بیْهسیه‌
معرف
ه‌اي‌ از خوارج‌ پيرو ابوبَيْهَس‌ هَيْصَم‌بن‌ جابر ضُبَعي‌ (مقتول‌ در 94)
متن
بَيْهَسيه‌ ، فرقه‌اي‌ از خوارج‌ پيرو ابوبَيْهَس‌ هَيْصَم‌بن‌ جابر ضُبَعي‌ (مقتول‌ در 94). اطلاعات‌ ما دربارة‌ سرگذشت‌ ابوبيهس‌ به‌ چند روايتِ بعضاً متعارض‌ محدود مي‌شود. او از لحاظِ نسب‌ به‌ تيرة‌ بني‌سعدبن‌ ضبيعة‌بن‌ قيس‌ از قبيلة‌ عدنانيِ بكر * بن‌ وائل‌ كه‌ بيشتر آنان‌ در بصره‌ ساكن‌ بودند، متعلق‌ بود (بلاذري‌، ج‌ 8، ص‌ 97؛ ابن‌كلبي‌، ص‌ 534 ـ 535؛ سمعاني‌، ج‌ 8، ص‌376).روايت‌ مبرد در الكامل‌ ( رجوع كنيد به مرصفي‌، ج‌7، ص‌239ـ241) از لحاظ‌ زماني‌، نخستين‌ فعاليت‌ ابوبيهس‌ را نشان‌ مي‌دهد. طبق‌ اين‌ روايت‌، نافع‌بن‌ ازرق‌، سركردة‌ فرقة‌ خارجي‌ ازارقه‌ * ، در 64، نامه‌اي‌ به‌ خوارج‌ بصره‌ از جمله‌ ابوبيهس‌ و عبدالله‌بن‌اِباض‌ مرّي‌ مي‌نويسد و آنان‌ را به‌ خروج‌ و جهاد دعوت‌ مي‌كند. ابوبيهس‌ پس‌ از قرائتِ نامه‌، ضمن‌ اينكه‌ عقايد نافع‌ وعبدالله‌ را تخطئه‌ مي‌كند، از همراهي‌ با نافع‌ سرباز مي‌زند و راه‌ خود را از آنان‌ جدا مي‌كند و بدين‌سان‌ فرقة‌ بيهسيه‌ پديد مي‌آيد. طبري‌ (ج‌ 5، ص‌568) در حوادث‌ سال‌ 64، همان‌ نامه‌ و داستان‌ آن‌ را نقل‌ مي‌كند ولي‌ نامي‌ از ابوبيهس‌ نمي‌برد و به‌ جاي‌ او از شخصي‌ به‌ نام‌ عبدالله‌بن‌ صفار ياد مي‌كند كه‌ از نافع‌ و عبدالله‌ تبرّي‌ جسته‌ است‌. احتمالاً روايت‌ طبري‌ صحيح‌ بوده‌ باشد، چرا كه‌ بر پاية‌ روايت‌ مبرد، فعاليتهاي‌ ابوبيهس‌ از 64 آغاز مي‌شود، ولي‌ از اين‌ تاريخ‌ تا سال‌ قتل‌ او (94) هيچ‌ گزارشي‌ از وي‌ در منابع‌ ديده‌ نمي‌شود، و اين‌ به‌ اين‌ معناست‌ كه‌ از او طي‌ حدود 29 سال‌ هيچ‌ حركت‌ سياسي‌ سرنزده‌ است‌؛ در حالي‌ كه‌ در اين‌ مدت‌ طولاني‌ او نيز مي‌بايست‌ همچون‌ ساير رؤساي‌ خوارجِ آن‌ دوره‌ فعاليتهاي‌ زيادي‌ كرده‌ باشد.به‌ روايت‌ بلاذري‌ (ج‌8، ص‌97ـ 98) ابوبيهس‌ در زمان‌ خلافت‌ وليدبن‌ عبدالملك‌ (86ـ96)، كمي‌ پيش‌ از 95، ظاهراً در بصره‌ بوده‌ است‌. او در اين‌ زمان‌، به‌ دليل‌ اينكه‌ حجاج‌بن‌يوسف‌ (متوفي‌ 95) فرمان‌ دستگيري‌ وي‌ را صادر كرده‌ بود، ناگزير به‌ مدينه‌ گريخت‌ و كوشيد با تغيير قيافه‌ هويت‌ خود را مخفي‌ نگه‌ دارد، اما ديري‌ نپاييد كه‌ عثمان‌بن‌حيّان‌ مرّي‌ ـ كه‌ از اواخر شوال‌ 94 به‌ فرمان‌ وليد مأمور مدينه‌ گرديده‌ و موظف‌ به‌ سركوبي‌ پيروان‌ عقايد مختلف‌ شده‌ بود ـ او را دستگير كرد و به‌ دستور وليد به‌ قتل‌ رساند (بلاذري‌، همانجا؛ طبري‌، ج‌ 6، ص‌ 485ـ 487؛ شهرستاني‌، ج‌ 1، ص‌ 196ـ197).