پان‌عربیسم‌
معرف
يشه‌ و نهضتي‌ فراگير در جهان‌ عرب‌، منادي‌ وحدت‌ اعراب‌
متن
پان‌عربيسم‌ ، انديشه‌ و نهضتي‌ فراگير در جهان‌ عرب‌، منادي‌ وحدت‌ اعراب‌. اين‌ مفهوم‌ غالباً مترادف‌ با ملي‌گرايي‌ عرب‌ آمده‌ است‌، ولي‌ برخي‌ به‌اختلافات‌ جزئي‌ ميان‌ اين‌ دو مفهوم‌ اشاره‌ كرده‌اند. از جمله‌، پان‌ عربيسم‌ را «خط‌ اصلي‌ فكري‌ ملي‌گرايي‌ عرب‌» (نفا، ص‌134، به‌نقل‌ از تاچ‌ ) يا «هدف‌ اصلي‌ ملي‌گرايي‌ عرب‌» (شلاله‌ ، ص‌19) خوانده‌اند. برخي‌ در تبيين‌ هدف‌ ملي‌گرايي‌ عرب‌ به‌دو محور «استقلال‌ جهان‌ عرب‌ و اتحاد تمام‌ بخشهاي‌ آن‌ در يك‌ كشور» اشاره‌ كرده‌اند (ابراهيم‌، ص‌59) كه‌ نزديكي‌ و جدايي‌ناپذيري‌ اين‌ دو مفهوم‌ را نشان‌ مي‌دهد.دربارة‌ سرآغاز و منشأ ملي‌گرايي‌ عرب‌ نيز ديدگاههاي‌ مختلفي‌ وجود دارد. بعضي‌ از نويسندگان‌ عرب‌ ريشة‌ آگاهي‌ به‌كليت‌ عربي‌ را به‌دورة‌ جاهليت‌ قبل‌ از اسلام‌ و يا عصر نهضت‌ شعوبيه‌ * مي‌رسانند (شلاله‌، ص‌22؛ رجايي‌، ص‌290). در مقابل‌، آلبرت‌ حوراني‌ * از انديشمندان‌ برجستة‌ عرب‌، بر اين‌ عقيده‌ است‌ كه‌ آگاهي‌ اعراب‌ از همزباني‌ و مباهاتي‌ كه‌ به‌اين‌ زبان‌ كرده‌اند سابقه‌اي‌ ديرينه‌ و پيش‌ از اسلامي‌ دارد و حتي‌ قبل‌ از اسلام‌ نيز به‌نوعي‌ احساس‌ همنژادي‌ شبيه‌ بوده‌ است‌، اما اين‌ احساس‌ همنژادي‌ و همخانوادگي‌ بعد از ظهور و بسط‌ اسلام‌، با پيوستن‌ انبوه‌ عربي‌ زبانهاي‌ غيراصيل‌ به‌اين‌ خانواده‌، از بين‌ رفته‌ است‌ ( ص‌260). برخي‌ نيز ميان‌ موجوديت‌ ملت‌ عرب‌ و دعوت‌ به‌ ملي‌گرايي‌ عرب‌ تفاوت‌ قائل‌ شده‌ و ملي‌گرايي‌ را آگاهي‌ ملت‌ عرب‌ از وجود تفاوت‌ فرهنگي‌ با ديگران‌ و وابستگي‌ ايشان‌ به‌موجوديتي‌ خاص‌ و تمايل‌ به‌ انتقال‌ اين‌ آگاهي‌ به‌ بياني‌ سياسي‌ ــ كه‌ آمال‌ مردم‌ براي‌ استقلال‌، خودمختاري‌ و زندگي‌ بهتر را تجسم‌ كند ــ دانسته‌اند، و ازينرو ملي‌گرايي‌ عرب‌ را مفهومي‌ جديد و متعلق‌ به‌قرن‌ سيزدهم‌/ نوزدهم‌ مي‌دانند (ابراهيم‌، همانجا).آنتونيوس‌ ، از برجسته‌ترين‌ پژوهشگران‌ عرب‌، جنبشهاي‌ وهابيت‌ در جزيرة‌العرب‌ و محمدعلي‌پاشا در مصر را پيشگام‌ عرب‌گرايي‌ خوانده‌ است‌ (ص‌21ـ22). اما به‌ نظر او جنبش‌ ملي‌ عرب‌ به‌ طور جدي‌ و سازماندهي‌ شده‌ در 1292 با شكل‌گيري‌ انجمني‌ مخفي‌ در بيروت‌ فعال‌ شد، كه‌ آغاز آن‌ به‌ تأسيس‌ «انجمن‌ هنري‌ و علمي‌» در 1263 در بيروت‌ بازمي‌گشت‌ (ص‌ 51 ـ52، 79). اين‌ انجمن‌ مخفي‌ شعبه‌هايي‌ در دمشق‌،طرابلس‌، و سويدا داشت‌ و برنامة‌ آن‌ استقلال‌ سوريه‌ و لبنان‌، پذيرش‌ زبان‌ عربي‌ به‌عنوان‌ زبان‌ رسمي‌ آن‌ ممالك‌، الغاي‌ سانسور و رفع‌ محدوديتهاي‌ آزادي‌ بيان‌ و عدم‌ استفاده‌ از سربازان‌ محلي‌ در خارج‌ از مرزهاي‌ سوريه‌ و لبنان‌ بود. فعاليت‌ اين‌ انجمن‌ بتدريج‌ فرونشست‌ و تقريباً در 1302 بكلي‌ از ميان‌ رفت‌ (لوتسكي‌ ، ص‌ 326). برخي‌ نظر آنتونيوس‌ را رد مي‌كنند و عقيده‌ دارند كه‌ گرچه‌ سالهاي‌ حدود 1292 شاهد اوج‌ چشمگير احساسات‌ ملي‌ عربها بوده‌، اما تا آغاز قرن‌ بيستم‌، هيچ‌ حركت‌ سياسي‌ قابل‌ملاحظه‌ و مهمي‌، بر پاية‌ ملي‌گرايي‌، وجود نداشته‌ است‌ (رجايي‌، همانجا؛ وات‌، ص‌ 117). با اين‌ حال‌، بيشتر نويسندگاني‌ كه‌ در اين‌ باره‌ قلم‌ زده‌اند معتقدند كه‌ روشنترين‌ بيان‌ اولية‌ احساسات‌ ملي‌گرايي‌ عرب‌ در طبايع‌الاستبداد عبدالرحمان‌ كواكبي‌ * كه‌ در 1316/ 1898 در مصر منتشر شد، قابل‌ مشاهده‌ است‌ (اسعدي‌، همانجا). اين‌ نويسندة‌ سوري‌ كه‌ نخستين‌ متفكر اصيل‌ اشاعه‌دهندة‌ انديشة‌ لائيك‌ اتحاد عرب‌ شناخته‌ شده‌ است‌، عربها را به‌جدا شدن‌ از تركها و تلاش‌ در راه‌ يگانگي‌، به‌رغم‌ جداييهاي‌ مذهبي‌، دعوت‌ كرد. او در كتاب‌ ام‌القري‌ خواستار بازگشت‌ خلافت‌ به‌ مبادي‌ اصلي‌اش‌، كه‌ از نظر او اعراب‌ بودند، شد (آنتونيوس‌، ص‌ 97ـ 98).