حسن بن قاسم بن حسن ابومحمد
معرف
داعى و حاکم زیدى طبرستان، معروف به داعى صغیر
متن
حسن‌بن قاسم‌بن حسن، ابومحمد، داعى و حاکم زیدى طبرستان، معروف به داعى صغیر. وى از نوادگان على بن عبدالرحمان بن قاسم بن حسن بن زید شجَرى است که نسبش به امام حسن مجتبى علیه‌السلام می رسد (رجوع کنید به مروزیعلوى، ص 145؛ ابن‌عنبه، ص 67). از زمان و چگونگى آمدن خاندان حسن‌بن قاسم به دیلمان اطلاع دقیقى در دست نیست، تنها می دانیم که در مدینه سکونت داشتند و ظاهراً پس از تشکیل دولت علویان طبرستان به آمل مهاجرت کردند. او در حدود 264 متولد شد (رجوع کنید به ناطق‌بالحق، ص 61 - 62؛ قس د. اسلام، چاپ دوم، تکمله 5ـ6، ذیل مادّه: سال 262ـ 263). از زندگیاش پیش از پیوستن به حسن اطروش* اطلاعى در دست نیست.حسن‌بن قاسم در قیام حسن‌اطروش برضد سامانیان در 301، به او پیوست و در جنگ بوروذ (در جمادی الآخره همان سال)، فرماندهى لشکر علویان را برعهده گرفت (ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 269؛ قس صابى، ص27: سال 300). وى پس از غلبه بر سپاه سامانى، بسیارى از آنها را که در قلعه چالوس پناه گرفته بودند و حسن اطروش به آنها امان داده بود، به قتل رساند و قلعه را ویران کرد و از آن زمان آمل در اختیار حسن‌اطروش قرار گرفت (حمزه اصفهانى، ص 175؛ ابن‌اسفندیار، همانجا). با تصرف سارى، حکومت علویان در طبرستان احیا گردید.توانایى حسن بن قاسم، که سپهسالار حسن‌اطروش بود، و تمایل بسیارى از بزرگان سپاه و عالمان زیدى به او سبب شد تا در پى تیره شدن مناسباتش با حسن‌اطروش، خود دعوى امامت کند و حسن اطروش را به زندان بیاندازد (رجوع کنید به ناطق‌بالحق، ص 57). پس از مدتى، با دخالت لیلی بن نعمان از سرداران وفادار به اطروش که با حسن بن قاسم همراهى نکرده بود، حسن اطروش از بند رها شد و حسن بن قاسم با تنى از خاصان خود به دیلمان گریخت (همان، ص 58) و در آنجا ادعاى امامت کرد و به رسم علویان قلنسوه پوشید و لقب داعى براى خود برگزید (صابى، ص 30ـ 31). این حادثه باعث شد تا گروهى از عالمان زیدى و دولتمردان براى جلوگیرى از انشقاق در میان زیدیان، به پادرمیانى میان این دو بپردازند. به پیشنهاد این گروه قرار شد حسن‌بن قاسم بار دیگر به سپهسالارى سپاه اطروش برگزیده شود و بعد از مرگ حسن اطروش جانشین او گردد (همان، ص 31). حسن‌اطروش نیز با اکراه لقب الدّاعى إلى الحقّ را به او اعطا کرد (رجوع کنید به ناطق بالحق، ص 58ـ59؛ ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 274ـ275). با بازگشت حسن‌بن قاسم، اطروش دختر فرزندش ابوالحسین احمد را به عقد او درآورد و او را به امارت گرگان منسوب کرد تا سپاهیان سامانى را دفع نماید و فرزند دیگر خود، ابوالقاسم جعفر، را نیز همراه وى فرستاد. به ‌سبب کارشکنى ابوالقاسم جعفر، حسن‌بن قاسم محاصره و پس از مدتى مقاومت، در 304 مغلوب شد و به آمل عقب نشست و از آنجا به حالت قهر به گیلان رفت (ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 275). با درگذشت حسن‌اطروش در 25 شعبان 304، مطابق وصیت او، ابوالحسین احمد و سران دیلمى، داعى را به آمل فراخواندند و در چهارشنبه 24 رمضان همان سال حکومت را به او سپردند (ناطق‌بالحق، ص 61). ابوالقاسم جعفر که به انتصاب داعى معترض بود، روانه رى شد و به محمدبن على صُعلوک، والى سامانى رى، پیوست. اما ابوالحسین احمد به داعى وفادار ماند. در 306، گرگان به تصرف علویان درآمد و شاعران در تهنیت این فتح اشعارى سرودند. با رسیدن سپاه سامانى به فرماندهى قراتکین، داعى و ابوالحسین احمد ناچار به تَمیشه عقب‌نشینى کردند (ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 276ـ277، 281).دادگسترى و عدالت داعى، نویدبخش اوضاعى با ثبات و آرام در مناطق تحت تصرف او بود. عدل و دادورزى او تا بدان حد بود که مثل عدل داعى در آن مناطق رواج یافته بود (رجوع کنید به ناطق‌بالحق، همانجا؛ ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 276ـ277)، اما حمله ابوالقاسم جعفر به یارى سپاهیان سامانى در ذیحجه 306، اوضاع را دگرگون کرد. ابوالحسین احمد نیز به برادرش پیوست. داعى شکست خورد و آن دو طبرستان را گرفتند. داعى ناچار به اصفهبد محمدبن شهریار قارنوَندى پناهنده شد اما او داعى را دستگیر کرد و نزد علی بن وَهَسودان جَستانى، نایبِ مقتدر (خلیفه عباسى) در رى، فرستاد و او داعى را در قلعه