پرتغال‌ (پرتقال‌)
معرف
ي‌ كه‌ اعراب‌ (با تلفظِ بُرتُقال‌) به‌ شهرِ باستانيِ كاله‌/ كالم‌ (معروف‌ به‌بندر كاله‌، امروزه‌ اپرتو ] بورتو [ واقع‌ در دهانة‌ نهر دويره‌ داده‌اند و بعدها به‌پادشاهي‌ پرتغال‌ اطلاق‌ شده‌ است‌
متن
پُرتُغال‌ (پُرتقال‌)، نامي‌ كه‌ اعراب‌ (با تلفظِ بُرتُقال‌) به‌ شهرِ باستانيِ كاله‌/ كالم‌ (معروف‌ به‌بندر كاله‌، امروزه‌ اپرتو ] بورتو [ واقع‌ در دهانة‌ نهر دويره‌ داده‌اند و بعدها به‌پادشاهي‌ پرتغال‌ اطلاق‌ شده‌ است‌. پيش‌ از تأسيس‌ پرتغال‌ مستقل‌ در قرن‌ ششم‌ / دوازدهم‌، تاريخ‌ اين‌ ناحيه‌ با تاريخ‌ اسپانيا ( رجوع كنيد به اندلس‌ * ) پيوند داشت‌. احتمالاً مقارن‌ فتح‌ اندلس‌ به‌دست‌ مسلمانان‌، تمام‌ قلمرو پرتغال‌ امروزي‌ بسرعت‌ به‌تصرف‌ مسلمانان‌ درآمده‌ است‌، اما از جزئيات‌ اين‌ وقايع‌ اطلاعي‌ در دست‌ نيست‌؛ فقط‌ از مقاومت‌ در نواحي‌ جنوبي‌ و از يابُرَه‌/ اوورا ، شنترين‌/ سانتارم‌ و قُلُمريه‌ * / كويمبرا كه‌ به‌اشغال‌ عبدالعزيزبن‌ موسي‌بن‌ نُصَير، حاكم‌ اندلس‌ (95ـ97/ 714ـ716) درآمد، اطلاع‌ داريم‌. بنابر اظهار نويسنده‌اي‌ متأخر، مبني‌ بر روايت‌ موثّقي‌ از محمدبن‌ موسي‌ رازي‌ (قرن‌ سوم‌/ نهم‌)، ظاهراً شنترين‌ و قلمريه‌، پيش‌ از اشغال‌، طبق‌ معاهده‌اي‌ از قرار گرفتن‌ در تقسيم‌ سرزمينهاي‌ فتح‌شده‌ ميان‌ سربازان‌ موسي‌بن‌ نصير معاف‌ شده‌ بودند (قس‌ لوي‌ ـ پرووانسال‌، ج‌3، ص‌201ـ202؛ نيز رجوع كنيد به ادامة‌ مقاله‌).اغتشاشات‌ و تشنجات‌ سياسي‌ در اندلس‌ و مهاجرت‌ بسياري‌ از ساكنان‌ مسلمان‌ نواحي‌ شمال‌غرب‌ كه‌ بيشتر آنها بربر بودند، خصوصاً از حدود 132ـ133/750 به‌بعد ــ كه‌ به‌علت‌ بروز قحطي‌ از اين‌ سرزمين‌ عقب‌نشيني‌ كردند ــ براي‌ شروع‌ «فتح‌ مجدد» ] از 99 تا 897/718 ـ 1492 [ شرايطي‌ مساعد فراهم‌ آورد. آلفونسوي‌ اول‌، شاه‌ اَشْتوريش‌/ آستورياس‌ (حك : 739ـ757 ميلادي‌)، يا بنا به‌ گفتة‌ ابن‌حيّان‌ (مَقّري‌، ج‌1، ص‌ 330)، پسر وي‌ فرويلة‌بن‌ أذفونش‌/فروئلا ي‌ اول‌ (حك : 757ـ 768 ميلادي‌) خويشتن‌ را مالك‌الرّقاب‌ شمال‌ پرتغال‌ فعلي‌ ساخت‌ كه‌ مشتمل‌ بود بر شهرهاي‌ بورتو و بارق‌؟/ براگا واقع‌ در شمال‌ رود دويره‌ و شهر بازو؟