جدا از اينكه‌ انديشة‌ اتحاد اعراب‌ و عربگرايي‌ از چه‌ زماني‌ شروع‌ شد، ريشه‌هاي‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ ظهور و رشد اين‌ انديشه‌ را بايد در افول‌ قدرت‌ حكومت‌ عثماني‌ جستجو كرد ( رجوع كنيد به ادامه‌ مقاله‌). در آغاز قرن‌ دهم‌/شانزدهم‌ تقريباً تمامي‌ كشورهاي‌ عرب‌ به‌انقياد تركان‌ عثماني‌ درآمدند و در دولت‌ عثماني‌ ادغام‌ شدند (لوتسكي‌، ص‌9). توده‌هاي‌ عرب‌ در سراسر مدت‌ حكومت‌ عثماني‌ تا اوايل‌ قرن‌ بيستم‌ با تركان‌ احساس‌ بيگانگي‌ نمي‌كردند و از وحدت‌ مناطق‌ مسلمان‌نشين‌ ترك‌ و عرب‌ راضي‌ بودند و سلطان‌ عثماني‌ را حاكم‌ برحق‌ مسلمانان‌ مي‌شناختند. عثمانيها نيز در مقابل‌، تبعيضي‌ در حق‌ اعراب‌ روانمي‌داشتند و فرماندار هر منطقة‌ عرب‌ را، كه‌ نقيب‌ ناميده‌ مي‌شد، از اهالي‌ همان‌ منطقه‌ منصوب‌ مي‌كردند (نقوي‌، ص‌39). تا اواخر قرن‌ دوازدهم‌/هجدهم‌ نيز احساس‌ تعلق‌ به‌دارالاسلام‌ براحساس‌ تعلق‌ ملي‌ به‌فرهنگ‌ و سرزمين‌ خاص‌ غلبه‌ داشت‌ (لوئيس‌، ص‌ 173ـ174).اوايل‌ قرن‌ دوازدهم‌/ اواخر قرن‌ هفدهم‌ دورة‌ افول‌ عثماني‌ و بحرانهاي‌ شديد بود، بحرانهايي‌ كه‌ تمام‌ شئون‌ زندگي‌ اجتماعي‌ را فراگرفت‌. اين‌ بحرانها، فشار روزافزون‌ هيئت‌ حاكمه‌ بر اتباع‌ عثماني‌، بويژه‌ اتباع‌ غيرترك‌ از جمله‌ اعراب‌، را در پي‌ داشت‌. در اين‌ دوره‌ انديشة‌ پان‌اسلاميسم‌ ابزاري‌ براي‌ حفظ‌ دستگاه‌ رسمي‌ حاكم‌ محسوب‌ مي‌شد (لوتسكي‌، ص‌ 24، 323ـ 324). اصلاحات‌ سلطان‌ عبدالحميد دوم‌ نيز كه‌ به‌ تنظيمات‌ * معروف‌ شد، در كاهش‌ يا توقّف‌ بحران‌ تأثيري‌ نداشت‌. شورشهاي‌ مختلف‌ و گاه‌ به‌گاه‌ در قلمرو عثماني‌ حاكي‌ از اين‌ وضعيت‌ بود (لوتسكي‌، ص‌122ـ124، 126، 332ـ333؛ مجيد خدوري‌، ص‌ 23).انقلاب‌ تركهاي‌ جوان‌ * و اعادة‌ قانون‌ اساسي‌ در 1326 اعراب‌ را به‌انجام‌ اصلاحات‌ و امكان‌ بهره‌ بردن‌ از آزادي‌ اميدوار كرد (اسعدي‌، ص‌85؛ آنتونيوس‌، ص‌99؛ رجايي‌، ص‌289). در اين‌ انقلاب‌، اعراب‌ به‌تركان‌ جوان‌ اميد بستند و مركز جنبش‌ ملي‌ عرب‌ كه‌ قبلاً شكل‌ گرفته‌ و در تبعيد بود به‌استانبول‌ انتقال‌ يافت‌. در اجتماع‌ عظيمي‌ كه‌ در شعبان‌ 1326 در محلة‌ عربها در استانبول‌ برگزار شد، تأسيس‌ نخستين‌ سازمان‌ تقريباً مردمي‌ به‌نام‌ «الاخاء العربي‌ العثماني‌» اعلام‌ شد. اين‌ سازمان‌ روزنامة‌ ويژه‌اي‌ انتشار داد و شعبه‌هايي‌ در اكثر ايالات‌ ايجاد كرد. رهبران‌ سازمان‌ الاخاء، پان‌عثمانيسم‌ و وجود ملت‌ عثماني‌ را پذيرفتند و اظهار داشتند كه‌ ملت‌ واحد عثماني‌ از مليتهاي‌ گوناگوني‌ تشكيل‌ يافته‌ است‌ كه‌ اعراب‌ مهمترين‌ آنان‌اند. در برنامة‌ اين‌ سازمان‌ به‌استقلال‌ يا خودمختاري‌ ملت‌ عرب‌ اشاره‌اي‌ نشده‌ بود. از نشانه‌هاي‌ ملي‌گرايي‌ در برنامة‌ آنها، تنها مي‌توان‌ به‌تقاضاي‌ برابري‌ ملي‌، گسترش‌ آموزش‌ به‌ زبان‌ عربي‌ و رعايت‌ رسوم‌ عربي‌ اشاره‌ كرد (لوتسكي‌، ص‌ 339ـ340؛ آنتونيوس‌، ص‌ 102ـ103). اعلام‌ اين‌ برنامه‌ ضربه‌اي‌ جدي‌ بر تصورات‌ ملي‌گرايان‌ عرب‌ وارد ساخت‌. تركها وعده‌هايي‌ را كه‌ در كنگرة‌ 1325/1907 پاريس‌ به‌اقليتها داده‌ بودند، پس‌گرفتند. كشتار ارمنيان‌ مانند زمان‌ عبدالحميد دوم‌ ادامه‌ يافت‌ و انجمنهاي‌ عرب‌ و ديگر جماعات‌ غير تركها تعطيل‌ شد. در 1327 سازمان‌ الاخاء نيز غيرقانوني‌ اعلام‌ شد. تركها سياست‌ «ترك‌سازي‌» اجباري‌ مليتهاي‌ غير ترك‌ را پيش‌ گرفتند. مدارس‌ ملي‌ تعطيل‌ و زبان‌ تركي‌ تنها زبان‌ رسمي‌ اعلام‌ شد (لوتسكي‌، ص‌340ـ342؛ آنتونيوس‌، ص‌105؛ مجيد خدوري‌، ص‌22). تغيير سياست‌ تركان‌ جوان‌ كه‌ جوياي‌ برتري‌ فرهنگ‌ ترك‌ بر تمامي‌ قلمرو عثماني‌ بودند،موجب‌ شد كه‌ اعراب‌ نيز در پي‌ تأكيد بر هويت‌ عربي‌ خويش‌ و كسب‌ استقلال‌ ملي‌ برآيند (عنايت‌، 1370 ش‌، ص‌226). از همين‌ روست‌ كه‌ برخي‌ معتقدند براستي‌ بذر جنبش‌ جدايي‌طلبي‌ اعراب‌، در خاك‌ ملي‌گرايي‌ ترك‌ جوانه‌ زد (زين‌، ص‌ 79).