جانیان
معرف
سلسله‌ای‌ حاکم‌ بر بخارا از 1007 تا 1199
متن
جانیان‌ ، سلسله‌ای‌ حاکم‌ بر بخارا از 1007 تا 1199. نسب‌ این‌ سلسله‌ به‌ جان‌/ جانی‌بیک‌، پسر یارمحمد، می‌رسد. یارمحمد امیرزاده‌ای‌ از خانات‌ اَسْتَراخان‌ / هشترخان‌ (حاجی‌طرخان‌) و از اعقاب‌ جوجی‌، پسر چنگیز، بود (برای‌ اطلاع‌ از نسب‌ خانات‌ استراخان‌ رجوع کنید به منشی‌، ص‌ 119ـ120). در حدود 962/ 1554، با حملة‌ روسها به‌ هشترخان‌، یارمحمد به‌ همراه‌ پسرش‌، جان‌، به‌ ماوراءالنهر گریخت‌. یارمحمد نخست‌ به‌ دربار پسر عمویش‌ حاجم‌خان‌، والی‌ اورگنج‌، رفت‌ اما به‌ سبب‌ رفتار نامهربانانة‌ حاجم‌خان‌، به‌ دربار اسکندر شیبانی‌ (حک : 968ـ991) در بخارا پناه‌ برد (همان‌، ص‌ 120ـ 121؛ کَنْبو، ج‌ 1، ص‌ 252؛ سلیمی‌، ص‌ 245؛ گروسه‌، ص‌ 797). اسکندر شیبانی‌ به‌ گرمی‌ از ایشان‌ استقبال‌ کرد و دخترش‌، زهرا خانم‌، را به‌ ازدواج‌ جان‌ در آورد. ثمرة‌ این‌ پیوند، یک‌ دختر و چهار پسر به‌ نامهای‌ دین‌ محمد مشهور به‌ یتیم‌ سلطان‌، باقی‌محمد، ولی‌محمد و پاینده‌سلطان‌ بود. پس‌ از مرگ‌ اسکندر شیبانی‌، پسرش‌ عبداللّه‌خان‌ (حک : 991ـ1006) به‌ حکومت‌ رسید و به‌ پاس‌ خدمات‌ و یاری‌جان‌ و پسرانش‌ به‌ او در جنگها و ادارة‌ امور، حکومت‌ نیشابور، تون‌، قاین‌، نسا و باورد را به‌ دین‌محمد داد و برادرانش‌ را نیز، برای‌ کمک‌ به‌ وی‌، با او همراه‌ کرد. با درگذشت‌ عبداللّه‌خان‌ در 1006، عبدالمؤمن‌خان‌ به‌ جای‌ پدر نشست‌ (افوشته‌یی‌، ص‌ 588؛ کنبو، ج‌ 1، ص‌ 252ـ253؛ سلیمی‌، همانجا).اختلاف‌ میان‌ عبدالمؤمن‌خان‌ و دین‌محمد سبب‌ شد تا به‌ دستور عبدالمؤمن‌، جان‌ را دستگیر کنند (اسکندر منشی‌، ج‌ 1، ص‌ 559). به‌ گفتة‌ اسکندر منشی‌ (همانجا) پسران‌ جان‌ از شاه‌ عباس‌ اول‌ (حک : 996ـ 1038) یاری‌ خواستند. در این‌ هنگام‌ سپاهی‌ از قزلباشان‌ به‌ سرکردگی‌ یوسف‌ بهادر قوش‌بیگی‌ به‌ هرات‌ حمله‌ کرد، اما کاری‌ از پیش‌ نبرد. عبدالمؤمن‌خان‌ پس‌ از شش‌ماه‌ حکومت‌ به‌قتل‌ رسید (افوشته‌یی‌، ص‌ 589؛ کنبو، ج‌ 1، ص‌ 253). با مرگ‌ او، قلمرو ازبکان‌ دستخوش‌ آشوب‌ شد. در همین‌ زمان‌ شاه‌ عباس‌ به‌ منظور بیرون‌ راندن‌ ازبکان‌ از خراسان‌ و تصرف‌ هرات‌ به‌ آنجا لشکر کشید. امرای‌ ازبک‌ برای‌ نجات‌ هرات‌، دین‌محمد را به‌ حکومت‌ شهر گماردند. وی‌ در نبردی‌ که‌ میان‌ ازبکان‌ و سپاه‌ صفوی‌ روی‌ داد، کشته‌ شد و هرات‌ به‌ تصرف‌ شاه‌ عباس‌ در آمد (اسکندر منشی‌، ج‌ 1، ص‌ 558 ـ561، 570 ـ574؛ کنبو، همانجا؛ هدایت‌، ج‌ 8، ص‌ 310ـ316). سرانجام‌ درباریان‌ بخارا برای‌ سامان‌ دادن‌ به‌ اوضاع‌، جان‌ را به‌ حکومت‌ بر گزیدند اما او نپذیرفت‌ و پسر دیگرش‌، باقی‌محمد، به‌ حکومت‌ رسید (منشی‌، ص‌ 124).