بیش‌
معرف
ِ هندي‌ ـ ايراني‌ چندين‌ گياه‌ از جنس‌ آكُنيتم‌ (خانوادة‌ آلالگان‌ ) و، بويژه‌، ريشة‌ (در واقع‌، ساقة‌ تُكمه‌اي‌ زيرزميني‌ ) آنها و زهر كمابيش‌ كُشنده‌اي‌ كه‌ از آن‌ ريشه‌ گرفته‌ مي‌شد
متن
بيش‌ ، نامِ هندي‌ ـ ايراني‌ چندين‌ گياه‌ از جنس‌ آكُنيتم‌ (خانوادة‌ آلالگان‌ ) و، بويژه‌، ريشة‌ (در واقع‌، ساقة‌ تُكمه‌اي‌ زيرزميني‌ ) آنها و زهر كمابيش‌ كُشنده‌اي‌ كه‌ از آن‌ ريشه‌ گرفته‌ مي‌شد.رويشگاه‌ در خاورزمين‌ . از حدود صد نوع‌ (گونه‌ ) آكنيتم‌ كه‌ در منطقة‌ معتدلة‌ شمالي‌ مي‌رويند، ده‌ گونه‌ در گسترة‌ گياهْ جغرافياييِ فلورا ايرانيكا (يعني‌ ايران‌ كنوني‌، افغانستان‌، بخشي‌ از غرب‌ پاكستان‌، شمال‌ عراق‌، و جمهوريهاي‌ آذربايجان‌ و تركمنستان‌) يافت‌ مي‌شوند، كه‌ از آن‌ ميان‌، دو گونة‌ آكنيتم‌ ايرانشهري‌ و آ.ككلئاره‌ در ايران‌ نيز بومي‌اند: اولي‌ در جايي‌ در جنوب‌ شرقي‌ پل‌سفيد (مازندران‌) در ارتفاع‌ 000 ، 2ـ 500 ، 2 متري‌ از سطح‌ دريا، و دومي‌ در نقاطي‌ كوهستاني‌ در آذربايجان‌ ديده‌ شده‌اند ( رجوع كنيد به ريدل‌ ، ص‌ 36ـ44). دستِكم‌، هفت‌گونه‌ نيز بومي‌ سراسر بخش‌ معتدل‌ كوهستان‌ هيماليا (بيشتر در جانب‌ شرق‌ در نواحي‌ نمناك‌ نِپال‌ وسيكّيم‌ ) هستند ( رجوع كنيد به بالفور ، ج‌1، ص‌ 19، 361؛ دربارة‌ بيشهاي‌ هندي‌، نيز رجوع كنيد بهدنبالة‌ مقاله‌).سابقة‌ شناخت‌ آكنيتم‌ در غرب‌ و شرق‌. واژگان‌ . حكيمانِ نخستين‌ سده‌هاي‌ دورة‌ اسلامي‌ آكنيتم‌ را نمي‌شناختند. لذا، وقتي‌ كه‌ كتاب‌ نامدار حكيم‌ يوناني‌ ديوسكوريدس‌/ ديسقوريدس‌ با عنوان‌ كتاب‌ الحشائش‌ (يا هَيولي‌الطبّ ) به‌ عربي‌ ترجمه‌ شد، مترجمان‌ (اِصْطِفن‌ * بن‌ بَسيل‌ و حنين‌ * بن‌ اسحاق‌) معادلي‌ براي‌ دوگونه‌ akoniton ي‌ كه‌ او وصف‌ كرده‌ بود، نمي‌دانستند؛ ازينرو، اين‌نام‌ يوناني‌ را به‌ صورت‌ اَقونيطُن‌ /آقونيطُن‌ معرّب‌ كردند و يا بعض‌ مترادفهاي‌ يوناني‌ نامهاي‌ آن‌ دوگونه‌ را لفظاً به‌ عربي‌ برگرداندند: pardaliankes (لفظاً، «پلنگ‌ كُش‌»)، يكي‌ از نامهاي‌ گونة‌ اول‌ akoniton را (كه‌ اكنون‌، از لحاظ‌ گياهشناسي‌، نوعي‌ از جنس‌ و خانوادة‌ ديگري‌ دانسته‌ مي‌شود، يعني‌ دُرُنيكُم‌ پارداليانكس‌ يا د. سكُرپيوئيدس‌ ، از خانوادة‌ مركّبان‌ ) به‌ «خانِق‌ النَّمِر» (لفظاً، «پلنگْ خفه‌كُن‌»)، و lykoktonon (لفظاً، «گرگ‌ كُش‌»)، مترادف‌ نام‌ گونة‌ دوم‌ ديوسكوريدس‌، akoniton eteron ، را به‌ «خانق‌/قاتل‌ الذئب‌» (لفظاً، «خفه‌ كنندة‌/كُشندة‌ گرگ‌») ترجمه‌ كردند (نام‌ علمي‌ كنوني‌ اين‌ گونة‌ دوم‌، آكنيتم‌ ليككتونم‌/ ناپلّوس‌ است‌؛ رجوع كنيد بهترجمة‌ قديم‌ عربي‌ مقالات‌ مربوط‌ به‌ اين‌ گياه‌ در ابن‌بيطار، ج‌2، ص‌ 44؛ نيز رجوع كنيد به د.اسلام‌ ، چاپ‌ دوم‌، ذيل‌ un" ¤t â¦n ¦u ¤"Ak ؛ شرح‌ لكتاب‌ دياسقوريدوس‌ ، ج‌ 2، ترجمه‌ وشرح‌ ديتريش‌ ، ش‌ 68، ص‌ 581 ـ583). اين‌ دوگونه‌ آنهايي‌ بود كه‌ حكيمان‌ يوناني‌ (تئوفراستوس‌ ، ديوسكوريدس‌، جالينوس‌ و جز ايشان‌) در منطقة‌ حوزة‌ مديترانه‌ ديده‌ و شناخته‌ بودند (لذا روايت‌ ابومنصور موفّق‌ هروي‌ ] قرن‌ چهارم‌؛ ص‌ 68ـ 71 [ كه‌ «چنين‌ گويد ديسقوريدوس‌ كه‌ بيش‌ پنج‌گونه‌ است‌: جدوي‌ ] كذا [ ...، شدهه‌ ] كذا [ ...، كلاكون‌ ] كذا [ ... و هلهل‌» نادرست‌ است‌؛ هروي‌ اطلاعات‌ خود را در بارة‌ گونه‌هاي‌ هندي‌ بيش‌ = آكنيتم‌ اشتباهاً به‌ ديوسكوريدس‌ نسبت‌ داده‌ است‌؛ در مورد هلهل‌ رجوع كنيد بهدنبالة‌ مقاله‌).