حسن اطْروش
معرف
شهرت ابومحمد حسن‌بن على حسینى، ملقب به ناصر کبیر، ناصر اطروش و الناصرللحق، از فرزندزادگان امام حسین علیه‌السلام و سومین فرمانرواى علویان طبرستان در سده سوم
متن
حسن اُطْروش، شهرت ابومحمد حسن‌بن على حسینى، ملقب به ناصر کبیر، ناصر اطروش و الناصرللحق، از فرزندزادگان امام حسین علیه‌السلام و سومین فرمانرواى علویان طبرستان در سده سوم. نسب وى با سه واسطه به عمرالاشرف، فرزند امام زین‌العابدین علیه‌السلام، می‌رسد. وى جدّ مادرى علم‌الهدى* (شریف مرتضى) و شریف‌رضى*، و مادرش کنیزى خراسانی‌تبار بود. حسن در حدود سال 230 در مدینه به دنیا آمد (رجوع کنید به بخارى، ص 53؛ ناطق‌بالحق، 1387ش، ص50). از آغاز زندگى او اطلاع روشنى در دست نیست. به ‌نوشته علم‌الهدى (ص 63) مرتبه علمى و زهد و فقاهت او براى همه معلوم بوده است. ابوطالب هارونى*، مشهور به ناطق بالحق (متوفى 424؛ همانجا)، نیز از دانش گسترده و زهد و عبادت او خبر داده و افزوده است که وى نزد مشایخ کوفه و دیگر شهرها درس خواند و از آنان روایت کرد و آنان نیز از او روایت کردند، از جمله ابوجعفر محمدبن منصور مرادى*، شاگرد قاسم‌بن ابراهیم رَسّى*؛ بشربن عبدالوهاب اموى؛ برادر حسن‌اطروش، حسین‌بن على مشهور به حسین الشاعر، که ظاهرآ حسن اطروش از طریق او کتاب المسائل علی‌بن جعفر عُریضى* را روایت کرده است؛ و عالم و محدّث مشهور امامى احمدبن محمدبن عیسى قمى (رجوع کنید به حسن اطروش، 1418، ص 56، 58، 65، 72، 75؛ نیز رجوع کنید به شهارى، قسم 3، ج 2، ص 1113؛ ابن ابی‌الرجال، ج 2، ص 177). حسن اطروش در دوران حسن‌بن زیدبن محمد*، از فرزندزادگان امام حسن علیه‌السلام و معروف به داعى کبیر، به طبرستان مهاجرت کرد و پس از مرگ حسن‌بن زید در 270، به برادر او محمدبن زید پیوست (ناطق‌بالحق، همانجا؛ جُندارى، ص 46). آنگاه براى دعوت مردم به سوى محمدبن زید، پنهانى به خراسان سفر نمود. رافع‌بن هَرْثمه* (والى خراسان) پس از کشته شدن احمدبن عبداللّه خُجُستانى* (رجوع کنید به طبرى، ج 9، ص 612، 621)، با اطلاع‌یافتن از این امر، او را زندانى کرد و بر آن شد که با شکنجه، اسامى یارانش را به دست آورد. در نتیجه ضربات تازیانه، بر شنوایى حسن‌بن على صدمه وارد شد و از این‌رو به اطروش (ناشنوا) و اصمّ شهرت یافت (بخارى، همانجا؛ ابن‌ابی‌الحدید، ج 1، ص 32ـ33؛ ابن‌عنبه، ص 308). اما به نوشته ناطق‌بالحق (1387ش، ص 51، به نقل از یکى از مؤلفان) و نیز مُحَلِّى (ج 2، ص 56)، دستگیرى و شکنجه حسن اطروش به دستور احمدبن عبداللّه خجستانى، حاکم نیشابور (مقتول در 268)، و بنابراین در زمان حسن‌بن زید بوده است. در هر صورت، وى با کمک محمدبن زید از زندان رهایى یافت و نزد او بازگشت (ناطق‌بالحق، 1387ش، 50ـ51).حسن اطروش به‌ سبب مقام علمى و فضل بسیار، نزد حسن‌بن زید و محمدبن زید محترم بود، اما کارگزار این دو نبود، فقط گاهى تقسیم پول بین علویان را به او می‌سپردند. وى مدت کوتاهى، به اکراه، منصب قضا را برعهده گرفت (حسنى، تتمیم آملى، ص 604؛ ناطق‌بالحق، همانجا؛ محلى، ج 2، ص 64). پس از شکست و کشته شدن محمدبن زید در 287 در جرجان، که حسن اطروش نیز با وى همراه بود، حسن از طریق دامغان به رى رفت و از آنجا به دعوت جَستان‌بن وهسودان، پادشاه دیلم (رجوع کنید