در منابع‌، عقايدي‌ به‌ بيهسيه‌ نسبت‌ داده‌ شده‌ است‌، ولي‌ مشخص‌ نيست‌ كه‌ خود ابوبيهس‌ تا چه‌ اندازه‌ در شكل‌گيري‌ آنها نقش‌ داشته‌ است‌. بنابر روايت‌ مبرد ( رجوع كنيد به مرصفي‌، همانجا)، ابوبيهس‌ دربارة‌ دشمنان‌ خوارج‌، عقيدة‌ نافع‌بن‌ ازرق‌ را كه‌ قتل‌ زنان‌ و كودكان‌ مخالفانشان‌ را لازم‌ مي‌دانست‌، نمي‌پسنديد و آن‌ را زياده‌روي‌ مي‌خواند و عقيدة‌ عبدالله‌بن‌ اباض‌ را كه‌ مخالفان‌ را مشرك‌ نمي‌دانست‌ و ايشان‌ را فقط‌ «كافر نعمت‌» مي‌خواند، نه‌ «كافر دين‌» تفريط‌ تلقي‌ مي‌كرد. او دشمنان‌ خوارج‌ را همانند دشمنان‌ پيامبر صلّي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم‌ مي‌دانست‌ و معتقد بود همچنانكه‌ رسول‌ خدا و مسلمانان‌ در مكه‌ و در ميان‌ مشركان‌ زندگي‌ مي‌كردند، اقامت‌ در ميان‌ دشمنان‌ خوارج‌ نيز جايز و نكاح‌ و توارث‌ با ايشان‌ حلال‌ است‌، زيرا منافق‌اند و در ظاهر دعوي‌ اسلام‌ مي‌كنند،البته‌ نزد خدا مشرك‌اند.به‌عقيدة‌ بيهسيه‌، مسلمان‌ بودن‌ علاوه‌ بر اقرار به‌ معرفت‌ خدا و رسول‌، «ولايتِ» «اولياي‌ خدا»، «برائت‌» از دشمنان‌ خدا و شناخت‌ اجمالي‌ اموري‌ كه‌ رسول‌ آورده‌، عبارت‌ است‌ از معرفت‌ دقيق‌ و تفصيلي‌ تمام‌ محرّماتي‌ كه‌ نسبت‌ به‌ آنها «وعيد» داده‌ شده‌ است‌؛ امّا شناخت‌ ساير محرّمات‌ فقط‌ در صورتي‌ واجب‌ است‌ كه‌ شخص‌ مسلمان‌ دچار آنها شود و به‌ همين‌ دليل‌ هر كس‌ بايد براساس‌ علم‌ اقدام‌ كند. در برابر اين‌ عقيدة‌ ابوبيهس‌ (و به‌ تبَع‌ او، بيهسيه‌) گروهي‌ ديگر از خوارج‌ بودند كه‌ معرفت‌ دقيق‌ محرّمات‌ مذكور را شرط‌ اسلام‌ نمي‌دانستند ولي‌ ارتكاب‌ آنها را، براثر عدم‌ شناخت‌، موجب‌ كفر مي‌شمردند (اشعري‌، ص‌ 114). بيهسيه‌ همچنين‌ معتقد بودند كه‌ ناآگاهي‌ از دين‌ و ارتكاب‌ گناه‌ باعث‌ شرك‌ مي‌شود، اما ارتكاب‌ گناهي‌ كه‌ حكم‌ شديدي‌ دربارة‌ آن‌ نشده‌ يا حكم‌ آن‌ به‌ ما نرسيده‌، قابل‌ بخشش‌ است‌؛ اقرار به‌ گناه‌ نيز موجب‌ شرك‌ است‌ (همان‌، ص‌ 116). گناهكاري‌ كه‌ مستوجب‌ حدّ يا قصاص‌ شود، حتي‌ اگر توبه‌ كند، كافر است‌؛ برخي‌ از ايشان‌ گفته‌اند بعداز آنكه‌ امام‌ يا والي‌ بر كسي‌ اجراي‌ حد كند محكوم‌ به‌ كفر خواهد شد (اشعري‌، ص‌ 116ـ117؛ ابن‌حزم‌، ج‌ 5، ص‌ 54).دربارة‌ مستي‌، اين‌ عقيده‌ را به‌ بعضي‌ از بيهسيه‌ نسبت‌ داده‌اند كه‌ «مستي‌ از شرابِ حلال‌ گناه‌ نيست‌»؛ اين‌ نسبت‌ محل‌ تأمل‌ و ترديد است‌؛ چه‌ در سختگيري‌ خوارج‌ در امر دين‌ و محرمات‌ شكي‌ نيست‌، خاصه‌ آنكه‌ ابن‌حزم‌ (همانجا) مطلب‌ ديگري‌ از بيهسيه‌ نقل‌ كرده‌ كه‌ درست‌ مخالف‌ عقيدة‌ مذكور است‌.