دوبی (دبی)
معرف
یکى از شیخ‌نشینهاى هفت‌گانه امارات متحده عربى* در ساحل جنوب‌شرقى خلیج‌فارس* و حاکم‌نشین آن
متن
دوبى (دُبى)، یکى از شیخ‌نشینهاى هفت‌گانه امارات متحده عربى* در ساحل جنوب‌شرقى خلیج‌فارس* و حاکم‌نشین آن. شیخ‌نشین دوبى از شمال و مشرق به شارجه*، از جنوب و جنوب‌غربى به شیخ‌نشین ابوظبى و از مغرب و شمال‌غربى به خلیج‌فارس محدود است (مجتهدزاده، 1349ش، ص‌106ـ107). دیر حَتّا (مساحت تقریبى صد کیلومترمربع) در حدود 115 کیلومترى جنوب‌شرقى شهر دوبى نیز بخشى از این شیخ‌نشین به‌شمار مى‌رود. منطقه کوهستانى دیر حتّا محصور در خشکى و کاملاً از بخش اصلى شیخ‌نشین دوبى جدا افتاده‌است. این بخش از جنوب و مشرق با کشور عُمان* هم‌مرز است و از مغرب به جنوب شیخ‌نشین عَجمان* و از شمال به جنوب شیخ‌نشین رأس‌الخیمه* محدود مى‌شود (همانجا؛ همو، 1379ش، ص‌364). آبادى حَجرَین، پس از درگیرى ساکنان آن با اهالى روستاى مَسفوت در 1323/ 1905 و درخواست کمک از شیخ‌نشین دوبى، به تابعیت دوبى درآمد و در دهه‌هاى بعد حتّا نام گرفت (لاریمر، ج‌2، ص‌752؛ هرد ـ بى، ص‌241). بخش اعظم دوبى پوشیده از شنزارهاى هموار است و نزدیک شهر دوبى، خاک منطقه با سنگ و صخره مخلوط شده و در گوشه شرقى شیخ‌نشین تپه‌ماهورهایى نیز به چشم مى‌خورد (مجتهدزاده، 1379ش، ص‌365).شیخ‌نشین دوبى، به مساحت 885،3 کیلومترمربع، پنج‌درصد کل مساحت امارات را تشکیل مى‌دهد (اسعدى، ج‌1، ص‌208). دوبى، یگانه شهر شیخ‌نشین و مرکز آن، در 120 کیلومترى شمال‌شرقى شهر ابوظبى و در ساحل خلیج‌فارس واقع است. خلیج‌کوچک خور دوبى (به طول حدود دوازده کیلومتر) شهر دوبى را به دو قسمت تقسیم مى‌کند: دَیره (قسمت شمالى و شرقى این خور)، جایگاه اصلى جمعیت، صنعت و تجارت شهر؛ و بَرّ دوبى (بخش جنوبى و غربى آن)، مرکز شهر، مقرّ حاکم شیخ‌نشین و جایگاه سازمانهاى ادارى (← لاریمر، ج‌7، ص‌455؛ آنتونى، ص‌153؛ جناب، ص‌225). این دو بخش را پل و تونل به هم متصل مى‌کند و در سراسر این خور نیز قایقها در رفت‌وآمدند (آنتونى، همانجا). در اطراف دو بخش دیره و برّ دوبى، در دهه 1340ش/ 1960 محله‌ها و شهرکهاى شَندَغه، زَعبیل، جُمَیره و پُرت سعید قرار داشتند (جناب، ص‌231ـ232) که امروزه به شهر پیوسته‌اند. شیخ‌نشین دوبى، علاوه بر شهر دوبى، شامل چند جزیره و آبادى کوچک، از جمله حتّا و آبادى دیگرى در جزیره شندغه، نزدیک دوبى، است (همان، ص‌225؛ مجتهدزاده، 1349ش، ص‌113). آب‌وهواى این شیخ‌نشین خشک و نیمه‌استوایى و میانگین دماى آن در نیمه تابستان ْ48 و در نیمه زمستان بین ْ10 تا ْ 14 است. با اینکه هواى امارات بسیار مرطوب است و رطوبت آن در تابستان از 85% مى‌گذرد (← اسعدى، ج‌1، ص210)، حرارت و رطوبت دوبى از دیگر شیخ‌نشینان امارات کمتر است و بدین‌سبب از سرزمینهاى مجاور آب‌وهواى بهترى دارد (مجتهدزاده، 1349ش، ص‌108). میانگین بارش سالانه در این شهر معمولاً‌ در ماههاى دى و بهمن 25 تا 125 میلیمتر و به صورت رگبارهاى شدید و گذراست که به جارى‌شدن ناگهانى سیل مى‌انجامد (اسعدى، همانجا).تاریخ پیدایى دوبى به‌روشنى مشخص‌نیست. در اوایل قرن چهاردهم/ بیستم، خرابه‌هاى قلعه‌اى نظامى‌در قسمت مرکزى شهر دوبى را بقایاى قلعه پرتغالیها مى‌دانستند (لاریمر، همانجا). اما به‌سبب وجود این آثار نمى‌توان قدمت دوبى را به دوران حضور پرتغالیها در خلیج‌فارس (اخراج‌در 1031/ 1622) رساند. ظاهراً دوبى در اصل روستایى بود که در اواخر قرن دوازدهم یا چندى پیش از آن بنیان نهاده شد. در آن دوران، دوبى به شیخ‌نشین ابوظبى* وابسته و شغل ساکنان آن ــ احتمالاً‌‌ از قبیله بنى‌یاس ــ ماهیگیرى بود (← همان، ج‌2، ص‌765، 772؛ محمد مرسى عبداللّه، ص‌96).اگرچه در 1235/1820، پیمان‌نامه صلح عمومى‌مقامات هند بریتانیا و شیوخ سواحل خلیج‌فارس را محمدبن هزاع‌بن زعل (رئیس خردسال دوبى) نیز امضا کرد، این روستا همچنان جزئى از ابوظبى بود (← >جزایر سفلاى خلیج‌فارس<، ج‌2، ص‌609ـ610؛ مجتهدزاده، 1379ش، همانجا؛ مایلز، ج‌2، ص‌378، 422).اختلاف دو شیخ‌نشین ابوظبى و شارجه بر سر تملک دوبى و نیز منازعات داخلى شیخ‌نشین ابوظبى، استقلال دوبى و ارتقاى آن را به یک شیخ‌نشین قطعیت بخشید. منازعات داخلى ابوظبى، که به قتل حاکم آنجا انجامید، موجب مهاجرت هشتصد تن از آل‌بوفَلاسه (از طوایف قبیله بنى‌یاس) در 1249 از ابوظبى به دوبى شد (لاریمر، ج‌2، ص‌765، 772؛ مایلز، ج‌2، ص‌438؛ کلى، ص230ـ231؛ هاولى، ص‌144). بنى‌یاس در اواسط قرن دوازدهم از منطقه نَجْد عربستان به ابوظبى مهاجرت کرده‌بودند (مایلز، همانجا). رهبران مهاجران بوفلاسه عبیدبن سعید و مکتوم‌بن بُطى بودند که ظاهراً حکومت به‌راحتى به این دو واگذار شد. عبید تا زمان مرگش (1252) و پس از او، مکتوم‌بن بطى (متوفى 1268) حاکم دوبى بودند و مکتوم سلسله آل‌مکتوم را بنیان نهاد (← لاریمر، ج‌2، ص‌772؛ نیز ← آل‌مکتوم*).در سراسر قرن دوازدهم، شیخ‌نشین دوبى با ابوظبى (مالک قبلى آن) و شیخ‌نشین شارجه پیوسته در نزاع بود. در برابر این منازعات امیران دوبى سیاست ممانعت از اتحاد دو رقیب خویش و مهم‌تر از آن همراهى با مقامات بریتانیایى خلیج‌فارس را در پیش گرفتند (همان، ج‌2، ص‌772ـ775؛ هاولى، ص‌144ـ146؛ هردـبى، ص‌239). قرارداد ترک مخاصمه با سایر شیخ‌نشینان، که در 1251/ 1835 به ابتکار و اجبار انگلیسیها امضا شد (← ویلسون، ص‌209؛ اسعدى، ج‌1، ص220)، موقعیت دوبى را تقویت کرد. دائمى‌شدن این قرارداد در 1269/ 1853، و پذیرش حکمیت استعمار انگلیس در نزاعهاى شیوخ و قبایل عرب (ویلسون، ص‌209ـ210) نیز با منافع دوبى همسو بود. همچنین، در 1310/ 1892، حاکم دوبى، راشدبن مکتوم، به‌همراه دیگر شیخ‌نشینان خلیج‌فارس پیمانى با مقامات بریتانیا به امضا رساندند که به‌موجب آن، دولت انگلیس از شیخ‌نشینان عرب حمایت مى‌کرد و در مقابل، حاکمان عرب حق هیچ‌گونه مکاتبه، مراوده و انعقاد پیمان با دولتهاى دیگر جز بریتانیا را نداشتند. این پیمان (معروف به پیمان انحصارى) تا حدود هشتاد سال پابرجا بود. این پیمان در واقع به‌سبب هراس دولت بریتانیا از فعالیت مقامات ایرانى در برقرارى مناسبات با شیوخ عرب، از جمله حاکم دوبى، و بیم از توافق دولتهاى فرانسه و روسیه براى تضعیف موقعیت و سلطه بریتانیا بر خلیج‌فارس، بسته شد (هاولى، ص‌138ـ 139؛ محمد مرسى عبداللّه، ص‌23ـ25). با این حال راشدبن مکتوم، که به سبب اختلافات داخلى و ترس از تفوق رقباى خویش از مقامات بریتانیایى کمک خواسته بود، این پیمان را پذیرفت (لاریمر، ج‌2، ص‌774ـ775؛ مجتهدزاده، 1379ش، همانجا).از اواخر قرن سیزدهم/ نوزدهم، دوبى به‌سبب مناسبات نزدیک با انگلستان و نیز اختلافات و درگیریهاى دائم شیخ‌ابوظبى با شارجه اهمیتى روزافزون یافت، به‌گونه‌اى که در اواخر قرن سیزدهم مهم‌ترین بندر سواحل جنوبى خلیج‌فارس و بزرگ‌تر از ابوظبى شده بود (← هاولى، ص‌146). این دوره، نخستین مرحله توسعه شهر دوبى است که از حدود 1290 آغاز شد. آشوبهاى داخلى عمان در سالهاى 1313ـ1338، که به بسته شدن راه تجارى مَسقَط منجر شد، نیز در این توسعه مؤثر بوده‌است؛ چنان‌که در حدود 1308ش، کلیه مال‌التجاره عمان در دوبى پیاده مى‌شد (سدیدالسلطنه، مغاص‌اللالى، ص‌215؛ محمد مرسى عبداللّه، ص‌104). با تداوم توسعه دوبى، این بندر در اوایل قرن چهاردهم/ بیستم به‌آرامى جاى بندرهاى ایران را گرفت که به‌طور سنّتى انبار کالاهاى وارد شده به خلیج‌فارس بودند (هردـبى، ص‌239، 244). با این تغییر دوبى انبار محصولاتى شد که از هند، یا از طریق آن، و ایران وارد خلیج‌فارس و سپس به دیگر شیخ‌نشینهاى خلیج‌فارس، ایران و هند صادر مى‌شد (همان، ص‌244). افزون‌بر اینها، مهم‌ترین عامل توسعه دوبى کساد بازارهاى تجارى بندرلنگه و انتقال نقش بندرگاهى و تجارى آن به دوبى در 1320/ 1902 بود (محمد مرسى عبداللّه، همانجا). کساد تجارت بندرلنگه در پى اعمال قوانین جدید گمرکى دولت ایران موجب مهاجرت بازرگانان ایرانى به بندر دوبى و بحرین شد (بریتانیا. کنسولگرى (بوشهر)، 1902، ص‌5ـ6؛ همو، 1906، ص‌14؛ لاریمر، ج‌7، ص‌455-456، ج‌8، ص‌1098). با این تغییر، کالاهایى که پیش از این در بندرلنگه تخلیه و سپس به سواحل جنوبى خلیج‌فارس صادر مى‌شد مستقیماً به این مناطق انتقال مى‌یافت. مقصد کشتیهاى صید مروارید نیز دیگر بندرلنگه نبود، بلکه صید این کشتیها مستقیماً به دوبى و بحرین ارسال مى‌شد (← بریتانیا. کنسولگرى (بوشهر)، 1906، ص‌19ـ21). ازاین‌رو، یکباره دوبى به دومین بازار تجارت مروارید، پس از بحرین، بدل شد (لاریمر، ج‌8، ص‌1439ـ1440). در سالهاى بعد، نبود مشکلات و تعطیل گمرک دوبى، برخلاف بحرین، موجب اقبال بیشتر تاجران مروارید به دوبى شد، چنان‌که بیشترین مروارید خلیج‌فارس از طریق این بندر صادر مى‌شد. در همین دوران، 22 نفر از اهالى دوبى و هشتاد نفر از هندیها مروارید بازارهاى دوبى را صادر مى‌کردند (سدیدالسلطنه، صید مروارید، ص30).تغییرات چشمگیر دوبى به‌روشنى از افزایش تعداد کشتیهاى صید مروارید بندر نمایان است. تعداد کشتیهاى این بندر در 1260/1844 حدود نود فروند بود (کارتر، ص160)، اما پس از ورود مهاجران، به 335 فروند در 1325/ 1907 رسید که با 936،6 خدمه، بیشترین تعداد صیادان مروارید را در میان شیخ‌نشینان داشت (لاریمر، ج‌5، ص‌2256). تداوم جذب مهاجران کرانه شمالى خلیج‌فارس، بار دیگر به افزایش تعداد کشتیهاى دوبى به پانصد فروند در اواخر دهه 1330/ 1910 (مایلز، ج‌2، ص‌442) و به حدود هشتصد فروند در پایان دهه 1300ش/ 1920 انجامید (سدیدالسلطنه، صید مروارید، همانجا). همچنین با افول بندرلنگه، کشتیهاى بخار انگلیس ( 38 فروند)، که در این بندر پهلو مى‌گرفتند، به دوبى منتقل شدند (← لاریمر، ج‌8، ص‌1440؛ حبل‌المتین، سال 33، ش 15، ص‌13).براثر مهاجرت بازرگان از بندرلنگه، میزان تجارت بندرلنگه در فاصله 1320/1902 تا 1323/1905 به حدود 9 1 (از 429،895 لیره استرلینگ به 900،102 لیره) کاهش یافت (← بریتانیا. کنسولگرى (بوشهر)، 1906، ص‌13). افول این بندر، به‌رغم رونق‌یافتن بندرهاى کرانه جنوبى، بر بوشهر و بندرعباس اثر منفى داشت (بیمن، ص‌152). چنان‌که پیشتر اشاره شد، تا پیش از اعمال قانون جدید مالیات، بندرلنگه انبار کالاهاى واردشده به خلیج‌فارس بود که سپس به سواحل جنوبى (از مسقط تا بحرین) صادر مى‌شد (← بریتانیا. کنسولگرى (بوشهر)، 1902، ص‌5؛ همو، 1906، ص‌12). اما از دهه 1330/1910، افزون بر انتقال این نقش به دوبى، این شهر محل صدور کالاهاى قاچاق به بندرهاى ایران نیز شده‌بود (سدیدالسلطنه، صید مروارید؛ حبل‌المتین، همانجاها). به‌هر رو حاکم دوبى، مکتوم‌بن حَشَر (حک:1312ـ1324)، حقوق گمرکى این بندر را لغو کرد که در پى آن، دوبى به‌صورت بندرى آزاد در آمد و عاملى تعیین‌کننده در مهاجرت بازرگانان ایرانى به دوبى بود. همچنین مذهب مشترک (تسنّن) بیشتر این بازرگانان با عربهاى دوبى این مهاجرت را تسهیل کرد (لاریمر، ج‌7، ص‌455ـ456، ج‌8، ص‌1098؛ محمد مرسى عبداللّه، همانجا؛ رضویان، ص‌193). پس از تاجران، گروهى از صنعتگران، کسبه و صیادان مروارید ایرانى نیز به دوبى مهاجرت کردند. تداوم محدودیتهاى تجارى دولت ایران تا بعد از 1338/1920، موجب استقرار دائم ایرانیان مهاجر در دوبى شد (هردـبى، ص‌244ـ245).بسیارى از این مهاجران را اهالى بَستَک، از توابع شهرستان لار، تشکیل مى‌دادند. به همین سبب محل اصلى سکونت ایرانیان در دوبى به محله بستکیه معروف شد (همان، ص‌245؛ بیمن، ص‌152). خانه‌هاى این منطقه را بنّاهاى ایرانى و به همان سبک معمارى سنّتى نواحى کویرى و جنوبى ایران ساخته بودند. مهم‌ترین ویژگى ساختمانهاى این محله وجود بادگیرهایى بر فراز خانه‌ها و تقسیم ساختمان خانه به دو بخش اندرونى و بیرونى بود. گسترش این سبک معمارى در دوبى، به‌ویژه تعبیه بادگیر بر فراز خانه‌ها که آثار آن تا امروز باقى است، علاوه بر تغییر منظر شهر، از تأثیرپذیرى فرهنگى و اجتماعى این شهر حکایت مى‌کند (هردـبى، ص‌245ـ246).در اوایل قرن چهاردهم/ بیستم که بندر دوبى هیچ‌گونه حقوق گمرکى نداشت، میزان درآمد حاکم حدود 400،51 دلار در سال بود که بیشتر آن از صید مروارید حاصل مى‌شد (لاریمر، ج‌7، ص‌454). صادرات دوبى به مروارید و ماهى خشک منحصر مى‌شد، اما واردات آنجا را خرما، گندم، برنج، فلزات، پارچه، چوب و ادویه‌جات تشکیل مى‌داد که از ایران، عراق، عمان و عمدتاً‌ هند تأمین مى‌شد. در همین دوران، شهر را دیوارى بزرگ فراگرفته بود که قسمتى از آن واقع در جانب صحرا ویران شده، اما برجهاى دفاعى آن همچنان پابرجا بود (همان، ج‌7، ص‌455ـ456).جمعیت شهر در آغاز سده چهاردهم/ بیستم، در حدود ده‌هزار تن و متشکل از عربهاى بومى، ایرانیان، بلوچها، و عربهاى مهاجر کویتى، بحرینى، اَلحَسایى (لَحسا) سودانى بود. مذهب بیشتر ساکنان آنجا مالکى و برخى نیز حنبلى بود. با مهاجرت ایرانیان، به‌ویژه قبیله بحارینه (بهارینه) که در اصل ایرانى بودند، شمار شیعیان نیز افزایش یافت (مجتهدزاده، 1379ش، ص‌365؛ اسعدى، ج‌1، ص‌214، 238). علاوه بر مسلمانان، حدود صد هندو نیز در دوبى ساکن بودند (لاریمر، ج‌7، ص‌455).رشد جمعیت و توسعه اقتصادى دوبى، زمینه توسعه فرهنگى آن را نیز فراهم مى‌کرد. نخستین مدرسه شهر را که مدرسه‌اى خیریه بود، در 1321، تاجر مرواریدى به‌نام محمدبن احمدبن دَلَموک ساخت (محمد مرسى عبداللّه، ص‌107ـ 108). در همان سال، دویست دانش‌آموز در این مدرسه ثبت‌نام کردند که سه معلم و یک کارمند داشت (هردـبى، ص‌453). معلمان این مدرسه، که احمدیه نام داشت، همانند دیگر مدارس شیخ‌نشینان خلیج‌فارس، از بندر لنگه و الحسا آمده‌بودند (محمد مرسى عبداللّه، ص‌108). سه مدرسه بعدى دوبى به‌نامهاى فَلاحیه، جدید و السعاده، پس از فروکش‌کردن بحرانهاى مالى ناشى از جنگ جهانى اول، در 1300ش/ 1921 تأسیس شد. مدرسه فلاحیه را یک تاجر مسیر بمبئى ـ حجاز ساخت که در توسعه آموزشهاى نوین در دوبى بسیار مؤثر بود و معلمان آن عراقى بودند. مدرسه السعاده را دو بازرگان بنیان نهادند. به‌رغم پویایى اولیه، این مدارس، در اواخر دهه 1300ش، در پى ورشکستگى تجارت مروارید به‌ناچار تعطیل شدند. پس از حدود ده سال، با بهبود اوضاع اقتصادى شهر، برخى از این مدارس بازگشایى شد (← محمد مرسى عبداللّه، ص‌108ـ 109).صید مروارید، که تنها کالاى باارزش تجارى و منبع درآمد بسیارى از اهالى دوبى بود، در آغاز دهه 1310ش/ 1930، براثر راه‌یافتن مروارید پرورشى ژاپن با نصف قیمت به بازارهاى جهانى، به‌شدت کاهش یافت (سدیدالسلطنه، صید مروارید، ص‌49). نخستین گزارش از کاهش تجارت مروارید در دوبى به 1308ش/ 1929 بازمى‌گردد که ورشکستگى بسیارى از تاجران بزرگ، شیوع فقر و بیکارى و سرانجام قحطى و مرگ بسیارى از ساکنان شهر را در پى داشت (محمد مرسى عبداللّه، ص‌105). پس از ورشکستگى صید مروارید، عایدات گمرک و حقوق بندرى مهم‌ترین منبع مالى دوبى بود. مردم شهر نیز به صید ماهى و صدور آن به دیگر شهرهاى سواحل خلیج‌فارس و ساخت و تعمیر کشتیهاى کوچک اشتغال داشتند (جناب، ص‌233، 235). به‌منظور ایجاد اشتغال براى کسانى که کار خود را در پى سقوط تجارت مروارید از دست داده‌بودند، مقامات دوبى به توسعه و تعمیق بندر و نیز احداث فرودگاهى براى پذیرش هواپیماهاى نظامى انگلیسى و به‌کار گرفتن نیروهاى محلى در آن پرداختند (هردـبى، ص‌252). پس از جنگ جهانى‌دوم (1318ـ1324ش/ 1939ـ1945)، سود سرشار خرید طلا از نقاط مختلف جهان و قاچاق آن به هند و پاکستان، تموّل تدریجى ساکنان دوبى و توسعه آن شهر را به همراه داشت (جناب، ص‌235ـ236؛ آنتونى، ص‌159، 168؛ اسعدى، ج‌1، ص‌209).از دهه 1310ش/ 1930، مظاهر تمدن جدید نیز به‌تدریج ‌در دوبى ظهور یافت. ورود اندیشه‌هاى برابرگرایى از خارج، اختلافات داخلى خاندان حاکم و نارضایى اقتصادى ـ اجتماعى مردم، به ظهور مجلس در 1317ش در دوبى انجامید. با وجود اینکه مجلس پس از یک سال منحل گشت، اما منشأ تحولات چشمگیر سیاسى، اقتصادى و اجتماعى در شیخ‌نشین شد (هردـبى، ص‌255ـ 258؛ محمد مرسى عبداللّه، ص‌126ـ 132). شهردارى دوبى نیز در دهه 1320ش/ 1940 در یک اتاق با سه کارمند تشکیل شد، هرچند که تا 1344ش/ 1965 رسمیت نیافت («شهردارى دوبى»، ص‌46). در اواسط قرن چهاردهم/ بیستم، دولتهاى ایران، کویت و انگلیس نیز مراکز آموزشى در دوبى تأسیس کردند (محمد مرسى عبداللّه، ص‌136؛ جناب، ص‌228؛ هردـبى، ص‌268). دولت ایران در 1336ش ساخت دبستانى را در دوبى آغاز کرد (جناب، همانجا) که در 1348ش مجموع دانش‌آموزان این دبستان و نیز دبیرستان و دانشسراى مقدماتى ایران حدود 352،1 تن بود. در همان سال، وزارت آموزش و پرورش ایران ساخت مدرسه دخترانه‌اى را نیز در دوبى به‌عهده گرفت (مجتهدزاده، 1349ش، ص‌108ـ109). ایجاد یک شرکت تاکسیرانى در اواخر دهه 1310ش/ 1930، تأسیس فرودگاه نظامى در 1316ش/ 1937، راه‌اندازى شعبه‌اى از بانک بریتانیایى خاورمیانه در 1325ش/ 1946، تشکیل نیروى پلیس در 1335ش/ 1956، تأسیس شرکت برق و تلگراف و تلفن در 1336ش/ 1957 و ساخت اولین فرودگاه مجهز در 1337ش/ 1958 از دیگر مظاهر تمدن جدید بودند (← هردـبى، ص‌247، 249، 252، 268؛ محمد مرسى عبداللّه، ص‌134ـ 135). دریافت وامى به مبلغ چهارصد هزار درهم در 1337ش/ 1958 از دولت کویت براى توسعه بندر دوبى و نیز پرداخت هزینه طرح تأمین آب شرب شهر دوبى توسط شیخ‌قطر ــکه پسرش با دختر حاکم دوبى، شیخ‌راشد، ازدواج‌کرده‌بودــ زمینه توسعه بیشتر دوبى را در دهه بعد فراهم کرد (فنلون، ص‌95). این تغییرات توسعه تجارت، رونق شغلهاى خدماتى و در ادامه مهاجرت بسیارى را از ایران، پاکستان و هند به دوبى در پى داشت (← محمد مرسى عبداللّه، ص‌135؛ فنلون، ص82ـ83).هم‌زمان با تحولات داخلى شیخ‌نشین دوبى، در 1331ش/ 1952، به تشویق مقامهاى انگلیسى پیمانى با عنوان شوراى مُتَصالح بین شیخ‌نشینان خلیج‌فارس به‌امضا رسید که به موجب آن، سران این شیخ‌نشینها بایستى حداقل دو نشست سالانه به ریاست کارگزار سیاسى انگلیس در دوبى داشته باشند. هدف از تشکیل این شورا زمینه‌سازى تأسیس فدراسیونى از این شیخ‌نشینان بود (هاولى، ص‌25؛ اسعدى، ج‌1، ص‌224)؛ اما این شورا کارکرد اجرایى نداشت و سرانجامى نیافت. در 16 دى 1346/ 6 ژانویه 1968، دولت انگلیس اعلام کرد که تا پایان 1350ش/1971 نیروهاى خود را از منطقه خلیج‌فارس خارج‌خواهد کرد. تقریباً‌ بلافاصله شیوخ ابوظبى و دوبى، به توصیه مقامهاى انگلیسى، با حل مسائل مرز دریایى میان خودشان و شروع مذاکرات براى تعیین خطوط خاکى میان دو امارت، اتحاد خود و تأسیس «فدراسیون امارات خلیج‌فارس» را اعلام کردند. این فدراسیون از سایر حکام امارات متصالح و سپس قطر و بحرین نیز براى پیوستن به این اتحاد دعوت کرد که پذیرفته شد (اسعدى، ج‌1، ص‌223ـ225). در 8 اسفند 1346/ 8 فوریه 1968، موافقت‌نامه فدراسیون امارات عربى را هفت شیخ‌نشین و حکام قطر و بحرین امضا کردند، اما در جلسات بعدى بین اعضا اختلافى درگرفت که به جدایى و اعلام استقلال بحرین در 24 مرداد 1350/ 15 اوت 1971 و قطر در 10 شهریور/ اول سپتامبر همان سال انجامید (همان، ج‌1، ص‌225). در پى این تغییر در فدراسیون و الغاى تمام پیمانهاى بریتانیا با شیخ‌نشینان متصالح در 10 آذر 1350/ اول دسامبر 1971، زمینه اتحاد و استقلال شیخ‌نشینان فراهم شد. روز بعد، شیخ‌نشینهاى دوبى، ابوظبى، شارجه، امّالقَیْوَین*، عجمان و فُجَیره* ایجاد شدند و استقلال «اتحاد امارات عربى» را به‌جاى «فدراسیون امارات عربى» اعلام کردند که در اسفند/ فوریه سال بعد، با پیوستن شیخ‌نشین رأس‌الخیمه به این اتحاد، نام اتحادیه نیز به امارات متحده عربى تغییر یافت (همان، ج‌1، ص‌225-226؛ بوننفان، ص210ـ211). بر اساس توافق اتحادیه، امیر ابوظبى، زایدبن سلطان آل‌نهیان (متوفى 1383ش/ 2004؛ ← آل‌نهیان*)، به‌عنوان رئیس دولت و راشدبن سعید آل‌مکتوم، حاکم دوبى، به‌عنوان نایب او براى پنج‌سال انتخاب شدند. مدت این ریاست با پایان یافتن این دوره چندین بار تمدید شد تا اینکه در 31 اردیبهشت 1375/ 20 مه 1996، این دو منصب براى حاکم ابوظبى و دوبى دائمى شد (دولة‌الامارات العربیة المتحدة، ص‌63ـ64؛ بوننفان، ص‌212). این هفت شیخ‌نشین استقلال داخلى دارند و فقط در سیاستهاى کلى کشور، از جمله مسائل دفاعى، تابع رئیس دولت‌اند. بر همین اساس، حکومت شیخ‌نشین دوبى را اُلیگارشى (گروهه‌سالارى) دانسته‌اند. این حکومت همچون شرکت بزرگ تجارى است که حاکم آن مانند مدیرعامل و رئیس هیئت مدیره بر همه امور اجرایى دولت نظارت مى‌کند (آنتونى، ص‌154، 167)، چنان‌که شهردارى دوبى تحت سیاست کلى حاکم دوبى و سپس وزارت صنعت و دارایى امارات عمل مى‌کند («شهردارى دوبى»، ص‌46).کشف معادن نفت اقتصاد شیخ‌نشین دوبى را بار دیگر شکوفا کرد. یک شرکت امریکایى نفت را در 1346ش/ 1967 در حدود 96 کیلومترى ساحل دوبى کشف کرد. تا 1348ش/ 1969، نفت بسیار کمى‌استخراج‌مى‌شد، اما پس از این سال، به‌ویژه بعد از چهاربرابر شدن قیمت نفت در 1352ش/ 1973، تولید آن بسیار افزایش یافت. از طریق درآمدهاى نفتى، یک فرودگاه بین‌المللى و یک‌بندر عمیق با پانزده اسکله ساخته شد (آنتونى، ص‌153؛ هاولى، ص‌12)، 25% سرمایه طرح عظیم اسکله راشد را مهاجرى ایرانى تأمین مى‌کرد (رضویان، ص‌200). کشف نفت بر رشد جمعیت مؤثر بوده‌است، چنان‌که جمعیت دوبى در 1347ـ1354ش/ 1968ـ1975 با جذب مهاجران خارجى سه‌برابر افزایش یافت (اسعدى، ج‌1، ص‌210ـ211).با وجود این مقامات دوبى، براى جلوگیرى از وابستگى دولت به درآمدهاى نفتى، در 1355ش/ 1976 ساخت بندر جِبِل‌على را آغاز کردند که در 1358ش/ 1979 تکمیل شد. بندر جبل‌على، که امروزه به دوبى متصل است، در 34 کیلومترى جنوب‌غربى دوبى بر سر راه دوبى به ابوظبى و 222 کیلومترى جزیره السلامه در مدخل خلیج‌فارس قرار داشت (سعید احمد عبده، ص‌153ـ154). جبل‌على با 67 اسکله (35% اسکله‌هاى کشور امارات)، بعد از راشد، دومین بندر بزرگ دوبى به‌شمار مى‌رفت (همان، ص‌154؛ آل‌مکتوم، ص‌37، 161). با توسعه این بندر، تعداد کشتیهایى که در این بندر پهلو مى‌گرفتند، از 109 فروند در 1358ش/ 1979 به 943،2 فروند در 1365ش/ 1986 افزایش یافت (سعید احمد عبده، ص‌164). سیاست کاهش وابستگى به نفت در سالهاى بعد نیز پیگیرى شد. در 1377ش/ 1998، نفت هجده درصد تولید ناخالص‌داخلى دوبى و در 1382ش/2003، ده درصد آن را شامل مى‌شد. کاهش سهم نفت مى‌بایست از سایر بخشها به‌ویژه تولید جبران مى‌شد که در 1382ش/ 2003، نسبت به نفت در تولید ناخالص‌داخلى سهم بیشترى داشت. در همان سال، صنعت و تجارت هر کدام شانزده درصد، هتل‌و رستوران 5ر4%، ارتباطات پانزده درصد، بخش مالى یازده درصد، مستغلات ده درصد، خدمات تجارى 3ر4% و بخش نفتى ده درصد تولید ناخالص‌داخلى دوبى را تشکیل مى‌دادند (← «نفت و اقتصاد امارات متحده عربى»، ص‌21).در کنار درآمد ناشى از صنعت و تجارت، گردشگرى مهم‌ترین منبع اقتصاد دوبى است، چنان‌که بیش از 7ر4 میلیون گردشگر در 1381ش/ 2002 و شش میلیون در 1385ش/ 2006 به دوبى سفر کرده‌اند (← یارى نوخندان، ص‌6؛ آل‌مکتوم، ص‌161). مهم‌ترین عامل رشد سریع صنعت گردشگرى دوبى، طرحهاى بزرگ عمرانى شهر است، از جمله اولین هتل زیرآبى دنیا و بزرگ‌ترین مجموعه جزایر ساخته بشر (← کرین، ص‌196ـ205؛ یارى نوخندان، ص‌6، 8، 20). اما مشهورترین طرح عمرانى دوبى برج‌خلیفه (بهره‌بردارى دى 1390/ ژانویه 2010) با ارتفاع 828 متر است که بلندترین سازه جهان محسوب مى‌شود. این برج‌شامل 160 طبقه، بیش از هزار واحد آپارتمان، 49 طبقه ادارى، چهار استخر و کتابخانه مخصوص‌ساکنان است (برج‌خلیفه، 2013؛ کرین، ص‌205ـ211؛ «آشنایى با برج‌خلیفه ـ دبى»، 1388ش).مراکز متنوع دانشگاهى دوبى، عامل دیگر رونق روزافزون این شهر است. امروزه بیش از هفتاد دانشگاه و کالج‌در دوبى وجود دارد که غالباً شعبه‌اى از دانشگاههاى امریکایى، اروپایى و دانشگاههاى کشورهاى همسایه امارات است. از مشهورترین دانشگاههاى دوبى، دانشگاه امریکایى دوبى، دانشگاه روسى دوبى، دانشگاه بریتانیایى دوبى و شعبى از دانشگاههاى استفورد، میشیگان و میدلسکس انگلستان است. از دانشگاههاى ایران نیز، دانشگاه شهید بهشتى و دانشگاه آزاد اسلامى در دوبى شعبه دارند (← >«فهرست دانشگاههاى دوبى»<، 2013؛ دانشگاه*). سرپرستى مدارس ایرانى امارات نیز در شهر دوبى واقع است. این نهاد با تابعیت هشت مجتمع آموزشى و حدود شش‌هزار دانش‌آموز، پنج‌مدرسه در دوبى به نامهاى توحید دختران و توحید پسران، خدیجه کبرى سلام‌اللّه‌علیها، سلمان فارسى، مدرسه کودکان استثنایى احسان و مدرسه غیردولتى آداب دارد (← سرپرستى مدارس جمهورى اسلامى ایران در امارات متحده عربى، 1392ش؛ مجتمع آموزشى نمونه و بین‌الملل توحید پسران ـ دبى، 2013). از دیگر مراکز ایرانى دوبى، بیمارستان ایرانیان (ساخت : 1349ش/1970 زیرنظر هلال‌احمر ایران) با مجموع 150 تخت است که از مجهزترین و پرمراجعه‌ترین بیمارستانهاى دوبى به شمار مى‌رود (← بیمارستان ایرانى ـ دبى، 2013). باشگاه ایرانیان دوبى از دیگر مراکز مشهور ایرانى این شهر است (← باشگاه ایرانیان دبى، 2013).زبان رسمى شیخ‌نشین دوبى عربى و همچون زبان عربى سایر شیخ‌نشینان، شبیه عربى رایج‌در عربستان سعودى و عراق است. زبان انگلیسى نیز در بین تحصیل‌کرده‌هاى دوبى رایج‌است و در مدارس، به‌عنوان زبان دوم تدریس مى‌شود. همچنین زبانهاى فارسى، هندى و پاکستانى به‌سبب کثرت بازرگانان این کشورها در بازار شهر رواج‌دارد (اسعدى، ج‌1، ص‌214، 262).همگام با رشد فزاینده اقتصاد دوبى، جمعیت این شیخ‌نشین نیز رشدى چشمگیر داشته‌است. در 1379ش/ 2000، جمعیت این شیخ‌نشین 387،862 تن بوده‌است که از این تعداد فقط 315،23 تن شهرنشین نبوده‌اند (← مرکز دبى للاحصاء، 2000). طبق آمار 1389ش/ 2010، جمعیت آن 476، 905، 1 تن شده بود (← همو، 2010). ترکیب جنسیتى جمعیت در این شیخ‌نشین درخور توجه‌است، بر اساس سرشمارى 1389ش/ 2010، تعداد مردان 046، 485،1 و شمار زنان 430،420 تن بوده‌است (← همانجا). این اختلاف به‌سبب حضور انبوه مردان مهاجرى است که در دوبى شاغل‌اند. بنا به آمار وزارت کار امارات، ملیت نیروى کار دوبى متعلق به 202 کشور است (← «دبى»، 2013). در سرشمارى 1389ش/ 2010 و پس از آن، از جمعیت روستایى دوبى ذکرى به‌میان نیامده‌است.منابع : «آشنایى با برج‌خلیفه ـ دبى»، همشهرى آنلاین، 15 دى 1388.Retrieved Oct.13, 2013, from www.hamshahrionline.ir/details/ 9811;محمد آل‌مکتوم، رؤیتى: التحدیات فى سبلق التمیز، دبى 2006؛ مرتضى اسعدى، جهان اسلام، تهران 1366ـ1369ش؛ باشگاه ایرانیان دبى، 2013.Retrieved Oct.13, 2013, from www.icd.ae;پل بوننفان، «وقایع‌نگارى امارات متحده عربى»، در شبه‌جزیره عربستان در عصر حاضر، زیرنظر پل بوننفان، ج‌3، ترجمه ابوالحسن سروقد مقدم، مشهد: بنیاد پژوهشهاى اسلامى، 1380ش؛ محمدعلى جناب، خلیج‌فارس: آشنائى با امارات آن، تهران 1349ش؛ دولة‌الامارات العربیة المتحدة، ابوظبى: وزارة‌الاعلام و الثقافة، 2001؛ محمدتقى رضویان، «خلیج‌فارس: خلیج‌ایرانیان»، در مجموعه سخنرانیهاى چهارمین کنگره جغرافى‌دانان ایران، مشهد: دانشگاه فردوسى، دانشکده ادبیات و علوم انسانى، 1356ش؛ محمدعلى سدیدالسلطنه، صید مروارید = المناص‌فى احوال غوص‌و الغواص، چاپ احمد اقتدارى، تهران 1381ش؛ همو، مغاص‌اللالى و منار اللیالى، نسخه خطى کتابخانه مرکزى دانشگاه تهران، ش 9367؛ سرپرستى مدارس جمهورى اسلامى ایران در امارات متحده عربى، 1392ش.Retrieved Oct.13, 2013, from www.uae-irs.com;سعید احمد عبده، «میناء جبل على (الامارات العربیة المتحدة): دراسة فى جغرافیة النقل البحرى»، مجلة البحوث و الدراسات العربیة، ش 17 و 18 (1990)؛ «شهردارى دوبى: ساختار و تشکیلات»، گردآورى و ترجمه شهرزاد فرزین‌پاک، شهرداریها، ش 58 (اسفند 1382)؛ جیم کرین، دوبى : سریع‌ترین شهر دنیا، ترجمه هرمز همایون‌پور، تهران 1391ش؛ مجتمع آموزشى نمونه و بین‌الملل توحید پسران ـ دبى ـ تأسیس 1336، 2013.Retrieved Oct.13, 2013, from www.bi-st. com;پیروز مجتهدزاده، خلیج‌فارس: کشورها و مرزها، تهران 1379ش؛ همو، شیخ‌نشینهاى خلیج‌فارس، تهران 1349ش؛ مرکز دبى للاحصاء، 2000.Retrieved July 8, 2013, from http://www.dsc.gov.ae/ Reports/ -912147808CSSB00-03-0l.pdf;همو، 2010.Retrieved July 8, 2013, from http://www.dsc.gov.ae/ Reports/ DSC-SYB-2010-01-01. pdf;«نفت و اقتصاد امارات متحده عربى»، نامه اتاق بازرگانى، ش 436 (مرداد 1383)؛ داریوش یارى‌نوخندان، اطلاعات گردشگرى دبى، مشهد 1388ش؛John Duke Anthony, Arab states of the lower Gulf: people, politics, petroleum, Washington, D.C. 1975; William O. Beeman, "Gulf society: an anthropological view of The Khalijis-their evolution and way of life", in The Persian Gulf in history, ed. Lawrence G. Potter, New York: Palgrave Macmillan, 2009; Burj Khalifa, 2013. Retrieved Oct.13, 2013, from www.burjkhalifa, ae; Robert Carter, "The history and prehistory of pearling in the Persian Gulf", Journal of the economic and social history of the Orient, vol.48, no.2 (2005); "Dubai: a new world", The Economist, 2013. Retrieved Aug.11, 2013, from http://www.economist.com/ node/ 13527891; "Dubai university list", Dubai FAQs information guide, 2013. Retrieved Oct.13, 2013, from www.dubaifaqs.com/ universities-dubai.php; Kevin Gerad Fenelon, The trucial states: a brief economic survey, Beirut 1969; Donald Hawley, The trucial states, London 1972; Frauke Heard-Bey, From trucial states to United Arab Emirates: a society in transition, London 1982; Iranian Hospital- Dubai, 2013. Retrieved Oct.13, 2013, from www.ihd.ae; J.B. Kelly, Britain and the Persian Gulf: 1795-1880, Oxford 1968; John Gordon Lorimer, Gazetteer of the Persian Gulf, ‘Omān, and central Arabia, Buckinghamshire 1986; The lower Gulf islands: Abu Musa and the Tunbs, ed. P.L. Toye, Chippenham, England: Archive Editions, 1993; Samuel Barrett Miles, The countries and tribes of the Persian Gulf, vol.2, London 1966; Muhammad Morsy Abdullah, The United Arab Emirates: a modern history, London 1978; United Kingdom. Consulate (Bushehr), Report for the year 1901 on the trade and commerce of the Persian Gulf, London 1902; idem, Report for the year 1905 on the trade and commerce of Bunder Abbas and Lingah, London 1906; Arnold Talbot Wilson, The Persian Gulf, London 1959./ مرتضى دانشیار /دوبیتى، از قالبهاى کهن شعر فارسى که از دو بیت هم‌وزن و هم‌قافیه تشکیل شده‌است. رعایت قافیه در مصراعهاى اول، دوم، و چهارم الزامى و در مصراع سوم آزاد است. وزن دوبیتى «هزَج‌مسدَّس محذوف» یا «مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل (فعولن)» است. این وزن اختصاص‌به دوبیتى ندارد و شاعران گذشته در قالب آن مثنوى و غزل و قطعه هم سروده‌اند. ویس و رامین اثر فخرالدین اسعد گرگانى (متوفى پس از 446) ــکه از قدیم‌ترین منظومه‌هاى عاشقانه ایرانى است ــ در این وزن است (← بهار، ج‌1، ص‌131).دوبیتى از لحاظ قالب همانندى بسیارى با رباعى دارد. خاستگاه دوبیتى را مغرب ایران (مادستان) و خاستگاه رباعى را مشرق ایران (خراسان) دانسته‌اند (اذکائى، ص190). دوبیتى برخلاف رباعى، که از قالبهاى مقبول خواص‌شاعران بوده، بیشتر در بین عامه مردم رواج‌داشته‌است. بیشتر فَهلویات* کهن، یعنى اشعارى که به گویشهاى آذرى، رازى، کردى و لرى و جز آنها سروده شده، در وزن و قالب دوبیتى است. ازاین‌رو، در دیوان اغلب شاعران فارسى‌گو، از قدیم‌ترین دوران تاکنون، کم‌وبیش چند رباعى دیده مى‌شود که همگى به زبان فارسى درى است، اما از دوبیتى ــکه بیشتر در فهلویات تجلى مى‌یافته و رسمیت ادبى نداشته ــ تعداد اندکى باقى مانده‌است (← بهار، همانجا).ظاهراً دوبیتى را بیشتر با ساز و آواز مى‌خوانده‌اند (← منوچهرى، ص‌:137 «بساز چنگ و بیاور دوبیتى و رجزى»). در سفینه تبریز ــکه یکى از مآخذ مهم در شناخت فهلویات است ــ جزو امالى امین‌الدین ابوالقاسم حاج‌بُلَه* (با عنوان اللطائف اللئالى، به تاریخ 722) چنین آمده‌است که «جمیع بلاد عراق عجم را فَهْلَوه مى‌گویند و سخنان ایشان را فهلوى؛ و قبیله‌اى بودند در همدان که ایشان را اورامنان گفتندى که همیشه دوبیتى گفتندى. دوبیت فهلوى را به جهت آن اورامنان مى‌گویند» (ص‌524). در قرن هفتم شمس قیس (ص‌104ـ105) براى فهلوى که قالب دوبیتى دارد سه وزن جداگانه برشمرده‌است، که عبارت‌اند از: «مفاعیلن مفاعیلن فعولن»، «فاع‌لاتن مفاعیلن فعولن» و «مفعولاتن مفاعیلن فعولى». شمس قیس (ص‌28ـ 29)، درآمیختن این سه وزن را ناشى از بى‌اطلاعى گویندگان فهلویات از علم عروض و اصول افاعیل وزن شعر فارسى دانسته‌است. اگر فهلویات مطابق شیوه گویشى آنها خوانده شود و نه سیاق فارسى آن، و در تقطیع دوبیتیها، اعتبار به شکل مسموع داده شود، مشکل اختلاف وزن عروضى فهلویات، که همگى در رکن نخست رخ مى‌دهد، حل خواهد شد (← شمیسا، ص350ـ351).به‌نظر ملک‌الشعراى بهار (ج‌1، ص‌127ـ128)، بحر هزج‌مسدّس یا بحر مشاکل، که همان وزن دوبیتى است، یکى از اوزان اشعار قدیم دوران ساسانى است که در عهد تمدن اسلامى اصلاحاتى در آن شده و به قالب عروض درآمده‌است. منظومه پهلوى درخت آسوریک که وزن دوازده هجایى دارد، از جمله این اشعار است که به آنها چامه مى‌گفتند. به نوشته وحیدیان کامیار (ص‌52)، وزن دوبیتى خاص‌ایرانیان است و در عروض عرب هزج‌فقط در مربع آمده و اصولا بحر هزج‌جزو بحرهاى کم‌استعمال در شعر عربهاست (حسنى، ص20).از محمود وراق هروى* (متوفى 221)، که یکى از قدیم‌ترین شاعران زبان فارسى است، دو بیت در قالب دوبیتى نقل شده (← اشعار پراکنده قدیمترین شعراى فارسى‌زبان، ج‌2، ص‌18)، که هم در صحت انتسابش به او تردید است و هم در دوبیتى بودنش و احتمال بسیار دارد که بخشى از یک قطعه یا قصیده بوده‌باشد.یکى از گویندگان قدیم که فهلویاتى در قالب دوبیتى سروده، باباطاهر* همدانى است. وى را مهم‌ترین شاعر دوبیتى‌گوى زبان فارسى مى‌شناسند، اما متأسفانه اسناد و منابع مکتوبى از زندگى و اشعار او در دست نیست. بیشتر دوبیتیهایى که امروز به باباطاهر همدانى نسبت مى‌دهند، از لحاظ صورتهاى واژگانى و زبانى با آنچه در منابع قدیم آمده، تفاوتهاى بسیار دارد. ترانه‌هاى باباطاهر باتوجه به دست‌نویسهایى که از سده هشتم تا سیزدهم به‌جاى مانده‌است، بین 8 تا 120 بیت است (← اذکائى، ص‌145ـ148). تعداد این دوبیتیها در دیوان باباطاهر که به همت وحید دستگردى در 1306ش فراهم آمده‌است، به 296 دوبیتى مى‌رسد.البته در متون قدیم، تعدادى دوبیتى بدون ذکر نام گوینده یا به اسم شاعرانى غیر از باباطاهر نقل شده که در منابع متأخر به نام باباطاهر آمده‌است. بعضى از این متون قدیم عبارت‌اند از : نامه‌هاى عین‌القضات همدانى (متوفى 525، براى نمونه ← ج‌1، ص‌239، 370)، المعجم فى معاییر اشعار العجم شمس قیس (تألیف ح 630؛ ص‌104)، فردوس المرشدیة از محمودبن عثمان، از قرن هشتم (براى نمونه ← ص‌369، 371)، اللطائف اللئالى امین‌الدین حاج‌بله (← سفینه تبریز، ص‌524ـ529)، صحاح‌الفرس شمس‌منشى (براى نمونه ← ص73)، صفوة‌الصفا ابن‌بزاز (تألیف 759؛ براى نمونه ← ص‌428، 589) و جُنگ خطى اشعار شماره 900 در کتابخانه مجلس، از سده هشتم.پور فریدون شیرازى، از دیگر دوبیتى‌سرایان قدیم، احتمالاً‌‌ از قرن هفتم یا هشتم و از کردان فارس بوده‌است (← نفیسى، ص‌22ـ23، 25). از عبید زاکانى* (متوفى 772) نیز فهلویاتى به گویش قدیم قزوین به‌جاى مانده‌است (← صادقى، ص‌3ـ4). شمس مغربى (متوفى 809) نیز پانزده دوبیتى دارد که بعضى از آنها به باباطاهر نیز منسوب است (← شمس مغربى، ص‌235ـ241؛ نیز ← باباطاهر، مقدمه رجب‌زاده، ص‌76). در منابع، دوبیتیهایى به گویش آذرى به صفى‌الدین اردبیلى* (متوفى 735) منسوب است (← ادیب طوسى، ص461ـ466).در سده دهم، با روى کار آمدن دولت صفویان (حک:ح 906ـ1135) در ایران، حضور شاعران در محافل و مجالس عمومى ــ مثل قهوه‌خانه‌ها ــ شعر فارسى را بیش از گذشته با فرهنگ مردم و لغات و اصطلاحات کوچه و بازار درآمیخت. در این دوره به قالب دوبیتى ــکه قالبى عامیانه بود و در ادب رسمى منزلتى نداشت ــ بیشتر توجه شد. در کنار تداوم سنّت فهلوى‌گویى، دوبیتیهایى به فارسى درى نیز سروده شد (← میرافضلى، ص‌31). بى‌شک، مهم‌ترین دوبیتى‌سراى این دوران، شیخ علینقى کَمَره‌اى* (متوفى 1029 یا 1030) است که تمام 26 دوبیتى‌اى که در دیوان او با عنوان پهلویات نقل شده، به فارسى درى است (براى نمونه ← همان، ص40). در دیوان بابا نصیبى گیلانى (متوفى 944) نیز پنج‌دوبیتى موجود است (← همان، ص‌37) و محوى همدانى (متوفى 1016) پنج‌دوبیتى به گویش قدیم همدانى دارد (همان، ص‌38). فرقتى جوشقانى (متوفى 1025)، میرعبدالغنى تفرشى، از شعراى سده یازدهم، و محمد صوفى مازندرانى* (متوفى 1035) نیز دوبیتیهایى دارند که به باباطاهر همدانى منسوب است (← فخرالزمانى قزوینى، ص‌417ـ418، پانویس؛ امین‌احمد رازى، ج‌2، ص‌1067؛ صوفى مازندرانى، ص‌67، 70). پیشرفت دوبیتى‌سرایى در دوران صفویان، با روى‌کار آمدن شاعران دوره بازگشت ادبى به سستى گرایید و شاعران این دوره که تمام اشعارشان به تقلید شعراى دوران قدیم بود، دیگر به این قالب توجه نکردند.در دوران اخیر، محمدعلى دشتى، معروف به فایز دشتستانى* (متوفى 1330) از معروف‌ترین دوبیتى‌سرایان است. نزدیک به چهارصد دوبیتى منسوب به وى موجود است که بارها چاپ شده‌است ازجمله ترانه‌هاى فایز (چاپ مهروش طهورى، تهران 1378ش).به دوبیتیهاى منطقه جنوب ایران که با آوازى محزون در مایه دشتى خوانده مى‌شود، شَروِه مى‌گویند (← باباچاهى، ص‌33ـ34). در منطقه دشتستان علاوه‌بر فایز، شاعران دیگرى نیز در ترانه‌سرایى شهرت مردمى یافته‌اند که نام و شعرشان در منابع موجود است (← همان، ص‌115ـ280). فضا و لحن دوبیتیهاى این شاعران بسیار به‌هم نزدیک و مضمون بیشتر آنها داستانهاى دلدادگى، رنج‌و غربت و بى‌عدالتى است. این دوبیتیها استحکام شاعرانه چندانى ندارند، اما غناى عاطفى آنها چشمگیر است. تا یکى دو دهه پیش دوبیتیهاى بسیارى بر زبان مردم کوچه و بازار به‌ویژه در مناطق روستایى، جارى بود که گویندگان و تاریخ پیدایش اغلب آنها نامعلوم است. این ترانه‌ها که اغلب با ساز و آواز خوانده مى‌شود، در طول تاریخ سینه‌به‌سینه گشته و در هر دوره با تغییراتى همراه شده‌است. دوبیتیهاى عامیانه مردم مناطق مختلف ایران داراى ویژگیهاى مشترکى است. این ترانه‌ها از حیث لفظ و معنا داراى کمال سادگى است و از تشبیهات ادبى و صنایع لفظى در آنها خبرى نیست. واژه‌هاى عربى در آنها به‌ندرت دیده مى‌شود و لغات روستایى ــکه ریشه در لهجه‌هاى قدیم داردــ در آنها فراوان است. مبناى قافیه در این ترانه‌ها آهنگ کلمات است نه شکل نوشتارى آنها و مصراع سوم در آنها غالباً تکرار مطالب مصراع دوم است (بهار، ج‌1، ص‌131ـ132).در ایران صادق هدایت* (متوفى 1330ش) و حسین کوهى کرمانى* نخستین گردآورندگان ترانه‌هاى ملى بودند. هدایت بخشى از کتاب اوسانه (تهران 1310ش) را به ترانه‌هاى عامیانه اختصاص‌داد و کوهى کرمانى کتاب هفتصد ترانه از ترانه‌هاى روستایى ایران (تهران 1317ش) را منتشر ساخت.در خارج‌از ایران خاورشناسان اهمیت دوبیتیهاى محلى را زودتر از ایرانیان دریافتند و به گردآورى آنها پرداختند. الکساندر خودزکو*، خاورشناس روس، کتاب >نمونه‌هایى از ترانه‌هاى عامیانه ایران< (لندن 1842) و >ترانه‌هاى مشهور ساکنان کرانه‌هاى جنوبى خزر< (پاریس 1878) را منتشر ساخت. لاریمر در فرهنگ مردم کرمان (ص‌69ـ85) دوبیتیهاى محلى کرمانى را گردآورد.