بوقلمون (نیز بوقلْمون به ضرورت وزن شعر در فارسی )
معرف
شکل‌ کوتاه‌ شدة‌ اَبوقَلَمون‌ ، مُعرّب‌ هوپُکَلَمُن‌ یونانی‌ (گویا اصلاً به‌ معنای‌ «پارچة‌ راه‌راه‌»؛ رجوع کنید به ر
متن
بوقَلَمون‌ (نیز بوقَلْمون‌ به‌ ضرورت‌ وزن‌ شعر در فارسی‌)، شکل‌ کوتاه‌ شدة‌ اَبوقَلَمون‌ ، مُعرّب‌ هوپُکَلَمُن‌ یونانی‌ (گویا اصلاً به‌ معنای‌ «پارچة‌ راه‌راه‌»؛ رجوع کنید به ر. دُزی‌، ج‌ 1، ص‌ 6ـ7، ذیل‌ «اَبوقَلَمون‌»)، نامی‌ که‌ به‌ چند چیز یا جانور که‌ «رنگ‌ آن‌ متغیر می‌نماید»، مانند گونه‌ای‌ پَرَند، سنگ‌ گرانبهای‌ یَشْب‌، حِرباء و، سرانجام‌، بوقلمون‌ (پرندة‌ خانگی‌ معروف‌)، اطلاق‌ شده‌ است‌. تحول‌ معنایی‌ این‌ واژه‌ را در عربی‌ و فارسی‌ می‌توان‌ به‌ ترتیب‌ زیر بیان‌ کرد:به‌ معنای‌ اصلی‌ آن‌ در عربی‌، که‌ مطابق‌ با معنای‌ اصطلاحی‌ یونانی‌ آن‌ بوده‌ است‌، پارچه‌ «ثَوب‌»ی‌ بود که‌ در یونان‌ می‌بافتند، که‌ چون‌ آن‌ را به‌ زاویه‌های‌ مختلف‌ در برابر آفتاب‌ می‌گرفتند، رنگهای‌ گوناگونی‌ نشان‌ می‌داد ـ یعنی‌ پارچة‌ «مَوجدار » (مثلاً در یاقوت‌ حموی‌، ج‌ 4، ص‌ 166؛ نیز رجوع کنید به سیرافی‌، به‌ نقل‌ ابن‌منظور، ذیل‌ واژة‌ «قَلَمُون‌»). احتمالاً با تقلید فنّ بافت‌ پارچة‌ یونانی‌ مذکور، بافندگان‌ مصری‌، بویژه‌ در تِنّیس‌ و دِمیاط‌، علاوه‌ بر آن‌ پارچه‌، جامه‌ها و فرشهای‌ «متلوّن‌» (رجوع کنید به الفَرش‌ الابوقَلَمون‌ در یاقوت‌ حموی‌، ج‌ 1، ص‌ 882، در وصف‌ تنّیس‌، یا الفَرش‌ القَلَمونی‌ «به‌ همه‌ رنگ‌»، همان‌، ج‌ 2، ص‌ 603، در وصف‌ دمیاط‌) و همچنین‌ پارچه‌ها یا جامه‌های‌ رنگارنگ‌ («الثَیاب‌ الملوَّنة‌»؛ همان‌، ج‌1، ص‌ 882) می‌ساختند؛ نیز رجوع کنید به ناصرِخسرو، 1367 ش‌، ص‌ 65: «بدین‌ شهر [ تنّیس‌ ] بوقلمون‌ بافند که‌ در همة‌ عالم‌ جای‌ دیگر نباشد [ و ] آن‌ جامه‌ای‌ است‌ رنگین‌ که‌ به‌ هر وقتی‌ از روز به‌ لونی‌ دیگر نماید.» نیز به‌ گزارش‌ ناصرخسرو، چنین‌ بر می‌آید که‌ بوقلمون‌ بسیار گرانبها بوده‌ و بافندگان‌ مصری‌ آن‌ را «قاصِداً» فقط‌ برای‌ سلطان‌، برای‌ «جامة‌ عماری‌ شتران‌ و نمدِ زین‌ اسپانِ» شاهی‌ (همان‌، ص‌ 66، 82)، پارچة‌ خیمة‌ سلطنتی‌ (ص‌ 82) و برای‌ «فرش‌ و طرح‌» حَرَم‌ کاخ‌ سلطان‌ (ص‌ 98) می‌بافتند (نیز رجوع کنید به همان‌، ص‌ 93، که‌ سفالینة‌ [ کاسه‌، قَدَح‌، طَبَق‌ و غیره‌ ] بسیار لطیفی‌ را ذکر می‌کند که‌ در مصر می‌ساختند و آن‌ را چنان‌ رنگ‌ می‌کردند که‌ «رنگ‌ بوقلمون‌ را می‌ [ مانست‌ ] ، چنان‌ که‌ از هر جهتی‌ که‌ [ می‌داشتی‌ ] رنگِ دیگر [ می‌نمود ] »). مقدسی‌ (قرن‌ چهارم‌) در احسن‌ التقاسیم‌ مادة‌ اولیة‌ پارچة‌ ابوقلمون‌ را مأخوذ از جانوری‌ دریایی‌ به‌ همین‌ نام‌ پنداشته‌ است‌ (ص‌ 240ـ241؛ ترجمة‌ فارسی‌، ج‌ 1، ص‌ 345): «یکی‌ از عجایب‌ بسیار این‌ اقلیم‌ [ = «اقلیم‌ المَغرب‌»، یعنی‌ اندلس‌ و شمال‌ افریقا، جز مصر ] اَبوقَلَمون‌ است‌، و آن‌ جانوری‌ است‌ («دابَّة‌») که‌ خود را به‌ سنگهایی‌ در کنارة‌ دریا می‌مالد و [ بدینسان‌ ] وَبَر [ =مویها، پشم‌، کرک‌ ] آن‌ [ بر آن‌ سنگها ] می‌ماند. این‌ وَبَر به‌ نرمیِ ابریشم‌ و به‌ رنگ‌ زَر... و کمیاب‌ است‌. آن‌ را گِرد می‌آورند و با آن‌ پارچه‌هایی‌ می‌بافند که‌ در روز به‌ رنگهای‌ گوناگون‌ جلوه‌ می‌کند. پادشاه‌ بُردنِ این‌ پارچه‌ را به‌ کشورها [ ی‌ دیگر ] منع‌ کرده‌ است‌، مگر آنچه‌ از دید آنها [ یعنی‌ مأموران‌ دولت‌ ] پنهان‌ شود. [ بهای‌ ] این‌ پارچه‌/ جامه‌ چه‌ بسا به‌ ده‌ هزار دینار می‌رسد.» شرح‌ این‌ «عَجیبه‌» را مقدسی‌ ظاهراً از اصطخری‌ (ص‌ 42) نقل‌ کرده‌ است‌؛ ولی‌ اصطخری‌ نامی‌ برای‌ این‌ «دابّه‌» که‌ «در وقتی‌ از سال‌ از دریا در شَنتَرین‌ [ = سانتارِم‌ ، شهری‌ در مغرب‌ کشور پرتغال‌، واقع‌ بر رودِ تاگوس‌ (تاجه‌) ] پدید می‌آید» ذکر نکرده‌ است‌ (ضمناً اصطخری‌ چنین‌ می‌گوید که‌ «شاهان‌ بَنی‌ اُمیّه‌ [ در اندلس‌، یعنی‌ شبه‌ جزیرة‌ ایبری‌، شاملِ پرتغال‌ کنونی‌ ] پارچه‌ها (یا جامه‌ها)ی‌ بافته‌ شده‌ از این‌ مادّه‌ را به‌ خود اختصاص‌ داده‌اند»). به‌ توضیحِ دُزی‌ (ج‌ 1، ص‌ 853) و دیگران‌، «دابّة‌» منظورِ اصطخری‌ نرم‌تَنان‌ دو کفه‌ای‌ دریایی‌ بزرگی‌ از جنسهای‌ پینا ، میتیلوس‌ ، پتریا و غیره‌اند که‌ در دریاهای‌ گرم‌ و معتدل‌ زندگی‌ می‌کنند و برای‌ تخمگذاری‌ و نصب‌ صدف‌ خود بر سنگهای‌ ساحلی‌ رشته‌هایی‌ از تارهای‌ دراز و نرم‌ و محکم‌ ترشح‌ می‌کنند (به‌ نام‌ بیسوس‌ ؛ در عربی‌، «صُوف‌ البحر»، یعنی‌ «پشم‌ دریا»؛ رجوع کنید به حکیم‌ مؤمن‌، ص‌ 570: «صوف‌ البحر چیزی‌ است‌ شبیه‌ به‌ پشم‌ که‌ از صدف‌ بزرگی‌ در بحر مغرب‌ گرفته‌ می‌شود»). از روزگاران‌ بسیار کهن‌، بویژه‌ ساکنان‌ کرانه‌های‌ مدیترانه‌، این‌ الیاف‌ نرم‌ و لطیف‌ را برای‌ بافتن‌ منسوجی‌ به‌ کار می‌بردند که‌ چنان‌ می‌درخشید که‌ گویی‌ زَرَک‌ (ریزة‌ ورق‌ زر) بر آن‌ پاشیده‌ باشند. با آن‌، جوراب‌ و دستکش‌ می‌بافند، که‌ بسیار گران‌ است‌، و حتی‌ آن‌ را با پشم‌ ترکیب‌ می‌کنند و پارچة‌ مرغوبی‌ می‌بافند. بنابراین‌، ابوقلمونِ «متلّون‌»ی‌ که‌ در مصر می‌بافتند ظاهراً ربطی‌ به‌ منسوج‌ مذکورِ «صوف‌ البحر» شنترین‌ ندارد، و اطلاق‌ نامِ «ابوقلمون‌» به‌ «دابّة‌» مزبور درست‌ نمی‌نماید.در شعر کهن‌ فارسی‌، «فرشِ بوقلمون‌» مجازاً به‌ معنای‌ «فرش‌ یا بساطِ چند رنگ‌» در وصف‌ زیباییهای‌ رنگارنگ‌ طبیعت‌ در بهاران‌ به‌ کار رفته‌ است‌، مثلاً: «باد در سایة‌ درختانش‌/ گسترانیده‌ فرش‌ بوقلمون‌» (سعدی‌، ص‌ 29).