عامل‌ ديگري‌ كه‌ آگاهيهاي‌ قومي‌ و ملي‌ اعراب‌ را برانگيخت‌ رويارويي‌ جهان‌ عرب‌ با غرب‌، چه‌ از منظر مبارزه‌ با استعمار و چه‌ از حيث‌ آشنايي‌ با انديشه‌ و مفاهيم‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ اين‌ تمدن‌ نوپا بود ( رجوع كنيد به ادامة‌ مقاله‌). برخي‌ معتقدند كه‌ مقاومت‌ مصريان‌ در مقابل‌ حملة‌ ناپلئون‌ در 1213/1798 موجب‌ بيدار شدن‌ شعور قومي‌ آنها شد و آنان‌ را از حق‌ حكومت‌ مستقل‌ بر كشورشان‌ آگاه‌ كرد. به‌ هر حال‌، استقلالي‌ كه‌ مصر پس‌ از اين‌ حمله‌ و بعد از قدرت‌ يافتن‌ محمدعلي‌ پاشا و دودمان‌ خديوي‌، در مقابل‌ باب‌عالي‌ * يافت‌ از اولين‌ مصاديق‌ يا مظاهر اتحاد اعراب‌ بوده‌ است‌ (اسعدي‌، ص‌80 ـ81؛ عنايت‌، 1370 ش‌، ص‌ 12؛ لوتسكي‌، ص‌ 47، 200ـ202). به‌نظر حوراني‌، محمدعلي‌ قصد ايجاد پادشاهي‌ عرب‌ را نداشت‌ اما باعث‌ توسعة‌ قلمرو اعراب‌ شد (ص‌261). پس‌ از محمدعلي‌، فرزندش‌ اسماعيل‌ تلاش‌ كرد كه‌ در مقابل‌ استعمار فرانسه‌ و سپس‌ انگلستان‌ ايستادگي‌ كند، اما در 1296/1879 با فشار قدرتهاي‌ اروپايي‌ بركنار شد. از آن‌ پس‌ مركز اصلي‌ مقاومت‌، ارتشي‌ بود كه‌ تعداد زيادي‌ از افسران‌ آن‌ مصري‌ بودند. اولين‌ جنبش‌ ملي‌گرايي‌ مصر با هدفِ كسب‌ استقلال‌ و رفع‌ استعمار در 1299 به‌رهبري‌ سرهنگ‌ عُرابي‌پاشا * شكل‌ گرفت‌. انگليسها اين‌ جنبش‌ را سركوب‌ كردند. در اوايل‌ قرن‌ چهاردهم‌/ اواخر قرن‌ نوزدهم‌ نيز جنبش‌ ملي‌گراي‌ ديگري‌ به‌رهبري‌ مصطفي‌ كامل‌ * به‌وقوع‌ پيوست‌. اين‌ جنبش‌ به‌توسعة‌ مطبوعات‌ و بويژه‌ شكل‌گيري‌ اولين‌ احزاب‌ سياسي‌ انجاميد كه‌ گامي‌ در پيشبرد ملي‌گرايي‌ به‌شمار مي‌آمد. به‌ اين‌ ترتيب‌ قاهره‌ پناهگاه‌ ملي‌گرايان‌ عربي‌ بود كه‌ در ديگر مناطق‌ عرب‌نشين‌ امپراتوري‌ تحت‌ تعقيب‌ پليس‌ قرار گرفته‌ بودند (درينيك‌، ص‌ 44ـ46).بسياري‌، نخستين‌ آشنايي‌ گسترده‌ و منظم‌ جهان‌ عرب‌ را دست‌كم‌ با فكر و مفهوم‌ ملي‌گرايي‌ ناشي‌ از فعاليتهاي‌ فرهنگي‌ مسيحيان‌ قلمرو عثماني‌ از اواسط‌ قرن‌ سيزدهم‌/ نوزدهم‌ به‌اين‌ سو دانسته‌اند. مركز بيشتر اين‌ فعاليتها سوريه‌ بوده‌ است‌ (همان‌، ص‌33؛ شرابي‌، ص‌74ـ75). همچنين‌ برخي‌ معتقدند كه‌ دانشگاه‌ انجيلي‌ امريكايي‌ بيروت‌ و دانشگاه‌ يسوعي‌ (فرانسوي‌) سن‌ژوزف‌ بيروت‌ ــ كه‌ هيئتهاي‌ مبلغ‌ مسيحي‌ امريكايي‌ و فرانسوي‌ بترتيب‌ در 1283/ 1866 و 1291/ 1874 تأسيس‌ كردند ــ در برانگيختن‌ نهضت‌ عرب‌ بسيار مؤثر بوده‌ است‌. نسلي‌ از اولين‌ رهبران‌ جريان‌ فكري‌ ملي‌گرايي‌ عرب‌ (اعم‌ از مسيحي‌ يا مسلمان‌) در همين‌ دانشگاهها تربيت‌ شده‌ بودند و هم‌اينان‌ بودند كه‌ براي‌ بيان‌ مفاهيم‌ جديد ملي‌گرايي‌، واژگان‌ جديدي‌ چون‌ «قومية‌» و «وطنية‌» و غير آن‌ ساخته‌ يا از ذخاير كهن‌ زبان‌ عربي‌ برگرفتند و رواج‌ دادند (اسعدي‌، ص‌82). از جملة‌ اين‌ انديشمندان‌ مي‌توان‌ به‌كساني‌ چون‌ بطروس‌ بستاني‌ * ، ناصيف‌ يازجي‌ و نجيب‌ عازوري‌ اشاره‌ كرد. بستاني‌ و يازجي‌ (1215ـ 1288) پيشروترين‌ انديشه‌ورزان‌ آن‌ دوره‌ را گرد هم‌ آوردند. در 1273 پيروان‌ آنها انجمن‌ علمي‌ سوريه‌ را برپا كردند كه‌ براي‌ نخستين‌ بار در تاريخ‌ سوريه‌، روشنفكران‌ عرب‌ را صرفنظر از علايق‌ مذهبي‌ آنان‌ متحد ساخت‌. انجمني‌ كه‌ در آن‌ پس‌ از مدتي‌ مباحث‌ مربوط‌ به‌تجديد حيات‌ فرهنگي‌ جاي‌ خود را به‌دعوتهاي‌ آتشين‌ مبارزه‌ براي‌ استقلال‌ داد (آنتونيوس‌، ص‌51 ـ 54). نجيب‌ عازوري‌ نيز به‌همراه‌ كواكبي‌ «جامعة‌ عرب‌» را در پاريس‌ تأسيس‌ كرد و ماهنامه‌اي‌ به‌نام‌ > استقلال‌ عرب‌ < منتشر ساخت‌ كه‌ غالباً براختلافات‌ نژادي‌، فرهنگي‌ و سياسي‌ عربها و تركها و گاه‌ به‌برتري‌ عرب‌ بر ترك‌ و ضرورت‌ جدايي‌ عربها از حكومت‌ عثماني‌ تأكيد مي‌كرد. شعار عازوري‌ «كشورهاي‌ عرب‌ براي‌ عربها» بود و در تقاضاي‌ خود، عربها را به‌قيام‌ و تشكيل‌ دولتهاي‌ مستقل‌ از عثماني‌ دعوت‌ مي‌كرد (لوتسكي‌، ص‌334؛ حوراني‌، ص‌277ـ279؛ آنتونيوس‌، ص‌98ـ99؛ نقوي‌، ص‌40). در ميان‌ مسيحيان‌، گرچه‌ گروه‌ كوچكي‌ از مارونيهاي‌ لبنان‌ ملي‌گرايي‌ را در قالب‌ ديني‌ مطرح‌ مي‌كردند، اما بيشتر آنان‌ در پي‌ ملي‌گرايي‌ مبتني‌ بر زبان‌ عربي‌ بودند (درينيك‌، ص‌34؛ شرابي‌، ص‌ 76).