بوزینه
معرف
(در عربی‌، قِرْد ؛ مؤنث‌ آن‌، قِرْدَة‌ ؛ جمع‌ آن‌ قُرود ، أقْراد ، قَرد ، قِرَدَة‌ ، قَرِدَة‌ ؛ در فارسی‌ قدیم‌، نیز کُپّی‌ ؛ امروزه‌، میمون‌ ، عَنْتر)، اسمی‌ است‌ کلّی‌ برای‌ «میمون‌» ولی‌، در واقع‌، از میان‌ کُپّی‌سانانِ برّ قدیم‌، فقط‌ بر افراد دو خانوادة‌ «کُپّیانِ بی‌شَسْت‌ » و «کُپّیان‌ دُمدار » دلالت‌ دارد، که‌ یگانه‌ «نَخُستینان‌ » شناخته‌شدة‌ عربستان‌ قدیم‌ بودند
متن
بوزینه‌ (در عربی‌، قِرْد ؛ مؤنث‌ آن‌، قِرْدَة‌ ؛ جمع‌ آن‌ قُرود ، أقْراد ، قَرد ، قِرَدَة‌ ، قَرِدَة‌ ؛ در فارسی‌ قدیم‌، نیز کُپّی‌ ؛ امروزه‌، میمون‌ ، عَنْتر)، اسمی‌ است‌ کلّی‌ برای‌ «میمون‌» ولی‌، در واقع‌، از میان‌ کُپّی‌سانانِ برّ قدیم‌، فقط‌ بر افراد دو خانوادة‌ «کُپّیانِ بی‌شَسْت‌ » و «کُپّیان‌ دُمدار » دلالت‌ دارد، که‌ یگانه‌ «نَخُستینان‌ » شناخته‌شدة‌ عربستان‌ قدیم‌ بودند. در واقع‌ زیستگاههای‌ مورد علاقة‌ رُبَحْ (یا رُبّاح‌ ؛ از جنسِ Papio ) و ماکاک‌ یا بوزینه‌های‌ سَگْسَر (از جنسِ Macaca ) در مصر، حبشه‌، سومالی‌، یَمَن‌ و عُمان‌ است‌. گونه‌های‌ هر دو جنس‌ در آن‌ سرزمینها به‌ صورت‌ گروههایی‌ زندگی‌ می‌کنند که‌ جمعیّت‌ هر یک‌ در حدود ده‌ تا صد جانور است‌. هر یک‌ از این‌ اجتماعات‌، که‌ بر واحدهای‌ خانوادگیِ چندمادگی‌ مبتنی‌ است‌، تابعِ یک‌ نَرِ مسلّط‌ است‌. این‌ سازمان‌ اجتماعی‌ جانوری‌ از نظر آن‌ عده‌ از نویسندگان‌ مسلمان‌ که‌ از بوزینگان‌ سخن‌ گفته‌اند دور نمانده‌ است‌. از روزگاران‌ قدیم‌، مردم‌ جنوبِ عربستان‌ به‌ این‌ اجتماعاتِ رُبِّحان‌ ) hamadryas Papio ) و حَوْدَلهایِ سبز ) anubis Papio ) ، که‌ در نواحی‌ مرتفع‌ فراوان‌ بودند با احترام‌ و احتیاطی‌ آمیخته‌ به‌ وحشتی‌ خرافی‌ می‌نگریستند. در روزگارِ فرعونان‌، مصریها این‌ بوزینه‌ها را خدا می‌انگاشتند؛ و در عربستانِ دورة‌ جاهلی‌ نیز حتماً روزگاری‌ این‌ جانوران‌ «تابو » بودند. بادیه‌نشینانِ ساده‌لوح‌ چه‌ بسا می‌خواستند دربارة‌ این‌ جانوران‌ چیزهایی‌ بدانند، مثلاً این‌ که‌ آیا آنها تجسّد شیاطین‌اند، یا جنّیان‌ موذی‌، یا آدمیان‌ مسخ‌ شده‌، بخصوص‌ که‌ این‌ افسانه‌ هنوز شایع‌ بود که‌ سلیمان‌ با طایفة‌ بوزینگان‌ پیمانی‌ بسته‌ و آنان‌ را به‌ نگهبانی‌ دیوانی‌ گماشته‌ بود که‌ مقهورِ جنّیان‌ شده‌ بودند. حتی‌ در سدة‌ چهارم‌، ابن‌ فقیه‌ همدانی‌ و مسعودی‌ به‌ جِدّ گزارش‌ کرده‌اند که‌ در میان‌ این‌ جماعاتِ بوزینگان‌، بوزینه‌ای‌ هست‌ بزرگتر از دیگران‌ که‌ هنوز مُهر اهدایی‌ سلیمان‌ را بر گردن‌ دارد. گذشته‌ از مداخلة‌ سلیمان‌ در امر بوزینگان‌، افسانة‌ تَلمودی‌ الاصلِ لعنت‌ خدا بر برخی‌ از سازندگان‌ بُرج‌ بابِل‌ ( > سنهدرین‌ < ، 109/ الف‌) نیز در اذهانِ مردم‌ زنده‌ بود: کَفّارة‌ آنان‌ این‌ بود که‌ مسخ‌ شوند و تا ابد به‌ هیئت‌ بوزینه‌ بمانند (دربارة‌ مسخ‌ آدمی‌ به‌ بوزینه‌ در قصه‌های‌ الف‌ لیلة‌ و لیلة‌ رجوع کنید به شبهای‌ 9، 12، 299، 624). اما از نظر جاحظ‌ (ج‌ 1، ص‌ 309) این‌ تبدّل‌ ادعایی‌ آدمی‌ به‌ جانوری‌ پست‌تر از خود از قبیلِ خیالبافی‌ و خرافات‌ است‌. [ رجوع کنید به تکمله‌ ]یکجانشینان‌ یمن‌ و عُمان‌، که‌ از بادیه‌نشینان‌ کمتر به‌ خرافات‌ متمایل‌ بودند، رُبّاحهایِ نواحی‌ خود و بوزینه‌های‌ دیگری‌ را که‌ از شرق‌ افریقا آورده‌ می‌شدند، خوب‌ می‌شناختند و لذا خیلی‌ زود توانستند بچه‌های‌ این‌ جانوران‌ را اهلی‌ سازند و از آنها در کارهای‌ خُرد، مانند چرخاندن‌ سنگِ آسیا، استفاده‌ کنند. قصّابها و بقّالها هم‌ آنها را به‌ حفاظتِ «بساط‌» خود می‌گماردند (دمیری‌، ج‌ 2، ص‌ 243ـ244). برخی‌ دزدان‌ از تردستی‌ و چابکی‌ بوزینه‌ها حتّی‌ برای‌ جیب‌بُری‌ یا سرقت‌ از خانه‌ها بهره‌ می‌گرفتند. بدین‌سان‌، این‌ جانور تقریباً به‌ قدر سگ‌، داخل‌ زندگانی‌ روزمرّة‌ مردم‌ شده‌ بود، و واژة‌ «قِرْد» دیگر برای‌ تشخیص‌ سن‌ و جنسیّت‌ بوزینگان‌ کفایت‌ نمی‌کرد؛ ازینرو، نامگذاریهایی‌ مبتنی‌ بر خصوصیّات‌ ظاهری‌ بوزینگان‌ رایج‌ شد؛ مثلاً بوزینة‌ نَرِ درشت‌ را رُبَح‌ یا رُبّاح‌ می‌گفتند (و از آن‌، فعلِ رَبَّحَ [ از بابِ تَفعیل‌ ] به‌ معنای‌ «تربیتِ بوزینگان‌» را ساختند)؛ آن‌ را قُرْدُح‌/ قُردوح‌ ، حَوْدَل‌ و حِبْن‌ هم‌ می‌خواندند و نظر به‌ موهای‌ پرپشت‌ کاکلش‌، صفاتِ هَبّار و هَوْبَر به‌ آن‌ دادند. در حجاز آن‌ را هِجْرِس‌ می‌نامیدند، نامی‌ که‌ در مناطق‌ دیگر به‌ روباه‌ اطلاق‌ می‌شد. بوزینة‌ ماده‌ و بچة‌ بوزینه‌، که‌ به‌ جثّه‌ از نر کوچکتر بودند و مویشان‌ از نرِ بالغ‌ کمتر بود، به‌ حَسَب‌ جایها و مردم‌ مختلف‌، به‌ نامهای‌ دَحْیَه‌ ، قِشَّه‌ ، اِلْقَه‌ خوانده‌ می‌شدند. با وجود این‌ مواردِ اهلی‌سازی‌، که‌ در واقع‌ شمار آنها کم‌ بود، روابط‌ آدمیان‌ و بوزینگان‌ همیشه‌ چندان‌ صلح‌آمیز هم‌ نبود، و غالباً اتفاق‌ می‌افتاد که‌ در نتیجة‌ رشد جمعیت‌ انواع‌ بوزینگان‌، مردم‌ روستانشین‌ با گلّه‌های‌ ویرانگر و مهاجم‌ بوزینگان‌ درگیر می‌شدند. ادریسی‌ (اقلیم‌ دوم‌، بخش‌ 6)، در سخن‌ از بوزینگان‌، می‌گوید که‌ در عُمان‌ گاهی‌ باید آنها را به‌ ضرب‌ نیزه‌ و تیر دفع‌ کرد، و مَقریزی‌ ( خِطَط‌ ، و به‌ نقل‌ ابن‌تَغْری‌بردی‌ در مَنْهل‌ الصّافی‌ )، به‌ نقل‌ از یکی‌ از قُضاتِ شهرِ مقدیشو (در سومالی‌)، می‌گوید که‌ در حدود 800، آن‌ شهر بی‌اغراق‌ به‌ اشغالِ بوزینه‌ها درآمد و آنها چنان‌ در آنجا جایگیر شدند که‌ در 839 (تاریخ‌ ملاقات‌ مقریزی‌ با آن‌ قاضی‌)، این‌ اشغال‌ کماکان‌ باقی‌ و باعث‌ گرفتاریهای‌ سخت‌ برای‌ اهالی‌ بود.با وجود قدری‌ شیطنت‌ و موذیگری‌ ذاتی‌ در بوزینگان‌ که‌ اسارت‌ آن‌ را تشدید کرده‌ بود و با وجود شهوترانیِ گاهی‌ مُفرط‌ آنان‌ (رجوع کنید به اصطلاح‌ عربیِ أزنی‌' مِن‌ هجرسٍ [ «زناکارتر از هجرس‌» ] )، مسلمانان‌ صفاتی‌ در بوزینه‌ دیدند که‌ در دیگر جانوران‌ نبود، مثلاً توجه‌ به‌ پاکیزگی‌ به‌ وسیلة‌ شِپِش‌کُشی‌ دائم‌ و منظم‌، چابکی‌ فوق‌ العاده‌، هوشمندی‌ و زرنگی‌ شگفت‌انگیز و، بویژه‌، استعداد استثنایی‌ بوزینه‌ در تقلید. تازیان‌ به‌ این‌ صفات‌ مَثَل‌ می‌زدند: أعْلَم‌ مِن‌ هجرس‌ «زِبِلتر از هجرس‌»، أکْیَس‌ من‌ قِشَّة‌ «حُقّه‌بازتر از ماده‌ میمون‌»، أمْلَح‌ مِن‌ رُبّاح‌ «بانمکتر از رُبّاح‌»، أحْکی‌' مِن‌ قِرْد «مقلّدتر از میمون‌»، و همة‌ اینها را در این‌ تضاد خلاصه‌ کردند: القِردُ قَبیحٌ لکنّهُ مَلیحٌ «میمون‌ زشت‌ اما با نمک‌ است‌» [ در فارسی‌ میمون‌ هرچی‌ زشت‌تره‌، ...بازیش‌ بیشتره‌ ] .تجارت‌ دریایی‌ بَرده‌فروشان‌ و بازرگانان‌ عرب‌ و ایرانی‌ در اقیانوس‌ هند چند نوع‌ جدید از بوزینگان‌ درازدُم‌ را به‌ جهان‌اسلام‌ شناسانید، و در بندرهای‌ دریای‌ سرخ‌ و خلیج‌فارس‌ تجارت‌ میمون‌ رونق‌ گرفت‌. بوزینه‌گیران‌، که‌ دریانوردانی‌ از کرانه‌های‌ حَضْرَموت‌ بودند، ترجیحاً از مسیرِ جزیرة‌ سُقُطری‌ ، به‌ طلبِ «گِرِزا»های‌ حَبَشی‌ ) Colobus abyssinicus ) شکوهمند به‌ کرانه‌های‌ شرقی‌ افریقا (زنگبار، سرزمین‌ سُفالَه‌) می‌رفتند، زیرا این‌ بوزینه‌، پوست‌ سیاه‌ برّاقی‌ داشت‌ که‌ کالای‌ تجملی‌ گرانبهایی‌ بود و در آن‌ روزگار تا آسیای‌ میانه‌ و اروپا صادر می‌شد. ادریسی‌ (اقلیم‌ اول‌، بخش‌ 7) از «جزیرة‌ بوزینگان‌» («جزیرة‌ القُرود») در اقیانوس‌ هند (شاید جزیرة‌ پِمبا یا جزیرة‌ مافیا ) سخن‌ می‌گوید، که‌ شکارگران‌ خورْیان‌ ـ مورْیان‌ و سقطری‌ به‌ آنجا می‌رفتند و به‌ کمک‌ کَرْجیهایی‌ که‌ مدّ و جریانهای‌ دریا آنها را به‌ کرانه‌ می‌رساند میمونها (یعنی‌، میمون‌ سبز Cercopithecus callitrichs ، «وِرْوِت‌ » C. pygerythrus ، «موستاک‌ » C. cephus ، «گریوت‌ » C. aethiops و نَسْناس‌ C. pyrrhonotus ) را به‌ دام‌ می‌انداختند. از پیش‌ در این‌ کرجیها خوراکیهای‌ خوشمزه‌ برای‌ تطمیع‌ و جلب‌ میمونها می‌گذاشتند و بر لبة‌ دیواره‌های‌ قایقها دامهای‌ توری‌ می‌گستردند که‌ با طنابهایی‌ به‌ کشتی‌ متصل‌ بود و می‌شد از کشتی‌ با آن‌ طنابها تورها را کشید و جمع‌ کرد. دیری‌ نمی‌گذشت‌ که‌ میمونها به‌ طمع‌ خوراکیهای‌ خوشمزه‌ در کرجیها ازدحام‌ می‌کردند، و آنگاه‌ کافی‌ بود که‌ طنابها را بکشند و محمولة‌ پُر از میمونهای‌ جنبان‌ و خروشان‌ را به‌ عرشة‌ کشتی‌ بیاورند؛ به‌ حسب‌ نوع‌ میمونها، برخی‌ از آنها را می‌کُشتند و پوستشان‌ را به‌ بازار پوستفروشان‌ می‌فرستادند، و برخی‌ دیگر را، قِلاده‌ به‌ گردن‌، به‌ بهای‌ گزاف‌ یا به‌ بازرگانان‌ یا به‌ اشرافِ راغب‌ به‌ گردآوری‌ جانوران‌ کمیاب‌ یا به‌ عَنتریهای‌ دوره‌گرد می‌فروختند.