پروانه‌ معین‌الدین‌ سلیمان‌بن‌علی‌
معرف
ب‌ السلطنة‌ مقتدر ايراني‌ در دورة‌ حكومت‌ سلاجقة‌ روم‌، مريد مولانا جلال‌الدين‌ محمد بلخي‌
متن
پروانه‌، معين‌الدين‌ سليمان‌بن‌علي‌ ، نايب‌ السلطنة‌ مقتدر ايراني‌ در دورة‌ حكومت‌ سلاجقة‌ روم‌، مريد مولانا جلال‌الدين‌ محمد بلخي‌. از تاريخ‌ و محل‌ ولادت‌ وي‌ آگاهي‌ در دست‌ نيست‌. از نوشتة‌ ابن‌ بي‌بي‌ (ص‌320) مي‌دانيم‌ كه‌ ديلمي‌ بوده‌، هر چند حمدالله‌ مستوفي‌ (ص‌478) او را اهل‌ كاشان‌ دانسته‌ است‌. از زندگي‌ معين‌الدين‌ پيش‌ از ورودش‌ به‌ دربار سلاجقة‌ روم‌ (حدود 653) همين‌ قدر دانسته‌ است‌ كه‌ مدتي‌ سرلشكر ارزنجان‌ و مورد توجه‌ بايچو * بوده‌ است‌ (ابن‌بي‌بي‌، ص‌272). پدرش‌ مهذب‌الدين‌ علي‌ ديلمي‌، وزير سلطان‌ غياث‌الدين‌ كيخسرو دوم‌ (جلوس‌: 634) بود كه‌ پس‌ از شكست‌ سلاجقه‌ از مغولان‌ در نبرد معروف‌ كوسه‌ داغ‌ در 641 نقش‌ ميانجي‌ داشت‌ و توانست‌ آنان‌ را از اضمحلال‌ كامل‌ برهاند و حكومتي‌ نيمه‌ مستقل‌ براي‌ سلاجقة‌ روم‌ دست‌ و پا كند (براي‌ شرح‌ كامل‌ نبرد رجوع كنيد به همان‌، ص‌ 238ـ 239، 243ـ 245).در حدود 653 در زمان‌ سلطنت‌ عزالدين‌ كيكاوس‌، جانشين‌ غياث‌الدين‌، اميرمعين‌الدين‌ مقام‌ اميرحاجبي‌ و نظام‌الدين‌ خورشيد مقام‌ پروانگي‌ را بر عهده‌ داشتند (آقسرائي‌، ص‌40ـ41). در 656 كه‌ بايچو به‌ روم‌ لشكر كشيد و سلطان‌ عزالدين‌ به‌ انطاكيه‌ گريخت‌، معين‌الدين‌ و نظام‌الدين‌ با بايچو صلح‌ كردند و ركن‌الدين‌، برادر عزالدين‌، را بر تخت‌ نشاندند (همان‌، ص‌42ـ43) و براي‌ مدتي‌ صلح‌ و آرامش‌ در آسياي‌ صغير برقرار شد. ديري‌ نپاييد كه‌ نظام‌الدين‌ خورشيد به‌ دست‌ مغولان‌ كشته‌ شد و معين‌الدين‌ منصب‌ پروانگي‌ يافت‌ و زمام‌ امور را به‌ دست‌ گرفت‌ (ابن‌بي‌بي‌، ص‌ 288ـ 289؛ آقسرائي‌، ص‌ 45)، سپس‌ با كمك‌ مغولان‌ به‌ جنگ‌ عزالدين‌، كه‌ در قونيه‌ بر تخت‌ نشسته‌ بود، رفت‌ اما منهزم‌ شد و همراه‌ سلطان‌ ركن‌الدين‌ به‌ نيكسار شتافت‌. سلطان‌ امارت‌ نيكسار را به‌ او واگذارد و خود عازم‌ توقات‌ شد و آنجا را تختگاه‌ خود ساخت‌. سال‌ بعد، هولاكو حكومت‌ عزالدين‌ و ركن‌الدين‌ را در دو بخش‌ غربي‌ و شرقي‌ آسياي‌ صغير به‌ رسميت‌ شناخت‌ (ابن‌بي‌بي‌، ص‌ 290ـ 294؛ آقسرائي‌، ص‌49، 