد آن‌ با اجزاي‌ آن‌ متفاوت‌ است‌؛ اصول‌ تركيب‌ داروهاي‌ گياهي‌؛ فرايند پيري‌؛ نقش‌ مايعات‌ بدن‌؛ درمان‌ با تغذيه‌، و جز اينها.پزشكي‌ چيني‌ را بويژه‌ مورخ‌ بزرگ‌، رشيد الدين‌ فضل‌ الله‌ (حدود ۶۴۵ـ ۷۱۸) كه‌ صدر اعظم‌ سه‌ سلطان‌ ايلخاني‌ بود، ترويج‌ كرد. رشيد الدين‌ كه‌ خود پزشك‌ نيز بود، به‌ پزشكي‌ چين‌ علاقه‌ و با پزشكان‌ چيني‌ تماس‌ داشت‌. او به‌ يكي‌ از شاگردانش‌ دستور داد به‌ چين‌ برود و كتابهاي‌ پزشكي‌ چيني‌ را گرد آورد. سپس‌ دستور ترجمة‌ اين‌ كتابها را به‌ فارسي‌ داد، آنها را ويرايش‌ كرد، پيشگفتار مفصلي‌ بر آنها نوشت‌ و نام‌ آن‌ را تنسوق‌نامه‌ ] تنسوخنامه‌ [ گذاشت‌؛ عنوان‌ فرعي‌ رشيد الدين‌ براي‌ اين‌ اثر «گنج‌نامة‌ علوم‌ چيني‌ ايلخان‌» ] !؟ [ بود. فقط‌ يكي‌ از چهار كتاب‌ (مقالة‌) اين‌ اثر، با مقدمة‌ رشيد الدين‌ به‌جا مانده‌ كه‌ نسخة‌ خطي‌ يگانة‌ آن‌ در استانبول‌ است‌ ] مؤسسة‌ انتشارات‌ دانشكدة‌ ادبيات‌ و علوم‌ انساني‌ دانشگاه‌ تهران‌ آن‌ را منتشر كرده‌ است‌ [ .بخش‌ عمدة‌ اين‌ كتاب‌ را شرحي‌ بر شرح‌ ماي‌ جوئه‌ ، يعني‌ «منظومة‌ ضربان‌ نبض‌»، دانسته‌اند كه‌ در چين‌ در دورة‌ سلسله‌هاي‌ سونگ‌ و يين‌ يوان‌ (سده‌هاي‌ هفتم‌ ـ هشتم‌/ سيزدهم‌ ـ چهاردهم‌) بسيار محبوب‌ بود. در آن‌ زمان‌ ماي‌جوئه‌ را به‌ اشتباه‌ به‌ وانگ‌ شو ـ هه‌ نسبت‌ دادند. هرچند نام‌ صحيح‌ ماي‌ جوئه‌ در تنسوق‌نامه‌ نيز ذكر شده‌ است‌، اما اين‌ اشتباه‌ را رشيد الدين‌ نيز تكرار كرده‌ است‌. مطالب‌ منقول‌ از ماي‌ جوئه‌ به‌ صورت‌ اصل‌ چيني‌ آنها در تنسوق‌نامه‌ گنجانده‌ شده‌ و همراه‌ با توضيحاتي‌ با حروف‌ عربي‌ آوانگاري‌ شده‌ است‌. نسخة‌ خطي‌ تنسوق‌نامه‌ همچنين‌ حاوي‌ چندين‌ نقاشي‌ با كيفيت‌ عالي‌ از اندامهاي‌ داخلي‌، مدار زندگي‌ـ انرژي‌ و محاسبات‌ اختربيني‌ است‌. ازينرو، هرچند فقط‌ بخشي‌ از اين‌ اثر بازمانده‌ است‌، اما اهميت‌ بسياري‌ براي‌ تاريخ‌ پزشكي‌ چيني‌ دارد، زيرا، تا آنجا كه‌ مي‌دانيم‌، نخستين‌ نسخه‌ از آثار پزشكي‌ چين‌ است‌ كه‌ به‌ غرب‌ اسلامي‌ منتقل‌ شده‌ است‌.



منابع‌:Henri Fouquet, Essai sur le pouls, par rapport aux affections des principaux organes, avec des figures qui reprإsentent les catatةrs du pouls, dans ses affections... , Montpellier ۱۷۶۷; G. E. von Grunebaum, Der Islam in seiner klassischen Epoche , Berlin ۱۹۶۳, Eng. tr. Classical Islam, a history ۶۰۰-۱۲۵۸ , London ۱۹۷۰; H. W. Haussig, Die Geschichte Zentralasiens und der Siedenstrasse in islamischer Zeit , Darmstadt ۱۹۸۸; K.Jahn, "Wissenschaftliche Kontakte zwischen Iran und China in der Mongolenzeit", Anzeiger der خsterr. Akad. der Wiss., phil. -hist. Kl, CVI (۱۹۷۱), ۱۹۹-۲۱۱; idem, "China in der islamischen Geschichtsschreibung", ibid., CVIII (۱۹۷۱), ۶۳-۷۳; F. Klein-Franke and Zhu Ming, "Rash ¦ â d ad-D ¦ â n as a transmitter of Chinese medicine to the West", Le Musإon , CIX (۱۹۹۶), ۳۹۵-۴۰۴; J. Needham, Science and civilization in China , I: Intoductory orientation , Cambridge ۱۹۵۴; Jutta Rall, "Zur persischen غbersetzung eines Mo-chueh, eines chinesischen medizinischen Textes", Oriens Extremus , VII (۱۹۶۰), ۱۵۲-۱۵۷; A. Sدheyl غnver, Recent researches on the Wang Shu Ho text , in Tib Fakدltesi Mecmuas i , Istanbul ۱۹۴۴; idem, Tansuknamei Ilhan der fununu ulumu hatayi mukaddemesi , Istanbul ۱۹۳۹; Fan Xingzhuen, "Historical facts of the interchanges between Chinese and Arabic medicines", Jnal. of medical hist ., IV (۱۹۵۲; in Chinese); Yue Jia-ming, "Chinese medicine in Iran", ibid. (۱۹۸۴), ۲۸-۳۰ (in Chinese).


نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

هوشنگ‌ اعلم‌

ايرج‌ پروشانی و فريد قاسملو

محمد زبير صِدّيقی

اميلی سَوِج‌ ـ اسميث‌ ( د.اسلام‌ )

فريد قاسملو

كلاين‌ ـ فرانكه‌ و ژمينگ‌ ( د. اسلام‌ )

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 5
تاریخ چاپ
وضعیت انتشار
  • چاپ نشده