در دوران معاصر رویکرد شاعران نوپرداز نیز به قالب دوبیتى درخور توجه است. نیما یوشیج*، تعداد زیادى دوبیتى به گویش طبرى دارد با عنوان روجا: اشعار تبرى نیما یوشیج، که آن را محمد عظیمى چاپ کرده‌است (تهران 1381ش). از سیاوش کسرایى نیز مجموعه‌اى از رباعیات و دوبیتیها با عنوان سنگ و شبنم (تهران 1345ش) منتشر شده‌است که 37 دوبیتى عاطفى و تأثیرگذار را دربردارد. از مهدى اخوان ثالث، فریدون مشیرى، یداللّه رؤیایى، هوشنگ ابتهاج، اسماعیل خویى، شفیعى کدکنى، محمد زهرى و بسیارى دیگر از شاعران معاصر تعدادى دوبیتى در دسترس است که گویاى اهتمام شاعران نوپرداز در دوبیتى‌سرایى است.جریان دوبیتى‌سرایى که شاعران نوپرداز به آن رونق داده بودند، پس از پیروزى انقلاب اسلامى (1357ش) و رویکرد شاعران جوان دوران انقلاب به قالبهاى کهن، شتاب بیشترى گرفت و تحت تأثیر فضاى جامعه، موضوعات جدیدى همچون جنگ و حماسه، شهید و شهادت، عاشورا و کربلا، باورهاى مذهبىِ متأثر از فرهنگ شیعه وارد دوبیتى شد. دوبیتیهاى قیصر امین‌پور در کتاب در کوچه آفتاب (تهران 1363ش) و دوبیتیهاى سلمان هراتى، حسن حسینى و دیگران از جمله آثار درخور توجه در این قالب است. با پایان یافتن دهه 1360ش، همچون موج‌رباعى، شور دوبیتى‌سرایى نیز فروکش کرد.در خارج‌از مرزهاى ایران نیز مى‌توان از دوبیتیهاى محمد اقبال لاهورى* (متوفى 1317ش) یاد کرد که پس از مرگش در کتابى به نام ارمغان حجاز (لاهور 1944) به‌چاپ رسید. این مجموعه که به دو زبان فارسى و اردوست، حدود چهارصد دوبیتى فارسى دارد که چکیده دیدگاههاى سیاسى، اجتماعى، تربیتى و دینى اقبال است.منابع : ابن‌بزاز، صفوة‌الصفا، چاپ غلامرضا طباطبائى‌مجد، تبریز 1373ش؛ محمدامین ادیب طوسى، «فهلویات زبان آذرى در قرن هشتم و نهم»، نشریه دانشکده ادبیات تبریز، سال 7، ش 4 (فروردین 1335)؛ پرویز اذکائى، باباطاهرنامه، تهران 1375ش؛ اشعار پراکنده قدیمترین شعراى فارسى‌زبان: از حنظله بادغیسى تا دقیقى (بغیر رودکى)، با تصحیح و مقابله و ترجمه و مقدمه به‌زبان فرانسوى ژیلبر لازار، ج‌2، تهران : انستیتو ایران و فرانسه، 1341ش؛ امین احمد رازى، تذکره هفت اقلیم، چاپ محمدرضا طاهرى (حسرت)، تهران 1378ش؛ على باباچاهى، شروه‌سرایى در جنوب ایران، تهران 1368ش؛ باباطاهر، ترانه‌هاى باباطاهر: با پژوهشى نو در اشعار منسوب به او، چاپ شهرام رجب‌زاده، تهران 1384ش؛ محمدتقى بهار، بهار و ادب فارسى : مجموعه یکصد مقاله از ملک‌الشعراى بهار، به‌کوشش محمد گلبن، تهران 1351ش؛ حمید حسنى، عروض و قافیه عربى، تهران 1383ش؛ سفینه تبریز، گردآورى و به خط ابوالمجدمحمدبن مسعود تبریزى، تاریخ کتابت: 3ـ721 قمرى، چاپ عکسى از نسخه خطى کتابخانه مجلس شوراى اسلامى، تهران: مرکز نشر دانشگاهى، 1381ش؛ محمدبن قیس شمس قیس، المعجم فى معاییر اشعار العجم، تصحیح محمدبن عبدالوهاب قزوینى، چاپ مدرس رضوى، تهران 1360ش؛ محمدشیرین‌بن عزالدین شمس مغربى، دیوان، چاپ ابوطالب میرعابدینى، تهران 1381ش؛ محمدبن هندوشاه شمس‌منشى، صحاح‌الفرس، چاپ عبدالعلى طاعتى، تهران 1341ش؛ سیروس شمیسا، سیر رباعى در شعر فارسى (با ضمیمه‌یى در باب فهلوى)، تهران 1374ش؛ على‌اشرف صادقى، «فهلویات عبید زاکانى»، مجله زبانشناسى، سال 13، ش 1ـ2 (1375ش)؛ محمد صوفى مازندرانى، دیوان، چاپ طاهرى شهاب، تهران 1347ش؛ عبداللّه‌بن محمد عین‌القضاة، نامه‌هاى عین‌القضات همدانى، ج‌1، چاپ على‌نقى منزوى و عفیف عسیران، تهران ?] 1969[؛ عبدالنبى‌بن خلف فخرالزمانى‌قزوینى، تذکره میخانه، چاپ احمد گلچین‌معانى، تهران 1362ش؛ دیوید لاکهارت رابرتسون لاریمر، فرهنگ مردم و کرمان، چاپ فریدون وهمن، تهران 1353ش؛ محمودبن عثمان، فردوس‌المرشدیة فى اسرار الصمدیة، به‌انضمام روایت ملخص‌آن موسوم به انوار المرشدیة فى اسرار الصمدیة، چاپ ایرج‌افشار، تهران 1358ش؛ احمدبن قوص‌منوچهرى، دیوان، چاپ محمد دبیرسیاقى، تهران 1347ش؛ على میرافضلى، «رونق دوبیتى در دورة صفوى»، معارف، دوره 18، ش 2 (مرداد ـ آبان 1380)؛ سعید نفیسى، «پورفریدون»، پیام نو، سال 2، ش 11 (مهر 1324)؛ تقى وحیدیان کامیار، بررسى منشأ وزن شعر فارسى، مشهد 1370ش./ سیدعلى میرافضلى /دوپیکر (صورت فلکى) ← جوزادوتار، از سازهاى زهى ـ زخمه‌اى دسته‌بلند. این ساز در برخى از کشورهاى خاورمیانه، آسیاى میانه، و ترکستان چین دیده مى‌شود (یوسف‌زاده، ص‌79؛ دورینگ، ج‌1، ص‌3). در ایران، دوتار از سازهاى موسیقى کلاسیک ایرانى (مبتنى‌بر نظام دستگاهى) نیست، اما در موسیقى نواحى شرق و شمال خراسان، ترکمن‌صحرا، کَتول (گلستان) و شرق مازندران رایج‌است و در خراسان و ترکمن‌صحرا ساز اصلى محسوب مى‌شود (← درویشى، ج‌1، ص‌123ـ211). این‌ساز دو وتر (سیم) دارد و به همین سبب دوتار نام گرفته‌است؛ با این همه، برخى از انواع آن در کشورهاى مجاور بیش از دو وتر دارد، مانند دوتار سه‌وترى و دوتار چهارده‌وترى هراتى. دوتارِ به اصطلاح چهارده‌وترى، تحت تأثیر ربابِ افغانى، معمولاً‌ پانزده وتر دارد (>فرهنگ جدید موسیقى و موسیقیدانان گروو<، ذیل واژه).در اسناد تاریخى پیش از قرن دهم، نامى از دوتار دیده نمى‌شود، اما گمان مى‌رود برخى از سازها که در منابع کهن از آنها یاد شده، نمونه قدیم این ساز باشند؛ براى مثال فارابى در الموسیقى الکبیر (ج‌2، ص‌630) از تنبور بغدادى و تنبور خراسانى نام برده که هر دو سازهایى با دو سیم‌اند. به‌نوشته او (ج‌2، ص‌698ـ699) اندازه و ساختمان تنبور خراسانى در سرزمینهاى مختلف متفاوت است. با توجه به این نکته مى‌توان این احتمال را مطرح کرد که دوتار یکى از انواع تنبور خراسانى بوده و پس از پدیدآمدن و رایج‌شدن سه‌تار، که داراى سه وتر بوده، آن را به‌سبب آنکه دو وتر داشته، دوتار نامیده‌اند. براساس جنس وتر نیز مى‌توان تفاوتى میان دوتار و تنبور قائل شد؛ به‌این ترتیب که وترهاى دوتار در اصل از جنس روده (زه) بوده، درحالى‌که وتر تنبور از فلز (فولاد، برنز یا هر دو) بوده‌است. یکى از تفاوتهاى دوتار با دیگر سازهاى خانواده بربطهاى دسته‌بلند در شیوه نوازندگى است؛ به این ترتیب که در دوتار و دُمبَره (← ادامة مقاله) با انگشتها هم‌زمان به سیمها زخمه زده مى‌شود، حال آنکه در دیگر سازهاى خانواده بربطهاى دسته‌بلند، چون انواع تنبور و سه‌تار، یک مضراب یا یک انگشت (سبابه) به سیمها برخورد مى‌کند. با این همه در شصت سال گذشته، در برخى از مناطق غرب افغانستان چون هرات، در نواختن دوتار از نوعى مضراب فلزى که به آن ناخنک مى‌گویند، استفاده مى‌شود که به‌نظر مى‌رسد این مضراب از تنبور افغانى گرفته شده‌باشد (← >فرهنگ جدید موسیقى و موسیقیدانان گروو<، همانجا؛ یوسف‌زاده، ص‌80؛ کمالیان، ص‌53؛ دورینگ، ج‌1، ص‌3، 5ـ6).در رسالات عبدالقادر مراغى (تألیف‌شده در دهه‌هاى آغاز قرن نهم)، که یکى از مهم‌ترین منابع فارسى در شناخت سازهاى کهن است، نام دوتار دیده نمى‌شود، اما طبق توضیحات مراغى (ص‌218) از ساز تنبور شروانیان، شباهتهایى میان این ساز و آنچه امروزه دوتار گفته مى‌شود، وجود دارد.خلاصة‌الاشعار و زبدة‌الافکار (تألیف‌شده در اواخر قرن دهم) از قدیم‌ترین منابعى است که در آن از دوتار و مولانا افضل دوتارى (مقتول 994)، که در نواختن دوتار و چهارتار سرآمد بوده، سخن رفته‌است (← تقى‌الدین کاشى، ص‌456). در یک رساله موسیقى که در اوایل قرن دهم در سمرقند نوشته شده نیز نام دوتار آمده‌است (دورینگ، ج‌1، ص‌5). بنابراین، مى‌توان پیشینه نام دوتار را دست‌کم تا قرن دهم عقب برد.امروزه در مناطق وسیعى از غرب چین تا ترکیه انواع مختلفى از دوتار دیده مى‌شود که به نامهاى مختلف خوانده مى‌شوند؛ در تاجیکستان و ازبکستان (در میان اقوام کوچ‌نشین) و افغانستان (نزد ازبکها و هزاره‌ها) نوعى دوتار وجود دارد که آن را دُمبَره، دوتارچه یا دوتار مَیدَه (کوچک) نیز مى‌نامند. این ساز (با طول حدود 75 سانتیمتر) از دوتار دیگر مناطق کوچک‌تر است و معمولاً‌ کاسه و دسته‌اى از چوب درخت زردآلو دارد که گاه هر دو را از یک تخته مى‌تراشند. صفحه روى این ساز معمولاً‌ از چوب سپیدار است و جنس وتر درگذشته از زه (روده تابیده) بوده و امروزه از نایلون است.نوع دیگر دوتار (با طول حدود 80 تا 110 سانتیمتر) قدرى بزرگ‌تر از دوتارچه است که با تفاوتهایى در شمال خراسان (نزد اقوام کرد و ترک) و منطقه قاراقالپاق (قزاقستان و ازبکستان) و غرب افغانستان و شرق خراسان (به‌ویژه منطقه تربت‌جام) و نیز در میان ترکمنها دیده مى‌شود. کاسه این ساز معمولاً‌ از چوب درخت توت و دسته آن از چوب درخت زردآلو است. وترهاى آن در گذشته از زه و ابریشم بود، اما اکنون فولادى است. با این همه، گزارشهایى در دست است که نشان مى‌دهد در برخى از مناطق، چون دره‌گز در شمال خراسان، هنوز برخى از نوازندگان از وترهاى ابریشمى استفاده مى‌کنند. به دوتار ترکمنى تامْدئرا مى‌گویند که در گویش ترکمنى به معنى تنور است، چراکه قسمتِ مسطحِ روىِ بدنه ساز در تنور پخته مى‌شود. دوتار شمال خراسان هم به‌لحاظ شکل ظاهرى و هم شیوه اجرایى بیش از آنکه شبیه دوتار شرق خراسان باشد، به دوتار ترکمنى شباهت دارد. ازجمله تفاوتهاى اجرایى دوتار شمال خراسان با نواحى شرقى در شیوه نوازندگى است، مثلاً نوازندگان ترکمن و شمال خراسان نزدیک دسته ساز زخمه مى‌زنند، درحالى‌که نوازندگان شرق خراسان (تربت‌جام) نزدیک خرک مى‌نوازند و به‌همین دلیل صداى ساز نوازندگان تربت‌جام خشک‌تر و صداى ساز نوازندگان شمال خراسان و ترکمن نرم‌تر است.نوع دیگرى از دوتار که از دو گونه یادشده بزرگ‌تر است (با طول حدود 125 سانتیمتر)، در خوارزم، بخارا و سمرقند، فرغانه و تاشکند، شمال تاجیکستان، و سین‌کیانگ (ترکستان چین) یافت مى‌شود. وترهاى این ساز در گذشته ابریشمى بوده و اکنون زه و گاهى نخهایى صنعتى چون نخ کفش‌دوزى جایگزین آن شده‌است. کاسه و صفحه آن از چوب درخت توت ساخته مى‌شود و کاسه آن ترکه‌اى است. دسته عمومآ از چوب درخت زردآلو است، مگر نزد اویغورها که از چوب توت ساخته مى‌شود. علاوه‌بر گونه‌هاى اصلى یادشده، دیگر سازهاى دوتارِ هم‌خانواده عبارت‌اند از: دوتار مازندرانى و گیلانى؛ تنبور کردى؛ چیفته‌تِلى با ایکى‌تِلى قزلباشهاى بلغار؛ دُمبَره قزاقى، که کاسه‌اى ترکه‌اى و صفحه‌اى از چوب کاج‌و وترهاى نایلونى دارد؛ کُموز قرقیزى، که صفحه آن از چوب کاج‌و داراى سه سیم است؛ و اوچ‌تِلى آناطولى یا جورا که سه سیم دارد و هم‌اندازه دُمبَره تاجیکى ـ ازبکى است (دورینگ، ج‌1، ص‌6ـ10، 12ـ14؛ مسعودیه، ص‌70؛ درویشى، ج‌1، ص‌151ـ152؛ کمالیان، ص‌52).برخى از انواع دوتار (به‌ویژه بیشتر دُمبَره‌ها) فاقد دستان‌بندى‌اند (← دستان*)، اما بیشتر گونه‌هاى این‌ساز دستان‌بندى دارند. جنس دستانهاى انواع دوتار در گذشته از روده و گاه ابریشم بوده‌است، اما اکنون از نایلون و گاه (مانند دوتار ترکمنى) از فلز (گاه نقره) است. تعداد دستانهاى دوتار نیز بسیار متغیر است، مثلاً در دوتار شرق خراسان، تعداد دستانها بین هشت تا هفده دستان در نوسان است؛ دوتار شمال خراسان ده، یازده و گاه دوازده دستان، دوتار ترکمنى دوازده تا سیزده دستان و دوتار منطقه کتول یازده و گاه دوازده دستان دارد. در دوتار شرق مازندران، در قدیم چهار یا پنج‌دستان بسته مى‌شد و اکنون هفت تا هشت دستان بسته مى‌شود (← کمالیان، همانجا؛ درویشى، ج‌1، ص‌125، 152، 170، 184، 190، 203).در کوک‌کردن وترهاى دوتار، کوک فاصله چهارم از کوکهاى شناخته‌شده است؛ با این همه، کوکهاى متعدد دیگرى هم کاربرد دارد (← درویشى، ج1، ص125ـ 127، 153ـ154، 171ـ172، 203؛پورمندان، ص43). بااینکه‌دوتار دو وتر دارد، انگشت‌گذارى معمولاً‌ روى وتر اول (زیر) انجام مى‌شود و وتر دوم (بم) نقش واخوان را دارد. در برخى از دوتارها، از انگشت شست دست چپ هم براى انگشت‌گذارى روى وتر دوم استفاده مى‌شود (>فرهنگ جدید موسیقى و موسیقیدانان گروو<، همانجا).نوازندگان دوتار گاهى جایگاه خاصى در میان مردم مى‌یابند؛ در شمال خراسان و ترکمن‌صحرا برخى از نوازندگان به دریافت لقبِ بخشى نایل مى‌آیند که به معنى خواننده و نوازنده‌اى است که داراى استعداد خارق‌العاده خدادادى است. بخشیها روایتگر داستانهاى حماسى و عاشقانه مانند زهره و طاهر، ابراهیم ادهم، کرم و اصلى و غیره‌اند (مسعودیه، ص‌88). برخى از بخشیها و نوازندگان شناخته‌شده معاصر دوتار در مناطق یادشده عبارت‌اند از: حسین یزدانى، عباسقلى رنجبر، حاج‌قربان سلیمانى، اولیاقلى یگانه، و محمدحسین یگانه (شمال خراسان)؛ عثمان محمدپرست (خواف)؛ نظرمحمد سلیمانى، ذوالفقار عسکرى‌پور، عبداللّه سرور احمدى، و غلامعلى پورعطایى (تربت‌جام)؛ نظرلى محجوبى، منصور صبوحى، و مجید تکه (ترکمن صحرا)؛ آق‌مراد چارى‌اف، اوراز گلدى سیّدگلدى، و غیرت اوتى مرادف (جمهورى ترکمنستان)؛ حمید رحیم برگن (قزاقستان)؛ کامل جان جبارف (فرغانه)؛ خَیرى زِو و رمضان گونگر (آناطولى)؛ شهرت رزاق‌اف (خوارزم)؛ ذاکرجان عابدُف و شاه بردى بُلتائف (ازبکستان)؛ عبداللّه نذرى‌اف و شونغار آدینه‌بیگ (تاجیکستان)؛ و توغلوک رازى (سین کیانگ).در نواختن دوتار معمولاً‌ هر نوازنده مجموعه‌اى از آهنگها را در خاطر دارد که در برخى از مناطق به آن مقام مى‌گویند. برخى از مقامهاى اصلى دوتار در برخى از مناطق عبارت‌اند از : مخمس، غِرِق‌لر، تشنید، نوایى (ترکمن‌صحرا)؛ تجنیس، شاه‌خَتایى، گِرایلى، بلبل، نوایى، زاهد، حسین‌یار (شمال خراسان)؛ مقام جَل، شاه‌صنم، مشق پَلتان، اُشْترخَجو، سه‌چَکه (شرق خراسان)؛ وَرساقى، کوراوغلى، یارخدیجه، شترناز، زارِنجى، غریب (کتول)؛ هَرایى، طبیب، مسکین، طالبا (شرق مازندران؛ درویشى، ج‌1، ص‌124، 152،170،190، 202).نواختن دوتار در مناسبتها و مجالس متعددى رایج‌بوده‌است، از جمله در مراسم عروسى، محافل انس و در برخى از مراسم آیینى مانند مجالس ذکر (مثلاً در میان نقشبندیه) و نیز براى تسکین درد بیماران (همان، ج‌1، ص‌161، 180ـ181، 201؛ >فرهنگ جدید موسیقى و موسیقیدانان گروو<، همانجا؛ یوسف‌زاده، ص‌81).دربارة دوتار باورهاى عامیانه نیز وجود داشته‌است، از جمله در دره‌گز (شمال خراسان) برخى اختراع دوتار را به باباقنبر، که او را خادم حضرت‌على علیه‌السلام مى‌دانند، نسبت داده‌اند و بعضى در قوچان و شیروان آن را اختراع لقمان حکیم دانسته‌اند. برخى از نوازندگان شمال خراسان بر این باورند که سیم زیر دوتار نماد صداى زن و سیم بم آن نماد صداى مرد است و این ساز عشقِ میان عاشق و معشوق را بیان مى‌کند. میان ترکمنها این نظر وجود دارد که صفحه دوتار باید از چوب درخت توت ماده و کاسه باید از چوب درخت توت نر و دسته باید از چوب درخت زردآلو ساخته شود، زیرا این سه عاشق‌اند و سخنى که از عشق برآید بر دل مى‌نشیند (کمالیان، ص‌52؛ یوسف‌زاده، ص‌80ـ81، 83).منابع : مهران پورمندان، دایرة‌المعارف موسیقى کهن ایران، تهران 1379ش؛ محمدبن على تقى‌الدین کاشى، خلاصة‌الاشعار و زبدة‌الافکار : بخش کاشان، چاپ عبدالعلى ادیب برومند و محمدحسین نصیرى کهنمویى، تهران 1384ش؛ محمدرضا درویشى، دایرة‌المعارف سازهاى ایران، تهران 1380ش ـ؛ ژان دورینگ، دوتار ایران، آسیاى میانه و آناتولى، ]دفترک، ترجمه ساسان فاطمى[، تهران: مؤسسه‌ى فرهنگى ـ هنرى ماهور، 1388ش؛ محمدبن محمد فارابى، کتاب‌الموسیقى الکبیر، چاپ غطاس عبدالملک خشبه، قاهره ] 1967[؛ مهدى کمالیان، «دوتار»، در کتاب سال شیدا: مجموع مقالات موسیقى، ویژه پژوهش در فرهنگ ایران، گردآورنده: محمدرضا لطفى، تهران: مؤسسه فرهنگى هنرى شیدا، 1372ش؛ عبدالقادربن غیبى مراغى، جامع‌الالحان، چاپ بابک خضرائى، تهران 1388ش؛ محمدتقى مسعودیه، سازهاى ایران، عکاسان : سعید بهروزى و فرید سالمى، تهران 1384ش؛ آمنه یوسف‌زاده، رامشگران شمال خراسان: بخشى و رپرتوار او، ترجمه علیرضا مناف‌زاده، تهران 1388ش؛The New Grove dictionary of music and musicians, ed. Stanley Sadie, New York: Grove, 2001, s.v. "Dutār (by Jean During and John Baily)./ ایلناز رهبر /دَوْتانى، قبیله‌اى از غلزایى*هاى قوم پَشتون*. این قبیله را به‌سبب داشتن الگوهاى یکسان کوچ‌نشینى با قبایل لوحانى، گاه لوحانى نیز خوانده‌اند (← >فرهنگ جغرافیایى تاریخى و سیاسى افغانستان<، ج‌6، ص‌163؛ د. ایرانیکا، ذیل مادّه). نام این قبیله به‌صورت دَفْتانى و گاه دُمْتانى نیز ذکر شده‌است (← نوئل، ص‌282؛ بالان، 1372ش ب، ص‌281؛ فیض‌محمد، 1372شب، ص‌96؛ الفینستون، ص‌124، 387). طبق نسب‌نامه‌هاى افسانه‌اى افغانان، دوتانیها از نسل ابراهیم لودى، فرزند شاه‌حسین غورى، و متو دختر شیخ‌بیت‌بن قیس عبدالرشید (جدّ افسانه‌اى پشتونها) هستند (← نعمت‌اللّه‌بن حبیب‌اللّه، ج‌2، ص‌607، 619؛ شیرمحمدخان، ص‌222).دوتانیها مرکّب از دو قبیله اصلى‌اند، به نامهاى حَسَن‌خِیل و عُمَرزَى. حسن‌خیل شامل طوایف لَیْبى‌زَى، بازارخِیل، تَدَرخِیل (نیز بَدَرخِیل و نَدَرخِیل) و سَدوخِیل، و عمرزى شامل طوایف احمدزَى، بَدین‌خِیل و بَراهم‌خِیل است (← شیرمحمدخان، همانجا؛ >فرهنگ جغرافیایى تاریخى و سیاسى افغانستان<، ج‌6، ص‌162؛ بالان و کیفه، ص‌47؛ د.ایرانیکا، همانجا). منطقه وانَه (واقع در وزیرستان جنوبى، در جمهورى پاکستان) در بخش اعظم دو قرن اخیر متعلق به دوتانیها بوده‌است (← الفینستون، ص‌387). دوتانیها همچنین عضو اتحادیه‌اى از قبایل کوچ‌نشین و مسلمان حنفى‌اند به‌نام پاونده (احتمالاً‌‌ به‌معناى سرگردان یا گله‌چران)، که بین هند و افغانستان به‌صورت فصلى در رفت‌وآمد بوده‌اند و علاوه‌بر شبانى، به تجارت برخى کالاها مانند ابریشم، منسوجات هندى، فرش، نیل و حشیش یا بنگ مى‌پرداخته‌اند (آدامک، ص‌68ـ69، 194ـ195؛ >فرهنگ جغرافیایى تاریخى و سیاسى افغانستان<، ج‌6، ص‌657، 662ـ663؛ نوئل، همانجا).دربارة جمعیت دوتانیها در دورة‌هاى گوناگون اختلاف است. در اواسط قرن سیزدهم (ح 1245ـ1287)، شمار آنها را بین دویست تا ششصد خانوار برآورد کرده‌اند که چهارهزار شتر داشته‌اند و قادر بوده‌اند حدود هزار مرد جنگى فراهم کنند. حال آنکه براساس برآورد 1357ش، شمار آنها بالغ بر 215،1 خانوار تخمین زده شده‌است که بیشترشان چادرنشین و گله‌دار بودند و تقریباً‌ در همین زمان قادر بودند 500،2 مرد جنگى فراهم کنند (← نوئل، ص‌363؛ >فرهنگ جغرافیایى تاریخى و سیاسى افغانستان<، ج‌6، ص‌163؛ د.ایرانیکا، همانجا).مناطق سردسیرِ بیشتر چادرنشینان دوتانى در شمال دشتِ ناوُر* و دره خیرکوت در کراچى پاکستان، بعضى مناطق هزاره‌جات* افغانستان، اطراف دریاچه آب‌ایستاده در جنوب ولایت غزنى، و مناطق مُقُر و تَرْنَک قرار دارد و مناطق گرمسیرشان در کوهپایه‌هاى شمال‌غربى کوهستان سلیمان و ناحیه دِیرَه اسماعیل‌خان در جمهورى پاکستان تا منطقه کَتَه‌واز، دره رودخانه گومَل، و حوزه وسطاى دره هیرمند در جنوب افغانستان واقع است (← بالان، 1372ش ب، ص‌282؛ همو، 1372ش الف، ص‌77؛ بالان و کیفه، ص‌48، 55؛ د.ایرانیکا، همانجا). بعضى از دوتانیها نیز یکجانشین شده و در منطقه و شهر وانه و منطقه هزاره زَرتَک و قراباغ غزنى ساکن شده‌اند (شیرمحمدخان، ص‌259؛ فیض‌محمد، همانجا؛ نیز ← فرخ، ص‌75). در نیم قرن اخیر، به‌سبب بعضى حوادث طبیعى و اجتماعى نظیر خشکسالى و انسداد مرزهاى دو کشور افغانستان و پاکستان، گرایش آنان به یکجانشینى افزایش یافته‌است. براثر این‌گونه حوادث، گروههاى بزرگى از دوتانیها ناگزیر در مناطق پرجمعیت گرمسیرى خود سکونت یافتند یا شکل کوچ سالانه را تغییر دادند و باقیمانده احشام خود را یا با وسایط نقلیه موتورى جابه‌جا مى‌کنند یا براى رمه‌گردانى، در اختیار چند تن از مردان قبیله مى‌گذارند (← بالان و کیفه، ص‌54ـ55، 59؛ آدامک، ص‌194ـ195؛ د.ایرانیکا، همانجا). گروههایى از دوتانیها نیز در جنگ حکومت افغانستان با هزاره*ها در 1309 و 1310، در دورة سلطنت امیرعبدالرحمان‌خان، شرکت داشتند و طبق وعده پادشاه افغانستان، پس از شکست هزاره‌ها بعضى از مناطق و املاک متعلق به آنان را دراختیار گرفتند و املاکى را نیز با قیمتهایى بسیار کمتر از بهاى واقعى از هزاره‌ها خریدند (فیض‌محمد، 1372ش الف، ج‌3، ص740، 746؛ همو، 1372شب، همانجا؛ بالان و کیفه، ص‌56ـ57).میان دوتانیها و قبایل وزیرى، از قدیم اختلاف و خصومت برقرار بود. در این درگیریها، قبیله سلیمان‌خیل همیشه متحد دوتانیها بوده‌است (براى آگاهى از این درگیریها ← >فرهنگ جغرافیاى تاریخى و سیاسى افغانستان<، ج‌6، ص‌163ـ164). درنتیجه این خصومتها، گروههایى از چادرنشینان دوتانى در اوایل قرن چهاردهم، مسیرهاى کوچ سالانه خود را تغییر دادند و راههاى دیگرى را براى رسیدن به مناطق گرمسیر قدیم خود برگزیدند (← بالان، 1372ش ب، ص‌283ـ287). گروههاى دیگرى از آنان به همین سبب، ناگزیر از کوچ سالانه به مناطق قدیم خود منصرف شدند و منطقه نادعلى در حوزه وسطاى دره هیرمند را براى گرمسیر برگزیدند (بالان و کیفه، ص‌59). در میان وزیریها، قبیله احمدزَى مجاورت بیشترى با دوتانیها داشتند و به‌ویژه در منطقه وانه، عملا از هر طرف بر دوتانیها مسلط بودند. اختلاف میان دوتانیها با این قبیله بیشتر از سایر قبایل بوده‌است و براثر فشارهاى آنان، گروههایى از دوتانیها در اواسط قرن سیزدهم از منطقه وانه بیرون رفتند و قسمتهایى از منطقه متروک شد (← شیرمحمدخان، همانجا). با این همه، بسیارى از دوتانیها همچنان در وانه باقى ماندند و قلعه متعلق به آنها تا اوایل قرن چهاردهم همچنان برقرار بود (د.ایرانیکا، همانجا). منطقه وانه در 1307 به تصرف ارتش انگلیس درآمد (فیض‌محمد، 1372ش الف، ج‌3، ص‌560ـ567) و از آن هنگام، این گروه از دوتانیها اتباع دولت انگلیس در هند شدند و پس از تشکیل جمهورى اسلامى پاکستان، از این کشور تبعیت کردند. در جریان اختلافات مرزى افغانستان و پاکستان و انسداد مرزهاى دو کشور در 1340ش، بسیارى از چادرنشینان دوتانى از مناطق گرمسیر خود در پاکستان محروم شدند و گروههایى از آنان براى همیشه در قلمرو افغانستان باقى ماندند. بااین‌حال، بعضى از آنان دست‌کم تا پیش از تشکیل جمهورى دموکراتیک افغانستان در 1357ش و آغاز جنگهاى داخلى، همچنان از مناطق گرمسیر خود در پاکستان استفاده مى‌کردند (بالان و کیفه؛ د.ایرانیکا، همانجاها).منابع: دانیل بالان، «تنگناهاى زیست محیطى و نوسانات تاریخى در سازماندهى سرزمینى کوچ‌نشینهاى افغانستان»، ترجمه ابوالحسن سروقدمقدم، در افغانستان: اقوام ـ کوچ‌نشینى، به‌کوشش محمدحسین پاپلى‌یزدى، تهران: پاپلى‌یزدى، 1372ش الف؛ همو، «کوچ‌نشینان و میزبانان یکجانشین در کوههاى هندوکش مرکزى و غربى افغانستان»، ترجمه حسین بابائى و مهدى سیدى، در همان، 1372ش ب؛ دانیل بالان و شارل کیفه، «کوچ‌نشینى و خشکسالى در افغانستان: مورد کوچ‌نشینى پشتون دشت ناور»، ترجمه ابوالحسن سروقدمقدم، در همان؛ شیرمحمدخان، تواریخ خورشید جهان، چاپ سنگى پیشاور 1311؛ مهدى فرخ، تاریخ سیاسى افغانستان، قم 1371ش؛ فیض محمد، سراج‌التواریخ، تهران 1372ش الف؛ همو، نژادنامه افغان، مقدمه، تحشیه و تعلیقه از کاظم یزدانى، چاپ عزیزاللّه رحیمى، قم 1372ش ب؛ نعمت‌اللّه‌بن حبیب‌اللّه، تاریخ خان جهانى و مخزن افغانى، چاپ سیدمحمد امام‌الدین، داکا 1379ـ1382/ 1960ـ1962؛Ludwig W. Adamec, Historical dictionary of Afghanistan, J. 1991; Mountstuart Elphinstone, An Metuchen, N. account of the kingdom of Caubul and its dependencies in Persia, Tartary and India, Graz 1969; EIr., s.v. "Dawtānī" (by Daniel Balland); Historical and political gazetteer of Afghanistan, ed. Ludwig W. Adamec, vol.6: Kabul and southeastern Afghanistan, Graz: Akademische Druck-u. Verlagsanstalt, 1985; Christine Noelle, State and tribe in nineteenth-century Afghanistan: the reign of Amir Dost Muhammad Khan, 1826-1863, Richmond, Surrey 1997./ على پورصفر قصابى‌نژاد /دَوَچى، میرهاشم، از روحانیان مخالف نهضت مشروطه در تبریز. او در 1289 در تبریز به‌دنیا آمد. در آغاز جوانى شاگرد بزاز بود و در 1318 به نجف رفت و در آنجا به تحصیل پرداخت. در 1323 به تبریز بازگشت و در محله دَوَچى (شتربان) به امامت جماعت و تصدى امور دینى پرداخت (بامداد، ج‌4، ص410). کسروى (1381ش، ص‌153) وى را از سادات ارزل، روستایى در اطراف تبریز، دانسته‌است. ورود میرهاشم به عرصه فعالیت سیاسى هم‌زمان با جنبش مشروطه‌خواهى در ایران بود. به تأسى از جنبش تهران، در تبریز نیز تعدادى از روشنفکران و روحانیان ازجمله میرهاشم ــکه از رفتار محمدعلى‌میرزاى ولیعهد (← محمدعلى‌شاه قاجار*) ناراضى بودندــ انجمن اسلامى را تشکیل دادند و در پوشش روضه‌خوانى براى ترویج‌کالاهاى ایرانى و جلوگیرى از ورود کالاى خارجى به‌فعالیت پرداختند. اعضاى انجمن به تأسى از تحصن مخالفان در سفارت انگلیس و نیز به‌دلیل ممانعت محمدعلى‌میرزا از برگزارى تجمعاً‌ت اعتراضى، در کنسولگرى انگلیس در تبریز تحصن کردند (فرزاد، کتاب 1، ص‌32ـ33). تلاش میرهاشم براى اقناع کنسول انگلیس در تبریز براى موافقت با تحصن مخالفان و نیز سخنرانیهاى پرشورش در دفاع از اندیشه مشروطه‌خواهى سبب شهرت وى شد (← کسروى، 1381ش، ص‌153، 155؛ ثقة‌الاسلام تبریزى، ص‌11، 17، 23). بااین‌همه، چندى بعد تغییر موضع داد و به دشمنان مشروطه پیوست (← ادامة مقاله). سخنرانى او در مسجد صمصام‌خان تبریز و جانب‌داریش از محمدعلى‌میرزا و منحصر کردن اصول مشروطه به نظریات و افکار شخصى خود، نقطه آغاز این تغییر موضع بود (← طاهرزاده بهزاد، ص‌385؛ کسروى، 1381ش، ص‌159).میرهاشم گروهى از بستگان خود و لوطیان محله دوچى را مسلح کرد و هنگام تردد در شهر آنها را با خود همراه کرد و به شیوه ولیعهد سوار بر اسبهاى دم‌قرمز شد (ویجویه، ص‌23ـ24؛ طاهرزاده بهزاد، ص‌386).نزدیک شدن میرهاشم به‌محمدعلى‌میرزا و تعدى اطرافیانش، خشم مردم را برانگیخت چنان‌که با تحصن در مساجد و بستن بازار خواستار خروج‌او از شهر شدند. درنتیجه این اعتراضات میرهاشم به تهران رفت (ویجویه، ص‌24؛ ثقة‌الاسلام تبریزى، ص29، 183ـ184). هنگام حضور میرهاشم در تهران، اعضاى انجمن باتوجه به خدماتى که میرهاشم در آغاز مشروطه‌خواهى کرده‌بود، در انتخابات نخستین مجلس شوراى ملى وى را به نمایندگى از تبریز برگزیدند. البته او به‌رغم حضور در مجلس برضد مشروطه فعالیت‌مى‌کرد. میرهاشم در اوایل محرّم1325،به‌دلایلى نامعلوم از مجلس کناره گرفت و به تبریز بازگشت. اعضاى انجمن بار دیگر براى دلجویى از مردم محله دوچى با بازگشتش مخالفت نکردند (کسروى، 1381ش، ص‌19، 231؛ امیرخیزى، ص26- 27؛ ثقة‌الاسلام‌تبریزى، ص42؛ قس‌ویجویه، ص26، نوشته‌است که اعضاى انجمن خواهان بازگشت وى به تبریز شدند).میرهاشم با تشکیل انجمن اسلامیه به مخالفت خود با مشروطه ادامه داد و مخالفتش با ناکامى وى در راهیابى به انجمن ایالتى تشدید شد. محمدعلى‌شاه (حک:1324ـ1327) نیز، که در پى برانداختن مجلس بود، با ایجاد آشوب و نابسامانى‌در تبریز قصد داشت اوضاعى برقرار کند تا مشروطه‌خواهان تبریز فرصت کمک به مشروطه‌خواهان تهران را نداشته باشند. ازهمین‌رو به تقویت و حمایت مالى میرهاشم پرداخت. حمایت میرهاشم از استبداد محمدعلى‌شاهى واکنش مخالفان را در پى داشت که به سوءقصد به وى انجامید ولى او از این ماجرا جان به در برد (کسروى، 1381ش، ص‌492، 628؛ رحیم‌زاده ضمیرى، ص‌35؛ امیرخیزى، ص‌77؛ براون، ص‌249). جبهه‌گیرى موافقان و مخالفان مشروطه به بروز دودستگى در محلات تبریز انجامید. اهالى محله دوچى و سرخاب از میرهاشم و اعضاى انجمن اسلامیه حمایت کردند و دیگر محلات به حمایت از انجمن ایالتى برخاستند (کلانترى باغمیشه‌یى، ص‌191ـ193؛ هدایت، 1375ش، ص‌172).محمدعلى‌شاه بلافاصله پس از به توپ بستن مجلس در تلگرافى از میرهاشم خواست تا در تبریز مخالفان را از بین ببرد (کسروى، 1381ش، ص‌676). بدین‌ترتیب تبریز محل درگیرى دو گروه مشروطه‌خواهان و مخالفان مشروطه شد (کلانترى باغمیشه‌یى، ص‌243، 252؛ هدایت، 1363ش، ص‌214). محمدعلى‌شاه پس از تعطیل‌کردن مجلس به قصد تحکیم موقعیت خود در تبریز و از بین بردن مشروطه‌خواهان تبریزى، عین‌الدوله* را به سمت فرمانفرمایى کل آذربایجان به تبریز فرستاد. او با سپاهیانش در قریه باسْمِنْج* مستقر شد. حضور عین‌الدوله موضع اعضاى انجمن اسلامیه را تقویت کرد، اما مقاومت سرسختانه آزادى‌خواهان تبریز مانع از موفقیت عین‌الدوله شد (← کسروى، 1381ش، ص721ـ797). اعضاى انجمن اسلامیه پس از کناره‌گیرى عین‌الدوله از رویارویى با مجاهدان، از ترس انتقام مجاهدان تبریز را ترک کردند. میرهاشم در 17 رمضان 1326 همراه شمار زیادى از مبارزان محله دوچى به تهران رفت. روز بعد محلات دوچى و سرخاب به تصرف مشروطه‌خواهان درآمد و خانه برخى از سران انجمن اسلامیه ازجمله میرهاشم به‌آتش کشیده شد (همان، ص793؛ جورابچى، ص‌23ـ24؛ ویجویه، ص‌218ـ219). میرهاشم در تهران نزد محمدعلى‌شاه رفت. گفته‌شده‌است که شاه با دادن وجه نقد او را ترغیب کرده‌بود تا با همراهانش براى دستگیر کردن ستارخان به تبریز بازگردند (کلانترى باغمیشه‌یى، ص‌281، 285).پس از فتح تهران و روى‌کارآمدن مجدد مشروطه‌خواهان، میرهاشم از ترس محاکمه و مجازات به سفارت روسیه پناه برد و از آنجا با لباس مبدل عازم آذربایجان شد. او سرانجام در لواسان شناسایى و دستگیر شد و پس از محاکمه به اعدام محکوم گردید. میرهاشم‌در رجب 1327 اعدام شد. گفته‌اندکه در هنگام دستگیرى هزار لیره طلا به‌همراه داشته‌است (← کسروى، 1378ش، ص67؛ تقى‌زاده، ص152؛ امیرخیزى، ص390؛براون، ص330).منابع: اسماعیل امیرخیزى، قیام آذربایجان و ستارخان، تبریز 1339ش؛ مهدى بامداد، شرح‌حال رجال ایران در قرن 12 و 13 و 14 هجرى، تهران 1357ش؛ حسن تقى‌زاده، زندگى طوفانى: خاطرات سیدحسن تقى‌زاده، چاپ ایرج‌افشار، تهران 1372ش؛ على‌بن موسى ثقة‌الاسلام تبریزى، مجموعه آثار قلمى ثقة‌الاسلام شهید تبریزى، چاپ نصرت‌اللّه فتحى، تهران 1355ش؛ محمدتقى جورابچى، حرفى از هزاران کاندر عبارت آمد: وقایع تبریز و رشت 1330ـ1326 هجرى قمرى، چاپ منصوره اتحادیه و سیروس سعدوندیان، تهران 1363ش؛ اسداللّه رحیم‌زاده ضمیرى، یادداشتهاى میرزااسداله ضمیرى ملازم خاص‌ثقة‌الاسلام شهید، چاپ سیروس برادران شکوهى، تبریز ?] 1355ش[؛ کریم طاهرزاده بهزاد، قیام آذربایجان در انقلاب مشروطیت ایران، تهران 1334ش؛ حسین فرزاد، انقلاب و تحول آذربایجان در دورة مشروطیت، یا، تاریخ ستارخان سردار ملى، کتاب 1، ]تبریز[ 1324ش؛ احمد کسروى، تاریخ مشروطه ایران، تهران 1381ش؛ همو، تاریخ هیجده ساله آذربایجان، تهران 1378ش؛ ابراهیم کلانترى باغمیشه‌یى، روزنامه‌ى خاطرات شرف‌الدوله: 1324ـ1327ه .ق، چاپ یحیى ذکاء، تهران 1377ش؛ گنجینه عکسهاى ایران، همراه تاریخچه ورود عکاسى به ایران، به‌کوشش ایرج‌افشار، تهران: نشر فرهنگ ایران، ]1371ش[؛ محمدباقر ویجویه، تاریخ انقلاب آذربایجان و بلواى تبریز، چاپ رضا همراز، تبریز 1389ش؛ مهدیقلى هدایت، خاطرات و خطرات، تهران 1375ش؛ همو، گزارش ایران، چاپ محمدعلى صوتى، تهران 1363ش؛Edward Granville Browne, The Persian revolution of 1905-1909, New York 1966./ احد عبادى /دوحه، پایتخت و مهم‌ترین شهر قطر*. دوحه‌در میانه ساحل شرقى قطر واقع است و از مغرب به شهر رَیّان، از جنوب به شهر وَکْرَه و از شمال به شهر ظَعایِن محدود مى‌شود (← >اطلس جامع جهان تایمز< ، نقشه 34؛ نیز ← رانیا خلیل و خالد شعبان ، ص‌678). این شهر در بیابانى سنگى و در ارتفاع حدود پانزده مترى از سطح‌دریا قرار دارد (لاریمر ، ج‌7، ص‌487؛ براى انواع زمین ← احمد عبداللّه بابکر و على‌ابراهیم شیب، ص295).هسته اصلى شهر دوحه روستاى بِدَع بود که آن را گروهى از اقوام سودانى بنا نهادند که از ابوظبى به آنجا پناه آورده بودند (لاریمر، ج‌7، ص‌489). آل‌ثانى* (از طایفه مَعاضید، از نسل بنى‌تمیم*، ساکن در جنوب نجد ← ادهم ، ص‌221) در حدود قرن سیزدهم به زُباره* در قطر مهاجرت کردند. چندى بعد گروهى از آنها به رهبرى محمد آل‌ثانى، در 1263 در پى اختلاف با خاندان آل‌خلیفه* (از خاندانهاى حاکم بر بحرین*)، که ادعاى حاکمیت بر قطر را داشتند، در روستاى بدع ساکن شدند (رانیا خلیل و خالد شعبان؛ ادهم، همانجاها؛ ویدمان و همکاران، ص‌38 و تصویر2). دوحه در زمان آل‌ثانى گسترش و به‌تدریج‌هویتى مستقل یافت و روستاى بدع در حاشیه آن قرار گرفت (← لاریمر، ج‌7، ص‌488ـ489). در پى درگیریهاى آل‌ثانى با آل‌خلیفه در 1264، 1267 و 1283، دوحه آسیبهاى بسیارى دید و ویران شد (← ابن‌بشر، ج‌2، ص130ـ131؛ نبهانى، ص‌112ـ 113، 124ـ125). در 1285، پس از حمله مجدد حاکمان بحرین با همدستى حاکمان ابوظبى به دوحه، دولت انگلیس (که درصدد توسعه حاکمیت خود بود) محمد آل‌ثانى را حاکم سرتاسر قطر خواند (>جهان و مردمانش< ، ص70). در 1289، عثمانیها موفق شدند با تلاشهاى والى بغداد و گذر از آبراهه سوئز، بر بخشى از سواحل جنوبى خلیج‌فارس تسلط یابند و پادگانى کوچک در دوحه به نام کُوت ایجاد کنند که امروزه از آثار باستانى دوحه به‌شمار مى‌رود (← ادهم؛ >جهان و مردمانش<، همانجاها؛ قورشون ص‌86ـ87؛ قس خلیفى، ص‌93، که سال بناى قلعه را 1297 یا 1324 دانسته‌است).پیش از اکتشاف و استخراج‌نفت و بهره‌بردارى از آن، تا دهه 1330ش/ 1950 (← ادامة مقاله) دوحه ساختارى سنّتى و بومى داشت. خانه‌ها از مصالح محلى چون تنه نخل، مرجان، سنگ و گل ساخته مى‌شدند و عمدتاً‌ ساده و دو طبقه با یک ورودى و حیاط بودند. مسجدجامع و قصر حکومتى در مرکز شهر قرار داشت و بازار در امتداد جاده‌هاى اصلى و بندرگاه شکل گرفته‌بود که تا داخل شهر ادامه مى‌یافت. در انتهاى بازار، که به آن سوق‌الظلام نیز مى‌گفتند، قلعه کوت و گورستان قرار داشت (ویدمان و همکاران، ص‌39ـ40 و تصویر2الف، 2ب؛ ادهم، ص‌224). در همین زمان دوحه به نُه ناحیه/ محله (فریق) تقسیم مى‌شد که در هر ناحیه طایفه‌اى استقرار داشت. این نه ناحیه به‌ترتیب از مشرق به مغرب عبارت بودند از: 1) آل‌بن على که عمدتاً‌ آل‌بن على در آن ساکن بودند؛ 2) سُلُطَه که سکونتگاه طایفه سلطه و برخى از خانواده‌هاى طایفه بَقاقَلَه بود؛ 3) مُرقاب شرقى که اغلب ساکنان آن از معاضید، مَنانَعَه و سلطه بودند؛ 4) دوحه که آن را آل‌بوعَینین ساخته و ساکنان آن عبارت بودند از : طوایف حُوَلَه، معاضید، ایرانیان، آل‌بن على، اعراب نجد، بَحارِنَه، دَواسِر* و نیز گروهى از اعضاى آل‌ثانى؛ 5) دُوَیحَه که با قبرستانى از دوحه جدا مى‌شد و بحارنه، حوله و دیگر طوایف در آن ساکن بودند؛ 6) قلعه عسکر؛ 7) مُرقاب غربى در امتداد ساحل که امروزه بیابان است؛ 8) بدع که مرقاب غربى آن را از قلعه عسکر جدا مى‌کرد، قدیم‌ترین ناحیه دوحه و سکونتگاه سودانیها، آل‌بوکُوارَه، عَمامَرَه، بقاقله، حوله و بنى‌یاس بود؛ 9) رُمَیلَه (← لاریمر، ج‌7، ص‌391ـ392، 488ـ489؛ ویدمان و همکاران، ص‌39ـ40). ساکنان دوحه در این زمان غالباً به صید ماهى و مروارید و تولید انواع محصولات دامى مى‌پرداختند. در این میان، صید مروارید مهم‌ترین منبع درآمد آنها بود و تجارت مروارید با ایران، هند و دیگر همسایگان رونق داشت. گسترش دوحه در این دوره به توسعه صنعت مروارید وابسته بود، چنان‌که با رواج‌مرواریدهاى مصنوعى ژاپن، توسعه و رشد دوحه مدتى متوقف شد (رانیا خلیل و خالد شعبان، همانجا؛ محمد نصر مهنا، ص‌289ـ290).پس از اکتشاف نفت در 1318ش/ 1939 و استخراج‌آن در 1329ش/ 1950، رشد شهر، که به‌سبب افت تجارت مروارید و جنگ جهانى دوم (1318ـ1324ش/ 1939ـ1945) متوقف شده‌بود، از 1324ش/ 1955 از سر گرفته شد (>جهان و مردمانش<، همانجا؛ ویدمان و همکاران، ص‌38ـ41؛ رانیا خلیل و خالد شعبان، ص‌679؛ محمد نصر مهنا، همانجا). با استقلال قطر در 12 شهریور 1350/ 3 سپتامبر 1971، دوحه پایتخت رسمى این کشور شد و هزاران متخصص‌و کارگر در صنایع و ساختمان‌سازى به خدمت گرفته شدند (رانیا خلیل و خالد شعبان، همانجا). همچنین براى برقرارى ارتباط میان پایتخت و مناطق نفتى، جاده‌اى بین دوحه و دُخان (در مغرب قطر) ساخته و نخستین فرودگاه محلى در دوحه افتتاح شد (ویدمان و همکاران، ص‌41). ساخت بناهاى تفریحى، تجارى، و ورزشى در ساحل دریا (← ادهم، ص‌232ـ233، تصویر9ـ9؛ >جهان و مردمانش<، همانجا)، به‌همراه توسعه شهرى دقیق، ساخت بناهاى عمومى مقاوم و گسترش امکانات عمومى شهرى سبب رشد سریع دوحه شد، به‌طورى‌که مساحت شهر در 1374ش/ 1995 به 7100 هکتار رسید (ویدمان و همکاران، ص‌41ـ44). توسعه و پیشرفت سریع دوحه توجه جهانیان را به این شهر جلب کرد، چنان‌که در 1380ش/ 2001 این شهر میزبان سازمان تجارت جهانى و در 1385ش/ 2006 میزبان بازیهاى آسیایى بوده‌است (>جهان و مردمانش<، همانجا؛ نیز ← قطر*).در 2003، فرودگاه بین‌المللى حمد در دوحه تأسیس شد. این فرودگاه، که سالانه دوازده میلیون مسافر را جابه‌جا مى‌کند، ده خط پروازى دارد. توسعه این فرودگاه تا 1394ش/ 2015 ادامه خواهد یافت (← قطر ، ج‌1، ص‌221ـ222).منحنى رشد جمعیت، از دهه‌هاى نخست قرن چهاردهم/ بیستم تاکنون، از تأثیر فراوان شاخص‌اقتصاد بر جمعیت دوحه نشان دارد. در اوایل این قرن، جمعیت دوحه را عربها و مهاجران ایرانى (عمدتاً‌ صاحبان حرفه قایق‌سازى) و بردگان شرق افریقا (بیشتر ماهیگیر و صنعتگران مروارید) تشکیل مى‌دادند. در دورة رشد تجارت مروارید، جمعیت دوحه به دوازده‌هزار تن رسید و در 1309ش/ 1930 با افت تجارت صنعت مروارید در قطر، جمعیت دوحه نیز کاهش یافت و حتى کل جمعیت قطر در آن زمان به شانزده‌هزار تن رسید. از دهه 1330ش/ 1950 تا دهه 1350ش/ 1970، یعنى پس از استخراج‌نفت، جمعیتمهاجران خارجى 67% افزایش یافت و جمعیت دوحه به 000،83تن رسید (ویدمان و همکاران، ص‌38ـ39،41). براساس رشد اقتصادى قطر، جمعیت دوحه افزایش یافته، چنان‌که جمعیت شهر در 1388ش/ 2009 به حدود 000، 711 تن رسیده‌است (← >سالنامه جمعیتى 2009ـ 2010< ، ص‌346). تنوع مهاجران به‌ویژه آسیاییها در قطر و دوحه موجب تنوع بسیار در فرهنگ و عقاید و ادیان مردم این شهر شده‌است (ناصر عبدالرحمان فخرو، ص‌166).امروزه به مجموعه‌شهرهاى دوحه، رَیّان و وکره، الدوحة‌الکبرى مى‌گویند که حدود 88% جمعیت قطر را شامل مى‌شود (← همان، ص‌144).منابع : ابن‌بشر، عنوان المجد فى تاریخ نجد، ریاض: مکتبة الریاض الحدیثة، ]بى‌تا.[؛ احمد عبداللّه بابکر و على ابراهیم شیب، «مورفولوجیة مدینة الدوحة و علاقتها بارتفاع منسوب المیاه الجوفیة»، حولیة کلیة الانسانیات و العلوم الاجتماعیة، ش 15 (1992)؛ محمدجاسم خلیفى، المواقع الآثاریة، التراث المعمارى، المتاحف فى قطر، دوحه 1424/ 2003؛ زکریا قورشون، قطر فى العهد العثمانى: 1871ـ1916، دراسة وثائقیة، ترجمة من الترکیة حازم سعید منتصر، بیروت 1428/ 2008؛ محمد نصر مهنا، قطر: التاریخ، السیاسة، التحدیث، اسکندریه 2011؛ ناصر عبدالرحمان فخرو، «السکان فى دولة قطر: دراسة دیموجغرافیة»، مجلة کلیة الانسانیات و العلوم الاجتماعیه، ش 25 (2002)؛ محمدبن خلیفه نبهانى، التحفة النبهانیة فى تاریخ الجزیرة العربیة، بیروت 1406/1986؛Doha’s urbanity Island: the "Rediscovering Adham, Khaled from pearls to spectacle", in The evolving Arab city: development, ed. Yasser urban and modernity tradition, Elsheshtawy, London: Routledge, 2008; Demographic yearbook 2009- 2010, New York: United Nations, Department of Economic and Social Affairs, 2011; John Gordon Lorimer, Gazetteer of the Persian Gulf, ‘Omān, and central Arabia, Buckinghamshire 1986; Qatar: oil, gaz exploration laws and regulations handbook, vol. 1, [Washington, DC]: International Business Publications, Khaled Shaaban, "Rebuilding old and Khalil Rania 2013; Retrieved 2012.Corp. Qatar", Doha, of case the downtowns: http:///www.corp.at/archive/CORP2012- Dec.24,2012,from 54.pdf; The Times comprehensive atlas of the world, London: Times Books, 2011; Florian Wiedmann, Ashraf M. Salama, and Alain Thierstein, "Urban evolution of the city of Doha: an investigation into the impact of economic transformations on the urban structures", Journal of the Faculty of Architecture (Middle East Technical University), vol.29, no.2 (2012); World and its peoples: Middle East, western Asia, and northern Africa, vol.1: Arabian Peninsula, New York: Marshal Cavendish, 2006, s.v. "Qatar: Doha" (by C. Carpenter)./ عباس احمدوند /دودایف، جوهر، رئیس‌جمهور و رهبر استقلال‌خواهان چچن پس از فروپاشى اتحاد جماهیر شوروى. دودایف در 1323ش/ 1944 در دوران جنگ جهانى دوم در یکى از روستاهاى چچن* و در خانواده‌اى فقیر به‌دنیا آمد. او فرزند موسى دودایف، دامپزشک و از بولشویکهاى* قدیم، بود. خانواده‌اش در پى تصفیه‌هاى دوره استالین در همان سال تولد دودایف، به قزاقستان تبعید شدند. در این سال تمام مردم چچن و اینگوش به آسیاى میانه و قزاقستان تبعید شدند و در 1336ش/ 1957 به چچن بازگشتند (سیلى ، ص‌91؛ گال و دووال ، ص‌83ـ84؛ آکینر ، ص‌176). دودایف در رشته ریاضى به تحصیل پرداخت، اما به دلیل طرفدارى از قیام شیخ‌شامل*، امام نقشبندیها، از مدرسه اخراج‌شد. او پس از آن به مدرسه نیروى هوایى در شهر تامبوف روسیه رفت و سرانجام از مدرسه عالى هوایى گاگارین فارغ‌التحصیل شد. دودایف درجه سرهنگى گرفت و در افغانستان خدمت کرد (اومالاتوف ، ص‌23ـ24؛ گرمان ، ص‌28؛ سیلى، همانجا). دودایف در 1345ش/ 1966 عضو حزب کمونیست شد. او در 1368ش/ 1989 به درجه ژنرالى ارتقا یافت و به فرماندهى لشکر منصوب شد. دودایف یکى از بهترین افسران ارتش و فردى درخور احترام بود (اومالاتوف، ص‌22، 27؛ جنگ چچن، ص‌9).