به جستانیان*)، که با اطروش سابقه دوستى داشت، راهى دیلمان شد (ناطق‌بالحق، 1387ش، ص 52؛ محلى، ج 2، ص 67). جَستان که با وى بر پایبندى به دیانت و دورى گزیدن از گناه عهد بسته بود، او و خانواده‌اش را پناه داد و با او بیعت کرد. آن دو یک بار در 289 و بار دیگر در 290، به طبرستان لشکر کشیدند، اما کارى از پیش نبردند (رجوع کنید به ناطق بالحق، 1387ش، ص 53؛ ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 262؛ نیز رجوع کنید به مادلونگ، 1975، ج 4، ص 208). حسن اطروش در دیلم مستقر شد و مردم ناحیه دیلمان را به اسلام فراخواند (مسعودى، ج 5، ص 260)، سپس وارد گیلان شد و اسلام را به آنان عرضه کرد و گروه بسیارى در مشرق سپیدرود (گیلانِ بیه‌پیش) مسلمان شدند (صابى، ص 23ـ24؛ علم‌الهدى، ص 63؛ براى رقم مبالغه‌آمیز هواداران حسن اطروش رجوع کنید به منصور باللّه، ج 1، ص 309؛ حسنى مؤیدى، ص 184). نارضایى بومیان از ملوکشان، در روی‌آوردن مردم به حسن اطروش نقش مهمى داشت. وى پس از آن، براى نخستین بار مدعى امامت شد و به رسم علویان، قَلَنْسوه (کلاه دراز) برسرگذاشت و لقب الناصر للحق را اختیار کرد (صابى، ص 23؛ فخررازى، ص 123). وى در این هنگام جستان‌بن وهسودان را، به دلیل شراب‌خوارى و پایبند نبودن به شرع، ترک کرد و بعدها، با گرفتن عهد اکید از جستان در تقید به شرع، بار دیگر با او همکارى نمود (رجوع کنید به ناطق بالحق، 1387ش، ص 53،60؛ صابى، ص 23ـ24). به نوشته ابن‌واصل، مؤلف تاریخ صالحى (ص 474)، بین جستان و حسن اطروش چند جنگ روى داد، ولى سرانجام جستان با حسن صلح و بیعت کرد. اشعار اطروش درباره پیمان جستان موجود است (رجوع کنید به ناطق‌بالحق، 1387ش، ص60). حسن پس از این موفقیت، مرزهاى غربى قلمرو خود را امنیت بخشید (رجوع کنید به صابى، ص 24ـ25؛ اولیاءاللّه، ص 106). ناکامى او در سلطه بر طبرستان سبب گردید که بار دیگر به دیلمان و گیلان بازگردد. از آن پس، وى براى حفظ گیلانِ بیه‌پیش، مدتى از سال را در هوسَم (رودسر کنونى) و بقیه آن را در گیلاکُجانِ دیلمان اقامت کرد (حسنى، همان تتمیم، ص 604؛ ناطق بالحق، 1387ش، ص 53). آملى (حسنى، تتمیم، همانجا) و مسعودى (همانجا) به مساجدى اشاره کرده‌اند که اطروش در این مدت بنا کرد (نیز رجوع کنید به ابن‌اثیر، ج 8، ص 81؛ نویرى، ج 26، ص 9).حسن اطروش بار دیگر براى فتح طبرستان کوشید. وى در 293 لشکرى به فرماندهى پدر ماکانِ کاکى* و پدر فیروزان به طبرستان فرستاد. ابوالعباس عبداللّه‌بن محمد، حاکم طبرستان، این سپاه را شکست داد و شمار زیادى از ایشان، از جمله ماکانِ کاکى و فیروزان، به قتل رسیدند و بقیه سپاهیان به دیلمان گریختند (صابى، ص26؛ ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 260؛ اولیاءاللّه، ص 104). علی‌بن بلال آملى (رجوع کنید به حسنى، تتمیم، ص606ـ607)، گذشته از ذکر کوششهاى حسن اطروش براى فتح طبرستان، به دیگر لشکرکشیهاى او اشاره‌اى کوتاه نموده‌است. بنابراین گزارش، حسن افزون بر سه تهاجمى که براى فتح آمل نمود، دوبار به مناطق دیگر یورش برد. آملى درباره هدف حسن از سفرهاى جنگى و مناطقى که به آنها حمله کرده بود، توضیح نداده است.