پارچه‌/ پارچه‌بافی‌
معرف

پارچه‌/ پارچه‌بافي‌ ، اين‌ مقاله‌ شامل‌ اين‌ بخشهاست‌:

1) پيشينه ‌2) دستگاههاي‌ بافندگي‌ و روشهاي‌ بافت ‌3) ايران ‌4) مصر 5) شام ‌6) اندلس ‌7) عثماني ‌8) هند 9) توليد و تجارت‌ پارچه‌ در دهه‌هاي‌ اخير

متن


پارچه‌/ پارچه‌بافي‌ ، اين‌ مقاله‌ شامل‌ اين‌ بخشهاست‌:



1) پيشينه‌



2) دستگاههاي‌ بافندگي‌ و روشهاي‌ بافت‌



3) ايران‌



4) مصر



5) شام‌



6) اندلس‌



7) عثماني‌



8) هند



9) توليد و تجارت‌ پارچه‌ در دهه‌هاي‌ اخير



1) پيشينه‌. پژوهشهاي‌ باستان‌شناسي‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ بافندگي‌ از نخستين‌ حرفه‌هاي‌ صنعتي‌ و حتي‌ از سفالگري‌ قديمتر است‌ و ساكنان‌ فلات‌ ايران‌ در زمرة‌ اولين‌ ابداع‌كنندگان‌ اين‌ فن‌ بوده‌اند. يافته‌هاي‌ باستاني‌ تپه‌ سراب‌ و غار كمربند نشان‌ داده‌ كه‌ در فاصلة‌ نه‌هزار تا هفت‌هزار قبل‌ از ميلاد پشم‌ * از نخستين‌ الياف‌ مورد استفاده‌ در پارچه‌ بافي‌ بوده‌ است‌. استفاده‌ از كُرك‌ بز نيز كه‌ در غرب‌ به‌ نام‌ موهر شناخته‌ مي‌شود و به‌ نظر وولف‌ (ص‌ 159ـ160) تغيير شكل‌ يافتة‌ واژة‌ مخيّر (؟) است‌، رايج‌ بوده‌ است‌. كتان‌ * ، كنف‌ * ، پنبه‌ * ، ابريشم‌ * از جمله‌ اليافي‌ بودند كه‌ براي‌ بافتن‌ پارچه‌ از آنها استفاده‌ مي‌شد. آشوريها در سدة‌ هفتم‌ قبل‌ از ميلاد در شمال‌ بين‌النهرين‌ به‌ توليد ابريشم‌ مي‌پرداختند. هخامنشيها نيز با فراگيري‌ روش‌ تهية‌ آن‌ از آشوريها، ابريشم‌ را به‌ يونان‌ صادر مي‌كردند. كشف‌ قطعات‌ منسوج‌ ابريشم‌ با منشأ چيني‌ و ابريشم‌ با منشأ پيله‌هاي‌ كرم‌ ابريشم‌ وحشي‌ متعلق‌ به‌ سدة‌ پنجم‌ قبل‌ از ميلاد در گورهاي‌ يونان‌ و شبه‌جزيرة‌ كريمه‌، اين‌ مسئله‌ را تأييد مي‌كند. آريستوفان‌ در 411 قبل‌ از ميلاد از تن‌پوشهاي‌ بغايت‌ نازك‌ و شفاف‌ به‌ نام‌ لباس‌ مادي‌ ياد مي‌كند (رياضي‌، 1374 ش‌، ص‌ 50؛ وولف‌، ص‌ 160).



از سدة‌ سوم‌ تا اوايل‌ سدة‌ هفتم‌ ميلادي‌، بافندگي‌ ايران‌ داراي‌ اعتبار و منسوجات‌ ابريشمي‌ آن‌ به‌دليل‌ داشتن‌ نقشهاي‌ پرشكوه‌ و رنگهاي‌ شفاف‌ ممتاز بود. كشف‌ قطعات‌ متعدد پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌ و پشمي‌ ايران‌ در تركستان‌ چين‌، ژاپن‌، قفقاز، فرانسه‌، سوريه‌، مصر و ايتاليا اين‌ مدعا را ثابت‌ مي‌كند (گيرشمن‌، ج‌ 2، ص‌ 229ـ 238). نخستين‌ مدرك‌ متقن‌ از منسوجات‌ نقش‌دار در نقش‌ برجستة‌ خسرو دوم‌ (حك  : 591 ـ 628 ميلادي‌) در طاق‌ بستان‌ برجاي‌ مانده‌ كه‌ قدمت‌ آن‌ بيشتر از زمان‌ خود كنده‌كاريها است‌ (مك‌ داوِل‌، ص‌ 153).



نگاره‌هاي‌ آميخته‌ با تصاوير شكارگران‌ و جنگاوران‌، تكي‌ يا جفتي‌، مورد پسند فرمانروايان‌ صدر اسلام‌ و اروپاي‌ قرون‌ وسطا قرار گرفت‌ و ميراث‌ ساساني‌ كه‌ عمدتاً مبتني‌ بر مضمون‌ و مقام‌ پادشاهي‌ و شمايلگري‌ وابسته‌ به‌ آن‌ بود، سراسر جهان‌ اسلام‌ و اروپاي‌ مسيحي‌ و چين‌ و ژاپن‌ را فراگرفت‌ و تا پنج‌ قرن‌ پس‌ از انقراض‌ آن‌ سلسله‌ باقي‌ بود (همان‌، ص‌ 154).



2) دستگاههاي‌ بافندگي‌ و روشهاي‌ بافـت‌. دوك‌ نخ‌ريسي‌ اولين‌ وسيلة‌ پارچه‌ بافي‌ است‌ كه‌ الياف‌ را به‌ نخ‌ تبديل‌ مي‌كند. تكامل‌ اين‌ وسيله‌ نقش‌ مهمي‌ در پيشرفت‌ فن‌ نساجي‌ داشته‌ و مقدمة‌ پيدايش‌ چرخ‌ نخ‌ريسي‌ است‌. يافته‌هاي‌ باستان‌شناسي‌ نشان‌دهندة‌ استفادة‌ دوك‌ از دورة‌ نوسنگي‌ است‌. در بسياري‌ از محوطه‌هاي‌ باستاني‌ عصر نوسنگي‌ ايران‌ دوكهاي‌ متعددي‌ يافت‌ شده‌اند. مهري‌ از محوطة‌ چغاميشِ خوزستان‌ متعلق‌ به‌ 3300 ق‌م‌ زني‌ را در حال‌ نخ‌ريسي‌ نشان‌ مي‌دهد (باربر، ص‌ 57).



دستگاه‌ بافندگي‌ وسيلة‌ بعدي‌ است‌ كه‌ تاريخ‌ ابداع‌ آن‌ به‌ اوايل‌ هزارة‌ چهارم‌ قبل‌ از ميلاد مي‌رسد. بر روي‌ مهري‌ كه‌ از شوش‌ به‌دست‌ آمده‌ است‌، دو نفر در كنار دستگاه‌ بافندگي‌ نقش‌ شده‌اند كه‌ نشان‌دهندة‌ وجود اين‌ حرفه‌ در آغاز عصر شهرنشيني‌ است‌ (همان‌، ص‌ 83). اين‌ دستگاه‌ يكي‌ از دست‌آوردهاي‌ تاريخ‌ تمدن‌ است‌ كه‌ تمدنهاي‌ ايران‌، چين‌، سوريه‌ و مصر در تكامل‌ آن‌ سهم‌ بسزايي‌ داشته‌اند. كار دستگاه‌ بافندگي‌ درهم‌ تنيدن‌ تار با پود است‌. دستگاه‌ بافندگي‌ تارها را به‌حالت‌ كشيده‌ نگاه‌ مي‌دارد تا پودها را بدان‌ ببافند. نخستين‌ بافتة‌ يافته‌ شده‌ از تپة‌ يحيي‌ در كرمان‌، متعلق‌ به‌ هزارة‌ پنجم‌ قبل‌ از ميلاد و از نخهايي‌ است‌ كه‌ از الياف‌ حيواني‌ به‌دست‌ آمده‌اند (همان‌، ص‌ 132).



ايجاد طرح‌ و نقش‌ بر روي‌ پارچه‌ نياز به‌ ابزار و مهارتهاي‌ فني‌ داشت‌. به‌احتمال‌ زياد، بافت‌ پارچه‌هاي‌ طرح‌دار به‌شكل‌ طرح‌ دوپودي‌ در جنوب‌ و غرب‌ ايران‌ در حدود دوهزار سال‌ قبل‌ از ميلاد رايج‌ شده‌ بود. در اين‌ روش‌ دو پود باهم‌ و در يك‌ سازمان‌ به‌كار مي‌رفتند، يكي‌ براي‌ بافت‌ ساده‌ و ديگري‌ براي‌ جايي‌ كه‌ لازم‌ بود طرح‌ بر روي‌ پارچه‌ آورده‌ شود. اين‌ روش‌ شكل‌ ساده‌اي‌ از پارچة‌ مركب‌ است‌ (وولف‌، ص‌ 155). كمي‌ بعد از ايران‌، در چين‌ نوعي‌ بافت‌ رايج‌ شد كه‌ اصطلاحاً به‌ آن‌ تار طرح‌ مركب‌ مي‌گويند. در اين‌ روش‌ دوتار با رنگهاي‌ متضاد به‌كار مي‌رفت‌ و قسمتي‌ از هر تار طبق‌ طرح‌ روي‌ پارچه‌ آورده‌ مي‌شد و بدون‌ آنكه‌ تارها درهم‌ با هم‌ بافته‌ شوند پود از بين‌ دو تار عبور مي‌كرد، و بافت‌ پود ديگر مانند بافت‌ ساده‌ بود كه‌ در يك‌ زمان‌ با هر دو تار درهم‌ مي‌شد (همانجا). در آغاز عصر مسيحيت‌ روش‌ ديگري‌ در بافت‌ تار طرح‌ مركب‌ در چين‌ ابداع‌ شد. اين‌ روش‌ با روش‌ قبلي‌ اندكي‌ تفاوت‌ داشت‌، بدين‌ صورت‌ كه‌ تار نگهدارنده‌ در پود، جناغي‌ بافته‌ مي‌شد و تار طرح‌ روي‌ آن‌ آزاد بود. در اين‌ نوع‌ بافت‌، پارچه‌ در قسمت‌ تارهاي‌ آزاد و شناور اطلس‌نما مي‌شد و بقية‌ پارچه‌ زمينة‌ جناغي‌ متضاد پيدا مي‌كرد (همان‌، ص‌ 156).



اين‌ دو شيوة‌ بافت‌ با روشهاي‌ چيني‌ از دورة‌ اشكاني‌ در شرق‌ ايران‌ رواج‌ داشت‌ و بتدريج‌ به‌ سوي‌ غرب‌ گسترش‌ يافت‌. بافندگان‌ ايراني‌ روش‌ دو تار را به‌كار بردند، ولي‌ چون‌ به‌ طرح‌ بافت‌ پودي‌ عادت‌ داشتند، روش‌ چينيها را معكوس‌ كردند و پارچه‌اي‌ تركيبي‌ بافتند كه‌ طبق‌ طرح‌ يكي‌ از پودها روي‌ پارچه‌ قرار مي‌گرفت‌. اين‌ روش‌ تركيبي‌ از اوايل‌ دورة‌ ساساني‌ در ايران‌ رواج‌ يافت‌ و سپس‌ به‌ روم‌شرقي‌، سيسيل‌، ايتاليا و شمال‌ اروپا راه‌ يافت‌ وبه‌نام‌ پارچه‌هاي‌ مركب‌ شهرت‌ پيدا كرد (همانجا).



در دورة‌ ساساني‌ روش‌ ديگري‌ در پارچه‌بافي‌ رواج‌ يافت‌ كه‌ از دورة‌ سلسلة‌ هان‌ (220 ق‌م‌ ـ 220 ميلادي‌) در چين‌ رايج‌ بود. اين‌ روش‌ در سدة‌ دوم‌ ميلادي‌ در آسياي‌ مركزي‌ و در سدة‌ سوم‌ ميلادي‌ در شام‌ رونق‌ داشت‌ و در اين‌ منطقه‌ به‌نوعي‌ بافت‌ جناغي‌ مبدل‌ گرديد، سپس‌ از شام‌ به‌ ايران‌ و از ايران‌ به‌ چين‌ رفت‌. اين‌ بافت‌ از دورة‌ ساساني‌ تاكنون‌ در ايران‌ رايج‌ بوده‌ است‌ (همانجا).



بافت‌ پارچه‌هاي‌ طرح‌دار با نقوش‌ هندسي‌ و گياهي‌ نيازمند دستگاههاي‌ بافندگي‌ كارآمد است‌. كمبود منابع‌ تصويري‌ و نوشتاري‌ امكان‌ قضاوت‌ دربارة‌ كم‌وكيف‌ دستگاههاي‌ بافندگي‌ دورة‌ اشكاني‌ و ساساني‌ را دشوار مي‌سازد. با اينهمه‌، وجود پارچه‌هايي‌ با طرحهاي‌ گياهي‌، جانوري‌ و هندسي‌ كه‌ از دورة‌ ساساني‌ خاصه‌ از پايان‌ اين‌ دوره‌ باقي‌مانده‌ است‌، وجود دستگاههاي‌ بافندگي‌ تكامل‌يافته‌تري‌ را نسبت‌ به‌ چين‌ تأييد مي‌كند ( رجوع كنيد به پيگولوسكايا، ص‌ 319ـ340).



 در دورة‌ اسلامي‌ نيز دوك‌ نخ‌، چرخ‌ نخ‌ريسي‌ و دستگاه‌ بافندگي‌ مهمترين‌ ابزارهاي‌ بافت‌ بودند. مسكويه‌ (320ـ421؛ ج‌ 2، ص‌ 230) احتمالاً به‌ چرخ‌ نخ‌ريسي‌ در يكي‌ از شهرهاي‌ عصر آل‌بويه‌ اشاره‌ دارد، كه‌ نشان‌دهندة‌ كارآيي‌ بالاي‌ اين‌ دستگاه‌ است‌. اين‌ دستگاه‌ در دورة‌ اسلامي‌ نيز با پيشرفتهاي‌ فني‌ همراه‌ بود، از جمله‌ تكامل‌ ركابهاي‌ مخصوص‌ بالا و پايين‌ بردن‌ متناوب‌ تارها با حركت‌ پا، كه‌ تواناييهاي‌ بافنده‌ را به‌مقدار زياد افزايش‌ مي‌داد. در اين‌ دوره‌ دستگاههاي‌ ركاب‌دار رواج‌ يافت‌ (حسن‌ و هيل‌، ص‌ 246ـ247).



كيفيت‌ نقش‌ پارچه‌ها كمك‌ ارزنده‌اي‌ به‌شناخت‌ دستگاههاي‌ بافندگي‌ دورة‌ اسلامي‌ مي‌كند. با دستگاه‌ دو ركاب‌ و دو تاركش‌ مي‌توان‌ پارچه‌هاي‌ ساده‌ و راه‌ راه‌ و يا به‌عبارتي‌ نقشهاي‌ هندسي‌ بافت‌، اما طرحهاي‌ تزييني‌ و بافت‌ پارچه‌هايي‌ با نقشهاي‌ جانوري‌ و گياهي‌ و صحنه‌هاي‌ شكار و غيره‌ با دستگاههايي‌ با ركابهاي‌ بيشتر امكان‌پذير است‌. بافت‌ چنين‌ پارچه‌هايي‌ نياز به‌ دستگاهي‌ به‌ نام‌ «چله‌كش‌» دارد. مسلمانان‌ اين‌ گونه‌ دستگاههاي‌ نقش‌بندي‌ را تكميل‌ كردند و در كارگاههاي‌ طرازبافي‌ به‌كار گرفتند. مشخصات‌ فني‌ و كيفي‌ پارچه‌ها همواره‌ موردتوجه‌ محتسبان‌ بود (همان‌، ص‌ 251). پارچه‌ها بعد از اتمام‌ بافت‌، پرداخت‌ و سپس‌ به‌ معرض‌ فروش‌ گذاشته‌ مي‌شدند. پارچه‌هاي‌ پشمي‌ را زيرفشار قرار مي‌دادند تا پر و ضخيم‌ شوند و بعد پارچه‌ را مي‌شستند. پارچه‌هاي‌ كتاني‌ را مي‌كوبيدند تا سطح‌ آن‌ بهبود يابد. پس‌ از كوبيدن‌ و شستن‌، پارچه‌ را در هواي‌ آزاد مي‌گستردند تا خشك‌ شود. كار رنگبري‌ پارچه‌هاي‌ پشمي‌ و كتاني‌ را قصّار (شوينده‌) انجام‌ مي‌داد. سرانجام‌ پارچه‌ها را اطو و صاف‌ مي‌كردند (همان‌، ص‌252). در توليد انواع‌ پارچه‌ بيش‌ از صد صنف‌ فعاليت‌ مي‌كرد و حرفه‌هاي‌ ديگري‌ چون‌ رنگبر، كوبنده‌، رنگرز، نخ‌ريس‌ نيز در كار توليد پارچه‌ شركت‌ داشتند (همانجا).