با آغازشدن دوران پرسترویکا، فضاى باز سیاسى، و شدت‌یافتن فعالیتهاى استقلال‌طلبانه در جمهوریهاى شوروى، تحولات سیاسى چچن نیز شتاب گرفت. در پى تأسیس کارخانه شیمیایى در شهر گودرمس ، اعتراضات مردمى شدت گرفت و با سیاسى شدن آن گروههاى مدنى به فعالیت پرداختند. در 2 آذر 1369/ 23 نوامبر 1990 کنگره ملى چچن تشکیل شد و استقلال چچن را اعلام کرد و دودایف به ریاست کمیته اجرایى آن برگزیده شد. دودایف که تا این سال در سیاست دخالت نداشت، پس از آن از ارتش استعفا کرد (جنگ چچن، ص‌9ـ 10؛ جایموخا ، ص‌62). کودتاى یانایف بر ضد دولت گورباچف (رهبر وقت شوروى) در 28 مرداد 1370/ 19 اوت 1991 روند تحولات را سریع‌تر نمود (سوکریانسکایا ، ص‌113؛ منفرد و بیات، ص‌92). با روى‌کارآمدن بوریس یلتسین در روسیه، کنگره ملى به رهبرى دودایف از وى حمایت کرد، اما مقامات رسمى چچن حامى کودتاچیان بودند. البته یلتسین پس از پیروزى، کنگره ملى و استقلال چچن را به‌رسمیت نشناخت (ترنین و همکاران، ص‌17).در خرداد 1370/ ژوئن 1991، در دومین گردهمایى کنگره ملى، دودایف از روسیه انتقاد کرد. در 31 مرداد 1370/ 22 اوت 1991، طرفداران دودایف که خواهان‌استقلال کامل چچن بودند، ایستگاه تلویزیونى را در اختیار گرفتند و دو روز بعد مجسمه لنین را در میدان اصلى شهر گروزنى (پایتخت چچن) پایین آوردند. هم‌زمان با این حوادث گارد ملى چچن تشکیل شد و به شوراى عالى جمهورى، که اداره چچن را برعهده داشت، حمله برد و دوکو زاوگایف (رئیس شوراى جمهورى) را وادار به استعفا کرد (جنگ چچن، ص‌13؛ جایموخا، ص‌63؛ گرمان، ص36). میان نیروهاى هوادار استقلال چچن (به‌رهبرى دودایف) و شوراى‌جمهورى نیز درگیرى صورت گرفت. در 20 شهریور 1370/ 11 سپتامبر 1991، هیئتى از مسکو براى برقرارى صلح میان طرفین وارد گروزنى شد. البته سرسختى زاوگایف به شکست مأموریت این هیئت منجر شد (براکس‌آپ ، ص‌226؛ سوکریانسکایا، ص‌114). در پى این شکست، کنگره ملى چچن قدرت اجرایى را به شوراى موقت 32 نفرى واگذار کرد که نخستین اقدام آنان واگذارى ساختمان مرکز آموزش سیاسى به مؤسسه اسلامى بود (براکس‌آپ، همانجا).در مهر 1370/ اکتبر 1991، ژنرال آلکساندر روتسکوى ، معاون رئیس‌جمهور روسیه، در رأس هیئتى وارد گروزنى شد تا به درگیریها پایان دهد. هیئت با دودایف و برخى رهبران گروههاى محلى دیدار کرد، اما پس از بازگشت به مسکو، روتسکوى با تروریست خواندن هواداران دودایف، خواستار شدت عمل در مقابل آنان شد. مقامات روسیه در بیانیه‌اى از گروههاى مسلح چچن خواستند سلاحهاى خود را تحویل دهند تا انتخابات براساس قوانین روسیه انجام شود. چون اقدامى در این زمینه صورت نگرفت، یلتسین در 27 مهر 1370/ 19 اکتبر 1991، سه روز به چچنیها فرصت داد که این تصمیم را بپذیرند (جنگ چچن، ص‌15ـ16؛ براکس‌آپ، ص‌228ـ230). دودایف اقدام یلتسین را به منزله اعلان جنگ دانست و از چچنیها خواست تا براى جنگ آماده باشند (براکس‌آپ، ص‌228، 230ـ231؛ جنگ چچن، همانجا).در 5 آبان 1370/ 27 اکتبر 1991، انتخابات ریاست جمهورى چچن برگزار شد و دودایف با اخذ 90% آرا بر سه نامزد انتخاباتى دیگر پیروز شد. در آبان 1370/ نوامبر 1991، دولت جمهورى در چچن، مستقل از روسیه، تشکیل شد. روسیه انتخابات چچن و پیروزى دودایف را تأیید نکرد و مجوز دستگیرى دودایف را صادر و ارتش را روانه چچن کرد، ولى نتیجه‌اى نداشت و نیروهاى روسى از چچن خارج‌شدند (جایموخا، ص‌63). دودایف گروهى از زندانیان را براى تقویت نیروى دفاعى شهر آزاد کرد که بسیارى از آنها بعدها عضو گارد ملى یا محافظان شخصى وى شدند (جنگ چچن، ص‌18). در این دوران با وخیم‌شدن اوضاع اقتصادى، چچن مرکز فعالیت گروههاى مافیایى و از مراکز اصلى قاچاق مواد مخدر شد. البته دودایف طرحهاى اقتصادى بسیارى داشت که شامل ملى کردن صنایع چچن، ایجاد منابع پولى و اعتبارى، توسعه صنایع و ایجاد اشتغال بود (گرمان، ص‌61ـ62؛ جنگ چچن، همانجا). در پى امضاى تفاهم‌نامه میان مجلس و روسیه دربارة استقلال چچن، دودایف که معتقد بود این تفاهم‌نامه استقلال چچن را با مشکل مواجه مى‌کند، نمایندگان مجلس را به خیانت متهم و مجلس را منحل کرد (راسخ، ص‌74؛ جایموخا، ص‌64؛ گرمان، ص‌83ـ84). در پى این اتهام، فشار مخالفان بر دودایف و دولت او افزایش یافت. در مرداد 1372/ اوت 1993، در سوءقصدى نافرجام، دو تن از محافظان دودایف زخمى شدند و دودایف در مصاحبه با خبرگزارى ریا ـ نووستى مسکو، روسیه را مسئول ناآرامیهاى چچن دانست (گرمان، ص‌98؛ دانلپ ، ص‌152).در 6 خرداد 1373/ 27 مه 1994، سوءقصد دیگرى به دودایف صورت گرفت که براثر آن وزیر کشور و چند تن از محافظان وى به قتل رسیدند. در پى این حادثه دودایف خانه‌نشین شد و فعالیتهایش را محدود کرد (اومالاتوف، ص‌122؛ گرمان، ص‌98). با شروع انتخابات در مسکو و لزوم حل مسئله چچن، در بهار و تابستان 1373ش/ 1994 تنش میان دولتهاى مسکو و گروزنى بالا گرفت و دودایف بار دیگر به تلاشهایش براى استقلال چچن ادامه داد. پس از شکست طرحهاى سازمانهاى امنیتى روسیه براى براندازى دودایف، یلتسین با صدور فرمانى جنگ با چچن را اعلام کرد (گرمان، ص‌132ـ133؛ سیلى، ص‌169ـ170). این جنگ تا 1375ش/ 1996 ادامه یافت، اما نتیجه‌اى براى روسیه نداشت (اومالاتوف، ص‌267). سرانجام روسها، که اراده دودایف را در به استقلال‌رساندن چچن مؤثر مى‌دانستند، به این نتیجه رسیدند که با از میان برداشتن او اختیار امور چچن را در دست خواهند گرفت. آنان پس از چند بار اقدام ناموفق، در 21 آوریل 1995/ اول اردیبهشت 1374 در مزرعه‌اى نزدیک گخى ـ چو ، در سى کیلومترى جنوب‌غربى گروزنى، مکان استقرارش را یافتند و با پرتاب راکت او را به قتل رساندند (سیلى، ص‌286؛ گرمان، ص‌145). پس از کشته شدن وى، زلیم‌خان یندربایف معاون دودایف از 1372ش/ 1992 ــکه نظریه‌پرداز و نویسنده نیز بودــ جانشین وى شد و در 6 خرداد 1374/ 27 مه 1995، موافقت‌نامه صلح با دولت روسیه را امضا کرد (گرمان، همانجا؛ سیلى، ص‌287).منابع : اومالات اومالاتوف، جنگ چچن در کفه ترازو، ترجمه مصطفى برزویى، ]قم[ 1382ش؛ جنگ چچن: بهاى سنگین استقلال، ]تألیف [ادوارد کلاین و دیگران، ترجمه کاوه بیات، تهران: پردیس دانش، 1388ش؛ حمید راسخ، «بحران چچن»، مطالعات آسیاى مرکزى و قفقاز، دوره 3، ش 17 (بهار 1376)؛ افسانه منفرد و کاوه بیات، چچنها در گذر تاریخ، تهران 1374ش؛Shirin Akiner, Islamic peoples of the Soviet Union, London 1983; Marie Bennigsen Broxup, "After the putsch, 1991", in The north Caucasus barrier: the Russian advance towards the Muslim world, ed. Marie Bennigsen Broxup, New York: ST. Martin’s Press, 1992; John B. Dunlop, Russia confronts Chechnya: roots of a separatist conflict, Cambridge 1998; Carlotta Gall and Thomas De Waal, Chechnya: a small victorious war, London 1997; Tracey C. German, Russia’s Chechen war, London 2003; Amjad Jaimoukha, The Chechens: a handbook, London Robert Seely, Russo-Chechen conflict: 1800-2000, a 2005; deadly embrace, London 2001; Ekaterina Sokirianskaia, "Ideology and conflict: Chechen political nationalism prior to, and during ten years of war", in Ethno- nationalism, Islam and the state in the Caucasus: post- Soviet disorder, ed. Moshe Gammer, London: Routledge, 2008; Dmitri V. Trenin, Aleksei V.Malashenko, and Anatol Lieven, Russia’s restless frontier: the Chechnya factor in Post-Soviet Russia, Washington, D.C. 2004./ مسعود عرفانیان /دودومیان ← فرائضیّه، جنبشدور، اصطلاحى در منطق و فلسفه و کلام. دور عبارت است از توقف و احتیاج‌شىء به دیگرى، در چیزى که آن دیگرى نیز در همان چیز متوقف و محتاج‌به آن شىء است (تهانوى، ذیل «الدَّور»).دور دو حالت دارد: اگر توقف هر یک از دو شىء بر دیگرى بى‌واسطه باشد، آن را دور مصرّح یا ظاهر و اگر توقف هر یک از آن دو بر دیگرى باواسطه باشد، آن را دور مُضْمَر یا خفى مى‌نامند. همچنین توقف مذکور در تعریف اعم است از اینکه توقف در تحقق و اتصاف خارجى باشد یا در تحقق و اتصاف ذهنى، که در صورت نخست، شىء معلولِ معلولِ خود است و در صورت دوم، آگاهى از شىء به‌واسطه امرى است که به خودى خود مجهول است و به‌واسطه شىء اول معلوم مى‌شود، خواه این گواهى تصورى باشد یا تصدیقى (همانجا؛ طباطبائى، ص‌167).به گفته برخى از حکما، بطلانِ دور بدیهى است و به استدلال نیاز ندارد، زیرا تصور دور به نحو روشنى متضمن توقف شىء بر خودش است، چه توقف علمى باشد چه خارجى، که مستلزم اجتماع نقیضین است. پس بطلان دور از فطریات است. اما چون محال بودن دور به آن دلیل است که مستلزم اجتماع نقیضین است و این ذاتآ محال است، مى‌توان براى بطلان آن ادله‌اى ذکر کرد که در حقیقت جنبه تنبیه دارد نه اثبات (← سبزوارى، ج‌2، ص‌449؛ آملى، ج‌1، ص‌384ـ 385؛ جوادى‌آملى، ج‌2، بخش 3، ص‌9ـ10). از این‌رو، براى محال بودن دور ادله‌اى آورده‌اند که برخى از آنها دور را مطلقآ و برخى دور را در تعریف یا استدلال باطل مى‌کنند. دور در تعریف آن است که دو شىء در شناخت بر یکدیگر توقف داشته باشند (← ابن‌سینا، 1403، ج‌1، ص‌107؛ علامه حلّى، ص‌258) و دور در استدلال آن است که براى اثبات یک قضیه، خود آن قضیه در مقدمات استدلال به کار گرفته شود (ابن‌سینا، 1404، ج‌2، فن 4، ص‌508). استدلالهایى براى بطلان دور مطلقآ آورده شده‌است، از جمله اینکه:الف) لازمه جواز دور، تقدم شىء بر خود است که محال است. اگر الف متوقف بر ب باشد یا به عبارتى معلول آن باشد، ب بر الف مقدّم است، زیرا هر علتى بر معلول مقدّم است و در فرض تحقق دور، ب نیز متوقف بر الف است که در این صورت الف بر ب مقدّم است. از این دو گزاره «الف بر ب مقدّم است» و «ب بر الف مقدّم است»، بنابر قیاس مساوات نتیجه مى‌شود «الف بر الف مقدّم است» که تقدم شىء بر خود و محال است، زیرا لازم مى‌آید شىء قبل از اینکه متحقق باشد، موجود باشد که اجتماع نقیضین است؛ پس دور محال است.ب) چون معلول از علت متأخر است با بیانى مشابه، اگر دور جایز باشد، الف از ب و ب نیز از الف متأخر است و در نتیجه الف از الف متأخر است. پس لازمه جواز دور تأخر شىء از خود است که محال است، زیرا لازم مى‌آید که شىء پس از موجود شدن، موجود شود و این نیز یعنى وجود در هنگام عدم، که اجتماع نقیضین و محال است.ج) چون هر معلولى محتاج‌علت خود و هر متوقفى نیازمند به متوقفٌعلیه است، اگر دور صحیح باشد، لازم مى‌آید که شىءْ معلولِ معلولِ خویش و متوقف بر امرى باشد که آن نیز متوقف بر خود آن شىء است، پس باید شىءْ محتاج‌به چیزى باشد که محتاج‌به خود اوست یعنى محتاج‌محتاج‌خودش باشد و احتیاج‌شىء به خود محال است، زیرا احتیاج‌شىء به خود یعنى شىء هم فاقد و هم واجد باشد که اجتماع نقیضین و محال است (تفتازانى، ج‌2، ص‌111ـ113؛ صدرالدین شیرازى، 1981، سفر1، ج‌2، ص‌142ـ143؛ جوادى آملى، ج‌2، بخش 3، ص‌10ـ16؛ براى اطلاع از اشکالاتى که بر این براهین گرفته شده‌است و پاسخ آنها ← همانجاها).دور در مقام تعریف نیز باطل است و از دلایلى که تعریف دور را باطل مى‌سازد این است که اگر الف را با ب و ب را با الف تعریف کنیم، الف را به‌واسطه الف تعریف کرده‌ایم و چون علم به معرَّف از طریق تعریف است و تعریف شناخته‌شده‌تر و روشن‌تر از معرَّف است، لازم مى‌آید که شىء از خودش شناخته‌شده‌تر و روشن‌تر باشد و در عین معلوم بودن، مجهول باشد که اجتماع نقیضین و مُحال است (مظفر، ج‌1، ص‌108).براى ابطال دور در استدلال و قیاس، ارسطو ادله‌اى بیان کرده‌است که ابن‌سینا آنها را روشن‌تر شرح کرده‌است، از جمله : الف) دور در استدلال به این صورت است که دو گزاره در نظر گرفته شوند که اثبات هریک از آن دوْ مقدّم بر دیگرى و شناخته‌شده‌تر از آن و همچنین اثبات هریک از آن دو متأخر و پنهان‌تر از دیگرى باشد، از همان جهت که مقدّم و شناخته‌شده‌تر است. اما اینکه شىء واحد هم شناخته‌شده و هم دقیقآ از همان جهت مجهول و پنهان باشد، محال است.ب) دور در استدلال و قیاس، در حقیقت مصادره به مطلوب است، زیرا گزاره‌اى به‌واسطه گزاره دیگر اثبات مى‌شود و این گزاره دوم نیز از طریق آن گزاره نخست بى‌واسطه یا باواسطه اثبات مى‌شود. پس گزاره نخست به‌واسطه گزاره‌اى اثبات شده که در اثباتش متوقف بر گزاره نخست است. بنابراین گزاره نخست به‌واسطه خودش اثبات شده که محال است، زیرا اینکه گزاره‌اى بدون اثبات و استدلال باشد با اینکه خودش دلیلى بر اثبات خودش باشد، فرقى ندارد، مثل اینکه بگوییم «الف هست» چون «الف هست» (ارسطو ، 72ب 5ـ73الف 5؛ ابن‌سینا، 1404، ج‌3، فن 5، ص‌119ـ120).فهم تالى فاسدهاى مذکور براى دور مانند تقدم شىء بر خود یا تأخر شىء از خود، در دور مضمر به توجه بیشترى نیاز دارد و به‌همین‌دلیل، مضمر نامیده شده‌است. همچنین فساد دور مضمر به سبب ترتّب تالى فاسدها بیشتر از دور مصرح است، زیرا در دور مضمر شىء به چند مرتبه بر خودْ مقدّم یا به چند مرتبه از خودْ مؤخر مى‌شود و هر چه بر تعداد وسایط و حلقه‌هاى دور مضمر افزوده شود، ترتّب این تالى فاسدها بیشتر و شدیدتر مى‌شود (صدرالدین شیرازى؛ تهانوى، همانجاها). همچنین استدلالهاى مذکور، بطلان دور را در تمام انواع علل، چه علل تامه و چه علل ناقصه، و در هر یک از علل اربعه و حتى در علل مُعِدّه روشن مى‌کنند (جوادى آملى، ج‌2، بخش 3، ص‌11).یکى از شروط دور باطل این است که دو شىءِ متوقف بر یکدیگر باید واحد شخصى باشند یعنى آنچه شىء نخست بر آن متوقف است دقیقآ و عینآ همان باشد که بر شىء نخست متوقف است. بنابراین، اگر توقف دو شىء بر هم تصور شود که هر یک واحد مفهومى و بالعموم هستند، دور باطل لازم نمى‌آید مثل اینکه هر تخم‌مرغى متوقف بر وجود مرغ و هر مرغى متوقف بر وجود تخم‌مرغ است. دلیل این مطلب آن است که آنچه محال است، اتصاف امر واحد شخصى به دو وصف متقابل و متناقض است نه واحد بالعموم و مفهومى، زیرا مى‌توان تصور کرد یکى از افراد واحد مفهومى (مثلاً فردى از انسان) متصف به یکى از دو نقیض (مثلاً سیاه و نه‌سیاه) و فرد دیگر متصف به نقیض دیگر باشد. در این صورت، اجتماع نقیضین که تالىِ فاسد و محذور دور است، لازم نمى‌آید (سهروردى، 1334ش، ص‌92ـ 93؛ همو، 1385ش، ص‌651؛ صدرالدین شیرازى، 1382ش، ج‌1، ص‌57).یکى‌دیگر از شروط دور محال این است که دو شىءِ متوقف بر یکدیگر، باید از جهت واحد متوقف و محتاج‌به یکدیگر باشند، یعنى شىءِ نخست دقیقآ از همان جهتى بر شىءِ دوم متوقف باشد که شىءِ دوم بر شىءِ نخست متوقف است و به تعبیر دیگر، شىءِ نخست در همان چیزى به شىءِ دوم محتاج‌باشد که شىءِ دوم در آن به شىءِ اول محتاج‌است (سهروردى، 1385ش، ص‌650؛ صدرالدین شیرازى 1981، سفر2، ج‌1، ص‌232). این اختلاف جهت، اختلاف در جهات و حیثیاتِ تقییدى است و همچنین شرط دوم به شرط نخست باز مى‌گردد، یعنى شرط وحدت شخصى طرفین در دور، ما را از ذکر شرط دوم یعنى وحدت جهت در دورِ مُحال و باطل بى‌نیاز مى‌گرداند.گفته شده هر دور مستلزم تسلسل است یا به عبارتى هر دور مصداقى از تسلسل است (← تسلسل*). ازاین‌رو، گاهى دور را به تسلسل تعریف کرده‌اند، یعنى تعریفى جامع از تسلسل و دور ارائه کرده‌اند (← تفتازانى، ج‌2، ص‌111ـ112؛ صدرالدین شیرازى، 1981، سفر1، ج‌2، ص‌141ـ142 و حاشیه نورى، ش 1). بنابراین، مى‌توان گفت دور محال است، چون مستلزم تسلسل است (ابن‌سینا، 1404، ج‌3، فن 5، ص‌119ـ120؛ صدرالدین شیرازى، 1981، سفر3، ج‌1، ص‌39).به گفته میرداماد (ص‌241) سه برهان اسدّ و اخصر، ترتّب، و وسط و طرف در ابطال تسلسل (← تسلسل*) براى ابطال دور نیز کارآمدند. ولى به نظر مى‌رسد این دو سخن که دور مصداقى از تسلسل است و دور به دلیل اینکه مستلزم تسلسل است محال است، درست نباشند، زیرا اولا باید الف علت ب باشد و ب نیز علت الف باشد تا توضیحات مذکور دربارة اینکه دور مصداقى از تسلسل است صحیح باشد، ولى اگر الف علت ب باشد آنگاه محال است ب علت الف باشد، پس نمى‌توان در دور تسلسل را تصویر کرد و بنابراین نمى‌توان به‌واسطه استحاله تسلسل، دور را باطل کرد. ثانیآ دور به‌روشنى مستلزم اجتماع نقیضین است، یعنى بطلان دور از بدیهیات فطرى است و نمى‌توان بطلان بدیهى دور را بر استحاله و بطلان نظرى تسلسل استوار ساخت. یک دلیل دیگر نیز براى بطلان دور آورده‌اند، به این بیان‌که دورْ محال است چون مستلزم تقدم شىء بر خود است و از آنجا که تقدم و تأخر، دو امر متضایف‌اند و تضایف فقط میان دو شىءْ قابل‌تصور است، پس تضایف یک شىء بر خودش محال است، لذا تقدم شىء بر خودش محال است. دربارة این استدلال نیز گفته شده‌است که چندان قابل اعتنا نیست زیرا بطلان دور روشن‌تر از استحاله تضایف میان یک شىء و خودش است (جوادى‌آملى، ج2، بخش3، ص138ـ140).لفظ دور به معانى دیگرى نیز به کار رفته، مانند دور اضافىِ مَعى که تلازم دو شىء در وجود است چنان‌که الف یافت نشود مگر به همراه ب و بالعکس، و دور مساوى که معیت و همراهى هر یک از متضایفَیْن با دیگرى است به نحوى که در ذهن و خارج‌جدایى ناپذیرند (تهانوى، همانجا؛ صدرالدین شیرازى، 1416، ج‌2، تعلیقه حسن‌زاده آملى، ص‌194).منابع: محمدتقى آملى، درر الفوائد، و هو تعلیقة على شرح المنظومة للسبزوارى، تهران 1377؛ ابن‌سینا، الاشارات و التنبیهات، مع الشرح لنصیرالدین طوسى و شرح الشرح لقطب‌الدین رازى، تهران 1403؛ همو، الشفاء، المنطق، ج‌2، الفن‌الرابع: القیاس، چاپ ابراهیم مدکور و سعید زاید، قاهره 1383/1964، ج‌3، الفن‌الخامس: البرهان، چاپ ابراهیم مدکور و ابوالعلا عفیفى، قاهره 1375/1956، چاپ افست قم 1404؛ مسعودبن عمر تفتازانى، شرح‌المقاصد، چاپ عبدالرحمان عمیره، قاهره 1409/1989، چاپ افست قم 1370ـ1371ش؛ محمداعلى بن على تهانوى، موسوعة کشّاف اصطلاحات الفنون و العلوم، چاپ رفیق العجم و على دحروج، بیروت 1996؛ عبداللّه جوادى آملى، رحیق مختوم: شرح حکمت متعالیه، ج‌2، بخش 3، قم 1376ش؛ هادى‌بن مهدى سبزوارى، شرح‌المنظومة، چاپ حسن حسن‌زاده آملى، تهران 1416ـ1422؛ یحیى‌بن حبش سهروردى، المشارع و المطارحات، چاپ مقصود محمدى و اشرف عالى‌پور، ]قم [1385ش؛ همو، منطق التلویحات، چاپ على‌اکبر فیاض، تهران 1334ش؛ محمدبن ابراهیم صدرالدین شیرازى (ملاصدرا)، الحکمة المتعالیة فى الاسفارالعقلیة الاربعة، بیروت 1981؛ همان، چاپ حسن حسن‌زاده آملى، ج‌2، تهران 1416؛ همو، شرح و تعلیقه صدرالمتألهین بر الهیّات شفا، چاپ نجفقلى حبیبى، تهران 1382ش؛ محمدحسین طباطبائى، نهایة الحکمة، قم 1362ش؛ حسن‌بن یوسف علامه حلّى، الجوهر النضید فى شرح منطق‌التجرید، ]قم[ 1363ش؛ محمدرضا مظفر، المنطق، قم 1378ش؛ محمدباقربن محمد میرداماد، تقویم‌الایمان، چاپ على اوجبى، تهران 1376ش؛Aristoteles, The complete works of Aristotle, ed. Jonathan Barnes, Princeton, N. J. 1995./ احسان کرمانشاهانى /دور (در موسیقى) ← ادواردورباش، چوب و نیزه‌اى اغلب با سرى دو شاخه که آن را پیشاپیش موکب پادشاهان و برخى از امرا و حکمرانان و نیز حرم آنها حمل مى‌کردند تا مردم با دیدن آن، خود را از مسیر عبور آنها به کنارى کشند. افرادى که این نیزه‌ها را بر دوش مى‌کشیدند و با صداى بلند، مردم را از آمدن موکب آگاه مى‌کردند، نیز «دورباش» خوانده مى‌شدند. وظایف این دورباشها، شبیه چاووشان و گاه چماق‌دارها (در دورة ممالیک مصر) بود و به‌همین‌دلیل در بسیارى از متون فارسى، دورباش و چاووش معادل هم آمده‌است (← چاووش*؛ چماق‌دار*).به‌نظر مى‌رسد حرکت دورباشها، پیشاپیش موکب سلاطین، آیینى کهن و احتمالاً‌‌ اقتباس از یک سنّت ساسانى باشد (← د. اسلام، چاپ دوم، ذیل مادّه). شواهدى از دوره اسلامى نشان مى‌دهد برگرفتن دورباش در دورة غزنویان، معمول بوده‌است (براى نمونه ← عوفى، 1353ش، قسم 3، ج‌2، ص‌550ـ 551). نظام‌الملک (ص‌181) از پنجاه «چوب‌دار» نام برده که با چوبهایى از جنسها و اندازه‌هاى گوناگون، تحت فرمان «امیرحَرَس» قرار داشتند. این افراد که همیشه در درگاه سلطان حاضر بودند، ظاهراً وظیفه دورباش را در دورة سلجوقى انجام مى‌دادند (← د. اسلام، همانجا).در دورة صفوى و پس از آن، یساولان و ریکایان وظیفه دورساختن مردم را از سر راه سلطان برعهده داشتند و از این جهت تا اندازه‌اى شبیه دورباشها عمل مى‌کردند (← ریکا*؛ قراول*). در برخى از شهرهاى ایران در دورة قاجار، «فراشان» پیشاپیش حاکم در شهر راه مى‌افتادند و با فریاد دورباش، مردم را به کنار مى‌راندند و گاه متخلفان را به‌شدت تنبیه مى‌کردند (← زین‌العابدین مراغه‌یى، ج‌1، ص‌63، 143). در دربار قاجار علاوه‌بر نوکرهایى که پیشاپیش سلطان نداى دورباش، کورباش سرمى‌دادند، گاه یکى از زنان که چماق طلایى بزرگى در دست داشت، پیش از ورود شاه به یکى از عمارتهاى شاهى، وارد آنجا مى‌شد و با آواز بلند، کنیزان و غلامان را از محل دور مى‌ساخت (← احمدمیرزا قاجار، ص‌56).چوب و نیزه دورباش با طلا و جواهر و نیز دستارها و پارچه‌هاى نفیس و رنگارنگ تزیین مى‌شد (← امیرخسرو دهلوى، ص‌63ـ64؛ برهان، ذیل مادّه). برگرفتن دورباش از نشانه‌هاى ویژه پادشاهى و بزرگى بود و هر کسى مجاز به گرفتن دورباش براى خویش نبود. بااین‌حال، گاه در دورة‌هاى آشوب و ضعف حکومتها، برخى از افراد سرخود براى خویش دورباش مى‌گرفتند (براى نمونه ← مروى، ج‌1، ص‌38). جوینى (ج‌1، ص‌5) با عبارتى کنایه‌آمیز از اینکه در جریان حمله مغول و نابسامانیهاى بعدى آن، هر شخص‌دون‌پایه و «فراشى» صاحب‌دورباش شده، گلایه کرده‌است.در هند دوره اسلامى برگرفتن «چتر و دورباش» که در اغلب منابع این دوره در کنار هم ذکر شده‌اند، از حقوق و امتیازات ویژه پادشاهان بود و تنها آنها مى‌توانستند در موقعیتهاى خاص، این امتیاز را به سرداران و امیران خویش نیز واگذارند؛ و برگرفتن چتر و دورباش بدون اجازه سلطان، نشانه نافرمانى و قیام در برابر وى به‌شمار مى‌رفت (← امیرخسرو دهلوى، ص‌63ـ64، 168؛ بَرَنى، ص‌26؛ فرشته، ج‌1، ص‌71، 125). گاه ممکن بود کسى که خدمات شایسته‌اى براى سلطان انجام داده به علت گرفتن چتر و دورباش براى خویش، عزل و تنبیه شود (← عوفى، 1321ـ1324، ج‌1، ص‌114). در دورة بابریان هند، «گرزبردار» در دربار پادشاهان همان وظایف دورباشها را انجام مى‌داد. گرزبرداران که قامتهاى بلند و اندامهایى متناسب داشتند، در بارعامها و نیز مراسمى که با حضور سلطان برگزار مى‌شد، با گرزهاى نقره‌اى وظیفه حفظ نظم و مقررات و نیز اجراى سریع دستورها و فرمانهاى شاه را برعهده داشتند و در کنار امرا و منصب‌داران، داراى اهمیت ویژه‌اى در دربار بودند (← برنیه ، ص‌267، 280؛ د. اسلام، همانجا).منابع : احمدمیرزا قاجار، تاریخ عضدى، چاپ عبدالحسین نوایى، تهران 1376ش؛ خسروبن محمود امیرخسرو دهلوى، خزاین‌الفتوح : مشتمل بر احوال و کوائف عهد سلطان‌علاءالدین خلجى، چاپ محمد وحید میرزا، لاهور 1976؛ ضیاءالدین بَرَنى، تاریخ فیروزشاهى، چاپ سیداحمدخان، کلکته 1862؛ محمدحسین‌بن خلف برهان، برهان قاطع، چاپ محمد معین، تهران 1361ش؛ جوینى؛ زین‌العابدین مراغه‌یى، سیاحتنامه ابراهیم‌بیگ، چاپ م. ع. سپانلو، تهران 1364ش؛ محمدبن محمد عوفى، جوامع‌الحکایات‌ولوامع‌الروایات، قسم 3، ج‌2، چاپ امیر بانو کریمى (مصفّا) و مظاهر مصفّا، تهران 1353ش؛ همو، لباب‌الالباب، چاپ ادوارد براون و محمد قزوینى، لیدن 1321ـ 1324/1903ـ1906؛ محمدقاسم‌بن غلامعلى فرشته، تاریخ فرشته، یا، گلشن ابراهیمى، چاپ سنگى لکهنو 1281؛ محمدکاظم مروى، عالم‌آراى نادرى، چاپ محمدامین ریاحى، تهران 1364ش؛ حسن‌بن على نظام‌الملک، سیرالملوک (سیاست‌نامه)، چاپ هیوبرت دارک، تهران 1372ش؛François Bernier, Travels in the Mogul empire: A D 1656-1668, tr. Archibald Constable, New Delhi 1983; EI2, s.v. "Dūrbā" (by J. Burton-Page).sh/ على جلیلى /دَورَق، ویرانه‌هاى شهرى کهن در خوزستان. ویرانه‌هاى این شهر تا نیم‌قرن پیش بر کران رودهاى منشعب از جراحى*، در 78 کیلومترى جنوب‌شرقى اهواز و در شمال شهر شادگان* واقع بود (امام شوشترى، ص‌261؛ کسروى، ص‌138). به نوشته جغرافى‌نویسان قدیم، این شهر در حدود 24 فرسخى جنوب اهواز، نزدیک ملتقاى رودهاى خوزستان چون کرخه، کارون (دُجَیل) و رودهاى کوچک‌تر دیگر از جمله دورق واقع بود. این رودها، پس از گذر از باسیان، در ده فرسخى جنوب دورق به خلیج‌فارس مى‌ریختند (براى نمونه ← ابن‌خرداذبه، ص‌44؛ اصطخرى، ص‌33ـ34). نزدیک باسیان، جزیره وناحیه‌اى باتلاقى به نام دورقستان بود که از نهر عَسکَر مُکْرم تا خلیج‌فارس امتداد داشت (یاقوت حموى، ذیل «دورقستان»).دورق، در بسیارى از منابع، دورق‌الفُرس نیز نامیده شده (براى نمونه ← مسعودى، ج‌1، ص‌128؛ اصطخرى، ص‌89؛ ادریسى، ج‌1، ص‌392؛ یاقوت حموى، ذیل مادّه؛ دمشقى، ص240) که به‌معناى دورق ایرانیان است. ظاهراً وجه تسمیه آن به این نام وجود آثار بسیار از بناهاى دوره ساسانى دست کم تا سده چهارم بوده‌است، همچنین در بیابانهاى اطراف آن تا رامهرمز آتشکده‌هایى با ساختمانهایى شگفت‌انگیز قرار داشت (← یاقوت حموى، همانجا). بعید به نظر مى‌رسد که نامیده شدن آنجا به دورق‌الفرس براى تمایز آن با دورق بصره باشد؛ زیرا در بین جغرافى‌نویسان، فقط حِمْیرى (ص‌247) از دورق بصره نام برده و او نیز دورق خوزستان را دورق‌الفرس نخوانده و درواقع قصد ایجاد تمایز میان این دو را نداشته‌است. با این حال، این هم‌نامیها گاه سبب بروز اختلاف بر سر انتساب واقعى افراد با نام دورقى به این شهر شده‌است، مانند یعقوب‌بن ابراهیم دورقى (متوفى 252)، محدّث عراقى و از راویان محمدبن اسماعیل بُخارى و مسلم‌بن حجاج‌(متوفى 261؛ ← همانجا). با وجود این، چنان‌که سمعانى (ج‌2، ص‌501ـ503) یادآور شده‌است، بیشتر افراد با نام دورقى به دورق‌الفرس منسوب‌اند. از جمله على‌بن مَهزیار*، راوى امامى سده سوم (← نجاشى، ص‌253)، و ابویوسف یعقوب‌بن اسحاق، معروف به ابن‌سِکّیت* خوزى (متوفى 244)، لغوى و نحوى شیعه ایرانى‌تبار (← ابن‌خلّکان، ج‌6، ص‌396).به‌تصریح بسیارى از جغرافى‌نویسان و مورخان، دورق مرکز کوره‌اى به نام سُرَّق بود (براى نمونه ← طبرى، ج‌4، ص‌77؛ ابن‌حوقل، ص‌252؛ اصطخرى، همانجا؛ یاقوت حموى، ذیل «سُرَّق»؛ ابن‌اثیر، ج‌2، ص‌545). اما مقدسى (قرن چهارم)، برخلاف آنها، نام کوره را دورق دانسته و از سرّق نام نبرده‌است. وى شهرهاى آزَر، اَجَم، دز، بخساباد و اندبار را از توابع کوره دورق برشمرده‌است (ص‌406ـ407). ابن‌اثیر (متوفى 630؛ همانجا)، که دورق را مرکز سرّق دانسته، از شهر مستقل سرّق و فاصله آن با دورق سخن گفته‌است. اما ابن‌خرداذبه (متوفى 300) قدیم‌ترین نویسنده‌اى است که از دورق نام برده و آن را با سرّق یکى دانسته‌است (← ص‌42). شباهتهاى لفظى و ریشه ایرانى این دو واژه تا حدى مؤید این یگانگى است. لغت‌شناسان دورق را معرب واژه ایرانى دُراک و سرّق را معرب سُراک دانسته‌اند (براى نمونه ← کنن ، ص‌183؛ هنینگ ، ص‌385). به نظر هنینگ (همانجا)، سورق/ سورک/ سُراک همان سولوک، پایتخت حکومت نیمه مستقل عیلامیها، بود که از 150 میلادى تا اوایل دوره ساسانیان (حک:ح 226ـ ح 652م) در خوزستان و مناطق اطراف حاکم بودند. اگر چنین باشد قدمت دورق به دوره پیش از ساسانیان مى‌رسد و همان شهرى است که بعدها مؤسس ساسانیان، اردشیر بابکان (حک:226ـ241م)، براى تنبیه شاه اهواز بدانجا لشکر کشید (پاتس ، ص‌412؛ اقتدارى، ص‌672).در گزارشهاى فتح خوزستان به‌دست مسلمانان، از دورق ــو نه سُرّق یا شهرهاى آن ــ نام برده شده‌است که در سال 17، جَزَءبن معاویه (عموى اَحنَف‌بن قِیس، از فاتحان بزرگ صدراسلام) و به قولى ابوموسى اشعرى (صحابى پیامبر، متوفى 44)، در پى ناتوانى مردم در برابر آنها، بر آنجا مسلط شدند (← بلاذرى، ص‌538؛ طبرى، همانجا).دورق به داشتن معادن فراوان مشهور بود و چشمه‌هاى آب گرم و گوگردى اطراف شهر خواص‌درمانى داشت (یاقوت حموى، ذیل مادّه؛ نیز ← لسترنج ، ص‌242). تولید انواع پرده، فرش و بوریا در این شهر رواج‌داشت و بازار بزرگ آن مملو از انواع کالا بود (مقدسى، همانجا؛ نیز ← لسترنج، همانجا). در دورة صفوى (حک:ح 906ـ1135)، نیز عبابافى و تولید قلمهاى خوشنویسى آن شهرت داشت (← شاردن ، ج‌4، ص‌155، 273). کشتیهایى که از اهواز به خلیج‌فارس مى‌رفتند، از این شهر مى‌گذشتند و نیز دورق گذرگاه حاجیان کرمان و خوزستان بود (مقدسى، همانجا؛ ابن‌فقیه، ص‌202). اهمیت گذرگاهى دورق پس از پایان یافتن حکومت آل‌بویه فارس (حک:320ـ ح 447) دوچندان شد، زیرا بازرگانانى که از خلیج‌فارس راهى سواحل بصره مى‌شدند، به‌علت ناامنى بندر سیراف، ناچار راه خشکى را برمى‌گزیدند و از طریق کرمان، مَهروبان و سپس دورق به بندر بصره مى‌رفتند (ابن‌بلخى، ص136ـ137). همه این عوامل سبب رونق اقتصادى دورق بوده‌است.به نوشته ابن‌اثیر (ج‌9، ص‌572)، در محرّم 443، گروهى از عربها و کردها دورق را غارت کردند که در پى آن، ملک‌رحیم، پادشاه آل‌بویه (حک:440ـ447)، آنان را سرکوب کرد. دورق از حمله و غارت مغولان نیز در امان نماند (وصّاف‌الحضره، ص370). با این‌همه ظاهراً در سده‌هاى بعد این شهر توسعه یافت، چنان‌که حافظ ابرو (متوفى 833 یا 834؛ ج‌2، ص‌98) دورق را شامل دو بخش علیا و سُفلا دانسته‌است. در اواخر حکومت شاه‌طهماسب اول (حک:930ـ984)، دورق در تصرف ترکهاى افشار بود (فلور ، ص‌279؛ نیز ← ویلسون ، ص‌186). پس از مرگ او و ناامنیهاى متعاقب آن، مُشَعشَعیان (حک:845ـ914) بر آنجا مسلط شدند و ظاهراً در دورةبیگلربیگى امامقلى‌خان در فارس و کهگیلویه و خوزستان، در فاصله سالهاى 1026 تا 1044، قبیله بنى‌تمیم بر آنجا مسلط شد تا اینکه امامقلى‌خان توانست حاکمیت دولت صفوى را بر تمام این مناطق تثبیت کند (← محمدمیرک حسینى، ص‌418، 430؛ اسکندرمنشى، ج‌3، ص‌951ـ952). در دورة نادرشاه (حک : 1148ـ1160)، عشایر بنى‌کَعب به دورق و نواحى اطراف آن حمله و آنجا را غارت کردند که با لشکرکشى نادر تسلیم شدند. بار دیگر در 1176، گروهى از کعبیان به فرماندهى شیخ‌سلمان، که خراج‌گزار پاشاى عثمانى بغداد بود و از او رنجیده بود، به دورق آمدند و بر آنجا مسلط شدند (فسائى، ج‌1، ص‌608؛ نیز ← بنى‌کعب*). در همین سالها، اعراب بنى‌کعب به عللى نامعلوم، دورق را رها و در حدود دو سه فرسخى جنوب آن، فَلاحیه را بنا کردند (نجم‌الدوله، ص‌71؛ قس مشیرالدوله تبریزى، ص‌52، پانویس 1، که این فاصله را هشت کیلومتر دانسته‌است). ویرانه‌هاى دورق، در حدود 1300، جانجرى نخلستان نام داشت (← نجم‌الدوله، همانجا). فلاحیه در 1332ش شادگان* نام گرفت (اقتدارى، همانجا).امروزه آبادىِ خور دورق در شانزده کیلومترى جنوب‌شرقى شادگان واقع است (← فرهنگ جغرافیائى آبادیها، ج‌90، ص‌63).منابع : ابن‌اثیر؛ ابن‌بلخى، فارس‌نامه، چاپ گى‌لسترنج‌و رینولد الین نیکلسون، لندن 1921، چاپ افست تهران 1363ش؛ ابن‌حوقل؛ ابن‌خرداذبه؛ ابن‌خلّکان؛ ابن‌فقیه؛ محمدبن محمد ادریسى، کتاب نزهة‌المشتاق فى اختراق الآفاق، بیروت 1409/ 1989؛ اسکندرمنشى؛ اصطخرى؛ احمد اقتدارى، خوزستان و کهگیلویه و ممسنى: جغرافیاى تاریخى و آثار باستانى، تهران 1359ش؛ محمدعلى امام‌شوشترى، تاریخ جغرافیائى خوزستان، تهران 1331ش؛ بلاذرى (بیروت)؛ عبداللّه‌بن لطف‌اللّه حافظ‌ابرو، جغرافیاى حافظ‌ابرو، چاپ صادق سجادى، تهران 1375ـ 1378ش؛ محمدبن عبدالمنعم حِمْیَرى، الروض المعطار فى خبر الاقطار، چاپ احسان عباس، بیروت 1984؛ محمدبن ابى‌طالب دمشقى، کتاب نخبة‌الدهر فى عجائب البَرّ و البحر، بیروت 1408/ 1988؛ سمعانى؛ طبرى، تاریخ (بیروت)؛ فرهنگ جغرافیائى آبادیهاى کشور جمهورى اسلامى ایران، ج:90 آبادان، تهران: اداره جغرافیائى ارتش، 1365ش؛ حسن‌بن‌حسن فسائى، فارسنامه ناصرى، چاپ منصور رستگار فسائى، تهران 1367ش؛ احمد کسروى، تاریخ پانصدساله خوزستان، تهران 1362ش؛ محمدمیرک حسینى، ریاض‌الفردوس خانى، چاپ ایرج‌افشار و فرشته صرّافان، تهران 1385ش؛ مسعودى، مروج‌(بیروت)؛ جعفربن محمدتقى مشیرالدوله تبریزى، رساله تحقیقات سرحدیه، چاپ محمد مشیرى، تهران 1348ش؛ مقدسى؛ نجاشى؛ عبدالغفاربن على‌محمد نجم‌الدوله، سفرنامه خوزستان، چاپ محمد دبیرسیاقى، تهران 1385ش؛ عبداللّه‌بن فضل‌اللّه وصّاف‌الحضره، تاریخ وصّاف، چاپ سنگى بمبئى 1269؛ یاقوت حموى؛Garland Hampton Cannon, The Arabic contributions to the English language: an historical dictionary, Wiesbaden 1994; Jean Chardin, Voyages du Chevalier Chardin en Perse et autres lieux de l’Orient, ed. L. Langl(s, Paris 1811; Willem Floor, "The rise and fall of the Banū Ka’b: a borderer state in southern Khuzestan", Iran: journal of the British Institute of Persian Studies, vol.44 (2006); W.B. Henning, Selected papers, Acta Iranica, 15, Tehran and Li(ge 1977; Guy Le Strange, The lands of the Eastern Caliphate, Cambridge 1930; D.T. Potts, The archaeology of Elam: formation and transformation of an ancient Iranian state, Cambridge 2004; Arnold Talbot Wilson, The Persian Gulf, London 1959./ عباس احمدوند و قنبرعلى رودگر /دورمیش‌خان ← بیگدلى، دورمیش‌خاندورن، یوهان آلبرشت برنهارد ، خاورشناس آلمانى‌تبار روس، استاد زبانهاى شرقى در دانشگاه سن‌پترزبورگ . او در 1805/ 1220 در شهر شویرفلد ، دوک‌نشین کوبورک (در آلمان) متولد شد و پس از تحصیلات مقدماتى، نخست به فراگیرى زبانهاى شرقى و الهیات پرداخت. سپس، مطالعات خود را در زمینه تاریخ، زبانهاى باستانى و فرهنگ ملل خاور زمین، در دانشگاههاى هاله و لایپزیک ادامه داد و در بیست سالگى، مدرک دکترى فلسفه گرفت. او در 1825/1240، براى عضویت در هیئت علمى دانشگاه، رساله‌اى با عنوان >«شرح مزامیر به زبان حبشى»< نوشت و با سمت مدرّس زبانهاى شرقى، در دانشگاه لایپزیک پذیرفته شد (فرهنگ خاورشناسان، ج‌4، ص‌167ـ 168).دورن در سفر به انگلستان (ح 1827/ 1242)، مجموعه‌هاى نسخ خطى شرقى را در موزه بریتانیا و کتابخانه بودلیان به‌دقت بررسى کرد و از تعدد دستنویسهاى متفاوت براى یک نسخه خطى (او براى نمونه، تاریخ طبرستان محمدبن حسن‌بن اسفندیار را نام برده‌است) دریافت که امکان انتشار یا ترجمه متن چنین نسخه‌اى بدون در نظر گرفتن دیگر نسخه‌هاى موجود، امکان‌پذیر نیست (دورن، ص‌I، 1ـ2).او همچنین در سفر به هامبورگ از کتابخانه‌هاى آنجا بازدید کرد و مطالعات خود را در بررسى نسخه‌هاى دستنویس شرقى ادامه داد (← فرهنگ خاورشناسان، ج‌4، ص‌168). تألیفها و ترجمه‌هاى دورن از متون ادبى فارسى و پژوهش دربارة تاریخهاى محلى مناطق ساحلى دریاى خزر او را به عرصه تحقیقات ایران‌شناسى کشانید. ترجمه سه نغمه (گلگشت) از گلستان سعدى به آلمانى (هامبورگ 1827؛ شفا، ج‌1، ص‌318)، تألیف >«خویشاوندى زبان فارسى با زبانهاى آلمانى، یونانى، لاتین و غیره»< ، (هامبورگ 1827) و ترجمه تاریخ‌نعمت‌اللّه تألیف نعمت‌اللّه‌بن حبیب‌اللّه هروى، با نام >تاریخ افاغنه< ، حاصل اولین سفر علمى دورن به لندن، آکسفورد و هامبورگ بود (← >اساس فقه‌اللغه ایرانى< ، ج‌1، بخش 2، ص‌204؛ شفا، همانجا).دورن از 1829 تا 1836/ 1244ـ1252، در دانشگاه ملى خارکف ، که براى نخستین بار مکتب ایران‌شناسى را در اوکراین بنیان گذاشت، زبانهاى ایرانى تدریس کرد (شفا، ج‌1، ص‌786ـ 787). او همچنین طى سالهاى 1835 تا 1855/ 1251ـ 1271، علاوه‌بر تدریس تاریخ و زبانهاى شرقى در انجمن آسیایىسن‌پترزبورگ، و زبانهاى اوستایى و سنسکریت و فارسى باستان در دانشگاه قازان (در تاتارستان)، در 1842/ 1258 به ریاست موزه آسیایى سن‌پترزبورگ منصوب گردید (فرهنگ خاورشناسان، همانجا).کتاب او با عنوان >موزه آسیایى آکادمى سلطنتى علوم سن‌پترزبورگ< چهار سال بعد، در سن‌پترزبورگ (1846)، به‌آلمانى چاپ شد (دورن، ص‌147؛ فرهنگ خاورشناسان، ج‌4، ص‌169). دورن از 1842 تا 1876/ 1258ـ 1293، با طراحى برنامه کتابخانه موزه و نشر فهرست ادوارى، آمار اشیا و کتابها و نقشه‌هاى موجود در این کتابخانه را براى حفظ و گسترش آثار مادى و معنوى و ارتقاى اعتبار موزه آسیاى سن‌پترزبورگ، در اختیار هنرمندان و پژوهندگان قرار داد. این فهرستها، به‌استثناى فهرست سال 1866/ 1283، که به فرانسه تدوین گردید، همه به آلمانى نوشته و در سن‌پترزبورگ چاپ شدند (شفا، ج‌1، ص‌908ـ910).دورن در 1859/ 1276 براى بار دوم به انگلستان سفر کرد و با بهره‌گیرى از کتابهاى قدیم جغرافیا و نقشه‌هاى کهن موجود در کتابخانه‌هاى موزه بریتانیا و آکسفورد، اطلاعاتى مفید از مناطق و گذرگاههایى به‌دست آورد که روسهاى قدیم در تهاجم به طبرستان، از آنها گذشته بودند. او پس از بازگشت به سن‌پترزبورگ، در اوت 1860/ صفر 1277، به دعوت بخش قفقاز «انجمن جغرافیایى روسیه» ، براى انجام‌دادن مأموریت علمى و تحقیقاتى خود از سن‌پترزبورگ به‌راه افتاد و از شهرهاى آستاراخان، باکو، و تفلیس از راه دریاى خزر گذشت و با عبور از شهرهاى ساحلى مازندران و گیلان به سفرش ادامه داد. هدف او کاوشهاى باستان‌شناسى، نمونه‌بردارى و قالب‌گیرى از بعضى کتیبه‌هاى تاریخى در قفقاز و به‌ویژه تحقیقات لهجه‌شناسى در سرزمینهاى ساحلى دریاى خزر و دسترسى به نمونه‌هاى متون گویشهاى مازندرانى، گیلکى، طالشى، تاتى و غیره بود (دورن، ص‌I؛ خانیکوف ، ص‌81ـ84). بخش عمده مطالب مقدمه و فصلهایى از کتاب کاسپیا ، حاصل مطالعات مؤلف در سفر انگلستان و ادامه مأموریت علمى‌اش در مناطق قفقاز و کرانه‌هاى جنوبى دریاى خزر بوده‌است. دورن، طبق نوشته خودش (همانجا)، بدون این سفر هرگز به تألیف چنین موضوعى نمى‌پرداخت و به کسى توصیه انجام‌دادن آن را نمى‌کرد. مأموریت علمى موفقیت‌آمیز وى بیش از ده ماه طول کشید و گزارش آن در 1861/ 1278، به زبان روسى در سن‌پترزبورگ به‌چاپ رسید (← شفا، ج‌1، ص‌1155؛ فرهنگ خاورشناسان، ج‌4، ص‌171). گزارش وى توجه خاورشناسان، ازجمله نیکالاى ولادیمیروویچ خانیکوف، مستشرق ایرانگرد روسى، را جلب کرد و او شرحى به فرانسه دربارة آن نوشت که در 1862/ 1279 در >مجله آسیایى< منتشر شد (← خانیکوف، ص‌79).مجموعه آثار دورن، شامل تألیف، تصحیح، ترجمه و شرح، با موضوع تاریخچه کرانه‌هاى دریاى خزر و اقوام ساکن در اراضى مجاور، به‌ویژه تحقیقات دربارة زبانها و لهجه‌هاى محلى، از منابع گویش‌شناسى مناطق مذکور در قرن سیزدهم/ نوزدهم به‌شمار مى‌آیند (← دورن، ص140، 146ـ147؛ فرهنگ خاورشناسان، ج‌4، ص‌168ـ176). از آثار دورن، دیوان امیر پازوارى، شاعر مازندرانى، و سه متن از داستانهاى تاتى، با رسم‌الخط عربى به‌چاپ رسیده‌است (دورن، ص‌76ـ78، 109ـ 110، 125ـ127؛ >اساس فقه‌اللغه ایرانى<، ج‌1، بخش 2، ص‌345؛ نیز ← گلشنى، ص‌201ـ213).