/ ويزئو در جنوب‌ همين‌ رود. ابن‌خطيب‌ (ص‌373) پسر ديگر آلفونسو، اورليو (حك : 768ـ774 ميلادي‌) را فاتح‌ ارض‌ «بورتوقال‌» معرفي‌ كرده‌ است‌. احتمالاً آلفونسوي‌ دوم‌ (حك : 791ـ842) در 182/798 اشبونه‌/ ليسبون‌ را تصرف‌ كرده‌ بوده‌ و براي‌ اعلام‌ اين‌ خبربه‌ شارلماني‌، پيغامي‌ هم‌ به‌ اكس‌ ـ لا ـ شاپل‌ فرستاده‌ بوده‌ است‌. اما اين‌ موفقيتها ــ در صورتي‌ كه‌ بتوان‌ به‌صحت‌ تاريخي‌ آنها اعتماد كرد ــ موقت‌ بودند. در زمان‌ آلفونسوي‌ سوم‌ سرزمينهاي‌ واقع‌ در امتداد دويره‌، بعد از تصرف‌ قطعي‌ بورتو در 254/868، كمابيش‌ عملاً به‌دست‌ مسيحيان‌ افتاد.قلمريه‌ در 264/878 سقوط‌ كرد، اما در 375/ 985 منصوربن‌ ابي‌عامر/ المنصور كه‌ عزيمت‌ فوق‌العاده‌ سپاهش‌ از قرطبه‌/كوردوبا تا شَنت‌ ياقُب‌ (سانتياگو د كومپوستلا) مستقيماً از طريق‌ قوريه‌/ كوريا و ويزئو صورت‌ گرفت‌، آن‌ را تصرف‌ كرد. در 400/1009، در زمان‌ المهدي‌ (حُمَيدي‌، ص‌18) اشبونه‌ هنوز متعلق‌ به‌خلافت‌ رو به‌ زوال‌ بود، در دورة‌ ملوك‌الطوايف‌ جزو مستملكات‌ بني‌اَفطس‌ در بطليوس‌ * / باذاخوث‌ شد كه‌ با بنوعبادّ اشبيليه‌/ سويل‌ بر سر تسلط‌ بر غرب‌ اندلس‌ منازعه‌ داشتند. بعد از آنكه‌ قلمريه‌ در 456/1064 به‌صورت‌ قطعي‌ (ابن‌عذاري‌، ج‌3، ص‌239) از دست‌ مسلمين‌ خارج‌ شد، اشبونه‌ با شنترين‌ محدوده‌اي‌ مسلمان‌نشين‌ در شمال‌ رود تاجُه‌ * / تاگوس‌ باقي‌ ماند كه‌ هر دو در 541/1147 به‌تصرف‌ آلفونسو انريكه‌، اولين‌ شاه‌ پرتغال‌، درآمد. معمولاً روايت‌ مي‌كنند كه‌ آلفونسو انريكه‌، عنوانِ شاهي‌ را پس‌ از پيروزي‌ بر مسلمين‌ در اوريكه‌ ، نزديك‌ باجه‌ (در ذيحجة‌ 533/ ژوئن‌ 1139)، بر خود نهاد. قبل‌ از درگذشت‌ وي‌ (581/1185)، پرتغاليها مالك‌ بيشتر قسمتهاي‌ جنوب‌ بودند. نوسان‌ سرنوشت‌ جنگ‌ قبل‌ از اين‌ در واقعة‌ لاميگو واقع‌ در جنوب‌ نهر دويره‌ ظاهر گشت‌ كه‌ ظاهراً در 291/904 به‌تصرف‌ آلفونسوي‌ سوم‌ درآمد، پس‌ از آن‌ از تصرف‌ وي‌ خارج‌ شد و در 429/1038 فرديناند اول‌ آن‌ را تسخير كرد، اما به‌ پادشاه‌ يا حاكم‌ آن‌ ناحيه‌ اجازه‌ داده‌ شد كه‌ در مقام‌ دست‌نشاندة‌ حكومت‌ مسيحي‌ در آنجا همچنان‌ باقي‌ بماند. مدتي‌ قبل‌ از 495/1102، اين‌ شهر دوباره‌ به‌ نظارت‌ مسلمين‌ درآمد و سرانجام‌ در همين‌ سال‌ به‌ كنت‌ دون‌ انريكه‌ واگذار شد (فرناندث‌ اي‌ گونثالث‌ ، ص‌29).