باقی‌محمدخان‌ در 1007 سلسلة‌ جانیان‌ را در بخارا بنیان‌ نهاد و برادرش‌، ولی‌محمد، را به‌ حکومت‌ بلخ‌ فرستاد. به‌ گفتة‌ کَنْبو (ج‌ 1، ص‌ 254) هنگامی‌ که‌ باقی‌خان‌ به‌ حکومت‌ رسید، نیای‌ او، یارمحمد، که‌ در قندهار بود، به‌ دیدار وی‌ رفت‌. باقی‌خان‌ نیز به‌ پاس‌ احترام‌ به‌ جدش‌، مسند خانی‌ را به‌ وی‌ داد و دو سال‌ نیز خطبه‌ به‌نام‌ او خواند و سکه‌ به‌ نام‌ او زد. اما مناسبات‌ آنان‌ تیره‌ شد و باقی‌محمدخان‌ دست‌ او را از حکومت‌ کوتاه‌ کرد، سپس‌ به‌ انتقام‌ خون‌ برادرش‌، دین‌محمد، به‌ قندوز تاخت‌ و پس‌ از گرفتن‌ شهر و کشتار مردم‌، به‌ بخارا بازگشت‌ (منشی‌، ص‌ 124ـ127).شاه‌عباس‌ با شنیدن‌ خبر سقوط‌ قندوز به‌ ماوراءالنهر لشکر کشید. باقی‌محمدخان‌ نیز به‌ سرعت‌ از بخارا به‌ بلخ‌ رفت‌. شاه‌ عباس‌ شهر را محاصره‌ کرد اما باقی‌محمدخان‌ از جنگ‌ با سپاهیان‌ قزلباش‌ خودداری‌ ورزید. محاصرة‌ بلخ‌ به‌ طول‌ انجامید و بیماری‌ وبا نیز در میان‌ لشکریان‌ ایران‌ شیوع‌ یافت‌ و نیمی‌ از آنان‌ از پای‌ در آمدند و شاه‌ عباس‌ ناچار به‌ اَنْدَخوی‌ عقب‌نشینی‌ کرد (اسکندر منشی‌، ج‌ 2، ص‌ 624ـ 628؛ منشی‌، ص‌ 128ـ130). باقی‌محمدخان‌ برای‌ گسترش‌ قلمرو خود به‌ بدخشان‌، که‌ در تصرف‌ بدیع‌الزمان‌ میرزا * (شاهزادة‌ تیموری‌) بود، حمله‌ برد و آنجا را گرفت‌. او در واپسین‌ سالهای‌ حکومت‌ خود سعی‌ کرد روابط‌ دوستانه‌ای‌ با صفویان‌ بر قرار کند؛ از این‌رو، از مرزداران‌ خود خواست‌ از حمله‌ به‌ سرحدات‌ ایران‌ خودداری‌ کنند و با تاجران‌ ایرانی‌ رفتار دوستانه‌ای‌ داشته‌ باشند (هدایت‌، ج‌ 8، ص‌ 344). باقی‌محمدخان‌ در 1014 در 58 سالگی‌ درگذشت‌. او را در مزار خواجه‌ بهاءالدین‌ نقشبند به‌ خاک‌ سپردند (منجم‌ یزدی‌، ص‌ 283؛ منشی‌، ص‌ 130ـ131).پس‌ از باقی‌محمدخان‌، برادرش‌ ولی‌محمدخان‌ به‌ سلطنت‌ رسید. او حکومت‌ بلخ‌ را به‌ شاه‌ بیگ‌ کوکَلْتاش‌، یکی‌ از سردارانش‌، واگذار کرد و پسران‌ دین‌محمدخان‌، امام‌قلی‌ و نَدَرمحمد/ نادر محمد، را به‌ شاه‌ بیگ‌ سپرد. ولی‌محمد که‌ از ادارة‌ امور ناتوان‌ بود، روزگار را به‌ عیش‌ و عشرت‌ می‌گذراند. در این‌ هنگام‌ قزاقها به‌ بخارا یورش‌ آوردند. ستم‌ شاه‌ بیگ‌ کوکلتاش‌ نیز مردم‌ بلخ‌ را به‌ ستوه‌ آورده‌ بود (منشی‌، ص‌ 132ـ133؛ منجم‌ یزدی‌؛ کنبو، همانجاها؛ سلیمی‌، ص‌ 246). در همین‌ هنگام‌ امام‌قلی‌، که‌ مدعی‌ سلطنت‌ بود، بر ولی‌محمدخان‌ شورید. نخست‌ شاه‌ بیگ‌ کوکلتاش‌ را از بین‌ برد و سپس‌ به‌ بخارا رفت‌. ولی‌محمدخان‌ که‌ تاب‌ رویارویی‌ با امام‌ قلی‌خان‌ را نداشت‌ با دو پسرش‌ به‌ ایران‌ گریخت‌ و به‌ دربار شاه‌ عباس‌ پناه‌ برد. شاه‌ عباس‌ که‌ در اندیشة‌ تصرف‌ قلمرو ازبکان‌ بود، از ولی‌محمدخان‌ به‌ گرمی‌ استقبال‌ کرد. پس‌ از چندی‌، ولی‌محمدخان‌ با کمک‌ شاه‌ عباس‌ و همراهیِ هشتاد هزار قزلباش‌ به‌ بخارا بازگشت‌ (منشی‌، ص‌ 134؛ کنبو، ج‌ 1، ص‌ 255؛ هدایت‌، ج‌ 8، ص‌ 408). امام‌قلی‌خان‌ به‌ سمرقند گریخت‌ و ولی‌محمدخان‌ وارد بخارا شد و به‌ کشتار مردم‌ پرداخت‌. امرای‌ ازبک‌، از بیم‌جان‌، تصمیم‌ به‌ قتل‌ او گرفتند. ولی‌محمدخان‌ به‌ دنبال‌ امام‌قلی‌ خان‌ عازم‌ سمرقند شد. در نبردی‌ که‌ در رجب‌ 1020 بین‌ دو طرف‌ روی‌ داد، امام‌قلی‌خان‌ پیروز شد و ولی‌محمدخان‌ به‌ قتل‌ رسید (اسکندر منشی‌، ج‌ 2، ص‌ 842 ـ847؛ منشی‌، ص‌ 134ـ136).با مرگ‌ ولی‌محمدخان‌، امام‌قلی‌خان‌ حکومت‌ جانیان‌ را در ماوراءالنهر ادامه‌ داد. او به‌ سبب‌ تمایلات‌ مذهبی‌اش‌ از حمایت‌ نقشبندیه‌ * برخوردار بود. امام‌قلی‌خان‌، پس‌ از آنکه‌ برادرش‌ ندرمحمدخان‌ را حاکم‌ بلخ‌ کرد، نظم‌ را با خشونت‌ در قلمرو خود برقرار ساخت‌ (منشی‌، ص‌ 137ـ146؛ د.اسلام‌ ، چاپ‌ دوم‌ ذیل‌ nids" ¦"Dja ). او همچنین‌ با سرکوب‌ قبایل‌ قزاق‌، امنیت‌ مرزهای‌ شمالی‌ و شمال‌ غرب‌ ماوراءالنهر را تأمین‌ کرد و پسرش‌ اسکندر را به‌ حکومت‌ تاشکند فرستاد. اسکندر اندکی‌ بعد در آنجا کشته‌ شد. امام‌قلی‌ خان‌، با ایجاد مناسبات‌ سیاسی‌ با دربار بابریانِ هند و روسها، موجب‌ رونق‌ تجارت‌ خارجی‌ و به‌ تبع‌ آن‌ شکوفایی‌ شهرها گردید (منشی‌، ص‌ 143، 147ـ149؛ سلیمی‌، ص‌ 246ـ247؛ نیز رجوع کنید به بارتولد، ص‌ 216ـ217). در 1051 امام‌قلی‌خان‌ پس‌ از 38 سال‌ سلطنت‌، به‌ سبب‌ ضعف‌ بینایی‌، ناچار شد حکومت‌ را به‌ برادرش‌ ندرمحمدخان‌ واگذار کند. او تصمیم‌ داشت‌ از راه‌ هند رهسپار مکه‌ شود، اما ندرمحمدخان‌ پس‌ از گرفتن‌ اموال‌ او، به‌ وی‌ اجازه‌ داد که‌ بدون‌ مال‌ و اهل‌ حرم‌ از راه‌ عراق‌ به‌ مکه‌ برود (منشی‌، ص‌ 154ـ 155؛ کنبو، ج‌ 2، ص‌ 288). امام‌قلی‌خان‌ به‌ مرو و از آنجا با حمایت‌ شاه‌ عباس‌ دوم‌ (حک : 1052ـ1077) نخست‌ به‌ مشهد رفت‌ و سپس‌ به‌ تهران‌ آمد. به‌ دستور شاه‌ عباس‌، مرتضی‌ قلی‌خان‌ ایشیک‌ آقاسی‌ باشی‌، حاکم‌ تهران‌، از وی‌ استقبال‌ کرد و وی‌ را در قزوین‌ به‌ حضور شاه‌ برد. پس‌ از چند روز، شاه‌ عباس‌ بیست‌ هزار تومان‌ به‌ امام‌قلی‌خان‌ داد و او را روانة‌ مکه‌ کرد. در 1060، امام‌قلی‌خان‌ پس‌ از مراسم‌ حج‌، راهی‌ مدینه‌ شد و در 62 سالگی‌ در آنجا وفات‌ یافت‌ و در گورستان‌ بقیع‌ به‌ خاک‌ سپرده‌ شد (منشی‌، همانجا؛ سلیمی‌؛ ص‌ 247؛ وحید قزوینی‌، ص‌ 32ـ39).