3) ايران‌. پارچه‌بافي‌ دورة‌ اسلامي‌ حاصل‌ تمام‌ تجارب‌ فني‌ و صورتهاي‌ هنري‌ و مصالح‌ گردآوري‌ شدة‌ استادكاران‌ ايران‌، چين‌، مصر، بين‌النهرين‌ و سراسر دنياي‌ يوناني‌ ـ رومي‌ و سبكهاي‌ جوامع‌ دوره‌گرد و كوچ‌رو است‌. به‌دنبال‌ وحدتي‌ كه‌ مسلمانان‌ در سراسر دنياي‌ فتح‌ شده‌ به‌وجود آوردند، تمام‌ فنون‌ و تجارب‌ هنري‌ جوامع‌ گذشته‌ درهم‌ آميخت‌ و هنري‌ نو در پارچه‌بافي‌ به‌وجود آمد كه‌ در هيچ‌زماني‌، چه‌ قبل‌ و چه‌ بعد از آن‌، ديده‌ نشد و در هيچ‌ كشوري‌ نيز به‌ اندازة‌ ايران‌ نبوغ‌ و فعاليت‌ مستمر، ماية‌ پرورش‌ انواع‌ هنرهاي‌ سنتي‌ نگرديد.



در سده‌هاي‌ نخستين‌ دورة‌ اسلامي‌، بخصوص‌ در عصر ساماني‌، آل‌ بويه‌ و سلجوقي‌، در كارگاههاي‌ پارچه‌بافي‌ از سنّتهاي‌ ساساني‌ پيروي‌ مي‌شد و با آنكه‌ هنرمندان‌ مي‌كوشيدند تا پارچه‌هاي‌ متمايز و با طرحهايي‌ متشكل‌ از عناصر بيشتري‌ به‌وجود آورند، تنها در زمان‌ مغولان‌ بود كه‌ طرحهاي‌ عمومي‌ پارچه‌هاي‌ ساساني‌ رواج‌ و سلطة‌ خود را از دست‌ داد و نقشي‌ حاصل‌ از توالي‌ نوارهاي‌ تزييني‌ موازي‌ باهم‌ جانشين‌ آن‌ گرديد. اين‌ نوارها رفته‌ رفته‌ موجدار شد و در دورة‌ صفويه‌ تصوير آدمهاي‌ عادي‌ نيز بدان‌ افزوده‌ گرديد. از قرن‌ يازدهم‌ به‌ بعد طرح‌ بسياري‌ از پارچه‌ها و زريها، رديفهاي‌ پيچ‌وتاب‌ داري‌ از نقوش‌ گياهان‌ گلدار بود (جنسن‌، ص‌ 204ـ205).



شرح‌ توليد و تجارت‌ منسوجات‌ در قرون‌ اولية‌ اسلامي‌ با مدارك‌ كافي‌ در آثار تاريخ‌ و جغرافيانويسان‌ مسلمان‌ سده‌هاي‌ چهارم‌ و پنجم‌، چون‌ اصطخري‌، ابن‌حوقل‌، مقدسي‌ و نويسندة‌ حدودالعالم‌ ، آمده‌ است‌ كه‌ گوياي‌ پيشرفت‌ مداوم‌ صنعت‌ نساجي‌ در سرزمينهاي‌ اسلامي‌ است‌.



پارچه‌بافي‌ پيشروترين‌ صنعت‌ ايران‌ و دنياي‌ اسلام‌ بوده‌، كه‌ بتدريج‌ بسيار گسترده‌ شده‌ و حجم‌ توليد و شمار شاغلان‌ آن‌ پيوسته‌ افزايش‌ يافته‌ است‌. بخشي‌ از صنعت‌ نساجي‌، كه‌ زير نظر مقامات‌ بالاي‌ دولت‌ بود پارچه‌ و تزيينات‌ مخصوص‌ پوشاك‌ خلفا و اميران‌، سران‌ لشكر، مقامات‌ بالاي‌ دولتي‌ و همچنين‌ انواع‌ جامه‌هاي‌ اهدايي‌ از طرف‌ دستگاه‌ دولت‌ را توليد مي‌كرد و بخش‌ ديگر توليدكنندگان‌ گروههاي‌ آزاد بودند كه‌ توليد خود را به‌دولت‌ يا مستقيماً به‌ بازرگانان‌ مي‌فروختند (حسن‌ و هيل‌، ص‌ 239). بعداز آنكه‌ خلفاي‌ عباسي‌ بغداد را مركز خلافت‌ قرار دادند و آرامشي‌ در سراسر جهان‌ اسلام‌ برقرار شد، بتدريج‌ مراكز سنتي‌ پارچه‌بافي‌ ايران‌ چون‌ شهرهاي‌ خوزستان‌، فارس‌، خراسان‌ و ماوراءالنهر اعتبار خود را به‌دست‌ آوردند. توجه‌ و ارزشي‌ كه‌ دين‌ اسلام‌ براي‌ اهل‌ حرفه‌ و صنعت‌ قائل‌ بود، سبب‌ شد كه‌ مالكان‌ كارگاهها وابزار توليد بدون‌ مشكل‌ به‌ فعاليتهاي‌ خود ادامه‌ دهند. چه‌بسا به‌دليل‌ نياز دستگاه‌ دولت‌ به‌ پوشاك‌ يا سود حاصل‌ از تجارت‌ آن‌، از اين‌ صنعت‌ حمايت‌ مي‌كردند. در شهرها در فاصلة‌ سدة‌ سوم‌ و چهارم‌ صنعتگران‌ آزاد از سازمان‌ منظم‌ صنفي‌ برخوردار بودند. در كنار توليد كنندگان‌ كوچك‌ شهر، كارگاههاي‌ بزرگي‌ متعلق‌ به‌ دولت‌ يا مالكان‌ بزرگ‌ وجود داشت‌، مثلاً علي‌بن‌ احمد راسبي‌ در خوزستان‌، هشتاد دستگاه‌ كارگاه‌ بافندگي‌ در تملك‌ داشت‌. در اين‌ كارگاهها پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌ و جز آن‌ توليد مي‌شد (قُرطبي‌، ص‌ 45). مسلمانان‌ كارگاههاي‌ دولتي‌ پارچه‌بافي‌ را خصوصاً در امپراتوريهاي‌ روم‌شرقي‌ و ساساني‌ درهم‌ ادغام‌ كردند و خراج‌ سالانة‌ خلفا و امرا شامل‌ پارچه‌ها و جامه‌هاي‌ هر محل‌ نيز مي‌شد ( تاريخ‌ ايران‌ از زمان‌ باستان‌ تا امروز ، ص‌ 207).



براساس‌ آثار نويسندگان‌ سدة‌ چهارم‌، كارگاههاي‌ شهرهاي‌ ايران‌ در توليد انواع‌ پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌، پشمي‌، پنبه‌اي‌ و كتاني‌ بسيار فعال‌ و پررونق‌ بود. پارچه‌هاي‌ كتاني‌ كازرون‌ كه‌ مهر محل‌ برآنها زده‌ مي‌شد، در تمام‌ بازارهاي‌ آسياي‌ ميانه‌ و مصر بدون‌ بازرسي‌ به‌ فروش‌ مي‌رسيد. پارچه‌هاي‌ پنبه‌اي‌ از نوع‌ خشن‌ و ظريف‌ در اصفهان‌، ري‌، همدان‌، قزوين‌، قم‌ و نيشابور توليد مي‌شد، و در سده‌هاي‌ چهارم‌ و پنجم‌ بتدريج‌ پنبه‌ جاي‌ كتان‌ را گرفت‌. پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌ در ري‌، قزوين‌، دامغان‌، اصفهان‌ و شيراز، و با تارهاي‌ طلا و نقره‌ در شوشتر، شيراز، فسا، اصفهان‌ و ري‌ بافته‌ مي‌شد (همان‌، ص‌204). شوشتر به‌ دليل‌ ابريشمينه‌هاي‌ «رومي‌»اش‌ شهرت‌ داشت‌. در فسا بافندگان‌ پارچة‌ پرده‌اي‌ مخصوصي‌ از ابريشم‌ و پشم‌ با شمسه‌ها و حاشيه‌ها براي‌ امير وقت‌ توليد مي‌كردند (مك‌ داوِل‌، ص‌ 154).



در اوايل‌ قرن‌ چهارم‌ در خوزستان‌ دهها كارگاه‌ داير بود و شوش‌ و اهواز پارچه‌هاي‌ پنبه‌اي‌ مخصوص‌ عمامه‌ و ابريشمينه‌ براي‌ انواع‌ جامه‌ و چادر و روسري‌ توليد مي‌كردند (مك‌ داول‌، همانجا). در اهواز فوطه‌هاي‌ ابريشمين‌ با كيفيت‌ عالي‌ براي‌ زنان‌ بافته‌ مي‌شد (مقدسي‌، ص‌ 416) و كازرون‌ ابريشمينة‌ محلي‌، پيراهن‌ و روسري‌ پنبه‌اي‌، پارچه‌هاي‌ كتاني‌ و كُركي‌ به‌ اطراف‌ صادر مي‌كرد (مك‌داول‌، ص‌ 154). در ارّجان‌ فوطه‌ و پارچه‌هاي‌ كُندَكيَّه‌ توليد مي‌شد (مقدسي‌، ص‌ 442). خراسان‌ و ايالات‌ شمالي‌، بخصوص‌ گرگان‌ و مازندران‌ و گيلان‌، نيز در سده‌هاي‌ چهارم‌ و پنجم‌ از مراكز مهم‌ توليد پارچه‌ و لباس‌ بودند (مك‌داول‌، ص‌ 155) و منسوجات‌ كتاني‌، دستار و سجّادة‌ طبري‌ در آمل‌ ( حدود العالم‌ ، ص‌ 145؛ ياقوت‌ حموي‌، ج‌ 1، ص‌ 68)، ابريشم‌ مُبرم‌ و زَعفوري‌ در استرآباد ( حدودالعالم‌ ، ص‌ 144) و ابريشم‌ سياه‌ و پردة‌ گرگان‌ شهرت‌ داشتند (اصطخري‌، ص‌ 213؛ ابودلف‌ خزرجي‌، ص‌ 83). در ساري‌ نيز پارچه‌هاي‌ فاخر حرير بافته‌ مي‌شد ( حدود العالم‌ ، ص‌ 145؛ مقدسي‌، ص‌ 359). در نيشابور و مرو بهترين‌ پنبه‌ و پارچه‌ با تارهاي‌ نخي‌ ــ يا مُلْحَم‌ ــ توليد مي‌شد و مرو به‌سبب‌ بافت‌ بهترين‌ پارچة‌ سياه‌ ــ شعار عباسيان‌ ــ و ابريشمينه‌هاي‌ كتيبه‌دار براي‌ عمامه‌ شهرت‌ يافته‌ بود. در سغد پارچه‌هايي‌ به‌ شيوة‌ ابريشمينه‌هاي‌ ساساني‌ مي‌بافتند و با چين‌ دادوستد مي‌كردند. بخارا در دورة‌ ساماني‌ بازاري‌ جهاني‌ براي‌ تجارت‌ پارچة‌ ابريشمي‌، انواع‌ نخي‌ نازك‌ معروف‌ به‌ چيت‌ موصلي‌ و نوعي‌ پارچة‌ ضخيم‌ معروف‌ به‌ زَندَنجي‌ بود (مك‌ داول‌، همانجا). در دورة‌ ساماني‌ خراسان‌ و ماوراءالنهر نه‌تنها بيش‌ از هرجا هويت‌ طرحهاي‌ ايراني‌ را مصون‌ نگاه‌ داشتند تا به‌ نسلهاي‌ آينده‌ برسد، بلكه‌ تأثير عميقي‌ بر صنايع‌ پارچه‌بافي‌ ديگر ملتهاي‌ اسلامي‌ برجا گذاردند.



آل‌بويه‌ كه‌ در سده‌هاي‌ چهارم‌ و پنجم‌ بر تمامي‌ ايران‌ و عراق‌ عرب‌ غير از خراسان‌ سلطه‌ داشتند، در رونق‌ بخشيدن‌ به‌ شهرهاي‌ آمل‌، ري‌، اصفهان‌، شيراز و شهرهاي‌ خوزستان‌ كوشيدند. در اصفهان‌ پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌ و پنبه‌اي‌، پارچه‌هاي‌ عُتّابي‌، وشي‌، حلّة‌ ابريشمي‌، ملحم‌، انواع‌ كرباس‌ و سقلاطون‌ توليد مي‌شد (ابن‌حوقل‌، ص‌363؛ ابن‌فقيه‌، ص‌254؛ حدود العالم‌ ، ص‌140). در اصطخر جامه‌هاي‌ سياهرنگ‌ به‌ نام‌ اصطخريه‌ و كرباس‌ (اصطخري‌، ص‌ 153؛ ابن‌عبدربّه‌، ج‌6، ص‌ 269)؛ در شيراز مُنَيّره‌، بُرد، پارچه‌هاي‌ لطيف‌، كرباس‌، باسمه‌ (قلمكار)، قدك‌، زري‌، گارسي‌، خز، ديبا، قَصَب‌ و انواع‌ حلّه‌ بافته‌ مي‌شده‌ است‌ (لسترنج‌، ص‌315؛ مقدسي‌، ص‌ 442ـ 443). عضدالدوله‌ ديلمي‌ (حك  : 335ـ 338) سازمان‌ «طراز شاهانه‌» را كاملاً از تصرّف‌ خلفاي‌ عباسي‌ درآورد و خود برآن‌ مسلّط‌ شد. شهرهاي‌ قلمرو آل‌بويه‌ مراكز مهم‌ پارچه‌بافي‌ بودند. طبرستان‌ بزرگترين‌ مركز پرورش‌ كرم‌ ابريشم‌ بود و آل‌بويه‌ توليد پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌ و نخي‌ را تشويق‌ مي‌كردند (مك‌ داول‌، ص‌155). عضدالدوله‌ در شهر خود شمار زيادي‌ پارچه‌بافان‌ را اسكان‌ داد. ري‌ نيز از بزرگترين‌ مراكز بافندگي‌ و دادوستد پارچه‌ بود. در اين‌ شهر نوعي‌ پارچة‌ ابريشمي‌ دورو (دوپودي‌) معروف‌ به‌ مُنيّر رازي‌ توليد مي‌شد كه‌ بسيار شهرت‌ داشت‌ و داراي‌ نقش‌ عقابهاي‌ دوسر متوالي‌ با بالهاي‌ گشوده‌ بود كه‌ انساني‌ را دربرگرفته‌اند بودند. بر بالاي‌ بالها و سرعقاب‌ دو ضرب‌المثل‌ به‌ خط‌ كوفي‌ تزييني‌ نوشته‌ شده‌ بود (روحفر، مقالة‌ «پارچه‌بافي‌»). ري‌ همچنين‌ به‌ بافت‌ كرباس‌ و برد و طيلسانهاي‌ پشمين‌ شهرت‌ داشت‌ ( حدودالعالم‌ ، ص‌ 142).



با شروع‌ حكومت‌ سلاجقه‌ (429ـ552) تحول‌ تازه‌اي‌ در صنعت‌ پارچه‌بافي‌ ايران‌ به‌وجود آمد. در ساية‌ امنيتي‌ كه‌ سلاجقه‌ در شهرهاي‌ ايران‌ به‌وجود آوردند، هنرهاي‌ اسلامي‌ و از جمله‌ پارچه‌بافي‌ از وحدت‌ و انسجام‌ بي‌نظيري‌ برخوردار شد ( رجوع كنيد به لمتون‌، ص‌ 201ـ203). توسعة‌ پارچه‌بافي‌ در اين‌ دوره‌ مديون‌ پيشقدمي‌ سلسلة‌ آل‌بويه‌ بود. از دورة‌ سلجوقي‌ بيش‌ از پنجاه‌ قطعه‌ پارچه‌ در دست‌ است‌ كه‌ كيفيت‌ بافت‌ و طرحهاي‌ عالي‌ آنها مهارت‌ بافندگان‌ دورة‌ سلجوقي‌ را بخوبي‌ نشان‌ مي‌دهد (براي‌ نمونه‌ رجوع كنيد به پوپ‌، ج‌ 11، تصوير 981ـ997؛ الوند، ص‌ 111). پارچه‌هاي‌ متقدم‌ دورة‌ سلجوقي‌ كماكان‌ نشان‌دهندة‌ انعكاس‌ طرحها و نقوش‌ دورة‌ ساساني‌ است‌ و به‌نظر مي‌رسد كه‌ بافندگان‌ علاقة‌ خاصي‌ به‌ احياي‌ طرحهاي‌ ساساني‌ داشته‌اند. بافندگان‌ اواخر دورة‌ سلجوقي‌ از طرحهاي‌ انساني‌ نيز استفاده‌ كرده‌اند. برروي‌ يك‌ قطعه‌ ابريشم‌ نقش‌ دو جوان‌ در مقابل‌ گياهي‌ كه‌ درون‌ يك‌ بيضي‌ با حاشية‌ مكتوب‌ قراردارد، تصويرشده‌ است‌. صورت‌نگاري‌ اين‌ دوجوان‌ و لباسهاي‌ آنها مشابه‌ نقاشي‌ روي‌ سفالينه‌هاي‌ سلجوقي‌ است‌ ( رجوع كنيد به پوپ‌، ج‌ 11، تصوير 989). پارچه‌هاي‌ اواخر دورة‌ سلجوقي‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ بتدريج‌ طرحهاي‌ سنتي‌ جاي‌ خود را به‌ طرحهايي‌ مي‌دهد كه‌ در آن‌ نقش‌مايه‌هاي‌ گياهي‌ (اسليمي‌) با خطوط‌ طوماري‌ و اشكال‌ برگ‌ نخلي‌ تركيب‌ شده‌ است‌ (الوند، ص‌ 112). مورخان‌ خوزستان‌، خراسان‌، سيستان‌ و شهرهاي‌ نيشابور، ري‌، يزد و كاشان‌ را به‌ عنوان‌ مراكز عمدة‌ پارچه‌بافي‌ ذكر كرده‌اند (مك‌داوِل‌، ص‌ 158). در دورة‌ سلجوقي‌ در معيارهاي‌ متداول‌ بافندگي‌ تغييراتي‌ پديدار گشت‌؛ مثلاً دو نوع‌ نخ‌ تابيده‌ (سفتْتاب‌ و شل‌تاب‌) به‌ كار برده‌ شد كه‌ موجب‌ تكامل‌ بافت‌ جناغي‌ پارچه‌هاي‌ نخي‌ گرديد و، از جمله‌، رگه‌هاي‌ اريب‌ بر سطح‌ پارچه‌ را نمايانتر ساخت‌، ضمن‌اينكه‌ پارچه‌اي‌ به‌نام‌ زري‌ يا زربفت‌، با پودي‌ از طلا نيز در كارگاهها رواج‌ يافت‌ (همانجا). در دورة‌ سلجوقي‌ انواع‌ منسوجات‌ براي‌ صدور به‌ غرب‌ مسيحي‌ بافته‌ مي‌شد؛ «بِلدِكان‌» و «موسلين‌» (منسوب‌ به‌ موصل‌) غرب‌ يادآور روابط‌ تجاري‌ بسيار گرمي‌ است‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ وجود داشته‌ است‌ (كونل‌، ص‌ 93ـ94).



