پتشخوارگر (در پهلوی‌ ساسانی‌ r-gar ¦ a w x § is d Pat/ لفظاً «گر ] کوه/ کوهستان [ پتشخوار»)
معرف
جغرافياي‌ تاريخي‌ ايران‌، جاينامي‌ با مرزهاي‌ نامشخّص‌ و متغيّر، در وسيعترين‌ گسترة‌ تاريخي‌ آن‌ محتملاً كمابيش‌ منطبق‌ با ناحية‌ كوهستاني‌ ولايات‌ شمالي‌ ايران‌ كنوني‌ ــ از آذربايجان‌ تا گرگان‌ و شمال‌ خراسان‌
متن
پَتِشخوارگر (در پهلوي‌ ساساني‌، r-gar ¦ a w x § is d Pat/ ، لفظاً، «گَرِ ] كوهِ/ كوهستانِ [ پَتشخوار»)، در جغرافياي‌ تاريخي‌ ايران‌، جاينامي‌ با مرزهاي‌ نامشخّص‌ و متغيّر، در وسيعترين‌ گسترة‌ تاريخي‌ آن‌ محتملاً كمابيش‌ منطبق‌ با ناحية‌ كوهستاني‌ ولايات‌ شمالي‌ ايران‌ كنوني‌ ــ از آذربايجان‌ تا گرگان‌ و شمال‌ خراسان‌.پيشينه‌ . مداركي‌ در بارة‌ قدمت‌ اين‌ جاينام‌ به‌ زبانهاي‌ فارسي‌ باستان‌ (دورة‌ هخامنشي‌)، اَكّدي‌ و يوناني‌ وجود دارد، اين‌ چنين‌:1) در فارسي‌ باستان‌. واژة‌ پاتِشهُوَرِش‌ § uvaris h § tis ¦ pa (به‌ معناي‌ پاتشهُوَرَاي‌ ] = از اهلِ پاتشهُوَرَ [ ) كه‌ يك‌ بار در بازمانده‌هاي‌ فارسي‌ باستان‌ به‌ كار رفته‌ است‌ (كنت‌ ، ص‌109، 195): در سنگنوشتة‌ سه‌زبانة‌ داريوش‌ اول‌، شاه‌ هخامنشي‌ (ح : 550ـ486 ق‌م‌)، در نقش‌ رستم‌ (فارس‌)، به‌ عنوان‌ صفتي‌ نِسْبي‌/ قومي‌ براي‌ نام‌ نيزه‌بُردار داريوش‌، گَئوبَرُوَ (كه‌ مورخان‌ يوناني‌ او را به‌ صورت‌ گُبرياس‌ ذكر كرده‌اند؛ رجوع كنيد به گاوْباره‌ * ).2) در زبان‌ اكّدي‌. برابر اكّدي‌ اين‌ واژه‌ در كتيبة‌ مذكور § -hu-va-ris § pa-id-di-is است‌. صورت‌ ديگري‌ از اين‌ جاينام‌ در زبانهاي‌ سامي‌ باستاني‌، واژة‌ آشوريِ -ar-ra § pa-tu-us است‌ كه‌ اَسَرحَدون‌ ، پادشاه‌ آشور (681ـ 668 يا 675 ق‌م‌)، آن‌ را در اشاره‌ به‌ ناحيه‌اي‌ (در ايران‌ كنوني‌) به‌ كار برده‌ و هرتسفلد آن‌ را قديمترين‌ وصف‌ ناحية‌ مورد بحث‌ دانسته‌ است‌ (ص‌233). وصف‌ مزبور اين‌ است‌: « -ar-ra § pa-tu-us ناحيه‌اي‌ ] است‌ [ در حوالي‌ كوير نمك‌ در اقصاي‌ سرزمين‌ ماد...، در پاي‌ بيكيني‌ ، ] يعني‌ [ كوهِ ] متشكل‌ از [ سنگهاي‌ آبي‌ رنگ‌، كه‌ هيچيك‌ از شاهْپدرانِ من‌ به‌ خاكِ آن‌ گام‌ ننهاده‌ بود». شاه‌ آشور در توضيح‌ بيكيني‌ مي‌گويد: «كوهستانِ ukunu است‌ ] يعني‌ [ آنجا كه‌ سنگ‌ لاجوردْگون‌ حاصل‌ مي‌شود» (به‌ نقل‌ و ترجمة‌ هرتسفلد، همانجا). خود هرتسفلد گمان‌ كرده‌ كه‌ بيكيني‌ « ] كوه‌ [ دماوند در ra ¦ hva § Patis است‌، كه‌ فيروزكوه‌ در جَنبِ آن‌ واقع‌ است‌» (همانجا؛ نيز رجوع كنيد به ادامة‌ مقاله‌).3) در منابع‌ يوناني‌. برابر يوناني‌ پاتِشهُوَرش‌ در كتيبة‌ مذكور، pateisxoreis است‌، كه‌ با نامهايي‌ كه‌ جغرافيانگار يوناني‌، استرابون‌ (ح 63 ق‌م‌ ـ 24 م‌) در > جغرافيا < ي‌ خود براي‌ ناحية‌ مزبور ذكر كرده‌ ( رجوع كنيد به ج‌ 5، كتاب‌ 11، بخش‌ 8، بند 1، ص‌ 256ـ259)، يعني‌ ras Paraxoa (يا Pateisxoreis )، انطباق‌ دارد. ظاهراً نخستين‌ كسي‌ كه‌ ارتباط‌ واژگاني‌ اين‌ دو جاينام‌ فارسي‌ باستان‌ و يوناني‌ را دريافت‌ راولينسن‌ ، كاشف‌ كليد قرائت‌ خطهاي‌ سنگنوشته‌هاي‌ بيستون‌، بود ( رجوع كنيد به وينديشمان‌ ، ص‌ 8).4) در نوشته‌هاي‌ فارسي‌ ميانة‌ ساساني‌. چند صورتِ اندكي‌ ديگرگون‌ از جاينام‌ r ¦ a w x § Patis در بعض‌ آثار پهلوي‌ ساساني‌ كه‌ در دورة‌ اسلامي‌ نوشته‌ شده‌ و ادامه‌گر سنّت‌ها و معتقدات‌ دورة‌ پيش‌ از اسلام‌ است‌، يافت‌ مي‌شود، مثلاً r ¦ a w x § as d Pa در بُندَهِش‌ (آوانگاري‌ و ترجمة‌ انكلساريا ، با عنوان‌ زَنْد آكاسيه‌ ؛ فصل‌ 9، بند 3، ص‌ 92ـ93). مطابقت‌ اين‌ صورتهاي‌ فارسي‌ ميانه‌ با § uaris h § tis ¦ Pa كتيبة‌ نقش‌ رستم‌ چندان‌ آشكار است‌ كه‌ حتي‌ در 1863 اشپيگل‌ اين‌ واقعيت‌ را ذكر كرده‌ ( رجوع كنيد به وينديشمان‌، همانجا) و نولدكه‌ در 1879 مطابقت‌ هر دو را با Patisxoreis استرابون‌ پذيرفته‌ بود ( كارنامة‌ اردشير بابكان‌ ، ترجمة‌ آلماني‌، ص‌47، پانويس‌2؛ نيز رجوع كنيد به ايراد نادرست‌ دارمستتر به‌ اين‌ نظرِ نولدكه‌، ج‌ 2، ص‌ 85).) -gar ) r ¦ a w x § r/ Patis ¦ a w x § Paris فارسي‌ ميانه‌ در فارسي‌ نو و نيز به‌ صورتهاي‌ معرّب‌ بازمانده‌ است‌، كه‌ اثر تعريب‌ بيجا و تحريف‌ در آنها ديده‌ مي‌شود، مثلاً: فدشوارگَر و فرشواذجَر/ گر ( در تاريخ‌ ابن‌ اسفنديار، و جز آن‌)، بدشوارجر/گر، پرشوار (در نامة‌ تنسر )، برشوار ، و فرجوارجر (در كارنامة‌ اردشير بابكان‌ ، چاپ‌ مشكور، ص‌232).مدلول‌ جغرافيايي‌ و اشتقاق‌ جاينام‌ پتشخوار . متخصصان‌ زبانهاي‌ ايراني‌ قديم‌ نظرهاي‌ گوناگوني‌ دربارة‌ اشتقاق‌ جاينام‌ پتشخوار فارسي‌ ميانه‌ يا، در واقع‌، پاتِشْهُوَرِشِ فارسي‌ باستان‌ اظهار كرده‌اند، كه‌ مهمترين‌ آنها را ذكر مي‌كنيم‌. به‌ عقيدة‌ مِيّه‌ ، اين‌ واژة‌ فارسي‌ باستان‌ «يك‌ نام‌ خانوادگي‌ است‌... مشتق‌ از ] جاينام‌ مفروضِ [ (x)uvara- § patis *» (ص‌40، 171)، و به‌ نظر كِنْت‌، اين‌ صفتي‌ است‌ راجع‌ به‌ «جاينامي‌ ناشناخته‌» (ص‌ 57)، شايد لفظاً به‌ معنايِ «از ] اَهلِ [ دشتِ ] واقع‌ در [ جلو كوههاي‌ Hvara » (ص‌195). ابن‌ اسفنديار، دو ريشه‌شناسي‌ عاميانه‌ براي‌ پتشخوار(گر) نقل‌ يا جعل‌ كرده‌ است‌ (ج‌1، ص‌56): «معني‌ فرشواز ] كذا [ آن‌ است‌ كه‌ ' باش‌خوار ، اَيْ ' عِشْ سالماً صالحاً ، » (ديگري‌ چندان‌ سخيف‌ است‌ كه‌ خود ابن‌ اسفنديار آن‌ را مردود دانسته‌ است‌). اما توضيح‌ او در بارة‌ واژة‌ گَر (معرَّب‌ آن‌، جَر ) درست‌ است‌: «به‌ حُكم‌ آن‌ كه‌ جَر به‌ لغتِ قديم‌، كوهستان‌ باشد كه‌ بر او كِشت‌ توان‌ كرد...، سوخرائيان‌ را در قديم‌، لقب‌ جَرشاه‌ بود، يعني‌ مَلِك‌ الجِبال‌» (همانجا).