واژة‌ بوقلمون‌ در ادب‌ فارسی‌ توسّعاً به‌ معنای‌ «دیبای‌ رومی‌ [ =حَریرِ اَلوان‌ روم‌ شرقی‌ ] که‌ هر لحظه‌ به‌ رنگی‌ نماید» نیز به‌ کار رفته‌ است‌ (رجوع کنید به برهان‌ قاطع‌ ، ذیل‌ واژه‌های‌ «بوقلمون‌» و «دیبا»؛ نیز رجوع کنید به دو مفهوم‌ جدیدِ «رومی‌» و «ابریشمی‌» در وصف‌ پارچة‌ «بوقلمون‌» در القاموس‌ المحیط‌ فیروزآبادی‌، ج‌ 3، ص‌ 683 [ «ثوبٌ رومیّ ییلوَّن‌ اَلواناً» ] و در أقرب‌ المَوارد شَرتونی‌، ج‌ 2، ص‌ 1035 [ «ثوبٌ رومیّ مِن‌ ابریَم‌ یَتلوّن‌ لِلعُیون‌ ألواناً» ] ). کاربرد استعاری‌ این‌ مفهوم‌ جدید بوقلمون‌ در ادب‌ فارسی‌ بسیار است‌، مثلاً: «فروزان‌ تیغِ او هنگام‌ هیجا/ چنان‌ دیبایِ بوقلمون‌ ملوَّن‌» (منوچهری‌، ص‌ 65) و «خوبتر از بوقَلَمون‌ یافتیم‌/ بوقلمونیها در نوبهار» (همان‌، ص‌ 170).تلوّن‌ پارچة‌ بوقلمون‌ منجر به‌ کاربرد مجازی‌ دیگری‌ در ادب‌ کهن‌ فارسی‌ در اشاره‌ به‌ فراز و نشیبهای‌ روزگار و دگرگونیهای‌ بَخت‌ (به‌ عنوان‌ صفتی‌ برای‌ عالَم‌ ، ایّام‌ ، دَهر ، سپهر و غیره‌) یا در کنایه‌ به‌ «تلوّن‌ مزاج‌» برخی‌ اشخاص‌ گشته‌ است‌ (برای‌ مثالها رجوع کنید به دهخدا، ذیل‌ واژه‌، بویژه‌، تعبیرِ جالب‌ خاقانی‌، «بوقلمون‌ بافِ صبح‌ و شام‌» در استعاره‌ به‌ بَخت‌ نافرمان‌ و ناپایدار؛ در ملامت‌ اشخاص‌ «متلوّن‌ المزاج‌ یا چند چهره‌ رجوع کنید به ناصرخسرو، 1304ـ 1307 ش‌، ص‌ 371: «چرا با جامِ مِی‌، می‌ عِلْم‌ جویی‌؟/ چرا باشی‌ چو بوقلمون‌ ملوّن‌؟»).در منابع‌ عربی‌، اَبوقلمون‌ به‌ پرندة‌ نامشخصی‌ اطلاق‌ شده‌ است‌. یاقوت‌ (ج‌ 1، ص‌ 885)، به‌ نقل‌ از «صاحب‌ تاریخ‌ تنّیس‌» [ ؟ ] ، این‌ پرنده‌ را جزو پرندگان‌ بسیاری‌ که‌ در آنجا یافت‌ می‌شد، ذکر کرده‌ است‌. ابن‌منظور (همان‌جا) روایت‌ سیرافی‌ را از یک‌ مصری‌ نقل‌ می‌کند که‌ ابوقلمون‌ مرغی‌ آبی‌ بود که‌ به‌ رنگهای‌ گوناگون‌ در می‌آمد و پارچة‌ ابوقلمون‌ به‌ نام‌ این‌ پرنده‌ خوانده‌ شده‌ است‌. هویت‌ واقعی‌ پرنده‌ای‌ که‌ دارای‌ چنین‌ پر و بال‌ متلوّن‌ یا چندرنگی‌ بوده‌ باشد نامعلوم‌ است‌ (رجوع کنید به برهان‌ قاطع‌ ، واژه‌های‌ [ اَ ] بوقلمون‌ ، که‌ مؤلفِ آن‌ فقط‌ می‌گوید که‌ «نام‌ مرغی‌ نیز هست‌»). قزوینی‌ (ص‌ 269) ابوقلمون‌ را همان‌ «اَبوبَراقِش‌ * » می‌داند که‌، به‌ گفتة‌ او، پرندة‌ خوشخوانی‌ به بزرگی‌ لک‌لک‌ است‌، دارای‌ گردن‌ و پایهایی‌ بلند و منقاری‌ سرخ‌، که‌ [ پَر و بالش‌ ] هر ساعت‌ به‌ رنگی‌ در آمده‌ سرخ‌ و آبی‌ و سبز و زرد می‌شود. قزوینی‌ می‌افزاید که‌ پارچه‌ها [ یا جامه‌ها ] ی‌ موسوم‌ به‌ ابوقلمون‌ که‌ از روم‌ (بیزانس‌) می‌آوردند، از