ندرمحمدخان‌ در دوران‌ کوتاه‌ حکومتش‌ نتوانست‌ اقتدار سلسلة‌ جانیان‌ را بر ماوراءالنهر حفظ‌ کند. اختلافات‌ خانوادگی‌ و طایفه‌ای‌ نیز به‌ آشفتگی‌ اوضاع‌ دامن‌ می‌زد. ندرمحمدخان‌ پس‌ از رسیدن‌ به‌ سلطنت‌ در بخارا، امرا و درباریان‌ بلخ‌ را مصدر کارها گردانید، زیرا به‌ امرای‌ ازبک‌ بخارا اعتماد نداشت‌ و همین‌ امر موجب‌ اختلاف‌ شد. از سوی‌ دیگر پسرش‌ عبدالعزیز، حاکم‌ سمرقند، خواهان‌ حکومت‌ بلخ‌ بود، زیرا بلخ‌ موقعیت‌ سیاسی‌ و اقتصادی‌ ویژه‌ای‌ در ماوراءالنهر داشت‌ اما ندرمحمدخان‌ از واگذاری‌ آنجا به‌ او خودداری‌ کرد (منشی‌، ص‌ 155ـ157؛ کنبو، ج‌ 2، ص‌ 363ـ364؛ وحید قزوینی‌، ص‌ 73ـ74). در 1055 با شورش‌ ازبکان‌ در تاشکند، ندرمحمدخان‌، عبدالعزیز را برای‌ سرکوبی‌ آنان‌ فرستاد اما عبدالعزیز به‌ امرای‌ شورشی‌ پیوست‌. پس‌ از این‌ رویداد، ندرمحمدخان‌، که‌ در قَرْشی‌/ نَخْشَب‌ بود، ناچار به‌ بلخ‌ رفت‌. در این‌ میان‌ سبحان‌ قلی‌ و قاسم‌ سلطان‌، دو پسر دیگر ندرمحمدخان‌، بر پدر شوریدند و در بخارا به‌ عبدالعزیز پیوستند. ندرمحمدخان‌ از شاه‌ جهان‌ * (حک : 1037ـ 1068) کمک‌ خواست‌ و شاه‌جهان‌، با استفاده‌ از فرصت‌، سپاهی‌ برای‌ تصرف‌ بلخ‌ فرستاد (شاملو، ج‌ 1، ص‌298). در نبردی‌ که‌ میان‌ خسرو سلطان‌ (پسر ندرمحمدخان‌) و سپاهیان‌ بابری‌ در گرفت‌، خسرو سلطان‌ شکست‌ خورد و اسیر شد و بلخ‌ به‌ تصرف‌ بابریان‌ در آمد. ندرمحمدخان‌ به‌ ایران‌ گریخت‌ و به‌ دربار شاه‌ عباس‌ دوم‌ در اصفهان‌ پناه‌ برد (سلیمی‌، ص‌ 247ـ 248). ندرمحمدخان‌ اندکی‌ بعد به‌ بلخ‌ بازگشت‌ اما در 1057، به‌ سبب‌ آشوبهای‌ داخلی‌ و نابسامانی‌ اوضاع‌ اقتصادی‌ و مصالحه‌ نکردن‌ عبدالعزیز با او، تصمیم‌ گرفت‌ از طریق‌ ایران‌، عازم‌ مکه‌ شود ولی‌ در 1061 در سمنان‌ درگذشت‌. به‌ دستور شاه‌ عباس‌ دوم‌ و بنا به‌ وصیت‌ ندرمحمدخان‌، پیکر او را در گورستان‌ بقیع‌ به‌ خاک‌ سپردند. شاه‌ عباس‌ اموال‌ به‌ جامانده‌ از ندرمحمدخان‌ را همراه‌ با نامة‌ تسلیت‌ به‌ بخارا فرستاد (وحید قزوینی‌، ص‌ 73ـ 75،80 ـ83، 146ـ147؛ شاملو، ج‌ 1، ص‌ 297ـ299، 303ـ304؛ منشی‌، ص‌ 166ـ 170).عبدالعزیزخان‌ که‌ در 1055 حکومت‌ بخارا را در دست‌ گرفته‌ بود، به‌ تدریج‌ آشوبهای‌ داخلی‌ را سرکوب‌ کرد و آرامش‌ را به‌ قلمرو خویش‌ باز گرداند. در این‌ زمان‌ سبحان‌ قلی‌خان‌، برادر او، حاکم‌ بلخ‌ بود (منشی‌، ص‌ 170ـ 178، 283؛ سلیمی‌، ص‌ 248؛ اسنادی‌ از روابط‌ ایران‌ با مناطقی‌ از آسیای‌ مرکزی‌ ، ص‌ 86 ـ87). عبدالعزیزخان‌ در 1091 سلطنت‌ را به‌ سبحان‌ قلی‌خان‌ سپرد و خود به‌ قصد رفتن‌ به‌ حج‌ به‌ ایران‌ آمد. شاه‌ سلیمان‌ اول‌ صفوی‌ (حک : 1077ـ1105) از وی‌ استقبال‌ و او را با احترام‌ روانة‌ مکه‌ کرد. عبدالعزیزخان‌، به‌ سبب‌ کهولت‌، در میانة‌ راه‌ درگذشت‌ و در گورستان‌ بقیع‌ دفن‌ شد (منشی‌، ص‌ 183ـ 184).