با حملة‌ مغول‌ به‌ايران‌ در سدة‌هفتم‌ و به‌دنبال‌ آن‌ برپايي‌ حكومت‌ ايلخانان‌، مراكز مهم‌ بافندگي‌ چون‌ ري‌ و نيشابور از بين‌ رفت‌ و مراكز جديدي‌ چون‌ كاشان‌ اعتبار يافت‌. در دورة‌ مغولان‌ طرحهاي‌ چيني‌ موردتوجه‌ قرار گرفت‌ و رنگهاي‌ روشن‌ جاي‌ خود را به‌ رنگهاي‌ تيره‌ و تند داد و رشته‌هاي‌ طلا و نقره‌ در بافت‌ پارچه‌ معمول‌ شد (روحفر، همانجا). بافته‌ها در دورة‌ ايلخاني‌ فوق‌العاده‌ ظريف‌ و از كيفيت‌ طراحي‌ و نقش‌پردازيهاي‌ بسيار عالي‌ برخوردار بودند. از خصوصيات‌ آنها مي‌توان‌ به‌ حضور كتيبه‌هاي‌ خط‌ ثلث‌، گل‌ و بوته‌ و نيلوفرهاي‌ چيني‌ محاط‌ در طرحهاي‌ ترنجي‌، استفاده‌ از خطوط‌ و اشكال‌ گياهي‌ و جانوري‌ به‌صورت‌ رديفهاي‌ مطبّق‌ افقي‌ و پرندگان‌ اشاره‌ كرد ( رجوع كنيد به پوپ‌، ج‌ 11، تصوير 998ـ1005).



از دورة‌ تيموري‌ بندرت‌ منسوجي‌ باقي‌ مانده‌ است‌. در اين‌ دوره‌، و پيش‌ از آن‌، بسياري‌ از مراكز سنتي‌ پارچه‌بافي‌ ايران‌، مانند خوزستان‌، شهرهاي‌ جنوبي‌ فارس‌، ري‌، جرجان‌ (گرگان‌)، و نيشابور، در يورش‌ مغولان‌ به‌ نابودي‌ كشيده‌ شدند. اما شهرهاي‌ شيراز، يزد، كاشان‌، هرات‌ و شهرهاي‌ خراسان‌ و ماوراءالنهر ــ كه‌ از قلمروهاي‌ مهم‌ دولت‌ تيموري‌ بود ــ انواع‌ منسوجات‌ را توليد مي‌كردند ( رجوع كنيد به حكيم‌، ص‌ 629ـ630، 908؛ بارتولد، ص‌   154؛ ويلسون‌، ص‌ 8). مينياتورها و صفحات‌ مُذَهَّب‌ كتابها و جلدهاي‌ سوخت‌، تاحد زياد كيفيت‌ طرحها ونقوش‌ دورة‌ تيموري‌ را نشان‌ مي‌دهند. طرحها و نقوش‌ پوشاك‌ شخصيتهاي‌ شاهنامة‌ بايسنغري‌ * و منظومة‌ هماي‌ و همايون‌ كه‌ در سالهاي‌ 833 و 834 در هرات‌ نقاشي‌ شده‌اند مدارك‌ ارزشمندي‌ دربارة‌ پارچه‌هاي‌ عصر تيموري‌ است‌. به‌ استناد اين‌ آثار مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ در پارچه‌هاي‌ تيموري‌ گلها و برگهاي‌ درشت‌ عصر ايلخاني‌ جاي‌ خود را به‌ نقوش‌ ظريف‌ و ريز برگ‌ و گل‌ و شكوفه‌هاي‌ اسليمي‌ و ختايي‌ داده‌ و طرحها ظريفتر و گيراتر و از حيث‌ تركيب‌ بسيار غني‌ و گسترده‌تر و مقدمه‌اي‌ براي‌ طرحها و نقوش‌ پارچه‌هاي‌ عصر صفوي‌ شده‌ است‌.



در ميان‌ صنايع‌ دورة‌ صفوي‌، پارچه‌بافي‌ مهمتر از همه‌ بود و شاهان‌ صفوي‌ به‌ اين‌ صنعت‌ علاقه‌ و اهتمام‌ بسيار داشتند، چنانكه‌ شاه‌ اسماعيل‌ (حك  : 905ـ930) توليد انواع‌ پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌ و نخي‌ را تشويق‌ كرد. شاه‌عباس‌ (حك  : 996ـ 1038) نيز صنايع‌ بافندگي‌ را به‌ اوج‌ رساند و سازمان‌ ابريشم‌بافي‌ كشور را شخصاً زيرنظر گرفت‌ (مك‌ داول‌، ص‌159، 166). در آغاز اين‌ دوره‌ تبريز، كاشان‌، يزد، اصفهان‌، قزوين‌، شيراز، كرمان‌ و شهرهاي‌ خراسان‌ از مراكز بافندگي‌ بودند و در اين‌ شهرها حريرهاي‌ زربفت‌، پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌، مخمل‌ و منسوجات‌ خاص‌ دورة‌ صفوي‌ چون‌ پارچه‌هاي‌ جناغي‌بافِ نخي‌، اطلس‌، ابريشمينه‌هاي‌ گل‌ برجستة‌ چيني‌ (نيلوفر= گل‌شاه‌ عباسي‌)، زري‌ و مخمل‌ توليد مي‌شد ( تاريخ‌ ايران‌ از زمان‌ باستان‌ تا امروز ، ص‌ 273؛ مك‌ داول‌، ص‌ 159). بافندگان‌ دورة‌ صفوي‌ در ابريشمينه‌هاي‌ گلدارِ خود، طرحهاي‌ تنگاتنگ‌ و رنگارنگ‌ نيز وارد كردند و به‌ بافتهاي‌ چند تاروپودي‌ يا جناغي‌، زمينه‌هاي‌ طلايي‌ براق‌ بخشيدند. آنها مخمل‌ را با چند لايه‌ بافت‌ توليد كردند (مك‌ داوِل‌، همانجا). با آنكه‌ تافته‌ ــ كه‌ داراي‌ بافتي‌ ساده‌ با تاروپود متقاطع‌ و از جنس‌ ابريشم‌ و نيمه‌ ابريشم‌ يا الياف‌ مصنوعي‌ بود ــ كه‌ از دوران‌ ساسانيان‌ توليد و صادر مي‌شد، رواج‌ و شكوفايي‌ آن‌ در شهرهاي‌ اصفهان‌ و ابيانه‌ در عصر صفويان‌ بوده‌ است‌ ( ايرانشهر ، ج‌ 2، ص‌ 5 ـ 18).



بافته‌هاي‌ صفوي‌، بخصوص‌ بافتة‌ ابريشمي‌، همواره‌ مورد ستايش‌ جهانيان‌ بوده‌ است‌. اين‌ پارچه‌ها نه‌تنها طرح‌ و نقش‌ بديع‌ و نوظهور داشتند، بلكه‌ ازنظر تنوع‌ رنگ‌ نيز بي‌نظير بودند. بسياري‌ از پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌ اين‌ دوره‌ به‌ آثار نقاشي‌ مكتب‌ اصفهان‌ شباهت‌ دارد. مشهورترين‌ پارچه‌هاي‌ اين‌ زمان‌ زري‌ و مخملهايي‌ است‌ كه‌ روي‌ آنها به‌طور برجسته‌ با ابريشم‌ تزيين‌ شده‌ است‌. در زمان‌ شاه‌ عباس‌ اول‌، در اصفهان‌ نيز دستگاه‌ نساجي‌ تأسيس‌ شد كه‌ همانند دستگاههاي‌ نساجي‌ يزد، كرمان‌ و كاشان‌ كه‌ در ابريشم‌بافي‌ معروف‌ بودند، پارچه‌هاي‌ دربار را تهيه‌ مي‌كرد (الوند، ص‌ 124).



در زمان‌ شاه‌ طهماسب‌ (919ـ984) در قزوين‌ مكتب‌ هنري‌ خاصي‌ در بافندگي‌ به‌وجود آمد كه‌ از ويژگيهاي‌ آن‌ نقش‌ ترنج‌ و گل‌ و گياه‌ و شكار بود و در زمان‌ شاه‌ عباس‌ سبك‌ تازه‌اي‌ روبه‌ رشد گذاشت‌ كه‌ مميزة‌ آن‌ استفاده‌ از نقوش‌ گل‌ و گلدان‌ بود. بافته‌هاي‌ دورة‌ صفوي‌ را از نظر طرح‌ و نقش‌ مي‌توان‌ به‌ دو دوره‌ تقسيم‌ كرد: در دورة‌ اول‌، خواجه‌ غياث‌الدين‌ سبكي‌ به‌وجود آورد كه‌ از ويژگيهاي‌ آن‌ استفاده‌ از طرحهاي‌ كوچكي‌ بود كه‌ در كل‌ هماهنگي‌ داشتند. غياث‌الدين‌ اهل‌ يزد و بافنده‌اي‌ باذوق‌ بود و در اختراع‌ و ايجاد طرحهاي‌ مختلف‌ و نقش‌ آنها بر روي‌ پارچه‌ مهارتي‌ بسزا داشت‌ (روحفر، مقالة‌ «پارچه‌بافي‌»). از بافندگان‌ مشهور اين‌ طرحها مي‌توان‌ از عبدالله‌بن‌ غياث‌، حسين‌بن‌ غياث‌، يحيي‌بن‌ غياث‌ و معزالدين‌ غياث‌ نام‌ برد. در دورة‌ دوم‌ طرحها و نقوش‌ بافته‌ها متأثر از سبك‌نگارگري‌ مكتب‌ «رضا عباسي‌» * بود. در اين‌ سبك‌ بافنده‌ بر نقوش‌ و طرحهاي‌ بزرگ‌ تأكيد داشت‌. محمدخان‌ و اسماعيل‌ كاشاني‌ و استاد معين‌ از بافندگان‌ به‌ نام‌ اين‌ سبك‌ بودند (همانجا).



در نخستين‌ پارچه‌هاي‌ دورة‌ صفوي‌ منظرة‌ باغ‌ تصويري‌ متداول‌ بود و بسياري‌ از مضامين‌ عاشقانة‌ ادبيات‌ فارسي‌ برزمينة‌ پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌ بافته‌ مي‌شد. صحنه‌هاي‌ شكار، حملة‌ گربه‌سانان‌ به‌ طعمه‌هايشان‌، اميرزاده‌هاي‌ سوار براسب‌ با مهترانشان‌ و صحنه‌هاي‌ بزم‌ و رقص‌ مورد پسند همگان‌ بود. در زمان‌ شاه‌ عباس‌ مخمل‌ پسنديده‌ترين‌ پارچه‌ به‌شمار مي‌آمد. مخملهاي‌ اوايل‌ صفوي‌ نيز داراي‌ همان‌گونه‌ صحنه‌هاي‌ سرورانگيز به‌روش‌ ساده‌ باف‌ و با هيكلهاي‌ آدمي‌ و نقوش‌ گياهي‌ برجسته‌ بر زمينة‌ اطلس‌ زري‌ توليد مي‌شد. در دوره‌هاي‌

بعدي‌ طرحها ساده‌تر شد و صحنه‌هاي‌ زندگي‌ روزمره‌ بر روي‌ پارچه‌ خودنمايي‌ كرد (مك‌داول‌، ص‌ 166). ابريشم‌بافي‌ در زمان‌ شاه‌ عباس‌ دوم‌ (1052ـ1077) به‌ اوج‌ كمال‌ خود رسيد. شاه‌ سلطان‌ حسين‌ (حك  : 1105ـ 1135) صنايع‌ پارچه‌بافي‌ يزد و كاشان‌ و اصفهان‌ را رونق‌ بخشيد. رسم‌ خانه‌ شاه‌ سلطان‌ حسين‌ اين‌ بود كه‌ هر هفت‌سال‌ تمام‌ جامه‌هاي‌ شاهي‌ را بسوزاند و جامه‌هاي‌ تازه‌ تهيه‌ كند، ليكن‌ تارهاي‌ طلاي‌ پارچه‌هاي‌ زربفت‌ جمع‌آوري‌ مي‌گرديد تا دوباره‌ به‌كار رود (همان‌، ص‌ 168).



با سقوط‌ صفويان‌ در 1135، صنعت‌ پارچه‌بافي‌ دچار ركود كامل‌ شد. اندك‌ رونق‌ دورة‌ نادرشاه‌ افشار نيز زودگذر بود و با مرگ‌ او صنايع‌ بافندگي‌ دولتي‌ بسرعت‌ روبه‌ انحطاط‌ نهاد. با روي‌ كارآمدن‌ قاجاريان‌ در 1193 و استقرار امنيت‌ در كشور، توليد پارچه‌ در شهرهايي‌ چون‌ كرمان‌ ويزد (پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌) و اصفهان‌ (پارچه‌هاي‌ نخي‌) رونق‌ گرفت‌. در اوايل‌ اين‌ دوره‌ پارچه‌بافي‌ ايران‌ با رقابت‌ توليدات‌ هند و دول‌ اروپايي‌ روبرو بود. شال‌ كشميري‌ رقيب‌ كرماني‌ خود را از بازار بيرون‌ كرد و قلمكار هندي‌ نيز عرصه‌ را بر قلمكار ايراني‌ تنگ‌ نمود. ورود پارچه‌هاي‌ نخي‌ اروپايي‌ در اواسط‌ سدة‌ سيزدهم‌ كه‌ بهاي‌ بسيار ارزاني‌ داشتند، صنايع‌ بافندگي‌ شهري‌ ايران‌ را با خطر جدي‌ روبرو كرد؛ براي‌ نمونه‌ تعداد كارگاههاي‌ بافندگي‌ كاشان‌ كه‌ در سدة‌ يازدهم‌ به‌ هشت‌ هزار رسيده‌ بود، در اواسط‌ سدة‌ سيزدهم‌ به‌ هشتصد كارگاه‌ و شمارة‌ كارگاههاي‌ ابريشم‌بافي‌ از 250 ، 1 كارگاه‌ در سال‌ 1212، به‌ دوازده‌ كارگاه‌ در سال‌ 1270 كاهش‌ يافت‌ (همان‌، ص‌ 169).