از روایات‌ مورّخان‌ می‌دانیم‌ و مسعودی‌ (ج‌ 1، شمارة‌ 485) هم‌ آن‌ را تأیید کرده‌ است‌ که‌ شاهزادگان‌ چین‌ و هند بوزینه‌های‌ تربیت‌یافته‌ای‌ نگه‌ می‌داشتند که‌ کار آنها کشف‌ زهر در خوراکیها و آشامیدنیها بود؛ سفیران‌ چین‌ گویا به‌ مهدی‌، خلیفة‌ عبّاسی‌، نصیحت‌ کرده‌ بودند که‌ همین‌ احتیاط‌ را بکند. اما یک‌ قرن‌ پیش‌ از مهدی‌، یزیدبن‌ معاویه‌، خلیفة‌ اموی‌، بوزینه‌ای‌ داشت‌ که‌، سوار بر خر، جزو ملازمانِ رکاب‌ او بود (دمیری‌، همانجا). متوکل‌، خلیفة‌ عباسی‌، از یکی‌ از شاهان‌ بِلادِ نوبه‌ دو بوزینه‌ دریافت‌ کرده‌ بود که‌ یکی‌ دوزندگی‌ می‌دانست‌ و دیگری‌ با خاک‌ رُس‌ چیزهایی‌ می‌ساخت‌. از سوی‌ دیگر، دریانوردان‌ سیراف‌ و عُمان‌، که‌ با هند و جزایر اندونزی‌ و چین‌ روابط‌ بازرگانی‌ داشتند، مأخذ و منبع‌ اصلی‌ اطلاعات‌ دربارة‌ جانوران‌ و گیاهان‌ آسیایی‌ برای‌ جغرافی‌نگاران‌ و دانشنامه‌نویسانِ مسلمان‌ سده‌های‌ سوم‌ تا هفتم‌ بودند. این‌ ماجراجویان‌ بیباک‌ در بازگشت‌ از سفرهای‌ خود، نمونه‌هایی‌ از بوزینگانِ مخصوص‌ آن‌ نواحی‌ باز آوردند، از قبیلِ ماکاکهایِ رِزوس‌ ) Macaca mulatta ) و ماکاکهای‌ خرچنگ‌خوار ) M. irus ) و «مُقدّسْ کُپّیان‌ » یا «لانگور »ها، ازجمله‌، «هانومان‌ انتلوس‌ » ) Presbytisentellus ) ، که‌ همة‌ آنها نزد هندوان‌ نَجِس‌ (یا «دست‌ نَزَدنی‌ ») شمرده‌ می‌شدند. چندتا از این‌ میمونها را امیرِ عُمان‌ در اوایل‌ سدة‌ چهارم‌ به‌ خلیفة‌ عباسی‌، مقتدر باللّه‌، تقدیم‌ کرد تا مجموعة‌ جانوران‌ کمیاب‌ او را تکمیل‌ کند (مسعودی‌، ج‌ 1، ش‌ 487). میمون‌، مانند سگ‌ و پرندگان‌ شکاری‌، از هدایای‌ شاهانه‌ به‌ شمار می‌آمد، و جزو تحفه‌هایی‌ بود که‌، به‌ مناسبت‌ دو مبادلة‌ سفیر میان‌ هارون‌ الرشید و شارلمانْیْ، خلیفه‌ برای‌ شارلمانی‌ فرستاد (181ـ 185/ 797ـ801).از سوی‌ دیگر، اهالی‌ کشورِ مغرب‌، به‌ سبب‌ وجود جوامع‌ متعدد بوزینه‌های‌ کوههای‌ اَطْلَس‌، معروف‌ به‌ «قِرد بَربَری‌» ) Macaca inuus ) ، خوب‌ با بوزینگان‌ آشنا بودند. این‌ بوزینه‌های‌ بسیار رام‌ و زودجوش‌ جاذبه‌ای‌ برای‌ جهانگردان‌ در درّه‌های‌ شیفای‌ الجزایرند.میمون‌ همیشه‌ و همه‌جا با «ادا و اصول‌» خود، تقلید حرکات‌ دیگران‌، و شیطنت‌ و چابکی‌ خود، توانسته‌ است‌ مردم‌ را سرگرم‌ کند؛ ازینرو، در کشورهای‌ اسلامی‌، در میان‌ معرکه‌گیرها و شعبده‌بازها و مانند آنان‌، عَنْتَری‌ (در عربی‌: قَرّاد، قُراداتی‌، قُرَیْداتی‌؛ رجوع کنید به گرفه‌ و دیگران‌، ج‌ 5، ص‌ 93ـ106) در جمع‌ بیکارگان‌ ولگرد در اماکن‌ عمومی‌، بازارهای‌ فصلی‌ و دایمی‌ از موفقیت‌ خود مطمئن‌ بود. یَمَنیها و سومالیاییها در این‌ پیشه‌ خبره‌ بودند. گرچه‌ این‌ شغل‌ نسبتاً پُردرآمد بود، اما افراد طبقات‌ مُرفّه‌ جامعه‌ آن‌ را حقیر می‌شمردند؛ لذا، به‌ روایتِ ابن‌ فقیه‌، خالد بن‌ صَفْوان‌ در مناظره‌ای‌ میان‌ مردم‌ شمال‌ و جنوب‌ عربستان‌، ابراهیم‌بن‌ مَخْرَمَة‌ الکِنْدی‌ را چنین‌ دشنام‌ داد: «شما یَمَنیها چیزی‌ جز یک‌ عدّه‌ قَرّاد نیستید...». با وجود بی‌اعتباری‌ و بدنامی‌ نمایشگران‌ و سرگرم‌کنندگان‌ عامه‌، که‌ البته‌ غالباً مستعدِ طرّاری‌ و رذالت‌ بودند، تودة‌ مردم‌، اعم‌ از روستایی‌ و شهری‌، به‌ معرکه‌گیری‌ و نمایش‌ جانوران‌ کمیاب‌ یا زیرک‌ (مثلاً، بوزینه‌ها، سگها، خرسها و بُزهای‌ تربیت‌شده‌) سخت‌ راغب‌ و علاقه‌مند بودند. چون‌ بوزینه‌های‌ تربیت‌شده‌ باعث‌ خنده‌ و تفریح‌ می‌شدند، مردم‌ خودبه‌خود لفظ‌ قِرْد را رها کردند و به‌ جای‌ آن‌ نامهایی‌ به‌ کار بردند که‌ تأثیر روانشناختی‌ بهتری‌ داشت‌؛ بدین‌سان‌، در سوریه‌ و لبنان‌ بوزینه‌ را سَعْدان‌ و مربّیِ آن‌ را سَعْدانی‌ خواندند، و در ایران‌ و عراق‌ و ترکیه‌ و مصر، لفظِ مَیمون‌ (به‌ معنای‌ «خوش‌یُمن‌، مبارک‌») رایج‌ شد (لفظِ میمون‌ را، به‌ سبب‌ تطابقی‌ که‌ شاید تصادفی‌ نبوده‌ است‌، می‌توان‌ با واژة‌ یونانیِ mimئ «بوزینة‌ ماده‌» مأخوذ از فعلِ mai ¬mimou «تقلید کردن‌، ادا درآوردن‌»، مربوط‌ دانست‌). به‌ همین‌ ترتیب‌، همة‌ اهل‌ مغرب‌ ناخودآگاهانه‌، به‌ موازات‌ استعمال‌ الفاظ‌ مبتنی‌ بر واژه‌های‌ عربی‌ قِرْد/ گِرْد (در جمع‌، قرود ، قرودَه‌ / گرود ، گرودَه‌ ) و بربریِ ibki (در جمع‌، ibkan ) و ¦iddu (در جمع‌، iddawn ) و واژة‌ فارسیِ معرّبِ شادی‌ (در جمع‌، شوادا ، شواده‌ ، شوادی‌ ) را پذیرفتند (این‌ نام‌ که‌ شاید تُرکها آن‌ را رایج‌ کردند، در عراق‌ هم‌ به‌ کار می‌رود). همچنین‌ در مغرب‌، نمایشگران‌ سیاهپوستِ ملقّب‌ به‌ بوسَعْدیّه‌ که‌ ادای‌ جادوگران‌ را درآورده‌ کودکان‌ را می‌ترسانند، غالباً میمونی‌ تربیت‌شده‌ همراه‌ دارند که‌، به‌ صدای‌ دایره‌ زنگی‌ یا قَیْطَه‌، آن‌ را به‌ رقص‌ و جست‌ و خیز می‌آورند.