مفهوم‌ و محتواي‌ جغرافيايي‌ (x)uvara- § Patis */ پَتشخوار تحوّل‌ شگفت‌انگيز و رازآميزي‌ در گذر زمانيِ بس‌ دراز داشته‌، كه‌، بنا بر مدارك‌ بازمانده‌، چنين‌ بوده‌ است‌:1) قديمترين‌ وصف‌ مذكور اين‌ ناحيه‌ در منشور اسرحدون‌، كه‌ گنگ‌ و مبهم‌ است‌.2) در منابع‌ ديني‌ ـ اساطيري‌ ايران‌ پيش‌ از اسلام‌. در بُندَهِش‌/ بُندَهِشْن‌ ، كتابي‌ به‌ زبان‌ پهلوي‌ كه‌ حاوي‌ اساطيري‌ نيز دربارة‌ كرة‌ زمين‌ است‌ و تحرير موجود آن‌ را موبدي‌ به‌ نام‌ «فَرّبَي‌، معروف‌ به‌ جادَگيه‌، پسر اَشْوَهِشت‌» پس‌ از غلبة‌ عرب‌ بر ايرانشهر بر اساس‌ مضامين‌ پراكنده‌ در اوستا و سنّتهاي‌ شفاهي‌ ايران‌ پيش‌ از اسلام‌ انجام‌ داده‌ است‌ (در بارة‌ چندي‌ و چوني‌ اين‌ مآخذ رجوع كنيد به كريستن‌سن‌ ، ص‌47؛ ايرانيكا ، مقالة‌ «بندهش‌»)، در فصل‌ 9 (دربارة‌ كوهها؛ چاپ‌ مذكور انكلساريا، همانجا؛ ترجمة‌ بهار، ص‌71ـ73) ذكرِ«پَذَشْخوار» همچون‌ يكي‌ از 2244 كوهي‌ كه‌ «از البرز فَراز رُسْتَند»(!) رفته‌ و لقبي‌ براي‌ آن‌ آورده‌ شده‌ است‌، " f ¦ "mahist-andar-xwarrah ko (به‌ شيوة‌ آوانگاري‌ مك‌كنزي‌ در > فرهنگ‌ مختصر پهلوي‌ < )، لفظاً به‌ معناي‌ «بزرگترين‌ كوه‌ دَر ] = از حيثِ [ فَرَّه‌» ( رجوع كنيد به ترجمة‌ نادرست‌ و نامفهوم‌ بهار، ص‌71)، كه‌ دلالت‌ بر تقدّس‌ اين‌ كوه‌ يا ناحيه‌ نزد ايرانيان‌ باستان‌ دارد. به‌ سبب‌ ابهام‌ اين‌ سخن‌، ظاهراً خودِ جادَگيه‌ سپس‌ (فصل‌ 9، بند20، ص‌96ـ97؛ ترجمة‌ بهار، ص‌72) چنين‌ افزوده‌ است‌: «كوه‌ پذشخوارگر... در تبرستان‌ و گيلان‌ و آن‌ كُسْت‌ ] = ناحيه‌ [ است‌». در بندهش‌ شواهد ديگري‌ هم‌ حاكي‌ از مقام‌ ويژة‌ پتشخوارگر در افسانه‌هاي‌ ديني‌ ـ ملّي‌ باستاني‌ ايران‌ يافت‌ مي‌شود: در فصل‌ 33 (در بارة‌ «گَزَند»هايي‌ كه‌ در هر هزاره‌ به‌ ايرانشهر رسيده‌ و خواهد رسيد)، گفته‌ شده‌ كه‌، در هزارة‌ سوم‌، «افراسياب‌ ] توراني‌ [ آمد و منوچهر ] شاه‌ [ و ايرانيان‌ را در پذشخوار سُپوخت‌ ] = مغلوب‌كرد [ و آنها را با بيماري‌ و نياز و بَسْمَرگي‌ ] شايد = بيماري‌ همه‌گير، اِپيدمي‌ [ از ميان‌ بُرد و پسران‌ منوچهر را كُشت‌» (بند 5، ص‌272ـ273؛ ترجمة‌ بهار، ص‌ 139؛ نيز رجوع كنيد به تكرار اين‌ موضوع‌ در فصل‌ 35، بند 23، ص‌ 296ـ297؛ ترجمة‌ بهار، ص‌150)؛ در پيش‌بيني‌ بَلاياي‌ هزارة‌ چهارم‌، اشارة‌ گنگ‌ و نامفهومي‌ هست‌ به‌ «مردِ بدي‌ ] كه‌ [ از كُسْتِ خراسان‌ خواهد آمد و پذشخواريان‌ را خواهدسپوخت‌ و چند سالي‌ دُش‌ پادشاهي‌ ] پادشاهي‌ بد يا ستمكارانه‌ [ خواهد كرد» (فصل‌ 33، بند25، ص‌278ـ279؛ ترجمة‌ بهار، ص‌ 141)؛ در فصل‌ 35 (در بارة‌ سلسلة‌ انساب‌ كيانيان‌) گفته‌ شده‌ (بند 50، ص‌300ـ301؛ ترجمة‌ نامفهوم‌ بهار، ص‌151) كه‌ سام‌، در وقت‌ تقسيم‌ كشور و مناصب‌ و مسئوليتها ميان‌ سه‌ پسر خود، «شاهيِ پذشخوارگر» و سرپرستي‌ بعض‌ امور را به‌ «ماريندَ» محوّل‌ كرد.3) وصف‌ اين‌ ناحيه‌ در جغرافياي‌ استرابون‌، كه‌ همروزگار با فرمانروايي‌ اشكانيان‌ در ايران‌ بوده‌، بسيار دقيقتر از وصف‌ اسرحدون‌ است‌ (همانجا): «از ] كرانة‌ [ درياي‌ هيركاني‌ ] = درياي‌ خزر [ كه‌ به‌ سوي‌ شرق‌ بروند، در طرف‌ راست‌، كوههايي‌ است‌ كه‌ يونانيها تاورُس‌ مي‌نامند ] كذا؛ منظور استرابون‌ در اينجا سلسلة‌ كوههاي‌ البرز و هندوكش‌ كنوني‌ است‌ [ و تا هند امتداد دارد... در بخشهاي‌ شمالي‌ اين‌ كوهستان‌، نخست‌ گِلا ها ] رجوع كنيد به گيلان‌ * [ ، كادوسي‌ ها، و آمَرد/ آمارد ها ] رجوع كنيد به آمُل‌ * [ ... و بعضِ هيركانياييها ] = گرگانيها؛ رجوع كنيد به گرگان‌ * [ سكونت‌ دارند، و پس‌ از آنان‌، طايفه‌هاي‌ پارتيان‌ ] = اشكانيان‌ [ و مَرگيانائيان‌ ] مَرگيانا يا مَرغيانا= ايالت‌ مَرو باستان‌ [ و آري‌ ها ] = بوميان‌ ايالت‌ هَرات‌ * باستان‌ [ . سپس‌ ] باز هم‌ [ كه‌ به‌ سوي‌ شرق‌ و رود اُخُس‌ ] = شايد رود اَترِك‌؟ [ پيش‌ بروند، به‌ بياباني‌ مي‌رسند كه‌ رودِ سارنيوس‌ آن‌ را از هيركانيا جدا مي‌كند. كوهستاني‌ كه‌ از ارمنستان‌ تا اين‌ نقطه‌، يا به‌ فاصلة‌ كمي‌ از آن‌، امتداد دارد ras Paraxoؤ ] پَرَخوآثْرَس‌ [ نام‌ دارد». بطلميوس‌ * ، اخترشناس‌ و جغرافيادان‌ نامدار يوناني‌ (رونقش‌ از حدود 127 تا 141 يا 151 ميلادي‌ در اسكندريه‌)، نيز «كوههاي‌ ras Paraxoa » را ذكر كرده‌ و آنها را در غرب‌ ناحية‌ ري‌ قرار داده‌ است‌ (ص‌134 و «نقشة‌ پنجم‌ آسيا»؛ نيز رجوع كنيد به توضيح‌ ماركوارت‌ در بارة‌ اشتباههاي‌ بطلميوس‌ در ارتباط‌ با موقعيت‌ اين‌ كوهستان‌، مقدمه‌، ص‌ 18ـ 19). مقايسة‌ وصف‌ ابن‌ اسفنديار از وسعت‌ «فرشواذگر» (به‌ نقل‌ از مأخذي‌ نامذكور)، كه‌ تحديد حدود آن‌ را به‌ منوچهر اساطيري‌ نسبت‌ داده‌، درخور ملاحظه‌ است‌: «حدّ فرشواذگر آذربايجان‌ و سر ] ؟ [ و طبرستان‌ و گيل‌ و ديلم‌ و ري‌ و قومِش‌ و دامغان‌ و گرگان‌ باشد، و اوّل‌ كسي‌ كه‌ اين‌ حدّ پديد كرد منوچهر شاه‌ بود» (همانجا؛ دربارة‌ منوچهر و پتشخوارگر و بازپس‌گيري‌ آن‌ از افراسياب‌ رجوع كنيد به > مينوي‌ خرد < ، فصل‌ 27، بند 44؛ چاپ‌ و ترجمة‌ وِسْت‌ ، ص‌ 158).در بارة‌ دورة‌ اشكاني‌ و ساساني‌، يك‌ سند واژگاني‌ تاريخي‌ در دست‌ است‌: در كتيبة‌ شاپور اول‌ ساساني‌ (241ـ272 ميلادي‌) در «كَعْبة‌ زردشت‌» (در فارس‌)، كه‌ در حدود 263 ميلادي‌ نگاشته‌ شده‌ است‌، اين‌ جاينام‌ به‌ صورت‌ فارسي‌ ميانة‌ اشكاني‌/ پارتي‌ WR' ¤ wr T ¤ h § prys («كوهِ پَرِشْخوار») و يوناني‌ محرّف‌ pressour oros آمده‌ است‌ (به‌ نقل‌ هنينگ‌ ، ص‌40، و نيبرگ‌ ، بخش‌2، ص‌157، واژة‌ rgar ¦ a u x § Patis ). هنينگ‌ استدلال‌ كرده‌ است‌ (تعليقات‌ بر ترجمة‌ انگليسي‌ نامة‌ تنسر ، ص‌30) كه‌، از لحاظ‌ تطابقهاي‌ آوايي‌ ميان‌ زبانهاي‌ هند و اروپايي‌، «اين‌ دو شكلِ واژه‌ ] يعني‌، جاينام‌ پارتي‌ مذكور و ras ¶ Paraxoa استرابون‌ [ تفاوت‌ بزرگي‌ ندارند».4) مؤلف‌ ناشناختة‌ > شهرستانهاي‌ ايرانشهر < (تأليف‌ آن‌ در حدود 754ـ 755 ميلادي‌) «بيست‌ شهر ] را [ كه‌ در پتشخوارگر ساخته‌ شده‌ ] بودند [ » ذكر كرده‌ بوده‌ است‌ (بند 28، ص‌15)، كه‌، افسوس‌، به‌ سبب‌ افتادگي‌ در متن‌، نام‌ اين‌ شهرها كه‌ مي‌توانست‌ ما را در تحديد گسترة‌ جغرافيايي‌ اين‌ منطقه‌ ياري‌ كُند، از ميان‌ رفته‌ است‌.5) قديمترين‌ نشان‌ مستند تنزّل‌ گسترة‌ پتشخوارگر شايد در نامة‌ رسمي‌ تَنْسَر، موبدِ موبدان‌ روزگار اردشير بابكان‌ (241ـ226 ق‌م‌) به‌ گُشْنَسْپ‌ (معرّب‌ آن‌، جُسْنَسْف‌ )، يكي‌ از ملوك‌ الطوايف‌ آن‌ روزگار، باشد، كه‌ حدود فرمانروايي‌ گشنسب‌ در آن‌ چنين‌ آمده‌ است‌ (به‌ نقل‌ ابن‌ اسفنديار، ج‌1، ص‌15): «شاه‌ و شاهزادة‌ طبرستان‌ و فدشخوارگر و جيلان‌ و ديلمان‌ و رويان‌ و دُنباوَند ] = دماوند [ ». بدينسان‌، اگر برگردان‌ فارسي‌ ابن‌ اسفنديار از ترجمة‌ عربي‌ ابن‌مُقَفَّع‌ (متوفي‌ 142) از نامة‌ تنسر (به‌ زبان‌ پهلوي‌) درست‌ و درخور اعتماد باشد، مي‌توان‌ استنباط‌ كرد كه‌ در آن‌ زمان‌، اين‌ جاينام‌ به‌ ناحية‌ بسيار محدودي‌، در عداد طبرستان‌ و ديلمان‌ و دماوند، اطلاق‌ مي‌شده‌ است‌. مؤيد اين‌ گمان‌، نوشتة‌ پيشين‌ ابن‌ اسفنديار (ج‌ 1، ص‌ 14) است‌ كه‌ «اَجداد او ] = گشنسپ‌ [ از نايبان‌ اسكندر ] = سلوكيها [ به‌ قهر و غلبه‌، زمين‌ فدشوارگر بازسِتَده‌ بودند»، يعني‌ در دوره‌اي‌ كه‌ اين‌ منطقه‌ وسعتِ استرابوني‌ خود (شامل‌ همة‌ نواحي‌ مذكور در عنوان‌ گشنسپ‌) را مي‌داشت‌.6) در سنگنوشتة‌ مذكورِ شاپور اول‌ نيز عبارت‌ «و همة‌ پتشخوارگر، ماد، گرگان‌، مَرو و هرات‌» (به‌ نقل‌ از تعليقات‌ هنينگ‌ بر ترجمة‌ انگليسي‌ نامة‌ تنسر ، همانجا) نشان‌ مي‌دهد كه‌ ناحية‌ وسيع‌ هيركانياي‌ باستان‌، و نواحي‌ مَرو (مَرغيانا) و هرات‌ (آريا) از شمول‌ جغرافيايي‌ استرابوني‌ خارج‌ شده‌ بوده‌ است‌.7) نگارندة‌ رُمان‌ نيمه‌ تاريخي‌ كارنامة‌ اردشير بابكان‌ ، كه‌ محتملاً در اواخر دورة‌ ساساني‌ نوشته‌ شده‌ است‌، پدشخوارگر (در ترجمة‌ باقري‌، ص‌38، پدشخوارگر به‌ ناروا به‌ «طبرستان‌» برگردانده‌ شده‌) را در عدادِ «ري‌ و دماوند و ديلمان‌» ذكر كرده‌ است‌، كه‌ اَردَوان‌ چهارم‌، واپسين‌ شاه‌ اشكاني‌، از آنها سپاهي‌ و آذوقه‌ براي‌ رويارويي‌ جنگي‌ با اردشير خواسته‌ بود. اگر اين‌ گزارش‌ افسانه‌ نباشد، مي‌نماياند كه‌ در زمان‌ نگارش‌ اين‌ «كارنامه‌»، لا اقل‌ نواحي‌ ديلمان‌ و دماوند مشمول‌ گسترة‌ جغرافيايي‌ «كلاسيك‌» پتشخوارگر نبوده‌ است‌.8) ابن‌خُرداذبه‌، جغرافيدان‌ (متوفي‌ 300)، ايراني‌نژاد و يكي‌ از قديمترين‌ جغرافيدانان‌ عربي‌نويس‌ (سدة‌ سوم‌)، كه‌ پدرش‌ در زمان‌ خلافت‌ مأمونِ عباسي‌ چندي‌ حاكم‌ طبرستان‌ و مقام‌ رسمي‌ خودش‌ در دورة‌ خليفه‌ المتعمد «صاحب‌ البَريد و الخَبَر» (= رئيس‌ ] سازمان‌ [ پُست‌ و خبررساني‌) بوده‌ و، بالتَّبَع‌، از جغرافياي‌ سياسي‌ جهان‌ شناخته‌ شدة‌ آن‌ روزگار، بويژه‌ قلمرو خلافت‌، اطلاعاتِ مفروضاً درست‌ و دقيقي‌ داشت‌، در وصف‌ «رُبع‌ شمالي‌» ايران‌ در كتاب‌ المسالك‌ و الممالك‌ (ص‌ 118ـ 119) چنين‌ نوشته‌ است‌: «...