بيهسيه‌، كه‌ به‌ گفتة‌ ابن‌حزم‌ (همانجا) شاخه‌اي‌ از خوارج‌ صُغريّه‌ بودند، خود به‌ سه‌ فرقه‌ منشعب‌ شدند: 1) عوفيه‌؛ 2) «اصحاب‌ سؤال‌» به‌ سركردگي‌ شبيب‌ خارجي‌؛ 3) «اصحاب‌ تفسير» كه‌ پيرو حكم‌بن‌ مروان‌ بودند (اشعري‌، ص‌ 115؛ بغدادي‌، ص‌ 65). فرقة‌ عوفيه‌ به‌ نوبة‌ خود دو دسته‌ بودند: دسته‌اي‌ از ايشان‌، از كساني‌ كه‌ از «دارالهجرة‌» به‌ خانة‌ اصلي‌ خود باز مي‌گردند و از «جهاد» به‌ حالت‌ «قعود» درمي‌آيند، بيزاري‌ مي‌جستند. به‌ عبارت‌ ديگر كساني‌ كه‌ هجرت‌ كنند و به‌ اسلام‌ و مسلمانان‌ بپيوندند و در جهاد شركت‌ جويند، اگر دوباره‌ به‌ زندگي‌ سابق‌ خود بازگردند ـ هرچند اسلام‌ خود را حفظ‌ كنند ـ بازحكم‌ ايشان‌، حكم‌ بازگشت‌ به‌ كفر است‌. اما دستة‌ ديگر از عوفيه‌ معتقد بودند كه‌ اين‌ امر بر ايشان‌ جايز و حلال‌ است‌.هردو دسته‌ از عوفيه‌ معتقد بودند كه‌ اگر امام‌ (رئيس‌ و والي‌ مسلمانان‌) كافر شد، همة‌ رعيت‌ او اعم‌ از حاضر و غايب‌، كافر مي‌گردند (اشعري‌، همانجا). اين‌ مطلب‌ را ابن‌حزم‌ (همانجا) با تفصيل‌ بيشتري‌ آورده‌ و مي‌گويد: عوفيه‌ معتقدند كه‌ اگر امام‌ مثلاً در خراسان‌ باشد و حكم‌ نادرست‌ و خلاف‌ عدل‌ صادر كند، رعاياي‌ او در هركجا كه‌ باشند، در شرق‌ يا غرب‌، كافر مي‌گردند. اين‌ رأي‌ بيهسيه‌ و در حقيقت‌ عوفيه‌ براي‌ توجيه‌ اين‌ امر بود كه‌ خوارج‌، جان‌ و مال‌ مسلمانان‌ آن‌ شهرها و دهاتِ تابع‌ خلفاي‌ عصر را حلال‌ مي‌شمردند.منابع‌: ابن‌حزم‌، الفصل‌ في‌الملل‌ والاهواء والنحل‌ ، ج‌ 4، بيروت‌، 1405/ 1985؛ ابن‌كلبي‌، جمهرة‌النسب‌ ، چاپ‌ ناجي‌ حسن‌، بيروت‌ 1407/ 1986؛ علي‌بن‌اسماعيل‌ اشعري‌، كتاب‌ مقالات‌ الاسلاميّين‌ و اختلاف‌ المصلّين‌ ، چاپ‌ هلموت‌ ريتر، ويسبادن‌ 1400/1980؛ عبدالقاهربن‌ طاهر بغدادي‌، الفرق‌ بين‌الفرق‌ ، چاپ‌ محمد زاهد كوثري‌، قاهره‌ 1367/1948؛ احمدبن‌ يحيي‌ بلاذري‌، كتاب‌ جُمَل‌ من‌ انساب‌ الاشراف‌ ، چاپ‌ سهيل‌ زكار و رياض‌ زركلي‌، بيروت‌ 1417/1996؛ عبدالكريم‌بن‌ محمد سمعاني‌، الانساب‌ ، ج‌ 8 ، حيدرآباد دكن‌، 1397/ 1977؛ محمدبن‌عبدالكريم‌ شهرستاني‌، الملل‌ والنحل‌ ، مصر1321؛ محمدبن‌ جرير طبري‌، تاريخ‌ الطبري‌: تاريخ‌الامم‌ والملوك‌ ، چاپ‌ محمدابوالفضل‌ ابراهيم‌، بيروت‌ ] 1382ـ1387/1962ـ1967 [ ؛ سيد مرصفي‌، كتاب‌ رغبة‌ الا´مل‌ من‌ كتاب‌ الكامل‌ ، تهران‌ 1970.
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

عباس‌ زرياب‌

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 5
تاریخ چاپ
وضعیت انتشار
  • چاپ نشده