پس‌ از ترجمه‌ و انتشار كتاب‌ ديوسكوريدس‌، نامي‌ محلّي‌ (ايبريايي‌) براي‌ اقونيطن‌ يافت‌ شد: نَبال‌ = خانق‌النمر (معرّب‌ napelo ي‌ كَسْطيلان‌ يا napello ي‌ پرتغالي‌، هردو مأخوذ از napellus لاتيني‌ سابق‌ الذكر، مصغّر napus = شلغم‌، به‌ سبب‌ شباهت‌ ريشة‌ آن‌ با شلغم‌ سفيد؛ رجوع كنيد بهشرح‌ لكتاب‌ دياسقوريدوس‌ ، ج‌2، ترجمه‌ وشرح‌ ديتريش‌، پانويس‌ 3، ص‌582ـ583). نبال‌ را ظاهراً نخستين‌بار ابن‌جُلجُلِ قُرطُبي‌ در تفسير أنواع‌ الادوية‌ المفردة‌ مِن‌ كتاب‌ ديوسقوريدوس‌ (تأليف‌ در 372/982) به‌كار برده‌ است‌ (به‌نقل‌ مؤلف‌ ناشناختة‌ شرح‌ لكتاب‌ دياسقوريدوس‌ ، ج‌1 ] متن‌ عربي‌ [ ، ش‌68، ص‌ 139؛ نبال‌ نزد حكماي‌ سپسين‌ رواج‌ نيافت‌). در اين‌ ميان‌، ريشة‌ بسيار زهرناك‌ و كشندة‌ گياهي‌ (يا گياهاني‌) هندي‌ الاصل‌ به‌ نام‌ بيش‌ و احتمالاً از راه‌ نوشته‌هاي‌ حكماي‌ ايراني‌ به‌ آگاهي‌ پزشكان‌ و داروشناسان‌ كشورهاي‌ اسلامي‌ رسيد. ظاهراً قديمترين‌ جايي‌ كه‌ اين‌نام‌ در آن‌ به‌ كار رفته‌ ترجمة‌ عربي‌ ماسَرجوية‌ * بَصْري‌ (در روزگار مروان‌ اموي‌؛ حك : 64ـ 65) با عنوانِ كُنّاش‌ از ترجمة‌ سرياني‌ گوسيوس‌ از تأليف‌ اَهْرُن‌ القَسّ («اهرُنِ كشيش‌»)، كشيش‌ ـ پزشك‌ اسكندراني‌، است‌ كه‌ به‌ ظنّ غالب‌ در سدة‌ ششم‌ ميلادي‌ مي‌زيسته‌ است‌ (تأليف‌ اهرن‌ به‌ صورت‌ كامل‌ در دست‌ نيست‌ اما منقولاتي‌ از ترجمة‌ عربي‌ آن‌ در آثار حكماي‌ سپسين‌ بازمانده‌ است‌؛ دربارة‌ اهرن‌ رجوع كنيد به سزگين‌ ، ج‌3، ص‌166ـ 168؛ فقرة‌ «بيش‌» منقول‌ در ابن‌ بيطار، ج‌1، ص‌ 133). منبع‌ قديم‌ مستقيمتري‌ فردوس‌ الحكمة‌ علي‌بن‌ سهل‌ رَبَّنِ طبري‌ است‌ (تأليف‌ در 235؛ در جزو زهرهاي‌ موجود در ريشة‌ گياهان‌، ص‌ 444). چون‌ طبري‌ توضيحي‌ دربارة‌ خودِ «بيش‌» نداده‌ است‌، مي‌توان‌ گمان‌ كرد كه‌ اين‌ نام‌ و مدلول‌ آن‌ پيش‌ از او شناخته‌ شده‌ بوده‌ است‌.واژة‌ بيش‌ ِ فارسي‌ از §s â¦b پهلوي‌ (فارسي‌ ميانه‌) آمده‌ كه‌ در بندهش‌ (فصل‌ 16، ص‌ 144ـ151، ش‌2؛ ترجمة‌ م‌. بهار، ص‌ 86) چنين‌ وصف‌ شده‌ است‌: « ] در دورة‌ هجوم‌ پتياره‌ (= اهريمن‌) بر جهان‌ [ ... پتياره‌ به‌ هرچيز آميخت‌، امّا به‌ گياه‌ بيشتر آميخت‌... چند ] گونه‌ [ گياه‌... هست‌، مانند بيش‌ §s ¦/be §s ¦ i b ...، كه‌ بيشتر آلوده‌ شده‌... و زهرآگين‌ است‌ و مردم‌ و گوسفنداني‌ ] = دامهايي‌ [ كه‌ از آن‌ بخورند، مي‌ميرند.» همين‌ واژه‌ به‌ گونة‌ §s ¦v/we در پهلوي‌ به‌ معناي‌ «زهر» به‌ مفهوم‌ اعمّ به‌ كار رفته‌ است‌ ( رجوع كنيد بهبارتلومه‌ ، ستون‌ 1472؛ مكنزي‌ ، ذيل‌ " §"wis ؛ فره‌وشي‌، ذيل‌ «زَهْر»). نظير اين‌ واژه‌هاي‌ پهلوي‌ در اوستايي‌ ـ §a-/vis §vis است‌، به‌ معناي‌ اعمّ «زهر»، مأخوذ از سنسكريت‌ (هندي‌ باستان‌) رجوع كنيد به §vis به‌ معناي‌ «زهر» و، توسعاً، «زهري‌ كه‌ از گياهي‌ مخصوص‌ گرفته‌ مي‌شد» ( رجوع كنيد به بارتلومه‌، همانجا؛ مونيرـ ويليامز ، ص‌ 994، ذيل‌ " sؤ ِ vi " ). حكيمان‌ قديم‌ هند اين‌ «گياه‌ مخصوص‌» را خوب‌ مي‌شناختند و از سمّيت‌ شديد آن‌ نيك‌ آگاه‌ بودند. دانش‌ آنان‌ دربارة‌ ماهيت‌ بيش‌ ظاهراً تا حدّي‌ به‌ بعض‌ حكماي‌ ايران‌ باستان‌ نيز رسيده‌ بود.