اين‌ حَيّز ] = منطقه‌، گُستره‌ [ شامل‌ ارمنستان‌، آذربايجان‌، ري‌، دُماوند ] = دماوند [ ... طبرستان‌، رويان‌، آمل‌، ساريه‌، شالوس‌، لارِز، شِرِّز، طَميس‌، دَهستان‌، كَلار، جيلان‌ و بَدشوارجر است‌، و شاه‌ طبرستان‌ و جيلان‌ و بدشوارجر ] در قديم‌ [ عنوان‌ ' جيلِ جيلانِ خراسان‌ ، ] داشت‌ [ .» بدينسان‌، به‌ تفصيل‌ ابن‌خرداذبه‌، گسترة‌ جغرافيايي‌ پتشخوارگر باز هم‌ محدودتر شده‌ و به‌ مرتبة‌ بخش‌ نسبتاً كوچكي‌ چون‌ آمل‌ و دماوند و چالوس‌ تنزّل‌ كرده‌ بود.9) در آثار جغرافيانگارانِ پس‌ از ابن‌خرداذبه‌ (از جمله‌، بلاذُري‌، ابن‌ فقيه‌، ابن‌ رُستَه‌، يعقوبي‌، ابو زيد بلخي‌، اصطخري‌، و مؤلف‌ حدود العالم‌ )، ديگر اسمي‌ از پتشخوارگر بُرده‌ نشده‌ است‌؛ به‌ بيان‌ ديگر، اين‌ جاينام‌ و مدلول‌ جغرافيايي‌ آن‌ محتملاً در حدود اواخر سدة‌ سوم‌ يا اوايل‌ سدة‌ چهارم‌، فراموش‌ شد.ريشه‌شناسي‌ پتشخوار . اين‌ جاينامِ پهلَوي‌ آشكارا مركّب‌ از دو جزءِ پَتِش‌ ـ و خوار/ r ¦ xwa است‌. پَتِش‌ ـ (و ديگر صورتهاي‌ محرّفِ مذكورِ آن‌)، به‌ معنايِ «در جلويِ/ پيشِ ـ » (نيبرگ‌، ج‌2، ص‌156ـ157)، از § patis فارسي‌ باستان‌ (خويشاوند با § paitis اوستايي‌) به‌ معناي‌ «در جهتِ/ به‌ سويِ ـ » (بارتولومه‌ ، ستون‌ 835) مي‌آيد. لذا، اين‌ جاينام‌ لفظاً به‌ معناي‌ « ] واقع‌ [ در جلوِ/ به‌ سويِ خوار» است‌.در بارة‌ خوار (يا، در واقع‌، (h)uara */ hvara */ huvara * > ra ¦ sua *) به‌ عنوان‌ يك‌ جاينام‌ و مطابقت‌ آن‌ با جايي‌ يا ناحيه‌اي‌ واقعي‌ در قديم‌ يا در روزگار ما، بعض‌ دانشمندان‌ نظرهاي‌ مختلفي‌ اظهار كرده‌اند، كه‌ مهمترين‌ آنها را به‌ اختصار در اينجا ذكر مي‌كنيم‌ (براي‌ تفصيل‌ و نقد همة‌ نظرهاي‌ گوناگون‌ رجوع كنيد به اعلم‌، ص‌206ـ214؛ ريشه‌شناسيهاي‌ عاميانة‌ ابن‌ اسفنديار و گردآورندة‌ بندهش‌ ، مذكور در بالا، را تكرار و آنِ برزگر ] ج‌1، ص‌128 [ را ذكر نخواهيم‌ كرد).1) دُشخوارگر ، شكل‌ كوته‌شدة‌ نادرستي‌ از پَدِشخوارگر ، كه‌ در بعض‌ متنها (مثلاً، متني‌ از بندهش‌ كه‌ يوستي‌ چاپ‌ و ترجمه‌ كرده‌، و در دَبستان‌ المذاهب‌ ] ج‌1، ص‌270 [ ، كه‌ يوستي‌ به‌ آن‌ ارجاع‌ كرده‌) و دُشوارگر كه‌ در بعض‌ فرهنگها وارد شده‌ (مثلاً، در برهان‌ قاطع‌ ، زير همين‌ واژه‌) منشأ ريشه‌شناسي‌ نادرستي‌ شده‌اند: به‌ تعبير يوستي‌ در ترجمة‌ آلماني‌ بندهش‌ (ص‌148)، دشخوارگر يعني‌ «گَرِ ] = كوهِ [ صعب‌ العبور/ صعب‌ الوصول‌» (قس‌ واژة‌ r ¦ (x)wa § dus پهلوي‌ < دشوار ِ فارسي‌ نو).2) ماركوارت‌ (مقدمه‌، ص‌17 و بعد) مطابقت‌ واژگاني‌ uvara h § patis *ي‌ فارسي‌ باستان‌ و -ar-ra § Pa-tu-us ي‌ اَكّدي‌ را نپذيرفته‌ و، در توضيحاتي‌ آشفته‌ و نامربوط‌، مي‌گويد كه‌ ايرانيان‌ دامپرورِ ] مهاجر از آسياي‌ ميانه‌؟ [ ، چون‌ به‌ اين‌ كوهستان‌ يعني‌ كوههاي‌ واقع‌ در ناحية‌ شرقي‌ مجاور دربندِ/ دروازة‌ خزر ، و چراگاههاي‌ پُرخِصْب‌ و نعمت‌ آن‌ رسيدند....