به‌ هر حال‌، نتيجة‌ استبداد تركها اين‌ بود كه‌ اعراب‌ در آغاز جنگ‌ جهاني‌ اول‌ به‌انگليسها متمايل‌ شوند و شريف‌ حسين‌ * ، «شريف‌» مكه‌، در پي‌ مكاتبه‌ با دولت‌ انگليس‌ و با وعدة‌ حمايت‌ انگليسها از اعراب‌، در 1334/ 1916 بر ضد تركها قيام‌ كرد (لوتسكي‌، ص‌ 351، 385ـ387؛ امين‌، ص‌41). او كه‌ در فكر ايجاد يك‌ دولت‌ عربي‌ مستقل‌ بود، در همان‌ سال‌ خود را پادشاه‌ ملت‌ عرب‌ خواند. با وجود اين‌، بريتانيا و فرانسه‌ تنها عنوان‌ پادشاه‌ حجاز را براي‌ او به‌رسميت‌ شناختند و براساس‌ موافقتنامة‌ سايكس‌ ـ پيكو * در همان‌ سال‌ بقية‌ منطقه‌ را زير نفوذ خود درآوردند. به‌ اين‌ ترتيب‌ نهضت‌ ملي‌گرايي‌ عرب‌ تجزيه‌ شد (لوتسكي‌، ص‌389ـ393، 401ـ402؛ > دايرة‌المعارف‌ خاورميانه‌ معاصر < ، ذيل‌ "Arab nationalism" ). از اين‌ به‌ بعد ملي‌گرايي‌ عرب‌ به‌ سوي‌ مخالفت‌ با سلطة‌ غرب‌ تغيير جهت‌ داد، زيرا غرب‌ با نفوذ خود و ايجاد دولتهاي‌ ضعيف‌ و كوچك‌، اعراب‌ را از وحدت‌ موعود محروم‌ كرده‌ بود (مجيد خدوري‌، ص‌28ـ29). هنوز غوغاي‌ موافقتنامة‌ سايكس‌ ـ پيكو فرو ننشسته‌ بود كه‌ توافق‌ انگليس‌ با صهيونيستها براي‌ تشكيل‌ دولت‌ يهود در فلسطين‌ (اعلامية‌ بالفور) اعراب‌ را بكلي‌ نگران‌ ومأيوس‌ كرد (آنتونيوس‌، ص‌266ـ267؛ > دايرة‌المعارف‌ جهان‌ اسلام‌ آكسفورد < ، ذيل‌ "Arab nationalism" ). مهمترين‌ اقدامات‌ ملي‌گرايان‌ عرب‌ در اين‌ دوره‌ تا جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ حول‌ سه‌ محور بود: كسب‌ خودمختاري‌ از طريق‌ شورش‌ و تظاهرات‌ و عدم‌ همكاري‌ با اشغالگران‌، زنده‌ نگه‌داشتن‌ فكر اتحاد اعراب‌، و پشتيباني‌ از اعراب‌ فلسطين‌ در مقابله‌ با مهاجران‌ يهود و اقدامات‌ تجاوزكارانة‌ صهيونيستها (حوراني‌، ص‌291ـ292).در اين‌ دوره‌ برخي‌ از رهبران‌ عرب‌ ــ غالباً خاندان‌ هاشمي‌ ــ در عراق‌ و ماوراي‌ اردن‌ اقداماتي‌ براي‌ ايجاد اتحاديه‌اي‌ از كشورهاي‌ عرب‌ انجام‌ دادند كه‌ موفقيتي‌ نداشت‌. از جملة‌ اين‌ اقدامات‌ طرح‌ فيصل‌ اول‌ پادشاه‌ عراق‌ براي‌ ايجاد اتحاديه‌اي‌ از كشورهاي‌ عراق‌، سوريه‌، ماوراي‌ اردن‌، فلسطين‌ و حجاز بود. بعد از مرگ‌ فيصل‌ برادرش‌ عبدالله‌، امير ماوراي‌ اردن‌، طرح‌ او را پي‌ گرفت‌ اما مخالفت‌ عربستان‌ سعودي‌ و مصر و فعاليتهاي‌ نوري‌ سعيد نخست‌وزير عراق‌ به‌منظور جلب‌ حمايت‌ بريتانيا براي‌ تأسيس‌ اتحاديه‌اي‌ شامل‌ عراق‌، سوريه‌ و فلسطين‌ كه‌ رهبري‌ عبدالله‌ را به‌خطر مي‌انداخت‌، به‌شكست‌ اين‌ طرح‌ انجاميد. طرح‌ عبدالعزيز آل‌سعود در 1315ـ1316ش‌/ 1936ـ1937 براي‌ تشكيل‌ اتحاديه‌اي‌ عربي‌ به‌ رهبري‌ خود وي‌ نيز در بي‌اثر ماندن‌ اين‌ طرحها مؤثر بود ( د.اسلام‌ ، چاپ‌ دوم‌، ذيل‌ مادّه‌).پس‌ از جنگ‌ جهاني‌ دوم‌، در نتيجة‌ تكاپوهاي‌ پراكندة‌ ملي‌گرايان‌، تعداد زيادي‌ از كشورهاي‌ عربي‌ استقلال‌ يافتند؛ اما اين‌ امر نه‌تنها ملي‌گرايي‌ عرب‌ را يكپارچه‌ نكرد، بلكه‌ هر چه‌ بيشتر به‌جزئي‌ و منطقه‌اي‌تر شدن‌ آن‌ انجاميد (اسعدي‌، ص‌86). لذا اعراب‌ در اواسط‌ دهة‌ 1320 ش‌/ 1940 تجربة‌ ديگري‌ را آزمودند و در اجلاسي‌ مقدماتي‌ در اسكندريه‌ در 16 مهر 1323/ 7 اكتبر 1944، تصميم‌ به‌تشكيل‌ سازمان‌ اتحادية‌ عرب‌ * گرفتند (درينيك‌، ص‌173ـ174). اين‌ اتحاديه‌ با هدف‌ دفاع‌ از استقلال‌ اعضا و فراهم‌ آوردن‌ تسهيلات‌ براي‌ همكاري‌ بين‌ آنها در زمينه‌هاي‌ اقتصادي‌، فرهنگي‌ و اجتماعي‌ در 3 فروردين‌/ 22 مارس‌ سال‌ بعد رسماً تأسيس‌ شد. نخستين‌ اعضاي‌ اين‌ سازمان‌ عبارت‌ بودند از: مصر، سوريه‌، عراق‌، لبنان‌، ماوراي‌ اردن‌، عربستان‌ سعودي‌ و يمن‌، كه‌ هر كشور عرب‌ مستقل‌ ديگر نيز مي‌توانست‌ به‌آن‌ ملحق‌ شود. اتحاديه‌ هيچگونه‌ خصيصة‌ فوق‌ ملي‌ نداشت‌ و اجراي‌ تصميمات‌ مجمع‌ فقط‌ براي‌ اعضايي‌ كه‌ به‌آن‌ رأي‌ مي‌دادند اجباري‌ بود. به‌عبارت‌ ديگر، ملي‌گرايي‌ عرب‌ توان‌ ايجاد وحدت‌ اعراب‌ را نداشت‌ (همان‌، ص‌ 174ـ 175). نكتة‌ مهمي‌ كه‌ اتحادية‌ عرب‌ طبق‌ منشور خود بر آن‌ مهر تأييد نهاد پذيرفتن‌ جدايي‌ كشورهاي‌ عرب‌ از يكديگر بود، چرا كه‌ منشور، استقلال‌ كشورهاي‌ امضاكننده‌ را تأييد مي‌كرد و لازم‌الاجرا شدن‌ تصميمات‌ را منوط‌ به‌ اتفاق‌آرا مي‌دانست‌ و دخالت‌ در امور داخلي‌ كشورهاي‌ عرب‌ را منع‌ مي‌كرد (هويدا، ص‌295؛ > دايرة‌المعارف‌ خاورميانه‌ معاصر < ، همانجا).