مؤلفان‌ مسلمان‌ از تمرینهایی‌ که‌ عنتریها به‌ بوزینه‌ها می‌دادند هیچ‌ نگفته‌اند. مسعودی‌ فقط‌ ذکر کرده‌ است‌ که‌ بوزینة‌ نوبیایی‌ که‌ در بازارهای‌ مَکاره‌ (فصلی‌) به‌ نمایش‌ گذاشته‌ می‌شود، با چابکی‌ از نیزه‌ای‌ که‌ در زمین‌ نصب‌ شده‌ بالا می‌رود و حضّار را متعجّب‌ می‌کند. و اما جاحظ‌، که‌ با عینیت‌ عالمان‌ طبیعیدان‌ دربارة‌ رفتار میمونهای‌ «اَصحاب‌ القِرَدَة‌» تحقیق‌ کرده‌ است‌ ( کتاب‌ الحَیَوان‌ ، جاهای‌ مختلف‌)، از عملیات‌ آکروباسی‌ که‌ به‌ میمونها می‌آموختند و میمونها آنها را برای‌ عموم‌ نمایش‌ می‌دادند، هیچ‌ ذکری‌ نکرده‌ است‌. مع‌ ذلک‌، برای‌ کسانی‌ که‌ در مراکش‌ نمایشهای‌ میمونهای‌ گروههایِ دوره‌گرد «اولاد سیدی‌ احمد او ـ موسا» را (که‌ معرکه‌گیرهایی‌ از اهل‌ سوس‌اند) دیده‌ باشند، تصور کیفیّت‌ آن‌ عملیات‌ آسان‌ است‌ (نمایشهای‌ مذکور به‌ مناسبت‌ برخی‌ اعیاد محلی‌، از قبیل‌ لالاّ کَسّابه‌ ، انجام‌ می‌گیرد؛ رجوع کنید به اِ. لائوست‌ ، ص‌ 44). از این‌ گذشته‌، بدیع‌ الزمان‌ همدانی‌ در مقامة‌ دلکشی‌ موسوم‌ به‌ مَقامه‌ قِرْدیّة‌ (ص‌ 104ـ106) جوّ این‌ نمایشهای‌ سیّار و ازدحام‌ جمعیت‌ انبوه‌ تماشاگران‌ کنجکاو را به‌ ظرافت‌ وصف‌ کرده‌است‌؛ در این‌ مقامه‌، قَرّادْ همان‌ ابوالفتح‌ الاسکندریِ شوخ‌ و بذله‌گوست‌ که‌ فراز و نشیب‌ زندگی‌ به‌ این‌ حال‌ فلاکت‌بارش‌ افکنده‌ است‌. ذِکرِ عنتری‌، که‌ یکی‌ از آشناترین‌ چهره‌های‌ کوچه‌ و بازار بود، در داستانهای‌ الف‌ لیلة‌ و لیلة‌ (رجوع کنید به شبهای‌ 355ـ357) نیز آمده‌ است‌.در کشورهای‌ اسلامی‌، مانند جایهای‌ دیگر، تشبیه‌ همنوعِ خود به‌ میمون‌ یا عنتر هنوز هم‌ یکی‌ از ناسزاهای‌ بسیار تحقیرآمیز است‌ (به‌ عنوان‌ مثال‌ در اندلس‌ و افریقیه‌ رجوع کنید به پرس‌ ، ص‌ 240ـ241؛ به‌ روایت‌ مالکی‌، به‌نقل‌ ادریس‌، ش‌ 2، ص‌ 142). شاعران‌ هجاگو از استعمال‌ این‌ تشبیه‌ اهانت‌آمیز به‌ بوزینه‌ برای‌ تحقیر کسانی‌ که‌ مبغوض‌ می‌داشتند دریغ‌ نمی‌کردند؛ مثلاً، شاعر اندلسی‌ ابراهیم‌ بن‌ ادریس‌ حسنی‌ در مورد امیرِ نامدار، منصور بن‌ أبی‌عامر، چنین‌ کرد (پرس‌، همانجا)، و پیش‌ از او نیز ابونُواس‌ ( دیوان‌ ، ص‌ 415) در ذمّ برمکیان‌ شعری‌ با مطلعِ «هذا زَمانُ القُرودِ...» («این‌، روزگارِ بوزینگان‌ است‌...») گفته‌ بود.پزشکان‌ قدیم‌ گوشت‌ میمون‌ را داروی‌ مؤثری‌ برای‌ پیشگیری‌ از جذام‌ (= داء الفیل‌) می‌دانستند و برخی‌ دیگر از اجزای‌ میمون‌، مثلاً دندانها و موی‌ و پوست‌ آن‌، را دارای‌ «خواصی‌» می‌دانستند (رجوع کنید به دمیری‌، همانجا) که‌ دانش‌ جدید آنها را اباطیل‌ می‌داند.در مورد واژة‌ قِرد این‌ نکته‌ را هم‌ باید ذکر کرد که‌ در ستاره‌شناسی‌، مجموعه‌ ستارگانِ x ، l دُبّ اکبر و d ، c ، q ، g ، l ، m ، e حَمامه‌ در برخی‌ کتابها القُرود («بوزینه‌ها») نامیده‌ شده‌ که‌ نتیجة‌ اشتباه‌ املائی‌ آن‌ با الفُرود است‌ (رجوع کنید به بن‌ حَموده‌، ج‌ 9، ص‌ 181؛ کونیچ‌ ، ص‌ 101).در مورد بوزینه‌، تا آن‌ زمان‌ فقط‌ سخن‌ از «کُپیان‌ بی‌شست‌» و «کپیان‌ دُمدار» بود؛ لذا می‌توان‌ پرسید که‌ مسلمانان‌ از میمونهای‌ بزرگ‌ آدمی‌نما چه‌ تصوری‌ داشتند. این‌ گروه‌ از میمونها در جهان‌ فقط‌ شامل‌ یازده‌ نوع‌ است‌: هفت‌ نوع‌ «شِقّ »، دو نوع‌ شَمپانزه‌، یک‌ نوع‌ گوریل‌ و یک‌ نوع‌ اورانگ‌ اوتان‌؛ هیچ‌یک‌ از این‌ انواع‌ در عربستان‌ وجود ندارد، و برای‌ یافتن‌ آنها باید به‌ اندونزی‌ یا افریقای‌ مرکزی‌ رفت‌. مع‌ذلک‌، نَسْناس‌ (در جمع‌، نَسانیس‌) مرموز نویسندگان‌ مسلمان‌ سده‌های‌ میانه‌، چه‌بسا اغراقی‌ در اوصاف‌ میمونهای‌ آدم‌نمایی‌ بوده‌ که‌ بازرگانان‌ اقیانوس‌ هند به‌ همراه‌ خود آورده‌ بودند؛ همچنین‌ «شِقِّ» Hylobates lar ، که‌ در مالزی‌، هندوچین‌، برمه‌ و کوههای‌ هیمالایا یافت‌ می‌شود، تا اندازة‌ زیادی‌ منطبق‌ با این‌ اوصاف‌ نسناس‌ است‌. ابن‌بطوطه‌ (ج‌2، ص‌136) از جماعات‌ شِقهای‌ سیامانگ‌ ( Symphalangus Usyndactylus ) دارای‌ موی‌ سیاه‌ و چهرة‌ سفید سخن‌ گفته‌ است‌ که‌ در کرانه‌های‌ جنوبی‌ هند شرقی‌ دیده‌ بود. می‌توان‌ این‌ موجود را از نظر جانورشناختی‌ جزء خانوادة‌ قِرْد به‌ شمار آورد [ نیز رجوع کنید به نسناس‌ * ] .