عبدالعزیزخان‌، مفتی‌ و یکی‌ از برجسته‌ترین‌ فرمانروایان‌ سلسلة‌ جانیان‌ بود. او فقه‌ را نزد آخوند ملامحمد شریف‌ بخاری‌ * آموخت‌ و از وی‌ اجازة‌ فتوا گرفت‌. ادیب‌ نیز بود و اغلب‌ نامه‌ها و فرمانها را خود انشا می‌کرد (همان‌، ص‌ 179ـ 183).با مرگ‌ عبدالعزیز خان‌، سلسلة‌ جانیان‌ رو به‌ زوال‌ نهاد. جانشین‌ او، سبحان‌ قلی‌خان‌، نتوانست‌ اقتدار گذشتة‌ جانیان‌ را حفظ‌ کند. او از آغاز فرمانروایی‌ خود گرفتار کشمکشهای‌ داخلی‌ بود و همین‌ امر سبب‌ نابسامانی‌ شهرهای‌ بخارا و بلخ‌ شد. سبحان‌ قلی‌خان‌ پس‌ از آرام‌ کردن‌ بخارا، پسر بزرگش‌، اسکندر سلطان‌، را حاکم‌ بلخ‌ کرد، اما دیری‌ نپایید که‌ میان‌ فرزندان‌ سبحان‌ قلی‌خان‌ بر سر حکومت‌ بلخ‌ اختلاف‌ افتاد. اسکندر سلطان‌ پس‌ از دو سال‌ با توطئة‌ برادرش‌، ابوالمنصور، کشته‌ شد و ابوالمنصور به‌ جای‌ وی‌ نشست‌، اما او را نیز برادر دیگرش‌، عباداللّه‌ سلطان‌، به‌ قتل‌ رساند. حکومت‌ بلخ‌ برای‌ عباداللّه‌ سلطان‌ نیز باقی‌نماند، زیرا محمد صِدّیق‌، یکی‌ دیگر از پسران‌ سبحان‌ قلی‌خان‌ که‌ مدعی‌ تاج‌ و تخت‌ جانیان‌ بود، او را کشت‌. محمد صِدّیق‌ پس‌ از گرفتن‌ بلخ‌ عزم‌ کرد که‌ بخارا را تصرف‌ کند ولی‌ در نبردی‌ که‌ در 1097 میان‌ وی‌ و سبحان‌ قلی‌خان‌ در گرفت‌، کشته‌ شد. سبحان‌ قلی‌خان‌ سپس‌ حکومت‌ بلخ‌ را به‌ نوه‌اش‌ محمد مقیم‌خان‌، پسر اسکندر، داد و خود به‌ بخارا بازگشت‌ (همان‌، ص‌ 194ـ214).سبحان‌ قلی‌خان‌ در قلمرو خویش‌ با شورش‌ شاهزادگان‌ محلی‌ (بیْ ) روبرو بود. برخی‌ از آنان‌ در نواحی‌ مختلف‌ ماوراءالنهر، تقریباً مستقل‌ از حکومت‌ جانیان‌ فرمان‌ می‌راندند (منشی‌، ص‌ 254ـ264؛ د. اسلام‌ ، همانجا). سبحان‌ قلی‌خان‌ در روابط‌ خارجی‌ خود موفق‌ بود و با اورنگ‌ زیب‌ پادشاه‌ بابری‌ هند (حک :1068ـ 1118)، سلطان‌ احمد ثانی‌ (سلطان‌ عثمانی‌، حک :1102ـ1107) و روسها مناسبات‌ دوستانه‌ای‌ داشت‌ و سفیرانی‌ در میانشان‌ رفت‌ و آمد می‌کرد (منشی‌، ص‌ 227ـ 228، 247؛ بارتولد، ص‌ 218ـ219).سبحان‌ قلی‌خان‌ شاعر بود و «نشانی‌» تخلص‌ می‌کرد. به‌ درویشان‌ ارادت‌ خاصی‌ داشت‌ و در بلخ‌ مدرسه‌ و مسجد بنا کرد، عمارت‌ دارالشفا را در بخارا تعمیر نمود و برای‌ درمان‌ مردم‌، پزشکان‌ ماهر در آنجا به‌ کار گمارد. او پیش‌ از مرگش‌ در 1114، محمد مقیم‌خان‌ را جانشین‌ خود کرد (منشی‌، ص‌ 277، 279ـ280، 288ـ289؛ سلیمی‌، ص‌ 250).