ورود پارچه‌هاي‌ اروپايي‌ سبب‌ واكنشهايي‌ از سوي‌ برخي‌ دولتمردان‌ قاجاري‌ شد. عباس‌ ميرزا، نايب‌السلطنة‌ فتحعلي‌شاه‌، تصميم‌ به‌ نصب‌ كارخانة‌ پارچه‌بافي‌ براي‌ رفع‌ نيازمنديهاي‌ ارتش‌ گرفت‌ و در پي‌ آن‌، يك‌ كارخانة‌ ماهوت‌ بافي‌ از روسيه‌ خريداري‌ و در شهر خوي‌ نصب‌ كرد. اين‌ كارخانه‌ بخشي‌ از نيازهاي‌ ارتش‌ و طبقة‌ اعيان‌ و اشراف‌ را تأمين‌ مي‌كرد (محبوبي‌ اردكاني‌، ج‌ 3، ص‌ 91). در 1275 دومين‌ اقدام‌ در زمينة‌ پارچه‌بافي‌ صورت‌ گرفت‌. محمودخان‌ ناصرالملك‌ كارخانه‌اي‌ از مسكو خريد و به‌ ايران‌ فرستاد، اما به‌سبب‌ معيوب‌ بودن‌ دستگاههاي‌ آن‌، نتيجه‌اي‌ به‌بار نياورد. در 1312 مرتضي‌ قلي‌خان‌ صنيع‌الدوله‌ كارخانة‌ ريسمان‌ ريسي‌ و چلواربافي‌ را تأسيس‌ كرد (همان‌، ج‌3، ص‌ 91ـ92). حاجي‌رحيم‌ قزويني‌ و حاجي‌يوسف‌ قزويني‌ در اوايل‌ سدة‌ چهاردهم‌ سعي‌ كردند تا با ايجاد كارخانه‌هايي‌ در تهران‌ و تبريز با منسوجات‌ خارجي‌ مقابله‌ كنند ولي‌ هربار، تلاش‌ آنان‌ به‌ سبب‌ سياستهاي‌ خارجي‌ ناكام‌ ماند (الوند، ص‌ 132). مهمترين‌ و مؤثرترين‌ واكنشها در برابر واردات‌ پارچه‌هاي‌ اروپايي‌، از جانب‌ علما و تجّار اتخاذ شد. در اصفهان‌، سيزده‌ تن‌ از علما از جمله‌ حاج‌آقا نوراللّه‌ اصفهاني‌ در اعلاميه‌اي‌ تأكيد كردند كه‌ از خريد و مصرف‌ منسوجات‌ غيرايراني‌ خودداري‌ مي‌كنند و بر امواتي‌ كه‌ پارچة‌ كفن‌ آنان‌ غيرايراني‌ باشد، نماز نخواهند خواند (نجفي‌، 1371ش‌، ص‌ 82 ـ84). علاوه‌ بر اين‌، حاج‌آقا نوراللّه‌ اصفهاني‌ به‌ همراه‌ برادرش‌ آقانجفي‌ و جمعي‌ از تجّار، براي‌ مبارزة‌ عملي‌ با سلطة‌ تجاري‌ اروپاييان‌، مؤسسه‌اي‌ تجاري‌ به‌ نام‌ «شركت‌ اسلاميه‌» در اصفهان‌ داير كرد كه‌ توليداتش‌ بتدريج‌ به‌ سراسر ايران‌ راه‌ يافت‌ و نمايندگيهاي‌ اين‌ شركت‌ در شهرهاي‌ مختلف‌ ايران‌ و حتي‌ در كشورهاي‌ بزرگ‌ گشايش‌ يافت‌ (همو، 1378ش‌، ص‌31ـ39). اين‌ اقدام‌ حمايت‌ و پشتيباني‌ علماي‌ طراز اول‌ شيعه‌ از جمله‌ آخوند ملامحمدكاظم‌ خراساني‌، سيدمحمدكاظم‌ يزدي‌، ملامحمدحسن‌ مامقاني‌ و چند تن‌ ديگر را به‌ دنبال‌ آورد ( رجوع كنيد به همان‌، ص‌ 44ـ53). در فاصلة‌ سالهاي‌ 1312 تا 1344 دولتمردان‌ قاجار با خريد كارخانه‌هاي‌ نخ‌ريسي‌ و پارچه‌بافي‌ از كشورهاي‌ آلمان‌ و انگلستان‌ و نصب‌ آنها در شهرهاي‌ تهران‌، تبريز و اصفهان‌ در توسعة‌ پارچه‌بافي‌ كوشيدند (براي‌ اطلاع‌ بيشتر رجوع كنيد به محبوبي‌ اردكاني‌، ج‌ 3، ص‌ 92ـ97).



در كنار محصولات‌ ماشيني‌ داخلي‌ و پارچه‌هاي‌ وارداتي‌ دول‌ اروپايي‌، كارگاههاي‌ سنّتي‌ نيز كماكان‌ در شهرهاي‌ مختلف‌ ايران‌ چون‌ كرمان‌، اصفهان‌، شيراز، يزد و كاشان‌ فعال‌ بودند. شالهاي‌ كرمان‌ و قلمكارهاي‌ اصفهان‌ جذابيت‌ و كيفيت‌ بسيار خوبي‌ داشتند به‌ گونه‌اي‌ كه‌ تشخيص‌ آنها از رقباي‌ هندي‌ و كشميري‌ دشوار بود. در دورة‌ قاجار تغييراتي‌ نيز در شيوة‌ طرح‌ ونقوش‌ پارچه‌ها به‌وجود آمد. روش‌ نوين‌ گل‌سازي‌ علي‌اشرف‌ نقاش‌ در پارچه‌بافي‌ نيز تأثير گذاشت‌ و بتدريج‌ طرحهاي‌ چهره‌ و پيكرة‌ آدميان‌ بر روي‌ پارچه‌ها منسوخ‌ شد و به‌جاي‌ آن‌ نقش‌ گلهاي‌ سرخ‌ تمام‌ شكفته‌ با پرندگان‌ كوچك‌، نقش‌ گل‌ و بلبل‌، و گلهاي‌ ظريف‌ شقايق‌، سوسن‌ و بنفشه‌ بهاري‌ بر روي‌ منسوجات‌ ظاهر گرديد و پارچه‌هاي‌ تافته‌ با گلهاي‌ زربفت‌ و پارچه‌هاي‌ قلمكار مورد توجه‌ قرار گرفت‌ (مك‌ داول‌، همانجا).



با شروع‌ حكومت‌ پهلوي‌ اول‌ و در فاصلة‌ سالهاي‌ 1302 تا 1333ش‌ تأسيس‌ انواع‌ كارخانه‌هاي‌ توليد نخ‌ و پارچه‌ مورد توجه‌ خاص‌ دولت‌ قرار گرفت‌ و قوانيني‌ در حمايت‌ از اين‌ صنعت‌ تصويب‌ شد. در پي‌ اين‌ توجه‌ دهها كارخانه‌ تأسيس‌ شد، از جمله‌ كارخانه‌هاي‌ وطن‌، نساجي‌ شاهي‌، اقبال‌ يزد، چيت‌سازي‌ بهشهر، نختاب‌ اصفهان‌ و چيت‌ ري‌ (براي‌ اطلاع‌ بيشتر رجوع كنيد به محبوبي‌ اردكاني‌، ج‌ 3، ص‌ 97ـ212).



در طول‌ حكومت‌ پهلوي‌ اول‌ و دوم‌ كارگاههاي‌ سنتي‌ در مناطق‌ شهري‌، روستايي‌ و ايلاتي‌ با همان‌ روشهاي‌ گذشته‌ فعال‌ بودند و با ابزارها و دستگاههاي‌ سنّتي‌ از اليافهاي‌ بومي‌ انواع‌ مخمل‌، قلمكار، پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌، پشمي‌، پنبه‌اي‌ و كتاني‌ توليد مي‌كردند كه‌ بيشتر مصارف‌ روستايي‌ و ايلاتي‌ داشت‌ (براي‌ اطلاع‌ بيشتر رجوع كنيد به وولف‌، ص‌ 155ـ211). در 1315 ش‌، در پي‌ افول‌ هنرهاي‌ سنّتي‌، دولت‌ «هنرستان‌ اصفهان‌» را براي‌ احياي‌ طرحها و نقشهاي‌ سنّتي‌ تأسيس‌ كرد (رياضي‌، 1375 ش‌، ص‌ 18). اين‌ هنرستان‌ با تربيت‌ هنرمندان‌ مختلف‌ تا حدودي‌ سبب‌ احياي‌ پارچه‌بافي‌ سنتي‌ نيز شد.



4) مصر. پارچه‌هاي‌ كتاني‌ مصر از ديرباز شهرت‌ داشت‌. در توري‌ ظريف‌ گره‌بافتي‌ كه‌ از غار نَحَلْحِمار واقع‌ در سواحل‌ جنوب‌غربي‌ بحرالميت‌ به‌ دست‌ آمده‌ است‌، الياف‌ كتان‌ مشاهده‌ مي‌شود و اين‌ امر از سابقة‌ پارچه‌بافي‌ در سرزمين‌ مصر خبر مي‌دهد (قوامي‌، ص‌ 56). تا سلسلة‌ هجدهم‌ فراعنة‌ مصر (1085ـ1580 ق‌ م‌) پارچه‌هاي‌ كتاني‌ سفيد با بافتي‌ ساده‌، محصول‌ كلي‌ كارگاههاي‌ بافندگي‌ مصر را تشكيل‌ مي‌داد. در دورة‌ سلسلة‌ هجدهم‌، علاوه‌ بر كارگاههاي‌ افقي‌، كارگاههاي‌ عمودي‌ نيز كه‌ به‌ كارگاههاي‌ قاليبافي‌ شباهت‌ داشت‌ مورد بهره‌برداري‌ قرار گرفت‌ و با وجود اين‌ نوع‌ كارگاه‌، رنگ‌ كردن‌ پارچه‌ ممكن‌ شد ( تاريخ‌ پيشرفت‌ علمي‌ و فرهنگي‌ بشر ، ج‌ 1، بخش‌ 2، قسمت‌ 1، ص‌ 443ـ444).



در اواخر هزارة‌ دوم‌ قبل‌ از ميلاد، خاورميانه‌ با روشهاي‌ بافندگي‌ ساده‌ و قاليبافي‌، بيشتر انواع‌ شناخته‌ شدة‌ پارچه‌هاي‌ اعلاي‌ زمان‌ را توليد مي‌كرده‌ است‌. هجوم‌ ملل‌ بيگانه‌ در اوايل‌ هزارة‌ اول‌ به‌ مصر، تا حدي‌ موجب‌ ركود صنعت‌ بافندگي‌ در مصر شد، اما در عصر سلطة‌ روميها مصر مجدداً اعتبار گذشتة‌ خود را در اين‌ زمينه‌ به‌ دست‌ آورد (گدار، ص‌ 304). با فتح‌ مصر به‌دست‌ مسلمانان‌ در سال‌ 21، تغييرات‌ زيادي‌ در زندگي‌ مسيحيان‌ و قبطيهاي‌ بومي‌ آن‌ سرزمين‌ ايجاد نشد. قبطيها اهل‌ صنعت‌ و حرفه‌ بودند و اعراب‌ از آنها براي‌ كار در كارگاههاي‌ جديد بهره‌ گرفتند (ديماند، ص‌232). خلفاي‌ عباسي‌ بنابه‌ نيازهاي‌ دربار كارگاههاي‌ طرازبافي‌ را در مصر ايجاد كردند و گسترش‌ دادند. اقتدار مصر در صنعت‌ نساجي‌ از زمان‌ فرمانروايي‌ احمدبن‌ طولون‌ كه‌ در 240 به‌حكومت‌ مصر گمارده‌ شده‌ بود، آغاز مي‌شود. كارگاه‌ طرازبافي‌ مصر در آن‌ زمان‌ از لحاظ‌ منسوجات‌ كتان‌ و ابريشم‌ معروف‌ بود و پارچه‌هاي‌ مصري‌ به‌ساير ايالات‌ از قبيل‌ شامات‌ و عراق‌ صادر مي‌شد. يك‌ قطعه‌ پارچة‌ كتان‌ كه‌ با ابريشم‌ قرمز روي‌ آن‌ كتيبه‌اي‌ گلدوزي‌ شده‌ و متعلق‌ به‌ قرن‌ سوم‌ است‌ و در سامرا به‌دست‌ آمده‌، نشان‌ مي‌دهد كه‌ شهر تنّيس‌ * ، نزديك‌ پورت‌ سعيد، محل‌ كارگاه‌ بافت‌ آن‌ بوده‌ است‌. تنّيس‌ كه‌ پنجهزار دستگاه‌ بافندگي‌ داشت‌ از جهت‌ چندين‌ نوع‌ پارچه‌ از جمله‌ پارچه‌اي‌ به‌ نام‌ قصب‌ معروف‌ بود (همان‌، ص‌ 233). ناصرخسرو در سفرنامه‌ اش‌ (ص‌ 64) به‌ بافندگي‌ تنّيس‌ اشاره‌ دارد. در جوار تنّيس‌ شهر تونه‌ قرار داشت‌ كه‌ پارچة‌ كتان‌ اعلا و مخصوصاً كسوت‌ كتاني‌ كعبه‌ در آنجا بافته‌ مي‌شد. پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌ دبيق‌ معروف‌ بود و در دمياط‌ پارچه‌هاي‌ كتان‌ سفيد عالي‌ بافته‌ مي‌شد. شهرهاي‌ اسكندريه‌ و فسطاط‌ در پارچه‌بافي‌ مشهور بودند (ديماند، همانجا). در قرن‌ چهارم‌ تنيس‌ و دمياط‌ بيشترين‌ اهميت‌ را يافتند (متز، ج‌ 2، ص‌ 195). تا سال‌ 360 تنها از تنيس‌ ساليانه‌ بيست‌ تا سي‌ هزار دينار انواع‌ قماش‌ صادر مي‌شد. بافندگي‌ در دلتاي‌ مصر صنعت‌ خانگي‌ بود، زنان‌ كتان‌ مي‌رشتند و مردان‌ مي‌بافتند و تجار قماش‌ روزانه‌ دستمزدشان‌ را مي‌دادند و خود جز به‌سمساراني‌ كه‌ دولت‌ تعيين‌ كرده‌ بود، نمي‌توانستند جنس‌ بفروشند (همان‌، ج‌ 2، ص‌ 196). از دورة‌ طولوني‌ و عباسي‌ منسوجاتي‌ باقي‌ مانده‌ است‌ كه‌ امروزه‌ در موزه‌هاي‌ مختلف‌ جهان‌ نگهداري‌ مي‌شود (راجرز، ص‌ 18).



در طي‌ اين‌ دوره‌ پارچه‌هاي‌ كتيبه‌دار از جنس‌ ابريشم‌، پشم‌ و كتان‌ يا تركيبي‌ از آنها با نقوش‌ گياهي‌، جانوري‌ و هندسي‌ بافته‌ مي‌شد. در فيّوم‌ كارگاههايي‌ وجود داشت‌ كه‌ به‌ اسلوب‌ معروف‌ قبطي‌ قماش‌ تهيه‌ مي‌كردند. نمونه‌اي‌ از اين‌ پارچه‌ها در موزة‌ هنر متروپوليتن‌ موجود است‌. در اسلوب‌ قبطي‌ اشكال‌ انسان‌، حيوان‌ و گل‌ در اشكال‌ شش‌ گوش‌ بافته‌ مي‌شد. بافندگان‌ عصر طولوني‌ و عباسي‌ مصر در توليد منسوجات‌ با تزيين‌ بافته‌ و گلدوزي‌ ابريشم‌ مهارت‌ داشتند (ديماند، ص‌ 234).



منسوجات‌ دورة‌ فاطمي‌ (356ـ567) از كيفيت‌ عاليتري‌ نسبت‌ به‌ دورة‌ عباسي‌ برخوردار بودند. در اين‌ دوره‌، پارچه‌هاي‌ كتان‌ و ابريشم‌ در نهايت‌ لطافت‌ و ظرافت‌ بوده‌ و ستايش‌ سياحان‌ و مسافران‌ را برمي‌انگيخته‌ است‌ (همان‌، ص‌ 236). ناصرخسرو، در ديدار از مصر در بين‌ سالهاي‌ 421 تا 444، از انبوهيِ منسوجات‌ دكانهاي‌ بزازان‌ مصر صحبت‌ مي‌كند (ص‌ 96). قطعاتي‌ از منسوجات‌ دورة‌ فاطمي‌ در موزة‌ متروپوليتن‌ نگهداري‌ مي‌شود. منسوجات‌ عصر فاطمي‌ در آغاز داراي‌ كتيبه‌هاي‌ خط‌ كوفي‌ است‌ كه‌ در بعضي‌ نمونه‌ها جنبة‌ تزييني‌ آنها افزايش‌ مي‌يابد و انتهاي‌ حروف‌ به‌اشكال‌ نباتي‌ و برگ‌نخلي‌ ختم‌ مي‌گردد. بر روي‌ يك‌ قطعه‌ پارچة‌ كتاني‌ كه‌ نام‌ خليفه‌الظاهر (حك  : 412ـ 428) ديده‌ مي‌شود، در يك‌ رديف‌ طرحهاي‌ ترنجي‌ ــ كه‌ يك‌ درميان‌ قرمز و آبي‌ تيره‌ است‌ ــ تشكيل‌ يافته‌ و در داخل‌ آنها اشكال‌ پرندگان‌ و عقاب‌ نقش‌ گرديده‌ است‌ (ديماند، ص‌ 236ـ237). مستنصرفاطمي‌ (427ـ 487) مالك‌ مقادير معتنابهي‌ پارچه‌هاي‌ نفيس‌ بود، از جمله‌ خيمه‌هاي‌ بزرگ‌ با نقوش‌ پرندگان‌، فيلان‌ و تصاوير ديگر، به‌ اضافة‌ بيست‌هزار طاقة‌ ابريشمينة‌ «خسرواني‌» (مك‌ داول‌، ص‌154). منسوجات‌ فاطمي‌ نيز داراي‌ طرحهاي‌ جانوري‌، انواع‌ پرندگان‌، طرحهاي‌ برگ‌نخلي‌ و طوماري‌ و اشكال‌ هندسي‌ است‌.