عامل‌ مهم‌ ديگري‌ كه‌ به‌ همگرايي‌ مجدد اعراب‌ و تولد ملي‌گرايي‌ تندرو عرب‌ انجاميد، تأسيس‌ اسرائيل‌ در 1327ش‌/1948 بود (اسماعيل‌، ص‌12). مسئلة‌ فلسطين‌ كه‌ مسئلة‌ مشترك‌ همة‌ اعراب‌ و مسلمانان‌ تلقي‌ شد، به‌بيدار شدن‌ وجدان‌ عمومي‌ و حس‌ همدردي‌ مشترك‌ و همبستگي‌ ميان‌ آنان‌ انجاميد (درينيك‌، ص‌198ـ199؛ هويدا، ص‌30ـ31). در همين‌ زمان‌، «حركة‌القوميين‌العرب‌» كه‌ نهضتي‌ متشكل‌ از دانشجويان‌ دانشگاه‌ امريكايي‌ بيروت‌ بود شكل‌ گرفت‌. به‌عقيدة‌ اين‌ دانشجويان‌، كه‌ بيشتر فلسطيني‌ بودند، اتحاد تمامي‌ اعراب‌ مقدمة‌ آزادي‌ فلسطين‌ بود (صائغ‌، ص‌609).با روي‌كار آمدن‌ جمال‌ عبدالناصر در 1331ش‌/ 1952 در مصر و اقدامات‌ او، همزمان‌ با شكست‌ عرب‌گرايي‌ ليبرال‌ و محافظه‌كار، وي‌ سخنگو و نماد جريان‌ تندرو عرب‌گرايي‌ معرفي‌ شد (رجايي‌، ص‌295). او با ملي‌ كردن‌ كانال‌ سوئز در 1335ش‌/ 1956، در واقع‌ به‌ شخصيت‌ محوري‌ جهان‌ عرب‌ تبديل‌ گرديد تا آنجا كه‌ ناصريسم‌ * كه‌ وحدت‌ اعراب‌ را با سوسياليسم‌ پيوند زده‌ بود، معادل‌ ملي‌گرايي‌ عرب‌ تعبير مي‌شد. شخصيت‌ برجسته‌ و محبوبيت‌ فوق‌العادة‌ ناصر در جهان‌ عرب‌، گسترش‌ و تقويت‌ نهضتهاي‌ ملي‌گرا و در نهايت‌ تحكيم‌ وحدت‌ اعراب‌ را تا دهة‌ 1340 ش‌/ 1960 در پي‌ داشت‌ ( > دايرة‌المعارف‌ جهان‌ اسلام‌ آكسفورد < ، همانجا؛ اسماعيل‌، ص‌ 88 ـ 89). اولين‌ گام‌ عملي‌ ناصر براي‌ وحدت‌ اعراب‌، اتحاد مصر و سوريه‌ در 1337ش‌/ 1958 و تأسيس‌ جمهوري‌ متحد عربي‌ * بود كه‌ با پشتيباني‌ غيرمنتظرة‌ اعراب‌ روبرو شد (اسماعيل‌، ص‌87 ـ 88). هر چند اين‌ اتحاد بيشتر خواست‌ حزب‌ بعث‌ سوريه‌ و شرايط‌ آن‌زمان‌ بود. حزب‌ بعث‌ كه‌ به‌ سوريه‌ محدود نبود از احزاب‌ تندرو ملي‌گراي‌ عرب‌ بود كه‌ اعتقاد داشت‌ هر كس‌ به‌زبان‌ عربي‌ سخن‌ بگويد، صرف‌نظر از مذهب‌ و مليت‌، عرب‌ محسوب‌ مي‌شود. هدف‌ حزب‌ نيز استقرار جامعه‌ يا دولت‌ عرب‌ بود. حزب‌ بعث‌ نيز همچون‌ ناصر سعي‌ داشت‌ كه‌ سوسياليسم‌ را با ملي‌گرايي‌ عرب‌ پيوند دهد ( رجوع كنيد به بعث‌ * ، حزب‌؛ هويدا، ص‌ 100؛ رجايي‌، ص‌ 293ـ294؛ درينيك‌، ص‌269ـ270). به‌هرحال‌، با وحدت‌ مصر و سوريه‌ بسياري‌ از اعراب‌ وحدت‌ را ديگر يك‌ رؤيا نمي‌دانستند و به‌آينده‌ اميدوارتر شدند. اما شكست‌ و فروپاشي‌ اين‌ اتحاد در 1340ش‌/1961، دوباره‌ نااميدي‌ را براعراب‌ چيره‌ ساخت‌ (درينيك‌، ص‌271).جنگهاي‌ اعراب‌ ـ اسرائيل‌ در 1346ش‌/1967 و 1352ش‌/ 1973 اعراب‌ را براي‌ مدتي‌ به‌هم‌ نزديك‌ كرد، اما شكست‌ اعراب‌ در اين‌ جنگها نشان‌ دهندة‌ ناتواني‌ ملي‌گرايي‌ عربي‌ بود (امين‌، ص‌53 ـ54، 56 ـ57). بعلاوه‌، كناره‌گيري‌ مصر از رهبري‌ جهان‌ عرب‌ و امضاي‌ پيمان‌ كمپ‌ديويد * با اسرائيل‌ در دهة‌ 1350 ش‌/ 1970، اختلاف‌ مواضع‌ اعراب‌ و دسته‌بندي‌ آنها در قبال‌ تجاوز عراق‌ به‌ايران‌ در دهة‌ 1360 ش‌/ 1980، حملة‌ عراق‌ به‌كويت‌ كه‌ خود با شعار وحدت‌ اعراب‌ همراه‌ بود و نيز حمايت‌ غالب‌ كشورهاي‌ عرب‌ حوزة‌ خليج‌ فارس‌ از مداخله‌ و حضور نيروهاي‌ غرب‌ در منطقه‌ در مقابل‌ عراق‌، همچنين‌ امضاي‌ قراردادهاي‌ اردن‌ و ساف‌ با اسرائيل‌ در دهة‌ 1370 ش‌/ 1980، در مجموع‌ حاكي‌ از افول‌ پان‌عربيسم‌ بود و بشدت‌ اعتبار ملي‌گرايي‌ عرب‌ را مخدوش‌ كرد (درينيك‌، ص‌378 ؛ هويدا، ص‌16ـ17؛ > دايرة‌المعارف‌ جهان‌ اسلام‌ آكسفورد < همانجا؛ آسايش‌طلب‌ طوسي‌، ص‌67).مباني‌ فكري‌ پان‌عربيسم‌. بسياري‌ از انديشمندان‌ عرب‌ آثاري‌ در تبيين‌ مباني‌ پان‌عربيسم‌ برجاي‌ گذاشته‌اند كه‌ از جمله‌ مي‌توان‌ به‌ طهطاوي‌ * ، كواكبي‌، مصطفي‌ كامل‌، ساطع‌ حصري‌ * و عبدالرحمان‌ بزاز اشاره‌ كرد. دغدغه‌ عمدة‌ فكري‌ اين‌ متفكران‌ را بايد در دو موضوع‌ نحوة‌ تبيين‌ رابطة‌ اسلام‌ و ملي‌گرايي‌ عرب‌ و رابطة‌ حاكميت‌ ملي‌ (ملي‌گرايي‌ منطقه‌اي‌) و پان‌عربيسم‌ دانست‌ ( رجوع كنيد به ادامه‌ مقاله‌).