بهْ (در پهلوی : h ¦be ؛ در عربی سفرْ جل )
معرف
میوة‌ درختی‌ به‌ همین‌ نام‌ که‌ در نظم‌ و نثر قدیم‌ فارسی‌ بیشتر بِهی‌ یا آبی‌ ؛ خوانده‌ شده‌ و نام‌ علمی‌ (لاتینی‌) آن‌ Willd
متن
بِهْ (در پهلوی‌: h ¦be ؛ در عربی‌، سَفَرْ جَل‌ )، میوة‌ درختی‌ به‌ همین‌ نام‌ که‌ در نظم‌ و نثر قدیم‌ فارسی‌ بیشتر بِهی‌ یا آبی‌ ؛ خوانده‌ شده‌ و نام‌ علمی‌ (لاتینی‌) آن‌ Willd. Cydonia vulgaris است‌ (به‌ معنای‌ «سیب‌ کیدونیا/ کودُنیا»؛ دیگر مترادفهای‌ علمی‌ آن‌: Mill. C. oblonga ، L. Pyrus cydonia ، و غیره‌). قاسم‌ ابونصری‌ هروی‌ (ص‌ 180) در وجه‌ تسمیة‌ آبی‌ می‌گوید: «حقیقتِ آنکه‌ درخت‌ به‌ را آبی‌ گویند، آن‌ است‌ که‌ آن‌ را آب‌ بسیار باید داد و از همة‌ درختها بیشتر آب‌ خورد...»خاستگاه‌ این‌ درختْ ایرانْ زمین‌، آسیای‌ صغیر و شاید یونان‌ و شبه‌جزیرة‌ کریمه‌ هم‌ بوده‌ است‌ ( بریتانیکا ، ذیل‌ "quince" ) و احتمالاً نخست‌ در حدود 2000 سال‌ پیش‌ در آسیای‌ مرکزی‌ یا غربی‌ کاشته‌ شده‌ و سپس‌ کم‌کم‌ به‌ سوی‌ مغرب‌ گسترش‌ یافته‌ است‌ ( آمریکانا ، ذیل‌ "quince" ). مسلّم‌ این‌ است‌ که‌ یونانیان‌ باستان‌ گونه‌ای‌ وحشی‌ از آن‌ را می‌شناختند و قَلَمه‌هایی‌ از گونة‌ نیکویی‌ که‌ از شهر کودُنیا (در جزیرة‌ کرت‌ ) به‌ دست‌ می‌آمد، بر آن‌ پیوند می‌زدند ( بریتانیکا ، همانجا). در ایران‌زمین‌ درخت‌ بِه‌ وحشی‌ در سراسر جنگلهای‌ کرانة‌ دریای‌ خزر یافته‌ می‌شود، و به‌ نامهای‌ محلّیِ شالِ به‌ (در مازندران‌، لفظاً به‌ معنای‌ «بهِ شغال‌»)، توچ‌ §/toc §tدc (در رودسر، لاهیجان‌، و غیره‌)، هیوا ¦heyva (در آستارا؛ واژة‌ ترکی‌ آذربایجانی‌ ، به‌ معنای‌ مطلقِ «به‌»)، و جز اینها خوانده‌ می‌شود (ثابتی‌، ص‌ 97؛ ساعی‌، ج‌ 1، ص‌ 242). قدیمترین‌ ذکر انواع‌ نیکوی‌ پیوندیِ به‌ در مورد ایران‌ زمین‌، بهِ «ریوندی‌» است‌ که‌ ابوریحان‌ بیرونی‌ (362ـ440؛ ص‌ 336) چنین‌ وصف‌ کرده‌ است‌: «المَحمودُ مِنْه‌ هو الرَّیوندیّ [ یکون‌ ] بنیسابور [ إذ تَجِدُهُ ] طیّباً و کبیراً، وَ الواحدُ رُبَّما زادَ عَلی‌ المَنّا و رُبع‌» (در ترجمه‌ و شرح‌ فارسی‌ ابوبکر کاسانی‌، نیمة‌ اول‌ قرن‌ هشتم‌، ج‌ 1، ص‌ 376ـ377: « [ ... ] به‌ خراسان‌ و [ به‌ ] زعم‌ ایشان‌ سفرجلِ ریوندی‌ گویند نیکوتر باشد از سایر انواع‌، [ و ] او در