60ـ62)، اما دو سال‌ بعد پروانه‌ و ركن‌الدين‌ به‌ كمك‌ لشكريان‌ مغول‌ و به‌ بهانة‌ نافرماني‌ عزالدين‌ و ارتباطش‌ با مصريان‌ به‌ قونيه‌ لشكر كشيدند و عزالدين‌ را به‌ انطاكيه‌ متواري‌ ساختند (ابن‌بي‌بي‌، ص‌296؛ دربارة‌ عاقبت‌ او رجوع كنيد به همان‌، ص‌ 297ـ 298). از اين‌ پس‌، ركن‌الدين‌ به‌تنهايي‌ حكومت‌ را به‌ دست‌ گرفت‌ و پروانه‌ مخالفان‌ را از ميان‌ برد (همان‌، ص‌ 298ـ299) تا اينكه‌ در 661 هولاكوخان‌ پروانه‌ را به‌ عراق‌ فراخواند، اما پروانه‌ كه‌ نمي‌خواست‌ به‌ اين‌ كار تن‌ دردهد از اميرالامرا شاه‌ ملك‌ كه‌ مناسبات‌ دوستانه‌اي‌ با هولاكو داشت‌ خواست‌ تا جنگي‌ تصنعي‌ با يكديگر به‌راه‌ اندازند. اما اين‌ نمايش‌ به‌ جنگي‌ واقعي‌ و تمام‌ عيار تبديل‌ شد، چندانكه‌ پروانه‌ بيمناك‌ شد و با تدبيري‌ شاه‌ ملك‌ را تطميع‌ و ناگزير به‌ تسليم‌ كرد و سپس‌ به‌دست‌ دژخيمان‌ سپرد (يونيني‌، ج‌ 1، ص‌ 536ـ537) كه‌ نشان‌ از درايت‌ و حيله‌گري‌ پروانه‌ در صحنة‌ بازيهاي‌ سياسي‌ و جنگ‌ قدرت‌ است‌.دورة‌ حكومت‌ اباقا (663ـ680) براي‌ روم‌ دوره‌اي‌ پرآشوب‌ و نابسامان‌ بود. در اين‌ دوره‌، پروانه‌ تا زمان‌ مرگ‌ ناگزير بود از سويي‌ از توطئه‌هاي‌ اميران‌ سلجوقي‌ جلوگيري‌ كند واز سوي‌ ديگر از دست‌اندازيهاي‌ نمايندگان‌ مغولي‌ به‌ سرزمين‌ خود ممانعت‌ به‌عمل‌ آورد. پس‌ از به‌تخت‌ نشستن‌ اباقا، سلطان‌ ركن‌الدين‌ و پروانه‌ با هداياي‌ بسيار نزد او رفتند و پروانه‌ مدتي‌ نزد اباقا ماند. وي‌ در اين‌ مدت‌ از خاندان‌ سلجوق‌ نزد اباقا سخت‌ سعايت‌ كرد و آنان‌ را به‌ بي‌تدبيري‌ و نافرمانبرداري‌ متهم‌ كرد، تا آنجا كه‌ ركن‌الدين‌ را هواخواه‌ بيبرسِ اول‌ * ، ملك‌ظاهر فرمانرواي‌ مصر و حريف‌ قدرتمند اباقا، قلمداد كرد. بدين‌ سان‌، پروانه‌ با جلب‌ حمايت‌ اباقا نايب‌السلطنه‌ شد. پس‌ از آن‌ اباقا اجازة‌ فتح‌ سينوپ‌ را به‌ او داد. پروانه‌ با زحمت‌ بسيار آنجا را تسخير كرد و مساجدي‌ را كه‌ به‌ كنيسه‌ تبديل‌ شده‌ بود به‌صورت‌ اول‌ درآورد (همان‌، ج‌ 2، ص‌ 347؛ آقسرائي‌، ص‌ 82 ـ83). در همين‌ زمان‌ ركن‌الدين‌ كه‌ از دخالتهاي‌ پروانه‌ به‌ستوه‌ آمده‌ بود، ظاهراً قصد جان‌ پروانه‌ را داشت‌ كه‌ شرف‌الدين‌ مسعود خطير، پروانه‌ را آگاه‌ ساخت‌. پروانه‌ با برخي‌ از اميران‌ مغول‌ به‌ آقسرا رفت‌ و سلطان‌ را به‌ آنجا دعوت‌ كرد و با ياري‌ مغولان‌ وي‌ را به‌قتل‌ رساند (ابن‌بي‌بي‌، ص‌ 301ـ303؛ يونيني‌، ج‌ 2، ص‌ 403ـ 405). سپس‌ پروانه‌ در 664 غياث‌الدين‌ كيخسرو، فرزند خردسال‌ ركن‌الدين‌، را به‌ تخت‌ نشاند (آقسرائي‌، ص‌ 87؛ يونيني‌، ج‌ 2، ص‌ 403ـ404 و مقريزي‌، ج‌ 2، ص‌ 53، اين‌ تاريخ‌ را 666 ضبط‌ كرده‌اند) و مادر او را به‌ عقد خويش‌ درآورد و خود به‌عنوان‌ نايب‌السلطنه‌ زمام‌ امور را به‌دست‌ گرفت‌ (ميرخواند، ج‌ 4، ص‌ 356؛ يونيني‌، ج‌ 2، ص‌ 347) و پس‌ از آن‌ با هداياي‌ بسيار، از جمله‌ اسب‌ و سلاح‌ ركن‌الدين‌، نزد اباقا رفت‌. اباقا در بازگشت‌ برادرش‌ اَجاي‌ را با او همراه‌ كرد (يونيني‌، ج‌ 2، ص‌ 388).در 670 پروانه‌ به‌ فرمان‌ اباقا با كمك‌ لشكريان‌ مغول‌ به‌ شام‌ لشكركشي‌ كرد (يونيني‌، ج‌ 2، ص‌ 467) اما بدون‌ درگيري‌ با ملك‌ظاهر به‌ روم‌ بازگشت‌. در 671 ميان‌ پروانه‌ و فخرالدين‌ وزير كدورتي‌ پيش‌ آمد كه‌ به‌ عزل‌ و حبس‌ فخرالدين‌ انجاميد (ابن‌بي‌بي‌، ص‌ 304ـ 308؛ آقسرائي‌، ص‌ 92ـ94). سال‌ 672 سالي‌ ناآرام‌ و پر دغدغه‌ براي‌ پروانه‌ بود. اجاي‌، كه‌ به‌عنوان‌ فرستادة‌ مخصوص‌ اباقا در روم‌ به‌سر مي‌برد، در كارها دخالت‌ ناروا مي‌كرد تا جايي‌ كه‌ پروانه‌ شكايت‌ به‌ اباقا برد و از نافرماني‌ اجاي‌ و توطئة‌ قتلش‌ به‌ دست‌ او خبرداد. اجاي‌ به‌دستور اباقا فرمانبرداري‌ پيشه‌ كرد (يونيني‌، ج‌ 3، ص‌ 34)، ليكن‌ در 674، هنگامي‌ كه‌ پروانه‌ و سلطان‌ غياث‌الدين‌ و توقونويان‌ نزد اباقا رفتند، اجاي‌ اموال‌ آنان‌ را ضبط‌ كرد. اباقا برادرش‌ را فراخواند (همان‌، ج‌ 3، ص‌ 112ـ113)، اما اجاي‌ از رفتن‌ امتناع‌ كرد و در عوض‌ نامه‌اي‌ براي‌ اباقا فرستاد و پس‌ از بدگويي‌ بسيار از پروانه‌ و ضياءالدين‌ خطير اجازة‌ كشتن‌ پروانه‌ را از اباقا گرفت‌. پروانه‌ كه‌ از طريق‌ جاسوس‌ از اين‌ مكتوب‌ باخبر شده‌ بود، نخست‌ هداياي‌ بسياري‌ براي‌ اجاي‌ فرستاد، سپس‌ از اميران‌ روم‌ نوشته‌اي‌ حاكي‌ از توطئة‌ قتل‌ خود به‌دست‌ اجاي‌ و ستمهاي‌ او گرفت‌ و اجاي‌ را به‌ واگذاري‌ شهرهاي‌ روم‌ به‌ مصريان‌ متهم‌ كرد. اباقا پس‌ از دريافت‌ نامه‌، پروانه‌ و اجاي‌ و برخي‌ از اميران‌ را به‌دربار