در دورة‌ اسلامي‌، حتي‌ پس‌ از اين‌ كه‌ بيش‌ كمابيش‌ شناخته‌ و در بعض‌ منابع‌ مطرح‌ شده‌ بود، بيشترِ حكيمان‌ ارتباط‌ و همجنسي‌ آن‌ را با خانق‌النمر و خانق‌الذئب‌ (اقونيطن‌) درنيافتند، يعني‌ خانق‌النمر، و خانق‌الذئب‌ و بيش‌ را سه‌ گياه‌ زهرآگين‌ متفاوت‌ مي‌پنداشتند (مثلاً رجوع كنيد به هروي‌، همانجا، و ص‌ 136؛ ابوريحان‌ بيروني‌ ] 362ـ440 [ ، ص‌ 233 ] خانق‌ النمر [ ، 234 ] خانق‌ الذئب‌ [ ، 138ـ140 ] بيش‌ [ ؛ ابن‌سينا ] 370ـ 428 [ ، كتاب‌ دوم‌، ص‌152 ] خانق‌ الذئب‌، خالق‌ النمر [ ، ص‌ 95 ] بيش‌ [ ؛ ابن‌بيطار ] متوفي‌ 646 [ ، ج‌2، ص‌ 44 ] خانق‌ النمر، خانق‌ الذئب‌ [ ، ج‌1، ص‌132ـ133 ] بيش‌ [ ؛ و حتي‌ محمدحسين‌ عقيلي‌ علوي‌ شيرازي‌ ] سدة‌ دوازدهم‌/ هجدهم‌ [ كه‌ پزشكي‌ را در هند تحصيل‌ كرده‌ بود و مشروحترين‌ و دقيقترين‌ وصف‌ را دربارة‌ بيش‌ دارد: خانق‌ الذئب‌ و خالق‌ النمر، ص‌ 375، بيش‌، ص‌260ـ262). در مآخذ ما، ظاهراً يگانه‌ گياهشناسي‌ كه‌ به‌ همجنسي‌ نَبال‌ (= اقونيطن‌، «خالق‌ النُّمور») و بيش‌ پي‌برد («النَال‌ هوالبيش‌») ابومحمد عبدالله‌ صالح‌ كُتاميِ حريري‌ بوده‌ است‌ (به‌ نقل‌ شاگرد ناشناخته‌اش‌ در 583؛ رجوع كنيد به شرح‌ لكتاب‌ دياسقوريدوس‌ ، ج‌ 1 ] متن‌ عربي‌ [ ، ص‌ 139، ش‌ 68). هويّت‌ گياهشناختي‌ انواع‌ بيش‌ را به‌ عنوان‌ گونه‌هايي‌ از آكنيتم‌ قرنها بعد دانشمندان‌ اروپايي‌ تشخيص‌ دادند ( رجوع كنيد به دايماك‌ و ديگران‌ ، ج‌1، ص‌ 1ـ20).نام‌ هندي‌ الاصل‌ ديگري‌ براي‌ (يكي‌ از گونه‌هاي‌) بيش‌ در منابع‌ قديم‌ هَلاهِل‌ است‌ (نيز به‌ صورت‌ هَلْهَل‌ ؛ برخي‌، مثلاً احمد عيسي‌ ] ص‌ 4، ش‌14 [ ، به‌ اشتباه‌، هَلاهل‌ را عربي‌ و جمع‌ هَلْهَل‌ دانسته‌اند). اين‌ واژه‌ (كه‌ در هندي‌ هلاهل‌ تلفظ‌ مي‌شود) از la ¦laha/a ¦ha (نيز به‌ صورتهاي‌ hala ¦la ¦ha و la ¦ha/a ¦ha )ي‌ سنسكريت‌ گرفته‌ شده‌ است‌، دالّ بر «گياه‌ زهرآگين‌ ويژه‌اي‌... و زهر كُشنده‌اي‌ كه‌ از ريشه‌هاي‌ آن‌ گرفته‌ مي‌شد» (مونيرـ ويليامز، ص‌ 1293). برخي‌ از مؤلفان‌ قديم‌ بغلط‌، هلاهل‌ را نام‌ ناحيه‌ ياكوهي‌ در هند پنداشته‌اند، مثلاً، ابن‌سَمَجون‌ (قرن‌ چهارم‌؛ به‌ نقل‌ ابن‌ بيطار، ج‌1، ص‌ 132: «بعض‌ پزشكان‌ گفته‌اند كه‌ بيش‌ در چين‌ نزديك‌ سِند ] = هند [ و، از جمله‌، در شهري‌ به‌ نام‌ هلاهل‌ مي‌رويد و بجز آنجا در هيچ‌جاي‌ جهان‌ يافت‌ نمي‌شود») و حكيم‌ مؤمن‌ (قرن‌ يازدهم‌)، ص‌ 202ـ203: «بيش‌ ... مَنْبَتِ او بلاد چين‌ و كوهي‌ كه‌ هلاهل‌ نامند و لهذا زهر هلاهل‌ عبارت‌ از اوست‌ ... و در بلاد هند هم‌ اقسام‌ او مي‌باشد»؛ رجوع كنيد به نامهاي‌ هندي‌ انواع‌ بيش‌ و نيز Wall. A.ferox در دنبالة‌ مقاله‌). نامهايي‌ فارسي‌ (؟) هم‌ در بعض‌ منابع‌ براي‌ (ريشة‌) بيش‌ ذكر كرده‌اند، مثلاً : گُرگْ مَرگ‌ (هروي‌، ص‌ 136؛ ظاهراً ترجمة‌ لفظي‌ قاتل‌ الذئب‌ = خانق‌ النمر عربي‌)، طَوارَه‌ (كذا؛ برهان‌ قاطع‌ ، ذيل‌ همين‌ واژه‌؛ نيز در احمد عيسي‌، همانجا: «ريشه‌هاي‌ بيش‌») و جُرْجَمَرْج‌ (در احمد عيسي‌، همانجا؛ ظاهراً معرّب‌ گرگْ مرگِ مذكور).