دربارة‌ تأثير عميق‌ و ريشه‌دار زبان‌ و فرهنگ‌ عربي‌ در اين‌ ناحيه‌ مي‌توان‌ به‌ روايت‌ مواعيني‌ (پونس‌ بويگس‌ ، ش‌ 189)، نويسندة‌ قرن‌ ششم‌/ دوازدهم‌، مراجعه‌ كرد. به‌ گزارش‌ وي‌، المعتضد، فرمانرواي‌ اشبيليه‌، طي‌ يك‌ لشكركشي‌ به‌پرتغال‌ در حدود 411/1020، در حصني‌الاخوان‌/ آلافوئنس‌ يا آلافوئس‌ يا آلاخوئن‌ در شمال‌ ويزئو، با بعضي‌ مسيحيان‌ عرب‌ زبان‌ برخورد كرد. اينها مدّعي‌ بودند كه‌ سرزمين‌ خود را به‌موجب‌ معاهده‌اي‌ از موسي‌بن‌ نُصَيْر گرفته‌اند و هرچند به‌نحو بارزي‌ مستعرب‌ به‌نظر مي‌رسيدند، نسب‌ خود را به‌جبّلة‌بن‌ الاَيهَم‌، عربي‌ مسيحي‌ اهل‌ شام‌ از معاصران‌ ] حضرت‌ [ محمّد، مي‌رسانيدند (فرناندث‌ اي‌ گونثالث‌، همانجا؛ قس‌ دوزي‌، ( > سخنان‌ مؤلفان‌ عرب‌ دربارة‌ عبّاديان‌ < ، ج‌2، ص‌7).در دوران‌ خلافت‌، چندين‌ كوره‌ (نواحي‌ ولايتي‌ با حاكم‌نشين‌، حكومت‌ و پادگان‌) وجود داشت‌ كه‌ تمام‌ يا قسمتي‌ از آن‌ متعلق‌ به‌ پرتغال‌ فعلي‌ بود:1) در منتهي‌اليه‌ جنوب‌، در محلي‌ كه‌ با ايالت‌ الغرب‌/ آلگاروة‌ امروزه‌ تطبيق‌ مي‌كند، كورة‌ اكشونبه‌ واقع‌ بود، كه‌ نام‌ آن‌ از شهري‌ قديمي‌ به‌همين‌ نام‌ در داخل‌ سرزمين‌ فارو ي‌ فعلي‌ گرفته‌ شده‌ بود. شهر بعد از تسلط‌ اعراب‌ اهميت‌ خود را از دست‌ داد و در مقابل‌ شِلْب‌/ سيلوس‌ ــ كه‌ عنوان‌ پايتخت‌ ولايت‌ را داشت‌ ــ تنزّل‌ يافت‌، ولي‌ در قرن‌ پنجم‌ / يازدهم‌ هنوز وجود داشت‌ (ابن‌عذاري‌، ج‌3، ص‌215). شلب‌ ــ كه‌ در جانب‌ غربيتر، نزديك‌ مصبّ دو رودخانة‌ كوچك‌ قرار گرفته‌ بود ــ نخستين‌بار در زمان‌ ورود نورمانها در 229/844 ( رجوع كنيد به بحرالمحيط‌ * ) به‌عنوان‌ بندر ذكر شده‌ است‌، بعدها رشد كرد و شايد مخصوصاً بعد از سقوط‌ خلافت‌ و در دوران‌ فرمانروايي‌ بنوعبّاد اشبيليه‌، به‌شهري‌ پر رونق‌ تبديل‌ شد. شهرهاي‌ ديگر يا دهكده‌هاي‌ وسيع‌ اين‌ ايالت‌ به‌قول‌ ابن‌سعيد (ج‌ 1، ص‌ 380) عبارت‌ بوده‌اند از: شَنَّبوس‌/ شَنَّروس‌ (شَنَّبروس‌ براي‌ سائوبراس‌ )، رَماده‌، شَنتَ مَرِيَّه‌ (سانتا ماريا د آلگاروه‌ ، امروزه‌: فارو)، العليا و قسطله‌ . ادريسي‌ (در حدود 1154) در وصف‌ شلب‌، متذكر