منابع‌: ابن‌ بطوطه‌، رحلة‌ ابن‌ بطوطة‌ ، قاهره‌ 1346/1928؛ ابن‌ منظور، لسان‌ العرب‌ ، قم‌ 1363 ش‌؛ حسن‌ بن‌ هانی‌ ابونواس‌، دیوان‌ ، بیروت‌ 1962؛ محمد بن‌ محمد ادریسی‌، کتاب‌ نزهة‌ المشتاق‌ فی‌ اختراق‌ الا´فاق‌ ، لیدن‌ 1970ـ1975؛ احمد بن‌ حسین‌ بدیع‌ الزمان‌ همدانی‌، مقامه‌ قردیّه‌ ، قاهره‌ 1923؛ عمرو بن‌ بحر جاحظ‌، کتاب‌ الحیوان‌ ، چاپ‌ عبدالسلام‌ محمد هارون‌، قاهره‌ [ بی‌تا. ] ؛ محمد بن‌ موسی‌ دمیری‌، حیاة‌ الحیوان‌ الکبری‌' ، قاهره‌ 1383/1963؛ زکریا بن‌محمد قزوینی‌، عجائب‌ المخلوقات‌ ، در محمد بن‌ موسی‌ دمیری‌، حیاة‌ الحیوان‌ الکبری‌' ، قاهره‌ 1356/1937؛ علی‌ بن‌ حسین‌ مسعودی‌، مروج‌الذّهب‌ و معادن‌ الجوهر ، چاپ‌ باربیه‌ دومنار و پاوه‌ دوکورتی‌، پاریس‌ 1861ـ1877؛A. Benhamouda, "Les noms arabes des إtoiles", in Annales de l'Institut d'Etudes Orientales de l'Universitإ d'Alger , Algiers 1951, IX, 181; E. G. Boulenger, Les singes , Paris 1942; N. Elissإef, Thةmes et motifs des Mille et une nuits , Beirut 1949; E. Graefe et al., "Der Qarra ¦d", Der Islam , V (1914); B. Heuvelmans, Sur la piste des bءtes ignorإes (chap. "Les bءtes ب face humaine d'Indo- Malaisie"), Paris 1955, I, 103-233; Ibn al-Fak ¦â¤h, K. al- Bulda ¦n , tr. H. Massإ, Abrإgإ du livre des pays , Damascus 1973; H. R. Idris, "Contribution ب l'histoire de l'Ifrikiya", Revue des إtudes islamiques , (1935); L. Joleaud, "Le ro ªle des singes dans les traditions populaires nord-africaines", Journal de la Sociإtإ des Africanistes , I (1931), 117-150; P. Kunitsch, Sternnomenklatur , Wiesbaden 1961; E . Laoust, "Noms et cerإmonies des feux de joie", Hespإris (1921), 44; M. Lombard, La chasse et les produits de la chasse dans le monde musulman (VIII e -XI e siةcle ), in Annales E.S.C. , vol. 3 (May-June 1969); R. Morris and D. Morris, Men and apes (with bibliogr.), London 1966, Fr. tr., Hommes et singes , Paris 1967; H. Pإrةs, Poإsie andalouse , Paris 1953, G. Wiet, Les biographies du Manhal S ¤a ªf i ª, Cairo 1932.در ادبیات‌. در فارسی‌ میانه‌، کَبیگ‌ ، برگرفته‌ از کپی‌ هندی‌ (رجوع کنید به مایرهوفر، ج‌ 1، ص‌ 157؛ [ مقدم‌، ص‌724 ] ).در آثار ایرانی‌ پیش‌ از اسلام‌ ، دو اسطوره‌ دربارة‌ خلقت‌ میمونها وجود دارد: بنا به‌ اسطورة‌ نخست‌، میمونها در زمرة‌ موجوداتی‌اند که‌ از نسل‌ انسان‌ نخستین‌، گَیومرت‌ [ = کیومرث‌ ] ، به‌ وجود آمده‌اند ( بندهشن‌ ، ص‌ 107، س‌ 4ـ7، ترجمة‌ انکلساریا، 38/14، ص‌ 134ـ 135)؛ اسطورة‌ دوم‌ منشأ میمونها را به‌ پیوندی‌ جنسی‌ میان‌ جم‌ و یک‌ ماده‌ دیو یا شاید خواهر جم‌ و یک‌ دیو نسبت‌ می‌دهد ( بندهشن‌ ، ص‌ 108، س‌ 10ـ11، ترجمة‌ آنکلساریا، 1/ B 14، ص‌ 136ـ137؛ > بندهشن‌ هندی‌ < ، 23، چاپ‌ یوستی‌ ، ص‌ 56، ترجمة‌ وست‌، ص‌ 87؛ بنا به‌ > روایتهای‌ ایرانی‌ < ، ج‌ 1، ص‌ 260، میمون‌ و تعدادی‌ دیگر از حیوانات‌ از پیوند جم‌ با یک‌ ماده‌ دیو زاده‌ شدند). در کتاب‌ مقدس‌ (کتاب‌ اول‌ پادشاهان‌، باب‌ 10: 22) به‌ میمون‌ اشاره‌ شده‌ است‌ که‌ آن‌ را به‌ عنوان‌ هدیه‌ برای‌ پادشاهان‌ می‌فرستاده‌اند.ویژگیهای‌ میمون‌ در سراسر ادبیات‌ فارسی‌ مکتوب‌ و شفاهی‌، در داستانهایی‌ آمده‌ است‌ که‌ بسیاری‌ از آنها ریشه‌ در منابع‌ هندی‌ دارند. این‌ چهار داستان‌ از همه‌ مشهورترند: 1) داستان‌ میمونی‌ که‌ می‌خواهد نجّاری‌ کند، و فرجام‌ مصیبت‌باری‌ پیدا می‌کند ( کلیله‌ و دمنه‌ ، ص‌ 62). این‌ قصه‌ که‌ ضرب‌المثل‌ «بوزینه‌ را به‌ درودگری‌ چه‌ کار؟» از آن‌ برخاسته‌ است‌، در پَنْچَتَنْتْرا (2/1) آمده‌ است‌ (ترجمة‌ رایدر، ص‌ 25؛ پنتسر، ج‌ 5، ص‌ 43، پانویس‌ 2؛ بودکر، ش‌ 1009) و بی‌شک‌ به‌ میمون‌ حکایت‌ ازوپ‌ بی‌شباهت‌ نیست‌ که‌ در حال‌ تقلید از ماهیگیران‌ در تور آنها گرفتار می‌شود (ازوپ‌، ش‌ 203؛ دیلی‌، ص‌ 178؛ > بابریوس‌ و فدروس‌ < ، ص‌ 460)؛ 2) داستان‌ روباهی‌ که‌ میمونی‌ را فریب‌ می‌دهد تا طعمه‌ای‌ را که‌ در دام‌ است‌ لمس‌ کند. میمون‌ به‌ دام‌ می‌افتد، و روباه‌ طعمه‌ را با خیال‌ راحت‌ می‌خورد (درونمایه‌ K703.1 ). این‌ قصه‌، که‌ در آثار سُغدی‌ به‌ آن‌ اشاره‌ شده‌ (هنینگ‌، ص‌ 178ـ179)، دارای‌ منشأ ازوپی‌ نیز هست‌ (ازوپ‌، ش‌81؛ دیلی‌، ص‌ 128؛ > بابریوس‌ و فدروس‌ < ، ص‌ 435ـ436). روایتی‌ از این‌ قصه‌ در سندبادنامه‌ (ظهیری‌ سمرقندی‌، ص‌ 47ـ 48) درج‌ شده‌ است‌ که‌ سابقة‌ آن‌ به‌ اوادانا های‌ بودایی‌ به‌ قلم‌ کومپارتی‌ می‌رسد (ص‌ 30)؛ 3) داستان‌ مشهور گروهی‌ از میمونها که‌ کرمی‌ شب‌تاب‌ پیدا می‌کنند و آن‌ را آتش‌ می‌پندارند ( پنچتنترا 28/1، ترجمة‌ رایدر، ص‌ 183؛ کلیله‌ و دمنه‌ ، ص‌ 115؛ بودکر، ش‌ 1019؛ این‌ داستان‌ را رودکی‌ در قرن‌ چهارم‌ به‌ نظم‌ درآورده‌ است‌ رجوع کنید به نفیسی‌، ص‌ 431، 532)؛ 4) داستان‌ میمونی‌ که‌ ماده‌ سوسمار یا ماده‌ لاک‌پشتی‌ بر قلب‌ او طمع‌ می‌کند و او به‌ شکار کننده‌اش‌ وانمود می‌کند که‌ قلبش‌ را در خانه‌ جا گذاشته‌ است‌ و بدین‌ترتیب‌ خود را نجات‌ می‌دهد (آرنه‌ و تامپسون‌، نوع‌ 91؛ بودکر، ش‌ 535، 678؛ در کلیله‌ و دمنه‌ نیز آمده‌ است‌ رجوع کنید به کلیله‌ و دمنه‌ ، ص‌ 213ـ222؛ تا داستانهای‌ جاتکه‌ بودایی‌ نیز قابل‌ ردیابی‌ است‌. برای‌ ارجاعات‌ رجوع کنید به کوول‌، ج‌ 2، ص‌ 111، ج‌ 3، ص‌ 88؛ پنتسر، ج‌ 5، ص‌ 127، پانویس‌ 1؛ شوارتس‌ باوم‌، ص‌ 357ـ 358؛ در مورد سنّت‌ شفاهی‌ رجوع کنید به مارتسولف‌، ش‌ 91)؛ 5) داستان‌ جنگ‌ میان‌ بوزینه‌ها و خرسها، که‌ طبق‌ آن‌ بوزینه‌ همجنسان‌ خود را وادار می‌کند تا او را چلاق‌ کنند و سپس‌ به‌ خرسها وانمود می‌کند که‌ بوزینه‌ها او را از خود رانده‌اند. او برای‌ کشتن‌ بوزینه‌ها به‌ آنها پیشنهاد کمک‌ می‌کند اما به‌ جای‌ این‌ کار آنها را به‌ سمت‌ بیابان‌ می‌کشاند تا بمیرند (هرتل‌، ص‌ 199؛ بودکر، ش‌ 16). این‌ قصه‌ در منابع‌ عربی‌ و فارسی‌ کهن‌ با تغییر نقش‌ بوزینه‌ها و خرسها به‌ انسان‌، و پیشتر از این‌ نیز در روایات‌ تاریخی‌ نویسندگان‌ باستان‌ مانند هرودوت‌ (60ـ153/3)، اوید ( فستی‌ 2، ص‌ 691 به‌ بعد)، و پولیانئوس‌ (8/11)، و همچنین‌ عیون‌الاخبار (ج‌ 1، ص‌ 117ـ 118؛ دربارة‌ پیروز) نوشتة‌ ابن‌قتیبه‌ (متوفی‌ 276) آمده‌ است‌. برای‌ قصه‌های‌ دیگر دربارة‌ میمونها رجوع کنید به مارتسولف‌، انواع‌ [ 5 ] 155، 160، [ 2 ] 1539 و [ 4 ] B 461 * ؛ 6) قصه‌ای‌ که‌ در نامة‌ تنسر (بویس‌، ص‌ 14ـ 15، 54 ـ 59؛ ابن‌اسفندیار، ج‌1، ص‌ 33؛ ظهیری‌ سمرقندی‌، ص‌ 80 ـ83) روایت‌ شده‌ است‌ دربارة‌ جمعی‌ از میمونهاست‌ که‌ نزدیک‌ شهری‌ اقامت‌ دارند. روزی‌ سلطان‌ میمونها قوچی‌ می‌بیند که‌ با بازیگوشی‌ کنیزکی‌ را شاخ‌ می‌زند. سلطان‌ این‌ کار را چنین‌ تعبیر می‌کند که‌ میمونها به‌ دست‌ آدمیان‌ نابود خواهند شد. رعایای‌ او به‌ هشدارش‌ اعتنا نمی‌کنند، اما وقایع‌ بعدی‌ درستی‌ نظر او را اثبات‌ می‌کند؛ زیرا روزی‌ کنیزک‌ قوچ‌ را با هیزم‌ گداخته‌ای‌ از خود می‌راند و با این‌ کار قوچ‌ را به‌ آتش‌ می‌کشد. قوچ‌ نیز اصطبل‌ فیلها (ظهیری‌ سمرقندی‌، ص‌ 82) یا خانة‌ یکی‌ از اشراف‌ (ابن‌اسفندیار، ج‌1، ص‌ 33؛ بویس‌، ص‌ 58) را به‌ آتش‌ می‌کشد. طبیبان‌ چربی‌ میمون‌ را به‌ عنوان‌ داروی‌ سوختگیها تجویز می‌کنند، و سپاهیان‌ سلطان‌ به‌ جان‌ میمونها می‌افتند. این‌ قصه‌ در پنچتنترا نیز آمده‌ است‌ (ترجمة‌ رایدر، ص‌ 454ـ462؛ کلوستون‌، ص‌ 222) که‌ به‌ حادثه‌ای‌ در داستان‌ سلطان‌ میمونها، هنومن‌، در منابع‌ هندی‌ مربوط‌ می‌شود. بنابر این‌ داستان‌، سلطان‌ میمونها شهر لَنْکَه‌ را به‌ آتش‌ می‌کشد. به‌ گفتة‌ گوبرناتیس‌ مردم‌ اعتقاد داشتند که‌ از میمون‌ می‌توان‌ برای‌ معالجة‌ تاول‌ یا سوختگی‌ اسبان‌ استفاده‌ کرد (ج‌ 2، ص‌ 105، پانویس‌ 2). برای‌ قصه‌های‌ دیگر دربارة‌ میمونها رجوع کنید به مارتسولف‌، انواع‌ [ 5 ] 155، 160، [ 2 ] 153، و [ 4 ] B 461 * .منابع‌: علاوه‌ بر کتاب‌ مقدس‌ ؛ ابن‌اسفندیار، تاریخ‌ طبرستان‌ ، چاپ‌ عباس‌ اقبال‌، تهران‌ 1320 ش‌؛ ابن‌قتیبه‌، عیون‌ الاخبار ، قاهره‌ 1928ـ1930؛ مجدودبن‌ آدم‌ سنایی‌، دیوان‌ ، چاپ‌ مدرس‌ رضوی‌، تهران‌ 1363 ش‌؛ محمدبن‌ علی‌ ظهیری‌ سمرقندی‌، سندباذنامه‌ ، چاپ‌ احمد آتش‌، استانبول‌ 1949؛ کلیله‌ودمنه‌، متن‌ کامل‌ کلیله‌ و دمنه‌ ، چاپ‌ عبدالعظیم‌ قریب‌، تهران‌ 1341 ش‌؛ [ محمد مقدم‌، «میمون‌»، آینده‌ ، سال‌ 5، ش‌ 10ـ12 (زمستان‌ 1358) ] ؛ سعید نفیسی‌، محیط‌ زندگی‌ و احوال‌ و اشعار رودکی‌ ، تهران‌ 1341 ش‌؛A. Aarne and S. Thompson, The types of the folktale , 2nd rev. ed., Helsinki 1973; Babrius and Phaedrus , tr. E. Perry, London and Cambridge 1984; L. Bodker, Indian animal tales. A preliminary survey , Helsinki 1957; M. Boyce, The letter of Tansar , Rome 1968; The Bأndahishn , being a facsimile edition of the TD manuscript no.2..., ed. T. D. Anklesaria, Bombay 1908; ibid, ed. &tr. B. T. Ankelsaria, Zand-A ¦ka ¦s i ¦h: Iranian or greater Bundahiىn , Bombay 1956; W. A. Clouston, The book