آن‌ موضع‌ بغایت‌ بزرگ‌ شود، چنانک‌ یکی‌ از او یک‌ مَن‌ و یک‌ من‌ ده‌ استار باشد»)؛ و در مورد خاورمیانه‌، داوود انطاکی‌ (متوفی‌ 1008؛ ص‌ 269) می‌گوید: «به‌ درختی‌ است‌ معروف‌. رویشگاههای‌ آن‌ در شام‌ و روم‌ [ = آسیای‌ صغیر ] است‌، و بهترینِ آن‌ در قریه‌ای‌ از توابع‌ حَلَب‌ به‌ نام‌ مرغیان‌ وجود دارد.» در ایران‌، امروزه‌ به‌ اصفهان‌ مرغوبترین‌ گونة‌ آن‌ است‌.در یونان‌ و روم‌ باستان‌، این‌ میوه‌، که‌ آن‌ را «سیبِ زرّین‌» (یونانی‌ chrysomela ؛ لاتینی‌ malum aureum ) لقب‌ داده‌ بودند، مقام‌ والایی‌ داشت‌ و به‌ عنوان‌ نماد خوشبختی‌ و محبّت‌ در همة‌ مراسم‌ شادمانی‌ همگانی‌ و خانوادگی‌ به‌ کار می‌رفت‌؛ مثلاً، تازه‌ عروس‌، هنگامی‌ که‌ می‌خواست‌ وارد حجله‌ شود، بهی‌ به‌ او تقدیم‌ می‌کردند، زیرا معتقد بودند که‌ خوردنِ قدری‌ از گوشت‌ خوشبوی‌ آن‌ ضامن‌ خوشخویی‌ شوهر و سپیدبختی‌ عروس‌ می‌گردد (دربارة‌ این‌ موضوع‌ و برخی‌ دیگر از خرافات‌ قدیم‌ غربیان‌ دربارة‌ سفرجل‌ رجوع کنید به پ‌. لاروس‌، ذیل‌ "coing" ). در کتابها و روایات‌ دورة‌ اسلامی‌ اثری‌ از این‌ گونه‌ پندارها یافته‌ نمی‌شود. ظاهراً مسلمانان‌ از آغاز به‌ خوشبویی‌ و بویژه‌ به‌ خواصّ درمانی‌ سفرجل‌ نظر داشته‌اند. قدیمترین‌ اشاراتی‌ که‌ به‌ این‌ خواصّ دیده‌ می‌شود در حدیثهایی‌ است‌ که‌ از پیامبر اسلام‌ صلّی‌اللّه‌ علیه‌وآله‌وسلّم‌ روایت‌ شده‌ است‌؛ مثلاً، ابن‌ماجَه‌ در سُنَن‌ خود حدیثی‌ ذکر کرده‌ که‌ نهایتاً به‌ طَلحة‌ بن‌ عُبَید اللّه‌ می‌رسد. طلحه‌ می‌گوید: «بر پیامبر صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلّم‌ وارد شدم‌؛ در دستش‌ بهی‌ بود، فرمود: طلحه‌، این‌ را بگیر، همانا که‌ دل‌ را می‌گشاید و آرام‌ می‌بخشد («تُجِمُّ الفُؤادَ»).» نَسائی‌ همین‌ حدیث‌ را از طریق‌ دیگری‌ روایت‌ کرده‌ آن‌ را به‌ ابوذر غِفاری‌ می‌رساند: « [ ابوذر ] گفت‌: نزد پیامبر صلّی‌اللّه‌ علیه‌وآله‌وسلّم‌ رفتم‌؛ در جمعی‌ از اصحاب‌ بود، بهی‌ در دست‌ داشت‌ که‌ آن‌ را می‌بوسید. چون‌ نزد او نشستم‌ [ ... ] فرمود: اباذر، این‌ را بگیر. همانا دل‌ را قوی‌ می‌گرداند («تَشُدُّ القلبَ»)، نفس‌ را پاکیزه‌ و خوشبو می‌کند و سنگینی‌ سینه‌ را می‌بَرَد («تَذْهَبُ بِطَخاءِ الصَّدرِ»)» (به‌ نقلِ ابن‌قیّم‌ جوزیّة‌، ص‌ 