انواع‌ هندي‌ بيش‌ در منابع‌ دورة‌ اسلامي‌ . قديمترين‌ وصف‌ گونه‌هاي‌ هندي‌ بيش‌ در دورة‌ اسلامي‌ ظاهراً از آنِ موفّق‌ هروي‌، مؤلف‌ كهنترين‌ دارونامة‌ موجود به‌ فارسي‌ (نيمة‌ دوم‌ قرن‌ چهارم‌) است‌، كه‌ با پزشكي‌ و داروهاي‌ هندي‌ نيز آشنا بود. وي‌ پنج‌گونه‌ بيش‌ با نامهاي‌ هندي‌ آنها وصف‌ كرده‌ ( رجوع كنيد به بالا) كه‌ از همه‌ بدتر و «زودكُش‌تر» هلهل‌ ] = هلاهل‌ [ است‌ كه‌ «به‌ عنبر ماند و كمتر از خَرْدَلَكي‌ از وي‌ مردم‌ را بكُشد، و باشد كه‌ بويش‌ بكُشد وگر كسي‌ را نكُشد لابد اندر دِقّ يا سِل‌ افكند... هلهل‌... سياه‌ بود از درون‌ و بيرون‌ و برق‌ همي‌ زند ] يعني‌ برّاق‌ است‌ [ و سخت‌ باشد و مانندة‌ سرِ پستان‌... و آن‌ زمين‌ كه‌ وي‌ بر او برويد گِلَش‌ را بسوزاند...» (ص‌ 69، 70). وصف‌ دوم‌ از آنِ ابوريحان‌ بيروني‌ است‌ (متن‌ عربي‌، ص‌ 138ـ139؛ ترجمة‌ فارسي‌، ج‌1، ص‌161ـ 165) و آن‌ آميزة‌ مغشوشي‌ از شنيده‌ها و خوانده‌هاي‌ اوست‌، مثلاً: رويشگاه‌ بيش‌ يكي‌ از كوههاي‌ كشميرهند (به‌ نام‌ سنكرنستاجن‌ ] ؟ [ ) است‌؛ نامهاي‌ انواع‌ بيش‌ مأخوذ از نامهاي‌ چهار طبقة‌ اجتماعي‌ هند است‌ ] كذا [ : كالدر، منكن‌، شرنگ‌ و هلاهل‌ ] تفاوت‌ اينها بيشتر از حيث‌ رنگ‌ و سستي‌ يا سختي‌ و اندازة‌ زهرناكي‌ آنهاست‌، مثلاً «كالدرْ بيش‌ سبز را گويند و منكن‌ سياه‌ را و شرنگ‌ سپيد را» [ . ابوريحان‌ نامهاي‌ هندي‌ ديگري‌ براي‌ ديگر گونه‌هاي‌ بيش‌ ذكر كرده‌ است‌، مثلاً : شودْرَ («منكن‌ و هو شودر أسوَد»؛ ص‌ 138)، برهمن‌ («شرنك‌ و هو برهمن‌ ابيض‌»؛ همانجا) و كشتر («هلاهل‌ و هي‌ كشتر اصفر»؛ همانجا؛ شودر و كشتر ، بترتيب‌ از sudra ِ و atriya §ks ي‌ سنسكريت‌، بترتيب‌ راجع‌ به‌ طبقة‌ چهارمِ پست‌ و طبقة‌ دوم‌ (سپاهيان‌) هندوان‌ بوده‌ است‌؛ رجوع كنيد بهپلتس‌ ، ذيل‌ « شودر و كشتري‌ »). كشنده‌ترين‌ گونة‌ بيش‌ در ترجمة‌ فارسي‌ ابوريحان‌ (ج‌1، ص‌ 162ـ163) كالكوت‌ دانسته‌ شده‌ است‌، كه‌ «ميانة‌ چوب‌ او سياه‌.... كه‌ به‌ سپيدي‌ زند وجِرمِ او صُلب‌ ] است‌ [ ... و بعضي‌ از اين‌ را سه‌ شاخ‌ بُوَد... و مقدار جُوي‌ از او آدمي‌ را... در حال‌ بكُشد... بعضي‌ از اطباء هند هلاهل‌ و كالكوت‌ را يك‌ نوع‌ ] دانند [ » ( رجوع كنيد به هندي‌ t/kalakut ¦lku ¦ka ، از a ¤t ¦kala-ku ي‌ سنسكريت‌؛ پلتس‌، ذيل‌ « كالكوت‌ »).وصف‌ سوم‌ از آنِ حكيم‌ مؤمن‌ (محمد مؤمن‌ حسيني‌ تنكابني‌، از پزشكان‌ شاه‌ سليمان‌ صفوي‌، حك : 1077ـ1105) است‌ كه‌ ظاهراً با استفاده‌ از منابع‌ هندي‌ ديگري‌، دوازده‌گونه‌ بيش‌ را وصف‌ كرده‌ است‌ (ص‌ 202ـ203؛ به‌ سبب‌ بسيار مغلوط‌ بودن‌ چاپهاي‌ موجود اين‌ تأليف‌، تعيين‌ صورت‌ نامهاي‌ هندي‌ مذكور در تحفة‌ حكيم‌ مؤمن‌ ، بجز چندتا، مثلاً سينكها ] در اصل‌: سنگبا/سنگيا [ ، بَچْهناك‌ ] در اصل‌: بجهبناك‌ [ و كالكوت‌ ] در اصل‌: كالوت‌ [ ، ممكن‌ نيست‌). آخرين‌ و، چنانكه‌ گفته‌ شد، مبسوطترين‌ وصف‌ انواع‌ بيش‌ را در مخزن‌ الادوية‌ عقيلي‌ علوي‌ شيرازي‌ (تأليف‌: 1185؛ همانجا) مي‌يابيم‌، كه‌ از هجده‌ قسمي‌ كه‌، به‌ گفتة‌ او، در منابع‌ هندي‌ ذكر كرده‌ بودند، چندين‌ قسم‌ را (با ذكر رويشگاه‌ بعض‌ آنها) وصف‌ كرده‌ است‌، مثلاً: سينكها (شبيه‌ «به‌ شاخ‌ آهو بره‌») يا چندال‌ ، بچهناك (شبيه‌ به‌ جَدْوار * ، با سمّيتي‌ كمتر از آنِ سينكها ) كه‌ خود شش‌ گونة‌ ضعيف‌ دارد، مانند تيزك‌ ] كذا [ ، قرون‌ السُّنبل‌ ] كذا [ و كالاكوت‌ ] كذا [ (به‌ سبب‌ آشفتگي‌ محتوا و مغلوطي‌ چاپهاي‌ موجود مخزن‌ ، وارسي‌ صورتهاي‌ درست‌ همة‌ نامهاي‌ انواع‌ بيش‌ و گروهبندي‌ انواعِ مذكور اكنون‌ ميسّر نيست‌).