از ديگر ويژگيهاي‌ پارچه‌بافي‌ عصر فاطمي‌ به‌ كارگيري‌ نخهاي‌ طلايي‌ در بافته‌ها است‌ كه‌ اين‌ نوع‌ منسوجات‌ براي‌ كارگزاران‌ حكومت‌ بافته‌ مي‌شد ( رجوع كنيد به زري‌دوزي‌ * ). در اواخر اين‌ عصر بتدريج‌ خط‌ نسخ‌ جاي‌ خط‌ كوفي‌ را در كتيبه‌نويسي‌ بر روي‌ پارچه‌ گرفت‌ و حروف‌ نسخ‌ با اشكال‌ و نقش‌مايه‌هاي‌ گياهي‌ (اسليمي‌ و ختايي‌) تركيب‌ شد. افزون‌ بر اين‌، در طي‌ دورة‌ عباسي‌ و فاطمي‌ منسوجات‌ با تزيين‌ مُهر و نقاشي‌ رواج‌ كامل‌ داشت‌. در طي‌ اين‌ دو دوره‌ پارچه‌هاي‌ كتاني‌ با قلم‌ني‌ و مهر تزيين‌ و منقوش‌ مي‌شدند. در موزة‌ هنر متروپوليتن‌ شش‌ قطعه‌ پارچه‌ وجود دارد كه‌ طرح‌ تزييني‌ آنها با قلم‌ني‌ به‌رنگ‌ قهوه‌اي‌ تيره‌ و طلايي‌ نقاشي‌ شده‌ است‌. روي‌ يكي‌ از اين‌ قطعات‌ كه‌ متعلق‌ به‌دورة‌ عباسي‌ است‌ يك‌ لوحة‌ مستطيل‌ شكل‌ كشيده‌ شده‌ كه‌ داخل‌ آن‌ كتابت‌ و نقش‌مايه‌هاي‌ گياهي‌ است‌ و شبيه‌ به‌ سوره‌هاي‌ قرآنهاي‌ قرن‌ سوم‌ است‌. اين‌ نوشته‌ها گاهي‌ با طلاي‌ مايع‌ نقش‌ مي‌شد كه‌ احتمالاً از علايم‌ مشخصة‌ كارگاههاي‌ بافندگي‌ مصر بوده‌ است‌. عمل‌ چاپ‌ كردن‌ نقش‌ به‌كمك‌ مهر روي‌ پارچه‌ از زمان‌ قبطيها مرسوم‌ بود و در دورة‌ اسلامي‌ در مصر تكميل‌ شد و از آنجا به‌اروپا و آلمان‌ راه‌ يافت‌. نساجان‌ عرب‌ براي‌ چاپ‌ كردن‌ طرحهاي‌ تزييني‌ روي‌ پارچه‌ قالب‌ چوبي‌ به‌كار مي‌بردند. اين‌ تزيينات‌ معمولاً عبارت‌ بود از طرح‌ كلي‌ شامل‌ نقش‌مايه‌هاي‌ گياهي‌ كه‌ به‌رنگ‌ طلايي‌ كشيده‌ مي‌شد (ديماند، ص‌ 238ـ239). در يك‌ نمونه‌ پارچة‌ كتاني‌ لطيف‌ متعلق‌به‌ سدة‌ چهارم‌ كه‌ داراي‌ نقش‌ شير است‌ ( رجوع كنيد به همان‌، تصوير 166)، شيرهاي‌ داخل‌ مربعها به‌رنگ‌ قهوه‌اي‌ و طلايي‌ و شيرهاي‌ خارج‌ مربعها با رنگ‌ ديگري‌ نقش‌ شده‌ است‌. براي‌ اين‌ طرح‌ شش‌ قالب‌ مختلف‌ به‌كار برده‌ شده‌ است‌. چهار قالب‌ براي‌ تصوير، يك‌ قالب‌ براي‌ زمينه‌ مناطق‌ مربع‌ و يك‌ قالب‌ براي‌ حاشية‌ مربع‌. اين‌ نوع‌ پارچه‌ شايد به‌جاي‌ پارچه‌هاي‌ گران‌قيمت‌ كه‌ با نخ‌ طلايي‌ گلدوزي‌ يا نقاشي‌ مي‌شد، عرضه‌ مي‌گرديد (همان‌، ص‌ 239).



در دورة‌ مملوكان‌ توليد پارچه‌هاي‌ طراز و فن‌ قلابدوزي‌ با ابريشم‌ بر روي‌ پارچه‌هاي‌ كتاني‌ عصر فاطميان‌ از بين‌ رفت‌، اما سبك‌ جديدي‌ در ابريشم‌كاري‌ كه‌ تحت‌ تأثير كارگاههاي‌ چيني‌ دورة‌ مغول‌ بود، ابداع‌ شد (كونل‌، ص‌ 141). در طي‌ دوره‌ مماليك‌ روابط‌ تجاري‌ با جنوب‌ آسيا پر رونق‌ بود. تعداد زيادي‌ از البسة‌ فاخر مذهبي‌ گنجينه‌هاي‌ قديمي‌ اروپا تاكنون‌ باقي‌ مانده‌ كه‌ در مصر توليد مي‌شد و در غرب‌ بسيار مورد توجه‌ بود. اين‌ پارچه‌هاي‌ زربفت‌ از نظر روش‌ بافت‌ شباهت‌ به‌پارچه‌هاي‌ برجسته‌ كاري‌ شدة‌ ايراني‌ سده‌ هشتم‌ دارد، ولي‌ مشخصات‌ متعارف‌ دورة‌ مملوكان‌ و تأثيرات‌ غيرقابل‌ ترديد شرق‌ دور در نقاشي‌ گلها و حيوانات‌ آن‌ ديده‌ مي‌شود (همانجا). طرحها و نقوش‌ دورة‌ مملوك‌ با آثار ايران‌ عهد ايلخاني‌ مشابهت‌ فراوان‌ دارند به‌ گونه‌اي‌ كه‌ در بيشتر موارد تشخيص‌ مراكز توليد آنها دشوار است‌. يقيناً بسياري‌ از طرحهاي‌ هندسي‌ و گياهي‌ و جانوري‌ عهد ايلخاني‌ از طريق‌ شام‌ به‌ مصر راه‌ مي‌يافت‌. گلدوزيهاي‌ دورة‌ ايوبي‌ و مماليك‌ در مقايسه‌ با گلدوزيهاي‌ دورة‌ فاطمي‌ كه‌ با نخ‌ طلا و نقره‌ بافته‌ مي‌شد، ساده‌ است‌ (ديماند، ص‌ 239).



اميران‌، كارگزاران‌ و خانوادة‌ سلاطين‌ مملوك‌ با توجه‌ به‌ نوع‌ مشاغل‌ خود، داراي‌ نشانهاي‌ ويژه‌ بودند. اين‌ نشانها در بيشتر اشيا و آثار مورد استفادة‌ آنها و از جمله‌ بر روي‌ البسة‌ آنها بافته‌ مي‌شد. نمونه‌هايي‌ از اين‌ نوع‌ پارچه‌ها در دست‌ است‌ كه‌ از جملة‌ آنها قطعه‌ پارچه‌اي‌ با نقش‌ ساغر است‌ كه‌ نشان‌ شغلي‌ ساقي‌ در دستگاه‌ سلطان‌ بوده‌ است‌ و قطعه‌اي‌ با نقش‌ هلال‌ ماه‌ است‌ كه‌ نشان‌ سلطان‌ مصر بوده‌ است‌. همچنين‌ نقش‌ ماهي‌ از جمله‌ نقوش‌ رايج‌ بر روي‌ منسوجات‌ دورة‌ مملوك‌ است‌ (باكر، ص‌ 70ـ71، 73). در اواخر دورة‌ مملوك‌ استفاده‌ از نقوش‌ گياهي‌ و جانوري‌ بيشتر رايج‌ شد. بافت‌ چنين‌ پارچه‌هايي‌ نياز به‌ دستگاههاي‌ بافندگي‌ پيچيده‌ داشت‌. در توصيف‌ جالبي‌ از «دارالطراز» (كارخانة‌ نساجي‌) اسكندريه‌ در سدة‌ هشتم‌، به‌ نساجاني‌ اشاره‌ شده‌ است‌ كه‌ مشغول‌ بافتن‌ پارچه‌هاي‌ پر نقش‌ ونگار با دستگاههاي‌ بافندگي‌ بودند ( رجوع كنيد به حسن‌ و هيل‌، ص‌ 251).



5) شام‌. اين‌ منطقه‌ در طي‌ هزارة‌ دوم‌ قبل‌ از ميلاد با روش‌ كارگاه‌ عمودي‌ و توليد پارچه‌هاي‌ پشمي‌ توانايي‌ خود را در توليد پارچه‌هاي‌ رنگين‌ به‌ظهور رساند ( تاريخ‌ پيشرفت‌ علمي‌ و فرهنگي‌ بشر ، ج‌ 1، بخش‌ 2، قسمت‌ 1، ص‌ 444) و اروپاي‌ عهد كهن‌ كارگاه‌ عمودي‌ را از شام‌ به‌ وام‌ گرفت‌ (همان‌، ج‌ 1، بخش‌ 2، قسمت‌ 1، ص‌ 447). شهرهاي‌ صيدا و صور در طي‌ سده‌هاي‌ پانزدهم‌ تا ششم‌ قبل‌ از ميلاد و شهرهاي‌ بزرگ‌ شام‌، خاصه‌ پالميرا (تَدْمُر * ) و دورا ـائوروپوس‌ در طي‌ سده‌هاي‌ دوم‌ قبل‌ از ميلاد تا قرن‌ دوم‌ ميلادي‌ نقش‌ بسيار مهمي‌ در تجارت‌ و توليد پارچه‌ بين‌ شرق‌ و غرب‌ ايفا كردند (همان‌، ج‌ 1، بخش‌ 2، قسمت‌ 1، ص‌ 445؛ گيرشمن‌، ج‌ 2، ص‌ 392؛ دورانت‌، ج‌ 1، ص‌ 340ـ 344). فرهنگ‌ پالميرا عميقاً به‌ فرهنگ‌ اشكانيها وابسته‌ بود و منافع‌ مادي‌ آنها ايجاب‌ مي‌كرد كه‌ بيشتر به‌ سوي‌ ايران‌ ثروتمند و غني‌ متمايل‌ گردند (گيرشمن‌، ج‌ 2، ص‌ 78). كاروانهاي‌ آنها براي‌ خريد و صدور منسوجات‌ ابريشمي‌ تا حدود شمال‌غربي‌ هند و برخي‌ تا سواحل‌ و جزاير خليج‌ فارس‌ در رفت‌ و آمد بودند. در اين‌ زمان‌ شهرهاي‌ شام‌ به‌ عنوان‌ مهمترين‌ شهرهاي‌ جادة‌ ابريشم‌ در انتقال‌ فنون‌ و طرحهاي‌ پارچه‌بافي‌ نقش‌ مهمي‌ داشتند. پوشاك‌ فاخر زنان‌ و مردان‌ پالميرايي‌ كه‌ در بين‌ آنها ايرانيها نيز ديده‌ مي‌شدند، نشان‌ ثروت‌ ناشي‌ از تجارت‌ و توليد انواع‌ منسوجات‌ در اين‌ سرزمين‌ است‌ (همان‌، ج‌ 2، ص‌ 78ـ81). در سده‌هاي‌ اول‌ تا سوم‌ ميلادي‌ نساجان‌ شامي‌ به‌ هنرمندي‌ شهرت‌ داشتند ( رجوع كنيد به پيگولوسكايا، ص‌ 324، 329، 340).



در سدة‌ ششم‌ ميلادي‌ در بيروت‌، صور و صيدا كارگاههاي‌ نخ‌ريسي‌ و بافندگي‌ وجود داشت‌ و ابريشم‌ خام‌ از هند و سيلان‌ به‌اين‌ نواحي‌ آورده‌ مي‌شد. شهرهاي‌ شام‌ از مراكز مهم‌ تهيه‌ و توليد رنگ‌ ارغواني‌ به‌شمار مي‌رفت‌ و در كارگاههاي‌ سوريه‌ انواع‌ حرير و ديبا بافته‌ مي‌شد (همان‌، ص‌322). پارچه‌هاي‌ ارغواني‌ در دنياي‌ غرب‌ مشتاقان‌ فراوان‌ داشت‌ و كارگاههاي‌ سوريه‌ در رنگ‌آميزي‌ نخهاي‌ ابريشمي‌ و پشمي‌ مهارتي‌ بسزا داشتند و رنگ‌ ارغواني‌ را از نوعي‌ حشرة‌ دريايي‌ كه‌ در سواحل‌ سوريه‌ مي‌زيست‌، استخراج‌ مي‌كردند (دورانت‌، ج‌ 1، ص‌435). پروكوپيوس‌ ، مورخ‌ بيزانسي‌ سدة‌ پنجم‌ ميلادي‌، بافت‌ و تجارت‌ پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌ را در بيروت‌ و فنيقيه‌ تأييد كرده‌ است‌ (پيگولوسكايا، همانجا).



به‌نوشتة‌ مسعودي‌ (ج‌ 2، ص‌ 186)، شاپور اهالي‌ شام‌ را به‌شوش‌، شوشتر و ديگر شهرهاي‌ خوزستان‌ كوچ‌ داد. آنها فرزنداني‌ پديد آوردند كه‌ از همان‌ روزگار به‌تدارك‌ و بافتن‌ ديباي‌ شوشتري‌ و ديگر انواع‌ پارچه‌هاي‌ ابريشمين‌ در شوشتر، اهواز و شوش‌ پرداختند. در طول‌ دوران‌ اسلامي‌ نيز شهرهاي‌ شام‌ در توليد انواع‌ منسوجات‌ مشهور بودند. جبّه‌، بساط‌، حرير و عباي‌ شامي‌ (آبادي‌ باويل‌، ص‌ 416ـ 418، 422)، جامه‌هاي‌ مويينة‌ دمشق‌ و منسوجات‌ حلب‌ و پارچة‌ مخصوص‌ بعلبك‌ در متون‌ دورة‌ اسلامي‌ ذكر شده‌ است‌ (براي‌ نمونه‌ رجوع كنيد به مقدسي‌، ص‌ 181؛ رشيدالدين‌ فضل‌الله‌، ص‌ 191ـ193؛ ابن‌بطوطه‌، ج‌ 1، ص‌ 122). معمولاً خلفا اطلاعات‌ تاريخي‌ را بر روي‌ پارچة‌ طراز نقش‌ مي‌زدند. اين‌ نوشته‌ها امروزه‌ در تعيين‌ مكان‌ و تاريخگذاري‌ آنها كمك‌ مي‌كند (اتينگهاوزن‌ و گرابر، ص‌ 245). نمونه‌اي‌ از بافت‌ پردة‌ قاليچه‌ نماي‌ پشمين‌ با نقش‌ شمسه‌هايي‌ مزين‌ به‌نقش‌ خروسان‌ و عقابان‌ كه‌ داراي‌ كتيبه‌اي‌ به‌نام‌ مروان‌، خليفة‌ اموي‌، است‌ در موزة‌ منسوجات‌ واشينگتن‌ باقي‌ مانده‌ است‌ (مك‌ داول‌، ص‌ 154ـ 155).



پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌ و پشمي‌ شام‌ در اوايل‌ دورة‌ اسلامي‌ با روشِ روم‌شرقي‌ و ساساني‌ بافته‌مي‌شد (ديماند، ص‌240). در طي‌ سده‌هاي‌ ششم‌ تا هشتم‌ ميلادي‌ كارگاههاي‌ بافندگي‌ روم‌شرقي‌، كه‌ كارگاههاي‌ شام‌ نيز جزو آن‌ محسوب‌ مي‌شدند، از روشهاي‌ ساساني‌ پيروي‌ مي‌كردند. قطعات‌ متعددي‌ از پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌ و پشمي‌ متعلق‌ به‌ سدة‌ ششم‌ و هشتم‌ ميلادي‌ يعني‌ اواخر دورة‌ ساساني‌ و اوايل‌ دورة‌ اسلامي‌ در دست‌ است‌ كه‌ تشخيص‌ ساساني‌، روم‌ شرقي‌ و اسلامي‌ بودن‌ آنها بسيار دشوار است‌ (گدار، ص‌ 299). بيشتر اين‌ پارچه‌ها داراي‌ طرح‌ و نقش‌ ساساني‌ است‌. بر روي‌ اين‌ پارچه‌ها صحنه‌هاي‌ شكار، جنگ‌ آدمها با حيوانات‌، عوامل‌ تزييني‌ سنتي‌ ايراني‌ يعني‌ شير، تازي‌، سگ‌ بالدار، گراز، بزكوهي‌، انواع‌ پرندگان‌ و درختان‌ بافته‌ مي‌شد. نقشهاي‌ ايراني‌ ساده‌ و محكم‌ و معني‌دار و قوي‌ بودند و رنگ‌ آنها معتدل‌ بود و با نقشها تناسب‌ و هماهنگي‌ بيشتري‌ داشت‌ و از اين‌ نظر در رقابت‌ با منسوجات‌ روم‌ شرقي‌ تواناتر بود. حضور منسوجات‌ ايراني‌ در كليساهاي‌ اروپا اين‌ نظر را تأييد مي‌كند، به‌ همين‌ دليل‌ در طي‌ سده‌هاي‌ ششم‌ تا هشتم‌ ميلادي‌ كارگاههاي‌ روم‌شرقي‌ از نمونه‌هاي‌ ساساني‌ تقليد مي‌كردند (همان‌، ص‌301). هنرمندان‌ روم‌شرقي‌ بخوبي‌ قادر بودند به‌سبك‌ايراني‌، موضوعات‌ را در يك‌ دايره‌ يا لوزي‌ و يا شكل‌ هندسي‌ ديگري‌ قرار دهند. بعلاوه‌، كارگاههاي‌ روم‌ شرقي‌ از كارگران‌ شامي‌ و مصري‌ نيز سود مي‌بردند. در نتيجه‌، با شروع‌ دورة‌ اسلامي‌ در شام‌، كماكان‌ طرحها و نقشهاي‌ ساساني‌ در منسوجات‌ آنجا تداوم‌ يافت‌. چند نمونه‌ از اين‌ گونه‌ بافت‌ در موزة‌ هنر متروپوليتن‌ موجود است‌ كه‌ روي‌ آنها كتابت‌ عربي‌ و خط‌ كوفي‌ ديده‌ مي‌شود و متعلق‌ به‌ سدة‌ دوم‌ و سوم‌ است‌ (ديماند، ص‌ 240).