علت ناکامى حسن در فتح طبرستان را باید در سیاست ابوالعباس عبداللّه در قبال دیلمیان و اهالى طبرستان جستجو نمود. او گذشته از رفتار خوب با مردم طبرستان، با اکرام و احسان به علویان مهاجر به این ولایت، ایشان را با خود همراه ساخت و از سران دیالمه با دادن هدایایى دلجویى کرد (رجوع کنید به ابن‌اثیر، همانجا). این اقدامات ابوالعباس، وضع داخلى رویان و طبرستان را براى پذیرش حسن اطروش نامساعد کرد و دیلمیان نیز از همکارى با او در حمله به طبرستان سر باز زدند. اما احمدبن اسماعیل سامانى پس از چندى ابوالعباس را عزل کرد و سلّام نامى را در 297 به جاى او به حکومت طبرستان فرستاد (رجوع کنید به ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 265ـ266). سلّام در دوران کوتاه حکومتش، روشى برخلاف ابوالعباس در پیش گرفت. وى هدایاى سران دیالمه را قطع کرد و این کار موجب از سرگیرى یورشهاى دیلمیان به طبرستان شد؛ البته او موفق شد دیلمیان را هزیمت دهد (ابن‌اثیر، ج8، ص 81 ـ82؛ میرخواند، ج 4، ص38)، اما در برابر شورش اهالى آمل کارى از پیش نبرد و از شهر اخراج گردید. بدین ترتیب، احمدبن اسماعیل سامانى مجبور شد بار دیگر ابوالعباس عبداللّه را به حکومت طبرستان اعزام نماید (مسعودى، ج 5، ص 261؛ ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 266).پس از مرگ ابوالعباس در صفر 298، محمدبن ابراهیم صَعْلوک، حاکم رى، به دستور امیر سامانى به طبرستان رفت و حکومت آنجا را برعهده گرفت. او نیز رسوم ابوالعباس را تغییر داد و هدیه دادن به رؤساى دیلم را قطع کرد. این امر موجب نارضایى سران دیلمیان شد. حسن اطروش از این فرصت بهره جست و آنان را بر ضد محمدبن ابراهیم صعلوک برانگیخت (ابن‌اثیر، ج 8، ص 82؛ ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 268ـ269). با گردآمدن گیلها و دیلمیان، وى در جمادی‌الآخره 301 (حسنى، همان تتمیم، ص 603)، براى سومین بار، عازم فتح طبرستان شد (براى نامهاى سران سپاه رجوع کنید به صابى، ص26ـ27؛ ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 274). گزارشى از این حوادث را ابن‌اسفندیار (ج 1، ص 268ـ269) و منابع زیدى آورده‌اند (براى نمونه رجوع کنید به ناطق بالحق، 1387ش، ص 54؛ محلى، ج 2، ص 70ـ71). از گزارش گردیزى (ص 190ـ191) می‌توان دریافت که حسن اطروش پس از محاصره چالوس (شالوس) و پیش از فتح آن شهر، به سوى آمل شتافته است. محمدبن ابراهیم صعلوک پس از شکست، به آمل گریخت و از راه جرجان به رى رفت. حسن در آمل، مشایخ و فقها را مجاب کرد که از سامانیان حمایت نکنند (رجوع کنید به ناطق‌بالحق، 1395، ص 133ـ134؛ همو، 1387ش، ص 55). از این‌رو، در غیاب عامل سامانیان، او در جمادی‌الآخره 301 براى ورود به آمل با مشکلى مواجه نگشت (رجوع کنید به حمزه اصفهانى، ص 174ـ175؛ حسنى، همانجا؛ ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 269). بعد از استقرار حسن اطروش در آمل، عبداللّه‌بن حسن عقیقى، از علویان سارى، مردم را به بیعت با وى دعوت نمود و با گروهى بی‌شمار به او پیوست. آنگاه، حسن دسته‌اى از گیلها و دیلمیان را با عقیقىِ مذکور، به نبرد با شهریاربن بادوسبان فرستاد. در این نبرد، عقیقى شکست خورد و به قتل رسید. محمدبن عبداللّه عُزَیر، براى مقابله با حسن اطروش، از بخارا به طبرستان اعزام شد. وى چهل روز در طبرستان اقامت کرد (ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 270). هرچند ابن‌اسفندیار از اقدامات محمدبن عبداللّه سخنى به میان نیاورده، اما با توجه به سکه‌اى که از امیر نصربن احمد سامانى در سال 302 در آمل ضرب شده است می‌توان دریافت که محمدبن عبداللّه موفق به تسخیر آمل گردیده است (رجوع کنید به استرن، ص 213ـ214). حسن از آمل به چالوس رفت و مجدداً به آمل بازگشت و بر آن شهر و طبرستان استیلا یافت (رجوع کنید به طبرى، ج10، ص149). به‌نظر می‌رسد که او در سفرش به چالوس موفق شد گروهى از گیل و دیلم را به خدمت خود درآورد و با کمک ایشان قواى سامانیان را از آمل اخراج کند. وى پس از چیرگى دوباره بر آمل، پسرش ابوالقاسم جعفر را حاکم سارى (ساریه) کرد، که موجب رنجش فرمانده لشکرش، حسن‌بن قاسم‌بن حسن*، از علویان حسنى، گردید (ناطق‌بالحق، 1387ش، ص 57؛ محلى، ج 2، ص 72). از گفته ابن‌اسفندیار (ج 1، ص 270) چنین برمی‌آید که حسن اطروش براى بهبود مناسباتش با صاحبان اراضى نیز اقداماتى کرد، از جمله در هنگام گرفتن خراج خواست به‌جاى نظام مالیاتى قدیم، ده‌یک (زکات) اخذ کند، اما در پى مخالفت با این روش، همان شیوه کهن را اجرا کرد. با این حال، خصومت اشراف زمین‌دار بومى با او ادامه یافت. درخواستهاى هرمزدکامه (صاحب تمیشه*) و شروین‌بن رستم از حکومت بخارا موجب گردید که امیرنصر سامانى، الیاس‌بن محمدبن یسَع را براى فتح طبرستان اعزام کند. اما الیاس در فتح سارى ناکام ماند و با ابوالقاسم جعفر صلح کرد و این امر به مصالحه شروین‌بن رستم با حسن اطروش انجامید (ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 270ـ272؛ مرعشى، ص 304). بدین ترتیب، استیلاى حسن اطروش بر طبرستان تثبیت شد.حسن اطروش از آن پس بیشتر به نماز و عبادت پرداخت و از امور سپاه کناره گرفت و آنها را به حسن‌بن قاسم سپرد، که نارضایى پسران حسن اطروش را در پی‌داشت. متقابلاً حسن‌بن قاسم در جلب نظر بزرگان و رجال کوشید. منابع زیدى به محبوبیت حسن‌بن قاسم، به دلیل زهد او، تصریح نموده‌اند. همین منابع اشاره کرده‌اند که پسران حسن اطروش اهل سَداد نبودند (رجوع کنید به صابى، ص 30ـ33؛ ابن‌عنبه، ص 308؛ قس ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 273)؛ از این‌رو، مردم متدین به حسن‌بن قاسم تمایل داشتند. جایگاه پسران حسن اطروش نزد پدر و خطرى که از جانب ایشان متوجه حسن‌بن قاسم بود، موجب بیم حسن‌بن قاسم از حسن اطروش گشت، به طورى که او را در قلعه لاریجان زندانى کرد. این اقدام، با واکنش منفى اهالى آمل مواجه شد و گروهى از سپاهیان اطروش، به فرماندهى لیلی‌بن نعمان*، نیز به طرفدارى از اطروش برخاستند که به آزادى او و فرار حسن‌بن قاسم انجامید (رجوع کنید به ناطق بالحق، 1387ش، ص 61؛ ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 274؛ محلى، همانجا). حسن‌بن قاسم به گیلان رفت و، با لقب داعی‌صغیر، مدعى امامت شد و گروهى از گیلها با او بیعت کردند (صابى، ص 30ـ31). مسعودى (ج 5، ص 261) به مناسبات حسن اطروش با حسن‌بن قاسم اشاره‌اى کوتاه کرده است. به نوشته او، بین آنان بر سر طبرستان جنگها رخ داد. سرانجام، با دخالت علویان، قرار شد که حسن‌بن قاسم نزد حسن اطروش بازگردد و از سوى او ولیعهد و فرمانده سپاه گردد. حسن اطروش به این قرار عمل کرد و نوه خود را به همسرى حسن‌بن قاسم درآورد و او را در سال 303 به حکومت جرجان رساند (ناطق‌بالحق، 1387ش، ص 155؛ محلى، ج 2، ص 71؛ ابن‌اسفندیار، همانجا).