منابع : نیکالاى ولادیمیروویچ خانیکوف، «مسافرت علمى آقاى دورن در مازندران، گیلان، ایالات مسلمان قفقاز و داغستان»، ترجمه تهمورث ساجدى، گیلان ما، سال 3، ش 3 (تابستان 1382)؛ شجاع‌الدین شفا، جهان ایران‌شناسى، ]تهران ?1348ش[؛ فرهنگ خاورشناسان: زندگینامه و کتاب‌شناسى ایران‌شناسان و اسلام‌شناسان، ج‌4، به سرپرستى پرویز مشکین‌نژاد، تهران: پژوهشگاه علوم‌انسانى و مطالعات فرهنگى، 1388ش؛ عبدالکریم گلشنى، «داستان‌هاى تاتى»، در گیلان‌نامه: مجموعه مقالات گیلان‌شناسى، ج‌6، به‌کوشش م.پ. جکتاجى، رشت: گیلکان، 1385ش؛Johann Albrecht Bernhard Dorn, Caspia: über die einf(lle der alten Russen in Tabaristan, [St. Petersburgh 1875]; Grundriss der iranischen philologie, ed. Wilhelm Geiger and Ernst Kuhn, vol. 1, pt.2, Strassburg: Verlag von Karl J. Trübner, 1901./ عبدالکریم گلشنى /دورود، شهر و مرکز شهرستان دورود، در شمال‌شرقى استان لرستان. دورود در ارتفاع 1450 مترى، در 66 کیلومترى مشرق شهر خرّم‌آباد (مرکز استان لرستان)، در مسیر راه اصلى خرّم‌آباد ـ الیگودرز ـ بروجرد و در کنار راه‌آهن اراک ـ اندیمشک قرار دارد (← جعفرى، ج‌3، ص‌552؛ نقشه کامل ایران امروز). واقع‌شدن شهر در محل تلاقى دو رود تیره و ماربَرِه، که رود دز* یا سِزار را تشکیل مى‌دهند، وجه‌تسمیه آن به دورود بوده‌است. این ویژگى جغرافیایى در نامهاى قدیم آن، بِنْگِلِه (به لرى بِن به‌معناى بین و گِلِه به‌معناى محل برخورد دو رودخانه)، بَحْرَیْن، میان‌دوآب و بین‌النهرین (← کیهان، ج‌1، ص‌77؛ مورگان ، ج‌2، ص‌152؛ فرهنگ جغرافیائى آبادیها، ج‌58، ص‌283؛ یاوریان، ذیل «بن») نیز لحاظ شده بوده‌است.شهر کنونى دورود قدمت چندانى ندارد، اما برخى نشانه‌ها پیشینه سکونت در آنجا و پیرامون آن را به پیش از اسلام مى‌رساند، ازجمله وجود تپه‌هاى باستانى در پیرامون شهر، کشف آثارى از ساختمانهاى قدیمى، قلعه‌اى قدیمى در آبادى قارون که پیرامون قلعه سکه‌هایى از دوره ساسانى (حک : ح 226ـ ح 652م)، ظروف مسى، سفالهاى شکسته و آثار خانه‌هاى قدیمى یافت شده‌است (← ایزدپناه، ج‌3، ص‌478ـ479؛ چراغى، 1386ش، ص‌73، 174).در برخى متون تاریخى دوره زندیه (حک:ح 1164ـ ح 1208)، از مکانى به‌نام دوآبه/ دوآب، از توابع ناحیه سیلاخور، یاد شده‌است (براى نمونه ← گلستانه، ص‌283، 287؛ نامى‌اصفهانى، ص‌42) که به‌نظر مى‌رسد همین دورود باشد. از دوره قاجار تا اوایل دوره پهلوى اول (حک:1304ـ1320ش) دورود اهمیت یافت. در این دوره، آبادى بحرین (دورود) جزو قلمرو بختیارى بود (← راولینسون ، ص‌78؛ چاغروند خرم‌آبادى، ص‌179ـ180؛ کیهان، همانجا).توسعه دورود از دوره پهلوى اول و با احداث راه‌آهن (1308ش) آغاز شد و با تأسیس کارخانه سیمان (افتتاح در 1328ش) ادامه‌یافت. در 1328ش، هم‌زمان با شهرشدن دورود، این نام رسمیت یافت. در آن زمان، دورود مرکز بخش دورود از توابع شهرستان بروجرد از استان ششم (خوزستان و لرستان) بود (← ایران. وزارت کشور. اداره کل آمار و ثبت احوال، ج‌2، ص‌بیست‌وهفت؛ رزم‌آرا، ج‌6، ص‌169؛ سالور، ج‌1، ص‌36ـ61؛ چراغى، 1386ش، ص‌66، 75). وجود معادنِ سنگ ساختمانى، سنگ چینى، سنگ آهک، سیلیس، شن و ماسه در پیرامون شهر دورود به همراه آب فراوان در تبدیل دورود به شهرى صنعتى بسیار مؤثر بوده‌اند (← سالور، ج‌1، ص60ـ62؛ فرهنگ جغرافیائى آبادیها، ج‌58، ص‌281ـ 282، 402).با تشکیل شهرستان دورود در تیر 1368، شهر دورود مرکز شهرستان شد. امروزه شهرستان دورود داراى بخشهاى مرکزى و سیلاخور (تأسیس تیر 1368)؛ پنج‌دهستان حشمت‌آباد، دورود، ژان، چالانچولان* و سیلاخور و شهرهاى دورود و چالانچولان (تأسیس تیر 1377) است (← ایران. قوانین و احکام، ص‌754؛ ایران. وزارت کشور. معاونت سیاسى، 1390ش الف؛ همو، 1390ش ب؛ همو، 1390ش ج، ذیل «استان لرستان»). مردم دورود به فارسى با گویش لرى سخن مى‌گویند (← فرهنگ جغرافیائى آبادیها، ج‌58، ص‌281). از 026،159 جمعیت شهرستان دورود، حدود 63% آن ( 528، 100 تن) ساکن شهر دورود هستند (← مرکز آمار ایران، 1385ش، ذیل «استان لرستان»؛ نیز ← چراغى، 1386ش، ص‌37، 65).شهر دورود در منطقه کوهستانى (با قله‌هاى ح 3000 مترى) واقع و آب‌وهواى آن معتدل و نیمه‌مرطوب است (← جعفرى، ج‌3، ص‌552؛ سازمان هواشناسى کشور، ص‌43). آب فراوان و خاک مناسب در این شهرستان، پوشش گیاهى غنى براى چراى دام به‌وجود آورده و شهرستان دورود محل ییلاق و قشلاق ایلهاى پاپى*، بیرانون*، میوند/ مُمیوند و چند طایفه مستقل مانند کائد رحمت است (← مرکز آمار ایران، 1378ش، ص‌152).جاذبه‌هاى منطقه حفاظت‌شده اُشتُران‌کوه در جنوب‌شرقى شهرستان زمینه‌هاى فعالیتهاى علمى، پژوهشى و گردشگرى را به وجود آورده‌است. این جاذبه‌ها عبارت‌اند از: سرابهاى بسیار، ازجمله سراب بزرگ داریاب که پیرامون آن پوشیده از انواع درختان و داراى اقامتگاههاى تفریحى است؛ چشمه‌هاى متعدد مانند چشمه وقتِ ساعت درون غارى در دامنه کوه پَریز در روستاى عمارت؛ آبشارهاى زیبا، مانند آبشار معروف اَزِنادر؛ دریاچه کوهستانى گَهر در ارتفاع 2400 مترى، شامل دو دریاچه گهر بزرگ یا گهر پایین (وسعت حدود صد هکتار، عمق 28 متر) و گهر کوچک یا گهر بالا (وسعت حدود هفت هکتار، عمق حدود شش متر)؛ پوشش گیاهى غنى به‌ویژه گونه‌هاى بلوط ایرانى و لاله‌هاى واژگون؛ و حیات‌وحش مانند پلنگ، خرس قهوه‌اى، انواع عقاب و مار (← چراغى، 1381ش، ص‌42، 50، 79؛ همو، 1386ش، ص‌157ـ 165؛ درویش صفت، ص‌89؛ بهروزى‌راد، ص‌619ـ623).دورود در منطقه زلزله‌خیز قرار دارد. گسل دورود (به طول صد کیلومتر) از جنوب دورود تا حوالى بروجرد امتداد دارد و زلزله‌هاى متعددى در آن روى داده‌است، ازجمله زلزله فروردین 1385 که خسارت جانى و مالى بسیارى در دورود و آبادیهاى پیرامون آن به‌بار آورد (← چراغى، 1386ش، ص‌103، 108).برخى آثار قدیمى شهرستان دورود عبارت‌اند از: قلعه قارون با قدمت دست‌کم هشتصد سال، ظاهراً مقرّ امارت سرخاب‌بن عیار، حاکم ولایات لر کوچک در دورة اتابکان لرستان (← حمداللّه مستوفى، ص‌551ـ552؛ چراغى، 1386ش، ص‌174)؛ چند پل قدیمى، ازجمله پل چالانچولان بر روى رود تیره (از دوره قاجار) و پل چوبى در شهر دورود؛ چند حمام و کاروانسرایى در شهر دورود (← همان، ص‌174ـ 176؛ نیز ← دولتیارى، ص‌43).منابع : ایران. قوانین و احکام، مجموعه قوانین و مقررات مربوط به وزارت کشور: از آغاز پیروزى انقلاب اسلامى تا پایان سال 1369، تهران 1370ش؛ ایران. وزارت کشور. اداره کل آمار و ثبت‌احوال، کتاب جغرافیا و اسامى دهات کشور، ج‌2، تهران 1329ش؛ ایران. وزارت کشور. معاونت سیاسى. دفتر تقسیمات کشورى، عناصر و واحدهاى تقسیمات کشورى ایران: تیر 1390، تهران 1390ش الف؛ همو، نشریه تاریخ تأسیس شهرستانهاى کشور، تهران 1390ش ب؛ همو، نشریه تاریخ تأسیس شهرهاى کشور، تهران 1390ش ج؛ حمید ایزدپناه، آثار باستانى و تاریخى لرستان، تهران 1376ش؛ بهروز بهروزى‌راد، تالاب‌هاى ایران، تهران 1387ش؛ جعفرى؛ رحیم چاغروند خرم‌آبادى، جغرافیاى لرستان، چاپ ایرج‌افشار و احمد شعبانى، در شقایق، سال 1، ش 3 و 4 (پاییز و زمستان 1376)؛ حسین چراغى، تاریخ دورود، قم 1386ش؛ همو، گذرى بر جاذبه‌هاى لرستان، خرم‌آباد 1381ش؛ حمداللّه مستوفى، تاریخ گزیده؛ على‌اصغر درویش‌صفت، اطلس مناطق حفاظت‌شده ایران، طرح: معاونت محیط زیست و تنوع زیستى سازمان حفاظت محیط زیست، تهران 1385ش؛ روح‌الدین دولتیارى، لرستان : سرزمین تاریخ کهن، خرم‌آباد 1375ش؛ هنرى کرزیک راولینسون، سفرنامه راولینسون: گذر از زهاب به خوزستان، ترجمه سکندر امان‌اللهى بهاروند، تهران 1362ش؛ رزم‌آرا؛ سازمان هواشناسى کشور، سالنامه آمارى هواشناسى: 76ـ 1375، تهران 1378ش؛ منوچهر سالور، خاطرات و خدمات: صفحاتى از دفتر خاطرات آقاى مهندس منوچهر سالور، قم 1378ـ1380ش؛ فرهنگ جغرافیائى آبادیهاى کشور جمهورى اسلامى ایران، ج‌:58 خرم‌آباد، تهران: سازمان جغرافیائى نیروهاى مسلح، 1373ش؛ کیهان؛ ابوالحسن‌بن محمدامین گلستانه، مجمل‌التواریخ، چاپ مدرس رضوى، تهران 1356ش؛ مرکز آمار ایران، سرشمارى اجتماعى ـ اقتصادى عشایر کوچنده :1377 جمعیت عشایرى دهستانها، کل کشور، تهران 1378ش؛ همو، سرشمارى عمومى نفوس و مسکن :1385 نتایج‌تفصیلى کل کشور، 1385ش.Retrieved Feb.22, 2013, from http://www.sci.org.ir / portal/faces/public/census85/census85-natayej/census85. rawdata;ژاک ژان مارى دو مورگان، هیئت علمى فرانسه در ایران: مطالعات جغرافیائى، ترجمه و توضیح کاظم ودیعى، تبریز 1338ـ1339ش؛ محمدصادق نامى اصفهانى، تاریخ گیتى‌گشا، با مقدمه سعید نفیسى، تهران 1363ش؛ نقشه جمهورى اسلامى ایران: براساس تقسیمات کشورى، مقیاس 000، 600،1:1، تهران: گیتاشناسى، 1383ش؛ نقشه کامل ایران امروز، مقیاس 000، 600،1:1، تهران: گیتاشناسى، 1390ش؛ اکبر یاوریان، واژه‌نامه‌ى لرى، خرم‌آباد 1385ش./ معصومه بادنج‌/دور و کور، دو اصطلاح در کلام اسماعیلى. دور در لغت به معناى گردش و چرخش، و کور به معناى بسیارشدن، گردکردن چیزى، پیچیدن عِمامه بر سر و مدورکردن آن است (جوهرى؛ ذیل «دور» و «کور»؛ زوزنى، ج‌1، ص‌50ـ51). اصطلاح ادوار، جمع دور، به معناى «گردشهاى فلک» و در مجاز به‌معناى «زمانها» به‌کار رفته‌است (← غیاث‌الدین رامپورى؛ شاد، ذیل «ادوار»). دو اصطلاح دور و کور، گاه با هم و گاه جداگانه، و نیز صورتهاى جمع آنها، ادوار و اکوار، به‌ویژه در ادبیات اسماعیلى به معناى دوره، عهد و مقطع زمانى کاربرد داشته‌است (براى کاربرد اصطلاح در متون غیر اسماعیلى ← توحیدالمفضّل، ص‌50؛ اخوان‌الصفا، ج‌3، ص‌249ـ268). معناى خاص‌این دو اصطلاح نزد اسماعیلیه با تصور آنان از زمان و تاریخ دینى بشر مرتبط است.اسماعیلیه قدیم زمان را توالىِ دورها مى‌دانستند، که هر دورى آغازى و انجامى داشت. آنان براساس بینشى التقاطى دربارة زمان، یعنى مرکّب از آموزه‌ها و عقاید یونانى، یهودى ـ مسیحى، قرآنى، گنوسى و شیعى، تاریخ را برحسب دورهاى پیامبرانى که قرآن تأییدشان کرده‌است، تفسیر مى‌کردند (دفترى ، ص‌2، 139؛ براى تفصیل بیشتر ← کوربن ، ص30ـ58؛ نیز ← زمان*). به اعتقاد آنها، تاریخ مقدس بشر در هفت دور که هریک طول زمان متفاوتى داشته‌است، به پایان مى‌رسد، و هر دور با پیامبر ناطق و آورنده شریعتى شروع مى‌شود. در شش دور نخستینِ تاریخ، ناطقان یا همان پیامبران اولوالعزم عبارت‌اند از: حضرت آدم، حضرت نوح، حضرت ابراهیم، حضرت موسى، حضرت عیسى علیهم‌السلام و حضرت محمد صلى‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم. هرکدام از این پیامبران یا ناطقها جانشینهایى داشتند به نام وصى که اساس یا صامت نیز خوانده شده‌اند. این جانشینها معناى درونى یا باطن پیام وحى یا شریعت دور خود را آشکار مى‌کردند. این اوصیاى شش‌گانه عبارت‌اند از: شیث، سام، اسماعیل، هارون یا یوشع، شمعون و على علیه‌السلام. به‌دنبال هر وصى، هفت امام مى‌آمدند که نگهبانان و محافظان معناى حقیقى کتب مقدّس و شریعت، از هر دو جنبه ظاهر و باطن، بودند. هفتمین امام هر دور به درجه ناطقىِ دور بعد مى‌رسید، یعنى شریعتِ ناطق پیشین را نسخ و دور جدیدى را آغاز مى‌کرد (← اشعرى، ص‌83ـ84؛ نوبختى، ص‌73ـ74؛ سجستانى، 1966، ص‌181ـ182؛ همو، 1980، ص‌48ـ56؛ جعفربن منصور الیَمَن، 1404ب، ص‌27، 31، 34، 101؛ نیز ← استرن ، ص‌49ـ55؛ دفترى، ص‌104ـ105، 139ـ140). طرح و ترتیب یادشده فقط در دور آخر تاریخ، یعنى دور هفتم، تغییر مى‌کند. از دیدگاه آنان، امام هفتمِ دور ششم، یعنى دور پیامبرى حضرت محمد صلى‌اللّه‌علیه‌و آله‌و سلم، محمدبن اسماعیل‌بن جعفرصادق بود که مخفى شد؛ هرگاه او در مقام قائم یا مهدى ظهور کند ناطق هفتم خواهد شد و بر دورِ معادى آخر حکمرانى خواهد کرد. بنابه باور اسماعیلیه نخستین، محمدبن اسماعیل شریعت اسلام را نسخ و دور پایانى جهان را آغاز خواهد کرد. اما او شریعتى نو نمى‌آورد، بلکه حقایق باطنىِ نهفته در شرایع قبل را کاملاً آشکار مى‌کند. ازاین‌رو، در آخرین دور و پیش از پایان جهان، حقایق عارى از هر رمز و راز بر جهانیان معلوم خواهد شد. محمدبن اسماعیل در مقام آخرین ناطق و قائم آخرالزمان عادلانه بر جهان حکومت خواهد کرد و سپس، عالم جسمانى را به پایان خواهد رسانید. دورِ او پایانِ تاریخ بشر خواهد بود (← سجستانى، 1966، ص‌184ـ193؛ جعفربن منصور الیمن، 1404ب، ص‌100ـ107، 120ـ125؛ نیز ← هالم ، ص‌18ـ 37؛ کوربن، ص‌30).کل دورها از آدم تا ظهور قائم، ناطق هفتم، دور ستر خوانده شده، زیرا در این مدت حقایق در شرایع، مستور است؛ اما دور هفتم، چون حقایق براى بشر کاملاً آشکار مى‌شود، به دور کشف یعنى دور معرفت روحانى محض بى‌هیچ نیازى به‌شرایع، معروف شده‌است (← ابوحاتِم رازى، 1377ش، ص206ـ207، 212، 221ـ222؛ سجستانى، 1367ش، ص81ـ 83؛ نیز ← دفترى، ص‌140؛ د. ایرانیکا، ذیل "Dawr"). نخست در مکتب ایرانى اسماعیلیه، داعیانى چون محمدبن احمد نَسَفى (متوفى 331) در کتاب مفقود المحصول و ابوحاتم رازى (متوفى 322) در کتاب الاصلاح، این عقیده اسماعیلیه را دربارة تاریخ دینى شرح داده‌اند. نسفى و ابوحاتم تاریخ مقدّس را برپایه طرح دورهاى هفت‌گانه تفسیر کرده‌اند (← ابوحاتم رازى، 1377ش، ص‌60ـ62)، اما در برخى جزئیات اختلاف‌نظرهایى دارند. مثلاً از نظر نسفى، نخستین ناطق از ناطقهاى هفت‌گانه، یعنى حضرت آدم، شریعتى نیاورده و صرفاً به تعلیم عقیده توحید اکتفا کرده، زیرا در دور اول هیچ بشرىغیر از آدم در عالم نبوده و ازاین‌رو به شریعتى هم نیاز نبوده‌است. در مقابل، ابوحاتم با دلایلى به ردّ نظر نسفى پرداخته‌است (← همان، ص‌75ـ76، 82ـ86؛ نیز ← دفترى، ص‌234ـ239). مرید نسفى، ابویعقوب سجستانى (متوفى 408)، در اثبات النبؤات (ص‌181ـ182) و کتاب گمشده النصرة (← کرمانى، ص‌178ـ179) در برابر انتقادات ابوحاتم، از عقیده نسفى، یعنى صاحب شریعت‌نبودن حضرت آدم، دفاع کرده‌است. سپس داعى حمیدالدین کرمانى (متوفى 411؛ ص‌176ـ208) به داورى دربارة این اختلاف‌نظرها پرداخته، هرچند که تمایل خود وى به جانب عقیده ابوحاتم، یعنى صاحب شریعت‌بودن حضرت آدم، بوده‌است. نسفى و ابوحاتم بر آن بودند که براى ادیان دیگر مثل زردشتى و صابئین که نامشان در قرآن ذکر شده، در دورةاى هفت‌گانه پیامبران جایگاهى بیابند و این ادیان را به دورها و ناطقهاى خاصى منسوب بدارند. همچنین ابوحاتم مفهوم دور فترت یا دور موقت را وارد نظام ادوارى اسماعیلیه کرد. دور فترت که مشخصه آن غیبت امامان است، به فاصله زمانى غیبت امام هفتمِ یک دور و ظهور ناطق دور بعد اطلاق مى‌شود. در دور فترت، حکومت در دست دوازده لاحق قرار مى‌گیرد؛ مثلاً، برطبق نظر ابوحاتم رازى (1356ش، ص‌52ـ 53، 59، 69ـ70، 160ـ161، 171ـ177)، دین زردشتى به دور ناطق چهارم، یعنى دور حضرت موسى، تعلق دارد و خود زردشت یکى از لاحقهاى آن دور بوده و مقام خویش را در فترت آن دور به‌دست آورده‌است (نیز ← کوربن، ص‌187ـ193؛ دفترى، ص‌237ـ238).اسماعیلیان فاطمى عقاید اسماعیلیان قدیم را در مورد دورى‌بودن تاریخ مقدس که مشتمل بر هفت دور بود و هر دورى با ناطقى آغاز مى‌شد، حفظ کردند، اما چون مدعى امامت بودند عقیده اسماعیلیان قدیم درخصوص‌امامت را اصلاح کردند. این اصلاحات شامل نظریاتى دربارة طول دور ششم، دور حضرت محمد، و تعداد و وظیفه امامان در طى این دور و نیز در مورد هویت، صفات و سجایاى قائم بود. مثلاً دربارة نقش محمدبن اسماعیل در مقام هفتمین و آخرین امامِ دور اسلام تجدیدنظر شد و براى این دور، برخلاف پنج‌دور پیشین، بیش از هفت امام جایز شمرده‌شد. چون ظهور قائم برآورده نشده‌بود، سلاله‌هاى بیشترى از ائمه هفت‌گانه در دور اسلام پذیرفته شد و این طولانى‌شدن زمان، ظهور قائم منتظر را که مى‌بایست دور آخر تاریخ را آغاز مى‌کرد، به آینده دورترى موکول کرد (← جعفربن منصور الیمن، 1404الف، ص‌21ـ22، 57ـ58، 67ـ68، 101ـ105، 109، 112، 164ـ165، 201ـ202، 217، 219، 229ـ230؛ نیز ← دفترى، ص‌176ـ179، 218ـ220، 234). برخى از مؤلفان دوره فاطمى، مفاهیم جدیدى دربارة طرح ادوارى مطرح کرده‌اند؛ مثلاً ناصرخسرو (متوفى 471 یا 481؛ ص‌126ـ127، 331) بین دور مِهین که دربردارنده کل توالى ناطقهاى هفت‌گانه است و دور کِهین که شامل بخش آخر دور بزرگ، یعنى دور اسلام و بعد از آن بوده، تمایز قائل شده‌است (نیز ← ص‌169ـ170، 245، 256). اسماعیلیان بعدى ادوار تاریخ را با تفکرات جدیدى تفسیر کرده‌اند. اسماعیلیان طَیِّبىِ یمن، شاخه‌اى از اسماعیلیان مُستَعلَوى، براساس برخى نظریات اخترشناختى به دور بزرگ‌ترى به نام الکور الاعظم معتقد بودند که متضمن دورهاى بى‌شمارى است و هرکدام از دورهایش به هفت دور تقسیم مى‌شود و کل دورها با قیامت کبرى به پایان مى‌رسد. آنان بر این باور بودند که سیر کور اعظم از طریق دورهاى متوالى ستر و کشف دوام مى‌یابد (← حامدى، ص‌205ـ227، 232ـ236، 258ـ271؛ ابن‌ولید، ص121ـ 128؛ نیز ← کوربن، ص‌37ـ57؛ دفترى، ص‌140ـ 141، 291ـ292، 295).اسماعیلیان نزارى دوره الموت در ایران، ضمن حفظ اعتقاد به طرح دورهاى هفت‌گانه، به دورهاى موقت و گذراى قیامت در طول دور حضرت محمد صلى‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم که همانند پنج‌پیامبر اولوالعزم پیش از خود یک دور ستر را آغاز کرده‌بود، باور داشتند. در دور اسلام، به‌سبب شرف و عظمت خاص‌حضرت محمد، وقوع دورهاى پیشینى و موقت از قیامت، مقدّم بر قیامت کبرى که در پایان دور ایشان و در آغاز هفتمین و آخرین هزاره تاریخ بشر رخ خواهد داد، ممکن است. احوال قیامت را در هر زمانى، امام نزارى آن عصر به همه بشر یا به برخى اعطا مى‌کند یا از آنها پس مى‌گیرد، و زندگى انسان به اراده امام، میان دور قیامت که حقیقت آشکار و ظاهر است، و دور ستر، که حقیقت پنهان است، در گردش است؛ زیرا هر امامى بالقوه قائم نیز به‌شمار مى‌رود (← روضه تسلیم، ص80ـ81، 155ـ 159، 169ـ198؛ نیز ← هاجسون ، ص‌148ـ151، 227ـ 238؛ کوربن، ص‌117ـ118؛ دفترى، ص‌386ـ388، 404ـ 406،410ـ411). در روضه تسلیم که به خواجه نصیرالدین طوسى منسوب‌شده و بر طبق مذهب اسماعیلیان نزارى نوشته شده‌است، در دور هر پیامبرى، دور ظهورِ حیث ظاهرىِ شریعت دور ستر نامیده شده و در دور هر قائمى، دور ظهور حقیقتِ باطنىِ شریعت دور کشف خوانده شده و توالى و تناوب ادوار پذیرفته و شرح داده شده‌است (← ص80). بنابراین، از نظر نزاریها، قیامت به‌نحو نمادین به‌منزله ظهورحقیقت در شخصاًمام نزارى تفسیر مى‌شد و امام نزارى، درواقع، پدید آورنده قیامت، داور آدمیان و قائم‌القیامه به‌شمار مى‌آمد (← دفترى، ص‌388؛ نیز ← د. اسلام، چاپ دوم، تکمله، ذیل "Dawr").منابع : ابن‌ولید، رسالة المبدأ و المعاد، در ایران و یمن، یعنى سه رساله اسماعیلى، به تصحیح و ترجمه و شرح فرانسوى هانرى کوربن، تهران: انستیتو ایران و فرانسه، قسمت ایرانشناسى، 1340ش؛ ابوحاتِم رازى،اعلام‌النبوة، چاپ صلاح صاوى و غلامرضا اعوانى، تهران 1356ش؛ همو، کتاب‌الاصلاح، چاپ حسن مینوچهر و مهدى محقق، تهران 1377ش؛ اخوان‌الصفا، رسائل اخوان‌الصفاء و خلّان‌الوفاء، قم 1405؛ سعدبن عبداللّه اشعرى، کتاب‌المقالات و الفرق، چاپ محمدجواد مشکور، تهران 1361ش؛ توحید المفضّل، املاء الامام ابى‌عبداللّه الصادق علیه‌السلام على المفضّل‌بن عمر الجعفى، علق علیه کاظم مظفر، بیروت : مؤسسة الوفاء، 1403/1983؛ جعفربن منصور الیَمَن، سرائر و اسرارالنطقاء، چاپ مصطفى غالب، بیروت 1404؛ همو، کتاب‌الکشف، چاپ مصطفى غالب، بیروت 1404؛ اسماعیل‌بن حماد جوهرى، الصحاح: تاج‌اللغة و صحاح‌العربیة، چاپ احمد عبدالغفور عطار، قاهره 1376، چاپ افست بیروت 1407؛ ابراهیم‌بن حسین حامدى، کتاب کنزالولد، چاپ مصطفى غالب، بیروت 1416/1996؛ روضه تسلیم، یا، تصورات، ]منسوب به[ محمدبن محمد نصیرالدین طوسى، تصحیح و ترجمه انگلیسى جلال حسینى بدخشانى، لندن: ]مؤسسه مطالعات اسماعیلیه[، 2005؛ حسین بن احمد زوزنى، کتاب المصادر، چاپ تقى بینش، تهران 1374ش؛ ابویعقوب‌اسحاق‌بن احمد سجستانى، کتاب اثبات النبؤات، چاپ عارف تامر، بیروت 1966؛ همو، کتاب الافتخار، چاپ مصطفى غالب، ]بیروت[ 1980؛ همو، کشف المحجوب، تهران 1367ش؛ محمدپادشاه‌بن غلام محیى‌الدین شاد، آنندراج: فرهنگ جامع فارسى، چاپ محمد دبیرسیاقى، تهران 1363ش؛ محمدبن جلال‌الدین غیاث‌الدین رامپورى، غیاث اللغات، چاپ منصور ثروت، تهران 1375ش؛ احمدبن عبداللّه کرمانى، کتاب‌الریاض فى الحِکَم بین (الصّادین) صاحِبَى الاصلاح و النصرة، چاپ عارف تامر، بیروت 1960؛ ناصرخسرو، وجه دین، چاپ غلامرضا اعوانى، تهران 1356ش؛ حسن‌بن موسى نوبختى، فرق‌الشیعة، چاپ محمدصادق آل بحرالعلوم، نجف 1355/1936؛, London Henry Corbin, Cyclical time and Ismaili gnosis 1983; Farhad Daftary, The Islmā’(l(s: their history and doctrines, Cambridge 1992; EIr., s.v. "Dawr" (by Farhad Daftary); EI2, Suppl., s.v. "Dawr" (by H. Halm); Heinz Halm, Kosmologie und Heilslehre der frühen Ismā((l(ya, Wiesbaden 1978; Marshall Goodwin Simms Hodgson, The order of Assassins, The Hague, 1955; S.M. Stern, Studies in early Ismā’(lism, Jerusalem 1983./ سعید انوارى و محمد زارع شیرین‌کندى /دوره الهى ← اکبرشاهدوره لاله ← لاله، دورهدورى، ابوبکر احمدبن عبداللّه‌بن احمدبن جُلِّین، عالم و محدّث امامى قرن چهارم. او در 299 به دنیا آمد (← خطیب بغدادى، ج‌5، ص‌386). در منابع به محل تولدش تصریح نشده‌است، اما به احتمال زیاد در بغداد یا جایى نزدیک به آنجا زاده شد (← سمعانى، ج‌2، ص‌78). شهرت وى به دُورى نیز احتمالاً‌‌ ناظر به همین مکان در نزدیکى بغداد است (← یاقوت حموى، ذیل «الدُّور»). سمعانى (همانجا) با توجه به نام جدّش جلّین، وى را جُلِّینى خوانده‌است و به نظر بعضى نیز ورّاق، لقب وى، احتمالاً‌‌ از شغل او در بغداد حکایت دارد (← نجاشى، ص‌85؛ خطیب بغدادى، همانجا). دربارة زندگى او نیز اطلاع چندانى در دست نیست، جز اینکه از نوجوانى به آموختن حدیث پرداخت. خطیب بغدادى (ج‌5، ص‌386ـ 387) نخستین کتابت حدیث او را در چهارده سالگى و در 313، و درگذشت او را به نقل از تنوخى، رمضان 379 ذکر کرده‌است.در منابع دربارة سفرهاى علمى دورى اطلاعى نیامده‌است، اما از گزارش تنوخى (ج‌5، ص‌204) چنین برمى‌آید که وى به بصره سفر کرد و در آنجا از احمدبن عبدالعزیز جوهرى حدیث شنید. از مشایخ شیعى او، محمدبن هُمام اسکافى (متوفى 332 یا 336) را مى‌شناسیم (← خطیب بغدادى، ج‌1، ص‌447). از دورى کسانى چون ابوالعلاء واسطى، ابوالقاسم تنوخى و ابن‌غضائرى روایت کرده‌اند (← طوسى، 1415، ص‌417؛ خطیب بغدادى، ج‌5، ص‌386؛ سمعانى، همانجا).به گزارش نجاشى (همانجا) دورى افزون بر جوهرى از دیگر مشایخ سنّى نیز حدیث شنید، مانند، ابوالقاسم بغوى* و ابوطاهر عبدالواحدبن عمر مُقرى، مشهور به غلام مجاهد که کتابش موسوم به قرائة أمیرالمؤمنین علیه‌السلام را بر دورى و چند تن دیگر املا کرد (← همان، ص‌247؛ خطیب بغدادى؛ سمعانى، همانجاها).نجاشى (ص‌85) و طوسى (1415، همانجا؛ 1420، ص‌77) دورى را از اصحاب امامیه و ثقه خوانده و با عبارت «مَسکونآ إلى روایَته» ستوده‌اند. در منابع سنّى نیز در اشاره به تشیع وى، تعبیر رافضى به‌کار رفته‌است (براى نمونه ← خطیب بغدادى؛ سمعانى، همانجاها). نجاشى (همانجا) تصریح کرده که تنها یک اثر از دورى با عنوان طرق مَن روى حدیث ردّ الشمس را مى‌شناخته‌است؛ شیخ‌طوسى (1420، همانجا) نیز بدون اشاره به اینکه آیا دورى آثار دیگرى نیز داشته یا نه، از همان اثر سخن گفته‌است. ابن‌غضائرى این کتاب را بر ابوبکر دورى قرائت کرد (← همانجا). دورى، همچنین، کتابى به خط خودش در اختیار ابواحمد عبدالسلام‌بن حسین بصرى، ادیب لغوى (متوفى 405)، نهاد و در آن اجازه عام نقل روایاتى را که در سماع خود داشت، به بصرى داد (نجاشى، همانجا؛ نیز ← آقابزرگ طهرانى، ج‌15، ص‌163). بصرى همچنین کتاب المهدى نوشته عیسى‌بن مهران را نزد دورى خوانده و کتاب الموازنة لِمَن اسْتَبْصَرَ فى إمامةِ الاثْنَىْ عَشَر علیهم‌السلام ابوبکر محمدبن جعفر مؤدب را از وى استماع کرد. آثار مذکور از همین طریق در میان امامیه روایت مى‌شد (← نجاشى، ص‌297، 394). نام دورى در سلسله روایت بسیارى از آثار کهن امامیه آمده‌است (← طوسى، 1420، ص‌203، 306ـ307، 319). ابن‌عبدون*، محدّث نامور امامى، نیز آثار بسیارى را به روایت او در فهرست خود نقل کرده‌است (← همان، ص‌203ـ204، 232، 299، 306ـ307).منابع : آقابزرگ طهرانى؛ مُحَسّن‌بن على تنوخى، نشوار المحاضرة و اخبار المذاکرة، چاپ عبود شالجى، بیروت 1391ـ1393/ 1972ـ1973؛ خطیب بغدادى؛ سمعانى؛ محمدبن حسن طوسى، رجال، چاپ جواد قیومى اصفهانى، قم 1415؛ همو، فهرست کتب‌الشیعة و اصولهم و اسماءالمصنفین و اصحاب الاصول، چاپ عبدالعزیز طباطبائى، قم 1420؛ نجاشى؛ یاقوت حموى./ على‌اکبر رضائى صدرآبادى /دورى، حفص‌بن عمر ← حفص‌بن‌عمر دورىدورى، رود ← ارغندابدورى، عبدالعزیز، مورخ مشهور و معاصر عراقى. ابوزید عبدالعزیزبن‌عبدالکریم طه‌حَمَد دورى در 1337، در شهرک دور واقع در استان صلاح‌الدین، در حدود صد کیلومترى شمال بغداد، به دنیا آمد (إیناس صباح مُهَنّا، ص‌37؛ سلامه نعیمات، ص‌7). در برخى منابع، زادگاهش را بغداد و سال تولد وى را 1335 یا 1326 نوشته‌اند (← مطبعى، ج‌1، ص‌129؛ فرهنگ خاورشناسان، ج‌4، ص‌179؛ کورکیس عوّاد، ج‌2، ص‌286).دورى در زادگاهش قرآن آموخت و تحصیلات ابتدایى را به پایان رساند. در 1311ش/1932، راهى بغداد شد و همراه با دوست و همکلاسى‌اش، صالح احمد العَلى*، از دانشسراى عالى معلمان بغداد دیپلم متوسطه گرفت (← صالح احمد العلى، ص‌25؛ إیناس صباح مهنّا، همانجا). پس از آن، دورى با اخذ راتبه (بورس) تحصیل در رشته تاریخ در انگلستان، در 1316ش/ 1937 راهى لندن شد و در مدرسه مطالعات شرقى و افریقایىِ دانشگاه لندن به تحصیل پرداخت، و پس از مدتى کوتاه، در 1319ش/1940، با رتبه عالى مدرک کارشناسى گرفت. سپس به توصیه مسئولان دانشگاه لندن، تحصیلاتش را در رشته تاریخ تکمیل کرد و در 1321ش/ 1942 مدرک دکترى گرفت (عبدالعزیز الدورى، یادداشت عبدالعزیز دورى، ص‌245؛ صالح احمد العلى، ص‌26؛ «المناقشات»، ص‌67، به نقل از محمد عدنان بخیت؛ إیناس صباح مهنّا، همانجا).هنگام جنگ جهانى دوم (1318ـ 1324ش/ 1939ـ 1945)، دورى ناگزیر از دانشگاه لندن به دانشگاه کیمبریجمنتقل شد (سلامه نعیمات، همانجا). او در لندن نزد استادانى همچون برنارد لوئیس ، ولادیمیر مینورسکى ، همیلتون الکساندر راسکین گیب ، نورمان هپبرن باینس و آرتور استانلى تریتون درس خواند و به‌جز تاریخ اسلام، تاریخ و تمدن روسیه و اروپا و امریکا را نیز مطالعه کرد (سلامه نعیمات، ص‌8؛ کوثرانى، ص‌19) و پایان‌نامه دکترى‌اش را با عنوان >«مطالعاتى در حیات اقتصادى بین‌النهرین در سده دهم»< به راهنمایى مینورسکى نوشت (صالح احمد العلى، همانجا؛ إیناس صباح مهنّا، ص‌37ـ38؛ نیز ← ادامة مقاله).با وجود تمایل دانشگاه لندن براى استخدام دورى به عنوان استاد، وى براى خدمت به کشورش در 1321ش/ 1942، به عراق بازگشت و در بغداد اقامت گزید (سلامه نعیمات، همانجا). از 1322 تا 1327ش/ 1943ـ1948 و پیش از تأسیس دانشگاه بغداد (1337ش/ 1958)، دورى به تدریس تاریخ اسلام در دانشسراى عالى معلمان، دانشکده حقوق و سپس دانشکده ادبیات و علوم پرداخت تا به درجه استادى رسید (صالح احمد العلى، ص‌26ـ28؛ إیناس صباح مهنّا، ص‌38).در سالهاى 1324 تا 1329ش/1945ـ1950، دورى مقالات ارزنده‌اى دربارة اوضاع اقتصادى و اجتماعى دوره نخست خلافت عباسى (132ـ232) منتشر و نیز رساله دکترى خود را به عربى ترجمه کرد (کوثرانى، همانجا).کشمکشهاى شدید سیاسى، اوضاع اجتماعى عراق (به‌ویژه بغداد) پس از جنگ جهانى دوم، فضاى آشفته دانشسراى عالى و همچنین تربیت خانوادگى دورى باعث شد وى شدیدآ به ملى‌گرایى گرایش یابد. او این تمایل را همواره در تمام آثارش حفظ کرد و تحت‌تأثیر یوهان گوتفرید فون هردر و سایر اندیشمندان‌آلمانى، زبان را عامل مهمى در ایجاد وحدت و هویت ملى دانست (إیناس صباح مهنّا، ص‌38، 42؛ «المناقشات»، ص‌71ـ87، به نقل از على محافظه، ص‌88ـ 89، به نقل از عبداللّه بلقریز؛ ماجد سامرائى، ص‌108،110).بر اثر تلاش پیگیر دورى، در 1328ش/ 1949 دانشکده ادبیات و علوم (هسته اصلى دانشگاه بغداد) تأسیس گردید و عبدالعزیز دورى خود ریاست آن را تا 1337ش/ 1958 برعهده گرفت. او براى پیشرفت دانشکده تلاش بسیار کرد و در تأسیس کتابخانه آن و پیشبرد پژوهشهاى علمى توجه فراوان نمود (صالح احمد العلى، ص‌27ـ28، 30ـ31؛ إیناس صباح مهنّا، ص‌39؛ سلامه نعیمات، همانجا).در سالهاى 1334 و 1335ش/ 1955 و 1956 دورى به عنوان استاد مدعو در دانشگاه لندن تدریس کرد (سلامه نعیمات، ص‌8ـ9). دورى از اعضاى شوراى آموزش عالى عراق بود و در 1337ش/ 1958، از اعضاى فعال هیئتى بود که به ریاست مَتّى عَقراوى (اندیشمند مشهور عراقى) براى تأسیس دانشگاه بغداد تشکیل شد (سلامه نعیمات، ص‌8؛ إیناس صباح مهنّا، همانجا). علاوه‌براین، دورى در تأسیس مراکز علمى و دانشگاههایى در شمال و جنوب عراق و در توسعه آموزش عالى در این کشور تلاش بسیار کرد (خیرالدین حسیب، ص‌130).پس از کودتاى 23 تیر 1337/ 14 ژوئیه 1958، دورى که استاد تاریخ اسلام در دانشگاه تازه‌تأسیس بغداد بود، به اتهام حمایت از نورى سعید، نخست‌وزیر عراق در دوران پادشاهى (1300ـ1337ش/ 1921ـ1958)، و احتمالاً‌‌ به‌سبب رویکرد ملى‌گرایانه‌اش، از دانشگاه اخراج‌و زندانى شد، اما اندکى بعد، آزاد شد و به محل کارش بازگشت (← صالح احمد العلى، ص‌31ـ32؛ سلامه نعیمات، همانجا؛ حسام سامرائى، ص‌20ـ21؛ إیناس صباح مهنّا، ص‌39ـ40).دورى براى اجتناب از کشمکشهاى سیاسى عراق در سال تحصیلى 1338ـ1339ش/1959ـ1960، به لبنان رفت و دو سال در دانشگاه آمریکایى بیروت تدریس کرد. سپس به عراق بازگشت و باوجود اینکه بیشتر استادان وى را به ریاست دانشگاه بغداد برگزیدند، دولت وقت عراق از پذیرش این امر خوددارى کرد (إیناس صباح مهنّا، ص‌40؛ سلامه نعیمات، همانجا). در اوایل 1342ش/1963 و در دوران ریاست‌جمهورى عبدالسلام عارف، دورى به ریاست دانشگاه بغداد رسید (إیناس صباح مهنّا، همانجا؛ ناصر عبدالرزاق ملاجاسم، ص‌97). براثر تلاشهاى دورى، تحصیلات تکمیلى در دانشکده ادبیات دانشگاه بغداد راه‌اندازى شد. او کوشید تا دانشجویان بیشترى با اخذ راتبه به خارج‌از عراق اعزام شوند (صالح احمد العلى، ص‌31).به دنبال کشمکشها و رقابتهاى سیاسى، دورى در 1345ش/ 1966 براى مدتى کوتاه از ریاست دانشگاه برکنار شد (قس مطبعى، ج‌1، ص‌129، که گفته‌است دورى در 1344ش/ 1965 استعفا داد) و پس از کشته‌شدن عبدالسلام عارف ( 24 فروردین 1345/ 13 آوریل 1966) بار دیگر سمت خود را بازیافت (إیناس صباح مهنّا، همانجا).پس از کودتاى بعثیها در 26 تیر 1347/ 17 ژوئیه 1968، عبدالعزیز دورى از منصبش عزل و دارایى‌اش مصادره شد و پس از تبرئه، خانه‌نشین گردید. او به دنبال این ظلم و بى‌مهرى، در 1346ش/ 1968 براى همیشه عراق را ترک کرد و به لبنان رفت و براى دومین‌بار، به‌مدت دو سال، در دانشگاه آمریکایى بیروت تدریس کرد (ناصر عبدالرزاق ملاجاسم، ص‌113؛ إیناس صباح مهنّا، ص‌41؛ حسام سامرائى، ص‌21). در این مدت، پیشنهادهاى پاره‌اى مراکز علمى غرب و امریکا را نپذیرفت و سرانجام، به دعوت دانشگاه اردن به آنجا رفت (عبدالکریم خلیفه، ص‌144) و مدت چهل سال، تا پایان عمر، در این دانشگاه خدمت کرد (عبدالعزیز الدورى، مقدمه ولید معانى، ص‌16؛ إیناس صباح مهنّا، همانجا؛ سلامه نعیمات، ص‌9؛ «المناقشات»، ص‌67، به نقل از محمد عدنان بخیت).او از 1353 تا 1380ش/ 1974ـ2001، ریاست هیئت تاریخ بلادالشام را برعهده داشت. در اوایل دهه 1370ش/ 1390، سازمان عربى آموزش، فرهنگ و علوم (الکسو) ،وابسته به اتحادیه عرب، سرپرستى طرحى در زمینه تدوین تاریخ مرجع امت عرب را به عهده وى گذاشت. این طرح پس از پایان‌یافتن حدود هشتاد درصد کار، به‌سبب تحولات سیاسى در منطقه، متوقف شد («المناقشات»، ص‌67، به نقل از محمد عدنان بخیت، ص‌73، به نقل از على محافظه، ص‌74، به نقل از خیریه قاسمیه). او در 1372ش/1993، به عضویت شوراى امناى دانشگاه آل‌البیت که در حال تأسیس بود، درآمد (← همان، ص‌69، به نقل از محمد عدنان بخیت؛ ناصرالدین اسد، ص‌100).در 1378ش/1999، مؤسسه علمى عبدالحمید شومان در عَمّان/ اَمّان (پایتخت اردن)، به پاس خدمات علمى عبدالعزیز دورى، مجلس بزرگداشتى برپا کرد. مجموعه سخنرانیهاى این بزرگداشت در 1379ش/2000 با عنوان عبدالعزیز الدورى : انسانآ و مؤرخآ و مفکرآ چاپ شد. در این مجلس، دورى، شیخِ مورخان عرب، پیشواى تاریخ‌دانان و نخستین مورخ عرب در نیمه دوم سده چهاردهم/ بیستم لقب یافت (← إیناس صباح مهنّا، ص‌37، 42؛ کاتبى، ص‌223؛ حسام سامرائى، ص‌19؛ نیز ← محمود على داود، ص‌138ـ139).در 25 آذر 1379/ 15 دسامبر 2000، دورى به پاس تلاشهایش در مطالعات تاریخى، جایزه سازمان الکسو را دریافت کرد (میلى، ص‌132؛ المستقبل العربى، سال 23، ش 3، مارس 2001، ص‌128). افزون بر این، وى جوایز و نشانهاى بین‌المللى متعدد و عنوان دکترى افتخارى نیز کسب کرد. او همچنین به عضویت ثابت یا افتخارى چندین مرکز علمى پژوهشى عربى و جهانى درآمد (← عبدالعزیز الدورى مکرّمآ، لبه‌برگردان جلد؛ الدراسات و الابحاث العلمیة، ص‌29؛ سلامه نعیمات، ص‌9؛ إیناس صباح مهنّا، ص‌41ـ42).دورى جزو امضاکنندگان نامه همبستگى با ملت عراق و فلسطین در 1383ش/ 2004، براى منع مداخله نیروهاى خارجى در امور عراق و حمایت از ملت فلسطین بود (إیناس صباح مهنّا، ص‌42). او در بسیارى اجلاسها و نشستهایى با موضوعات قومى و ملى و اسلامى شرکت کرد و به این منظور، به کشورهایى همچون قطر، ترکیه، سوریه، روسیه و انگلستان سفر کرد (← مطبعى، همانجا؛ نیز ← ناصرالدین اسد، همانجا؛ «المناقشات»، ص‌74، به نقل از خیریه قاسمیه).دورى در عراق و اردن شاگردان بسیارى را آموزش داد، ازجمله محمد عدنان بَخیت، حسام سامرائى، جمال جوده، زید ابوالحاج، و غَیداء خَزْنه کاتبى (← «المناقشات»، ص‌68، به نقل از محمد عدنان بخیت؛ حسام سامرائى، ص‌19؛ عبدالعزیز الدورى، مقدمه ناصرالدین اسد، ص‌218؛ جمال جودة، ص‌233؛ زید ابوالحاج، ص‌239).دورى به زبانهاى انگلیسى و فرانسه مسلط بوده‌است و پیشتاز مطالعات تاریخ اقتصادى و اجتماعى در جهان اسلام محسوب مى‌شود. او در تحقیقات تاریخى خود و تفسیرش از تاریخ اسلام مورخى مقلد نبود و از خاورشناسان و مورخان غربى، مستقل بود («المناقشات»، ص‌69، به نقل از محمد عدنان بخیت، ص‌72، به نقل از على محافظه؛ ماجد سامرائى، ص‌107؛ محمود على داود، ص‌140؛ دایرة‌المعارف جهان نوین اسلام ، ذیل مادّه). چنان‌که در 1327ش/1948، وقتى خلیل احمد جَلّو و جاسم محمد رجب کتاب اصول اسماعیلیهبرنارد لوئیس را زیرنظر وى به عربى ترجمه و منتشر کردند، دورى در مقدمه‌اى ارزشمند بر این ترجمه، نوشته‌هاى لوئیس، لویى ماسینیون و ولادیمیر آلکسیویچ ایوانوف در باب اسماعیلیه را نقد کرد و این مقدمه دورى در نقدهاى بعدى بسیار تأثیرگذار بود. برخى از مخالفانش وى را مورخى مارکسیست دانسته‌اند (سیار جمیل، 2009)، درحالى‌که او کتابش الجذورالتاریخیة للشعوبیة را در 1341ش/1962، در پاسخ به کمونیستهاى عراق نوشت (← ادامة مقاله).او نخستین مورخ معاصر عربِ متخصص‌در تاریخ عباسیان محسوب مى‌شود (مطبعى، همانجا؛ ابراهیم بیضون، ص‌42ـ 43) و اصطلاحات تاریخى مخصوصى ابداع کرده‌است که از آن میان، دو عبارت «صدر اسلام» و «عصر نخست عباسى» رواج‌بسیار یافته‌اند (فالح حسین، ص50). دورى در نوشته‌هایش امانت‌دار، واقع‌گرا، بى‌طرف و دقیق بود و به‌اختصار مى‌نوشت (صالح حمارنه، ص‌150).عبدالعزیز دورى خواستار بازنویسى مجدد تاریخ عرب و اسلام بود و عقیده داشت هر نسلى حق دارد تاریخش را براساس باورهاى عصر خود با روش علمى و بى‌طرفانه و به دور از هرگونه تعصب مذهبى یا سیاسى بنویسد. او تقسیم‌بندى تاریخ به جدید و قدیم و میانه را قبول نداشت و آن را از ابداعات غرب مى‌دانست و هرگونه پیوند میان این تقسیم‌بندى و تاریخ و تمدن اسلام را رد مى‌کرد (← إیناس صباح مهنّا، ص‌42ـ44، 66ـ67).او در 1341ش/ 1962 در الجذورالتاریخیة للشعوبیة، به‌شدت به شعوبى‌گران تاخت (براى نمونه ← ص‌47ـ57)، اما در 1374ش/ 1995 تا حدودى از این مواضع سخت خود عدولکرد و با لحن ملایم‌ترى به شعوبیه پرداخت (← کوثرانى، ص27).عبدالعزیز دورى فعال، باوقار، خوش‌خلق، بخشنده، متواضع و شکیبا بود (صالح احمد العلى، ص‌29ـ30؛ احسان عباس، ص‌17؛ حسام سامرائى، ص‌20، 22، 29؛ ناصرالدین اسد، همانجا؛ «المناقشات»، ص‌72، 85، به نقل از على محافظه، ص‌70، 85، به نقل از محمد عدنان بخیت؛ خیرالدین حسیب، ص130).شهرت جهانى وى باعث شد تا زندگینامه و آثارش در چندین دایرة‌المعارف مهم عربى و جهانى درج‌شود و إیناس صباح مهنّا، یکى از شاگردان دورى، پایان‌نامه کارشناسى‌ارشد خود را با عنوان «منطق‌الحضارة عند عبدالعزیز الدورى» به زندگى و آثار و افکار وى اختصاص‌دهد. پایان‌نامه وى با همین عنوان در 1377ش/ 2008 در بیروت به چاپ رسید.عبدالعزیز دورى سرانجام، در 28 آبان 1389/ 19 نوامبر 2010 در عَمّان درگذشت و در گورستان سحاب، واقع در مشرق این شهر به خاک سپرده شد (سیار جمیل، 2009؛ «الموت یغیب... عبدالعزیز الدورى فى عَمّان...»، 2010). پس از مرگش، جایزه فرهنگى العُوَیس (دوازدهمین دوره) در 1390ش/ 2011 به وى تعلق گرفت (مؤسسة سلطان‌بن على العویس الثقافیة، 2013).مهم‌ترین آثار دورى که تأثیر بزرگى در مطالعات تاریخى داشتند و بعضآ سالها جزو منابع اصلى دانشگاهى در برخى کشورهاى عربى بودند، عبارت‌اند از: 1) العصر العباسى الاول (بغداد 1945)، دربارة تاریخ سیاسى و ادارى و مالى دولت عباسیان در دورة نخست. 2) دراسات فى العصور العباسیة المتأخرة (بغداد 1945)، دربارة تاریخ سده‌هاى متأخر خلافت عباسیان. 3) تاریخ العراق الاقتصادى فى القرن الرابع الهجرى (بغداد 1948)، ترجمه عربى پایان‌نامه دکترى دورى. 4) مقدمة فى تاریخ صدر الاسلام (بغداد 1949)، کتابى کم‌حجم مشتمل بر مطالبى مهم و جدید که تا به امروز جاى بحث و جدل دارد. 5) بحث فى نشأة علم‌التاریخ عندالعرب (بیروت 1960)، از مهم‌ترین و مشهورترین آثار دورى. او در این کتاب تا حدودى متأثر از فرانتس روزنتال است («المناقشات»، ص‌88، به نقل از عبدالاله بلقزیز). در 1362ش/1983، لورنس کانرد این کتاب را به انگلیسى ترجمه و منتشر کرد. 6) الجذورالتاریخیة للشعوبیة (بیروت 1962)، این اثر بحث و جدل بسیارى میان مورخان و سایر اندیشمندان به وجود آورد و به چند زبان ترجمه شد. 7) مقدمة فى التاریخ‌الاقتصادى العربى (بیروت 1969)، این اثر به چند زبان ترجمه شده‌است. 8) التکوین‌التاریخى للأمة العربیة: دراسة فى الهویة والوَعْىْ (بیروت 1974)، از مهم‌ترین آثار دورى که به چند زبان ازجمله انگلیسى ترجمه شده‌است (براى اطلاع کامل از تألیفات دورى ← إیناس صباح مهنّا، ص‌44ـ48؛ مطبعى، همانجا؛ محمد عبدالقادر خریسات، ص‌159ـ164؛ صباح نورى مرزوک، ذیل «عبدالعزیزالدورى»؛ مسعود ضاهر، ص‌195، 199ـ200؛ فاروق عمر فوزى، ص‌91ـ92؛ کورکیس عوّاد، ج‌2، ص‌286ـ288؛ کوثرانى، ص‌17ـ27).نظر به اهمیت آثار دورى، مرکز دراسات الوحدة العربیة در بیروت، از 1386ش/2007 تاکنون، تجدید چاپ تمام آثار وى را آغاز کرده و تابه‌حال (1392ش) ده اثر به چاپ رسانده‌است.عبدالعزیز دورى طى سالها پژوهش، دهها مقاله علمى در موضوعات تاریخ، فرهنگ و تمدن اسلامى در مجلات مختلف جهان عرب منتشر کرد (← إیناس صباح مهنّا، ص‌46ـ48؛ سلامه نعیمات، ص‌11ـ13؛ صباح نورى مرزوک، همانجا). مجموعه‌اى از این مقالات، شامل 54 عنوان، در کتابى در چهار جلد به نام اوراق فى التاریخ و الحضارة در بیروت (1428/ 2007) به چاپ رسیده‌است. همچنین، بیش از پانزده مقاله به انگلیسى و یک مقاله به فرانسه نوشته که از این میان، هفت مقاله در >دایرة‌المعارف اسلام< چاپ لیدن منتشر شده‌است (براى اطلاع از عناوین و جاى چاپ این مقالات ← دراسات تاریخیة مهداة الى عبدالعزیز الدورى، ص‌14؛ إیناس صباح مهنّا، ص‌47، پانویس؛ فرهنگ خاورشناسان، ج‌4، ص‌179).