طرحهاي‌ ساساني‌ در دورة‌ اموي‌ و عباسي‌ در عراق‌ و شام‌ بشدت‌ تعقيب‌ و تقليد مي‌شد (همان‌، ص‌ 241). قطعه‌ پارچة‌ ابريشمي‌ ديگري‌ در موزة‌ متروپوليتن‌ وجود دارد كه‌ در دورة‌ ايوبي‌ و در شام‌ بافته‌ شده‌ است‌. اين‌ پارچه‌ به‌رنگ‌ زرد طلايي‌ و زمينة‌ سبز است‌. طرح‌ تزييني‌ آن‌ عبارت‌ است‌ از پرندگاني‌ كه‌ جفت‌ جفت‌ در داخل‌ مناطقي‌ متشكل‌ از بندهاي‌ متموج‌ قرار دارند. در وسط‌ هر دو پرنده‌ يا دو عقاب‌، اشكال‌ درخت‌ نخل‌ ــ كه‌ در منسوجات‌ ايران‌ دورة‌ سلجوقي‌ نيز ديده‌ مي‌شود ــ نقش‌ شده‌ و در نظر اول‌ شخص‌ تصور مي‌كند كه‌ اين‌ پارچه‌ به‌ دورة‌ سلجوقي‌ در ايران‌ تعلق‌ دارد (همانجا). در قرن‌ پنجم‌ و ششم‌، كه‌ سلجوقيان‌ بر ايران‌ حكومت‌ مي‌كردند، بسياري‌ از اشكال‌ هنري‌ دورة‌ ساساني‌ در ايران‌ احيا شد و در پي‌ اقتدار اين‌ سلسله‌ بسياري‌ از اشكال‌ هنري‌ ايران‌ با عمق‌ بيشتري‌ در شام‌ و سواحل‌ افريقا تعميم‌ يافت‌. امراي‌ دست‌نشاندة‌ سلجوقيان‌ چون‌ سلاجقة‌ شام‌ (حك  : 487ـ511) سبب‌ انتقال‌ بسياري‌ از مواريث‌ فرهنگي‌ ايران‌ به‌ اين‌ سرزمين‌ شدند و ازينرو تأثير هنر ايران‌ تا سده‌هاي‌ بعد در هنر شام‌ ديده‌ مي‌شود. قطعه‌ پارچه‌اي‌ ابريشمي‌ به‌ رنگ‌ پرتقالي‌ و سبز در موزة‌ ويكتوريا و آلبرت‌ لندن‌ موجود است‌ كه‌ به‌ نيمة‌ دوم‌ سدة‌ هفتم‌ تعلق‌ دارد. اين‌ پارچه‌، كه‌ بر روي‌ آن‌ اشكال‌ پرندگان‌ زوج‌ داخل‌ حلقه‌هاي‌ دايره‌اي‌ شكل‌ نقش‌ شده‌ است‌، در اوايل‌ دوره‌ مملوك‌ بافته‌ شده‌ و به‌احتمال‌ زياد محصول‌ كارگاههاي‌ شام‌ است‌ (همانجا).



در سده‌هاي‌ هشتم‌ و نهم‌ كه‌ مملوكها بر شام‌ و مصر حكومت‌ مي‌كردند، كارگاههاي‌ بافندگي‌ شام‌ فعال‌ بودند و منسوجات‌ در نهايت‌ استادي‌ و مهارت‌ بافته‌ مي‌شد (رايس‌، ص‌ 143). در طي‌ اين‌ دوره‌، كتيبه‌نويسي‌ روي‌ منسوجات‌ و استفاده‌ از گل‌ و بوته‌ به‌سبك‌ چيني‌ را مغولان‌ در شام‌ رواج‌ دادند. منسوجات‌ شاميِ سبك‌ چيني‌ به‌ اين‌ سده‌ها تعلق‌ دارد. بر روي‌ تعدادي‌ از پارچه‌هاي‌ حرير كه‌ در حال‌ حاضر در موزه‌هاي‌ برلين‌، ويكتوريا و آلبرت‌ نگهداري‌ مي‌شوند، نام‌ و القاب‌ الناصر محمدبن‌ قلاوون‌ سلطان‌ مملوك‌ (حك  : 693ـ741) نقش‌ شده‌ است‌. طرح‌ اين‌ پارچه‌ها تحت‌نفوذ منسوجات‌ چين‌ است‌. افزون‌ بر اين‌، قطعات‌ ديگري‌ از پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌ متعلق‌ به‌دورة‌ مملوكي‌ در دست‌ است‌ كه‌ طرحهاي‌ اسليمي‌ و گلهاي‌ نيلوفر به‌سبك‌ چيني‌ بر روي‌ آنها ديده‌ مي‌شود. در نيمة‌ دوم‌ سدة‌ نهم‌ عثمانيها بر شام‌ مسلط‌ شدند و سلطة‌ آنها تا اوايل‌ قرن‌ چهاردهم‌ به‌طول‌ انجاميد. شام‌ در طول‌ دورة‌ عثماني‌ نيز از مراكز مهم‌ صنعت‌ نساجي‌ شمرده‌ مي‌شد (باكر، ص‌ 85).



6) اندلس‌. بافندگي‌ در اندلس‌ حاصل‌ تجارب‌ تمدنهاي‌ يونان‌، روم‌، بين‌النهرين‌، ايران‌، روم‌ شرقي‌، مصر و شمال‌ افريقا است‌ كه‌ در اين‌ ميان‌ سهم‌ ايران‌ و شام‌ و مصر چشمگيرتر است‌. از پيشينة‌ بافندگي‌ اسپانياي‌ پيش‌ از اسلام‌ آگاهي‌ چنداني‌ در دست‌ نيست‌، اما يقيناً فنيقيها كه‌ در سدة‌ ششم‌ قبل‌ از ميلاد در شمال‌ افريقا حضور داشتند محصولات‌ خاورميانه‌اي‌ و مصري‌ را به‌اين‌ سرزمين‌ عرضه‌ مي‌كردند. در طي‌ حكومت‌ روميها، اسپانيا يكي‌ از قلمروهاي‌ مهم‌ جهانِ مسيحيت‌ به‌ شمار مي‌آمد، اما اقتدار تمدن‌ اسپانيا را بايد از زمان‌ حضور اسلام‌ در اين‌ سرزمين‌ جستجو كرد. بافندگي‌ اندلس‌ همان‌ مدارجي‌ را طي‌ كرد كه‌ سرزمينهاي‌ شرقي‌ اسلام‌ آن‌ را پيمودند. مسلمانان‌ كشت‌ پنبه‌ و صنعت‌ ابريشم‌ را در اسپانيا رواج‌ دادند و توليد پارچه‌هاي‌ كتاني‌ در اسپانيا به‌شكوفايي‌ رسيد و در قرن‌ ششم‌/ دوازدهم به‌ فرانسه‌ و از فرانسه‌ به‌ ساير ممالك‌ اروپايي‌ راه‌ يافت‌ (حسن‌ و هيل‌، ص‌ 242). تركيب‌ رنگها و طرحهاي‌ منسوجات‌ اسلاميِ اسپانيا سرمشق‌ طراحان‌ پارچه‌ در اروپا گرديد. نفوذ طرحهاي‌ اسلامي‌، خاصه‌ ايراني‌، ابتدا از اسپانيا شروع‌ شد و سپس‌ به‌ ايتاليا راه‌ يافت‌ و بعدها در سراسر اروپا به‌كار گرفته‌ شد (همان‌، ص‌ 245).



قبل‌ از قرن‌ چهارم‌ هجري‌ هنرمندان‌ شام‌ حريربافي‌ را به‌ اسپانيا انتقال‌ دادند و در اين‌ كشور پارچه‌هاي‌ بسيار ظريف‌ و زربفت‌ بافته‌ شد (آبادي‌ باويل‌، ص‌ 55 ـ56). پارچه‌هاي‌ اسپانيا شباهتهايي‌ با توليدات‌ كارگاههاي‌ سيسيل‌ دارد و پارچه‌هاي‌ توليدي‌ در اين‌ دو سرزمين‌ با توليدات‌ پارچه‌ در جهان‌ اسلام‌ متفاوت‌اند. زمينه‌هاي‌ مورد توجه‌ در اين‌ پارچه‌ها بيشتر تيره‌، سبز، قهوه‌اي‌ يا سياه‌ و نقشها كرم‌، قرمز، آبي‌ و سفيد بوده‌ است‌ و نقشها ويژگي‌ خود را دارند و تا اندازه‌اي‌ خشن‌ و جدي‌ طراحي‌ مي‌شده‌اند (رايس‌، ص‌ 173). در فهرست‌ اموالِ دربارِ پاپ‌ در قرن‌ سوم‌/ نهم‌ منسوجات‌ اسپانيا ذكر شده‌ است‌ (ديماند، ص‌ 251). به‌ نوشتة‌ ادريسي‌، مورخ‌ قرن‌ ششم‌، در المِريّة‌ اندلس‌ هشتصد كارگاه‌ بافندگي‌ براي‌ توليد حرير و ديگر منسوجات‌ وجود داشت‌ (ج‌ 2، ص‌ 562). مشخصات‌ بعضي‌ از منسوجات‌ اندلسي‌ سدة‌ پنجم‌ و ششم‌ طرحهاي‌ درشت‌ انسان‌ و حيوانات‌ و پرندگان‌ است‌. معروفترين‌ اين‌ قطعات‌ تصوير مردي‌ است‌ كه‌ شيري‌ را خفه‌ مي‌كند. اين‌ پارچه‌ها به‌ رنگ‌ قرمز، سبز و طلايي‌ بافته‌ شده‌اند و در موزة‌ هنر و صنايع‌ برلين‌، و موزة‌ هنرهاي‌ تزييني‌ در كوپر يونيون‌ نيويورك‌ نگهداري‌ مي‌شوند (ديماند، ص‌ 252). قطعه‌اي‌ از پارچه‌هاي‌ بافت‌ غرناطه‌ در سدة‌ هشتم‌ در دست‌ است‌. اين‌ قطعة‌ ابريشمي‌ داراي‌ رديفهاي‌ افقي‌ با اشكال‌ گل‌ و بوته‌ و طرحهاي‌ هندي‌ و پرنده‌هايي‌ است‌ كه‌ برروي‌ بوتة‌ گل‌ نشسته‌ و در مقابل‌ نخل‌ قرار دارند. اين‌ قطعه‌ با رنگهاي‌ قرمز، طلايي‌ و آبي‌ تيره‌ و روشن‌ از زيبايي‌ چشمگير برخوردار است‌ (باكر، ص‌ 63).



منسوجات‌ ديگر سدة‌ هشتم‌ و نهم‌/ چهاردهم‌ و پانزدهم‌ اسپانيا با اسلوب‌ موسوم‌ به‌ طرازالحمراء تزيين‌ شده‌اند. طرح‌ اين‌ تزيين‌ از بندهاي‌ متداخل‌ و اشكال‌ هندسي‌ چند گوش‌ و نقش‌مايه‌هاي‌ گياهي‌ (اسليمي‌) و كتابت‌ به‌ رنگهاي‌ شفاف‌ است‌. نمونه‌هاي‌ عالي‌ اين‌ منسوجات‌ كه‌ احتمالاً در غرناطه‌ بافته‌ شده‌اند در موزة‌ متروپوليتن‌ موجود است‌. پارچه‌هايي‌ با روش‌ اسلامي‌ تا قرن‌ دهم‌ در اسپانيا رايج‌ و مورد توجه‌ بود (ديماند، ص‌ 254). بررسي‌ پارچه‌هاي‌ اسپانيا نشان‌ مي‌دهد كه‌ طرحها و نقشهاي‌ آنها تا حد زياد از بافته‌هاي‌ ساساني‌ متأثر بوده‌ است‌ و اغلب‌ اين‌ منسوجات‌ داراي‌ طرحهاي‌ مدور و چند ضلعي‌ متوالي‌ در رديفهاي‌ افقي‌ هستند كه‌ در متن‌ آنها «درخت‌ زندگي‌»، بز، خرگوش‌، طاووس‌، شير و انواع‌ پرندگان‌ به‌همانگونه‌ كه‌ در منسوجات‌ ساساني‌ ديده‌ مي‌شدند، بافته‌ شده‌اند. قطعه‌اي‌ از پارچة‌ ابريشمي‌ موجود در سن‌ايسيدورو در ليون‌، از نظر تركيب‌بندي‌ نقوش‌ درزي‌ و مدالي‌، با اينكه‌ در اندلس‌ در سدة‌ پنجم‌ بافته‌ شده‌، نقش‌بندي‌ منسوجات‌ دوره‌ ساساني‌ را كاملاً حفظ‌ كرده‌ است‌. گر چه‌ خصوصيات‌ تازه‌اي‌ نيز در آنها راه‌ يافته‌ است‌ (اتينگهاوزن‌ و گرابر، ص‌ 245ـ246). طرحهاي‌ ساساني‌ تا پايان‌ سدة‌ ششم‌ در ايران‌ مورد توجه‌ بود، اين‌ طرحها از طريق‌ شام‌، مصر و متصرفات‌ بيزانس‌ به‌اسپانيا رفت‌ و در آنجا مورد استقبال‌ قرار گرفت‌ و از اسپانيا به‌ سراسر اروپا گسترش‌ يافت‌ (حسن‌ و هيل‌، ص‌ 251ـ252؛ نيز رجوع كنيد به فلوري‌ ـ لَمبِرگ‌، تصوير ص‌ 22، 274، 299، 302، 431).



7) عثماني‌. بافندگي‌ دولت‌ عثماني‌ بر اساس‌ تجارب‌ اقوام‌ آسياي‌ صغير شكل‌ گرفت‌ كه‌ از پيش‌ از سلطة‌ تركان‌ در بافندگي‌ شهرت‌ داشتند. ساكنان‌ «چاتال‌ هويوك‌ » كه‌ از حدود 6500 تا 5500 قبل‌ از ميلاد در اين‌ ناحيه‌ زندگي‌ مي‌كردند پارچه‌هاي‌ پشمي‌ مي‌بافتند (وايت‌ هاوس‌، ص‌ 197). در سده‌ ششم‌ قبل‌ از ميلاد دولت‌ ليدي‌ از مهمترين‌ دولتهاي‌ غرب‌ آسياي‌ صغير محسوب‌ مي‌شد ( تاريخ‌ ايران‌ از زمان‌باستان‌ تا امروز ، ص‌ 70). بافندگان‌ انطاكيه‌ در دورة‌ ساساني‌ شهرت‌ فراوان‌ داشتند. بسياري‌ از مؤلفان‌ مسلمان‌ از بافته‌هاي‌ روم‌ شرقي‌ (آسياي‌ صغير) همچون‌ ديبا، اطلس‌، پرند، پارچه‌ها، پوشيدنيها، جامه‌ها، طراز، طيلسان‌ و قباي‌ رومي‌ ياد كرده‌اند و در توصيف‌ و شهرت‌ آنها مطالبي‌ نوشته‌اند (آبادي‌ باويل‌، ص‌ 331ـ351). گفته‌هاي‌ مؤلفان‌ مسلمان‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ منسوجات‌ آسياي‌ صغير نزد مسلمانان‌ از شهرت‌ فراوان‌ برخوردار بوده‌ است‌.