حسن اطروش پس از سه سال و سه ماه حکومت، در 25 شعبان 304 (حسنى، همان تتمیم، ص 605؛ ناطق‌بالحق، 1387ش، ص61؛ محلى، ج2،ص78) در شهر آمل درگذشت (رجوع کنید به صابى، ص 33؛ حمزه اصفهانى، ص 175؛ ابن ابی‌الحدید، ج 1، ص 32ـ33). وى را در خانه قاسم‌بن على در شهر آمل به خاک سپردند (دانش‌پژوه، ص 185). قبر او مورد توجه زیدیان بود و ابن‌اسفندیار (ج1، ص97) در قرن هشتم گفته که مرقد او زیارتگاه مردم و محل مجاورت اهل زهد است. این مزار اکنون نیز محل شناخته‌شده‌اى در آمل است. وى در این شهر مدرسه‌اى نیز بنا کرده بود که تا روزگار ظهیرالدین مرعشى باقى بوده است (رجوع کنید به مرعشى، ص 148).زیدى یا امامى بودن حسن اطروش از همان زمان محل منازعه بوده است. شریفِمرتضى علم‌الهدى (ص 63)، ضمن اشاره به اینکه اسلام را حسن اطروش در دیلم منتشر کرد و مردم به وسیله او از گمراهى و جهالت رستند، افزوده است که وى بر مذهب امامیه بود و او ــ که خود نواده اُطروش است ــ رساله ناصریات را نیز براساس یکى از آثار فقهى وى تدوین کرده است. نجاشى (ص 57) نیز به‌صراحت او را امامى خوانده (کان یعتقدُ الإمامةَ) و در فهرست آثار وى از کتاب أنساب الائمة و موالیدهم إلى صاحب‌الامر علیهم‌السلام نام برده است (نیز رجوع کنید به افندی‌اصفهانى، ج 1، ص 291ـ292). بعدها افندی‌اصفهانى (ج 1، ص 277، 292ـ293)، ضمن امامى شمردن او، از شیخ‌بهائى نقل کرده که وى حسن اطروش را امامی‌مذهب می‌دانسته است. مادلونگ (1985، ص 77ـ78) هم ــضمن اشاره به اینکه عقاید و شعائر دینی‌اى که حسن اطروش به مردم تعلیم می‌داد، تا اندازه‌اى با تعالیم قاسم‌بن ابراهیم رَسّى (پیشواى زیدیانى که در گذشته در دیلم به این مذهب درآمده بودند) فرق داشت ــ گفته است که آراى او در کلام و فقه به امامیه نزدیک بوده است (نیز رجوع کنید به سزگین، ج 1، ص 567؛ لمتون، ص 32، پانویس 29). مؤید دیگر بر نزدیکى آراى فقهى حسن اطروش به امامیه، عقیده او به تقیه است، که در فقه زیدیه پذیرفته نشده است (رجوع کنید به حسن اطروش، 1418، ص 69). در هر صورت، از مکتب فقهى اطروش به ناصریه نیز یاد شده است(رجوع کنید به حاکم جِشَمى، ص374؛ ابن ‌عنبه، همانجا؛ ابن‌مرتضى، ص 92).از فرزندان حسن اطروش، از چهار پسر به نامهاى محمد، ابوالحسین احمد (ابن‌اسفندیار، همانجا)، ابوالحسن على و ابوالقاسم جعفر و نیز چهار دختر (رجوع کنید به ناطق بالحق، 1387ش، ص 54ـ 55) نام برده شده است. نسب شریفِمرتضى و شریف‌رضى از طرف مادر به ابوالحسین احمدــ که در منابع، به امامى بودن او تصریح شده است (رجوع کنید به ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 97، 273؛ ابن‌ابی‌الرجال، ج 1، ص 264)ــ و از او به حسن اطروش می‌رسد (براى تفصیل رجوع کنید به علم‌الهدى، ص 62ـ63).