روی‌ الگوی‌ رنگهای‌ متغیر این‌ پرنده‌ بافته‌ می‌شد. مع‌ذلک‌، دَمیری‌، که‌ غالباً اوصاف‌ جانوران‌ «شگفت‌انگیز» را از قزوینی‌ نقل‌ می‌کند، می‌گوید: ابوبراقش‌ پرنده‌ای‌ مانند گنجشک‌ است‌ که‌ به‌ رنگهای‌ مختلف‌ در می‌آید («یَتَلوَّنُ ألواناً») و در «تنقُّل‌» و «تحوّل‌» به‌ آن‌، مَثَل‌ می‌زنند (ج‌ 1، ص‌ 229). غالب‌، در حالی‌ که‌ «ابوبراقش‌» را به‌ «سِهرة‌ دُمگاه‌ سفید » اطلاق‌ کرده‌ است‌ (ج‌ 1، ص‌ 10)، «ابوقلمون‌» را مترادف‌ «زُمَّت‌ » («زاغِ نوک‌ سرخ‌») ذکر می‌کند، که‌ نوک‌ و پایهایی‌ سرخ‌ و پر و بالی‌ سیاهِ بّراق‌ با تلالو آبی‌ رنگ‌ دارد (همان‌، ج‌ 1، ص‌ 14؛ برای‌ وصف‌ و تصویر «سِهرة‌ دُمگاه‌ سفید» که‌ نَرِ آن‌ شکمی‌ به‌ رنگ‌ سرخ‌ روشن‌، دُمگاهی‌ سفید، پُشتی‌ خاکستری‌ مایل‌ به‌ آبی‌، و چانه‌ و پیشانی‌ و تارک‌ و دُمی‌ سیاه‌ دارد، رجوع کنید به اسکات‌ و دیگران‌، ص‌ 344 و لوحة‌ 335؛ برای‌ «زاغ‌ نوک‌ سرخ‌»، رجوع کنید به همان‌، ص‌ 261 و لوحة‌ 248).در منابع‌ عربی‌، گاهی‌ واژه‌ ابوقلمون‌ را به‌ سنگ‌ گرانبهای‌ یَشب‌ * / یَشْف‌ نیز اطلاق‌ کرده‌اند. به‌ گفتة‌ احمد غافِقی‌ (قرن‌ ششم‌؛ به‌ نقل‌ ابن‌بیطار، ج‌ 4، ص‌ 209، واژة‌ یَشف‌)، برخی‌ گمان‌ می‌کردند که‌ یشف‌ گونه‌ای‌ یاقوت‌ حَبَشی‌ «ملوَّن‌» است‌ که‌ در شرق‌ ابوقلمون‌ نام‌ دارد (رجوع کنید به حکیم‌ مؤمن‌، ص‌ 41، که‌ ابوقلمون‌ را فقط‌ مترادفِ «حَجَرالیشب‌/ الیشف‌» آورده‌ است‌. این‌ که‌ در برهان‌ قاطع‌ ، ذیل‌ واژه‌، چنین‌ می‌خوانیم‌ که‌ «اهل‌ مشرق‌ سنگ‌ پُشت‌ [ کذا؛ اصلاً به‌ معنای‌ سُلحفاة‌، لاک‌پشت‌ ] را بوقلمون‌ گویند»، «سنگ‌پشت‌» قرائت‌ نادرستی‌ از «سنگِ یَشبِ» فارسی‌ است‌). مسعودی‌ نیز (ج‌ 2، ص‌ 437ـ 438) صورتی‌ از این‌ واژه‌، یعنی‌ باقَلَمون‌ ، را به‌ عنوان‌ سنگ‌ گرانبهایی‌ ذکر کرده‌ است‌ که‌ تلوّنی‌ مانند تلوّن‌ پرهای‌ بال‌ و دُم‌ طاووسِ نر داشت‌ و با آن‌ نگینهای‌ («فصوص‌») معروف‌ به‌ «باقلمون‌» را می‌ساختند که‌ رنگهای‌ مختلفی‌ از سرخ‌ و سبز و زرد می‌نمایانید، و این‌ تلوّن‌ به‌ «صَفا»یِ «آب‌» آن‌ سنگ‌ و به‌ اختلاف‌ زوایای‌ دیدِ ناظر بستگی‌ داشت‌ (نیز رجوع کنید به یَشب‌).در فارسی‌، حِرباء * (آفتاب‌پرست‌) را نیز به‌ سبب‌ توانایی‌ این‌ جانور به‌ تغییر رنگ‌، بوقلمون‌ نامیده‌اند. تنی‌ چند از دانشمندان‌ اروپایی‌ واژة‌ ابوقلمون‌ را اصلاً به‌ معنای‌ حرباء و مأخوذ از نام‌ یونانی‌ آن‌، خامائیلئون‌ (لفظاً به‌ معنای‌ «شیرِ زمین‌/ زمین‌خَز») دانسته‌اند (مثلاً سیلوستر دو ساسی‌ ، به‌ نقل‌ هویسمان‌ در د.