369ـ370). در حدیث‌ دیگری‌ که‌ زکریّای‌ قزوینی‌ (متوفی‌ 682؛ ص‌ 257) بدون‌ ذکر سلسلة‌ راویان‌ آورده‌ است‌، «روایت‌ شده‌ که‌ پیامبر خدا بهی‌ را پاره‌ کرد و جعفر بن‌ به‌ أبی‌طالب‌ علیه‌السلام‌ از آن‌ خورد. را [ پیامبر ] او گفت‌: بخور، زیرا رنگ‌ [ چهره‌ ] صاف‌ می‌کند و فرزند را زیبا می‌گرداند («یُحَسِّنُ الوَلَدَ»)» (قیاس‌ کنید با این‌ مثَل‌ سائِر فارسی‌: «به‌ بُخور تا به‌ شوی‌، مانندِ به‌ فربه‌ شوی‌»).همچنانکه‌ در مورد بیشتر «مفردات‌ ادویه‌» دیده‌ می‌شود، با گذشت‌ روزگار، تجارب‌ عالمانه‌ و عامیانه‌ خواصّ فزاینده‌ای‌ برای‌ به‌ کشف‌ کرده‌ است‌، چنانکه‌ در قدیمترین‌ پزشکی‌نامة‌ موجود فارسی‌، هدایة‌ المتعلّمین‌ ، تألیف‌ اخوینی‌ بُخاری‌ (متوفی‌ حدود 373) که‌ به‌ یک‌ واسطه‌ شاگرد محمد بن‌ زکریّای‌ رازی‌ (251ـ313) بوده‌ است‌، افزایش‌ معلومات‌ داروشناختی‌ اسلامی‌ را در طیّ حدوداً سه‌ قرن‌ و نیم‌ پس‌ از پیامبر اسلام‌ صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلّم‌ در مورد به‌ (همواره‌ با نامِ «آبی‌») می‌بینیم‌: به‌ در شمار «غذاهاء قابض‌» (ص‌ 157) و «باذانگیز» (ص‌ 459) است‌؛ همراه‌ با عقاقیر دیگر در علاج‌ «قی‌ صفراوی‌» (ص‌ 376)، «اَورام‌ کبد» (ص‌ 444)، «خونریزی‌ رحم‌» (ص‌ 532) و «غشی‌» (ص‌ 768) به‌ کار می‌رود؛ «لُعاب‌ دانة‌ آبی‌» برای‌ درمان‌ چشم‌ دردِ ناشی‌ از «خون‌ بلغمی‌» (ص‌ 272)، یکی‌ از عوارض‌ سِل‌ (ص‌ 339) و «تقطیر البول‌» (ص‌ 501) سودمند است‌.ظاهراً نخستین‌ توصیف‌ داروشناختی‌ نسبتاً اصولی‌ دورة‌ اسلامی‌ از به‌، نوشتة‌ ابن‌سینا (370ـ 428) است‌ (ج‌ 1، کتاب‌ دوم‌، ص‌ 657، ذیل‌ «سفرجل‌»). عمدة‌ مطالب‌ او را می‌توان‌ چنین‌ تلخیص‌ کرد: مزاج‌ آن‌ سرد در آخرِ درجة‌ اول‌ و خشک‌، در اولِ درجة‌ دوم‌ است‌؛ روغن‌ به‌ برای‌ درمان‌ تَرَک‌خوردگی‌ ناشی‌ از سرما، «نَمْلَه‌» و زخمهای‌ پلید («خبیث‌») سودمند است‌؛ افراط‌ در خوردنِ به‌، مورث‌ درد عصب‌ و قولنج‌ و دل‌پیچه‌ می‌شود؛ شست‌ و شوی‌ چشم‌ با خاکستر شاخ‌ و برگِ درخت‌ آن‌، همچون‌ توتیا، نیک‌ است‌؛ ضماد بِه‌ برشته‌ برای‌ درمان‌ آماسهای‌ گرم‌ چشم‌ سودمند است‌؛ بهدانه‌ خشونت‌ گلو را نرم‌ می‌کند؛ شیرة‌ به‌ رافعِ «اِنتصابِ نَفَس‌» و نفسْتنگی‌ و مانع‌ از «نَفْث‌ الدَّم‌» است‌؛ رافع‌ خمار، و