حسن اطروش از نظر بسیارى، فرمانروایى برجسته به شمار می‌رفت. طبرى (ج 10، ص 149)، تاریخ‌نگارِ هم‌روزگار وى، که خود از مردم آمل بود، او را به سبب اجراى عدالت و حسن رفتار ستوده است (نیز رجوع کنید به سمعانى، ج 1، ص 184ـ185). به نوشته ابوریحان بیرونى (ص 242)، حسن اطروش نظام کدخدایى را که فریدون بنا نهاده بود برانداخت و از نو اشتراک سرکشان با دیگر مردمان را در نظام کدخدایى برقرار کرد (نیز رجوع کنید به بارتولد،ص 214). دیلمى (ص 559) حسن اطروش را در زمره یکى از مجددان سده چهارم برشمرده است. وى شاعر و ادیب و فقیه بود (براى اشعار او رجوع کنید به حسنى، همان تتمیم، ص 604ـ605؛ منصورباللّه، ج 1، ص 310ـ314؛ ابن‌طقطقى، ص 279؛ صفدى، ج 12، ص 111ـ112). کتابهاى بسیارى نیز به او نسبت داده‌اند. او مجالس مناظره با عالمان و فقیهان و همچنین مجالسى براى مطالعه در حدیث برگزار می‌کرد (رجوع کنید به ناطق‌بالحق، 1387ش، ص 56). از میان شاگردان متعدد وى، ابوعبداللّه ولیدى برخى از سخنان و احادیث املا شده او را در کتابى به‌نام الألفاظ گردآورى کرده که تا قرن پنجم موجود بوده است (همو، 1395، ص 125). ابوطالب یحیی‌بن حسین هارونى نیز در امالى خود ظاهراً دو امالى حسن اطروش، یا امالى او را به دو طریق از شاگردان اطروش، در اختیار داشته و مطالبى از آن نقل کرده است (براى نمونه رجوع کنید به همان، ص 135، 139). از دیگر شاگردان مشهور حسن اطروش، ابوالحسن علی‌بن مهدى مامطیرى* (مؤلف کتاب نزهةالابصار) و حسین‌بن هارون حسینى (عالم امامى ساکن در آمل) بودند (رجوع کنید به ابن‌ابی‌الرجال، ج 2، ص 221ـ 222). یکى از زیدیان طبرستان درباره اخبار و احوال ناصر اطروش کتابى نوشته بوده که نسخه‌اى از آن را علی‌بن بلال آملى داشته (رجوع کنید به حسنى، تتمیم، ص 605) و این کتاب تا قرن هشتم موجود بوده است. ابن‌طاووس (ص 175ـ176) از کتاب دیگرى در اخبار اطروش که در اختیارش بوده، یاد کرده و مطلبى از آن نقل نموده است (رجوع کنید به کولبرگ، ص 335ـ336). در منابع زیدى، قول به جواز دو امام در یک زمان، به عنوان نظر خاص حسن اطروش نقل شده است، که قیامش در طبرستان هم‌زمان با تأسیس دولت الهادى الی‌الحق* یحیی‌بن حسین (متوفى 298)، بنیان‌گذار سلسله زیدیانِ یمن*، بود (براى نمونه رجوع کنید به ناطق بالحق، 1387ش، ص 43؛ محلى، ج 2، ص 43ـ44).آثار حسن اطروش را افزون بر سیصد کتاب دانسته‌اند، که محلّ تردید است (رجوع کنید به حسن اطروش، 1423، مقدمه جَدْبان، ص 15؛ حسنى مؤیدى، ص 186). ابن‌ندیم (ص 193) تألیف صد کتاب را به او نسبت داده و خود برخى از آنها را که دیده یاد کرده است (نیز رجوع کنید به حسن اطروش، 1423، همان مقدمه، ص 15ـ16؛ موسوی‌نژاد، ص 69). نجاشى (ص 57) به چند اثر او اشاره کرده است. از میان نوشته‌هاى متعدد او (رجوع کنید به دیلمى، ص 45)، عبدالکریم احمد جدبان کتابهاى البساط (صعده 1418) در کلام و عقیده زیدیان و کتاب الاحتساب (صعده 1423) درباره حِسْبه* را به چاپ رسانده است. عالمان زیدى به تدوین آراى فقهى حسن اطروش و نگارش شروح بر کتابهاى او علاقه فراوانى داشته‌اند، که از جمله آنهاست: کتاب الحاصر فى فقه الناصر، تألیف ابوالحسین هارونى* (متوفى 411؛ رجوع کنید به ابن‌ابی‌الرجال، ج 3، ص220)؛ الموجز، نوشته ابوالقاسم بستى*؛ و از همه مهم‌تر کتاب الابانة، نوشته ابوجعفر محمدبن یعقوب هوسمى* (متوفى 455). شرح‌نویسى بر کتاب الابانة، در میان زیدیان ناصرى گیلان بسیار متداول بوده است (رجوع کنید به افندى اصفهانى، ج 1، ص280) که حکایت از اهمیت این اثر در تدوین فقه حسن اطروش دارد. از کتاب الابانة چندین نسخه خطى باقى مانده است (رجوع کنید به شهارى، قسم 3، ج 2، ص 1114). در نیمه دوم سده هفتم، علی‌بن ابی‌جعفر پیرمرد دیلمى کتابى نوشت با عنوان المُغنى فى رؤوس مسائل الخلاف بین الامام الناصرللحق و سائر فقهاء اهل‌البیت، درباره آراى حسن اطروش، که در این اثر اختلاف آراى او را با دیگر علویان و مذاهب چهارگانه اهل سنّت بیان کرده است (مادلونگ، 1965، ص 161؛ سزگین، ج 1، ص 567).