اسلام‌ ، چاپ‌ دوم‌، ذیل‌ « n ¦alamu ¤K ¦Abu »، و باربیه‌ دو مِنار و پاوه‌ دو کورتی‌ در ترجمة‌ فرانسوی‌ مروج‌ الذهب‌ مسعودی‌، ج‌ 2، ص‌ 437). این‌ ریشه‌شناسی‌ نادرست‌ را مُعین‌ (ذیل‌ واژه‌) بی‌ ذکر مأخذ، نقل‌ کرده‌ است‌، در حالی‌ که‌ بوقلمون‌ فقط‌ در زبان‌ فارسی‌ به‌ معنای‌ حرباء به‌ کار رفته‌ و چنین‌ سابقه‌ای‌ در عربی‌ (چه‌ در واژه‌نامه‌های‌ ادبی‌، چه‌ در آثار جانورشناختی‌ جاحظ‌ و دمیری‌ و غیره‌) نداشته‌ است‌ (رجوع کنید به د.اسلام‌ ، همانجا).سرانجام‌، پرندة‌ خانگی‌ معروف‌، بوقلمون‌، را در فارسی‌ چنین‌ نام‌ گذاشتند. بوقلمونهای‌ اهلی‌ شده‌، که‌ از نیای‌ وحشی‌ مکزیکی‌ و شمالِ امریکایی‌ خود حاصل‌ آمده‌اند، در حدود 1500میلادی‌ از امریکا به‌ اروپا برده‌ شدند و از آنجا در اواسط‌ قرن‌ یازدهم‌/هفدهم‌ به‌ ایران‌ آورده‌ شدند. تاورنیه‌ جهانگرد فرانسوی‌ (1014ـ1101/ 1605ـ1689) که‌ در فاصلة‌ سالهای‌ 1042ـ1079/ 1632ـ 1668 چند سفر به‌ ایران‌ کرد، نخستین‌ آشنایی‌ ایرانیان‌ با بوقلمون‌ (به‌ اصطلاح‌ او، «مُرغِ هِند » را چنین‌ حکایت‌ کرده‌ است‌ (ج‌ 1، ص‌ 380ـ381؛ ترجمة‌ فارسی‌، ص‌ 371)؛ نخستین‌ «مرغهای‌ هندی‌» را که‌ او در اروپا دید، هُلندیها از هِند غربی‌ نخست‌ به‌ هلند و سپس‌ به‌ دیگر کشورهای‌ اروپا آوردند. ارمنیان‌ جُلفا (در اصفهان‌) که‌ برای‌ داد و ستد به‌ وِنیز می‌رفتند، بوقلمونهایی‌ با خود به‌ اصفهان‌ آوردند. شاه‌ [ احتمالاً شاه‌ عباس‌ اول‌ یا شاه‌ صَفی‌ ] از گوشت‌ بوقلمون‌ چندان‌ خوشش‌ آمد که‌ فرمان‌ داد تخمهای‌ بوقلمون‌ میان‌ توانگرترین‌ ارمنیان‌ جلفا توزیع‌ کنند تا اینان‌ به‌ پرورش‌ بوقلمون‌ بپردازند و سالی‌ فلان‌ شمار از بوقلمون‌ به‌ او تقدیم‌ کنند؛ اما ارمنیان‌، چون‌ دیدند که‌ بوقلمون‌پروری‌ تحمیل‌ جدیدی‌ بر آنها خواهد بود (مانند پرورش‌ خروس‌ اخته‌، که‌ به‌ آنها سپرده‌ شده‌ بود)، در این‌ کار مسامحه‌ و غفلت‌ کردند و، در نتیجه‌، همة‌ بوقلمونها از میان‌ رفتند. بعدها، این‌ بار شاید از روسیه‌ و از راه‌ آذربایجان‌، بوقلمون‌ دوباره‌ واردِ ایران‌ شد. مبدأ روسی‌ آن‌ را شلیمر ذکر کرده‌ است‌ (ص‌ 366)؛ به‌ عنوان‌ شاهد نیز می‌توان‌ نامهای‌ این‌ پرنده‌ را در آذربایجان‌ ایران‌ به‌ یاد آورد: هِندوشکا (از روسی‌) و، بویژه‌، هَشتَرخان‌ ( تویوغو )، لفظاً به‌ معنای‌ «(پرندة‌) حاجی‌ ترخان‌»؛ نیز رجوع کنید به نام‌ گیلکی‌ مهجور آن‌، اوروسی‌ مورغ‌ («مُرغ‌ روسی‌»)، مذکور در مرعشی‌، ذیل‌ همین‌ واژه‌.بوقلمون‌ اهلیِ نَر نوعاً پرهای‌ سیاه‌ «پَر طاووسی‌» (یا «رنگین‌ کمانی‌ ») دارد که‌، چون‌ مانند طاووس‌ نر با دُم‌ و بالهایش‌ «چَتر بزند»، تلوّن‌ پر و بالش‌ نمایانتر می‌شود. سَر و پیشانی‌ و بالای‌ گردن‌ بوقلمون‌ همه‌ بی‌پَر (لُخت‌) و پوشیده‌ از «غُدّه‌»های‌ گوشتی‌ نرمِ و قابلِ تورّم‌ (انتفاخ‌) است‌ که‌، بسته‌ به‌ حالت‌ عاطفی‌ یا هیجانی‌ این‌ پرنده‌، تغییر رنگ‌ داده‌ از سرخ‌ به‌ آبی‌ و بنفش‌ در می‌آید. این‌ دو ویژگی‌ وجه‌ تسمیة‌ این‌ پرنده‌ به‌ «بوقلمون‌» (به‌ معنای‌ آغازین‌ آن‌) بوده‌ است‌.