دورى چند کتاب را تصحیح انتقادى کرده و به چاپ رسانده‌است، ازجمله اخبارالدولة العباسیة (اخبار العباس و ولده) از مؤلفى مجهول (با همکارىِ عبدالجبار مطلبى، بیروت 1971)، أنساب‌الاشراف (قسم :3 العباس و ولده) تألیف بلاذرى (بیروت 1978)، و المقنع فى الفلاحة تألیف ابن‌حجاج‌(نظارت بر تحقیق؛ عَمّان 1982؛ دراسات تاریخیة مهداة الى عبدالعزیز الدورى، ص‌10).منابع : ابراهیم بیضون، «بعض إسهامات الدورى: التاریخیة والاقتصادیة»، در عبدالعزیز الدورى: انسانآ، و مؤَرّخآ، و مفکّرآ، عَمّان : مؤسسة عبدالحمید شومان، 2000؛ احسان عباس، «عبدالعزیز الدورى: الصدیق و الانسان»، در همان؛ إیناس صباح مُهَنّا، منطق الحضارة عند عبدالعزیز الدورى، بیروت 2008؛ جمال جودة، «بعض ذکریات التلمذة على یدى عبدالعزیز الدورى»، در عبدالعزیز الدورى، همان؛ خیرالدین حسیب، «تکریم عبدالعزیز الدورى: کلمة الدکتور خیرالدین حسیب: مدیر عام و رئیس مجلس أمناء مرکز دراسات الوحدة العربیة»، المستقبل العربى، سال23، ش 3 (مارس 2001)؛ دراسات تاریخیة مهداة الى عبدالعزیز الدورى، ]عَمّان: جامعة‌الاردنیة، 1995[؛ الدراسات و الابحاث العلمیة فى الحضارة الاسلامیة: نظرة على العِقدِ القادم، تحریر و اشراف و تقدیم اکمل‌الدین احسان‌اوغلى، استانبول: مرکز الابحاث للتاریخ و الفنون و الثقافة الاسلامیة، 1992؛ عبدالعزیز دورى، الجذور التاریخیة للشعوبیّة، بیروت 1981؛ زید ابوالحاج، «بعض ما تعلمته من الدورى: الانسان و المؤرخ»، در عبدالعزیز الدورى، همان؛ حسام سامرائى، «شذرات عن حیاة الدکتور عبدالعزیز الدورى الانسان»، در همان؛ ماجد سامرائى، «عبدالعزیز الدورى مفکرآ قومیّآ: کیف تصنع الأمّة تاریخها؟»، در عبدالعزیز الدورى مکرَّمآ : اوراق و شهادات، بیروت: مرکز دراسات الوحدة العربیة، 2009؛ سلامه نعیمات، «سیرة حیاة عبدالعزیز الدورى فى سطور»، در دراسات تاریخیة مهداة الى عبدالعزیز الدورى، همان؛ سیار جمیل، «عبدالعزیز الدورى شیخ المؤرخین المتمیّز: شاهد البدائل الصعبة»، شبکة الاعلام العراقى، 2009.Retrieved June 1, 2013, from http://www.imn.iq/articles/ view.190;صالح احمد العلى، «الدکتور عبدالعزیز الدورى: سجایاه الاصلیة و عمله»، در عبدالعزیز الدورى، همان؛ صالح حمارنه، «عبدالعزیز الدورى...: فکره و منهجه»، در دراسات تاریخیة مهداة الى عبدالعزیز الدورى، همان؛ صباح نورى مرزوک، معجم‌المؤلفین و الکتّاب العراقیین 1970ـ 2000؛ بغداد 2002؛ عبدالعزیز الدورى: انسانآ، و مؤَرّخآ، و مفکّرآ، عَمّان : مؤسسة عبدالحمید شومان، 2000؛ عبدالعزیزالدورى مکرَّمآ: اوراق و شهادات، بیروت: مرکز دراسات الوحدة العربیة، 2009؛ عبدالکریم خلیفه، «الاستاذ الدکتور عبدالعزیز الدورى: المربى و الانسان، کما عرفته»، در همان؛ فاروق عمر فوزى، «محاورة منهجیة حول مساهمة الدورى فى تفسیر التاریخ العربى الاسلامى فى ضوء التفاسیر التاریخیة»، در عبدالعزیز الدورى، همان؛ فالح حسین، «الدورى رائد دراسة التاریخ الاقتصادى العربى»، در همان؛ فرهنگ خاورشناسان: زندگینامه و کتاب‌شناسى ایران‌شناسان و اسلام‌شناسان، ج‌4، به سرپرستى پرویز مشکین‌نژاد، تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، 1388ش؛ غیداء خزنه کاتبى، «عبدالعزیز الدورى کما عرفته»، در عبدالعزیز الدورى، همان؛ وجیه کوثرانى، «الورقة الاولى: الحقول و الازمنة فى اعمال عبدالعزیز الدورى»، در عبدالعزیز الدورى مکرَّمآ، همان؛ کورکیس عوّاد، معجم‌المؤلفین العراقیین فى القرنین التاسع عشر و العشرین، بغداد 1969؛ محمد عبدالقادر خریسات، «بعض مساهمات الدورى فى علم التاریخ عندالعرب»، در عبدالعزیز الدورى، همان؛ محمود على داود، «من امجاد جامعة بغداد: الاستاذ المؤرخ الدکتور عبدالعزیز الدورى انموذجآ»، در عبدالعزیز الدورى مکرَّمآ، همان؛ مسعود ضاهر، «مساهمة الدورى فى تطویر الفکرة العربیة»، در عبدالعزیز الدورى، همان؛ حمید مطبعى، موسوعة اعلام العراق فى القرن العشرین، بغداد 1995ـ1998؛ «المناقشات»، در عبدالعزیز الدورى مکرَّمآ، همان؛ «الموت یغیب المؤرخ العربى‌الکبیر عبدالعزیز الدورى فى عَمّان...، عمون، 2010.Retrieved June 1, 2013, from www.ommonnews.net/ article.aspx?articleno=74049;مؤسسة سلطان‌بن على‌العویس الثقافیة، 2013.Retrieved June 1, 2013, from www. alowaisnet.org;محمد میلى، «تکریم عبدالعزیز الدورى: کلمة الاستاذ محمدالمیلى : مدیرعام المنظمة العربیة للتربیة و الثقافة و العلوم»، المستقبل العربى، سال 23، ش 3 (مارس 2001)؛ ناصرالدین اسد، «تحیّة الى الدکتور عبدالعزیز الدورى»، در عبدالعزیز الدورى مکرَّمآ، همان؛ ناصر عبدالرزاق ملاجاسم، المؤرخ صالح احمد العلى: رحلة التأسیس لمنهج‌اکادیمى لدراسة التاریخ العربى، بیروت 2010؛The Oxford encyclopedia of the modern Islamic world, ed. Abd،John L. Esposito, New York 1995, s.v. "Dūrī, Azīz al" (by Nazih N. Ayubi).،al-/ ستار عودى /دوریَسْتى، خاندان، خاندانى از محدّثان و فقیهان امامى ایرانى. یاقوت حموى (ذیل «دوریست») دوریست (قس سیوطى، ج‌1، ص‌:325 دوربست که غلط است) را از قریه‌هاى رى قدیم دانسته که همان طَرَشت/ دَرَشت (← عطاردى قوچانى، ص‌135ـ136؛ نیز ← نوراللّه شوشترى، ج‌1، ص‌95؛ امین، ج‌4، ص‌151) در غرب تهران است. خاندان دوریستى نسب خود را به حذیفة‌بن یمان* رسانده‌اند (یاقوت حموى، همانجا؛ نیز ← آقابزرگ طهرانى، طبقات: الثقات، ص‌44) و شهرت آنان به عَبْسى (نام قبیله حُذَیفه؛ ابن‌سعد، ج‌6، ص‌15؛ علوى، ص140) نیز بر همین اساس بوده‌است. این خاندان مدت سه قرن در ناحیه رى ریاست و زعامت علمى و دینى داشتند و در دوریست مدرسه‌اى دایر کرده‌بودند که در آن فقه و حدیث تدریس مى‌شد (عطاردى قوچانى، ص‌225).نخستین عالم معروف این خاندان، محمدبن احمدبن عباس‌بن فاخر دوریستى، از فقهاى قرن چهارم، است که در شهر رى نزد شیخ‌صدوق (متوفى 381) دانش آموخت و در زادگاه خود به تألیف و تصنیف پرداخت (← عمادالدین طبرى آملى، ص130؛ افندى‌اصفهانى، ج‌5، ص‌26). او یکى از راویان مشهور کتابهاى شیخ‌صدوق است (← محمدباقر مجلسى، ج‌104، ص‌154).مشهورترین فرد این خاندان، فرزند محمدبن احمد، ابوعبداللّه جعفربن محمد دوریستى (زنده در 458) از معاصران شیخ طوسى و از شاگردان شیخ مفید*، مرتضى‌علم‌الهدى* و ابوعبداللّه احمدبن محمد، مشهور به ابن‌عیاش*، بود و از آنان روایت مى‌کرد (← عبدالجلیل قزوینى، ص‌210؛ منتجب‌الدین رازى، ص‌45؛ نیز ← محمدباقر مجلسى، ج‌104، ص‌68ـ69؛ آقابزرگ طهرانى، طبقات: النابس، ص‌43). او در 401 در مجلس درس شیخ مفید در بغداد حاضر شد و حکایتى را که در آن مجلس شنیده بود به فارسى نقل کرد (آقابزرگ طهرانى، طبقات: النابس، ص‌44). این حکایت را ابن‌حمزه مجددآ به عربى ترجمه کرده‌است (← ابن‌حمزه، ص‌236ـ239). از دیگر مشایخ ابوعبداللّه پدرش بود و او بسیارى از احادیث را از طریق پدرش از صدوق روایت کرده‌است (براى نمونه ← احمدبن على طبرسى، ج‌1، ص‌14؛ جوینى خوانسارى، ج‌1، ص‌136، 243، 259، 334، ج‌2، ص‌54). او از شیخ‌مفید نیز حدیث نقل کرده‌است (جوینى خوانسارى، ج‌2، ص‌312).عالمان رجال، ابوعبداللّه جعفربن محمد را موثق دانسته‌اند (براى نمونه ← طوسى، ص‌419؛ منتجب‌الدین رازى، همانجا؛ ابن‌داوود حلّى، ص‌65). او آثار متعددى نوشت، اما نجاشى در کتاب رجال و شیخ طوسى در الفهرست، شاید به سبب معاصر بودنش (محمدتقى شوشترى، ج‌2، ص‌671)، نامى از او نبرده‌اند، با این حال، طوسى در رجال (همانجا) با عنوان ثقه یاد کرده که نشان‌دهندة جایگاه او نزد شیخ طوسى است. ابوعبداللّه کتابى به نام الحسنى داشته که نسخه‌اى از آن در اختیار ابن‌طاووس بوده و از آن نقل‌قولهایى آورده‌است (← ج‌1، ص‌385ـ386، 417، 422، ج‌3، ص‌191، 263، 265). دیگر عالمان امامى نیز به واسطه آثار ابن‌طاووس، همین مطالب را در نوشته‌هاى خود نقل کرده‌اند (براى نمونه ← حرّعاملى، 1409ـ1412، ج‌8، ص‌19، 21، ج‌10، ص‌365، 482، ج‌30، ص‌163؛ نیز ← کولبرگ ، ص‌184). کتاب دیگر او که نقل قولهایى از آن در اِعلام‌الورى فضل‌بن حسن طبرسى (براى نمونه ← ج‌2، ص‌163ـ164) و کشف‌الغُمة بهاءالدین اربلى (براى نمونه ← ج‌3، ص‌309) موجود است، کتاب الردّ على‌الزیدیة است (ابن‌شهرآشوب، ص‌32). آثار دیگر وى عبارت‌اند از : الکفایة، در عبادات؛ عمل یوم و لیلة که عنوان مرسوم رساله‌هاى عملیه بود و نشان از جایگاه فقهى او دارد؛ و الاعتقادات (← منتجب‌الدین رازى، همانجا؛ افندى اصفهانى، ج‌1، ص‌110ـ111).برخى از راویان و شاگردان او عبارت‌اند از: ابوالبرکات محمدبن اسماعیل مشهدى (← قطب راوندى، 1409الف، ج‌2، ص‌797؛ حلّى، ص‌302)؛ على‌بن عبدالصمد نیشابورى (ابن‌طاووس، ج‌1، ص‌198)؛ فضل‌اللّه‌بن على راوندى* (راوندى کاشانى، مقدمه على عسکرى، ص‌23)؛ شاذان‌بن جبرئیل قمى (جوینى خوانسارى، ج‌1، ص‌312، ج‌2، ص‌123، 136)؛ فضل‌بن حسن طبرسى* (← قطب راوندى، 1409ب، ص‌129)؛ و محمدبن‌احمدبن شهریار خازن (عمادالدین طبرى آملى، همانجا؛ براى دیگر راویان و شاگردان او ← آقابزرگ طهرانى، همانجا؛ عطاردى قوچانى، ص‌198ـ 218). دوریستى فرزندى به نام موسى داشت که اطلاعى از او در دست نیست، اما فرزند او ابوجعفر محمدبن موسى، که از دانش فقه آگاهى داشته، از جدش نقل حدیث کرده‌است (← افندى‌اصفهانى، ج‌5، ص‌191؛ آقابزرگ طهرانى، طبقات : الثقات، ص‌291). ابومحمد عبداللّه‌بن جعفربن محمد دوریستى، نواده ابوجعفر، نیز در فقه تبحر داشت و ابن‌ادریس حلّى از او اجازه روایت همه آثار شیخ‌مفید را دریافت کرد (محمدباقر مجلسى، ج‌104، ص‌155). ابومحمد در 566 به بغداد رفت و مدتى در آنجا اقامت گزید (یاقوت حموى، همانجا) و از پدرش و جدش حدیث نقل کرد (براى نمونه ← ابن‌مشهدى، ص‌31، 122، 544). او در بغداد مجلس املاى حدیث داشت و ظاهراً پس از سال 600 درگذشت (← یاقوت حموى، همانجا؛ صفدى، ج‌17، ص‌102).تشابه نامهاى افراد این خاندان موجب شده‌است تا گاهى تذکره‌نویسان آنها را با یکدیگر خلط کنند و خصوصیات و شاگردان یکى را به دیگرى نسبت دهند (← عطاردى‌قوچانى، ص‌229؛ براى نمونه ← محمدباقر مجلسى، ج‌104، ص‌70، :144 اجازه علامه حلّى، ج‌105، ص‌:158 اجازه شهیدثانى؛ افندى‌اصفهانى، ج‌3، ص‌178ـ 190؛ آقابزرگ طهرانى، طبقات : النابس، ص‌43). مثلاً تذکره‌نویسان گمان کرده‌اند کسانى چون ابن‌ادریس حلّى و شاذان‌بن جبرئیل قمى، که در قرن ششم مى‌زیستند، شاگرد ابوعبداللّه جعفربن محمد دوریستى بوده‌اند و فقط با یک واسطه از شیخ مفید روایت کرده‌اند. آنان فاصله زمانى دوره مشایخى چون جعفربن محمد دوریستىِ معاصر شیخ طوسى و دوره ابن‌ادریس حلّى (صاحب سرائر) را در نظر نگرفته‌اند (← محمدباقر مجلسى، ج‌106، ص‌41؛ افندى‌اصفهانى، ج‌3، ص‌188ـ 190). احتمالاً‌‌ این اشتباه علامه حلّى بوده‌است و دیگران بدون تفحص، سخنان وى را پذیرفته‌اند. همین امر موجب شد که برخى از عالمان رجال براى توجیه سخن علامه حلّى و نیز با استناد به گفته جوینى خوانسارى (ج‌1، ص‌309)، جعفربن محمد دوریستىِ جدّ را از معمّرین به‌شمار آورند (← محمدتقى مجلسى، ج‌14، ص‌338؛ خوانسارى، ج‌2، ص‌178)، حال اینکه سخن جوینى خوانسارى (همانجا) دربارة ابومحمد عبداللّه‌بن جعفر است که به گفته وى 118 سال عمر کرد، نه جعفربن محمد، جدّ اعلاى او. از سوى دیگر، روایت کسانى چون ابن‌ادریس از شیخ مفید فقط با یک واسطه بسیار بعید است، چرا که سند ابن‌ادریس با دو واسطه به شیخ طوسى مى‌رسد (مازندرانى‌حائرى، ج‌2، ص‌271ـ272؛ نیز ← محمدتقى شوشترى، ج‌2، ص‌672). تفطّن نداشتن به وقوع این اشتباه شاید ناشى از آن باشد که طریق کسانى چون علامه حلّى به مصنفات شیخ مفید غالباً به واسطه ابوعلى طوسى و او از پدرش شیخ طوسى بوده‌است که طریق مشهور و بسیار معتبرى است (← جزایرى، ص10ـ12)، اما طریق جعفربن محمد دوریستى به شیخ مفید، به شهرت طریق نخست نیست. در هر حال به نظر مى‌رسد که صاحب معالم، حسن‌بن زین‌الدین (فرزند شهیدثانى)، نخستین کسى بود که به این خطا پى‌برد و در اجازة کبیرة آن را تصحیح کرد (← محمدباقر مجلسى، ج‌106، ص‌41ـ43). او با مقایسه چند سند نشان داده‌است که محدّثان هم‌طبقه ابن‌ادریس حلّى و شاذان‌بن جبرئیل قمى، غالباً با سه یا چند واسطه به شیخ مفید یا مرتضى علم‌الهدى مى‌رسند (← همان، ج‌106، ص‌42)، چنان‌که در اجازه بعضى از مشایخ شهید اول (← همان، ج‌104، ص‌155) این اشتباه تصحیح شده‌است. ازاین‌رو، صاحب معالم به این نتیجه رسید که افتادگى در سلسله سند تنها به سبب تشابه کنیه ابوجعفر محمدبن موسى با نام پدربزرگش یعنى جعفر بوده‌است (← همان، ج‌106، ص‌43). نورى (ج‌3، ص‌39) نظر صاحب معالم را معتبر دانسته و محمدتقى شوشترى (ج‌2، ص‌671) بر مغایرت جعفربن محمد با ابوجعفر محمدبن موسى صحّه گذاشته‌است. مدفن عبداللّه‌بن جعفربن محمد در طرشت زیارتگاه بوده و اکنون نیز پابرجاست (محمدباقر مجلسى، ج‌102، ص250، پانویس 6؛ عطاردى قوچانى، ص‌224ـ225).حسن‌بن جعفر دوریستى فقیه، محدّث و شاعر، برادر عبداللّه‌بن جعفر (علیارى تبریزى، ج‌2، ص‌565؛ آقابزرگ طهرانى، طبقات: الانوار، ص‌37) بود که وى را نیز به‌اشتباه فرزند جعفربن محمد، جدّ بزرگ او، پنداشته‌اند (← عطاردى‌قوچانى، ص‌228) و حتى آقابزرگ طهرانى وى را هم در زمره عالمان و محدّثان قرن ششم (← طبقات: الثقات، ص‌56) و هم در شمار محدّثان و عالمان قرن هفتم (← طبقات : الانوار، همانجا) آورده‌است. حسن‌بن جعفر به‌گفته عبدالجلیل قزوینى (ص‌145) از علماى بزرگ امامیه و مؤلف و راوى اخبار بسیارى بود و هر دو هفته یکبار خواجه نظام‌الملک از رى براى دیدارش به دوریست مى‌رفت و از وى حدیث مى‌شنید. حسن‌بن جعفر در مدح نظام‌الملک اشعارى سروده‌است که عبدالجلیل قزوینى (ص‌145ـ146) و باخرزى (ج‌1، ص‌495) برخى از آنها را ذکر کرده‌اند (قس عطاردى قوچانى، ص‌22 که اشعار مذکور در کتاب رازى را به پسر حسن، یعنى خواجه ابوتراب درشتى نسبت داده‌است).از دیگر افراد این خاندان که نامش در کتابها آمده قاضى سدیدالدین ابومحمد حسن‌بن على دوریستى، فقیه پرهیزکار و ساکن کاشان است (حرّعاملى، 1362ش، قسم 1، ص‌58؛ قس افندى‌اصفهانى، ج‌1، ص‌:179 حسن‌بن حسین‌بن على دوریستى) که از پدر منتجب‌الدین رازى حدیث نقل کرده‌است (افندى‌اصفهانى، ج‌1، ص‌179، ج‌7، ص‌96).منابع : محمدمحسن آقابزرگ طهرانى، طبقات اعلام‌الشیعة: الانوار الساطعة فى المائة السابعة، چاپ على‌نقى منزوى، بیروت 1392/1972؛ همان: الثقات العیون فى سادس القرون، چاپ على‌نقى منزوى، بیروت 1392/1972؛ همان: النابس فى القرن الخامس، چاپ على‌نقى منزوى، بیروت 1391/1971؛ ابن‌حمزه، الثاقب فى المناقب، چاپ نبیل رضا علوان، قم 1412؛ ابن‌داوود حلّى، کتاب الرجال، چاپ محمدصادق آل‌بحرالعلوم، نجف 1392/1972، چاپ افست قم ]بى‌تا.[؛ ابن‌سعد؛ ابن‌شهرآشوب، معالم‌العلماء، نجف 1380/1961؛ ابن‌طاووس، اقبال‌الاعمال، چاپ جواد قیومى‌اصفهانى، قم 1414ـ1416؛ ابن‌مشهدى، المزارالکبیر، چاپ جواد قیومى اصفهانى، قم 1419؛ عبداللّه‌بن عیسى افندى‌اصفهانى، ریاض‌العلماء و حیاض‌الفضلاء، چاپ احمد حسینى، قم 1401ـ؛ امین؛ على‌بن حسین باخرزى، دمیة‌القصر و عُصرة اهل‌العصر، ج‌1، چاپ محمد تونجى، دمشق ?] 1391/ 1971[؛ على‌بن عیسى بهاءالدین اربلى، کشف‌الغمة فى معرفة‌الائمة، بیروت 1405/1985؛ عبداللّه‌بن نورالدین جزایرى، الاجازة‌الکبیرة، چاپ محمد سمامى‌حائرى، قم 1409؛ ابراهیم‌بن محمد جوینى خراسانى، فرائدالسمطین فى فضائل المرتضى و البتول و السبطین و الائمة من ذریتهم علیهم‌السلام، چاپ محمدباقر محمودى، بیروت 1398ـ 1400/ 1978ـ 1980؛ محمدبن حسن حرّعاملى، امل‌الآمل، چاپ احمد حسینى، بغداد ?] 1385[، چاپ افست قم 1362ش؛ همو، تفصیل وسائل‌الشیعة الى تحصیل مسائل‌الشریعة، قم 1409ـ1412؛ حسن‌بن سلیمان حلّى، مختصرالبصائر، چاپ مشتاق مظفر، قم 1421؛ خوانسارى؛ فضل‌اللّه‌بن على راوندى‌کاشانى، النوادر، چاپ سعیدرضا على عسکرى، قم 1377ش؛ عبدالرحمان‌بن ابى‌بکر سیوطى، لب‌اللباب فى تحریرالانساب، چاپ محمداحمد عبدالعزیز و اشرف احمد عبدالعزیز، بیروت 1411/1991؛ محمدتقى شوشترى؛ نوراللّه‌بن شریف‌الدین شوشترى، مجالس‌المؤمنین، تهران 1354ش؛ صفدى؛ احمدبن على طبرسى، الاحتجاج، چاپ محمدباقر موسوى‌خرسان، بیروت 1401/1981؛ فضل‌بن حسن طبرسى، اعلام‌الورى باعلام الهدى، قم 1417؛ محمدبن حسن طوسى، رجال‌الطوسى، چاپ جواد قیومى اصفهانى، قم 1415؛ عبدالجلیل قزوینى، نقض، چاپ جلال‌الدین محدث ارموى، تهران 1358ش؛ عزیزاللّه عطاردى‌قوچانى، مشایخ فقه و حدیث در جماران، کُلین و دَرَشت، تهران 1373ش؛ محمدبن على علوى، المناقب، چاپ حسین موسوى بروجردى، قم 1386ش؛ على‌بن عبداللّه علیارى‌تبریزى، بهجة‌الآمال فى شرح زبدة‌المقال، ج‌2، چاپ هدایة‌اللّه مسترحمى، ]تهران[ 1401؛ محمدبن على عمادالدین طبرى‌آملى، بشارة المصطفى صلى‌اللّه‌علیه‌وآله‌لشیعة المرتضى علیه‌السلام، چاپ جواد قیومى‌اصفهانى، قم 1420؛ سعیدبن هبة‌اللّه قطب راوندى، الخرائج‌و الجرائح، قم 1409الف؛ همو، قصص‌الانبیاء، چاپ غلامرضا عرفانیان‌یزدى، مشهد 1409ب؛ محمدبن اسماعیل مازندرانى‌حائرى، منتهى‌المقال فى احوال الرجال، قم 1416؛ محمدباقربن محمدتقى مجلسى؛ محمدتقى‌بن مقصودعلى مجلسى، روضة‌المتقین فى شرح مَن لایـَحضُرُه الفقیه، چاپ حسین موسوى‌کرمانى و على‌پناه اشتهاردى، قم 1406ـ1413؛ على‌بن عبیداللّه منتجب‌الدین رازى، الفهرست، چاپ جلال‌الدین محدث ارموى، قم 1366ش؛ حسین‌بن محمدتقى نورى، خاتمة مستدرک الوسائل، قم 1415ـ1420؛ یاقوت حموى؛Etan Kohlberg, A medieval Muslim scholar at work: Ibn T(āwūs and his library, Leiden 1992./ محسن معینى /دوریه، آندره ← ریه، آندره دودورى هندوستانى، سلطان بایزید ← بایزیددورىدوزخ ← ]ضمیمه دانشنامه[دوزَلِه، نوعى ساز هواصدا و ساخته‌شده از یک جفت نى. این ساز در برخى از نواحى ایران نواخته مى‌شود.سازهاى هواصدا با لوله مضاعف از دیرباز در ایران شناخته شده‌بوده‌است؛ مثلاً یک پیکرک مفرغى از دوره سلوکى ـ اشکانى به‌دست آمده که نوازنده‌اى را درحال نواختن دوناى نشان مى‌دهد (نگرشى بر پیشینه موسیقى در ایران، ص‌68، 83، تصویر25). در کتاب الموسیقى الکبیر فارابى (تألیف‌شده ح 324؛ ج‌2، ص‌795ـ796) از سازى هواصدا با لوله صوتى مضاعف به‌نامِ مزمار مثنى یا دوناى سخن گفته شده‌است.سازهاى هواصدا با لوله مضاعفِ زبانه‌دارِ متنوعى در نواحى ایران یافت مى‌شود؛ یکى از آنها که بیشتر در نواحى کردستان، کرمانشاهان، لرستان، و ایلام نواخته مى‌شود، به دوزله مشهور است و غالباً چوپانان آن را مى‌نوازند. گفته شده زَل در زبان کردى به معنی نوعى نى است و اطلاق دوزله به این ساز به همین سبب است (اطرائى و درویشى، ص220؛ ملّاح، ص334؛ مسعودیه، ص‌199؛ شرفکندى، ذیل «زل»). دو لوله این ساز را با موم به هم مى‌چسبانند و گاهى براى تزیین، میان مومها دانه‌هاى صدفى به رنگهاى قرمز و آبى مى‌گذارند. جنس این لوله‌ها از نى یا استخوان بال عقاب و قوش و گاهى از فلز است؛ در این میان، لوله از جنسِ نى مرسوم‌تر است. معمولاً‌ روى هریک از لوله‌هاى این ساز، شش سوراخ وجود دارد، اما لوله‌هاىِ با پنج‌یا هفت سوراخ هم دیده مى‌شود. سوراخها روى هر لوله دقیقآ کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند و نوازنده هنگام نواختن، هر انگشت خود را روى دو سوراخ قرار مى‌دهد. بنابراین، هر دو نى یک صدا را با شدت بیشترى تولید مى‌کنند. بر سر هر لوله، زبانه (قمیش) ساده‌اى از جنس نى قرار مى‌دهند. زبانه را پیکه هم گفته‌اند. انتهاى زبانه را با نخ یا نوار محکم مى‌کنند. در کردستان سه نوع دوزله با ابعاد مختلف مرسوم است که طول آنها (با زبانه) از 225 تا 315 میلیمتر متغیر است (مسعودیه، ص‌197ـ199؛ پورمندان، ص‌17؛ اطرائى و درویشى، همانجا؛ ملّاح، ص330).در نواختن این ساز، از شیوه «بین خوردن» یا «نفس برگردان» استفاده مى‌کنند. با این شیوه نوازنده تنفس خود را هنگام نواختن قطع نمى‌کند و درنتیجه، صداى این ساز ممتد و بدون مکث شنیده مى‌شود. گستره صوتى دوزله بسته به تعداد سوراخهاى آن متفاوت است. نوعى از آن که هفت سوراخ دارد، بیشترین گستره صوتى را دربرمى‌گیرد که یک اُکتاو است، اما با بیشتر کردن شدت دمیدن مى‌توان آن را تا یک پرده بالاتر برد (مسعودیه، ص‌199؛ اطرائى و درویشى، ص‌221).دوزله در جشن و سرور و شادمانى نواخته مى‌شود. برخى از مقامهایى که با این ساز مى‌نوازند عبارت است از: گریان، سه‌جار، زنگى، چپى، و فتاح پاشایى (مسعودیه؛ پورمندان، همانجاها).منابع : ارفع اطرائى و محمدرضا درویشى، سازشناسى ایرانى، تهران 1388ش؛ مهران پورمندان، دایرة‌المعارف موسیقى کهن ایران، تهران 1379ش؛ عبدالرحمان شرفکندى (هه‌ژار)، فرهنگ کردى ـ فارسى: هه بنانه بورینه، تهران 1369ش؛ محمدبن محمد فارابى، کتاب الموسیقى‌الکبیر، چاپ غطاس عبدالملک خشبه، قاهره ] 1967[؛ محمدتقى مسعودیه، سازهاى ایران، عکاسان: سعید بهروزى و فرید سالمى، تهران 1384ش؛ حسینعلى ملّاح، فرهنگ سازها، تهران 1376ش؛ نگرشى بر پیشینه موسیقى در ایران به روایت آثار پیش از اسلام، تألیف سورى ایازى، هنگامه گزوانى، و مرضیه الهه عسگرى، تهران : سازمان میراث فرهنگى کشور، 1383ش./ ایلناز رهبر /دوزمه مصطفى‌چلبى، شاهزاده عثمانى، فرزند بایزید* اول. سال تولد او در بیشتر منابع نیامده، اما بنابر تصریح قره‌چلبى‌زاده (ص‌357) وى در 794 به‌دنیا آمده‌است. به‌گفته منجم‌باشى (ص‌87)، مصطفى‌چلبى در جنگ آنقره/ آنکارا (804، بین تیمور گورکان و بایزید اول) کشته شد، اما براساس برخى منابع دوره تیمورى (← شرف‌الدین على یزدى، ج‌2، ص‌1149؛ نظام‌الدین شامى، ص260) و اغلب منابع عثمانى (← ابن‌کمال ، دفتر4، ص‌434؛ عاشق پاشازاده، ص‌78؛ نشرى ، ج‌1، ص‌556؛ راسم، ج‌1، ص‌106)، او در پى شکست بایزید از تیمور ناپدید شد. البته در منشآت اسماعیل آقا (ص‌8) و دستورنامه انورى (ص‌91)، تصریح شده که مصطفى‌چلبى را تیمور اسیر کرد (نیز ← د.ا.ترک، ذیل مادّه). اوزون‌چارشیلى (ج‌1، ص‌367ـ368) نیز این مطلب را تحلیل و تأیید کرده‌است (براى اطلاعات بیشتر و تحلیلى در این خصوص‌← د.اسلام، چاپ دوم، ذیل مادّه).ظاهراً مصطفى همراه اسراى آناطولى به سمرقند انتقال یافت و پس از مرگ تیمور آزاد شد و به آناطولى بازگشت. او در دورة سلطنت برادرش، محمد اول (حک:805ـ824)، در شهر نیغده / نکیده در قلمرو قره‌مانیان اقامت گزید. مصطفى مدتى بعد، در 823، برخى از امراى ولایت روم‌ایلى را با خود همراه کرد و مدعى سلطنت شد. او از مانوئل دوم، امپراتور روم شرقى، درخواست کمک کرد و مانوئل زمینه قدرت‌یابى او را در سلانیک فراهم آورد. در جنگى که بین مصطفى‌چلبى و محمد اول رخ داد، مصطفى شکست خورد و به قلعه سلانیک در قلمرو روم شرقى پناه برد. مانوئل دوم با درخواست محمد اول براى بازگرداندن مصطفى‌چلبى مخالفت کرد، اما آن دو به توافق رسیدند که مصطفى و همراهانش تحت‌الحفظ امپراتور باشند و محمد اول سالانه سیصد هزار آقچه در ازاى نگهدارى آنان به مانوئل بپردازد (اوزون‌چارشیلى، ج‌1، ص‌368ـ371).مصطفى‌چلبى تا پایان حکومت محمد اول (در 824) در اسارت امپراتور باقى ماند. هم‌زمان با روى کارآمدن مراد دوم (حک:824ـ855) و آغاز تیرگى مناسبات مانوئل و سلطان عثمانى، زمینه براى آزادى مصطفى و بهره‌بردارى مانوئل از او براى اعمال فشار بر دولت عثمانى فراهم شد. ازاین‌رو، مانوئل ضمن آزادکردن مصطفى از زندان، پیمانى با او منعقد کرد. به‌موجب این پیمان مصطفى‌چلبى متعهد شد بعد از به‌قدرت‌رسیدن، مناطق اَفلاق در سواحل دریاى سیاه تا سواحل اریسوس را، که به تسالى معروف بود، به امپراتور واگذار کند. مصطفى براى اطمینان امپراتور، فرزند خود را به گروگان نزد او گذاشت (اوزون‌چارشیلى، ج‌1، ص‌373، 375ـ377).در پى این توافقات، مصطفى همراه سپاهیان کمکى مانوئل از قسطنطنیه به گلیبولى رفت و پس از تصرف قلعه گلیبولى، به تعهداتش در قبال امپراتور عمل نکرد. همین امر به تیرگى مناسبات او با مانوئل منجر شد. مانوئل درصدد اتحاد با مراد دوم برضد مصطفى بود، اما نتیجه‌اى نگرفت. مصطفى از گلیبولى به روم‌ایلى/ روملى رفت و اعلام کرد فرزند بایزید اول است. او ادعا کرد به‌علت ارشدبودنش در خاندان عثمانى، حق سلطنت با اوست (ابن‌جواد، ص‌52؛ سعدالدین‌افندى، ج‌1، ص‌306؛ اوزون‌چارشیلى، ج‌1، ص‌377). بنابر نوشته ابن‌جواد (همانجا)، ملازمان مراد دوم، براى خشنودى وى، مصطفى‌چلبى را «دوزمه» (دروغین، جعلى) خواندند؛ درحالى‌که وى فرزند واقعى بایزید اول بود.مصطفى‌چلبى با سپاهى انبوه به ادرنه حمله و آنجا را تصرف کرد (عاشق پاشازاده، ص‌96). او در مدت کوتاه حکومت خود سکه ضرب کرد که دو نمونه از سکه‌هاى او به‌جا مانده‌است (← على‌بیگ، ص‌388). وى سپس درصدد تصرف آناطولى برآمد و امراى بزرگ روم‌ایلى و بیشتر مردم به او پیوستند (بدلیسى، دفتر6، ص‌] 10[؛ صولاق‌زاده، ص140). سلطان‌مراد چون از حرکت مصطفى به‌سوى آناطولى آگاه شد، وزیراعظم خود، بایزیدپاشا، را به مقابله با او فرستاد (سعدالدین‌افندى، ج‌1، ص‌307). بایزیدپاشا و نیروهایش در برخورد با سپاه روم‌ایلى بدون هیچ مقاومتى به مصطفى‌چلبى پیوستند و مصطفى وى را وزیر خود کرد (منجم‌باشى، ص‌127ـ 128؛ سعدالدین‌افندى، ج‌1، ص‌308). مصطفى‌چلبى بعد از این پیروزى براى جنگ با سلطان‌مراد در 825 از راه گلیبولى وارد آناطولى شد. در نبرد میان دو طرف، مصطفى شکست خورد (تتوى و همکاران، ج‌8، ص5130) و همراه شمارى از یارانش به گلیبولى رفت و باقیمانده لشکریانش تسلیم سلطان‌مراد شدند (لطفى‌پاشا، ص‌77ـ78). او سپس به ادرنه و از آنجا به قزل‌آغاج‌گریخت، اما دستگیر و در 825 در ادرنه به دار آویخته شد (لطفى‌پاشا، ص‌79؛ عاشق پاشازاده، ص‌35ـ36).منابع : ابن‌جواد، کوچک عثمانلى تاریخى، ]استانبول[ 1328؛ انورى، دستورنامه انورى، استانبول 1928؛ ادریس بدلیسى، هشت بهشت، نسخه خطى کتابخانه نور عثمانیه، ش 1124؛ احمدبن نصراللّه تتوى و همکاران، تاریخ الفى: تاریخ هزارساله اسلام، چاپ غلامرضا طباطبایى‌مجد، تهران 1382ش؛ احمد راسم، رسملى و خریطه‌لى عثمانلى تاریخى، ج‌1، استانبول 1330؛ محمدبن حسنجان سعدالدین‌افندى، تاج‌التواریخ، ]استانبول[ 1279ـ1280؛ شرف‌الدین على یزدى، ظفرنامه، چاپ سعید میرمحمدصادق و عبدالحسین نوایى، تهران 1387ش؛ صولاق‌زاده محمد همدمى، صولاق‌زاده تاریخى، استانبول 1297؛ درویش احمد عاشق پاشازاده، عاشق پاشازاده تاریخى، چاپ عالى‌بیگ، استانبول 1332، چاپ افست وست‌مید، انگلستان 1970؛ على‌بیگ، «مصطفى‌چلبى آقچه‌لرى : 824ـ825»، تورک تاریخ انجمنى مجموعه‌سى، سال 15 (تشرین ثانى 1341)؛ عبدالعزیز قره‌چلبى‌زاده، روضة‌الابرار المبین بحقائق الاخبار، قاهره 1248؛ احمدلطفى‌بن عبدالمعین لطفى‌پاشا، تواریخ آل‌عثمان، استانبول 1341؛ احمدبن لطف‌اللّه منجم‌باشى، جامع‌الدول، حققه و علق علیه و ترجمه الى الترکیة احمد اغیراقچه، استانبول 1995؛ نظام‌الدین شامى، ظفرنامه، چاپ پناهى سمنانى، تهران 1363ش؛İsmail Aka, "Timur’un Ankara Savaış fetihnâmesi", Belgeler, XI, no.15 (1986); EI2, s.v. "Mus(t(fā.1: Mus(t(afā Čelebi" (by C. J. Heywood); İbn Kemal, Tevârih-i âl-i Osman, defter 4, ed. Koji Imazawa, Ankara 2000; İA, s.v. "Mustafa.1: Mustafa (elebî" (by M. C.( ehābeddin Tekindağ); Mehmed Neşrî, Kitâb- Cihan-nümâ: Neşrî tarihi, ed. Faik Reşit Unat and Mehmed A. K(ymen, Ankara 1995; İsmail Hakkı Uzunçarışlı, Osmanl tarihi, vol.1, Ankara 2003./ ولى دین‌پرست /دوزى، راینهارت پیتر آن ، خاورشناس هلندى فرانسوى‌تبار، متخصص‌واژه‌شناسى عربى و تاریخ اندلس. او در 21 فوریه 1820/ 6 جمادى‌الاولى 1235 در شهر لیدن هلند به دنیا آمد (دخویه ، ص‌6؛ لویس شیخو، ج‌1، ص‌175، 177، 259؛ عقیقى، ج‌2، ص‌308).نام وى به صورت رَینحَرت دُزى (← زرکلى، ج‌3، ص‌39، پانویس) نیز ذکر شده‌است.خاندان وى که مذهب پروتستان داشتند، در 1647/ 1057 براثر درگیریهاى مذهبى، از ناحیه والنسین فرانسه به هلند مهاجرت کرده‌بودند (دخویه، همانجا؛ مدرسى چهاردهى، ص‌319؛ عقیقى، ج‌2، ص‌309).دوزى از نه تا چهارده سالگى در اقامتگاه وان وین در شهر واسنار و سپس مدتى در مدرسه‌اى در شهر هاتم به سر برد و تحصیل کرد (دخویه، همانجا؛ دوزى، 1913، مقدمه استوکس ، ص‌XVI).او از کودکى به فراگیرى زبان علاقه‌مند بود و در طول زندگى‌اش، زبانهاى متعددى فراگرفت، که بر برخى از آنها چون عربى، اسپانیایى و فرانسه تسلط کامل یافت. این امر باعث شد تا پدرش وى را به مدرسه استاد زبان‌شناس، یان‌خرت ون خلدر ، که فقط دانش‌آموزان ممتاز را مى‌پذیرفت، بفرستد. در آنجا، دوزى با همکلاسى‌اش، وان ایک بلیویلد ، به رقابت علمى پرداخت و صرف و نحو عربى آموخت و سرانجام در سپتامبر 1837/ رجب 1290، وارد دانشگاه لیدن شد (دخویه، ص‌6ـ8؛ دوزى، 1913، همانجا؛ همو، 1998، ج1، مقدمه حبشى، ص6).دوزى در دانشکده ادبیات دانشگاه لیدن در محضر استاد مشهور زبان‌شناس، هندریک انخیلین وایرس (متوفى 1844/ ح 1260)، زبانهاى کهن مانند عبرى، کلدانى و سریانى را فراگرفت و به زبان عربى تسلط یافت (دخویه، ص‌8ـ9؛ عقیقى، ج‌2، ص‌308؛ بدوى، ص‌259).هرچند، وایرس وى را تشویق کرد مطالعاتش را در زمینه تاریخ اسلام و ادبیات عرب در اندلس متمرکز کند، دوزى در آن زمان توجه خاصى به مطالعه فرهنگ لغتها نشان داد و مدتى در این زمینه‌کار کرد (دخویه، ص‌9؛ فوک ، ص‌190ـ191).در 16 دسامبر 1841/ 29 رجب 1257، در مسابقه سراسرى پژوهشگران اروپا که مؤسسه سلطنتى هلند با موضوع پوشاک مسلمانان در ادوار مختلف تاریخى برگزار کرد، دوزى موفق به اخذ جایزه شد (دخویه، ص10ـ12؛ بدوى؛ عقیقى، همانجاها؛ احمد مطلوب، ص‌5ـ7). این پژوهش ارزنده شهرت وى را به عنوان پژوهشگرى متبحر در پى داشت. او که در اندیشه تدوین علمى تاریخ مسلمانان در اسپانیا و جمعاً‌ورى منابع تاریخى چاپ نشده در این زمینه بود، به‌پیشنهاد وایرس و زیرنظر وى، پایان‌نامه دکترى‌اش را باعنوان >«اخبار دولت عَبّادیان اندلس نزد نویسندگان عرب»< نوشت و در اول مارس 1844/ 11 صفر 1260، از دانشکده ادبیات دانشگاه لیدن فارغ التحصیل شد (دخویه، ص‌12ـ 13؛ مدرسى چهاردهى، ص319؛دوزى، 1913، همان مقدمه، ص‌XIX).در 1844 یا 1845/ 1260 یا 1261، به آلمان رفت و در کتابخانه‌هاى آنجا، به نسخه‌بردارى از نسخ خطى ارزشمند دربارة تاریخ مغرب اسلامى و اسپانیا مشغول شد. او همچنین به شهر لایپزیک رفت و در آنجا، با خاورشناس و زبان‌شناس آلمانى، هانرى/ هاینریش لبرشت فلایشر (متوفى ح 1888/ 1305)، آشنا شد. دوستى آنها بیش از 35 سال ادامه یافت و با نقد آثار علمى یکدیگر و مباحثات فکرى و احترام متقابل همراه گردید (دخویه، ص‌14؛ دوزى، 1998، ج‌1، همان مقدمه، ص‌8ـ 9؛ عقیقى، ج‌2، ص‌308ـ309).در بهار 1845/ 1261، دوزى راهى انگلستان شد و آنجا نیز به نسخه‌بردارى از متون معتبر عربى در کتابخانه بودلیان و کتابخانه‌هاى لندن پرداخت و نتایج‌تحقیقاتش را در 1846/ 1262 در هلند منتشر کرد (← دخویه، ص‌15؛ دوزى، 1998، ج‌1، همراه مقدمه، ص‌9؛ عقیقى، ج‌2، ص‌309).در 1846/ 1262، دوزى به پیشنهاد تئودر یوینبول (استاد زبانهاى دانشگاه‌لیدن) متصدى بخش نسخ خطى شرقى کتابخانه دانشگاه لیدن* شد و فهرستى از این نسخ تهیه کرد (دخویه، ص‌13، 16؛ بدوى، ص‌261؛ عقیقى، ج‌2، ص‌309ـ 310).در اواخر 1849/ 1265 یوهان رودالف توربکه ، استاد حقوق دانشگاه لیدن و رئیس حزب لیبرال، که دوزى هم از وابستگان آن بود، نخست‌وزیر هلند شد. او که شیفته مقالات دوزى بود، در 2 ژانویه 1850/ 18 صفر 1266، وى را به استادى تاریخ و زبان دانشگاه لیدن منصوب کرد. این شغل که بسیار مورد علاقه دوزى بود، رویکرد و مسیر جدیدى در مطالعات او ایجاد کرد و زمینه را براى نگارش آثار مهم وى مهیّا ساخت (← دوزى، 1913، همان مقدمه، ص‌XXIII-XXIV).دوزى در مارس همان سال براى نخستین‌بار، دربارة تأثیر انقلاب فرانسه (1789ـ1799/ 1203ـ1204) در بررسى و مطالعه تاریخ قرون میانه اروپا، به زبان هلندى (به‌جاى زبان لاتین که سنّت دانشگاه بود) سخنرانى کرد که با اعتراض مدیران دانشگاه روبه‌رو شد (دخویه، ص‌22ـ23؛ دوزى، 1998، ج‌1، همان مقدمه، ص‌8؛ بروخمان و اشرودر ، ص40).در 1862/ 1278، بعداًزمرگ یوینبول، دوزى تا 1866/ 1282 به‌جاى او عربى، سریانى و کلدانى تدریس کرد (دخویه، ص27). بنابه روایتى، دوزى در 1869/ 1285 رئیس دانشگاه لیدن شد (بروخمان و اشرودر، ص‌44). سرانجام در پى انقلاب و دگرگونیهاى 1878/ 1295، مأمور تدریس تاریخ عمومى در این دانشگاه گردید (دوزى، 1978، ج‌1، مقدمه نعیمى، ص‌6؛ عقیقى، ج‌2، ص‌309).دوزى طى سى سال تدریس، تحقیق و تلاش علمى شهرت بسیار یافت و نشانهاى عالى پژوهشى از اسپانیا، ایتالیا و هلند گرفت. همچنین، در چندین فرهنگستان (آکادمى) و انجمن علمى عضو بود (← دخویه، ص‌38ـ39؛ دوزى، 1998، ج‌1، همان مقدمه، ص‌11، 15؛ عقیقى، همانجا).دربارة او نقل کرده‌اند که پشتکار فوق‌العاده داشت، منظم، هدفمند، داراى هوش سرشار، بسیار دوراندیش، بادرایت و دقیق بود و از شیوه‌هاى علمى جدید در تحقیقاتش استفاده مى‌کرد (← دخویه، ص‌39؛ بروخمان و اشرودر، ص‌43). او به القابى چون مورخ عالیقدر اسپانیا، علامه شیخ شرق‌شناسان، و مورخ جلیل‌القدر اندلس مشهور بود، درحالى‌که او خود را به «العبد الفقیر الى‌رحمة ربه» وصف مى‌کرد (← بروخمان و اشرودر، ص‌41، 45ـ46؛ شکیب ارسلان، ج‌3، ص‌69ـ70).بیشتر محققان دوزى را از هرگونه تعصب قومى و مذهبى به دور دانسته و گفته‌اند که او در نوشته‌هایش منصف است و اتهامات و حکایات دروغین و افسانه‌هایى را که نویسندگانمسیحى در تاریخ مسلمانان اسپانیا وارد کرده بودند، با دلایلى متین رد کرده و از این حیث، خدمت بزرگى به تاریخ اسلام کرده است (← نیک‌بین، ج1، ص408؛ مدرسى چهاردهى، ص321). در مقابل، برخى چون مصطفى شَکْعَه (ص‌280ـ 281، 292ـ 294) وى را ملحد و بیزار از مردان دینى و کلیسا، و سرسخت‌ترین و کینه‌توزترین محققان در برابر اسلام و تمدن اسلامى خوانده‌اند.دوزى در 29 آوریل 1883/ 21 جمادى‌الآخره 1300 در لیدن درگذشت (دخویه، ص‌14، 44؛ دوزى، 1913، همان مقدمه، ص‌XIX؛ لویس شیخو، ج‌1، ص‌175).آثار. از دوزى مقالات و کتابهاى متعددى برجاى مانده است. آثار وى علاوه بر تألیف، شامل نسخه‌بردارى، تصحیح، تحشیه، و ترجمه است. برخى از آثار وى در زمینه احیا و تصحیح عبارت‌اند از: 1) احیا و ترجمه نسخه‌خطى متعلق به تاریخ دولت بنى‌زیان در تِلِمسان، که همراه با توضیحاتى ارزنده در شماره مه و ژوئن 1844 (جمادى‌الاولى و جمادى‌الآخره 1260) >مجله آسیایى< به‌چاپ رسید. 2) اصلاح و نسخه‌بردارى جلد دوم و سوم الذخیرة اثر ابن‌بَسام شَنتَرینى، که در 1845/ 1261 در کتابخانه گوتا در آلمان و نیز کتابخانه‌هاى انگلستان آنها را یافته بود و به‌اشتباه نام مَقَّرى بر آن نوشته شده‌بود. دوزى در این نسخه‌ها، اطلاعات مهمى از زندگى رودریگ دیاز ملقب به اِل‌سید* (رهبر نظامى دوره شهسوارى کاستیلِ اسپانیا) کشف کرد و نتایج‌تحقیقات خود را در 1846 (1262) در هلند به‌چاپ رساند. 3) شرح قصیده ابن‌عَبدون اثر ابن‌بَدرون، دربارة زوال حکومت بنى‌افطَس (قرن پنجم)، که آن را در 1848 (1264) در لیدن چاپ کرد و سپس در 1883 (1300)، با تجدیدنظر در بخشهایى از آن، دوباره به چاپ رساند. 4) تهیه فهرستى از نسخ خطى شرقى موجود در کتابخانه دانشگاه لیدن که یک بار در 1851 (1267)، در دو جلد و سپس در 1877 (1294)، در شش جلد چاپ کرد. 5) تعلیقه‌نویسى بر نسخه خطى المُعجب فى تلخیص‌اخبار مَغرب اثر محیى‌الدین عبدالواحد مراکشى، همراه با شرح‌حال مؤلف و مقدمه‌اى به انگلیسى که در 1847 (1263) در لیدن چاپ کرد و در 1881 (1298) تجدید چاپ شد. این اثر را ادموند فانیان به فرانسه ترجمه کرد و در الجزایر چاپ شد. 6) تغییرات و تعلیقات بر >فرهنگ واژه‌هاى اسپانیایى و پرتغالى برگرفته از عربى< اثر ویلم هرمان انگلمان و چاپ آن در 1866 (1282) در لیدن. این اثر با استقبال محافل علمى مواجه شد و فرهنگستان آثار و ادبیات فرانسه جایزه فولنى را در ژوئیه 1869/ ربیع‌الاول 1286 به وى اعطا کرد (دخویه، ص‌32؛ زناتى، ص‌130ـ131؛ زرکلى، ج‌3، ص‌39؛ عبدالحمید صالح حمدان، ص‌45)؛ 7)تصحیح نسخه بسیار مهم البیان‌المُغرب فى اخبارالأندلس و المَغرب اثر ابن‌عَذارى مراکشى (همراه با بخشهایى از نُظُم‌الجَمان ابن‌قَطان (تألیف 627) و تاریخ اثر عَریب‌بن سعد/ سعید قُرطُبى) براساس نسخه خطى کتابخانه اسکوریال مادرید در دو جلد با مقدمه و نمایه، در 1851 (1267). چاپ این اثر دوزى را به عنوان پژوهشگرى توانمند بلندآوازه کرد. 8) ترجمه نَفح‌الطِیب من غُصن‌الاندلس‌الرَطیب اثر ابوالعباس احمدبن محمد مَقَّرى به فرانسه به کمک ویلیام رایت ، گوستاو دوگا و لودولف کریل . این ترجمه با نام >منتخبى از تاریخ و ادبیات عرب در اسپانیا< در 1861 (1277) در لیدن به چاپ رسید. 9) ترجمه بخشهاى راجع به اروپا و افریقاى کتاب نُزهة‌المشتاق فى إختراق‌الآفاق اثر شریف ادریسى با همکارى دخویه، که به نام >وصف افریقا< در 1866 (1282) در لیدن به‌چاپ رسید. 10) چاپ تقویم قُرطبه (متعلق به سال 350/ 961)، منسوب به عریب‌بن سعد قرطبى و ربیع‌بن زید اسقف*، همراه با ترجمه لاتین آن براساس نسخه‌خطى پاریس که با حروف عبرى نوشته شده‌بود، در 1873 (1290) در لیدن (دخویه، ص‌13ـ17، 25، 32، 37؛ دوزى، 1913، همان مقدمه، ص‌XXIV-XX، XXIX؛ عقیقى، ج‌2، ص‌309ـ310).کتابهاى دوزى را مى‌توان در دو دسته فرهنگنامه‌ها و کتابهاى تاریخى معرفى کرد. آثار دسته اول عبارت‌اند از : 1)فرهنگى دربارة پوشاک مسلمانان در ادوار مختلف تاریخى. دوزى در این اثر از منابع مهم و معروف مشرق و مغرب اسلامى در حوزه‌هاى مختلف حدیث، نحو، ادب، امثال و قصص، رَحَلات و تاریخ و غیره، همچون الصحاح جوهرى، مجمل‌اللغة احمدبن فارِس، قاموس‌المحیط فیروزآبادى، بهره برد. این اثر در 1845 (1262) به‌زبان فرانسه چاپ شد و اکرم فاضل آن را در 1971 (1350ش) به‌عربى ترجمه و چاپ کرد. حسینعلى هروى هم با عنوان فرهنگ البسه مسلمانان آن را به فارسى (تهران 1345ش) ترجمه کرده‌است (دخویه، ص‌11؛ دوزى، 1913، همان مقدمه، صXVIII؛ احمد مطلوب، ص6). 2) کتاب>واژه‌هاى هلندى برگرفته از عربى و عبرى و کلدانى و فارسى و ترکى< در 1867/ 1284 (بدوى، ص‌263؛ دوزى، 1913، همان مقدمه، ص‌XXIX). 3) >تکمله فرهنگنامه‌هاى عربى< ، حاصل سالها تلاش و پژوهش او بر واژه‌هاى عربى، که در دو جلد به زبان فرانسه در 1881 (1298) در لیدن چاپ شد. فلایشر آن را عظیم‌ترین فرهنگ لغت و شاهدى بر تبحر دوزى در لغت عرب دانسته‌است. در مقابل، برخى چون ابراهیم یازجى در مجله الطبیب در 1295/ 1884 به‌شدت از آن انتقاد کرده‌اند. این اثر دوزى در 1927 (1306ش) در پاریس و در 1968 (1347ش) در بیروت تجدید چاپ شد. در 1992 (1371ش)، محمدسلیم نعیمى آن را به‌عربى ترجمه کرد که در یازده جلد در 1978 در عراق به چاپ رسید و سبب افزایش شهرت دوزى در جهان اسلام شد (← لویس شیخو، ج‌1، ص‌176؛ جرجى زیدان، ج‌4، ص‌171ـ172؛ دوزى، 1978، ج‌1، همان مقدمه، ص‌8ـ11).