مي‌شود كه‌ ساكنان‌ اين‌ دهكده‌ها مانند مردمان‌ شهرنشين‌ آن‌ به‌عربي‌ خالص‌ حرف‌ مي‌زده‌اند (ج‌ 2، ص‌ 543).2) بلافاصله‌ در شمال‌ اكشونبه‌، يعني‌ در محلي‌ مطابق‌ با باجه‌ آلنتژو ي‌ فعلي‌، كورة‌ باجه‌ بود كه‌ شهر مهم‌ آن‌ نيز همين‌ نام‌ را داشت‌. اين‌ ايالت‌ بنابه‌ گفتة‌ ابن‌سعيد (ج‌ 1، ص‌402) شامل‌ مارتله‌/ مارتوله‌ (ميرتله‌) ــ كه‌ بر حسب‌ روايت‌ ابن‌خطيب‌ (ص‌ 287) در كورة‌ شذونه‌ واقع‌ بود ــ نيز مي‌شد.3) كورة‌ اُشبونه‌ يا ليسبون‌ در قسمت‌ شماليتر واقع‌ بود كه‌ مشتمل‌ بود بر شنترين‌، شنتره‌/ سينترا و القِبذاق‌/ القَبْذاق‌ (كوره‌اي‌ ميان‌ قرطبه‌ و غرناطه‌/ گرانادا).نام‌ باقي‌ كوره‌هاي‌ پرتغال‌ ذكر نشده‌ است‌. يابُرَه‌ واقع‌ در شمال‌ باجه‌ برحسب‌ گزارش‌ ابن‌سعيد (ج‌1، ص‌374) در قلمرو بطليوس‌ بود و ظاهراً در دورة‌ خلفا قسمتي‌ از كورة‌ مارِدَه‌ يا مِريده‌ (قس‌ مقري‌، ج‌ 1، ص‌ 167) بوده‌ است‌. قلمريه‌ نيز قبل‌ از 264/ 878 و در هنگامي‌ كه‌ هنوز متعلق‌ به‌ مسلمين‌ بود ظاهراً مركز كوره‌ بوده‌ است‌ (قس‌ لوي‌ ـ پرووانسال‌، ج‌3، ص‌51).همانند ديگر نواحي‌ دور از مركز اندلس‌، پرتغال‌ مسلمان‌ هم‌ در سراسر تاريخ‌ خود خصوصيات‌ ويژه‌اي‌ داشته‌ است‌. در قرن‌ سوم‌/ نهم‌ چندين‌ اقدام‌ نسبتاً موفقيت‌آميز به‌عمل‌ آمد تا از تسلط‌ قرطبه‌ رها شود، از جمله‌ مجاهدات‌ عبدالرحمان‌بن‌ مروان‌ كه‌ غالباً ابن‌الجلّيقي‌ (پسر مردي‌ از اهالي‌ جليقيه‌/ گاليشيا) ناميده‌ مي‌شد و مجاهدات‌ اخلاف‌ وي‌ كه‌ از بطليوس‌ به‌نواحي‌ دوردست‌ هم‌ لشكركشي‌ كردند، و لشكركشيهاي‌ بنوبكر در شنت‌ مريّه‌ در همين‌ قرن‌. مدتها بعد در غرب‌ نهضتي‌ مذهبي‌ كه‌ جنبة‌ نظامي‌ داشت‌ به‌سركردگي‌ ابن‌قسي‌ روي‌ داد كه‌ قيام‌ وي‌ در 539/ 1144 در مارتله‌ به‌سقوط‌ مرابطون‌ كمك‌ كرد. ابن‌قسي‌، مالك‌الرقاب‌ شلب‌ شد. وي‌ و معاصرش‌، ابن‌وزير، شايد تنها مسلماناني‌ بودند كه‌ در خاك‌ پرتغال‌ سكّه‌ زدند.آخرين‌ دورة‌ كشمكش‌ ميان‌ مسيحيان‌ و مسلمانان‌ پرتغال‌، مجاهدت‌ عظيم‌ اما ناموفق‌ امير خاندان‌ موحدون‌، ابويعقوب‌ يوسف‌، در 580/1184 بود. ظاهراً ناوگان‌ موحدون‌ در جلو اشبونه‌ شكست‌ خورد و بناچار حملة‌ اصلي‌ زميني‌ شنترون‌ هم‌ ترك‌ شد. در حملة‌ پرتغاليها به‌ «ساقه‌» يا عقب‌ داران‌ سپاه‌ موحدون‌، ابويعقوب‌ مجروح‌ شد و براثر آن‌، هنگام‌ بازگشت‌ سپاهيانش‌ به‌ اشبيليه‌، در يابُرَه‌ درگذشت‌.