دیگر نامهای‌ در خورِ ذکر بوقلمون‌ در اینجا چنین‌ است‌: در عربی‌، دیک‌ هِندی‌ («خروسِ هندی‌»)، که‌ ترجمة‌ coq d'Inde فرانسوی‌ است‌ («هِند»= هند غربی‌= ینگی‌ دنیا)؛ دیک‌ رومی‌/ دَجاجَة‌ رومیّة‌ («خروسِ/مرغِ رومی‌»؛ «روم‌»= آسیای‌ صغیر= ترکیة‌ کنونی‌)، که‌ ظاهراً ترجمة‌ Turkey-cock/hen («خروسِ/ مرغِ ترکیه‌») انگلیسی‌ است‌؛ دیک‌ حَبَشی‌/ دَجاجة‌ حَبَشیّة‌ («خروسِ/ مرغِ حبشی‌») یا دیک‌/ دَجاج‌ الحَبَش‌ («خروس‌/مرغِ حَبَشه‌») یا، به‌ اختصار، حَبَش‌/ حَبَشیّة‌ ، که‌ ناشی‌ از خَلط‌ و اشتباه‌ بوقلمون‌ با پرندة‌ دیگری‌ است‌ که‌ در فارسی‌ معمولاً آن‌ را «مُرغِ شاخدار»، در انگلیسی‌ Guinea-fowl («مرغِ گینه‌») و امروزه‌ در عربی‌ غِرغِر ، دَجاج‌ فِرعَونی‌ ، دَجاج‌ سِندی‌ و غیره‌ می‌خوانند. «مرغ‌ شاخدار»، که‌ از لحاظ‌ پرنده‌شناسی‌ هَمخانوادة‌ بوقلمون‌ است‌، گونه‌های‌ بسیار دارد که‌ همه‌ بومی‌ افریقا و بخش‌ کوچکی‌ از عربستان‌ است‌. بزرگترین‌ و خوش‌ پَر و بالترین‌ آنها گردنی‌ دراز، سَری‌ برهنه‌ (بی‌پَر) و آبی‌ رنگ‌ دارد، و اصلش‌ از افریقای‌ شرقی‌ (شامل‌ حبشه‌) است‌. «مرغهای‌ شاخدار» زنده‌ را پرتغالیها در قرن‌ نهم‌ و دهم‌/ پانزدهم‌ و شانزدهم‌ از ساحل‌ غربی‌ افریقا با خود (مفروضاً نخست‌ از راه‌ روم‌ = ترکیه‌) به‌ اروپا بردند، ولی‌ این‌ پرندة‌ وحشیِ تقریباً رام‌نشدنی‌ که‌ گوشت‌ چندان‌ لذیذی‌ هم‌ ندارد (رجوع کنید به أزهری‌، به‌ نقل‌ دمیری‌، ج‌ 2، ص‌ 117: «الغِرغِر و هُوَ دَجاج‌ الحبَش‌ ینتفع‌ بِلْحمِه‌ لِرائحَتِه‌») در اروپا رواجی‌ نیافت‌ و کم‌کم‌ فراموش‌ شد. پس‌ از این‌ که‌ اسپانیاییها در اوایل‌ قرن‌ دهم‌/ شانزدهم‌ بوقلمون‌ اهلی‌ شده‌ را از هندِ غربی‌ به‌ اروپا بردند، انگلیسیها نامِ «خروس‌/ مرغِ ترکیه‌» را که‌ پیش‌ از آن‌ به‌ «مرغ‌ شاخدار» داده‌ بودند سهواً به‌ این‌ مرغ‌ امریکایی‌ اطلاق‌ کردند. امروزه‌ در ترکیه‌ بوقلمون‌ را «هِندی‌» و نَرِ آن‌ را «بابا هِندی‌» می‌گویند.نامهای‌ فارسی‌ دیگری‌ هم‌ برای‌ بوقلمون‌ در برخی‌ منابع‌ (از جمله‌ فرهنگهای‌ نسبتاً جدید) ضبط‌ شده‌ است‌، مثلاً: خروسِ هندی‌ (ترجمة‌ دیک‌ هندی‌ عربی‌ یا اصل‌ فرانسوی‌ آن‌)، پیروج‌ [ کذا در فرهنگ‌ نفیسی‌ ، ذیل‌ واژه‌ ] ، که‌ صورتی‌ از واژة‌ هندی‌ پیرو/پرو است‌ که‌ خود از واژة‌ پرتغالی‌ پرو گرفته‌ شده‌ است‌ (این‌ نام‌ هندی‌ دلالت‌ می‌کند بر این‌ که‌، به‌ احتمالِ بسیار، بوقلمون‌ را پرتغالیها