دسته دوم تألیفات دوزى عبارت‌اند از: 1) >اخبار دولت عَبادیان< که در واقع رساله دکترى او بود و آن را بسط داد و در سه جلد، با استناد به منابع مهمى چون مَطمَح‌الانفُس و قَلائدالعِقیان اثر فتح‌بن خاقان و الذخیرة تألیف ابن‌بَسّام، از 1846 تا 1863 (1262 تا 1279) در لیدن به‌چاپ رساند (دخویه، ص‌15؛ بدوى، ص260؛ زرکلى، ج‌3، ص‌39؛ لویس شیخو، همانجا).2) کتابى دوجلدى به نام >نکاتى دربارة چند نسخه خطى عربى< ، که بخش اعظم آن شامل فصلهایى از کتاب الحِلَّة السِیَراء اثر ابن‌اَبّار و فصلى نیز راجع به ال‌سید کامپیادور است. این کتاب در دو جلد در فاصله 1849 تا 1851 (1265ـ1267) در لیدن چاپ شد و سپس، با تغییرات مهمى در 1860 (1276) تجدید چاپ گردید (دخویه، ص‌17؛ دوزى، 1913، همان مقدمه، صXXI-XX؛ همو، 1998، ج‌1، همان مقدمه، ص12).3) >پژوهشهایى دربارة تاریخ و ادبیات اسپانیا در خلال سده‌هاى میانه< که در 1849 (1265) در لیدن به‌چاپ رسید و بعد از تغییرات فراوان، در 1860 (1276) در دو جلد چاپ شد. در این اثر، بسیارى از اشتباهات پژوهشگران اروپایى در خصوص‌تاریخ مسلمانان در اندلس تصحیح شده‌است. همچنین، در این کتاب جوانب مختلف زندگى ال‌سید بررسى شده و از رهبانانى که دروغهایى را افسانه‌وار در آثار خود به مسلمانان نسبت‌داده‌اند، به‌شدت انتقاد شده‌است (دخویه، ص18ـ19؛ فرهنگ خاورشناسان، ج4،ص184؛ فوک، ص191).4) >تاریخ مسلمانان اسپانیا از آغاز تا فتح آن به دست مرابطون (711ـ1110)< ، که در چهار جلد در 1861 (1277) در لیدن چاپ شد. درواقع، دوزى این اثر را در انتقاد شدید بر کتاب مشهور خوزه آنتونیو کنده / یوسف کونده، خاورشناس معروف اسپانیایى، به‌نام >تاریخ تسلط عربها (مسلمانان) بر اسپانیا< (تألیف 1236/ 1820) که کتابش را فاقد ارزش علمى دانست، نوشت (دخویه، ص‌11، 17ـ20؛ دوزى، 1913، همان مقدمه، ص‌XVIII، XXI). دوزى در کتاب خود به تحولات اجتماعى، سیاسى و اقتصادى اسپانیاى اسلامى پرداخته و با نگاهى موشکافانه، بسیارى از حوادث و اتفاقات تاریخى این منطقه را روشن ساخته و اطلاعات خوبى از شخصیتهاى بزرگ و برجسته آن به‌دست داده‌است. با این حال، انتقاداتى نیز بر او شده، به‌ویژه در تصویرى که از عصر مرابطون و یوسف‌بن تاشفین (متوفى 500) ساخته‌است. برخى از خاورشناسان اسپانیایى نیز ادعاهاى او را در این کتاب رد کرده‌اند (← مصطفى شکعه، ص‌291ـ292، 296؛ مدرسى چهاردهى، ص‌320).این اثر که پیتر یوهانس ویت، خاورشناس هلندى، آن را شاهکار دانسته‌است، براى سالیان دراز بهترین مرجع تاریخ مسلمانان در اندلس به‌شمار مى‌رفت و به زبانهاى مختلفى ازجمله اسپانیایى، آلمانى، انگلیسى و عربى با عنوان المسلمون فى الاندلس ترجمه شد (دخویه، ص‌28ـ29؛ بروخمان و اشرودر، ص‌44؛ دوزى، 1913، همان مقدمه، ص‌XXX-XXIV).این کتاب را در 1923 (1302ش)، اواریست لوى پروونسال در سه جلد، بعد از اضافات و حواشى بر آن، بار دیگر چاپ کرد. حسن حبشى در ترجمه کتاب دوزى به عربى به چاپ اخیر اعتماد کرده و خود نیز حاشیه‌هایى بر آن افزوده و در 21 مارس 1963 (25 شوال 1382)، آن را چاپ کرده‌است (دوزى، 1998، ج‌1، همان مقدمه، ص‌6).5) >یهودیان در مکه< ، که آن را در 1862/ 1278 نوشت و شاگردش میخائیل‌یان دخویه*، خلاصه آن را در مجله گیدز چاپ کرد و آن را ستود. این اثر در آلمان با انتقاد شدید یهودیان روبه‌رو شد (← لویس شیخو، ج‌1، ص‌176؛ مدرسى چهاردهى، ص‌321؛ قس دخویه، ص‌30؛ نیک‌بین، ج‌1، ص‌419).6) >تاریخ اسلام< از آغاز تا 1863/ 1279، که آن را در این سال به درخواست کروسمان هارلم به هلندى نوشت. این اثر را در 1789 یا 1880 (1203 یا 1297) ویکتور شوون ، استاد دانشگاه لیژ ، به فرانسوى، و دیگران آن را به آلمانى و ترکى ترجمه کرده‌اند (دخویه، ص‌29ـ30؛ بروخمان و اشرودر، ص‌45؛ نیک‌بین، همانجا).دوزى مقالات بسیارى در مجلات مختلف اروپایى نوشت (← دخویه، ص‌24ـ25؛ بدوى، ص‌261ـ262؛ عقیقى، ج‌2، ص‌309ـ310؛ یحیى مراد، ص‌338ـ339). او همچنین، مقالات انتقادى دربارة آثار دیگران نوشته‌است، ازجمله تحلیل مقاله شارل دفرمرى و سانگى‌نتى دربارة امیران امیران؛ نقد سفرنامه ابن‌بطوطه و مقاله بسیار عالمانه و منتقدانه بر ترجمه مقدمه ابن‌خلدون از ویلیام مک‌گوکن دوسلان در >مجله آسیایى< در 1869/ 1285 (دخویه، ص‌37ـ38؛ دوزى، 1978، ج‌1، همان مقدمه، ص‌7ـ8؛ عقیقى، ج‌2، ص‌309). دوزى از ناقدان زبردست بود و محققان نقدهاى او را ارج‌مى‌نهادند و خود وى نیز از نقدهاى عالمانه دیگران بر آثارش استقبال مى‌کرد (← دخویه، ص20؛ نیک‌بین، ج‌1، ص‌417). آخرین تحقیقات علمى‌اش، پژوهش دربارة آیین حَرانیها، را قرار بود در اجلاس خاورشناسان 1883/1300 در لیدن ایراد کند، اما در همین سال از دنیا رفت و دخویه این کار را به انجام رساند (دخویه، ص‌43؛ دوزى، 1998، ج‌1، همان مقدمه، ص‌16).منابع : احمد مطلوب، «منهج‌دوزى فى المعجم المفصل باسماء الملابس عندالعرب»، مجلة المجمع العلمى العراقى، ج‌42، ش 1 (1414)؛ عبدالرحمان بدوى، موسوعة‌المستشرقین، بیروت 2003؛ ى. بروخمان و فرانک اشرودر، الدراسات العربیة فى هولندا، لیدن 1975؛ جرجى زیدان، کتاب تاریخ آداب اللغة العربیة، ]قاهره[ 1911ـ1914؛ راینهارت پیترآن دوزى، تکملة المعاجم العربیة، نقله الى العربیة و علّق علیه محمدسلیم نعیمى، بغداد 1978ـ؛ همو، المسلمون فى الاندلس، ترجمة و تعلیق و تقدیم حسن حبشى، ]قاهره 1998[؛ خیرالدین زرکلى، الاعلام، بیروت 1984؛ انور محمود زناتى، زیارة جدیدة للاستشراق مع دراسة للرویة الاستشراقیة المنصفة للرسول محمد (ص)، قاهره 2006؛ شکیب ارسلان، الحلل السندسیة فى الاخبار و الآثار الاندلسیة، بیروت ?]1355ـ 1358[؛ عبدالحمید صالح حمدان، طبقات المستشرقین، ]قاهره[ : مکتبة مدبولى، ]بى‌تا.[؛ نجیب عقیقى، المستشرقون: موسوعة فى تراث العرب، مع تراجم المستشرقین و دراساتهم عنه، منذ الف عام حتى الیوم، قاهره ]1980ـ 1981[؛ فرهنگ خاورشناسان: زندگینامه و کتاب‌شناسى ایران‌شناسان و اسلام‌شناسان، ج‌4، به‌سرپرستى پرویز مشکین‌نژاد، تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، 1388ش؛ یوهان فوک، تاریخ حرکة الاستشراق: الدراسات العربیة و الاسلامیة فى اوروبا حتى بدایة القرن العشرین، تعریب عمر لطفى عالم، دمشق 1417/1996؛ لویس شیخو، الآداب العربیة فى القرن التاسع عشر، بیروت 1924ـ1926؛ مرتضى مدرسى چهاردهى، «رینهارت دوزى، 1820ـ1883م»، جلوه، سال 1، ش 6 (آذر 1324)؛ مصطفى شَکْعَه، «مواقف المستشرقین من الحضارة الاسلامیة فى الاندلس»، در مناهج‌المستشرقین فى الدراسات العربیة الاسلامیة، ج‌2، ]رباط[: المنظمة العربیة للتربیة و الثقافة و العلوم، ]بى‌تا.[؛ نصراللّه نیک‌بین، فرهنگ جامع خاورشناسان مشهور و مسافران به مشرق زمین، تهران 1379ش؛ یحیى مراد، معجم اسماء المستشرقین، بیروت 1425/ 2004؛M. J. De Goeje, Biographie de Reinhart Dozy, translation from Dutch by Victor Chauvin, Leiden 1883; Reinhart Pieter Anne Dozy, Spanish Islam: a history of the Moslems in Spain, translated with a biographical introduction and additional notes by Francis Griffin Stokes, London 1913./ ستار عودى /دَوس، قبیله ← اَزْددوست‌محمد، نگارگر ایرانى قرن دهم. او را دوست‌مصور و دوست‌دیوانه نیز نامیده‌اند که سبب دیوانه نامیدنش روشن نیست. بوداق منشى قزوینى (ص‌114) نیز به این نکته اشاره کرده‌است. دوست‌محمد از نگارگران دربار شاه‌طهماسب اول (حک 930:ـ984) و شاگرد ممتاز کمال‌الدین بهزاد* بود (← منشى‌قمى، ص‌135ـ136؛ کریم‌زاده تبریزى، ج‌1، ص‌174). گاه او را به‌اشتباه با دوست‌محمد هروى*، خوشنویس و مؤلف دیباچه مرقع بهرام‌میرزا، و گاه با دوست‌محمدبن عبداللّه قاطع، که به قطاعى مى‌پرداخته‌است، یکى دانسته‌اند (← کوشا، ص‌114ـ116).پس از آنکه همایون (پادشاه هندوستان) در 951 به دربار شاه‌طهماسب پناه برد، از وى خواست تا به هنگام بازگشت، گروهى از هنرمندان ایرانى را با خود به هندوستان ببرد. دوست‌محمد نیز همراه برخى دیگر از نگارگران برجسته از جمله عبدالصمدِ شیرازى*، میرمصور بدخشانى، و میرسیدعلى* به هندوستان رفت و در کنار آنان در شکل‌گیرى سبک نگارگرى گورکانیان هند، که متأثر از شیوه کمال‌الدین بهزاد بود، سهیم شد. ظاهراً تشدید رفتار سختگیرانه دینى شاه‌طهماسب و بى‌توجهى او به هنرهاى غیردینى از عوامل مهم این مهاجرت بوده‌است (← منشى قمى، مقدمه سهیلى خوانسارى، ص‌چهل‌ویک؛ کنبى ، ص‌83). به‌گفته بایزید بیات (ص‌66)، او دربار صفوى را بى‌رخصت ترک کرد و به ملازمت میرزاکامران، برادر همایون، درآمد. در 961 زمانى که همایون هندوستان را فتح کرد، او به همراه برخى نگارگران و هنرمندان دیگر همراه پادشاه بود (همان، ص‌176ـ177). بعدها همایون در نامه‌اى به عبدالرشیدخان (فرمانرواى کاشغر)، هنرمندان دربارش را ستود و دوست‌محمد را از ملازمان قدیم خود، «مانى زمان»، و «نادره دوران» در نگارگرى و خوشنویسى و تذهیب خواند و اثرى از او به‌شیوه سیاه‌قلم را براى عبدالرشیدخان فرستاد (همان، ص‌67ـ69). از سرگذشت او پس از این تاریخ اطلاعى دردست نیست و گویا پس از زندگى با افتخار در هندوستان، در همانجا از دنیا رفته‌است (منشى قمى، ص‌136ـ137، پانویس 1).دو نگاره از آثار او شناسایى شده‌است. یکى با نام «دختر هفتواد و کرم سیب» که از تصاویر شاهنامه شاه‌طهماسبى* (محفوظ در موزه هنر متروپولیتن) است (کریم‌زاده تبریزى، همانجا؛ امامى، ص‌201). دوست‌محمد داستان هفتواد را با جزئیات و دقت فراوان به تصویر کشیده‌است. هفتواد داستان مردى است که دخترش کرمى از میان سیب پیدا مى‌کند و آن را در دوکدان خود مى‌گذارد و نخ‌ریسى‌اش رونق مى‌یابد و مال و جلال فراوانى نصیب خانواده‌اش مى‌شود، نگاره رقم‌دار دیگر او تصویرى از شاه ابوالمعالى کاشغرى، از صوفیان شبه‌قاره، در حدود بیست سالگى و در حال نوشتن است (کریم‌زاده تبریزى، ج‌1، ص‌175؛ عکاشه، ص‌218). شیخ‌محمد سبزوارى*، خوشنویس و نگارگر عهد صفوى، شاگرد دوست محمد بود (منشى‌قمى، ص‌142).منابع : کریم امامى، «داستان بازگشت یک شاهنامه نفیس»، فصلنامه هنر، ش 29 (تابستان و پاییز 1374)؛ بوداق منشى قزوینى، «بخش احوال خطاطان و نقاشان از کتاب جواهرالاخبار»، چاپ کفایت کوشا، نامه بهارستان، دفتر15 (1388ش)؛ بایزید بیات، تذکره همایون و اکبر، چاپ محمد هدایت حسین، تهران 1382ش؛ ثروت عکاشه، موسوعة‌التصویر الاسلامى، بیروت 1999؛ محمدعلى کریم‌زاده تبریزى، احوال و آثار نقاشان قدیم ایران و برخى از مشاهیر نگارگر هند و عثمانى، لندن 1363ـ1370ش؛ کفایت کوشا، «دوست دیوانه/ دوست مصوّر»، آینه میراث، سال 4، ش 1 (بهار 1385)؛ احمدبن حسین منشى‌قمى، گلستان هنر، چاپ احمد سهیلى‌خوانسارى، تهران 1366ش؛Sheila R. Canby, Persian painting, London 1997; Stuart Cary Welch, A king’s book of kings: the Shah-nameh of Shah Tahmasp, New York 1976./ اکرم ارجح /دوست‌محمدخان، پایه‌گذار سلسله بارَکزایى*/ بارکزَى در افغانستان. دوست‌محمدخان بیستمین فرزند پاینده‌خان (رئیس ایل بارکزایى) و از مادرى از ایل جوانشیر (از قزلباشان) بود. او در 8 جمادى‌الاولى 1207 به‌دنیا آمد. خاندانش از دوره احمدشاه دُرّانى* (1160ـ1186) در عرصه سیاسى افغانستان حضور داشتند. نیاى دوست‌محمدخان، حاجى‌جمال، رئیس ایل بارکزایى، در به‌حکومت‌رسیدن احمدشاه سهم بسیار داشت (← دُرّانى، ص‌122ـ123؛ فیض محمد، ج‌1، ص‌12، 83، ج‌2، ص‌3؛ فرهنگ، ج‌1، ص‌228ـ 229، 263).پاینده‌خان در 1186 (دوره تیمورشاه) به ریاست ایل بارکزایى رسید و به سرافرازخان ملقب شد. سپس در دورة زمانشاه (1207ـ1216)، به منصب امیرالامرایى رسید، اما در 1215، درگیر اختلافات زمانشاه و برادرش شد و به دستور زمانشاه کشته شد (درّانى، ص‌151ـ152، 163ـ164، 167ـ 169؛ قس فیض‌محمد، ج‌1، ص‌50، 82 ـ83، که سال درگذشت پاینده‌خان را 1214 ذکر کرده‌است؛ فرهنگ، ج‌1، ص‌228ـ 229). پس از آن، فرزندان پاینده‌خان به ریاست فتح‌خان (برادر بزرگ‌ترشان) گریختند و به سمت ایران رفتند. آنان در تُرشیز با شاهزاده محمود سَدوزایى/ سَدوزَى متحد شدند و او را در 1216 به شاهى رساندند و فتح‌خان نیز وزیر وى شد (درّانى، ص‌169ـ173، 176، 179؛ فیض‌محمد، ج‌1، ص‌83ـ86).فتح‌خان با نفوذ سیاسى خود توانست برادرانش را به حکومت نواحى مختلف برساند و دوست‌محمدخان حاکم کوهستان شد. دوست‌محمدخان به‌همراه برادرانش به جنگ حاجى‌فیروزالدین، حاکم هرات، رفت و براى دستیابى به جواهرات زنان حاجى‌فیروزالدین به آنان تعرض کرد. سپس از بیم آنکه فتح‌خان غنایمش را بگیرد، نزد برادر دیگرشان، عظیم‌شاه (حاکم کشمیر)، رفت. عظیم‌شاه غنایم وى را به دستور فتح‌خان بازگرداند و دوست‌محمدخان را در زندان کوه ماران محبوس کرد (سایکس ، ج‌1، ص390؛ فرخ، ص‌144ـ145؛ غبار، ج‌1، ص‌402). افزایش قدرت فتح‌خان و برادرانش سبب بیم محمودشاه درّانى و فرزندش، کامران‌میرزا، شد. ازاین‌رو، محمودشاه در 1232 به تحریک کامران‌میرزا، فتح‌خان را کور و زندانى کرد (درّانى، ص‌189ـ193،200؛ فیض‌محمد، ج‌1، ص‌134؛ سپهر، ج‌1، ص‌292، قس ص‌292، 302، 306). برادران فتح‌خان نیز تصمیم گرفتند سلسله درّانى را براندازند (← درّانى، ص200؛ فیض‌محمد، ج‌1، ص‌135؛ سپهر، ج‌1، ص‌296ـ297، 301ـ309؛ اعتضادالسلطنه، ص80).دوست‌محمدخان در 1234 کابل را تصرف کرد و کامران‌میرزا نیز به‌سوى کابل لشکر کشید (درّانى، ص201ـ 204؛ فیض‌محمد، ج‌1، ص‌137ـ138؛ اعتضادالسلطنه، ص‌82)، اما چون اخبار نادرستى از خیانت سران درّانى و پیوستن آنان به دوست‌محمد به وى رسید، به هرات گریخت (فرهنگ، ج‌1، ص‌262؛ فرخ، ص‌151). به‌این‌ترتیب، دوست‌محمدخان در 1242 حاکم کابل شد (← فرخ، ص‌154؛ فوربز ، ص‌6). پس از مرگ محمودشاه (در 1244)، حکومت افغانستان از دست سلسله درّانى خارج‌شد تا اینکه شاه‌شجاع از این خاندان، در 1247 طى قراردادى با کمپانى هند شرقى انگلستان و حاکم سیک پنجاب، حکومت افغانستان را به درّانیها بازگرداند. پس از این قرارداد، شاه‌شجاع در ذیقعده 1249 به قندهار حمله کرد. دوست‌محمدخان در مقابله با او پیروز شد و سردار انگلیسى کمبل را به اسارت گرفت (فیض‌محمد، ج‌1، ص‌156، 160ـ163، 167، 170ـ172؛ سایکس، ج‌1، ص‌396؛ فرهنگ، ج‌1، ص270ـ271؛ فرخ، ص‌157ـ160). او در 1254 براى تصرف پیشاور که در اشغال رنجیت‌سینگ ، حاکم پنجاب، بود، از علما فتواى جهاد گرفت و براى خود با لقب امیرالمؤمنین سکه ضرب کرد. سپس با کمک کمبل، سپاهى منظم تشکیل داد و به پیشاور تاخت، اما نتوانست کارى از پیش ببرد و به اجبار با رنجیت صلح کرد (فیض‌محمد، ج‌1، ص‌176، 178ـ179؛ فرهنگ، ج‌1، ص‌272ـ273).در این هنگام، فرستاده انگلستان، الگزاندر برنز ، براى تقاضاى اتحاد کابل با انگلستان و تشویق دوست‌محمدخان به جنگ با ایران به کابل رفته بود. دوست‌محمدخان به وى پیشنهاد کرد در مقابل، پیشاور و کشمیر به افغانها واگذار شود، اما او نپذیرفت. هم‌زمان، فرستاده روسیه، ویتکوویچ ، وارد کابل شد و با دوست‌محمدخان ملاقات کرد. دوست‌محمدخان که از انگلیسیها ناامید شده‌بود، از روسها کمک خواست. در همین هنگام، فرستاده ایران را نیز پذیرفت و ضمن جلب حمایت شاه ایران، وى را به تصرف هرات تشویق کرد (← هدایت، ج10، ص‌234؛ سایکس، ج‌1، ص‌398، 401ـ403؛ فرخ، ص‌165ـ 166). پس از حمله ایران به هرات، قواى انگلیس، شاه‌شجاع و رنجیت‌سینگ به غزنى و جلال‌آباد وارد شدند و سپس، به کابل حمله کردند. دوست‌محمدخان فرستاده‌اى نزد انگلیسیها فرستاد، اما آنان از او خواستند به هند برود و سالانه صدهزار روپیه براى وى مقرر کردند. دوست‌محمدخان به سوى بخارا رفت و شاه‌شجاع در 1255 کابل را تصرف کرد (فیض‌محمد، ج‌1، ص‌214ـ216؛ اعتضادالسلطنه، ص‌89ـ91؛ فرخ، ص‌178ـ 179). پس از آن، دوست‌محمدخان با قواى چریکى خود جنگهاى نامنظم با قواى انگلیس را آغاز کرد و سرانجامشکست خورد. دولت انگلیس براى دستگیرى‌اش دویست‌هزار روپیه جایزه تعیین کرد (فرخ، ص‌184ـ185؛ فوربز، ص‌43ـ45). در افغانستان، شورش بر انگلیس از سرگرفته‌شد و بااین‌حال، وقتى دوست‌محمدخان به افغانستان رسید، از جنگهاى خود نتیجه نگرفت و در 1256 در بالاحصار کابل خود را تسلیم انگلیس کرد. وى را به کلکته تبعید کردند و سالانه دو لک روپیه براى او و خانواده‌اش مقرر نمودند (فیض‌محمد، ج‌1، ص‌224ـ228؛ فرخ، ص‌185ـ186؛ قس اعتضادالسلطنه، ص91).شورش افغانها و جنگ با انگلیس به انعقاد معاهده 1257 میان نیروهاى انگلیسى و افغانها انجامید که در یکى از مواد آن بر بازگشت دوست‌محمدخان از تبعید تأکید شده‌بود. دوست‌محمدخان در 1258 به افغانستان بازگشت و سال بعد به حکومت رسید. در این سال، به نام وى سکه نیز ضرب گردید (← فیض‌محمد، ج‌1، ص‌268، 271ـ273، ج‌2، ص‌4؛ اعتضادالسلطنه، ص‌105ـ108، 115، 120، 124؛ فرهنگ، ج‌1، ص‌319ـ321؛ فرخ، ص‌191، 213ـ215).دوست‌محمدخان در آغازِ حکومتش، براى تصرف نواحى اطراف سپاه فرستاد و فرزندش، محمداکرم‌خان، بامیان و هزاره‌جات را فتح کرد و غنایم بسیار به‌دست آورد (فیض‌محمد، ج‌2، ص‌5). سپس، با سرکشى امراى افغان روبه‌رو شد، که برخى را سرکوب و بسیارى را با امارت‌بخشیدن آرام کرد. او سعى داشت دوستى با انگلستان را حفظ کند، اما چون در 1264 حکومت انگلیسى هند در پى تسخیر مُلتان و گجرات برآمد و حاکمان هندوى آن سامان از وى یارى خواستند، به کمک ایشان رفت. انگلیسیها بر پنجاب و پیشاور مسلط شدند و دوست‌محمدخان به کابل بازگشت. از آن پس، ولایات شرقى افغانستان به تصرف انگلیس درآمدند (← همان، ج‌2، ص‌7ـ9، 15ـ16؛ دوپرى ، ص‌401). در این دوره، دوست‌محمدخان سیاستش را بر استقلال و گسترش مرزها قرار داد. او از 1267 تا 1272 در پى تصرف ترکستان صغیر، شامل بلخ، مزار شریف، شِبَرغان تا بامیان، بود و پس از مرگ محمدشاه قاجار (1264)، دست‌اندازى به خراسان و سیستان را از سر گرفت (فیض‌محمد، ج‌2، ص‌17؛ نیز ← فرهنگ، ج‌1، ص‌339). در 1270، دولت انگلیسى هند از بیم شورش مردم منطقه (اعم از هندو و مسلمان) و نیز اتحاد دوست‌محمدخان با ایشان، با دوست‌محمدخان قرارداد اتحاد بست (فیض‌محمد، ج‌2، ص30ـ31؛ فرخ، ص‌225). پس از مرگ امیرکهندل‌خان، حاکم قندهار، در 1271، دوست‌محمدخان قندهار را تصرف کرد. سپس، دولت ایران سلطان‌احمدخان، برادرزاده دوست‌محمدخان، را در 1273 به حکومت هرات گماشت و دوست‌محمدخان عازم فتح هرات شد و سرانجام در 1279، با وجود خیانت پسرانش و اتحاد آنها با سلطان‌احمدخان و جنگهاى متعدد، پس از هشت ماه محاصره هرات را تصرف کرد (فیض‌محمد، ج‌2، ص‌33ـ38، 40، 70ـ75، 77؛ سپهر، ج3، ص‌1288ـ1289، 1295، 1303، 1334، 1363ـ1364؛ اعتضادالسلطنه، ص‌134ـ135، 140؛ فرخ، ص‌226ـ230، 255ـ257).در 1272 و 1273، دولت انگلیسىِ هند با دوست‌محمدخان دو قرارداد اتحاد به‌نام پیشاور و جَمرود منعقد کرد. طبق این قراردادها، در ازاى دفاع از کابل و بلخ در برابر دولت ایران، سالانه دوازده لک روپیه و سلاح به وى دادند و مرزهاى کنونى افغانستان را به‌رسمیت شناختند (فیض‌محمد، ج‌2، ص‌42ـ44؛ فرخ، ص‌241ـ246؛ فرهنگ، ج‌1، ص‌341ـ 343). سرانجام، امیر دوست‌محمدخان در 21 ذیحجه 1279 براثر بیمارى در هرات درگذشت و در کنار آرامگاه خواجه‌عبداللّه انصارى دفن شد (فیض‌محمد، ج‌2، ص‌78ـ79؛ فرخ، ص‌257). او را مى‌توان پایه‌گذار افغانستان جدید به‌حساب آورد. او ارتش منظمى شکل داد و آن را در برابر خانها تقویت و حمایت کرد. او دست رؤساى قبایل را از قدرت کوتاه نمود. همچنین، کابل را مرکز امور سیاسى خود قرار داد (ایوانس ، ص‌56؛ د.اسلام، چاپ دوم، ذیل «دوست‌محمد»).منابع : علیقلى‌بن فتحعلى اعتضادالسلطنه، تاریخ وقایع و سوانح افغانستان، چاپ میرهاشم محدث، تهران 1365ش؛ سلطان محمدبن موسى دُرّانى، تاریخ سلطانى، چاپ سنگى بمبئى 1298؛ محمدتقى‌بن محمدعلى سپهر، ناسخ‌التواریخ: تاریخ قاجاریه، چاپ جمشید کیان‌فر، تهران 1377ش؛ غلام محمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ، ج‌1، تهران 1368ش؛ مهدى فرخ، تاریخ سیاسى افغانستان، قم 1371ش؛ میرمحمدصدیق فرهنگ، افغانستان در پنج‌قرن اخیر، تهران 1385ش؛ فیض‌محمد، سراج‌التواریخ، تهران 1372ش؛ رضاقلى‌بن محمدهادى هدایت، ملحقات تاریخ روضة‌الصفاى ناصرى، در میرخواند، ج‌8ـ10؛Louis Dupree, Afghanistan, Princeton, N. J. 1973; EI2, s.v. "Dūst MuḤammad" (by M. E. Yapp); Martin Ewans, Afghanistan: a short history of its people and politics, NewYork 2002; Archibald Forbes, The Afghan wars: 1839-42 and 1878-80, London 1987; Percy Molesworth Sykes, A history of Afghanistan, New Delhi 2002./ منیژه ربیعى /دوست‌محمد هروى، مشهوربه کوشوانى (گواشانى)، خوشنویس و مُذهِّب ایرانى قرن دهم. از تاریخ تولد و مرگ وى اطلاع چندانى دردست نیست. نام پدرش سلیمان و از اهالى کوشوان، از توابع هرات، بود و خوشنویسى را از قاسم شادى‌شاه (متوفى 950) آموخت (سام‌میرزاى صفوى، چاپ دستگردى، ص‌83؛ منشى‌قمى، ص‌99؛ فکرى‌سلجوقى، ص‌2ـ3). به نوشته فکرى‌سلجوقى (همانجا)، دوست‌محمد در شمار هنرمندانى بود که شاه‌اسماعیل (حک:905ـ930) پس از غلبه بر تیموریان، آنان را از هرات به قزوین و سپس به تبریز کوچانید. در دورة طهماسب‌اول (حک:930ـ984)، دوست‌محمد از خوشنویسان و کتابدارانِ کتابخانه شاه بود. تعلق‌خاطر شاه‌طهماسب به دوست‌محمد چندان بود که آموزش خوشنویسى به یکى از شاهدختها را به او سپرد و زمانى که همه کاتبان و نقاشان را از کتابخانه اخراج‌کرد، وى را در سِمَت خود نگهداشت (منشى‌قمى، همانجا؛ نیز ← مایل هروى، ص‌شصت‌و چهار). دوست‌محمد احتمالاً‌‌ تا حدود سال 980، هم‌زمان با آخرین اثر موجود او یعنى نسخه مجالس‌العشاق، در قید حیات بوده‌است (مایل هروى، همانجا؛ بیانى، ج‌1ـ2، ص‌191)، اما حبیب اصفهانى (ص‌125) تاریخ مرگ وى را 871 ضبط کرده و مصطفى عالى‌افندى (ص‌28) او را از خوشنویسان کتابخانه بایسنغرمیرزا (متوفى 837) پنداشته‌است.دوست‌محمد علاوه‌بر تبحر در نستعلیق، خطوط نسخ، ثلث، رقاع، و شکسته‌تعلیق را نیز خوش مى‌نوشت (بیانى، ج‌1ـ2، ص190).مهم‌ترین اثر دوست‌محمد دیباچه‌اى است که بر مرقع بهرام‌میرزا و به سفارش او نگاشته‌است. این دیباچه درواقع سرگذشتنامه نگارگران، خوشنویسان، مذهّبان، و مجلدان از دوره ایلخانى تا دوره نویسنده است و به‌سبب طرح و کاربرد اصطلاحات کتاب‌آرایى اهمیت دارد. این اثر از منابع اصلى در معرفى کتابخانه‌هاى مشهور شاه‌طهماسب و بهرام‌میرزا است و مى‌توان آن را الگویى براى آثارى از این دست، نظیر دیباچه قطب‌الدین محمد قصه‌خوان، دانست (حبیبى، ص‌579؛ مایل هروى، ص‌شصت‌وپنج، 786). دیباچه دوست‌محمد، که در کتابخانه طوپقاپى‌سراى نگهدارى مى‌شود، به خط نستعلیق کتابت شده و داراى 61 نگاره از نگارگران نامى قرن نهم و دهم همچون بهزاد*، احمد موسى، و عبدالحى مصور و قطعاتى از خوشنویسان نامى ازجمله مجنون رفیقى و محمدقاسم شادى‌شاه و آثار خوشنویسى شاهان و شاهزادگانى نظیر بهرام‌میرزا*، عبیداللّه‌خان، و عبدالعزیزخان است و حواشى آن با تذهیبهاى نفیس مزیّن شده‌است (بیانى، ج‌1ـ2، ص‌191ـ192؛ حبیبى، ص‌580ـ584؛ مایل‌هروى، ص‌شصت‌وسه).کهن‌ترین اثر بازمانده از دوست‌محمد قطعه‌خطى است با تاریخ شوال 913 به اقلام ثلث و نسخ و رقاع محفوظ در مجموعه خلیلى. دیگر آثارِ خوشنویسى او عبارت‌اند از: قرآنى براى شاه‌طهماسب به سه قلم نسخ، ثلث، و ریحان به تاریخ 968 محفوظ در کتابخانه آستانه حضرت معصومه در قم با رقم دوست‌محمدبن سلیمان؛ قطعه‌اى از مرقع سیداحمد مشهدى با سه خط ثلث، نسخ، و رقاع به تاریخ 938 موجود در کتابخانه اوقاف استانبول؛ نسخه مجالس‌العشاق به خط نستعلیق به تاریخ 972 موجود در کتابخانه مدرسه عالى شهیدمطهرى (تهران)؛ نسخه مثنوى عطار نیشابورى با خط نستعلیق خوش و با رقم دوست‌محمدالکاتب الشاهى به تاریخ 947 محفوظ در کتابخانه عمومى سن‌پترزبورگ؛ یک جزء از قرآن به خطنستعلیق موجود در کتابخانه اوقاف استانبول؛ حدیث سلسلة‌الذهب به خط نستعلیق عالى موجود در موزه هرات؛ و قطّاعىِ قطعاتى به خط میرعلى هروى، شیخ‌محمد امامى، و حافظ باباجان که دوست‌محمد خود محرّر آنها بوده‌است (بیانى، ج1ـ2، ص190ـ192؛ حبیبى، ص312، 349، 528، 588، 596، 620ـ621؛ صفوت ، ص90، 93، تصویر44). نگارگرى چند تصویر از شاهنامه طهماسبى، ازجمله نگاره «بزمگاه کیخسرو در زیر درخت گوهرنگار»، به او نسبت داده شده‌است (پاکباز، ذیل مادّه؛ نیز ← >فرهنگ هنر< ، ذیل «دوست محمد»).دوست‌محمد شعر نیز مى‌سرود و «کاهى» تخلص‌مى‌کرد (سام‌میرزاى صفوى، چاپ همایونفرّخ، ص‌137ـ138؛ مایل‌هروى، همانجا؛ قس سام‌میرزاى صفوى، چاپ دستگردى، ص‌83 که در آن «گامى» آمده‌است).منابع : مهدى بیانى، احوال و آثار خوش‌نویسان، تهران 1363ش؛ روئین پاکباز، دایرة‌المعارف هنر: نقاشى، پیکره‌سازى، گرافیک، تهران 1378ش؛ حبیب اصفهانى، تذکره خط و خطاطان، ترجمه رحیم چاوش‌اکبرى، تهران 1369ش؛ عبدالحى حبیبى، هنر عهد تیموریان و متفرعات آن، تهران 1355ش؛ سام‌میرزاى صفوى، تحفه سامى، چاپ وحید دستگردى، تهران 1314ش؛ همان: تذکره تحفه سامى، چاپ رکن‌الدین همایونفرّخ، تهران ]بى‌تا.[؛ فکرى سلجوقى، ذکر برخى از خوشنویسان و هنرمندان: تعلیقات مرحوم فکرى سلجوقى بر دیباچه دوست‌محمد هروى، کابل 1349ش؛ نجیب مایل هروى، کتاب‌آرایى در تمدن اسلامى، مشهد 1372ش؛ مصطفى عالى‌افندى، مناقب هنروران، استانبول 1926؛ احمدبن حسین منشى‌قمى، گلستان هنر، چاپ احمد سهیلى خوانسارى، تهران 1366ش؛The Dictionary of art, ed. Jane Turner, New York: Grove, 1998, s.v. "Dust Muhammad" (by Sheila R. Canby); Nabil F. Safwat, The art of the pen: calligraphy of the 14th to 20th centuries, in The Nasser D. Khalili Collection of Islamic Art, vol.5, ed. Julian Raby, London: The Nour Foundation, 1996./ اکرم ارجح /دوستى ← محبّتدَوسه ← مَوْلِددوشنبه، پایتخت کشور تاجیکستان. شهر دوشنبه، در جنوب‌غربى جمهورى تاجیکستان، در ارتفاع تقریبى 823 متر از سطح دریا، در دره حصار* و در محل تلاقى رودهاى ورزاب و کافرنهان واقع شده‌است (عبداللّه‌یف و اکبرزاده ، ذیل مادّه). دوشنبه به این‌سبب به این نام خوانده شده که پیش از تبدیل به شهر، در محل آن دوشنبه‌بازار برپا مى‌شده‌است (همانجا؛ لوکنیتسکى ، ص‌152). البته بنابر یافته‌هاى باستان‌شناسان، سابقه زندگى در این منطقه به دوره پیش از میلاد بازمى‌گردد (← بایمت‌اف ، 1385، ص94ـ96)، دوشنبه تا اوایل قرن چهاردهم/ بیستم روستا بود. نخستین گزارشها دربارة دوشنبه به سال 1087/1676 بازمى‌گردد. دوشنبه در آن زمان بخشى از بلخ به‌شمار مى‌رفت و به‌سبب قرار گرفتن در محل تلاقى راههاى کاروان‌رو منطقه، موقعیت مهمى به دست آورده‌بود (عبداللّه‌یف و اکبرزاده، همانجا). همچنین در نقشه‌اى که در 1292/ 1875 وشنفسکى و شوارتس ترسیم کرده‌اند، نام و محل دوشنبه تصریح شده‌است (تیلایف ، ص‌25).در قرن سیزدهم/ نوزدهم، دوشنبه بیشتر مرکزى براى خرید و فروش منسوجات، کالاهاى چرمى و آهن‌آلات بود (د.ایرانیکا، ذیل مادّه). در همین دوره، حکام محلى براى تسلط بر این منطقه منازعات طولانى و پى‌درپى داشتند (← >جهان و مردمانش< ، ص‌666؛ برگن ، ص‌9ـ10)، تا اینکه در 1285/ 1868 دولت تزارى روسیه پس از جدا کردن بخشهایى از قلمرو امیر بخارا، این منطقه را به او واگذار کرد (← اشپولر ، ص‌247). پس از وقوع انقلاب مارکسیستى روسیه در اکتبر 1917، دولت تازه‌تأسیس مسکو با درپیش‌گرفتن سیاست تسلط مستقیم‌بر منطقه، ارتش‌سرخ را براى از میان بردن امراى محلى بدانجا فرستاد (برگن، ص25ـ26؛ برگل ، ص92). عالم‌خان، آخرین امیر بخارا و قدرتمندترین امیر منطقه، پس از ناتوانى از مقابله با ارتش سرخ، در مرداد 1299/ اوت 1920 در دوشنبه پناه گرفت. بدین‌ترتیب، دوشنبه به پایگاه مقاومت در برابر حکومت کمونیستى تبدیل شد، اما مقاومت دوشنبه در 2 اسفند 1299/ 21 فوریه 1921 به شکست انجامید و عالم‌خان نیز به افغانستان گریخت (برگن،ص30؛ >جهان و مردمانش<، همانجا). در بهمن 1300/ فوریه 1922، باسماچیان*، به فرماندهى انورپاشا (متوفى 1301ش)، شهر دوشنبه را تصرف کردند، اما ارتش سرخ چند ماه بعد در تیر 1301/ ژوئیه 1922، با غلبه بر باسماچیان بار دیگر بر دوشنبه سیطره یافت (برگن، ص‌30؛ نیکولایوا ، ص‌48ـ 68). در پى ویرانیها و خسارتهاى حاصل از دست به دستشدن دوشنبه میان ارتش سرخ و باسماچیان، جمعیت آن از 140،3 تن در 1299ش، به 283 تن در 1301ش کاهش یافت و بسیارى از بناها و ساختمانهاى مسکونى آن نیز با خاک یکسان شد (لوکنیتسکى ، ص‌152؛ د.ایرانیکا، همانجا).پس از تسلط شوروى، دوشنبه مقرّ اصلى نیروهاى ارتش سرخ و یکى از مهم‌ترین مناطق راهبردى بخاراى شرقى شد (عبداللّه‌یف و اکبرزاده؛ >جهان و مردمانش<، همانجاها). در دهه 1310ش/1930، دولت شوروى به مرزبندى متصرفاًت خود در آسیاى مرکزى پرداخت (برگن، ص‌3، 10، 39؛ برگل، ص‌94). در 1303ش/ 1924، جمهورى خودمختار شوروى سوسیالیستى تاجیکستان در منطقه بخاراى شرقى تأسیس شد که بخشى از جمهورى شوروى سوسیالیستى ازبکستان بود و دوشنبه به پایتختى آن انتخاب شد (آتکین ، 1993، ص‌153؛ برگن، ص‌39ـ42، 55ـ56؛ نیز ← تاجیکستان*). در پى این تحولات، دوشنبه به طور رسمى شهر شد و روستاهاى هم‌جوار آن از جمله سَرآسیا و شاه‌منصور بدان منضم گردید (د.ایرانیکا، همانجا). در دهه 1310ش/1930، شهر دوشنبه توسعه یافت و بسیارى از نهادها و سازمانهاى حکومتى، ادارى و عمومى لازم براى زندگى شهرى در آن ایجاد گردید (← برگن، ص100ـ 101). اولین خط ارتباط تلگرافى دوشنبه با بخارا در اواخر 1302ش/ 1923 راه‌اندازى شد. نقشه توسعه اولیه دوشنبه که به‌همت مهندسان و معماران روسى و اوکراینى ترسیم شده بود، از 1305ش/ 1926 به اجرا درآمد (د. ایرانیکا، همانجا). در 1308ش/1929، دوشنبه از طریق خط‌آهن با تِرمِذ (شهرى در ازبکستان) مرتبط شد (← همبلى ، ص‌421) و بدین ترتیب، با اتصال دوشنبه به شبکه راه‌آهن ماوراى خزر، این شهر در مسیر توسعه قرار گرفت (عبداللّه‌یف و اکبرزاده، همانجا).در 24 مهر 1308/ 16 اکتبر 1929، تاجیکستان از قیمومیت ازبکستان بیرون آمد و با الحاق ولایت خُجَند* به آن، جمهورى شوروى سوسیالیستى تاجیکستان تشکیل شد (← تاجیکستان*). سمرقند و بخارا ــکه از مراکز مهم فرهنگ ایرانى در آسیاى مرکزى بودندــ در نتیجه سیاستهاى دولت شوروى، در تملک ازبکستان باقى ماندند (برگل، همانجا؛ >اروپاى شرقى، روسیه و آسیاى مرکزى 2008< ، ص‌467). ازاین‌رو دوشنبه علاوه بر افزایش اهمیت سیاسى به‌عنوان پایتخت، از نظر فرهنگى نیز وارث دو شهر تاریخى مذکور شد و به مرکز اصلى فرهنگ ایرانى ـ تاجیکى منطقه آسیاى مرکزى تبدیل گردید. البته در دورة شوروى تلاشهایى براى ممانعت از این امر صورت گرفت؛ چنان‌که براى از میان بردن فرهنگ بومى ساکنان آن (← آتکین، 1993، ص‌155)، نام دوشنبه به استالین‌آباد تغییر یافت (عبداللّه‌یف و اکبرزاده؛ برگل، همانجاها؛ بورسا ، ص‌172). در این دوره، دوشنبه/ استالین‌آباد از نظر صنعتى توسعه درخور توجهى یافت. در مرکز شهر، خیابانها و میدانها و پارکهاى عمومى بزرگى ساخته شد. بسیارى از بناهاى عمومى شهر بر اساس شیوه معمارى شوروى ساخته مى‌شد و فقط عناصرى از تزیینات محلى در آنها به کار مى‌رفت. دوشنبه در مقایسه با دیگر پایتختهاى جمهوریهاى اتحاد جماهیر شوروى، معمارى نامنظم‌ترى داشت، اما ظاهر آن مانند شهرهاى روسى بود. با توجه به اینکه دوشنبه در منطقه‌اى زلزله‌خیر واقع شده، در بیشتر نواحى شهر، به جز مناطق مرکزى، خانه‌هاى یک‌طبقه ساخته شده‌است؛ با این همه از دهه 1340ش/1960، ساخت خانه‌هاى چندطبقه در آن آغاز گردید و تا دهه 1360ش/ 1980، تعداد این خانه‌ها افزایش یافت (لوکنیتسکى،ص‌147ـ154؛ >جهان و مردمانش<، ص‌666؛ د.ایرانیکا، همانجا؛ نیز ← دایکر ، ص‌494ـ506).به‌سبب مشارکت تاجیکها در قیام ضد شوروى باسماچیان (بلیس ، ص‌78)، و بى‌اعتمادى مقامات شوروى به‌آنها، روسها و دیگر اروپاییهاى تابع شوروى براى اداره امور شهر در استالین‌آباد سکونت داده شدند (>اروپاى شرقى، روسیه و آسیاى مرکزى 2008<، ص‌476؛ لوکنیتسکى، ص‌152). بر همین اساس نیز جمعیت شهر از 600،5 تن در 1308ش/ 1926 (د. ایرانیکا، همانجا) به حدود 000،224 تن در 1338ش/ 1959 (نیوت ، ص‌409) رسید و براساس سرشمارى 1368ش/ 1989، جمعیت شهر و دوهزار روستاى حومه آن به 000،604 تن افزایش یافت (د.ایرانیکا، همانجا). از مجموع جمعیت مذکور، 1ر39% تاجیک، 3ر32% روس و 4ر10% ازبک بودند. بقیه جمعیت شهر را اقوام دیگر از جمله تاتارها، اوکراینیها، یهودیها، قرقیزها، و ترکمنها تشکیل مى‌دادند (اکبرزاده، ص‌1118؛ د. ایرانیکا، همانجا). با حضور افرادى با ملیتهاى مختلف و غیرتاجیک در دوشنبه، گسست اجتماعى عمیقى در پایتخت تاجیکستان به وقوع پیوست. این وضع در دهه 1340ش/1960 تا حدودى تعدیل یافت (>جهان و مردمانش<، همانجا؛ نیز ← لیپوفسکى ، ص‌16).در دهه‌هاى 1310ش/1930 و 1320ش/1940، صنایع محدود موجود در دوشنبه اساساً مبتنى بر فراورى مواد خام محلى و مشتمل بر بسته‌بندى گوشت، تولید صابون، آجر، نخ ابریشم، چرم، پوشاک، برق، و صنایع چوبى بود (د.ایرانیکا، همانجا). بااینکه در طول جنگ جهانى دوم (1318ـ1324ش/ 1939ـ1945) و در پى تصمیم دولت مسکو براى انتقال بخشى از امکانات تولیدى اتحاد جماهیر شوروى به شرق اورال، زمینه توسعه این مناطق مهیّا شد، اما فقط صنایع سبک مانند تولیدات نساجى و صنایع غذایى در دوشنبه توسعه یافت. دوشنبه به‌رغم دور بودن از صحنه جنگ جهانى دوم، از پیامدهاى منفى آن به دور نماند و حدود 20 تا 25% از حجم تولیدات صنعتى آن کاسته شد (نیکولایوا، ص‌158؛ >اروپاى شرقى، روسیه و آسیاى مرکزى 2008<، ص‌467).با کاسته‌شدن از شهرت و نفوذ یوسف ویساریونویچ استالین و تغییر نام اماکن منسوب به او، در 1340ش/ 1961 استالین‌آباد دوباره دوشنبه نامیده شد (بورسا، ص‌181). در دورة شوروى، دوشنبه، با توجه به آب‌وهواى مطلوب و معتدل در تابستان، یکى از مناطق گردشگرى بود (>جهان و مردمانش<، همانجا). با فروپاشى اتحاد جماهیر شوروى سوسیالیستى و استقلال تاجیکستان (18 شهریور 1370/ 9 سپتامبر 1991)، جایگاه سیاسى دوشنبه نیز به پایتخت ملى ارتقا یافت. با این حال، تکاپوى گروههاى سیاسى مختلف براى به قدرت رسیدن، دوشنبه را به محل درگیرى آنها تبدیل کرد (لیپوفسکى، همانجا؛ باریلسکى ، ص‌407؛ >اروپاى شرقى، روسیه و آسیاى مرکزى 2008<، ص‌468؛ احمد رشید ، ص‌44؛ پیج ، ص‌796). جنگ داخلى ویرانگرى، که بین سالهاى 1371ش/1992 تا 1376ش/1997 در تاجیکستان درگرفت، موجب تغییرات جمعیتى زیادى در این کشور شد (جانسون ، ص‌41، 43؛ رحمانف ، ص‌14، 49؛ احمد رشید، همانجا). در این دوره، بسیارى از ساکنان غیرتاجیک دوشنبه، به‌ویژه روسها، به فدراسیون روسیه مهاجرت کردند و بسیارى از پناه‌جویان مناطق جنگى تاجیکستان بدانجا بازگشتند ( ←بلیس، ص‌274، 278). در اواسط 1384ش/2005، جمعیت دوشنبه و حومه آن به 000، 549 تن رسید (>اروپاى‌شرقى، روسیه و آسیاى مرکزى 2008<، ص‌463؛ نیز ← تاجیکستان*)، این روند نشانه کاهش جمعیت این شهر در مقایسه با دوره تسلط شوروى است.پس از استقلال تاجیکستان، حکومت جدید نام برخى از اماکن و بناهاى تاریخى دوره شوروى را به نام نمادهاى تاریخى فرهنگى تاجیکى ـ ایرانى تغییر داد؛ چنان‌که نام خیابان لنین به خیابان رودکى تغییر یافت و مجسمه فردوسى در مرکز شهر به جاى مجسمه لنین نصب شد (جانسون، ص‌35ـ36؛ د.ایرانیکا، همانجا). از دیگر پیامدهاى مهم فروپاشى شوروى، تأسیس و بازگشایى نهادهاى دینى اسلامى در دوشنبه است، از جمله مدرسه دینى امام ترمذى که در 1370ش/1991 با حمایتهاى مالى عربستان سعودى در این شهر ساخته شد (اکبرزاده، ص‌1120).تاجیکستان پیش از استقلال، عقب‌مانده‌ترین اقتصاد را در بین جمهوریهاى شوروى داشت. پس از استقلال نیز اقتصاد آن چندان تغییرى نیافت (>اروپاى شرقى، روسیه و آسیاى مرکزى 2008<، ص‌473). البته دوشنبه همچنان مهم‌ترین مرکز صنعتى تاجیکستان است و حدود صد کارخانه و دیگر امکانات تولیدى در آن وجود دارد. حدود یک‌سوم نیروى کار صنعتى و نیروهاى ادارى این جمهورى و به طور کلى نزدیک به ده درصد کل جمعیت این کشور در دوشنبه زندگى مى‌کنند (← >جهان و مردمانش<، ص‌667). کارخانه‌هاى مختلف ماشین‌آلات صنعتى، قطعات ماشین‌آلات کشاورزى، منسوجات و نخ (ابریشم و پنبه) و همچنین صنایع فراورى گوشت، میوه، سبزى و دیگر مواد خام تولیدشده محلى در دوشنبه قرار گرفته‌اند. این شهر همچنین مرکز چاپ و نشر و رادیو و تلویزیون و تولید فیلم تاجیکستان است (د.ایرانیکا، همانجا).امروزه شهر دوشنبه به چهار منطقه ابوعلى‌سینا، شاه‌منصور، فردوسى، و اسماعیل سامانى تقسیم شده‌است و چندین میدان دارد. یک ایستگاه راه‌آهن مرکزى و یک فرودگاه تأسیسات مهم حمل‌ونقل این شهر را تشکیل مى‌دهند (د.ایرانیکا، همانجا). بسیارى از نهادها و بناهاى مهم تاجیکستان نیز در شهر دوشنبه قرار گرفته‌اند، ازجمله مجلس؛ دانشگاه دولتى؛ دانشکده پلى‌تکنیک؛ فرهنگستان علوم (← جعفرى‌نژاد، ص‌60ـ64)؛ پژوهشگاه شرق‌شناسى و آثار خطى تاجیکستان، وابسته به شعبه علوم اجتماعى فرهنگستان علوم تاجیکستان که مرکز مطالعات ایران‌شناسى در تاجیکستان محسوب مى‌شود (← آتکین، 1987، ص‌238، 252ـ271)؛ و کتابخانه ملى تاجیکستان (کتابخانه فردوسى)، که بزرگ‌ترین کتابخانه این کشور است (بحیرایى، ص‌22؛ نیز ← حبیبى آزاد، ص‌253) و مجموعه‌اى نفیس از نسخ خطى دوره اسلامى در آن نگهدارى مى‌شود (آل‌داوود، ص‌239ـ240). در دورة شوروى فقط یک مسجد قانونى در شهر وجود داشت، اما امروز چندین مسجد در شهر بناشده که عبارت‌اند از: مسجد مولانا که کهن‌ترین مسجد دوشنبه است، مسجد مولانا یعقوب چرخى، مسجد سرآسیاب، مسجد شاه‌منصور، و مسجد حاج‌یعقوب. یک کلیساى ارتدوکس روسى نیز در شهر وجود دارد (← بایمت‌اف، 1383، ص‌54؛ د. ایرانیکا، همانجا).منابع : على آل‌داوود، «سمینار کتاب و احیاى تمدن شرق در تاجیکستان»، آینه میراث، دوره جدید، سال 2، ش 3 (پاییز 1383)؛ لقمان بایمت‌اف، «درآمدى بر معمارى و هنرهاى زیباى تاجیکستان»، کتاب ماه هنر، ش 91 و 92 (فروردین و اردیبهشت 1385)؛ همو، «رشد مذهب و وضع نشریه‌هاى دینى در تاجیکستان»، کتاب ماه دین، سال 7، ش 9 (تیر 1383)؛ حمید بحیرایى، جغرافیاى کشورهاى جهان: تاجیکستان، تهران 1388ش؛ ابوالفضل جعفرى‌نژاد، «معرفى سازمان‌ها و مراکز فرهنگى جمهورى تاجیکستان»، چشم‌انداز، ش 25 (مرداد 1385)؛ ناهید حبیبى‌آزاد، «آثار فرهنگى و ادبى ایران در کتابخانه‌ها و مراکز فرهنگى آسیاى مرکزى و قفقاز»، مشکوة، ش 56 و57 (پاییز و زمستان 1376)؛ لاریسا نیکولایوا، تاجیکستان: تحولات سیاسى ـ اجتماعى در یکصد سال اخیر، تهران 1380ش؛Kamoludin Abdullaev and Shahram Akbarzadeh, Historical dictionary of Tajikistan, Lanham, M. D. 2010; Ahmed Rashid, "The new struggle in Central Asia: a primer for the Baffled", World policy journal, vol. 17, no.4 (winter 2001); Shahram Akbarzadeh, "Why did nationalism fail in Tajikistan?", Europe-Asia studies, vol.48, no.7 (Nov. 1996); Muriel Atkin, "Soviet and Russian scholarship on Iran", Iranian studies, vol. 20, no.2-4 (1987); idem, "Tajik national identity", Iranian studies, vol.26, no.1-2 (winter-spring 1993); Robert V. Barylski, "The Russian Federation and Eurasia’s Islamic crescent", Europe- Asia studies, vol.46, no.3 (1994); Paul Bergne, The birth of Tajikistan: national identity and the origins of the republic, London 2007; Frank Bliss, Social and economic change in the Pamirs: Gorno- Badakhshan, Tajikistan, translated from German by Nicola Pacult and Sonia Guss, London 2006; Yuri Bregel, An historical atlas of Central Asia, Leiden 2003; G. R. F. Bursa, "Political Changes of names of Soviet towns", The Slavonic and East European review, vol.63, no.2 (Apr. 1985); David A. Dyker, "Industrial location in the Tadzhik Republic", Soviet Studies, vol. 21, no.4 (Apr. 1970); Eastern Europe, Russia and Central Asia 2008, London: Routledge, 2008; EIr., s.v. "Dushanbe" (by Muriel Atkin); M. V. Hambly, "Road vs. rail: a note on transport development in Tadzhikistan", Soviet studies, vol. 19, no. 3 (Jan. 1968); Lena Jonson, Tajikistan in the New Central Asia: geopolitics, great power rivaly and radical Islam, London 2006; Igor Lipovsky, "The awakening of Central Asian Islam", Middle Eastern studies, vol.32, no.3 (Jul.1996); Pavel Luknitsky, Soviet Tajikistan, Moscow 1954; J. A. Newth, "The establishment in Tajikistan. I", Soviet studies, vol.14, no. 4 (Apr. 1963); Stephen Page, "The creation of a sphere of influence: Russia and Central Asia", International Journal: Russia’s foreign policy, vol. 49, no.4 (Autumn 1994); Emomalī Rahmanov, Tajiks in the mirror of history, [Dushanbe] 1997; Bertold Spuler, "Central Asia: the last centuries of independence", in The Muslim world: a historical survey, tr. F. R. C. Bagley, pt.3, Leiden: Brill, 1969; Sanahmad Tillaev, "Istoria Stanalovnia I razvitia arkhitekratura obshestvenikh zdanih Dushanbe (1924 - nachale 2000 gg)", Dissertatisa na Soiskanie Uchenoih Stepenia Kandidata Istoricheski Nauk, Institute Istoria, Arkheology I Ethnografi imen Ahmed Donish, Academy Nauck Respublica Tajikestan, Dushanbe 2007; World and its peoples: Middle East, western Asia, and northen Africa, vol.5: Central Asia, NewYork: Marshal Cavendish, 2007, s.v. "Dushanbe" (by C. Carpenter)./ مهدى عبادى /هنر و معمارى. آثار به‌دست آمده از دوشنبه و اطراف آن نشان مى‌دهد که این ناحیه از اواخر دوره نوسنگى سکونتگاه انسان بوده‌است، به‌ویژه شهر باستانى حصار* در سى کیلومترى شمال‌غربى دوشنبه که از آن یک دروازه و دو برج‌دیده‌بانى مانده‌است (لسترنج ، ص440؛ برآبادى، ص‌128ـ129؛ رکنى، ص‌111، تصویر 14).