عقب‌نشيني‌ در پرتغال‌ برخلاف‌ انتظار بود، زيرا در اين‌ زمان‌ موحدون‌ داراي‌ نيرو و اعتبار بسياري‌ بودند. در 585/1189، كه‌ شلب‌ به‌دست‌ پرتغاليها افتاد، برحسب‌ توصيف‌ صليبي‌ گمنامي‌ (تُوريني‌ گمنام‌ ) از آن‌، شلب‌ بمراتب‌ از ليسبونِ مسيحي‌ قويتر و ده‌ بار از آن‌ متمولتر بوده‌ است‌. بعد از پيروزي‌ مسيحيان‌ در عِقاب‌ (لاس‌ ناواس‌ دِتولوسا) در 609/1212، كه‌ نيروهاي‌ پرتغالي‌ هم‌ در آن‌ سهيم‌ بودند، حاصل‌ كشمكش‌ طولاني‌ و ممتدپديدار شد. شلب‌ سرانجام‌ در 647/1249 سقوط‌ كرد و مسلمانان‌ الغرب‌ را نيز ــ كه‌ آخرين‌ پايگاه‌ آنان‌ در سرزمين‌ پرتغال‌ فعلي‌ بود ــ از دست‌ دادند. در جنگي‌ كه‌ نزديك‌ جزيرة‌ طريف‌ در كرانة‌ ريوسالادو در 741/1340 روي‌ داد، پرتغاليها به‌ رهبري‌ پادشاه‌ خود آلفونسوي‌ چهارم‌، براي‌ مقابله‌ با قشون‌ افريقايي‌ مرينيان‌ فاس‌، ابوالحسن‌ علي‌ و داوطلبان‌ چريك‌ وابسته‌ به‌يوسف‌ اول‌ سلطان‌ غرناطه‌، به‌نيروي‌ كاستيليها پيوستند. ابن‌خطيب‌ شرح‌ مي‌دهد كه‌ چگونه‌ اندلسيها غالباً در اولين‌ حمله‌ صف‌ پرتغاليها را مي‌شكستند اما مجاهدات‌ آنها بي‌نتيجه‌ ماند و زمان‌ آنها گذشته‌ بود (ص‌389). از آن‌ پس‌ ديگر به‌احياي‌ مجدد حكومت‌ مسلمانان‌ در غرب‌ اندلس‌ اميدي‌ باقي‌ نماند.شهرهاي‌ عمدة‌ پرتغال‌ مسلمان‌، رجالي‌ ارزنده‌ در ادب‌ عربي‌ پديد آورد كه‌ نام‌ آنها در كتابهاي‌ تراجم‌ رجال‌ آمده‌ است‌. معروفترين‌ آنها عبارت‌اند از: ابن‌بسّام‌، ابوالوليدالباجي‌ مورخ‌، ابن‌عمّار شاعر و دوست‌ المعتمدبن‌ عبّاد، و ابن‌قسي‌، مؤلف‌ خلع‌النعلين‌ في‌التصوف‌ و آثار ديگر.اصطخري‌ (ص‌46ـ47) و ابن‌حوقل‌ (ص‌115ـ 116) نيز دربارة‌ مسالك‌ و طرق‌ پرتغال‌ در قرن‌ چهارم‌/دهم‌ اطلاعاتي‌ داده‌اند.منابع‌: ] ابن‌ حوقل‌، كتاب‌ صورة‌الارض‌ ، چاپ‌ كرامرس‌، ليدن‌ 1967 [ ؛ ابن‌خطيب‌، اعمال‌الاعلام‌ ؛ ] ابن‌ سعيد مغربي‌، المغرب‌ في‌ حلي‌ المغرب‌ ، چاپ‌ شوقي‌ ضيف‌، قاهره‌ 1964 [ ؛ ابن‌عذاري‌، كتاب‌ البيان‌ المغرب‌ ، ج‌ 3، چاپ‌ لوي‌ ـ پرووانسال‌، پاريس‌1930؛ ] محمدبن‌ محمد ادريسي‌، كتاب‌ نزهة‌المشتاق‌ في‌ اختراق‌ الا´فاق‌ ، قاهره‌، بي‌تا.