الموت حبس کرد. پس از قتل علی بن وهسودان، داعى آزاد شد و به گیلان رفت و در جمادی الآخره 307، به آمل حمله کرد. آنگاه به سارى و از آنجا به استرآباد رفت و احمد و جعفر را شکست داد. جعفر به گیلان گریخت، اما داعى با احمد صلح کرد و او را در حکومت با خود شریک نمود (ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 281ـ 283). چون در آن زمان، سامانیان از تصرف خراسان ناتوان بودند، داعى فرمانده لشکریان خود، لیلی بن نعمان، را مأمور فتح آن سامان کرد. لیلى پس از تصرف دامغان، در ذیحجه 308 وارد نیشابور شد و به نام داعى خطبه خواند، ولى در ربیع‌الاول 309 در طوس از لشکر سامانى شکست خورد و کشته شد. در پى این شکست، برخى سران گیل و دیلم تصمیم به قتل داعى و انتصاب احمد به جاى او گرفتند، اما داعى مطّلع شد و آنان را در گرگان کشت (همان، ج 1، ص 278؛ ابن‌اثیر، ج 8، ص 124ـ 125، 189ـ190).در 310، سپاهیان سامانى به فرماندهى سیمجور دواتى، گرگان را از داعى و احمد گرفتند (رجوع کنید به ابن‌اثیر، ج 8، ص130ـ131). داعى در اواخر همان سال مجدداً گرگان را تصرف کرد و احمد به ولایت آن سامان منصوب گردید. در این زمان، ابوالقاسم جعفر بار دیگر در گیلان سپاهى گرد آورد و آماده حمله به طبرستان شد و احمد هم که از قدرت داعى هراسان شده بود، به آمل حمله کرد، اما شکست خورد و به برادر پیوست. آن دو با حمایت سرداران گیل و دیلم، نظیر ماکان کاکى* و اسفاربن شیرویه*، در جمادی الاولى 311، با حمله به طبرستان، داعى را مغلوب و آمل را تصرف کردند (ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 284ـ286). داعى به کوهستان پناه برد. دو ماه بعد در رجب 311، ابوالحسین احمد درگذشت و حکومت به جعفر رسید. تلاش داعى براى تصرف آمل در رمضان 311 ناکام ماند (همان، ج 1، ص 286). ابوالقاسم جعفر نیز در ذیقعده 312 درگذشت و اهالى گیل و دیلم با ابوعلی الناصر، برادرزاده او، بیعت و ماکان کاکى را والى گرگان کردند. ظاهراً داعى از کوهستان به گیلان رفته و گوشه‌نشینى اختیار کرده بود. مدعیان حکومت نیز در طبرستان به نزاع مشغول بودند. در این گیرودار، ماکان آمل را گرفت و در اوایل 314 داعى، به درخواست ماکان، به آمل رفت (رجوع کنید به همان، ج 1، ص286ـ292). در 316، رى و سپس قزوین و ابهر و زنجان و قم در حیطه تصرف علویان درآمد. در آن هنگام، نصربن احمد، اسفاربن شیرویه را، که به سامانیان پیوسته بود، براى مقابله با آنان به طبرستان فرستاد. ماکان از همراهى با داعى خوددارى کرد و داعى را به امید یارى مردم آمل، با سپاهى اندک به مقابله با اسفار فرستاد، اما با فتواى ابوالعباس فقیه، اهالىِ آمل از داعى حمایت نکردند (مسعودى، ج5، ص216؛ صابى، ص37؛ ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 286ـ 289، 292). سرانجام، داعى در رمضان 316 به‌ دست مرداویج*بن زیار در حالى که به نماز ایستاده بود، کشته شد. با مرگ داعى، به نام خلیفه عباسى و امیر سامانى سکه زدند و خطبه خواندند و حکومت علویان به پایان رسید (حمزه اصفهانى، ص 153؛ صابى، ص 37ـ38). ابوالقاسم محمد بن حسن مشهور به ابوعبداللّه داعى (متوفى 360)، که حاصل ازدواج حسن‌بن قاسم با دختر فیروز دیلمى بود، بعدها خود امارتى زیدى در طبرستان تشکیل داد (رجوع کنید به ناطق بالحق، ص 64ـ74).منابع : ابن‌اثیر؛ ابن‌اسفندیار، تاریخ طبرستان، چاپ عباس اقبال آشتیانى، تهران [? 1320ش[؛ ابن‌عنبه، عمدة الطالب فى انساب آل ابیطالب، چاپ نزار رضا، بیروت [? 1962[؛ حمزةبن حسن حمزه اصفهانى، کتاب تاریخ سنى ملوک الارض و الانبیاء علیهم الصلوة و السلام، برلین 1340؛ ابراهیم‌بن هلال صابى، کتاب المنتزع من الجزء الاول من الکتاب المعروف بالتاجى فى اخبار الدولة الدیلمیة، در اخبار ائمة الزیدیة فى طبرستان و دیلمان و جیلان، چاپ ویلفرد مادلونگ، بیروت: المعهد الالمانى للابحاث الشرقیة، 1987؛ اسماعیل‌بن حسین مروزى علوى، الفخرى فى انساب الطّالبییّن، چاپ مهدى رجائى، قم 1409؛ مسعودى، مروج (بیروت)؛ یحیی بن حسین ناطق بالحق، الافادة فى تاریخ الائمة السادة، چاپ محمدکاظم رحمتى، تهران 1387ش؛EI2, suppl. fascs. 5-6, Leiden 1982, s.v. "Al-Hasan b. al Kasim" (by W. Madelung).
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

محسن رحمتی

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 13
تاریخ چاپ 93
وضعیت انتشار
  • چاپ شده