بعدها ابوالفضل جعفربن محمدبن حسین (متوفى 350) ــ که پدرش، محمد الفارس، داماد ناصر اطروش بود (رجوع کنید به ابن‌اسفندیار، ج 1، ص 102) ــ در هوسم امارتى محلى تشکیل داد که به امارت محلى خاندان ثائریان شهرت دارد و افرادى از این خاندان، امارت شهر هوسم را، که یکى از مهم‌ترین مراکز قدرت پیروان ناصریه بود، بیش از یک سده در اختیار داشته‌اند (رجوع کنید به شجرى، ص 52، 64ـ66).منابع : ابن ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغة، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره 1385 ـ 1387/ 1965ـ1967، چاپ افست بیروت ]بی‌تا.[؛ ابن ابی‌الرجال، مطلع‌البدور و مجمع‌البحور فى تراجم رجال الزیدیة، چاپ عبدالرقیب مطهر محمد حجر، صعده، یمن 1425/2004؛ ابن‌اثیر؛ ابن‌اسفندیار، تاریخ طبرستان، چاپ عباس اقبال‌آشتیانى، تهران [?1320ش[؛ ابن‌طاووس، فرج‌ المهموم فى تاریخ علماءالنجوم، نجف 1368، چاپ افست قم 1363ش؛ ابن‌طقطقى، الاصیلى فى انساب الطالبیین، چاپ مهدى رجائى، قم 1376ش؛ ابن‌عنبه، عمدةالطالب فى انساب آل ابی‌طالب، چاپ محمدحسن آل طالقانى، نجف 1380/ 1961؛ ابن‌مرتضى، کتاب المنیة و الامل فى شرح الملل و النحل، چاپ محمدجواد مشکور، ]بیروت[ 1988؛ ابن‌ندیم (لایپزیگ)؛ ابن‌واصل، «من کتاب تاریخ‌الصالحى»، در الانتخابات البهیة: من الکتب العربیة و الفارسیة و الترکیة فیما یتعلق بتواریخ طبرستان و کیلان و جغرافیا تلک النواحى المرعیة، چاپ برنهارد دورن، پترزبورگ 1274؛ ابوریحان بیرونى، الآثارالباقیة؛ عبداللّه‌بن عیسى افندی‌اصفهانى، ریاض‌العلماء و حیاض ‌الفضلاء، چاپ احمد حسینى، قم 1401ـ؛ محمدبن حسن اولیاءاللّه، تاریخ رویان، چاپ منوچهر ستوده، تهران 1348ش؛ ابونصر سهل‌بن عبداللّه بخارى، سرّالسلسلة العلویة، چاپ محمدصادق بحرالعلوم، نجف 1381/1962؛ احمدبن عبداللّه جندارى، ]تراجم الرجال المذکورة فى شرح ‌الازهار[، در ابن‌مفتاح، المنتزع المختار من‌الغیث‌المدرار، المعروف بشرح الازهار، صعده، یمن 1424/2003؛ محسن‌بن محمد حاکم جِشَمى، «الطبقتان‌الحادیة عشرة و الثانیة عشرة من کتاب شرح‌العیون»، در قاضى عبدالجباربن احمد، فضل الاعتزال و طبقات المعتزلة، چاپ فؤادسید، تونس ]بی‌تا.[؛ حسن اطروش، الاحتساب، چاپ عبدالکریم احمد جدبان، صعده، یمن 1423/ 2002؛ همو، البساط، چاپ عبدالکریم احمدجدبان، صعده، یمن 1418/ 1997؛ احمدبن ابراهیم حسنى، المصابیح، چاپ عبداللّه حوثى، صنعا 1423/ 2002؛ مجدالدین حسنى مؤیدى، التُّحَفُ شرح‌الزُّلَف، صنعا 1417/ 1997؛ حمزةبن حسن حمزه اصفهانى، کتاب تاریخ سنى ملوک الارض و الانبیاء علیهم‌الصلوة و السلام، برلین 1340؛ محمدتقى دانش‌پژوه، «دو مشیخه زیدى»، در نامه مینوى، زیرنظر حبیب یغمائى و ایرج افشار، تهران: جاویدان، 1350ش؛ محمدبن احمد دیلمى، کتاب قواعد عقاید آل محمد (ص)، نسخه عکسى در مجموعه طاووس یمانى، ش 61، تهران: وزارت امورخارجه، مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسى، ]بی‌تا.