طهطاوي‌ (1216ـ1290) از نخستين‌ انديشمندان‌ عرب‌ است‌ كه‌ ديدگاهها و نظريات‌ وي‌ در بيداري‌ اعراب‌ سهمي‌ بسزا داشته‌ است‌. او در آثارش‌ واژة‌ «وطن‌» و «حب‌الوطن‌» را پي‌درپي‌ به‌كار مي‌برد و معتقد بود كه‌ محور و كانون‌ اصلي‌ عشق‌ و اخلاص‌ و وفاداري‌ اعراب‌ بايد وطن‌ باشد. تا پيش‌ از او مفهوم‌ ناسيوناليسم‌ در ميان‌ مصريان‌ چندان‌ متداول‌ نبود. او مي‌كوشيد ثابت‌ كند كه‌ ملي‌گرايي‌ با اسلام‌ منافات‌ ندارد. با اينهمه‌ نظر او نسبت‌ به‌ عروبت‌ مبهم‌ بود، چرا كه‌ منظور وي‌ تنها ناظر بر ملت‌ مصر بود (حوراني‌، ص‌68ـ69، 78ـ79؛ عنايت‌، 1370ش‌، ص‌ 33ـ35). كواكبي‌، پدر ملي‌گرايي‌ عرب‌، نيز ميهن‌ را گراميتر از دين‌ مي‌دانست‌ و خواستار اتحاد اعراب‌ بدون‌ توجه‌ به‌ اختلافات‌ مذهبي‌ بود. او با همفكرانش‌ مبناي‌ ايدئولوژيك‌ تجديد حيات‌ ملي‌ عرب‌ را پايه‌ريزي‌ كرد (لوتسكي‌، ص‌243ـ244؛ عنايت‌، 1370ش‌، ص‌160ـ179). مصطفي‌ كامل‌، انديشمند مصري‌ نيز، كه‌ تاريخ‌ جنبش‌ وطن‌پرستي‌ در مصر با نام‌ او آغاز مي‌شود، نقش‌ بارزي‌ در رواج‌ مفاهيمي‌ چون‌ وطن‌ و وطن‌پرستي‌ در ميان‌ اعراب‌ داشت‌. او مسلك‌ خود را «وطنية‌» ناميد و از آرمانهاي‌ ملي‌گرايانه‌ براي‌ استقلال‌خواهي‌ بهره‌ مي‌برد. اما مقصود وي‌ نيز از وطن‌ فقط‌ مصر بود. او گرچه‌ معتقد بود دينداري‌ با ميهن‌پرستي‌ منافات‌ ندارد، اما دين‌ را ابزاري‌ در خدمت‌ آرمانهاي‌ ميهني‌ مي‌دانست‌ (عنايت‌، 1370ش‌، ص‌193، 196، 201، 204ـ205). ساطع‌ حصري‌ (1303ـ1382) عقيده‌ داشت‌ كه‌ هر كس‌ به‌زبان‌ عربي‌ سخن‌ بگويد يا جذب‌ عرب‌زبانان‌ شده‌ باشد عرب‌ محسوب‌ مي‌شود (حوراني‌، ص‌313). به‌نظر او هر چه‌ ملي‌گرايي‌ عرب‌ از اسلام‌ بيشتر دوري‌ كند، موفقتر خواهد بود. او در طرفداري‌ از قوميت‌ عرب‌ تا آنجا پيش‌ رفت‌ كه‌ اعلام‌ داشت‌ «عربيت‌ در صدر امور است‌» و عنوان‌ العروبةُ اوّلاً را براي‌ كتاب‌ خود برگزيد (عنايت‌، 1370ش‌، ص‌258؛ رجايي‌، ص‌292). او عقيده‌ داشت‌ كه‌ گرچه‌ دين‌ قدرت‌ ايجادشور و هيجان‌ دارد، اديان‌ از لحاظ‌ ملي‌گرايي‌ وضع‌ يكساني‌ ندارند؛ دينهاي‌ ملي‌ نه‌تنها مشكلي‌ ايجاد نمي‌كنند بلكه‌ به‌تقويت‌ ملي‌گرايي‌ نيز منجر مي‌شوند اما اديان‌ جهاني‌، همچون‌ اسلام‌، در تقابل‌ با ملي‌گرايي‌ قرار مي‌گيرند (حوراني‌، ص‌314). با اينهمه‌، او در نخستين‌ كتابهايش‌ اسلام‌ و ملي‌گرايي‌ را غيرقابل‌ جمع‌ نمي‌دانست‌ (عنايت‌، همانجا). بزاز، متفكر و سياستمدار عراقي‌، نيز همچون‌ حصري‌ زبان‌ را نخستين‌ پاية‌ عقيدة‌ ملي‌ اعراب‌ مي‌دانست‌ و وحدت‌ عربي‌ را بر وحدت‌ اسلامي‌ مقدم‌ مي‌شمرد ( رجوع كنيد به بزاز * ، عبدالرحمان‌؛ حوراني‌، ص‌ 303). اما حوراني‌ در اين‌ باره‌ معتقد بود كه‌ جدايي‌ اسلام‌ از ملي‌گرايي‌ آن‌ گونه‌ كه‌ تركها به‌آن‌ دست‌ يافتند ممكن‌ نيست‌، چرا كه‌ تاريخ‌ اعراب‌ با اسلام‌ عجين‌، و اسلام‌ عامل‌ وحدت‌ اعراب‌ بوده‌ است‌ (ص‌ 266ـ267).گذشته‌ از تلاش‌ نظريه‌پردازان‌ ملي‌گرايي‌ عرب‌ در حل‌ اين‌ تعارض‌، براساس‌ ديدگاه‌ اسلام‌، مسلمانان‌ در تمام‌ دنيا امتي‌ واحد و داراي‌ هويتي‌ مشترك‌اند. اسلام‌ تأكيد دارد كه‌ زبان‌، نژاد و رنگ‌ ملاك‌ وحدت‌ و امتياز نيست‌. مرتضي‌ مطهري‌ (ص‌ 68) ضمن‌ ردّ انديشة‌ ملي‌گرايي‌ عرب‌ بيان‌ مي‌دارد كه‌ در قرآن‌ بيشتر خطابها به‌عموم‌ مردم‌ روي‌ زمين‌ است‌ و هيچ‌ جا در قرآن‌ خطاب‌ «أيهاالعرب‌» يا شبيه‌ آن‌ نيامده‌ است‌. همچنين‌ ظهور جنبشهاي‌ اسلامي‌ و اسلامگرايان‌، ضعف‌ كاربردي‌ ملي‌گرايي‌ عرب‌ را نشان‌ داد. انتقاد شديد كساني‌ همچون‌ حسن‌البنا * ، نواب‌ صفوي‌ * ، سيدقطب‌ * ، محمد غزالي‌ * و مودودي‌ * در داخل‌ و خارج‌ از جهان‌ عرب‌ كه‌ موضع‌ صريح‌ و قاطع‌ در رد انواع‌ ملي‌گرايي‌ زباني‌ و قومي‌ و موارد ديگر ( رجوع كنيد به ملي‌گرايي‌ * ) داشتند، حاكي‌ از اين‌ امر بود (عنايت‌، 1362ش‌، ص‌204ـ205). اسلامگرايي‌ در ميان‌ توده‌ها نيز بر پان‌عربيسم‌ برتري‌ يافت‌، كه‌ اين‌ اشتياق‌ را مي‌توان‌ در گسترش‌ نهضتهاي‌ اسلامي‌ از جمله‌ اخوان‌المسلمين‌ * مشاهده‌ كرد (هويدا، ص‌ 97ـ 98).