مسُکّن‌ تشنگی‌ و قی‌ است‌؛ خیسانده‌ و آب‌پزِ آن‌، مقوّی‌ معده‌ای‌ است‌ که‌ مستعدّ قبولِ «فُضول‌» باشد؛ بِه‌ خام‌، مقوّی‌ معده‌ و مانع‌ از قی‌ بلغمی‌ است‌؛ بهدانه‌، ملیّنی‌ بی‌قابضیّت‌ است‌ که‌ مانع‌ از جریان‌ «فُضول‌» به‌ احشاء می‌شود؛ شکوفة‌ آن‌ قابض‌ است‌؛ مطبوخ‌ آن‌ با عسل‌ برای‌ درمان‌ اسهال‌ خونی‌ سودمند است‌؛ حُقنه‌ با به‌ آب‌پز، رافع‌ «نُتوء» مقعد است‌؛ روغن‌ به‌ برای‌ کُلیه‌ها و مثانه‌ سودمند است‌.گرچه‌ شرح‌ ابن‌سینا بیش‌ از اندازه‌ مفصّل‌ و شاید مبالغه‌آمیز می‌نماید، در مقایسه‌ با برخی‌ از توصیفاتِ سپسین‌، مثلاً با آنچه‌ به‌ عربی‌ در تذکرة‌ داوود انطاکی‌ (همانجا)، و به‌ فارسی‌ در تحفة‌ حکیم‌ مؤمن‌ (ص‌ 485ـ486)، بویژه‌ در مخزن‌ الادویة‌ محمدحسین‌ عقیلی‌ علوی‌ شیرازی‌ (ص‌ 501 ـ503) گرد آمده‌، چندان‌ مبسوط‌ نیست‌. البته‌ چنین‌ اطنابی‌ در همة‌ تألیفات‌ پزشکی‌ و داروشناختی‌ معاصران‌ و پسینیانِ ابن‌سینا دیده‌ نمی‌شود؛ مثلاً ابوریحان‌ بیرونی‌ در الصیدنة‌ خود (ص‌ 335ـ336)، فقط‌ از «ابوالخیر» (و او از «فِلَغْریوس‌ ») نقل‌ می‌کند که‌ «به‌ برای‌ همة‌ دردهای‌ معده‌ سودمند است‌» و از قولِ خودِ ابوالخیر می‌گوید: «مردی‌ را که‌ مدّت‌ یک‌ سال‌ هر روز سفرجل‌ خورد به‌ یاد دارم‌ که‌ دچار لاغری‌ و پژمردگی‌ شد.» تنها مطلب‌ داروشناختی‌ دیگر ابوریحان‌ بیرونی‌ [ از قولِ «بُولُس‌ » ] این‌ است‌ که‌ «بَدَل‌ [ به‌ ] اِکْلیل‌ المَلِک‌ است‌».برخی‌ از خواصّ دارویی‌ به‌ را از «عجائب‌» دانسته‌اند؛ مثلاً، قزوینی‌ در عجائب‌ المخلوقات‌ (همانجا) این‌ دو «عجیبه‌» را ذکر کرده‌ است‌: «اگر زن‌ [ باردار ] به‌ خوردن‌ سفرجل‌ و انار مداومت‌ نماید، فرزندش‌ باهوش‌، زیرک‌ و خوشخوی‌ می‌شود» و دیگر این‌ که‌ «اگر شیر در پستان‌ زن‌ منعقد شود، چون‌ سفرجل‌ را با عسل‌ بپزند و بر پستانش‌ گذارند، درد آن‌ را تسکین‌ می‌دهد و آماسش‌ را می‌بَرَد». دو «غریبة‌» غیرپزشکی‌ را هم‌ نقل‌ کرده‌ است‌: «اگر سفرجل‌ با کارد بریده‌ شود، «مائیّت‌» (آبداری‌) آن‌ از میان‌ می‌رود [ یعنی‌ ] کم‌آب‌تر از آنچه‌ هست‌ می‌گردد، ولی‌ اگر [ به‌ وسیلة‌ دیگری‌ ] پاره‌ شود، به‌ خلافِ آن‌ است‌» و دیگری‌ (از قولِ «صاحب‌ الفِلاحة‌ »، شاید ابن‌ العَوّام‌، قرن‌ ششم‌): «سفرجل‌ را در خانه‌ای‌ یا جایی‌ که‌ میوة‌ دیگری‌ در آن‌ باشد، نگذارید زیرا هر میوه‌ای‌ بجز خود را فاسد و تباه‌ می‌کند» و «عجیبة‌» دیگری‌ را هم‌ ابونصری‌ هروی‌ (همانجا)، در 921 از قول‌ «جالینوسِ حکیم‌» [ ! ] ذکر کرده‌ است‌ که‌ «اگر سَگِ مُرده‌ در بُن‌ درخت‌ [ به‌ ] در خاک‌ کنند، بَرِ وی‌ کلان‌ آید، و درخت‌ وی‌ را از جای‌ به‌ جای‌ دیگر بگردانند، نیکوتر شود و بار بیشتر آورد».ظاهراً با پیشرفت‌ علوم‌ پزشکی‌ و داروشناختی‌ جدید غربی‌ و نفوذ آنها به‌ ایران‌ (و دیگر کشورهای‌ اسلامی‌) در قرن‌ سیزدهم‌/ نوزدهم‌، بیشتر خواصّ به‌، مانند بسیاری‌ از عقاقیر دیگر، کم‌کم‌ فراموش‌ شده‌ یا مورد تردید واقع‌ شده‌ است‌. در 1874 میلادی‌، دکتر ی‌. ل‌. شلیمّر هلندی‌، استاد علوم‌ پزشکی‌ دارالفنون‌ ناصری‌، در تألیف‌ دایرة‌المعارف‌گونة‌ خود دربارة‌ موضوعات‌ مربوط‌ به‌ ایران‌، > مصطلحات‌ پزشکی‌ ـ داروسازی‌ ... < ، (ص‌ 175ـ176)، فقط‌ چنین‌ می‌نویسد: «در ایران‌، به‌ رسیده‌ را مدرّ بول‌، تضمید با شیرة‌ گرم‌ آن‌ را رافعِ (استسقای‌ جِلدی‌ )، و خوردنِ به‌ خام‌ را درمان‌ ویژة‌ گِلخواری‌ می‌دانند. حقنة‌ شیرة‌ به‌ را برای‌ درمان‌ قرحه‌های‌ مهبل‌ و احلیل‌ توصیه‌ می‌کنند. به‌ رسیده‌ و در زیر خاکستر بریان‌شده‌ گویا خوراک‌ مناسبی‌ در شکمروشهای‌ مزمن‌ است‌. بهدانه‌ به‌ مقدار زیاد از چندین‌ ناحیة‌ ایران‌ به‌ هندوستان‌ صادر می‌شود، و در هند بهدانه‌ را برای‌ پرداخت‌ (آهارزنی‌) پارچه‌های‌ پنبه‌ای‌ جلاداری‌ که‌ در آنجا می‌سازند، به‌ کار می‌برند.» ساعی‌ (همانجا) فقط‌ می‌گوید که‌ « [ بهدانه‌ ] را [ ... ] در داروسازی‌ و عطرسازی‌ به‌ کار می‌برند و جزو صادرات‌ کشور به‌ شمار می‌رود». امروزه‌ در ایران‌ مصرف‌ عمدة‌ به‌ مربّای‌ بسیار مطلوب‌ آن‌ است‌، و از آنهمه‌ خواصّ قدیم‌به‌، جزایری‌، «متخصّص‌ غذاشناسی‌» معاصر، در درمان‌ گیاهی‌ خود، فقط‌ در دو مورد از به‌ یاد کرده‌ است‌: در درمان‌ «اسهال‌ ساده‌ و خونی‌» (ص‌ 60) و «اختلالات‌ عصبی‌» (ص‌ 100). نظیر این‌ تنزّل‌ مقام‌ درمانی‌ به‌ را در مصر، لوی‌ در تعلیقات‌ خود بر ترجمة‌ انگلیسی‌ اَقراباذین‌ یعقوب‌ بن‌ اسحاق‌ کِنْدی‌ (ش‌144، ص‌ 282ـ283) گزارش‌ کرده‌ است‌: «افشرة‌ به‌ یکی‌ از رُبهای‌ متعددی‌ است‌ که‌ در قرابادینهای‌ خاوری‌ به‌ کار می‌رود. در مصر امروزه‌ [ لعاب‌ ] بهدانه‌ را در دارویی‌ برای‌ شستشوی‌ چشم‌ و بواسیر به‌ کار می‌برند. به‌ عنوان‌ ملیّن‌، مُزلِّق‌ و مُرطِّب‌ نیز به‌ کار می‌رود.»