of Sindiba ¦d , London 1884; D. Comparetti, Researches respecting the book of Sindiba ¦d , tr. H. C. Coote, London 1882; E. B. Cowell, The Ja ¦taka or stories of the Buddha's former births , London 1981; L. W. Daly, Aesop without morals , New York 1961; Angelo de Gubernatis, Zoological mythology or the legends of animals , London 1872; W.B.Henning, "Sogdian tales," Bulletin of the School of Oriental and African Studies , 11 (1945), 465-487 (repr. in Selected papers II , Acta Iranica 15, Tehran and Liإge 1977, 169-191); J. Hertel, "Die Akhla ¦q-e Hind ¦âund ihre Quellen," Zeitschrift der Deutschen Morgenla ¦ndischen Gesellschaft , 75 (1921), 129-200; Indian Bundahiىn , ed. F. Justi, Der Bundehesh , Leipzig 1868, repr. Hildesheim and New York 1976; ibid, tr. E. W. West, Pahlavi texts part I , Sacred book of the East 5, Bombay 1977; U. Marzolph, Typologie des persischen Voksmجrchens , Beirut 1984; Ovid, Publii Ovidii Nasonis. Fastorum Libri Sex/The Fasti of Ovid , ed J. G. Frazer, London 1929; Pan ¬catantra , tr. A. W. Ryder, The Panchatantra , Chicago 1964; N. M. Penzer, The ocean of story. Being C. H. Tawney's translation of Somadeva's Katha ¦Sarit Sa ¦gara , London 1924; H. Schwarzbaum, Studies in Jewish and world folklore , Berlin 1968.تکمله‌ . در قرآن‌ سه‌ بار از بوزینه‌، و به‌ تعبیر امروزی‌ میمون‌، با واژة‌ قِرَدَة‌ جمع‌ قِرد یاد شده‌ است‌ (بقره‌: 65؛ مائده‌: 60؛ اعراف‌: 166). در این‌ آیات‌ آمده‌ است‌ که‌ عده‌ای‌ از بنی‌اسرائیل‌ به‌ سبب‌ رعایت‌ نکردن‌ احکام‌ «یوم‌ السّبت‌» (روز شنبه‌) و نپذیرفتن‌ آن‌، و صید ماهی‌ در روز تعطیل‌، مغضوب‌ شدند؛ و عذاب‌ آنها مسخ‌شدن‌ به‌ صورت‌ میمون‌ و خوک‌ بود.مفسران‌، در چگونگی‌ مسخ‌ این‌ قوم‌ و علت‌ آن‌، بتفصیل‌ سخن‌ گفته‌اند (طبری‌، ج‌1، ص‌260ـ263؛ طبرسی‌، ج‌1، ص‌288؛ فخررازی‌، ج‌3، ص‌109ـ110؛ بیضاوی‌، ج‌1، ص‌ 159ـ 160؛ سیوطی‌، ج‌3، ص‌138؛ نیز رجوع کنید به بنی‌اسرائیل‌ * ). به‌ قولی‌، جوانان‌ این‌ قوم‌ میمون‌، و پیران‌شان‌ خوک‌ شدند؛ و این‌ در روزگار داوود بود. به‌ قولی‌ دیگر، بنی‌اسرائیل‌ به‌ جهت‌ شکستن‌ حرمت‌ روز شنبه‌، به‌ صورت‌ میمون‌ درآمدند، و آنانی‌ که‌ مائدة‌ عیسی‌ را کفران‌ کرده‌ بودند، به‌ صورت‌ خوک‌ (فخررازی‌، ج‌ 12، ص‌36؛ بیضاوی‌، ج‌1، ص‌159، ج‌2، ص‌158؛ نیز رجوع کنید به مجلسی‌، ج‌62، ص‌220).دربارة‌ مکان‌ این‌ داستان‌، قرآن‌ (اعراف‌: 163)، از «قریه‌»ای‌ در کنار دریا («وَسْئَلْهُم‌ عَنِ القَرْیَةِ الَّتی‌ ک'انَتْ ح'اضِرَةَ الْبَحْرِ») یاد کرده‌ که‌ بیشتر مفسران‌ آن‌ را «ایله‌»، بندری‌ قدیمی‌ در کنار خلیج‌ عقبه‌، دانسته‌اند (طبری‌، ج‌1، ص‌262؛ بیضاوی‌، ج‌1، ص‌159). فخررازی‌ (ج‌3، ص‌113) می‌نویسد که‌ این‌ داستان‌ در کتابهای‌ پیشین‌ آمده‌ بود، و در قرآن‌ برای‌ عبرت‌آموزی‌ ذکر شده‌ است‌. این‌ داستان‌ در عهد عتیق‌ نیست‌، اما در داستانهای‌ تلمود آمده‌ است‌. با اینهمه‌، گویتین‌ (ص‌51) با بیان‌ این‌ نکته‌ که‌ میمون‌ برای‌ اهالی‌ فلسطین‌ ناشناخته‌ بوده‌، در درستی‌ واقعه‌ تردید می‌کند و احتمال‌ می‌دهد که‌ این‌ داستان‌ در دوره‌ای‌ که‌ یهودیان‌ به‌ شبه‌جزیرة‌ عربستان‌ مهاجرت‌ کرده‌ بودند، ساخته‌ شده‌ باشد.به‌ نظر مفسران‌، از جمله‌ فخررازی‌ (ج‌3، ص‌110ـ113) و طبرسی‌ (همانجا) تعبیر «قول‌» در آیة‌ : «فَقُلْنا لَهُمْ کوُنُوا قِرَدَةً خ'اسِئین‌»، اشاره‌ به‌ امری‌ تکوینی‌ است‌؛ به‌ عبارت‌ دیگر، ارادة‌ الهی‌ بر مسخ‌شدن‌ آنان‌ به‌ صورت‌ میمون‌، بی‌هیچ‌ وقفه‌ای‌، تحقق‌ یافته‌ است‌ و این‌ مسخ‌، برخلاف‌ نظر کسانی‌ که‌ آن‌ را تحوّل‌ قلبی‌ می‌دانند، در عالم‌ مادی‌ روی‌ داده‌، و ظاهر آیه‌ مانع‌ از آن‌ است‌ که‌ آن‌ را سخنی‌ تمثیلی‌ و نمادین‌ بدانیم‌. همچنین‌ فخررازی‌ نظر کسانی‌ را که‌ دربارة‌ مسخ‌ شدن‌ شک‌ دارند، و نیز این‌ نظر معتزله‌ را که‌ احکام‌ و افعال‌ خداوند متوقف‌ بر رعایت‌ مصلحت‌ است‌، به‌ استناد همین‌ آیات‌، مردود می‌داند (برای‌ آگاهی‌ بیشتر رجوع کنید به مسخ‌ * ).نکتة‌ دیگری‌ که‌ مفسران‌ راجع‌ به‌ این‌ آیات‌ مطرح‌ کرده‌اند این‌ است‌ که‌ آیا انسانهای‌ مسخ‌ شده‌ زنده‌ مانده‌اند و از نسل‌ ایشان‌ میمون‌ و خوک‌ پدید آمده‌ است‌؟ بنابر نظر بیشتر مفسران‌، این‌ موجودات‌ مسخ‌ شده‌ بیش‌ از سه‌ روز زنده‌ نمانده‌اند. اینان‌ خویشاوندان‌ خود را باز شناخته‌ و از تغییر هیئت‌ خود، ناراحت‌ شدند؛ و در واقع‌، قوة‌ درک‌ انسانی‌ آنها به‌ رغم‌ تغییر صوری‌ باقی‌ مانده‌ بوده‌ است‌ (طبری‌، ج‌ 1، ص‌ 261، ج‌ 6، ص‌ 69؛ طبرسی‌، همانجا؛ فخررازی‌، ج‌3، ص‌ 111ـ112، ج‌15، ص‌ 40؛ سیوطی‌، ج‌ 3، ص‌ 137). محمد حسین‌ طباطبایی‌ (ج‌ 1، ص‌ 208) نیز ضمن‌ توجیه‌ فلسفی‌ این‌ مسخ‌، تأکید کرده‌ است‌ که‌ مسخ‌شدگان‌، انسانهایی‌ به‌ صورت‌ میمون‌ بوده‌اند. ادامه‌یافتن‌ نسل‌ مسخ‌ شده‌ها، بنابر احادیثی‌ منقول‌ از حضرت‌ رسول‌ اکرم‌، کاملاً منتفی‌ است‌؛ و مسلم‌ است‌ که‌ پیش‌ از واقعة‌ مسخ‌ شدن‌ مغضوبان‌، میمون‌ و خوک‌ وجود داشته‌ و انسانها به‌ صورت‌ آنها مسخ‌ شده‌اند (ابن‌حنبل‌، ج‌1، ص‌390، 395، 397؛ سیوطی‌، ج‌2، ص‌295؛ قس‌ بخاری‌ جعفی‌، ج‌6، ص‌234). به‌ نظر فخررازی‌ (ج‌3، ص‌112)، هر چند ظاهر آیات‌ قرآنی‌ دلالتی‌ بر ادامة‌ نسل‌ افراد مسخ‌ شده‌ ندارد، اما عقلاً مانعی‌ ندارد که‌ میمونها از نسل‌ مُسوخ‌ (مسخ‌شدگان‌) بوده‌ باشند.در برخی‌ احادیث‌ آمده‌ است‌ که‌ اگر خداوند قومی‌ را لعن‌ کند، آن‌ قوم‌ مسخ‌ می‌شوند؛ در جریان‌ مباهلة‌ * حضرت‌ رسول‌ نیز گفته‌ شده‌ است‌ که‌ اگر آن‌ حضرت‌ مسیحیانِ طرف‌ مقابل‌ را لعن‌ می‌کرد، آنان‌ به‌ میمون‌ و خوک‌ مبدل‌ می‌شدند (ابن‌حنبل‌، ج‌1، ص‌395، 397؛ مجلسی‌، ج‌21، ص‌281). به‌ تبع‌ شیوع‌ داستان‌ مسخ‌ بوده‌ است‌ که‌ عبارت‌ «إخوان‌ القردة‌ و الخنازیر» (برادران‌ میمون‌ و خوک‌) برای‌ تمسخر و تحقیر یهود و نصارا به‌ کار می‌رفته‌ است‌ (مجلسی‌، ج‌ 20، ص‌ 210، 229؛ نیز رجوع کنید به ابن‌حنبل‌، ج‌ 3، ص‌ 241؛ ونسینک‌، ج‌ 5، ص‌ 362).در فقه‌ امامیه‌، برای‌ تعلیل‌ حرمت‌ گوشت‌ میمون‌، به‌ روایاتی‌ از پیامبر صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلّم‌ و ائمه‌ علیهم‌السلام‌ استناد می‌شود که‌ در آن‌ میمون‌ از حیوانات‌ مسخ‌ شده‌ به‌ شمار آمده‌ و مانند همه‌ «مُسوخ‌» ـ که‌ به‌ اختلاف‌ تعداد آنها را دوازده‌ یا سیزده‌ مورد ذکر کرده‌اند ـ خوردن‌ گوشتشان‌ حرام‌ شمرده‌ شده‌ است‌ (حرّعاملی‌، ج‌16، ص‌312ـ 318؛ الصّید و الذّبایح‌ ، ج‌21، ص‌10ـ11، 31، 71، 90، 169، 191؛ علی‌ طباطبائی‌، ج‌8، ص‌240). در منابع‌ فقهی‌ اهل‌ سنّت‌، اشاره‌ای‌ به‌ علت‌ تحریم‌ گوشت‌ میمون‌ نشده‌ است‌. شاید بتوان‌ دلیل‌ آن‌ را حدیثی‌ منقول‌ از پیامبر صلّی‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلّم‌ دانست‌ که‌ مطابق‌ آن‌ مشخص‌ نیست‌ که‌ بنی‌اسرائیل‌ به‌ صورت‌ چه‌ حیوانی‌ مسخ‌ شده‌اند (رجوع کنید به ابن‌حنبل‌، ج‌3، ص‌62، 66).منابع‌: علاوه‌ بر قرآن‌؛ ابن‌حنبل‌، مسند احمدبن‌ حنبل‌ ، استانبول‌ 1402/1982؛ محمدبن‌ اسماعیل‌ بخاری‌ جعفی‌، صحیح‌البخاری‌ ، استانبول‌ 1401/1981؛ عبدالله‌بن‌ عمر بیضاوی‌، انوارالتّنزیل‌ و اسرار التّأویل‌، المعروف‌ بتفسیر البیضاوی‌ ، مصر 1330، چاپ‌ افست‌ بیروت‌ [ بی‌تا. ] ؛ محمدبن‌ حسن‌ حرّ عاملی‌، وسائل‌ الشیعة‌ الی‌ تحصیل‌ مسائل‌ الشریعة‌ ، چاپ‌ عبدالرحیم‌ ربانی‌ شیرازی‌، بیروت‌ 1403/1983؛ عبدالرحمان‌بن‌ ابی‌بکر سیوطی‌، الدّر المنثور فی‌ التّفسیر بالمأثور ، قم‌ 1404؛ الصّید و الذّبایح‌ ، در سلسلة‌ الینابیع‌ الفقهیّة‌ ، چاپ‌ علی‌اصغر مروارید، ج‌21، بیروت‌ 1410/1990؛ علی‌ طباطبائی‌، ریاض‌المسائل‌ فی‌ بیان‌ الاحکام‌ بالدّلائل‌ ، بیروت‌ 1412ـ1414/ 1992ـ1993؛ محمد حسین‌ طباطبائی‌، المیزان‌ فی‌ تفسیر القرآن‌ ، بیروت‌ 1390ـ1394/ 1971ـ1974؛ فضل‌بن‌ حسن‌ طبرسی‌، مجمع‌البیان‌ فی‌ تفسیر القرآن‌ ، بیروت‌ [ بی‌تا. ] ؛ محمدبن‌ جریر طبری‌، جامع‌البیان‌ فی‌ تفسیر القرآن‌ ، بیروت‌ [ بی‌تا. ] ؛ محمدبن‌ عمر فخررازی‌، التفسیرالکبیر ، قاهره‌ [ بی‌تا. ] ، چاپ‌ افست‌ تهران‌ [ بی‌تا. ] ؛ محمدباقربن‌ محمدتقی‌ مجلسی‌، بحارالانوار ، بیروت‌ 1403/1983؛ آرنت‌یان‌ ونسینک‌، المعجم‌ المفهرس‌ لالفاظ‌ الحدیث‌ النّبوی‌ ، لیدن‌ 1936ـ1969؛Solomon Deb Fritz Goitein, Jews and Arabs: their contacts through the ages , New York 1955.
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

ف . ویره ، تلخیص از ( د. اسلام )

محمود امیدسالار ( ایرانیکا )

لیلا هوشنگی

حوزه موضوعی

ادبیات و زبان ها

تاریخ علم

قرآن و حدیث

تاریخ اجتماعی

رده های موضوعی
جلد 4
تاریخ چاپ 93
وضعیت انتشار
  • چاپ شده