استقلال‌ كشورهاي‌ عرب‌ پس‌ از جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ و تثبيت‌ نهاد حاكميت‌ و نظام‌ دولت‌ ـ ملتهاي‌ عرب‌ پس‌ از آن‌ نيز، مسئلة‌ جديدي‌ در برابر پان‌عربيسم‌ به‌وجود آورد كه‌ برخي‌ آن‌ را اينگونه‌ تبيين‌ كرده‌اند: درحالي‌ كه‌ رهبران‌ عرب‌ منافع‌ خود و ادامة‌ حيات‌ دولت‌ را در گرو حفظ‌ اصل‌ حاكميت‌ مي‌ديدند، به‌پان‌عربيسم‌ و وحدت‌گرايي‌ نيز به‌عنوان‌ ابزاري‌ براي‌ مشروعيت‌ بخشيدن‌ به‌خود نياز داشتند (بارنت‌، ص‌330ـ331). از سوي‌ ديگر، ملي‌گرايانِ منطقه‌اي‌ در برابر طرفداران‌ اتحاد اعراب‌ استدلال‌ مي‌كنند كه‌ در ميان‌ عرب‌زبانان‌ نيز ملتهاي‌ مشخصي‌ وجود دارند؛ از جمله‌ آنطون‌ سعاده‌ و طه‌ حسين‌ * ، طبق‌ اين‌ نظر، خواستار استقلال‌ كشور خود و جدايي‌ از امت‌ عرب‌ بودند (عنايت‌، 1370ش‌، ص‌259). ظهور ملي‌گرايي‌ منطقه‌اي‌، مانند فرعونيسم‌ مصر، فينيقيسم‌ لبنان‌ و پان‌سوريسم‌، را مي‌توان‌ نمونه‌هايي‌ از رويارويي‌ با پان‌عربيسم‌ بر شمرد (علي‌ بابائي‌، ج‌1، ص‌111). تناقض‌ حاكميت‌ ملي‌ و پان‌عربيسم‌، با تقويت‌ و تأكيد اتحادية‌ عرب‌ بر استقلال‌ اعضا، به‌درون‌ اين‌ اتحاديه‌ نيز كشيده‌ شد. از همين‌رو اين‌ اتحاديه‌ نيز در سوق‌ دادن‌ اعراب‌ به‌سمت‌ وحدت‌ موفقيتي‌ به‌دست‌ نياورد (اسعدي‌، ص‌ 87 ـ 88).وجود اقليتهاي‌ نژادي‌ و مذهبي‌ چون‌ كردها، بربرهاي‌ الجزاير و مراكش‌، مارونيهاي‌ لبنان‌ و سوريه‌، قبطيان‌ مصر، شيعيان‌، همچنين‌ افريقاييهاي‌ مسيحي‌ و سياهان‌ جنوب‌ سودان‌ (برگر، ص‌256ـ257، 260ـ261، 264؛ لوتسكي‌، ص‌ 141؛ برزگر، ص‌151ـ152؛ بالتا، ص‌11ـ12؛ ميرحيدر، ص‌ 81) را نيز از جمله‌ موانع‌ پان‌عربيسم‌ مي‌توان‌ برشمرد.همچنين‌ اختلاف‌ و شكاف‌ عميق‌ ميان‌ زبان‌ عربي‌ فصيح‌ و زبان‌ عاميانه‌ و محاوره‌اي‌ و ورود زبانهاي‌ بيگانه‌، بويژه‌ به‌ كشورهاي‌ شمال‌ افريقا، سبب‌ مناقشه‌ در اين‌ نظريه‌ مي‌شود كه‌ زبان‌ عربي‌ زيربناي‌ محكمي‌ براي‌ اتحاد است‌ (عنايت‌، 1370ش‌، ص‌217؛ هويدا، ص‌28ـ29، 37؛ بالتا، ص‌ 12 و 294ـ 296). اختلاف‌ سطح‌ اقتصادي‌ ميان‌ كشورهاي‌ عرب‌، بويژه‌ با افزايش‌ بهاي‌ نفت‌ در دهة‌ 1350 ش‌/ 1970 (كاتوزيان‌، ص‌ 82)، نيز به‌ نحو مؤثري‌ انديشة‌ وحدت‌ اعراب‌ را تحليل‌ برد. بعلاوه‌، اختلافات‌ متعدد مرزي‌ (جعفري‌ ولداني‌، ص‌ 55) عدم‌ تمايل‌ اعراب‌ به‌وحدت‌ را نشان‌ مي‌دهد و چشم‌انداز وحدت‌ را تيره‌ مي‌سازد.ظهور اتحاديه‌هاي‌ منطقه‌اي‌ همچون‌ شوراي‌ همكاري‌ خليج‌فارس‌ در 1360ش‌/1981، اتحادية‌ مغرب‌ عربي‌ در 1368 ش‌/ 1989 و شوراي‌ همكاري‌ عرب‌ در اواخر دهة‌ 1360 ش‌/ 1980 نيز نشان‌دهندة‌ عدم‌ موفقيت‌ پان‌عربيسم‌ و راهي‌ براي‌ گريز از چالش‌ حاكميت‌ ملي‌ و پان‌عربيسم‌ بوده‌ است‌ (تريپ‌، ص‌106؛ > دايرة‌المعارف‌ جهان‌ اسلام‌ آكسفورد < ، همانجا). در هر صورت‌، شكست‌ پان‌عربيسم‌ در كسب‌ نتايج‌ ملموس‌ در طول‌ قرن‌ بيستم‌ باعث‌ شد كه‌ برخي‌ از انديشمندان‌ عرب‌ رسماً «پايان‌ پان‌عربيسم‌» را اعلام‌ كنند ( رجوع كنيد به > «پايان‌ پان‌عربيسم‌» < ، مقالة‌ مناقشه‌انگيز فؤاد عجمي‌، ص‌96). در مقابل‌، بسياري‌ نيز بر ادامة‌ حيات‌ پان‌عربيسم‌ تأكيد كرده‌اند ( رجوع كنيد به شلاله‌، ص‌ 48ـ50). مركز «الدراسات‌ الوحدة‌ العربية‌» به‌ منظور بررسي‌ اينگونه‌ نظريات‌ و مطالعة‌ دربارة‌ اتحاد اعراب‌ در قاهره‌ و بيروت‌ تأسيس‌ شده‌ است‌ ( د.اسلام‌ ، همانجا). از جمله‌ آخرين‌ ديدگاههاي‌ ارائه‌ شده‌ براي‌ دستيابي‌ به‌اتحاد، مي‌توان‌ به‌راه‌ حل‌ مبتني‌ بر مردم‌سالاري‌ اشاره‌ كرد. در اين‌ باره‌ برخي‌ از انديشمندان‌ به‌ خودكامگي‌ و سركوب‌ جنبشهاي‌ سياسي‌ فعال‌ و فقدان‌ مشاركت‌ مردمي‌ در جهان‌ عرب‌ اشاره‌ كرده‌اند و راه‌ دستيابي‌ به‌اتحاد اعراب‌ را پذيرش‌ مردم‌سالاري‌ و كثرت‌گرايي‌ دانسته‌اند (وليد خدوري‌، ص‌56 ـ57، 61، 71).