احضار كرد و اجاي‌ را نزد خود نگه‌ داشت‌ (همان‌، ج‌ 3، ص‌ 114). پس‌ از چندي‌ اباقا پروانه‌ را براي‌ فتح‌ قلعة‌ بيره‌ (در جنوب‌ تركية‌ فعلي‌) فرستاد. وي‌ عده‌اي‌ را براي‌ خبرگيري‌ از وضع‌ ملك‌ظاهر به‌ شام‌ اعزام‌ داشت‌. آنان‌ در نزديكي‌ فرات‌ به‌ نامه‌هايي‌ از ملك‌ظاهر دست‌ يافتند كه‌ در آنها از پروانه‌ خواسته‌ بود عليه‌ دشمن‌ با يكديگر متحد شوند (همان‌، ج‌ 3، ص‌ 114ـ 115). اين‌ نامه‌ها موقعيت‌ پروانه‌ و مسلمانان‌ را به‌ خطر انداخت‌، اما پروانه‌ ارتباطش‌ را با مصر انكار كرد و آن‌ را دسيسه‌اي‌ از جانب‌ فرمانرواي‌ سيس‌ (هتيوم‌، پادشاه‌ ارمنستان‌ صغير) وانمود كرد و مغولان‌ ظاهراً گفتة‌ او را پذيرفتند. با طولاني‌ شدن‌ محاصرة‌ قلعه‌، پروانه‌ و مغولان‌ دست‌ از محاصره‌ برداشتند (همان‌، ج‌ 3، ص‌ 115). يونيني‌ كه‌ بيش‌ از ديگر مؤلفان‌ به‌شرح‌ مناسبات‌ پروانه‌ با ملك‌ظاهر و تمايل‌ اميران‌ روم‌ به‌ سلطان‌ مملوكي‌ پرداخته‌، گفته‌ است‌ (ص‌ 117) كه‌ پروانه‌ با ملك‌ظاهر قرار گذاشتند تا به‌ مغولها اعلام‌ جنگ‌ كنند و باج‌ و خراج‌ روم‌ به‌ مصر پرداخت‌ شود. در همين‌ گيرودار، وي‌ پيش‌ از اين‌ نيز به‌ دربار احضار شده‌ بود اما به‌ بهانه‌هاي‌ مختلف‌ از حضور در دربار خودداري‌ كرده‌ بود. در 11 ذيحجة‌ 675، پروانه‌ در خدمت‌ خواهر سلطان‌ غياث‌الدين‌ و براي‌ وصلت‌ با پسر اباقا به‌ آذربايجان‌ رفت‌ (ابن‌بي‌بي‌، ص‌ 310ـ311). چون‌ شرف‌الدين‌ خطير ميدان‌ را خالي‌ ديد براي‌ سركوب‌ مغولان‌ و احتمالاً به‌دست‌ گرفتن‌ قدرت‌، از ملك‌ظاهر كمك‌ خواست‌ و جمعي‌ از اميران‌ روم‌ را به‌ همراه‌ برادرش‌، ضياءالدين‌، به‌ دربار ملك‌ظاهر فرستاد و پس‌ از آن‌ سلطان‌ غياث‌الدين‌ را از قونيه‌ به‌ نيغده‌/ نيگده‌ برد و به‌ انتظار لشكريان‌ ملك‌ظاهر نشست‌ (آقسرائي‌، ص‌ 101ـ102؛ براي‌ شرح‌ كامل‌ عصيان‌ اميران‌ روم‌ رجوع كنيد به يونيني‌، ج‌ 3، ص‌ 166ـ170؛ ابن‌ بي‌بي‌، 312ـ313). ظاهراً مهذب‌الدين‌ علي‌، پسر پروانه‌ و نايب‌ او در روم‌، همراه‌ امراي‌ عاصي‌ به‌ دمشق‌ نزد ملك‌ظاهر نرفت‌ ( رجوع كنيد به يونيني‌، ج‌3، ص‌ 166، 168ـ 169؛ مقريزي‌، ج‌ 2، ص‌ 97؛ قس‌ رشيدالدين‌ فضل‌الله‌، ج‌ 2، ص‌ 1101). هنگامي‌ كه‌ پروانه‌ از ماجرا باخبر شد، با لشكري‌ از مغولان‌ به‌ شرف‌الدين‌ حمله‌ برد. او كه‌ توان‌ مقاومت‌ نداشت‌ به‌ قلعة‌ لؤلؤ گريخت‌، اما در آنجا گرفتار و كشته‌ شد (ابن‌بي‌بي‌، ص‌ 314ـ316). در همين‌ سال‌ ملك‌ظاهر با سپاهيانش‌ به‌روم‌ آمد و در اَلبِستان‌ با سپاهيان‌ پروانه‌ و مغولان‌ وارد جنگ‌ شد. جنگ‌ خونيني‌ درگرفت‌ كه‌ به‌ شكست‌ مغولان‌ انجاميد. در اين‌ نبرد، ضياءالدين‌ خطير كه‌ در جمع‌ سپاهيان‌ مصر بود كشته‌ شد و پسر و نوة‌ پروانه‌ به‌ اسارت‌ درآمدند. پروانه‌ كه‌ جان‌ سالم‌ به‌در برده‌ بود از بيم‌ كين‌خواهي‌ مغولان‌ با غياث‌الدين‌ به‌ توقات‌ پناه‌ برد (يونيني‌، ج‌ 3، ص‌ 175ـ 178؛ قلقشندي‌، ج‌ 14، ص‌ 149ـ150). ملك‌ظاهر پيروزمندانه‌ در قيصريه‌ برتخت‌ نشست‌. پروانه‌ جلوس‌ او را تبريك‌ گفت‌ و ملك‌ظاهر از وي‌ خواست‌ كه‌ به‌ قيصريه‌ برود تا مُلك‌ را به‌ او واگذارد، اما پروانه‌ ظاهراً به‌انتظار رسيدن‌ اباقا دفع‌الوقت‌ كرد (يونيني‌، ج‌ 3، ص‌ 181ـ182). ملك‌ظاهر كه‌ تعداد لشكريانش‌ اندك‌ بود و در ضمن‌ از دسيسة‌ پروانه‌ نيز آگاه‌ شده‌ بود، قيصريه‌ را ترك‌ كرد (همان‌، ج‌3، ص‌ 182؛ابن‌ صُقاعي‌، ص‌ 80). از طرف‌ ديگر پروانه‌ يكي‌ از اميرانش‌، سيف‌الدين‌ اربكي‌، را براي‌ شرح‌ ماجرا نزد اباقا فرستاد. اباقا بيدرنگ‌ به‌ سوي‌ روم‌ حركت‌ كرد و با ديدن‌ كشته‌هاي‌ مغولي‌ در روم‌ به‌ سپاهيانش‌ دستور داد تا جمعيت‌ روم‌ را قلع‌وقمع‌ كنند (ابن‌بي‌بي‌، ص‌ 318؛ ابن‌صقاعي‌، همانجا). سپس‌ اباقا به‌ همراه‌ پروانه‌ به‌ دربار بازگشت‌، نخست‌ با او از در احسان‌ درآمد و از او در كاخ‌ پذيرايي‌ كرد، اما هنگامي‌ كه‌ پروانه‌ كاخ‌ را ترك‌ گفت‌ به‌دستور اباقا كشته‌ شد (ابن‌عبري‌، ص‌ 382). به‌ نوشتة‌ قطبي‌ اهري‌ (ص‌ 136) و رشيدالدين‌ فضل‌الله‌ (ج‌ 2، ص‌ 1103ـ1104)، مغولان‌ قلعة‌ توقات‌ و حصن‌ كوغانيه‌، خانة‌ معين‌الدين‌ پروانه‌، را ويران‌ كردند و پروانه‌ را به‌ ياسا رساندند و به‌ اتهام‌ همدستي‌ با ملك‌ظاهر، اعلام‌ نكردن‌ حضور وي‌ در خاك‌ روم‌ و گريز از برابر او، به‌ مرگ‌ محكوم‌ كردند و در ربيع‌الاول‌ 676 به‌قتل‌ رساندند.