محمدمقیم‌خان‌ در بلخ‌ به‌ نام‌ خود خطبه‌ خواند و سکه‌ زد (سلیمی‌، همانجا) اما هیچگاه‌ نتوانست‌ به‌ استقلال‌ بر قلمرو جانیان‌ حکومت‌ کند. عمویش‌، عبیداللّه‌خان‌، که‌ هنگام‌ مرگ‌ سبحان‌ قلی‌خان‌ در بخارا بود، ادارة‌ امور را در دست‌ گرفت‌ و پس‌ از چند ماه‌ برضد محمد مقیم‌خان‌ قیام‌ کرد (منشی‌، ص‌ 309ـ314) و در 1114 عبیداللّه‌خان‌ به‌ یاری‌ رحیم‌ بِی‌اَتالیق‌ در بخارا به‌ حکومت‌ رسید (همان‌، ص‌ 321ـ323؛ سلیمی‌، همانجا).در دورة‌ جانیان‌، حکومت‌ بابریان‌ در هند و حکومت‌ صفویان‌ در ایران‌ روبه‌ زوال‌ بود (برای‌ اطلاع‌ از اوضاع‌ سیاسی‌ هند و ایران‌ در این‌ دوره‌ رجوع کنید به بابریان‌ * ؛ رومر، ص‌ 304ـ324)؛ از این‌رو، عبیداللّه‌ با تهدید خارجی‌ روبرو نبود، اما کشمکشهای‌ خانوادگی‌ و درگیری‌ میان‌ اشراف‌ ازبک‌، اساس‌ سلطنت‌ او را متزلزل‌ کرد. سرانجام‌، عبیداللّه‌خان‌ پس‌ از نُه‌ سال‌ حکومت‌، در 1123 کشته‌ شد و برادرش‌ ابوالفیض‌خان‌ به‌ جای‌ او نشست‌ (سلیمی‌، همانجا).ابوالفیض‌خان‌، آخرین‌ فرمانروای‌ سلسلة‌ جانیان‌، قادر به‌ ادارة‌ حکومت‌ نبود و زمام‌ امور بر عهدة‌ محمد حکیم‌ بی‌اتالیق‌، از امرای‌ ماوراءالنهر، بود. ابوالفیض‌خان‌ چهل‌ سال‌ سلطنت‌ کرد و در آغاز فرمانروایی‌اش‌ بخارا از آرامش‌ نسبی‌ برخوردار بود (همانجا). در این‌ دوره‌ به‌ تدریج‌ طوایف‌ ازبک‌ و خانهای‌ بدخشان‌ و بلخ‌، مستقل‌ شدند و تنها اندخوی‌ و میمنه‌ در تصرف‌ جانیان‌ باقی‌ماند.در 1149 نادرشاه‌ افشار (حک :1148ـ1160) به‌ پسرش‌ رضاقلی‌میرزا، حاکم‌ خراسان‌، دستور داد تا اندخوی‌ را تصرف‌ کند. رضاقلی‌میرزا در 1150، اندخوی‌ و سپس‌ بلخ‌ را گرفت‌ و برای‌ تصرف‌ سرزمینهای‌ کرانة‌ آمودریا وارد ماوراءالنهر شد. امیر دانیال‌ بی‌، حاکم‌ قَرشی‌، از ابوالفیض‌خان‌ یاری‌ خواست‌. او نیز با سپاهی‌ نیرومند به‌ قرشی‌ رفت‌. نخست‌ نبرد به‌ سود ازبکان‌ بود و سپاهیان‌ ایران‌ ناگزیر عقب‌نشینی‌ کردند اما پس‌ از رسیدن‌ توپخانة‌ لشکر ایران‌، ازبکان‌ شکست‌ خوردند و قرشی‌ محاصره‌ شد (مروی‌، ج‌ 2، ص‌ 571 ـ579، 586 ـ602). در این‌ هنگام‌ نادرشاه‌ سرگرم‌ تصرف‌ قندهار بود و چون‌ نمی‌خواست‌ سپاهیانش‌ در دو جبهه‌ گرفتار باشند، به‌ رضاقلی‌ میرزا فرمان‌ داد با ابوالفیض‌خان‌ صلح‌ کند و به‌ بلخ‌ باز گردد (همان‌، ج‌ 2، ص‌ 602، 606).در 1152، نادرشاه‌ پس‌ از فتح‌ هندوستان‌، برای‌ تصرف‌ ماوراءالنهر به‌ بلخ‌ رفت‌. ابوالفیض‌خان‌ چون‌ از آمدن‌ نادرشاه‌ آگاه‌ شد، محمدحکیم‌ بی‌اتالیق‌ را به‌ استقبال‌ او فرستاد. نادر از محمدحکیم‌ خواست‌ تا ابوالفیض‌خان‌ نزد او برود. ابوالفیض‌خان‌ تصمیم‌ گرفت‌ به‌ اردوگاه‌ نادرشاه‌ برود، اما در همان‌ هنگام‌ گروهی‌ از طوایف‌ ازبک‌ به‌ بخارا رفتند و او را به‌ جنگ‌ با نادرشاه‌ تشویق‌ کردند (همان‌، ج‌ 2، ص‌ 605ـ 606؛ قس‌ کشمیری‌، ص‌ 68ـ 69). در نبردی‌ که‌ در 1150 در نزدیکی‌ بخارا روی‌ داد ابوالفیض‌خان‌ شکست‌ خورد و به‌ بخارا گریخت‌، اما با میانجی‌گری‌ رحیم‌ بی‌اتالیق‌، پسر محمدحکیم‌ بی‌اتالیق‌، نادرشاه‌ او را بخشید و سرانجام‌، ابوالفیض‌خان‌ با هدایایی‌ نزد شاه‌ رفت‌ (مروی‌، ج‌ 2، ص‌ 788ـ 789، 793ـ794؛ سلیمی‌، ص‌ 251؛ کشمیری‌، ص‌ 69ـ71). نادر، ابوالفیض‌خان‌ را به‌ عنوان‌ «محبوس‌ محترم‌» نزد خود نگاه‌ داشت‌. سپس‌ او را به‌ خیمه‌ای‌ که‌ برایش‌ بر پاکرده‌ بودند فرستاد (کشمیری‌، ص‌ 71؛ حدیث‌ نادرشاهی‌ ، ص‌ 232). نادرشاه‌ سپس‌ وارد بخارا شد و به‌ نام‌ خود خطبه‌ خواند و سکه‌ زد. به‌ این‌ ترتیب‌، سراسر ماوراءالنهر از مشرق‌ تا شمال‌ شرقی‌ و از بخارا تا سمرقند به‌ تصرف‌ وی‌ در آمد و حکومت‌ ابوالفیض‌خان‌ پایان‌ یافت‌ ( حدیث‌ نادرشاهی‌ ، ص‌ 233). هر چند نادرشاه‌ به‌ ابوالفیض‌خان‌ لقب‌ پادشاه‌ داد، حکومت‌ بخارا را به‌ محمدحکیم‌ بی‌اتالیق‌ سپرد. بنا بر قراردادی‌ که‌ میان‌ ابوالفیض‌خان‌ و نادرشاه‌ بسته‌ شد، آمودریا مرز طبیعی‌ ایران‌ و بخارا بود و سرزمینهای‌ جنوبی‌ آمودریا از بلخ‌ تا چهارجوی‌ (آمل‌) ضمیمة‌ خاک‌ ایران‌ شد. نادرشاه‌ پس‌ از ازدواج‌ با یکی‌ از خواهران‌ ابوالفیض‌خان‌، ماوراءالنهر را به‌ خانوادة‌ ابوالفیض‌خان‌ باز گرداند و در 1153 به‌ خوارزم‌ رفت‌ (کشمیری‌، ص‌ 71ـ72؛ سلیمی‌، ص‌ 252ـ253).با مرگ‌ محمدحکیم‌ بی‌اتالیق‌ بار دیگر بخارا دستخوش‌ آشوب‌ شد. ابوالفیض‌خان‌ از نادرشاه‌ کمک‌ خواست‌ و نادرشاه‌، رحیم‌ بی‌اتالیق‌ را به‌ بخارا فرستاد. در 1159، با بالا گرفتن‌ اختلاف‌ بین‌ ابوالفیض‌خان‌ و رحیم‌ بی‌اتالیق‌ و گسترش‌ جنگ‌ میان‌ طوایف‌ ازبک‌، نادرشاه‌ ابوالفیض‌خان‌ را بر کنار کرد و پسر دوازده‌ سالة‌ وی‌، عبدالمؤمن‌خان‌، را به‌ جای‌ او گمارد و زمام‌ امور بخارا را به‌ رحیم‌ بی‌اتالیق‌ سپرد (مروی‌، ج‌ 3، ص‌ 1101ـ1103، 1120؛ سلیمی‌، ص‌ 253ـ256).در رجب‌ 1160 محمدرحیم‌ بی‌اتالیق‌، ابوالفیض‌خان‌ را زندانی‌ کرد و پس‌ از کشته‌ شدن‌ نادرشاه‌ او را به‌ قتل‌ رساند. با مرگ‌ ابوالفیض‌خان‌ حکومت‌ جانیان‌ در بخارا پایان‌ یافت‌ و محمدرحیم‌ بی‌اتالیق‌ به‌ صوابدید امرای‌ بخارا به‌ حکومت‌ رسید و از آن‌ پس‌ امرای‌ مَنْغیت‌ وارث‌ حکومت‌ جانیان‌ شدند (سلیمی‌، ص‌ 256ـ 258).در دورة‌ حکومت‌ فرمانروایان‌ جانیان‌، بخارا مرکز حکومت‌ آنان‌، یکی‌ از مراکز عمدة‌ اهل‌ تسنن‌ بود و نقش‌ عمده‌ای‌ در کشمکش‌ با ایران‌ شیعی‌ مذهب‌ داشت‌، هر چند برخی‌ از فرمانروایان‌ جانیان‌ با دربار شاهان‌ صفوی‌ روابط‌ خوبی‌ داشتند ( رجوع کنید به رومر، ص‌ 286ـ287؛ د. اسلام‌ ، همانجا). افزون‌ بر این‌، جانیان‌ را همواره‌ قبایل‌ قزاق‌ و خانهای‌ خیوه‌ و پادشاهان‌ بابری‌، که‌ در پی‌ پس‌ گرفتن‌ سرزمین‌ اجدادی‌ خود بودند، تهدید می‌کردند.