پس از استقرار دولت شوروى و گزینش این شهر به پایتختى تاجیکستان* در 1303ش/ 1924، دوشنبه از دهکده‌اى کوچک با کلبه‌هاى گلى به شهرى با بوستانهاى بسیار و خیابانهاى درخت‌کارى‌شده تغییر یافت (>دایرة‌المعارف بزرگ شوروى< ، ج‌8، ص‌462). طراحى این شهر عمدتاً‌ برعهده معماران روس و اوکراینى بود و گسترش آن از 1305ش/ 1926 آغاز شد. در سالهاى 1318ش/ 1938، 1344ش/ 1965 و 1362ش/ 1983، مراحل جدید توسعه در شهر اجرا گردید (دانشنامه ادب فارسى، ج‌1، ص‌422)؛ هرچند خانه‌هاى قدیمى خشتى همچنان در دوشنبه باقى ماند (← یاحقى و سیدى، ص200). معمارى و شهرسازى در دوشنبه بر اساس برنامه‌ریزى سوسیالیستى است که از ویژگیهاى آن، ایجاد مجموعه‌هاى آپارتمانى ارزان‌قیمت کارگرى، مراکز تجارى اندک ولى وسیع و متراکم، و بناهاى باشکوه براى گردهماییهاى سیاسى و فرهنگى است (← عسکرزاده و خادمى، ص68ـ69).موزه‌هاى مهم این شهر عبارت‌اند از: موزه ملى تاجیکستان، موزه ملى آثار عتیقه تاجیکستان، و موزه مردم‌شناسى فرهنگستان علوم (رکنى، ص‌65). در موزه مردم‌شناسى فرهنگستان علوم، نمونه‌هایى از هنرهاى دستى نفیس هنرمندان تاجیک نمایش داده‌مى‌شود (← تاجیکستان، ص‌11).برخى از مهم‌ترین بناهاى دوشنبه عبارت‌اند از: یادمان امیراسماعیل سامانى، موزه ملى کمال‌الدین بهزاد، کاخ صدبرگ، کاخ باربد، و ورزشگاه مرکزى. ساختمان کاخ باربد به شکل مخروط ناقصى است که از دور به‌نظر مى‌رسد آن را از دل سنگهاى مرمر تراشیده‌اند؛ پنجره و روزنه ندارد و دالان وسیع آن آیینه‌کارى شده‌است. این بنا در 1369ش/ 1990 به مناسبت هزاروچهارصدمین سال تولد باربد*، به نام این خنیاگر مشرق‌زمین بنا گردید (← دوشنبه ، ص‌68، 71).مقبره بزرگان علمى و ادبى از دیگر بناهاى مهم این شهر است، از جمله مقبره میرزا تورسون‌زاده*، شاعر ملى تاجیکستان، به شکل سه برج‌شبیه به سه جلد کتاب و پوشیده از مرمر که ساخت آن در 1360ش/ 1981 به‌پایان رسید (همان، ص‌66)؛ و مقبره صدرالدین عینى*، نویسنده و دانشمند تاجیک، که در میدان مقابل دروازه شرقى پارک عینى واقع است. ساخت این بنا را سنیگوفسکى در 1335ش/ 1956 به‌اتمام رساند. گنبد این بنا بر شش ستون استوار است و در زیر گنبد، مجسمه نیم‌تنه استاد عینى قرار دارد. کف مقبره از بتن، نما و ستونهاى آن از مرمر سفید و داخل طاق از مرمر سرخِ تیره و زرد است. پوشش خارجى گنبد نیز با کاشیهاى آبى‌رنگ زینت یافته‌است (همان، ص‌63ـ64).کتابخانه ملى تاجیکستان، با نام ابوالقاسم فردوسى، در میان کتابخانه‌هاى این کشور جایگاه والایى دارد. در این کتابخانه، هزاران جلد کتاب و میلیونها نسخه از روزنامه‌ها و مجلات محلى و سراسرى تاجیکستان نگهدارى مى‌شود. همچنین در پژوهشگاه میراث خطى فرهنگستان علوم تاجیکستان در شهر دوشنبه، هزاران جلد کتاب نادر و نسخ خطى متعلق به شعرا و متفکران قرون گذشته حفظ و نگهدارى و با سعى و کوشش دانشمندان این مؤسسه براى چاپ و نشر آماده مى‌شود (تاجیکستان، ص‌13ـ14، 98ـ99).تزیین بنا از ارکان عمده معمارى شهرى و روستایى دوشنبه است. استفاده فراوان از چوب در ستونها و سقفها همراه با نقاشى لعابى و تنوع رنگها، در بناهاى این شهر نمود فراوانى دارد (← خانه*، بخش 2، قسمت ج: 2. آسیاى میانه و چین)، مانند چایخانه سعادت که در 1363ش/ 1984 بنا گردید (پوگاچنکووا و حکیموف ، ص‌92ـ93). در دورة شوروى، صنعتگران ازبک و تاجیک هنر گچ‌برى را توسعه دادند. استفاده از نمادهاى سنّتى و بومى در گچ‌بریها به ساختمانها هویتى محلى داده‌است؛ ساختمانهایى چون کاخ دولت، کتابخانه دولتى فردوسى، و تالار نمایش اپرا و باله عینى (>فرهنگ هنر< ، ذیل "Stucco and plasterwork.III.5 (II)").بعد از انتخاب دوشنبه به پایتختى تاجیکستان، این شهر محل تجمع هنرمندان شد و نقاشانى چون بورتسف (متوفى 1321ش/ 1942)، فالبوف (متوفى 1346ش/ 1967)، استارنوسف (متوفى 1321ش/ 1942) و ارشوف (متوفى 1353ش/ 1974) به این شهر نقل‌مکان کردند. در دهه 1310ش/ 1930، عبدل آشورف (متوفى 1356ش/ 1977)، هنرمند و نقاش چهره‌نگار تاجیک، و خوش‌محمدوف، نقاش منظره، سبکهاى جدیدى در نقاشى ارائه دادند. اغلب این هنرمندان از سبک رئالیسم روسیه پیروى مى‌کردند، اما برخى هم مانند فالبوف به هنر اکسپرسیونیسم و انقلابى گرایش داشتند. در طول جنگ جهانى دوم (1939ـ1945)، شمارى از هنرمندان مشهور اتحاد جماهیر شوروى تصویرهایى تبلیغاتى از جنگ در دوشنبه طراحى و نقاشى کردند. در سالهاى بعد از جنگ و در دهه 1330ش/1950، تعداد زیادى از هنرمندان حرفه‌اى در زمینه هنر تاجیکى و روسى فضا را براى رشد سریع هنر تاجیکستان فراهم کردند. در دهه 1340ش/ 1960 و 1350ش/ 1970، هنرمندى چون جهان حبیب‌الله‌یف (متولد 1311ش/ 1932) در نقاشیهایش از شکلها و روشهاى مدرن استفاده مى‌کرد. ویژگیهاى ملى در آثار این قبیل هنرمندان نشانه تشکیل مکتب هنرى مستقلى در تاجیکستان معاصر است. آثار دهه 1360ش/ 1980 بیانگر طیف وسیعى از سبکها، روشها و موضوعات است که نمونه‌هایى از آنها در موزه هنرهاى ملى تاجیکستان در دوشنبه نگهدارى مى‌شود (همان، ذیل "Tajikistan").تندیسگرى در تاجیکستان و دوشنبه، به مثابه شاخه‌اى از هنرهاى تجسمى، در دورة شوروى به‌وجود آمد. در میان هنرمندان جدید بى‌شمارى که در رشته هنرهاى تجسمى فعالیت دارند، شمار اندکى از سنّتهاى دیرین پیروى مى‌کنند. عارف عبدالروؤف آخونویچ (متولد 1315ش/ 1936) لوحىحجارى‌شده با نام «رقص‌با نوار گیسو» دارد. شکلهاى این لوح برجستگى کم و حالت تخت دارند و در آثار هنرى کاربردى سده‌هاى ششم و هفتم و کنده‌کاریهاى چوبین پنجیکت* و قلعه کاخکاخ نیز دیده مى‌شوند (پوگاچنکووا و حکیموف، ص131ـ132).دوشنبه چندین پیکره یادبود دارد که گویاى فرهنگ ایرانى این شهر است، ازجمله پیکره برنزى رودکى (اثر عبدالرحیموف؛ 1343ش/ 1964)، پیکره برنجى ابوعلى سینا (اثر ایلداروف ، کریموف، و اورانوف ؛ 1359ش/ 1980)، و مجسمه فردوسى که پس از فروپاشى شوروى به‌جاى تندیس لنین در میدان مرکزى دوشنبه قرار گرفت (دوشنبه، ص‌66؛ یاحقى و سیدى، ص‌195؛ تاجیکستان، ص‌124ـ125، 128). پیکره استاد صدرالدین عینى (اثر ایلداروف، کریموف، و اورانوف؛ 1357ش/ 1978)، که امروزه در وسط میدانى به همین نام در شهر دوشنبه قرار دارد، و پیکره میرزا تورسون‌زاده، شاعر تاجیک، (اثر ریابیچف ؛ 1360ش/ 1981)، که داخل مقبره وى نصب گردیده‌است (دوشنبه، ص‌63ـ66؛ نیز ← تاجیکستان، ص‌129)، و بناى یادبود «شاعران نامى» که ترکیبى از چند مجسمه روى دیوار خانه نویسندگان است (← برآبادى، ص‌33، تصویر) از دیگر آثار حجمى این شهر است.پیکره معروف به پیروزى از دیگر بناهاى یادبود شهر دوشنبه است که چردنیچنکو با همکارى معمار سالومنوف آن را در 1349ش/ 1970، به مناسبت بیست‌وپنجمین سالگرد پیروزى بر آلمان نازى، ساخته‌است (>دایرة‌المعارف بزرگ شوروى<، ج‌8، ص‌462).در سده سیزدهم، روستاى دوشنبه مرکز تولیدات دستى و کارگاهى مانند بافته‌ها، جامه‌هاى چرمى و ابزارهاى آهنى بوده‌است (دانشنامه ادب فارسى، همانجا).از 1276/ 1860 با ورود اجناس ماشینى و آشنایى با محصولات روسى، آرایه‌هاى تاجیکى در صنایع‌دستى و هنرهاى سنّتى دوشنبه تحت تأثیر نقش‌مایه‌هاى خارجى قرار گرفت و رنگهاى ملایم آن به رنگهاى تندتر متمایل شد. بااین‌همه، این تغییرات بر همه جوانب هنر تاجیکى تأثیر نگذاشت و هنر ملى با تجلى آثار بدیع برخى از هنرمندان به حیات خود ادامه داد. در نقاشى تزیینى، میرزارحمت على‌اف (متوفى 1350ش/ 1971) و براتکوف (متوفى 1346ش/ 1967)، در هنر چوب، سراج‌الدین نورالدین‌اف (متولد 1337ش/ 1919)، در گچ‌برى، زلفیه بحرالدین‌اف (متولد 1301ش/ 1922)، و در سفال منقوش، آشورباى مولى‌اف (1348ـ1969)، صفر صاحبف (متولد 1305ش/ 1926) و خوجى‌اف (متولد 1332/ 1914) هنرمندانى صاحب سبک‌اند. علاوه‌بر هنرهاى سنّتى، در سالهاى اخیر، هنرهاى تزیینى متنوع و جدیدى نظیر منسوجات، حجارى، کنده‌کارى بر فلز، چینى‌سازى و سفالگرى در تاجیکستان و به‌ویژه در شهر دوشنبه رونق یافته‌است (>فرهنگ هنر<، همانجا).براى اولین‌بار نمایش فیلم در دوشنبه در آبان 1308/ نوامبر 1929 صورت گرفت. این شهر داراى چندین شرکت فیلم‌سازى است و اولین استودیوى فیلم‌سازى آن، با نام تاجیک‌فیلم ، در 1309ش/ 1930 تأسیس شد (دونمز ـ کولین ، ص‌14؛ تاجیکستان، ص‌14). در دورة شوروى، سینماگران تاجیک براى آموزش به مسکو و سن‌پترزبورگ مى‌رفتند. در اواخر دهه 1360ش/ 1980، تاجیک‌فیلم هر سال پنج‌تا شش فیلم بلند هنرى و ده تا پانزده فیلم مستند تولید مى‌کرد و با کارگردانهاى جوان و بااستعدادى چون بختیار خدا نظروف (متولد 1344ش/ 1965) همکارى مى‌کرد (برآبادى، ص‌79؛ دونمز ـ کولین، ص‌14ـ15؛ نیز ← سینما*؛ بخش تاجیکستان). امروزه به‌سبب ناتوانى دولت در بهره‌گیرى و حمایت از سینما، دیگر از فیلمهاى اصیل دوران شوروى در تاجیکستان خبرى نیست و کارگردانهاى مستعد جوان بیشتر به خارج‌از کشور مهاجرت مى‌کنند (دونمز ـ کولین، ص‌14). پس از استقلال تاجیکستان، فیلمهاى تولیدشده در تاجیکستان توان رقابت با فیلمهاى سینماى جهان را ندارند. بااین‌حال، دوستداران فرهنگ تاجیکى در سالهاى اخیر براى بهبود این وضع، تلاشهایى کرده‌اند، از جمله برگزارى جشنواره فیلمِ دیدار که هر دو سال یک‌بار در اوایل پاییز در شهر دوشنبه برگزار مى‌شود (برآبادى، ص‌85).علاوه‌بر سینما، دوشنبه چند تماشاخانه و گروه تئاتر فعال دارد. گروه تئاتر دولتى دراماتیک ابوالقاسم لاهوتى، نخستین گروه تئاتر حرفه‌اى جمهورى تاجیکستان، در 1308ش/ 1929 تأسیس شده‌است. تقریباً‌ همه نمایشنامه‌هاى درام‌نویسان مشهور این کشور در تالار این گروه روى صحنه رفته‌است. کارگردانان و هنرمندانى چون سعیدوف، قاسموف، خلیل‌اوف، بَقایوا و ا. برهانوف در رشد تئاتر تاجیکستان تأثیرگذار بوده‌اند (دوشنبه، ص‌74؛ ایرانى، ص‌17).در 1319ش/ 1940، گروه تئاتر دولتى آکادمیک اپرا و باله صدرالدین عینى تأسیس شد. ساختمان تئاتر این گروه در بهار 1321ش/ 1942 افتتاح و در 1333ش/ 1954 به اسم صدرالدین عینى نام‌گذارى شد (دوشنبه، ص‌73؛ تاجیکستان، ص‌13ـ14). گروه تئاتر دولتى جوانان در 1351ش/ 1972 با تلاش برخى از فارغ‌التحصیلان دانشکده دولتى هنر تئاتر شهر مسکو تأسیس شد. در 1355ش/ 1976، این گروه با پیوستن فارغ‌التحصیلان دانشکده‌هاى هنرهاى زیباى تاجیکستان به آن تکمیل گردید (دوشنبه، ص‌72ـ73).گروه تئاتر دولتى دراماتیک روسى با نام مایاکوفسکى ، نخستین و عمده‌ترین گروه تئاتر حرفه‌اى روسى، در 1316ش/ 1937 در دوشنبه تأسیس شد (همان، ص‌72).گروه تئاتر عروسکى (لُختک) در 1364ش/ 1985 از گروههاى تئاتر لاهوتى و محمود واحد به وجود آمد و در 1365ش/ 1986، 1366ش/ 1987 و 1368ش/ 1989 به‌ترتیب در آلمان، سویس و مغولستان برنامه اجرا کرد و در سومین جشنواره جهانى تئاتر عروسکى در تهران (مهر1370/ اکتبر 1991) شرکت کرد (همان، ص‌71؛ نیز ← ایرانى، ص‌102ـ103). تئاتر در این شهر پس از استقلال تاجیکستان، پیشرفتهاى بسیارى کرده‌است (ایرانى، ص‌17).توجه به موسیقى در دوشنبه چشمگیر است و جشنواره‌هاى موسیقى متعددى در آن برپا مى‌شود. ارکستر فیلارمونیک دولتى تاجیکستان با نام رودکى در 1316ش/ 1937 تشکیل شده‌است (برآبادى، ص‌74). در جشنواره موسیقى «صداى دلها»، که از 1368ش/ 1989 آغاز شده‌است و در شهریور/ سپتامبر در کاخ باربد برگزار مى‌شود، گروههاى فولکلوریک و گروههاى موسیقى دیگر کشورها از جمله ایران، افغانستان، هند، روسیه، امریکا، آلمان و بعضى از کشورهاى آسیاى میانه شرکت مى‌کنند. در جشنواره موسیقى مدرن «استرادا»، که هر دو سال یک‌بار در مرداد/ اوت در تالار فیلارمونى برگزار مى‌شود و بیشترْ جوانان به آن توجه مى‌کنند، آوازه‌خوانهایى از سراسر تاجیکستان شرکت مى‌کنند (همان، ص‌85).به‌جز موسیقى و ترانه‌هاى فولکلوریک و عامیانه، روستاییان تاجیک رقصهایى دارند که پیشینه تاریخى و معنایى عمیقى دارد، از جمله رقص‌عقاب (← بدیعى، ص‌193ـ194). همچنین آمیزش رقصهاى مردمى با رقص‌باله و نواهاى سنّتى مقامى با موسیقى اروپایى باعث پیدایى نوع تازه‌اى از هنر شده‌است که در میان تاجیکان هواخواه بسیارى دارد (برآبادى، ص‌74ـ76).منابع : ناصر ایرانى، بهار گمشده: یادداشتهاى سفر تاجیکستان، تهران 1373ش؛ نادره بدیعى، «آمیزه‌اى از افسانه و تاریخ»، در تاجیکان، آریاییها و فلات ایران، گردآورى و تحقیق میرزا شکورزاده، تهران : سروش، 1380ش؛ محمود برآبادى، تاجیکستان: سرزمین و مردم، تهران 1386ش؛ گالینا آناتولیونا پوگاچنکووا و اکبر حکیموف، هنر در آسیاى مرکزى، ترجمه ناهید کریم‌زندى، تهران 1372ش؛ تاجیکستان = Tojikiston، تحت‌نظر باباخان محمدوف، دوشنبه: عرفان، 1994؛ دانشنامه ادب فارسى، به سرپرستى حسن انوشه، ج‌:1 ادب فارسى در آسیانه میانه، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1380ش؛ محمد رکنى، تاجیکستان در یک نگاه، بوشهر 1388ش؛ محمدحسین عسکرزاده و شهرزاد خادمى، «مرگ تاریخ و جغرافیا در شهر سوسیالیستى: بررسى تطبیقى الگوى سکونت در برلین شرقى و دوشنبه»، منظر، سال 2، ش 6 (اردیبهشت 1389)؛ محمدجعفر یاحقى و مهدى سیدى، از جیحون تا وخش: گزارش سفر به ماوراءالنهر، مشهد 1378ش؛The Dictionary of art, ed. Jane Turner, New York: Grove, 1998, s.vv. "Stucco and plasterwork. III.5 (II): Eastern Central Asia" (by Monique Maillard), "Tajikistan" (by T. Kh. Starodub); G(nul D(nmez-Colin, "Central Asian cinema", in Companion encyclopedia of Middle Eastern and North African film, ed. Oliver ,دوشنبه Leaman, London: Routledge, 2001; Dushanbe = Dushanbe: Irfan, 1992; Great Soviet encyclopedia, New York 1973-1983, s.v. "Dushanbe. architecture"; Guy Strang, The lands of the Eastern Caliphate, London Le 1966./ میثم جلالى /دِوْشیرمه، نام قانون و اصطلاحى براى گردآورى کودکان مسیحى مهتدى تبعه حکومت عثمانى که در دربار خدمت مى‌کردند و نیز عنوان این کودکان.واژه ترکى «دِوْشیرمه» (اسم‌مصدر، از مصدر «دوشیرمک») به معنى جمعاً‌ورى، گردآورى، و در اصطلاح ادارى و نظامى عثمانى، به معنی سربازگیرى است (← سامى، ذیل، «دَوشِرمَک» و «دَوشِرمه»؛ نیز ← ایوب‌اوغلو ، ذیل "Devşirmek").نظام سربازگیرى عثمانى در آغاز بر اسراى جنگى و قانون پنجک استوار بود (← پِنْجِک*؛ عجمى‌اوغلانى*؛ ینى‌چرى*)، اما پس از حمله تیمور گورکان (حک:771ـ807) به آسیاى صغیر فتوحات عثمانیان متوقف شد و تعداد اسرا و سربازان در دورة بایزید اول (حک:791ـ805)، سلطان‌محمد اول (حک:805ـ 824) و مراد دوم (حک:824ـ855) کاهش یافت. درنتیجه، دولت عثمانى از طریق نظام «دوشیرمه» به سربازگیرى پرداخت. براساس آن، هر سه، پنج‌یا هفت سال یک بار، برخى از کودکان مسیحى ساکن در سرزمینهاى غربى عثمانى با ضوابط ویژه‌اى (← ادامة مقاله) انتخاب و به اسلام فراخوانده مى‌شدند. پس از تعلیم و تربیت آنان در اجاق (کانون) عجمى‌اوغلانى، آنها را در اجاق ینى‌چرى یا در امور دربارى و ادارى استخدام مى‌کردند. این کودکان دوشیرمه‌اوغلانى خوانده مى‌شدند و همانند پنجک‌اوغلانها از جمله عجمى اوغلانها بودند. گویا این شیوه، نخستین‌بار در زمان سلطان‌محمد اول اعمال شد، اما در زمان مراد دوم به‌صورت «دوشیرمه قانونى» (قانون دوشیرمه) درآمد (← عاشق پاشازاده، ص‌54ـ55؛ اوزجان ، ص‌108؛ نیز ← اینالجق ، 2009، ص‌83؛ د.ا.د.ترک، ذیل واژه). براساس این قانون، افراد گردآورى‌شده که بین هفت تا بیست سال داشتند، ضمن آموزشهایى چون احکام دینى، زبان ترکى و آموزش نظامى، مواجب معیّنى نیز دریافت مى‌کردند (← شوکت‌پاشا، ج‌1، ص‌4؛ احمد جواد، کتاب 1، ص‌7؛ براى مُفاد قانون دوشیرمه ← قوچى ، ص‌35ـ37؛ براى بحثهاى مفصّل دربارة مقبولیت کار دوشیرمه در فقه اسلامى ← ویتک ، ص‌271ـ 278؛ منگه ، ص‌181ـ183؛ د. اسلام، چاپ دوم، ذیل واژه).عمل جمعاً‌ورى دوشیرمه در پى اعلام نیاز ینى‌چرى آغاسى (رئیس ینى‌چریان) به دیوان همایون درخصوص‌تعداد افراد مورد نیاز و با صدور فرمان دوشیرمه آغاز مى‌شد (← اوزون‌چارشیلى ، 1988الف، ج‌1، ص‌14؛ نیز ← پاکالین ، ذیل "Devşirme Fermanı"). پیش از سده دهم دوشیرمه‌ها از بین ترکها، کردها، کولیها، روسها، یهودیها و نیز گرجیها انتخاب نمى‌شدند. در این گزینش، پسرانى ترجیح داده‌مى‌شدند که ترکى نمى‌دانستند؛ ساکن شهرهاى کوچک بودند و هیچگاه به استانبول نیامده‌بودند؛ تک‌فرزند خانواده نبودند؛ تجربه کارى خاصى نداشتند؛ و سالم و خوش‌صورت و خوش‌هیکل بودند (اوزون چارشیلى؛ اوزجان، همانجاها؛ بلگه ، ص180). گروههاى کودکانى که از طریق دوشیرمه گردآورى مى‌شدند، سورى (قافله، دسته) نام داشتند و افرادى که مأمور ثبت مشخصاًت، مراقبت و انتقال آنان به استانبول بودند، زیر نظر سوریجى‌باشى (قافله‌سالار) فعالیت مى‌کردند (← راسم، ج‌1، ص‌551ـ552، پانویس؛ پاکالین، ج‌1، ص‌17، 447؛ نیز ← قوچى، ص‌27). پس از رسیدن دوشیرمه‌ها به استانبول، بر آنان اسامى اسلامى ـ ترکى مى‌نهادند (د. ا. د. ترک، همانجا). سپس مناسب‌ترین آنها در دیوان همایون، براى خدمت در دربار انتخاب مى‌شدند و براى گذراندن دوره آموزش به یکى از قصرها منتقل مى‌گردیدند. دیگر دوشیرمه‌ها نیز براى آموزش در اجاق عجمى‌اوغلانى به ینى‌چرى‌آغاسى یا به نیابت از وى به استانبول آغاسى تحویل داده‌مى‌شدند (← اولیاچلبى، ج‌1، ص‌598؛ شوکت‌پاشا، همانجا؛ نورى‌پاشا ، ج‌1، ص‌81؛ اوزون‌چارشیلى، 1988الف، ج‌1، ص‌23ـ24؛ همو، 1988ج، ص‌300).تا سده یازدهم، دوشیرمه‌هایى که مناسب خدمات دربارى نبودند، براى فراگیرى آداب و رسوم ترکى ـ اسلامى به روستاییان ترک سپرده مى‌شدند. آنان درصورت نیاز در اجاق عجمى‌اوغلانى آموزش داده مى‌شدند (← نشرى ، ج‌1، ص‌199؛ اوزون‌چارشیلى، 1988الف، ج‌1، ص‌11ـ12). دوشیرمه‌هایى که براى خدمات دربارى انتخاب شده‌بودند، پس از گذراندن پنج‌تا هفت سال از دوره آموزشى، به قصر اصلى، یعنى طوپقاپى‌سراى*، فرستاده مى‌شدند و در آنجا تحت تعلیمات جدیدترى قرار مى‌گرفتند. این دسته از دوشیرمه‌ها در آنجا ادبیات، تاریخ، ریاضیات، هنرهاى زیبا، موسیقى، تیراندازى، سوارکارى، کشتى‌گیرى و زبانهاى ترکى، عربى فارسى را فرامى‌گرفتند. از میان دوشیرمه‌ها، مناسب‌ترینشان به‌عنوان مستخدمان خاص‌پادشاه انتخاب مى‌شدند (اونال ، ص‌149).علاوه‌بر دین، دیدگاههاى سیاسى دوشیرمه‌ها نیز تغییر مى‌یافت و آنان با فاصله‌گیرى از هم‌نژادانشان، با صداقت تمام به سلطان خدمت مى‌کردند. دوشیرمه‌هایى که زبان ترکى آموخته بودند، زبان مادرى خود را فراموش نمى‌کردند. در نیمه قرن نهم، تعداد دوشیرمه‌هاى دربار به‌حدى افزایش یافته‌بود که پیرامون سلطان، تقریباً‌ به زبان ترکى گفتگو نمى‌شد (یورگا ، ج‌1، ص‌413ـ414).دوشیرمه در بین عثمانیان، نوآورى مهمى در نظام غلام‌دارى محسوب مى‌شد (اینالجق، 2009، ص‌83). در نیمه نخست قرن نهم و از زمان مراد دوم، سیاست حکومت عثمانى بر دورکردن بزرگان ترک‌تبار از اطراف سلطان و اعطاى مناصب عالى‌رتبه به کسانى که منشأ دوشیرمه داشتند، متمرکز شد. این سیاست در زمان محمد فاتح با جدّیت دنبال شد. از زمان وى تا قرن دوازدهم عالى‌ترین مقامها نظیر وزارت اعظم، و منصب بیگلربیگى* یا میرمیران به دوشیرمه‌ها واگذار گردید (← اوزون‌چارشیلى، 1988ج، ص‌43ـ44، 83؛ همو، 1988ب، ص‌112ـ113).تا پیش از فتح بوسنى و مناطق اطراف آن در نیمه دوم قرن نهم، در روم‌ایلى*، فقط از آلبانى، یونان و بلغارستان دوشیرمه گرفته مى‌شد. به‌مرور زمان مناطق صربستان، بوسنى و هرزگوین، و مجارستان نیز به این مناطق افزوده شدند (همو، 1988الف، ج‌1، ص‌14). در زمان محمد فاتح، مردم بوسنى همگى به اسلام گرویدند. طبق قانون، دوشیرمه از مسلمانان گرفته نمى‌شد، اما با درخواست مردم بوسنى فرزندان ایشان نیز مشمول قانون دوشیرمه شدند و به‌عنوان پاداش مسلمان شدنشان، فرزندانشان فقط براى خدمت در قصر به‌عنوان دوشیرمه به‌کار گرفته شدند (همان، ج‌1، ص‌18ـ19).قانون دوشیرمه تا زمان حکومت سلیم اول (حک : 918ـ926) که با ریاست دوشیرمه‌ها در حکومتش مخالف بود، فقط در روم‌ایلى اجرا مى‌شد، اما از آن پس، در آناطولى* نیز اعمال گردید (قوچى، ص‌44). اعمال قانون دوشیرمه در آناطولى در دورة سلیمان قانونى (حک:926ـ974) شدت گرفت. درنتیجه، قانون دوشیرمه عمومیت یافت (اوزون‌چارشیلى، 1988الف، ج‌1، ص‌14؛ اینالجق، 2009، ص‌53).در اواخر سده دهم، دیوان‌سالارى عثمانى و نظام دوشیرمه با نابسامانیهایى روبه‌رو شد. دراین‌میان فرزندان ینى‌چریان و دولتمردان ــکه «ولدش» نامیده مى‌شدندــ به‌طور غیرقانونى وارد اجاق ینى‌چرى و عجمى اوغلانى شدند، به‌گونه‌اى که در دورة مراد سوم (حک:982ـ1003) این دو اجاق مملو از ولدش بود (اوزون چارشیلى، 1988الف، ج‌1، ص‌29ـ30؛ پاکالین، ذیل "Veledeş"). نقض قانون دوشیرمه و بالاگرفتن رشوه‌خوارى در این کار، انتظام اجاق ینى‌چرى را برهم زد و نیاز به دوشیرمه روزبه‌روز کاهش یافت (← سلانیکى مصطفى‌افندى ، ج‌2، ص‌482؛ د.ا.د.ترک، همانجا).مراد چهارم (حک:1032ـ1049) مخالف دوشیرمه‌ها و حامى ترکها بود (یورگا، ج‌3، ص390ـ391). بااین‌حال، در دورة وى، درپى برخى اصلاحات، اوضاع دوشیرمه‌ها نیز سامان داده شد (اوزون‌چارشیلى، 1988الف، ج‌1، ص30).انگیزه عثمانیان از تأسیس نظام دوشیرمه افزایش تعداد مسلمانان و در اقلیت قراردادن مسیحیان بود. آنان با هوشمندى این نظام را براى ایجاد پیوند بین ترکها و مسیحیان قلمرو عثمانى گسترش دادند. عثمانیان در مقام به‌وجود آوردن ارتش عثمانى و امت عثمانیه در سه قاره آسیا، اروپا و افریقا بودند. باوجود این، قانون دوشیرمه بیشتر به سود قواى نظامى تمام شد (← احمد جواد، کتاب 1، ص‌7؛ اینالجق، 1996، ص67ـ69؛ نیز ← اوزون‌چارشیلى، 1988الف، ج‌1، ص‌139ـ140).در اواسط قرن دوازدهم، نظام دوشیرمه اهمیت خود را ازدست داد و با لغو قوانین آن، به‌طور کامل ازمیان رفت (← میدان لاروس ، ذیل واژه).منابع : احمد جواد، تاریخ عسکرى عثمانى، کتاب 1، استانبول 1299؛ اولیا چلبى؛ احمد راسم، رسملى و خریطه‌لى عثمانلى تاریخى، ج‌1، استانبول 1330؛ شمس‌الدین‌بن خالد سامى، قاموس ترکى، چاپ احمد جودت، استانبول 1317ـ1318؛ محمود شوکت‌پاشا، عثمانلى تشکیلات و قیافت عسکریه‌سى، استانبول 1325؛ درویش احمد عاشق پاشازاده، عاشق پاشازاده تاریخى، چاپ عالى‌بیگ، استانبول 1332؛Murat Belge, Osmanl’da kurumlar ve kültür, İstanbul 2005; EI2irme" (by V. L. Ménage); Ish, s.v. "Dev(smet Zeki Eyuboğlu, Türk dilinin etimoloji s(zlüğü, İstanbul 1991; Halil İnalcık, Osmanl imparatorluğu: klasik çağ (1300-1600), [translation from English by] Ruşen Sezer, İstanbul 2009; idem, Osmanl imparatorluğu: toplum ve ekonomi, İstanbul 1996; Nicolae Iorga, Osmanlimparatorluğu tarihi, tr. Nilüfer Epçeli, İstanbul 2005; Reşad Ekrem Koçu, Yeniçeriler, İstanbul 2004; V. L. Ménageirme from Idris andsh, "Sidelights on the dev Sa’duddīn", BSO[A]S, xvııı, pt.1 (1956); Meydan Larousse: büyük lûgat ve ansiklopedi, İstanbul: Meydan Yayınevi, 1990-1991; Mehmed Neşrî, Kitâb- Cihan- nümâ: Neşrî tarihi, ed. Faik Reşit Unat and Mehmed A. K(ymen, Ankara 1995; Mustafa Nuri Paşa, Netāyicü‘l- vukū‘āt = Kurumlaryla Osmanl tarihi, ed. Yılmaz Kurt, Ankara 2008; Abdülkadir (zcan, "Osmanlı devleti’nin askerî yapısı", in Türkler, ed. Hasan Celâl Güzel, Kemal (içek, and Salim Koca, vol.10, Ankara: Yeni Türkiye Yayınları, 2002; Mehmet Zeki Pakalın, Osmanl tarih deyimleri ve terimleri s(zlüğü, İstanbul 1971-1972; Selânikî Mustafa Efendi, Tarih-i Selâniki, ed. Mehmet İpşirli, İstanbul 1989; TDVİA, s.v. "Devşirme" (by Abdülkadir (zcan); Mehmet Ali (nal, "Medeniyeti ve müesseseleriyle Osmanlılar (1300-1600)", in Tarih kitab: Selçuklular’dan bugüne, ed. Ahmet Nezihi el Turan, Ankara: Grafiker Yayınları, 2004; İsmail Hakkı Uzunçarışlı, Osmanl devleti teşkilâtndan kapukulu ocaklar, Ankara 1988a; idem, Osmanl devletinin merkez ve bahriye teşkilât, Ankara 1988b; idem, Osmanldevletinin saray teşkilât, Ankara 1988c; Paul Wittek, arshirme and sh"Devī‘a", BSO[A]S, xvıı, pt.2 (1955)./ حجت فخرى /دَوعَن (دُوعَن)، شهرستانى در استان حَضَرمَوت* در یمن. در منابع قدیم، براى واژه دوعن معناى خاصى ذکر نشده‌است. در میان معاصران، سَقّاف (ص‌142) دوعن را نامى فارسى و قدمت کاربرد آن را از زمان استیلاى ایرانیان بر یمن و سکونت آنان در حضرموت (اواخر قرن ششم میلادى) دانسته، اما دلایل محکمى براى این ادعا نیاورده‌است.در گذشته، ناحیه دوعن به مرکزیت شهر خُرَیْبَه، متشکل از دو وادى بزرگ اَیمن (راست) و اَیسَر (چپ) بود و شهرها و روستاهاى پراکنده‌اى در این دو وادى وجود داشت (بکرى یافعى، ص‌217؛ سقّاف، همانجا)، ازجمله قُوَیرَه، از قدیم‌ترین شهرها؛ بِضَه، از شهرهاى بزرگ دوعن؛ و جبیل که گویا احمدبن عیسى، نیاى علویان حَضارِمَه، اوایل قرن چهارم در آنجا حضور داشت (← سقّاف، ص‌155ـ165؛ براى اطلاع بیشتر از شهرها و روستاهاى دیگر دوعن ← همان، ص‌155ـ186).در زمان حاکمیت همدانیان* (حک:492ـ569)، که مقارن حضور اباضیها در سرتاسر حضرموت بود، امام اباضیان مدتى در دوعن مستقر شد (ابن‌حائک، ص170ـ171؛ نیز ← د.اسلام، چاپ دوم، ذیل مادّه؛ براى اطلاع بیشتر از دوره اباضیان در حضرموت ← شاطرى، ج‌1، ص‌118ـ130؛ نیز ← اباضیه*). در 617، عمربن مهدى (از امراى ایوبى)، که خواهان گسترش سیطره ایوبیان بر یمن بود، براثر مقاومت مردم دوعن با آنها درگیر شد که در پى آن بسیارى از مردم کشته شدند و دوعن آسیب بسیار دید (کندى، ج‌1، ص‌79ـ81؛ صالح حامد، ج‌2، ص‌494ـ495). از نیمه قرن هفتم، آل‌عمود به‌رهبرى شیخ‌سعیدبن عیسى (متوفى 671)، بر خریبه، بضه و رَباط حاکم و در پى آن، قبایل قِثِم و دَیِّن تسلیم عمودیها شدند (بکرى یافعى، ص‌217ـ218). در 775 سیل عظیمى خساراتى بر دوعن وارد آورد (کندى، ج‌1، ص‌131). در 940، بدربن عبداللّه (رئیس قبیله یافع)، با حمایت امامان زیدى، به‌همراه آل‌على‌بن فارِس وارد دوعن و بر بخشهایى از آن حاکم شد (همان، ج‌1، ص‌175؛ نیز ← حضرموت*). به‌سبب رقابتهاى مداوم قبایل مختلف در دوعن و نیز ستم عمودیان بر آنها، دوعنیها از حاکم مُکَلّا، عوض‌بن عمر قُعَیطى (متوفى 1350)، براى نجات خود درخواست کمک کردند که در پى آن، در حدود 1317، قعیطیها دوعن و بخشهایى از حضرموت را در دست گرفتند (بکرى یافعى، ص‌219ـ220). براساس توافق‌نامه دولت عثمانى با انگلیس در 1332/ 1914، دولت عثمانى از حاکمیت خود بر حضرموت چشم‌پوشى کرد و این منطقه تحت سیطره دولت انگلیس درآمد و اداره این منطقه به قعیطیها داده شد (بن‌دغر، ص‌41ـ43؛ براى تفصیل ← حضرموت*؛ قعیطى*). در تقسیمات ادارى حکومت قعیطیه، در 1319ش/ 1940 دوعن یکى از استانهاى (لواء) پنج‌گانه این حکومت بوده‌است. مهم‌ترین نواحى این استان، لَیسَر، هَجْرَیْن و عَمْد بود که قبایلىهمچون سَیبانى، عَمود، نَوَّح، خَنابِشه، آل‌محفوظ، حالکه، آل‌ماضى، و آل‌باتیس در آن ساکن بودند (← بکرى یافعى، ص‌238ـ240؛ براى اطلاع بیشتر ← مقحفى، ذیل مادّه).در 1341ش/ 1962، با تأسیس حکومت جمهورى یمن (یمن شمالى) در بخش شمالى و غربى و در 1346ش/ 1967، با تأسیس جمهورى دموکراتیک یمن (یمن جنوبى) در مناطق جنوبى و شرقى، حضرموت و دوعن جزء مناطق جنوبى شدند (← الموسوعة العربیة، ج‌22، ص560). با اتحاد یمن شمالى و جنوبى در 2 اردیبهشت 1369/ 22 آوریل 1990، این جمهورى به نوزده استان تقسیم شد و دوعن در استان حضرموت قرارگرفت (← الجمهوریة‌الیمنیة، ص‌35، 38).امروزه دوعن منطقه‌اى سرسبز با نخلستانهاى بسیار، درختان حنا و کشتزارهاى گندم و ذرت است. عسل دوعن، مهم‌ترین محصول آنجا، شهرت فرامنطقه‌اى دارد (← همان، ص‌38؛ مقحفى، همانجا؛ ابن‌حائک، ص‌168، پانویس 8).منابع: ابن‌حائک، صفة‌الجزیرة‌العرب، چاپ محمدبن على اکوع، صنعا 1403/ 1983؛ صلاح عبدالقادر بکرى یافعى، فى جنوب الجزیرة‌العربیة، قاهره 1425/ 2004؛ بن‌دغر (احمد عبید)، حضرموت و الاستعمار البریطانى: 1937ـ 1967، قاهره 1421/ 2000؛ الجمهوریة الیمنیة مسیرة عشر سنوات، 1990ـ 2000، ]صنعا[: وزارة التخطیط و التنمیة 2000؛ عبدالرحمان سَقّاف، معجم بلدان حضرموت، المسمى إدام القوت فى ذکر بلدان حضرموت، چاپ ابراهیم احمد مقحفى و عبدالرحمان‌بن سقّاف، صنعا 1423/ 2002؛ محمد شاطرى، ادوار التاریخ الحضرمى، ج‌1، جده ]1381/ 1962[؛ صالح حامد، تاریخ حضرموت، صنعا 1423/ 2003؛ سالم‌بن محمد کندى، تاریخ حضرموت، المسمّى بالعدّة المفیدة الجامعة لتواریخ قدیمة و حدیثة، چاپ عبداللّه محمد حبشى، صنعا 1424/2003؛ ابراهیم احمد مقحفى، معجم‌البلدان و القبائل الیمنیة، صنعا 1422/ 2002؛ الموسوعة العربیة، دمشق: هیئة الموسوعة العربیة، 1998ـ2008، ذیل «الیمن: التاریخ الحدیث» (از مصطفى خطیب)؛EI2, s.v. "Daw’an" (by G. Rentz)./ الهام امینى‌کاشانى /دوغرول، عمررضا ، مؤلف، مترجم و روزنامه‌نگار معاصر ترک. وى به‌سبب نوشته‌ها و مقالاتش در حوزه موضوعات دینى و اسلامى شهرت دارد. او در 1311/ 1893 در قاهره زاده شد. خانواده وى، اهل بوردور ]ترکیه[ و مقیم مصر بودند. او در دانشگاه الازهر تحصیل کرد و در مصر به روزنامه‌نگارى پرداخت. پس از جنگ بالکان (1330ـ1331/ 1912ـ1913) و در اثناى جنگ جهانى اول (1332ـ1337/ 1914ـ1918)، در روزنامه السیاسة قاهره، مقاله‌هاى ادبى نوشت و هم‌زمان، در روزنامه تصویر افکار استانبول نیز، مطالبى با عنوان «مصر مکتوبلارى» نوشت. نخستین مقاله‌هاى خود را نیز از قاهره براى سبیل الرّشاد فرستاد. هنگامى که با محمد عاکف ارسوى آشنا شد، در روزنامه الشّعب قاهره مطلب مى‌نوشت. در 1333/ 1915 به استانبول رفت و در آنجا مطالبى دربارة جهان اسلام در تصویر افکار منتشر کرد و در مطبوعات ترکیه به فعالیت پرداخت. بعدها با جمیله، دختر محمد عاکف، ازدواج‌کرد. در سالهاى مجادله ملى ]جنگ استقلال، 1337ـ1342/ 1918ـ 1923[ در اثناى کار در توحید افکار، از نویسندگى به روزنامه‌نگارى روى‌آورد. در 1304ش/1925، به علت نشر مقاله‌هایى دربارة مناسبات ترکیه با مصر در روزنامه وقت، به دستور دادگاه استقلال دستگیر، اما مدتى بعد آزاد گردید. در این سالها مجموعه عصر سعادت ←] ادامة مقاله[ را، که از باارزش‌ترین آثار آن دوره بود، به پایان رساند. در 1319ش/ 1940، با همکارى اشرف ادیب ، اسماعیل حقى ازمیرى و کامل میراث نشرِ >دایرة‌المعارف اسلام ـترک< را آغاز کرد و در آن و مجله وابسته به آن، مقاله‌هاى متعددى نوشت. در فاصله سالهاى 1319ـ1329ش/1940ـ1950، در روزنامه جمهوریتمقاله‌هاى سیاسى روزانه مى‌نوشت و براى رادیو استانبول چکیده‌اى از مطالب سیاسى دربارة جهان اسلام تهیه مى‌کرد. در سالهاى 1326ـ1327ش/ 1947ـ1948، >مجله سلامت<را با محتواى دینى ـ فکرى منتشر کرد که در آن، نویسندگان معروف ترک و جهان اسلام مقاله مى‌نوشتند. >مجله سلامت <از نشریات مهم اسلامى ترکیه در دورة گذار به حیات سیاسى چندحزبى به‌شمار مى‌رود. این هفته‌نامه حاوى پژوهشهاى علمى ـ دینى، جنبشهاى فکرى جهان اسلام و موضوعات سنّتى اسلامى، به‌ویژه مباحث آموزشى دینى، بود.در انتخابات 24 اردیبهشت 1329/ 14 مه 1950، حزب دموکرات عمررضا را به‌عنوان نماینده‌مردم قونیه در مجلس برگزید. او همچنین مقالاتى براى روزنامه جمهوریت مى‌نوشت که بیشتر مبتنى بر مشاهدات وى از کشورهاى خاورمیانه و ممالک‌اسلامى بود. عمررضا از اندیشه تشکیل جبهه سومى به نام جبهه اسلامى در برابر قدرتهاى شرق‌وغرب دفاع مى‌کرد و بر همکارى میان کشورهاى اسلامى و نیز تأثیر ترکیه دراین‌تشکل تأکید مى‌نمود.عمررضا در انجمن امورخارجى مجلس کبیرملى نیز حضور داشت و در برقرارى مناسبات میان ترکیه و کشورهاى اسلامى تأثیرگذار بود. او به ریاست جمعیت فرهنگى ترکیه ـ پاکستان برگزیده شد. عمررضا در 1331ش/ 1952 در استانبول درگذشت.عمررضا، در میان روشنفکران ترک، نویسنده‌اى بود که بدون تعصب، به بررسى دین اسلام مى‌پرداخت و حاصل مطالعات خود را در قالب آثار متنوعى بیان مى‌کرد. او در راه گسترش مناسبات اقتصادى، سیاسى و اجتماعى ترکیه با کشورهاى اسلامى تلاش کرد.به‌رغم خدمات دوغرول، در محافل دینى از وى انتقاد مى‌شد. نخست به‌سبب اینکه به‌عضویت در تشکیلات فراماسونرى متهم بود و دیگر اینکه عقاید فرقه قادیانیه ]احمدیه*[ را تبلیغ مى‌کرد. به سبب مخفى‌بودن فعالیت لُژهاى ماسونى، جریان فراماسون بودن وى آشکار نبود، اما پس از انتشار >فرمان خدا< در فاصله سالهاى 1322ـ1326ش/ 1943ـ1947، در معرض انتقاد قرار گرفت. با این همه، در فعالیتها و آثار مذهبى ـ ملى او نشانه‌هاى مشخصى براى وابستگى او به فراماسونرى وجود نداشت. اتهام قادیانى‌بودنِ او نیز از آنجا ناشى مى‌شد که وى در >فرمان خدا <مطالبى با عنوان «اقتباسهایى از حضرت پیغمبر علیه‌السلام و قرآن» چاپ مى‌کرد که از آثار محمدعلى ]از نزدیکان میرزاغلام‌احمد قادیانى [ترجمه شده بود.عمررضا در سالهاى پایانى عمرش ناشر، >مجله سلامت< بود. در این مجله، افزون بر مقالات و تحقیقات دینى، فکرى، فلسفى، علمى، ادبى و تاریخى، مطالبى نیز با عنوان «مدعاهاى جهان اسلام» و «پاسخ به پرسشهاى خوانندگان» درج‌مى‌شد که اهمیت ویژه‌اى داشت.آثار. عمررضا دوغرول، با آثار فراوان تألیفى و ترجمه‌اى خود، و ترجمه‌هایى که با اضافات و توضیحاتى آنها را به‌صورت نیمه‌تألیف درآورده، شهرت یافته‌است. مهم‌ترین آثار او عبارت‌اند از :الف) تألیفات. 1) >قرآن چیست؟< (استانبول 1345/ 1927). در این اثر نگرشهاى اندیشمندان و نویسندگان مهم امریکایى و اروپایى دربارة اهمیت قرآن کریم و اصول عقاید قرآنى آمده و ترجمه‌هاى گوناگون از قرآن معرفى شده‌است؛ 2) >مسلمانى چیست؟< (استانبول 1933)؛ 3) >فرمان خدا : ترجمه و تفسیر قرآن کریم< (استانبول 1943، 1947، 1955، 1980) در دو بخش. در بخش اول، «ترتیب و تقسیم قرآن»، «اصول دین»، «اصول عملى اسلام»، «پیامبرانى که نامشان در قرآن آمده‌است» و «ارزش استنادها علیه قرآن» ذکر شده و در بخش دوم، زیر عنوان فرعى «ترجمه و تفسیر قرآن کریم»، متن و اصل ترجمه و تفسیر قرآن به خط حافظ عثمان آمده‌است؛ 4) >پیراهن خونین< (استانبول 1944)، دربارة ماجراى قتل عثمان؛ 5) >اکبر: نابغه ترک< (استانبول 1944)؛ 6) >فداییان بهشت: سازمانهاى مخفى و خرابکار در تاریخ اسلام< (استانبول 1945)؛ 7) >جوهره اسلام و روح قرآن< (استانبول 1946) مجموعه‌اى است از ترجمه آیاتى از قرآن دربارة خدا و انسان، زندگى اجتماعى، ایمان و عدالت، دشمنى، مسئولیت، پیامبران و امتها، خطرهایى که انسانیت با آن روبه‌روست؛ 8) >تاریخ ادیان جهان< (استانبول 1947، 1958) در هشت بخش؛ 9) >تحول تصوف در اسلام<(استانبول 1948)؛ 10) >حضرت رابعه عَدویه< (استانبول 1976) دربارة زندگى و شخصیت بانوى عارف پرآوازه مسلمان.ب) ترجمه‌ها. 1) روح اسلام: مسلمانلغک و اسلام مفکوره لرینک تاریخ تکاملى (استانبول 1340ـ1342، 1979). ترجمه‌اى است از چاپ دوم کتاب انگلیسى امیرعلى، از علماى هند؛ 2) پیغمبریمز علیه‌السلام (استانبول 1341ـ1342)، ترجمه سیرت سَنیّه، اثر محمدعلى، نویسنده هندى؛ 3) اسلامیت و حکومت ، ]ترجمه کتاب الاسلام و اصول‌الحُکم[ اثر على عبدالرازق (استانبول 1346/ 1927)؛ 4) اسلامْ تاریخى: عصر سعادت (ج‌1ـ5، استانبول 1928). این اثر ترجمه سیرة‌النبى است که دو جلد نخست آن را شبلى نعمانى ]متوفى 1323[ و دو جلد آخر آن را سلیمان نَدوى، شاگرد شبلى، نگاشته‌است. جلد اول آن به نام پیغمبریمزک سیرتى ، جلد دوم با عنوان پیغمبریمزک رسالتى و شخصیتى ، جلد سوم و چهارم به نام پیغمبریمزک روحانى حیاتى به ترکىبرگردانده شده‌است. وى همچنین اثر سلیمان ندوى دربارة عایشه را باعنوان اسلامْ تاریخى، عصر سعادت: حضرت عایشه ، ترجمه کرده و به‌عنوان جلد پنجم این مجموعه به‌چاپ رسانده‌است. دوغرول، دوره دوم این تاریخ را (ج‌6ـ9، استانبول 1928) اسلام تاریخى: صدر اسلام ، نامیده و هر جلد آن را به یکى از چهار خلیفه نخست اختصاص‌داده‌است. جلد دهم این مجموعه بعدها با عنوان >نخستین اختلافات و آشوبها< با الفباى جدید ترکى منتشر شده‌است. این دوره آثار، از آغاز انتشار، به عصر سعادت معروف شده، و پس از قصص‌انبیا و تواریخ خلفا، اثر احمد جودت‌پاشا، از نظر محتوا و طرز بیان، موفق‌ترین اثر ارزیابى شده‌است؛ 5) حضرت محمد و قرآن کریم ، اثر جان دیون‌پورت (استانبول 1928)، در دفاع و ستایش از قرآن و پیامبر اسلام ]این کتاب با عنوان عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن از متن انگلیسى در سالهاى 1334ش و 1338ش به‌فارسى ترجمه شد[؛ 6) نداى اسلام در غرب(استانبول 1928)، اثر لورد هدلى دربارة برتریهاى اسلام در برابر مسیحیت؛ 7) >ترکیه چگونه زاده شد؟< ، اثر هرولد آرمسترانگ (استانبول 1928)؛ 8) >جغرافى و بازرگانى در تاریخ تمدن اسلام< ، اثر جى.اچ. کرامرس (استانبول 1934)؛ 9) >اقتباسهایى از قرآن< ، اثر محمدعلى (استانبول 1934)، شامل ترجمه و تفسیر آیاتى از قرآن دربارة اصول سیاسى، اجتماعى، خانوادگى و مدنیت؛ 10) >فن و پزشکى در تاریخ تمدن اسلام< ، اثر ماکس مایرهوف (استانبول 1935)؛ 11) عمر خیام ، اثر هرولد آلبرت لمب (استانبول 1944)؛ 12) حضرت محمد مصطفى ، ترجمه ]حیاة محمد[، اثر محمدحسین هیکل (استانبول 1945)؛ 13) >تاریخ ابوالفرج< ، ترجمه ]تاریخ مختصرالدول[، اثر غریغوریوس؛ 14) >بازگشت به دین< ، اثر هنرى سى. لینک (استانبول 1949)؛ 15) >نخستین ملامت در تاریخ اسلام< (استانبول 1950)، ترجمه الرسالة المَلامتیه اثر محمدبن حسین سُلَمى.وى همچنین کتاب صفحات ، اثر محمد عاکف (استانبول 1944) را با افزودن مقدمه‌اى دربارة شرح زندگى شاعر به الفباى لاتین برگردانده‌است.عمررضا دوغرول، آثار تاریخى، ادبى و رمانهایى نیز ترجمه کرده‌است.