طبع‌ و خواص‌ . ريشة‌ همة‌ انواع‌ بيش‌ كمابيش‌ زهرناك‌ است‌. بعض‌ حكماي‌ قديم‌ زهر بيش‌ را سريع‌التأثيرترين‌ و كُشنده‌ترينِ زهرها دانسته‌ و حتي‌ برخي‌ گفته‌اند كه‌ حتي‌ بوي‌ آن‌ «آدمي‌ را از پاي‌ مي‌اندازد» ( رجوع كنيد به مثلاً، اهرن‌، به‌ نقل‌ ابن‌بيطار، همانجا؛ قُسْطابن‌لوقا ] قرن‌ سوم‌ [ ، به‌ نقل‌ ابوريحان‌ بيروني‌، ص‌ 138؛ دربارة‌ مبالغة‌ حكماي‌ هند دربارة‌ زهرناكي‌ برخي‌ از انواع‌ بيش‌ رجوع كنيد بهعقيلي‌ علوي‌ شيرازي‌، ص‌ 260ـ262). از زهرناكي‌ شديد اقونيطن‌/ بيش‌ در قديم‌ براي‌ كُشتن‌ درندگان‌ مانند پلنگ‌ و گرگ‌ ( رجوع كنيد بهاصطلاحهاي‌ «قاتل‌ النمر» و «قاتل‌ الذئب‌» مذكور در بالا) و گُراز استفاده‌ مي‌كردند ( رجوع كنيد به ديوسكوريدس‌، ترجمة‌ عربي‌، همانجا؛ ترجمة‌ قديم‌ انگليسي‌ ] 1655 ميلادي‌ [ ، ش‌ 77، ص‌ 475، و ش‌78، ص‌ 476). همچنين‌ گويا در قديم‌ برخي‌ از كَمانداران‌ پيكانهاي‌ تيرهاي‌ خود را به‌ زهر بيش‌ مي‌آلودند كه‌، در صورت‌ اصابت‌ آنها به‌ دشمنان‌ يا جانوران‌ وحشي‌، اينان‌ را فوراً بكُشد (مثلاً رجوع كنيد به اهرن‌ و قسطا، همانجا؛ دربارة‌ چنين‌ استفادة‌ بعض‌ قبايل‌ هندي‌ و برمه‌اي‌ از بيش‌ در قرن‌ نوزدهم‌ رجوع كنيد به دايماك‌ و ديگران‌، ج‌1، ص‌ 7).كشندگي‌ شديد بيش‌ را ناشي‌ از «طبع‌» آن‌ دانسته‌اند كه‌ «جميع‌ حكماي‌ هند آن‌ را سرد در درجة‌ چهارم‌ مي‌دانند... و حكماي‌ يونان‌ ] و پيروان‌ ايشان‌ [ گرم‌ و خشك‌ در مرتبة‌ چهارم‌» (عقيلي‌ علوي‌ شيرازي‌، همانجا؛ مثلاً رجوع كنيد به ابن‌سينا ] كتاب‌ دوم‌، ص‌ 95: «طبع‌ آن‌ در غايت‌ گرمي‌ و خشكي‌ است‌» [ ، و ابو زيد اَرَّجاني‌ ] به‌ نقل‌ ابوريحان‌ بيروني‌، ترجمة‌ فارسي‌، ج‌1، ص‌ 164ـ165 [ ). از شگفتيها اين‌ كه‌، به‌ گزارش‌ بعض‌ دانشمندان‌، در دو جانور نه‌ فقط‌ زهر بيش‌ مؤثر نيست‌ بلكه‌ خوردنِ بيش‌ آنها را فربه‌ مي‌كند: يكي‌ سَلْوي‌' (= بلدرچين‌ * ) و ديگري‌ گونه‌اي‌ موش‌ (مثلاً، جُبَيْش‌ بن‌الحسن‌ دمشقي‌ ] متوفي‌ در اواخر سدة‌ سوم‌ [ ، به‌ نقل‌ ابن‌ بيطار، همانجا؛ در بارة‌ اين‌ «موشِ» شگرف‌ رجوع كنيد بهبيشْ موش‌ در دنبالة‌ مقاله‌).دفع‌ مضرّت‌ بيش‌. گرچه‌ برخي‌ از حكيمان‌ معتقد بودند كه‌ هيچ‌ پادزهري‌ نمي‌تواند مسموميت‌ از زهر بيش‌ را دفع‌ كند (مثلاً، بِشْرِ جَزّي‌ ] ؟ [ ، به‌ نقل‌ ابوريحان‌ بيروني‌، ص‌138؛ هروي‌، ص‌70: «كسي‌ كه‌ هلهل‌ خورَد نه‌ ترياق‌ بر او سود كند و نه‌ جز ترياق‌ ] زيرا [ كه‌ هلهل‌ از آن‌ زودتر كُشد كه‌ مَرد چشم‌ برهم‌ زند، پس‌ ترياق‌ ] فقط‌ [ اِنجاحي‌ كند»)، پادزهرها وتدابيري‌ براي‌ دفع‌ مضرّت‌ آن‌ توصيه‌ كرده‌اند، مثلاً: «بهترين‌ علاجِ آن‌، قي‌ء كردن‌ با تخم‌ شلغمي‌ است‌ كه‌ با مي‌ و چربي‌ (روغن‌) پخته‌ شده‌ باشد، و خوردن‌ روغن‌ گاو و پادزهر و ترياقِ اكبر (طبري‌، ص‌ 447ـ448؛ دربارة‌ «ترياق‌ اكبر» = «ترياق‌ بزرگ‌/ كبير/ فاروق‌» رجوع كنيد به جرجاني‌، ص‌ 711ـ713؛ اميري‌، ص‌ 360ـ361)؛ « ] پس‌ از چند بار قي‌ء به‌ شيوة‌ اخير الذكر [ خوردنِ چهار اوقيه‌ از مطبوخ‌ بلوط‌ با مي‌ ... با يك‌ قيراط‌ گَردِ مُشكِ نيكو، همچنين‌ خوردن‌ چربي‌ گاو، پادزهر سرخ‌ و زردِ ناب‌، پادزهر ويژة‌ مار و افعي‌، ] ترياقِ [ مِتروديطوس‌ ] در بارة‌ تركيب‌ اين‌ ترياق‌ رجوع كنيد بهجرجاني‌، ص‌ 714ـ715 [ ؛ و به‌ گفتة‌ گروهي‌ از پيشينيان‌، ريشه‌هاي‌ كبر * پادزهر بيش‌ است‌» (رازي‌، به‌ نقل‌ ابن‌ بيطار، ج‌1، ص‌ 123؛ نيز رجوع كنيد به جرجاني‌، ص‌ 575)؛ «بيش‌ چهار نوع‌ است‌ كه‌ همه‌ وَ حيّاً ] سريعاً [ كشنده‌اند و كمتر آدمي‌اي‌ ] كه‌ بيش‌ خورده‌ باشد [ از آن‌ رهايي‌ مي‌يابد... بايد بيش‌ خورده‌ را با آب‌ گرم‌ و چربي‌ و عسل‌ وادار به‌ استفراغ‌ كرد و به‌ او لَبَن‌ الحَليب‌ ] = شير گاو؟ [ و آبي‌ كه‌ انجير خشك‌ و چربي‌ دَجاج‌ ] جوجه‌، ماكيان‌ [ و روغن‌ بنفشه‌ در آن‌ جوشانده‌ شده‌ باشد، خورانيد...» (مجوسي‌، ج‌2، ص‌ 227)؛ «ترياق‌ خانق‌ النمر و خانق‌ الذئب‌، پس‌ از تنقيه‌ ] = استفراغ‌ [ ، خوردنِ كَمافيطوس‌ ] = خامافيطس‌/ خَمابيطوس‌ [ و صَعْتَر است‌» (انطاكي‌، ج‌1، ص‌ 117ـ 118).پادزهر شگفتي‌ براي‌ بيش‌ كه‌ در چند منبع‌ قديم‌ يافت‌ مي‌شود «بيشْ موش‌/بيش‌ موشَك‌» است‌ كه‌، به‌ توصيف‌ ابو يزيد صَهاربُخْت‌ * بن‌ ماسَرجيس‌ (نيمة‌ دوم‌ سدة‌ دوم‌ـ نيمة‌ اول‌ سدة‌ سوم‌)، «موشي‌ است‌ غذاء او بيش‌ ...و گوشت‌ او را خاصيت‌ اين‌ ... كه‌ ضرر بيش‌ را دفع‌ كند (به‌ نقل‌ ابوريحان‌ بيروني‌، ترجمة‌ فارسي‌، ج‌1، ص‌ 165). تني‌ چند از حكيمان‌ قديم‌ وجود چنين‌ موشي‌ را باور كرده‌ و، بي‌ اين‌ كه‌ درستي‌ اين‌ موضوع‌ را تحقيق‌ كنند، اين‌ پادزهر ظاهراً افسانه‌اي‌ را تكرار كرده‌اند، مثلاً ابن‌سينا (كتاب‌ دوم‌، ص‌ 95): «ترياقِ آن‌، فَأرَة‌ البيش‌، و آن‌ موشي‌ است‌ كه‌ در ريشة‌ (بُنِ) بيش‌ مسكن‌ دارد، از آن‌ مي‌خورد و نمي‌ميرد». ابن‌سينا (همانجا، بي‌ ذكر مأخذ) گياهي‌ به‌ نام‌ «بيش‌ موش‌ بيشا» ] كذا [ را كه‌ نام‌ ديگرش‌ «بوحا» ] كذا [ است‌ وصف‌ كرده‌ كه‌ «با بيش‌ ] = نزديك‌ بيش‌ [ مي‌رويد و بوتة‌ هر بيشي‌ كه‌ نزديك‌ آن‌ باشد ] ديگر [ بار نمي‌آورد، و آن‌ بزرگترين‌ ترياق‌ بيش‌ .... و هر زهري‌، ] از جمله‌، [ زهر افعي‌ است‌ (نيز رجوع كنيد به انطاكي‌، ج‌1، ص‌77، ذيل‌ «بيش‌ موش‌/ بيش‌ ميش‌»/ بوحا، كه‌ همين‌ مطلب‌ را با الفاظ‌ ديگري‌ تكرار كرده‌است‌؛ خوزي‌ ] ؟به‌ نقل‌ ابوريحان‌ بيروني‌، ص‌140 [ : «با بيش‌ گياهي‌ به‌ نام‌ بوحا مي‌رويد كه‌ آن‌ را با بيش‌ از هند مي‌آورند و سودش‌ مانند آنِ بيش‌ موش‌ است‌... جانور كوچكي‌ كه‌ در ريشة‌ بيش‌ يافت‌ مي‌شود»؛ عقيلي‌ علوي‌ شيرازي‌ ص‌ 261، گمان‌ مي‌كند كه‌ «شايد بوحا... نام‌ جدوار باشد»كه‌ يگانه‌ گياهي‌ است‌ كه‌ مي‌تواند در مجاورت‌ بيش‌ برويد و اين‌ «جدوار ترياق‌ آن‌ بيش‌ است‌»).خواصّ درماني‌. باوجود زهرناكي‌ شديد اقونيطن‌ وبيش‌، فوايد درماني‌ هم‌ براي‌ آنها ذكر كرده‌اند. به‌ گفتة‌ ديوسكوريدس‌ (همانجاها)، «خانق‌ النمر در داروهاي‌ مسكّن‌ چشمْ درد به‌ كار مي‌رود». به‌ گفتة‌ ابن‌سينا (همانجا)، «ماليدن‌ بيش‌ ] بر پوست‌ [ برص‌ * و جذام‌ * را درمان‌ مي‌كند...بوحا نيز همين‌ سودمندي‌ را در درمان‌ برص‌ و جذام‌ دارد»، اما در بارة‌ خانق‌الذئب‌ و خانق‌النمر (همانجا) مي‌گويد كه‌ « ] اينها [ نه‌ استعمال‌ داخلي‌ دارند نه‌ استعمال‌ خارجي‌». به‌ گفتة‌ جالينوس‌ (به‌ نقل‌ رازي‌، ج‌20، ص‌ 417)، «اگر به‌ تعفين‌ ] = پوسانيدن‌ به‌ قصد از ميان‌ بردن‌ [ عضوي‌ از بيرون‌ يا در مقعده‌ ] يعني‌ بواسير [ نياز افتد، ] طِلاي‌ خانق‌النمر بر آن‌ عضو يا باسور [ بسيار سودمند است‌، و بويژه‌ ريشة‌ آن‌ مؤثرتر است‌». به‌ گفتة‌ بِشْر جَزّي‌ (؟)