برخلاف‌ علما، ادبا بیشتر به‌ رنگ‌ و بوی‌ و شکل‌ سفرجل‌ اعتنا داشته‌اند. در اشعار عرب‌ توصیفهای‌ زیبایی‌ از به‌ یافته‌ می‌شود؛ مثلاً رجوع کنید به توصیف‌ سَری‌ [ بن‌احمد ] الرُّفّاء، متوفی‌ ح 366 (به‌ نقل‌ نویری‌، ج‌ 11، ص‌ 169) به‌ این‌ مَطْلَع‌ «لَکَ فِی‌السفرجلِ مَنْظَرٌ تَحْظی‌' بِه‌/ و تَفوزُ مِنْه‌ بِشمِّه‌ و مَذاقِه‌». در ادب‌ فارسی‌ نیز وصفها و تشبیهات‌ جالبی‌ در بارة‌ سفرجل‌ هست‌، مثلاً وصف‌ بی‌نظیر منوچهری‌ (ص‌ 148) «آبی‌ چو یکی‌ جوژک‌ از خایه‌ بِجَسْته‌/ چون‌ جوژککان‌ از تنِ او موی‌ برُسته‌// مادَرْش‌ بجسته‌ سرش‌ از تن‌ بِگُسسته‌/ نیکو و بِاَندام‌ جراحَتشْ بِبَسته‌// یک‌ پایَکِ او را زِ بُن‌ اندر بشکسته‌/ و آویخته‌ او را بِدِگر پایْ نگونسار». برخی‌ از شاعران‌ به‌ را به‌ عنوان‌ میوه‌ای‌ خوشبو و یا خوشمزه‌ ذکر کرده‌اند، مثلاً: «مجلسی‌ سازم‌ با بَربط‌ و با چنگ‌ و رباب‌/ با ترنج‌ و بهی‌ و نرگس‌ و با نُقل‌ و لَباب‌» (منوچهری‌، ص‌ 162)؛ ولی‌ در شعر فارسی‌ سفرجل‌، با رنگ‌ زرد و بالا و پایین‌ ناهموارِ خود، بیشتر به‌ عنوان‌ مُشَبَّه‌ یا مُشبَّهٌبه‌ چهرة‌ زرد تُرنجیدة‌ رنجوران‌ و عاشقانِ زار به‌ کار رفته‌ است‌، مثلاً: «تا سرخ‌ بود چون‌ رخ‌ معشوقان‌ نارنج‌/ تا زرد بود چون‌ رخ‌ مهجوران‌ آبی‌» (فرّخی‌، ص‌ 455)؛ «آبی‌ مگر چون‌ من‌ زِ غم‌ عشق‌ زرد گشت‌/ وز شاخ‌ همچون‌ چوک‌ بیاویخت‌ خویشتن‌» (بهرامی‌ سرخسی‌، به‌ نقل‌ دهخدا، ذیل‌ «آبی‌»)؛ «چون‌ دانة‌ نار اشکِ بدخواهت‌/ وز غصّه‌ رخش‌ چو چهرة‌ آبی‌» (انوری‌، ج‌ 1، ص‌ 453). زنخ‌ یا زنخدانِ یار را به‌ «به‌» نیز تشبیه‌ کرده‌اند، مثلاً، سعدی‌ (ص‌ 125): «به‌ است‌ آن‌ یا زنخ‌ یا سیب‌ سیمین‌/ لب‌ است‌ آن‌ یا شکر یا جان‌ شیرین‌، یا «بیمارِ فراق‌ به‌ نباشد/ تا بو نکند بهِ زنخدان‌» (ص‌ 200).منابع‌: ابن‌سینا، القانون‌ فی‌الطب‌ ّ، چاپ‌ ادوار قش‌، بیروت‌ 1408/ 1987؛ ابن‌ قیّم‌ جوزیّة‌، الطبّ النّبوی‌ ، چاپ‌ عبدالمعطی‌ امین‌ قلعجی‌، قاهره‌ 1402/1982؛ محمدبن‌ احمد ابوریحان‌ بیرونی‌، کتاب‌ الصّیدنة‌ فی‌ الطّب‌ ، چاپ‌ عباس‌ زریاب‌، تهران‌ 1370 ش‌؛ همان‌، ترجمة‌ فارسی‌ نیمة‌ اول‌ قرن‌ هشتم‌ هجری‌ از ابوبکر بن‌ علی‌ بن‌ عثمان‌ کاسانی‌، چاپ‌ منوچهر ستوده‌ و ایرج‌ افشار، تهران‌ 1358 ش‌؛ قاسم‌ بن‌ یوسف‌ ابونصری‌ هروی‌، ارشاد الزراعة‌ ، چاپ‌ محمد مشیری‌، تهران‌ 1346 ش‌؛ ربیع‌ بن‌ احمد اخوینی‌ بخاری‌، هدایة‌ المتعلّمین‌ فی‌ الطّب‌ ، چاپ‌ جلال‌ متینی‌، مشهد 1344 ش‌؛ داوود بن‌ عمر انطاکی‌، تذکرة‌ أولی‌ الالباب‌ والجامع‌ لِلعحب‌ العجاب‌ ، چاپ‌ علی‌ شیری‌، بیروت‌ 1991؛ علی‌بن‌ محمد انوری‌، دیوان‌ ، چاپ‌ محمدتقی‌ مدرس‌ رضوی‌، تهران‌ 1364 ش‌؛ حبیب‌الله‌ ثابتی‌، درختان‌ جنگلی‌ ایران‌ ، تهران‌ 1326 ش‌؛ غیاث‌الدین‌ جزایری‌، درمان‌ گیاهی‌ ، تهران‌ [ بی‌تا. ] ؛ محمد مؤمن‌ بن‌ محمد زمان‌ حکیم‌ مؤمن‌، تحفة‌ حکیم‌ مؤمن‌ ، تهران‌ [ تاریخ‌ مقدمه‌ 1402 ] ؛ علی‌ اکبر دهخدا، لغت‌نامه‌ ، زیر نظر محمد معین‌، تهران‌ 1325ـ1359 ش‌؛ کریم‌ ساعی‌، جنگل‌شناسی‌ ، ج‌ 1، تهران‌ 1327 ش‌؛ مصلح‌بن‌ عبدالله‌ سعدی‌، غزلیات‌ سعدی‌ ، چاپ‌ حبیب‌ یغمایی‌، تهران‌ 1361 ش‌؛ محمد حسین‌ بن‌ محمد هادی‌ عقیلی‌ علوی‌ شیرازی‌، مخزن‌الادویة‌ ، کلکته‌ 1844، چاپ‌ افست‌ تهران‌ 1371 ش‌؛ علی‌بن‌ جولوغ‌ فرّخی‌، دیوان‌ ، چاپ‌ محمد دبیرسیاقی‌، تهران‌ 1371 ش‌؛ زکریا بن‌ محمد قزوینی‌، کتاب‌ عجائب‌ المخلوقات‌ و غرایب‌ الموجودات‌ ، چاپ‌ فردیناند ووستنفلد، ویسبادن‌ 1967؛ احمدبن‌ قوص‌ منوچهری‌، دیوان‌ ، چاپ‌ محمد دبیرسیاقی‌، تهران‌ 1347 ش‌؛ احمد بن‌ عبد الوهاب‌ نویری‌، نهایة‌الارب‌ فی‌ فنون‌ الادب‌ ، قاهره‌ [ بی‌تا. ] ؛The Encyclopedia Americana , Danbury 1984, s.v. "quince"; Ya ـ qu ¦b b. Ish ¤a ¦q al-Kind ¦â, The medical formulary or Aqra ¦ba ¦dh i ¦n of al-Kind i ¦, ed. & tr. Martin Levey, Madison 1966; Pierre Larousse, Grand dictionnaire universel du XIX e siةcle , Paris ]1866-1876[, s.v. "coing"; The New Encyclopaedia Britannica , Chicago 1985, Micropaedia , s.v. "quince"; J. L. Schlimmer, Terminologie mإdico- pharmaceutique et anthropologique franµaise-persane ..., Tehran 1874 (litho.), repr., Tehran 1970 (typo.).
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

هوشنگ اعلم

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 4
تاریخ چاپ 93
وضعیت انتشار
  • چاپ شده