منابع‌ تقريباً متفق‌القول‌اند كه‌ پروانه‌ در واقعة‌ البستان‌ نقش‌ اساسي‌ داشته‌ و لشكركشي‌ ملك‌ظاهر به‌ روم‌ به‌ خواهش‌ پروانه‌ و در پي‌ مكاتبات‌ و تباني‌ آن‌ دو صورت‌ گرفته‌ است‌ ( رجوع كنيد به ابن‌بي‌بي‌، ص‌ 317؛ ابن‌عبري‌، ص‌ 381؛ تاريخ‌ آل‌سلجوق‌ در آناطولي‌ ، 103؛ وصّاف‌ حضره‌، ص‌ 54). چنانكه‌ گفته‌ مي‌شود پروانه‌ در شب‌ حادثه‌ مغولان‌ را در مستي‌ فرو برد (قطبي‌ اهري‌؛ ابن‌عبري‌، همانجاها). اما چنين‌ به‌نظر مي‌رسد كه‌ پروانه‌ در لشكركشي‌ سلطان‌ مملوكي‌ به‌روم‌ و پيروزي‌ او در البستان‌ دخالتي‌ نداشته‌ است‌ و به‌ احتمال‌ زياد نمي‌خواسته‌ كه‌ در اين‌ تاريخ‌ و به‌ خواست‌ پسران‌ خطير، كه‌ رقيب‌ وي‌ به‌ شمار مي‌آمدند، ملك‌ظاهر به‌ روم‌ لشكر بكشد. كارول‌ هيلنبرند (ص‌ 267ـ274؛ د.اسلام‌ ، چاپ‌ دوم‌، ذيل‌ «معين‌الدين‌ سليمان‌ پروانه‌») مناسبات‌ پروانه‌ با مماليك‌ را مبهم‌ توصيف‌ كرده‌است‌، اما بايد گفت‌ كه‌ پروانه‌ در واقع‌ نقشي‌ دوجانبه‌ بازي‌ كرد و جانش‌ را نيز در اين‌ راه‌ گذاشت‌. او كه‌ دولتمردي‌ مقتدر و نيرنگ‌كار بود و به‌سبب‌ همكيش‌ بودن‌ با ملك‌ظاهر بيشتر به‌ او تمايل‌ داشت‌، از سويي‌ خود را دوست‌ مغولان‌ جلوه‌ داد و از سوي‌ ديگر درصدد بود تا ملك‌ظاهر را با اباقا به‌ جنگ‌ وادارد تا شايد از شرّ هر دو رهايي‌ يابد.شهرت‌ پروانه‌ بيشتر به‌سبب‌ مناسبات‌ مريدوارش‌ با مولانا جلال‌الدين‌ بلخي‌ است‌. چگونگي‌ و زمان‌ ورود پروانه‌ به‌ حلقة‌ مريدان‌ مولانا بدرستي‌ مشخص‌ نيست‌، ليكن‌ از نوشتة‌ سپهسالار (ص‌ 85 ـ86) و افلاكي‌ (جاهاي‌ متعدد) چنين‌ برمي‌آيد كه‌ پروانه‌ ظاهراً در دوره‌اي‌ كه‌ مولانا با حسام‌الدين‌ چلبي‌ همنشين‌ بوده‌ به‌ اين‌ جمع‌ گرويده‌ است‌. با وجود نابساماني‌ اوضاع‌ و رويدادهاي‌ گوناگوني‌ كه‌ پروانه‌ درگير آنها بود، همچون‌ مريدي‌ مخلص‌ در محضر مولانا حاضر مي‌شد و گاه‌ براي‌ ديدار او ساعتها انتظار را به‌ جان‌ مي‌خريد (افلاكي‌، ج‌ 1، ص‌ 299ـ300). وي‌ در منزل‌ خود مجالس‌ سماع‌ ترتيب‌ مي‌داد و از مولانا و يارانش‌ دعوت‌ مي‌كرد. در اين‌ مجالس‌ گاه‌ اميران‌ روم‌ و حتي‌ سلطان‌ نيز حاضر مي‌شدند (همان‌، ج‌ 1، ص‌ 99ـ100؛ سپهسالار، ص‌ 83 ـ84، 87). مناقب‌العارفين‌ افلاكي‌ در واقع‌ سندي‌ معتبر از مناسبات‌ پروانه‌ و مولاناست‌. از اين‌ اثر و مكاتبات‌ ميان‌ آن‌ دو كه‌ بيشتر آنها از دستبرد زمانه‌ مصون‌ مانده‌ است‌، چنين‌ برمي‌آيد