مقدماتِ بافتِ بافته‌هاي‌ باشكوه‌ عثماني‌ در سده‌هاي‌ يازدهم‌ و دوازدهم‌ كه‌ جهان‌ غرب‌ را خيره‌ كرد، به‌سدة‌ پنجم‌ و حكومت‌ تركان‌ سلجوقي‌ باز مي‌گردد (ويلسون‌، ص‌ 7). آنها بشدت‌ تحت‌ تأثير هنر ايران‌ بودند و در بسياري‌ موارد هنرمندان‌ ايران‌ در ساماندهي‌ هنر اين‌ سرزمين‌ نقش‌ فعال‌ داشتند و بعد از فروپاشي‌ حكومت‌ مركزي‌ سلاجقه‌ در سال‌ 552 در ايران‌، هنر سلجوقي‌ ايران‌ در اين‌ سرزمين‌ شكوفا شد. چند قطعه‌ منسوج‌ از دورة‌ سلاجقه‌ باقي‌ مانده‌ است‌ كه‌ از جملة‌ آنها يك‌ قطعه‌ پارچه‌ زربفت‌ با نقش‌ شير است‌ و نام‌ سلطان‌ كيقباد، پادشاه‌ قونيه‌ (حك  : 614ـ 635) را بر خود دارد (ديماند، ص‌ 245). ابن‌بطوطه‌ (ج‌ 1، ص‌ 352) از پارچه‌هاي‌ پنبه‌اي‌ زردوزي‌ شهر لاذق‌ ياد مي‌كند و مي‌نويسد كه‌ بيشتر بافندگان‌ آن‌ زنان‌ رومي‌ هستند. به‌ نوشتة‌ تاپان‌ ، مورخ‌ هنر ترك‌، بافته‌هاي‌ ابريشمي‌ زربفت‌ سلاجقة‌ روم‌ با نقش‌ شير، عقابهاي‌ دو سر و اژدها اقتباسي‌ از كاشيهاي‌ عصر سلجوقي‌ ايران‌ است‌ و در كاشيهاي‌ كاخهاي‌ آناطولي‌ مي‌توان‌ طرحهاي‌ پارچه‌ اين‌ دوره‌ را باز شناخت‌ (ص‌ 19).



با تشكيل‌ دولت‌ عثماني‌ در سدة‌ نهم‌ حجم‌ توليد منسوجات‌ افزايش‌ يافت‌. به‌نظر مي‌رسد كه‌ بورسه‌، پايتخت‌ جديد، در آن‌ زمان‌ به‌صورت‌ مركزي‌ براي‌ پارچه‌بافي‌ درآمده‌ بود كه‌ محصولات‌ آن‌ شامل‌ پارچه‌هاي‌ ابريشمي‌ و مخمل‌ بود و بعدها، چه‌ از نظر فني‌ چه‌ از نظر طرح‌، به‌ بافته‌هاي‌ سبك‌ گوتيك‌ ايتاليا شباهت‌ داشت‌ و از سدة‌ دهم‌ به‌بعد با كالاهاي‌ ونيزي‌ و اسپانيايي‌ در بازارهاي‌ اروپا به‌رقابت‌ پرداخت‌ (كونل‌، ص‌ 239). علاوه‌ بر بورسه‌، شهرهاي‌ ديگر آسياي‌ صغير مانند اِسكُدار نيز از لحاظ‌ منسوجات‌ شهرت‌ داشتند. طرحهاي‌ پارچه‌هاي‌ زربفت‌ و مخمل‌ عثمانيها مانند پارچه‌هاي‌ عصر صفوي متنوع‌ نيست‌ و طرحهاي‌ تزييني‌ آن‌ به‌طرحهاي‌ گل‌ و بوته‌ محدود است‌ و بدين‌ ترتيب‌ سنت‌ پيامبر اكرم‌ صلّي‌الله‌عليه‌و آله‌وسلّم‌ دربارة‌ حرمت‌ تصوير موجودات‌ زنده‌ رعايت‌ شده‌ است‌ (ديماند، ص‌249). تأثير بافته‌هاي‌ ايراني‌ در روش‌ بافت‌ عثماني‌ سبب‌ شد تا طرحهاي‌ شرقي‌ بر روي‌ پارچه‌ها نمايانتر و نفوذ طرحهاي‌ ايتاليايي‌ محدود شود. بافندگان‌ ترك‌ اشكال‌ طوماري‌ و برگ‌ نخلي‌ را از ايران‌، و اشكال‌ انار و نقش‌مايه‌هاي‌ ديگري‌ را كه‌ در مخملهاي‌ ونيز ديده‌ مي‌شد، اقتباس‌ كردند و اين‌ دو را به‌هم‌ آميختند و سبك‌ خاص‌ عثماني‌ را به‌وجود آوردند. تعداد قابل‌ توجهي‌ از منسوجات‌ سدة‌ نهم‌ تا دوازدهم‌ دورة‌ عثماني‌ در موزه‌هاي‌ مختلف‌ باقي‌ مانده‌ كه‌ در مجموع‌ داراي‌ طرحهاي‌ گل‌، برگ‌ و غنچه‌ است‌ و به‌سبك‌ گل‌ و بوتة‌ ايراني‌ شباهت‌ دارد، با اين‌ تفاوت‌ كه‌ اشكال‌ گياهي‌ بافته‌هاي‌ عثماني‌ بسيار درشت‌تر از نمونه‌هاي‌ ايراني‌ است‌ (همان‌، ص‌ 250ـ251).



در زمان‌ حكومت‌ سلطان‌ سليمان‌ (927-974) نقوش‌ و تزيينات‌ پارچه‌ها، سفالينه‌ها، ظروف‌ فلزي‌ يا كنده‌كاري‌ روي‌ چوب‌ تحت‌ تأثير شديد طرحهايي‌ قرار گرفت‌ كه‌ اساساً در مصورسازي‌ كتب‌ مورد استفاده‌ قرار مي‌گرفت‌ و گواه‌ برتري‌ اين‌ شكل‌ از هنر در جهان‌ اسلام‌ بود (ويلسون‌، ص‌19). پارچه‌هايي‌ كه‌ از سدة‌ نهم‌ باقي‌ مانده‌ داراي‌ طرحهايي‌ به‌مقياسهاي‌ بزرگتر از طرحهاي‌ پارچه‌هاي‌ قرن‌ دهم‌ است‌. از نظر رنگ‌آميزي‌ پارچه‌هاي‌ اين‌ دوره‌ فوق‌العاده‌ غني‌ است‌. از اين‌ پارچه‌ها بيشتر براي‌ دوختن‌ لباس‌، روميزي‌، دستمال‌، حوله‌ و پرده‌ استفاده‌ مي‌شد، و انواع‌ ديگر كه‌ داراي‌ تزيينات‌ خطي‌ بود براي‌ دوختن‌ كفن‌ و پرچم‌ نيز به‌كار مي‌رفت‌. رومتكاييهاي‌ طويل‌ با طرحهاي‌ زيبايي‌ كه‌ داراي‌ دو نوار باريك‌ در حواشي‌ و طرحي‌ بزرگ‌ در وسط‌ آن‌ است‌ و به‌نام‌ اسكوتاري‌ خوانده‌ مي‌شود، محبوبيت‌ خاص‌ داشته‌ و در غرب‌ نيز شهرت‌ يافته‌ است‌ (كونل‌، ص‌ 240).



پارچه‌هاي‌ مخمل‌ تركيه‌ كه‌ نمونه‌هاي‌ آن‌ در موزة‌ هنر متروپوليتن‌ موجود است‌، به‌ طور كلي‌ طرحهايي‌ درشت‌تر از پارچه‌هاي‌ زربفت‌ دارند. در مخملهاي‌ سدة‌ دهم‌ زمينه‌ معمولاً قرمز و طرح‌ تزييني‌ طلايي‌رنگ‌ است‌ و در آنها نخ‌ نقره‌اي‌ نيز به‌كار رفته‌ است‌. يك‌ قطعه‌ مخمل‌ در موزة‌ هنر متروپوليتن‌ موجود است‌ كه‌ طرحي‌ تركي‌ ـ ايتاليايي‌ داشته‌ با اشكال‌ مخروطي‌ و برگهاي‌ نوك‌تيزي‌ كه‌ روي‌ آنها گل‌ قَرنفُل‌ و سنبل‌ وجود دارد، تزيين‌ شده‌ است‌. پارچه‌هاي‌ باقي‌مانده‌ از سدة‌ يازدهم‌ و دوازدهم‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ بتدريج‌ نقوش‌ و ترسيمات‌ طرحهاي‌ تزييني‌ رو به‌انحطاط‌ رفته‌ است‌ (ديماند، ص‌ 250).



8) هند. ساكنان‌ درة‌ سند از پيشگامان‌ هنر بافندگي‌ در جهان‌ باستان‌ بودند ( رجوع كنيد به هند * ). شهرت‌ منسوجات‌ هند مسلمان‌ متعلق‌ به‌سده‌هاي‌ يازدهم‌ تا سيزدهم‌ است‌. در دورة‌ سلاطين‌ بزرگ‌ بابري‌ بسياري‌ از اشكال‌ هنر ايران‌، از جمله‌ طرحها و نقوش‌ بافته‌هاي‌ دورة‌ صفوي‌، در هند رواج‌ يافت‌. منسوجات‌ مغولي‌ زير نظر دربار بافته‌ مي‌شد و طرحها و نقوش‌ آنها تركيبي‌ از نقوش‌ ايراني‌ و هندي‌ بود و توليد پارچه‌هاي‌ مخمل‌ با نقشهاي‌ گل‌ و گياه‌ طبيعي‌ رواج‌ داشت‌ (ديماند، ص‌255). افزون‌ بر شيوه‌هاي‌ بافت‌ منقوش‌، رنگ‌آميزي‌ پارچه‌ در هند از سابقة‌ طولاني‌ برخوردار بود. پارچه‌ به‌ دو طريق‌ تزيين‌ مي‌شد: يكي‌ قلمكاري‌ * و ديگري‌ رنگرزي‌ و نقاشي‌ كه‌ اين‌ روش‌ در زمان‌ بابريان‌ به‌ منتها درجة‌ ترقي‌ خود رسيد (همانجا).



در موزة‌ هنر متروپوليتن‌ نمونه‌هاي‌ خوبي‌ از پارچه‌هاي‌ نخي‌ نقاشي‌ با مهر متعلق‌ به‌ سدة‌ يازدهم‌ و دوازدهم‌ نگهداري‌ مي‌شود. اين‌ پارچه‌ها در انگليس‌ و آمريكا به‌نام‌ پلامپور و پينتادوس‌ معروف‌ بود و با اشكال‌ و تصاوير انسان‌ و درخت‌ زندگي‌ تزيين‌ مي‌شد. نمونه‌هايي‌ از پارچة‌ پينتادوس‌ متعلق‌ به‌ اواسط‌ سدة‌ يازدهم‌، چند روپشتي‌ است‌ كه‌ با تصاوير مردان‌ و زنان‌ ملبس‌ به‌ لباس‌ ايراني‌ و هندي‌ تزيين‌ شده‌ است‌ (همان‌، ص‌ 256).



كشمكشهاي‌ داخلي‌ دودمان‌ بابري‌ و حملة‌ نادرشاه‌ و تاراج‌ خزانه‌هاي‌ گوركانيان‌ در اواسط‌ سدة‌ دوازدهم‌، سبب‌ ركود هنر بافندگي‌ هند شد (پرايس‌، ص‌188). در طي‌ سده‌هاي‌ يازدهم‌ تا اواخر سدة‌ سيزدهم‌ كشمير در شمال‌ غربي‌ هند در توليد ترمه‌هاي‌ نفيس‌ مشهور بود و بخشي‌ از اين‌ ترمه‌ها با نام‌ شال‌ كشميري‌ شهرت‌ جهاني‌ يافت‌ ( رجوع كنيد به ترمه‌ * ؛ شال‌ * ؛ عناويان‌، مقدمة‌ يامانوبه‌، ص‌ د). اين‌ ترمه‌ها به‌ سبب‌ كيفيت‌ جنس‌

و طرح‌ و رنگ‌ مورد توجه‌ دربارهاي‌ پادشاهان‌ صفوي‌ و بابريان‌ هند بود و به‌دليل‌ نياز، بسرعت‌ رو به‌ شكوفايي‌ گذارد، اما در اوايل‌ قرن‌ چهاردهم‌ش‌/ بيستم‌ با ورود منسوجات‌ اروپايي‌ از حركت‌ بازماند (همانجا).



منابع‌: محمد آبادي‌ باويل‌، ظرائف‌ و طرايف‌، يا، مضاف‌ و منسوبهاي‌ شهرهاي‌ اسلامي‌ و پيرامون‌ ، تبريز 1357 ش‌؛ ابن‌بطوطه‌، سفرنامة‌ ابن‌بطوطه‌ ، ترجمة‌ محمدعلي‌ موحد، تهران‌ 1370 ش‌؛ ابن‌حوقل‌، كتاب‌ صورة‌الارض‌ ، چاپ‌ كرامرس‌، ليدن‌ 1967؛ ابن‌عبدربّه‌، العقد الفريد ، چاپ‌ علي‌ شيري‌، بيروت‌ 1408ـ1411/1988ـ1990؛ ابن‌فقيه‌، مختصر كتاب‌ البلدان‌ ، چاپ‌ دخويه‌، ليدن‌ 1967؛ مسعربن‌