از امریکا وارد هِند شرقی‌ [ =هندوستان‌ ] کردند؛ نیز رجوع کنید به یول‌ و برنل‌ ، ذیل‌ « turkey »)؛ و فیل‌ مُرغ‌ (در افغانستان‌ به‌ کار می‌رود؛ رجوع کنید به آریانا ، ذیل‌ واژه‌؛ این‌ اصطلاح‌ در هند نیز به‌ کار می‌رود [ رجوع کنید به پلتس‌ ، ذیل‌ «فیل‌»؛ داعی‌الاسلام‌، ذیل‌ واژه‌ ] )، احتمالاً در اشاره‌ به‌ پاره‌ گوشت‌ خرطوم‌ مانندی‌ که‌ بر پیشانی‌ بوقلمونِ نر آویزان‌ است‌. در گویشهای‌ کُردی‌ نامهای‌ بسیاری‌ برای‌ بوقلمون‌ یافت‌ می‌شود (رجوع کنید به مُکری‌، ص‌ 22ـ23)؛ برخی‌ از آنها تحریفهای‌ واژة‌ بوقلمون‌ است‌، مثلاً بُوقْلَمون‌ ، بَقلَمُوت‌ ، بَقلَه‌ (در سنندج‌)، قَلَمونَه‌ (در مُکری‌)، بُوقَلَم‌ ، بُوق‌ (در کَلهُر و زنگنه‌)؛ برخی‌ دالّ بر اشتباه‌ دربارة‌ مبدأ واقعی‌ بوقلمون‌ است‌، مثلاً مریشْکا/مِرِژکا مِصری‌ (لفظاً، «مرغ‌ مصری‌»، در گویشهای‌ کُردیِ ترکیه‌)، هِندو (گویش‌ کُرمانجی‌ ناحیة‌ وان‌ در ترکیه‌)؛ و برخی‌ احتمالاً تقلیدی‌ از بانگ‌ بوقلمون‌ است‌، مثلاً اَلیشیش‌ (در کُرمانجی‌ و گویش‌ قصرِ شیرین‌)، اَلُواَلُو (در ترکیه‌، سوریه‌، لبنان‌).بوقلمون‌پروری‌ به‌ مقیاس‌ تجارتی‌، فعالیت‌ نسبتاً جدیدی‌ در ایران‌ است‌. پرورش‌ بوقلمون‌ به‌ شیوه‌ای‌ غیر صنعتی‌، بویژه‌ در شهرستانهای‌ میاندوآب‌ (آذربایجان‌)، مَهاباد، سنندج‌ و کرمانشاه‌، معمول‌ است‌ (مشیری‌، ص‌ [ 4ـ5 ] ). نژاد بومی‌ بوقلمونهای‌ معمولی‌ در ایران‌ بسیار مُنحط‌ شده‌، و مقدار گوشت‌ و تخم‌ آنها کاهش‌ یافته‌ است‌؛ پرورش‌ بوقلمون‌ برای‌ مقاصد تجارتی‌ مقرون‌ به‌ صرفه‌ نیست‌ (مَلجائی‌، ص‌ 14). مصرف‌ گوشت‌ بوقلمون‌ در ایران‌ به‌ سبب‌ کمیابی‌ نِسبی‌ و گرانی‌ آن‌ تاکنون‌ به‌ سطح‌ استفادة‌ ملی‌ نرسیده‌ است‌. در طباخی‌ ایرانی‌، گوشت‌ بوقلمون‌ خوراک‌ تفنّنی‌ گرانی‌ شمرده‌ می‌شود؛ گاهی‌ آن‌ را به‌ جای‌ گوشت‌ گوسفند در هَلیم‌ * یا به‌ جای‌ گوشت‌ مرغ‌ در برخی‌ خوراکها (مثلاً پلو) به‌ کار می‌برند.منابع‌: آریانا دائرة‌المعارف‌ ، کابل‌ 1328ـ 1348 ش‌؛ ابن‌بیطار، الجامع‌ لمفردات‌ الادویة‌ و الاغذیة‌ ، بولاق‌ 1291؛ ابن‌منظور، لسان‌ العرب‌ ، چاپ‌ علی‌ شیری‌، بیروت‌ 1412/1992؛ درک‌ ا.سکات‌، حسین‌ مروج‌ همدانی‌، و علی‌ ادهمی‌ میرحسینی‌، پرندگان‌ ایران‌ ، تهران‌ 1354 ش‌؛ ابراهیم‌بن‌ محمد اصطخری‌، کتاب‌ مسالک‌ الممالک‌ ، چاپ‌ دخویه‌، لیدن‌ 1967؛ محمد حسین‌بن‌ خلف‌ برهان‌، برهان‌ قاطع‌ ، چاپ‌ محمد معین‌، تهران‌ 1361 ش‌، ژان‌ باپتیست‌ تاورنیه‌، سفرنامة‌ تاورنیه‌ ، ترجمة‌ ابوتراب‌ نوری‌، چاپ‌ حمید شیرانی‌، تهران‌ 1363 ش‌؛ محمد مؤمن‌بن‌ محمد زمان‌ حکیم‌ مؤمن‌، تحفة‌ حکیم‌ مؤمن‌، تهران‌ [ تاریخ‌ مقدمه‌ 1402 ] ؛ محمدعلی‌ داعی‌ الاسلام‌، فرهنگ‌ نظام‌ ، حیدرآباد دکن‌ 1305ـ 1318 ش‌، چاپ‌ افست‌ تهران‌ 1362ـ1364 ش‌؛ محمدبن‌ موسی‌ دمیری‌، حیاة‌ الحیوان‌ الکبری‌ ، قاهره‌ 1390/1970، چاپ‌ افست‌ قم‌ 1364 ش‌؛ علی‌اکبر دهخدا، لغت‌نامه‌ ، زیر نظر محمد معین‌، تهران‌ 1325ـ1359 ش‌؛ مصلح‌بن‌ عبدالله‌ سعدی‌، گلستان‌ ، چاپ‌ خلیل‌ خطیب‌ رهبر، تهران‌ [ تاریخ‌ مقدمه‌ 1348 ش‌ ] ؛ سعید شرتونی‌، اقرب‌ الموارد فی‌ فُصح‌ العربیة‌ و الشوّاردِ ، قم‌1403؛ ادوار غالب‌، الموسوعة‌ فی‌ علوم‌ الطبیعة‌ ، بیروت‌ 1965ـ1966؛ محمدبن‌ یعقوب‌ فیروزآبادی‌، ترتیب‌ القاموس‌ المحیط‌ ، چاپ‌ طاهر احمد زاوی‌، بیروت‌ 1399/1979؛ زکریابن‌محمد قزوینی‌، عجائب‌ المخلوقات‌ و غرائب‌ الموجودات‌ ، قاهره‌ 1390/1970، چاپ‌ افست‌ قم‌ 1364 ش‌؛ احمد مرعشی‌، واژه‌نامة‌ گویش‌ گیلکی‌، به‌ انضمام‌ اصطلاحات‌ و ضرب‌المثل‌های‌ گیلکی‌ ، رشت‌ 1363 ش‌؛ علی‌بن‌ حسین‌ مسعودی‌، مروج‌ الذهب‌ و معادن‌ الجوهر ، چاپ‌ با ترجمة‌ فرانسوی‌ باربیه‌ دو منار و پاوه‌ دوکورتی‌، پاریس‌ 1861ـ1877، چاپ‌ افست‌ تهران‌ 1970؛ محمد مشیری‌، بوقلمون‌ ، تهران‌ 1360 ش‌؛ محمد معین‌، فرهنگ‌ فارسی‌ ، تهران‌ 1371 ش‌؛ محمدبن‌ احمد مقدسی‌، کتاب‌ احسن‌ التقاسیم‌ فی‌ معرفة‌ الاقالیم‌ ، چاپ‌ دخویه‌، لیدن‌ 1967؛ همان‌، ترجمة‌ علینقی‌ منزوی‌، تهران‌ 1361 ش‌؛ محمد مکری‌، فرهنگ‌ نامهای‌ پرندگان‌ در لهجه‌های‌ غرب‌ ایران‌: لهجه‌های‌ کردی‌ ، تهران‌ 1361 ش‌؛ حسن‌ ملجائی‌، پرورش‌ بوقلمون‌... ، تهران‌ 1362 ش‌؛ احمدبن‌ قوص‌ منوچهری‌ ، دیوان‌ ، چاپ‌ محمد دبیرسیاقی‌، تهران‌ 1356 ش‌؛ ناصرخسرو، دیوان‌ ، چاپ‌ نصرالله‌ تقوی‌ [ و دیگران‌ ] ، تهران‌ 1304ـ1307 ش‌ (؟)؛ همو، سفرنامه‌ ، چاپ‌ نادر وزین‌پور، تهران‌ 1367 ش‌؛ علی‌اکبر نفیسی‌، فرهنگ‌ نفیسی‌ ، تهران‌ 1355 ش‌؛ یاقوت‌ حموی‌، معجم‌ البلدان‌ ، چاپ‌ فردیناند ووستنفلد، لایپزیگ‌ 1866ـ1873، چاپ‌ افست‌ تهران‌ 1965؛R. Dozy, Supplإment aux dictionnaires arabes , Beirut 1981; EI 2 , s.v. "Abu ¦k ¤alamu ¦n" (by A. J. W. Huisman); John T. Platts, A dictionary of Urdu ¦, Classical Hindi, and English , Oxford 1982; J. L. Schlimmer, Terminologie mإdico-pharmaceutique... , Tehran 1970; Jean-Baptiste Tavernier, Les six voyages de Jean Baptiste Tavernier... en perse et aux Indes , vol. i. Paris 1677; H. Yule and A. C. Burnell, Hobson-Jobson... , new ed. by W. Crooke, 1903, repr. Delhi 1968.
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

هوشنگ اعلم

حوزه موضوعی

تاریخ علم

رده های موضوعی
جلد 4
تاریخ چاپ 93
وضعیت انتشار
  • چاپ شده