كه‌ كلام‌ مولانا در پروانه‌ نفوذ خاصي‌ داشته‌ و وي‌ اندرزها و درخواستهاي‌ مولانا را به‌جان‌ مي‌خريده‌ است‌. اين‌ امر از چشم‌ اهالي‌ قونيه‌ نيز پوشيده‌ نبوده‌، چندانكه‌ هنگام‌ گرفتاري‌ به‌ مولانا متوسل‌ مي‌شده‌اند و او خواسته‌هاي‌ مردم‌ را به‌ پروانه‌ منعكس‌ مي‌كرده‌ است‌ (افلاكي‌، ج‌ 1، ص‌ 155، ص‌ 217ـ 218؛ مولوي‌، 1371 ش‌، نامة‌ سي‌و هفتم‌). مناسبات‌ پروانه‌ و مولانا فرازونشيبهايي‌ داشته‌ است‌؛ وي‌ گاه‌ پروانه‌ را براي‌ احسانها و محبتهايش‌ به‌ عالمان‌ و دراويش‌، و دستگيري‌ از فقرا مورد مهر قرار مي‌داد (مولوي‌، 1371 ش‌، نامة‌ بيست‌ وهفتم‌ و هشتادوششم‌؛ افلاكي‌، ج‌ 1، ص‌ 107، 165) و گاه‌ زبان‌ به‌ ملامت‌ وي‌ مي‌گشود و او را براي‌ همدستي‌ با مغولان‌ نكوهش‌ مي‌كرد و اين‌ كار را تضعيف‌ اسلام‌ و مسلمانان‌ مي‌دانست‌ (مولوي‌، 1362 ش‌، ص‌ ـ 5). شايد به‌همين‌ دليل‌ بودكه‌ پروانه‌ باب‌ مكاتبه‌ را با ملك‌ ظاهر گشود. مولانا بر آن‌ بود كه‌ در پيشاني‌ پروانه‌ نوري‌ سليماني‌ است‌ و اگر پروانه‌ قصد كند مي‌تواند مغرب‌ و مشرق‌ را تسخير كند (افلاكي‌، ج‌ 1، ص‌ 218). به‌ هر روي‌، پروانه‌ تازمان‌ درگذشت‌ مولانا مريد او بود و پس‌ از او مريد «بهاءالدين‌ سلطان‌ ولد * »، پسر مولانا، شد (همان‌، ج‌ 2، ص‌ 911). پروانه‌ و همسرش‌ گرجي‌خاتون‌ مبلغ‌ هنگفتي‌ براي‌ ساخت‌ بناي‌ آرامگاه‌ مولانا پرداختند (همان‌، ج‌ 2، ص‌ 792). پس‌ از درگذشت‌ مولانا، گروهي‌ از فقيهان‌ از پروانه‌ خواستند تا دستور برچيدن‌ سماع‌ را بدهد. پروانه‌ پس‌ از مشورت‌ با شيخ‌ صدرالدين‌ از اين‌ كار سرباز زد (همان‌، ج‌ 2، ص‌ 578). پروانه‌ همچنين‌ از مريدان‌ فخرالدين‌ عراقي‌ (متوفي‌ 688) بود و در توقات‌ براي‌ او خانقاه‌ و مدرسه‌ ساخت‌ (همان‌، ج‌ 1، ص‌ 400ـ559).با درگذشت‌ پروانه‌ حكومت‌ نيمه‌مستقل‌ سلجوقيان‌ روم‌ به‌پايان‌ رسيد و اين‌ سرزمين‌ به‌دست‌ حاكمان‌ مغول‌ افتاد. از اولاد پروانه‌ در منابع‌ از مهذب‌الدين‌ علي‌ ( رجوع كنيد به سطور پيشين‌) و مهذب‌الدين‌ مسعود (متوفي‌ 722)، كه‌ از 696 تا 700 حاكم‌ سينوپ‌ بود (ابن‌بي‌بي‌، مقدمة‌ مشكور، ص‌ صدوشصت‌ودو)، نام‌ برده‌ شده‌ و افلاكي‌ (ج‌ 2، ص‌ 891ـ892، 952) نيز از دختر پروانه‌ نام‌ برده‌ است‌ كه‌ مريد حسام‌الدين‌ چلبي‌ بوده‌ و خانقاهي‌ در توقات‌ داشته‌ است‌.