منابع :Salih Akdemir, Cumhuriyet d(nemi Kur’an tercümeleri, Ankara 1989, p.44-48; Mithat Cemal [Kuntay], Mehmet Âkif Ersoy-hayat-seciyesi-sanat, İstanbul 1939, passim; Eşref Edip [Fergan], Mehmed kif: hayat, eserleri ve 70 muharririn yazlar, İstanbul 1938, p.21-24, 423-468; Osman Nuri Ergin, Türkiye maarif tarihi, İstanbul 1939-1943, p.966; Ethem Ruhi Fığlalı, Kâdiyânilik: Ahmediyye mezhebi, İzmir 1986, p.93-97; Zafer Hasan, "(. Rıza ve hizmetleri", Cumhuriyet, 14 Mart 1952; İstanbul ansiklopedisi, İstanbul 1958-, s.v. "Doğrul, (mer Rıza"; Bernard Lewis, Modern Türkiye’nin doğuşu, tr. Metin Kıratlı, Ankara 1984, p.417; Tâhiru’l-Mevlevî Olgun, Matbuat alemindeki hayatm ve istiklâl mahkemeleri, ed. Sadık Albayrak, İstanbul 1990, p.276, 407; Türkiye Büyük Millet Meclisi albümü: 23 Nisan 1920-14 Ekim 1973, ed. Kâzım (ztürk, Ankara 1973, p.297; Hilmi Ziya (lken, "(mer Rıza Doğrul", Yeni Sabah, XII, 5044, 17 Mart 1952./ مصطفى اوزون ، تلخیص‌از د.ا.د.ترک /دوغلات، خاندان حکومتگر مغول در ترکستان شرقى، در سده هشتم و نهم. دوغلاتها یکى از قبایل مغول از شاخه نیرُوُن‌اند. جد ایشان، بُودُونْچار، هشتمین پسر تُومْبِنَه‌خان (جد چهارم چنگیز) بود (رشیدالدین فضل‌اللّه، ج‌1، ص‌44، 206، 244، 246). دوغلاتها در جنگ چنگیز با قوم تایچیوت به وى پیوستند، اما از بین آنان از سردار مشهورى یاد نشده‌است (همان، ج‌1، ص‌206ـ207).معناى واژه دوغلات به‌درستى روشن نیست. به‌گفته ابوالغازى بهادرخان (ص‌65)، دوغلات به مغولى یعنى لَنْگ، اما بارتولد (ص‌417) با تأکید بر آنکه ابوالغازى به زبان مغولى آشنا نبوده، در آن تردید کرده و دوغلات را جمع دغلان دانسته‌است. این واژه اینک در آسیاى مرکزى به‌صورت دلات نوشته مى‌شود (همانجا).حضور دوغلاتها در تاریخ ترکستان از نیمه دوم سده هشتم، یعنى از دوره تیمورگورکان*، آغاز شد. در این هنگام، آنان قبیله‌اى مشهور بودند و سردارانى در دربار تیمور داشتند، ازجمله امیرداوود (از قبیله دوغلاتها) همسر قُتلُغ‌تَرکان‌آغا، بزرگ‌ترین خواهر تیمور (← شرف‌الدین على یزدى، ج‌1، ص‌286، 334)، ملقب به سپهسالار داروغه، در لشکرکشى تیمور به مغولستان در 777 درگذشت (← همان، ج‌1، ص‌407؛ عبدالرزاق سمرقندى، ج‌1، دفتر2، ص‌479ـ480).دوغلاتها در سرزمین وسیعى در ترکستان امارت داشتند و گاه نیز به‌عنوان نواب سلطنت در آنجا حکومت مى‌کردند. اقتدار ایشان گاه به حدى بود که مى‌توانستند شاهزادگان خانات چَغَتاى (پسر چنگیزخان) را به فرمانروایى برسانند یا سرنگون سازند. اطلاعات تاریخى دربارة حکومت دوغلاتها اندک است و تنها راوى آن حیدرمیرزا دوغلات، آخرین امیر این خاندان و مؤلف تاریخ رشیدى*، است. طبق افسانه‌اى که حیدرمیرزا براى خاندان خود ساخته‌است، اسلافش از زمان فرمانروایى چنگیزخان* (متوفى 624) و سپس خانات چغتاى* بر ترکستان، از خانات صاحب اراضى و امتیاز مغول بودند. حیدرمیرزا در ذکر رویدادهاى تاریخى دربارة اجدادش یا سرداران دوغلات گاه دچار تناقضات جدّى شده‌است و ازاین‌رو، قول وى موثق نیست (← بارتولد، ص‌418؛ نیز ← ادامة مقاله).حیدرمیرزا دوغلات (ص‌16) اورتوبو را جد اعلاى دوغلاتها ذکر کرده‌است. به‌گفته وى (ص‌16ـ17)، چغتاى*خان سرزمینى مشهور به منگلاى سویه را در فَرغانه به اورتوبو واگذار کرد که از مشرق به کوسان و تاربوگور، از مغرب به سام عز و جاقشمان، از شمال به ایسیک‌کول و از جنوب به جرجان و ساریغ‌اویغور محدود بود.نام جانشین اورتوبو روشن نیست، اما نوه‌اش، بولاجى، وارث سرزمین اجدادى خود شد. در این هنگام، ایسن بوقاخان، امیر چغتاى، بر ترکستان حکومت مى‌کرد. پس از درگذشت وى، بولاجى امور را در دست گرفت و سرانجام فرزند گمشده ایسن‌بوقا، تُغلُق تیمور*، را در مغولستان یافت و به حکومت رساند و به‌این‌ترتیب، خانات چغتاى را ابقا کرد (همان، ص‌15ـ16).تغلق‌تیمور در شانزده‌سالگى در آق‌سو بر تخت نشست. اندکى بعد، مسلمان شد و از آن پس، مردم ترکستان مسلمان شدند. تغلق‌تیمور برادر بولاجى (تولک‌خان) را نزد خود خواند و به اسلام دعوت کرد (← همان، ص‌17ـ22). به‌نظر مى‌رسد او در این هنگام منصب اولوس‌بیگى (امیرالامرایى) دوغلاتها را داشته‌است (← همان، ص‌21ـ22؛ بارتولد، ص‌419). پس از مرگ تولک‌خان، بولاجى، اولوس‌بیگى دوغلاتها را یافت و شهرهاى کاشغر، ختن، ازکند، کاسان و اَخسیکَث/ اَخسیکَت ازجمله شهرهاى قلمرو وى بودند (حیدرمیرزا دوغلات، ص‌17).بولاجى اندکى بعد درگذشت و پسر هفت‌ساله‌اش، خدایداد، جانشین او شد. امیرقمرالدین، برادر بولاجى، که جانشینى را حق خود مى‌دانست، نزد تغلق‌تیمور شکایت برد. خان به شکایت او توجه نکرد و قمرالدین که آزرده‌خاطر شده‌بود، به‌گفته حیدرمیرزا دوغلات (ص30، 56)، پس از مرگ تغلق‌تیمور، در 764 بر خدایداد شورید، اما براساس نظرى دیگر، طغیان قمرالدین، پس از مرگ الیاس‌خواجه (پسر و جانشین تغلق‌تیمور) در 782 بوده‌است (← نظام‌الدین شامى، ص‌81ـ82؛ حیدرمیرزا دوغلات، ص‌56ـ57). قمرالدین سرانجام در 792، در جنگ با تیمور شکست خورد و به سوى شمال گریخت. از این پس، در منابع تاریخى از سرنوشت وى مطلبى نیست (شرف‌الدین على یزدى، ج‌1، ص‌635ـ636؛ بارتولد، ص‌419). قطب‌الدین، برادر قمرالدین، نیز به تیمور پیوست و در محاصره تَکریت در بین‌النهرین شرکت داشت (شرف‌الدین على یزدى، ج‌1، ص‌724). خدایداد با تیمور، شاهرخ و اُلُغ‌بیگ (فرزند و نوه تیمور) مناسبات دوستانه‌اى داشت و به شاهرخ کمک کرد تا به حکومت برسد. در 828، به الغ‌بیگ در حمله به مغولستان کمک کرد و الغ‌بیگ وى را به‌دلیل کبرسن تکریم مى‌نمود (← حافظ‌ابرو، ج‌4، ص‌ 885 ـ 886؛ شرف‌الدین على یزدى، ج‌2، ص‌1310ـ 1311، 1316؛ عبدالرزاق سمرقندى، ج‌2، دفتر1، ص‌361). به گفته حیدرمیرزا دوغلات (ص‌95ـ99)، اتحاد خدایداد با امیران تیمورى به این سبب بود که او آرزوى زیارت خانه خدا را داشت و نیازمند اجازه آنان بود. خدایداد در راه مدینه، در 97 سالگى درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد.او قلمرو خود را بین پسرانش تقسیم کرده‌بود. پسرش محمدشاه در آت‌باشى، بخش جنوبى هفت‌آب کنونى، اقامت داشت و ویس‌خان، امیر چغتایى، او را به اولوس‌بیگى رساند. پسر دیگرش، سیداحمد، کاشغر و یارکَند را در اختیار داشت، اما تیموریان او را بیرون راندند. سیداحمد در حیات پدرش درگذشت. پسر سیداحمد، سیدعلى، سرزمین پدرى را از تصرف تیموریان درآورد. او پس از درگذشت عمویش، محمدشاه، مقام اولوس‌بیگى یافت و 24 سال در یارکند و کاشغر حکومت کرد. سیدعلى در 862 در کاشغر درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد (← حیدرمیرزا دوغلات، ص‌99، 101، 103، 106؛ د.اسلام، چاپ دوم، ذیل مادّه). سانیزمیرزا، پسر بزرگ سیدعلى، جانشین پدر شد. او کاشغر و ینگى‌حصار را به برادرش، محمدحیدرمیرزا، واگذار کرد. محمدحیدرمیرزا به‌سبب نسبت مادرش، سلطان‌خانیم، به خانات چغتاى، خود را به آنان نزدیک‌تر مى‌دید. سرانجام، اختلاف دو برادر بالا گرفت تا آنجا که محمدحیدرمیرزا از کاشغر به آق‌سو، نزد دوست‌محمدخان (از خانات چغتاى) گریخت. سانیزمیرزا کاشغر را گرفت و تا زمان مرگش در 869، بر آن ولایت حکم راند (حیدرمیرزا دوغلات، ص‌114ـ115). حیدرمیرزا دوغلات (ص‌114) او را شجاع، عادل و نیک‌نفس دانسته‌است.پس از سانیزمیرزا، اهالى کاشغر محمدحیدرمیرزا را به خانى رساندند و دو پسر سانیزمیرزا (ابوبکرمیرزا و عمرمیرزا) و حَرَم وى را به آق‌سو بردند (همان، ص‌115). چندى بعد، دوست‌محمدخان خواهر خود، حُسن‌نگارخانیم، را به عقد ابوبکرمیرزا درآورد، اما او که به دوست‌محمدخان اعتماد نداشت به کاشغر نزد محمدحیدرمیرزا رفت. دوست‌محمدخان، حسن‌نگارخانیم را نیز به کاشغر فرستاد و اندکى بعد، درگذشت و یونس‌خان به خانى رسید و محمدحیدرمیرزا نیز از وى اطاعت مى‌کرد. اندکى بعد، سپاهیان گرد ابوبکرمیرزا درآمدند ولى پس از مدتى وى را ترک کردند. او نیز به حاکم یارکند پناه برد. در همین حال، عمرمیرزا و سه‌هزار سپاهى کاشغرى به ابوبکرمیرزا پیوستند. ابوبکرمیرزا قصد داشت ختن را بگیرد، اما عمرمیرزا با او مخالف بود. ابوبکرمیرزا وى را به کاشغر فرستاد ولى عمرمیرزا به سمرقند رفت و تا 921 در آنجا ماند. ابوبکرمیرزا ختن را گرفت و قصد داشت یارکند را تصرف کند. مادر او، جماک‌آغا، در این هنگام همسر محمدحیدرمیرزا و مادر دو فرزند وى، محمدحسین‌میرزا (پدر حیدرمیرزا مؤلف تاریخ رشیدى) و سیدمحمدمیرزا، بود. سرانجام ابوبکر، محمدحیدر میرزا و متحدش یونس‌خان را از کاشغر و بخش غربى ترکستان بیرون راند و حکومت مستقل خود را (به مرکزیت یارکند) تشکیل داد (← همان، ص‌127ـ136؛ د.اسلام، همانجا).ابوبکر فرماندهى سپاهش را به‌عهده میرولى و اداره امور قلمروش را به‌عهده شاه‌دانه کوکلداش گذاشته‌بود. در اواخر سده نهم، میرولى بلور و تبت تا کشمیر و بدخشان و سرزمینهاى دیگرى را به متصرفاًت ابوبکر افزود. در این هنگام، دوغلاتها بر سرزمین وسیعى حکومت مى‌کردند، اما خشونت ابوبکر با سپاهیان و سردارانش به‌تدریج‌حکومت وى را تضعیف کرد. او میرولى و برادرانش را به جرم مذاکره با سیدمحمدمیرزا به بند کشید و به‌سختى مجازات کرد. اندکى بعد، شاه‌دانه کوکلداش نیز به همان سرنوشت دچار شد (حیدرمیرزا دوغلات، ص‌456ـ 458).در چنین اوضاعى، سلطان‌سعیدخان ازبک به قلمرو دوغلاتها حمله برد و با شکست ابوبکرمیرزا، سلطه دوغلاتها بر ترکستان پایان یافت. گفته شده‌است، ابوبکرمیرزا 48 سال حکومت کرد، اما در درستى این مطلب تردید است (← همان، ص‌168ـ170؛ بارتولد، ص‌421). در دورة حکومت وى، اختلافات داخلى بین این خاندان سبب کشمکشهایى شد. محمدحیدرمیرزا و پسرانش از سلطان‌سعیدخان ازبک حمایت مى‌کردند. محمدحیدرمیرزا در آق‌سو بر یونس‌خان شورید، اما اندکى بعد مصالحه کردند و محمدحیدرمیرزا به حکومت فرغانه منصوب شد و از آنجا برضد ابوبکرمیرزا توطئه مى‌کرد. ابوبکرمیرزا وى را دستگیر کرد، اما چندى بعد در بدخشان آزاد شد. محمدحیدرمیرزا سپس به سمرقند نزد احمدمیرزا تیمورى و از آنجا به تاشکند نزد یونس‌خان رفت (← حیدرمیرزا دوغلات، ص‌143ـ147؛ بارتولد، ص‌421ـ422).محمدحسین‌میرزا (پسر بزرگ محمدحیدرمیرزا) نیز پس از رفتن پدرش از فرغانه به نزد عمرشیخ میرزا*، پسر تیمور، رفت و چندى در خدمت او بود. سپس، به نزد سلطان‌محمود، پسر یونس‌خان، بازگشت. خوب‌نگارخانم، دختر یونس‌خان، همسر محمدحسین‌میرزا و مادر حیدرمیرزا بود (حیدرمیرزا دوغلات، ص‌150ـ151). محمدحسین‌میرزا در 899 از طرف سلطان محمود، حاکم ولایت چاچ شد. پس از شکست سلطان‌محمود از ازبکان، محمدحسین‌میرزا به خدمت پسر وى، بایسُنغُرمیرزا، درآمد و سپس به کابل نزد بابُر رفت. او در توطئه‌اى برضد بابر شرکت کرد، اما بابر او را بخشید. سرانجام در 914، شاهى‌بیگ‌خان ازبک محمدحسین‌میرزا را کشت. دوستان محمدحسین‌میرزا، فرزندش حیدرمیرزا را که بیم جانش مى‌رفت، به کابل نزد بابر بردند (← همان، ص240، 252ـ254، 322، 325، 335ـ 338). برادر محمدحسین‌میرزا، سیدمحمدمیرزا، پس از کشته‌شدن برادرش نزد سلطان‌سعیدخان رفت و به مقامهایى منصوب شد. او در 940 به‌دستور فردى به‌نام عبدالرشیدخان به‌قتل رسید (← همان، ص‌84ـ85، 649ـ650).حیدرمیرزا تا 918 در کابل بود و سپس به کامران‌میرزا، پسر بابُر، پیوست. او در 946 همایون، پادشاه بابرى، را در جنگ با شیرشاه سورى یارى داد. حیدرمیرزا در 947 به کشمیر حمله کرد و در 948 حکومت خود را برقرار نمود. او در 958 با قیام اهالى کشمیر کشته شد (همان، ص‌398ـ400؛ ریو ، ج‌1، ص‌165).در قرن چهاردهم، دوغلاتها طایفه‌اى بوده‌اند با چهل‌هزارخانوار، که با نام دلات بین سیردریا و رود ایلى سکونت داشته‌اند. آنان مانند برخى از طوایف مغول در مغولستان دیده نمى‌شوند، زیرا دوغلاتهاى مغولستان یا این سرزمین را ترک کرده‌اند یا با قبایل دیگر درآمیخته‌اند (بارتولد، ص‌422ـ423).منابع : ابوالغازى بهادرخان، شجره ترک، چاپ پیتر دمزون، سن‌پطرزبورگ 1287/1871، چاپ افست آمستردام 1970؛ واسیلى ولادیمیروویچ بارتولد، گزیده مقالات تحقیقى، ترجمه کریم کشاورز، تهران 1358ش؛ عبداللّه‌بن لطف‌اللّه حافظ‌ابرو، زبدة‌التواریخ، چاپ کمال حاج‌سیدجوادى، تهران 1380ش؛ محمدحیدربن محمدحسین حیدرمیرزا دوغلات، تاریخ رشیدى، چاپ عباسقلى غفارى‌فرد، تهران 1383ش؛ رشیدالدین فضل‌اللّه؛ شرف‌الدین على یزدى، ظفرنامه، چاپ سعید میرمحمدصادق و عبدالحسین نوایى، تهران 1387ش؛ عبدالرزاق سمرقندى، مطلع سعدین و مجمع بحرین، چاپ عبدالحسین نوایى، تهران 1372ـ1383ش؛ نظام‌الدین شامى، ظفرنامه، چاپ پناهى‌سمنانى، تهران 1363ش؛EI2, s.v. "Dūlagh(t" (by W. Barthold - [B. Spuler]); Charles Rieu, Catalogue of the Persian manuscripts in the British Museum, London 1966./ مهین فهیمى /دوغو بایزید ← بایزید (دوغوبایزید)دوقوز خاتون، همسر بزرگ هولاکوخان* (حک:654ـ 663). نام وى به صورت دوغوزخاتون (← رشیدالدین فضل‌اللّه، ج‌1، ص‌119) و دکوزخاتون (د.ایرانیکا، ذیل مادّه؛ هاوارث ، بخش 3، ص‌212) نیز آمده‌است. از تاریخ تولد و اوایل زندگانى وى اطلاعى در دست نیست. او دختر ایقُو و نوه اونگ‌خان، هر دو از بزرگان قوم کِرائیت، بود (رشیدالدین فضل‌اللّه، ج‌2، ص‌963). دوقوزخاتون ابتدا همسر تولوى* (متوفى 627)، پدر هولاکو، بود. پس از شکست اونگ‌خان از چنگیزخان*، دوقوزخاتون به همسرى تولوى درآمد و پس از درگذشت تولوى، براساس سنّت مغولان ــکه پسر با بیوگان پدرش، به‌جز مادر خودش، ازدواج‌مى‌کردــ همسر هولاکو شد (همان، ج‌1، ص‌119).زمانى که منگوقاآن (حک:648ـ657)، خان بزرگ مغول، به حکومت رسید، هولاکو را براى تصرف ایران و سرکوب اسماعیلیان به ایران فرستاد. در این سفر دوقوزخاتون با هولاکو همراهى مى‌کرد، زیرا منگوقاآن به هنگام اعزام هولاکو از او خواست تا در مسائل با دوقوزخاتون مشورت کند (جوینى، ج‌3، ص90؛ رشیدالدین فضل‌اللّه، ج‌2، ص‌977؛ حمداللّه مستوفى، ص‌ 588 ـ589؛ معین‌الدین نطنزى، ص‌133). این مطلب توانایى و درایت دوقوزخاتون را در امر کشوردارى تأیید مى‌کند. شأن و اعتبار وى نزد هولاکو بسیار بود، چنان‌که هر امرى که او در آن دخالت مى‌کرد، بر طبق خواستش انجام مى‌پذیرفت و هیچ‌کس توانایى مخالفت با او را نداشت (تتوى و همکاران، ج‌6، ص‌4017)، ازجمله اینکه پس از فتح بغداد، براى عزالدین کیکاووس، سلطان سلجوقى آسیاى صغیر، نزد هولاکو شفاعت کرد (رشیدالدین فضل‌اللّه، ج‌2، ص‌1023).قوم کرائیت مسیحى بودند و هولاکو به احترام دوقوزخاتون، که او هم مسیحى بود، همواره مسیحیان را محترم مى‌شمرد و در تمام قلمروش براى آنان کلیسا احداث کرد. در اردوى دوقوزخاتون نیز کلیسایى سیار وجود داشت و در آن ناقوس نواخته مى‌شد (همان، ج‌2، ص‌963). دوقوزخاتون یک جاثَلیق (عنوان رئیس مذهبى در بعضى کلیساهاى شرقى، به‌ویژه در ارمنستان، حبشه و گرجستان) ارمنى، به نام وارْتان، را مشاور خود کرد (اقبال آشتیانى، ص‌198). به هنگام حمله به بغداد، براى فتح آنجا و براندازى خلافت عباسى، با اینکه هولاکو بودایى بود، سردارى مسیحى به نام کِیتْبُوقا را از فرماندهان قرار داد (← رشیدالدین فضل‌اللّه، ج‌2، ص‌1008؛ گروسه ، ص‌431). در زمان تصرف بغداد، دوقوزخاتون از هولاکو خواست تا جان و مال مسیحیان نِسطورى و سایر مسیحیان را از هرگونه آسیبى ایمن دارد. به‌همین سبب، به دستور ماکیخا، رئیس فرقه مسیحیان نسطورى، مسیحیان بغداد به یکى از کلیساها پناه بردند و برخى مسلمانان نیز به آنان پیوستند و بدین‌ترتیب، از هرگونه آسیبى مصون ماندند. هولاکو یکى از قصرهاى خلیفه عباسى را در اختیار ماکیخا قرار داد. این قصر محلى بود که پیش از آن، دواتدار کبیر* در آنجا سکونت داشت. رفتار هولاکو مشخص‌کرد که اعتماد مسیحیان به او و دوقوزخاتون صحیح بوده‌است، به‌این‌سبب مسیحیان مغولان را منجى خود مى‌دانستند (کتاب الحوادث، ص‌362ـ363؛ اشپولر ، ص‌173؛ گروسه، ص430).هولاکو به مسیحیان اجازه داد تا ناقوسهاى کلیسا را به صدا درآورند و خود در مراسم مذهبى مسیحیان در کلیساهایى که به فرمان دوقوزخاتون بنا شده‌بود، شرکت جست (اشپولر، ص‌174). دوقوزخاتون بر این امید بود که مسیحیت رواج‌یابد (گروسه، ص‌431).پس از فتح بغداد، هولاکو به مناطق مسلمان‌نشین شام و مصر لشکر کشید. در لشکرکشى به مصر، کیتبوقا فرمانده سپاهبود. یکى از دلایل نبردهاى هولاکو با مسلمانان مصر و شام، تحریکات دوقوزخاتون بود (رشیدالدین فضل‌اللّه، ج‌2، ص‌1025، 1028؛ بیانى، ص‌61).در 663، هولاکو درگذشت و دوقوزخاتون پس از چهار ماه و یازده روز، در رمضان همان سال وفات یافت (رشیدالدین فضل‌اللّه، ج‌2، ص‌1052؛ وصّاف‌الحضره، ص‌52؛ بناکتى، ص‌426). ادعاى استفانوس اربلیان (مورخ ارمنى)، مبنى بر اینکه علاءالدین عطاملک جوینى دوقوزخاتون را مسموم کرده، در هیچ منبعى تأیید نشده‌است (د. ایرانیکا، همانجا). چون دوقوزخاتون فرزندى به‌دنیا نیاورد، پس از درگذشت هولاکو، پسر او اباقاخان*، از همسرش یسونجین‌خاتون، به ایلخانى رسید (← رشیدالدین فضل‌اللّه، ج‌2، ص‌1053، 1055).منابع : عباس اقبال آشتیانى، تاریخ مغول: از حمله چنگیز تا تشکیل دولت تیمورى، تهران 1364ش؛ داوودبن محمد بناکتى، تاریخ بناکتى = روضة اولى‌الالباب فى معرفة التواریخ و الانساب، چاپ جعفر شعار، تهران 1348ش؛ شیرین بیانى، زن در ایران عصر مغول، تهران 1352ش؛ احمدبن نصراللّه تتوى و همکاران، تاریخ الفى: تاریخ هزار ساله اسلام، چاپ غلامرضا طباطبائى‌مجد، تهران 1382ش؛ جوینى؛ حمداللّه مستوفى، تاریخ گزیده؛ رشیدالدین فضل‌اللّه؛ کتاب الحوادث و هوالکتاب المسمَى و همآ بالحوادث الجامعة و التجارب النافعة، منسوب به ابن‌فُوَطى، چاپ بشار عوّاد معروف و عماد عبدالسلام رؤوف، بیروت: دارالغرب السلامى، 1997؛ معین‌الدین نطنزى، منتخب‌التواریخ معینى، چاپ ژان اوبن، تهران 1336ش؛ عبداللّه‌بن فضل‌اللّه وصّاف‌الحضره، تاریخ وصّاف، چاپ سنگى بمبئى 1269؛EIr., s.v. "Dokuz (Doquz) Kātūn" (by Charles Melville); René Grousset, L’empire des steppes: Attila, Gengis-Khan, Tamerlan, Paris 1969; Henry H. Howorth, History of the Mongols from the 9th to the 19th century, pt.3, London 1888, repr. New York [n.d.]; Bertold Spuler, Die Mongolen in Iran, Leiden 1985./ محبوبه شرفى /دوقه‌کین‌زاده احمدبیگ، شاعر دیوانى و صوفى عثمانى در قرن دهم. او را دوقکین‌زاده و دوقه‌کین‌اوغلى نیز خوانده‌اند (← سامى، ذیل «دوقکین‌زاده احمدبک»؛ قنالى‌زاده، ج‌1، ص‌139؛ قس گولپینارلى ، 1378ش، ص‌384 که مترجم آن را به‌شکل دُقاقین‌زاده نوشته‌است).آگاهیهاى اندک و پراکنده‌اى دربارة او وجود دارد. تاریخ و محل تولدش معلوم نیست. احمدبیگ از خاندان دوقه‌کین‌زاده است (لطیفى، ص‌87) که نام خود را از اسم دوک‌ژین/ گینگرفته‌اند (سوزن ، ص‌12). دوک‌ژین از مردم نرماندى بود و قبل از فتح استانبول به‌دست محمد فاتح (حک:855ـ886)، حاکم اشقودره (شهرى در آلبانى) بود (سامى، همانجا).احمدپاشا دوقه‌کین‌زاده، جدّ احمدبیگ، نوه برادرِ دوک‌ژین بود (سوزن، ص‌15). او در زمان سلطان‌محمد فاتح یا سلطان‌بایزید دوم (حک:886ـ918) مسلمان شد و به دربار عثمانى راه یافت (ثریا، ج‌1، ص‌195؛ د.ا.د.ترک، ذیل «دوقه‌کین‌زاده احمدپاشا»؛ قس پچوى ، ج‌1، ص‌32 که گفته‌است، دوقه‌کین‌اوغلى محمدپاشا، پسر احمدپاشا، را به دربار عثمانى آورده‌اند). او در زمان سلیم اول (حک:918ـ926) و در اثناى جنگ چالدران به وزارت رسید و در 18 محرّم 921 در آماسیه به جرم تحریک ینى‌چریها به شورش، اعدام شد (مصطفى عالى‌افندى، ج‌1، گ 257پ؛ سعدالدین‌افندى، ج‌2، ص‌287؛ د.ا.د.ترک، همانجا).محمدپاشا (متوفى 964) ــ فرزند احمدپاشا ــ نیز در دولت عثمانى مناصب حکومتى داشت، به‌گونه‌اى که در سالهاى 961 تا 963 والى مصر بود (ثریا، ج‌4، ص‌114؛ قس سامى، ذیل «دوقکین‌زاده» که سال عزل او از حکومت مصر را 962 نوشته‌است).نخستین اطلاعات دربارة احمدبیگ را لطیفى (همانجا) به‌دست داده‌است. براساس این اطلاعات، او سپاهىِ بلندمرتبه‌اى بود که به مقام سنجق‌بیگى رسیده‌بود. او درنهایت از مردم و مناصب حکومتى کناره‌گیرى کرد و گوشه انزوا گزید. لطیفى (ص‌87ـ88) نمونه‌اى از اشعار او را هم ذکر کرده‌است.قنالى‌زاده (ج‌1، ص‌139ـ140) و تذکره‌نویسان دیگر نیز همین اطلاعات را تکرار کرده‌اند (← سوزن، ص20). مصطفى‌عالى‌افندى (ج‌1، گ 364ر) با اشاره به گوشه‌گیرى او، اشعارش را لطیف و دلپذیر وصف کرده‌است.دربارة تاریخ درگذشت احمدبیگ هم اطلاع دقیقى دردست نیست. ثریا (همانجا) درگذشت او را در 964 دانسته، اما گولپینارلى (1931، ص‌345) ابتدا با استناد به گفته قاف‌زاده فائزى در زبدة‌الاشعار که درگذشت وى را در اواسط دوره سلیمان اول (حک:926ـ974) نوشته‌است، احتمال داده که احمدبیگ در بین 950ـ955 درگذشته باشد. اما بعدها با اشاره به وجود سنگ مزار احمدبیگ دوقه‌کین‌زاده در محله ایوب استانبول، تاریخ درگذشت وى را 964 ذکر کرده‌است (د.ا.د.ترک، ذیل «ساربان احمد»؛ نیز ← گولپینارلى، 1961، ص‌242). بااین‌حال، لطیفى که تذکره خود را در 953 نوشته ازاو با قید «رحمة‌الله علیه» یاد کرده‌است (← ص‌87).یکى از موضوعات بحث‌برانگیز دربارة زندگى احمدبیگ، یکى پنداشتن او با احمد ساربان*، از قطبهاى ملامیه بیرامیه، و نیز درآمیختن شخصیت او با جدّش احمدپاشاست. به‌نظر سوزن (ص‌26) اشتباه بروسه‌لى باعث تخلیط احمدبیگ با جدّش احمدپاشا شده‌است (← بروسه‌لى، ج‌1، ص‌306، پانویس 1 که به‌اشتباه احمدپاشا ــ و نه احمدبیگ ــ را برادر عثمان‌بیگ دوقه‌کین‌زاده معرفى کرده‌است).در دوازده نسخه‌اى، که از دیوان ترکى احمدبیگ موجود است، عناوینى چون دیوان احمد ساربان دوقه‌کین‌زاده، دیوان احمدى، دیوان دوقه‌کین‌زاده احمدبیگ، دیوان احمد ساربان حضرتلرى، دیوان حضرت احمدافندى و احمدپاشا دیوانى مشاهده مى‌شود (← سوزن، ص‌5ـ11). همین مسئله موجب تردید در نسبت‌دادن دیوان به احمدبیگ یا احمد ساربان و حتى احمدپاشا شده و همچنین باعث شده تا احمدبیگ و احمد ساربان را شخص‌واحدى بپندارند.گولپینارلى (1931، ص‌347) ابتدا احمدبیگ دوقه‌کین‌زاده و احمد ساربان را یکى دانسته، اما سپس از این نظر خود بازگشته‌است (← 1961، همانجا). اوزقریملى (ج‌1، ص‌436) نیز این نظر گولپینارلى را تأیید کرده و معتقد است که اشعار این دو شاعر با هم آمیخته شده‌اند. به‌نظر سفرجى‌اوغلوتا زمانى که اطلاعات قطعى به‌دست نیامده است، باید اشعار موجود را متعلق به احمدبیگ دانست (← د.ا.د.ترک، ذیل مادّه).شاعر در دیوان موجود با تخلصهاى احمد و احمدى، بیشتر اشعار صوفیانه سروده و در آنها زبانى نسبتاً ساده، روان و صمیمى به‌کار برده‌است. او در اشعارش از اهل بیت، حضرت على علیه‌السلام و دیگر خلفاى اسلام با احترام و محبت یاد کرده‌است (کوچوک و همکاران، ص‌329). نسخه موجود در کتابخانه مرکزى دانشگاه استانبول ، که در تحفه نائلى با عنوان «دیوان دوقه‌کین‌زاده احمدبیگ» ذکر شده‌است، در واقع مثنوى گنجینه راز اثر دوقه‌کین‌زاده یحیى‌بیگ طاشلیجه‌لى است (د.ا.د.ترک، همانجا؛ براى آگاهى بیشتر دربارة اشعار ← ساربان* احمد؛ نیز ← طاشلیجه‌لى یحیى*).دوقه‌کین‌زاده با گوهرملوک/ ملک، دختر بایزید دوم، ازدواج‌کرد (عطائى، ص460؛ ثریا، همانجا) و صاحب چهار فرزند به نامهاى احمد، عثمان، سنان و نسلِشاه شد (سوزن، ص‌16؛ قس مصطفى عالى‌افندى، ج‌1، گ 364ر، که محمدپاشا را برادر احمدبیگ دانسته‌است؛ براى آگاهى دربارة عثمان ← عطائى، همانجا؛ سامى، ذیل «دوقکین‌زاده عثمان‌افندى»). نام احمدبیگ، سلطان‌زاده نیز ثبت شده‌است (← ثریا، ج‌1، ص‌199).گفته شده که فرزند او محمد، پدر فصیح احمد دده* (متوفى 1111، شاعر عثمانى) بوده‌است (سوزن، ص‌27؛ نیز ← گولپینارلى، 1931، ص340ـ341).منابع : محمدطاهر بروسه‌لى، عثمانلى مؤلفلرى، استانبول 1333ـ1342؛ ابراهیم پچوى، تاریخ پچوى، استانبول 1281ـ1283؛ محمد ثریا، سجل عثمانى، استانبول 1308ـ 1315/ 1890ـ1897، چاپ افست انگلستان 1971؛ سامى؛ محمدبن حسنجان سعدالدین‌افندى، تاج‌التواریخ، ]استانبول[ 1279ـ1280؛ محمدبن یحیى عطائى، حدائق‌الحقائق فى تکملة الشقائق، در شقائق‌النعمانیّه و ذیللرى، چاپ عبدالقادر اوزجان، استانبول: دارالدعوة، 1989؛ حسن قنالى‌زاده، تذکرة‌الشعرا، چاپ ابراهیم قُتلُق، آنکارا 1978ـ1981؛ عبدالباقى گولپینارلى، ملامت و ملامتیان، ترجمه توفیق ه . سبحانى، تهران 1378ش؛ لطیفى، تذکره لطیفى، چاپ احمد جودت، استانبول 1314؛ مصطفى عالى‌افندى، کنه‌الاخبار، ج‌1، آنکارا 2009؛Abdülbâki G(lpınarlı, Melâmîlik ve Melâmîler, İstanbul 1931; idem, Yunus Emre ve tasavvuf, İstanbul 1961; Sabahattin Küçük, Ali Yıldırım and( ener Demirel, "İlk klâsik d(nem: nazım", in Türk dünyas edebiyat tarihi, vol.5 Ankara: Atatürk Kültür Merkezi Başkanlığı Yayınları, 2004; Atilla (zkırımlı, Türk edebiyat tarihi, Ankara 2004; Hüseyin Süzen, "Dükakinzade Ahmed Beg divanı: inceleme - tenkidli metin", doctoral thesis, İstanbul (niversitesi Sosyal Bilimler Enstitüsü, 1994; TDVİA, s.vv. "Dukakinzâde Ahmed bey" (by Nejat Sefercioğlu), "Dukakinzâde Ahmed Paşa" (by Abdülkadir (zcan), "Sârbân Ahmed" (by Nihat Azamat)./ حجت فخرى /دوگره، سلسله ← جامو و کشمیر؛ کشمیردولاب ← چرخابدولابى، ابوبشر محمدبن احمد رازى، عالم و محدّث ایرانى قرن سوم. دربارة نسبت وى آراى متفاوتى وجود دارد. به نوشته بکرى (ج‌2، ص‌563)، او منسوب به دَوْلاب، منطقه‌اى در نزدیکى اهواز، است. سمعانى (ج‌2، ص510ـ511) او را از روستاى دَوْلاب رى دانسته، هرچند این احتمال را نیز داده که اشتغال یکى از اجداد وى به شغل دولابى (کشیدن آب از چاه) سبب این انتساب بوده‌است (نیز ← کتانى، ص90). اما ابن‌حجر عسقلانى (1423، ج‌6، ص‌506) قولى را نقل کرده که طبق آن، پدر دولابى اهل علم بوده و در محله دولاب بغداد (← ابن‌خلّکان، ج‌4، ص‌353) سکونت داشته و بعدها فرزند وى، محمد، در طلب علم از آنجا سفر کرده‌است. در صورت درستى این سخن، دو نکته به دست مى‌آید: یکى آنکه شهرت وى به رازى احتمالاً‌‌ اشاره به اقامت وى در این دوران در شهر رى است، دیگر آنکه گفته برخى (← ادامة مقاله) مبنى بر تولد او در شهر رى، ناشى از انتساب وى به دولابِ رى باشد. همچنین در نسخه‌اى از کتاب الانساب سمعانى، کلمه «الدیب» یا نظیر آن، که تصحیفى از دولاب بوده، به صورتى نگاشته شده‌است که بعدها مصححانِ کتاب الانساب سمعانى آن را، به اشتباه، رى ضبط کرده‌اند؛ از این‌رو، احتمالاً‌‌ زادگاه وى همان دولاب بغداد است (← دولابى، 1407، مقدمه حسینى‌جلالى، ص10). دولابى براساس پیوند ولاء با یکى از افراد قبیله انصار، به انصارى نیز شهرت دارد (← سمعانى، ج‌2، ص‌511؛ ابن‌اثیر، 1414، ج‌1، ص‌516؛ ابن‌خلّکان، ج‌4، ص‌352). ابن‌عساکر (ج‌51، ص‌29) وى را با وصف اَنْطاکى یاد کرده که ظاهراً تصحیف انصارى است. او در 224 در رى (سمعانى، همانجا؛ ابن‌عساکر، ج‌51، ص30) یا در 234 (بغدادى، ج‌2، ستون 31؛ کحّاله، ج‌8، ص‌255) در خانواده‌اى اهل علم به دنیا آمد.رى در روزگار دولابى از مراکز مهم علمى بود. او در این شهر تحصیلات خود را به پایان رساند اما، همانند بسیارى از محدّثان، براى سماع حدیث به بغداد، بصره، حرمین، دمشق و دیگر مناطق سفر نمود (← ابن‌عساکر، ج‌51، ص‌29؛ ابن‌اثیر، همانجا؛ صفدى، ج‌2، ص‌36). او در حدود 260، به مصر رفت و در آنجا مدتى به ورّاقى اشتغال داشت همچنین؛ احادیثى از مشایخ بغداد و بصره و شام نقل کرد (سمعانى، همانجا؛ ابن‌عساکر، ج‌51، ص‌31). سپس در مصر اقامت گزید و حدود پنجاه سال باقى عمر خود را در همانجا گذراند (← ابن‌حجر عسقلانى، 1423، همانجا) و به نقل حدیث پرداخت (← طبرانى، ج‌2، ص‌7؛ ابن‌عدى، ج‌1، ص‌156)، هرچند ابن‌ابى‌حاتم (ج‌2، قسم 1، ص‌49) گفته‌است که پدر دولابى، احمدبن حمّاد، در مصر اقامت داشته‌است. دولابى نزد مشایخ حدیث و فقه روزگار خود، چون ابراهیم‌بن عبداللّه ختلى، ابراهیم‌بن عبداللّه ابوشَیْبه کوفى، ابوعبدالرحمان احمدبن شعیب نَسائى*، محمدبن اسماعیل بخارى*، عبداللّه‌بن احمدبن حنبل*، ابوداوود سجستانى* و کسان دیگر، به سماع حدیث و فراگیرى فقه پرداخت (براى فهرست این عالمان ← سمعانى، همانجا؛ دولابى، 1421، ج‌1، مقدمه فاریابى، ص‌11ـ24). از شاگردان وى، محدّثان و عالمان نامورى چون ابن‌ابى‌حاتم رازى*، ابوالقاسم سلیمان‌بن احمد طبرانى*، ابواحمد عبداللّه‌بن عَدِى جرجانى و ابن‌حِبّان* بستى بودند (سمعانى، همانجا؛ ابن‌عبدالهادى مقدسى، ج‌2، ص‌477؛ ذهبى، 1424، ج‌7، ص‌158؛ براى فهرست شاگردان او ← دولابى، 1421، ج‌1، همان مقدمه، ص‌24). ابن‌عبدالهادى مقدسى (همانجا) او را در طبقه دارقطنى (متوفى 385) دانسته‌است.دولابى در فقه پیرو مذهب ابوحنیفه بود (ابن‌حجر عسقلانى، 1423، همانجا). به نظر مى‌رسد جرحهایى که اهل حدیث دربارة او نقل کرده‌اند (براى نمونه ← ذهبى، 1963ـ1964، ج‌3، ص‌459؛ ابن‌حجر عسقلانى، 1423، ج‌6، ص‌506ـ507)، بیشتر در مجادلات میان اهل حدیث و اهل رأى ریشه داشته‌است (← ذهبى، 1424، همانجا)، به‌ویژه آنکه ابن‌عدى (ج‌3، ص‌168) از تمایل زیاد دولابى به دیدگاههاى ابوحنیفه سخن گفته‌است (نیز ← همان، ج‌1، ص‌25). دولابى همچنین نُعیم‌بن حمّاد*، از محدّثان اهل حدیث، را متهم کرد به اینکه احادیثى در مذمت ابوحنیفه جعل و روایت کرده‌است (ابن‌عدى، ج‌7، ص‌16؛ ابن‌عساکر، ج‌62، ص‌168؛ دولابى، 1407، همان مقدمه، ص‌11ـ16). به‌سبب همین اتهامات، مبارکفورى در وثاقت دولابى تردید کرده‌است (← ج‌7، ص‌431). بااین‌همه، از وى دفاع شده و دارقطنى (ص‌115)، ضمن اشاره به وجود جرحهایى دربارة دولابى، نوشته که مطلبى دالّ بر این جرح نیافته‌است.دولابى در ذیقعده 310 (ابن‌عساکر، ج‌51، ص‌31؛ ابن‌عبدالهادى مقدسى، همانجا) یا 320 (سمعانى؛ ابن‌اثیر، 1414، همانجاها؛ ابن‌خلّکان، ج‌4، ص‌352) در عَرْج، ناحیه‌اى میان مکه و مدینه (← یاقوت حموى، ذیل «العرج»)، در راه سفر حج‌درگذشت.از آثار گوناگون او برخى باقى مانده و از تعدادى نیز فقط نامى در منابع آمده که گاه مطالبى نیز از آنها در منابع بعدى نقل شده‌است. از آثار غیرموجود او، این کتابهاست: تاریخ الخلفاء، که خطیب بغدادى (ج‌2، ص‌485ـ486، 488ـ489، 490) مطالبى از آن نقل کرده، ابن‌حجر عسقلانى نسخه‌اى از آن را در اختیار داشته (← 1418، ص‌173) و بغدادى (ج‌2، ستون 31) آن را اخبارالخلفاء خوانده‌است؛ کتاب المولد و الوفاة (اشبیلى، ص‌208)، که نسخه‌اى از آن در اختیار ابن‌عبدالبرّ بوده‌است (← ج‌1، ص‌21)؛ عقلاءالمجانین (اشبیلى، ص‌408)؛ مسند سفیان الثورى (وادى آشى، ص‌205)، که نسخه‌اى از آن در اختیار زَیْلَعى (متوفى 762؛ ج‌4، ص‌195) و ابن‌حجر عسقلانى (1418، ص‌297) بوده‌است و از آن مطلبى نقل کرده‌اند؛ مسند سفیان‌بن عُییَنة (همان، ص‌147)؛ مسند حدیث شعبة‌بن حجاج، در نه جزء (اشبیلى، ص‌146)؛ و کتابى در جرح و تعدیل با عنوان الضعفاء (ذهبى، 1963ـ1964، ج‌1، ص‌223؛ همو، 1424، ج‌4، ص‌346؛ کتانى، ص‌108)، که از آن نقل‌قولهایى در منابع بعدى باقى مانده‌است (براى نمونه ← ابن‌عساکر، ج‌36، ص‌152؛ مِزّى، ج‌5، ص‌564؛ ذهبى، 1963ـ1964، ج‌3، ص330؛ براى فهرست راویانى که دولابى آنها را جرح و تعدیل کرده‌است ← دولابى، 1421، ج‌1، همان مقدمه، ص‌25ـ30). به نظر مى‌رسد که کتاب مزبور همان کتاب الضعفاء بخارى است که دولابى آن را از مؤلف روایت کرده‌است (← ابن‌حجر عسقلانى، 1421، ص‌517؛ حاجى‌خلیفه، ج‌2، ستون 1087؛ دولابى، 1407، همان مقدمه، ص‌18). به هر روى، ذهبى (1410، ص‌203) دولابى را از جمله کسانى خوانده که سخنانشان در جرح و تعدیل در خور اعتماد است.ابن‌خلّکان (ج‌4، ص‌352) نیز از آثار دولابى در زمینه تاریخ، که بزرگان اهل فن به آنها اعتماد کرده و اخبارى را در تألیفات مشهور خود نقل کرده‌اند، یاد کرده‌است (براى نمونه‌اى از این نقل‌قولها ← ابن‌عساکر، ج‌37، ص‌117؛ ابن‌اثیر، 1280ـ1286، ج‌2، ص10؛ ذهبى، 1401ـ1409، ج‌11، ص‌377). گویا مُغْلَطاى‌بن قلیچ (متوفى 762) نسخه‌اى از کتاب تاریخ دولابى را در اختیار داشته‌است (← ج‌2، ص‌321). دولابى همچنین کتابى در مناقب مالک داشته‌است (قاضى‌عیاض، ج‌1، ص‌9) که شاید همان، سبب تداول آثار او در شمال افریقا و اندلس شده‌باشد (← اشبیلى، ص‌146، 208، 213، 408؛ وادى‌آشى، همانجا).تنها آثار موجودِ تا به حال شناخته‌شده دولابى، کتاب الذریة الطاهرة و کتاب الکُنى وَ الاَسْماء است. الذریة الطاهرة اثرى در فضائل اهل بیت است که با شرح‌حال خدیجه، همسر پیامبراکرم، آغاز شده و در ادامه دولابى از دختران و نوادگان ایشان امام‌حسن و امام‌حسین علیهماالسلام سخن گفته‌است. دولابى بعد از شرح‌حال امام‌حسن و امام‌حسین علیهماالسلام، بخشى را به نقل از احادیثى مسند از این دو امام اختصاص‌داده‌است. در بخشى دیگر نیز احادیثى مسند از فاطمه زهرا سلام‌اللّه‌علیها را نقل کرده‌است. بخشهاى آخر کتاب نکاتى دربارة امّکلثوم و زینب، دختران حضرت زهرا سلام‌اللّه‌علیها، است و در پایان کتاب، چند حدیث در فضائل اهل بیت و پیروان آنها نقل کرده‌است. حاجى‌خلیفه (ج‌1، ستون 827) آن را از جمله اجزاى حدیثى (← جزء*) دانسته‌است. از کتاب الذریة الطاهرة چندین نسخه خطى موجود است (← طباطبائى، ص180ـ 187). سه چاپ از کتاب الذریة الطاهرة در دست است: یکى به تحقیق سعد مبارک حسن (کویت1365ش/ 1986) و دیگرى به تحقیق محمدجواد حسینى‌جلالى (قم 1407) که چاپ اخیر چندین بار در بیروت افست شده‌است (← همان، ص‌187). خالد جندى آخرین چاپ کتاب به‌صورت انتقادى و به همراه تخریج‌احادیث را منتشر کرده‌است (قاهره 2010). این کتاب، یکى از منابع مهم احمدبن عبداللّه طبرى (متوفى 694) در نوشتن ذخائرالعقبى بوده‌است (← ص‌21، 105). اربلى نیز نسخه‌اى از این کتاب را در اختیار داشته و در تألیف کشف‌الغمة از آن بهره برده‌است (← طباطبائى، ص180). این اثر همچنین از منابع یوسف‌بن حاتِم شامى (زنده در 664) در الدرّالنظیم بوده و او آن را الذریة الطاهرة المطهَّرة خوانده‌است (← ص‌777). ابن‌حجر عسقلانى نسخه‌اى از این کتاب را، که از آن با عنوان مسند الذریة الطاهرة یاد کرده، در اختیار داشته و طریق خود را در روایت آن ذکر کرده‌است (← 1418، ص‌141؛ براى دیگر کسانى که از این کتاب استفاده و نقل‌قول کرده‌اند ← دولابى، 1407، مقدمه حسینى‌جلالى، ص‌18ـ19، 22ـ25). بغدادى (ج‌2، ستون 31) از این اثر با عنوان الذریة الذریعة الطاهرة یاد کرده‌است. از منابع اصلى دولابى در تدوین الذریة الطاهرة، احتمالاً‌‌ تحریرهاى شاید متفاوت کتابهاى سیره زُهْرى و ابن‌اسحاق بوده‌است. مثلاً وى از کتاب سیره ابن‌اسحاق به تحریر یونس‌بن بُکَیْر (← دولابى، 1407، ص‌44، 46ـ47، 80، 166) ــکه تحریر متداول کتاب سیره ابن‌اسحاق در شمال افریقا و اندلس بوده ــ استفاده کرده‌است.اثر مشهور وى، که در منابع بعدى بارها از آن نقل قول شده، کتاب الکنى و الاسماء است (براى نمونه ← اشبیلى، ص‌213؛ ابن‌حجر عسقلانى، 1418، ص‌174؛ دولابى، 1421، ج‌1، همان مقدمه، ص‌36). دولابى در این کتاب، براساس حروف الفبا، نام و کنیه صحابه و تابعین و اتباعِ تابعین را آورده، با این تغییر که نخست نام پیامبر و عشره مبشّره را بدون در نظر گرفتن نظم الفبایى ذکر کرده‌است. وى در معرفى هر فرد، گاه حدیثى را به طریق نقل شده از او آورده‌است. او در باب جرح و تعدیل، از کتابهاى تاریخ ابن‌مَعین به روایت عباس‌بن محمد دُورى (متوفى 271) و العلل و معرفة الرجال احمدبن حنبل به روایت فرزندش، فراوان استفاده کرده‌است (دولابى، 1421، ج‌1، همان مقدمه، ص‌34). از این کتاب با نام الاسماء و الکنى نیز یاد شده‌است (← ابن‌ماکولا، ج‌2، ص‌205، 349؛ سمعانى، ج‌2، ص‌206؛ ابن‌عساکر، ج‌12، ص240). چاپ تحقیقى کتاب الکنى و الاسماء براساس پنج‌نسخه موجود آن به کوشش نظرمحمد فاریابى (بیروت 1421) منتشر شده‌است. عدنان على شلاق نیز در کتاب فهرست‌الاحادیث و الآثار لکتاب الکنى و الاسماء، فهرستى براى آن فراهم آورده‌است (بیروت 1366ش/1987). ابویاسر عصام‌الدین‌بن غلام حسین نیز در التصنیف‌الفقهى لاحادیث کتاب الکنى و الاسماء، در دو جلد، احادیث مندرج‌در این کتابِ دولابى را براساس ابواب فقه تنظیم کرده‌است (قاهره 1370ش/1991). دولابى در ضمن نقل احادیثى در فضائل اهل بیت، گاه احادیث متداول در محافل اهل حدیث* و عثمانیه*در خصومت با اهل بیت را نیز نقل کرده‌است (براى نمونه ← دولابى، 1421، ج‌1، ص‌21؛ همو، 1407، ص‌73ـ 75). از کتاب الکنى و الاسماء نیز مطالبى در آثار بعدى نقل شده‌است (براى نمونه ← ابن‌ماکولا؛ سمعانى؛ ابن‌عساکر؛ ابن‌اثیر، 1280ـ1286، همانجاها).منابع : ابن‌ابى‌حاتِم، کتاب الجرح و التعدیل، حیدرآباد، دکن 1371ـ1373/ 1952ـ1953، چاپ افست بیروت ]بى‌تا.[؛ ابن‌اثیر، اسدالغابة فى معرفة‌الصحابة، قاهره 1280ـ1286، چاپ افست بیروت ]بى‌تا.[؛ همو، اللباب فى تهذیب‌الانساب، بیروت 1414/1994؛ ابن‌حجر عسقلانى، لسان‌المیزان، چاپ عبدالفتاح ابوغده، بیروت 1423/ 2002؛ همو، المعجم المفهرس، او، تجرید اسانید الکتب المشهورة و الاجزاء المنثورة، چاپ محمد شکور امریر میادینى، بیروت 1418/1998؛ همو، هدى‌السارى: مقدمة فتح‌البارى، چاپ عبدالقادر شیبة‌الحمد، ریاض 1421/2001؛ ابن‌خلّکان؛ ابن‌عبدالبرّ، الاستیعاب فى اسماءالاصحاب، بیروت 1423/2002؛ ابن‌عبدالهادى مقدسى، طبقات علماءالحدیث، چاپ اکرم بوشى و ابراهیم زیبق، بیروت 1417/1996؛ ابن‌عدى، الکامل فى ضعفاءالرجال، چاپ یحیى مختار غزّاوى، بیروت 1409/1988؛ ابن‌عساکر؛ ابن‌ماکولا، الاکمال فى رفع‌الارتیاب عن المؤتلف و المختلف فى الاسماء و الکنى و الانساب، چاپ عبدالرحمان‌بن یحیى معلمى یمانى، بیروت ]بى‌تا.[؛ محمدبن خیر اشبیلى، فهرسة ما رواه عن شیوخه من الدواوین المصنفة فى ضروب‌العلم و انواع‌المعارف، چاپ فرانسیسکو کودرا و ریبرا تاراگو، ساراگوسا 1893، چاپ افست بیروت 1399/1979؛ اسماعیل بغدادى، هدیة‌العارفین، ج‌2، در حاجى‌خلیفه، ج‌6؛ عبداللّه‌بن عبدالعزیز بکرى، معجم ما استعجم من اسماءالبلاد و المواضع، چاپ مصطفى سقّا، بیروت 1403/1983؛ حاجى‌خلیفه؛ خطیب بغدادى؛ على‌بن عمر دارقطنى، سؤالات حمزة‌بن یوسف السهمى للدارقطنى و غیره من المشایخ فى الجرح و التعدیل، چاپ موفق‌بن عبداللّه، ریاض 1404؛ محمدبن احمد دولابى، الذریة الطاهرة، چاپ محمدجواد حسینى‌جلالى، قم 1407؛ همو، الکنى و الاسماء، ج‌1، چاپ ابوقتیبه نظر محمد فاریابى، بیروت 1421/2000؛ محمدبن احمد ذهبى، تاریخ‌الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، چاپ بشار عوّاد معروف، بیروت 1424/2003؛ همو، ذکر من یعتمد قوله فى الجرح و التعدیل، در اربع رسائل فى علوم الحدیث، چاپ عبدالفتاح ابوغدّه، حلب: مکتب‌المطبوعات الاسلامیة، 1410/1990؛ همو، سیر اعلام‌النبلاء، چاپ شعیب ارنؤوط و دیگران، بیروت 1401ـ1409/ 1981ـ1988؛ همو، میزان‌الاعتدال فى نقدالرجال، چاپ على‌محمد بجاوى، قاهره 1963ـ1964، چاپ افست بیروت ]بى‌تا.[؛ عبداللّه‌بن یوسف زیلعى، تخریج‌الاحادیث و الآثار الواقعة فى تفسیرالکشاف للزمخشرى، چاپ سلطان‌بن فهد طبیشى، ]ریاض[ 1414؛ سمعانى؛ یوسف‌بن حاتم شامى، الدرّالنظیم فى مناقب الائمة اللهامیم، قم 1420؛ صفدى؛ عبدالعزیز طباطبائى، اهل‌البیت علیهم‌السلام فى المکتبة العربیة، قم 1417؛ سلیمان‌بن احمد طبرانى، المعجم الصغیر للطبرانى، بیروت 1403/1983؛ احمدبن عبداللّه طبرى، ذخائرالعقبى فى مناقب ذوى‌القربى، قاهره 1356، چاپ افست بیروت ]بى‌تا.[؛ عیاض‌بن موسى قاضى‌عیاض، ترتیب المدارک و تقریباً‌لمسالک لمعرفة اعلام مذهب مالک، ج‌1، چاپ محمدبن تاویت طنجى، ]مغرب[ 1403/1983؛ محمدبن جعفر کتانى، الرسالة‌المستطرفة لبیان مشهور کتب السنة‌المشرفة، قاهره: مکتبة الکلیات الازهریة، ]بى‌تا.[؛ عمررضا کحّاله، معجم‌المؤلفین، دمشق 1957ـ1961، چاپ افست بیروت ]بى‌تا.[؛ محمد عبدالرحمان مبارکفورى، تحفة‌الاحوذى بشرح جامع‌الترمذى، بیروت 1410/1990؛ یوسف‌بن عبدالرحمان مِزّى، تهذیب‌الکمال فى اسماءالرجال، ج‌5، چاپ بشار عوّاد معروف، بیروت 1405/1985؛ مغلطاى‌بن قلیچ، اکمال تهذیب الکمال فى اسماءالرجال، چاپ عادل‌بن محمد و اسامه‌بن ابراهیم، قاهره 1422/2001؛ محمدبن جابر وادى‌آشى، برنامج‌الوادى آشى، چاپ محمد محفوظ، بیروت 1982؛ یاقوت حموى.
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

حوزه موضوعی
رده های موضوعی
جلد 18
تاریخ چاپ 93
وضعیت انتشار
  • چاپ شده