، آن‌ را ra q ¦ xva ، به‌ معناي‌ «جاي‌ خِصْب‌ و آسايش‌، بهشت‌»، و حتي‌ ra- q ¦ parahxva * يعني‌ «فراتر از خصب‌ و نعمت‌ معمولي‌» ناميدند ] ! [ . از سوي‌ ديگر، ماركوارت‌ " -xuvar- § Patis * " فارسي‌ باستان‌ را به‌ معناي‌ « ] واقع‌ [ به‌ سويِ/ رو به‌ خور ] خور = خورشيد [ )» دانسته‌ است‌ ] ! [ .3) هرتسفلد (ص‌183، پانويس‌ 1)، پس‌ از ردّ نظر ماركوارت‌، خود اشتباه‌ ديگري‌ كرده‌ -huvara */ ara w -x * ي‌ مزبور را برابر با ra- ¦ hva * ( > ايراني‌ باستان‌ ra- ¦ sva *) از «ريشة‌ hvar- به‌ معناي‌ ' خوردن‌ ، كه‌ ] مثلاً [ در § razmis ¦ hva ] = صورت‌ قديم‌ جاينام‌ خوارزم‌ [ وجود دارد» دانسته‌ است‌ (دوشن‌ ـ گيّومن‌ ] ص‌ 37ـ39 [ ، در ردّ اين‌ نظر هرتسفلد، مي‌گويد كه‌ هيچ‌ رابطه‌اي‌ ميان‌ ra- ¦ hva *ي‌ مزبور، به‌ معناي‌ «خوراك‌، خوردن‌»، و جزء r/uvar ¦ hva در نام‌ فارسي‌ باستان‌ خوارزم‌، يعني‌ razmi ¦ Hva / Uvarazmiy وجود ندارد). اما، از سوي‌ ديگر، هرتسفلد (ص‌ 183) Xoؤra (صورت‌ يوناني‌شدة‌ جاينامي‌ ايراني‌) را از منظومة‌ > وصف‌ زمين‌ مسكونِ < ديونوسيوس‌ پِري‌ اِگِتس‌ ، شاعر جغرافيادان‌ يوناني‌ (رونقش‌ در 300 ق‌م‌؟؛ رجوع كنيد به پاولي‌ ، ج‌2، ستونهاي‌ 73ـ74) نقل‌ كرده‌ و آن‌ را منطبق‌ با r ¦ a w x فارسي‌ ميانه‌ ( > ra- ¦ hva ي‌ ايراني‌ باستان‌ مفروض‌) دانسته‌ است‌، و چنين‌ استدلال‌ كرده‌ (همانجا): «ناحية‌ ] واقع‌ [ بلافاصله‌ در مشرق‌ در بندِ خزر معروف‌ ] بود [ و ديونوسيوس‌ ] در منظومة‌ مذكور [ آن‌ را به‌ درستي‌ ' كليدهاي‌ سرزمين‌ آسيا ، وصف‌ كرده‌ است‌، ] يعني‌ [ محلي‌ كه‌ گُزيري‌ از عبور از آن‌ براي‌ سفر از شمال‌ شرقي‌ ايران‌ (خراسان‌) به‌ شمال‌ غربي‌ ايران‌ (سرزمين‌ ماد) ] نبود [ ... اين‌ جاينام‌، ايراني‌ است‌... و دلالت‌ بر ناحية‌ ويژه‌اي‌ دارد: ra' ¦ Hva ، و ' سلسلة‌ كوه‌ جلويِ ra' ¦ Hva ، ، ] يعني‌ [ دشت‌ حاصلخيزِ ] گسترده‌ [ در حاشية‌ ] شمالي‌ [ كوير نمك‌ و در پاي‌ كوه‌ شامخ‌ دماوند، ] يعني‌ همان‌ [ پَدِشخوارگر يا بيكيني‌». نگارندة‌ اين‌ مقاله‌ نظر اخير هرتسفلد را درست‌تر و خِرَدپذيرتر از همة‌ گمانها و نظريه‌هاي‌ مذكور در بارة‌ مفهوم‌ و محل‌ پَتِش‌ ـ خوار ـ گر مي‌داند. توضيح‌ اين‌ كه‌ Xoؤra ي‌ مذكور را بعضي‌ به‌ احتمال‌ نزديك‌ به‌ يقين‌ منطبق‌ با ناحية‌ خوار ( رجوع كنيد به «بُلوك‌خوار»، «سَردرّة‌ خوار»، «جلگة‌ خوار» به‌ گزارش‌ اعتماد السلطنه‌، ج‌3، ص‌346ـ360) و «دروازة‌ خزر» را واقع‌ در حوالي‌ ايوان‌كي‌ * كنوني‌ دانسته‌اند، كه‌ هر دو، از حيث‌ موقعيت‌ و وضع‌، با نوشتة‌ جغرافيانگاران‌ يوناني‌ قديم‌ مطابقت‌ دارد.منابع‌: ابن‌اسفنديار، تاريخ‌ طبرستان‌ ، چاپ‌ عباس‌ اقبال‌، تهران‌ ?] 