، « ] از پنج‌ گونه‌ بيش‌ [ ... برهمنِ سفيد، كه‌ شبيه‌ به‌ وُج‌/وَج‌ ] = اِگير تُركي‌ [ است‌، از همه‌ كم‌ زيانتر است‌ و درمان‌ دارويي‌ ] فقط‌ [ با آن‌ مي‌شود» (به‌ نقل‌ ابوريحان‌ بيروني‌، ص‌ 139). عقيلي‌ علوي‌ شيرازي‌، دربارة‌ مداوا با بيش‌ در پزشكي‌ هند از جمله‌ چنين‌ گزارش‌ كرده‌ است‌ (ص‌260ـ262): بچهناك‌، گونه‌اي‌ بيش‌، از حيث‌ ظاهر مانند جدوار و «سمّيت‌ آن‌ از سينكها ضعيفتر و قابل‌ تدبير و اصلاح‌ است‌... اطباي‌ هند، بعد از تدبير و اصلاح‌، آن‌ را استعمال‌ مي‌نمايند، خصوص‌ تيلياي‌ آن‌ را ] تيليا ، در هندي‌ به‌ معناي‌ «چرب‌، روغني‌»، در هند اصطلاحاً به‌ دارويي‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ آن‌ را چرب‌ كرده‌ باشند تا از تأثير هوا مصون‌ بماند [ ... جهت‌ جذام‌ و برص‌ وامراض‌ سَوداويّه‌ و بلغميّة‌ مُزمنه‌... و قُروح‌ خبيثه‌... و مقدار كم‌ آن‌ با مُصلِحات‌ شُرباً و طِلاءً نافع‌ است‌».بيش‌ در داروشناسي‌ و پزشكي‌ جديد. از لحاظ‌ گياهشناسي‌ نوين‌، گياهشناس‌ انگليسي‌ ن‌. واليچ‌ در سدة‌ نوزدهم‌ بيش‌ را نوع‌ واحدي‌ دانسته‌ و نام‌ علمي‌ Aconitum ferox به‌ آن‌ تخصيص‌ داده‌ بود (بي‌چون‌ و چرايي‌ اين‌ تشخيص‌ و نامگذاري‌ را برخي‌ از دانشمندان‌ در همان‌ قرن‌، مثلاً ي‌. ل‌. شليمّر ، ص‌ 16، ذيل‌ همين‌ نام‌ علمي‌؛ و حتي‌ در روزگار ما، مثلاً زرياب‌، در عنوان‌ مقالة‌ «بيش‌» در الصيدنة‌ ابوريحان‌ بيروني‌، ص‌ 138، پذيرفته‌اند). مع‌ذلك‌، در همان‌ سدة‌ نوزدهم‌ گياهشناسان‌ و پژوهشگران‌ ديگري‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ زهرگياهي‌ شديدي‌ كه‌ در گويشهاي‌ هندي‌ به‌طوركلي‌ بيش‌ (درجنوب‌ هند)/ بيخ‌ (در شمال‌ هند)/ ويش‌ و جز اينها خوانده‌ مي‌شود در واقع‌ نه‌ فقط‌ از Wall. A.ferox بلكه‌ از ريشه‌هاي‌ هفت‌ نوع‌ اقونيطن‌ هيمالياييِ ديگر نيز به‌ دست‌ مي‌آمد، و ديگر اين‌ كه‌ نوعي‌ كه‌ عموماً A.ferox مي‌خوانند همان‌ A. napellus اروپا (مذكور در بالا) است‌ ( رجوع كنيد به بالفور، ج‌ 1، ص‌ 361).برگها و، بويژه‌، ريشة‌ انواع‌ بيش‌ حاوي‌ چندين‌ قَلياسان‌ (= مادّة‌ شبه‌ قليايي‌، آلكالوئيد ) گياهيِ تركيباًگ‌بسيار نزديك‌ به‌ هم‌ است‌ كه‌ مهمترين‌ آنها آكُنيتين‌ است‌. در اروپا هم‌، در گذشته‌اي‌ نه‌ بسيار دور، عصارة‌ آبدار يا تَنتورِ الكلي‌ و، بندرت‌، گَردِ ريشة‌ خشك‌ A. napellus را به‌ مقدارهاي‌ بسيار اندك‌ در استعمال‌ داخلي‌ براي‌ درمان‌ روماتيسم‌، دردهاي‌ عصبي‌ ، عوارض‌ آرتروزي‌ ، سيفيليس‌، استسقاء و نيز به‌ عنوان‌ مسكّن‌ قلب‌ و جهازِ تنفس‌، تَبْبُر، داروي‌ بيحس‌ كنندة‌ معده‌ و جز اينها به‌ كار مي‌بردند ( رجوع كنيد بهليتره‌ ، ج‌1، ذيل‌ "aconitine" ؛ > واژه‌نامة‌ مصور پزشكي‌ درلند < ، ذيل‌ "aconite" ؛ دايماك‌ و ديگران‌، همانجا؛ زرگري‌، ج‌1، چ‌4، ص‌8ـ17. ـ براي‌ كاربردهاي‌ درماني‌ انواع‌ بيش‌ هندي‌ در پزشكي‌ بومي‌ معاصر در هند و پاكستان‌ > رجوع كنيد به دايرة‌ المعارف‌ گياهان‌ طبّي‌ پاكستان‌ < ، ج‌1، ص‌ 139ـ159؛ براي‌ تصوير Aconitum napellus رجوع كنيد به نگارة‌ ش‌؟).منابع‌: ابن‌ بَيطار، الجامع‌ لِمفردات‌ الادوية‌ والاغذية‌ ، بولاق‌ 1291؛ ابن‌ سينا، القانون‌ في‌الطب‌ ، دهلي‌نو 1408؛ محمد بن‌ احمد ابوريحان‌ بيروني‌، كتاب‌ الصيدنة‌ في‌الطب‌ ، چاپ‌ عباس‌ زرياب‌، تهران‌ 1370ش‌؛ همان‌، ترجمة‌ فارسي‌ نيمة‌ اول‌ قرن‌ هشتم‌ هجري‌ از ابوبكر بن‌ علي‌ بن‌عثمان‌ كاساني‌، چاپ‌ منوچهر ستوده‌ و ايرج‌ افشار، تهران‌ 1358ش‌؛ منوچهر اميري‌، فرهنگ‌ داروها و واژه‌هاي‌ دشوار، يا، تحقيق‌ دربارة‌ كتاب‌ الابنية‌ عن‌ حقائق‌ الادوية‌ موفق‌ الدين‌ ابومنصورعلي‌ هروي‌ ، تهران‌ 1353ش‌؛ داوودبن‌ عمر انطاكي‌، تذكرة‌ اولي‌الالباب‌ و الجامع‌ للعجب‌ العجاب‌ ،قاهره‌ 1308ـ 1309 ؛ محمدحسين‌ بن‌خلف‌ برهان‌، برهان‌ قاطع‌ ، چاپ‌ محمد معين‌، تهران‌ 1361ش‌؛ بندهش‌ ، ] گردآوري‌ [ فرنبغ‌ دادگي‌، ترجمة‌ مهرداد بهار، تهران‌ 1369ش‌؛ اسماعيل‌ بن‌حسن‌ جرجاني‌، كتاب‌ الاغراض‌ الطبية‌ والمباحث‌ العلائية‌ ، عكس‌ نسخة‌ مكتوب‌ در سال‌ 789 هجري‌ محفوظ‌ در كتابخانة‌ مركزي‌ دانشگاه‌ تهران‌، تهران‌ 1345ش‌؛ محمد مؤمن‌ بن‌محمد زمان‌ حكيم‌ مؤمن‌، تحفة‌ حكيم‌ مؤمن‌ ، تهران‌ ] تاريخ‌ مقدمه‌: 1402 [ ؛ محمد بن‌ زكريا رازي‌، كتاب‌ الحاوي‌ في‌الطب‌ ، حيدرآباد دكن‌ 1374ـ1390/1955ـ1971؛ علي‌زرگري‌، گياهان‌ داروئي‌ ، ج‌1، چ‌ 4، تهران‌ 1366ش‌؛ شرح‌ لكتاب‌ دياسقوريدوس‌ في‌ هيولي‌ الطب‌ ّ، وضعه‌ مؤلف‌ مجهول‌ في‌ نهاية‌ القرن‌ السادس‌ الهجري‌، حققه‌ ونقله‌ الي‌اللغة‌ لالمانية‌ وعلق‌ عليه‌ آلبرت‌ ديتريش‌، گوتينگن‌ 1408/1988؛ علي‌ بن‌ سهل‌ طبري‌، فردوس‌ الحكمة‌ في‌الطب‌ ، چاپ‌ محمد زبير صديقي‌، برلين‌ 1928؛ محمدحسين‌ بن‌ محمدهادي‌ عقيلي‌ علوي‌ شيرازي‌، مخزن‌ الادوية‌ ، كلكته‌ 1844، چاپ‌ افست‌ تهران‌ 1371ش‌؛ بهرام‌ فره‌وشي‌، فرهنگ‌ فارسي‌ به‌ پهلوي‌ ، تهران‌ 1358ش‌؛ علي‌ بن‌ عباس‌ مجوسي‌، كامل‌ الصناعة‌ الطبية‌ ، بولاق‌ 1294؛ موفق‌ بن‌علي‌ هروي‌، الابنية‌ عن‌ حقايق‌ الادوية‌ ، به‌ تصحيح‌ احمد بهمنيار، چاپ‌ حسين‌ محبوبي‌ اردكاني‌، تهران‌ 1346ش‌؛Edward Balfour, The cyclopaedia of India and eastern and southern Asia ... , 3rd ed., London 1885; Christian Bartholomae, Altiranisches Wخrterbuch, Strassburg 1904; Bundahis §n, Zand-a ¬ka ¦s i ¦h : Iranian or Greater Bundahis §n , translit. & Engl. tr. by B. T. Anklesaria, Bombay 1956; Pedanius Dioscorides, The Greek herbal of Dioscorides, Engl. tr. by John Goodyer 1655, ed. R. T. Gunther, Oxford 1934; Dorland's illustrated medical dictionary, Philadelphia 1984; William Dy. mock, C. J. H. Warden and David Hooper, Pharmacographia Indica... , London 1890- 1893; EI 2 , suppl., fascicles 1-2, s.v. "Aku ¦nit ¤un" (by P.Johnstone); Flora Iranica, ed. Karl Heinz Rechinger, Graz 1963 ;Ahmad Issa, Dictionnaire des noms des plantes en latin fran µais, anglais et arabe, Cairo 1930; ـmile Littrإ, Dictionnaire de mإdecine, de chirurgie, de pharmacie, de l'art vإtإrinaire... , 17 th ed., Paris 1893; David N. MacKenzie , A concise Pahlavi dictionary , London 1971; Monier Monier-Williams, A Sanskrit- English dictionary, ed. E. Leumann...[et al.], Oxford 1979; Pakistan encyclopaedia planta medica , voL.1. Karachi 1986; John T. Platts , A dictionary of Urdu ¦, classical Hind i ¦and English, Oxford, repr. 1982; H. Riedl, " Aconitum L . ", in Ranunculaceae (=Flora iranica, No. 171, Graz 1992), 36-44; J. L. Schlimmer, Terminologie mإdico-pharmaceutique et anthropologique fran µaise- persane... , litho ed. Tehran 1874, typo repr.,Tehran 1970; Fuat Sezgin, Geschichte des arabischen Schrifttums, vol. ê: Medizin, pharmazie, Zoologie, Tierheilkunde bis ca. 430 H., Leiden 1970.
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

هوشنگ‌ اعلم‌

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 5
تاریخ چاپ
وضعیت انتشار
  • چاپ نشده