منابع‌: محمودبن‌ محمد آقسرائي‌، تاريخ‌ سلاجقه‌، يا، مسامرة‌ الاخبار و مسايرة‌الاخيار، چاپ‌ عثمان‌ توران‌، تهران‌ 1362 ش‌؛ ابن‌ بي‌بي‌، اخبار سلاجقة‌ روم‌ ، چاپ‌ محمدجواد مشكور، تهران‌ 1350 ش‌؛ ابن‌صُقاعي‌، تالي‌ كتاب‌ وفيات‌ الاعيان‌ ، چاپ‌ ژاكلين‌ سوبله‌، دمشق‌ 1974؛ ابن‌عبري‌، تاريخ‌ مختصرالدول‌ ، ترجمة‌ محمدعلي‌ تاج‌پور و حشمت‌الله‌ رياضي‌، تهران‌ 1364 ش‌؛ احمدبن‌ اخي‌ ناطور افلاكي‌، مناقب‌العارفين‌ ، چاپ‌ تحسين‌ يازيجي‌، تهران‌ 1362 ش‌؛ تاريخ‌ آل‌ سلجوق‌ در آناطولي‌ ، چاپ‌ نادره‌ جلالي‌، تهران‌ 1377 ش‌؛ حمدالله‌بن‌ ابي‌بكر حمدالله‌ مستوفي‌، تاريخ‌ گزيده‌ ، چاپ‌ عبدالحسين‌ نوائي‌، تهران‌ 1362 ش‌؛ رشيدالدين‌ فضل‌الله‌، جامع‌التواريخ‌ ، چاپ‌ محمد روشن‌ و مصطفي‌ موسوي‌، تهران‌ 1373 ش‌؛ فريدون‌بن‌ احمد سپهسالار، زندگينامة‌ مولانا جلال‌الدين‌ محمد مولوي‌ ، با مقدمة‌ سعيد نفيسي‌، تهران‌ ?] 1325 ش‌ [ ؛ ابوبكر قطبي‌ اهري‌، تاريخ‌ شيخ‌ اويس‌ ، چاپ‌ يوهانز فن‌لون‌، لاهه‌ 1373؛ احمدبن‌ علي‌ قلقشندي‌، صبح‌الاعشي‌ ، قاهره‌ ?] 1383/ 1963 [ ؛ احمدبن‌علي‌ مقريزي‌، السلوك‌ لمعرفة‌ دول‌ الملوك‌ ، چاپ‌ محمد عبدالقادر عطا، بيروت‌ 1418/1997؛ جلال‌الدين‌ محمدبن‌ مولوي‌، كتاب‌ فيه‌ مافيه‌ ، چاپ‌ بديع‌الزمان‌ فروزانفر، تهران‌ 1362 ش‌؛ همو، مكتوبات‌ مولانا جلال‌الدين‌ رومي‌، چاپ‌ توفيق‌ ه . سبحاني‌، تهران‌ 1371 ش‌؛ محمدبن‌ خاوندشاه‌ ميرخواند، تاريخ‌ روضة‌الصفا ، تهران‌ 1338ـ1339 ش‌؛ عبدالله‌بن‌ فضل‌الله‌ وصّاف‌ حضره‌، تحرير تاريخ‌ وصّاف‌ ، به‌قلم‌ عبدالمحمد آيتي‌، تهران‌ 1346 ش‌؛ موسي‌بن‌ محمد يونيني‌، ذيل‌ مرآة‌الزمان‌ ، حيدرآباد دكن‌ 1374ـ1380/1954ـ1961؛EI 2 , s.v."Mu ـ ¦ â n A l-D ¦ â n Sulayma ¦ n Parwa ¦ na" (by Carole Hillenbrand); Carole Hillenbrand, "Mu ـ ¦ â n A l-D ¦ â n Parwa ¦ na: the servant of two masters?", in Miscellanea Arabica et Islamica , ed. F.De Jong, Leuven 1993.
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

شهناز رازپوش‌

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 5
تاریخ چاپ
وضعیت انتشار
  • چاپ نشده