زبان‌ ادبی‌ در دورة‌ حکومت‌ جانیان‌ فارسی‌ بود و برخی‌ از مورخان‌ آن‌ دوره‌ چون‌ محمد یوسف‌ منشی‌ (نویسندة‌ تذکرة‌ مقیم‌خانی‌ )، حافظ‌ تَنیش‌ (مؤلف‌ شرفنامة‌ شاهی‌ )، و حافظ‌ تانیش‌ محمدامین‌بن‌ میرزا زمان‌ خان‌ بخاری‌ (نویسندة‌ تاریخ‌ ترکستان‌ ) آثار خود را به‌ فارسی‌ نوشته‌اند ( رجوع کنید بهصفا، ج‌ 5، بخش‌ 3، ص‌ 1577؛ د. اسلام‌ ، همانجا).منابع‌: اسکندر منشی‌؛ اسنادی‌ از روابط‌ ایران‌ با مناطقی‌ از آسیای‌ مرکزی‌ ، تهران‌: وزارت‌ امورخارجه‌، دفتر مطالعات‌ سیاسی‌ و بین‌المللی‌، 1372 ش‌؛ محمودبن‌ هدایت‌اللّه‌ افوشته‌یی‌، نقاوة‌ الا´ثار فی‌ ذکر الاخیار: در تاریخ‌ صفویه‌ ، چاپ‌ احسان‌ اشراقی‌، تهران‌ 1373 ش‌؛ واسیلی‌ ولادیمیروویچ‌ بارتولد، خاورشناسی‌ در روسیه‌ و اروپا ، ترجمة‌ حمزه‌ سردادور، تهران‌ 1351 ش‌؛ حدیث‌ نادرشاهی‌ ، چاپ‌ رضا شعبانی‌، تهران‌: دانشگاه‌ ملی‌ ایران‌، 1356 ش‌؛ محمد سلیمی‌، کشکول‌ سلیمی‌ و تاریخ‌ متقدمین‌ و متأخرین‌ ، چاپ‌ عبدالکریم‌بن‌ عبدالرزاق‌، چاپ‌ سنگی‌ تاشکند 1321؛ ولی‌قلی‌بن‌ داودقلی‌ شاملو، قصص‌ الخاقانی‌ ، چاپ‌ حسن‌ سادات‌ ناصری‌، تهران‌ 1371ـ1374 ش‌؛ ذبیح‌اللّه‌ صفا، تاریخ‌ ادبیات‌ در ایران‌ ، ج‌ 5، بخش‌ 3، تهران‌ 1378 ش‌؛ عبدالکریم‌بن‌ عاقبت‌ محمود کشمیری‌، بیان‌ واقع‌: سرگذشت‌ احوال‌ نادرشاه‌ ، چاپ‌ ک‌. ب‌. نسیم‌، لاهور 1970؛ محمدصالح‌ کنبو، عمل‌ صالح‌، الموسوم‌ به‌ شاه‌جهان‌نامه‌ ، ترتیب‌ و تحشیة‌ غلام‌ یزدانی‌، چاپ‌ وحید قریشی‌، لاهور 1967ـ1972؛ رنه‌ گروسه‌، امپراطوری‌ صحرانوردان‌ ، ترجمة‌ عبدالحسین‌ میکده‌، تهران‌ 1365 ش‌؛ محمدکاظم‌ مروی‌، عالم‌ آرای‌ نادری‌ ، چاپ‌ محمدامین‌ ریاحی‌، تهران‌ 1364 ش‌؛ جلال‌الدین‌ محمد منجم‌ یزدی‌، تاریخ‌ عباسی‌، یا، روزنامة‌ ملاجلال‌ ، چاپ‌ سیف‌اللّه‌ وحیدنیا، تهران‌ 1366 ش‌؛ محمدیوسف‌بن‌ خواجه‌ بقا منشی‌، تذکرة‌ مقیم‌خانی‌: سیرتاریخی‌، فرهنگی‌ و اجتماعی‌ ماوراءالنهر در عهد شیبانیان‌ و اشترخانیان‌ ، چاپ‌ فرشته‌ صرافان‌، تهران‌ 1380 ش‌؛ محمدطاهربن‌ حسین‌ وحید قزوینی‌، عباسنامه‌، یا، شرح‌ زندگانی‌ 22 ساله‌ شاه‌ عباس‌ثانی‌ (1052ـ1073) ، چاپ‌ ابراهیم‌ دهگان‌، اراک‌ 1329 ش‌؛ رضاقلی‌بن‌ محمدهادی‌ هدایت‌، ملحقات‌ تاریخ‌ روضة‌الصفای‌ ناصری‌ ، در میرخواند، ج‌ 8 ـ10؛EI 2 , s.v. "Dja ¦nids" (by B. Spuler); H. R. Roemer, "The Safavid period", in The Cambridge history of Iran , vol.6, ed. Peter Jackson and Laurence Lockhart, Cambridge, 1986.
نظر شما
ایمیل ایمیل
مولفان

مهین فهیمی

حوزه موضوعی

تاریخ

رده های موضوعی
جلد 9
تاریخ چاپ 93
وضعیت انتشار
  • چاپ شده