مهلهل‌ ابودلف‌ خزرجي‌، سفرنامة‌ ابودلف‌ در ايران‌ ، با تعليقات‌ و تحقيقات‌ ولاديمير مينورسكي‌، ترجمة‌ ابوالفضل‌ طباطبائي‌، تهران‌ 1354 ش‌؛ ريچارد اتينگهاوزن‌ و الگ‌ گرابر، «هنر ايران‌ از قرن‌ دوم‌ تا پنجم‌ هجري‌»، ترجمة‌ يعقوب‌ آژند، نامة‌ پژوهش‌ ، سال‌ 1، ش‌ 4 (بهار 1376)؛ محمدبن‌محمد ادريسي‌، كتاب‌ نزهة‌المشتاق‌ في‌ اختراق‌ الآفاق‌ ، بيروت‌ 1409/1989؛ ابراهيم‌بن‌ محمد اصطخري‌، كتاب‌ مسالك‌ الممالك‌ ، چاپ‌ دخويه‌، ليدن‌ 1967؛ احمد الوند، صنعت‌ نساجي‌ ايران‌: از ديرباز تا امروز ، تهران‌ ?] 1355 ش‌ [ ؛ ايرانشهر ، تهران‌: كميسيون‌ ملي‌ يونسكو در ايران‌، 1342ـ1343 ش‌؛ واسيلي‌ ولاديميروويچ‌ بارتولد، تذكرة‌ جغرافياي‌ تاريخي‌ ايران‌ ، ترجمة‌ حمزه‌ سردادور، تهران‌ 1308 ش‌؛ كريستين‌ پرايس‌، تاريخ‌ هنر اسلامي‌ ، ترجمة‌ مسعود رجب‌نيا، تهران‌ 1364 ش‌؛ نينا ويكتوروونا پيگولوسكايا، شهرهاي‌ ايران‌: در روزگار پارتيان‌ و ساسانيان‌ ، ترجمة‌ عنايت‌الله‌ رضا، تهران‌ 1367 ش‌؛ تاريخ‌ ايران‌ از زمان‌ باستان‌ تا امروز ، تأليف‌ ا. آ. گرانتوسكي‌ و ديگران‌، ترجمة‌ كيخسرو كشاورزي‌، تهران‌ 1359 ش‌؛ تاريخ‌ پيشرفت‌ علمي‌ و فرهنگي‌ بشر ، اثر گروهي‌ از دانشمندان‌ جهان‌ به‌ سرپرستي‌ يونسكو، ترجمة‌ پرويز مرزبان‌ و ديگران‌، تهران‌ 1356ـ1359 ش‌؛ هورست‌ ولدمار جنسن‌، تاريخ‌ هنر: پژوهشي‌ در هنرهاي‌ تجسّمي‌ از سپيده‌دم‌ تاريخ‌ تا زمان‌ حاضر ، با همكاري‌ دوراجين‌ جنسن‌، ترجمة‌ پرويز مرزبان‌، تهران‌ 1359 ش‌؛ حدودالعالم‌ من‌المشرق‌ الي‌المغرب‌ ، چاپ‌ منوچهر ستوده‌، تهران‌ 1340 ش‌؛ احمد يوسف‌ حسن‌ و دانالدر. هيل‌، تاريخ‌ مصوّر تكنولوژي‌ اسلامي‌ ، ترجمة‌ ناصر موفقيان‌، تهران‌ 1375 ش‌؛ محمدتقي‌بن‌ محمدهادي‌ حكيم‌، گنج‌ دانش‌: جغرافياي‌ تاريخي‌ شهرهاي‌ ايران‌ ، چاپ‌ محمدعلي‌ صوتي‌ و جمشيد كيانفر، تهران‌ 1366 ش‌؛ ويليام‌ جيمز دورانت‌، تاريخ‌ تمدن‌ ، ج‌ 1: مشرق‌ زمين‌ گاهوارة‌ تمدن‌ ، ترجمة‌ احمد آرام‌، تهران‌ 1365 ش‌؛ م‌. س‌. ديماند، راهنماي‌ صنايع‌ اسلامي‌ ، ترجمة‌ عبدالله‌ فريار، تهران‌ 1365 ش‌؛ ديويد تالبوت‌ رايس‌، هنراسلامي‌، ترجمة‌ ماه‌ملك‌ بهار، تهران‌ 1375 ش‌؛ رشيدالدين‌ فضل‌الله‌، كتاب‌ مكاتبات‌ رشيدي‌ ، چاپ‌ محمد شفيع‌، لاهور 1364/1945؛ زهره‌ روحفر، «پارچه‌بافي‌»، در گلچيني‌ از هنر دورة‌ اسلامي‌ ، تهران‌: موزة‌ ملي‌ ايران‌، 1375 ش‌؛ محمدرضا رياضي‌، «جادة‌ ابريشم‌: شكل‌گيري‌ و پيشينه‌»، مجلة‌ باستان‌شناسي‌ و تاريخ‌ ، سال‌ 9، ش‌ 2 (بهار و تابستان‌ 1374)؛ همو، فرهنگ‌ مصور اصطلاحات‌ هنر ايران‌ ، تهران‌ 1375 ش‌؛ رحيم‌ عناويان‌ و ژرژ عناويان‌، ترمه‌هاي‌ سلطنتي‌ ايران‌ و كشمير ، زيرنظر تومويوكي‌ يامانوبه‌، كيوتو: مؤسسة‌ انتشارات‌ سن‌شوكوتويسكاتسوشا، 1354 ش‌؛ عريب‌بن‌ سعد قُرطبي‌، صلة‌ تاريخ‌ الطبري‌ ، در محمدبن‌ جرير طبري‌، تاريخ‌ الطبري‌: تاريخ‌ الامم‌ و الملوك‌ ، چاپ‌ محمدابوالفضل‌ ابراهيم‌، ج‌ 11، بيروت‌ ] بي‌تا. [ ؛ ترودي‌ قوامي‌، «منسوجات‌ در ايران‌ قبل‌ از اسلام‌ از ديدگاه‌ باستان‌شناسي‌»، ترجمة‌ عليرضا كريمي‌، مجلة‌ باستان‌شناسي‌ و تاريخ‌ ، سال‌ 9، ش‌ 2 (بهار و تابستان‌ 1374)؛ ارنست‌ كونل‌، هنراسلامي‌ ، ترجمة‌ هوشنگ‌ طاهري‌، تهران‌ 1355 ش‌؛ آندره‌ گدار، هنر ايران‌ ، ترجمة‌ بهروز حبيبي‌، تهران‌ 1358 ش‌؛ رومن‌ گيرشمن‌، هنر ايران‌ ، ج‌ 2: در دوران‌ پارتي‌ و ساساني‌ ، ترجمة‌ بهرام‌ فره‌وشي‌، تهران‌ 1350ش‌؛ گي‌لسترنج‌،جغرافياي‌ تاريخي‌ سرزمينهاي‌ خلافت‌ شرقي‌ ، ترجمة‌ محمود عرفان‌، تهران‌ 1367 ش‌؛ آن‌ كاترين‌ سواين‌ فورد لمتون‌، «ساختار دروني‌ امپراتوري‌ سلجوقي‌»، در تاريخ‌ ايران‌ ، ج‌ 5: از آمدن‌ سلجوقيان‌ تا فروپاشي‌ دولت‌ ايلخانان‌ ، گردآوري‌ جي‌. آ. بويل‌، ترجمة‌ حسن‌ انوشه‌، تهران‌ 1366 ش‌؛ آدام‌ متز، تمدن‌ اسلامي‌ در قرن‌ چهارم‌ هجري‌، يا، رنسانس‌ اسلامي‌ ، ترجمة‌ عليرضا ذكاوتي‌ قراگزلو، تهران‌ 1362 ش‌؛ حسين‌ محبوبي‌ اردكاني‌، تاريخ‌ مؤسسات‌ تمدني‌ جديد در ايران‌ ، ج‌ 3، چاپ‌ كريم‌ اصفهانيان‌ و جهانگير قاجاريه‌، تهران‌ 1368 ش‌؛ علي‌بن‌ حسين‌ مسعودي‌، مروج‌الذّهب‌ و معادن‌ الجوهر ، چاپ‌ با ترجمة‌ فرانسوي‌ باربيه‌ دومنار و پاوه‌ دوكورتي‌، پاريس‌ 1861ـ1877، چاپ‌ افست‌ تهران‌ 1970؛ احمدبن‌محمد مسكويه‌، كتاب‌ تجارب‌الامم‌ ، ج‌ 2، چاپ‌ آمدروز، مصر 1333/1915، چاپ‌ افست‌ بغداد ] بي‌تا. [ ؛ محمدبن‌ احمد مقدسي‌، كتاب‌ احسن‌التقاسيم‌ في‌ معرفة‌الاقاليم‌ ، چاپ‌ دخويه‌، ليدن‌ 1967؛ ج‌. الگرووُمك‌ داوِل‌، «نساجي‌»، در هنرهاي‌ ايران‌ ، زيرنظر فِريه‌، ترجمة‌ پرويز مرزبان‌، تهران‌ 1374 ش‌؛ ناصرخسرو، سفرنامة‌ حكيم‌ ناصرخسرو قبادياني‌ مروزي‌ ، چاپ‌ محمددبير سياقي‌، تهران‌ 1363 ش‌؛ موسي‌ نجفي‌، انديشة‌ سياسي‌ و تاريخي‌ نهضت‌ حاج‌آقا نورالله‌ اصفهاني‌ ، تهران‌ 1378 ش‌؛ همو، حكم‌ نافذ آقانجفي‌: عرفان‌، مرجعيت‌ و سياست‌ و فتاوائي‌ از تحريم‌ سياست‌ غرب‌ در ايران‌ ، ] قم‌ [ 1371 ش‌؛ روت‌ وايت‌ هاوس‌، نخستين‌ شهرها ، ترجمة‌ مهدي‌ سحابي‌، تهران‌ 1369 ش‌؛ هانس‌ اي‌. وولف‌، صنايع‌ دستي‌ كهن‌ ايران‌ ، ترجمة‌ سيروس‌ ابراهيم‌زاده‌، تهران‌ 1372 ش‌؛ اوا ويلسون‌، طرحهاي‌ اسلامي‌ ، ترجمة‌ محمدرضا رياضي‌، تهران‌ 1377 ش‌؛ ياقوت‌ حموي‌، معجم‌ البلدان‌ ، چاپ‌ فرديناند ووستنفلد، لايپزيگ‌ 1866ـ1873، چاپ‌ افست‌ تهران‌ 1965؛



Patricia L. Baker, Islamic textiles , London 1995; E. J. W. Barber, Prehistoric textiles: the development of cloth in the Neolithic and Bronze ages , New Jersey 1991; Mechthild Flury-Lemberg, Textile conservation and research , Bern 1988; Arthur upham Pope, ed. A survey of Persian art , Tehran 1977; Clive Rogers, "Early Islam: an historical background", in Early Islamic textiles , ed. Clive Rogers, Brighton 1983.



/ محمدرضا رياضي‌ /



9) توليد و تجارت‌ پارچه‌ در دهه‌هاي‌ اخير. تجارت‌ پارچه‌ عمدتاً بر اساس‌ شرايط‌ عمومي‌ بازار بين‌المللي‌ شكل‌ مي‌گيرد. بر اساس‌ آمار موجود، در قرن‌ سيزدهم‌/ نيمه دوم‌ قرن‌ بيستم‌، بويژه‌ از دهة‌ شصت‌/ هشتاد، سلطة‌ كشورهاي‌ پيشرفتة‌ صنعتي‌ بر بازار جهاني‌ پارچه‌ افزايش‌ يافت‌. در پي‌ آن‌، برخي‌ از كشورها نظير هند، پاكستان‌، تركيه‌، مصر و برزيل‌ از صدور پارچه‌ كاستند و به‌ توليد و صدور پوشاك‌ روي‌ آوردند و كشورهايي‌ چون‌ سنگاپور و هنگ‌كنگ‌ به‌ جاي‌ توليد پارچه‌، از پارچه‌هاي‌ وارداتي‌ پوشاك‌ توليد و صادر كردند (اخوي‌، ص‌ 194ـ196). در همين‌ اوان‌ ــ كه‌ صنعت‌ نسّاجي‌ در كشورهاي‌ آسياي‌ جنوب‌شرقي‌ رونق‌ مي‌گرفت‌ ــ كشورهاي‌ خاورميانه‌، بويژه‌ صادركنندگان‌ نفت‌ در پي‌ افزايش‌ بهاي‌ نفت‌، به‌ افزايش‌ واردات‌ از جمله‌ وارداتِ پارچه‌ (و بيشتر از نوع‌ پارچه‌هاي‌ بافته‌ شده‌ از الياف‌ مصنوعي‌) روي‌ آوردند. از جملة‌ اين‌ كشورها عربستان‌ سعودي‌ و امارات‌ متحدة‌ عربي‌ و كويت‌ بودند. اين‌ پارچه‌ها از طريق‌ حجاج‌ از عربستان‌ سعودي‌ به‌ ديگر كشورهاي‌ اسلامي‌ نيز راه‌ مي‌يافت‌ (همان‌، ص‌ 201). همزمان‌، در كشورهاي‌ افريقايي‌ مصرف‌ و واردات‌ منسوجات‌ كاهش‌ يافت‌ (همان‌، ص‌ 199). در جدولهاي‌ صادرات‌ نيز تنها نام‌ پاكستان‌ و تركيه‌ (در صدور پارچه‌هاي‌ پنبه‌اي‌) و سنگاپور (در صدور پارچه‌هاي‌ مصنوعي‌) به‌ چشم‌ مي‌خورد (همان‌، ص‌ 297ـ 300).



در دهه‌هاي‌ اخير عمدة‌ پارچه‌ موردنياز ايران‌ از طريق‌ واردات‌ تأمين‌ شده‌ است‌. در فاصلة‌ 1352 تا 1357 ش‌ در ميان‌ صادركنندگان‌ عمدة‌ الياف‌ و نخ‌ و منسوجات‌ پنبه‌اي‌ به‌ ايران‌، سهم‌ ژاپن‌ 9ر33%، پاكستان‌ 3ر13%، هندوستان‌ 6ر11%، آلمان‌ 6ر7%، چين‌ 3ر6%، كرة‌ جنوبي‌ 3ر2%، تركيه‌ 1ر2%، هنگ‌كنگ‌ 1ر2% بوده‌ است‌ (همان‌، ص‌ 213). در سالهاي‌ پس‌ از انقلاب‌، پاكستان‌ و تركيه‌ و سوريه‌ در رأس‌ صادركنندگان‌ پارچه‌ به‌ ايران‌ قرار گرفتند و از سهم‌ اروپاييها و هند و ژاپن‌ كاسته‌ شد. با اينهمه‌، ژاپن‌ (جز در سالهاي‌ 1364ـ 1365 ش‌) هميشه‌ مهمترين‌ صادركنندة‌ پارچه‌هاي‌ بافته‌ شده‌ از الياف‌ مصنوعي‌ به‌ ايران‌ بوده‌ است‌ (همان‌، ص‌ 216 و نيز جدولهاي‌ ص‌ 217ـ 229).



در پي‌ اتخاذ سياست‌ بالا بردن‌ و مصرف‌ توليدات‌ داخلي‌ به‌ جاي‌ واردات‌ در اوايل‌ دهة‌ پنجاه‌ شمسي‌، صنعت‌ نساجيِ وابسته‌اي‌ شكل‌ گرفت‌ كه‌ ارزبَري‌ از ويژگيهاي‌ اساسي‌ آن‌ بود؛ چنانكه‌ از 1360 تا 1365 ش‌ براي‌ توليد هر كيلو پارچه‌ 9ر5 دلار و براي‌ هر مترِمربع‌ يك‌ دلار ارز از كشور خارج‌ شده‌ و براي‌ توليد 000 ، 000 ، 156 ، 4 مترمربع‌ پارچه‌ 000 ، 000 ، 384 ، 4 دلار ارز پرداخت‌ شده‌ است‌ (قره‌باغيان‌، ص‌ 73؛ اخوي‌، ص‌ 208). وابستگي‌ صنعت‌ نساجي‌ و ناهماهنگي‌ آن‌ با تحولات‌ تجاري‌ داخلي‌ و خارجي‌ موجب‌ شده‌ كه‌ اين‌ صنعت‌ با وجود برخورداري‌ از سابقة‌ دراز و تواناييها و امكانات‌ فراوان‌، نتواند به‌ صنعت‌ ارزآوري‌ تبديل‌ شود؛ چنانكه‌ در سالهاي‌ 1354 تا 1356ش‌ سالانه‌ حتي‌ 000 ، 000 ، 100 ريال‌ درآمد ارزي‌ ايجاد نكرده‌ است‌ (قره‌باغيان‌، ص‌ 106). به‌ همين‌ دلايل‌، واردات‌ پارچه‌ به‌ ايران‌ همچنان‌ ادامه‌ يافت‌؛ چنانكه‌ ميانگين‌ سالانة‌ واردات‌ پارچه‌ در سالهاي‌ 1354 تا 1365ش‌ 177 ميليون‌ متر بود (همان‌، ص‌ 73). ميزان‌ توليد پارچه‌ در اين‌ سالها با در نظر گرفتن‌ افزايش‌ جمعيت‌ در ايران‌، از سير صعودي‌ برخوردار نيست‌. وضع‌ توليد پارچه‌ در كارگاههاي‌ بزرگ‌ پارچه‌بافي‌ايران‌ از 1354 تا 1366ش‌ در جدول‌1 نشان‌ داده‌ شده‌ است‌. آمار توليد فرآورده‌هاي‌ صنايع‌ ريسندگي‌ و بافندگي‌ سالهاي‌ 1367 تا 1376 ش‌ نيز در جدول‌ 2 آمده‌ است‌.



در سالهاي‌ پيش‌ از انقلاب‌ اسلامي‌، مصرف‌ گونه‌هاي‌ متفاوت‌ پارچه‌ بويژه‌ پنبه‌اي‌ و مصنوعي‌ سالانه‌ 20% افزايش‌ داشت‌ و اوج‌ مصرف‌ پارچه‌ در ايران‌ سال‌ 1356 ش‌ بود كه‌ ميزان‌ آن‌ به‌ 000 ، 000 ، 859 متر رسيد. در سالهاي‌ نخستين‌ انقلاب‌، به‌ سبب‌ دگرگونيهايِ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ و نيز نفي‌ تجمل‌گرايي‌، مصرف‌ پارچه‌ كاهش‌ پيدا كرد (همان‌، ص‌ 102، 104).



كارخانه‌هاي‌ بزرگ‌ پارچه‌بافي‌ ايران‌ در شهرهاي‌ تهران‌، اصفهان‌، يزد، بهشهر، كاشان‌، قائمشهر، و چند شهر ديگر پراكنده‌اند ( رجوع كنيد به همان‌، ص‌ 30ـ 35). در زمينة‌ صادرات‌ پارچه‌، در 1378 ش‌ بيشترين‌ ارزش‌ دلاري‌ (با رقم‌ 779 ، 782) به‌ پارچه‌هاي‌ تار و پودباف‌ از نخ‌ بسيار مقاوم‌ نايلوني‌ يا از پلي‌استرها تعلق‌ داشت‌ ( رجوع كنيد به گمرك‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌. معاونت‌ طرح‌ و برنامه‌، 1378 ش‌ الف‌ ، ص‌ 235). در زمينة‌ واردات‌ نيز بيشترين‌ ارزش‌ دلاري‌ (با رقم‌ 089 ، 258 ، 3) به‌ پارچه‌هاي‌ تار و پودباف‌ رنگرزي‌ شده‌، از نخ‌ رشته‌هاي‌ سِنتتيك‌، اختصاص‌ داشت‌ ( رجوع كنيد به همو، 1378 ش‌ ب‌ ، ص‌ 269). در حال‌ حاضر پارچه‌هاي‌ توليد شده‌ از نخهاي‌ مصنوعي‌ در رأس‌ تجارت‌ پارچه‌ در ايران‌ است‌.



منابع‌: احمد اخوي‌، بررسي‌ اقتصادي‌ ـ بازرگاني‌ منسوجات‌ ، تهران‌: مؤسسة‌ مطالعات‌ و پژوهشهاي‌ بازرگاني‌، 1369 ش‌؛ مرتضي‌ قره‌باغيان‌، تحليل‌ هزينه‌ ـ فايده‌ در جهت‌ گسترش‌ و سرمايه‌گذاري‌ در بخش‌ نساجي‌ در اقتصاد ايران‌ ، تهران‌: وزارت‌ امور اقتصادي‌ و دارايي‌، معاونت‌ امور اقتصادي‌، 1373 ش‌؛ گمرك‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌. معاونت‌ طرح‌ و برنامه‌، سالنامة‌ آمار بازرگاني‌ خارجي‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ سال‌ 1378: صادرات‌ ، تهران‌ 1378 ش‌ الف‌ ؛ همو، سالنامة‌ آمار بازرگاني‌ خارجي‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌ سال‌ 1378: واردات‌ ، تهران‌ 1378 ش‌ ب‌ .



/ محمود صباحي‌ /



 


نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

/ محمدرضا رياضي‌ /محمود صباحي‌ /

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 5
تاریخ چاپ 1379
وضعیت انتشار
  • چاپ شده