[؛ سمعانى؛ یحیی‌بن حسین شجرى، سیرةالامام المؤید بالله احمدبن الحسین‌الهارونى، چاپ صالح عبداللّه احمد قربان، صنعا 1424/ 2003؛ ابراهیم‌بن قاسم شهارى، طبقات الزیدیة الکبرى، قسم3: بلوغ‌المراد الى معرفة الاسناد، چاپ عبدالسلام وجیه، عمان 1421/ 2001؛ ابراهیم‌بن هلال صابى، کتاب المنتزع من الجزء الاول من الکتاب‌المعروف بالتاجى فى اخبارالدولة الدیلمیة، در اخبار ائمة الزیدیة فى طبرستان و دیلمان و جیلان، چاپ ویلفرد مادلونگ، بیروت: المعهد الالمانى للابحاث الشرقیة، 1987؛ صفدى ؛ طبرى، تاریخ (بیروت)؛ علی‌بن حسین علم‌الهدى، مسائل‌الناصریات، تهران 1417/ 1997؛ محمدبن عمر فخررازى، الشجرةالمبارکة فى انساب الطالبیة، چاپ مهدى رجائى، قم 1409؛ عبدالحی‌بن ضحاک گردیزى، تاریخ گردیزى، چاپ عبدالحى حبیبى، تهران 1363ش؛ حُمیدبن احمد مُحَلِّى، الحدائق الوردیة فى مناقب ائمة الزیدیة، چاپ مرتضی‌بن زید محطورى حسنى، صنعا 1423/2002؛ ظهیرالدین‌بن نصیرالدین مرعشى، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، چاپ محمدحسین تسبیحى، تهران 1345ش؛ مسعودى، مروج (بیروت)؛ عبداللّه‌بن حمزه منصورباللّه، کتاب‌الشافى، صنعا 1406/1986؛ على موسوی‌نژاد، تراث‌الزیدیة، قم 1384ش؛ میرخواند؛ یحیی ‌بن حسین ناطق‌بالحق، الافادة فى تاریخ الائمةالسادة، چاپ محمدکاظم رحمتى، تهران 1387ش؛ همو، تیسیرالمطالب فى امالى الامام ابی‌طالب، لمخرجه و راویه جعفربن احمدبن عبدالسلام، چاپ یحیى عبدالکریم فضیل، بیروت 1395/1975؛ احمدبن على نجاشى، فهرست اسماء مصنّفى الشیعة المشتهر ب رجال النجاشى، چاپ موسى شبیری‌زنجانى، قم 1407؛ احمدبن عبدالوهاب نویرى، نهایة الارب فى فنون‌الادب، قاهره ] 1923[ـ 1990؛Vasily Vladimirovich Barthold, Turkestan down to the Mongol invasion, [English translation], London 1977; Etan Kohlberg, A medieval Muslim scholar at work: Ibn Tawus and his library, Leiden 1992; Ann Katharine Swynford Lambton, State and government medieval Islam, London 1985; Wilferd Madelung, Der Imam al-Qasim ibn Ibrahim und die Glaubenslehre der zaiditen, Berlin 1965; idem, "The minor dynasties of northern Iran", in The Cambridge history of Iran, vol. 4, ed. R. N. Frye, Cambridge 1975; idem, "Shi`i attitudes toward woman as reflected in fiqh", in Society and the sexes in medieval Islam, ed. A. Lutfi al-Sayyid-Marsot, Malibu, Calif.: Undena Publ., 1979, repr. in Wilferd Madelung, Religious schools and sects in medieval Islam, London 1985; Fuat Sezgin, Geschichte des arabischen Schrifttums, Leiden 1967- ; Samuel Miklos Stern, "The coins of Amul", in Numismatic chronicle, London 1967, repr. in Samuel Miklos Stern, Coins and documents from the Medieval Middle East, London 1986.
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

رضا رضازاده لنگرودی

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 13
تاریخ چاپ 93
وضعیت انتشار
  • چاپ شده