؛ ابراهيم‌بن‌ محمد اصطخري‌، كتاب‌ مسالك‌ الممالك‌ ، چاپ‌ دخويه‌، ليدن‌ 1967 [ ؛ محمدبن‌ فتوح‌ حُمَيدي‌، جذوة‌المقتبس‌ في‌ ذكرولاة‌ الاندلس‌ ، مصر 1966؛ ] احمدبن‌ محمد مقّري‌، نفح‌ الطيب‌ ، چاپ‌ احسان‌ عباس‌، بيروت‌ 1388/1968 [ ؛F. Codera, Los Benimeruؤn en Mإrida y Badajoz= Noticias que referentes al Algarbe de Alandalاs en todo el siglo III de la hإgira y principios del IV, o sea desde el 200 al 317 ) 815 a 929 de J.C. ) , encontramos en los autores ؤrabes, in Estudios criticos de Historia ؤrabe espan ¬ ola, secunda serie, ) Colecciئn de Estudios ؤrabes, IX), Madrid 1917, 1-74; idem, Decadencia y Desapariciئn de los Almoravides en Espan ¬ a, ) Colecciئn de Estudios ؤrabes, III) , Saragossa 1899, 29-52; R.Dozy, L'expإdition du Calife almohade Abou-Yacoub contre le Portugal , in Recherches, ed. 3, II, 443-480; idem, Scriptorum Arabum oc i de Abbadidis, vol.II, Leiden 1852; F.Fernandez y Gonzales, Mudejares de Castilla; Josإ D.Garcia Domingues, Histئria Luso-àrabe,Episئdios e figuras meridi-onais, Lisbon 1945; Ambrosio Huici, Los Almohades en Portugal , in Annais da Academia Portuguesa da Histor i ¨ a, Series II, vol.7, 19 ff.; E.Lإvi-Proven µ al, Histoire l'Espagne musulmane, new ed., Leiden-Paris 1950-1953, I-III, indices; D.Lopes, Os àrabes nas Obras de Alexandre Herculano, Notas marginaes de l i ¨ ngua e historia portuguesa, Academia das Cie ª ncias de Lisboa, Boletim da Segunda Classe, III-IV, Lisbon 1910-1911; idem, A Batalha de Ourique e comentؤrio leve a uma polإmica, in Biblos, III, nos. 11-12, Coimbra 1927; Pons Boigus, Ensayo bio-bibliogra ¨ fico sobre los historiadores y geئgrafos arؤbigo- espan ¬ oles, Madrid 1898.
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

د. م‌. دانلپ‌ ( د.اسلام‌ )

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 5
تاریخ چاپ
وضعیت انتشار
  • چاپ نشده