منابع‌: محمدكاظم‌ آسايش‌طلب‌ طوسي‌، «بررسي‌ همگرايي‌ اعراب‌ با محوريت‌ پان‌عربيسم‌»، پايان‌نامة‌ كارشناسي‌ ارشد، دانشكده‌ روابط‌ بين‌الملل‌ وزارت‌ امور خارجه‌، 1378ش‌؛ مرتضي‌ اسعدي‌، «ناسيوناليسم‌ عرب‌»، نگاه‌ نو ، ش‌4 (دي‌ 1370)؛ طارق‌ اسماعيل‌، چپ‌ ناسيوناليستي‌ عرب‌ ، ترجمة‌ عبدالرحمن‌ عالم‌، تهران‌ 1369ش‌؛ مايكل‌ بارنت‌، «نهادها، نقشها و بي‌نظمي‌: نظام‌ دولتهاي‌ عرب‌»، فصلنامة‌ خاورميانه‌ ، سال‌1، ش‌2 (پاييز 1373)؛ پل‌ بالتا، مغرب‌ بزرگ‌: از استقلالها تا سال‌ 2000 ، ترجمة‌ عباس‌ آگاهي‌، تهران‌ 1370ش‌؛ ابراهيم‌ برزگر، «تحولات‌ سياسي‌ ـ اجتماعي‌ عربستان‌ سعودي‌»، فصلنامة‌ خاورميانه‌ ، سال‌2، ش‌1 (بهار 1374)؛ چارلز تريپ‌، «سازمانهاي‌ منطقه‌اي‌ در خاورميانة‌ عربي‌»، ترجمة‌ مسعود اسلامي‌، اطلاعات‌ سياسي‌ ـ اقتصادي‌ ، سال‌11، ش‌3و4 (آذر و دي‌ 1375)؛ اصغر جعفري‌ ولداني‌، «تحولات‌ مرزها در عربستان‌ شرقي‌»، اطلاعات‌ سياسي‌ ـ اقتصادي‌ ، سال‌ 8 ، ش‌1و2 (مهر و آبان‌ 1372)؛ مجيد خدوري‌، گرايشهاي‌ سياسي‌ در جهان‌ عرب‌ ، ترجمة‌ عبدالرحمن‌ عالم‌، تهران‌ 1369ش‌؛ وليد خدوري‌، «ناسيوناليسم‌ عرب‌ و دموكراسي‌»، ترجمة‌ محمود موسوي‌ بجنوردي‌، فصلنامة‌ خاورميانه‌ ، سال‌ 6، ش‌3 (پاييز 1378)؛ ژان‌پي‌ير درينيك‌، خاورميانه‌ در قرن‌ بيستم‌ ، ترجمة‌ فرنگيس‌ اردلان‌، تهران‌ 1368ش‌؛ فرهنگ‌ رجايي‌، «درآمدي‌ برانديشة‌ سياسي‌ معاصر عرب‌»، فصلنامة‌ خاورميانه‌ ، سال‌1، ش‌2 (پاييز 1373)؛ هشام‌ شرابي‌، روشنفكران‌ عرب‌ و غرب‌: سالهاي‌ تكوين‌ 1914ـ 1875 ، ترجمة‌ عبدالرحمن‌ عالم‌، تهران‌ 1369ش‌؛ غلامرضا علي‌بابائي‌، فرهنگ‌ تاريخي‌ ـ سياسي‌ ايران‌ و خاورميانه‌ ، تهران‌ 1374ش‌؛ حميد عنايت‌، انديشة‌ سياسي‌ در اسلام‌ معاصر ، ترجمة‌ بهاءالدين‌ خرمشاهي‌، تهران‌ 1362ش‌؛ همو، سيري‌ در انديشة‌ سياسي‌ عرب‌ ، تهران‌ 1370ش‌؛ محمدعلي‌ كاتوزيان‌، «نفت‌ و توسعة‌ اقتصادي‌ در خاورميانه‌»، ترجمة‌ عليرضا طيّب‌، اطلاعات‌ سياسي‌ ـ اقتصادي‌ ،سال‌ 8 ، ش‌ 7 و 8 (فروردين‌ و ارديبهشت‌ 1373)؛ مرتضي‌ مطهري‌، خدمات‌ متقابل‌ اسلام‌ و ايران‌ ، تهران‌ 1370ش‌؛ درّه‌ ميرحيدر، مباني‌ جغرافياي‌ سياسي‌ ، تهران‌ 1372 ش‌؛ علي‌محمد نقوي‌، اسلام‌ و ملي‌گرايي‌ يا ناسيوناليسم‌ از ديدگاه‌ اسلام‌ ، تهران‌ 1360ش‌؛ فريدون‌ هويدا، اعراب‌ چه‌ مي‌خواهند ؟، ترجمة‌ هوشنگ‌ لاهوتي‌، تهران‌ 1371 ش‌؛Fouad Ajami, "The end of Pan-Arabism", in Pan-Arabism and Arab nationalism: The continuing debate , ed. Tawfic E. Farah, Boulder, Colo. 1987; Samir Amin, The Arab nation , tr. Michael Pallis, London 1983; George Antonius, The Arab awakening: the story of the Arab national movement , Beirut 1969; Morroe Berger, The Arab world today , New York 1962; Elie Chalala, "Arab nationalism: a bibliographic essay", in Pan-Arabism and Arab nationalism : the continuing debate ; EI 2 , s.v. "Pan-Arabism" (by J.M. Landau); Encyclopedia of the modern Middle East, ed . Reeva S. Simon, Philip Mattar, and Richard W. Bulliet, New York 1996, s.v. "Arab nationalism" (by Rashid Khalidi); Albert Hourani, Arabic thought in the liberal age 1798-1939 , Cambridge 1984; Saad Eddin Ibrahim, "The concerns and the challenges", in Pan-Arabism and Arab nationalism: the continuing debate ; Bernard Lewis, The Muslim Discovery of Europe , New York 1982; Vladimir B. Lutskii, Modern history of the Arab countries , Moscow 1969; Hassan Nafaa, "Arab nationalism: a response to Ajami's thesis on the ` End of Pan-Arabism'", in Pan-Arabism and Arab nationalism: the continuing debate; The Oxford encyclopedia of the modern Islamic world , ed. John L. Esposito, New York 1995, s.v. "Arab nationalism" (by Bahgat Korany); Yezid Sayigh, "Reconstructing the paradox: the Arab nationalist movement, armed struggle, and Palestine, 1951-1966", The Middle East journal , vol. 45, no.4 (Autumn 1991); W. Montgomery Watt, Islamic Political thought , Edinburgh 1998; Zeine N. Zeine, The emergence of Arab nationalism , New York 1973.
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

محمدكاظم‌ آسايش‌طلب‌ طوسي‌

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 5
تاریخ چاپ
وضعیت انتشار
  • چاپ نشده