1320 ش‌ [ ؛ ابن‌خرداذبه‌، كتاب‌ المسالك‌ و الممالك‌ ، چاپ‌ دخويه‌، ليدن‌1967؛ محمدحسن‌بن‌ علي‌ اعتمادالسلطنه‌، مطلع‌الشمس‌ ، چاپ‌ سنگي‌ تهران‌ 1301ـ1303؛ اردشير برزگر، تاريخ‌ تبرستان‌ پيش‌ از اسلام‌ ، ج‌ 1، تهران‌ 1329ش‌؛ محمدحسين‌بن‌ خلف‌ برهان‌، برهان‌ قاطع‌ ، چاپ‌ محمد معين‌، تهران‌ 1361ش‌؛ بندهش‌ ، ] گردآوري‌ [ فرنبغ‌دادگي‌، ترجمة‌ مهرداد بهار، تهران‌ 1369ش‌؛ كارنامة‌ اردشير بابكان‌ = كارنامك‌ي‌ ارتخشيري‌ پاپكان‌ ، چاپ‌ و ترجمة‌ محمدجواد مشكور، تهران‌ 1369ش‌؛ همان‌، ترجمة‌ مهري‌ باقري‌، تهران‌ 1378 ش‌؛Hu ¦ s § ang A ـ lam, "The old-Persian word Pa ¦ tis h uvaris § and its later development", Tah ¤ q i ¦ qa ¦ t-i Isla ¦ m i ¦ , vol. 7, no. 1 (1992), pp. 195-224; Christian Bartholomae, Altiranisches Wخrterbuch , Strasbourg 1904, repr. Berlin 1961; Bundahis § n , ed. & tr. Ferdinand Justi, Der Bundehesh , Leipzig 1868; ibid, ed. & English trans. by B. T. Anklesaria, Zand- a ¦ ka ¦ s i ¦ h: Iranian or greater Bundahis § n , Bombay 1956; A Catalogue of the provincial capitals of E ¦ ra ¦ nshahr , Pahlavi text, version and commentary by J. Marquart, ed. G. Messina, Rome 1931; Arthur Christensen, L'empire desSassanides: le peuple, l'إtat, la cour , Copenhagen 1907; James Darmesteter, ـtudes iraniennes , Paris 1883; Jacques Duchesne-Guillemin, "Le nom de la Chorasmie", in Prof. Jackson memorial volume , Bombay 1954; Encyclopaedia Iranica , s.v. "Bundahis § n" (by D. N. MacKenzie); Geschichte des Artachs § i ¦ r i Pہpakہn , tr. Theodor Nخldeke, in Beitrجge zur Kunde der indogermanischen Sprachen , vol. IV (1879), 22-69; Walter B. Henning, "Notes on the great inscription of S § a ¦ pu ¦ r I", in Prof. Jackson memorial volume , Bombay 1954, 40-54; Ernst Herzfeld, Altpersische Inschriften , Berlin 1938; Roland G. Kent, Old Persian: grammar, texts, lexicon , 2nd ed., New Haven 1953; David N. MacKenzie, A concise Pahlavi dictionary , London 1971; Mainyo-i-khard , ed. & tr. E. W. West, Stuttgart 1871; Joseph Marquart, Sدdarmenien und die Tigrisquellen nach griechischen und arabischen Geographen , Wien 1930; Antoine Meillet, Grammaire du vieux-perse , 2nd ed. by ـmile Benveniste, Paris 1931; Henrik Samuel Nyberg, A manual of Pahlavi , pt. 2, Wiesbaden 1974; August Friedrich von Pauly, Der kleine Pauly: Lexicon der Antike , vol. 2 , Stuttgart 1967; Claudius Ptolemy, Geography , ed. & tr. Edward L. Stevensen, New York 1932; Strabo, Geography , ed & tr. Horace L. Jones, Cambridge, Mass. & London, 2nd ed., repr. 1949; Tansar, The letter of Tansar , tr. Mary Boyce, Rome 1968; Friedrich Windischmann, Zoroastrische Studien , in Abhandlungen zur Mythologie und Sagengeschichte des alten Iran , ed. Friedrich Spiegel, Berlin 1863.
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

هوشنگ‌ اعلم‌

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 5
تاریخ چاپ
وضعیت انتشار
  • چاپ نشده